Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • چگونه است که برخی از ما، در عين اعلام مخالفت خود با سياست حکومت اسلامی در تقسيم جامعه به «خودی» و «غير خودی»، همين کار را در مورد جامعهء بشری می کنيم و هنوز بر مدار اين سخن می چرخيم که «چهار ديواری، اختياری»؟ و دوست نداريم که «رخت چرکمان را در سر بازار بشوئيم» ـ که اتفاقاً در اينگونه شستن ها هميشه مهارت کافی داريم اما طاقت ديدن نتايجش را نه!

        آيا هيچ انديشيده ايم که احساس اهانت شدگی، به دليل سخنان رئيس دانشگاه کلمبيا خطاب به احمدی نژاد، ما را درست در همان قايقی می نشاند که او و جلادان اوين و جنتی وحشی صفت و خامنه ای جنايتکار در آن نشسته اند و در آنجا هم، چون رئيس و حاکمند، از ما می خواهند که همچون بردگان دوران روم باستان پاروها را بدست گيريم و برای خارج کردن آنها از مهالک اوقيانوس در تلاطم فرهنگ مبتنی بر شناخت حقوق بشر، مجدانه و با تمام قوا پارو بزنيم و آنان را به ساحل نجات برسانيم؟

        بگذاريد حال که سخن به اينجا کشيد يک نکته را هم گفته باشم. من فکر می کنم که اگر همين «سخنان جسارت بار» را رئيس دانشگاه آکسفورد انگليس يا سوربن فرانسه خطاب به احمدی نژاد گفته بودند اين همه حساسيت در نزد عده ای از آن «برخی انديشمندان و نويسندگان ما» بر انگيخته نمی شد و حتی شايد تحسين آنها را هم بهمراه داشت. نيز فکر می کنم که بستر بسياری از اين اعتراضات در حس عميق ضديت با آمريکا است که به مدت هفتاد سال بوسيلهء شوروی استالينيستی در عمق جان برخی از ما نشانده شده و از همهء ما سربازان متوهم ضد «امپرياليسم به سرگردگی آمريکا» ساخته است. و آيا اين درست همان خط فارقی نيست که حکومت اسلامی، هنوز و عليرغم تجربهء تلخ چپ ايرن در دههء اول انقلاب، به نفع خودش از آن سود می جويد و از انبار احساسات ضد امپرياليستی برخی از ما، که ذيرکانه به ضد آمريکائی تغيير ماهيتش داده اند، استفاده می کند؟ و نه تنها برخی از مای عدالتخواه و شورنده عليه ظلم را با خود هم پيمان می سازد بلکه، در بازی های دردناک شطرنج سياسی اش برای معامله با همان امپرياليست ها، از همين احساسات پاک و «ملی» استفاده می کند؟

        صادقانه گفته باشم: من يک موضوع را برای خود روشن کرده ام و آن اينکه، در هيچ شرايط و موقعيتی، در خود پيوند و اشتراک منافعی با حکومت اسلامی نمی بينم و از هر اقدامی برای افشای دروغ و تزوير و خطر جهانی آن استقبال می کنم و از اين نمی هراسم که چه کسی، کی، در کجا، و چرا فهرستی را که من خود به دست او داده ام خطاب به نمايندگان اين حکومت بدکاره بر می خواند و آنان را به محاکمه ای مجازی يا واقعی می کشد.

        من يقين کرده ام که برای کشورم هيچ چيز زشت تر و مهلک تر و خطرناک تر از اين حکومت «بيگانه صفت» نيست و به هيچ روی حاضر نيستم، حتی برای مبارزه با «امپرياليسم»، از يکسو کنار اين جرثومه های جنايت قرار گيرم و، از سوی ديگر، آنقدر کوته بين شوم که امپرياليسم را فقط در قامت آمريکا ببينم و فراموش کنم که چگونه هم اکنون کشورم در چنگال امپرياليسم اروپا و روسيه و چين اسير و گرفتار است. اين «کوری داوطلبانه» را من اهانت اصلی به خود و وطنم تلقی می کنم.

        لابد اين «مبارزان ضد امپرياليسم به سرکردگی آمريکای جهانخوار» به من خواهند گفت که، اما، اين آمريکاست که به عراق و افغانستان لشگر کشيده و اکنون هم پشت درهای ايران منتظر ورود و ويرانگری است و، در نتيجه، تضعيف مواضع ايران در قبال آن به جنگی خانمانسوز می انجامد که اگر در گيرد هم اين حکومت تقويت می شود و هم ما ـ اگر اندکی عشق وطن در دلمان باقی مانده باشد ـ ناگزير می شويم در صفوف آن با دشمن مهاجم بجنگيم.

        من اما اعتقاد دارم که اتفاقاً اگر خواستار توقف تهديدهای جنگی هستيم، بجای قرار دادن ملت مان در کنار نامردان نابخردی که کشورمان را ـ آن هم به سودای برقراری خلافت رعب آور شيعی خود ـ به چنين موقعيت خطرناکی کشيده اند، بايد صدا بلند کرده و، از طريق تأييد رفتار رئيس دانشگاه کلمبيا، حساب ملت خود را در انظار جهانيان از حساب اين حکومت اشغالگر جدا کنيم؛ نه اينکه بکوشيم خطوط تفکيک ملت ايران از حکومت اسلامی را مبهم و مخفی و پاک کرده و افکار عمومی غربی ها را درست در همان راستائی تقويت کنيم که ماشين جنگی اين به زعم برخی از ما «امپرياليسم» می خواهد.

        من اعتقاد دارم توفيق در اين موضوع هم به هوشياری خود ما بستگی دارد و هم به اينکه ببينيم آن شخص و آن رسانه ای که عليه حکومت اسلامی سخن می گويد آيا حساب ملت ايران را از اين حکومت جدا می کند يا نه؟ اگر نمی کند آنگاه اين وظيفهء ما محسوب می شود که عليه اين متوهم سازی افکار عمومی نيز اقدام کنيم.

        در واقع، بنظر من، تنها راه جلوگيری از جنگ، ايجاد اجماع جهانی به سود مردم ايران و عليه حکومت اسلامی است و راه آن هم از مسير افشای وسيع بدکاری های اين حکومت و اعوان و انصارش، و ناتوانی ملت ايران از دفع شر اين الخناسان، از تريبون های پر شنونده ای همچون همين دانشگاه کلمبيا و همين رسانه های فراگير می گذرد.

        من، بعنوان يک نويسندهء ايرانی تبعيدی، بصدای بلند آنچه را که رئيس دانشگاه کلمبيا خطاب به احمدی نژاد گفت تأييد می کنم و آرزو دارم که «ما» اين توانائی را می داشتيم که از اينگونه وقايع بيشترين بهره را برای آگاه کردن مردمان جهان از داستان اسارت مردم کشورمان در دست رژيمی عقب مانده و جنايتکار و ضد بشر می برديم.

        فراموش نکنيم که حکومت اسلامی حاکم بر کشورمان اتفاقاً خود در ايجاد «توهم اين همانی با ملت ايران» بيش از هر کس ديگری کوشا ست، و می خواهد به جهان بباوراند که صدايش صدای واقعی ملت ايران است و نمايندگانش از جانب اين مردم سخن می گويند و اقدام می کنند. و تا آنجا پيش می رود که می کوشد گناه «اتم خواهی پنهانی» خويش را هم به گردن «ملت ايران» بياندازد و از آن بعنوان پروژه ای «ملی» نام ببرد؛ تو گوئی که ملت ايران خود به اين نياز پی برده و دولت خويش را مأمور پاسخ گوئی به آن کرده است. و حالا هم همين ملت است که سينه سپر کرده و از دشمن غدار مبارز می طلبد و از بمب و آتشش پروائی ندارد.

        براستی چگونه ممکن است که ما نمايندهء چنين حکومت از دشمن بدتری را چنان از آن خود بدانيم که اهانت به او را اهانت به «ملت شريف و کهنسال ايران» تلقی کنيم؟ زهی ره گم کردگی و باطل انديشی. براستی برخی از «ما» را چه می شود که، وسط کارزار مبارزه عليه حکومت اسلامی، يکباره از اهانت به احمدی نژاد خونشان به جوش می آيد و رگ غيرت شان بيرون می زند و تا آنجا پيش می رويند که او را هم جزو «نواميس» خويش به حساب می آورند؟ از آنها که ريگی به کفش دارند باکی نيست اما، بيش از هر چيز، موضع گيری های کودکانهء برخی از مخالفان صادق حکومت اسلامی است که دل آدمی را خون می کند. و به اينگونه از همرزمان است که سخن حافظ را يادآوری می کنم، آنجا که گفته است: «نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد».

        Comment


        • Comment


          • Comment



            • در عين حال، می توان نتيجه گرفت که طول عمر «ايدئولوژی تبعيض گذار » (يا «ايدئولوژی در مرحله دوم تحول خود&#187 از يکسو به ميزان رونقی بستگی دارد که می تواند در زندگی اجتماعی مردمان ايجاد کند و، از سوی ديگر، به وجود منابع تأمين لوازم پاسخگوئی به خواست های رو به تزايد مردمان وابسته است.

              همين موضوع چگونگی و چرائی طول عمر مرحلهء دوم زندگی يک ايدئولوژی را ـ که در مورد اسلام اوليه در وجود «فتوحات» مشاهده کرديم ـ در دوران کنونی نيز می توانيم بصورت ديگری ببينيم. در واقع، اگر همين «انقلاب اسلامی» که بيخ گوش ما اتفاق افتاده، با همهء شعارهای عدالتخواهانهء خود، در يک کشور مسلمان فقير نشين پيش آمده بود، گذشت سه دهه بسا بيش از آن زمان لازمی محسوب می شد که به پروراندن ايدئولوژی ضد و سرنگون ساختن ايدئولوژی غالب بيانجامد. اما آنچه عمر دوران دوم ايدئولوژی اسلامی اخير در ايران را طولانی کرده است وجود عاملی به نام «درآمد نفت» است که ـ همچون غارت سرزمين های ثروتمند شمال در قرون نخستين اسلام ـ موجب شده تا عمر حاکميت دينکاران بر کشورمان طولانی، و روند تبعيض گزاری آنان گسترده و فربه شود. شما «درآمد نفت» را از دينکاران حاکم بر ايران بگيريد تا ببينيد که چگونه، يک شبه، يک ايدئولوژی ظاهراً عدالتخواه و ضد تبعيض جديد از دل همين اسلام شيعی علوی و امام حسينی و امام زمانی ساخته و پرداخته شده و، با تکيه بر احساسات خشمناک مردم دچار تبعيض، حاکميت را سرنگون خواهد کرد.

              در صدر اسلام، سربازان يمنی مستقر در کوفه، که آخرين پيوستگان به اسلام و گوشت دم توپ بقيهء مسلمانان شده بودند و سهم چندانی از غنائم مالی و جنسی نمی بردند، بيهوده نبود که به جای پيشروی در خاک ايران، راه خود را کج کردند و به سوی مدينه رفتند تا خليفهء مسلمين ـ عثمان بن عفان ـ را «اعدام انقلابی» کنند و داماد رسول خدا را به خليفه گی برسانند. آنان مبتلا به درد تبعيض ناشی از کارکردی شدن «فاز دوم ايدئولوژی» شده بودند و حرص و آز بيش از اندارهء حاکميت نيز به حاکمان اجازه نمی داد تا ميزان قدرت انفجاری اين نارضايتی ها را ببينند و، در نتيجه، با ادامه و تشديد ظلم خود، راه را برای پيدايش ايدئولوژی تشيع گشودند. با اين همه، از دل همين ايدئولوژی به اصطلاح «انقلابی» تشيع بود که خلافت عباسی بيرون آمد تا، با در دست گرفتن قدرت، دوران «فاز دوم» آن را آغاز کند.
              همين داستان را در بقدرت رسيدن خاندان صفوی نيز می توان ديد. ايدئولوژی تشيعی که وسيله شد تا اين خاندان بقدرت برسد بزودی دست بکار فاز دوم خود شد و بيداد عهد صفوی را پايه گزاری کرد. در واقع، آنچه علی شريعتی در سکه زدن اصطلاح «شيعهء علوی و شيعهء صفوی» در نظر داشت، بی آنکه خود بر قوانين تحولات ايدئولوژی و دو مرحله ای بودن آنها واقف باشد، بيان تعين و تجلی اين دو مرحله در درون تاريخ تشيع بود.

              حال، فرصت آن رسيده است تا به نکتهء مهم ديگری بپردازم و آن ارتباط و همزمانی مرحلهء دوم تجلی ايدئولوژی است با ظهور «دينکاران» (در ايدئولوژی های مذهبی) و «تئوريسين های حزبی» (در ايدئولوژی های غير مذهبی). ايدئولوژی مردمان ستمکش و تبعيض ديده، که موتور انقلابات و شورش هاست، وقتی به ايدئولوژی حاکميت و حاکمان تبديل می شود (يعنی، مرحلهء دوم تحول خود را آغاز می کند) تنها با تکيه بر کار آن دسته از «متخصصان» و «نظريه پردازان» قدرت را در يد خود نگاه می دارد که می توانند ايدئولوژی حاکم شده را به نفع آنان و اصحابشان تفسير و تعبير کنند و ، در اين کار، به تبديل و تغيير مواضع عدالتخواهانه و ضد تبعيض آن بپردازند و جامعه را تکه تکه و پر تنش سازند.

              دينکاران مذهب تسنن با حکومت امويان پا به عرصه وجود نهادند و تا آنجا پيش رفتند که حسين بن علی را «خارج از دين» خواندند و ريختن خون نوهء پيامبر را مباح اعلام کردند. دينکاران تشيع امامی نيز پس از سال ها سرگردانی، در قالب آخوندهای جبل عامل لبنان به ايران آمدند تا جنايات و ستمکاری های صفويان را مشروع و نهادينه کنند. تئوريسين حرب کمونيست استالين هم دهه ها مشغول «خودی و غير خودی» کردن کمونيست ها بودند و، در همان حال، وفادارترين کمونيست های حزب را از دم تيغ گذراندند.

              اين نمونه ها نشان می دهند که کسی که با شروع مرحلهء دوم تحول ايدئولوژی بکوشد تا به ارزش های مرحلهء نخست آن وفادار بماند جزو اولين قربانيان مرحلهء دوم خواهد بود. بيهوده نيست که گفته اند «انقلاب فرزندان خود را می خورد». اين تعبير از حاکميت بی چون و چرای قانونمندی های مربوط به مراحل دوگانهء تحول ايدئولوژی ها خبر می دهد.
              بدين سان، می توان اين تعبير را بکار برد که «صلاح عمومی آن است که يک ايدئولوژی هيچگاه بقدرت نرسد و، در نتيجه، روند تحقق فاز دوم آن هرگز آغاز نشود». ما نمی توانيم در طول تاريخ يک «ايدئولوژی بقدرت رسيده» را نشان دهيم که موجب بدبختی ها و گرفتاری ها و حرمان های وسيع نشده باشد.

              اما، اگرچه وحشت ناشی از «ايدئولوژی بقدرت رسيده» را همگان چشيده اند، در مقابل، تاريخ بشر پر است از «حماسه» های مربوط به ايدئولوژی های شکست خورده و به توفيق نيانجاميده. از داستان علی بن ابيطالب و خلافت کوتاه مدت او گرفته تا قيام حسين بن علی، از داستان اسپارتاکوس گرفته تا شکست اسماعيليون (پيروان اسماعيل، فرزند ارشد امام موسای کاظم، که در اعتراض به سکوت پدر خود در برابر خلفای عباسی شوريد و کشته شد و پيروانش به شمال آفريقا و نقاط دور دست ايران گريختند تا فرقهء اسماعيليه را بوجود آورند)، اينگونه «حماسه های ايدئولوژيک» به آنهائی مربوط می شود که بقدرت نمی رسند و مرحلهء دوم کار خود را آغاز نمی کنند.

              امروزه هم، مثلاً، حکومت اسلامی با تمام قوا می کوشد تا شورش های سال 1357 را بعنوان پيش زمينهء پيدايش «حماسهء انقلاب اسلامی» جا بزند، اما هيچ آدم عاقلی را نمی توان يافت که در بيدادی که پيروزمندان انقلاب اسلامی در ايران براه انداخته اند رنگی از «حماسه» ببيند. حماسه مفهومی است آغشته به معصوميت، نوعدوستی، عدالت پروری و آزاديخواهی و، در نتيجه، ممکن نيست که از دل «مرحلهء دوم تحقق ايدئولوژی» بتوان چيزی شبيه «حماسه» بيرون کشيد.

              اين امر را در تفاوت مفهوم «شهيد» در مراحل اول و دوم انقلاب اسلامی نيز می توان در کار ديد. امروزه وقتی يکی از مقامات حکومت اسلامی بقتل می رسد او را «شهيد» می خوانند اما، در انظار مردم، اين يک شهيد قلابی است و کسی سکه اش را نمی خرد و شهادتش فقط بدرد آن می خورد که حکومت نام خيابانی را به او اختصاص دهد و بس. ماجرای «هفتاد و دو تن شهيد حکومت اسلامی» را با ماجرای «هفتاد و دو تن شهيد کربلا» مقايسه کنيد تا مطلب کاملاً روشن شود. هيچکس پيدا نمی شود که آيت الله بهشتی را با کوچکترين ياران افسانه ای امام حسين يکی ببيند.

              باری، اجازه دهيد نتيجه گيری کنم: من، بر اساس اين زمينه است که فکر میکنم تنها وسائل گرفتار نشدن در نکبت حکومت های ايدئولوژيک تبعيض گزار ـ و، به ناچار، سرکوبگر ـ، از يکسو جستن «راه حل هائی غير ايدئولوژيک» برای بحران های اجتماعی است و، از سوی ديگر، کوشيدن برای اينکه در مسير اجرائی کردن اينگونه «راه حل های غير ايدئولوژيک» ـ ايدئولوژی های موجود (هر چقدر هم عدالتخواه و انسانی) به حاکميت راه پيدا نکرده و به مرحلهء دوم تحقق خود نرسند. اين دو راه موازی، درواقع، دو روی يک سکه اند که «سعادت اجتماعی» نام دارد.

              من کليت اين راهپيمائی را در مفهوم «سکولاريسم نو» جمع بندی می کنم. چرا که، در اين نگاه، همهء ايدئولوژی های مذهبی و غير مذهبی در امر در دست گرفتن قدرت فاقد شايستگی اند. اين نگاهی است که بر جدائی ايدئولوژی از حاکميت و قدرت تأکيد می کند و، در همان حال، با نشان دادن ذات بی تبعيض مفهوم هائی همچون آزادی، دموکراسی، عدالت طلبی و حقوق بشر، آنها را از زمرهء ايدئولوژی ها خارج کرده و نيز می کوشد تا راه های تبديل شدنشان به ايدئولوژی را ببندد.

              نيروهای سياسی، تنها در گرد هم آمدن در احزاب غيرايدئولوژيک و سکولار، و پرداختن به «برنامه های اجرائی توسعهء اجتماعی و سياسی» است که می توانند، در بلند مدت، منشاء اثری در راستای سعادت جوامع خود باشند، والا حاصل کارشان جز بدبختی و نکبت چيز ديگری نخواهد بود؛ چند صباحی حکومت می کنند و بسته به امکانات مادی خود برقرار می مانند و سپس، در يک حرکت پالايشی، جارو شده و تحويل زباله دان تاريخ می شوند.

              اگر تجربهء تاريخی به ما نشان داده باشد که انقلاب های مبتنی بر ايدئولوژی نه تنها بدبختی ها را فرو نمی کاهند که اوضاع را بدتر از عهد پيش از انقلاب می کنند، آيا هيچ آدم عاقلی پای علم نيروها و احزاب ايدئولوژيک سينه خواهد زد؟ پاسخ اين پرسش را بايد در ميزان شعور اجتماعی و پيشرفتگی عقلانيت در جوامع مختلف جستجو کرد. براستی که خروج از عهد ايدئولوژی های مذهبی و غير مذهبی نيز می تواند حکم خروج از ظلمات وحش تاريخ بشر را داشته باشد.

              Comment


              • Did anybody write on Iranian.com anything about Kosovo declaring its independence? It probably seemed of little significance. The country that will most probably be internationally accepted soon is indeed of very little relevance, with extremely little chances of appearing in the news any time soon, unless there would be some really serious humanitarian or catastrophic issues. And these things are quite rare for such small countries in Europe. However one thing that IS quite important is the fact that Kosovo created quite a unique precedence.

                I don't remember the last time when some portion of a country (Serbia in this case) unilaterally declared independence and was taken seriously by the US, the UK, Germany, France, Turkey and some other countries, immediately. Many other countries followed a few days later. Serbs were expecting the move, but not knowing the exact date (which was quite intelligently orchestrated by Kosovo's leaders, and probably their foreign advisers), the declaration took them by surprise, which created a state of depression at first, but turned violent a few days later, so far having culminated in setting the US embassy on fire.

                Neither Serbia, nor Kosovo, are important countries or regions but the question of regionalism, territorial integrity, ethnicity and nationalism and how to define them, and their relations with each other, has this time been raised on an International level, where countries have confronted the issue directly, being faced either to recognise a self-declared country or not! Some powerful countries openly criticised Kosovo's move and did not recognise the declaration of independence.

                All the countries that did not recognise the independence have serious existent, or potential, secessionist movements of their own. Russia has real or potential problems with Chechnya, Daghestan and so on, China with Taiwan, Tibet and Turkestan, India with Kashmir, while Spain with the Basque region and Catalonia. These countries (and some others) did not recognise Kosovo's declaration for fearing it would set a dangerous precedence.

                How did then Britain and France embrace Kosovo's declaration while they too have regions that may have serious secessionist aspirations? Scotland has for a very long time thought, and re-thought, separation from the rest of the United Kingdom, and let's be serious, Scotland is the second most important part of the kingdom! France has two hotspots, its own Basque region, and Corsica! The United States though is probably the only large (and extremely diverse) country in the world where there is no FEAR of secessionism. In fact in case the US would create a possibility for other countries to join the federation and set some standards for it to be met (as the EU has been doing) there would be plenty of candidates out there.

                Going back to the event itself, it is important to analyse the issue and see who is right and who is not, though the exact truth must lie somewhere in between. Did Kosovo have the right to separate from Serbia? Well, in case we believe in democracy we must give the people what they really want, so if Kosovars wanted independence, then let it be so! Did the Serbs have the right to have Kosovo while Kosovars (Albanians who are 90% of the population) did not want to? Serbs can say that Kosovo belonged to them historically but that can only be a one-sided interpretation of history because Kosovo belonged to the Ottoman Empire far longer than it belonged to any Serb entity. Serbs felt humiliated because a part of their land was cut off and many countries immediately acknowledged it. They should have probably acted with more dignity and work with the Kosovars and PRETEND to agree with the unpredictable.

                But then again, the last powerful leader Serbia had (Slobodan Milosevic) turned out to be a mass-murderer and Serbs had kind of lost appetite for strong leaders who would take bold decisions. And Serbia's current rulers saw it most politically comforting to go with the nationalistic public sentiment and deny the reality. Serbs should have avoided the whole national humiliation by giving the sense that they agree with the declaration of independence because afterall it was their historical mistake once with Tito's policies, and then with Milosevic's ethnic cleansing that created the REAL problem.

                And looking at the international aspect of the event and the possible precedence that it might create it is important to note that most of the truly democratic countries, even with their own potential separatist movements, recognised Kosovo's declaration of independence and authoritarian countries with separatist movements of their own did not recognise the declaration. Therefore it is up to any person to judge who he or she sides with, democracy or autocracy. One serious exception (being different and less democratic than the rest of the other important countries recognising Kosov's independence) has been Turkey.

                Turkey is supposed to be the land of the Turks though it is not the land of the Turks, and some probably 10-15 million Kurds, who are not Turks, live there. However Turkey was swift in recognising the independence of an Islamic region, ignoring the possible precedence it might have for Iraq's Kurdistan, hence for Turkey's Kurdistan later. This shows that Islam is nevertheless a more powerful factor for the Turkish public than nationalism and Turkish politicians could have probably found it difficult to explain any other decision to their unavoidable electorate.

                But what is to be learnt from this, Serbia's humiliation, and the fact that large democratic countries fearing no real separatism of their own recognised the bold unilateral action taken by Kosovo? It is important to note that countries that have created effective decentralisation so that their regions, no matter how different in their aspirations or fundamental popular characteristics, can manage their own affairs, have no real fear of separatism because free people are more concerned about their daily lives rather than creating various small states of their own with potential economic and social problems and dysfunctionalities.

                This is also the right path for other countries, to create decentralised governments giving as much power to regions as possible. Turkish leaders must also have the boldness to move toward this path, therefore creating the premise to avoid being caught off-guard when Iraq's Kurdistan may decide to declare its own independence! The same reality must apply to Iran, though Iran has the far worse situation of struggling with a regime that has little, if any, interest in what is best for Iranians.

                Comment


                • Comment


                  • II Part

                    Comment


                    • در 19 مارس امسال عراق زير سکوت نسبی رسانه های انحصاری وارد ششمين سال اشغال خود شد. امی گودمن روزنامه نگار مستقل آمريکايی با يادآوری همکاری اين رسانه ها با دولت بوش در حمله به عراق در سال 2003، با ذکر ارقامی از موسسه Excellence در اورشليم، سکوت امروز آنها را به نمايش ميگذارد. بنا برگزارش موسسه مزبور در سال جاري، اشغال عراق تنها 3 درصد اخبار و برنامه های تلويزيوني، رسانه های آن لاين و چاپی را تشکيل ميداد. در تلويزيون های کابل اين رقم به فقط يک درصد محدود ميشد. اين درحالی است که بنابرگزارشات رسمی در ماه فوريه روزانه 26 نفر در عراق کشته شده اند و در اين کشور جنگی جريان دارد که سه تريليون دلار هزينه آن بوده و با احتساب نيروهای مقاطعه کار خادم ارتش، آمريکا بيش از 300000 نيرو در آن متمرکز کرده است و ميتوان ادعا کرد اکنون عراق مهم ترين عامل تعيين کننده روندهای سياسی در جهان طی سالهای در پيش خواهدبود.

                      سکوت شبکه رسانه ای انحصاری فقط به خودداری از تهيه خبر و تحليل توسط خود اين شبکه ها محدود نمی شود، بلکه سياست آشکاری برای خفه کردن اخبار و گزارشات مستقل در جريان است. بهترين نمونه ی اين سياست، امتناع اغلب اين رسانه ها از پخش خبر تريبونالی بود که سربازان وظيفه و از جنگ برگشته، طی چهار روز در واشينگتن برگزار کردند. اين تريبونال توسط IVAW[مخفف Iraq Veterans Against the War] سازمان داده شده بود و به اقتباس از تريبونال مشابه دوره جنگ ويتنام در 1971 عنوان ,سرباز زمستان Winter Soldier , بر آن گذاشته شده بود. در اين تريبونال ده ها سرباز که در جنگ های افغانستان و عراق شرکت کرده اند به عنوان شاهد عينی ماهيت ضد انسانی اين جنگ را به نمايش گذاشتند. تهيه چکيده ای از اين شهادت ها دشوار است. سربازان، و در مواردی پدران و مادران آنها، تصويری از جنگ را به نمايش گذاشته اند که شنوندگان را وادار ميکند نه فقط بر قربانيان جنايت بلکه بر عاملان اجرای جنايت اشک بريزند. آنها نشان ميدهند جنگ چنان سرباز را سبع ميکند که تنها وقتی از فضای آن خارج ميشود به خودمی آيد. فرزند جويس و کوين لوسی که تنها پنج ماه در عراق بود بعد از برگشت روی سينه اش ميکوبيد و به مادرش ميگفت: ,ميخواهم به درون اين سينه باز گردم, و سرانجام خودش را به دار کشيد ودردش را به گور برد.او چه کرده بود که حتی به والدين و نامزد و روانشناس خود هم نميتوانست شرح آنرا باز گو کند؟ آيا آنطور که دستور داده بودند کاميون را از روی پيکر کودک رانده و حتی به جسدی که له کرده بود، نگاه هم نکرده بود؟.. يک زن سرباز داستان سرپوش گذاشتن بر تجاوز و آزار جنسی بر زنان سرباز را باز گو ميکند. در ويديو ها می بينيم چندين سرباز مرتبا با حالتی افسرده از مردم عراق پوزش می طلبند. پوزشی که مردم عراق نياز به شنيدنش دارند و رسانه های انحصاری با سانسور تريبونال حتی آن را هم از اين مردم دريغ داشته اند. برای اطلاع از اين شهادت ها و مشاهده ويديوها به لينک زير مقاله مراجعه کنيد. در اينجا چکيده ای از چند شهادت را که گزارش کتبی آنها در شبکه اينترنت موجود است ميخوانيد. توجه کنيد که شهادت ها عينا نقل نشده و بسيار کوتاه شده است.

                      جايزه برای تشويق به آدم کشی
                      جان مايکل ترنر. ملوان ارتش. ترنرنيز هنگام شهادت مدالی را که از فرمانده گرفته بود با خشم از سينه می کند:
                      ,نخستين قتل تاييد شده ی من در روز 18 آوريل 2006 صورت گرفت. او يک مرد بيگناه بود. نامش را نمی دانم. اسم او را گذاشتم ,چاقالو,. او داشت به خانه اش بر می گشت و من در مقابل دوستان و پدرش به او شليک کردم. بالای گردنش را نشانه رفتم اما اولين رگبار من او را نکشت. در حاليکه فرياد ميکرد، مستقيم به چشم من نگاه می کرد. برگشتم به دوستانم نگاه کردم و به خودم گفتم اينطور نميشود. يک رگبار ديگر به سوی او گشودم و او کشته شد. خانواده اش او را برداشتند و بردند. آنقدر سنگين بود که هفت نفر جسدش را حمل کردند. ما به خاطر نخستين قتل به هم تبريک می گفتيم و اين اولين قتل من بود. فرمانده گروه من شخصا به من و به همه افراد گروه من تبريک گفت. اين همان فرمانده ای است که قول داده بود هرکس بتواند يک عراقی را زير ضربات بکشد، چهار روز مرخصی می گيرد.,

                      موضوع اين نبود که زندانی ها بيرون را نبينند، نميخواستند ما درون آنجا را ببينيم
                      دومينگو روزاس. گروهبان، خدمت در عراق در اولين سال جنگ.
                      من مسوول مرکز بازداشت بودم که عبارت بود از يکی از آن کانتينرهای حمل و نقل که همه شنيده ايد، بعلاوه ی يک ساختمان که دور آن را با سيم خاردار بسته بودند. هنگام تحويل محل گفتند بازداشتی ها جنگجوی دشمن هستند و تو بايد آنها را بيدار نگه داری.
                      ,من آنهارامجبور ميکردم در کانتينر رو به ديوار بايستند و نمی گذاشتم بخوابند و يا حرف بزنند. به آنها پتو ميدادم چون سرد بود ولی اجازه نمی دادم بنشينند يا دراز بکشند. هروقت می خواستند بيفتند يا گيج ميشدند و سرشان را روی ديوار می گذاشتند، من از بيرون به ديوار کانتينر ميکوبيدم و سعی ميکردم آنها را بيدار نگه دارم.

                      کسانی که در ساختمان زندانی بودند، جنگجو نبودند. آنها را فقط برای تحقيق زندانی کرده بودند.
                      يک روز جسدی را که توی کيسه بود به آنجا آوردند. وقتی سربازان صبح روز بعد برای بردنش آمدند، آنرا روی توده ای که توی کاميون بود انداختند، ولی مرحله جمود جسد شروع شده بودو جا نمی افتاد. آنوقت سربازان شروع کردند با لگد به جسد کوفتن... منظورم اين است که داشتند واقعا جسد را له ميکردند که جا بيفتد. ميدانيد...

                      يک بار يک ژنرال سابق عراق را از زندان من بردند. به من گفته بودند او را جدا از ديگر زندانی های غير جنگجو نگه دارم و هرچه ميخواهد به او بدهم. توصيه کردند اگر چيزی ميخواهد هوايش را داشته باش، مواظبش باش و او را وحشت زده نکن.
                      بعد از بردنش... يک سرباز آمد و بعد من گفت: هي، او موقع بازجويی مرده است. من با خودم فکر کردم مگر اين سوال و جواب ها چقدر ميتواند سخت باشد که او را کشته باشد. نميدانم در بازجويی چه گذشت ولی موقعی که او با من بود خوب بود. چند روز بعد از اينکه او را از زندان من بردند، پسر چهارده ساله اش را توی زندان من آوردند. پسر خيلی باهوشی بود که به چهار زبان صحبت ميکرد. ظاهرا قرار اين بود که با پدرش ملاقات کند. به من گفتند زبانش را باز کن و بگذار کمی بيشتر حرف بزند و همکاری کند. اما واقعيت اين بود که ميخواستند او را ببرند جسد پدرش را شناسايی کند. نمی دانم، اگر آن بچه طرفدار آمريکا يا يکی از متحدان ما بود، فکر نميکنم ديگر متحد ما باشد.

                      کمی بعد مرکز بازداشت را گرفتند و به ما گفتند ميخواهند آن را توسط آدم هايی که به ما گفتند آنها را OGA بخوانيم دوباره بسازند. OGA مخفف Other Goverment Agencyبود، اصطلاحی مبهم. ديوارهای بلندی دور بازداشتگاه ساختند. من با خودم گفتم آره اين برای تروريست ها ست. نمی خواهند بگذارند آنها جايی را ببينند. ميخواهند آنها را از هرجهت در مهار خود داشته باشند. اما بعدا فهميدم موضوع اين فقط اين نبود که زندانی ها بيرون را نبينند، نميخواستند ما آن تورا ببينيم.

                      يک شب که به من گفتند پيغامی را به مرکز بازداشتگاه ببرم، در زدم. وقتی آنرا باز کردند، ديدم يکی را روز گل و لای زمين زير لگد گرفته اند و دايم از اين رو به آن رو ميچرخانند. ماموری که او را زير لگد گرفته بود،اورا توی گل از اين رو به آنرو می چرخانند و روی او آب ميريخت. ميدانيد همان شکنجه ی غرق کردن ساختگی[Waterboarding]. يک بازداشتی ديگر با کيسه ای روی سرش آنجا ايستاده بود و واداراش کرده بودند صخره بزرگی را روی سرش نگه دارد تا وقتی که بدنش ديگر طاقت نياورد و غش کرد. اين تصوير توی مغز من است. من هيچوقت آنرا فراموش نخواهم کرد. هيچوقت آنرا فراموش نخواهم کرد... ببخشيد...

                      اخلاق جنگ: سزاوار نيست برای جنايتی جايزه بگيری که خودت افتخار انجام آن را نداری
                      هارت ويگز عضو نيروی هوابرد موسوم به ,شکارچيان آسمان, مامور در نخستين تهاجم به بغداد در مارس 2003
                      نخستين وظيفه ما تخليه ,السماوا, و ,آماده کردن, آن برای استقرار نيروهای آمريکايی و حرکت به طرف بغداد برای تصرف فرودگاه آن بود. شهر پر از پشه بود، همراه غذا دهانتان پر از مگس و پشه می شد... ما ساختمان ها را با توپ ويران کرديم، ساعت را تنظيم ميکرديم و رگبار شليک ها شروع ميشد. و ميدانيد اين جنگ ارتش با ارتش نيست. مردم در شهرها زندگی می کنند. بواقع من هرگز نديدم توپ هايی که در شهرها شليک ميکرديم چه کرده اند، فقط ميتوانم خيال خودرا به خدمت بگيرم چند غيرنظامی و بيگناه را کشته ام.
                      يک سلاح ديگر که در السماوا به کار گرفته شد اسپکترا گان شيب اSpectre gunship بود که با هواپيمای سی 130 شهر را هدف می گرفت. تمام شهر آن زير يک پارچه آتش و همه چيز پودر ميشد. شما بايد خودتان ببينيد. اگرچه از آسمان شليک ميشود ولی زمين زير پای شما ميلرزد. هليکوپترهای کيوواKiowa موشک پرتاب ميکنند، اف 18 ها مرتب بمب می اندازد، تا استخوان تان می لرزد، من روی زمين به شهری پر از آدم با توپ شليک ميکنم و شهر را با مردمش به آتش می کشم.

                      و راديو ها، هيچوقت خبر خوب از راديو ها نمی آمد. يک بار از راديو گفتند به همه تاکسی ها شليک کنيد، چون دشمن از آنها برای حمل و نقل استفاده ميکند. و درعراق هر خودرويی ميتواند يک تاکسی باشد. کافی است آنرا سفيد و نارنجی رنگ کنند. يکی از سربازان گفت ,ببخشيد؟ درست شنيدم؟ همه تاکسی ها را به آتش ببنديم؟,، سرهنگ از طرف ديگر پاسخ داد, درست شنيدی سرباز، همه تاکسی ها را به آتش ببنديد,، و وقتی اين سوال و جواب تمام شد تمام شهر يک پارچه آتش شد، تمام واحدهای آنجا به روی بی شمار خودروها، و روی مردم، آتش گشوده بودند. اين نخستين تجربه من از جنگ بود. شروعی به واقع متناسب برای آنچه در بقيه دوره گذشت...

                      بعد به بغداد رفتم. شهر را تقريبا با خاک يکسان کرديم. ميدانيد هيچ ساختارواقعی آنجا وجود نداشت، نه پليسی نه مقامي، فقط ما. و ما اين را به نفع خود به خدمت گرفتيم. خودمن، هرگز خودم را واقعا راسيست نمی دانم، ولی آنجا همه چيز و همه کس را با لفظ تحقير آميز ,حاجی, می ناميديم...

                      Comment


                      • II

                        و بعد تجسس ها، ما هرگز حتی يک بار هم جايی و يا آدمی واقعا مظنون را مورد تجسس قرار نداديم. به شيوه صدام همسايگان تشويق ميشدند خبرچينی کنند و بعد حمله را شروع ميکرديم...
                        [هارت ويگز اولين تجربه خودش از اين تجسس ها را مفصل شرح ميدهد]... بدون توجه به اين که چيزی گير نياورده ايم، دو مرد جوان را گرفتيم. من به گروهبان نگاه کردم و گفتم: , گروهبان اينها که از آن نوع آدم هايی نيستند که ما دنبال شان می گرديم,. گروهبان:, مهم نيست. حتما به هرحال يک کاری کرده اند.,. مادرش توی صورت من شيون ميکرد، سعی ميکرد پای مرا ببوسد و ميدانيد، من زبان عربی بلد نيستم، ولی زبان انسان را که بلدم. او داشت به من ميگفت: , خواهش ميکنم، چرا داريد پسر مرا می گيريد؟ او که کار بدی نکرده است., من حس ميکردم که هيچ قدرتی ندارم. فکر کنيد عضو پياده نظام لشگر هوابرد 82 باشي، و هليکوپترهای آپاچی و خودروهای برادلی و زره پوش ها و M14 ها پشتيبانت باشند و خودت را ناتوان حس کنی. من هيچکاری نمی توانستم بکنم، از هرکمکی به او ناتوان بودم.

                        و بعد فقدان انسانيت در جنگ. وقتی به گذشته نگاه ميکنيد، آنجا با انسانيت بيگانه بوديد. يک روز ما در جاده بغداد می رانديم و يک جسد درکنار جاده پيدا کرديم... منتظر بوديم مقامات برسند و جسد را که معلوم بود به قتل رسيده است تحويل بگيرند. دوستان من پريدند و شروع کردند به عکس گرفتن با جسد. به من می گفتند:, هی ويگز، نميخواهی با اين مرد عکس بگيري؟,، من گفتم نه. توجه کنيد ,نه, به اين معنی نبود که اين کار بر پايه يک اصل اخلاقی افتضاح است، بلکه به اين دليل گفتم نه که او را خودم نکشته بودم. نبايد جايزه کاری را ميگرفتم که خودم نکرده بودم. ميخواهم طرز تفکر آن موقع من را بدانيد. من از مرگ يک انسان و عکس گرفتن با او برافروخته نشده بودم، بلکه به اين دليل ناراحت بودم که آنها خودشان او را نکشته بودند و نبايد به خاطر کاری که نکرده اند اعتبار بگيرند.


                        آدم هايی مثل سگ و کودکانی که به جای صورت يک صفحه سفيد دارند
                        کاميلو ميا. شش ماه خدمت در عراق و بعد بازداشت به علت امتناع از خدمت. من مامور بازداشتگاه بودم و به من گفتند بايد با داد و فرياد زندانی ها را بيدار نگاه دارم.اولين سوال من از فرمانده اين بود:, چکار کنم بفهمند. آنها که انگليسی بلد نيستند. او جواب داد: آنها درست مثل حيوان هستند. درست مثل سگ. فقط سرشان داد بزن. مهم نيست به چه زبانی. آنقدر داد بزن ,پاشو, تا منظورت را بفهمند. می فهمی درست مثل سگ، وقتی گفتی بلند شو، آنها از جاشان بلند ميشوند. بگو به چپ بروند، ميفهمند که بايد به چپ بروند.
                        اما برای رسيدن به اين نتيجه فقط داد زدن کافی نبود: کلاه روی سرو چشم کشيدن، کيسه شنی روی سر گذاشتن، پيچيدن در پلاستيک، زير نور دايم قرار دادن تا زندانی احساس حجم وفضا را از دست بدهد، ايجاد سروصدای بلند شبيه انفجار روی ديوار مقابل، لوله تفنگ روی شقيقه گذاشتن، در واقع ما زندانی را بطور دايم در حالت اعدام مصنوعی قرار ميداديم و اگر همه اينها اثر نکرد او را توی يک انبارک فروکردن و روی ديوار آنقدر کوبيدن تا ديوانه شود...

                        کاميلوميا توصيف گويايی از ماهيت غيرانسانی جنگ به دست ميدهد: خود او هنگام کنترل ترافيک اجازه نمی دهد زن آبستن را به بيمارستان ببرند. يادش می آيد به او آموزش داده اند که ممکن است ماشين زن پراز مواد منفجره باشد و او و دوستانش را به هوا بفرستد. باز موقع کنترل ترافيک صدای ناله ضعيفی از درون يک ماشين می شنود که ميگويد: ,ميستر، ميستر,. درون ماشين دو مجروح افتاده اند و از ,ميستر, کمک ميخواهند. کاميلو ميا ميخواهد آنها را به بيمارستان بفرستد، اما باز يادش ميايد.. تفنگ را به سوی ميگيرد که آنها را بکشد که يک عراقی به او ميگويد آخر آنها مجروح هستند...

                        اولين قتل کاميلو ميا در عراق، کشتن يک کودک 11 ساله بود. او تعداد گلوله هايی را که با مسلسل به سوی کودک شليک کرده ميشمرد، صدها گلوله... بايد کودک سوراخ سوراخ شده باشد، اما او نميتواند پيکر کودک را به خاطر بياورد، برعکس صحنه بعدی را به خوبی به خاطر می آورد: تعدادی آدم از درون جمعيت به سوی کودک آمده و دستی بچه را از شانه لباسش بلند ميکند. چرا کودک را به خاطر نمی آورد؟ چهره بسياری از کودکان در خاطره او کاملا سفيد است. مثل آن کودکی که درصندلی جلو ماشين نشسته بود و در کنارش جسد بی سر پدر که ميا و همقطارانش زير رگبار او را از پای درآورده بودند، يا صورت کودک ديگر کنار جسد بی سر پدر در زير زمين يک خانه که مورد تجسس او و هم قطارانش قرار گرفته بود.

                        ميا گمان ميکند حالا ميداند چرا اين کودکان در خاطره او به جای صورت يک صفحه سفيد دارند: اينجا ديگر نژاد پرستی يا آموزش نظامی يا القاء ايدئولوژی عمل نمی کند. جنايت سنگين تر و خاطره دردناک تر از آن است که بدن او قدرت آن را داشته باشد بار آن را تحمل کند: , تصور ميکنم بدن خودت، روانت، ميخواهد تو را از خاطره ای که وجودت را از انسانيت تهی ميکند محفوظ نگه دارد... جنگ ترا مجبور ميکند که از انسانيت تهی شوي، زيرا جنگ غيرانسانی است.,

                        ژنرال ها و حشرات
                        جف ميلارد نه سال خدمت در گارد ملی نيويورک، شرکت در جنگ عراقف در حمله های اول و دوم
                        نکته اصلی شهادت ميلارد برخورد نژادپرستانه فرماندهان و ژنرال های آمريکايی به عراقی هاست. نه فقط سربازان بلکه اين فرماندهان عالی هم بودند که عراقی را ,حاجی, خطاب ميکردند. مفهوم جاافتاده ای که در فرهنگ ارتش آمريکا در عراق با فرهنگ جاری در کشورهای اسلامی متفاوت است و مفهومی مشابه حشره يا آدم پست و بی ارزش دارد. ميلارد تاکيد ميکند حتی خود ژنرال کيسی عراقی ها را با اين لحن تحقير آميز مورد خطاب قرار ميداد. خاطره ای که او نميتواند از ياد ببرد مربوط به هنگامی است که او به طور رسمی به کلنل روشل فرمانده لشگر گزارش ميداد. در اتاقی گوش تا گوش افسران عاليرتبه نشسته بودند. او داشت گزارش ميداد که در يک ايستگاه کنترل ترافيک يک ملوان جوان به ماشينی که تنهای خطايش اين بود که با سرعت حرکت ميکرد در عرض يک دقيقه بيش از 200 گلوله شليک ميکند. سرنشينان خود رو يک پدر و مادر از شهروندان غيرنظامی و پسر چهارساله و دختر سه ساله آنها در دم جان ميدهند: کلنل روشل , با صندلی اش يک چرخش ميخورد و نقل قول ميکنم: "اگراين حشرات[حاجی ها] بلد بودند رانندگی کنند اين اتفاق نمی افتاد" من به اطراف اتاق، به ساير افسران، آقايانی که گوش ميدادند، نگاه کردم. من در اتاق پائين ترين رده بودم. حتی يک حرکت بدن يک حرکت سر يا حالتی از بدن که نشانه مخالفت با اين گفته باشد نديدم...

                        عراقی را فقط آمريکايی نميزند... بلغاري، لهستاني، پليس عراق و من..
                        مايک تاتن
                        مايک تانن هنگام ادای شهادت در تريبونال بسيار برآشفته است. او مدالی را که ژنرال پترائوس در عراق به سينه اش زده از لباسش می کند و ميگويد:, من اينجا هستم که خشم خودم رانشان بدهم، هم عليه رفتار آمريکا در آنسوی اقيانوس ها، هم عليه تداوم ادعای رئيس جمهور مبنی بر اينکه عراق يک موفقيت بوده است، هم عليه شهروندان اين کشور... يک آپاتی نسبت به اين اشغال... اين به نام ما صورت گرفته و هريک از شما مسوول هستيد. من خيلی از اعمالم متاسفم و نمی توانم کارهايی را که کرده ام پس بگيرم. من از مردم عراق و از کشور خودم طلب بخشش ميکنم و ديگر نمی خواهم در انجام اين کار شريک باشم. ژنرال پتريئوس شما شايد مرا به خاطر نداشته باشيد ولی يک زمان رئيس من بوديد. شما سربازان را در خدمت منافع خود به کار گرفتيد و خود به يک هوراکش ديگر برای اين جنگ و اشغال که آمريکا را نابود ميکند تبديل شده ايد... من ديگر اجازه نميدهم مرا مثل يک عروسک خيمه شب بازی در خدمت پيشرفت شغلی خودتان به بازی بگيريد.,

                        تانن نيز مامور نگهبانی زندان بود و شکنجه و بدرفتاری با بازداشتی ها را شرح ميدهد. او ميگويد اين اعمال ,نه فقط بوسيله آمريکايی ها، بلکه بوسيله سربازان بلغاري، لهستاني، پليس عراقی و من صورت می گرفت، و همه اينها در حضور افسران نيروهای ائتلاف، نه فقط به عنوان مجری بلکه بعنوان شاهدصحنه, ...

                        کشتن يک شهردار به شيوه ای بسيار تميز
                        جيسون واشبرن سرجوخه نيروی دريايي، چهار سال خدمت در مناطق جنگي، سه بار اعزام به عراق در سالهای 2006-2003، حمله به بغداد، حليله، نجف، حديثه.

                        , به نسبتی که احتمال خطر بالاتر بود، اجازه داشتيم و از ما انتظار ميرفت تبه کارانه تر عمل کنيم. موقع شروع حمله بايد از هويت دشمن اطلاع ميداشتيم تا اجازه داشته باشيم او را هدف قرار دهيم. بعد اگر شهری که به طرفش ميرفتم خطرناک بود اجازه داشتيم به هرکس که دلمان ميخواهد شليک کنيم، منطقه آزاد برای شليک کردن، و ما در حين عبور از شهر به همه چيز شليک ميکرديم. واقعا هيچ قاعده اي، مطلقا هيچ قاعده ای برای به کار بردن زور وجود نداشت. من به خاطر می آورم زنی را که از کناری ميگذشت، روی سرش يک سبد بزرگ بود و به نظر ميرسيد که به طرف ما می آيد. ما او را با يک خمپاره انداز مارک 19 زير آتش گرفتيم. وقتی دود فرو نشست متوجه شديم توی سبدش خوارو باربود. او داشت به خانه اش غذا ميبردو ما او را قطعه قطعه کرديم...

                        بيشتر مواردی که من شاهد قتل بی گناهان بودم، مربوط به کسانی بود که پشت رل ماشين بودند، بيش از همه راننده های تاکسی... طی سومين دوره اعزام من مقرر کرده بودند که ما بايد ترافيک را هنگام عبور کاروان نظامی آمريکا کاملا متوقف می کنيم. اگر کسی زود ميرسيد، يا سريع حرکت ميکرد يا بی توجه بود کشته ميشد.

                        يکی از اينها شهردار شهری نزديک حديثه بود. روسای ما تصويرصحنه کشته شدن او را به ما نشان دادند. آنها تمام گروه را جمع کرده بودند و عکس را نشان ميدادند و ميگفتند اين يک نمونه عالی از هدف گيری است که نشان ميدهد وقتی گروهی وظيفه دارد از نزديک و در شرايط وزش باد شليک کند، چطور بايد عمل کند. فرمانده به گروه می گفت تيراندازی يک ملوان خوب بايد به اين شکل باشد... و اين شهردارآن شهر بود. و آنوقت به جوخه من وظيفه دادندبرويم از خانواده او عذرخواهی کرده و به آنها پول بدهيم... اين واقعا مسخره بود...

                        يک کار ديگر که در سومين دور اعزام ما را موظف کرده بودند انجام بدهيم اين بود که بايد هميشه بيل يا سلاح های سبک با خودمان حمل ميکرديم تا وقتی متوجه می شويم يک غيرنظامی بی گناه را کشته ايم، بيل يا سلاح را کنار جسد او بگذاريم و وانمود کنيم شورشی است. موقع عمل با يک چشمک يا تکان سر به ما حالی ميکردند که بايد اين کار را بکنيم. در اين دوره به ما ميگفتند هروقت ديديم کسی بيل يا يک سبد سنگين حمل ميکند، يا دارد جايی را حفر ميکند، بويژه نزديک جاده، او را بزنيم.

                        عراقي، سپر انسانی برای آمريکايی
                        جيسون لميوکس چهارسال و نيم خدمت در پياده نظام لشگر نيروی دريايی. سه بار در عراق از 2003 تا 2006
                        لميوکس در آغاز شهادت خودت شرح ميدهد که بنا بر قوانی بين المللي، قواعد جنگ و اشغال برای حفاظت مردم محلی است و يکی از اهداف آن اين است که از شدت مقاومت در برابر اشغال بکاهد و مانع حمايت مردم محلی از مخالفين اشغال بشود. لمپوکس از قول يک کارشناس اسرائيلی نقل ميکند که رعايت همين قواعد باعث بالارفتن تلفات انگلستان در ايرلند شمالی و سرانجام عقب نشينی ارتش انگليس از اين منطقه شد. لميوکس در ادامه شهادت خود ميگويد ولی ايالات متحده در عراق کاملا برعکس عمل ميکند و قواعد را به نحوی تنظيم کرده است که جان سربازان آمريکايی به بهای بالا رفتن تلفات محلی حفظ شود:,هرکس که عکس اين را بگويد يا دروغگوست يا نادان,.


                        Comment


                        • III


                          Comment


                          • در يک مورد، يک پسربچه حدود 10 سال جلوی ما سبز شد که سوار الاغش از جاده ميگذشت و دو الاغ ديگر هم بسته به هم پشت او حرکت ميکردند. کاروان نظامی ما از روی او و الاغش گذشت. بعد با تيم تحقيق به آنجا رفتيم. جسد کودک کنار خيابان افتاده بود و رويش را پوشانده بودند. خانواده اش دور جسد نشسته و شوکه بودند. پدر بزرگش مويه ميکرد و دست هايش را در هوا تکان ميداد و خودش را روی زمين ميانداخت و بلند ميشد و دوباره خودش را روی زمين می انداخت و بلند ميشد. بعد تلاش ميکرد به طرف ما بيايدو خانواده اش جلوی او را ميگرفتند...

                            يکی از دوستان من که عضو IVAW است يک بار داشت با کاروانی از خودروی های نظامی يکی از آن تريلی های بزرگ را ميراند که پاکت غذای ارتشی را نقل و انتقال ميدهند. بچه های کوچک دور کاروان جمع شده و التماس ميکردند يک بسته غذا بگيرند. يک بچه از پشت تريلی بالا آمد و يک جعبه غذا را برداشت و به پائين لغزيد، جلوی چرخ ماشين. دوست من ماشين را به حرکت در آورد و از روی او گذشت و او را کشت. او ميگويد اين يکی از بدترين روزهای زندگی اش است و او نميتواند خاطره ی آنرا از مغزش بيرون کند وهرشب کابوس آن درخواب به سراغش می آيد.
                            بعضی ها ميگويند، و من اين را از بعضی از سربازان در آنجا هم شنيده ام، چزا عراقی ها نمی فهمند ما اينجا هستيم که به آنها کمک کنيم؟ ما سعی می کنيم به آنها همان آزادی و دموکراسی را بدهيم که ما در ايالات متحده داريم. چرا آنها اينقدر احمق و تنبل و کثيف و فقير هستند؟
                            مردم عراق احمق نيستند و احتمالا خيلی بهتر از همه ما در اين اتاق يا هرکس در اين کشور ميدانند که مداخله ما در کشورشان چه عواقبی برای آنها دارد. البته آنها ميخواهند اين اشغال پايان يابد.

                            Comment


                            • Comment


                              • II Part


                                می بينيم ظر فيت نيکولای سارکوزی در پذيرش نقد مردم به شدت حقيرانه است، ولی غير منتظره نيست. او به ,مردم, طبقه خودش پاسخگوست.

                                ,بانوی اول, جورکش ,اصلاحات, سارکوزی
                                پس مشاوران و حاميان سارکوزی تصميم گرفته اند به خاطر حفظ محتوای ضد کارگری و ضد اجتماعی حکومت او، در ظاهر حکومت تعديل به عمل آورند. اينجاست که يک نقش ,مهم, به ,بانوی اول, داده شده است. او بايد مثل يک ملکه نجيب و جذاب در کنار دست شوهرش در سفر و حضر ظاهر شود، نه يکی از معشوقه های ,شرعی, و يا ,حرام, رئيس جمهور بلينگ بلينگ. می بينيم حتی در مورد تغييرات ظاهری هم نه خواست های طبقه مزد بگير و زحمتکش، بلکه تمايلات طبقات سنتی تر در نظر گرفته شده است، بويژه افراد مسنی که بنا بر تحليل آرای انتخابات رياست جمهوری بخش قابل توجهی از رای دهندگان به سارکوزی بودند و بخشا به اميد ,ايجاد نظم, و برخورد سرسختانه با ,اراذل و اوباش, حومه ها به سارکوزی رای دادند. تمام آن چيزی که از اصلاحات ظاهری نصيب بخش کم درآمد کشور شد يک سياست پوپوليستی و بازديد از روستاها وشهرستان ها بود.

                                به هرحال جور اصلاحات ظاهری بخشا به گردن کارلای زيبا افتاد که حالا بايد نقش سنتی زنان دربار را برعهده گرفته و مثل ملکه های واقعی پيکر زيبای خود را در لباس های فاخر آخرين مد کريستين ديور بپوشاند واز خبرنگاران بنگاه های رسانه ای و ,مشتريان, آنها دل بربايد و درباری راه برود و درباری بنشيند و درباری لبخند بزند. همان تبديل مردم به ,مشتری, خود حلال بسياری از مشکلات است.

                                تبديل پرنس ها و پرنسس ها به ,ستارگان, برای جلب ,مشتری, برای رسانه ها و يا آب کردن ,کالای سياست,، کارکرد سنتی بانوی اول را ,مدرنيزه, کرده است. اما نقش سنتی بانوی اول چيست و آيا اين نقش از نظر سياسی اهميت دارد؟

                                رسيديم به سوال پل واللی که در آغاز مقاله شرح آن آمد. واللی بعد از وارسی مفصلی از گفتار و کردار بانوهای اول در دويست سال اخير از لوئيزا آدامز همسر جان کوئينسی آدامز رئيس جمهور آمريکا در سال های 20 سده ی 19 گرفته تا بانوان اول کندی و کارتر و بوش ها، معايب و مزايای داشتن يک ,بانوی اول, برای همسران والا مقام شان را چنين برشمرده است:

                                مزايا
                                * آنها شوهرانشان را در جريان واقعيت روز مره زندگی قرار ميدهند.
                                * آنها يک چشم انداز آلترناتيو در مقابل سياست که هورمون مردانه آن بالاست قرار ميدهند.
                                * آنها توجه را از تصميم های سياسی که همسران شان گرفته اند منحرف ميکنند.

                                معايب
                                * آنها بقايای دورانی هستند که زنان تحت تابعيت مردان بودند.
                                * گذشته آن ها ممکن است زنده شده و باعث ايجاد مزاحمت برای همسران شان بشود.
                                * آنها توجه را از تصميم های سياسی که همسران شان گرفته اند منحرف ميکنند.

                                اگر نيک به اين مزايا و معايب برای شوهران والا مقام بانوان اول نگاه کنيم، می بينيم تا آنجا که به خود بانوی اول بر ميگردد فاصله زيادی بين مزايا و معايب وجود ندارد و ,بانوی اول, به هرحال نقش زايده ی ,آقای اول, را بازی ميکند، وگرنه تا به حال کسی خبردار نشده مثلا پرنس فيليپ انگلستان چه مزايا و معايبی برای همسر والا مقامش، ملکه ی ملکه های جهان، داشته است. بگذريم که کلينتون ها اندکی در اين سنت تغيير ايجاد کرده اند.

                                در انتظار اخبار بعدی
                                اما در مورد آقای سارکوزی سوالی مهم تر از سوال آقای واللی مطرح است که فقط موقتا ميتواند زير پوشش خبرهای پرآب و رنگ، و خوش آب و رنگ، بانوی اول او گم شود: آيا تدابير مشاوران آقای سارکوزی در واکنش به انتخابات، چاره گشاست و خطراتی را که يک انتخابات دمکراتيک به او گوشزد کرده رفع خواهد کرد.

                                حتی تحليل گر اکونوميست که مدافع سرسخت آقای سارکوزی و سياست های نوليبرالی اوست چندان خوش بين نيست. هرچند او مطمئن است که تدابير نئوليبرالی جديد سارکوزی موفق است: , در دراز مدت چنين تغييراتی به رشد اقتصادی منجر خواهد شد,، اما چون تناقض گويی در تحليل يک سنت جاافتاده ی نئوليبرالی است، همين تحليل گر پيش بينی ميکند تدابير دولت سارکوزی بعد از انتخابات، مردم را فرانسه را بيش از پيش ناراضی خواهد کرد:
                                , معلوم نيست مردم فرانسه کلا خواهان تغييرات باشند. در کمترين حد آنها خواهان حمايت عمومی بيشتر و دستمزدهای بالاتر هستند، نه خواهان قوانينی برای تسهيل اخراج شان يا رقابت فشرده تر. هم اکنون گروه های ذينفع از رانندگان تاکسی گرفته تا خرده فروشان به مبارزه با مقررات زدايی برخاسته اند. آزمايش ماه های آينده اين است که آياآقای سارکوزی ميتواند به مقاومت ادامه داده و از اتخاذ ژست هايی برای ارضای جمعيت به منظور کسب محبوبيت کوتاه مدت خودداری کند.,

                                به اصطلاح ,جمعيت crowd , که تحليل گر نوليبرال اکونوميست به کار برده توجه کنيد. وقتی نوليبرال باشيد هميشه از ,آزادی فردی, همه شهروندان صحبت ميکنيد، ولی وقتی همين شهروندان کارکرد آزادی فردی خود را به نمايش گذاشته و خواست خود را به وسط صحنه سياسی می آورند، آنوقت به ,جمعيت, شلوغ و پلوغ، نفهم و گناهکاری تبديل ميشوند که از مفهوم پيشرفت و از منافع خود و کشور خود سر در نمی آورند و نخبگان نشسته بر اريکه قدرت بايد به جای آنها تصميم بگيرند و ,خوشبخت, شان کنند. به همين جهت است که در نوليبراليسم، گرايش عملی به نخبه گرايی و دولت اتوريتر برای اداره اقتصاد و سياست در به ولايت فقيه تنه ميزند و تاکنون نيز عليرغم همه ادعاهای خود به آزادي، نه فقط با دربارها و سلاطين و ملک ها و بانوان اول بلکه با دولت های اتوريتر از هرنوع از سنگاپور گرفته تا همين ولايت فقيه کنار آمده است.

                                Comment

                                Working...
                                X