Moharam

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #91

    بنابراين، نمى توان گفت: امتياز اساسى ياران سيدالشهدا، با ساير مسلمانان در شناخت و آشنايى نسبت به عظمت شخصيت آن حضرت بوده است. در آن روزگار، دست كم مردم حجاز و عراق به خوبى حضرت را مى شناختند و به آن حضرت علاقه مند بودند. از اين رو، وقتى وارد شهرى مى شد، به خوبى از ايشان استقبال كرده دورش حلقه مى زدند. بنابر دو گزارش فرزدق و مجمّع بن عبداللّه حتى كسانى كه از كوفه به جنگ با آن حضرت آمده بودند، در دل به ايشان ارادت داشتند; زيرا فرزدق در گزارشى كه از وضعيت كوفه به حضرت مى دهد مى گويد: «دل هاى مردم با شما و شمشيرهايشان با بنى اميه است.»14 و يا مجمع بن عبدالله، يكى از شهداى كربلا و از مريدان راستين حضرت، وقتى از كوفه گريخت و به حضرت پيوست، در وصف مردم كوفه گفت: «دل هايشان به سوى شما تمايل دارد، ولى شمشيرهايشان فردا برعليه شما برهنه خواهد شد.»15

    اين ها نشان مى دهد برخى از مردم ممكن است امامى را واقعاً دوست داشته باشند، ولى وقتى پاى تهديد و تطميع به ميان آمد، به جنگ با همان امام محبوب خود رفته، سرش را از بدن جدا نموده و فرزندانش را به شهادت برسانند. بنابراين، نه تنها درك عظمت ولايت، بلكه حتى محبت عادى نسبت به مقام ولايت نيز نمى تواند انسان را از خطر بىوفايى و مخالفت و درگيرى با آن باز دارد.

    مهم ترين امتيازهاى ياران حسين بن على(عليه السلام)نسبت به ساير مسلمانان
    با اندكى تأمل در زندگانى اكثر شهداى كربلا و بررسى سوابق و سيره آنان، به خصوص با دقت در رجزهايى كه در ميدان نبرد مى خواندند، به چهار صفت ممتاز در آنان دست مى يابيم كه مى توان آن ها را به عنوان برجسته ترين امتيازات ياران اباعبدالله(عليه السلام) از ساير مسلمانان و شيعيان آن روز قلمداد كرد. اما پيش از ذكر آن ها، تذكر چند نكته ضرورى به نظر مى رسد:

    1. در اين پژوهش، بيش ترين تلاش ما مطالعه زندگانى اصحاب غير هاشمى مى باشد; زيرا بنى هاشم يعنى فرزندان اميرمؤمنان(عليه السلام)، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام)به دليل پيوند نَسَبى و معنوى نزديكى كه با رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)و زهراى اطهر(عليه السلام) و امامان معصوم(عليهم السلام)داشته اند، بالطبع از باورها و كمالات و مقامات بلندى برخوردار بوده اند كه دفاع از امام حسين(عليه السلام) براى آنان امرى طبيعى بوده است. ولى ساير اصحاب مثل عموم مسلمانان با چنين سرچشمه زلال رحمت پيوند نسبى نداشته اند، از اين رو، مطالعه و بررسى ويژگى هاى آنان مى تواند پيام عبرت انگيز مضاعفى براى ما داشته باشد.

    2. با توجه به محدوديت هاى موجود در تحقيق زندگانى اصحاب سيدالشهدا(عليه السلام)، بالطبع ارائه شاهد براى اثبات يك ويژگى در ميان همه اصحاب ميسّر نيست. از اين رو، ما امتيازاتى را كه به طور نسبى در ميان اصحاب شايع يافته ايم، به عنوان فصل مميّز آنان با سايران مطرح نموده ايم.

    3. براى اثبات ويژگى ها، چاره اى جز ارائه شواهد متعدد نداريم. از اين رو، پيش تر به خاطر نقل شواهد متعدد مشابه، پوزش مى طلبيم.

    1. عشق وافر به امام حسين(عليه السلام)
    يكى از مهم ترين ويژگى ياران اباعبدالله(عليه السلام)، عشق فزاينده ايشان به آن بزرگوار است. چنان كه گذشت بسيارى از مسلمانان عصر امام حسين(عليه السلام) به آن بزرگوار ارادت مىورزيدند، ولى ارادت اصحاب اباعبدالله(عليه السلام) به آن حضرت، از مرز محبت هاى معمولى به مراتب فراتر رفته بود، به گونه اى كه در مقابل آن بزرگوار خود را فراموش كرده، براى يارى ايشان از جان و مال و آبروى خويش مى گذشتند; جلب رضايت آن بزرگوار، براى ايشان از همه چيز لذيذتر مى نمود. براى خشنودى ايشان بزرگ ترين ايثارها را به آسانى انجام مى دادند. در جملات آنان در شب عاشورا، آن گاه كه امام(عليه السلام) از آنان خواست، تاريكى شب را مركب قرار داده او را با سپاه كوفه تنها بگذارند دقت كنيد:

    سعيد بن عبدالله حنفى: «والله اگر بدانم كشته مى شوم سپس زنده گرديده [زنده] زنده سوزانده مى شوم و سپس تكه تكه مى گردم و اين عمل هفتاد بار با من انجام مى شود، از شما جدا نمى شوم تا در كنار شما با مرگم خدا را ملاقات كنم.»16

    زهير: «والله دوست داشتم كشته مى شدم، سپس دوباره زنده شده، بعد كشته مى شدم تا جايى كه هزار بار اين چنين كشته مى شدم، تا خداوند بدين وسيله، كشته شدن را از شما و جوانان اهل بيت شما دور مى گردانيد!»17

    آن گاه جمعى از ياران حضرت گفتند: «به خدا قسم از شما جدا نمى شويم، جان هايمان به فدايت با گلوها و پيشانى ها و دست هايمان شما را حفظ مى كنيم، اگر كشته شويم [به عهدمان] وفا كرده ايم.»18

    بى ترديد اين سخنان، سخن عقل حسابگر و عاقبت انديش و معامله گر نيست، كلماتى است از زبان دل هايى آكنده از عشق به سيدالشهد(عليه السلام). تا كسى شيداى امام خود نباشد، هرگز نمى تواند چنين عاشقانه نسبت به او اظهار وفادارى كند. شايد كسى اين سخنان را مبالغه آميز بينگارد، ولى شهداى كربلا روز عاشورا نشان دادند به وعده هاى خويش وفادار بوده اند، تا جايى كه امام حسين(عليه السلام)شب عاشورا صريحاً آنان را وفادارترين مجاهدان راه خدا شمرده، فرمودند:«إنّى لا أعلم اصحاباً أوفى ولاخيراً من اصحابى»; من اصحابى باوفاتر و برتر از ياران خود سراغ ندارم.19

    آنان در سخت ترين لحظات و آخرين دقايق عمر، هيچ به خود نمى انديشيدند و همواره نگران امام حسين(عليه السلام)بودند. مسلم بن عوسجه هنگام جان سپردن، با دست به سوى اباعبدالله(عليه السلام) اشاره نمود و به حبيب بن مظاهر سفارش آن حضرت را كرده، فرمود: «همه وصيت من آن است كه در راه اين مرد كشته شوى.»20

    يك دسته از ياران سيدالشهدا(عليه السلام)خود را سپر تيرهاى دشمن آن بزرگوار قرار مى دادند تا مبادا مادامى كه آنان زنده اند، زخمى بر بدن حضرت اصابت كند. افرادى چون سعيد بن عبدالله حنفى و حنظلة بن اسعد شبامى و عمروبن قرظه انصارى از اين دست افراد بودند.

    سعيد خود را جلوى امام(عليه السلام) قرار مى داد، حضرت به هر سوى مى رفت او پيش رويش مى ايستاد. وى آن قدر اين عمل را ادامه داد، تا به زمين افتاد برخى از مورّخان نوشته اند: وقتى به زمين افتاد، غير از زخم هاى شمشير و نيزه ها سيزده تير بر بدنش نشسته بود.21

    حنظله نيز وقتى اكثر ياران حضرت به شهادت رسيدند، خود را جلوى اباعبدالله(عليه السلام) قرار داد و با صورت و گلويش تير و نيزه و شمشيرها را از آن بزرگوار برمى گردانيد.22

    عمروبن قرظه هم چندين بار اين عمل را تكرار كرد به طورى كه از كثرت زخم، بدنش سست شد. در آن حال، رو به حضرت كرد و گفت: آيا به عهد خود وفا كرده ام؟ حضرت فرمود: بلى تو در بهشت پيشاپيش من خواهى بود....» آن گاه بر زمين افتاد و به شهادت رسيد.23 وى هنگام مبارزه اين اشعار را مى خواند:

    قد علمت كتيبة الانصار *** إنّى سأحمى حوزة الذّمار
    ضرب غلام غير نكس شار *** دون حسين مهجتى و دارى

    : سپاه انصار مى دانند من از اهل حرم دفاع مى كنم، ضربه من ضربه جوانى است سربلند و پيش آهنگ، جان و مالم به فداى حسين.24

    طبرى مى نويسد: وقتى اصحاب حسين ديدند دشمنان زياد شده اند و آنان نمى توانند جان حسين و خودشان را حفظ كنند، براى كشته شدن پيش روى حسين بر هم سبقت مى گرفتند.25 ولى شواهد موجود نشان مى دهد برخى از آنان به علت نگرانى از تنهايى حضرت، در سبقت جستن در شهادت، ترديد مى كردند. ابوثمامه صائدى بعدازظهر عاشورا مى خواست به ميدان برود، ولى تنهايى سيدالشهدا(عليه السلام) سخت او را آزار مى داد. ازيك سو، ميل به شهادت او را به ميدان جهاد مى كشيد. از ديگر سوى، عشق به اباعبدالله مانع مى شد كه حتى چند ساعت امامش را تنها بگذارد. عاقبت ترديدش را با خود حضرت در ميان گذاشت و بعد از نماز ظهر خدمت حضرت رسيد و گفت: «قصد دارم به دوستان شهيدم ملحق شوم ولى فكر تنهايى شما و خانواده ات مرا رنج مى دهد.» حضرت فرمودند: «قدم در راه شهادت بگذار، من هم بعد از ساعتى به تو ملحق خواهم شد.» با شنيدن اين جمله دلش آرام گرفت و به ميدان رفت.26

    براى عبدالله و عبدالرحمان پسران عروة بن حراق غفارى27 و سيف و مالك نيز حالتى شبيه حالت ابوثمامه رخ داد. وقتى دشمن به خيمه گاه نزديك شد، سيف بن حارث و مالك بن عبدالله سُريع به گريه افتادند. حضرت علت گريه شان را جويا شدند و براى تقويت روحيه ايشان فرمودند: «به خدا اميدوارم به زودى چشمتان روش شود [يعنى با شهادت وارد بهشت شويد]. ولى آنان عرض كردند: «فدايت شويم، به خدا، براى خودمان گريه نمى كنيم، به خاطر تنهايى شما مى گرييم; زيرا در محاصره قرار گرفته اى و ما نمى توانيم از شما دفاع كنيم.» حضرت در حقشان دعا كردند و به آنان اجازه جهاد دادند.28 سپس آن ها با اين اشعار نسبت به حضرت اظهار وفادارى نمودند:

    افدى حسينا هاديا مهدي *** فاليوم تلقى جدك النبيّا
    ثم أباك ذاالندى عليّاً(عليه السلام) *** ذاك الّذى نعرفه وصيّاً

    جانم فدايت اى حسين كه هدايت شده و هدايت كننده اى. امروز رسول خدا و پدرت على(عليه السلام) صاحب سخاوت و جود را ملاقات خواهى كرد .همان كسى كه ما او را وصى پيامبر مى دانيم.29

    پايمردى و ايثار و وفادارى حيرت انگير اصحاب اباعبدالله(عليه السلام)در روز عاشورا به روشنى هر خواننده آگاه را به اين نتيجه رهنمون مى سازد كه اصحاب اباعبدالله(عليه السلام)خود را در شخصيت سيدالشهدا ذوب كرده و اساساً هويت شان را در هويت امام خود فانى مى ديدند، به گونه اى كه اگر امام حسين(عليه السلام) هر دستورى به آنان مى داد، به راحتى اطاعت مى كردند. نافع بن هلال به حضرت مى گفت: «خواهى به مشرق روى كن، خواهى به مغرب، به خدا قسم ما از مقدرات الهى هرچه باشد بيم نداشته، از لقاى پرودگار كراهتى نداريم، ظاهر و باطن ما همين است.»30
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #92

      محبت شديد آنان به سيدالشهدا موجب شد در روزگارى كه شخصيت هاى نامدار و سابقه دار اسلام در درستى حركت آن حضرت دچار شبهه و ترديد شده بودند، نجات يافته و در فضاى تاريك و مه آلود دوران خود پا جاى پاى امام زمانشان بگذارند. آنان با منطق عشق و با عرفان به مقام والاى اهل بيت(عليهم السلام)به مسائل مى نگريستند. شايد بسيارى از آنان نمى توانستند پيرامون فلسفه نهضت و كيفيت تأثير آن در احياى دين و هدايت امت تحليل روشنى ارائه دهند، اما با چراغ عشق حق را يافتند; خود رستگار و عملشان نجات بخش و هدايت گرِ حق طلبان عالم گرديد و دل هاى مرده مسلمانان را بيدار كرد.

      2. ايمان راسخ به آينده اى روشن و سعادت بخش
      اطمينان به نويدهاى الهى و اعتقاد راسخ به پاداش الهى، از ديگر امتيازات ياران سيدالشهدا(عليه السلام) به شمار مى آيد. آنان يقين داشتند به محض شهادت به فلاح و رستگارى نايل آمده، جايگاه رفيعى در انتظارشان است. اين معنا به طور مكرر در اشعار و سخنان آنان در روز عاشورا مطرح شده است.

      عمرو بن خالد هنگام جنگ، زندگى راحت اخروى را به خود بشارت مى داد و بدين وسيله، سختى جهاد را بر خود آسان كرده مى گفت:

      «اليك يانفس الى الرحمان
      فأبشرى بالروح و الريحان
      اليوم تُجزين على الاحسان»

      اى نفس بر تو باد حركت به سوى خداى رحمان، تو را به راحتى و زندگى آسان بشارت باد، آن روز (رستاخيز) به نيكى پاداش داده خواهى شد.31

      پسرش نيز هنگام عزيمت به ميدان، پدر شهيد خود را چنين خطاب نمود:

      يا ابتا قد صرت فى الجنان *** فى قصر درّ حسن البنيان

      اى پدر بى گمان وارد بهشت شده، در قصر فراخ و زيبا بنياد منزل گزيده اى.32

      آنان با تكيه بر ايمان به آخرت، مرگ را بر خود آسان مى كردند و در برابر زخم هاى سوزناك شمشيرها و نيزه ها و در حلقه محاصره صدها نيروى سراپا مسلح، صبر و استقامت به خرج مى دادند. عبدالرحمان أرحبى، كسى كه همراه مسلم نامه سيدالشهدا(عليه السلام) را از مكه براى كوفيان برده بود، وقتى كثرت شمشيرها و نيزه هاى دشمن را مشاهده كرد، با نفس خود چنين سخن مى گفت:

      «صبراً على الأسياف والأسنّة صبراً عليها لدخول الجنة.»; [اى نفس ]براى دخول بهشت در برابر شمشيرها و نيزه ها بردبارى كن.33

      زياد بن عريب پس از مدتى نبرد خدمت امام(عليه السلام)رسيد و اين شعر را خواند:

      «أبشر هُديتَ الرشدَ ياابن احمدا
      في جنة الفردوس تعلو صعد»

      مژده باد كه به راه راست هدايت يافته و در بهشت فردوس مقام والايى دارم.34

      سعد بن حنظله، كه با پسرش به يارى سيدالشهدا(عليه السلام)شتافته بود، هنگام جهاد خود را به آرامش و آسودگى ابدى نويد داده، مى گفت:

      «صبراً على الاسياف و الاسنة *** صبراً عليها لدخول الجنّة
      يا نفس للراحة فاجهدنه *** و فى طلاب الخير فارغبنه»

      اى كسى كه خواهان دخول بهشت هستى، در مقابل شمشيرها و نيزه ها خويشتن دارى كن. اى نفس براى آسودگى تلاش كن و در طلب خير راغب باش.35

      شواهد فوق به خوبى نشان مى دهد كه يكى از ويژگى هاى بارز شهداى كربلا، يقين به حيات اخروى و اعتماد به وعده هاى الهى به صالحان و مجاهدان راه حق بوده است; چيزى كه در بسيارى از مردمان آن عصر يافت نمى شد. مسلمانان آن روزگار بيش از آن كه به آخرت بينديشند، به دنيا فكر مى كردند و پيش از آن كه درصدد تضمين سعادت اخروى باشند، در تكاپوى تأمين معاش دنيوى بودند. ابن سعد براى رسيدن به ملك رى، به جنگ سيدالشهد(عليه السلام)آمد36 و اشراف كوفه با گرفتن رشوه به ابن زياد پيوستند.37 در چنين فضايى، كه همه چيز با معيارهاى مادى سنجيده مى شد، اصحاب و ياران اباعبدالله(عليه السلام)اعمال خود را با مقياس هاى اخروى مى سنجيدند. همين امر، آنان را بر مسلمانان معاصر خود، برترى و امتياز بخشيد.

      3. برخوردارى از معيارى صحيح براى شناخت نفاق
      با دقت در سخنان شهداى كربلا معلوم مى شود آنان منافقان و دشمنان پنهان دين را براساس نحوه برخوردشان با امام حسين(عليه السلام)شناسايى مى كردند. ايشان با مقايسه دشمنان سيدالشهد(عليه السلام) با دشمنان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام)، بى درنگ پى به نفاق آن ها مى بردند. نافع بن هلال [يا هلال بن نافع]، خطاب به حضرت چنين مى گويد: «اى فرزند رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! تو خود مى دانى جدّت رسول خد(صلى الله عليه وآله)نتوانست دوستى خود را در دل همه مردم جاى دهد و آنان را مطيع خود سازد. در ميان مردم منافقانى بودند كه به او وعده نصرت مى دادند، ولى در دل مكر مى كردند. با سخنانى شيرين تر از عسل پيش روى آن حضرت زبان مى گشودند، ولى پشت سر ايشان با اعمالى تلخ تر از حنظل رفتار مى كردند تا آن كه خداى تعالى روح مقدس او را قبض كرد. پدرت على(عليه السلام)نيز چنين بود; مردمى مردانه به يارى او برخاستند و در راه او با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيدند،[ولى جمعى ]تا زنده بود با او دشمنى و مخالفت ورزيدند تا آن كه أجلش رسيد و به رحمت و رضوان خدا پيوست. تو نيز امروز نزد ما همان حالت را دارى، هركس عهدش را شكست و بيعتش را نقض كرد، جز به خود به ديگرى ضرر نرسانيد، خدا از او بى نياز است.»38

      سخنان نافع حاكى از آن است كه وى رهبران دينى و الهى، اعم از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) را بهترين معيار براى ارزيابى سلامت جريان هاى سياسى و اجتماعى مى دانست و معتقد بود براى ارزيابى خلوص افراد بايد به ميزان التزام عملى شان به دستورات رهبران الهى توجه نمود. از منظر نافع، ملاك نفاق تنها تناقض در گفتار و يا تهافت گفتار با نيّات باطنى نيست، بلكه يكى از روشن ترين مظاهر نفاق، تأييد زبانى در كنار مخالفت عملى با رهبران دينى جامعه مى باشد. از اين رو، وى وقتى پيمان شكنى عملى شيعيان كوفه با امام(عليه السلام) را مشاهده كرد، بدون هيچ گونه ترديدى آنان را با منافقان عصر نبوى و حكومت علوى مقايسه نمود.

      عبدالله بن عمير كلبى نيز چنين بود. وى از دوستان و محبّان امام حسين(عليه السلام)در كوفه بود. چندى پيش از عاشورا ديد لشگرى وارد نخيله پادگان نظامى كوفه شدند، مقصد آنان را پرسيد، گفتند: به جنگ حسين(عليه السلام)، فرزند فاطمه دختر رسول خد(صلى الله عليه وآله) مى روند. تا اين جمله را شنيد، فوراً آنان را به مشركان تشبيه كرده گفت: «به خدا قسم من آرزو داشتم در راه خدا با اهل شرك بجنگم، اكنون اميدوارم ثواب جنگ با اين مردمى كه براى كشتن پسر دختر پيامبر آماده مى شوند، نزد خداى متعال از ثواب جنگ با مشركان كم تر نباشد.»39 به دنبال اين سخن، خود و همسرش شبانه از كوفه بيرون آمدند و شب هشتم محرم خدمت امام حسين(عليه السلام)رسيدند. عبدالله روز عاشورا به شهادت رسيد.40

      از ويژگى هاى بارز شهداى كربلا اين بود كه ولايت را محور حق و باطل قرار مى دادند، همواره عيار مردم را با گفتار و كردارشان نسبت به اهل بيت(عليهم السلام)مى سنجيدند. وقتى مى ديدند برخى، گفتار زيبا و حق مدارانه دارند، ولى در عمل عليه ولايت حركت مى كنند، نفاقشان را كشف مى كردند، و به نيرنگ و خبث طينت شان پى مى بردند. از اين رو مى بينيم، شهيد يازده ساله كربلا، عمرو]يا عمر[ بن جنادة، در رجزهاى خود، سپاه به ظاهر مسلمان كوفه را افرادى رذل، دشمن قرآن و فاسق توصيف مى كند كه براى كنار زدن قرآن، به يارى دولتمردان فاسق خود برخاسته اند:

      و اليوم تخضب من دماء اراذل *** رفضوا القرآن لنصرة الاشرار
      والله ربّى لا ازال مضارب *** فى الفاسقين بمرهف بتّار41

      امروز از خون كسانى كه براى يارى اشرار، قرآن را كنار زده اند رنگين مى شود، قسم به خدا (پروردگارم)، پيوسته فاسقان را با شمشيرى تيز و برّان مى زنم.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #93

        4. دشمنى با دشمنان امام حسين(عليه السلام)
        از ديگر ويژگى هاى بارز و ممتاز ياران امام حسين(عليه السلام)دشمنى با دشمنان اهل بيت)عليهم السلام) بود. آنان برخلاف مردمان معاصر خود، كه به راحتى با دشمنان دين و امامشان مصالحه كرده و در دين خدا مسامحه مى كردند و به اصطلاح امروزى ها، اهل تساهل و تسامح بودند، هرگز حاضر به همراهى با بنى اميه نشدند. آنان همه چيز را براساس مدارا و محبت تفسير نمى كردند، بلكه در كنار محبّت به امام خود، با دشمنان آن حضرت دشمنى مىورزيدند و به آن حضرت مى گفتند: «إنّا على نيّاتنا و بصائرنا نوالى من والاك و نعادى من عاداك»;42 ما قلباً و براساس بصيرت خود، كسى را كه شما دوست داشته باشيد، دوست داريم و با كسى كه شما او را دشمن بداريد، دشمنى مىورزيم.

        مسلم بن عوسجه در مقام ابراز و وفادارى نسبت به آن حضرت، بغض خويش را نسبت به دشمنان آن بزرگوار چنين توصيف مى كند: «قسم به خدا! اگر نيزه ام در سينه شان بشكند، با شمشيرم آن قدر آن ها را مى زنم كه دسته اش از دستم رها شود و از شما جدا نخواهم شد. اگر سلاحى با من نباشد تا با آنان بجنگم، پيش روى شما به سوى شان سنگ پرتاب خواهم كرد.»43

        اين خصلت بارز اصحاب امام حسين(عليه السلام) موجب شد كه آنان هرگز در مبارزه، كوتاه نيامده، حتى يكى از آنان ميدان مبارزه را به نفع دشمن خالى نكند و يا با گفتار و كردار خويش، به دشمن باج ندهد و همين امر باعث شد آنان در عين شكست ظاهرى، سربلند و مفتخر گرديده، آوازه عزتشان در كران تا كران عالم طنين افكن گرديد.

        حاصل بحث
        اجمالا بايد گفت: چهار عاملِ عشق به ولايت و امامت، اعتقاد راسخ به سعادت اخروى، قدرت تمييز جريان حق و باطل و تبرّى جستن از دشمنان امام حسين(عليه السلام)، از مهم ترين ويژگى هايى بودند كه شهداى كربلا را از ساير مردم در رسيدن به فوز شركت در حماسه حسينى متمايز ساختند. اما در ميان اين عوامل چهارگانه، عامل نخست از اهميت بسزايى برخوردار است; چرا كه دو عامل دشمن شناسى بر مبناى سنجش رفتار افراد نسبت به مقام ولايت و دشمنى نسبت به دشمنان امام(عليه السلام)خود، از فروع عشق و محبت خالص نسبت به امام(عليه السلام) محسوب مى شود. در نتيجه بايد گفت: ارتباط عاشقانه اصحاب امام حسين(عليه السلام) با آن حضرت، رمز وفادارى و پايمردى آنان در روز عاشورا و اساسى ترين معيار برترى آنان نسبت به همگنانشان بوده است.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #94
          يات اخلاق در سيماى حسينى (ع)



          شجاعت ابى‏عبداللّه عليه‏السلام به گونه‏اى است كه حتّى مورّخان غير مسلمان را تحت تأثير قرار داده است و در باره آن سخن گفته‏اند. يكى از آنها «جيمز كارگرن» هندو مسلك است كه محدّث نورى در كتاب «لؤلؤ و مرجان» كلام او را نقل نموده است.


          به حُسن خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد ترا در اين سخن، انكار كارما نرسد
          اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده‏اند كسى به حُسن و ملاحت، به يارما نرسد هزار نقد به بازار كائنات آرند يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد هزار نقش برآيد ز كِلْك صُنع و يكى به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد بسوخت «حافظ» و ترسم كه شرح قصّه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد
          زيبايى هاى صفاتش دلربا و روح‏نواز است و نگاه و رفتارش ظهور آيات حقّ، و مكارم اخلاقش تجلّى‏بخش فلسفه بعثت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم است كه فرمود: «بعثتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخْلاقِ»1 عصمت و قداست او در آيه تطهير با جلوه‏اى پرفروغ انعكاس يافته و برعشق الهى و ايثار او كريمه «ويطعمون الطعام على حُبّه»شاهد و گواه است. زيبايى و جمال روح و اعتدال جسمانى‏اش با نام حسين عليه‏السلام شكوهى افزون يافته است؛ زيرا كه «حسين» يعنى زيبايى و براساس روايت، نامى است كه خداوند آن را برايش برگزيده است. او چنان است كه خود فرمود:
          سَبَقْتُ العالمين الى المعالى؛ بحُسنِ خليقةٍ و علوّ همّة و لاح بحكمتى نورالهدى فى ليالٍ فى الضلالة مُدْلَهِمَّة يُريد الجاهدون ليُطْفئوه و يأبى اللّه الاّ ان يُتمَّه2
          با اخلاق نيك و همت بلند، از همه جهانيان به قلّه‏هاى فضيلت پيشى گرفتم و با حكمت من، نور هدايت در شب‏هاى تاريك و ديجور گمراهى درخشيد. منكران مى‏خواهند اين نور را خاموش كنند؛ ولى خداوند نخواسته كه اين نور خاموش شود.اكنون جلوه‏هاى آيات الهى را در چهره پرفروغش مرور مى‏نماييم و نظاره‏گر پرتوى از شكوهمندى زيبايى‏هاى اخلاقى‏اش مى‏گرديم.

          1. همنشينى با تهى‏دستان

          قرآن، تقوا را معيار ارزشمندى و كرامت انسان‏ها را در برخوردارى هرچه بيشتر از آن مى‏داند و با انديشه اصالت قدرت و ثروت، مبارزه گرده و آن را در نظام ارزشى خويش مُلغى ساخته است. قرآن كريم مى‏فرمايد:

          «وَاصْبِرْ نفسَكَ مَعَ الّذين يَدعُون ربَّهُم باِلْغَداوة وَالْعشِىِّ يُريدون وَجْهَهُ و لاتَعْدُ عيناك عَنْهُمْ تُريدُ زينةَ الحيوةِ الدُّنْيا وَ لاتُطِعْ مَنْ اَغْفَلنا قَلْبَهُ عَن ذِكرنا وَاتَّبَعَ هَويهُ وَ كانَ اَمرُهُ فُرُطاً»3 با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مى‏خوانند و تنها رضاى او را مى‏طلبند. و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم. اطاعت مكن؛ همان‏ها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است.

          مفسّران در شأن نزول آيه، نوشته‏اند كه:

          عدّه‏اى از ثروتمندان مغرور به حضور پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رسيدند و در حالى كه به «اصحاب صفّه» و تهى‏دستان پاك‏سيرت همانند سلمان، ابوذر، عمّار و صهيب اشاره مى‏كردند، گفتند:

          اگر تو در بالاى مجلس بنشينى و اين‏گونه افراد را كه بدنى بدبو و جامه‏هايى پشمينه برتن دارند، از خود دور كنى با تو همراه خواهيم شد و به سخنانت گوش خواهيم داد. تنها وجود اين افراد است كه مانعى عمده براى حضور ما در مجلس شما شده است.

          در اين زمان آيه فوق نازل شد و جايگاه متعالى صفّه‏نشينان تهى‏دست را كه قلبى مالامال از عشق و اخلاص داشتند، بيان داشت. پس از آن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به جست‏وجوى آنان برخاست و در حالى‏كه آنان را در آخر مسجد يافت، فرمود:

          «الحمدللّه الّذى لم يَمُتْنى حتّى اَمَرَنى اَنْ اَصْبِرَ نفسى مع رجالٍ من امّتى معكم المحيا و معكم الممات4؛ حمد خدا را كه مرا نميراند تا اين كه به من دستور داد با شما باشم. زندگى‏ام باشما و مردنم نيز با شما خواهد بود.»

          گذشتگانِ اين مستكبران نيز همين ايراد را با نوح پيامبر عليه‏السلام در ميان گذاشتند كه قرآن مى‏فرمايد:

          «اشراف كافر قومش (در پاسخ نوح) گفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى‏بينيم و كسانى را كه از تو پيروى كرده‏اند، جز گروهى پست و ساده‏لوح مشاهده نمى‏كنيم و براى شما فضيلتى نسبت به خود نمى‏بينيم؛ بلكه شما را دروغگو تصوّر مى‏كنيم».

          سپس قرآن كريم پاسخ نوح عليه‏السلام را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد:

          «وَ ما انَا بِطارِد الّذين آمنوا اِنّهم مُلاقوا ربّهم»5

          من آنها را كه ايمان آورده‏اند، از خود دور نمى‏كنم، چرا كه آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند كرد. (اگر آنها را از خود برانم، در دادگاه قيامت خصم من خواهند بود.)

          در راستاى همين تفكّر مادّى جمعى از بنى‏اسرائيل پس از برگزيده شدن طالوت به فرماندهى، گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند با اين‏كه ما از او شايسته‏تريم و او ثروت زيادى ندارد؟! قرآن كريم پاسخ اشموئيل پيامبر عليه‏السلام را اين‏چنين بيان مى‏دارد: «قالَ اِنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ و زادَهُ بِسْطَةً فىِ‏الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»6

          گفت: خداوند او را بر شما برگزيده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است.

          با دقت در سيره اخلاقى ابى‏عبداللّه عليه‏السلام نيز همين جلوه‏هاى متعالى و مفاهيم بلند را مشاهده مى‏كنيم كه دو نمونه از آن ذكر مى‏شود:

          الف) انسان‏هاى وارسته از هر طبقه و نژاد، گرد هم آمده‏اند تا عاشقانه‏ترين نظام عزّت وكرامت انسانى را در كربلا تجسّم بخشند. يكى از آنها «جون» است كه قبلاً غلام ابى‏ذرغفارى بوده است. با گوهر محبت و ولايت در كربلا حضور يافته است و بى‏اعتنا به تحقير دنياگرايان، عزّت خويش را در همراهى سيدالشهدا عليه‏السلام ديده است.

          هريك از ياران ابى‏عبداللّه عليه‏السلام به سوى نبرد حركت مى‏كند و مدتى نمى‏گذرد كه بدنش نقش زمين مى‏شود و به ملكوت اعلى پر مى‏كشد. او نيز خود را آماده مى‏كند تا در صف بلاجويان دشت كربلا قرار بگيرد؛ پس به حضور امام حسين عليه‏السلام مى‏رسد و مى‏گويد:

          بدنم بدبو و رنگم سياه و بى‏بهره از نسب و قبيله هستم؛ امّا شوق بهشت، بى‏تابم كرده است. پس بهشت را ارزانى من‏دار تا بوى بدنم خوش و حسب و نسب من شرافت يابد و صورت من سفيد گردد. به خدا سوگند! از شما جدا نخواهم شد تا خون من با خون پاك شما مخلوط گردد.

          سپس از امام حسين عليه‏السلام رخصت طلبيد و به ميدان شتافت؛ مبارزه‏اى شگفت نمود تا اين‏كه بر زمين افتاد. اگرچه سراسر وجودش عشق و محبّت به امام بود و تنها آرزوى او از اين دنيا، اين بود كه يك‏بار ديگر نگاهش بر چهره پرمهر ابى‏عبداللّه عليه‏السلام نقش بندد، اما تصوّرات پيشين او، كه در پيشگاه حضرت آن را اظهار كرد، به او اجازه نمى‏دهد كه از ابى‏عبداللّه عليه‏السلام بخواهد تا بربا لينش حاضر گردد. ولى بر خلاف اين تصوّرات، مشاهده مى‏كند كه امام بر بالين او حاضرگشته و دعاى خويش را بدرقه راه آخرتش مى‏نمايد و مى‏فرمايد:

          «اللّهُمَّ بِيِّضْ وَجْهَهُ، و طَيِّبْ ريحَهُ وَاحْشُرْهُ مَعَ الاَبْرارِ و عَرِّفْ بَيْنَه و بَيْنَ محمّد و آل محمّد7؛ بارالها! روى او را سفيدگردان و بوى او را خوش كن و بين او و محمد و آل محمد آشنايى و شناسايى ده.»

          اكنون او ظهور قرآن ناطق را با ديدگان خويش مشاهده نموده و عزّت و افتخار انسانى خويش را در پناه او، متحقّق ديده و خويش را در كاروانى از نور مى‏بيند كه دور از امتيازات مادّى و فخر فروشى‏هاى ناپسند، به سوى كمال انسانى گام مى‏نهد و در استمرار حركت بلال، جُوَيبر، سلمان و صُهيب، خود را با جامعه برين كه اينك رهبرش سيدالشهدا عليه‏السلام است، رو به رو مى‏بيند.

          ب) روزى امام حسين عليه‏السلام از كنار جمعى از فقرا گذشت، كه عباى خود را پهن و نان خشكى را بر آن نهاده و مى‏خوردند. چون آن حضرت را ديدند، او را دعوت كردند، حضرت نزد ايشان نشست و فرمود: اگر اين مال صدقه نبود، آن را مى‏خوردم. سپس فرمود: برخيزيد به سوى خانه من آييد. آنان را با خود به خانه برد و ميهمان كرد و لباس به آنها هديه كرد و دستور داد تا پول نيز به آنان بدهند.8
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #95

            2. رضا و تسليم

            يكى از صفات انسان‏هاى شايسته و كامل، رضا به مقدّرات الهى و تسليم در برابر آن است و آن، عبارت است از ترك اعتراض و انكار در قلب و در ظاهر؛ بدانسان كه در نزد او فقر و غنا، راحت و رنج، بقا و فنا، عزّت و ذلّت، مرض و صحّت و مرگ و حيات مساوى بوده و «پسندد آنچه را جانان پسندد». برخلاف انسان صابر، كه چه بسا در باطن ناخشنود بوده و تنها در ظاهر اعتراضى نمى‏كند.

            در روايتى پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم از قول جبرئيل درباره تفسير «رضا» فرمودند:

            انسان راضى از آقاى خويش ناخشنود نيست؛ چه از دنيا بهره‏مند باشد و چه بى‏بهره، و به عمل اندك بسنده نمى‏كند.9

            اين صفتى است كه از اعتقاد عميق به خداوند و حكمت او نشأت مى‏گيرد؛ زيرا در اين صورت مى‏داند كه هيچ يك از حوادث بدون مصلحت نيست و براساس اراده متقن و نظام احسن اداره مى‏شود.

            در بلاهم مى‏چشم لذّات او مات اويم، مات اويم، مات او و از سويى ديگر چون دوستدار خداوند متعال است، مقدّرات او نيز برايش شيرين و خوشايند خواهد بود.

            عاشقم بر لطف و بر قهرش به جِدّ وى عجب من عاشق اين هردو ضدّ
            قرآن كريم مى‏فرمايد:

            «والسّابقون الاوّلون من المهاجرين والانصار و الذّين اتَّبعُوهم بِاِحْسان رَضِىَ اللّه عَنْهُمْ و رَضُوا عَنْهُ»10

            پيشگامان نخستينى از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند؛ خداوند از آنها خشنود گشت و آنها (نيز) از او خشنود شدند.

            در آيه ديگر مى‏فرمايد:

            هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند، نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند؛ هرچند پدران يا خويشاوندان آنها باشند. آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را در صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت كرده و آنها را در باغهايى از باغهاى بهشت وارد مى‏كند كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن مى‏مانند. «رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون»11؛ خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند. آنها «حزب اللّه» اند؛ بدانيد حزب اللّه پيروز و رستگارند.

            امام حسين عليه‏السلام نمونه متعالى و كامل اين صفت است و در رفتار و گفتارش، رضايت و تسليم حق موج مى‏زند. امام صادق عليه‏السلام سوره والفجر را سوره حسين مى‏نامد،12 زيرا كه او جلوه تام و تمام اين آيه است كه مى‏فرمايد: «يا ايّتها النفس المطمئنّة ارجعى الى ربّك راضيةً مرضيةً»13 آن حضرت همان روح آرامش يافته در سايه ياد خداست كه فرمود: «الابذكر اللّه تطمئنّ القلوب»14 و در حالى به سوى ملكوت اعلى پركشيد كه رضايت و تسليم خويش را با همه وجود به اثبات رساند. در دعاى عرفه مى‏فرمايد:

            «وَخِرْلى فى قضائك و بارِك لى فى قدرك حتّى لا اُحِبُّ تعجيل ما اَخَّرْتَ ولاتأخيرَ ما عَجَّلْتَ15؛ قضا و قدرت را بر من خير و مبارك ساز تا آنچه دير مى‏خواهى بر من، زودتر دوست ندارم و آنچه زودتر مى‏خواهى، ديرتر مايل نباشم».

            در جمله‏اى ديگر مى‏فرمايد:

            «رضا اللّه رضانا اهل البيت نصبر على بلائه16؛ رضايت و خشنودى خدا مورد رضايت ما اهل‏بيت است و بر بلاى رسيده از جانب او، صبر مى‏كنيم».

            و در آخرين لحظات عمر شريفش در قتلگاه فرمود:

            «رضاً بقضائك و تسليماً لاَِمرك و لامعبود سواك يا غياث المُستغيثين17؛ خشنود به قضاى تو و تسليم امر و فرمانت هستم و معبودى غير تو نيست اى فرياد رس فريادجويان!»

            3. جوانمردى

            جوانمردى خصلتى ارزشمند است كه زيربناى بسيارى از ملكات اخلاقى همانند بخشش، گذشت و دورى از تهمت و خيانت، بوده و موجب مى‏شود كه فرد حتى در سخت‏ترين شرايط بر ارزش‏هاى انسانى و اصول اخلاقى تأكيد ورزد. قرآن كريم در باره اصحاب كهف مى‏فرمايد: «نحن نقصّ عليك نَبَأهم بالحقّ انّهم فِتْيَةٌ آمَنُوا بربّهم و زدناهم هدى»18؛ ما داستان آنها را به‏حق براى تو بازگو مى‏كنيم. آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم.

            در يكى از تفاسير آمده است: «فتيه» جمع «فَتى» به معناى جوان شاداب است؛ اما از آن‏جا كه در سنّ جوانى بدن نيرومند و احساسات پرجوش و عواطف پرخروش است و از نظر جنبه‏هاى روحى، قلب جوان آماده پذيرش نور حق و كانون محبّت، سخاوت، عفو و گذشت است، بسيار مى‏شود كه كلمه «فتى و فتوّت» به معناى مجموعه اين صفات به كار مى‏رود؛ هر چند سنين بالا باشد؛ همان گونه كه از كلمه جوانمردى و فتوّت در فارسى امروز نيز اين مفاهيم را مى‏فهميم.19

            مرحوم طبرسى قدس‏سره نيز مى‏نويسد: براى اين جوانان تعبير «فتيه» به كار برده شده است؛ زيرا سرچشمه و اصل جوانمردى، ايمان است و بعضى گفته‏اند: فتوّت عبارت از جود و بخشش و خوددارى از اذيّت ديگران و ترك شكايت از مشكلات است و بعضى ديگر گفته‏اند: فتوّت پرهيز از گناهان و به كاربستن فضائل اخلاقى و انسانى است.20

            اين صفت در اهل بيت عليهم‏السلام به شكل تكامل يافته، متجلّى بوده است. در جنگ صفّين لشكر معاويه بر اصحاب امام على عليه‏السلام پيشى جسته و آب فرات را تصرّف كرده و آنان را از برداشتن آب باز داشتند. امام خطابه‏اى ايراد نمود؛ تأثير حماسى اين خطبه چنان شور و غيرت ايجاد كرد كه در مدّت اندكى توانستند دشمن را از شريعه فرات دور كنند. ياران امام على عليه‏السلام به حضرت گفتند: آنان را از آب محروم كن، چنان كه آنان انجام دادند.

            فرمود: نه، بين آنان و فرات را باز كنيد. من از آنچه نادان‏ها انجام دادند، پرهيز مى‏كنم. به زودى حكم قرآن را بر آنان عرضه مى‏داريم و آنان را به سوى هدايت فرا مى‏خوانيم. اگر قبول كردند، چه خوب و اگر امتناع كردند، به خواست خدا تيزى شمشير از اين كار، بى‏نياز خواهد ساخت.21

            اين همان اصل آزادگى و جوانمردى است كه با دشمن نيز بر اساس ارزش‏هاى والاى الهى و انسانى برخورد مى‏كند.

            امام حسين عليه‏السلام نيز همانند مولى الموحّدين بود. در تاريخ نهضت آن حضرت، مى‏خوانيم: زمانى كه به منزل «شراف» رسيدند، در موقع حركت به هنگام سحرگاهان دستور داد تا جوانان آب بسيار بردارند. پس از نصف روز حركت به سپاه حرّ برخورد كردند. حضرت وقتى آثار تشنگى را در لشكريان ديد، به اصحاب دستور داد تا آنها و اسب‏هاى‏شان را سيراب سازند. علىّ‏ابن طعان مُحاربى مى‏گويد:

            من آخر كسى بودم از لشكر حرّ كه آن جا رسيدم و تشنگى بر من و اسبم بسيار غلبه كرده بود. حضرت به من فرمود كه شترى را كه آب، بار اوست بخوابانم. شتر را خوابانيدم. به من فرمود: آب بياشام. مشك آب را گرفتم، ولى آب از دهن مشك مى‏ريخت. فرمود لب مشك را برگردان. من نتوانستم؛ خود آن بزرگوار برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سيراب ساخت.22

            در كلمات آن حضرت نيز اين اصل، درخششى دارد؛ امام در يكى از سخنان خويش مى‏فرمايد:

            «انّ جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها بَحرِها و بَرِّها و سَهْلِها و جَبَلها عند ولىٍّ مِن اولياء اللّه و اهلِ المعرفة بحقّ اللّه كَفى‏ءِ الظّلال... اَلاحُرٌّ يَدَعُ هذه اللُّماظة لاَِهلها؛ تمامى آنچه كه خورشيد بر آن مى‏تابد، در مشرق و مغرب زمين و دريا و خشكى و دشت و كوه، نزد ولىّ خدا و اهل معرفت به‏حقّ خداوند، چون سايه‏اى بيش نيست. آيا آزادمردى پيدا نمى‏شود كه از غذاى باقى‏مانده لاى دندان‏ها دست بردارد؟» در اين‏جا حضرت با تعبير «لُماظه» كمال بى‏اعتنايى خويش را به دنيا و مظاهر آن اعلام مى‏دارد و سپس مى‏فرمايد:

            براى شما جز بهشت بهايى نيست؛ خود را به غير بهشت نفروشيد كه هركس از خدا به دنيا راضى شود، به چيز پستى راضى گشته است.23

            جمله‏اى كه حضرت بر بالين حرّ فرمود، تأكيد بر همين اصل است. زمانى‏كه اصحاب بدن خونين او را به حضور ابى‏عبداللّه عليه‏السلام آوردند و او آخرين لحظات عمر خويش را سپرى مى‏كرد، در حالى‏كه امام دست به صورت حرّ مى‏كشيد، فرمود: تو آزاده‏اى همان‏گونه كه مادرت نام نهاد. تو آزاده دنيا و آزاده آخرت هستى.

            در جملاتى ديگر مى‏فرمايد: «واللّه لا اُعطيكم بيدى اعطاء الذّليل و لا اُقِرُّ لكم اقرار العبيد24؛ به خدا سوگند! دست ذلّت به سوى شما دراز نخواهم كرد و چون بندگان، تسليم شما نخواهم شد».

            «اَلا انّ‏الدّعى ابن الدّعى قد ركزببين اثنتين بين القلّة (السلّة) و الذّلة و هيهات ما آخذُ الدنيّة... و انوفُ حميّة و نُفوسٌ ابيّة لا تُؤ ثِرُ مَصارعَ اللِّئام على مَصارع الكرام25؛ زنا زاده پسر زنا زاده مرا بين دو كار مخيّر گذاشته: مبارزه با كمى اصحاب و يا ذلّت؛ هيهات، من پستى و ذلّت را انتخاب نخواهم كرد. انسان‏هاى غيرتمند و روح‏هاى با عزّت، مكان‏هاى ذلّت و پستى را بر جايگاه كرامت و عزّت ترجيح نخواهند داد».

            در سخنى ديگر فرمود:

            «انّى لا اَرَى الموتَ الاّ سعادة و لاَ الحيوةَ مع الظالمين الاّ بَرَما26؛ من مردن را براى خويش سعادت و زندگى با ستمگران را مايه ملامت و سرزنش مى‏بينم».

            در اين زمينه، كلمات بسيارى از آن حضرت به ما رسيده است كه مى‏تواند براى همه عاشقان و انسان‏هاى آزاده و جوانمرد، الگو باشد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #96

              4. شجاعت

              شجاعت حدّ اعتدال روحيه تهوّر و ترس، موجب صيانت از اعتقادات، جان و مال است، و مانع تسلّط ستمگران مى‏شود. آرامش نفس، عزّت، منزلت و نام نيك، از ديگر آثار شجاعت است. قرآن كريم انسان‏هاى برخوردار از اين صفت را مى‏ستايد و مى‏فرمايد:

              «الّذين يبلّغون رسالات اللّه و يخشونه و لا يخشون احداً الاّ اللّه»27؛ آنان (پيامبران پيشين) كسانى بودند كه تبليغ رسالت‏هاى الهى را مى‏كردند و (تنها) از او مى‏ترسيدند واز هيچ كس جز خدا بيم نداشتند و همين بس كه خداوند، حسابگر است.

              خداوند در باره جنگجويان اُحُد كه هنوز زخم‏هاى آنان التيام نيافته بود و به سوى سرزمين «حمراء الاسد» حركت كردند، مى‏فرمايد:

              آنان كسانى بودند كه (بعضى از مردم) به آنها گفتند: مردم (لشكر دشمن) براى حمله به شما اجتماع كرده‏اند، از آنها بترسيد؛ اما اين سخن بر ايمانشان افزود و گفتند: خدا ما را كافى است و او بهترين حامى ماست.28

              در آيه ديگر آمده است:

              «فلاتخشوُا النّاس واخشونِ»29؛ از مردم نهراسيد و از من بترسيد. و انسان‏هاى ترسو را مذمّت مى‏كند و مى‏فرمايد:

              آيا نديدى كسانى را كه (در مكه) به آنها گفته شد: (فعلاً) دست از جهاد بداريد و نماز را بر پا كنيد و زكات بپردازيد. (اما آنها از اين دستور ناراحت بودند) ولى هنگامى كه (در مدينه) فرمان جهاد به آنها داده شد، جمعى از آنان از مردم مى‏ترسيدند، همان گونه كه از خدا مى‏ترسند، بلكه بيشتر و گفتند: پروردگارا! چرا جهاد را بر ما مقرّر داشتى؟ چرا اين فرمان را اندكى به تأخير نينداختى؟30

              اهل‏بيت عليهم‏السلام تمثّل دل‏انگيز صفت شجاعت بوده و در زندگى و سيره عملى خويش ثابت كرده‏اند كه از هيچ قدرتى غير خداوند، هراسى ندارند. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد:

              به خدا سوگند! اگر تمام عرب‏ها براى جنگ بامن همداستان شوند، من پشت نخواهم كرد.31

              امام زين العابدين عليه‏السلام در خطبه‏اى كه در مسجد شام ايراد نمود، فرمود:

              به ما اهل بيت، شش صفت عطا شده است: دانش، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبّت در دل‏هاى مؤمنان.32

              براى بعضى از اين بزرگواران موقعيّت‏هايى پيش آمده است كه اين صفت، ظهور بيشترى داشته است. «كربلا» يكى از اين موقعيّت هاست. فردى از راويان دشمن مى‏گويد:

              «واللّه ما رأيتُ مَكثوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ اهلُ بيته وَ ولده و اصحابه اَرْبَطَ جَأشاً مِنه33؛ به خدا سوگند كه دل شكسته‏اى اين چنينى كه تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش كشته شده باشد و اين گونه برخوردار از قوّت قلب باشد، نديده‏ام».

              و زمانى كه حضرت جنگ تن به تن را آغاز كرد، هريك از نيروهاى دشمن را كه در مقابل او قرار مى‏گرفت، به هلاكت مى‏رساند. عمربن سعد كه احساس كرد كسى را ياراى هماوردى او نيست، بر سپاهيان خويش نهيب زد كه: واى بر شما! آيا مى‏دانيد با چه كسى جنگ مى‏كنيد؟ اين، فرزند آن پدرى است كه شجاعان عرب و دليران آنان را به هلاكت رسانده است. روح على در پيكر اوست. كه در اين زمان از هر طرف به امام هجوم آوردند.34

              شجاعت ابى‏عبداللّه عليه‏السلام به گونه‏اى است كه حتّى مورّخان غير مسلمان را تحت تأثير قرار داده است و در باره آن سخن گفته‏اند. يكى از آنها «جيمز كارگرن» هندو مسلك است كه محدّث نورى در كتاب «لؤلؤ و مرجان» كلام او را نقل نموده است. وى در آغاز مى‏گويد: مَثَل مشهور است كه «دواى يكى، دو باشد»؛ يعنى از آدم تنها كار برنمى‏آيد، مگر دومى برايش مدد كار باشد. مبالغه بالاتر اين‏كه در حقّ كسى گفته شود كه دشمن، او را از چهار طرف احاطه كرده است؛ ولى حسين عليه‏السلام و يارانش را هشت قِسم دشمن محاصره نموده بود و در عين حال، ثابت قدمى خويش را از دست ندادند. سپس هشت نوع دشمن را چنين مى‏شمارد:

              از چهار طرف، ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاى تيره، طوفان ظلمت برانگيخته بود. دشمن پنجم، گرمى و حرارت آفتاب عرب بود كه گفته‏اند: «تمازت و گرمى عرب، غير از عرب يافت نمى‏توان شد». دشمن ششم، ريگ تفتيده ميدان كربلا بود كه در گرماى آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم، سوزنده و آتش افكن بود؛ بلكه درياى قهّارى بود كه حُباب‏هايش آبله‏هاى پاى بنى فاطمه بودند. دو دشمن ديگر كه از همه ظالم‏تر بود، تشنگى و گرسنگى بود كه مثل سربازان دشمن باز ساعتى جدا نبودند. خواهش و آرزوى اين دو دشمن همان وقت كم مى‏شد كه زبان‏ها از تشنگى چاك چاك مى‏گرديد. پس كسانى‏كه در چنين معركه، هزارها كافر را مقابله كرده باشند، نهايت شجاعت براى ايشان مى‏باشد.

              محدّث نورى پس از نقل اين كلام، مى‏نويسد: سزاوار است كه در ستايش او، گفته شود: «به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را» كه با امور محسوسه و معلومه، اشجعيّت آن حضرت، بلكه ساير انصار را بر تمام شجاعان روزگار ثابت كرد.35

              امام جواد عليه‏السلام از پدران خويش حالت امام حسين عليه‏السلام و ياران خاصّ وى را پس از سخت شدن كارزار، اين‏چنين نقل مى‏كند:

              «و كان الحسين عليه‏السلام و بعضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصائصه تَشْرقُ الوانُهُم و تَهْدئُى جوارحهم وتسكُن نفوسهم فقال بعضهم لبعض انظروا لايُبالى بالموت».36

              حسين عليه‏السلام و ياران مخصوص وى چهره‏هايشان مى‏درخشيد و اعضا و جوارح آنها ساكن و آرام و روحشان استوار و با آرامش بود. سپس هريك به ديگرى مى‏گفت: نگاه كنيد كه چگونه از مرگ باكى نداشته و بدان اعتنا نمى‏كند.

              سلام و صلوات خدا بر سيدالشهداء عليه‏السلام در آن هنگام كه متولّد شد و جبرئيل و ملائك تبريك گويان به استقبالش شتافتند و آن هنگام كه مقام وصايت را عهده‏دار گشت و آن زمان كه با چهره برافروخته به سوى لقاى حقّ شتافت و جهان را شيفته صفات زيباى خويش نمود و «كوثر ولايت» را در نسل خويش تداوم بخشيد.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #97
                پيامدهاى اجتماعى نهضت حسينى(ع)




                قيام خونين سيدالشهدا(ع)، قيامى است كه در ظاهر، روز دهم محرم سال 61 هجرى سركوب گشته و خاندانش را به اسارت بردند و حكّام آن روز جشن پيروزى برپا نموده و رقص شادى نمودند، اما طولى نكشيد كه شعاع وجودى اين نهضت خونين عالم را در نورديد و از فرداى عاشورا، صداى عاشوراييان در كوى و برزن ها پيچيد و عَلَم پيروزى برافراشت و كاخ بيدادگرى را لرزاند.


                پيش گفتار

                بى ترديد هر حركت و جنبشى كه با هدف سازمان نوين و نظام جديد و اصلاحات معنوى و يا هر هدف ديگرى برپا شود، به دنبال خود تأثير و پيامدهاى مستقيم و غيرمستقيم بر افكار عمومى و اوضاع و شرايط اجتماعى مى گذارد. در اين ميان، تفاوتى ميان آن قيامى كه با هدف حمايت از حق و اصلاح امور و ايجاد عدالت و رسيدن به فضايل انسانى صورت مى گيرد و آن نهضتى كه در پى رسيدن به اغراض شخصى و گروهى است، وجود ندارد. اما آن دسته از قيام هايى كه در راه فضايل انسانى قرار گرفته اند، محدود به زمان خاصى نبوده و پايدارترند و اساساً شكست در آن ها معنا ندارد، بلكه همواره در خاطره ها زنده مانده و مى مانند، هرچند در ظاهر سركوب شده و قيام كنندگان از ميان رفته باشند.
                قيام خونين سيدالشهدا(عليه السلام)، قيامى است كه در ظاهر، روز دهم محرم سال 61 هجرى سركوب گشته و خاندانش را به اسارت بردند و حكّام آن روز جشن پيروزى برپا نموده و رقص شادى نمودند، اما طولى نكشيد كه شعاع وجودى اين نهضت خونين عالم را در نورديد و از فرداى عاشورا، صداى عاشوراييان در كوى و برزن ها پيچيد و عَلَم پيروزى برافراشت و كاخ بيدادگرى را لرزاند. امروز راز اين حقيقت را بايد در ماهيت اين نهضت جستوجو كرد و آن چيزى جز اصلاح امور و احياى فضايل انسانى و كرامت بشرى و معامله با وجود رحمانى نبود. چنانكه قائد اعظم اين نهضت با صداى رسا فرمود: «انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدّى و شيعة ابى على بن ابيطالب.»1 و اصلاح جامعه از كژى ها و انحرافات، خواسته باطنى هر انسان آزاده اى است و به همين دليل است كه از آن هنگام تا به امروز نهضت عاشورا همواره مورد توجه مشتاقان حقيقت و جويندگان طريقت بوده و هست و هر روز رازى از آن واقعه پررمز و راز براى پويندگان راه كمال و سعادت گشوده شده و چون چشمه سار معرفت الهى همواره مى جوشد و تشنگان فضايل انسانى را سيراب مى كند.

                1. خودآگاهى مسلمانان

                تاريخ گواهى مى دهد كه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)، با هدايت الهى و حمايت علوى توانسته بود امتى تربيت كند كه به جاى دل دادن به شمشير و ديده به قبرها دوختن «حتى زرتم المقابر»(تكاثر:2) و لب به كاسه شراب داشتن، سر به آستان قدسى ساييده و چونان ملايك لب به ذكر تسبيح گشوده و شب را به قيام و قعود گذرانده و روز را در كنار رحمت الهى و به ياد خدا سر كنند.

                اما پس از رحلت جانگداز نگين خلقت، جمعى در سقيفه گرد آمده و سكّان هدايت جامعه نبوى را به ناحق در دست گرفته و با كنار گذاشتن نگار رحمت و جان احمد، كاروان امت را از ره كرامت بازداشته و در مسير جهالت قرارداده و ره حاكميت اموى را هموار نمودند و سرانجام، خلافت با لباس سلطنت بر تن ناپاك زاده سفيان فرود آمد و آن زاده كينه چنان وضعيتى را در جامعه اسلامى پديد آورد كه حق پرستان و ره پويان طريقت محمدى در اقليت مطلق قرار گرفته و انسجام و وحدت جاى خود را به از هم گسيختگى و پراكندگى داد. مورّخان، مردم زمان امامت حسين بن على(عليه السلام)، را به چند دسته تقسيم مى كنند:

                دسته اول، كه قسمت عمده مردم را تشكيل مى دادند، كسانى بودند كه در مقابل فساد معاويه سكوت اختيار كرده و به پستى و خوارى تن داده بودند. نمونه آشكار اين خوارى، بيعت با يزيد كه به شراب خوارى و سگ بازى شهره بود به عنوان جانشين معاويه بود.
                دسته دوم كسانى بودند كه منافع خصوصى خود را بر رسالت و امامت ترجيح مى دادند. اين دسته بر خلاف دسته اول، فارغ از ظلم و انحراف بنى اميه بودند و آن را احساس نمى كردند.
                دسته سوم، ساده لوحانى بودند كه تحت تأثير تبليغات و عوام فريبى هاى معاويه، اعمال و رفتار دستگاه بنى اميه را قانونى دانسته، از آن پيروى مى كردند; چون مى ديدند ابن هيثم هاى شب زنده دار در مدح و منقبت آنان روايت مى كنند!
                دسته چهارم، كسانى بودند كه مى پنداشتند امام حسن(عليه السلام)خلافت را به معاويه واگذار كرده و با وى، به دليل اوضاع و احوال پيچيده زمان، سازش نموده است. هرچند مردم كوفه از نزديك در جريان صلح تحميلى بودند، اما مسلمانان ديگر در ساير مناطق از اين موضوع بى خبر بودند.
                دسته پنجم، ياران و پيروان واقعى اهل بيت رسول الله(صلى الله عليه وآله)و امام حسين(عليه السلام)بودند كه بسيار اندك بوده و در گوشه و كنار سرزمين هاى اسلامى مى زيستند و هنگام نهضت و قيام اباعبدالله(عليه السلام) توان لبيك گفتن را نداشته اند; زيرا كوفه تحت كنترل شديد نظاميان عبيدالله فرماندار يزيد بود.2
                به هر حال، وضعيت جامعه اسلامى به گونه اى بود كه امام حسين(عليه السلام) به همراه ياران باوفايش مظلومانه در سرزمين طف به شهادت رسيدند و در اين ميان حتى بنى اسد كه در نزديكى كربلا زندگى مى كردند نيز از يارى فرزند زهرا(عليها السلام) دريغ نمودند.

                اما اين وضعيت پس از شهادت شهداى نينوا به يك باره دگرگون گرديد و عاشورا امواجى پرتلاطم ايجاد كرد كه ابتدا بنى اسد و سپس كوفه را در نورديد و در شام غلغله عجيبى به پا كرد. و در اين راستا، سخنان على گونه زينب(عليها السلام) به هنگام ورود اسرا به دروازه كوفه و خطابه بنيان كن سيدالساجدين(عليه السلام)در مجلس يزيد در شام، نقش برجسته اى داشت.

                بشيربن خزيم اسدى، درباره خطابه عقيله بنى هاشم مى گويد: «آن روز [ورود اسرا به كوفه] زينب دختر على، توجه مرا به خود جلب كرد; زيرا به خدا قسم زنى باحياتر و سخنران تر از او نديده بودم. گويى زبان على بود كه در كام او قرار داشت، همين كه با اشاره اى از مردم خواست ساكت شوند، نفس ها در سينه ها حبس شد و زنگ هاى كاروان از حركت باز ايستاد. سپس فرمود: "... اى مردم كوفه، اى گروه نادرست و فريبكار و پست، اشكتان خشك نشود ناله تان آرام نگيرد... مى دانيد چه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پيمانى شكستيد و چه حرمتى از او دريديد، مصيبتى است سخت، بزرگ، بد، كج، پيچيده، شوم كه راه چاره در آن بسته شده است. و در عظمت همچون گستره زمين و آسمان است..." راوى مى گويد: به خدا سوگند آن روز مردم را ديدم حيران و سرگردان مى گريستند و از حيرت انگشت به دندان مى گزيدند. پيرمردى كه در كنارم ايستاده بود، آن قدر گريه مى كرد كه ريشش تَر شده بود و مى گفت: پدر و مادرم به فداى شما، پيران شما بهترين پيران، جوانانتان بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما بهترين نسل هاست، نه خوار مى گردد و نه شكست پذير است.»3

                آرى، با سخنان آتشين زينب كبرى، كه گويى از حلقوم على(عليه السلام) مى غريد، مردم خفته كوفه، كه غرق در دنياى تاريك خود گشته و انباشت ثروت و دنياگرايى ديدگانش را از حقيقت پوشانده بود، به يكباره خود را در مقابل سر بريده اى ديده اند كه روزى به دور او حلقه مى زدند و در پناه او روزگار سر مى كردند.

                اوج فريادگرى عاشوراييان در مجلس شام، اتفاق افتاد; آن جايى كه يزيد به مناسبت فتح و پيروزى از سران و نمايندگان دولت هاى خارجى دعوت نموده بود تا در جشن شادى با او شريك باشند; در آن مجلس، سيدالساجدين(عليه السلام)خطبه اى خواند كه استوانه و پايه هاى حكومت بنى اميه را لرزاند. حضرت سجاد(عليه السلام) از درون كاخ ظلمت، طنين دلنواز كلام شهيدان نينوا را به جهانيان رساند. چه خوب و زيبا فرمود خداى بزرگ كه «يولج النهار فى الليل.»(حديد: 6) در آن تاريكى شام، نور حقيقت از زبان امام زين العابدين تابيد.

                در كتاب نفس المهوم آمده است: يزيد در آن مجلس دستور داد منبر و خطيبى آورند تا از حسين و على نكوهش كند و كارهاى آنان را به مردم گزارش دهد. خطيب بالاى منبر رفت. حمد خدا كرد و بسيار از على و حسين(عليهما السلام) بد گفت و در مدح معاويه و يزيد طول داد و براى آنان هر كار نيكى را برشمرد تا على بن الحسين بر او بانگ زد: اى خطيب! واى بر تو كه رضاى خلق را به سخط خالق خريدى و جايت دوزخ است. سپس رو به يزيد كرد و گفت: اجازه مى دهى من هم سخن گويم كه پسند خدا باشد و براى حاضران موجب اجر گردد؟ يزيد سرباز زد، مردم گفتند: به او اذن بده بالاى منبر رود، شايد ما از او چيزى بشنويم!، يزيد گفت: اگر او به منبر برود، مرا و آل سفيان را رسوا كند و به زير آيد. به او گفتند: اين بيمار چه تواند گفت؟ جواب داد: اين مرد از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند. به او اصرار كردند تا اجازه داد. آن حضرت بالاى منبر رفت. خدا را حمد و ستايش كرد و خطبه اى خواند كه ديده ها گريان شد و دل ها لرزان.

                وقتى خطبه امام رسيد به اينجا كه، انا ابن على المرتضى، انا بن محمد المصطفى، انا بن فاطمة الزهرا، انا ابن سدرة المنتهى انا ابن شجرة طوبى...، فرياد مردم به گريه و ناله بلند شد و يزيد ترسيد آشوب شود، دستور اذان داد. امام از شهادت به رسول الله استفاده نمود فرمود آيا او جد توست يا من...4

                اين جا بود كه مردم از بى خبرى مطلق درآمده و دانستند كه على شهيد محراب است و حسين، فرزند حيدر.

                از اين رو، لب به فرياد و اعتراض گشودند و يزيد را شماتت كردند. خطابه امام موجب رسوايى آل سفيان گرديد تا جايى كه سفير روم نيز به يزيد اعتراض كرده و وى را مورد مذمت قرار داد. در كتاب لهوف آمده است: «از على بن الحسين(عليه السلام) روايت شده كه چون سر حسين(عليه السلام)را نزد يزيد آوردند، همواره مجالس مى گسارى تشكيل مى داد، سرمقدس آن حضرت را مقابل خود مى گذاشت. يكى از روزها فرستاده پادشاه روم، كه از اشراف و بزرگان آن سامان بود، به مجلس يزيد آمد و گفت: اى پادشاه عرب اين سر از كيست؟ يزيد گفت: تو را با اين سر چه كار؟ گفت: من وقتى كه نزد پادشاه خود برمى گردم از من خواهد پرسيد كه در اين جا چه ديده ام، از اين رو دوست دارم داستان اين سر و صاحب آن را براى او بازگو كنم تا در شادى و سرور با تو شريك باشد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #98

                  يزيد گفت: اين سر حسين بن على بن ابيطالب است. رومى پرسيد: مادرش كيست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله). نصرانى گفت: اُف بر تو و دين تو! دين من بهتر از دين شماست; زيرا پدر من از نبيره هاى داود پيامبر بود. ميان من و او پدران بسيارى فاصله هستند و نصرانى ها مرا بزرگ مى شمارند و خاك پاى مرا به تبرك برمى دارند; زيرا من يكى از اولاد داود هستم. ولى شما فرزند دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله)خود را مى كشيد در صورتى كه بين او و پيامبر شما يك مادر بيش تر فاصله نيست. اين چه دينى است كه شما داريد؟! پس از آن به يزيد گفت: آيا داستان كنيسه حافر را شنيده اى؟

                  گفت: بگو تا بشنوم. نصرانى گفت: بين عمان و چين دريايى است كه عبور از آن يك سال مسافت است. در آن دريا هيچ آبادى وجود ندارد به جز يك شهر كه در وسط آب قرار گرفته و هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ وسعت دارد و در روى زمين شهرى بزرگ تر از آن نيست و از آن شهر ياقوت و كافور به سرزمين هاى ديگر حمل مى شود و درخت هاى آن جا عود و عنبر است. اين شهر در تصرف نصارا است و هيچ پادشاهى جز پادشاه نصرانى ها در آن دست ندارد. در آن جا كنيسه هاى بسيارى است و بزرگ ترين آن ها، كنيسه "حافر" است و در محراب آن حقه اى از طلا آويخته شده است. در آن حقه، سُمى است كه مى گويند اين سم مركبى است كه عيسى بر آن سوار شد. اطراف آن حقه را با پارچه هاى حرير آزين بسته اند و در هر سال جماعت زيادى از نصارا از راه هاى دور به زيارت آن كنيسه مى آيند و اطراف آن حقه طواف مى كنند و آن را مى بوسند و حاجات خود را از خداوند مى خواهند. آرى، نصارا چنين مى كنند و عقيده آن ها همين است درباره آن سم كه گمان دارند سم الاغى است كه عيسى پيامبر آنان بر او سوار شده، ولى شما پسر پيامبر خود را مى كشيد. لا بارك الله فيكم و لا فى دينكم. يزيد گفت: اين نصرانى را بكشيد كه مرا در مملكت خود رسوا نكند. نصرانى چون احساس كشته شدن نمود، به يزيد گفت: آيا مرا مى كشى؟ گفت: آرى.

                  گفت: پس بدان كه ديشب پيامبر شما را در خواب ديدم. به من فرمود: اى نصرانى تو از اهل بهشتى! من از اين بشارت تعجب كردم. اينك مى گويم: "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله."

                  پس از آن، سرمقدس حسين(عليه السلام) را برداشت و به سينه چسبانيد و آن را مى بوسيد و مى گريست تا كشته شد.»5

                  بارى، با شهادت سالار شهيدان و يارانش، خفتگان بيدار گشته و عوام فريبى هاى دستگاه بنى اميه آشكار گرديدند. مردمى كه بر اثر تبليغات و عوام فريبى معاويه روزگار مى گذراندند، از جهالتوگمراهى رهايى يافتهومتوجه شدند كه از چه چشمه زلالى بى بهره بودند.

                  بنابراين، يكى از پيامدهاى اجتماعى عاشورا، بيدارى جامعه اسلامى و انسانى مى باشد. شناخت و آگاهى از ارزش ها و واقعيت ها از اركان اصلى تشكّل اجتماعى است. حكّام ستمگر و زورمندان، همواره تلاش مى كنند تا مردم را از ارزش ها و واقعيت ها دور نگه داشته و با گمراه ساختن آنان همچنان بر ظلم و بيدادگرى خود ادامه دهند.

                  استاد مصباح در اين باره مى نويسد: بى شك يك نظام سياسى ظالم و فاسد نمى تواند با شكنجه، كشتار، سركوبى، تطميع و تهديد براى هميشه پا برجا و برقرار بماند، لذا ستمگران، تبهكاران و خودكامگان براى تضمين ثبات و دوام قدرت و حكومت خود چاره اى جز دخل و تصرف در باورهاى مردم و تغيير جهان بينى ها و ارزش گذارهاى آنان و ترويج و اشاعه افكار نظرى و عملى اى كه بتواند ضامن بقاى حاكميت و اقتدارشان باشد، ندارند.»6

                  بر اين اساس، معاويه در طول چهل سال سلطنت خود تا آن جا كه توانست عليه اهل بيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) تبليغات منفى نموده و حتى سعى داشت نام پيامبراكرم را از مأذنه ها پايين كشد و فرهنگ جاهليت را حاكم كند. اما هر آنچه را كه معاويه طى حاكميتش به دست آورد، حسين بن على(عليه السلام)با قيامش در عاشوراى 61 هجرى باطل نمود و سيدالساجدين در مركز سلطنت اموى، بنى اميه را رسوا و مردم فريب خورده و گمراه شام و ساير بلاد را آگاه و بيدار نمود و عظمت و منزلت عترت رسول ال(صلى الله عليه وآله) را نمايان ساخت. از آن پس، جامعه اسلامى متوجه شد كه بنى اميه جز دشمنى با اسلام، نيت ديگرى ندارند.

                  در كتاب ثورة الحسين آمده است: «از پس اين حادثه دلخراش [عاشورا]، جامعه دريافت كه حق با اهل بيت پيامبر است و دولت مخالف آنان نه تنها به اصول و ارزش هاى اسلامى پاى بند نيست، بلكه رژيمى سفّاك و مستبد است كه مى خواهد جامعه اسلامى را به جاهليت نخستين برگرداند.»7

                  ابن خلدون نيز مى نويسد: «موجى از تنفر عليه دستگاه حكومتى و عاملان آن ها ايجاد شد و شيعيان به خود آمدند و از اين كه فرزند پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)را يارى نكرده بودند، به شدت پشيمان شدند و به تدريج موج بيدارى سراسر جامعه اسلامى را فرا گرفت و زمينه نهضت توّابين، قيام حرّه و ساير قيام ها فراهم گشت.»8

                  شهيد مطهرى در اين زمينه مى نويسد: «اموى ها شخصيت ملت مسلمان را له كرده و كوبيده بودند و ديگر كسى از آن احساس هاى اسلامى در خودش نمى ديد. اما همين كوفه بعد از مدت سه سال انقلاب كرد و پنج هزار توّاب از همين كوفه پيدا شد و سر قبر حسين بن على(عليه السلام)رفتند و در آن جا عزادارى كردند و به درگاه الهى از تقصيرى كه كرده بودند توبه كردند و گفتند: ما تا انتقام خون حسين بن على(عليه السلام) را نگيريم از پاى نمى نشينيم و عمل كردند و قتله كربلا را همين*ها كشتند و شروع اين نهضت ازهمان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود.»9

                  2. معرفى گروه باطل و احياى اسلام ناب
                  از ديگر پيامدهاى اجتماعى نهضت خونين عاشورا، پرده برداشتن از چهره نفاق و اسلام دروغين و معرفى گروه باطل بود. واقعه كربلا چهره واقعى و ماهيت حقيقى حاكميتى را كه به نام اسلام بر مردم حكم مى راندند، براى افكار عمومى روشن كرد و تفاوت حكومت اسلامى با سلطنت موروثى را، كه بنيان گذارش زاده هند پر كينه بود، آشكار ساخت.

                  مردم از خطبه غرّاى سيدالساجدين در شام دريافتند كه ريشه هاى انحراف در جامعه اسلامى از كجا سرچشمه گرفته و چگونه گروهى ناحق، حق را در خانه غربت حبس كرده و باطل را بر مركب حكومت نشاندند و حاكميت جامعه نوپاى نبوى را به نااهلان سپردند و آنان نيز عليه فرزندان و اهل بيت پيامبر رحمت آن كردند كه ياد آن، سينه ها را مجروح مى كند.

                  آرى، آن چنان جفا عليه عترت رسول الله نمودند كه امام حسين(عليه السلام)، در روز عاشورا، لحظاتى پيش از شهادت بر آن شد تا خود و نسبش را به مردم معرفى كند; آن جا كه مى فرمايد: «هان اى مردم، به سخنم گوش كنيد و در پيكارم تعجيل ننماييد تا حق اندرز شما كه بر من است ادا كرده، عذر آمدن خود را بيان كنم... به درستى كه ولى من خدايى است كه قرآن را نازل و صالحان را سرپرستى مى كند... اما بعد، اينك نسب مرا بررسى كنيد و ببينيد من كيستم، سپس به خود آييد و خويشتن را نكوهش كنيد و بنگريد آيا شما را رواست كه مرا بكشيد و حرمتم را هتك كنيد؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما و فرزند وصى و پسر عموى پيامبر شما و فرزند اول مؤمن به خدا و اول تصديق كننده آنچه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جانب خدا آورد نيستم؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟ آيا جعفر طيار شهيد ذوالجناحين عموى من نيست؟ آيا بارها اين فرموده رسول خدا را در حق من و برادرم نشنيده ايد كه اين دو سرور جوانان بهشتند؟ اگر در آنچه كه حق است، تصديقم مى كنيد و اگر باور نداريد از كسانى كه مى دانيد بپرسيد. از جابر بن عبدالله انصارى، ابوسعيد خدرى، سهل بن سعد ساعدى، زيد بن ارقم، انس بن مالك بپرسيد.»10

                  وا اسفا كه گروه منحرف و غاصبان خلافت آن قدر دروغ بافته و بدگويى كرده بودند كه امام معصوم و حجّت حق بايد بر حقانيت و صحت گفته هايش، صحابه پيامبر را به شهادت گيرد.

                  اما اين وضعيت با شهادت مظلومانه زاده حيدر، دگرگون گشت و مردم دريافتند كه سلطنت امويان مبتنى بر اسلام نيست و ماهيت دروغين و غيردينى آنان آشكار گرديد. از اين رو، ساير خلفاى امويان و عباسيان و عثمانيان نتوانستند كارهاى نامشروع خود را به نام اسلام انجام داده و رنگ دينى بدان بخشند و افكار عمومى نيز واقعيت را شناخته و اعمال و رفتار آنان را مربوط به اسلام نمى دانستند.

                  و اين از پيامدهاى مهم عاشورا و هديه به مردم و جامعه اسلامى است تا آنان اسلام راستين را بشناسند و يا دست كم ناهنجارى هاى امويان را به اسلام و ارزش هاى دينى نسبت ندهند; چه اين كه هنجارها نشان دهنده ارزش هاى كنش گران است و اگر امويان را مسلمان بدانند طبعاً رفتارشان را مطابق ارزش هاى دين اسلام خواهند دانست. اما قيام حسينى چهره پنهان گروه حاكم را به جامعه اسلامى و انسانى نماياند تا آزادگان و تشنگان حقيقت بدانند كه اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله)غير از آن دينى است كه امويان معرفى كردند و اگر امروز اسلام ناب و ظلم ستيز و ظالم شكن، چون خورشيد عالمتاب بر تارك عالم مى درخشد، به بركت خون سرخ حسين و قيام نينواست. هرچند حدوثاً محمدى است اما بقاءً حسينى است. چنانچه مقرم در كتاب «مقتل الحسين» به اين موضوع اشاره دارد و مى نويسد: «نهضت حسين(عليه السلام) جزء اخير از علت تامه براى استحكام مبانى دين بوده به طورى كه اين نهضت بين دعوت حق و هجمه هاى باطل، جدايى انداخته، حق و باطل را از هم جدا كرده و گروه حق را از گروه باطل متمايز نموده تا جايى كه گفته اند: "ان الاسلام بدؤه محمدى و بقاؤه حسينى"... .»11

                  واشنگتن ايرونيك بر اين باور است كه امام حسين(عليه السلام)اسلام را از چنگال بنى اميه رها ساخت. وى مى گويد:«براى امام حسين(عليه السلام) ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به اراده يزيد، نجات بخشد. اما مسؤوليت پيشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد كه او يزيد را به عنوان خلافت بشناسد. او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى اميه آماده ساخت. در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگ هاى تفتيده عربستان روح حسين فناناپذير است. اى پهلوان! اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من اى حسين.»12
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #99

                    چارلز ديكنز نيز مى گويد: اگر منظور امام حسين جنگ در راه خواسته هاى دنيايى خود بود، من نمى فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند، پس عقل چنين حكم مى كند كه او فقط به خاطر اسلام فداكارى كرد.13

                    به طور كلى، هر آزاده و منصفى شهادت مى دهد كه نور ديده كوثر با رشادت و شهادتش در سرزمين تفتيده طف توانست اسلام نابى را كه در پرتو آن اويس قرن ها و سلمان ها و ابوذرها پرورش يافته اند، احيا كند و اگر نبود اين جان ثارى زاده زهرا(عليها السلام)، فقط نامى از اسلام باقى مى ماند; چه اين كه بنى اميه به سردمدارى زاده سفيان در پى نابودى اساس دين بوده و در راه رسيدن به مقصود تلاش هاى گسترده اى نمودند و تا جايى پيش رفتند كه امام حسين(عليه السلام)مى فرمايد: «... آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل دورى نمى گردد؟»14

                    اما واقعه عاشورا خط بطلانى بر عملكرد آنان كشيد و مردم و جامعه اسلامى و انسانى را به سوى كوثر زلال نبوى رهنمون ساخت و چراغ هدايتى در اختيار بشر قرار داد تا بتوانند در پرتو آن رفتار خود را تنظيم كنند. و اين بسيار مهم است; زيرا جامعه بشرى نياز به هدايت گر و راهنما دارد و اسلام ناب چراغى است كه خداى مهربان به واسطه پيامبرش به جامعه انسانى هديه داده تا بتوانند در پرتو آن ره كمال پيش گيرند. اما اصحاب سقيفه، به ويژه بنى اميه، اين كوثر زلال و مصباح هدى را به اعمال و رفتار خود آلوده كردند. از اين رو، حسين فاطمه(عليها السلام)باعاشورايش، اسلام ناب را از دست آنان نجات داد، به گونه اى كه اكنون اسلام ناب همچون خورشيدى در عالم مى درخشد.

                    3. همبستگى و انسجام اجتماعى
                    آنچه كه تاريخ زندگى بشر بدان گواهى مى دهد اين است كه انسان همواره در سايه زندگى اجتماعى روزگار سركرده و در پرتو آن، براى رسيدن به كمال و سعادت تلاش مى كند. اين حقيقت موجب گرديد كه برخى از انديشمندان، سعادت و كمال انسان را در گرو زندگى اجتماعى بدانند.

                    فارابى مى گويد: «زندگى بالاجتماع است كه مى تواند كمال انسانى را برايش به ارمغان آورد، هرچند زندگى انفرادى ناممكن نيست، اما انسان را به سعادت محتوم و كمال مطلوب راهبر نتواند بود.»15

                    روشن است كه همبستگى و انسجام اجتماعى از امور حياتى جامعه است و بدون آن، جامعه قدرت تداوم و استمرار نداشته و در نتيجه، زندگى اجتماعى انسان به مخاطره افتاده و طبعاً سعادت او خدشه دار مى شود. به طور كلى، روش هاى حفظ وحدتوانسجام اجتماعى عبارتند از:

                    الف. اعمال زور و فشار، كه همبستگى منتج از آن دوام ندارد;
                    ب. وجود دشمن مشترك;
                    ج. برگزارى مسابقات ورزشى و سرگرمى هاى همگانى;
                    د. عامل مذهب و گسترش آن;
                    هـ. بالا بردن سطح آگاهى مردم براى شناساندن ارزش هاى واقعى و لزوم وحدت.16
                    انسجام اجتماعى و همبستگى گروهى امرى ضرورى است و بدون آن، جامعه مطلوب پديد نخواهد آمد، اگر چه افراد در چنين جامعه اى در كنار هم قرار گرفته و به اهداف مادى و حيوانى خود برسند.

                    بايد انسجام و اجتماع شيعه در طول تاريخ را مرهون قيام غرورانگيز عاشورا دانست و اين واقعيتى است كه دانشمندان و مورّخان بدان اشاره نموده اند. خربوطلى در اين باره مى نويسد: «شهادت امام حسين(عليه السلام) در كربلا، بزرگ ترين حادثه تاريخى بود كه منجر به تشكّل و تبلور شيعه گرديد و سبب شد كه شيعه به عنوان يك سازمان قوى با مبادى و مكتبى سياسى و دينى مستقل در صحنه اجتماع اسلام آن روز جلوه كند.»17

                    به طور كلى مى توان گفت: عاشوراى حسينى به دو طريق انسجام اجتماعى را به جامعه اسلامى هديه كرد:

                    الف. از طريق آگاهى بخشى و روشنگرى: ماهيت اين نهضت، احياى دين محمدى و اسلام ناب بود و اسلام ناب نيز با ارزش هاى معنوى و آموزه هاى الهى خود افراد و انسان هاى كمال جو و سعادت طلب را در كنار هم قرار مى دهد. نداى روح بخش اسلام نيز اين است كه «انما المؤمنون اخوه.» برادرى خود بالاترين و مستحكم ترين انسجام است.

                    ب. از طريق عزادارى و سوگوارى: سنّت پاسداشت ياد و خاطره شهداى كربلا و عزادارى و سوگوارى براى حسين بن على(عليه السلام) و يارانش، در بين شيعيان، بركات و آثارفراوانى به همراه داشته كه انسجام اجتماعى و همبستگى گروهى از جمله آن ها است.

                    توضيح اين كه: فعاليت ها و كنش هاى كنشگران داراى دو نوع كاركرد است:

                    1. كاركردهاى آشكار; يعنى كاركردهايى كه براى شركت كنندگان در فعاليت [كنش گران] شناخته شده و مورد انتظار است.
                    2. كاركردهاى پنهان; يعنى نتايج فعاليت هايى كه شركت كنندگان در آن فعاليت از آن آگاه نيستند.18
                    سوگوارى و عزادارى براى امام حسين(عليه السلام) و شهداى كربلا، نيز داراى دو نوع كاركرد آشكار و پنهان است. كاركردهاى آشكار اين حادثه عظيم تاريخ بسيار است; از جمله: زنده نگاه داشتن ياد شهدا، احياى فرهنگ عاشورا، احياى فرهنگ جهاد و ايثار و... . علاوه بر كاركردهاى آشكار، كاركردهاى پنهان نيز وجود دارد كه برجسته ترين آن ها، اخوّت و همبستگى گروهى و انسجام شيعيان است. و اين همبستگى خود منشأ حركات و بركات بسيارى بوده است كه انقلاب اسلامى ايران نمونه اى آشكار از اين واقعيت است; چه اين كه، اوج حركات مردمى و نهضت اسلامى از محرم سال 1356 بوده است. نه تنها شروع نهضت اسلامى ايران از عزادارى و عاشورا آغاز گرديد كه بقاى اين نهضت نيز مبتنى بر همين سنت بوده است; چنانچه امام خمينى(قدس سره)به آن اشاره كرده و مى فرمايد: «بايد بدانيد كه اگر بخواهيد نهضت شما محفوظ بماند، بايد اين سنت ها [عزادارى و سوگوارى] را حفظ كنيد.»19

                    به اين ترتيب، يكى از پيامدهاى اجتماعى نهضت عاشورا، انسجام اجتماعى است كه پس از شهادت امام حسين و يارانش در كربلا، به جامعه اسلامى و به خصوص جامعه شيعى هديه داده شد. اين امر از نگاه محققان پنهان نمانده است. چنان كه نيكلسن در اين باره مى گويد: «حادثه كربلا حتى مايه پشيمانى و تأسف امويان شد; زيرا اين واقعه شيعيان را متحد كرد و براى انتقام حسين هم صدا شدند و صداى آنان در همه جا، به ويژه عراق و ميان ايرانيان انعكاس يافت.»20

                    فيليپ حتى نيز مى نويسد: فاجعه كربلا سبب جان گرفتن و بالندگى شيعه و افزايش هواداران آن مكتب گرديد.21

                    4. احياى ارزش هاى اسلامى و انسانى
                    يكى از آثار بسيار مهم و اساسى نهضت پرافتخار حسينى(عليه السلام)، احياى ارزش هاى اسلامى و انسانى است كه از نيازهاى اساسى هر جامعه مى باشد. ارزش ها يكى از عناصر برجسته و تأثيرگذار فرهنگ است و فرهنگ نيز به مثابه هوايى است كه بدون آن تنفس اجتماعى ممكن نخواهد بود. در نگاه جامعه شناسان، فرهنگ، خشت هاى بناى اجتماعى است و ارزش ها، ملاط آن; زيرا اجزا و عناصر فرهنگ تحت تأثير مستقيم ارزش ها قرار دارند. ارزش ها، باور داشت هاى ريشه دارى اند كه اعضاى جامعه يا گروه، به هنگام برخورد با پرسش ها درباره خوبى ها و بدى ها و امور مطلوب، آن ها را در نظر مى گيرند.22 از اين رو، گروه هاى اجتماعى بدون آن ها دچار اختلال در گفتار و رفتار اجتماعى مى گردند. ارزش ها چراغ هدايت هنجار (گفتارى رفتارى) هستند و بدون آن ها، اساساً جوامع توان شكل گيرى و انسجام ندارند. بديهى است كه اگر ارزش هاى موجود در جوامع، دينى باشند، موجب استحكام و استمرار زندگى اجتماعى براى اعضاى آن خواهد بود; زيرا ارزش هاى دينى با ثبات و غيرقابل تغيير و مبتنى بر وحى هستند و در ذات خدا و اراده اش تغيير و تبديل راه ندارد. اما ارزش هاى اجتماعى، از ثبات و دوام كافى برخوردار نيستند; زيرا متكى بر مقبوليت عامه و پذيرش غالب افراد جامعه مى باشند. روشن است كه با تغيير اميال و خواسته هاى افراد، ارزش بودن خود را از دست خواهند داد و ارزش هاى ديگر جايگزين آن ها مى گردند. از اين رو، اين گونه ارزش ها، معمولا بى ثبات اند.

                    البته، دينى بودن ارزش ها منافاتى با اجتماعى شدن آن ها ندارد و آن هنگامى است كه ارزش هاى دينى توسط غالب افراد جامعه پذيرفته شده و رفتار و اعمال آن ها بر پايه ارزش هاى دينى شكل گيرد. چنين ارزش هايى كه رنگ دينى دارند، از ثبات و دوام برخوردارند. در غير اين صورت، هر ارزش اجتماعى اى نمى تواند به مثابه ارزش هاى دينى كارايى داشته و افراد اجتماع را آسوده خاطر سازد; چرا كه در ارزش هاى اجتماعى ميل و خواست اكثريت گروه ملاك است، اما در ارزش هاى دينى، ملاك انسانيت بوده و در فرهنگ دينى افراد از حقوق اجتماعى يك سانى برخوردارند. از اين روست كه جامعه دينى پايدارتر است; البته جامعه اى كه فقط نام دين را يدك نكشد و دين و ارزش هاى دينى به خوبى و بدون تبعيض اجرا گردد.

                    به اين ترتيب، ارزش هاى دينى براى جوامع انسانى امرى حياتى و ضرورى است. بديهى است كه احياى اين ارزش ها، موجب بالندگى جوامع و نشاط زندگى اجتماعى افراد خواهد بود. بى ترديد يكى از پيامدهاى مهم و برجسته قيام عاشورا، احياى ارزش هاى اسلامى و انسانى است. اين حادثه عظيم توانست جامعه نبوى را از آن رخوتى كه پس از عروج ملكوتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)پديد آمده بود، بيرون آورده و به جامعه اى بالنده تبديل نمايد. درذيل به چندموردازآن ارزش هاى اسلامىوانسانى اشاره مى گردد:

                    الف. احياى روحيه شهادت طلبى
                    تاريخ زندگى اجتماعى بشر گواهى مى دهد كه انسان از بدو خلقت تا به امروز به شيوه هاى متعدد تلاش كرده است تا خود را جاودانه كند و شايد سرّ مطلب اين باشد كه خالق اين موجود پر رمز و راز، خود وجودى لايزال و ابدى دارد و بشر كه مخلوق آن وجود ماندگار است، فطرتاً تمايل دارد تا به ويژگى خالقش دست يازد و همانند او ماندگار و جاودانه شود. از اين رو، در جامعه انسانى مشاهده مى شود كه افراد از مرگ و فنا واهمه داشته و از آن رويگردانند و سعى دارند به نوعى زنده و جاويد بمانند; برخى بر حفظ جسم و جان خود پرداخته و گروهى در پى حفظ نام و نشان خود در جامعه و تاريخ اند.

                    اما خداى متعال كه از اين ميل باطنى بشر آگاه است، راه جاودانى را فراروى بشر نهاده و او را به سوى جاودانگى راهنمايى نموده و «شهادت» را به او هديه داده و فرموده كه راه ماندگارى مرگ سرخ است، آن را برگزينيد تا صفت «احي» پيدا كنيد، آن جا كه فرمود: «و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء...» (آل عمران: 169) پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در تفسير اين كريمه، مفهوم شهادت را توسعه داده و فرموده است: «من قتل دون مظلمته فهو شهيد...»;... هر كه در برابر ظلمى كشته شود شهيد است.23 خواه اين ظلم بر مال و عيال باشد يا همسايه و... چنانچه فرمود: «من قتل دون اهله ظلماً فهو شهيد، من قتل دون ماله ظلماً فهو شهيد من قتل دون جاره فهو شهيد و من قتل فى ذات الله عزّوجل فهو شهيد.»24

                    شهادت ارزشى است كه اگر جامعه به استقبال آن برود، اعضاى آن با امنيت خاطر به زندگى اجتماعى خود، كه جايگاه كسب معرفت كمال و سعادت است، مشغول خواهند بود و اين مطلوب هر انسان كمال جو و طالب زندگى ابدى است. اگر امام خمينى(قدس سره)، شهدا را شمع محفل بشريت مى داند و شاگردش، شهيد مطهرى، شهيد را همچون شمعى مى داند كه خود مى سوزد ولى جامعه را در پرتو آن نورانى مى كند، اشاره به همين واقعيت دارد. براين اساس، چنين ارزشى را براى جامعه حياتى و ضرورى مى دانيم.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #100

                      حسين بن على(عليه السلام) با علم به شهادت ره كربلا را پيش گرفت و ديگران را نيز از اين علم بى خبر نساخت. چنانچه آن هنگام كه ام سلمه از سفر آن حضرت اظهار ناراحتى كرد، فرمود: «من مى دانم در چه ساعت و در چه روزى كشته خواهم شد و مى دانم كدام شخص مرا خواهد كشت و از خاندان و ياران من كدام افراد كشته مى شوند.»25 و يا در پاسخ «اباهره» كه پرسيد: چرا از حرم جدّت خارج شدى؟ فرمود: «ويحك يا اباهرة انّ بنى اميه اخذوا مالى فصبرت و شتموا عرضى فصبرت و طلبوا دمى فهربت و ايم الله لتقتلنى الفئة الباغيه و ليلبسنّهم الله ذلّاً شاملا.»26

                      سرانجام، آن حضرت با شهادتش راه جاودانگى را به بشر آموخت و با خون سرخش نسخه آزادگى نگاشت و از فرداى عاشورا، ارزش هاى اسلامى و انسانى احيا گشت و آنانى كه از ترس جان در مقابل عبيدالله، زاده مرجانه، تن به ذلت دادند و از يارى فرزند كوثر سرباز زدند، در مجلس عبيدالله فرياد زدند و مرگ سرخ را برگزيدند و بر بيدادگرى ابن مرجانه شوريدند. افرادى چون عبدالله بن عفيف ازدى، عليه عداوت عبيدالله بر اهل بيت رسول الله(صلى الله عليه وآله)شوريدند و شهادت را در آغوش گرفتند و اين شهادت طلبى، حتى سفير روم را در جاى ننشاند و او نيز فرياد كرد و سر مظلوم كربلا را در آغوش گرفت و به استقبال شهادت رفت. از آن پس تا به امروز هر آزاده اى ره سالار شهيدان در پيش گرفته و با اقتدا به آن امام همام، در مقابل ظلم ايستاده و مرگ سرخ را برگزيده است تا هم خود ماندگار شود و هم جامعه را از آلودگى ها پاك سازد و تا اين روحيه در خلق و خوى بشر بوده و هست، هيچ ظلمى پايدار نمانده و هيچ ظالمى ماندگار نخواهد بود. همان گونه كه بنى اميه پس از شهادت حسين و يارانش، ريشه كن گرديدند.

                      اگر انقلاب شكوهمند اسلامى ايران به كاروان سالارى روح الله(قدس سره) و همت بلند مردم به بار نشست، به بركت احياى روحيه شهادت طلبى بود و اگر دشمن در جنگ هشت ساله، با همه امكانات و حمايت هاى جهانى اش سرانجامى جز شكست نداشت، به يُمن وجود روحيه شهادت خواهى بى نظيرى بود كه پير و جوان در عشق به آن مى سوختند و گاه به شوق يافتن آن چلّه مى نشستند و نذر شهادت مى كردند و گاه به بارگاه ملكوتى ثامن الائمه حضرت رضا(عليه السلام) رفته و رضاى شهادت مى گرفتند و با پيشانى بند "يا شهادت يا زيارت" ره ميدان رزم پيش مى گرفتند. كيست كه نداند اين چنين روحيه اى، پس از شهادت حسين زهرا(عليه السلام) و ياران نينوايى اش در كالبد جامعه دميده شده و از آثار و پيامدهاى برجسته نهضت عاشورا مى باشد؟

                      ب. معرفى گروه مرجع
                      بى ترديد آن هنگام كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)على رغم تب شديد خود، به كمك على(عليه السلام) و سلمان عزم مسجد كرده و بر فراز منبر خطاب به مردم فرمود: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى...»27 و نيز آن گاه كه در جمع اصحابش فرمود: «اين على با قرآن و قرآن با على است و اين دو جانشينان و ياوران من هستند و تا زمانى كه در كنار حوض بر من وارد مى شوند از هم جدا نمى شوند و آن گاه از ايشان خواهم پرسيد كه آنان را چگونه جانشين من قرار داديد؟»28 و نيز آن زمان كه در ازاى رسالت خويش اجرى جز محبت و مودت اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)درخواست نكرد، كسى پيام آن را دريافت نكرد و سرّ اين همه اصرار را درك نكرد، مگر على و سلمان و ابوذر و مقداد; راز اين همه اصرار پيامبر و توجه دادن مردم به اهل بيت خويش را بايد از قرآن و دعاى ندبه شنيد، آن جا كه مى فرمايد: «قل ما اسئلكم عليه من اجر الاّ من شاء أن يتخذ الى ربه سبيل»(فرقان: 57); بگو اجرى كه من خواستم جز اين نيست كه راه خدا را پيشه كنيد. «فكانوا هم السبيل اليك و المسلك الى رضوانك»;29 و اهل بيت عصمت و طهارت طريق رسيدن به خدا و رضوان اويند، پس با تكيه بر آنان و با مودت به ايشان مى توانيد راه كمال را هموار كنيد.

                      تأكيد فراوان پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) بر گرايش و مودت مردم به عترت، از منظر جامعه شناختى بسيار مهم و اساسى است; زيرا در نگاه جامعه شناختى، مردم همواره در پى الگويى مناسب و راهگشا براى رفتار فردى و گروهى خود مى باشند. به تعبير جامعه شناسان، انسان ها به دلايل مختلف عموماً خود را در زمينه هايى با عده اى مقايسه و ارزيابى مى كنند. در اين فرايند، انسان ارزش ها و الگوهاى عمل افراد يا گروه هاى ديگر را به عنوان يك قالب مقايسه اى مرجع مى گيرد.30 بديهى است هر فردى در زندگى فردى و اجتماعى خود نقشى ايفا مى كند و اسلام نيز به عنوان مكتبى سعادت بخش براى پيروان خود در زندگى فردى و اجتماعى شان نقش هايى را معين نموده است كه مسلمانان بايد به ارزيابى ايفاى نقش خود بپردازند. اين جاست كه افراد به گروه مرجع نيازدارند تا با مراجعه به آن به ارزيابى نقش فردى و اجتماعى خود بپردازند; زيرا گروه مرجع، «يكى از معيارها و الگوهايى است كه هركس هنگام ارزيابى نقش خود در يك موقعيت معين از آن استفاده مى كند. فرد با اين ارزيابى مى تواند مشخص كند آيا نقش خود را به درستى ايفا كرده است يا نه؟»31

                      در يك نظام اجتماعى پايدار، شايسته است گروهى را كه انسان به آن تعلق دارد، گروه مرجع مثبت باشد.32 پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، اهل بيت خود را به مثابه گروه مرجع به امت معرفى كرده تا آنان پس از رحلت آن حضرت از داشتن گروه مرجع مثبت محروم نباشند، بلكه با بهره گيرى از اين گروه راه كمال را كه همانا «ان يتخذ الى ربه سبيل» است در پيش گرفته و در زندگى فردى و اجتماعى دچار تحير و سردرگمى نشوند. متأسفانه با آن همه تأكيد رسول الله(صلى الله عليه وآله)، جامعه اسلامى پس از رحلت آن حضرت ره ديگر را پيشه كرد و از آن الگوى كامل و گروه مرجع مثبت بهره نبرد و تاوان سختى را نيز در اين راه متحمل گرديد.

                      البته، عامل اصلى بازماندن امت در بهره گيرى از معارف نورانى اسلام، كه در قلوب عترت مكنون بود، اصحاب سقيفه بودند; چون مى دانستند كه محبوبيت و نفوذ عترت رسول خدا در جامعه موجب تزلزل حاكميت مغصوبه شان گرديده و آنان را از مقاصد خويش، كه همانا حكمرانى بر امت بود، باز مى دارد. از اين رو، تلاش فراوان نمودند تا امت را از خاندان عصمت جدا و دور نگه دارند كه متأسفانه موفقيت بسيارى نيز در اين راه كسب كردند تا جايى كه مردم حتى مسائل شرعى و دينى خود را از ائمه(عليهم السلام)نمى پرسيدند. اين تلاش ها در زمان سلطنت معاويه به اوج خود رسيده بود.

                      اما با حماسه اى كه نينواييان در كربلا برپا نمودند، روندى كه بنى اميه در جهت كاهش منزلت اهل بيت(عليهم السلام)پيش گرفته بودند، متوقف شد و به تدريج عداوت ها مبدّل به مودت گرديد و هرچه از واقعه طف مى گذشت، دوستداران و شيفتگان خاندان رسول الله(صلى الله عليه وآله)بيش تر مى شدند، به طورى كه پس از مدت اندكى، پنج هزار تن از مردم كوفه به خون خواهى فرزند زهرا(عليها السلام) قيام كرده و قتله كربلا را از ميان برداشتند.33

                      بارى، پس از شهادت سبك بالان عاشق در دشت نينوا، دل ها در گرو محبت خاندان وحى قرار گرفت و عواطف و احساسات عمومى به سوى آنان معطوف گرديد و اين محبت تنها در سينه ها حبس نگشت، بلكه با شور و هيجان وصف ناشدنى هرساله در تمام عالم به صورت سوگوارى و عزادارى متجلى مى شود.

                      آيت الله صافى در اين زمينه مى نويسد: «اين مراسمى كه به عنوان عزادارى آن حضرت در هند، پاكستان، عراق، ايران، سوريا، لبنان، بحرين، افغان، مصر و نقاط ديگر به عنوان زيارت قبر مطهر به خصوص در شب ها و روزهاى مخصوصه مانند عرفه، نيمه رجب، نيمه شعبان، اربعين و عاشورا برگزار مى شود، نشان مى دهد كه حسين(عليه السلام) قلوب همه را مالك شده و مردم حتى بيگانگان عاشق و دلباخته او شده اند.»34

                      روشن است كه محبت و مودّت، اولين قدم در جهت مقتدا قرار گرفتن شهيد كربلا در امور و شؤون زندگى فردى و اجتماعى محبّان خواهد بود.

                      به علاوه، عزادارى و سوگوارى هايى كه در طول سال و در نقاط مختلف عالم برگزار مى شود، خود آثار اجتماعى، سياسى، تربيتى و اخلاقى داشته و دارد و اين همه گامى مؤثر در مرجع قرارگرفتن خاندان نبوت مى باشد و موجب شوكت و ترقى شيعه مى شود; چرا كه بهترين گروه مرجع را در اختيار دارد.

                      ج. قيام حسينى الگو و سرمشق جنبش هاى اجتماعى
                      افراد در زندگى اجتماعى خود همواره در پى الگوها و سرمشق هايى هستند تا بتوانند با پيروى از آنان به زندگى مطلوب و سعادت مند برسند و در اين راستا تلاش مى كنند بهترين ها را برگزينند. سرّ مطلب اين است كه اشخاص در جامعه مثل هم مى انديشند و شبيه هم رفتار مى كنند و به عبارتى، از الگوهاى رفتارى پيروى مى كنند. «يك الگو چيزى است كه ساخته مى شود تا براى ساختن نمونه هاى ديگر سرمشق قرار گيرد.»35

                      اما گاه و بلكه اغلب اوقات، انسان به دليل عدم آگاهى از معيارهاى صحيح و مناسب، در انتخاب الگوى مناسب راه خطا را در پيش گرفته و در نتيجه، به جاى رسيدن به هدف، دچار مشكلات شده و معضلات زيادى دامن گير او مى شود.

                      اسلام به عنوان مكتبى كه در پى ارائه كمال و سعادت بشرى است، براى پيروان خود، گروه مرجع، كه خاندان وحى باشند، معرفى كرده است، از اين رو، بايد آنان را به عنوان سرمشق و الگوى رفتارى خويش قرار دهيم و تابع و پيرو رفتار فردى و اجتماعى آنان باشيم.

                      از اين رو، امام حسين(عليه السلام) الگويى شايسته و ارزشمند و قيام خونين او به عنوان، نقش نمونه اى است كه انسان هاى زيادى آن را سرمشق خود قرار مى دهند. سيدالشهدا(عليه السلام) خود نيز اشاره دارد كه «فلكم فىّ اسوة.»36

                      پس از نهضت عاشورا، حركت ها و جنبش هاى فراوانى به تأسّى از آن واقعه، عليه حاكمان ستمگر صورت گرفت كه برخى از آن ها عبارتند از:

                      1. انقلاب مدينه، حركتى كه عليه حكومت ستمكار بنى اميه انجام گرفت و با نهايت وحشى گرى سركوب گرديد;
                      2. قيام توابين در كوفه در سال 65 ق;
                      3. قيام مختار ثقفى، كه در سال 66 با انگيزه انتقام از قاتلان امام و شهيدان صورت گرفت;
                      4. انقلاب مطرف بن مغيره در سال 77 عليه حجاج بن يوسف;
                      5. انقلاب ابن اشعث، عليه حجاج بن يوسف;
                      6. انقلاب زيد بن على در سال 122;
                      7. قيام حسين بن على شهيد فخ، عليه حكومت عباسى در سال 169.37
                      و بالاخره آخرين جنبشى كه عليه سلطنت دو هزار و پانصد ساله ستمشاهى، انجام گرفت و حكومت سلطنتى را بركَند، حركتى بود كه از حسين بن على(عليه السلام)، سرمشق گرفته و با تأسّى از آن امام و مرام او به بار نشست و جنگ هشت ساله را نيز با بهره گيرى از سرمشق كربلا با سربلندى به پايان رساند.

                      نهضت عاشورا نه تنها براى مسلمانان، بلكه براى غيرمسلمانان نيز سرمشق و الگو مى باشد. مهاتما گاندى رهبر بزرگ هند نيز عاشوراى حسينى را سرمشق خود قرار داده و مى گويد: «من زندگى امام حسين، آن شهيد بزرگ اسلام، را به دقت خوانده ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد بايستى از سرمشق امام حسين پيروى كند.»38
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #101

                        5. احياى نظارت اجتماعى
                        به شهادت قرآن كريم، خداوند حكيم، پس از خلقت بشر، خوب و بد، شايست و ناشايست را به نفس او الهام كرد: «فألهمها فجورهاوتقواها.» (شمس: و در عين حالى كه عقل را سلاح باطنى اش قرار داد، به آن رسول باطنى نيز اكتفا و بسنده نكرد، با محبتى كه به اين مخلوق احسن خويش داشت، وى را از نعمت رسول ظاهرى محروم نساخت و به واسطه آنان هر آنچه كه لازمه سعادت دنيا و آخرتش بود، در دفترى به نام «دين» به سوى او فرو فرستاد تا اين موجود پر رمز و راز بتواند در پرتو آن، رفتار فردى و اجتماعى خويش را سامان بخشد.

                        اما غالب انسان ها به جاى لبيك به نداى باطنى و خدايى خويش، نفس اماره را پيروى كرده و همواره ره كژى پيش گرفته و مى گيرند. بديهى است كه ساختمان اجتماعى (جامعه) با كژى ها و انحرافات رفتارى و گفتارى متزلزل بوده و متضمن سعادت و كمال بشر نخواهد بود. از اين رو، كنترل و مراقبت در رفتار فردى و اجتماعى اعضاى جامعه امرى لازم و ضرورى به نظر مى آيد و خداى متعال نيز بر آن واقف مى باشد. از اين رو، دستوالعمل خاصى در اين جهت ارائه داده است كه آن، «نظارت عمومى» يا «امر به معروف و نهى از منكر» مى باشد كه دانشمندان علوم اجتماعى آن را نظارت اجتماعى ناميده اند و در تعريف آن گفته اند: «نظارت اجتماعى به ساز و كارهايى اطلاق مى شود كه جامعه براى واداشتن اعضاى خويش به سازش كارى و جلوگيرى از ناسازش كارى به كار مى برد.»39 در اهميت آن مى گويند: «نظارت هاى اجتماعى براى آن مهمند كه جامعه نمى تواند كاركرد درستى داشته باشد، مگر آن كه اعضا، خود را با هنجارهاى اجتماعى تطبيق دهند، نقش هايشان را انجام دهند و فعاليت هايشان را طورى هماهنگ كنند كه جامعه يا گروه بتواند به هدف هايش دست يابد.»40

                        بر اين اساس، در فرهنگ قرآن، بهترين جامعه، جامعه اى است كه امر به معروف و نهى از منكر و به تعبير جامعه شناختى، نظارت عمومى و اجتماعى در آن صورت گيرد. به همين جهت، مسلمانان را بهترين امت معرفى مى كند; زيرا داراى خصيصه امر به معروف و نهى از منكر هستند: «كنتم خير امة اخرجت الناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر.» (آل عمران: 110) و در اين زمينه، علامه شهيد مطهرى مى نويسد: «در اسلام مسأله اى وجود دارد كه در ملت هاى ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون دينى وجود ندارد (البته نمى گويم پيامبران سلف نداشته اند) و آن اين است كه اسلام نه تنها فرد را براى خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسؤول و متعهد مى داند، بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسؤول و متعهد مى داند. امر به معروف و نهى از منكر همين است كه اى انسان تو تنها از نظر شخصى و فردى در برابر ذات پروردگار مسؤول و متعهد نيستى، تو در مقابل اجتماع خود هم مسؤوليت و تعهد دارى.»41

                        اين مسؤوليت به حدى مهم است كه اگر از آن تخطّى شود، بايد منتظر عذاب الهى بود. چنانچه امام رض(عليه السلام) از پيامبر خدا نقل مى كند: «كان رسول الله(صلى الله عليه وآله)يقول: اذا امتى تواكلت الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فلياذنوا بوقاع من الله»;42 هرگاه امتم امر به معروف و نهى از منكر را به يكديگر واگذار كنند، پس منتظر عذاب الهى باشند.

                        شهيد مطهرى امر به معروف و نهى از منكر را ضامن بقاى اسلام دانسته و مى فرمايد: «امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاى اسلام و به اصطلاح، علت مبقيه است. اصلا اگر اين اصل نباشد، اسلامى نيست. رسيدگى كردن دايم به وضع مسلمين است. آيا يك كارخانه بدون بازرسى و رسيدگى دايمى مهندسين متخصص كه ببينند چه وضعى دارد قابل بقاست؟ اصلا آيا ممكن است يك سازمان همين طور به حال خود باشد، هيچ درباره اش فكر نكنيم در عين حال به كار خود ادامه دهد؟ ابداً. جامعه هم چنين است، يك جامعه اسلامى اين طور است، بلكه صد درجه برتر و بالاتر. آيا جامعه نظارت و بررسى نمى خواهد؟! جامعه رسيدگى نمى خواهد؟ آيا چنين امرى امكان دارد؟ ابداً. قرآن كريم بعضى از جوامع گذشته را كه ياد مى كند و مى گويد اين ها متلاشى و هلاك شدند، تباه و منقرض شدند و مى فرمايد، به موجب اين كه در آن ها نيروى اصلاح نبود، نيروى امر به معروف و نهى از منكر نبود، حس امر به معروف و نهى از منكر در ميان مردم زنده نبود.»43

                        بارى، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز با تكيه بر اصل نهى از منكر توانست ابتدا پليدى ها و كژى ها و انحرافات را از جامعه بزدايد و سپس با اتكاى به اصل امر به معروف جامعه اى بنيان نهد كه، ايثار و شهادت، عدالت و رستگارى و... جايگزين شقاوت و كژى ها و ارزش هاى معنوى، جانشين ارزش هاى جاهلى گردد. اما پس از رحلت پيامبر رحمت، جامعه نبوى به رهبرى اصحاب سقيفه، مسير انحراف را در پيش گرفت و افراد و اعضاى آن در مقابل آن انحراف آشكار لب فرو بستند تا زمانه و زمينه در اختيار حكّام ناشايست قرار گيرد و آنان نيز با خانه نشين كردن حجّت حق، باب انحراف و بدعت را در دين گشوده و ره هدايت را مسدود سازند و كار دين و دنياى امت را به جايى رساندند كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در آغاز خلافت با حسرت از گذشته ياد كنند: «بندگان خدا، در زمانى واقع شده ايد كه خير و نيكويى به آن پشت كرده و شرّ و بدى به آن رو آورده است و شيطان هر روز بيش از پيش در كار گمراهى مردم طمع مىورزد... كجايند خوبان شما، انسان هاى وارسته و پرهيزكارى كه در كسب شان از حرام پرهيز مى كردند و در رفتار و عقيده شان پاكى مىورزيدند؟»44 و در جاى ديگر مى فرمايد: «هم اكنون با برادران اسلامى خويش به واسطه تمايلات نا به جا و كجى ها و انحرافات و شبهات و تأويلات ناروا مى جنگيم.»45

                        اين وضعيت پس از شهادت مولود كعبه على(عليه السلام) به مراتب بدتر گرديد; زيرا معاويه يكه تاز ميدان بدعت و انحرافات شد و جامعه اسلامى را به سوى بى دينى سوق داد تا جايى كه ارزش هاى معنوى و الهى كم رنگ، دنيا و دنياگرايى ترويج و انباشت ثروت، ارزش گشت و دنياطلبان و زراندوزان بر بيت المال مسلمانان مسلط شدند و خلعت فرمان روايى به دوش نااهلانى چون عمروعاص ها گذاشته شد. در چنين احوالى است كه امام حسين(عليه السلام)خود را مكلّف به قيام مى داند; چرا كه از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) شنيده است: هركس چنين اوضاع و احوالى را ببيند و درصدد دگرگونى آن برنيايد و با قول و فعلش اعتراض نكند، شايسته است كه خدا چنين كسى را به آن جايى كه ظالمان و تغييردهندگان دين خدا را مى برد، ببرد.»46

                        از اين روست كه امام حسين(عليه السلام)اراده اصلاح جامعه نبوى و امر به معروف و نهى از منكر مى كند و مى فرمايد: «انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى، اريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر...»47 با اين هدف، راه دشت نينوا را پيش مى گيرد و در سرزمين تفتيده طف، خون پاك خويش را براى آبيارى درخت نوپاى اسلام هديه مى كند تا بدينوسيله اسلام ناب را از دست نااهلان نجات داده و راه انحراف را مسدود و مسير حق را به بندگان خدا نشان دهد.

                        شهيد مطهرى در اين باره مى فرمايد: «ژان پل سارتر مى گويد: من كارى كه مى كنم ضمناً جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده ام، و راست هم هست هر كارى شما بكنيد، كار بد يا خوب، جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده ايد خواه ناخواه كار شما موجى به وجود مى آورد، تعهدى براى جامعه ايجاد مى كند، بايدى است براى خود شما و بايدى است براى اجتماع; يعنى هر كارى ضمناً امر به اجتماع است و اين كه تو هم چنين كن.»48

                        و اين واقعيت را مى توانيم در حركت ها و جنبش هايى كه عليه ظلم و ظالم به تأسّى از حركت سيدالشهد(عليه السلام)صورت گرفته، به خوبى مشاهده كنيم. به اين ترتيب، يكى از پيامدهاى اجتماعى نهضت عاشورا، احياى امر به معروف و نهى از منكر است. البته، نقش برجسته سيدالساجدين(عليه السلام)و عقيله بنى هاشم، زينب كبرى(عليه السلام)، را در تبليغ و ترويج فرهنگ والاى عاشورا نمى توان ناديده گرفت، آرى:

                        سرّ نى در نينوا مى ماند اگر زينب نبود *** كربلا در كربلا مى ماند اگر زينب نبود
                        در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب *** پشت كوه فتنه ها مى ماند اگر زينب نبود

                        فرجام سخن
                        بى ترديد، نهضت پرافتخار حسينى، منبع لايزال معارف الهى و معنوى و چشمه سار آثار و بركات دنيوى و اخروى است كه فراروى تشنگان حقيقت و پويندگان طريقت قرار دارد و پيامدهاى آن منحصر در يك يا چند زمينه نيست. اما در اين نبشتار فقط به برخى از پيامدهاى اجتماعى آن قيام با بركت، و نيز آثارى كه خود منشأ بركات ديگرى بوده است، اشاره گرديد. مثلا، احياى ارزش هاى اسلامى و انسانى خود منبعى است از پيامدهاى اجتماعى و انسانى و يا احياى امر به معروف و نهى از منكر خود پيامدى است كه منشأ تحولاتى عظيم در جامعه انسانى مى باشد.

                        برخى از پيامدهاى اجتماعى، خود موضوعى مستقل است كه پرداختن بدان ها مجال ديگرى مى طلبد. به عنوان نمونه، ترقّى شيعه، خود پيامدى است از آن نهضت; چه اين كه اگر تشيع همواره مكتبى بالنده و پرهيجان بوده و هر روز بيش از گذشته پوياتر مى شود، به بركت قيام خونين كربلاست. هرچند "آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه على(عليه السلام)معروف شدند، همان زمان حيات پيامبراكرم بايد دانست."49 اولين اسمى كه در زمان رسول خدا پيدا شد، شيعه بود كه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با اين اسم مشهور شدند50. اما پيش از واقعه عاشورا، شيعيان پراكنده بودند و از انسجام كافى برخوردار نبودند و اين انسجام و بالندگى شيعه را بايد مرهون نهضت سيدالشهدا دانست. پرفسور براوون در اين زمينه مى گويد: «گروه شيعه يا طرفداران على(عليه السلام)به قدر كافى هيجان و از خود گذشتگى نداشتند، اما پس از رخداد عاشورا كار دگرگون شد، تذكار زمين كربلا كه به خون فرزند پيامبر آغشته بود و يادآورى عطش سخت وى و پيكرهاى نزديكانش كه در اطراف او روى زمين ريخته بودند كافى بود كه عواطف سست ترين مردم را به هيجان درآورد و روح ها را غمگين كند، چنان كه نسبت به رنج و خطر حتى مرگ بى اعتنا شوند.»51

                        تزلزل دولت اموى و مهر ختام بر حاكميت بنى اميه، از پيامدهاى اجتماعى ديگر واقعه كربلا بود. چنانچه مرحوم مجلسى مى فرمايد: اركان حكومت اموى متزلزل نشد مگر پس از عاشورا. طبيعى است اگر حسين(عليه السلام) كوتاه مى آمد و قيام نمى كرد، نتيجه اى جز تقويت حكومت امويان نداشت و حق و باطل بر مردم مشتبه مى شد و پس از چندى دين نابود و آثار هدايت مندرس مى شد.52 اين حقيقت به حدى روشن است كه حتى يزيد نيز به آن اعتراف كرده و مى گويد: با كشته شدن حسين(عليه السلام) مسلمانان دشمن من شده و كينه ام را به دل گرفته اند. مردم كه كشته شدن حسين را به دست من گناهى عظيم مى دانند، همه، از نيكوكار گرفته تا بدكار، نسبت به من كينه مىورزند.

                        به هر حال، هدف از اين تحقيق، بررسى برخى آثار اجتماعى بود كه خود منشأ اثر يا آثار اجتماعى، اخلاقى و... مى باشند. بديهى است كه اگر آثار مذكور امروزه مورد غفلت قرار گيرد و يا كمرنگ شود، جامعه اسلامى و انسانى، دچار مشكلات و معضلات اخلاقى و انسانى و... خواهد شد كه اين خود ضايعه اى است بزر
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #102
                          قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)




                          اين واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شكست ناپذيرى آمده، آن گاه به تناسب ريشه و از باب توسعه در به كارگيرى معانى ديگر، به مفهوم عزيز، ارجمند، ناياب، توانا، و حتى تعصب، خودبزرگ پندارى در برابر حق و حق ناپذيرى نيز به كار رفته است.


                          مفهوم «عزّت» در فرهنگ واژه شناسان

                          واژه «عزّت» و بزرگمنشى در فرهنگ واژهشناسان به معنى عزيز، دوست داشتنى، گرامى، نيرومند، بى نظير[1]، كمياب، ناياب،[2] ارجمند، ارجدار، سخت، گران و دشوار، انجام ناشدنى، غيرقابل نفوذ و شكستناپذير آمده،[3] و نيز وصف و حالتى است كه اگر در دنياى وجود انسان راه يافت و فرد، جامعه و تشكيلاتى حقيقت عزّبه آن گوهر گرانبها و زندگي ساز آراسته گرديد، آن حالت اجازه مقهور شدن و تن سپردن به ذلّت و فرومايگى را به او نمي دهد، و وى را در برابر مشكلات، موانع رشد، دشواري هاى طاقت فرسا، دشمنان ددمنش، فراز و نشيبهاى تند و سخت و انواع وسوسه ها و دمدمه هاى ويرانگر و لغزاننده، شكستناپذير و بيمه مي سازد.
                          اصل اين واژه و مفهوم آن از ريشه «عَزاز» (زمين سخت و نفوذناپذير) گرفته شده; به همين جهت هنگامى كه گفته مي شود: «اَرْضٌ عَزازٌ»; منظور زمين سخت و نفوذناپذير است، و آن گاه كه گفته مي شود: «تَعَزَّزَ اللَّحْمُ» منظور اين است كه: «گوشت، در بازار به گونهاى كمياب و يا ناياب شده است، كه نمي توان به آن دست يافت».[4]
                          با اين بيان شايد بتوان گفت كه اين واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شكست ناپذيرى آمده، آن گاه به تناسب ريشه و از باب توسعه در به كارگيرى معانى ديگر، به مفهوم عزيز، ارجمند، ناياب، توانا، و حتى تعصب، خودبزرگ پندارى در برابر حق و حق ناپذيرى نيز به كار رفته است.

                          قرآن و كاربرد اين واژه

                          در آيات قرآن نيز واژه «عزّت» و مشتقات آن در اين معانى و مفاهيم به كار رفته است:
                          1ـ عزيز و ارجمند، در برابر ذليل و بي ارج و بها:
                          (فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ)[5]
                          «پس هنگامى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان اى عزيز! ... .»[6]
                          2ـ سرفراز و پرصلابت، دربرابر فروتن و نرمخو:
                          (يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يِاْتِى اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ اَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ اَعِزَّة عَلَى الْكافِرينَ)[7]
                          «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هر كس از شما از دين و آيين خويش برگردد به خدا زيانى نمي رساند، چرا كه به زودى خدا گروهى را خواهد آورد كه آنان را دوست مي دارد و آنان نيز او را دوست مي دارند; با مردم با ايمان و قانونگرا فروتن و نرمخو هستند، و بر كفرگرايان و قانون ستيزان پرصلابت و سرفراز.»
                          3ـ نيرومندتر و پرتوانتر، در برابر ناتوانتر و زبونتر:
                          (اَنَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً)[8]
                          «دارايى من از تو افزونتر است و از نظر شمار نفرات نيز از تو پرتوانترم.»
                          4ـ غالب و چيره، در برابر مغلوب و شكست پذير:
                          (إِنَّ هَذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ)[9]
                          «اين برادر من است. او نود و نه عدد ميش دارد، و من تنها يك ميش دارم، امّا او مي گويد: آن را هم به من واگذار كن; و در سخنورى بر من چيره شده است.»
                          5ـ شكوه و شكست ناپذيرى:
                          (اَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً)[10]
                          «... آيا اينان به راستى سرافرازى و پيروزمندى را نزد حقناپذيران مي جويند؟! اين پندارى بى اساس است! چرا كه پيروزمندى و سرافرازى يكسره از آن خدا و نزد اوست.»
                          6ـ سخت و دشوار:
                          (لَقَدْ جآءَكُم رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ ...)[11]
                          «بي ترديد براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او گران است شما در رنج و دشوارى بيفتيد ... .»
                          7ـ عزيزتر و ارجمندتر:
                          (قالَ يا قَوْمِ اَرَهْطى اَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِّنَ اللّهِ ...)[12]
                          «هان اى قوم من! عشيره كوچك من بر شما از خدا عزيزتر است كه فرمان او را پشت سر خويش افكنده و او را از ياد بردهايد؟»
                          8ـ تعصب و سركشى و حق ناپذيرى:
                          (بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى عِزَّة وَ شِقاق)[13]
                          «آنان كه كفر ورزيدند در سركشى و ستيزه اند.»
                          با اين بيان، واژه «عزّت» به تناسب مفهوم اصلي اش ـ كه سختى و نفوذ ناپذيرى است ـ گاه در سركشى و حق ناپذيرى نيز به كار رفته است، كه در اين صورت، به بيان «راغب» با اين واژه، گاه ستايش مي گردد و گاه نكوهش.

                          عزت و آزادگى
                          واژه «عزّت» در فرهنگ قرآن و عترت به مفهوم اوج گرفتن به مرحله توانمندى معنوى و اخلاقى و عظمت روح و توسعه شخصيت و آراستگى به مهر و مدارا و صلابت و شكست ناپذيرى روان در برابر باطل و بيداد آمده است.
                          اين قدرت شگرف و شكست ناپذير، در مرحله نخست از ژرفاى جان انسانِ خودساخته سرچشمه مي گيرد و پس از سربرآوردن از رويشگاه خويش، به تدريج در كران تا كران انديشه و عقيده، زبان و قلم، دست و ديده، گفتار و كردار و برنامه ها و هدف*ها و روش زندگى او تجلى مي يابد و آن گاه به او عظمت و شكوه و معنويت و مهر و مدارا و شكست ناپذيرى مي بخشد.
                          كسى كه به اين ويژگى انسانى و معنوى آراسته شود، از سويى به راستى تجسم اخلاص وپاكى، حقگرايى و حقپذيرى، فروتنى و بردبارى، صلحجويى و مدارا در ابعاد گوناگون زندگى مي شود و در همان حال خود را فراتر از برده منشى و دنباله روى، فراتر از بافتن و شنيدن چاپلوسي ها و ستايش هاى چندش آور و لقب هاى پوشالى و پرطمطراق، فراتر از فرمانبرداري هاى چاكرمنشانه و اهانت آميز مي خواهد.
                          به مرحل هاى اوج مي گيرد و خود را عزيز مي دارد كه نه در برابر زر و زور، نفوذ مى پذيرد و نه در برابر نيرنگ و فريب; نه بيداد و ناروا را تحمل و نه آن را به ديگران تحميل مى كند و نه مي تواند نظاره گر اسارت مردمى در چنگال اين آفت هاى عزّت كش و ذلّت بار باشد و دم فرو بندد.
                          آرى، حقيقت عزّت و آزادگى پذيرش مديريت خِرَد و وجدان بر جان و جامعه و رعايت مقررات و حقوق مردم است، نه انبوهى شعر و شعار بدون عمل و فرصت سوز.
                          اميرمؤمنان عزّت و آزادگى واقعى را تواضع و فروتنى در برابر حق و عدالت مي نگرد:
                          «اَلْعِزُّ اَنْ تذِّلَ لِلْحَقِّ اِذا لَزِمَكَ.»[14]
                          امام صادق(عليه السلام) فرمودند:
                          «شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِيامُهُ بِاللَّيلِ وَ عِزُّهُ كَفُّ الأذْى عَنِ النّاسِ.»[15]
                          «شرف انسان در شب زندهدارى اوست و كرامت و آزادگي اش در عدالت و دست نگاه داشتن از آزار مردم و رعايت حقوق آنان.»
                          «اَلصِّدقُ عِزٌّ وَ الْجَهْلُ ذُلٌّ.»[16]
                          «آراستگى به راستى و درستى، عزّت و آزادگى است و جهالت و نادرستى، ذلّت و خفت است.»
                          «حُسْنُ خُلْقِ الْمُؤْمِنِ مِنَ التَّواضُعِ، وَ عِزُّهُ تَرْكُ الْقِيلِ وَ الْقـالِ.»[17]
                          «منش شايسته انسان با ايمان از تواضع و فروتنى اوست و عزّت و آزادگى او، در وانهادن جنجال و هياهو و زبان و سياست خشونتبار است.»
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #103

                            قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى نهضت امام حسين(عليه السلام)
                            گذشت كه «عزّت» به مفهوم توانايى، شكستناپذيرى، استقلال، پيروزى، استوارى، ريشهدارى، سلطهناپذيرى و عدم تحميل سلطه در ميدانهاى مادى و معنوى و رعايت كرامت خود و ديگران است، و در برابر آن، وابستگى، دنبالهروى، تزلزل، بي ريشگى، ذلّت، حقارت، پستى، زبونى، زورمدارى، خودكامگى، از خودبيگانگى، فرومايگى و خودباختگى قرار دارد. آن، از ويژگي هاى انسان مترقى و جامعه باز، شايسته سالار، قانونمدار، مطلوب و راستين اسلامى است، و اين يكى، خصلت فرد و نشان جامعه شركپذير، شخصپرست، استبدادزده و ستمپذير است.
                            ... و حسين(عليه السلام) بزرگآموزگار اين ويژگى پرجاذبه انسانى و اخلاقى و درخشانترين سمبل اين راه افتخارانگيز است. يكى از هدفهاى بلند نهضت عزّتطلبانه عاشورا، نفى ذلّت و ذلّتپذيرى از سيما و منش فرد و جامعه در بند استبداد اموى، آن گاه عزّتآموزى و عزّتطلبى و نشان دادن راه آزادمنشى و آزادگى مطلوب قرآن وپيامبر و بهادادن به كرامت و حقوق انسان در عصرها ونسلهاست، واز اين زاويه است كه مي توان جلوه هاى عزّت وآزادگى مورد نظر قرآن را در نهضت حسين(عليه السلام)ويا نُمودهاى عزّت وآزادمنشى عاشورا را در آينه قرآن به نظاره نشست.
                            هنگامى كه به زندگى پر افتخار پيشواى آزادى و نهضت آزادي خواهانه عاشورايش مي نگريم، به روشنى در مي يابيم كه آن نمونه درخشان عزّت و شكستناپذيرى قرآن، در حركت فكرى و فرهنگى و ذلّتزداى خويش در تدارك آفرينش عزّت و شكوه براى جامعه و در انديشه افشاندن بذر سربلندى و سرفرازى در مزرعه خزانزده روزگار خويش و آن گاه شكوفا و بارور ساختن و به گلنشاندن آنهاست.
                            آن حضرت موجبات واقعىِ عزّت و آزادگى را در رنگ و نژاد، زبان و لغت، حسب و نسب، قبيله و عشيره، عامل جغرافيايى و رفاه مادّى، تشكيلات حزبى و وابستگى به قطبهاى زور و تزوير، موقعيت سياسى و اجتماعى و مذهبى و... نمي نگرد، بلكه به سان قرآن، موجبات عزّت را در بينش و آگاهى ژرف، در ايمان و عشق و رابطه خالصانه و دوستانه با سرچشمه عزّتها، در اطاعت و فرمانبردارى از او و در توكّل و اعتماد بر او مي نگرد،[18] و اين يكى از ويژگي ها و ابعاد نهضت استبداد ستيز و آرمانخواهانه آن حضرت است.
                            اينك اين شما و اين هم نمودهاى عزّت و و آزادگى مورد نظر قرآن در موضعگيرى و عملكرد ترجمان عزّت و آزادگى:

                            1ـ مقاومت منطقى و شكست ناپذير در برابر بيعت خواهى زورمدارانه
                            دوران تيره و تار بنيانگذار سلسله پرفريب و بيدادپيشه اُموى، با مرگ معاويه به پايان رسيد، وفرزند مغرورش يزيد نامهاى به فرماندار مدينه نوشت كه از مردم آن سامان، به ويژه از حسين(عليه السلام)براى او ـ به عنوان پيشواى اسلام ـ بيعت بگيرد! در آن نامه دستور داد كه: اگر او از بيعت سرباز زد، بي درنگ گردنش را بزن و سرش را به سوى من گسيل دار; «اِنْ أَبى عَليْكَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَّى بِرَأْسِهِ.»[19]
                            فرماندار، پيشواى آزادى را به فرماندارى دعوت كرد و از او خاست تا با يزيد به عنوان رهبر امّت بيعت كند، امّا حسين(عليه السلام) با منطق و مدارا روشنگرى فرمود كه: به كف گرفتن قدرت ملّى و امكانات جامعه بانهانكارى و بدون حضور مردم نشايد، از اين رو بيعت خواستن ـ آن هم از انسانى همانند من ـ بايد شفاف و در حضور مردم انجام پذيرد، نه نهانى و در پشت درهاى بسته; بر اين باور هنگامى كه مردم را براى بيعت فراخواندى، مرا نيز دعوت نما تا ديدگاه خويش را در حضور همگان اعلام دارم; «أيُّهَا الْأَميرُ، إِنَّ الْبَيْعَةَ لاتَكُونُ سِرّاً، وَلكِنْ إِذا دَعَوْتَ النّاسَ غَداً فَادْعُنا مَعَهُمْ.»
                            «مروان» ـ كه از مهره هاى كهنهكار رژيم اموى بود و خود عنصرى تجاوزكار و نيرنگباز، و در آن نشست حضور داشت ـ رو به فرماندار كرد كه: سخن او را نپذير، و اگر دست بيعت نمي دهد گردنش را بزن! حسين(عليه السلام) از آتشافروزى مروان خشمگين شد و ضمن نكوهش سبك زورمدارانه او[20]، رو به فرماندار كرد، و با شهامت و صداقتى وصفناپذير، در ترسيم موضع عزّت آفرين و آزادمنشانهاش، خود را فرزند وحى و آموزگار قرآن و ذلتناپذير وصف نمود و فرمود:
                            «أيُّهَا الْأَميرُ! إِنّا أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَمُخُتَلَفُ الْمَلائِكَةِ، وَبِنا فَتَحَ اللّهُ، وَبِنا خَتَمَ اللّهُ، وَ يَزيدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الُخَمْرِ، قاتِلُ النَّفُسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ لَيْسَ لَهُ هذِهِ الُمَنْزِلَةِ، وَ مِثْلى لايُبايِعُ بِمِثْلِهِ ... .»[21]
                            «هان اى امير! تو نيك مي دانى كه ما، خاندان پيامبر و گنجينه رسالت هستيم; خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان و جايگاه فرود قرآن و رحمت خداست. خدا، اسلام را به وسيله خاندان ما آغاز كرد و سرانجام نيز به وسيله ما جهانگستر خواهد ساخت; امّا يزيد در منش و روش، عنصرى است گناهپيشه، مي گسار، خونريز، برده و ذليل هواى دل، كه بي هيچ پروايى به جنايت و بيداد دست مىزند و مرز مقررات خدا را مي شكند و خود را به زشتى و گناه آلوده مي سازد; از اين رو فردى چون من با اين ريشه و تبار پرافتخار و خاندان درخشان و سبك ومنش عادلانه و بشردوستانه، با عنصر خودكامه و تبهكارى چون يزيد ـ كه مديريت دنياى وجود خود را به كششهاى حيوانى سپرده است ـ دست بيعت نخواهد داد.»
                            بامداد همان شب، آن حضرت براى آگاهى از روند رخدادها بيرون آمد و بر سر راه خويش، «مروان» را ديد. او با زبان تطميع و تهديد از او بيعت خواست، اما پيشواى آزادى با تلاوت آيهاى از قرآن، به ترسيم جلوه ديگرى از ذلّتناپذيرى و مبارزه مسالمتآميز و عادلانه خويش با قدرت فاسد و استبدادپيشه پرداخت و فرمود:
                            «اِنّا للهِِ وَإنّا إليه راجعونَ، وَعَلَى الإِسلامِ السَّلامِ إِذْ قَدْ بُليَت الاُمَّةُ بِراع مِثْلَ يَزيد، وَلَقدْ سَمِعتُ جَدّي رَسولَ الله يَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبي سُفيان ... .»[22]
                            «آن گاه كه عنصر آلودهاى به سان يزيد، با آن منش زشت و ظالمانه، زمام امور جامعه را به كف گيرد و مردم به زمامدارى چون او گرفتار آيند، بايد فاتحه اسلام و رشد جامعه را خواند. سپس افزود: من از نياى گران قدرم پيامبر شنيدم كه مي فرمود: مديريت و زمامدارى جامعه بر خاندان ننگين ابوسفيان، به دليل تاريكانديشى ومنش ذلّتبار و بردهساز آنها حرام است... .»
                            مروان از استبدادستيزى و آزادي خواهى و بزرگمنشى آن حضرت سخت در خشم شد، واز او جدا گرديد.

                            2ـ طلوع تازه نماد عزّت و آزادگى
                            در ديدار ديگرى، «مروان» كوشيد تا با سلاح ترغيب و تهديد ـ كه دو وسيله تجربه شده و اثرگزار استبداد براى شكستن بسيارى از اراده ها و مقاومتهاست ـ او را به سكوت و سازش وادار ساخته و از او به سود يزيد بيعت گيرد، كه آن خداوندگار عزّت و شكستناپذيرى، تطميع و تهديد او را به هيچ انگاشت و بامنطق و شكيبى استوار و كوهآسا فرمود:
                            «اِلَيْكَ عَنِّى فَاِنَّكَ رِجْسٌ، اَنَا مِنْ اَهْلِ بَيْتِ الطَّهارَةِ الَّذِينَ اَنْزَلَ ا للّهُ فِيْهِم عَلى رَسُولِهِ: اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً.»[23]
                            «هان اى مروان! از من دور شو كه تو در انديشه و منش، عنصرى ناپاك هستى، و من از خاندانى هستم كه خدا در وصف پاكى انديشه ومنش آن،اين آيه را فرو فرستاد كه: هان اى خاندان پيامبر! خدا مي خواهد هر گونه پليدى را از شما بزدايد و شما را آنگونه كه مي بايد پاك و پاكيزه سازد.»[24]
                            اين گونه آن سمبل عزّت و آزادگى، در نخستين گامها از نهضت ذلّت ستيز و آزادي خواهانه و آزادپرورش، از سويى از كتاب عزّت و سرفرازى الهام مي گيرد و با رژيم ستم و تحقير رو به رو مي شود، و از دگر سو با بينش و منش محبوب و ماندگارش، به صورت نمونه درخشان عزّت و نُماد آزادگى قرآن در چشمانداز عزّتخواهان طلوعى تازه مىآغازد.

                            3ـ هجرت تاريخ ساز
                            آن حضرت پس از افشاندن بذر ستمستيزى و شكستناپذيرى بر مزرعه دلها در مدينه، در ادامه كار، آماده حركت به سوى خانه خدا مي شود و به هجرتى ديگر دست مىزند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسى گام به آن سفر تاريخى و آن هجرت دادجويانه مي نهد و با همان واژه ها و جمله ها و نيايشى كه آن پيامبر آزادى و نجات بر لب زمزمه مي نمود:
                            (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ)[25]
                            «پس موسى هراسان و نگران از آن جا بيرون رفت، در حالى كه نيايشگرانه مي گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بيدادگران نجاتبخش!»[26]
                            بدين گونه نشان داد، همان سان كه موسى به خاطر يارى ستمديدگان و براى زدودن استبداد سياهكار فرعون و آثار خفتآور آن، چشم از آسايش و آرامش مىپوشد و آماده به جان خريدن رنج و آوارگى مي شود، او نيز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموى و زدودن آثار بردهساز و ذليلپرور آن، از خانه و حرم پيامبر چشم مىپوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه مي شود، تا روح عزّت و آزادگى و همّت و بالندگى را در كالبد سرد جامعه بدمد و خون عدالتخواهى و شكستناپذيرى را در رگهاى آن مردم بلازده و تحقيرشده تزريق كند، و به عصرها و نسلها نيز درس آزادي خواهى و عزّتطلبى مورد نظر قرآن و پيامبر را بياموزد. با اين بيان همان سان كه موسى و مسيح و محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نُماد آزادگى و شكوه قرآن هستند، حسين(عليه السلام)نيز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازى در آينه كتاب خدا مي گردد.

                            4ـ هدف آزادمنشانه با وسيله و راه و روش درست
                            آن نمونه درخشان عزّت و آزادگى پس از تصميم به هجرت تاريخساز خويش، نه از بي راه ه، كه از شاهراهى كه مدينه را به مكه پيوند مي داد، حركت كرد. پارهاى از نيكانديشان ـ كه از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پيشنهاد كردند كه: اى كاش از اين شاهراه نمي رفتيد; چرا كه خطر تعقيب دشمن شما را تهديد مي كند; «لَوْ تَنَكَّبْتَ الطَّريقَ الْاَعْظَمَ»; امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذيرفت و فرمود:
                            «لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتى يَقْضِىَاللّهُ مـا هُوَ قـاض.»[27]
                            «نه، به خدا سوگند من شاهراه را رها نمي كنم و به راه هاى كوهستانى و بي راه هها پناه نمي برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نايل آيم.»
                            بدينسان تفاوت ژرف بينش و منش آن نُماد سرفرازى و شكوه با ديگر مخالفان استبداد در اين مرحله آشكار مي گردد; چرا كه:
                            يك: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموى، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور مي يابد، در حالى كه مخالفانى چون «عبداللّه بن زبير» نه.
                            دو: او با صراحت و حكمت موضع عزّتخواهانه و ذلّتناپذير خويش را در مركز قدرت استبداد اعلام مي دارد و ماهيت زورمدارانه و منحط حكومت، شيوه فريبكارانه و شرك آلود مديريت و بى لياقتى و فرومايگى حاكمان را مشخص مي سازد، اما ديگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرماندارى را نشان مي دهند و نه موضع خود را بيان مي كنند، بلكه شبانه ومخفيانه و از بي راه ه مي گريزند.
                            سه: آن نُماد عزّت و آزادگى نمىپسندد كه مبارزه منطقى و خردمندانه و قانوني اش با اداره جامعه به سبك بسته و استبدادى، ذرّهاى رنگ و بوى مخالفت ياغيان و فراريان را بگيرد، به همين جهت از شاهراه مي رود و بر آن است تا در برابر ديدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفريناش به گوشها برسد; و بدين وسيله روح مبارزه با باطل و نفى تحميل خفّت و ذلّت را در مردم مي دمد، در حالى كه ديگر منتقدان و مخالفان از بي راه ه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر مي گزينند.
                            چهار: آن حضرت نشان مي دهد كه هدف مقدس و آزادمنشانه را بايد با وسايل عزّتمندانه ودرست جست، نه از هر بي راه ه و روش ناپسند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #104

                              پنج: او بر خدا اعتماد مي كند و سوگند ياد مي كند كه شاهراه را رها نمي كند و به راه هاى كوهستانى و بي راه هها پناه نمي برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پيش آورد; چرا كه در اوج ايمان و عرفان و يقين است.
                              شش: او حقپذيرى و عزّتخواهى و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فريب حاكم به آنان اجازه سنجش و مقايسه و آزادى گزينش دهد ـ باور دارد; چرا كه به منطق پرجاذبه و منش مترقى و انسانى خويش ايمان دارد و يقين دارد كه اگر آزادى انديشه و بيان و رأى و انتخاب مردم به رسميت شناخته شود، اين گام بلند، بهترين تضمين براى سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملى و دينى مردم به فرهيختگان و برترينهاست و هرچه اين حق ابتدايى وانسانى مردم، به هر بهانه و محملى پايمال گردد، زمينه نهانكارى و فساد و بيداد بيشتر فراهم مي شود.


                              5ـ هدفمندتر و شكست ناپذيرتر از موسى
                              حسين(عليه السلام) هنگامى كه به آستانه حرم خدا رسيد، به تلاوت هدفمند اين آيه الهامبخش پرداخت كه:
                              (وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ)[28]
                              «هنگامى كه موسى به سوى شهر مدين روى نهاد، گفت: اميد كه پروردگارم مرا به راه راست راه نمايد.»[29]
                              بدينسان آن حضرت با تلاوت اين آيه، روشنگرى كرد كه:
                              يك: همان گونه كه هجرت موسى از شهر و ديار خويش، هدفمند و حكيمانه بود، هجرت او نيز چنان است.
                              موسى براى باز آوردن عزّت و آزادگى مردم خويش و رهايى آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگى به سر زمين ديگر مىزند، آن خداوندگار عزّت و آزادگى نيز براى نجات و آزادى امّت پيامبر از تحقير و تحميل استبداد اموى.
                              دو: نهضت افتخارآفرين و عزّتساز او، به سان بعثت و حركت آزاديخواهانه موسى است، ودر برابر او رژيم و تشكيلاتى است كه در محتوا و روش مديريت و پايمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونى است و رهآوردش نيز چيزى جز خشونت و بردهپرورى و پايمال ساختن حرمت وكرامت انسانها نيست، گرچه در قالب مذهب سالارى و به نام خدا و به بهانه جانشينى پيامبر، به آن فجايع دهشتناك دست مي يازد.[30]

                              6ـ كسى كه هرگز تن به ذلّت نداد
                              «عُمر» فرزند رشيد اميرمؤمنان آورده است كه: وقتى برادرم حسين(عليه السلام) در مدينه از بيعت با استبداد سرباز زد و دليرانه در برابر تهديد و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفياب شدم و ضمن يادآورى روايتى از برادر و پدرم، گفتم: فدايت گردم! كاش مي شد با اين گروه بيدادپيشه و خشونتكيش بيعت مي كردى!
                              او در پاسخ فرمود: من از فرجام پرشكوه كار خويش آگاهم، امّا به خداى سوگند كه هرگز تن به خوارى نخواهم داد و با خودكامگى و استبداد سياه در پايمال ساختن حقوق و آزادى مردم وشكستن مقررات خدا كنار نخواهم آمد ...
                              «وَاللّهِ لا اُعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى أَبَداً... .»[31]
                              اين گونه باز هم از روح شكستناپذير و پرشكوهى خبرداد كه در اوج عزّت و آزادگى است، وتحميل ذلّت و حقارت بر او ناممكن است.

                              7ـ احياى شيوه آزادمنشانه پيامبر
                              حسين(عليه السلام) نهضت فكرى و آزادي خواهانه خود را، نهضت دعوت به كتاب عزّت آفرين خدا واحياى منش آزادي بخش پيامبر مهر و عدل اعلام مي دارد، و به مردم بصره نوشت:
                              «وَ اَنَا اَدْعُوكُمْ اِلى كِتابِاللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ، فَاِنَّ السُنَّةَ قَدْ اُميتَتْ وَ الْبِدْعَةَ قَدْ اُحْيَيتْ... .»[32]
                              «من اينك شما را به كتاب پرشكوه خدا و سيره آزادمنشانه پيامبر عزّت و سرفرازى فرامى خوانم; چرا كه جامعه و مردم ما در شرايطى است كه ديگر عمل به مقررات عادلانه قرآن و رعايت روش مترقى پيامبر، يكسره از ميان رفته و جاى آن را شيوه هاى استبدادى گرفته است ... .»
                              همچنين در پاسخ نامه هاى مردم كوفه از جمله نوشت:
                              « فَلَعُمْري مَا الإمامُ إلاّ الحاكِمُ بِالْكِتابِ، القائِمُ بِالْقِسْط، الدّائِنُ بِدينِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذلِكَ للهِ.»[33]
                              «به جان خودم سوگند! پيشواى راستين مردم، تنها آن كسى است كه بر اساس مقررات قرآن، مديريت و داورى كند; عدل و داد را به راستى برپاى دارد، به آيين حق و عدالت عمل كند، و هماره در انديشه به دستآوردن خشنودى خدا، به سبكى خداپسندانه زندگى كند.»

                              8ـ خورشيدى فراراه مردم ظلمت زده
                              امام حسين(عليه السلام) 27 رجب سال 60 ق از حرم پيامبر به سوى خانه خدا حركت كرد، و روز سوم شعبان وارد مكّه شد، و 125 روز را در آن جا به عبادت و مبارزه با ديو استبداد و روحيه ذلّتپذير جامعه گذراند.
                              او در مكّه ديدارهاى بسيارى با مردم به جان آمده و با چهره هاى مبارز و مخالف استبداد داشت.
                              روزى «ابن عباس» و «ابن زبير» به ديدار او آمدند، و از او خواستند تا از هجرت به سوى عراق خوددارى ورزد و در كنار خانه خدابماند. اما او در برابر پيشنهاد آنان فرمود:
                              «اين دستور را، در حقيقت پيامبر به من داده است; چرا كه خشنودى خدا و پيامبر و صلاح امّت در ستمناپذيرى است.»[34]
                              پس از آن دو، «عبد اللّه بن عمر» شرفياب شد، و از آن حضرت خواست تا با سركردگان استبداد به گونهاى كنار آيد، و بدين وسيله او را از مبارزه بر حذر داشت; امّا حسين(عليه السلام) در پاسخ او به سرگذشت درسآموز جامعه هاى ظلمپذير و نظامهاى استبدادى پيشين و فرجام عبرتآموز آنها و ايستادگى خيرخواهانه و شجاعانه پيامبران در برابر آنان توجه داد و فرمود:
                              «يا أَبا عَبْدِالرَحْمان! أَما عَلِمْتَ أنَّ مِنْ هَوانِ الدنيا عَلَى اللهِ تَعالى أَنَّ رَأْسَ يَحْيى بِنْ زَكَريّا اُهْدى إلى بَغِي من بَغايا بني إسرائيل؟!... اِتَّقِ اللهَ يا أَبا عَبْدِالرحمان! وَلا تَدَعْ نُصْرَتي.»[35]
                              «آيا ندانستهاى كه از خوارى و بىمقدارى دنيا در پيشگاه خداست كه سرِ بريده «يحيى» را به خاطر ستمستيزى و ذلّتناپذيري اش به دربار زشتكردارى از بني اسرائيل به ارمغان بردند؟... و با اين وصف خدا در كيفر آنان شتاب نورزيد، بلكه مهلت هم داد تا شايد به خود آيند و جبران تباهي ها كنند; امّا هنگامى كه به خود نيامدند و در اصلاحناپذيرى پافشارى كردند، با شدت و قدرت، گريبان آنان را گرفت و به عذابى سخت گرفتارشان ساخت! اينك كه چنين است پرواى خدا را پيشهساز واز خشم او بترس و از يارى و همراهى ما در مبارزه مسالمتآميز و خيرخواهانه با بلاى تاريكانديشى و استبداد ـ براى نجات دين و آزادى و آفرينش عزّت وسرفرازى براى اين مردم دربند ـ دست بر مدار.»
                              بدين سان آن نُماد عزّت و آزادگى انسان، به سان پيامآوران خدا كه در ظلمت متراكم و در ميان نوميدى و يأس مطلق و در شرايطى كه يك ستاره هم در آسمان بشر سوسو نمىزد، برقآسا درخشيدند، در آن فضاى رعب و وحشت كه دانشمندان و عالمان جامعه نيز به جاى احساس مسؤوليت و روشنگرى و دميدن روح عزّت و آزادگى و مقاومت در جامعه و برافروختن مشعل مبارزه با استبداد و اختناق،[36] برخى تن به ذلّت و تحقير سپرده و سكوت پيشه ساخته، برخى سر بر آستان استبدادگران ساييده و چهره كريه آنان را با تحريف آيات و روايات بزك مي كردند و برخى نيز از سرخيرخواهى پيشنهاد سكوت و سازش مي دادند، به ناگاه به سان برقى درخشيد و همانند خورشيدى فراراه مردم در بند به نورافشانى پرداخت و خروشيد كه:
                              «هان اى مردم! من براى شما در مبارزه با اين شرايط بردهساز و ذليلپرور، نمونه والگو هستم، از چه ايستادهايد و ذلّت و تحقير را مىپذيريد؟ به پا خيزيد.»
                              «... وَ لَكُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ.»[37]

                              9ـ اصلاح جامعه و نظامآن از روابط زورمدارانه و حقيرپرور
                              پيشواى آزادى، نهضت خود را نهضت اصلاحطلبانه عنوان داد و روشنگرى فرمود كه در انديشه اصلاح تمام عيار جامعه و حكومت از راه فكر و فرهنگ و آگاهي بخشى و عزّت آفرينى و مسالمت است.
                              او در انديشه اصلاح انديشه و منش مردم تحقير شده، سركوب گرديده و در بند خشونت وبيداد حاكم بود، و مي خواست به آنان بفهماند كه آنان انسان و داراى حقوق و كرامت و عزّت هستند و بايد بر سرنوشت خويش حاكم، و با صاحبان زر و زور داراى حقوق و آزادى و فرصتها وامكانات برابر باشند، و خدا و قرآن و پيامبرِ عزّت آفرين او اجازه نمي دهند كه آنان ذلّت و تحقير وسركوب و بهرهورى ابزارى از دين را به هيچ بهانهاى بپذيرند.
                              از سوى ديگر، آن ترجمان شكوه و سرفرازى بر آن بود تا مديريت و حكومت را ـ كه عنوان خلافت و اسلام را يدك مى كشيد، اما در ماهيت و روش اداره جامعه و شرايط حاكمان و مديران و رفتار بامردم، به استبداد و اختناقى دهشتناك درغلتيده بود ـ اصلاح ساختارى كند و آن را به انديشه امانت و امانتدارى از سوى خدا و مردم، بر آمدن قدرت بر اساس مقررات خدا و با خواست و رضايت مردم، نظارتپذيرى و نقدطلبى و محاسبهجويى و قانونگرايى و بشردوستى ـ كه سبك و روش پيامبر و اميرمؤمنان بود ـ بر گرداند و با اين اصلاح اساسى و معمارى اجتماعى و مهندسى سياسى، روح عزّت و آزادگى را در مردم بدمد و شكستناپذيرى و شكوه از دست رفته را به جامعه باز گرداند.
                              او در وصيتنامه روشنگرش اين آرزو و آرمان را اين گونه به قلم آورد و به برادرش سپرد تا براى عصرها و نسلها روشنگر راه باشد، كه نمي توان از حسين(عليه السلام) و آزادگى و استبدادستيزى او دم زد، امّا در سياست و مديريت به سبك نظارتناپذير و نهانكارانه و استبدادى و خشونتبار يزيد پافشارى كرد و خوارى و اختناق را بر مردم تحميل و سايه هراس و وحشت را بر آگاهان و آزادي خواهان حاكم كرد:
                              «وَإنّي لَمْ أَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً، وَإنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ في اُمَّةِ جَدّي; اُريدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْروفِ وَأَنْهى عَنِ المُنْكَرِ، وَأَسيرُ بِسيرَةِ جَدّي وَأَبي.»[38]
                              «من نه به انگيزه خودبزرگبينى و حقناپذيرى بيرون مي روم، و نه طغيانگرى وآشوبطلبى; نه براى افشاندن بذر تباهى حركت مي كنم، و نه به منظور ظلم; بلكه تنها انگيزهام، سامان دادن حركت فكرى و فرهنگى و جنبش اصلاحى و انسانى و خيرخواهانه و مسالمتآميز براى اصلاح امور جامعه و اُمّت نياى گرانقدرم پيامبر است. من مي خواهم حكومت را به حق و عدالت دعوت كنم و از شيوه هاى ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبك و سيره مترقى و سرشار از عدل و داد نياى گرانقدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبك رفتار كنم.»
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #105

                                10ـ پافشارى دليرانه بر شايستهسالارى و بيعت و انتخاب آزاد
                                به هنگام تصميم پيشواى آزادى براى حركت به سوى عراق، «محمّد حنفيه» به حضور آن حضرت شرفياب گرديد و از خشونت مرزنشناس رژيم حاكم سخن گفت و از او تقاضا كرد كه جان گرامى خويش را بيشتر به خطر نيفكند، امّا آن نُماد آزادگى و جوانمردى ضمن احترام به پيشنهاد خيرخواهانه او، جلوه ديگرى از صلابت و شكستناپذيرى را در تاريخ آفريد و فرمود:
                                «يـا اَخى! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِى الدُّنْيا مَلجَأٌ وَ لا مَأوى لَمـا بـايَعْتُ يَزيدَ بْنَ مُعاوِية.»[39]
                                «برادر عزيز! اگر در كران تا كران گيتى پناهگاه و نقطه امنى برايم پيدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگى و امنيت مرا پايمال سازد، باز هم با استبداد بيعت نخواهم كرد.»

                                11ـ نفى امان ها و امان نامه ها
                                هنگامى كه تصميم گرفت تا از كنار خانه خدا به سوى عراق حركت كند، شمارى از چهره هاى مخالف استبداد، يكى پس از ديگرى به حضورش شرفياب شده، و از او تقاضا كردند كه از رفتن منصرف شود. جالب است كه همه آنان، قيام انسانى و عزّتخواهانه او را براى جامعه، حياتى و سرنوشت ساز مي نگريستند، امّا با خيرخواهى و دور انديشى، دليل مخالفت خود با آن نهضت روشنگر و تاريخساز را تزلزل و نا استوارى و بى وفايى مردم كوفه از يك سو، و نقدناپذيرى و خشونت بى مهار حكومت از سوى ديگر عنوان مي كردند.
                                آنان به ظاهر درست هم مي ديدند; چراكه استبداد اموى فراتر از يك ده ه سلطه مطلقه و سياه خويش بر مردم، به ويژه دوستان آل على(عليه السلام)، به گونهاى دهشتناك آزادي خواهان را گردن زد، شكمها را سفره كرد، دانشمندان و روشنفكران را تنها براى دگرانديشى از نخلها آويزان كرد، و حقطلبان را زنده به گور ساخت و دخمه ها و دهليزهاى مرگ و بساط شكنجه هاى ددمنشانه را گسترش داد و نيز از عالمنمايان و روايتگران و قاضيان سوداگر و عمله هاى ظلم ودين و آيين مردم به صورت ابزارى بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگى و حق گويى وحقطلبى و نقد قدرت را در مردم نابود كند; به همين جهت بود كه آنان با رفتن «مسلم» به كوفه، هزار هزار دست بيعت به سفير عزّت و آزادى دادند، امّا با آمدن «عبيد» و اعلام حكومت نظامى وتشديد شرارت و خشونت، فرار را بر پايمردى و وفا ترجيح دادند; چرا كه به بيان «بشر بن غالب» ـ كه از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسين(عليه السلام) ديدگاه دقيق و هوشمندانه او را تصديق كرد ـ «دلها و قلبهاى مردم، خواهان حسين(عليه السلام) است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را مي جويد، امّا شمشيرها با استبداد اموى است!»; «خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَكَ وَالسُّيُوفَ مَعَ بَنى أُمَيَّةَ!»
                                امّا پرسش اساسى اين بود كه، پس بايد چه كسى اين شيوه ددمنشانه را ـ كه به نام دينِ خداى عزّتبخش و پيامبر عدالت بر مردم تحميل شده بود ـ شجاعانه و بيدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفى و انكار قرار داده و بانيان و عاملان بيدادپيشه و ابليسمنش آن را به باد نكوهش ونفرين بگيرد و معرفى كند، و آن گاه با روشنگرى و دهش فكرى و اخلاقى و عملى، روح عزّت و آزادگى و شجاعت را در كالبد مرده و ذلّتزده و دنبالهرو جامعه بدمد و به حكم قرآن با شيطان فريب و استبداد مبارزه كند؟[40]
                                به هر حال، از چهره هاى سرشناسى كه به پيشواى آزادى پيشنهاد انصراف از حركت به سوى عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طيّار وهمسر بانوى دانش وشهامت زينب(عليها السلام) بود. او پس از حركت كاروان آزادى، نامهاى از مكّه به حسين(عليه السلام) نوشت و به وسيله پسرانش به سوى آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت كه از خشونت عنان گسيخته استبداد بر جان او بيمناك است، چرا كه نهاد قدرت به گونهاى بى بنياد و سطحى است كه هيچ نقد و چون و چرا و خيرخواهى و دعوت به حق و هشدار از قانون شكنى را بر نمي تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترين شكل ممكن برخورد مي كند.
                                آن گاه بى درنگ با تلاش بسيار، از برخى سران استبداد، امان نامهاى براى بازگشت آن حضرت به مكّه گرفت و يكى از مهره هاى حكومت را نيز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد. اما پيشواى آزادى پاسخى قانع كننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعيد» استاندار و رياست مراسم حج ـ كه گويى خود سركرده تروريستهاى اعزامى يزيد براى ترور حسين(عليه السلام) بود ـ چنين نوشت:
                                «... وَقَدْ دَعوتَ اِلى الْإيمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّلة، فَخَيْرُ الأَمـانِ اَمـانُاللّه ... .»[41]
                                «... براى من اماننامه فرستادهاى و در آن، وعده نيكى و سازش و مسالمت دادهاى، امّا به باور من بهترين امان و اماننامه از آنِ خداست و كسى كه در زندگى اين جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهرهور نخواهد شد; به همين جهت از بارگاه او توفيق پروا و ترس از عظمت او را داريم تا در سراى آخرت به امنيت او نايل آييم ... .»
                                بدينسان جلوه زيباى ديگرى از عزّت و آزادگى در نهضت آزادي خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا كه آن نُماد كرامت انسان، جز به امان و اماننامه خدا از راه پرواپيشگى و آزادمنشى وعمل به مقررات او نينديشيد و جز از ذات بى همتاى او نهراسيد.

                                12ـ تنديس صراحت و صداقت
                                از جلوه هاى عزّت و آزادگى بى نظير حسين(عليه السلام) روش آزادمنشانه و تفكرانگيز او در يارگيرى براى نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.
                                رهبران حركتها و جنبشها، هماره مي كوشند تا با انواع وعده ها و شعر و شعارها وابزارهاى شرافتمندانه و ... سربازگيرى كنند و بر شمار طرفداران خويش بيفزايند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمي دهند، به ويژه در هنگامه خطر، يكى از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرايى و انقلابى مي فرستند، امّا شگفتا از پيشواى آزادى كه جز روشنگرى و دعوت و مردمدارى و بزرگمنشى كارى نكرد و نه تنها كسى از آشنا و بيگانه را به همراهى خويش در فشار مذهبى، اخلاقى، سياسى و نظامى قرار نداد كه بارها و بارها آنان را در گزينش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود: اگر بخواهند، مي توانند بروند و او مسؤوليت بيعت را نيز از دوش آنان بر مي دارد! براى نمونه:
                                يك: حضرت هنگام حركت به سوى عراق، چنين نوشت: از حسين بن على، به سوى «بني هاشم»; امّا بعد، به هوش باشيد كه هر يك از شما در اين برنامه اصلاحطلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گرديد...; «مَنْ لَحِقَ بِى مِنْكُمْ اُستُشْهِدَ ... .»
                                بدين وسيله بستگان و نزديكان را در همراهى يا نيامدن، آزاد گذاشت.
                                دو: هنگامى كه خبر شهادت سفير آن حضرت در راه عراق به وى رسيد، ضمن سخنانى صريح و شفاف فرمود: ياران راه! خبرى بسيار دردانگيز به ما رسيده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانى» و «عبداللّه». در كوفه، شرايط، دگرگونىِ نامطلوبى يافته ودوستداران ما ناخواسته از يارى ما گسستهاند، و اينك هر كدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوى ما هيچ مانع و اداى حقى بر عهده او نيست:
                                «... فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُم الإنصرافَ فَلْيَنْصَرِف، لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذمامٌ.»[42]
                                سه: شب عاشورا نيز با صراحت و صداقتى عجيب از فردا و فرجام كار، خبر داد و ضمن حقشناسى از ياران، با آزادمنشى شگفتى، مسؤوليت بيعت را از گردنها برداشت و از آنان خواست تا بروند:
                                «... و هذَا اللَّيلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْيَأْخُذْ كُلُّ رَجُل مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُل مِنْ اَهْلِ بَيْتى، وَ تَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّيلِ وَ ذَرُونى وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لايُريدُونَ غَيْرى ... .»
                                «واقعيت اين است كه من، نه يارانى پر مهرتر و بهتر از ياران خويش مي شناسم، و نه خاندانى برتر و شايستهكردارتر از خاندان سرفراز خويش سراغ دارم; خدا به همه شما پاداش نيك ارزانى دارد. راستى كه شما شايسته عمل كرديد و حق و عدالت را نيك يارى داديد و خوش درخشيديد! اينك شب فرارسيده، و تاريكى آن، همه جا سايه گسترده است; بر خيزيد و از اين پوشش مناسب بهره جوييد، و آن را مركبى راهوار سازيد، و هر كدام از شما، دست يكى از مردان خاندان مرا گرفته، و در اين سياهى شب به سوى شهر و ديار خويش برويد. از اين جا پراكنده گرديد، و مرا با اين بيدادگران تنها بگذاريد; چرا كه آنان تنها مرا مي خواهند و رأى و بيعت مرا; در پى من هستند، و نه ديگرى; با من سرِ كار زار دارند، و نه با كس ديگر; پس مرا تنها بگذاريد و برويد! و آن گاه بار ديگر همه را دعا كرد.»[43]
                                آيا نمونهاى از چنين صراحت و صداقت و جلوهاى از چنين آزادگى و شكست ناپذيرى را در ميان رهبران جنبشها و انقلابها مي توان سراغ گرفت؟!

                                13ـ قلب تپنده عزّت و آزادگى
                                او به راستى قلب تپنده آزادگى و شكستناپذيرى بود و به همين جهت هماره پيروز و سرفراز; چرا كه در انديشه ارزشها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذير و زودگذر، به همين دليل آنها را به بهاى اينها مبادله نكرد.
                                هنگامى كه راه او به سوى كوفه به فرماندهى «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودى، به او هشدار داده شد كه اگر پافشارى كند و آغازگر جنگ باشد، كشته خواهد شد، با قلبى هدفدار وشكستناپذير فرمود:
                                «لَيْسَ شأْنِى شأْنُ مَنْ يَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلى سَبِيلِ نِيلِ الْعِزِّ وَاِحْيَاءِ الْحَقِّ; لَيْسَ الْمَوتُ فِى سَبِيلِ الْعِزِّ اِلاّ حَياةً خالِدَةً، وَلَيسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذى لا حَياةَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَيْهاتَ، طـاشَ سَهْمُكَ، وَخابَ ظَنُّكَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِى لَأَكْبَرُ مِنْ ذلِكَ، وَ هِمَّتى لَأَعْلَى مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّيمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلى اَكْثَرَ مِنْ قَتْلِى؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِى سَبِيلِاللّهِ، وَلكِنَّكُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلى هَدْمِ مَجْدِى وَمَحْوِ عِزِّى وَ شَرَفِى، فَإذاً لا اُبـالِى بِالْقَتْلِ.»[44]
                                «من كسى نيستم كه از مرگ بهراسد و چنين چيزى هرگز در شأن من و نهضت آزادي خواهانه من نيست. راستى مرگ پرافتخار براى آفرينش عزّت و سربلندى و در راه زنده ساختن حق و عدالت چه قدر ناچيز و آسان است; چراكه مرگ در راه عزّت و سرفرازى جز زندگى جاودانه نيست و زندگى ذلّتبار نيز جز مرگ چيز ديگرى نيست. آيا مرا از مرگ مي ترسانى؟ راستى كه تيرت به خطا رفت و پندارت تباه گرديد; چرا كه من كسى نيستم كه از مرگ انتخابى و حكيمانه بهراسم. سبك و منش من پرشكوهتر و همت و مردانگي ام پر فرازتر از آن است كه از ترس مرگ، ذلّت و بيداد را بپذيرم! راستى آيا شما بر چيزى فراتر از كشتن جسم من توانايى داريد؟ درود خداى بر كشته شدن در راه او، اما بدانيد كه شما ناتوانتر از آن هستيد كه روح شكستناپذير و شرافت والاى مرا نابود سازيد، بنا بر اين چه باك از كشته شدن در راه عدالت وآزادگى.»
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...