Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • - نيروهای اپوزيسيون حکومت اسلامی درشرايط جديدهم چون خودحکومت،آرايش تازه ای پيدا می کنند.دراين مرحله حساس،تنش درسياست خارجی وبويژه بحران ميان حکومت اسلامی وآمريکا نقش مهمی در صف بندی اين نيروها بازی می کند.اگر اين تنش وبحران حادتر شود،بخش های بيشتری ازنيروهای سياسی اپوزيسيون (بسا بيشترازسلطنت طلبان و مجاهدين وبخشی ازليبرال های بيرون حکومت که در گذشته هم چنين می کردند) به آمريکا و متحدان او نزديکتر ازپيش ميشوند.اين دسته از نيروها فقط به دنبال کسب قدرت و يا شريک شدن در آنند و در متحد شدن باآمريکا،همه موازين دمکراسی و حق"خود تعيين کنندگی سرنوشت"را زير پا می گذارند و دشمنان مردم اند.امکان ديگرجهت گيری ارتجاعی در صورت حاد شدن بحران،روی آوری کسان و نيروهائی از اپوزيسيون بدلائل وبهانه های مختلف، به حکومت اسلامی وملحق شدن به اردوی آن است.بی اعتقادی به اعمال اراده مردم درسرنوشت خود فقط باين دسته نيروها محدود نمی شود.تلاش های مربوط به"ساختن رهبری"برای مبارزه عليه استبداد حاکم که دردوره اخيرشدت گرفته نيزتوسط آن کسان ونيروهائی پيگيری می شود که به دمکراسی کامل ودخالت همه جانبه مردم درسرنوشت خود اعتقادی ندارند.دمکراسی محدود مورد نظرآنها وبرنامه نشاندن"نخبگان" برسرمردم، راه را مستقيم وغيرمستقيم برای"نخبه بزرگ" يعنی آمريکا هموارمی کند. بخش ديگری از نيروهای اپوزيسيون که شامل چپ ها و نيروهای غير چپ هم ميشود و بر قدرت خود مردم متکی اند و هرعمل سياسی را از اين زاويه نگاه می کنند در مقابل مداخله گری امپرياليستی موضع می گيرند و مبارزه قاطع با حکومت اسلامی را پيش می برند.ما خود را در اين صف می بينيم و برای گسترده شدن آن تلاش می کنيم چرا که"چگونگی سرنگونی"حکومت اسلامی از نظرما باندازه خود سرنگونی دارای اهميت است وجدا ازآن نيست.اگر تنش و بحران حادتر شود اين صف بندی ها سايه گستر خواهد شد.درهر حال چپ ها و کمونيست ها هم برای پاسخ دادن به اين بحران و هم برای برهم زدن عدم تناسب بين فعاليت آن ها و زمينه گسترده مبارزه نيروی اجتماعی ما نيازمند همکاری اند. اما پاسخ به اين ضرورت، درگرو دوری از فرقه گرايی است، که در دوره های رونق گرفتن مبارزه،جان ساخت ترهم ميشود .

      *******************************

      ما برمبنای آن چه که آمد ادامه تلاش و مبارزه برای هدف هايی که کنگره دهم تعيين کرده بود و با تأکيد بيشتر بر مواردی که درشرايط تازه برجستگی پيدا می کند را،در دستور کارخود قرار می دهيم . يعنی:

      ۱- پيگيری جستجوی راهها و شيوه های سازمانيابی مناسب کارگران و زحمتکشان وازجمله بخش های غيررسمی نيروی کار.

      ۲- ياری به گرد آمدن جنبش های اجتماعی ضد نئو ليبرالی و برای آزادی، يعنی فوروم اجتماعی.
      نيروی عظيم کار چه بخش رسمی و چه غير رسمی و همه زحمتکشان برای آنکه صدا وعمل هماهنگی بيابند نياز به يک فضای عمومی ارتباطی و به ويژه با همه جنبشهای اجتماعی ضد نئو ليبرالی دارند. اين فضا،يعنی جنبش جنبشها،با مرتبط شدن همين جنبشها ی موجود به وجود می آيد.می توان از طريق ديالوگ و بحث به نقشه های عمل مشترک و گوناگون عليه برنامه های نئو ليبرالی حکومت و مبارزه برای وسيع ترين حقوق سياسی و اجتماعی و آزادی و دمکراسی و عليه همه تبعيض ها و تبعيض جنسيتی و عليه جنگ و نظامی گری رسيد.اين فضا برای شنيده شدن وسيع صدای محرومترين بخشها مانند زنان و زحمتکشان و نيروهای کار غير رسمی و حمايت جنبشهای آنها از يکديگر ضروری است. در اين فضا و اين جنبش هر نيروئی جای خود را دارد.لازمه شکل گرفتن و حرکت اين جنبش دوری کردن از"هژمونی" و پذيرش" گوناگونی"است.اين فضا درک و تفاهم بين سوسياليستها را هم ميسر می کند و زمينه مبارزه مشترک برای براندازی سرمايه داری را تقويت می کند. ما با بيشترين نيرو و امکان و با تأکيد بر زمينه های به وجود آمده به شکل گيری و گستری اين فضا ياری می کنيم.

      ۳- حضور و مداخله فعال در صفوف مقدم پيکاربرای آزادی و دمکراسی و کمک به گسترش جنبش عمومی عليه استبداد.

      ۴- مبارزه نظری عليه سرمايه داری وبرنامه های نئو ليبرالی، که در ايران سرعت می گيرد،و توضيح مواضع سوسياليستی برای پيش بردن مبارزه عملی عليه سرمايه داری وبرای آلترناتيو سوسياليستی و کمونيسم.

      ۵- همراهی با کمونيست ها و سوسياليست ها ی دمکرات برای حمايت از سازمانيابی کارگران وزحمتکشان و مبارزه باگروه گرايی و سکتاريسم که سازمانيابی طبقاتی را می شکند.اگر موجوديت کمونيستها جدا از جنبش طبقاتی و پايه های اجتماعی انگا شته نشود و هدف درخود نباشد، و هدف، حرکت و اعتلا جنبش طبقاتی باشد،راه متحد شدن آنها نيز از بستر فعاليت مشترک برای کمک به پيشروی نيروی کار و زحمتکشان می گذرد.

      ۶- ياری به بلند شدن صدای سوم در مقابل حکومت اسلامی و مداخله گری امپرياليستی وهم گام شدن با همه نيروهايی که عليه اين دو ارتجاع مبارزه می کنند.

      ۷- تحکيم پيوند ارگانيک با جنبش ضد سرمايه داری جهانی. بويژه در دوره ای که خطر جنگ و تهديد امپرياليستی وجود دارد، تلاش برای موضع گيری جنبش جهانی عليه ارتجاع حاکم بر ايران و چشم نبستن بر ارتجاع فعال درخاورميانه در جريان مبارزه عليه امپرياليسم برجسته ميشود.

      ۸- تدقيق موضع درمورد فدراليسم و روشن ترکردن سياستهای مربوط به آن.

      اوت ۲۰۰۶ - مرداد ۱۳۸۵

      Comment


      • Comment


        • Comment


          • Comment


            • Comment


              • سمينار دين و مدرنيته عصر پنج‌شنبه مکان هماوردی دو فيلسوف مسلمان مدرن و سنت‌گرا شد که هيچ‌يک امکان شرکت در سمينار را نيافتند اما مکتوبات ايشان که در متن و حاشيه‌به سمع و نظر حاضران رسيد حکايت از آن داشت که داستان سنت و مدرنيسم ماجرايی است پر کشش، پر جدال و دامنه دار. پيش از کنفرانس دکتر حسين نصر، رئيس سابق انجمن سلطنتی فلسفه که سالها است در دانشگاه واشينگتن به درس و بحث مشغول است در گفت‌وگويی مطبوعاتی روشنفکران دينی و دانشمندان انديشه‌پرداز و جريان‌ساز ايران را روشنفکرانی نيمه متجدد خوانده بود که در فکرشان اصالتی وجود ندارد و بيشتر تسليم تفکر دين‌زدايی غرب جديدند و خود نيز دانشی عميق به خود فرهنگ غرب ندارند.

                در انتهای سخنان خود نيز مدعی شده بود که اينان مانند اسلاف متجدد خود از محمد عبده گرفته به بعد، تاثيری در آينده اسلام نخواهند داشت و البته در باب آقايان کديور و مجتهد شبستری احتياط‌هايی به خرج داده بود. به همين خاطر دکتر عبدالکريم سروش که در دو دهه اخير جريان انديشه‌ورزی در ايران را با ايده‌ها و نظراتش متاثر ساخته در مقام پاسخگويی برآمد. سروش که به علت برخی تهديدها از حضور در سمينار بازمانده بود، در مقاله‌ای که توسط فرزندش قرائت شد، نوشت بر او آشکار است که تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسيحيت و يهوديت نخواهد بود. يعنی برخلاف پندار و کوشش سنت‌گرايان که رجعتی خام و ناممکن به گذشته را خواستارند و البته آن را در جامه‌ای از الفاظ پرطمطراق می‌پوشانند و سر حلقه آنان که روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حکمت خالده می‌گشت و اينک پرمدعاتر از هميشه به مدد مداحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازه جويی پا نهاده است. آری برخلاف پندار اين سنت‌گرايان و ساکنان حجره‌های تحجر اگر اسلام سنتی متوازن جهان معرفت و فضيلت را سامانی خردپسند ندهد گرفتار سنت‌پرستان و هويت گرايان بی‌معرفت و بی‌حقيقتی خواهد شد که با بنيادگرايی کور دمار از روزگار حقيقت برخواهند آورد. و سروش اين همه را از آن‌رو گفت که سنت و مدرنيته را دو مغالطه بزرگ دوران می‌داند که اين هيچ‌کدام هويتی واحد نيستند.


                دو رويکرد به مدرنيته

                سمينار دين و مدرنيته اولين تجربه موسسه گفت و‌گوی اديان برای برگزاری همايشی عمومی بود و به نظر می‌رسد مسوولان همايش انتظار و توقع استقبال گسترده‌ای را که علاقه‌مندان از همايش به عمل آوردند نداشتند. هم سالن اصلی حسينيه ارشاد مملو از جمعيت بود و هم سالن‌های طبقه فوقانی. زمانی که جمعيت شنيد يکی از سخنرانان اصلی سمينار بعد از ۴ ساعت کشمکش و تهديد از حضور در حسينيه بازمانده آه از نهاد جمعيت برآمد.سمينار به دبيری محمدرضا جلايی‌پور ساعت ۹:۳۰ با قرائت آياتی از کلام‌ا... مجيد آغاز شد و در ساعت ۱۸ به کار خود پايان داد. سخنرانان سمينار عبارت بودند از: دکتر سعيد حجاريان، دکتر ژندشکيبی، دکتر عليرضا علوی تبار، دکتر محسن کديور، حجت‌الاسلام سيد علی طالقانی، دکتر سعيد بينايی مطلق، دکتر محمد راسخ، دکتر محمود صدری و دکتر مراد فرهادپور.قرار بود در نوبت اول ابتدا سعيد حجاريان سخن بگويد، اما حجاريان به دليل شرکت در کنگره سازمان مجاهدين تاخير داشت به همين دليل عليرضا علوی تبار اولين سخنران بود. <دين و مدرنيته؛ سطوح مختلف يک نسبت > عنوان مقاله علوی تبار بود که مثل هميشه آن را کاملا طبقه‌بندی شده ارائه کرد. علوی‌تبار در يک طبقه‌بندی ساده رويکردهای موجود در فهم و تفسير مدرنيته را در دو گروه <رويکردهای نهادی> و <رويکردهای نگرشی شناختی> قرار داد و گفت: در رويکرد اول به مدرنيته به عنوان مجموعه‌ای از نهادهای تحقق يافته می‌نگرد و دومی نيز مجموعه‌ای از گرايش‌ها، شناخت‌ها و باورها است. تضادی ميان اين دو رويکرد وجود ندارد و می‌توان هر دو را همزمان برای تحليل به کار برد. اما نکته‌ای که مهم است اين است که هرکدام بر وجوهی بيشتر توجه می‌کند و طبعا وجوهی ديگر مورد غفلت واقع می‌شود. به گفته علوی تبار مدلی که در دين‌شناسی مورد نظر او بود، مدلی است که در آن دين از سه مولفه‌اساسی تشکيل شده و آن سه عبارتند از: تجربه دينی، باورهای دينی و کنش‌های دينی. دين مجموعه‌اينها است در مورد حقيقت متعالی. در اين مدل بحث از نسبت بين دين و مدرنيته، بحث از نگرش‌ها و شناخت‌های مدرن و بينش ما از دين است. علوی تبار سپس به بررسی وحی در دين مدل پرداخت و گفت وحی نوعی تجربه دينی در شکل متعالی خوانده می‌شود.وحی شکل‌های مختلفی به خود می‌گيرد که از آن جمله‌اند:فطری و انکشافی و فارغ از هر حجابی و گاهی هم وحی زبانی است. اين رابطه زبانی مثل هر رابطه ديگری از ۴ جزو فرستنده (خدا)، گيرنده (انسان) ، محمل پيام و زمينه و سياقی که نشانه‌ها مبادله می‌شوند، منتقل می‌شوند. خداوند،با انسان رابطه دارد و تجربه وحيانی پيامبر وقتی در قالب زبان ريخته می‌شود متن وحيانی به وجود می‌آيد.

                علوی تبار معتقد است از اين به بعد با صورت تجسم يافته زبان مواجه می‌شويم و تلاش انسان برای فهم اين متن آغاز می‌شود. مومن با خواندن متن سعی در شريک شدن در وحی پيامبر می‌کند تا از آن حظ ببرد. در اين مرحله است که می‌توان از نسبت دين و مدرنيته سخن گفت. اين نظريه‌پرداز و استاد دانشگاه نسبت دين و مدرنيته را در ۴سطح قابل مطالعه می‌داند:۱)سطح بيان و تحقيق زبانی تجربه دينی پيامبر ۲) سطح استخراج نظام الهياتی از داده‌های وحيانی ۳) سطح فهم و تفهيم ۴) سطح دفاع، مقايسه، ارزيابی و تعيين اعتبار. علوی تبار پس از توضيح اين چهار سطح سخنان خود را اين‌گونه جمع‌بندی کرد: به گمان من اگر مدرنيته را به عنوان مجموعه‌ای از نگرش‌ها ، گرايش‌ها و شناخت‌ها تعبير کنيم و هسته اصلی‌اش را هسته معرفتی بدانيم می‌توانيم از نسبت آن با دين در سطوح گوناگون صحبت کنيم. اگر مدرنيته و دين در برخی از سطوح غيرقابل جمع‌اند که عبارتند از: سطح ظاهر زبانی، سطح تجربه دينی تجسم يافته در متن وحيانی. اما در ساير سطوح می‌توان از تعامل، گفت‌وگو و يا تاثير‌پذيری يکطرفه دين و مدرنيته از يکديگر سخن گفت. آنچه که در پروژه روشنفکری دينی مطرح است تداوم گفت‌وگو بين مدرنيته و دين است. به بيان ديگر روشنفکر دينی در دوران ما موظف است به طور همزمان به نقد مدرنيته و نقد سنت بپردازد و با نقد همزمان اين هر دو بستر را برای مدرنيته درون‌زا فراهم کند.


                سوال ناممکن

                بعد از علوی تبار، کديور که رياست جلسه را برعهده داشت از حجاريان دعوت کرد تا به پشت تريبون بيايد. سعيدحجاريان هم پس از عذرخواهی بابت تاخير گفت: به دليل محدوديت‌های جسمی نمی‌توانم از اين کتابخانه‌ به آن کتابخانه بروم و کار تحقيقی انجام دهم،و مقاله حاضر در باب سازگاری دين و مدرنيته حاصل تاملات من در اين باب است. بعد از سخنان کوتاه حجاريان مجری برنامه پشت تريبون مستقر شد و مقاله وی را خواند. پس از خوانده شدن مقاله حجاريان نوبت دکتر ژندشکيبی بود تا درباره <دين و مدرنيته و روسيه > صحبت کند. اما او که عضو هيات علمی ‌ lse انگلستان است ترجيح داد به خاطر لهجه غليظش ديگری مقاله‌اش را بخواند.

                شکيبی مقاله‌اش را با اين عبارت آغاز کرد: پاسخ قطعی به سوال سازگاری دين با مدرنيته ممکن نمی‌باشد. زيرا به نظر می‌رسد اين سوال بر اين فرض استوار است که دين مفهومی ثابت و مشخص دارد. وی ادامه داد: اما تاريخ نشان می‌دهد که هميشه تعاريف مختلف و گاه متناقضی با يکديگر از هر دينی وجود دارد. از طرف ديگر اين سوال القاء کننده اين است که اصل مدرنيته مدل غربی آن است. شکيبی آنگاه به تجربه کشورهای مختلف از جمله روسيه اشاره کرد و گفت: نه تنها مدرنيته می‌تواند از نوع غربی آن متفاوت باشد بلکه گاه به تقابل و رقابت با آن نيز برمی‌خيزد. نکته مهمی که بايد در نظر داشت اين است که عوامل مختلفی نظير ملت‌سازی، نگرانی از هويت زدايی و ضرورت ايجاد دولت کارآمد تاثيرات بسزايی در رابطه بين دين و مدرنيته می‌گذارد که بررسی سازگاری دين و مدرنيته بدون آگاهی کامل از اين عوامل ثمربخش نخواهد بود. دکتر ژندشکيبی با اين توضيحات به تحليل سازگاری دين و مدرنيته از ديدگاهی تاريخی و سياسی و باتوجهی ويژه به روسيه و شوروی پرداخت. وی در اين باره گفت:روسيه اولين کشوری بود که با مساله سازگاری دين و مدرنيته و ترويج آداب و رسوم غربی و غرب‌گرايی به طور کلی روبرو شد. بنابراين تحليل تاريخ سياسی روسيه و شوروی مروری بر تجربه‌ای چندصد ساله از تعامل بين دين و مدرنيته است. محبوبيت در حال افزايش دين در ميان مردم روسيه و نقش پررنگ قرآن در هويت سازی و سياست داخلی در کشوری که بيش از هفتاد سال توسط حکومتی ضد دينی اداره می‌شد تجربه روسيه را قابل توجه‌تر و آموزنده‌تر می‌‌سازد.


                دادوستد اسلام و مدرنيته

                محسن کديور که يک از جذاب ترين سخنرانيهای همايش را ايراد کرد، سوال سومی را به دو سوالی که برگزار کنندگان همايش مطرح کرده بودند اضافه کرد: استلزام‌هايی که دين برای مدرنيته فراهم می‌کند چيست؟

                طرح يکجانبه سوال دوم باعث شده است بپنداريم صرفا مدرنيته است که تکاليفی برای دين ايجاد می‌کند. و ظاهرا مدرنيته امر کاملی است و قرار نيست چيزی از اين دين يا آن دين کسب کند.به همين سبب بود که کديور <داد و ستد اسلام و مدرنيته> را عنوان سخنرانی خود قرار داد.

                کديور سپس با اشاره به عنوان سمينار گفت بسيار دشوار است که به گونه‌ای سخن بگويم که همه اديان در بحث ما داخل شوند و يا بين همه اديان گوهر مشترکی يافت شود و آن گوهر را با مدرنيته وارد بحث کنيم به همين جهت مناسب‌تر ديدم که حوزه بحث را محدودتر کنم به اسلام و مدرنيته.

                حجت‌الاسلام کديور با بيان اينکه يکصد و پنجاه سال از مواجهه جامعه با امر مدرن می‌گذرد گفت: سه تلقی در نسبت دين و مدرنيته با همديگر قابل مشاهده است. اين سه تلقی عبارتند از: ناسازگاری اسلام و مدرنيته و بطلان مدرنيته(ديدگاه متشرعان سنتی)، ناسازگاری اسلام و مدرنيته و اعتبار مدرنيته (ديدگاه لائيک)، سازگاری اسلام و مدرنيته (ديدگاه روشنفکری دينی.)

                کديور سه گونه تعبير از سازگاری اسلام و مدرنيته ارائه داد: انطباق اسلام بر مدرنيته، انطباق مدرنيته بر اسلام، داد و ستد اسلام و مدرنيته . در جامعه‌ای زندگی می‌کنيم که هرکدام از دو قول اول قائل شخص دارند و نوشته‌هايشان را مکتوب کرده‌اند. يعنی، ما هم مدرنيته دينی و اسلامی را شاهد هستيم و هم با کسانی روبرو هستيم که با اسلام مدرن وارد بحث می‌شوند. کديور با تاکيد بر اين که تفسير سوم بحث اصلی من است ادامه داد: تفسير سوم معتقد به داد و ستد و گفت‌وگوی اسلام و مدرنيته است. لذا اگر کسانی از نوشته‌های روشنفکران دينی اين برداشت را کرده‌اند که اينها در پی مدرن کردن اسلام به معنای انطباق اسلام بر مدرنيته هستند، به نظر می‌رسد صحيح برداشت نکرده‌اند.

                اما نکته‌ای که وجود دارد اين است که طرفين اين گفت‌وگو چه کسانی هستند و بايد توجه کنيم در اين داد و ستد چه می‌خواهيم بدهيم و چه می‌خواهيم بگيريم. معرفت و عمل دينی يکطرفه اين داد و ستد است و معرفت و عمل مدرن در طرف ديگر قرار دارد. بنابراين نه دين اين طرف است و نه مدرنيته آن سو. هر دو امر انتزاعی‌اند و وجود عينی ندارند. اما معرفت من قابل بحث و عينی و امری بشری و قابل تصرف است . عمل من هم همين‌گونه است.

                Comment




                • کديور شرايط برقراری اين گفت‌وگو و داد و ستد را اينگونه برشمرد: کسی قادر به گفت‌وگو است که بداند کالای کامل و بی‌نقض در اختيار او نيست و در اختيار طرف مقابل هم نيست اين نکته کليدی است که طرف بداند معرفت و عمل دينی هم نکات مثبت دارد و هم منفی. ضمن اينکه محو جمال مدرنيته هم نشده باشد. بايد متواضعانه بپذيريم عمل دينی ما نقاط قابل انتقاد فراوانی دارد و هکذا معرفت ما. نه مدرنيته اين قدر زيبا است که گفته می‌شود و نه دين آنقدر سياه. همگی اينها ناشی از تعصبات بوده است.کديور به نکات منفی مدرنيته اشاره کرد و گفت: مدرنيته تنها حقوق بشر و اينها نيست. بنيادگرايی دينی ، جنگ ويتنام و جنگ جهانی فرزندان نامشروع مدرنيته‌اند. فاشيسم هم از دل همين مدرنيته بيرون آمده است. پروژه همه يا هيچ‌که برخی از قائلان ناسازگاری اسلام و مدرنيته مطرح می‌کنند قابل قبول نيست و بايد دست به گزينش زد. اگر اين پيش‌فرض را قبول کنيم به دو گزاره می‌رسيم: ۱-معرفت دينی به دستاوردهای خرد جمعی بشری نيازمند است. ۲-خردبشری به رهاورد پيامبران الهی نيازمند است.

                  براساس دو گزاره مذکور دو عرصه فراروی مسلمانان متجدد گشوده می‌شود: ۱- عرصه نقد، اصلاح و تکميل معرفت دينی براساس دستاوردها ۲- عرصه نقد، اصلاح و تکميل مدرنيته براساس رهاوردهای دين. عرصه اول ۴۰ سال است که در ايران آغاز شده همان نوسازی معرفت دينی است. اما عرصه دوم مهجور واقع شده است و نگفته‌ايم مدرنيته کجا می‌تواند از اسلام استفاده کند.

                  اين روشنفکر دينی و استاد دانشگاه معتقد است مسلمانان متجدد با دو سوال مواجهند: ۱- هريک از معرفت دينی و مدرنيته در چه قلمروهايی تن به تغيير و تکميل و اصلاح می‌دهند؟ در چه قلمروهايی از يکديگر نکته و راهنمايی می‌پذيرند؟


                  ‌ ۲- با چه مبنايی اين گزينش بنيادی صورت می‌گيرد؟

                  انسان امروزی در سه حوزه به دين، پيامبر و وحی نيازمند است. ۱- حقيقت‌يابی: ناظر به واقعيت‌ها و <هست‌>ها است. ۲- خيريابی:که ناظر به <بايد>ها است، چگونه بايد باشيم. ۳- عمل انسانی، اعم از عمل فردی يا جمعی،در تعارض منافع کدام منفع هست که مقدم می‌شود. اينجا است که دين می‌تواند به خوبی وارد عمل شود. محسن کديور سخنان خود را در پايان اينگونه جمع‌بندی کرد:پيامبران آمده‌اند تا اين آيه ساده را به عنوان خلاصه تعاليم خود ارائه دهند:ان الانسان ليطغی، ان راه استغنی يعنی (نوع) انسان هر آينه حتما طغيان می‌کند زمانی که خود را مستغنی ببيند.اگر گوهر مدرنيته را استغنای انسان از امر قدسی معنا می‌کند، پيامبران دقيقا آمده‌اند تا نيازمندی انسان را اثبات کنند و به ما بفهماند که در طغيان سنتی و قبلی و چه در طغيان مدرن و جديد ما به يک منبع ماورايی نيازمنديم. و عقل را هم در کنار آن ببينيم. سخن آخر اينکه من مسلمان هم از مدرنيته اخذ می‌کنم و هم به آن می‌دهم، اين نحوه داد و ستد اسلام و مدرنيته است.


                  سخن از ناسازگاری

                  اولين سخنران نوبت دوم حجت‌الاسلام سيد علی طالقانی بود که در مقام پاسخگويی به سوال نسبت ميان دين و مدرنيته برآمد. او ابتدا دو سوال همايش را مطرح کرد و توضيح داد: تعاليم اسلامی انسان را خودبسنده و بی‌نياز از آسمان نمی‌داند و از اين رو با اومانيسم، سکولاريسم، فردگرايی، آزادی و برابری به معنای‌ای که در مقاله‌اش با عنوان <سازگاری اسلام،مدرنيته> ذکر خواهد شد، موافقتی ندارد و ناسازگار است. وی گفت: چنانچه ايدئولوژی و پروژه تجدد با دين ناسازگار باشد و مدرنيزاسيون هم چنين خواهد بود. اگر بخواهيم به ناسازگاری دين و مدرنيته حکم دهيم، بايد به ناسازگاری گزاره‌ها و مفاهيم مندرج در آنها حکم دهيم در غير اين صورت ممکن نخواهد بود.

                  دکتر سعيد بينايی مطلق سخنران سنت‌گرای بعدی بود تا درباره دين و مدرنيته صحبت کند. او نيز مانند طالقانی در ابتدای سخنانش از ناسازگاری دين و مدرنيته سخن به ميان آورد و گفت: دين و مدرنيته به هيچ روی با يکديگر سازگار نيستند، زيرا گوهر دين اساسا مغاير و متضاد با ماهيت مدرنيته است. محور دين خداست، در حالی که مدرنيته انسان محور است. بنابراين نه می‌توان دين را مدرن کرد و نه مدرنيته را دينی و قدسی.<سعيد بينايی مطلق> گفت: پرسش مدرنيته و دين پرسش ساده‌ای نيست، اما اين پرسش زنده‌ای است که در شرق مطرح است. ‌ آميزش اين دو با هم آميزشی اصيل و شريف و حتی کارآمد نخواهد بود، بلکه به قلب شدن دين می‌انجامد. ‌وی خاطرنشان کرد: مدرنيته در انواع گوناگونش مبتنی بر نفی امر قدسی است و اولين نتيجه آن اين است که دين را در ماهيتش مدرن کنيم نه مدرنيته را دينی کنيم. ‌

                  بينايی مطلق با بيان اينکه اگر دين و مدرنيته با هم ناسازگارند، پس جايگاه دين چه بايد باشد، گفت: در پاسخ می‌توان از دو وظيفه دوگانه دين ياد کرد؛ دين در جهان کنونی از سويی بايد بيش از پيش به اصل خود که همانا حکمت خالده است، اعتنا کند و از سوی ديگر از صور غير اصيل اجتناب ورزد. ‌ وی افزود: اين صور غيراصيل ضد سنت است، از همين روی حکمايی چون <رنه گنون>‌و <فريتهيوف شوئون>‌که سخنگويان راستين حکمت خالده در عصر حاضر هستند، ضمن تاکيد بر حکمت خالده و نقد مدرنيته براين اساس، به شناسايی و شناساندن صور غيراصيل دينی نيز پرداخته‌اند از جمله اساسی‌ترين صور غيراصيل دينی، آنگونه که <رنه گنون>‌در سيطره کميت به ما می‌آموزد <راز آموزی دروغين> و <سنت معکوس> است. ‌ بينايی مطلق در ادامه گفت: در جهان مدرن، ديگر نمی‌توان به احيای جوامع سنتی پرداخت، چون ابزار و مبانی آن ديگر فراهم نيست. از اين رو دين در دوران مدرن بايد قلعه‌ای مادی گزيند که برج و باروی آن حقيقت و زيبايی است و نه آن که در پی صورتک‌هايی پنهان شود که عاری از اصالت و نه مدرن به معنای واژه و نه قدسی به معنای اصيل و شريف هستند. ‌ وی در پايان خاطر نشان کرد: پس اگر عالمی سنتی نمی‌توان ساخت، حداقل می‌توان به طور شخصی سنتی زيست و معنويت ورزيد. ‌

                  سازگاری با حقوق مدرن

                  سخنران بعدی محمد راسخ بود تا در مورد <مدرنيته و حقوق مدنی> سخن بگويد. او مهمترين دستاورد مدرنيته را در حوزه معرفت، انتقال از اتوريته به عقل نقاد دانست و اظهار داشت: در دوران مدرن ديگر برای صدق ادعاها به مرجعی خاص مانند کليسا يا ارسطو ارجاع داده نمی‌شود. در اين دوره تنها عقل خود بنياد بشری است که مبنا و مرجع قضاوت برای هرگونه ادعا قرار می‌گيرد. راسخ افزود: اين عقل، تحولاتی مهم را در حوزه ارزش‌ها، قواعد حاکم بر رفتار بين انسان‌ها و نهاده‌های مربوطه موجب شده که تعيين کننده معرفت و نظام حقوقی مدرن است. دغدغه اصلی انسان مدرن رهايی از اراده ديگران و تنظيم روابط خود با آنان است، به گونه‌ای که کمترين لطمه به آزادی او وارد آيد و بدون رضايت قلبی تابع خواست و قدرت هيچ شخص ديگری نشود. ‌ وی تصريح کرد: اين حوادث و مدرنيته يک شبه در اروپا اتفاق نيفتاد، پيش از اينکه مدرنيته در اروپا اتفاق بيفتد کليسا در اروپا که معتقد بود سخن حق را می‌گويد تحت تاثير نظام‌های فئودالی و شهری بود.

                  وی افزود: قانون سرمدی نقشه کلی خداوند از خلق هستی است و بخشی از اين قانون را عقل نمی‌تواند کشف کند. از اين رو جوانه‌های عقل‌گرايی و نظريه‌پردازی زده شده و رنسانس ‌به عنوان مهمترين پديده اتفاق افتاد. رنسانس چيزی نبود که از سر تفريح ساخته شده باشد.راسخ با بيان اينکه پس از رنسانس انسان اروپايی خودش را در قالب پروتستان و تئوری غيردينی بازيافت، گفت: رنسانس و مدرنيته تکيه برعقل نهاده است و انسان اروپايی که از ساختار قدرت و فرهنگ حاکم خسته و دلزده شده بود به سمت انديشه سوق داده شد. وی با بيان اين که در بن نظام‌های تنظيمی مدرن دو فرض نهفته است؛ يکی اين که انسان آزاد به دنيا می‌آيد و فقط با خواست قبلی و از روی اراده است که خود را محدود می‌سازد و ديگر اين که هرکس در مقابل ديگری از ا دعايی برابر نسبت به آزادی، مال و قدرت برخوردار است، تصريح کرد: اينها در دو اصل ارزشی و مفهومی استوارند؛ اصل غايت بودن انسان تفکيک ميان امر درست و امر خوب است.اين مدرس دانشگاه ادامه داد: در اصل نخست برارزش ذاتی انسان تاکيد شد و از استفاده از ابزاری از وی منع می‌شود. اکثر نظام‌های ارزشی در سطوح سياست حقوق وا خلاق براين پايه استوار شده‌اند. همچنين براساس تفکيک مندرج در اصل دوم بوده که اساسا امکان طراحی و اجرای نظام‌های حقوقی فراگير يا ملی فراهم آمده است. ‌ راسخ سپس به کانت و ديگر متفکرانی اشاره کرد که ميان دو سطح از رفتار آزاد تفکيک قايل می‌شوند و افزود: در يک سطح لازم است اراده آزاد فرد تامين و حفظ شود. در سطحی ديگر بايد شخص صاحب اراده، مجاز به دخالت دادن نيت و باور خاص اخلاقی خود در عمل آزاد باشد. سطح اول نمايانگر امر درست و سطح دوم بيانگر امر خوب است، که اولی در حوزه حکومت و دومی در قلمرو جامعه مدنی جای می‌گيرد. ‌ او گفت: اين تحولات قانون و نظام‌های حقوقی را از حيث هدف، منافع و روش تحت‌تاثير قرار داده است هدف قانون و نظام حقوقی تنظيم رابطه انسان و انسان با حفظ آزادی و برابری آنان است. منابع قانون متکثر است، ولی همگی از صافی عقل نقاد عبور می‌کنند. روش استنباط قوانين و احکام نيز محدود به روش يا روش‌های تعبدی نيست.

                  راسخ در پايان با بيان اين که مدرنيته در ابعاد مختلف آن يک واقعيت است، متذکر شد: حقوق دينی در صورتی می‌تواند در دنيای مدرن به حيات خود ادامه دهد و نيز براين دنيا تاثير بگذارد که تا حد امکان با آن سازگار شود، يعنی به يک حقوق مدرن تبديل شود. يعنی هيچ روشی پيشاپيش مردود يا پذيرفته نيست و مهم اين است که اهداف نظام حقوقی را تامين کند و با داده‌های معرفتی در حوزه‌های منطق و معرفت شناسی سازگار باشد. و در يک کلمه حقوق مدرن انسان‌گرا و حق‌مدار است. ‌

                  `

                  Comment


                  • دين و مدرنيته سازگاری واقعا موجود

                    دکتر محمود صدری نيز سخنرانی بعدی همايش بود که سخنانش را با ابراز تاسف از اينکه دکتر سروش نتوانست در همايش حاضر شود آغاز کرد و گفت: من نيز به تاسی از <داريوش آشوری> به جای مدرنيته، پديده دين ملی را استفاده می‌کنم. کار جامعه شناسان ساده است و مانند فلاسفه نيست که به کاوش ريشه‌دار و عميق زوايای ناشناخته ذات مدرنيته بپردازند و پيرامون ريشه و مبنای دين سوال کنند. کار ما جامعه‌شناسان، نگاه کردن به جوانه‌ها و ميوه‌ها است و از نظر جامعه‌شناسی، دين و مدرنيته با هم همزيستی دارند. ‌

                    صدری با بيان اينکه ۷۹ درصد مردم باورهای مذهبی دارند، گفت: در سراسر دنيا روزانه ۹ هزار مذهب در حال شکوفندگی است. به قدری بازار دين در دنيا گرم است که روزی ۳ دين تازه در دنيا پيدا می‌شود که از ميان ۱۰ دين، ۹ دين شکست می‌خورد. براساس اين آمار، ماهانه ۱۰ مذهب در دنيا پديدار می‌شود که حداقل ۳ نسل نيز ادامه پيدا می‌کند. ‌ وی افزود: پرسش اصلی اين است که دين و مدرنيته با هم چگونه کنار آمده‌اند، البته مدرنيته همانند فلسفه ادعای تئوريک بودن ندارد. اگر مدرنيته را به معنای تفکيک و تميز کارکردهای نهادها و حيطه‌های حيات بشر در جوامع بدانيم، مدرنيته به معنای تفکيک جوامع پيچيده از هم است. ‌ وی با بيان اينکه جوامعی که پيچيده می‌شوند تخصصی نيز می‌شوند، ادامه داد: تخصص لازمه تفکيک حيطه‌های بشر است و به محض اينکه جوامع از هم تفکيک می‌شوند با هم داد و ستد می‌کنند و آموزش و پرورش و قانون نيز نظام ارزشی را در جوامع به وجود می‌آورند. صدری افزود: سکولاريسم مورد خاصی از مدرنيته است. در مدرنيته ۴ حيطه وجود دارد که سياست و دين از هم تفکيک می‌شوند. ‌ وی با اشاره به نقطه نظر <پارسنزی> گفت: دين جمعی ممکن است دوگونه قرائت داشته باشد که يکی قهقرايی و ديگری قسری است. متاسفانه اين دو جنبه تاکنون از يکديگر تشخيص داده نشده‌اند.

                    وی ادامه داد: قرائت قهقرايی را تفکيک‌زدايی می‌ناميم که در جهت عکس مسير جوامع پيچيده و بالنده سير می‌کند، قرائت پيشرو را وحدت در عين کثرت نام می‌نهيم که در جهت غنای جوامع مدرن حرکت می‌کند. ‌

                    صدری با اشاره به حکومت طالبان که نمونه‌ای از نوع اول دين جمعی است، افزود: نوع دوم دين جمعی نيز کليسای کاتوليک در برزيل است، ميان اين دو قطب طيفی است که کشورهايی مثل ايران را شامل می‌شود که با اين تفصيل قرائت از دين جمعی که سازگار با مدرنيته است با سکولاريسم به تعبير عينی آن نيز همخوانی خواهد داشت، مثل آن چيزی که در سراسر جهان وجود دارد.


                    مدرنيته ، شکل بی شکل

                    مراد فرهادپور آخرين سخنران سمينار دين و مدرنيته بود که سخنانش در باب رابطه اين دو را در باب انتزاعيات آغاز کرد. فرهادپور معتقد است: پرسش دين و مدرنيته کلی‌تر و انتزاعی‌از آن است که بتواند به پاسخی حقيقی و انضمامی منجر شود. وی پرسش حقيقی را رابطه اديان خاص با صور خاصی از تجربه زندگی مدرن می‌داند. فرهادپور با اشاره به خلقت نمادين جهان و نحوه حضور خداوند در اديان مختلف اظهار داشت: در اديان ابراهيمی، خدا مستقل از مخلوقات است. در مسيحيت هنگام دعا از خداوند به عنوان پدر مقدس که در آسمان‌ها منزل دارد، ياد می‌شود. ‌

                    وی با اشاره به خانواده مقدس در مسيحيت گفت: با گره خوردن مفهوم خداوند با مفهوم بشری، رابطه خانوادگی منعکس می‌شود و در قرآن آشکارا تقابل اين موضوع را شاهد هستيم، خدايی که در قرآن از او ياد می‌شود و نه زاده و نه از او کسی زاده خواهد شد. در اينجا شاهد تمايز و تفاوت نظام فلسفی و تفکری اين دو هستيم. البته در دين يهود نيز برای خدا جسم در نظر گرفته شده که می‌توان به معشوق آسمانی غزل غزل‌های سليمان و کشتی گرفتن يعقوب با خدا اشاره کرد.

                    فرهادپور با اشاره به دين اسلام که خدا در آن از چهره‌های نمادين فاصله می‌گيرد، گفت: خدا در اسلام رابطه آفرينندگی با بشر ندارد و کاملا متعالی است. در اسلام همه زمان‌ها و مکان‌ها در برابر خداوند يکسان است و از اين منظر نيز ميان دين اسلام و اديان ديگر فاصله وجود دارد. ‌

                    فرهادپور با اشاره به دغدغه روشنفکر ايرانی که تلاش برای برطرف کردن مساله عقب‌ماندگی از جهان غرب است، گفت: شکست مشروطيت نيز براساس فقدان مبانی نظری، طرد روشنفکران و نرسيدن به دستاوردهای مدرنيته است. ‌

                    وی خاطرنشان کرد: در مقايسه ايده‌آليستی بايد به مقايسه تاريخی رجوع کرد تا مسائل روشن شود و پيامد آن، عقل‌گرايی، روشنگری و ظهور مدرنيته بود. هنگامی که خداوند آن قدر متعالی می‌شود که جهان فيزيکی از عقلانيت خارج می‌شود، به نوعی حقانيت منطقی زير سوال می‌رود. تنها اين قادر مطلق است که می‌تواند حتی قوانين رياضی را نيز عوض کند. ‌

                    فرهادپور با اشاره به مدرنيته که آنچنان از خدا فاصله گرفت که مسائل عقل بشری مستقل از مفاهيم کلامی مطرح شوند، ادامه داد: برای تحليل دقيق اسلام و مدرنيته بايد به جامعه اوليه مسلمانان اشاره کرد، از همان آغاز در جامعه اسلامی شاهد فقدان نوعی الهيات با اغراض سياسی بودهايم. ‌

                    وی افزود: جنبه انسانی آنچنان بسط پيدا نکرده است که نابرابری ميان اقشار جامعه به وضوح به چشم می‌خورد که بقايای آن را امروزه نيز شاهد هستيم و دولت نهاد توليد قدرت و ثروت است و کليسا نيز نهاد توليد معنا و نماد ارزش بخشيدن به باورهاست که در دوران صدراسلام با فقدان اين دو نهاد مجزا روبرو هستيم و همين موجب می‌شود که فرهنگ را به عامل اصلی تبديل کنيم. ‌

                    وی با اشاره به اجتماع صدر اسلام که سياسی و بدون دولت است، گفت: اين موضوعی است که نه تنها در تاريخ گذشته به آن پرداخته نشده است، بلکه هنوز جدايی دين از سياست و جدايی دين از دولت با هم خلط می‌شود و اين الگوی اوليه همچنان باقی‌مانده و تاثيرگذار است. ‌

                    فرهادپور با اشاره به مساله اصلی مدرنيته که بی‌شکلی است، افزود: از اين رو برای رابطه دين و مدرنيته چندين پيشنهاد وجود دارد که می‌توان به تلطيف کردن شريعت اشاره کرد که چندان موفقيت‌آميز نبود. بهتر است به جای اينکه در پی جست‌وجوی راه‌حل برای برطرف کردن مشکلات موجود باشيم به شرايط فعلی بيشتر دامن نزنيم. ‌

                    وی خاطرنشان کرد: تلاش برای حل مساله است که مساله را ايجاد می‌کند و اين قانون است که وسوسه گناه را به وجود می‌آورد. مدرنيته يک شکل بی‌شکل زندگی است و شايد همين مدرنتيه اخته شده بی‌مساله که از همه کس جوهرزدايی می‌کند، يکی از عوامل سازگاری با دين باشد.

                    Comment


                    • What Next?

                      The debate is over: By any definition, Iraq is in a state of civil war. Indeed, the only thing standing between Iraq and a descent into total Bosnia-like devastation is 135,000 U.S. troops -- and even they are merely slowing the fall. The internecine conflict could easily spiral into one that threatens not only Iraq but also its neighbors throughout the oil-rich Persian Gulf region with instability, turmoil and war.

                      The consequences of an all-out civil war in Iraq could be dire. Considering the experiences of recent such conflicts, hundreds of thousands of people may die. Refugees and displaced people could number in the millions. And with Iraqi insurgents, militias and organized crime rings wreaking havoc on Iraq's oil infrastructure, a full-scale civil war could send global oil prices soaring even higher.

                      However, the greatest threat that the United States would face from civil war in Iraq is from the spillover -- the burdens, the instability, the copycat secession attempts and even the follow-on wars that could emerge in neighboring countries. Welcome to the new "new Middle East" -- a region where civil wars could follow one after another, like so many Cold War dominoes.

                      And unlike communism, these dominoes may actually fall.

                      For all the recent attention on the Israeli-Hezbollah conflict, far more people died in Iraq over the past month than in Israel and Lebanon, and tens of thousands have been killed from the fighting and criminal activity since the U.S. occupation began. Additional signs of civil war abound. Refugees and displaced people number in the hundreds of thousands. Militias continue to proliferate. The sense of being an "Iraqi" is evaporating.

                      Considering how many mistakes the United States has made in Iraq, how much time has been squandered, and how difficult the task is, even a serious course correction in Washington and Baghdad may only postpone the inevitable.

                      Iraq displays many of the conditions most conducive to spillover. The country's ethnic, tribal and religious groups are also found in neighboring states, and they share many of the same grievances. Iraq has a history of violence with its neighbors, which has fostered desires for vengeance and fomented constant clashes. Iraq also possesses resources that its neighbors covet -- oil being the most obvious, but important religious shrines also figure in the mix -- and its borders are porous.

                      Civil wars -- whether in Africa, Asia, Europe or the Middle East -- tend to spread across borders. For example, the effects of the Jewish-Palestinian conflict, which began in the 1920s and continued even after formal hostilities ended in 1948, contributed to the 1956 and 1967 Arab-Israeli wars, provoked a civil war in Jordan in 1970-71 and then triggered the Lebanese civil war of 1975-90. In turn, the Lebanese conflict helped spark civil war in Syria in 1976-82.

                      With an all-out civil war looming in Iraq, Washington must decide how to deal with the most common and dangerous ways such conflicts spill across national boundaries. Only by understanding the refugee crises, terrorism, radicalization of neighboring populations, copycat secessions and foreign interventions that such wars frequently spark can we begin to plan for how to cope with them in the months and years ahead.

                      Refugees Spread The Fighting



                      --------------------------------------------------------------------------------


                      Massive refugee flows are a hallmark of major civil wars. Afghanistan's produced the largest such stream since World War II, with more than a third of the population fleeing. Conflicts in the Balkans in the 1990s also generated millions of refugees and internally displaced people: In Kosovo, more than two-thirds of Kosovar Albanians fled the country. In Bosnia, half of the country's 4.4 million people were displaced, and 1 million of them fled the country altogether. Comparable figures for Iraq would mean more than 13 million displaced Iraqis, and more than 6 million of them running to neighboring countries.

                      Refugees are not merely a humanitarian burden. They often continue the wars from their new homes, thus spreading the violence to other countries. At times, armed units move from one side of the border to the other. The millions of Afghans who fled to Pakistan during the anti-Soviet struggle in the 1980s illustrate such violent transformation. Stuck in the camps for years while war consumed their homeland, many refugees joined radical Islamist organizations. When the Soviets departed, refugees became the core of the Taliban. This movement, nurtured by Pakistani intelligence and various Islamist political parties, eventually took power in Kabul and opened the door for Osama bin Laden to establish a new base of operations for al-Qaeda.

                      Refugee camps often become a sanctuary and recruiting ground for militias, which use them to launch raids on their homelands. Inevitably, their enemies attack the camps -- or even the host governments. In turn, those governments begin to use the refugees as tools to influence events back in their homelands, arming, training and directing them, and thereby exacerbating the conflict.

                      Comment


                      • Perhaps the most tragic example of the problems created by large refugee flows occurred in the wake of the Rwandan genocide in 1994. After the Hutu-led genocide resulted in the death of 800,000 to 1 million Tutsis and moderate Hutus, the Tutsi-led Rwandan Patriotic Front "invaded" the country from neighboring Uganda. The RPF was drawn from the 500,000 or so Tutsis who had already fled Rwanda from past pogroms. As the RPF swept through Rwanda, almost 1 million Hutus fled to neighboring Congo, fearing that the evil they did unto others would be done unto them.

                        For two years after 1994, Hutu bands continued to conduct raids in Rwanda and began to work with Congolese dictator Mobutu Sese Seko. The new RPF government of Rwanda responded by attacking not only the Hutu militia camps, but also its much larger neighbor, bolstering a formerly obscure Congolese opposition leader named Laurent Kabila and installing him in power in Kinshasa. A civil war in Congo ensued, killing perhaps 4 million people.

                        The flow of refugees from Iraq could worsen instability in all of its neighboring countries. Kuwait, for example, has just over 1 million citizens, one-third of whom are Shiite. The influx of several hundred thousand Iraqi Shiites across the border could change the religious balance in the country overnight. Both these Iraqi refugees and the Kuwaiti Shiites could turn against the Sunni-dominated Kuwaiti government, seeing violence as a means to end the centuries of discrimination they have faced at the hands of Kuwait's Sunnis.

                        Numbers of displaced people are already rising in Iraq, although they are nowhere near what they could be if the country slid into a full civil war. About 100,000 Arabs are believed to have fled northern Iraq under pressure from Kurdish militias. As many as 200,000 Sunni Arabs reportedly have been displaced by the fighting between Sunni groups and the American-led coalition in western Iraq. In the past 18 months, 50,000 to 100,000 Shiites have fled mixed-population cities in central Iraq for greater safety farther south. So far, in addition to the Palestinians and other foreigners, only the Iraqi upper and middle classes are fleeing the country altogether, moving to Egypt, Jordan, Lebanon or the Gulf States. As one indicator of the size of this flight, since 2004 the Ministry of Education has issued nearly 40,000 letters permitting parents to take their children's academic records abroad. If the violence continues to escalate, even those without resources will soon flee to vast refugee camps in the nearest country.

                        Terrorism Finds New Homes



                        --------------------------------------------------------------------------------


                        The war in Iraq has proved to be a disaster for the struggle against Osama bin Laden. Fighters there are receiving training, building networks and becoming further radicalized -- and the U.S. occupation is proving a dream recruiting tool for young Muslims worldwide. As bad as this is, a wide-scale civil war in Iraq could make the terrorism problem even worse.

                        Such terrorist organizations as Hezbollah, the Liberation Tigers of Tamil Eelam (LTTE), the Armed Islamic Group (GIA), the Irish Republican Army (IRA) and the Palestine Liberation Organization (PLO) were all born of civil wars. They eventually shifted from assaulting their enemies in Lebanon, Sri Lanka, Algeria, Northern Ireland and Israel, respectively, to mounting attacks elsewhere. Hezbollah has attacked Israeli, American and European targets on four continents. The LTTE assassinated former Indian prime minister Rajiv Gandhi because of his intervention in Sri Lanka. The IRA began a campaign of attacks in Britain in the 1980s. The GIA did the same to France the mid-1990s, hijacking an Air France flight then moving on to bombings in the country. In the 1970s, various Palestinian groups began launching terrorist attacks against Israelis wherever they could find them -- including at the Munich Olympics and airports in Athens and Rome -- and then attacked Western civilians whose governments supported Israel.

                        In Afghanistan, the anti-Soviet struggle in the 1980s was a key incubator for bin Laden's movement. Many young mujaheddin went to Afghanistan with only the foggiest notion of jihad. But during the fighting in Afghanistan, individuals took on one another's grievances, so that Saudi jihadists learned to hate the Egyptian government and Chechens learned to hate Israel. Meanwhile, al-Qaeda convinced many of them that the United States was at the center of the Muslim world's problems -- a view that almost no Sunni terrorist group had previously embraced. Other civil wars in Muslim countries, including the Balkans, Chechnya and Kashmir, began for local reasons but became enmeshed in the broader jihadist movement. Should Iraq descend into a deeper civil war, the country could become a sanctuary for both Shiite and Sunni terrorists, possibly even exceeding the problems of Lebanon in the 1980s or Afghanistan under the Taliban.

                        Right now, the U.S. military presence keeps a lid on the jihadist effort. There are no enormous training camps such as those the radicals enjoyed in Afghanistan. Likewise, Hezbollah and other Shiite terrorist groups have maintained a low profile in Iraq so far, but the more embattled the Shiites feel, the better the chance they will invite greater Hezbollah involvement. Shiite fighters may even strike the Sunni backers of their Iraqi adversaries, such as Saudi Arabia and Kuwait, or incite their own Shiite populations against them. And lost in the focus on Arab terrorist groups is the Kurdish Workers Party (PKK), an anti-Turkish group that has long fought to establish a Kurdish state in Turkey from bases in Iraq. The more Iraq is consumed by chaos, the more likely it is that the PKK will regain a haven in northern Iraq.

                        The Sunni jihadists would be particularly likely to go after Saudi Arabia given its long, lightly patrolled border with Iraq, as well as their interest in destabilizing the ruling Saud family. The turmoil in Iraq has energized young Saudi Islamists. In the future, the balance may shift from Saudis helping Iraqi fighters against the Americans to Iraqi fighters helping Saudi jihadists against the Saudi government, with Saudi oil infrastructure an obvious target.

                        Radicalism Is Contagious



                        --------------------------------------------------------------------------------


                        Civil wars tend to inflame the passions of neighboring populations. This is often just a matter of proximity: Chaos and slaughter five miles down the road has a much greater emotional impact than a massacre 5,000 miles away. The problem worsens whenever ethnic or religious groupings also spill across borders. Frequently, people demand that their government intervene on behalf of their compatriots embroiled in the civil war. Alternatively, they may aid their co-religionists or co-ethnics on their own -- taking in refugees, funneling money and guns, providing sanctuary.

                        The Albanian government came under heavy pressure from its people to support the Kosovar Albanians who were fighting for independence from the Serbs. As a result, Tirana provided diplomatic support and covert aid to the Kosovo Liberation Army in 1998-99, and threatened to intervene to prevent Serbia from crushing the Kosovars. Similarly, numerous Irish and Irish American groups clandestinely supported the Irish Republican Army, providing money and guns to the group and lobbying Dublin and Washington.

                        Sometimes, radicalization works in the opposite direction if neighboring populations share the grievances of their comrades across the border, and as a result are inspired to fight in pursuit of similar goals in their own country. Although Sunni Syrians had chafed under the minority Alawite dictatorship since the 1960s, members of the Muslim Brotherhood (the leading Sunni Arab opposition group) were spurred to action when they saw Lebanese Sunni Arabs fighting to wrest a share of political power from the minority Maronite-dominated government in Beirut. This spurred their own decision to organize against Hafez al-Assad's regime in Damascus. By the late 1970s, their resistance had blossomed into civil war, but Assad's regime was not as weak as Lebanon's. In 1982, Assad razed the center of the city of Hama, a Muslim Brotherhood stronghold, killing 20,000 to 40,000 people and snuffing out the revolt.

                        Comment


                        • Iraq's neighbors are vulnerable to this aspect of spillover. Iraq's own divisions are mirrored throughout the region; for instance, Bahrain, Kuwait and Saudi Arabia all have sizable Shiite communities. In Saudi Arabia, Shiites make up about 10 percent of the population, but they are heavily concentrated in its oil-rich Eastern Province. Bahrain's population is majority Shiite, although the regime is Sunni. Likewise, Iran, Syria and Turkey all have important Kurdish minorities, which are geographically concentrated adjacent to Iraqi Kurdistan.

                          Populations in some countries around Iraq are already showing dangerous signs of radicalization. In March, after the Sunni jihadist bombing of the Shiite Askariya shrine in Iraq, more than 100,000 Bahraini Shiites took to the streets in anger. In 2004, when U.S. forces were battling Iraqi Sunni insurgents in Fallujah, large numbers of Bahraini Sunnis protested. There has been unrest in Iranian Kurdistan in the past year, prompting Iran to deploy troops to the border and even shell Kurdish positions in Iraq. The Turks, too, have deployed additional forces to the Iraqi border to prevent any movement of Kurdish forces between the two countries.

                          Most ominous of all, tensions are rising between Shiites and Sunnis in the key Eastern Province of Saudi Arabia. As in Bahrain, many Saudi Shiites saw the success of Iraq's Shiites and are now demanding better political and economic treatment. The government made a few initial concessions, but now the kingdom's Sunnis are openly accusing the Shiites of heresy. Religious leaders on both sides have begun to warn of a coming civil war or schism within Islam. The horrors of such a split are on display only miles away in Iraq.

                          Secession Breeds Secessionism



                          --------------------------------------------------------------------------------


                          Iraq's neighbors are just as fractured as Iraq itself. Should Iraq fragment, voices for secession elsewhere will gain strength. The dynamic is clear: One oppressed group with a sense of national identity stakes a claim to independence and goes to war to achieve it. As long as that group isn't crushed immediately, others with similar goals can be inspired to do the same.

                          The various civil wars in the former Yugoslavia in the 1990s provide a good example. Slovenia was determined to declare independence, which led the Croats to follow suit. When the Serbs opposed Croatian secession from Yugoslavia by force, the first of the Yugoslav civil wars broke out. The European Union foolishly recognized both Slovene and Croatian independence, hoping that would end the bloodshed. However, many Bosnian Muslims wanted independence, and when they saw the Slovenes and Croats rewarded for their revolts, they pursued the same course. The new Bosnian government feared that if it did not declare independence, Serbia and Croatia would gobble up the respective Serb- and Croat-inhabited parts of their country. When Bosnia held a March 1992 referendum on independence, 98 percent voted in favor. The barricades went up all over Sarajevo the next day, kicking off the worst of the Balkan civil wars.

                          It didn't stop there. The eventual success of the Bosnians -- even after four years of war -- was an important element in the thinking of Kosovar Albanians when they agitated against the Serbian government in 1997-98. Serbian repression sparked an escalation toward independence that ended in the 1999 Kosovo War between NATO and Serbia. Kosovo, in turn, inspired Albanians in Macedonia to launch a guerrilla war against the Skopje government in hope of achieving the same or better.

                          In Iraq's case, the first candidate for secession is obvious: Kurdistan. If any group on Earth deserves its own country, it is surely the Kurds -- a distinct nation of 25 million people living in a geographically contiguous space with their own language and culture. However, if the Iraqi Kurds declare their independence and are protected by the international community, it is not hard to imagine Kurdish groups in Turkey and Iran following suit.

                          Moreover, the Kurds are not the only candidates. Shiite leader Abdul Aziz Hakim has called for autonomy for Iraq's Shiite regions -- a likely precursor for demands of outright independence. If Iraqi Shiites try to split off, other Shiites in the Gulf region might agitate against their own regimes along similar lines. Moreover, if ethnic or sectarian self-determination begins spreading throughout the Middle East more generally, secessionist movements could also spread to unlikely groups such as Iran's minority Azeri and Baluch populations.

                          Beware of Neighborly Interventions



                          --------------------------------------------------------------------------------


                          Another critical problem of civil wars is the tendency of neighboring states to get involved, turning the conflicts into regional wars. Foreign governments may intervene overtly or covertly to "stabilize" the country in turmoil and stop the refugees pouring across their borders, as the Europeans did during the Yugoslav wars. Neighboring states will intervene to eliminate terrorist groups setting up shop in the midst of the civil war, as Israel did repeatedly in Lebanon. They also may intervene to stem the flow of "dangerous ideas" into their country. Iran and Tajikistan intervened in the Afghan civil war on behalf of co-religionists and co-ethnicists suffering at the hands of the rabidly Sunni, rabidly Pashtun Taliban, just as Syria intervened in Lebanon for fear that the conflict there was radicalizing its Sunni population.

                          In virtually every case, these interventions brought only further grief to the interveners and to the parties of the civil war.

                          Opportunism is another powerful motive. States often harbor designs on their neighbors' land and resources and see the chaos of civil war as an opportunity to achieve long-frustrated ambitions. Much as Croatia's Franjo Tudjman and Serbia's Slobodan Milosevic may have felt the need to intervene in the Bosnian civil war to protect their ethnic brothers, it seems clear that a more important motive for both was to carve up Bosnia between them.

                          Many states attempt to influence the course of a civil war by providing money, weapons and other support to one side. In effect, they use their intelligence services to create proxies who can fight the war for them. But states find that proxies are rarely able to secure their interests, typically leading them to escalate to open intervention. Both Israel and Syria employed proxies in Lebanon, for example, but found them inadequate, prompting their own invasions.

                          Comment


                          • Pakistan is one of the few countries to succeed in using a proxy force (the Taliban) to secure its interests in a civil war. However, the nation's support of these radical Islamists encouraged the explosion of Islamic fundamentalism in Pakistan itself -- increasing the number of armed groups operating from Pakistan and creating networks for drugs and weapons to fuel the conflict. Today, Pakistan is a basket case, and much of the reason lies in its costly effort to prevail in the Afghan civil war.

                            Covert foreign intervention is proceeding apace in Iraq, with Iran leading the way. U.S. military and Iraqi sources think there are several thousand Iranian agents of all kinds already in Iraq. These personnel have simultaneously funneled money, guns and other support to friendly Shiite groups and established the infrastructure to wage a large-scale clandestine war if necessary. Iran has set up an extensive network of safe houses, arms caches, communications channels and proxy fighters, and will be well-positioned to pursue its interests in a full-blown civil war. The Sunni powers of Jordan, Kuwait, Saudi Arabia and Turkey are frightened by Iran's growing influence and presence in Iraq and have been scrambling to catch up.

                            Turkey may be the most likely country to overtly intervene in Iraq. Turkish leaders fear both the spillover of Turkish secessionism and the possibility that Iraq is becoming a haven for the PKK. Turkey has already massed troops on its southern border, and officials are threatening to intervene.

                            What's more, none of Iraq's neighbors thinks that it can afford to have the country fall into the hands of the other side. An Iranian "victory" would put the nation's forces in the heartland of the Arab world, bordering Jordan, Kuwait, Saudi Arabia and Syria; several of these states poured tens of billions of dollars into Saddam Hussein's military to prevent just such an occurrence in the 1980s. Similarly, a Sunni Arab victory (backed by the Jordanians, Kuwaitis and Saudis) would put radical Sunni fundamentalists on Iran's doorstep -- a nightmare scenario for Tehran.

                            Add in, too, each country's interest in preventing its rivals from capturing Iraq's oil resources. If these states are unable to achieve their goals through clandestine intervention, they will have a powerful incentive to launch a conventional invasion.

                            * * *

                            Much as Americans may want to believe that the United States can just walk away from Iraq should it slide into all-out civil war, the threat of spillover from such a conflict throughout the Middle East means it can't. Instead, Washington will have to devise strategies to deal with refugees, minimize terrorist attacks emanating from Iraq, dampen the anger in neighboring populations caused by the conflict, prevent secession fever and keep Iraq's neighbors from intervening. The odds of success are poor, but, nonetheless, we have to try.

                            Providing Support



                            --------------------------------------------------------------------------------


                            The United States, along with its Asian and European allies, will have to make a major effort to persuade Iraq's neighbors not to intervene in its civil war. Economic aid should be part of such an effort, but will not suffice. For Jordan and Saudi Arabia, it may require an effort to reinvigorate Israeli-Palestinian peace negotiations, thereby addressing one of their major concerns -- an effort made all the more important and complex in light of the recent conflict between Hezbollah and Israel. For Iran and Syria, it may be a clear (but not cost-free) path toward acceptance back into the international community.

                            Saudi Arabia and Kuwait would be extremely difficult for the United States to coerce, and the best Washington might do is to convince them that their intervention is unnecessary because the United States and its allies will take great pains to keep Iran from meddling, which will be one of Riyadh's greatest worries.

                            When it comes to foreign intervention, Iran is the biggest headache of all. Given its immense interests in Iraq, some involvement is inevitable. For Tehran, and probably for Damascus, the United States and its allies probably will have to put down red lines regarding what is absolutely impermissible -- such as sending uniformed Iranian military units into Iraq or claiming Iraqi territory. Washington and its allies will also have to lay out what they will do if Iran crosses any of those red lines. Economic sanctions would be one possibility, but they could be effective only if the European Union, China, India and Russia all cooperate. On its own, the United States could employ punitive military operations, either to make Iran pay an unacceptable price for one-time infractions or to persuade it to halt ongoing violations of one or more red lines.

                            Don't Pick Winners



                            --------------------------------------------------------------------------------


                            From Washington, it is tempting to consider ways to play one Iraqi faction against another in an effort to manage the civil war from within. The experiences of other powers, however, suggest how difficult this is. The Soviet Union tried to prop up President Najibullah when it left Afghanistan, and Israel used various Maronite militias as its proxies in Lebanon, but they all proved ineffective. Syria tried to use the Palestine Liberation Army to secure its interests in Lebanon, but its failure forced Damascus to invade instead. Washington tried to use a proxy force and intervene directly in Somalia, with equally disastrous results.

                            It is difficult, if not impossible, to determine a priori who will prevail in a civil war. The victor is rarely a key player in the country beforehand. Hezbollah did not exist in Lebanon at the start of the civil war there, nor did the Taliban in Afghanistan.

                            Comment


                            • In Iraq, it is not clear which proxy would be the most effective militarily. Many communities are divided, fighting against one another more than against their supposed enemies. Iraq's Shiites may go the way of the Palestinians or the various Lebanese factions, who generally killed more of their own than of their declared enemies.

                              Manage the Kurds



                              --------------------------------------------------------------------------------


                              Should chaos engulf Iraq, the Kurds will understandably want out, but this risks inspiring secessionists elsewhere in Iraq and throughout the region. In return for the Kurds agreeing to postpone formal secession, Washington should offer them extensive economic aid, assistance with refugees and security assurances (perhaps backed by U.S. troops) -- as well as promising support for their eventual independence when Iraq is more stable.

                              One of Washington's hardest tasks would be to prevent the flow of dangerous people across Iraq's borders in either direction -- refugees, militias, foreign invaders and terrorists.

                              One option might be to create a system of buffer zones and refugee collection points inside Iraq staffed by U.S. and other coalition personnel. These collection points would be located on major roads, preferably near airstrips along Iraq's border -- thus on the principal routes that refugees would take to flee, providing a good logistical infrastructure to house, feed and otherwise care for tens or hundreds of thousands of refugees. Iraqi refugees would be gathered at these points and held there. In addition, coalition military forces would defend the refugee camps against attack, pacify and disarm them, and patrol large swaths of Iraqi territory nearby.

                              These zones would serve as "catch basins" for Iraqis fleeing the fighting, offering a secure place to stay within the nation's borders and thus preventing them from destabilizing neighboring countries. At the same time, they would serve as buffers between Iraq and its neighbors, preventing other forms of spillover -- such as militia movements, refugee flows out of Iraq and invasions into Iraq.

                              The catch-basin concept, while potentially useful, faces at least one big problem: Iran. Unlike Iraq's borders with Jordan, Kuwait, Saudi Arabia and Syria, the Iranian border is too long and has too many crossing points for it to be policed effectively by smaller numbers of coalition troops. Iran will never allow the United States the access across its territory, let alone logistical support, that would be necessary to make catch-basins along the Iran-Iraq border realistic. Thus, this scheme could make it look as though the United States was turning Iraq over to the Iranians, with the catch-basins effectively preventing intervention by Iraq's Sunni neighbors while doing nothing to deter Iran. For this reason, the United States's clear red lines to Iran about not intervening (at least overtly) would have to be enforced assiduously.

                              Perhaps most important, the catch-basin proposal requires Americans to endure significant long-term costs -- both in blood and treasure -- in Iraq. The United States would still need to deploy tens of thousands of troops to the nation (albeit on its periphery), as well as supplies to feed and care for hundreds of thousands of refugees. The United States would still occupy parts of Iraq, and the U.S. presence would remain a recruiting poster for the jihadist movement. Finally, all of these costs would have to be endured for as long as the war rages; recall that refugees from the wars in Afghanistan lived away from their homes for more than 20 years.

                              * * *

                              No country in recent history has successfully managed the spillovers from a full-blown civil war; in fact, most attempts have failed miserably. Syria spent at least eight years trying to end the Lebanese civil war before the 1989 Taif accords and the 1991 Persian Gulf War gave it the opportunity to finally do so. Israel's 1982 invasion was also a bid to end the Lebanese civil war after its previous efforts to contain it had failed, and when this also failed, Jerusalem tried to go back to managing spillover. By 2000, it was clear that this was again ineffective and so Israel pulled out of Lebanon altogether.

                              Withdrawing from Lebanon was smart for Israel for many reasons, but it did not end its Lebanon problem -- as the latest conflict showed all too clearly. In the Balkans, the United States and its NATO allies realized that it was impossible to manage the Bosnian or Kosovar civil wars and so in both cases they employed coercion -- including the deployment of massive ground forces -- to bring them to an end.

                              That point is critical: Ending an all-out civil war typically requires overwhelming military power to nail down a political settlement. It took 30,000 British troops to bring the Irish civil war to an end, 45,000 Syrian troops to conclude the Lebanese civil war, 50,000 NATO troops to stop the Bosnian civil war, and 60,000 to do the job in Kosovo. Considering Iraq's much larger population, it probably would require 450,000 troops to quash an all-out civil war there. Such an effort would require a commitment of enormous military and economic resources, far in excess of what the United States has already put forth.

                              How Iraq got to this point is now an issue for historians (and perhaps for voters in 200; what matters today is how to move forward and prepare for the tremendous risks an Iraqi civil war poses for this critical region. The outbreak of a large-scale civil conflict would not relieve us of our responsibilities in Iraq; in fact, it could multiply them. Unfortunately, in the Middle East, one should never assume that the situation can't get worse. It always can -- and usually does.

                              Comment


                              • دو پرسش طرح شده ی سردبير روزنامه ی شرق در واقع سويه هايی از تاريخ فرهنگ ما و روان شناسی فردی و اجتماعی ما را به ميان می کشند. ابتدا بايد پرسش های طرح شده را کمی بيشتر بررسی کنيم. در واقع پرسش نخست به نوعی پرسش از خاستگاه "بزرگان ما"ست که مسلماً آن ها نيز از ميان ما برخاسته اند، يعنی از بطن فرهنگی در کشاکش سنت و مدرنيته، بی شکلی و فرديت، استبداد و آزادی فردی و به مفهومی کلی تر از جايی ميان اسارت و رهايی از ملالت های گذشته ی خود و در عمل چنين وضعيتی می تواند شخصيت هايی در حال گذار ميان فضاهای ياد شده را به دست دهد و در کل "بزرگان ما" نيز همان ثمره های فرهنگ استبداد زده ی ما و مانند ما اسير ذهنيت های پرورش يافته در بطن سيستم های بسته يا نيمه بسته هستند و ما به واقع اجزا و سلول های ريز و درشت سازنده ی پيکره ی استبداد هستيم. با اين مقدمه پرسش از بزرگان ما به يک معنا پرسش از ما نيز هست. به واقع بخشی از موضوع به نوع تربيت احساسی ما بازمی گردد که به نوشته ی دکتر محمود سريع القلم در قبال مسائلی جزئی واکنش های "کهکشانی" نشان می دهيم. تربيت احساسی برای ما به راستی هنوز مفهومی بيگانه است و اگر از چندين نفر از ما درباره ی آن بپرسند شايد يک نفر هم نتواند چند و چون آن را توضيح دهد يا اصولاً نيازی به آن احساس نکند. در اين ميان روشنفکران نيز تا حد بسياری از اين قاعده مستثنا نيستند. اکثريت مردم ايران به واقع بيشتر با احساسات خود- اعم از مذهبی و غيرمذهبی- زندگی می کنند و اين يکی از دلايل مستحکم نهادينه نشدن عقلانيت يا سست بنياد بودن آن در ميان ماست، همان عقلانيتی که بايد متفکر و نويسنده ی ما را وادارد تا از واکنش های احساسی و يا "کهکشانی" خود دست بردارد، عقلانيتی که کم ترين ثمر آن تفکيک جدی ميان کنش های احساسی و عقلانی و سپردن عنان احساسات به دست عقل است. شايد کاملاً عادی به نظر برسد، اما حتا کسانی که در ميان ما داعيه دار امر تفکر هستند نيز هنوز به طور کامل به عقلانيت نرسيده اند. ما - و برخی از روشنفکران مان- هنوز به اخلاق علمی دست نيافته ايم، چرا که فرهنگ ما به نوشته ی محمد مختاری هنوز فرهنگ خاموشی و ناپرسشگری است، بنابراين طبيعی ست که شيوه ی مدنی پاسخگويی و رفتار با پرسش و نقد را نيز ندانيم. اين امر نامطلوبی ست که از نهاد خانواده و کوچک ترين واحدهای آموزشی ما گرفته تا بالاترين نهادهای آموزش عالی در آن دست دارند. تشويق رفتار پرسشگری تا چه حد در ميان خانواده های ايرانی نهادينه شده است؟ خانواده هايی هستند که معمولاً فرزند خود را از کنجکاوی بازمی دارند و اغلب برای پرسش های او پاسخی ندارند و اين خود زمينه ی پرسشگری و يادگيری تحمل پرسشگری را در ميان ما کاهش می دهد. در مدارس معمولاًَ سعی بر آن نيست که دانش آموزان کنجکاو تشويق شوند يا در کلاس های درس بيشتر مورد اهميت باشند تا ديگران نيز به چنين کنشی روی خوش نشان دهند. در دانشگاه ها معمولاً هر نوع پرسشگری و اخلاق علمی نوعی نيش و کنايه برای اساتيد محترم به شمار می رود و اگر پاسخی برای پرسش دانشجو نداشته باشند، مسير روابط استاد- دانشجو تغيير خواهد کرد.

                                نهادينه شدن رفتار بردباری و مدارا وضعيتی است ناشی از يک پيشرفت فرهنگی در اجتماعی که اجزاء آن در پيوستگی خاصی با يکديگر، همبستگی ها و نسبت های مشخص و شفافی برقرار کرده اند. چنين مناسباتی در ميان بزرگان ما تا حدی مغشوش و آشفته است و با کوچک ترين تنش و لغزشی از هم فرو می پاشند. اين مدارا و تساهل به معنای بی-فرديت شدن و بی موضعی نيست، بلکه زيستن با اين نگره است که ديگری نظری کاملاً متفاوت با ما دارد و بايد آن را بيان کند. حال اين نظر می تواند همان نقد ديدگاه های ما باشد.

                                از ابعاد شخصيتی و اجتماعی که بگذريم معضل ديگری را پيش رو خواهيم داشت که همان داعيه ی حقيقت و داعيه داری حقانيت محض است که برخی روشنفکران ما نيز گرفتار آن هستند. رسيدن به اين باور ذاتی که تمامی حقيقت در نزد ما نيست، هنگامی حاصل می شود که ما قدرت مدارا و تحمل ديگری را در عمل نشان دهيم و بپذيريم که حتا اشتباه بودن ديدگاه های ما و اعتراف به آن، تنها مجال شکل گرفتن يک تجربه ی جديد و به معنای طی شدن يک مسير ديگر را در وادی نظر در بردارد و به معنای پايان کار ما نيست. می توان اشتباهات خود و ديگران را در گستره ی وسيع تاريخ آن حوزه و تابعی از خطاپذيری تمامی حوزه های کنش ذهن بشری ديد و اين نوع نگرش زمينه را برای نقدپذيری ما فراهم تر خواهد کرد. فردگرايی رايج ميان ما و اين که کم تر، کسی را جز خودمان قبول داريم، به واقع تا حد بسياری محصول تنگ نظری تاريخی ای است که ما هنوز در بخش هايی گرفتار آن هستيم. نکته ی فراموش شده اين است که هر نوع نقدی بر ديدگاه های ما نه تخريب، بلکه زمينه ای برای رفع نقايص آن ها و زمينه ای برای آشکار شدن سويه های دور مانده از توجه ما و شکلی از غنابخشيدن به ما در بعد نظری ست.

                                اگر ورودی های ذهن خود را به روی نظرات مخالف باز بگذاريم و هر لحظه آماده ی دريافت های جديد ولو در تضاد با داشته های پيشين خود باشيم، بخشی از معضل نابردباری در برابر نقد ديگران را پشت سر خواهيم گذاشت. به محض شروع تفکر انتقادی برای ايجاد بردباری و مدارامداری و در نهايت زمينه سازی برای مدرنيته، ما نيازمند نوعی نوسازی و توسعه ی شخصيتی و به بيان ساده تر نيازمند ايجاد نوعی فرهنگ باور به تفاوت و تساهل يا به عبارت ديگر فراهم آوردن زمينه های شخصيتی اين مهم نيز هستيم.

                                پرسش دوم طرح شده، درباره ی جانبداری از متفکرانی خاص و ايدئولوژی- انديشی ست که در واقع نوعی نقاب برای پوشاندن نابردباری در برابر ديگری و گريز از اعتراف صادقانه به خطا يا محدوديت نظری خويش است. از طرف ديگر جانبداری متعصبانه و موضع گيری ايدئولوژيک جلوه ی ديگری از نبود استقلال در تفکر و وامداری و ارادت به جای مواجهه ی انتقادی با متفکران است. در چنين وضعيتی با توجه به اصل "شکل گيری و رخداد تفکر در بطن استقلال فکری"، به واقع تفکری صورت نگرفته است. تعصب در مورد امر يا کسی، معنايی جز وابستگی به ايده ای خاص و اصرار بر آن ندارد و دشواری کار در ناتوانی در رها کردن يا فاصله گرفتن از تفکر، ايده يا انگاره ای ست که فرد به مثابه ی ايدئولوژی و سنگری برای دفاع برگزيده و خود را به مثابه ی مدافع آن تعريف کرده است. اين امر در مورد جانبداری از متفکری خاص و يا حتا نقد تخريبی او در نزد روشنفکران و دگرانديشان ما نيز مصداق می يابد:

                                استدلال دکتر سروش در مورد به کار بردن عکسی از هيدگر در منزل يک افراط گرا در صحنه ای از يک فيلم خود مصداق فرض کردن پيشين مجرم بودن يک متفکر و "دست را در هر گياهی بردن" برای به جا ماندن و اثبات بی اعتباری هيدگر به دليل پيوستن او به نازی هاست. فرض را بر اين می گذاريم که هيدگر يک فاشيست بوده است، اما آيا اين چيزی را برای روشنفکر دينی جهان سومی تغيير می دهد؟ آيا اين امر را تغيير می دهد که اگر آقای سروش و جمعی از مترجمان ايرانی دور هم جمع شوند، شايد يک دهه طول بکشد تا فقط بتوانند مجموعه آثار ۱۰۲ جلدی او را به فارسی برگردانند، حال تفسير و نقد بخش های نامفهوم و غامض آن به جای خود. حتا در همين استدلال عليه هيدگر، دکتر سروش ابتدا فرض را بر اين گذاشته که هيدگر مجرم است و بعد با استفاده از صحنه ای از يک فيلم ميخ خود را بر ذهن مخاطب کوبيده است! البته "سنگ را بايد کسی پرتاب کند که خود گناهی از آن دست نکرده باشد." به فرض اثبات ضديهودی بودن و گرايش فاشيستی اين متفکر، هيدگر دوران نازی، شباهت بسياری با سروش دوران انقلاب فرهنگی و پاکسازی دانشگاه ها دارد و البته دکتر سروش نيز به رغم نقد امروزين خود بر حکومت فعلی، درست مانند هيدگر هيچ گاه رسماً از دانشجويان و اساتيدی که در جريان انقلاب فرهنگی اخراج شدند، معذرت خواهی نکرده است. پرسش ديگر آن است که با استناد به فيلم "رستگاری در هشت و بيست دقيقه" چطور می توان ميان هيدگر و تروريسم بن لادنی در شکل ايرانی آن ارتباط برقرار کرد؟!

                                در اين ميان تفاوت آنجا آشکارتر می شود که بضاعت!!! ۱۰۲ جلدی هيدگر و يقين قريب به اتفاق منتقدان درباره ی تأثيرگذار بودن او را در کنار ويتگنشتين در قرن اخير، با بيست و اندی جلد کتاب روشنفکر دينی جهان سومی مقايسه کنيم تا نتيجه ی تأکيد بيش از حد بر فاشيست بودن هيدگر را دريابيم! بگذريم. منظور از نوشتن اين سطور آن بود که کلمه در به ياد آوردن "دستان آلوده" ی خود - به مفهوم سارتری اين عبارت- نيز درنگی کرده باشيم.

                                علت ديگری که می توان برای جانبداری ايدئولوژيک روشنفکران ما از متفکرانی خاص متصور شد، تعريف کردن خود در قالب ايده های متفکری خاص است که در واقع نقد بر او به معنای واسازی و از بين رفتن فرد تعريف شده در حيطه ی اوست. در پس اين عارضه نيز نهادينه نشدن عقلانيت و توان و شجاعت فاصله گرفتن از فضای ذهنی متعارف خود برای قرار گرفتن در وضعيت ذهنی ديگری به چشم می خورد.

                                در اينجا برای کامل تر شدن بحث نيازمند تحليل عناصر و عوامل شکل گيری انعطاف پذيری در مواجهه با مخالفان و عقايد و بينش های متفاوت خواهيم بود و اين عامل خود بر هر گونه پذيرش ديگری مستلزم وجود زمينه ای است که برخی از آن ها از اين قرارند:

                                ۱. پذيرش و به رسميت شناخت ديگری و تفاوت های او و به رسميت شناختن حق بروز دادن اين تفاوت.

                                ۲. درک و پذيرش اين امر که با ديدگاه های ما حتا در بعد دينی و ايدئولوژيک ممکن است در نهايت صرفاً در مقام يک نظر يا ديدگاه از ميان ساير آراء رفتار شود. (باور به اين که تمامی حقيقت از آن ما نيست و بسياری از حقايق در عرصه ی اجتماعی طی فرايندی ديالکتيکی در تضارب آرا جمع به دست می آيند و محصول عقل جمعی هستند. حتا حقايق دينی نيز اين تضارب را به شکلی محسوس يا نامحسوس، خودآگاه يا ناخودآگاه در طول تاريخ تأثيرگذاری خود تجربه کرده اند.)

                                ۳. وجود زمينه ها و شيوه های مناسب بيان ديدگاه ها از جمله در رسانه های گروهی و مطبوعات (بافت مناسب شکل گيری انعطاف پذيری ذهنی و تساهل که لازمه ی آن آزادی بيان است.)

                                بديهی است که پديداری اين عناصر و عوامل در وضعيت فعلی ما با فرايندی مغشوش و مختل و روندی بازدارنده از جانب قدرت مواجه است و نبود آزادی بيان برای اکثريت زمينه ی توسعه ی نظری در برخورد افکار را از بين برده است. سانسور رسانه ها و وجود اضطراب دائمی از تبعات بيان افکار و دوپارگی شخصيتی ناشی از اين امر و ايجاد جوی پارانوئيک در ميان اهل فرهنگ، نبود توجه به بعد آموزشی انعطاف پذيری در جامعه بی توجهی به توسعه ی شخصيتی برای هضم افکار مخالف عللی هستند که حتا روشنفکران ما نيز گاهی در برخورد با نقدهای يکديگر به پرخاشگری روی می آورند. از طرف ديگر زمينه های تمرين برای دستيابی به تساهل و انعطاف پذيری (تضارب آراء در رسانه ها و مطبوعات) در ايران همواره مختل و با محدوديت های رسمی و غيررسمی همراه بوده است.

                                شايد حکومت بزرگ ترين و مهم ترين آموزگاری ست که می تواند با رفتار خود به شهروندان در هر سطحی بياموزد که چگونه ديدگاه های مخالفان خود را تحمل کنند و در اين راستا ما به هيچ وجه آموزگاران خوبی نداشته ايم. به هر حال ما برای نهادينه شدن نقد عقلانی و دوری از پاسخ های احساسات-زده نياز به حرکتی جمعی و مستمر داريم که روشنفکران می توانند با گفت و گوهای علمی در جمع و همايش های خود به مثابه ی نوعی آموزش مستقل و غيررسمی آن را هر چه بيشتر تقويت کنند.

                                Comment

                                Working...
                                X