Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • Comment


        • Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • رئيس سابق شورای امنيت آمريکا ، ز. برزينسکی گفته است که آمريکا ، تنها ابرقدرت جهان ، برای بقای قدرت ، شکوفائی اقتصاد و برتری قوای نظامی اش که ضامن ابرقدرتی اوست ، ميبايستی منابع نفتی جهان را در کنترل داشته باشد. بخصوص منابع نفتی کشورهای همجوار دريای خزر (ايران ، قزاقستان ، آذربايجان ، قرقيزستان ، تاجيکستان ، ...) و خليج فارس (عراق ، کويت ، امارات عربی ، ...) را بايد در کنترل مطلق داشته باشد. شير نفت منطقه بايستی در دست آمريکا باشد و کنترل انرژی "بهر قيمتی" مورد اجرا قرار گيرد. ضامن اصلی ابر قدرتی کنترل انرژی است (۱)

                      ريچارد آرميتج معاون وزارت امور خارجه که سالها در سازمان سيا خدمت کرده است ، متخصص منطقه کشورهای همجوار دريای خزر ميباشد. آرميتج گزارش ويژه "کميسيون منافع ملی آمريکا" را در سال ۲۰۰۰ تهيه و ارائه کرد. اين گزارش که در باره نفت منطقه و حمل آن بوسيله لوله سراسری از طريق افغانستان ميباشد ، طالبان را سّدی در مقابل اجرای اين برنامه اعلام کرده بود. آمريکا سعی کرد از طريق پاکستان ، طالبان را بهمکاری با آمريکا وادار کند ولی اداره ضد اطلاعات ارتش پاکستان که حامیِ طالبان بود ، پشت پرده از اين همکاری جلوگيری کرد. وزارت دفاع آمريکا که مسئول نفت و گاز ميباشد مأمور تهیه برنامه براندازی رژيم طالبان شد زيرا نفت منطقه و حمل آن از طريق افغانستان برای آمريکا جنبه امنيتی و حتی حياتی دارد.

                      ذخائر انرژی آمريکا مدتی است که روبکاهش گذاشته است وامريکا برای توليد ساليانه اش نياز به چاه های جديد دارد. برای مثال ، در سال ۱۹۹۹ تکزاس برای يکسان نگهداشتن توليد سالانه اش به ۶۴۰۰ چاه نفت جديد نياز داشت, در حاليکه در مقايسه با يکسال پيش از آن (سال ۱۹۹۸) نياز به ۴۰۰۰ چاه جديد داشت. در دهه ۱۹۷۰ ، مخازن جديد گاز با ميلياردها متر مکعب ذخيره در جنوب تگزاس و خليج مکزيک کشف ميشدند ولی امروزه اين ذخائر تا ۹۵ درصد کاهش يافته اند. قاره آمريکا از نظر ذخيره گاز در مقايسه با آسيا و آفريقا ضعيف است. اين در صورتی است که آمريکا با داشتن ۴ درصد از جمعيت جهان ، ۲۵ درصد از انرژی آنرا سالانه مصرف ميکند. . (۲)

                      ديک چی نی ، معاون رياست جمهوری آمريکا که با کارتل های نفتی رابطه بسيار نزديک دارد وسالها مديرعامل شرکت هالی بِرتون بود ، در سخنرانی خود راجع به نفت در "انستيتو نفت لندن" در سال ۱۹۹۹ ، اعلام کرد که نياز دنيا به نفت سالانه دو درصد رشد ميکند ، در صورتيکه توليدش سه درصد کاهش مييابد! او پيش بينی کرد که در سال ۲۰۱۰ دنيا روزانه ، به پنجاه ميليون بشکه بيشتر از امروز نياز خواهد داشت. دو سال بعد ، در سال ۲۰۰۱ موقعيت حتی بدتر از آن شد که پيش بينی کرده بودند. آمريکا برای اولين بار بيش از پنجاه درصد از نياز نفتش را وارد ميکرد و از اروپا در وارد کردن نفت از خاورميانه سبقت گرفته بود.
                      مايکل ميچر وزير محيط زيست انگليس اعلام کرد که توليد نفتِ دريای شمالِ کشورش طی هشت سال از روزی ۹/۲ ميليون بشکه به روزی۶/۱ ميليون بشکه کاهش خواهد يافت و انگليس در حال حاضر وارد کننده نفت بجای صادر کننده ميباشد. نزديکی دولت تونی بِلر به شرکت نفت انگليس و شِل همانند نزديکی دولت جورج بوش به کارتل های نفتیِ آمريکاست و تنها دليل همدستی انگليس با آمريکا برای اشغال عراق ، نياز مبرم اين دو کشور به کنترل نفت بوده است. (۳)

                      برای درک بهتراهميت نفت و اينکه تا چه حدی اين ابر قدرت ها حاضرند کشور ها و ملت ها را فدای خواسته و نياز خودشان بکنند ، بد نيست يادآوری شود که: در سال ۱۹۷۳ اوپک پس از سالها موفق شد که قيمت نفت را که سالها بشکه ئی يک دلار بود ، افزايش بدهد. اين حرکت با مخالفت و اعتراض شديد کشورهای غربی بخصوص آمريکا مواجه شد. اين ها، نه فقط نفت و کنترلش را ميخواستند ، قيمتش را نيز ميخواستند خودشان تعيين کنند!
                      کشورهای اوپک بسرکردگی ايران با آمريکا و اروپا برای تثبيت قيمت در گفتگو بودند و ميگفتند که قيمت اجناسی را که ما از شما خريداری ميکنيم ، هر ساله بالا برده ايد ، اساسی ترين محصول ما و در بعضی موارد تنها محصول مان نفت است و برای ايجاد تعادل و توازن خريد و فروش (صادرات و واردات) بايستی اين قيمتها بايکديگر مرتبط باشند. در همين زمان يعنی گفتگو در باره قيمت نفت ، آقای هنری کسينجر (وزير امور خارجه وقت آمريکا) در جلسه ی هيات وزرای کشورش پيشنهاد ميکند که برنامه اشغال نظامی چاه های نفتی را پياده کنند. يعنی آمريکا بوسيله قوای چترباز ارتش خود ، چاه های نفت کشورهای عربستان سعودی ، کويت و ابوظبی را اشغال کند ، بقيه هم حساب کار خودشان را خواهند کرد. جالب اينجاست که پيشنهاد ايشان باتفاق آراء تأئيد ميگردد و فقط رئيس جمهور موقتاً مخالفت ميکند و حمله و اشغال معوق ميماند. دو سال بعد در يک مصاحبه مطبوعاتی ، آقای کسينجر ميگويد: "هر کشوری که نفت را کنترل کند ، ملت ها را کنترل خواهد کرد".

                      مثال بعدی و زنده ، دو بار جنگ آمريکا با کشور متلاشی عراق و ملت نفرين شده ی آنست. امروز در عراق ، روزانه بيش از صد کشته و صدها زخمی بجای ميماند و کشور نيمه مخروبه و در حالِ سقوط ميباشد. و اين همه برای دستيابی و کنترل نفت عراق که ذخيره اش طبق آخرين اطلاعات ، حتی از عربستان بيشتر و توليد و دسترسی به ان آسان تر خواهد بود ، است. برآورد نفت در حوزه مجنون ۲۵ ميليارد بشکه ميباشد با ارزشِ بيش از يک تريليون دلار برای شرکت های نفتی آمريکا. نکته ی قابل ملاحظه اينجاست که وقتيکه ارتش آمريکا وارد بغداد شد ، اولين ساختمانی را که اشغال و حفاظت کرد وزارت نفت عراق بود که حاویِ نقشه ها و اطلاعات مورد نياز کارتل های نفتی بودند. همانطور که ميدانيد دو هفته ی متوالی ساختمان ها دولتی ، بانک ها ، پايگاه های نظامی و حتی موزه ها چپاول شدند ولی ساختمان وزارت نفت و محتوياتش هيچ آسيبی نديد.

                      اهميت کشورهای خاورميانه و همه ی جنگ و جدالها بر سر نفت بوده و هست. جورج بوش اول ، در سال ۱۹۹۱ برای حمله به عراق گفت: " اگر کنترل نفت را از دست بدهيم کسب و کارمان ، راه و روش زندگيمان ، آزاديمان و آزادی کشورهای غربی به مخاطره خواهند افتاد." سال ۱۹۹۸ بغداد اعلام کرد که قصد دارد با روسيه ، چين و فرانسه قرارداد نفت امضا کند ؛ در جواب بيل کلينتون لايحه "آزاد کردن عراق ۱۹۹۸" يعنی براندازی رژيم صدام را امضاء کرد. بنا به گفته ی آنتونی سامپسون "تاريخ نفت" شناس ، نقشه اصلی خاورميانه نام و يا مرزهای هيچ کشوری را نشان نميدهد ، بلکه نقشه ای است با تعدادی خانه های مربع شکل که نام شرکت های نفتی از قبيل آرامکو و استاندارد بر آنها حک شده است. مرزهای اصلی اين کشورها آن خانه ها و صاحبان آن همان شرکت ها بوده اند ؛ برای مثال بجای عربستان سعودی نام آرامکو و بجای کويت نام بی پی نوشته شده است. بقول بيل اِنگدال در کتاب "يک قرن جنگ" در اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بيستم ، قرار بود راه آهن برلين - بغداد ساخته شود. اين پرروژه با مخالفت شديد و خرابکارانه انگليس و فرانسه روبرو شد از ترس آنکه آلمان در دسترسی به نفت برآنها سبقت گيرد.

                      مايکل کلر مينويسد: امروز ، پايه و ريشه مشکلات و رقابت های بين المللی ، در نياز به انرژی ودستيابی و کنترل آنست. نوسانِ قيمت نفت وِ ريسک ناشی از آن ، در ثبات اقتصاد آمريکا ميتواند از حملات تروريستی و حتی جنگ خطرناک تر باشد. در آمريکا ، نفت ديگر فقط يک ماده مورد نياز برای زندگی روزمره ، اياب و ذهاب ، اقتصاد شکوفا و بقای صنايع نيست بلکه بدون آن ، آمادگی و سلامت نيروهای نظامی و امنيت کشور در خطرند. نفت تحت نظر وزارت دفاع و حفاظت ارتش آمريکاست. (۴)

                      سازمان "قرن جديد آمريکا" که جزوِ گروه دست راستی (نِئوکنسِرواتيو) آمريکا ميباشد ، سالها قبل حمله به افغانستان وعراق و نابودیِ ارتش عراق را برنامه ريزی کرده بود و بالاخره پياده کرد. نئوکنسرواتيو ها بخصوص اعضای سازمان "قرن جديد آمريکا" مدتهاست که مشغول توطئه برای حمله به ايران ميباشد و جمهوری اسلامی نيز يا با ايشان همکار است و يا آنقدر ايران برايش بی اهمیّت است که کاملا آلت دست اين گروه شده و با شعارهای ابلهانه و سياست ضدمردمی اش صحنه را هر روز برای نابودی ايران آماده تر ميسازد! درآمد نفت ايران نيز که سال گذشته دوبرابر سال قبل بود بجای آنکه مددی برای ملت اسير ايران باشد، حربه ای است برای ادامه ننگ آور عمر رژيم آخوندی! (۵)

                      هدف اصلی نئوکان ها (نئوکنسرواتيو) زير پوششِ گسترش دمکراسی و آزادی ، مرزبندیِ جديد خاورميانه ، احداث پايگاه های نظامی آمريکا و کنترل مطلق نفت ميباشد. ۸۵ سال قبل نيز طی دوران جنگ جهانی اول ، انگليس ، فرانسه و آلمان ، ابرقدرت های آنزمان نيز با جنگ و چنگ ، دسيسه بازی و اجير کردن وطن فروشان و گمراهان ، منطقه را به آتش و خون کشيده و بالاخره قسمت کردند. سوريه و لبنان زير يوغ فرانسه و بصره ، بغداد و موصل تحت کنترل انگليس در آمدند. در سال ۱۹۲۱ انگليس بصره ، بغداد و موصل را ادغام کرده کشور عراق بوجود آمد. عراق تحت کنترل نظامی انگليس و فيصل از طرف دولت انگليس پادشاه عراق شد و بر تخت سلطنت نشست.
                      مرزبندی جديد خاورميانه ، احداث پايگاه های نظامی و کنترل نفت قبلاَ نيز مورد اجراء قرارگرفته و تازگی ندارد. عدم آگاهی و رشد سياسی ملت های منطقه همراه با دولت های دست نشانده و ضد مردمی است که اين تجربيات ننگ آور و خانمانسوز تکرار ميشوند.

                      اين مرزبندی های جديد ، نه تنها شامل ايران است و کشورمان هدف بعدی است ، بلکه برای کنترل ايران و اجرای مقاصدشان ، ميخواهند ايران را تجزيه کنند. آمريکا دو سال است که در بلوچستان ، آذربايجان ، کردستان و خوزستان بوسيله ی عواملش ، و در مناطق مرزی ايران بوسيله ی گروه های ويژه ارتش ، ضد اطلاعات و چتربازان ، نفوذ کرده است. گروه اول با پرداخت پول و دادن تعليمات و در بعضی موارد دادن تجهيزات (تلفن همراه ، کامپيوتر ، راديوبی سيم و ...) اشخاص را برای ايجاد تشنج ، اعتصاب و زد و خورد اجير ميکنند ، گروه دوم (عاملين سازمان سيا) جهت جمع آوری اطلاعات ، شناسائی مراکز حساس و حتی شرکت در کارهای تخريبی و ترورمشغول هستند و گروه سوم ، چتربازها مسئول شناسائی و نشانه گيری " ليزریِ" روی اهداف مورد نظر جهت بمباران ميباشند. متاسفانه يک عده ايرانی خود فروش و وطن فروشِ و عده ئی بی خبر و گمراه نيز با ايشان همکارند. خطر تجزیه ايران امروز از هر زمانی بيشتر و عواقب آن وخيم تر است.

                      Comment


                      • جورج بوش در سخنرانی سالانه رياست جمهوری درباره "وضعيت کشورش" ، ايران را رسماَ يکی از سه کشور عضو مثلث شرارت معرفی کرد. در پی آن سخنرانی چند بار قول داد که ايران تحت هيچ شرايطی اجازه داشتن تسليحات هسته ئی را نخواهد داشت. همچنين مکرراً در سخنرانی ها و مصاحبه هايش تهديد کرده که احتمال استفاده از بمب هسته ئی درحمله به ايران وجود دارد. جان نيکلز از نشریه "نی شِن" ميگويد: "ما بيدليل و ابلهانه ايران را تهديد به حمله با بمب هسته ئی کرديم. اين تهديد نه تنها برای سلامتی آمريکا و جهان خطرناک است بلکه بر خلاف قانون بين الملل و جنايت در جنگ است." مارتين وان کِروِلد ، تاريخ شناس مشهور اسرائيلی ميگويد: "مسلماً ما نميخواهيم ايران دسترسی به تسليحات هسته ئی داشته باشد ، و من نميدانم که آيا مشغول بدست آوردن آن هست يا نه ، ولی در چنين جوّی (خصومت و حضور آمريکا در شرق ، غرب و جنوب ايران ، خصومت و حضور اسرائيل در لبنان و ترکيه) اگر ايران مشغول بدست آوردن تسليحات هسته ئی نباشد ، ديوانگی است."

                        هدف آمريکا از حمله به ايران کنترل نفت و خليج فارس است و داستان تسليحات هسته ئی ايران همانند داستان تسليحاتی عراق بهانه ئی بيش نيست! دولت جورج بوش به راهنمائی نئوکان ها و با پشتيبانی حزب الهی های مذهبی در آمريکا (صيهونيستهای مسيحی و کليمی) قصد دارد به ايران حمله کند. با اين فرضيه که ايران را بمب باران ميکنند ، مردم توی خيابانها ميريزند و آخوندها را سرنگون ميکنند! درست ، همانطور که آمريکا ، عراق را نجات داد! امروز عراق در اوج نا امنی ، با اقتصاد راکد و ورشکسته ، درگير جنگ داخلی ، و در شُرُف تجزيه و نابودی است.
                        متاسفانه يک عده ايرانیِ گمراه و خودفروش در خارج از کشور بخصوص در آمريکا ، دُم به اين تله بسيار خطرناکِ نئوکان ها داده اند ، با دشمن هم آهنگ شده و برای نابودی ايران کمر بسته اند!

                        اگر آمريکا برای منافع خودش و کنترل نفت نيست که ميخواهد به ايران حمله کند ، و حمله اش عملی دوستانه است ! نبايد ترديد داشت که اين دوستی ، بيشتر شبيه دوستی خاله خرسه است. برنامه پيش بينی شده آمريکا برای حمله به ايران ، چهار هفته بمباران صدها هدف غير از اهداف نظامی مانند منابع تصويه آب ، برق ، مخابرات ، صنايع ذوب آهن ، پتروشيمی و راه آهن ، پل ، جاده و ... است. اين عمل داستانِ "دوستی خاله خرسه" را بياد می آورد؟ شخصی نادان (ايرانيان گمراه) با يک خرس گردن کلفت (آمريکا) دوست شده بود. يکروز آن شخص در جنگلی زير درخت چرت ميزد مگسی (رژيم آخوندی) روی دماغش نشست و مزاحمش شد خرس برای آرامش آن شخص سنگ بزرگی (ارتش آمريکا) را بلند کرد و با تمام قدرت روی سر مگسی که مزاحم دوستش شده بود ، کوبيد!

                        از يکطرف دوستی خاله خرسه و از طرف ديگر اينکه آيا نفت برای ايران هدیه الهی يا نفرين اهريمن است؟ ايران اکنون صد سال است که دستخوش حوادث ناشی از دخالت دولت های خارجی است که دنبال اين فرآورده "بهر قيمتی" ميباشند: دسيسه بازی و اعمال نفوذ و اجير کردن دربار و يا وزرای زمان قاجار ؛ سلطنت بجای رئيس جمهوری بعد از سقوط احمدشاه ، کنار گزاردن رضاشاه و کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت دکتر مصدق ، تنها دولت مردمسالار ايران نمونه هائی هستند فراموش نشدنی. در اينمورد سرهنگ غلامرضا نجاتی مينويسد: "کوتای ۲۸ مرداد ، گذشته ار آثار و نتايج آن ، يکی از رويدادهای عبرت انگيز زمان است و همواره بصورت يک ننگ و شرمساری در تاريخ باقی خواهد ماند. شرمساری برای ملتی که در مبارزه بزرگ ضد استعماری خود ، امپراطوری بريتانيا را به زانو درآورد و آوازه جنبش او ، ملل ستم ديده زير يوغ استعمار را ، در آسيا و آفريقا بيدار ساخت ولی در پيکار نهائی ايستادگی نکرد و به آسانی در صحنه نبرد عقب نشست. ننگ برای خائنينی که با هويت ايرانی ، جاسوسی و مزدوری بيگانه را بعهده گرفتند و در گرماگرم نبرد ، دروازه را به روی دشمن کشودند." (۵)

                        و حالا يکبار ديگر آمريکا و انگليس برای کنترل دوباره نفت کشور ، تا حد تجزیه ايران ، کمر بسته اند.
                        تبليغات دولت جورج بوش و شرکا همچنان ادامه دارد. طی هفته گذشته برنارد لوئيز متفکر و پايه گزار سازمان "قرن جديد آمريکا" و گوروی (مرشد) دست راستی های آمريکا ، مقاله مفصلی در "وال استريت ژورنال" نوشت که تنها راه حل را حمله به ايران اعلام کرد. دو روز بعد هنری کسينجر در نشريه "واشينگتن پست" در مقاله ئی راه حل را حمله به ايران وانمود کرد. موساد (ضد اطلاعات اسرائيل) مدتهاست که با شايعات نيمه راست ، آمريکا را بر عليه ايران تحريک ميکند. اين سِری پروپاگاندها و شايعات با هدف مشخص برای آماده کردن اذهان مردم (آمريکا) و حمله به ايران ميباشد.

                        آمريکا ، ايران را دشمنِ خطرناک خودش وانمود ميکند. شورای امنيت آمريکا، در آپريل امسال اعلام کرد که ايران بزرگترين مدعی و خطرناک ترين رقيبِ آمريکاست. اين ادعاها مسخره است ، اگر ايران ارتش مجهز با تکنولوژی مدرن داشت هشت سال گرفتار جنگ با عراق نميشد. پس ايران نه خطری و نه رقيبی برای آمريکاست. مسئله همان نفت ، هديه الهی و نفرين اهريمن است. آمريکا قادر است به آسانی نيروهای جمهوری اسلامی را متلاشی کند ، صدها هزار کشته و زخمی بجای بگذارد و کشورمان را يا گرفتار جنگ داخلی کند و يا ۵۰ سال عقب بياندازد.

                        بايد با آگاهی و شناخت با مسائل برخورد کنيم ، منظور و هدف شعارهای تو خالی و دروعينِ آزادی و دمکراسیِ دشمن را تشخيص بدهيم و با همصدائی و همگامی از تخريب ، تجزيه و سقوط کشورمان جلوگيری کنيم.


                        برخی از منابع:
                        (۱) کتاب شطرنج بزرگ ، زيگ برزينسکی ۱۹۷۷
                        (۲) کتاب آمريکای مذهبی ،کوين فيليپ
                        (۳) کتاب آمريکای مذهبی
                        (۴) کتاب خون و نفت ، مايکل کلر
                        (۵) انستيتو اقتصاد بين المللی
                        (۶) کتاب جُنبش ملی شدن صنعت نفت ايران

                        Comment


                        • جایگاه و اعتبار هر جامعه ای به میزان تولید سرانه كالاهای مادی و معنوی مردم آن است، این ویژگی متاثر از حجم سرمایه و به كارگیری صحیح آن در جامعه معین است. اما سرمایه در هر جامعه ای شكل های مختلفی دارد، سرمایه مالی پول، اعتبار و...، سرمایه فیزیكی زمین، ماشین آلات، ارتباطات و...، سرمایه انسانی آموزش، مهارت و... و بالاخره سرمایه اجتماعی اعتماد، همبستگی، مشاركت و.... البته اطلاق كلمه سرمایه به مورد اخیر مورد اعتراض عده ای است چرا كه آن را از جنس سرمایه های دیگر نمی دانند، اما اگر سرمایه را از نتایجش كه تسهیل در امر تولید است تعریف كنیم، قطعا می توان مورد اخیر را نیز، سرمایه نامید، چرا كه وجود این ویژگی های اجتماعی موجب تسهیل در امر تولید و كاهش هزینه های آن و در نتیجه افزایش تولید می شود. البته یك فرق مهم با سرمایه های دیگر دارد و این كه سرمایه اجتماعی كمتر به چشم می آید یا قابل اندازه گیری دقیق است، برخلاف سرمایه مالی و فیزیكی كه كاملا قابل شمارش و قیمت گذاری است. فرق های دیگری هم دارند كه در بحث كنونی مجال طرح آنها نیست.
                          جامعه فاقد سرمایه اجتماعی، موجب بالا رفتن ریسك یا خطر سرمایه گذاری فیزیكی و مالی می شود، مثلا جامعه ای كه در آن بی ثباتی و ناامنی و دزدی و بی اعتمادی زیاد باشد، هزینه های زیادی صرف امنیت شخصی، استخدام و تجهیز پلیس، دادگاه ها و... می شود ضمن این كه سرمایه گذاران مالی و فیزیكی در چنین جامعه ای وقتی حاضر به سرمایه گذاری می شوند كه درصدهای بیشتری از سود را انتظار داشته باشند، و همه این موارد، موجب اشكال و كندی در روند تولید و ارتقای سطح كمی و كیفی جامعه می شود.
                          پژوهش های متعدد نشان داده است كه جوامع پیشرفته از سطوح بالاتر سرمایه اجتماعی از قبیل اعتماد، مشاركت، همبستگی، ثبات و... برخوردارند، اگرچه بحث ما فعلا در این مقوله نیست كه پیشرفت اقتصادی موجب افزایش و بهبود سرمایه اجتماعی شده است یا برعكس. اما اجمالا می توان گفت كه این فرآیند حداقل دوسویه است، ضمن این كه تردیدی در امكان بهبود سرمایه اجتماعی در هر مقطع زمانی در جامعه معینی نباید داشت. دو عنصر مهم سرمایه اجتماعی اعتماد و مشاركت است. اعتماد مردم به یكدیگر، اعتماد مردم به حكومت و نهادهای اصلی جامعه، اعتماد نهادهای مذكور به یكدیگر و نیز اعتماد حكومت و این نهادها به مردم وجوه مختلف اعتماد اجتماعی را شكل می دهند. از سوی دیگر درستكاری، صداقت، وفای به عهد، انصاف و عدالت ارزش های اعتمادآفرین هستند. آزادی فعالیت مدنی و بسته نبودن راه و تشكیل نهادهای مستقل از قدرت و حجیم نبودن دولت نیز مقوم و محرك مشاركت عمومی است. این روزها در اكثر مطالبی كه در نقد وضعیت جاری یا گذشته كشور نوشته می شود، تاكیدها عموما بر نارسایی های حاكم بر دو نوع اول سرمایه مالی، فیزیكی و تا حدودی بر نوع سوم سرمایه انسانی است، و كمتر توجهی به مشكلات سرمایه اجتماعی می شود. سرمایه ای كه از مدت ها قبل در حال سوختن بوده و مورد بی توجهی وسیع قرار گرفته است. من در سال ۱۳۸۱ نیز طی چند یادداشت اشاره ای به موضوع مذكور كردم و حتی نشانه هایی از اضمحلال اجتماعی را با استناد به پژوهش های انجام شده نشان دادم، اما اینك بیش از گذشته حس می كنم كه خطر نابودی بیش از پیش این سرمایه جامعه را تهدید می كند، شاید یكی از دلایلش تكیه بیش از حد به سرمایه مالی بادآورده ای است كه با آن می توان كمبودهای انواع سرمایه های دیگر از جمله سرمایه انسانی و اجتماعی و حتی فیزیكی را موقتا جبران كرد. نمونه روشن چنین اضمحلالی در سرمایه اجتماعی، ریختن قبح دروغ و به حاشیه رفتن راستگویی و صداقت است. این كه بتوان مشاهده كرد فرد یا افرادی به صراحت هرچه تمام تر ادعایی را تكذیب و آن را ساخته دیگران معرفی كنند كه همه مردم با كمال وضوح شاهد آن بوده اند، چیزی جز نابودی سرمایه اجتماعی و ركن ركین آن یعنی اعتماد اجتماعی نیست، اما بدتر از وقوع چنین امری، سكوت دیگران در برابر این پدیده است.
                          جامعه ای كه در آن اگر فلان قدرت اندكی حتی اندكی اختلاس كرده، فریاد مردمش به هوا می رود و او را تا قیام قیامت نمی بخشند، و در عین حال در برابر چشمانشان دروغ آشكار گفته می شود و لب به اعتراض نمی گشایند، سهل است كه با خنده آن را همراهی می كنند، چنین جامعه ای فاقد حداقلی از سرمایه اجتماعی است. همگانی شدن دروغ در كلیه سطوح اجتماعی عامل ویرانگری است كه هیچ گاه نباید در برابر آن بی تفاوت بود، اگر خداوند دروغ را گناه كبیره دانسته در عین حال كه در قوانین ما جرم نیست مگر موارد بسیار خاص، آن هم با مجازات اندك قطعا به دلیل آثار بسیار سوء آن بر حیات اجتماعی و سلامت آن است، و اگر جامعه ای به هر چیز حساس باشد جز دروغ، و اگر به هر چیز اعتراض كند، جز دروغ، این امر به چیزی جز اضمحلال سرمایه اجتماعی آن جامعه تعبیر نخواهد شد. اگر در جامعه ای دروغ آن رواج داشت و هیچ گاه حتی یك نفر هم به اتهام دروغ گفتن از مسندی خلع و به مجازاتی محكوم نشد، حتما بنیان های آن جامعه دچار اختلال اساسی است. جامعه ای زنده و پویاست كه آمادگی بخشش هر خلاف و گناه و جرمی را جز دروغ دارد و برعكس.

                          این كه جامعه ما تا چه حد با چنین بحرانی مواجه است را باید به خوانندگان واگذار كرد و كار چندان سختی برای تطبیق دادن ندارند، اما اگر نسبت به سرنوشت خود و جامعه خویش حساس هستیم، چاره ای نداریم جز این كه نسبت به دروغ بیش از هر چیز دیگر حساس باشیم و آن را جزء خطوط قرمز اخلاقی همه افراد به ویژه اهل سیاست و قدرت تلقی كنیم، و تا وقتی كه چنین نكنیم، امید چندانی هم به بهبود شرایط نخواهیم داشت.

                          Comment


                          • دوشنبه ۲۹ ماه می به دعوت دپارتمان پژوهشهای تاريخی خاورميانه دانشگاه تورنتو دکتر جمشيد بهنام نويسنده و جامعه شناس ساکن پاريس، دکتر مهرداد درويش پور جامعه شناس و نويسنده ساکن سوئد و دکتر محمد توکلی طرقی استاد دانشگاه تورنتو به عنوان ميزبان در يک ميزگرد شرکت کردند.
                            متن سخنان شرکت کنندگان در اين ميزگرد را آقای ايرج عماد از نوار پياده کرده اند که در هفته نامه شهروند به چاپ رسيد. نخست سخنان دکتر بهنام و سپس سخنان دکتر مهرداد درويش پور از نظرتان ميگذرد.

                            دکتر جمشيد بهنام به عنوان اولين سخنران ابتدايادی کرد از "رامين جهانبگلو" و گفت:
                            اولين بار سخنرانی مرا در تورنتو او ترتيب داد و آخرين کتاب او زير نام "تمدن و تجدد" گفت وگويی ست که با من در همين تورنتو داشت. لازم است ياد او را گرامی بداريم و اميدوارم هر چه زودتر او آزادی خود را باز يابد.
                            با اينکه از اول قرار نبود سخنرانی باشد ولی با دکتر توکلی که صحبت ميکرديم به اين نتيجه رسيديم که درباره مشروطيت و رابطه اش با تجدد صحبت کنيم.
                            در ماههای اخير مقالاتی خواندم که جملاتی شعارگونه در آنها بود، مثل اين "تجدد در ايران با مشروطيت شروع شده" و مرتبا هم اين را تکرار ميکنند و يا "شکست مشروطيت شکست تجدد است". من با هر دو اين عقايد مخالفم. برای بحث در اين مورد بايد تجدد و مشروطيت هر دو تعريف شوند. کار تعريف مشروطيت مربوط به تاريخ نويسان است و لذا جوابش هم توسط مورخين بايد داده شود و چگونگی آن تعريف گردد، ولی از ديدگاه من مشروطيت يک جنبش سياسی بوده است و کار چندانی به تجدد ايران نداشته است. شايد اگر ايران "تجدد" هم نداشت، جنبش سياسی عليه استبداد انجام ميگرفت، کما اينکه در برخی ديگر از ممالک بدون دخالت مستقيم مشروطيت، تجدد حضور داشته است و يا بر عکس. بنابراين مشروطيت يک جنبش سياسی عليه استبداد و برای عدالت خواهی بوده است. در اين مقوله نوشته های بسياری توسط افراد مختلف نگاشته شده است. تقی زاده و کسروی هر دو گفته اند ما عدالت خواهی می خواستيم و بعد نامش مشروطه شد و بعد راجع به قانون مداری و در اين مورد وقتی صحبت آنها را ميبينيم "مفهوم مشروطيت" روشن است ولی در مورد "تجدد" مفهوم قدری تاريکتر است. در اين مقوله اخيرا صحبتهای زيادی شده است. در هر کتابی روی جلدش جمله " مدرنيته و يا تجدد ايران" به چشم ميخورد ولی درون کتاب هيچ ارتباطی با موضوع روی جلد ندارد و مقادير زيادی هم مقالات مختلف هست و يکی دو لغت هم درست کرده اند، مثل "مدرنيت" که کلمه "مدرن" که يک لغت فرانسوی است را گرفته اند و روی آن تشديد گذارده اند! و اصطلاحات ديگری نيز مصرف ميشود ولی آنچه که زياد گفته ميشود "تجدد" است. گاهی تجدد و گاهی هم "مدرنيته" اين را بايد روشن کرد که مقصود چيست؟ و بهتر است اگر کسی در اين مقولات چيزی مينويسد، بگويد کدام تعريف را انتخاب کرده است و مقصود از لغت تجدد و يا مدرنيته از ديدگاه آنها چيست، و چه تعاريفی را برای اين دو لغت مهم بيان ميدارند. خيلی خلاصه اگر بخواهيم بگوئيم، مدرنيته يک مشخصه ای است برای تمدن غرب در ۴ قرن اخير و اين را از ديدگاههای مختلف ميتوان نگاه کرد. ديدگاه فلسفی در آنجا که بحث "عقل نقاد" مطرح است، بحث انسان خودمختار مطرح ميشود، آزادی و آزادی فکری مطرح است. ديدگاه جامعه شناختی که در آنجا بحث شهرنشينی و تبديل روستانشينی به شهرنشينی و ... مطرح است. ديدگاه سياسی که مقصود دموکراسی و اصول مربوط به آنست. ديد اقتصادی که با صنعتی شدن شروع شده و اينک به توسعه رسيده ايم. فرنگی ها برخی اوقات "مدرنيته و مدرنيزاسيون" را با هم به طور مترادف می آورند، به اين معنی که مدرنيته و مدرنيزاسيون در غرب اتفاق افتاده و گاهی همزمان روی داده است، يعنی علم و فکر و صنعت به موازات و تقريبا همزمان هم پيش ميرفته است و بدين مناسبت است که غربيها گاهی هر دو "مدرنيته و مدرنيزاسيون" را با هم مورد استفاده قرار ميدهند.
                            ولی وقتی اين مدرنيته به صورت استعماری و يا تجددخواهی ساير ممالک به جاهای ديگر ميرود، اول ما مدرنيزاسيون را ميبينيم برای اينکه مدرنيزاسيون بيشتر عينيت دارد، تا مدرنيته که بيشتر حالت ذهنيت دارد. مدرنيته بيشتر در طويل المدت است و مدرنيزاسيون در کوتاه مدت هم به چشم ميخورد. برخی معتقد هستند مدرنيزاسيون عقلانيت ابزاری است در صورتی که مدرنيته عقلانيت انتقادی است. بنابراين در کشورهای ديگر ميبايستی مدرنيته و مدرنيزاسيون را از هم جدا کنيم.
                            در خيلی از کشورها با مدرنيزاسيون پيشرفتهائی هم کرده اند و جلو هم رفته اند مثل "ژاپن و غيره..." و مدرن شده اند، اما مدرنيته در خيلی از کشورها هنوز در مراحل بسيار ابتدائی قرار دارد و شايد بتوان اذعان داشت از مدرنيته خبری نيست. حتی بحثی مطرح است که در ژاپن که اينقدر مدرنيزاسيون پيشرفت داشته "آيا مدرنيته" نيز پيشرفت کرده؟ و اصولا مدرنيته مطرح هست يا خير؟ برای مثال گفته ميشود وضع زنان در ژاپن بر اساس آزادی نيست؟
                            يک شکل سومی هم وجود دارد که به آن "مدرنيزم" اطلاق ميشود که به اين ميتوان نوعی "ايدئولوژی" گفت، يعنی "نوگرائی" و يا علاقه به تغيير، که اين لغت در جامعه شناسی کمتر استعمال ميشود و بيشتر در تاريخ هنر و يا معماری و يا در زندگی معمولی مورد استعمال دارد. به عبارتی در حوزه خصوصی زندگی مردم نقش دارد، برای مثال ميگويند "فلان خانواده به صورت مدرن زندگی ميکنند..." در مقابل همه اين لغتها ما فقط يک لغت داريم "تجدد" و اين باعث ابهام ميشود ولی ميتوان گفت دوره ای پيش خواهد آمد که مردم در جامعه تجدد خواه بشوند و اين شامل مردم کشورهايی ست که مستعمره نبوده اند ــ با وجود اقتصاد وابسته اما کلنی نبوده اند ــ مثل ژاپن، ايران، ترکيه که مستعمره نبوده اند ولی وابستگی اقتصادی داشته اند، و مردم اين کشورها خودشان عقب "تجدد خواهی" رفته اند، ابتدا روشنفکرانشان رفته اند و بعد زمامداران و دولتها ولی بيشتر در اين ها "مدرنيزاسيون" وجود داشته و کسی هوای مدرنيته را نداشته است.
                            به عقيده من اولين کسی که راجع به مدرنيته مسائل را مطرح کرده است "ميرزا فتحعلی خان آخوندزاده" است، که تمام اصول مدرنيته را به صورت روشنگری در آثار خود آورده است، بقيه ديگر همگی راجع به صنعتی شدن، پيشرفت مملکت و استقرار دولت صحبت کرده اند. آخوندزاده راجع به انواع آزاديها، حريت شخص و يا شخصی چيست و يا پروتستانيسم اسلامی چيست و حق و حقوق زنان در جوامع و يا تعدد زوجات عليه حقوق زن است. ما بعد از "آخوندزاده" چنين متنی راجع به تجددخواهی نداريم، البته کسانی هم هستند که بيشتر به فلسفه سياسی مدرنيزه توجه کرده اند مثل ميرزا آقاخان کرمانی و ملکم خان. در اينجا برای اينکه بدانيد قديميها مقصودشان از تجدد چه بوده است ليستی را برای شما ميخوانم :
                            آخوندزاده و ميرزا آقاخان کرمانی به تجددگرائی ميگويند شان ژمان.
                            تقی زاده و برخی از دوستان او و همفکرانش (حزب دموکرات) اخذ تمدن خارجی (توضيح ميدهند که بايد پارلمان و يا مجلس داشته باشيم).
                            ملک الشعراء بهار ميگويد "تازه شدن". ملکم خان ميگويد "تغيير وضع". آخوندزاده ميگويد "دايره سيويليزاسيون"(و در اينجا او فکر ميکند که تمدن و فرهنگ و تجدد چه ارتباطی ميتوانند با يکديگر داشته باشند). حسين فروغی : تمدن وقت. دهخدا: آئين تمدن و ...
                            در اينجا وقتی نگاه روشنفکران قديمی را ميبينيم اکثرا اعتقاد به تغييرات داشته اند.
                            درباره مشروطيت و تجدد بايد بگويم به عقيده من تجدد در ايران از جنگهای ايران و روس بايد شروع شده باشد؛ شکست ايران از روسيه که ميگفتند "هنگامه روس"، که در اين هنگامه يک حالت تنبه و يا انفعال در روحيه ايرانی پديدار شد که در اين زمان يک حالت توجه و مسئوليت در روشنفکران ايران آن روز شروع شد و در اين زمان چرخ دنده تبديل به زمان خطی شد و اينها توانستند در طول زمان عقب ماندگی خودشان را نسبت به غرب پيدا کنند تا زمانی که جنگهای ايران و روس شروع شد و همينطور ادامه يافت تا يک دوره مدرنيزاسيون نسبتا ضعيف ولی مهم در دوره قاجاريه وجود داشت و از زمان "عباس ميرزا " به بعد ميبينيم به فکر افتادند تا ارتش ايران را قوی کنند و خيال ميکردند اگر توپ داشته باشيم با روسيه جنگ ميکنيم و برنده ميشويم و خيال ميکردند اشکال ديگری در کار نيست فقط توپ کم داريم. بعد در مرحله دوم به سازمان اداری پرداختند و اظهار کردند مملکت بايد سازمان اداری داشته باشد و دولت هم بايد متمرکز باشد و بنابراين يک شورای دولتی درست شد. و سومين قسمت آموزش بود که بر اين اساس دارالفنون درست شد، مدرسه حقوق و مدرسه سياسی درست شد و اينها همه قبل از مشروطيت درست شد. لذا نميتوانيم بگوئيم که تجدد با مشروطيت در ايران به وجود آمده است.
                            عده ای بودند که چه از نظر فکری مثل ملکم خان در روشنفکری و چه از نظر زمامداران ما مثل امير کبير و سپهسالار تمام بحث شان درباره تغيير و ترقی بوده است و اين يعنی شروع تجدد و ضمنا يک نوع هم مدرنيزاسيون شروع شده بود و در مشروطيت وجه سياسی مدرنيزاسيون با تاکيد بر آن شروع شد. در اينجا نظام پارلمانی و قانون اساسی را درست کردند. قانون اساسی زياد متجدد نبود. در اين قانون اساسی مسئله سلطنت و مذهب و زنان مطرح نشده بود. بنابراين تجدد ايران با مشروطيت شروع نشد ولی با مشروطيت ادامه پيدا کرد. در حقيقت مدرنيزاسيون با مشروطيت ادامه يافت تا بهبود بيشتری يافت و در چنين دورانی دارای شدت و ضعف برای بهبودی نيز بوده است. اين جريان ادامه پيدا کرد تا سال ۱۹۱۴ که استبداد صغير تمام شده بود و در داستان "برلنی ها" به آن اشاره کرده ام ، در آنجا عده ی نسبتا زيادی بودند ميتوان گفت حدود ۱۲، ۱۳ نفر که در "برلن" جمع شدند و واقعا مسئله تجدد را مطرح کردند. به آنها ايراداتی گرفته شد و گفتند آنها تندرو هستند و به تقی زاده هنوز که هنوز است ناسزا ميگويند ولی در آن موقع شايد درست گفته بود. اين جريان فکری تجدد بود. همزمان با آنها در برلين محافل روشنفکری در ايران به وجود آمده بود. ملک الاشعرای بهار مجله ای منتشر ميکرد و با عده ای همين مسائل را مطرح ميکرد. ملک الاشعرای بهار ميگفت "تازه شدن" و رشيد ياسمی که در همان نشريه مقاله مينوشت ميگفت، بايد ايران را از "سنتهای قديم" زدود و پاک کرد. تجدد برای آنها فقط به اين معنی بود. و اين ادامه داشت تا اينکه "مدرنيزاسيون" به واقع کلمه با رضا شاه شروع شد و به صورت تجدد "آمرانه". در آن موقع روشنفکران ديگر جايی نداشتند بلکه دولت ميخواست تجدد ايجاد کند. و اين ادامه يافت تا اينکه وقفه ای بين سالهای ۵۰-۴۰ ميلادی به وجود آمد. در آن ده سال چون قشون خارجی در ايران بود، همه شروع کردند به يادگيری زبان خارجی مثل انگليسی و ساير زبانها را ياد گرفتند و عده ای شاگرد به آمريکا آمدند که تا آن موقع تقريبا کسی برای تحصيل به آمريکا نيامده بود. انجمن های فرهنگی مختلفی باز شدند. حزب توده مسائل جديدی را در جامعه عنوان کرد. البته اين مرحله دوم بود چون "برلنی ها" در مرحله اول تا حدودی در حوزه های متفاوت کار کرده بودند. ارانی ها بيشتر مارکسيسم آلمانی را مطرح کردند و سپس مارکسيسم روسی وارد شد و فرويد و مارکس ترجمه شد و يک اتفاق عجيبی در اين ده سال در جامعه رخ داد که کسی هم به آن توجه نکرد و اين مورد مطالعه زيادی هم درباره اش نشده تا اين شيفتگی زياد نسبت به تجدد کم کم ناسيوناليسم ايرانی را بنيان گذارد و به هر حال اين شيفتگی بود که باعث اين دگرگونيها شد و تا رسيد به سالهای ۶۰ به بعد که "تجدد ستيزی" شروع شد.

                            Comment


                            • سخنان دکتر مهرداد درويش پور
                              من مايل بودم تمرکز بيشتری راجع به نقش جنبش زنان از مشروطيت به اين طرف داشته باشم، اما برای اينکه از بحث امروز خارج نشوم مايلم نخست چند نکته را درباره مفهوم "مدرنيته" که دکتر بهنام نيز در مورد آن سخن گفتند توضيح دهم. نخست آنکه "ژرژ بالانديه" برای آنکه روشن سازد مدرنيته به رغم زادگاه غربی آن ضرورتا پروژه ای مختص غرب نيست، از مفهوم "بيش مدرنيته" استفاده ميکند. مدرنيته پروژه ای است متکی بر ايدئولوژی های پيشرفت که جامعه را به مفهوم "وبری" آن از سنتی به مدرن متحول می سازد. راز زدايی از مذهب و باور به علم و عقلانی شدن امور و سکولاريسم ، بوروکراسی و توسعه اقتصادی، فرديت و دمکراسی، تشکيل "دولت ملی" و استقرار قانون از جمله عناصر بنيادين مدرنيته است که به گمان من در راس آن "ايدئولوژی پيشرفت" و "گسست از سنت" و نوآوری فکر انتقادی و يا انديشه بازتابنده است. با چنين تحولاتی است که ما عملا از يک نظام مبتنی بر ساختار سنتی، خودانگيخته و احساسی فاصله گرفته و به سوی جامعه عقلانی گذار می کنيم. اين روندی است که فقط در غرب طی نشده است بلکه روندی است جهانی. اينکه به دلائلی که شايد خارج از بحث باشد زادگاه اين تحول در غرب بوده است بدين معنی نيست که تضاد سنت و مدرنيته تضادی است که فقط غرب با آن روبرو بوده است. بلکه از قضا تضادی جهان شمول است. يکی از مبانی ايدئولوژی مدرنيته جهان شمولی آن است. باور به اين جهان شمولی به اين معنی است که جوامع گوناگون دير يا زود به آن سمت سير خواهند کرد يا با يک ديناميسم تحول درونی و يا از طريق کلنياليسم و استعمار که در پرتوی آن اين جوامع "مدرن و متمدن" می گردند. اهميت اين بحث در آن است که روشن گردد مفهوم "بيش مدرنيته" چيست. ما اگر بتوانيم با اين مفهوم کنار بيآئيم ميتوانيم بفهميم که کشورهای گوناگون ممکن است بسته به ديناميسم مبارزه درونی جامعه خود به درجات گوناگون مدرنيته را تجربه کنند. در کشوری که توسعه صنعتی پيدا کرده است و از مدرنيزاسيون بالائی برخوردار است، انديشه مدرنيته در آن نيز ميتواند خيلی جا افتاده تر، درونی تر و گسترده تر باشد. حال آنکه در جامعه ای که توسعه صنعتی در آن ضعيف تر است ميتواند در يک نوع مدرنيته ناقص بسر برد. پديده ای که نيکی کدی با واژه های مدرنيته ناقص و يا مثله شده و يا شبه مدرنيسم سعی کرده است روند مدرنيته در ايران را توضيح بدهد.
                              به درستی اشاره شد که ايدئولوژی مدرنيزم و تجددخواهی در ايران قبل از انقلاب مشروطه شروع شد اما در انقلاب مشروطه به اوج خود رسيد. چه در سطح رهبران سياسی نظير سپهسالار، امير کبير و غيره و چه در سطح انديشمندانی چون مراغه ای، ملکم خان، مستشارالدوله، ميرزا آقاخان کرمانی، آخوندزاده و طالبوف که تمام اينها در سطوح گوناگون ايدئولوژی ترقی خواهی را در جامعه ما اشاعه دادند. روشن است در آن شرايط،، انقلاب مشروطه به معنی دقيق کلمه کاملا مدرن نبود، اما ايدئولوژی انقلاب مشروطه هسته های جدی از مدرنيته را به همراه داشت. اساس انقلاب مشروطه با باور به ايدئولوژی پيشرفت توام بود؛ باور به قانون و حاکميت قانون و اينکه قدرت سياسی بايد منبعث از ملت باشد و تشکيل پديده هايی چون دولت ملی و مجلس شورای ملی از دستاوردهای آن زمان است. يعنی گفتمان هايی که در سطح سياسی و اجتماعی مطرح گشتند. روشن است که مشروطه به استقرار و يا پيروزی مدرنيته در ايران منجر نشد ولی به گمان من يکی از نقطه عطف هايی تاريخ سياسی ايران است که در آن از ايدئولوژی پيشرفت و رابطه با جهان غرب استقبال شده است. در مورد قانون اساسی مشروطه اين درست است که سه رکنی که بر آن تاثير گذاشته اند يعنی روشنفکران غربگرا، روحانيت، و يکه سالاری پادشاهی، هر سه برآيندشان در شکل بخشيدن به قانون اساسی مشروطه نقش ايفا کرد. اين توازن قوا باعث شد که در واقع ما يک قانون اساسی کاملا مدرن نداشته باشيم ولی در عين حال قانون اساسی مشروطه از قوانين اساسی بلژيک و فرانسه و نظائر آنها هم الهام گرفته بود. به اين ترتيب وجود عناصر مدرن در ايدئولوژی مشروطه را نبايد دست کم گرفت و بايد به آن به عنوان يک مدل از مدرنيته ايرانی که ضرورتا نه از عمق و گستردگی مدرنيته فرانسه برخوردار است و نه ضرورتا همان راه را ميپيمايد نگريست. به درستی نيز اشاره شد که اين پروژه چگونه با يک مدرنيزاسيون اجباری روند ديگری را پيدا کرد که همان ايدئولوژی حکومت پهلوی بود. پروژه ای که با تقليد از "آتاتورک" نوعی پيشرفت صنعتی را شالوده مدرنيزاسيون ساخت و آزادی، دموکراسی، سکولاريسم، برابری زن و مرد، فکر انتقادی و گسترش جامعه مدنی و ديگر عناصر انديشه مدرنيته در اين ايدئولوژی اجباری و شبه مدرنيسم (Quazi Modernism) جايگاه و نقشی نداشت. تجددستيزی بعدی در جامعه نيز به عنوان واکنشی در برابر اين مدرنيزاسيون اجباری شکل گرفت.

                              تا آنجا که به مسئله زنان برميگردد در دوره انقلاب مشروطه و بعد از آن تا قبل از انقلاب اسلامی به گمان من دو ويژگی در رابطه با جنبش زنان ايران قابل مکث و تامل است که به کوتاهی به آنها اشاره خواهم کرد.
                              جنبش زنان در ايران بيشتر زبان و بار سکولار دارشته است. به جز چند استثنا. هنوز من مطمئن نيستم "طاهره قره العين" را بايد در ماجرای کشف حجاب و مسئله زنان بيشتر به عنوان يک چهره دينی تلقی کرد و يا يک چهره سکولار. ولی اگر به تلاشهايی که جز او از تاج السلطنه به اين سو شروع شد و توسط صديقه دولت آبادی، شرکت روستا، جميله صديقی، محترم اسکندری و چهره های بسيار ديگری تداوم يافت نيک بنگريم ميبينيم آنچه که به نام تلاشهايی برای بهبود وضع و موقعيت زن در جامعه صورت گرفته اساسا با يک زبان کم و بيش سکولار همراه است. اغلب اين انجمنها برای بيان حقوقشان چه در دوره قبل و چه در آستانه انقلاب مشروطيت و بعد از آن و چه در دوره پهلوی از زبان دينی استفاده نميکنند. بنظر من اين امر اهميت بسياری دارد. به هر حال سير تاريخی دوره مشروطه نشان ميدهد دين گرايان هيچ نقشی مثبتی در تلاش برای بهبود موقعيت زنان در ايفا نکردند. برعکس زنان سکولار نوعی پيشقراول در طرح حقوق زنان و گذار به مدرنيته بوده اند. به انجمن نسوان نگاه کنيم و به نشرياتی از قبيل پيک نسوان، زبان زنان و يا نوشته های فخرآفاق پارسا و نامه بانوان و غيره که گرچه اينان زبان روشن لائيک امروزی را نداشتند و برخی حتی خود را مسلمان زاده ميخوانند اما کلامی را که برای طرح مسائل زنان استفاده ميکنند سخت خصلت دنيوی دارشته است.
                              نکته دوم اينکه برای فهم نقش زنان در انقلاب مشروطه و پرهيز ازغلوگويی بايد در نظر گيريم که در مدرنيته غربی هم افتاده بايد دو فاز را از منظر جنسيتی از هم جدا کرد. در فاز اول رشد فرديت همچون يکی از شالوده های مدرنيته با شعار جدايی "فرد از اجتماع" همراه است که همين باعث ميشود حقوق فرد خودمختار شکل ميگيرد. اما در اينجا منظور از اين فرد "مرد" است. يعنی فرديت، فرديتی است مردانه! به همين خاطر ما شاهد تغييرات شگرف در موقعيت زنان نيستيم. اين در فاز دوم مدرنيته در جوامع غربی است که زن هم فرديت پيدا ميکند. در اين دوره است که با چالش جنسيتی در حوزه اشتغال، در کار خانگی و در حوزه سکسئواليته و غيره با آن روبرو هستيم. با توجه به اين دوگانگی و دو فاز گوناگون مدرنيته، به سختی ميتوان در دوران مشروطيت از جنبش مستقل زنان در ايران سخن گفت. زنان در جنبش "تنباکو" و در انقلاب مشروطه نقش داشتند اما به ندرت اين گامها با کلامهای زنورانه توام بوده است. مثلا حضور زنان در جنبش تنباکو نه با خواست برابری زنان و مردان بلکه عمدتا به عنوان بخشی از لشگرعمومی بوده است. گرچه در اين نشريات و محافلی نامبرده عناصری از خواسته های زنان در حوزه آموزش زنان، عليه حجاب و حق اشتغال زنان مطرح بوده است و اينها عناصری از ايده های زنورانه ا ند اما به گمان من تا قبل از انقلاب اسلامی ما به سختی ميتوانيم از جنبش مستقل اجتماعی گسترده زنان سخن بگوييم. برای اينکه اين جنبشها در واقع عمدتا دنباله رو ايدئولوژيهای سياسی جامعه بوده اند. چه زنان طرفدار حکومت پهلوی چه زنان چپ گرا و چه زنان اسلام گرای سياسی. زنان در انقلاب اسلامی به ميدان آمدند ولی عموما به عنوان سياهی لشگر انقلاب اسلامی. در واقع پس از روی کار آمدن حکومت اسلامی است که هم تجدد طلبی به مهمترين تب جامعه تبديل شده است و هم تا آنجا که به مسئله زنان برميگردد حاکميت دينی با چالش رو به گسترده زنان قرار دارد. از نظر من ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ نخستين بروز جنبش مستقل زنان در مقياس گسترده اجتماعی است. در واقع برای نخستين بار اينها نه به عنوان دنباله روهای اين و آن ايدئولوژی بلکه با خواست کاملا مستقل زنورانه حضور پيدا کرده اند. خلاصه آنکه بی ترديد هم جنبش مشروطه شانسی برای رشد حضور زنان فراهم ميکند و هم خود زنان در جنبش مشروطه با خواست آموزش و مقابله با حجاب اجباری و غيره کم و بيش ايفای نقش می کنند.اما اين در تقابل با جمهوری اسلامی است که جنبش زنان به عنوان يک جنبش اجتماعی گسترده و مستقل شکل ميگيرد. همانطور که در دوره مشروطه زنان سکولار به عنوان پيش قراولان مدرنيته نقش کليدی در طرح خواست های زنوزانه داشتنه اند بعد از انقلاب اسلامی نيز اين نقش و جايگاه خيلی برجسته تر شده است.

                              Comment

                              Working...
                              X