Moharam

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #106

    14ـ منش شكوه بار
    آن حضرت به راستى نمونه عزّتخواهى و آزادمنشى است و با شهامتى وصفناپذير، مردم را به انديشه و منش زندگي ساز خويش فرامي خواند و با به هيچ انگاشتن شيوه هاى استبداد و اختناق، بر مبارزه با آن پاى مي فشارد و در سخن روشنگرش در قانونگريزى و آزادي ستيزى وكرامتشكنى مديريت بسته و استبدادى، به پيشقراولان سپاه آن، فرمودند:
    «... فَأَنَا الْحُسَينُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَهَ بِنْت رَسُولِا للّهِ نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِكُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِكُمْ وَ لَكُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[45]
    «هان اى مردم! اگر به پيمانى كه با من بستهايد وفادار بمانيد، به نيكبختى وسرفرازى اوج گرفتهايد; چرا كه من حسين هستم، فرزند فاطمه(عليها السلام) دخت سرفراز پيامبر و پسر على(عليه السلام). در راه عدالت و آزادى و آفرينش عزّت و شكوه براى جامعه استبدادزده و بلاديده، من با شما و پيشاپيش شما هستم و خاندانم به همراه خاندان شما، و براى شما در موضعگيرى و منش من الگو و سرمشق زيبا و پر جاذبهاى براى گزينش راه شايسته زندگى است.»

    15ـ من براى آفرينش عزّت دين و امّت سزاوارترم
    آن حضرت آموزگار راستين آزادى و آزادمنشى بود و براى بازگرداندن عزّت و كرامت پايمال شده امّت و زنده كردن هدفها و آرمانهاى دين خدا و نجات و رستگارى مردم دربند، به روشنگرى و مبارزه برخاست و خود در خطرها و آمادگى براى پرداخت هزينه گران نجات دين و جامعه از طاعون استبداد، از همه پيشگامتر بود; درست بر خلاف رهبران دنيا كه قدرت و امكانات و فرصتها و امتيازات و مديريت و آسايش را براى خود و خودي ها مي خواهند و رنج و دنبالهروى را براى ديگران.
    او در سخن و عملى جاودانه در ترسيم بخشى از انگيزه ها و هدفهاى نهضت عزتطلبانه خويش، به سپاه «حُرّ» چنين گفت:
    «اَيُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَاللّهِ قالَ: مَنْ رَأى سُلْطَاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناكِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللّهِ، يَعْمَلُ فِى عِبادِ اللّهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدوانِ فَلَمْ يُغَيِّر عَلَيْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل; كانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. اََلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطَانِ، وَ تَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ، وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفيىءِ، وَ اَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرةِ دِينِ اللّهِ، وَ اِعْزازِ شَرْعِهِ، وَالْجَهادِ فِى سَبِيلِهِ لِتَكُونَ كَلِمَةاللّهِ هِىَ الْعُلْيا ... .»[46]
    «هان اى مردم! پيامبر فرمود: هر كس پيشواى زورمدار و خودكامهاى را ببيند كه مقررات خدا را ناديده مي گيرد، مرزهاى آن را مي شكند، پيمان خدا را زير پا مي نهد و با روش مديريت و مردمدارى و قانونگرايى و معنويت من مخالفت مىورزد و به مردم ستم مي كند و حقوق و آزادى آنان را پايمال مي سازد، و آن گاه به نقد و نفى بيداد او بر نخيزد، بر خداست كه او را با همان استبدادپيشه در دوزخ همنشين سازد. هان! اينك بدانيد كه استبدادگران اموىمسلك فرمانبردارى شيطان را برگزيده و اطاعت خدا را كنار نهادهاند; تبهكارى را آشكار ساخته و مقررات خدا را تعطيل كرده و حقوق خدا و مردم را بر اساس هوا وهوس به انحصار خويش درآوردهاند، و من شايستهترين كسى هستم كه بايد براى يارى دين خدا و آفرينش عزّت آن و جهاد در راه حق و عدالت به منظور برترى آن بپا خيزم.»[47]

    16ـ هدف و روش آزادمنشانه با اقدام بهنگام
    پس از بسته شدن راه بر كاروان حسين(عليه السلام) به وسيله پيشقراولان سپاه استبداد، آن حضرت در ميان ياران راه به پا خاست، و پس از ستايش خدا و گرامي داشت پيامبر، اين گونه جلوه درخشان ديگرى از عزّت و سرفرازى را در برابر عصرها و نسلها به يادگار نهاد:
    «إنَّه قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإنَّ الدُّنيا قَدْ تَنَكَّرَتْ وَتَغَيَّرَتْ...اَلا تَرَوْنَ إلى الحقِّ لا يُعمَلُ بِه؟ وَإِلَى الباطِلِ لا يُتَناهى عَنهُ؟ لِيَرْغَب المُؤْمِنُ في لِقائِهِ مُحِقّاً، فَإنّي لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَياةَ مَعَ الظالِمينَ إلاّ بَرَماً.»[48]
    «هان اى ياران راه! حوادث و رخدادهايى بر ما فرود آمده است كه مي نگريد. اينك، روزگار ما دگرگونى ناپسندى يافته و ضمن روكردن زشتي ها و خودكامگي ها، زيبايي هاى انسانى از جامعه رخت بر بسته و نيكي ها پشت كرده و روند تاريخ در مسيرى نامطلوب در جريان است. از فضيلتها و كرامتها، جز اندكى، به سان قطره هايى كه به هنگام ريخته شدن آب در اطراف جام مىماند، بيشتر باقى نمانده، ومردم در يك زندگى ننگين و فاجعهبارى بسان يك مزرعه يا بوستان آفتزده گرفتار آمدهاند! آيا نمي بينيد به حقّ و عدالت عمل نمي كنند و از باطل و بيداد روى نمي گردانند؟ شايسته است كه مردم باايمان از چنين محيط زورمدارانه و شرايط بسته و ننگينى به ملاقات پروردگار خود بشتابند؟! من مرگ را ـ در چنين شرايطى ـ جز سعادت نمي بينم; و زندگى با اين ستمگران را ملالانگيز و جانفرسا مي دانم!»
    بدين سان، پيشواى آزادى در اين سخن جاودانه و موضعگيرى عزّت ساز خود، به دو اصل اساسى رهنمون گرديد:
    يك: نخست، هدف از شهادت راستين و آگاهانه را بيان فرمود، كه برپا داشتن حق وعدالت و سرنگون ساختن باطل و بيداد و دگرگون ساختن شيوه ها، سياستها، هدفها، آرمانها و اصلاح بنيادى جامعه در پرتو درايت و ژرفنگرى و قانونمدارى است، تا مردم به عزّت و آزادگى برسند و بر سرنوشت خود حاكم گردند.
    دو: افزون بر آن، هنگامه مناسب و اقدام به موقع و به جاى كار را نشان داد، و روشن ساخت كه هنگامه شهادت وقتى است كه حق و عدالت پايمال مي شود، و فريب و بيداد، بابستن راه هاى گفت و شنود منطقى و روزنه هاى خردورزى و اصلاحپذيرى، باقانون شكنى و خشونت، ميداندار مي شود; آرى، آنگاه است كه مرگ هدفدار براى توحيدگرايان آزاده و اصلاحگران فضيلت خواه، نيكبختى و زندگى با تبهكاران رنجآور است.

    17ـ اين نامه در خور پاسخ نيست
    پس از فرود حسين(عليه السلام) در كربلا و گزارش آن به وسيله «حُرّ» به «عبيد»، او نامهاى به اين مضمون براى پيشواى آزادى نوشت:
    «هان اى حسين! فرودت در كربلا به من گزارش شد، اميرمؤمنان! يزيد به من نوشته است كه سر بر بالش ننهم و سير نخورم تا تو را به ديدار خداى لطيف بفرستم، و يا به حكم من و او گردن نهى و دست تسليم بالا برى!»
    هنگامى كه نامه آن عنصر حقير و خودكامه به دست آن نُماد جاودانه درايت و آزادگى رسيد و آن را خواند، به دور افكند و فرمود:
    «لا أفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَروا مَرْضاة المخْلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ.»
    «گروهى كه خشنودى مخلوقى ناتوان را به بهاى ناخشنودى و خشم خداى توانا خريدند، رستگار و سربلند نخواهند شد.»
    نامه رسان جواب نامه را طلبيد، كه آن پيكره صلابت و عزّت فرمود:
    «مالَهُ عِندي جوابٌ، لاِنَّهُ قَدْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَةُ العَذابِ.»
    «اين نامه در خور پاسخ نيست; چرا كه بر نويسندهاش ـ به خاطر زورمدارى و قانون شكنى ـ عذاب خدا بايستهاست.»[49]

    18ـ من و پذيرش خوارى؟
    حسين(عليه السلام) روز عاشورا به پاخاست و در برابر سپاه اختناق، با رساترين نداى خويش به روشنگرى و خيرخواهى پرداخت و ريشه و تبار پر افتخار خود را برشمرد و دليل سياهكاري هاى آنان را پرسيد كه:
    «فَبِمَ تَستَحِلُّونَ دَمي وَ أَبي الذّائِدُ عَنِ الحَوْضِ غَداً يَذودُ عَنْهُ رِجالاً كَما يُذادُ البَعيرُ الصادِرُ عَنِ الْماءِ; وَ لِواءُ الحَمْدِ في يَدِ اَبى يَوْمَ القِيامَة؟»
    «پس چگونه و به كدامين جرم و به چه گناهى ريختن خون مرا روا مي شماريد؟ به چه مجوّزى براى كشتن من همدست و همداستان شدهايد؟ و چگونه با فرزندان اسلام وپيامبر اين گونه رفتار مي كنيد؟»
    ستون فقرات سپاه ساكت بود، امّا مهره هاى پليد آن، كه از افشاندهشدن بذر بيدارى وآزادگى بر دلها بر خود مىلرزيدند، به منظور شعلهور ساختن آتش جنگ تجاوزكارانه و دميدن بر كوره تعصب و دنبالهروى، فرياد كشيدند:
    «قَدْ عَلِمْنا ذلِكَ كُلَّه، وَنَحْنُ غَيْرُ تارِكيكَ حَتّى تَذوقَ المَوْتَ عَطَشاً!»[50]
    «همه آنچه را كه گفتى مي دانيم، امّا تو را رها نخواهيم ساخت، تا يا دست بيعت به امير امّت بدهى و يا از تشنگى جان به جانآفرين تسليم دارى!»
    اين جا بود كه آن نُماد عزّت حق و حقطلبان تاريخ خروشيد:
    «لا وَ ا للّهِ لا إُعْطِيْهِم بِيَدِى اِعْطـاءَ الذَّليلِ وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ، عِبادَا للّهِ! وَ اِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّكُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ[51] وَ اَعُوذُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّر لَا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ.»[52]
    «نه! به خداى سوگند نه دست ذلّت به دست استبدادگران خواهم نهاد و نه به سان بردگان و بردهصفتان ترسو از ميدان عزّت و افتخار خواهم گريخت; بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه مي برم از اين كه سنگبارانم كنيد. و من از شرارت هر حق ناپذيرى ـ كه به روز حساب ايمان نمىآورد و به خاطر هواى دل خويش به هر فريب وزشتى دست مي يازد ـ به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مي برم.»[53]
    راستى تمسك به اين آيات ـ كه منطق موسى و توحيدگراى آل فرعون است ـ اتفاقى است يا حكيمانه و هدفدار و حساب شده، كدام يك؟
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #107

      19ـ درخشان ترين جلوه شكوه و شكست ناپذيرى
      پس از پافشارى سپاه استبداد بر ادامه جنگ و جنون، آن حضرت بر مركب پيامبر نشست و در برابر آنان قرار گرفت. پيش از هرچيز آنان را به سكوت و شنيدن سخنانش فراخواند و آن جا را به دانشگاه آگاهى و آزادگى تبديل ساخت و با شيواترين و رساترين و حماسي ترين بيان به روشنگرى پرداخت:
      «تَبَّاً لَكُمْ أَيَّتُها الجَماعَةُ! وَ تَرْحاً، حِينَ اسْتَصْرَخْتُمُونا وآلِهين فأصْرَخْناكُمْ مُوجِفينَ، سَلَلْتُمْ عَلَينا سَيْفاً فِي أَيْماِنكُمْ، وَحَشَشْتُمْ عَلَيْنا ناراًَاِقْتَدَحْناها عَلى عَدوِّنا وَ عَدوِّكُم، أصْبحْتُم أوْلِياءَ ِلأَعْدائِكُمْ عَلى أوليائِكُمْ، ويَداً عَلَيْهِم، بِغَيرِ عَدْل أفْشَوْهُ فيكم، ولا أَمَل أصْبحَ لَكُمْ فيهِم ... .»
      «هان اى گروه دنبالهرو! مرگتان باد و ذلّت و اندوه قرينتان. آيا شما پس از اينكه با شور و شوق فراوان دست يارىطلبى به روى ما گشوديد، آنگاه كه ما به دادخواهى شما پاسخ مثبت داده و بي درنگ و با احساس انسانى به سوى شما شتافته و به ياريتان برخاستيم، اينك شمشيرهاى آختهاى را ـ كه براى دفاع از برنامه هاى آزادي خواهانه ما به دست گرفته بوديد ـ ضدّ ما به كار گرفتيد؟ آيا كمر به كشتن ما بستيد، و آتش ستمسوزى را كه ما بر ضدّ دشمنان خشونتكيش و سياهكار مشتركمان برافروخته بوديم، بر ضدّ ما شعلهور ساختيد؟! در نتيجه به حمايت دشمنانتان، و به زيان دوستان و پيشوايانتان برخاستيد؟ آن هم بىآن كه اين دشمن خيرهسر، عدل و دادى در جامعه شما حاكم ساخته باشد و بىآن كه هيچ اميد به آينده بهتر يا نيكى و شايستگى برايتان در انديشه و عملكرد آنان به چشم بخورد؟ واى بر شما! آيا شما سزاوار بلا نيستيد؟ كه از ما روى برتافته و از يارى ما ـ كه براى عدالت و آزادى به پاخاسته و از مرزهاى دين خدا و حقوق و امنيت پايمال شده عصرها و نسلها دفاع مي كنيم ـ سر باز زديد و با واپسگراترين و ستمكارترينهاى روزگار همراه شديد؟ آيا نيك انديشيدهايد كه چه مي خواهيد و چرا با ما سر جنگ داريد؟»
      يكى از فرماندهان سپاه استبداد گفت:
      «اَنْزِلْ عَلى حُكْمِ بَنِى عَمِّك!»
      «دستور امير اين است كه بايد به فرمان حكومت گردن گزارى و به مشروعيت آن رأى دهى، و گر نه تو را رها نخواهيم ساخت!»
      آن قلّه پرفراز و تسخيرناپذير فرزانگى و كرامت، هنگامى كه در برابر منطق و درايت و خيرخواهى و مهر و مسالمت و مداراى خويش، باز هم آن پاسخ زورمدارانه را شنيد، شيرآسا خروشيد:
      «ألا وَ إِنَّ الدَعيَّ بْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَينِ: بَينَ السِّلَّةِ والذِّلَّةِ، وَ هَيْهاتَ منَّا الذِّلَّةِ، يَأبَى اللهُ لنا ذلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ، و طَهُرتْ، وَ أُنُوفٌ حَميَّةٌ، وَ نفوسٌ أبيَّةٌ مِنْ اَنْ نُؤثِرَ طاعةَ اللِئآمِ على مصارعِ الكِرامِ. ألا و إنّي زاحِفٌ بِهذهِ الأُسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ العَدَدِ، وَ خِذلانِ النّاصْرِ.»[54]
      «هان اى عصرها و نسلها! به هوش كه اين فرومايه فرزند فرومايه، اينك مرا ميان دو راه و دو انتخاب قرار داده است: بر سر دو راهىِ ذلّتپذيرى و تسليم خفّتبار در برابر فرومايگان و واپسگرايان حاكم، و يامرگ پرافتخار و باعزتّ و سرفرازى با پايبندى به آرمانها! و چه قدر دور است از ما كه خوارى را برگزينيم! خدا و پيامبرش وايمانآوردگان و روشنفكران و دامانهاى پاك و رگ و ريشه هاى پاكيزه و مغزهاى روشنانديش و جانهاى ستمستيز و باشرافت نمىپذيرند كه ما فرمانبردارى فرومايگان و پايمالگران حقوق و امنيت و آزادى مردم را بر شهادتگاه رادمردان وآزادمنشان مقدّم بداريم! از اين رو به هوش باشيد كه من با همين خاندان و با اين يارانِ به شمار اندك و با وجود پشت به حقّ و عدالت نمودن پيمان شكنان، راه خويش را برگزيده و براى دفاع از حق، به يارى خدا مقاوم و شكستناپذير آمادهام.»
      اين سان اميد پوچ و شقاوتبار رژيم اموى را براى هميشه به باد داد، و نه تنها زورمدارى وتحميل ذلّت را نپذيرفت، كه مارك ننگ و خفّت را بر پيشانى همه استبدادگران قرون و اعصار نواخت و حسرت تسليم شدن و دست بيعت سپردن را بر دلهاى سياه و پليدشان نهاد و اين درس بزرگ را به همه آموخت كه در برابر شيفتگان قدرت چگونه بايد ايستاد و نَه گفت.
      گفتنى است كه آن نُماد عزّت و افتخار تاريخ بشر، روشن مي سازد كه به چند دليل تن به ذلّت و بيعت خواهى زورمدارانه نخواهد داد و مرگ باعزّت و آزادگى را برخواهد گزيد:
      يك: به دليل ايمان ژرف به خداى عزيز و عزّتبخش كه ذلّت پذيرى را بر بندگانش نمىپذيرد; همين گونه پيامبر و يكتاپرستان راستين;
      دو: افزون بر اين، آن خانه و خاندان پاك و آن خردها و جانهاى پرشرافت كه حسين(عليه السلام)در كنار آنان تربيت يافت و شكوفا شد، به او شير عزّت و آزادگى و بينش و منش شكستناپذيرى و عزّت دادهاند، نه ذلّتپذيرى و تحمل تحقير و زورمدارى; «يَأبَى اللهُ لنا ذلِكَ وَ رَسُولُهُ ... .»[55]
      آن گاه آن پيكره ايمان و اخلاص پس از هشدارى دلسوزانه، اين گونه و با اين آيات روشنگر سخنان گهربار خويش را پايان داد:
      (... فَأجْمِعُوا أمرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُم ثُمَّ لايَكُنْ اَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمًّ اقْضُوا اِلَىَّ وَ لاتُنْظِرونَ،[56] إِنّي تَوَكَّلتُ عَلَى اللهِ رَبّي وَ رَبِّكُمْ، ما مِنْ دابَّة إلاّ هُوَ آخِذٌ بناصِيَتِها إنَّ ربّي عَلى صِراط مُستقيم[57] ... وأنْتَ ربُّنا عليك توكّلنا وإليكَ أَنَبْنا وإليكَ المَصيرُ)[58]
      آيا تلاوت اين آيات كه بيانگر مبارزه نوح و هود و پدر توحيدگرايان و عزّت طلبان، ابراهيم در برابر سردمداران شرك و استبداد و حقارت است، نمايشگر اين حقيقت نيست كه عاشورا وپيشواى آزادى، نُماد فضيلت و آزادگى و شكستناپذيرى و عدالتخواهى همه پيامبران است وطرف مقابل، جرثومه و نماينده استبدادگران آزادي كش تاريخ بشر؟ و آيا اين نُمود عزّت وشكستناپذيرى قرآن در رويداد عاشورا و يا نُمود عزّت و شكست ناپذيرى عاشورا در قرآن نيست؟



      20ـ من شيوه استبدادى را براى اداره جامعه نخواهم پذيرفت
      ياران فداكار حسين(عليه السلام) بخشى از روز عاشورا را با سپاه استبداد به صورت تن به تن و يا گروهى مبارزه كرده و برخى سر بر بستر شهادت نهاده بودند، كه دشمن بر فشار خويش افزود، امّا آن حضرت حماسهاى ديگر آفريد و فرمود:
      «اشْتَدّ غَضَبُ اللهِ عَلَى اليَهودِ إذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً... وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْم اتّفَقَت كَلِمتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابنِ بِنْتِ نَبيِّهِمْ. أَما وَ اللّهِ لاأُجيبُهُمْ إِلى شىء مِمّا يُريدونَ حَتّى أَلْقَى اللّهَ وَ اَنَا مُخضَّبٌ بِدَمى.»[59]
      «خشم خدا بر يهود آنگاه شدّت يافت كه براى خداى يكتا فرزند تراشيدند، و بر اين پندار موهوم خويش پاى فشردند، و خشم خدا بر مسيحيان آنگاه سخت گرديد، كه به جاى توحيدگرايى، به سه گانهپرستى گرايش يافتند و ذات بى همتاى خدا را سومين خدا خواندند! و خشم خدا بر مجوسيان آنگاه شدّت گرفت كه به جاى خدا، خورشيد و ماه را پرستيدند، و خشم خدا بر اين استبدادگران تاريكانديش وخشونتطلب آنگاه سخت شد كه با ادعاى اسلامخواهى و نداى تكبير و تهليل بر ريختن خون پسر دخت سرفراز پيامبرشان همدست و همداستان شدند! هان! به هوش باشيد! به خداى سوگند من به ذرّهاى از خواسته هاى ظالمانه و زورگويانه آنان جواب مثبت نخواهم داد، و در برابر ستم، شكستناپذير و عزّتمند خواهم ايستاد تا در حالى كه در دفاع از حقوق مردم خويش به خون رنگين شده باشم به ديدار خدايم نايل آيم. آرى، به خداى سوگند استبداد و ذلّت را براى خود و مردم نخواهم پذيرفت.»

      21ـ شهادت گاه عزّت و آزادگى
      هنگامى كه دشمن ددمنش در پيكار نابرابر با آن تجسم آزادگى و پايمردى عاجز ماند و «شمر» به سركردگى گروهى ميان او و سراپردهاش جدايى افكند و سنگر گرفت تا اورا ناگزير به تسليم سازد، آن حضرت ندا در داد:
      «وَيْحَكُمْ يا شيعَةَ آلِ أبى سُفْيانَ! إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا أَحْراراً فى دُنْياكُمْ هذِهِ وَارْجِعُوا إِلى أَحْسابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ عَرَباً كَما تَزْعُمُونَ.»[60]
      «هان اى دنبالهروهاى دودمان بيدادپيشه ابوسفيان! اگر از دين و آيين بهرهاى نداريد و از محاسبه روز رستاخيز نمي ترسيد، پس در دنياى خويش اندكى آزادمرد باشيد; و اگر از آن هم بي بهرهايد، اگر خود را از امّت عرب مىپنداريد به ريشه و تبار خويش باز گرديد، و جوانمردى و غيرت عربى را پاس داريد.»
      بدينسان از شهادتگاه الهامبخش خويش، به گونهاى نداى آزادگى و نُمود شكستناپذيرى را طنين انداز و جلوهگر ساخت كه تاريك انديشترين و خشونت كيشترين مهره سپاه استبداد نيز ناگزير به پذيرش و تصديق آن گرديد.

      22ـ نداى آزادگى و شكست ناپذيرى از فراز نيزه ها
      حسين(عليه السلام) نه تنها در زندگى و نهضت و منطق و منش خويش تا لحظه شهادت نُماد شكستناپذيرى و ترجمان آزادى و در انديشه آفرينش عزّت و صلابت براى انسان و نفى ذلّت وحقارت در هر شكل و نام و فرمى بود، بلكه آن حضرت سرِ سرفرازش را نيز بر فراز نيزه ها و كاخ بيداد يزيد هماره و هميشه به همراه قرآن و آيات ستم ستيز آن، به چشمه سار جوشان عزّت وپرچم هماره در اهتزاز آزادگى و عزّتطلبى انسان تبديل ساخت و نشان داد كه با كشته شدنش، نهضت آزادي خواهانه او از جوشش و موج باز نمي ايستد و شهادتگاه و مزار عطر آگين و عاشورا واربعين و نام و ياد و خاطره هاى او نيز براى مردم شورانگيز و سازنده و براى ظالمان و خودكامگان و دشمنان آزادى و حقوق بشر هراسانگيز و خطرخيز است، چرا كه او با شاهكارى كه آفريد، ديگر يك فرد نيست تا با كشتن او چراغ راه مردم آزادي خواه خاموش شود; نه، بلكه آن حضرت راهى را گشود و حركتى را آغازيد و طرحى را افكند كه به يك جريان ماندگار و يك فرهنگ و مكتب آزادي خواهى و عزتطلبى براى بشر تبديل شد; به همين جهت هم استبدادگران قرون و اعصار از مزار او نيز مي هراسند و بارها براى ويران كردن و بي رونق ساختن و تحريف روح نهضت او و يا بهرهورى ابزارى از نام شورانگيز او، دست به تخريب و شقاوت مىزنند و يابراى آن نُماد شكوه وشكستناپذيرى، رقيب مي تراشند.
      راستى چرا سرِ سرفراز او بر فراز نى به تلاوت اين آيات پرداخت:[61]
      (اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَجَباً اِذْ اَوىَ الْفِتْيَةُ اِلىَ الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا اتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّيءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَداً)[62]
      «آيا چنين پنداشتى كه تنها "اصحاب كهف" و "رقيم" از نشانه هاى شگفتانگيز قدرت بي كران ما بودند؟ هنگامى را به ياد آور كه آن جوانانِ حقطلب و آزادي خواه به آن غار پناه بردند، و گفتند: پروردگارا، از سوى خود رحمت و بخشايشى به ما ارزانى دار، وبراى ما راه نجات و هدايتى در كارمان فراهم آور ... .»
      آيا تلاوت اين آيات، نشانگر اين حقيقت نيست كه رژيم اموى در پرده مذهب سالارى و ادعاى جانشينى پيامبر، چنان شرك و ظلم و كيش شخصيت و اختناقى را حاكم ساخته بود كه ديگر جايى براى آزادى و عدالت و سرفرازى و عزّت و طرفداران آنها نبود و آنان بايد به سان «اصحاب كهف» از خشونت و شرارت دژخيمان استبداد به كوه ها و دشتها و غارها پناه برند وطرحى ديگر براى نجات و آزادى بيفكنند؟
      راستى چرا آن سرِ سرفراز و موجانگيز در مركز قدرت و در كاخ استبداد، اين آيه را تلاوت كرد:
      (وَسَيَعْلَمُ الَّذِيْنَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَب يَنْقَلِبُونَ)[63]
      «كسانى كه ستم كردند به زودى خواهند دانست كه به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت.»
      آيا جز اين است كه به ستمستيزى نهضت خويش پاى مي فشارد و اميد مي دهد كه پيروزى از آنِ منش و روش آن ترجمان عزّت و آزادگى و رهروان راستين راه اوست؟
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #108

        بدينسان مي نگريم كه پيشواى آزادى از آغاز نهضت عزّتخواهانه و ستمستيزش تا روز عاشورا و پس از آن با سرِ سرفرازش به همراه كاروان اسيران آزادي بخش و ذلّت ستيز در كوفه وشام و تلاوت آيات قرآن به مناسبتهاى گوناگون، از سويى از روح شكستناپذير قرآن وفروفرستنده آن ـ كه سرچشمه عزّتها و قدرتهاست ـ يارى مي جويد و به او اعتماد مي كند و از دگرسو به همراه آن به سوى هدف بلند و آرمان خدايى خويش گام مي سپارد و با تمسك هماره به آن نشان مي دهد كه كار سِتُرگ او كه در حقيقت كارى قرآنى و نبوى و علوى است، از قرآن سرچشمه گرفته و گام به گام بر شاهراه آن پيش رفته، و تنها به هدف آفرينش و پياده كردن مقررات قرآن و تأمين حقوق و كرامت بندگان او انديشيده است.[64]


        درخشش هماره نهضت عاشورا
        دانشمندان در نگرش به راز صعود و سقوط جامعه ها، برترين و پايدارترين سرمايه جنبشها را احساس عزّت و شخصيت و استقلال انديشه و ابتكار عنوان مي كنند، و مي دانيم كه استبداد سياهكار اموى، گوهر كمياب احساس عزّت و آزادگى و شجاعت و ابتكار را در جامعه كشت و از آن مردم زنده و بالنده،[65] به تدريج گورستانى سرد و خاموش پديد آورد!
        كار ذلّتپذيرى و واپسگرايى و فقدان آزادى انديشه و بيان مردم، به جايى رسيد كه به هر انحصارگر و زورمدارى ـ كه خود را جانشين خدا و پيامبر عنوان مي داد و منتقد و مخالف خود را مارك كفر و ارتداد و خيانت مىزد ـ تسليم مي شدند و به خواست او، اطاعت از وى و عمالش را واجب، نقد او را حرام، و همكارى و وفاى به بيعت اورا لازم پنداشته و او را «اولوا الأمر» و صاحب اختيار مال و جان و ناموس و وطن و دين مردم مي خواندند!
        نهاد قدرت خود را فراتر از قانون مىپنداشت و هر آنچه را مي خواست، ديكته مي كرد ومردم در بند نه تنها دم بر نمىآوردند كه ناگزير، استقبال هم مي كردند و به تمام مظاهر خودسرى و زورگويى و اسارت و تحقير، آفرين هم مي گفتند.
        يكى از سرايندگان آن زمان در وصف سرطان مرگبار دنبالهروى و خفّتپذيرى جامعه از استبداد چنين مي سرايد:
        «فَإنْ تَأْتُوا بِرَمْلَة اَوْ بِهِنْد نُبايِعُها اَمِيْرةَ مُؤْمِنِينا!»
        «اگر از زنان و كنيزكان كاخ اموى، به سان "رمله" يا "هند" را هم نامزد رهبرى و خلافت كنند، ما مردم دربند از فرط ذلّتپذيرى و سركوب شدگى با آنان بيعت مي كنيم!»[66]
        * * *
        ... امّا نهضت شكستناپذير و زندگي ساز عاشورا به مردم ذلّتزده و تحقير شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشيد تا خود را انسان و صاحب حرمت و كرامت بنگرند، خود را به سان حاكمان و مديران جامعه داراى حقوق و آزادى و امنيت بخواهند، قدرت و حكومت را برخاسته از خواست خدا و نظارتپذير و تضمينگر حقوق مردم بطلبند، و به خود جسارت و شهامت انديشه و مقايسه و سنجش و گزينش و نفى آزادانه بدهند.
        كار سِتُرگ و عزّتآفرين حسين(عليه السلام) و عاشورا اين بود كه آن شخصيت عزّتخواه و آن منش آزادىطلب و آن روح و انديشه استقلالجوى پرورده قرآن و پيامبر را با روشنگرى فكرى و دهش عقيدتى و شورانگيزى و حماسه سازى و الگودهى عينى و عملى خود و خاندان و شاگردان و يارانش زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.
        «فَأَنَا الْحُسَينُ، نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِكُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِكُمْ وَ لَكُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[67]
        پس از نهضت عزّتساز عاشورا و رسيدن پيام شكست ناپذيرى و صلابت آن بر جاى جاى قلمرو اسلام و اثرگذارى معجزهآساى آن در زدايش نكبت و حقارت و ترس و ستمپذيرى، و دميده شدن روح شهامت و آزادگى در كالبد جامعه و تزريق خون شرف و كرامت در رگها، در وصف دگرگونى مطلوب و مترقى دلها و انديشه ها بر ضدّ استبداد و اختناق، همان شاعر آزادمنش، كه پيش از عاشورا از ذلّتپذيرى و حقارت مردم آن گونه در نهان مي ناليد، اين بار بلند و آشكارا چنين سرود:
        «حَشَيْنَا الْغَيْظَ حَتّى لَوْ شَرِبْنا دِماءَ بَنِى أُمِيَّه مـا رَوَيْنـا!»
        «گستره دلهاى ما به اندازهاى از خشم و كينه استبدادگران اموىمسلك انباشته است، كه اگر خون پليد آنان را هم بياشاميم سيراب نخواهيم شد!»[68]
        اگر پس از مبارزه آزادمنشانه امام حسين(عليه السلام) و شهادت انتخابى و حماسهساز او و خاندان و ياران عزّتمند و شكستناپذيرش مي بينيم به تدريج لبها گشوده و زبانها باز و چهره ها و استعدادها ظاهر شده و مردم منش مترقى و مردمنواز و عادلانه آل على(عليه السلام) را زندگي ساز و احياگر اسلام و قرآن وصف مي كنند و خود آنان را به عنوان سمبل آزادى و آزادگى و بشردوستى مي ستايند و تاعرش بالا مي برند و در برابر آن، استبداد و اختناق و خشونت و فساد اموى و مهره ها و دژخيمهاى پليد آن را به باد نفى و نكوهش و لعنت و نفرين مي گيرند و با شورشها و قيامهاى پياپى آنان را به دوزخ مي فرستند، همه اينها پرتوى از شعله عزّتآفرين و ذلّت ستيز عاشوراست.
        اگر در راه كربلا، سخن شورآفرين جوان دانشمند امام حسين(عليه السلام)، روح آزادمنشان را مي نوازد كه جان پدر! با اين موضع حقطلبانه، چه باك از مرگ پر عزّت و افتخار انگيز؟ «يا أَبَةِ إِذَنْ لا نُبالى بِالْمَوْتِ»[69] و روز عاشورا با اين بينش و منطق شكستناپذير، دليرانه در برابر بيداد قامت بر مي افرازد: به خداى سوگند نبايد اين فرومايه و فرزند فرومايه بر مردم ما حكم براند ... «وَاللّهِ لايَحْكُمُ فيْنَا اَبْنُ الَّدعِىّ ...»[70] و ديدگاه و منطق يادگار ارجمند امام مجتبى(عليه السلام) در پاسخ پرسش پيشواى آزادى از مرگ آزادمنشانه، سندِ شكوه و افتخار مي گردد كه از عسل مصفّا شيرينتر و دلنشينتر است; «اَحْلى مِن العَسَلِ!»[71] و اگر در آستانه عاشورا آن موضعگيرى بى همتاى سردار عاشورا و برادرانش را در برابر امان و اماننامه «شمر» مي نگريم كه دستهاى خيانتبارت بريده باد! و ننگ و نفرين بر اماننامهات اى دشمن خدا! آيا از ما مي خواهى كه برادر و سالارمان حسين(عليه السلام)، فرزند ارجمند فاطمه(عليها السلام) را رها سازيم و سر بر آستان لعنتشدگان بساييم و ننگ و عار فرمانبردارى آن خودكامگان انحصارگر و سياهكار را پذيرا شويم؟ «تَبَّت يَداكَ وَ لُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ أمانِكَ يا عَدُوَّ اللّهِ...»[72] همه اين جلوه هاى عزّت و صلابت و درايت، پرتوى از تابش روح ستم ستيز و عزّتآفرين حسين(عليه السلام) و عاشوراى او بر دلهاست.
        نيز اگر پس از بسته شدن راه بر كاروان حسين(عليه السلام)، و واكنش آن حضرت كه ضمن روشنگرى دليرانهاى فرمود: در چنين شرايط ظالمانهاى مرگ را جز سعادت نمي بيند; و زندگى با ستمگران خشونتكيش را ملالانگيز و جانفرسا مي داند! «فَإنّي لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَياةَ مَعَ الظالِمينَ إلاّ بَرَماً»، هر كدام از خاندان و يارانش در برابر سهمگينترين فشار و ددمنشى استبداد، ضمن پاسخهاى لبريز از صفا و وفا، يكصدا با صلابت و قوّت قلب به پا مي خيزند وپافشارى مي كنند كه: نه، حسين جان! تو را رها نخواهيم ساخت! زشت باد چهره زندگى پس از تو! «لا أَرانَا اللّهُ ذلِكَ اَبَداً... لا وَاللّهِ لانُفارِقُكَ أَبَداً حتى نَقيكَ بِأسيافِنا وَ نُقْتَلُ بَيْنَ يَديك ...»[73] اين موضع شكوهبار، پرتوى از تابش روح سِتُرگ حسين(عليه السلام) بر جانهاى حق طلب و ارواح كمالجوى آنان است.
        اگر در گرماگرم آن نهضت ذلّتستيز، شهامت و شكستناپذيرى سفير آزادى را مي نگريم كه در برابر اماننامه استبداد، نداى آزادگى سر مي دهد كه:
        «أقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً وَاِنْ رَايتُ المَوتَ شَيْئاً نُكْراً ... .»[74]
        «سوگند ياد كردهام كه جز به آزادي خواهى سر بر بستر شهادت نگذارم.»
        اگر ميزبان دليرش، «هانى» و نيز «قيس صيداوى»، آن نامهرسان درايتمند و شجاع و نيز زن آزادهاى چون «طوعه» را مي نگريم، كه خانه گلين خود را به سنگر آزادگى و پناهگاه «مسلم» تبديل مي سازد،[75] و اگر پس از روز سِتُرگ عاشورا و پس از طنينافكن شدن نداى آزادي خواهى حسين(عليه السلام)بر بام گيتى در آن روزگار وحشت و ترور، قيام شجاعانه «عبداللّه بن عفيفها» در مسجد و مجلس دژخيم كوفه و نداى عزّتخواهانه دختر آزاده او را مي نگريم; اگر صداى اعتراض زنان دگرانديش و مخالف استبداد، نظير زن «خولى» و «نوار» خواهر «كعب» ـ از فرماندهان سپاه استبداد ـ و همانندهاى او در خانه ها و كوچه ها ضدّ جنگ و جنون سرداران دين فروش اموى به گوش مي رسد و حتى درون خانه هايشان بر آنان ناامن مي شود، اگر نهضت شجاعانه توّابين، قيام دليرانه مختار، انقلاب مدينه، قيام «ابن زبير» در مكّه و شورش «نجده حنفى» در «يمامه» يكى پس از ديگرى زبانه مي كشد; اگر فرياد يحيي بن حكمها، زيد بن ارقمها، جوان حقجوى شامى، سفير آزادمنش رومى، عالم نوانديش مذهبى يهود در مجلس يزيد و خروش زنان و دختران بزرگ و آزاده مدينه، نظير «اُم سلمه»، زينب دختر آزاده عقيل و ديگر زنان و مردان استبدادستيز مدينه و جاى جاى قلمرو اسلام، به آسمان بر مي خيزد، همه و همه پرتوى از خورشيد ظلمتسوز و عزّتآفرين حسين(عليه السلام) و عاشوراى اوست.
        بالاتر از همه اينها، اگر امام سجّاد(عليه السلام)، زينب(عليها السلام)، فاطمه، اُمّكلثوم، سكينه، رقيه و ديگر خواهران و دختران دانشمند و عدالتخواه حسين(عليه السلام) توانستند با به دوش كشيدن داغ لاله ها، با فرصتسازى و مديريت و شجاعت خويش همه جا را به دانشگاه عزّت و آزادگى تبديل ساخته و از كنار شهادتگاه پيشواى آزادى تا دروازه كوفه، كاخ «عبيد»، منزلگاه هاى ميان كوفه و شام تا كاخ دمشق و خرابه شام و در هر كوى و برزن، رعدآسا و ظلمت سوز و شعلهافكن، شورى ديگر برپا كنند و شعورى تازه بر انگيزند و دنيا را پر صدا سازند، و حتى سراپرده اموى را نيز به اعتراض وشورش ضدّ استبداد برانگيزند، همه اينها از جلوه هاى عزّت و شكستناپذيرى عاشورا وثمره دميده شدن روح همّت و شهامت بر كالبدها و تزريق خون كرامت بر رگهاى مردم بلازده، ومساعد ساختن شرايط و فضابراى تنفس و روشنگرى و تحول مطلوب است.
        به راستى آيا مدينه، مكّه و كوفه، آن سه مركز بزرگ آن روز جهان اسلام، و شام ـ كه قلمرو استبداد اموى بود و نيروى تاريكانديش و خشن آن كه به سياهكاران اموى امكان آن فجايع را مي داد[76] ـ پيش از هجرت تاريخساز و مبارزه سِتُرگ و شهادت عزّت طلبانه حسين(عليه السلام)، به سان پس از آن بود؟
        آيا پيش از عاشورا و در آن فضاى پر اختناق و آكنده از تملق و بتسازى و ظالمپرورى ـ كه آگاهان و خيرخواهان جامعه دهانشان دوخته و قلمهايشان شكسته، و اوباش و سگهاى هار استبداد همه جا بى مهار و رها مىلوليدند ـ ممكن بود امام سجّاد آن خطبه روشنگر و رسواساز را در جهت نجات مردم و تزلزل اركان استبداد، در مكّه يا مدينه و كوفه ايراد كند؟
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #109

          آيا كسى مى توانست در تالار استاندارى كوفه و در برابر «عبيد»، آن دژخيم سياهرو و يا در كاخ يزيد بر سبك استبدادى حاكم و رايج اعتراض كند و آن را نقد نمايد؟
          اگر اين گونه بود، چرا كوفه، مكّه، مدينه، شام و ديگر شهرها پيش از عاشورا، در برابر آن فجايع دهشتناك خاموش و مرده بود؟ چرا نداى اعتراض و پايدارى و شهامت از هيچ جا بر نمي خاست و دعوت به حق و هشدار از بيداد و خشونت و ددمنشى و داغ و درفش و زنده به گور ساختن آزاديخواهان و دريدن حلقوم حقطلبان و بنياد و گسترش دخمه هاى مرگ و شكنجه و به يك كلام تبديل سيره و سيستم عادلانه و آزادمنشانه و بشردوستانه پيامبر و على(عليه السلام) به يك مذهب سالارى خشن و هراسانگيز و منحط و عقب مانده، جز از خاندان على(عليه السلام)و برخى رهروان راه آنان، از جايى شنيده نمي شد؟ و چرا پس از جاباز كردن پيام عاشورا در دلها بود كه نمايندگان مردم مدينه و برخى شهرهاى ديگر پس از ديدارى از شام و ملاقات با خليفه و شكايت از عمال خشونتكيش او، وقتى به شهرهاى خود باز گشتند، تازه فرياد اعتراضشان مردم را شوراند كه اى واى! ما از نزد رهبر و خليفه بيدادگر و پليدى مىآييم كه همه مقررات خدا را شكسته و حقوق مردم را پايمال مي سازد؟

          كار سترگ و معجزه آساى حسين(عليه السلام)
          نكته ظريفتر و باريكتر اين كه، چرا «زينب» با آن شكوه و شهامت و دريادلى، شب عاشورا با احساس خطر جدّى به جان پيشواى آزادى، آن گونه بىقرار مي شود،[77] امّا پس از عاشورا با اين وصف كه در بند اسارت است و زير برق شمشيرهاى دژخيمان سياهرو، با درايت وشهامتى وصفناپذير در پاسخ فريبكارى و دجّالگرى «عبيد»، پاسخ اهانت و تحريف او را مي دهد:
          «... إِنَّما يَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ يَكْذِب الفاجِرُ وَ هُوَ غَيرُنا.»
          «تنها انساننماهاى خودكامه و پليدكارند كه رسوا مي شوند و عناصر بدانديش وبدكردارند كه دروغ مي بافند، و فاسق و فاجر، ديگران هستند كه حقوق و آزادى وحق حاكميت مردم بر سرنوشت خويش را بازيچه مى سازند، نه ما خاندان رسالت كه هماره پرچمدار و مدافع و رعايتگر حقوق مردم هستيم.»
          در پاسخ پرسش فريبكارانه او كه گفت: «ديدى خدا با برادرت، حسين و خاندانت چه كرد؟»
          اين سان عارفانه و حماسهساز روشنگرى كرد:
          «ما رَأَيتُ إِلاّ جَميلا... فانْظُرْ لِمَن الْفَلَحُ يُومَئِذ، هَبَلَتكَ اُمُكَ يابنَ مَرجانَه!»
          «من جز نيكى و سرفرازى چيزى نديدم! خداى فرزانه از آنان، دفاعِ از حق و عدالت و حمايتِ از آزادى و حقوق پايمالشده مردم را خواسته بود، كه آنان فرمان حق را با جان پذيرا شدند، و در اين راه به سوى شهادتگاه پرافتخار خود شتافتند و با سرفرازى سر بر بستر شهادت نهادند، و به زودى خداى توانا تو و آنان را در دادگاهى گرد آورده و رويارويى آغاز خواهد شد و آنگاه خواهى ديد كه در برابر دادگاهى كه داورش خداست، رستگارى و پيروزى از آنِ كيست; آزادي خواهان و حقطلبان; يا بانيان اختناق و پاسداران ظلمت! مادرت در مرگت گريه كند! هان اى پسر مرجانه! چه مي گويى؟ تو مىپندارى پيروز شدهاى؟!»
          نيز با منطق و بيانى روشنگر و كوبنده در كاخ استبداد، شيرآسا بر يزيد مي خروشد:
          «فَكِد كَيْدكَ، وَاسْعَ سَعيَكَ، وَ ناصِبْ جُهدَكَ، فَوَ اللّهِ لا تَمحُوَنَّ ذِكرَنا، وَ لا تُميتُ وَحْيَنا، وَ لا تُدرِكُ اَمَدَنا، وَ لا تَرحَضُ عَنكَ عارَها، وَ هَل رَأيُكَ اِلاّ فَنَداً، وَ اَيّامُكَ اِلاّ عَدَداً، وَ جَمعُكَ اِلاّ بَدَداً ؟ يَومَ يُنادِى المُنادِ: اَلا لَعنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمينَ.»
          «تو اى يزيد! هر فريب و نيرنگى دارى ضد ما به كار گير، و هر اقدام و تلاشى كه مي توانى دريغ مدار و به آن دست بزن، امّا سوگند به خداىِ پيروزمند كه نخواهى توانست نام بلند و پرشكوه دودمان ما را از ميان بردارى و نه نورِ روشنگر وحى وفرهنگ خداپسندانه و انساندوستانه ما را خاموش سازى; و نه مي توانى به جلال وشكوه دست يابى و نه موفق خواهى شد تا لكه ننگ و عار اين ستم و بيدادى را كه به آن دست يازيدهاى از دامان و پيشانى خود و رژيم پوشالى و هراس انگيزت بشويى واز پرونده زندگى رسوايت بزدايى! آگاه باش كه رأى و ديدگاه تو سخت سست وبي اعتبار است و روزگار ميداندارى و فرصتِ تاخت و تازت بسيار اندك، و دار ودسته كفتارمنشات رو به پريشانى و پراكندگى است. دور نيست روزى كه نداگرى ندا سر دهد كه: هان اى مردم! به هوش باشيد كه لعنت و نفرين خدا بر گروه تاريكانديشان و دژخيمان بيداد پيشهاى است كه حقوق و آزادى انسانهارا پايمال مي سازند.»
          به جاى بى قرارى و گله از روزگار، با آرامشى شگرف به ستايش و سپاس خدا مى پردازد:
          «فَالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ، اَلَّذى خَتَم لاَِوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَ المَغفِرَةِ وَ لاِخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَ الرَّحمَةِ... وَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعمَ الوَكيلُ.»
          «باز هم خداى بي همتا را ستايش مي كنم كه آغاز كار ما را به نيكبختى و آمرزش، و فرجام كارمان را به شهادت پرافتخار و مهر و رحمت بي كران خويش رقم زد; و از بارگاه او مي خواهم كه پاداش شهيدان پاكباخته و عدالتخواه ما را كاملتر كند و بر اجر و مزدشان بيفزايد و ما را بازماندگان شايسته و حقشناس آنان سازد كه او پرمهرترين مهربانان است و ذات بي همتاى او ما را بسنده است و نيكو حمايتگر و كارسازى است.»
          در قالب پرسشى انديشاننده، عدل دروغين اموى مسلكها را به باد نكوهش مي گيرد و دليرانه از رهبرشان مىپرسد:
          «أَمِنَ العَدلِ يَابنَ الطُّلَقاءِ! تَخديرُكَ حَرايِرَكَ وَ اِمائَكَ، وَ سَوقُكَ بَناتَ رَسُولِ اللّهِسَبايا ... .»
          «هان اى زاده رهاشدگان! آيا اين از عدالت و دادگرى است كه تو زنان و كنيزكان خود را در امنيّت و آسايش، در پس پرده بنشانى و آنگاه دختران ارجمند و آزاده پيامبر را در بند اسارت و بيداد، به اين شهر و آن شهر بكشانى و در اين كوى و آن برزن بگردانى؟»
          امام سجّاد(عليه السلام) در برابر دژخيمى چون «عبيد» جلوهاى ديگرى از عزّت و آزادگى را رقم زد:
          «أَ بِالقَتلِ تُهَدِّدُنى يابنَ مَرجانَة! أَ ما عَلِمتَ أَنَّ الْقَتلَ لَنا عادَةٌ وَ كِرامَتُنا الشَّهادةُ!»
          «هان اى پسر مرجانه! آيا مرا از بستن و كشتن مي ترسانى؟ مگر هنوز نمي دانى كه شهادت در راه حق، شيوه دليرانه ماست و جان را در راه خدا و آزادى تقديمداشتن مايه سرفرازى و كرامت ما! ما را از چه مي ترسانى؟»
          يا در آن شرايط حساس و پرخطر با فرصتسازى شگرفى در مركز استبداد اموى رو به يزيد مي كند:
          «اُنْشِدُكَ اللّهَ يا يَزيدُ!ما ظَنُّكَ بِرَسُولِاللّهِ لَوْ رَآنا عَلى هذِهِ الصِّفَةِ.»
          «هان اى يزيد! تو را به خدا اگر پيامبر خدا ما را اينگونه در بند اسارت بنگرد، به پندار تو چه خواهد كرد؟»
          يا بر سر سخنور سوداگر او مي خروشد:
          «وَيلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبُ! اِشتَرَيتَ مَرضاةَ المَخلُوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ، فَتَبَوَّأ مَقْعَدَكَ مِنَ النّارِ.»
          «هان اى خطيب! واى بر تو! خشنودىِ خاطر آفريدگان نيازمند و ناتوان را به خشم خداى توانا خريدى! اينك جايگاه تو در آتش شعلهور دوزخ است، پس خود را براى آن جا آماده ساز!»
          آنگاه رو به يزيد مي كند:
          «يا يَزيدُ! إِئذَنْ لى حَتّى اَصعَدَ هذِهِ الاَعواد، فَاَتَكَلَّمَ بِكَلِمات لِلّهِ فِيهِنَّ رِضاً، وَ لِهؤُلاءِ الجُلَساءِ فِيهِنَّ اَجرٌ وَ ثَوابٌ.»
          «هان اى يزيد! به من امكان بده تا برفراز اين چوبها بروم و سخنان درست وشايستهاى بگويم كه هم خشنودى خدا و هدفمندى آفرينش در آنها باشد و هم اين مردم دربند، بهرهور شوند و به آگاهى و پاداشى پرشكوه برسند.»
          به باور ما همه اينها نمودها و جلوه هاى عزّت و شكستناپذيرى عاشورا و ثمره دميده شدن روح همّت و بزرگمنشى و شهامت بر كالبدها و تزريق خون كرامت بر رگهاى جامعه ومردم بلازده و مساعد ساختن شرايط براى درخشش زينب و زينالعابدين است.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #110

            جلوه هاى آزادگى و شكستناپذيرى عاشورا در نگاه دانشمندان
            نهضت عزّتآفرين عاشورا از آغاز تا انجام و تا هماره تاريخ، دانشگاه عزّت و صلابت وچشمهسار شكوه و آزادگى است، و در منطق و پيام، موضعگيرى و روشنگرى، ديدار و خطبه، سند و نامه و هر پيك و سفيرش گوهر كمياب عزّت و آزادگىِ مورد نظر قرآن و پيامبر و همه آزادمنشان ـ از هر مذهب و تاريخى ـ موج مىزند.
            اين دريافت، نه تنها دريافت و باور دوست و آشنا، بلكه هر پژوهشگر بى طرف و بيگانه وحتى مخالف نيز هست; براى نمونه:
            1ـ دانشمند نامدار اهل سنت «ابن ابى الحديد» در اين مورد نوشته است:
            «سالار پرشكوه شكستناپذيران روزگار و قهرمان كسانى كه در برابر ذلّت و تحقير سر فرود نياورده، و به عصرها و نسلها درس جوانمردى و شرافت و مرگ پر افتخار را زير سايه شمشيرهاى آخته داد، و آن را بر سازش با بيداد و فريب برگزيد، پدر يكتاپرستان گيتى حسين(عليه السلام)، فرزند رشيد على(عليه السلام) است. استبدادگران اموى به آن شخصيت تسخيرناپذير و يارانش امان دادند، امّا او بدان دليل كه نمي خواست در برابر ذلّت و بيداد سر خم كند، و نيز بيم آن داشت كه اگر با پذيرش اماننامه كشته هم نشود، ذلّت بر او و ديگر آزادمنشان رهرو راهش از سوى «عبيد» و ديگر خودكامگان سياهكار و حقير تحميل گردد، مرگ پر عزّت و افتخار را بر زندگى ذليلانه برگزيد.»
            2ـ شاعر دانشمند «ابونصر سعدى» از سرايندگان نامدار قرن چهارم در وصف آزادگى و عزّتمندى حسين(عليه السلام) از جمله چنين مي سرايد:
            الْحسينُ الَّذِى رَأى الْمَوتَ فِى الْعِزِّ *** حَياةً وَالْعِيشَ فِى الُّذلِ قَتْلاً ...[78]
            «حسين(عليه السلام) همان كسى است كه مرگ با عزّت و آزادگى را زندگى حقيقى مي نگريست و زندگى باذلّت و حقارت را مرگ.»
            3ـ از «مصعب بن زبير» آوردهاند كه وقتى «سكينه» دخت آزاده حسين(عليه السلام) و همسر ارجمند خويش را اندوهزده ديد، گفت:
            «لَمْ يَبْقِ اَبُوكِ لِابْنِ حُرّة عُذْراً.»[79]
            «پدرت حسين(عليه السلام) ديگر براى هيچ آزادمنش و آزاديخواهى عُذر سكوت و سازش با استبداد و ذلّت را باقى نگذاشته است!»
            4ـ نيز پس از فروپاشى ياران و همراهانش هنگامى كه ديد ديگر يار و ياورى ندارد، به خواندن اين شعر حماسى پرداخت:
            فإِنَّ الْأُلى بِالطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمِ *** تَأَسَّوا فَسَنُّوا لِلْكِرامِ التّأَسِّيا[80]
            «آن پيشتازان راه آزادى و عدالت كه در كرانه هاى فرات در برابر استبداد و تحميل سرفرود نياوردند، براى همه صاحبان عزّت و شرف، نمونه و الگوى جاودانهاى به يادگار نهادند و به صورت آموزگار و مقتداى شكستناپذير براى همه آزادمنشان جلوه كردند.»
            5ـ سراينده و دانشمند بزرگ «شيخ كاظم ارزى» كه روزى با تعمق در جلوه ها و نُمودهاى عزّت و آزادگى عاشورا دگرگون شده بود، شعرى سرود كه يك بند آن اين گونه است:
            قَدْ غَيَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ كُلَّ جـارِحَة
            اِلاّ الْمَكارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِيَرِ ...
            «نيزه هاى بيداد استبدادِ عنانگسيخته و بى مهار توانست همه اندام و اعضاى پيكر آن آزادمنشان عدالتخواه را دگرگون سازد; امّا اراده شكستناپذير و منش بزرگوارانه و مترقى و همّت والاى آنان را هر گز نتوانست تغيير دهد!»
            هنوز سراينده اين شعر، آن را براى كسى نخوانده بود كه يكى از آشنايان او در عالم رؤيا ريحانه سرفراز پيامبر فاطمه(عليها السلام) را ديد كه آن حضرت به او فرمود: برو و اين سروده را از «شيخ كاظم ارزى» بگير!
            او از خواب بيدار شد و شگفتزده راه خانه شاعر را در پيش گرفت و با اين كه با او ميانه خوبى نداشت به در خانهاش آمد و گفت: هان اى دوست عزيز!خوب بشنو ببين تو اين شعر را سرودهاى؟
            قَدْ غَيَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ كُلَّ جـارِحَة
            ِلاّ الْمَكارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِيَرِ ...
            او غرق در حيرت شد و پاسخ داد آرى! امّا هنوز آن را براى كسى نخواندهام، تو را به خدا بگو تو از كجا خبر دارى و آن را از كجا به دست آوردهاى؟!
            او گفت: من در عالم رؤيا فاطمه(عليها السلام) را ديدم وآن حضرت اين شعر را براى من خواند و فرمود: برو اين سروده را از «شيخ» بگير! و من پس از اين كه از خواب بيدار شدم راه خانه تو را در پيش گرفتم.[81]

            شكوه صلابت و آزادگى نهضت عزّتساز عاشورا در نگاه دشمن
            اسناد حماسهساز عاشورا نشانگر اين حقيقت است كه حسين(عليه السلام) و ياران آزادهاش در گذر زمان در برابر استبدادى ددمنش و خونخوار و سپاهى دژخيم و بى شمار در بيابانى خشك و سوزان رو به رو شدند.
            دشمن هر آن چه در توان و امكان داشت بسيج كرد و با همه امكانات از جنگ روانى وبمباران دروغ و تحريف و كتمان حقايق و ترور شخص و هدف تا بستن آب بر روى كودكان وبيماران، خشونت و بى رحمى بى حد و مرز و كشتن و اسب تاختن بر بدنها و شكنجه و مثله كردنها و با آنچه در تصور نمي گنجد كوشيد تا نهضت آزادي خواهانه و ذلّتستيز عاشورا را به پذيرش تسليم و تحقير و رأى دادن به مديريت به سبك استبدادى و امضاى اسارت مردم مجبور سازد، امّا سرانجام در برابر اراده شكستناپذير حسين(عليه السلام) جز شكست و رسوايى ابدى چيزى ندرويد!
            اين حقيقت درخشان حتى در گزارش و سخنان دشمن نيز آمده است; به عنوان نمونه:
            1ـ «حُميد بن مسلم» از گزارشگران رويداد عاشورا در وصف شكوه و شكستناپذيرى پيشواى آن مى گويد:
            «فَوَاللّهِ لَقَدْ شَغَلَنِى نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هِيْبَتِهِ عَنِ الْفِكْرَةِ فِى قَتْلِهَ.»[82]
            «به خداى سوگند كه فروغ فروزان سيماى حسين و جمال و هيبت او به گونهاى مرا مجذوب و واله ساخته بود كه انديشه كشتن او را از ياد بردم!»[83]
            2ـ پس از رويداد جانسوز عاشورا، يكى از منتقدان، برخى از سپاه شوم اموى را نكوهش كرد كه ننگ و نفرين بر شما! چگونه فرزندان پيامبر را آن گونه ناجوانمردانه قتل عام كرديد؟
            او پاسخ داد:
            «دوست من! بيهوده سخن مگو! اگر تو نيز آن روز آنچه را ما با آن روبه رو شديم مي ديدى، جز جنايت و بيدادى كه از ما سر زد از تو سر نمىزد; چرا كه ما باگروهى كم شمار رو به رو شديم كه دستهايشان بر قبضه شمشير بود و شيرآسا از هر سو، جنگاوران و رزمندگان را به خاك هلاك مي افكندند و خودرا بى هيچ هراسى به درياى مرگ مىزدند! آنان مردمى بودند كه نه در برابر ثروت و مقام سر فرود مىآوردند و نه امان و اماننامه و نه زور و خشونت و مرگ! چيزى نمي توانست ميان آنان و مرگ هدفدار يا چيرگى بر حكومت مانع شود و اگر ما اندكى در برابر آن اراده هاى مصمم و شكستناپذير كوتاه مىآمديم جان همه سپاه اموى را مي گرفتند! با اين وصف اى بىمادر! ما تيرهبختان چه مي توانستيم انجام دهيم؟»[84]
            3ـ پس از ورود كاروان اسيران به كاخ پوشالى «عبيد» در كوفه، او بر آن شد تا با تحريف ودجالگرى، ننگ كشتار پيشواى آزادى و ياران آزادي خواه او را از دامان خود و رژيم خودكامه اموى بزدايد و كار را به تقدير و خواست خدا نسبت دهد، كه امام سجّاد(عليه السلام) با اين كه جسم نازنينش در بند بود، با به هيچ انگاشتن خشونت و بيداد حاكم، لب به بيان حقيقت گشود و روشنگرى كرد كه آنان را نه خدا، كه سپاه استبداد قتل عام كرد!
            اين جا بود كه آتش كينه و خشم «عبيد» از منطق ستمستيز و روح تسخيرناپذير نهضت عاشورا زبانه كشيد و نعره برآورد كه تو هنوز هم جرأت و جسارت آن را دارى كه در تالار كاخ من، هر چه گويم، پاسخ دهى و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع كنى؟!
            بدينسان خشنترين دژخيم استبداد لب به عزّت و شكستناپذيرى نهضت عاشورا گشود و به واماندگى و شكست خشونت و استبداد، اعتراف كرد.
            4ـ هنگامى كه پيشواى آزادى گام به ميدان دفاع نهاد، پس از روزها تشنگى و تلاش و بدرقه دردناك ياران راه و تحمل آن شرايط دشوار محاصره و پيكار نابرابر، طبق روال عادى بايد خسته و تسليمپذير و داراى روحيهاى درهم شكسته باشد و در برابر ده ها هزار نفر دستها را به نشان تسليم بالا برد، اما شگفتا! كه وقتى سپاه استبداد با او رو به رو شد، شهامت و شجاعت و قدرتى را در برابر خود يافت كه هرگز تصور نمي كرد! هر كس به انگيزه شرارت پيش رفت، لحظهاى مهلت نيافت; از اين رو «عمر بن سعد» فرياد كشيد: مادرهايتان در مرگتان بگريند، مي دانيد به جنگ چه كسى رفتهايد؟ اين فرزند بزرگترين قهرمان اسلام و كشنده عرب است; «هذا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ.»[85]
            بدينسان به شكوه و شكستناپذيرى آن حضرت اعتراف كرد.
            5ـ «شمر»، خشنترين فرمانده سپاه استبداد در اعتراف به آزادگى و شكستناپذيرى حسين(عليه السلام) گفت: به خداى سوگند كه او روح تسخيرناپذير پدرش على را در كالبد دارد.[86]
            بدينسان نهضت عاشورا نه تنهادر منطق و منش، سربلند و سرفراز درخشيد كه در جهاد و دفاع نيز شكستناپذير شد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #111

              نتيجه گيرى
              با بازنگرى و جمع بندى آنچه آمد، به اين نتيجه مي رسيم:
              1ـ عزّت نفس و كرامت روح و رفتار بزرگوارانه از بنيادي ترين دهشهاى اسلام به انسان، و از هدفهاى بزرگ تربيتى پيامبران و از ويژگي هاى ارجدار اخلاقى و انسانى است.
              2ـ اين ويژگى اوجبخش در رشد و بالندگى انسان، و قانونگرايى و سلامت فرد و جامعه ومديريت آن نقش معجزهآسايى دارد; چرا كه اگر انسان به گوهر كمياب عزّت و بزرگمنشى وميوه هاى دلانگيز آن دست يافت و از بلاى ذلّت و احساس پوچى و يابزرگپندارى وخودكامگى و رهآورد ويرانگر آن رها شد، تنها سرِ بندگى در برابر خدا ـ كه سرچشمه عزّت و توانايى و زيبايى است ـ فرود مىآورد و در برابر غير او، سربلند و استوار و شكستناپذير مي ايستد و زمامدار خود وفراتر از خود مي شود. چنين فرد و جامعهاى، نه تاريكانديشى و ستم و تباهى را بر مي تابد و نه به ديگران روا مي دارد; چه كه پيش از هر چيز خود را عزيزتر و برتر از اين حقارتها و تباهي ها مي نگرد و مي يابد.
              3ـ نهضت عدالتخواهانه عاشورا، داراى ابعاد گوناگون و آموزه هاى ارزشمندى براى زندگى سرشار از عزّت و آزادگى است. اين حركت سِتُرگ با اين وصف كه از آغازين روزهاى شكلگيرى تاكنون با الهام از بينش و منطق حسين(عليه السلام) و طلايه داران راه او، مورد پژوهش قرار گرفته وهزاران كتاب و مقاله در تحليل آن نگارش يافته، باز هم گاه به بُعدى از آن مي توان راه يافت كه انديشه ها به آن راه نجسته است. موضوع «جلوه هاى عزّت و شكستناپذيرى عاشورا بر اساس آموزه هاى قرآن» يكى از آن مفاهيم جالب است.
              4ـ اگر اين نهضت عزّتطلبانه و ذلّت ستيز، در ابعاد گوناگون مورد پژوهش دقيق و همه جانبه قرار گيرد، از همان جرقه هاى آغازين نفى بيعتخواهى زورمدارانه از سوى پيشواى آزادى تا نپذيرفتن پيشنهاد همكارى با استبداد، سكوت و كنار آمدن با آن، دورافكندن امان و امان نامه ها، به هيچ انگاشتن فشارها و تهديدها، محتواى نامه هاى روشنگر، خطبه هاى شعور آفرين، موضعگيري هاى حماسهساز، ديدارها و اتمام حجتها، تا لحظه لحظه رشد و شكوفايى و اوج آن در روز عاشورا و شهادت حسين(عليه السلام)، و تا طنين تلاوت قرآنِ سرِ سرفراز او بر فراز نيزه و در كاخ بيداد و پيام رسانى كاروان اسيران آزادي بخش و بازگشت پيروزمندانه آنان به كرانه هاى گلگون فرات و ...، سراسر عزّت آفرين و افتخارانگيز و ستمستيز و عدالتخواهانه است.
              5ـ از سوى ديگر نگرش به تمامى اسناد عاشورا نشانگر آن است كه اين نهضت عزّتخواهانه از آغاز تا ادامه كار هماره و همه جا از قرآن و سيره و منش پيامبر سرچشمه گرفته و پيشوا و ياران وسفيران و پيام رسانان آن هماره در انديشه و منطق، منش و موضعگيرى، برنامهريزى ونتيجهخواهى، قرآن را مشعل راه قرار دادهاند.
              6ـ از شاهكارهاى سِتُرگ حسين(عليه السلام) اين بود كه شخصيت عزّتخواه و منش آزادىطلب وروح و انديشه استقلالجوى پروردگان قرآن و پيامبر را ـ كه زير فشار استبداد ديرپا نابود شده وكار فريب و سركوب و تحميل ذلّت به جايى رسيده بود، كه اگر يكى از كنيزكان دربار اموى را هم نامزد رهبرى مي كردند، با او بيعت مي شد ـ با روشنگرى فكرى و شورانگيزى و حماسهسازى والگودهى عينى و عملى خويش، زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.
              به مردم ذلّتزده و تحقير شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشيد تا خود را انسان وصاحب حرمت و كرامت بنگرند، خود را به سان حاكمان و مديران جامعه، داراى حقوق و آزادى وامنيت متقابل بخواهند، و به خود جسارت و شهامت انديشه و مقايسه و سنجش و گزينش و نفى آزادانه بدهند.
              7ـ سرانجام اين كه عاشورا به مفهوم حقيقى، نه تحريف شده آن، روح همّت و آزادگى در كالبدها دميد، خون شهامت و شجاعت و شكستناپذيرى و ايمان و عدالت بر بوستان جانها تزريق كرد و با افروزش شعله هاى حيات و حركت در جنبشها و نهضتهاى اصلاحى و انسانى وسلب امنيت از ستمكاران و خودكامگان راه رسوايى و نابودى استبداد را تا هماره تاريخ وتضمين كرامت و حقوق انسان گشود، تا كدامين جامعه آن درسها را آن گونه كه بايد فرا گيرد.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #112
                امام حسين(ع) و حكومت دينى (قسمت اول)



                شرايط ويژه عصر امام حسين(ع) و تقابل گفتارى و عملى آن امام معصوم با حكومت وقت، سبب اهميت تحقيق و كاوش در مشروعيت حكومت دينى از منظر آن امام همام گشته است.حكومت ومردم به دليل رابطه آمريّت از سوى حاكمان و تمكين از سوى مردم، لازم و ملزوم يكديگرند و مشروعيت حكومت مستلزم حكم به لزوم فرمان بردارى مردم از آنان است.


                چكيده

                شرايط ويژه عصر امام حسين(عليه السلام) و تقابل گفتارى و عملى آن امام معصوم با حكومت وقت، سبب اهميت تحقيق و كاوش در مشروعيت حكومت دينى از منظر آن امام همام گشته است.حكومت ومردم به دليل رابطه آمريّت از سوى حاكمان و تمكين از سوى مردم، لازم و ملزوم يكديگرند و مشروعيت حكومت مستلزم حكم به لزوم فرمان بردارى مردم از آنان است.منابع مشروعيت به سه قسم منبع الهى، باورها و سنّت ها و مردم تقسيم مى شوند كه در بيان پيامبر و امامان و خود آن حضرت(عليهم السلام) وجود دارند.

                مبانى مشرعيت نيز داراى سه بخش عمده اند: الف. ذاتى كه همان حكومت نخبگان است; ب. اعطايى كه از سوى مردم و يا از سوى خداوند صورت مى پذيرد; ج. كاركردى كه داراى دو بخش عمده نظريه «عدالت» و نظريه «سعادت و ارزش هاى اخلاقى» است. اين پژوهش مشروعيت ذاتى و اعطايى و كاركردى را در رابطه با امام حسين(عليه السلام) مورد كاوش قرار مى دهد تا اثبات شود كه مشروعيت ذاتى به دليل صفات ويژه امام حسين(عليه السلام) و اعطايى براساس سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان(عليهم السلام) پيش از وى و كاركردى نيز به دليل اهداف قيام آن حضرت و بيان هاى او از ويژگى هاى حاكمان، براى آن امام همام ثابت و پابرجاست.
                تنها نكته اى كه علت عدم تحقق خارجى ولايت آن حضرت گشت اين بود كه مقبوليت مردم ـ ركن دوم و مهم هر حكومتى ـ به وقوع نپيوست. نامه ها، سخنان و خطبه هاى آن حضرت از توجه آن حضرت به بُعد لياقت و صلاحيت و مبتنى بودن اين استعداد به مقبوليت مردمى حكايت دارند.

                امام حسين(عليه السلام) در موارد بسيارى براى اثبات شايستگى خود براى حكومت و ولايت حكومتى، به قرابت با پيامبر و ويژگى هاى خود، به صورت حّقانيت مطلق، استدلال نموده است. امام خود را منصوب از سوى پيامبر و خداوند، و همچنين قيام و حقّانيت حركت خويش را پيامد پى روى از خدا و رسولش عنوان مى كند. افزون بر اين، بيعت و دعوت كوفيان به صورت ظاهرى، تكليف شرعى بر امام معيّن كرد كه مى بايست براى اصلاح جامعه و جلوگيرى ازبدعت ها و اضمحلال دين و برپايى حكومت دينى، قيام نمايد.

                با توجه به همه اين موارد، امام بر اهميت جايگاه مردم درتحقق خارجى ولايت حاكمان مشروع و منصوب، تأكيد مى نمايد; چنان كه در صحنه عاشورا نيز بارها فرمودند كه اى سپاهيان و مردم كوفه، اگر يارى ام كنيد، شما را در راه هدايت قرار مى دهم و اگر يارى ام نمى كنيد و از دعوت خويش برگشته ايد، من هم از شما منصرف مى شوم.سخنان و رفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره حضرت سيدالشهدا(عليه السلام)به عنوان مشروعيت بخشى پيشينى و توجه امامان(عليهم السلام)به گونه هاى متفاوت به قيام عاشورا به عنوان مشروعيت بخشى پسينى، در طيف وسيعى در صدد بيان مشروعيت الهى و حقّانيت قيام امام حسين مى باشند.

                مقدّمه

                به رغم ضرورت و گريزناپذيرى نهاد حكومت در جوامع بشرى، در مورد متولّيان، شرايط و صفات آنان همواره اختلافاتى بروز كرده است. در تاريخ اسلام نيز به رغم اجماع فراگير در جمع رهبرى مذهبى و سياسى در پيامبر(صلى الله عليه وآله)، پس از ارتحال آن حضرت، اختلافات شديدى در مورد حاكم جديد و صفات او بروز كرد و به تعبير شهرستانى در ملل و نحل: «بزرگ ترين اختلاف در ميان امت اسلامى اختلاف در امامت بوده است و در مورد هيچ مسأله اى همچون امامت شمشيرها برهنه نگشته و خون ريزى صورت نگرفته است.»1
                پيامد اين اختلافات گسترده پيدايش انديشه هاى مختلف در اين زمينه بود.اهل سنّت اين عقيده را انتخاب نمودند كه خداوند درباره رهبرى پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)هيچ دستورى صادر نفرموده است، بلكه اين خود مردم هستند كه در تمام عصرها، هر كسى را بخواهند به عنوان رهبر جامعه خويش انتخاب مى كنند2، و يا هر كس كه حكومت را به دست گرفت اطاعتش واجب است.
                در مقابل اين انديشه، شيعيان با اعتقاد به نصب امام از سوى خداوند متعال و ابلاغ آن توسط حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)، با نگرش ويژه اى به حكومت و مسائل سياسى پرداختند و هيچ گاه و در هيچ زمان حكومت را رها شده تلقّى نكرده اند.3
                بى شك، نگرش هاى مختلف برخاسته از شرايط زمانى و مكانى متفاوتند كه هر يك از ادوار گذشته موضوعى براى پژوهش در اين زمينه مى باشند. اما عصر امام حسين(عليه السلام) به دليل تقابل گفتارى و عملى آن حضرت با حكومت وقت، داراى ويژگى خاصى است كه اين پژوهش بر آن است تا رابطه امام حسين(عليه السلام) و حكومت دينى را در پرتو مشروعيت قيام عاشورايى اش مورد تحقيق و بررسى قرار دهد.

                تعريف «حكومت» و «مشروعيت»

                «حكومت» در اصطلاح، به معناى تسلط بر جامعه و به دست گيرى امورى است كه جنبه عمومى دارند.4 و با صرف نظر از اختلاف هاى فراوانى كه در تعريف «حكومت»، به ويژه «حكومت دينى»، رخ داده اند، به صورت كلى مى توان گفت: در هر جاى عالم كه دولتى به آموزه هاى دينى خاصى گردن نهد و مرجعيت آن را بپذيرد و دغدغه انطباق با تعاليم آن را داشته باشد، حكومت دينى تشكيل شده است و اگر مراد از «دين»، دين اسلام باشد، مراد از «حكومت» حكومت دينى مبتنى بر قرآن و روايات است.5
                «مشروعيت» از ريشه «شرع» است و در زبان فارسى و عربى به معناى آنچه مطابق شرع باشد و شرع آن را جايز بداند.6
                اين واژه در سياست، به معناى قانونى بودن و مطابق قانون بودن آمده است، و در زبان انگليسى، معادل حقانيت و بر حق بودن، طبق قانون بودن، درستى و حلال زادگى انگاشته شده است.7 در اصطلاح فلسفه سياسى نيز «مشروعيت» به معناى حق حاكميت است.
                اما پرسش اساسى اين است كه چه كسى حق حاكميت و در دست گرفتن قدرت و حكومت را دارد؟ حاكم بايد داراى چه شرايط و ويژگى هايى باشد؟ و مردم از چه كسى يا كسانى بايد پى روى كنند؟8
                به دليل آن كه حق حاكميت و آمريت مستلزم تكليف و وظيفه مردم به اطاعت و پى روى است، بنابراين، وجود هر يك از آن ها مستلزم و جود ديگرى است. به عبارت ديگر: مشروعيت و حكومت رابطه دوسويه اى دارند كه از يك سو، حق حاكميت، فرمان و دستور را به حاكم مى دهد و از سوى ديگر، لزوم فرمان بردارى از آن فرامين را بر عهده مردم مى گذارد. در نتيجه، اگر حق حاكميت را براى فردى ثابت دانستيم، بايد وظيفه فرمان بردارى و تمكين از اوامر وى توسط مردم را نيز ثابت بدانيم.

                منابع مشروعيت حكومت از ديدگاه امام حسين(عليه السلام)

                گونه هاى مشروعيت كه در نظام هاى متعدد مشاهده مى شوند، جداى از ملاك هاى ويژه اى كه دارند، از منابع متفاوت و سرچشمه هاى گوناگونى به وجود مى آيند كه برخى وحى، پاره اى عقلانيت، گروهى سنّت ها و عرف رايج را سر منشأ ايجاد مشروعيت حكومت ها مى دانند.

                1. برخى ملاك هاى مشروعيت را در آموزه هاى وحيانى و تعاليم الهى مى دانند; چه اين كه بر اساس شناخت صحيح نسبت به انسان و نيازهايش، حكومت مشروع را براى او ترسيم نموده اند، تا آن جا كه شرايط حاكم، بلكه شخص حاكم را براى تصدّى امر حكومت بيان نموده اند.9
                2. برخى ديگر، باورهاى سنّتى را كه در طول تاريخ يك ملت به صورت سنّت هاى مردمى يا اسطوره اى شكل گرفته اند، منبع شناخت حاكم مشروع و تبيين ملاك هاى تعيين حاكم مى دانند. در اين نوع مشروعيت، حاكم حق حكومت خود را در سابقه نژادى و خانوادگى مى جويد كه انگاره هاى پذيرفته شده در باورهاى برخى جوامع هستند. اين نظريه در دوران اخير اهميت خود را از دست داده است، اما هنوز برخى جوامع را مى توان يافت كه از اين انگاره پى روى مى نمايند و بر اساس ارزش هاى حاكم بر اين باورها، حاكم خود را مشروع مى دانند كه از آن جمله، مى توان به امپراتورى ژاپن و ملكه انگليس اشاره كرد.10
                3. برخى ديگر منشأ مشروعيت بخشى به حاكم و نظام حكومتى را در قانون و عقلانيت جستوجو مى كنند; به اين معنا كه اعتقاد به قوانين و قواعد حاكم بر جامعه مدنى، خود منبعى براى توجيه قدرت حاكم و نظام حكومتى و لزوم اطاعت از آنان مى باشد. در اين بينش، مردم به اين دليل به حكم حاكمان گردن مى نهند كه براين باورند كه حق اعمال قدرت به صورت عقلايى و از سوى قانون با قرارداد و توافق به آنان واگذار شده است.11
                اكنون جاى اين پرسش هست كه در انديشه امام حسين(عليه السلام)منبع مشروعيت و ملاك هاى حكومت مشروع چيست؟ امام حسين(عليه السلام) و همه پيروان او يگانه منبع بازخوانى مشروعيت و حق حاكميت را در آموزه هاى وحيانى و دينى مى بينند، كه حقّانيت قيام و حق حاكميت امام نه به واسطه سنّت هاى حاكم و قرارداد اجتماعى، بلكه به سبب حق امامتى است كه در بيان پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)مورد تأكيد و تأييد قرار گرفته است، تا آن جا كه حتى امام قيام خود را نيز پيامد فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى دانند.
                ايشان در جواب عبدالله بن جعفر، كه از امام درخواست كرد از اين سفر، كه سبب كشته شدن او و مصائب اهل بيت(عليهم السلام)است، صرف نظر كند، نوشتند: «انّى رايتُ رؤياً فيها رسولُ اللّهِ و اموتُ فيما بأمر انَا ماض له علّى كان اوبى»;12 پيامبر را در رؤيا مشاهده كردم كه مرا فرمانى دادند كه به دنبال اجراى آن هستم، چه به ضرر من باشد يا به نفع من.
                همان گونه كه مشاهده مى شود، امام خروج خود را بر خليفه وقت به امر پيامبر(صلى الله عليه وآله) منتسب مى نمايد و خود را صاحب حق مى داند. اگر در اين مقام توهّم شود كه رؤيا داراى حجيّت شرعيه نيست، بايد گفت: رؤياى امام معصوم و مصون از خطا، هيچ گاه با افراد معمولى مقايسه نمى شود و هميشه از غلط و اشتباه به دور است.
                در اين نگرش، قدرت حاكميت بر مردم از سوى خداوند تعيين و توزيع مى شود. حاكمان قدرت حاكميت خويش را از سوى خداوند دانسته، مالكيت ذاتى را از آن خداوند مى دانند; به اين معنا كه همه قدرت هاى جهان و از آن جمله قدرت حاكميت در امور سياسى، از خداوند است. بنابراين، كسى بدون اجازه او حق دخالت در هيچ يك از اين امور را ندارد، مگر از سوى خداوند چنين امرى به او تفويض شود، كه اين حقيقت چندين بار در قرآن ياداورى شده است.13
                بر اين اساس، آنچه منبع مشروعيت بخشى به حاكم است، تفويض حق حاكميت الهى به فردى خاص است. بنابراين، با وجود ادلّه كافى براى واگذارى امر حكومت به فرد خاصى در زمان مشخص، ديگران حق حاكميت نداشته و در صورت به دست گرفتن حاكميت، غاصب محسوب مى شوند و درباره امام حسين(عليه السلام) منبع مشروعيت حكومت و حق حاكميت از ناحيه خداوند، و توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيان شده است.

                مبانى مشروعيت حكومت از ديدگاه امام حسين(ع)

                انديشمندان و فلاسفه سياسى مبانى گوناگونى در باب حق حاكميت يك فرد بر جامعه ارائه داده اند. البته برخى عواملى چند را در عرض يكديگر در مشروعيت دهى به حاكم بيان كرده، و برخى ديگر به عواملى ويژه در اين زمينه اشاره نموده اند. براى نمونه، ژان بدن، فيلسوف فرانسوى، انتخابات و آراء مردم، وراثت، قرعه، جنگ و الهام از سوى خداوند را از عوامل مشروعيت دانسته و به دست آوردن حكومت از غير اين روش ها را از مصاديق ستمگرى دانسته است.14

                اهل سنّت نيز عواملى را زيربناى مشروعيت حكومت دانسته اند كه به اختصار عبارتند از:

                1. نص الهى و پيامبر(صلى الله عليه وآله);
                2. تعيين فردى از سوى خليفه، براى خلافت به صورت مستقيم يا به صورت تعيين گروهى كه خليفه را از بين خودشان انتخاب نمايند;
                3. اجماع اهل حل و عقد;
                4. از راه قهر و غلبه.15
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #113

                  به دليل آن كه ديدگاه هاى بيان شده در اين زمينه بسيارند، عمده آن ها را در اين تقسيم بندى مى توان اين گونه ارائه كرد:

                  مبانى مشروعيت:

                  الف. ذاتى:* مشروعيت حكومت نخبگان

                  از سوى خداوند (الهى)

                  ب. اعطايى: ‎

                  ‏از سوى مردم (مردمى)

                  نظريه عدالت

                  ج. كاركردى: ‎

                  ‏نظريه سعادت و ارزش هاى اخلاقى

                  الف. مشروعيت ذاتى: در اين انديشه، چون حكومت بر ديگران نيازمند مهارت، دانايى و توانايى است، بنابراين، نخبگان يك جامعه، كه داناترين افراد براى اداره جامعه هستند، داراى حق حاكميت ذاتى بر جامعه هستند، بر اين اساس، افلاطون حكومت را حق فيلسوفان، كه نخبگان جامعه در آن عصر بودند، مى دانست.16

                  ب. مشروعيت اعطايى: در اين تفكر، حاكمان داراى حق حاكميت ذاتى نيستند و اين حق بايد از سوى كسانى كه صلاحيت اعطاى آن را دارند به آنان تفويض شود، و اين داراى دو بخش عمده اعطاى از سوى خدا و مردم مى باشد.

                  1. مشروعيت الهى: در اين فرض، تنها حكومت هايى مشروع خواهند بود كه حق حاكميتشان منسوب به خداوند بوده باشد و اين حق به گونه اى عام يا خاص از سوى او به كسى واگذار شده باشد. در اين مقام، اگر فردى مورد تأييد مردم قرار گيرد، ولى حكومت وى الهى نباشد، حاكمى غيرمشروع است و حكومت وى داراى حقّانيت نيست.17

                  2. مشروعيت مردمى: مبناى مشروعيت در اين نظريه، خواست و اراده مردم است. در اين نگرش، حكومتى نامشروع است كه بر خلاف رأى و نظر مردم حاكميت خويش را بر آنان تحميل نمايد. ديدگاه هايى همچون «قرارداد اجتماعى»18، «اراده عمومى»19 و «رضايت»20، با وجود اندك اختلافشان، بر اين نكته توافق دارند كه مبناى حقانيت حكومت فرد يا گروه خواست و اراده عموم مردم است.

                  ج. مشروعيت كاركردى: همان گونه كه از اين عنوان برمى آيد، مشروعيت در اين انديشه نه مبتنى بر شايستگى هاى فرد است و نه مبتنى بر حق حاكميت از جانب كسى يا كسانى، بلكه اگرچه حاكم به صورت زور و غلبه، متصدى امر حكومت شود، ولى همين اندازه كه در فرايند حكومت درصدد باشد جامعه را به سوى كمالات آرمانى هدايت كند، حايز مشروعيت خواهد بود. البته اين مشروعيت پسينى است و داراى دو بخش عمده مى باشد:

                  1. نظريه «عدالت»: در اين تلقّى، اگر حكومتى براى عدالت تلاش كند، مشروع است و در حقيقت، اين عدالت است كه سرچشمه الزام سياسى از سوى حاكمان و اطاعت از سوى مردمان است.

                  2. نظريه «سعادت و ارزش هاى اخلاقى»: در اين رويكرد، حكومتى مشروع است كه در صدد برقرارى ارزش هاى اخلاقى و سعادت براى افراد جامعه باشد. در غير اين صورت، حكومت داراى مشروعيت نيست.21

                  امام حسين(عليه السلام) و مشروعيت ذاتى
                  با صرف نظر از ديگر مشروعيت ها، اگر چنين مشروعيتى را براى حكومت لحاظ كنيم، مى توان از سخنان امام حسين(عليه السلام) نسبت به ويژگى هاى خويش و نيز سخنان امامان ديگر درباره ايشان، مشروعيت ذاتى حضرتش را، كه ريشه در اوصاف كمالى آن امام همام دارد، برداشت نماييم. امام حسن(عليه السلام) درباره اوصاف برادر بزرگوارشان مى فرمايند: «الحسينُ اعلمنا علماً و اثقلنا حلماً و اقربنا من رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) رحماً، كان فقيهاً قبل ان يخلق و قرأ الوحى قبل ان ينطق.»22

                  در مشروعيت ذاتى نخبگان، شخص حاكم بايد لايق ترين و سزاوارترين فرد براى امر حكومت باشد. در اين سخن، امام حسن(عليه السلام)برادرشان را داناترين دانايان زمان و بردبارترين آن ها مى داند. اين خود به تنهايى سندى بر صلاحيت مطلق حسين بن على(عليه السلام) در امر حكومت نسبت به افراد ديگر جامعه است.

                  امام حسين(عليه السلام) نيز در جايى خويشتن را نسبت به امر حكومت، صاحب حق مى داند و حقّانيت خود را نسبت به يزيد اين گونه تبيين مى فرمايد: «ابى علىٌّ خيرٌ من ابيه... جدّى رسول الله(صلى الله عليه وآله)خيرٌ من جدّهِ، و انا خيرٌ منه و احق بهذا الامر.»23

                  در اين گفتار، امام(عليه السلام) پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بهتر از ابى سفيان، اميرالمؤمنين(عليه السلام) را برتر از معاويه و خويش را برتر از يزيد معرفى مى كند و همين برترى و شايستگى را نيز ملاك حقّانيت خود براى حكومت بيان مى دارد.

                  امام حسين(عليه السلام) و مشروعيت اعطايى
                  اعتقاد شيعيان در پرتو سخنان امامان معصوم(عليهم السلام) بر اين بينش استوار است كه امامان معصوم همانند پيامبر گرامى اسلام داراى حقّانيت در حكومت دارى مى باشند و اين حقّانيت را در طول حق حاكميت الهى، و تفويض شده از سوى وحى الهى مى دانند; چنان كه روايات متواتر در ذيل آيه شريفه «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم...» (نساء: 59)، بر اين امر دلالت مى كنند و در تفسير الميزان در ذيل اين آيه چنين آمده است: «در تفسير برهان از ابن بابويه و وى نيز به سند خود از جابربن عبدالله انصارى نقل كرده است: وقتى خداوند اين آيه شريفه را بر پيامبر نازل فرمود، به آن حضرت گفتم: يا رسول الله، خدا و رسولش را شناختيم، اما "اولى الامر" كيست كه خداوند اطاعت از او را نيز دوشادوش اطاعت خدا و رسول قرار داده است؟ حضرت فرمود: اى جابر، آنان جانشينان من و امامان مسلمانان بعد هستند; اولشان على بن ابى طالب و سپس حسن و بعد حسين و...، كه حضرت نام تك تك امامان را بردند.»24

                  بر اساس اين روايات و بسيارى از روايات ديگر كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ما رسيده اند، اطاعت پيامبر در طول اطاعت خداوند و اطاعت اهل بيت نيز در طول اطاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)واجب شده است. بنابراين، امام حسين(عليه السلام) داراى حق حكومت است و اين حقّانيت داراى مشروعيت پيشينى مى باشد.

                  بنابراين، اگرچه مردم به آن ها روى نياورند و نسبت به اوامر آنان تمكين نكنند، ولايت و حق حاكميت آنان بر اساس مشروعيت الهى و اعطايى ثابت است. در نتيجه، اقبال و موافقت عمومى مردم در نظام سياسى اسلام زمينه ساز اعمال حق حاكميت حاكم مشروع (امام) است; زيرا اگر حاكم مشروعى همچون پيامبر(صلى الله عليه وآله)مورد پذيرش و تمكين از سوى مردم قرار نگيرد، مجبور است از مكّه فرار كند و به غار پناه ببرد. اما همين پيامبر وقتى مورد حمايت مردم مدينه قرار مى گيرد، قادر مى شود مكّه اى را كه زمانى به اجبار آن را ترك كرده بود، فتح كند. ولى پيامبر اكرم در هر دو زمان مشروعيت حكومت داشتند، اما تنها پس از هجرت، اين حق حاكميت جلوه عملى پيدا كرد.

                  امام حسين(عليه السلام) نيز داراى مشروعيت الهى بودند كه در لسان وحى و زبان پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده است. امام حسين(عليه السلام)درباره امامت و حق حكومت امام حسين(عليه السلام) چنين مى فرمايد: «اما علمتَ انَّ الحسين بن على(عليه السلام) بعد وفاةِ نفسى و مفارقة روحى جسمى امام من بعدى و عندالله ـ عزّوجلّ ـ اسمه فى الكتاب.»25 اين روايت گران سنگ نيز شاهدى است كه امامت و ولايت امام حسين(عليه السلام) و حقّانيت ايشان در حكومت، در كتاب الهى ثابت است. اكنون جاى بيان اين نكته است كه اگر مردمى سر در گروى اطاعت وى نهادند و بر حمايت از وى بيعت كردند و نامه هاى فراوان دال بر اعلام وفادارى فرستادند و به عبارت ديگر، زمينه اعمال حاكميت ايشان را فراهم نمودند، آيا وظيفه امام جز قيام و تلاش در اين زمينه است؟

                  امام حسين(عليه السلام) و مشروعيت كاركردى
                  گرچه با وجود مشروعيت اعطايى خداوند به امام حسين(عليه السلام)، كه نشانگر مشروعيت ذاتى ايشان نيز هست، نيازى به اثبات مشروعيت هاى ديگرى نيست، ولى اگر بخواهيم با ديدگاه مشروعيت كاركردى هم به قيام امام حسين(عليه السلام) بنگريم، آن را مشروع خواهيم يافت; زيرا خود حضرت در بسيارى از موارد، اساس قيامش را برقرارى قسط و عدل تبيين، و اعلام مى كند; چنان كه در نامه اى كه به اهل كوفه نگاشتند، خود را صاحب حق دانستند و در ذيل نامه، امام را كسى معرفى كردند كه اقامه قسط و عدل در سرلوحه كارهايش قرار داشته باشد: «فلعمرى ما الامام الاّ... القائم بالقسط.»26

                  و در جاى ديگر، حاكمان را به دليل ظلم و جور بر مردم، غير صالح براى تصدّى منصب خلافت معرفى نمودند: «سمعتُ رسول اللّه: من رأى سلطاناً جائراً... يعملُ فى عباده بالاثم و العدوانِ فلم يغيّر عليه كان حقّاً على الله ان يدخلَ مدخله»;27 «و نحن اولى بولايةِ هذا الامر عليكم من هؤلاءِ المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور و العدوان.»28 و در موارد ديگر نيز حضرت ملاك قيام خويش را احياى ارزش هاى فراموش شده، رواج سيره پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، از بين بردن بدعت ها و امر به معروف و نهى از منكر اعلان مى نمايد: «انَا لم اخرُج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انّما خرجتُ لطلبِ الاصلاحِ فى امّةِ جدّى، اريد ان آمُرَ بالمعروفِ و انهى عن المنكر و اسيرَ بسيرةِ جدّى و ابي.»29

                  از سوى ديگر، ايشان حاكمان موجود را به سبب رواج فساد و اطاعت شيطان، نامشروع و خود را در مقابل اين افراد داراى مشروعيت مى داند: «الا و انّ هؤلاءِ قد لزموا طاعةَ الشيطانِ و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلّوا الحدودَ و استأثروا بالفىء و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلال اللّه و انا احقُّ من غيرى.»30

                  امام حسين(عليه السلام) و مراتب ولايت حكومتى
                  اگر امور اساسى فراگير بخواهند در جامعه به اجرا درآيند، نيازمند سه مرحله اصلى هستند; مثلا، اگر فردى بخواهد حايز عنوان «پزشك» شود و در جامعه به درمان افراد بپردازد، بايد سه مرحله عمده را بپيمايد كه از آن ها به مرحله «حقّانيت»، «قانونيت» و «مقبوليت» تعبير مى شود. در مرحله «حقّانيت»، شخص بايد با فرا گرفتن راز و رمز اين حرفه و كاردانى در آن، شايستگى درمان افراد را بيايد و خود را از عموم افراد جامعه در اين دانش متمايز سازد. پس از اين مرحله، زمانى مى تواند به صورت رسمى به طبابت بپردازد كه از سوى نهادى كه متصدى بهداشت جامعه است، جواز طبابت اخذ نمايد تا به مرحله «قانونيت» برسد، و در مرحله سوم و پس از احراز صلاحيت و دريافت مجوّز طبابت، اگر هيچ كسى به اين پزشك مراجعه ننمايد و طلب درمان نكند، اگرچه اين شخص پزشكى شايسته و قانونى است، اما نخواهد توانست قانونيت و حقانيت خويش را در جامعه اعمال كند; چون داراى «مقبوليت» نخواهد بود.

                  همانند اين تصوير، از سوى برخى نويسندگان درباره ولايت صورت گرفته است:

                  1. ولايت در مرحله استعداد و صلاحيت (به مفهوم آن كه شخص حاكم داراى صلاحيت هاى لازم ولايت و حكومت باشد);

                  2. ولايت در مرحله جعل و اعتبار (به مفهوم آن كه منصب و مقام ولايت از ناحيه كسى كه ولايت را داراست براى حاكم واجد صلاحيت اعتبار شود);

                  3. ولايت در مرتبه سلطه و فعليت (به مفهوم آن كه قدرت و امكانات به صورت بالفعل از سوى مردم به حاكم واجد صلاحيت واگذار گردد.)31

                  بنابراين، مراتب ولايت در حكومت دينى در تحقق خارجى آن، شامل مشروعيت و مقبوليت است كه مفهوم «مشروعيت» نيز در دو مفهوم «حقّانيت» و «قانونيت» مى گنجند.32

                  با توجه به جستاره هاى گذشته، امام حسين(عليه السلام) در تبيين مشروعيت و حقّانيت خويش، همانند ديگر امامان(عليهم السلام) داراى دو ملاك عمده حقّانيت و قانونيت بودند. اين را هم بايد توجه داشت كه مقبوليت از اركان مشروعيت محسوب نمى شود.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #114

                    امام حسين(عليه السلام) و ملاك هاى حقّانيت
                    امام ملاك هاى متعدد و متفاوتى را در اين زمينه بيان مى دارند كه آن ها را مى توان به سه بخش عمده تقسيم كرد:

                    الف. قرابت و نزديكى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)
                    به وفور در سخنان حضرت ابى عبدالله(عليه السلام) مواردى يافت مى شوند كه حقّانيت خويش را به صرف قرابت به پيامبر مستند مى نمايند: «نحنُ اهلُ بيتِ محمد اولى بولايةِ هذاالامر عليكم من هؤلاءِ المدعين»;33 ما اهل بيت هستيم كه به حكومت بر شما از اينان كه مدعى آن هستند، مقدّم هستيم.

                    و در جاى ديگرى مى فرمايد: «كُنّا اهلَه و اوليائَه و اوَصيائَه ورثتهُ و احَقَّ النّاسِ بمقامهِ فى الناس.»34

                    و باز مى فرمايد: «انا احقُّ بهذا الامر لقرابتى من رسول اللّه»35

                    و در مقام درخواست از خداوند متعال عرضه مى دارد: «الّلهمَّ انّا عترةُ نبيّك محمدٍّ(صلى الله عليه وآله)... فخُذ لنا بحقّن»;36 خداوندا، ما عترت پيامبر تو محمّد هستيم... پس حقّ ما را بگير.

                    البته تقرير اين نمونه از حقّانيت در سخن امام حسين(عليه السلام)به اين معنا نيست كه حقّانيت حضرت منحصر در قرابت و نزديكى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، بلكه اين نكته ها در مقابل كسانى مانند لشكر حرّ و بزرگان و اشراف بصره گفته شده تا آنان به خود آيند، اگرچه خودشان به اين ملاك ها واقف بودند و آن را باور داشتند.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #115
                      ب. ملاك شايستگى و فضايل

                      امام حسين(عليه السلام) در مواردى نيز به ملاك شايستگى و اوصاف كمالى خود اشاره نموده، آن ها را ملاك حقّانيت خويش بيان داشته است، «انا خيرٌ منه و احقُّ بهذا الامر»;37 من بهتر از اويم و به اين امر (حكومت) سزاوارترم.

                      و يا فرمودند: «انَا... معدنُ الرسالةِ و مختلف الملائكةِ، بنا فتح و بنا ختم و يزيدُ رجلٌ فاسقٌ شاربُ الخمر قاتل النفس المحترقه معلنٌ للفسق ننظر و تنظرون ايُّنا احقُّ بالخلافة»;38 ما مخزن رسالت و جايگاه رفت و آمد فرشتگان هستيم، به ما آغاز و به ما ختم مى شود و حال آن كه يزيد مردى است فاسق، شرابخوار و كشنده نفس محترم و آشكاركننده فسق; مى بينيم و مى بينيد كه كدام يك از ما به خلافت و حكومت سزاوارتريم.

                      پيامبر گرامى اسلام نيز در روايتى به شايستگى امام حسين(عليه السلام) براى امامت و رهبرى امّت اشاره فرموده، دليل آن را شايستگى و بهترين خلق بودن ايشان معرفى مى كند: «خيرُ الخلقِ بعد اخيه و هو امام المسلمين و حجةٌ على خلقه.»39

                      اين تلقّى مورد ارج گذارى عقل نيز قرار گرفته است كه كسى مى تواند هدايت امور جامعه را بر عهده داشته باشد كه از شايستگى هاى اين مهم برخوردار باشد; چنان كه حضرت شايستگى هاى خود را از يك سو و عدم لياقت يزيد را از سوى ديگر، دليل بر حقّانيت خويش معرفى مى كنند. نكته دلپذير اين گونه سخنان اين است كه امام (عليه السلام) اين گونه ملاك ها را تبيين مى كنند و حق قضاوت را نيز به ديگران وا مى گذارند و از باب استفهام انكارى، تصديق اين گزاره ها را بديهى تلقّى مى نمايند.

                      حقّانيت مطلق يا نسبى: در برخى روايات ـ كه پيش تر ذكر شد، و نيز پاره اى ديگر از احاديث ـ امام(عليه السلام) در تبيين حقّانيت خويش، از كلمه «احق»، «خير» و مانند آن استفاده كرده اند. اين كلمات، كه به عنوان صفت تفضيلى از آن ها ياد مى شود، ممكن است موهم اين باشند كه سيدالشهدا(عليه السلام) ـ خويش را اولى تر، بهتر و سزاوارتر از يزيد مى دانند; بنابراين، يزيد هم سزاوار است، اما امام(عليه السلام)سزاوارترند. پس حقّانيت، نسبى است.

                      اين نكته توسط صاحب تفسير الميزان مورد توجه قرار گرفته است: «"احق" اسم تفضيل است، حق اسم تفضيل اين است كه هميشه معنايش با مفضّلٌ عليه همراه باشد. وقتى مى گوييم "زيد شجاع تر از عمرو است"، بايد عمرو هم شجاع باشد، و گرنه اين سخن غلط است.»40

                      بر اين اساس، ممكن است اين شبهه مطرح شود كه سخن حضرت به معناى تأييد حقّانيت شخصى همانند يزيد در مسند خلافت است. براى برطرف شدن اين شبهه، چند جواب مى توان ارائه داد:

                      1. هميشه صيغه «احق» دلالت بر معناى اسم تفضيلى ندارد; همان گونه كه تفاسير معتبر قرآن اسم تفضيل وارد شده در آيه «و بعولتهنَّ احقُّ بردّهنّ فى ذلك» (بقره: 22، را به معناى اسم فاعل و صفت مشبّهه معنا نموده اند; زيرا هيچ كسى غير از شوهر حق مراجعه ندارد تا شوهر سزاوارتر باشد، بلكه اين حق منحصراً از آن همسر است. براى نمونه، تفسير شريف لاهيجى مى فرمايد: «"احقُّ بردّهنّ" يعنى حقيقٌ بردّهنّ; يعنى سزاوارند به اين كه رجوع به آن زنان مطلّقه نمايند; زيرا غير زوج را در زمان عدّه حقى بر زوجه نيست تا آن كه زوج احق از او باشد، و بيضاوى نيز گفته است: افعل در اين جا به معناى فاعل است.»41

                      بنابراين، كلمه «احق» و همانند آن در كلمات امام(عليه السلام)به معناى مطلق «ذى حق» بودن است و اسم تفضيل در آن ها به معناى فاعل به كار رفته است، و امام با اين بيان، تنها حقّانيت خويش را اراده فرموده است.42

                      2. در مواردى كه امام از صيغه افعل التفضيل استفاده نموده اند، قراين و شواهدى وجود دارند كه ايشان از اساس حقى براى غير خودشان براى گرفتن چنين جايگاهى، قايل نبودند; همان گونه كه در نامه به بزرگان پس از اشاره به ملاك ها و معيارهاى خويشتن براى احراز مقام حكومت مى فرمايند: «و انَا احَقُ بذلَك الحق المستحق علينا ممّن تولّاه» كه اين جمله قرينه اى است بر اين كه امام تنها خويش را مستحق چنين حقى مى دانند، اگرچه پيش از اين جمله از كلمه «أحق» استفاده نموده اند. بنابراين، اين گونه موارد نيز نشانگر آن است كه اسم تفضيل به معناى اسم فاعل مورد استفاده قرار گرفته است.43

                      يا امام در سخن ديگرى پس از گفتن اين سخن كه ما اهل بيت پيامبر «اولى به تولّى اينامر» هستيم، مى فرمايد: «و ليس لهم و السائرين فيكم بالجورِ و العدوان»; و براى ديگران، كه به ظلم و جور در ميان شما حكم مى رانند، چنين حقى نيست.44

                      امام در اين سخنان، حاكمان جور را مدعى مقامى مى داند كه صلاحيت آن را ندارند و سپس مى فرمايد: «اى سپاه حرّ، اگر درباره حق ما، كه حكومت دارى و مقام ماست، ديدگاهى غير از آنچه در نامه هايتان نوشته ايد، داريد، من از شما منصرف مى شوم.»45

                      از آنچه گذشت، آشكار مى شود كه امام از افعل تفضيل معناى واقعى آن را اراده نفرموده اند، بلكه فقط در مقام اقناع مردم و فهماندن مسأله به آنان، برترى هاى خويش را ياداور مى شوند و ممكن است اين بدان سبب بوده كه انتقال خلافت به واسطه وراثت در انديشه مردم تبديل به گونه اى از حقّانيت شده بوده و امام(عليه السلام) با اين سخنان مى خواسته اند، حقانيت خويش را براى آنان روشن نمايند.

                      ملاك قانونيت حق حكومت امام حسين(عليه السلام)
                      ملاك قانونيت يكى از عمده ترين اركان مشروعيت به حساب مى آيد; به اين معنا كه منصب حكومت بايد از سوى كسى كه صلاحيت اعطا داشته باشد، به فردى تفويض گردد; همان گونه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در غدير خم، اميرالمؤمنين على(عليه السلام)را از جانب خداوند به ولايت امر مردم منصوب فرمود. صد البته اين مرحله نيازمند تمكين عملى مردم نيست، بلكه به صرف نصب، قانونيت ولايت تحقق مى يابد; همان گونه كه ولايت پدر بر اموال طفل از جانب خداوند تفويض مى شود، هرچند ديگران از اعمال چنين ولايتى جلوگيرى نمايند.

                      امام حسين(عليه السلام) و ساير امامان بعد از ايشان نيز از چنين حقانيتى در حكومت برخوردارند، و از سوى خداوند براى حكومت بر مردم تعيين شده اند; چنان كه پيش تر ذيل آيه شريفه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» بيان شد.

                      در خصوص امامت امام حسين(عليه السلام) به برخى روايات ديگر نيز اشاره مى كنيم:

                      پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) درباره امام حسين(عليه السلام)مى فرمايد: «فامّا الحسين فانّه مِنّى و هو خيرُ الخلقِ بعد اخيه و هو امامُ المسلمين و هو حجة اللهِ على خلقهِ، امرُه امرى و طاعتُه طاعتى، فمَن تبِعه فانّه منّى و من عصاه فليس منّى.»46

                      اين روايت به روشنى بر نصب امام حسين(عليه السلام) از سوى پيامبر گرامى به امامت بر خلق، و حكومت بر آن ها دلالت مى نمايد.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #116

                        امام حسين(عليه السلام)، خود، نيز آن گاه كه معاويه ايشان را به خطبه خواندن بر منبر فراخواند، درباره نصب خويش براى جايگاه امامت فرمود: «نحنُ حزب الله الغالبون و عترةُ نبّيهِ الاقربون و احدُ الثقلينَ اللّذينَ جعلَنا رسولُ الله(صلى الله عليه وآله)ثانَى كتابِ الله فيه تفصيلَ كلِّ شىء فاطيعونا فانَّ طاعتنا مفروضةٌ اذ كانت بطاعةِ اللّهِ و رسوله مقرونةٌ، قال اللّهُ تعالى: "اطيعوا اللّهَ و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم.»47

                        روايت ديگرى كه در اين جا مورد استناد قرار مى گيرد، حديث مشهور نبوى است كه مى فرمايد: «الحسنُ و الحسينُ امامان قاما او قعدا.»48 به اين معنا كه اين دو بزرگوار، چه اقدام به جنگ نمايند و چه اقدام به صلح، امام مسلمانان هستند و اطاعتشان لازم است.

                        در روايت ديگرى ـ كه در مباحث پيشين نيز به آن اشاره شد ـ امام(عليه السلام) در پاسخ به عبدالله بن جعفر، همسر حضرت زينب، اساس قيام و خروج خويش را مستند به فرمان رسول خدا مى سازد و مى فرمايد: «انّى رأيتُ رؤياً فيها رسول اللّه و اُمرتُ فيها بامر انا ماض له علىّ كان اوبى»;49 من پيامبر را در خواب ديدم و در آن رؤيا به امرى فرمان داده شدم كه بدان اقدام مى كنم، چه به زيانم باشد يا به سودم.

                        از مجموع آنچه از روايات ذكر شد، اين گونه استفاده مى شود كه امام حسين(عليه السلام)علاوه بر حقّانيت و شايستگى بر اين مقام، از جانب خداوند نيز نصب شده اند و امامت ايشان جنبه قانونيت نيز پيدا كرده است.

                        امام حسين(عليه السلام) و دعوت و بيعت كوفيان
                        پس از رسيدن به اين دستاورد كه امامان و از آن جمله امام حسين(عليه السلام) داراى مقام عصمت و حايز شايستگى و صلاحيت در زمينه حكومت بوده اند (و در نتيجه حقّانيت آنان ثابت شد) و نيز انتصاب ايشان به ولايت حكومتى از جانب خدا بوده است (يعنى حايز ملاك قانونيت بوده اند) و در مجموع، مشروعيت حاكميت آن ها ثابت گرديد; نوبت به بررسى نقش مردم در تحقق حاكميت آن ها مى رسد.

                        به عنوان مقدمه، بايد گفت: تحقق يك نظام مستلزم وجود دو ركن اساسى است كه عبارتند از: حاكم و مردم; به عبارت ديگر، اوامر حاكم و امتثال مردم. بنابراين، اگر به هر علتى يكى از اين دو ركن ايجاد نشود، هيچ نظام حكومتى شكل نخواهد گرفت; مثلا، اگر مردم بر اين نكته توافق كنند كه اوامر حكومت را گردن ننهند، در نتيجه جز نامى براى حكومت باقى نخواهد ماند. اين در حالى است كه هر حكومتى براى اعمال حاكميت خويش و تحقق آن نيازمند اقبال و پذيرش مردم است; چه اين كه هرچند متصدّيان حكومت از برترين و سزاوارترين افراد در حكومت دارى باشند، اما تا وقتى مردم آن ها را نپذيرند، هرگز حكومتى تأسيس نمى شود و تحقق خارجى نمى يابد. بنابراين، اگرچه مشروعيت حكومت در بينش اسلامى و حسينى، زاييده مقبوليت مردمى نيست، اما اعمال حاكميت آن، كه قبلا مشروعيت يافته است، پيامد اقبال و پذيرش مردم است.

                        امام حسين(عليه السلام) نيز به رغم آگاهى از پيامد قيام عاشورا و با توجه به اين كه خود را مشروع و حقدار حاكميت مى دانستند، چون خود را با نامه هاى فراوان و اعلان بيعت هاى متعدد از سوى مردم مواجه، و زمينه اعمال حاكميت را به صورت ظاهر فراهم مى ديدند، درصدد برآمدند، به مدد اقبال مردمى و وجود ياوران متعدد، در سايه تشكيل حكومت به احياى ارزش هاى فراموش شده بپردازند، و جامعه اسلامى را به سوى رشد و صلاح هدايت نمايند و يا دست كم، تصوير درستى از آنچه بايد در مقابل ظلم صورت پذيرد، ارائه نمايند.

                        جايگاه مردم از ديدگاه امام حسين(عليه السلام)
                        امام حسين(عليه السلام) در سخنى جامع، در نامه اى به بزرگان بصره به سه نكته «حقّانيت و شايستگى هاى خويش»، «قانونيت» و «جايگاه مردم در تحقق حق حاكميت» اشاره مى فرمايند: «خداوند محمّد(صلى الله عليه وآله) را پيامبر بر خلقش برگزيد... و ما اهل، دوستداران، جانشينان و وارثان او هستيم... مى دانيم كه ما از كسانى كه اين امر را بر عهده گرفته اند، به اين حقى كه مستحق آنيم، سزاوارتريم... و اگر شما سخن مرا بشنويد و فرمان مرا اطاعت كنيد، به راه رشد و تكامل هدايتتان مى كنم.»50

                        همان گونه كه مشاهده مى شود، امام جايگاه مردم را در تحقق خارجى حق حاكميت خويش متذكر مى شوند، كه اگر آنان امام را در تحقق و گرفتن آنچه حق اوست يارى ننمايند، اين امر تحقق نمى يابد و آن ولايت به مرحله فعليت نمى رسد. و اين نكته در سخن اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز جلوه نموده است: «لا رأىَ لمن لا يطاع»;51 آن را كه فرمان نبرند، سررشته كار از دستش بيرون مى رود.

                        و باز امام(عليه السلام) در نامه ديگرى كه براى مردم كوفه نوشتند، پس از حمد و ثناى الهى، به جايگاه مردم در تحقق فعلى حكومت اشاره كردند و فرمودند: «امّا بعدَ، فانّ كتابَ مسلم بن عقيل جائَنى يخبرنى بحس رأيكم و اجتماعِ مُلئكم على نصرنا و الطلب بحقّنا فسألت الله ان يُحسن لنا الصنع... فانّى قادمٌ عليكم فى ايامى هذه ان شاءاللّه.»;52 اما بعد، نامه مسلم بن عقيل به دست من رسيد و به من خبر داد كه نظر و ديدگاه شما و اجتماع شما در يارى و طلب حق ما تحقق يافته است. پس خداوند را مى خوانم كه در كارمان نيك بخواهد... پس در همين ايام به سوى شما مى آيم. ان شاءالله.

                        در اين فرايند، امام همانند پدر بزرگوارشان عمل نمودند كه هنگام پذيرش خلافت، اساس قبول اين مسند را به تمام شدن حجت برايشان به سبب وجود ياران در تشكيل حكومت دينى صالح، مستند نمودند: «ولولا حضورُ الحاضر و بلوغُ الحجةِ بوجود الناصر... لألقيتُ حبلها على غاربها.»53

                        به تعبير برخى، «انّ التكليف الشرعى يحتُم عليه الخروج الى العراق بوجود الناصر»;54 تكليف شرعى بر امام الزام نمود كه به سبب وجود يارانى به سوى عراق خارج شود.

                        اين سخنان بر اين نكته تأكيد مىورزند كه امامان، به ويژه امام حسين(عليه السلام) به جايگاه مردم در تحقق آن حق الهى و مشروع خويش توجه نموده اند و مردم را به عنوان ركن دوم و مهم تحقق حاكميت فعلى به اين امر مهم فرا مى خوانند، و از آنان مى خواهند تا در اين وظيفه خويش كوتاهى نكنند.

                        امام(عليه السلام) در خطبه اى كه براى سپاه حرّ ايراد نمودند، ضمن ياداورى حقّانيت خود و گوشزد نمودن قرابتشان با پيامبر(صلى الله عليه وآله)خود را سزاوار اين مقام معرفى كردند و آن را حق مسلّم خويش خواندند: و نيز بر نقش مردم در تحقق عملى حكومت و ولايت تأكيد فرمودند: «من بدين دليل به سوى شما آمدم كه خواستار حاكميت من، كه در اين باب صاحب حق هستم، مى باشيد، ولى اگر بيعت خويش را در تمكين از اوامرم شكستيد و حاضر به يارى من نيستيد، من ديگر از حركت به سوى شما صرف نظر مى كنم و (به خاطر از بين رفتن مقدّمات) برمى گردم.»55

                        و نيز در خطبه اى ديگر براى سپاهيان حرّ مى فرمايند: «انّى لم آتكم حتّى اتتنى كتبكم و قدّمتُ على رُسُلكم "ان اُقدّم علينا فانّه ليس لنا امامٌ، لعلَّ اللّهَ يجمعنا بكَ على الهدى"، فان كنتم على ذلكَ فقد جئتُكم، فان تعطونى ما اطمئنُّ اليه من عهودكم و مواثيقكم ان اُقدّم مصركم و ان لم تفعلوا او كنتم بمقدمى كارهين انصرفت الى المكان الّذى جئتُ منه اليكم.»56

                        بنابراين، بايد گفت: نه بيعت اوليه كوفيان سبب مشروعيت بخشى به حكومت امام و قيام وى گشت، و نه نقض بيعت آنان مشروعيت ايشان را سلب نمود، بلكه اگر بيعت كوفيان استوار مى ماند، تنها زمينه ساز اعمال حاكميت دينى و مشروع توسط امام حسين(عليه السلام)مى شد، اما با نقض بيعت و عدم تمكين مردم، تحقق خارجى حاكميت آن حضرت با اشكال مواجه گرديد.

                        بنابراين، اگر تمام مردم با يزيد بيعت كنند، به گونه اى كه مقبوليت فراگير پيدا نمايد، به سبب وجود نداشتن حقّانيت و قانونيت در او، مشروعيت بخشى صورت نخواهد پذيرفت. علاوه بر آن، خلافت و حكومت آل ابى سفيان برخلاف نصّ پيامبر است كه فرمودند: «انّ الخلافةَ محرَّمةٌ على آل ابى سفيان»; همانا خلافت بر آل ابى سفيان حرام است.

                        مشروعيت بخشى به قيام امام حسين(عليه السلام)
                        به دليل آن كه حاكمان جور، پس از ماجراى كربلا سعى داشتند تا اين قيام را خروج عليه خليفه وقت قلمداد نمايند و بدينوسيله، راه را بر هر قيام ديگرى مسدود كنند، و از سوى ديگر، مشروعيت رفتار و قيام امامان معصوم(عليهم السلام) از مفاهيم اساسى و مورد تأكيد شيعه است، امامان معصوم(عليهم السلام) و پيامبر(صلى الله عليه وآله)زمينه ساز پاسخ گويى به اين توطئه شدند و درصدد مشروعيت بخشى پيشينى (قبل از قيام) و پسينى (پس از قيام) برآمدند.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #117

                          1. مشروعيت بخشى پيشينى
                          به دليل آن كه روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين زمينه بسيارند، تنها به بيان يك روايت بسنده مى شود; حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)ضمن ابراز علاقه بسيار به امام حسين(عليه السلام) در موارد گوناگون، مسأله حادثه كربلا را بازگو مى نمودند و بر مظلوميت ايشان مى گريستند و بر قاتلان آن امام همام لعنت مى فرستادند. اين بيانات، كه گاه براى مردم نيز تبيين مى شدند، به گونه اى مشروعيت امام را تضمين مى كردند، تا آن جا كه برخى اين روايت را در صحنه عاشورا براى ديگران نقل كردند. همان گونه كه سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد عمّار كه «تقتلُه الفئةُ الباغية» سبب شد كه در ماجراى صفيّن و شهادت عمّار، شاهدى بر مشروعيت امام على(عليه السلام) در يك سوى نبرد و نامشروع بودن معاويه در سوى ديگر، تلقّى شود. روايت چنين است: «وقتى امام حسين(عليه السلام)دو ساله شدند، پيامبر به سفرى رفتند، در ميان راه ايستادند و استرجاع نمودند و از چشمانشان اشك ريخت. از ايشان سؤال شد، حضرت فرمودند: جبرئيل به من خبر داد در سرزمينى به نام "كربلا"، نزديك فرات، فرزندم حسين توسط فردى به نام يزيد كشته مى شود، و در همه اين سفر، حضرت غمگين و ناراحت بودند، وقتى كه از سفر برگشتند، بر منبر رفته، در حالى كه دست راستش بر سر امام حسن(عليه السلام)و دست چپش بر سر امام حسين(عليه السلام)بود، سر بر آسمان بردند و عرضه داشتند: "اللّهمّ انّ محمّداً عبدُكَ و نبيُّكَ و هذان اطائبُ عترتى و خيارُ ذرّيتّى و قد اخبرنى جبرئيلُ ان ولدى هذا مقتولٌ مخذولٌ. اللّهمّ فبارك له فى قتله و اجعله من سادات الشهداء الّلهمّ و لا تبارك فى قاتله و خاذله".»57

                          در اين روايت، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) ضمن بيان خبر ماجراى عاشورا از سوى جبرئيل، مى فرمايند: امام حسين به عنوان پاك ترين فرد خاندان من و برگزيده فرزندان و خانواده رسالت است. در نهايت، دعا مى كنند كه خدايا، رخت شهادت را بر قامت حسين(عليه السلام) مبارك، و موجب خوارى و ذلّت قاتلان ايشان بگردان.

                          اين بيان پيامبر(صلى الله عليه وآله) چيزى نيست، جز اعلان حقّانيت امام حسين(عليه السلام) و قيامش و نامشروع بودن شخص يزيد.

                          2. مشروعيت بخشى پسينى
                          امامان معصوم(عليهم السلام) در سال هاى پس از حادثه كربلا به شيوه هاى گوناگون سعى در القاى اين مطلب به مردم داشتند كه قيام عاشورا مشروع، و سرور شهيدان صاحب حق و مشروعيت، و مورد ظلم ظالمان و ستمگران بوده است. از اين رو، برخى روايات، گريه و زارى بر آن حضرت را مورد توصيه و تأكيد قرار داده و زيارت مزار او را داراى فضايل بسيار، تربت شريف آن حضرت را موجب شفاى بيمارى ها، و تكريم روز عاشورا را سبب خشنودى و رضايت خداوند دانسته اند. همچنين مشروعيت امام حسين(عليه السلام) را همانند مشروعيت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و نامشروع بودن يزيد را نيز در رديف عدم مشروعيت معاويه و ابى سفيان بيان نموده اند.

                          امام صادق(عليه السلام) در روايتى اين مطلب را به صراحت بيان نموده است: «انّا و آل ابى سفيان اهلُ بيتين تعادينا فى اللّهِ، قلنا صدق اللّهُ و قالوا كذب اللّهُ و قاتل ابوسفيان رسول الله و قاتل معاويةُ علىَ بن ابى طالب و قاتل يزيد بن معاويةِ الحسين بن على و السفيانىُّ يقاتلُ القائم(عليه السلام).»58

                          امام صادق(عليه السلام) يزيد را در رديف افرادى همچون ابى سفيان كه به نبرد با پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرداخت، معاويه كه به جنگ با حضرت على(عليه السلام) رفت و نيز سفيانى كه مبادرت به جنگ با امام زمان(عليه السلام)مى كند، قرار داده اند. اين خود سندى قطعى بر نامشروع بودن يزيد از يك سو و مشروعيت مطلق امام حسين(عليه السلام) از سوى ديگر مى باشد. آنچه امامان(عليهم السلام) پس از وقوع حماسه عاشورا در جهت تبيين حقّانيت و ياداورى و زنده نگه داشتن ثمرات آن انجام دادند، افزون بر آن است كه قابل بيان در اين مختصر باشد. بنابراين، تنها به مواردى از آن ها اشاره مى شود:

                          الف. زيارت مرقد شريف حضرت: در روايات بسيارى، زيارت قبر امام حسين(عليه السلام)مورد تأكيد قرار گرفته و ثواب هاى فراوانى بر آن ذكر شده است، تا آن جا كه زيارت امام سبب بخشيده شدن همه گناهان مى شود.59

                          ب. مرثيه خوانى: در بسيارى از موارد و تا جاى ممكن، امامان(عليهم السلام) در ايام محرّم مجالس مرثيه خوانى برپا مى كردند.

                          امام صادق(عليه السلام) به ابى عماره شاعر فرمودند: «برايمان درباره امام حسين(عليه السلام)شعر بخوان، و سپس حضرت گريه كردند، به گونه اى كه صدايشان از بيرون منزل شنيده مى شد. آن گاه امام صادق(عليه السلام) فرمودند: "هركس براى سيدالشهدا شعر بگويد و گريه كند و مردم را بگرياند، بهشت بر او واجب مى شود."»60

                          امام كاظم(عليه السلام) در شرايطى كه امكان عزادارى نبود، وقتى كه آن پيرمرد به جاى هديه در نوروز گفت: اجازه دهيد برايتان شعرى درباره ابى عبدالله الحسين(عليه السلام)بخوانم، پس از خواندن شعر، امام تمام هداياى آن روز را به او بخشيدند.61

                          اين رفتار به گونه اى مشروعيت بخشى به قيام و حقانيت امام حسين(عليه السلام)مى باشد.

                          ج. تكريم روز عاشورا: امامان همواره در عاشورا، ياد امام حسين(عليه السلام) را در عمل و گفتار زنده مى ساختند. امام رضا(عليه السلام)مى فرمايد: «هركس در روز عاشورا كارش را رها كند، خداوند حاجت هاى دنيا و آخرتش را براورده مى كند و هركس در روز عاشورا مصيبت زده و گريان و محزون باشد، روز قيامت خوش حال و مسرور و شادمان است و چشمش در بهشت به ديدار ما روشن مى شود، و هر كس در روز عاشورا چيزى ذخيره كند، خداوند او را با يزيد و عبيدالله بن زياد و عمر بن سعد ـ كه لعنت خدا بر ايشان باد ـ محشور مى كند و او را در پايين ترين جاى جهنم جاى مى دهد.»62

                          د. احترام و جايگاه تربت حسينى: امامان(عليهم السلام) درباره تربت امام حسين(عليه السلام)سخنان فراوانى فرموده اند. امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «انَّ اللّهَ جعَلَ تربةَ الحسين شفاءً من كلِ داء و اماناً من كلِّ خوف»;63 خداوند متعال تربت حسين(عليه السلام) را شفاى هر دردى و پناه هر ترسى قرار داده است.

                          و در روايت ديگرى، امام تربت امام حسين(عليه السلام) را شفادهنده هر مرضى، جز مرگ معرفى كرده اند.64

                          همه اين سخنان گران قدر به روشنى درصدد تبيين جايگاه امام حسين(عليه السلام) و مشروعيت حكومت و قيام ايشان هستند كه در عين حال، پاسخ به شبهاتى هستند كه از سوى دشمنان در اين زمينه طرح گرديده است.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #118
                            سيره ائمه اطهار (ع) در زنده نگه داشتن عاشورا



                            عاشورا دهم ماه محرم الحرام است كه از دير باز مورد توجه و احترام مردم بوده است. ولى در فرهنگ شيعه به خاطر شهادت سومين پيشواى شيعيان و اصحاب او در سرزمين كربلا، اين روز از جايگاه والايى برخوردار است. دهم ماه محرم با رخداد قيام سيدالشهداء (ع) در بين امامان (ع) و دوستداران اهل بيت (ع) به عظيم‏ترين روزسوگوارى و ماتم تبديل شد.


                            در ميان حوادثى كه در طول تاريخ بشريّت به وقوع پيوسته است، هيچ نهضت و حركتى به پويايى و برجستگى قيام عاشورا نيست، نهضتى كه در سرزمينى محدود، زمانى كوتاه و با فداكارى افراد معدودى رخ داد، امّا توانست الگويى عملى براى آزاد مردان جهان ارائه كند و براى هميشه به عنوان «انقلاب بزرگ» بر تارك تاريخ بشر بدرخشد.
                            آن چه بيش از همه حادثه كربلا را پرفروغ و سازنده جلوه مى‏دهد، سيره ائمه اطهار(ع) است در زنده نگه داشتن اين حماسه زيبا و احياى فرهنگ آن. امامان معصوم(ع) على‏رغم اين كه در دوران امامت خويش در محدوديت‏هاى شديدى به سر مى‏بردند و حاكمان مستبد اموى و عباسى سايه شوم خود را بر شهرهاى اسلامى گسترده بودند، ولى با اتخاذ صحيح‏ترين تصميم‏ها و موضع‏گيرى‏هاى مناسب و با استفاده از مؤثرترين شيوه‏ها توانستند از فرهنگ عاشورا و دستاوردهاى ارزشمند آن به صورت شايسته پاسدارى كنند و راه حماسه آفرينان كربلا را تداوم بخشند.
                            آنان اين واقعه را به ديد معجزه نگريسته‏اند و در سيره عملى خود به عنوان راهكارهاى مؤثّر و زنده براى مبارزه عليه ظلم و ستم از آن بهره جسته‏اند كه در اين مقال به روش‏هاى عملى آنان جهت حفظ اين نهضت از تحريفات و زنده نگه داشتن آن اشاراتى گذرا خواهيم داشت.

                            توصيه به سوگوارى و عزادارى‏

                            عاشورا دهم ماه محرم الحرام است كه از دير باز مورد توجه و احترام مردم بوده است. ولى در فرهنگ شيعه به خاطر شهادت سومين پيشواى شيعيان و اصحاب او در سرزمين كربلا، اين روز از جايگاه والايى برخوردار است. دهم ماه محرم با رخداد قيام سيدالشهداء (ع) در بين امامان (ع) و دوستداران اهل بيت (ع) به عظيم‏ترين روزسوگوارى و ماتم تبديل شد.(1) پيشوايان معصوم(ع) همواره جهت زنده نگه داشتن ياد و خاطره عاشورا، شيعيان را به سوگوارى و عزادارى توصيه نموده و اثرات و ثمرات اين شعاير را تشريح مى‏نمودند. راز اين كه ائمه هدى(ع) بر ماتم سرايى شهداى كربلا تأكيد نموده‏اند اين است كه: اوّلاً دشمنان و مخالفان اهل بيت (ع) اين روز را به جشن و سرور سپرى مى‏كردند و ثانياً اين عزادارى‏ها و سوگوارى‏ها اگر آگاهانه، خالصانه و سازنده باشد، دل صاحب عزا را با دل حماسه‏سازان دشت نينوا پيوند مى‏دهند و اين ارتباط خود باعث ازدياد معرفت و قرب به بارگاه ملكوتى خواهد شد.
                            امام صادق(ع) در توصيف مصايب روز عاشورا اين گونه فرمودند: «وَ اَمّا يَومَ عاشوراءَ فَيَومٌ اُصيبَ فيه الحُسين صريعاً بينَ اَصحابِهِ و اصحابُهُ حَولَهُ صَرعى عُراةٌ؛(2) امّا روز عاشورا روزى است كه در آن حسين(ع) ميان يارانش كشته بر زمين افتاد و ياران او ني ز اطراف او بر خاك افتاده و عريان بودند».
                            امام رضا(ع) دراين‏باره مى‏فرمايد: «من ترك السّعى فى حوائجه يوم عاشوراء قضى اللّه له حوائج الدّنيا و الآخرة و من كان عاشوراء يوم مصيبته جعل اللّه عزّ و جلّ يوم القيامة يوم فرجه و سروره؛(3) هر كس تلاش در رفع نيازهايش را در عاشورا به خاطر به پاداشتن عزا تر ك كند، خداوند حوايج دنيا و آخرتش را برآورده سازد و هر كس عاشورا را روز مصيبت خويش قرار دهد، خداوند تبارك و تعالى روز قيامت را روز شادى و خوشحالى او قرار مى‏دهد.»
                            هم چنين امام صادق(ع) فرمودند: «انّ يوم الحسين اعظم مصيبةً من جميع سائر الايّام؛(4) روز شهادت امام حسين(ع) سوزناك‏ترين روزهاست.»
                            در سيره اهل بيت عصمت و طهارت(ع) هرچه بيشتر تفحّص گردد، مشاهده مى‏شود كه آن بزرگواران براى ترويج فرهنگ عاشورا و تطبيق آن بر مصاديقش بر اساس مقتضيات هر عصر، اهتمامى وافر و تأكيدى مصرّانه داشته‏اند. امام باقر(ع) در تعقيب اين هدف و توجه دادن مردم به ستمى كه بر اهل بيت(ع) روا شده، وصيّت مى‏كند تا ده سال در موسم حج در منى براى امام حسين(ع) و همراهانش عزادارى كنند.
                            آن حضرت بودجه‏اى را براى چنين امرى اختصاص داد. عزادارى گروهى در ايام حج و سرزمين حسّاس منى، سؤالات معنا دارى را در اذهان ترسيم مى‏كند و اين خود بهترين نوع مبارزه غير مستقيم ائمه(ع) براى توجه دادن افكار عمومى بر ضد جنايات اموى بود.
                            ائمه هدى(ع) غير از آن كه قولاً و عملاً در سيره و رفتار خود در جهت برپايى مجالس سوگوارى براى اباعبداللّه(ع) تأكيد و اصرار داشته‏اند، از مردم خواسته‏اند كه در اين امر مهم كوتاهى نكنند و به آنان نويد داده‏اند كه براى عزاداران حسينى پاداش بسيار ويژه‏اى در ن ظر گرفته شده است.
                            از منابع روايى چنين برمى‏آيد هر كس بر مصايب ائمه خصوصاً امام حسين (ع) بگريد و از اين بابت محزون گردد:
                            1- در روز جزاء با ائمه هدى(ع) محشور خواهد بود.
                            2- حضرت سيدالشهداء (ع) براى سوگوار خود از خداوند طلب آمرزش مى‏كند.
                            3- عزادار اباعبداللّه(ع) مصداق كسى است كه در شادى اهل عترت شادمان و در حزن آنان اندوهناك و محزون است.
                            4- در هنگام احتضار سوگوار اباعبداللّه(ع)، ائمه هدى(ع) حاضر مى‏شوند و عزرائيل را به مراعات حال وى توصيه مى‏كنند به حدى كه ملك الموت از مادر نسبت به او رؤوف‏تر است.
                            5 - سوگوار حماسه ساز عاشورا، از آب گواراى كوثر جرعه‏هايى مى‏نوشد و به ميوه‏هاى جنّت متنعم مى‏شود.
                            6- شفاعت رسول خدا(ص) شامل عزاداران امام حسين(ع) مى‏شود.
                            7- قبر ماتم دار كربلا نورانى است و از عذاب برزخى مصون مى‏باشد.
                            8 - خداوند از اين كه عزادار امام حسين(ع) را عذاب كند، پروا مى‏كند.
                            9- سوگواران و زائران در پرتو عرش الهى در مجلس منوّر در محضر اباعبداللّه هستند.(5) گريستن و گرياندن‏
                            گريه براى مصايب امام حسين(ع) نوعى پيوند با راه و روش و هدف آن حضرت است كه باعث آمادگى براى مبارزه و جهاد در راه خدا مى‏شود و نيروى ايمان و عقيده را از هر جهت بسيج مى‏كند و نااميدى و زبونى را از انسان دور مى‏نمايد. از آن‏جا كه شهادت سالار شهيدان و ي اران با وفايش از منظر عمومى، آثار ويرانگرى براى حكومت بنى‏اميه و سال‏ها بعد براى بنى عباس داشت و مشروعيّت حاكمان اين دو سلسله را زير سؤال برده بود، براى اين كه اين تراژدى غم‏بار به دست فراموشى سپرده نشود، امامان(ع) با گريه بر شهيدان نينوا و زنده نگه داش تن ياد و خاطره جانبازى‏هاى آنان اهداف شهيدان كربلا را دنبال مى‏كردند. عظمت حادثه كربلا به قدرى دلخراش بود كه شاهدان آن مصيبت تا زنده بودند آن را فراموش نكردند.
                            امام سجّاد(ع) در مناسبت‏هاى گوناگون بر عزيزانش گريه مى‏كرد. اشك‏هاى آن حضرت(ع) عواطف را بر مى‏انگيخت و در اذهان مخاطبان مظلوميّت شهداى كربلا را ترسيم مى‏نمود. امام سجّاد (ع) بنيانگذار فرهنگ گريه در ميان مؤمنان بود و طى 35 سال امامتش به اين روش ادامه داد (6) تا جايى كه يكى از «بكّائين پنج گانه تاريخ»(7) ناميده شد. وقتى راز آن همه گريه را از آن حضرت مى‏پرسيدند، حضرت مصايب جانگداز كربلا را بازگو مى‏كرد و مى‏فرمود: مرا ملامت نكنيد. بدرستى يعقوب(ع) پس از آن كه يك فرزند خود را از دست داد، آن قدر گريست تا از غصّه چشم‏هايش سفيد شد. در حالى كه يقين به مرگ فرزندش نداشت.
                            ولى من به چشم خود در نصف روز ديدم كه چهارده نفر از اهل بيت مرا سربريدند.(
                            او نه تنها خود در سوگ شهداى كربلا مى‏گريست، بلكه شيعيان و مؤمنان را نيز ترغيب به گريستن بر آن شهدا مى‏كرد و مى‏فرمود: «هر مؤمنى كه بر شهادت حسين(ع) بگريد به طورى كه اشك بر گونه‏هايش جارى شود، خداوند براى او غرفه هايى در بهشت آماده مى‏سازد كه تا ابد در آ ن اقامت خواهد گزيد».(9)
                            امام صادق(ع) فرمودند: «على بن الحسين(ع) به ياد عاشورا بيست سال گريست و هرگز طعامى نمى‏خورد مگر اين كه گريه مى‏كرد».(10)
                            همچنين امام رضا(ع) فرمودند: «فعلى مثل الحسين فليبك الباكون فانّ البكاء عليه يحطّ الذّنوب العظام؛(11) گريه كنندگان بايد بر كسى همچون حسين(ع) گريه كنند، زيرا گريستن بر او گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد».
                            باز امام صادق (ع) فرمودند: «كلّ الجزع و البكاء مكروهٌ سوى الجزع و البكاء على الحسين؛(12) هر ناله و گريه‏اى مكروه است، مگر ناله و گريه بر حسين(ع)».
                            اين اشك‏ها و گريه‏ها در عزاى مظلوم كربلا، فرياد مداوم عليه ستمگران و ابلاغ پيام خون مطهر شهدا بود. اگر گريه‏هاى ائمه(ع) نبود، حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و شعاع اين مشعل فروزان فروكش مى‏كرد. بيان گريه نظام هستى
                            مسأله گريه نظام هستى به ويژه گريه آسمان بر شهادت حضرت اباعبداللّه(ع) در روايات منقول از ائمه هدى(ع) منعكس شده است.راز اين گريه اظهار عظمت مصيبت است به نحوى كه در جزء جزء عالم هستى داراى تأثير بوده است.
                            پس از بازگشت اهل بيت عصمت و طهارت از كربلا و ورود به مدينه امام سجاد(ع) ضمن خطبه‏اى چنين فرمودند: «اى مردم! پس از اين مصيبت عظمى كدام يك از مردانتان تواند شاد بود يا كدامين چشم مى‏تواند اشكش را حبس كند؟ همانا آسمان‏هاى هفت گانه بر قتل او گريستند و درياه ا با امواجشان و آسمان‏ها با اركانشان و زمين با پهنه وسيعش و درختان با شاخه‏هايشان و ماهيان اعماق دريا و ملائكه و اهل آسمان بر شهادت او گريستند».(13)
                            امام صادق(ع) در روايتى به صحابى بزرگوارش زراره فرمودند: «اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين(ع) گريست و زمين چهل روز با سياهى و خورشيد چهل روز با سرخى و كسوف و كوه‏ها از هم پاشيدند و درياها متلاطم شدند و ملائكه چهل روز بر حسين(ع) گريستند».(14)
                            هم چنين امام رضا(ع) در روايتى به گريه آسمان‏هاى هفت گانه و زمين اشاره نموده‏اند.(15)
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #119

                              از رواياتى كه گذشت مى‏توان چنين استنباط كرد كه اصل مسأله گريه هستى بر شهادت امام حسين(ع) امرى است قطعى كه خود سند متقنى است براى زنده نگه داشتن اين قيام. ترغيب شاعران به سرودن شعر و مرثيه‏
                              برپايى مجالس نوحه خوانى و خواندن شعر و مرثيه از عباداتى است كه داراى ثواب و پاداش فراوانى در نزد پروردگار است.
                              امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «الحمد لله الّذى جعل فى النّاس من يفد الينا و يمدحنا و يرثى لنا؛(16) حمد و ستايش خداوندى را كه در ميان مردم كسانى را قرار داد كه به سوى ما مى‏آيند و ما را مدح مى‏كنند و براى ما مرثيه مى‏خوانند».
                              اين نشان دهنده جايگاه «مرثيه» و «مدح» در فرهنگ شيعه و در راستاى احياى فرهنگ اهل بيت(ع) است.
                              بيان مصايب و مراثى سرور شهيدان امام حسين (ع) به اندازه‏اى مهم و ضرورى است كه پيشوايان معصوم(ع) همواره بدان سفارش كرده و خواستار زنده نگه داشتن نام و ياد آن امام(ع) به اين شيوه شده‏اند. آنان خود نيز بدين امر پاى‏بند بوده و در بزرگداشت اين واقعه جانسوز ق لبى سوزان و زبانى نوحه‏گر داشته‏اند.
                              استاد شهيد آيت اللّه مرتضى مطهرى (ره) در اين زمينه مى‏نويسد: «ائمه دين خواستند قيام امام حسين(ع) به صورت يك مكتب و به صورت يك مشعل فروزان هميشه باقى بماند. اين يك چراغى است از حق، از حقيقت دوستى و از حقيقت خواهى. اين يك ندايى است از حق‏طلبى، از حرّيت و آزادى، اين مكتب آزادى و اين مكتب مبارزه با ظلم را خواستند براى هميشه باقى بماند. در زمان خود ائمه اطهار(ع) كه اين دستور صادر شد، سبب شد كه جريان زنده و فعّال و انقلابى به وجود آيد. نام امام حسين(ع) شعار انقلاب عليه ظلم گشت، يك عدّه شاعر انقلابى به وجود آ مدند مانند: كميت اسدى، دعبل خزايى، سيّد حميرى و...كميت اسدى مى‏دانيد كيست؟ همان كسى كه با اشعارش از يك سپاه بيشتر براى بنى اميّه ضرر داشت».(17)
                              مشهور است كه چون اهل بيت عصمت و طهارت (ع) از شام به مدينه بازگشتند، در حوالى مدينه براى مدتى كوتاه اقامت نمودند. اهالى مدينه با شور و شوق خاصى به استقبال آنان رفتند. در ميان استقبال كنندگان فردى بود به نام «بشير بن جذلم» كه چون امام سجاد(ع) او را ديد، ف رمود: اى بشير! پدرت شاعر بود. آيا تو هم از شاعرى بهره‏دارى، وى جواب داد: آرى! خود نيز شاعر هستم. حضرت(ع) فرمودند: ابياتى بسراى و خبر ورود اهل بيت(ع) و مصيبت جانگداز كربلا را اعلام كن. بشير مى‏گويد بر مركب خود سوار و با عجله وارد مدينه شدم و صدا به گريه ب لند كردم و اين اشعار را خواندم:
                              يا اهل يثرب لامقام لكم بها
                              قتل الحسين و ادمعى مدرار
                              الجسم منه بكربلا مضرّج‏
                              و الرأس منه على القناة يدار

                              يعنى: اى اهل يثرب (مدينه) ديگر در شهر نمانيد چون حسين(ع) كشته شد. پس اشك فراوان از گونه‏ها جارى كنيد. بدنش در كربلا آغشته به خون شده و سر مطهرش را بر سر نيزه كردند.
                              بعد از اين مرثيه، شهر مدينه شكل ماتم به خود گرفت. همه اهل شهر از منازل بيرون آمدند و به گريه و زارى پرداختند و اين ماتم‏سرايى تا چندين روز ادامه داشت.
                              در عصر امامت ائمه(ع) شعرايى چون كميت اسدى، سيّد حميرى، دعبل خزايى و... به سفارش آن بزرگواران براى فداكاران كربلا به مرثيه گويى پرداختند. اشعار حماسى و عميق اين ياران اهل بيت(ع) بنى اميّه و بنى عباس را در هراس افكنده بود.(1
                              شاعر و مدّاح اهل بيت(ع) «دعبل خزايى» اين گونه نقل كرده است: ايام محرم بود كه به زيارت امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) رفتم. ديدم آن حضرت با حالت حزن و اندوه نشسته و اصحاب هم دور او جمع شده‏اند. چون مرا ديد، فرمود: اى دعبل! دوست دارم شعرى بخوانى، زيرا اين روزها غم و اندوهى است كه بر خاندان ما رفته است و كسى كه بر مصيبت جدّم امام حسين(ع) بگريد، خداوند گناهان او را مى‏آمرزد. سپس آن حضرت از جاى خويش برخاست و پرده‏اى را نصب كرد و اهل خانه را در پشت آن پرده قرار داد تا در مصايب جدّشان عزادارى كنند. در اين حال رو به سوى من كرد و فرمود: براى جدّم حسين(ع) مرثيه‏اى بخوان. دعبل مى‏گويد: اشعارى خواندم به طورى كه صداى گريه امام رضا(ع) و اهل بيت او بلند شد.(19)
                              زيد شجام مى‏گويد: «با جمعى از كوفيان نزد امام جعفر صادق(ع) بوديم كه جعفر بن عفان وارد شد. امام صادق(ع) او را نزديك خود جاى داد. سپس فرمود: شنيده‏ام تو درباره عزادارى امام حسين(ع) خوب شعر مى‏گويى، گفت: بلى! فرمود: بگو! پس جعفر شعرى درباره امام حسين(ع) سر ود به طورى كه امام صادق(ع) و تمام اطرافيان گريستند. سپس امام (ع) فرمود: اى جعفر! به خدا قسم ديدم ملائكه اشعار تو را درباره حسين(ع) مى‏شنوند و آن‏ها هم گريه مى‏كنند.
                              اى جعفر! خداوند همين الآن بهشت را بر تو واجب كرد و گناهانت را بخشيد».(20) سفارش به زيارت سالار شهيدان‏
                              از شيوه هايى كه امامان (ع) براى احياى نهضت عاشورا به كار گرفتند، توجه فراوان به زيارت امام حسين(ع) بود. سفارش‏هاى فراوانى كه از خاندان عترت و طهارت در باب بزرگداشت مقام آن حضرت و زيارت آن امام مظلوم در اوقات مختلف به ما رسيده است، عمق و ميزان مقام الهى سالار عشق را به وضوح بيان مى‏كند.
                              امام سجاد(ع) در سخنان گهر بار خويش، سفارش زيادى به زيارت امام حسين(ع) داشت. ايشان بعد از بازگشت به مدينه در بيرون شهر خيمه‏اى برپا كرد و چندين سال در آن اقامت گزيد تا ملاقاتى با دشمنان عترت نداشته باشد. حضرت پيوسته در طول اين مدت به قصد زيارت پدر و جدّ خويش به عراق مى‏آمد، ولى كسى متوجّه نمى‏شد.(21)
                              امام صادق(ع) فرموده‏اند: «لو يعلم النّاس ما فى زيارة قبر الحسين(ع) من الفضل لماتوا شوقاً؛(22) اگر مردم فضيلت زيارت قبر امام حسين(ع) را مى‏دانستند از شوق جان مى‏باختند».
                              سدير صيرفى مى‏گويد: امام صادق(ع) به من فرمود: اى سدير! آيا هر روز حسين(ع) را زيارت مى‏كنى، عرض كردم فدايت شوم نه، فرمود: چقدر جفاكار هستى! سپس فرمود: آيا هر جمعه او را زيارت مى‏كنى؟ عرض كردم نه، فرمود: آيا هر ماه او را زيارت مى‏كنى؟ عرض كردم نه. فرمود: آيا هر سال او را زيارت مى‏كنى؟ عرض كردم گاهى. حضرت فرمود: شما به حسين(ع) چقدر جفا مى‏كنيد! آيا نمى‏دانى كه خداوند عزّ و جلّ دو ميليون فرشته دارد كه پريشان حال بر حسين گريه مى‏كنند و او را زيارت مى‏كنند و خسته نمى‏شوند؟
                              چه مانعى دارد كه قبر حسين(ع) را در هر جمعه پنج بار و يا در هر روز يك بار زيارت كرده باشى؟ عرض كردم: فدايت شوم. ميان ما و قبر حسين(ع) بسيار فاصله است. حضرت فرمود: زيارت را از راه دور انجام بده و آن بدين گونه است: برو بالاى پشت بام و به راست و چپ توجه كن. آن وقت سر به طرف آسمان بلند كن سپس به طرف قبله توجه كن و بگو: «السلام عليك يا اباعبداللّه الحسين. السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته» اگر چنين كنى براى تو يك زيارت مى‏نويسند معادل يك حج و يك عمره.(23)
                              امام رضا (ع) فرمودند: «من زار قبر ابى عبداللّه بشطّ الفرات كان كمن زار اللّه فوق عرشه؛(24) هر كس قبر امام حسين(ع) را در كنار رود فرات زيارت كند، مانند كسى است كه خداوند را در بالاى عرش زيارت كرده است».
                              آرى از سياست‏هاى ثابت و تغييرناپذير امامان معصوم(ع) بعد از شهادت سالار شهيدان احياء اين نهضت بود. تأكيد آنان بر عزادارى، گريه، فضايل، زيارت و... از عاشورا مشعلى جاويدان ساخت و كربلا را به صورت بزرگ‏ترين دژ مقاومت امت اسلامى در برابر كفر و نفاق و بيداد د ر آورد. امروزه با استفاده از سيره ائمه هدى(ع) عاشوراى حسينى سمبل ظلم ستيزى و عدالت خواهى و راه رهايى مظلومان جهان از سلطه مستكبران شناخته مى‏شود. اگرچه در طول تاريخ از سوى كوردلان تلاش‏هايى براى فراموش شدن نام حسين(ع) و خاموشى اين مشعل هدايت صورت گرفته ا ست، امّا همه اين تلاش‏هاى مذبوحانه نشان وحشت آنان از جوشش خون پاك حسينى در رگ‏هاى نسل جوان است و على‏رغم همه اين كوشش‏ها هر روز گرايش دل‏هاى صالحان و مؤمنان به سوى عاشورا و محرم افزون‏تر و گسترده‏تر مى‏گردد و محبت حسينى دل‏هاى مظلومان جهان را شيداى فرزند فاطمه (س) مى‏كند. والسلام..
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #120
                                حياتِ الگويى امام حسين (ع)



                                در عصر بازسازى ايمانى و فرهنگى، توجه به ابعاد الگويى امام حسين عليه‏السلام ضرورى است. آن حضرت، تنها در كربلا اسوه ما نيست؛ الگو بودنش تنها در زمينه حماسه و خون و شهادت هم نيست؛ حتّى در كربلا هم، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه‏هاى آن روز جاويدان هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.


                                وقتى خداوند، براى هدايت بشر، «راهنما» فرستاد و براى تعيين راه و پيمودن مسير، «حجّت» قرار داد، همه ابعاد را در نظر داشت.
                                الگوهاى مكتبى، الگوى همه جانبه امت براى راهيابى به كمال و خودسازى و بندگى‏اند. حسين بن على عليه‏السلام نيز يكى از اين اسوه‏هاى كامل و الگوهاى همه جانبه است و آنچه از حضرتش بايد آموخت، نه تنها درس حماسه و جهاد و ظلم ستيزى، كه درس عبوديت و سخاوت و جوانمردى و ارزش گرايى و تهجّد و انس با قرآن و تكريم انسان است.
                                اينك، نگاهى به بخشى از ابعاد الگويى سالار شهيدان داريم، تا روشن گردد كه شخصيت وى به بُعد شورآفرين و حماسى عاشورا و انگيزه آفرينى جهاد در كربلا خلاصه نمى‏شود. امروز، اگر آن باده جانبخش در ساغر دلمان نيست، مى‏توان و بايد از چشمه فيض ديگرى شور و حال گرفت و «سيره حسينى» را چراغ راه قرار داد.در عصر بازسازى ايمانى و فرهنگى، توجه به ابعاد الگويى امام حسين عليه‏السلام ضرورى است. آن حضرت، تنها در كربلا اسوه ما نيست؛ الگو بودنش تنها در زمينه حماسه و خون و شهادت هم نيست؛ حتّى در كربلا هم، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه‏هاى آن روز جاويدان هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.

                                1. نماز، اوج بندگى

                                سالار ما، حسين بن على عليهماالسلام ، شب عاشورا براى انس با خدا و تهجّد و تلاوت قرآن و نماز، از دشمن مهلت گرفت. در گرماگرم نبرد عاشورا نيز، هنگام ظهر به نماز ايستاد تا به ما بياموزد كه جان بر سردين و خداجويى نهاده است. سعيد بن عبداللّه حنفى، در آن لحظه، در برابر امام همچون سپر حفاظتى مى‏ايستد، تا حسين بن على عليهماالسلام ، آخرين نمازش را بخواند و با 13 تير كه بر پيكرش مى‏نشيند، به شهادت مى‏رسد.1

                                ابوثمامه صائدى نيز ـ كه خودش شهيد نماز است ـ در روز عاشورا، فرا رسيدن هنگام نماز را يادآور مى‏شود. امام حسين عليه‏السلام دعايش مى‏كند كه خدا از نمازگزارانِ ذاكر قرارش دهد.2

                                اين كه در زيارت‏هاى حسين بن على عليه‏السلام ، او را اقامه كننده نماز خطاب مى‏كنيم «اشهد انّك قد اَقَمْتَ الصلّوة...»3 جلوه ديگرى از اهميت نماز را در زندگى و شهادت آن پيشواى معنويت و عبوديت نشان مى‏دهد.

                                2. رضا، اوج ايمان
                                كمال بندگى در «رضا» به رضاى الهى و فرمان اوست. حسين بن على عليه‏السلام در حركت به سوى كربلا، اظهار اميدوارى كرد كه آنچه را خداوند برايش اراده كرده باشد، «خير» باشد، چه با فتح، چه با شهادت «ارجو ان يكونَ خيراً ما اراد اللّه بنا، قُتِلْنا ام ظفرنا»4. در قتلگاه نيز جملات زيباى «الهى رضىً برضاءك و تسليماً لامرك» كه بر زبان او جارى شد، نشانه خلوص در بندگى و رضا به قضاى خدا و رنگ خدايى داشتن جهاد و شهادت اوست.

                                يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
                                و جانان سيدالشهداء، خدا بود كه عشق الهى در سراسر وجود حضرت، سريان و جريان داشت و «مقام رضا» مرتبه برتر ايمان او به شمار مى‏رفت. خود آن حضرت بارها مى‏فرمود:

                                «رضا اللّهِ رضانا اهل البيت5؛ رضايت ما خاندان، تابع رضاى الهى است.»

                                3. صبر و مقاومت
                                سيدالشهداء الگوى صبر و شكيبايى در برابر مصيبت‏ها، مشكلات زندگى، زخم شمشير، داغ عزيزان و شهادت فرزندان است.

                                امام حسين عليه‏السلام در آغاز حركت خويش به سوى كربلا، بر صبر تكيه كرد و يارانى را لايق همراهى خويش مى‏دانست كه بر تيزى شمشير و ضربت نيزه‏ها مقاوم باشند. «فمن كان منكم يصبر على حدّ السيف و طعن الاسنّة فَليَقُم مَعنا»6

                                در روز عاشورا نيز در خطبه‏اى كه با اين جملات آغاز مى‏شود «صبراً بنى‏الكرام...»7 ياران خويش را بر رنج جهاد و زخم شمشير به صبورى فرا خواند، تا از تنگناى دنيا به وسعت آخرت و از دشوارى‏هاى دنيا به نعمت و راحت بهشت برسند و مرگ را همچون «پل عبور» بدانند.

                                هنگام خروج از مكه نيز در ضمن خطابه‏اى فرمود: «نصبر على بلائه و يُوَفّينا اُجورَ الصّابرين»8

                                و صبر بر بلا را مقدمه رسيدن به «اجر صابران» دانست كه خداوند عطا خواهد كرد.

                                روز عاشورا، فرزندش على اكبر را هم با جمله «يا بُنىَّ اصبر قليلاً» دعوت به صبورى كرد و خواهر خويش را در آن روز سرخ، به «صبر» توصيه كرد.

                                صبر و مقاومتى كه ملت ما از حسين بن على عليهماالسلام و حضرت زينب عليهاالسلام آموختند، آنان را در سال‏هاى دفاع مقدس و جبهه‏هاى نبرد و صحنه‏هاى انقلاب، رويين تن ساخت و به آزادگان عزيز در سال‏هاى سخت اسارت، قدرت تحمّل بخشيد.

                                4. كرامت و بزرگوارى
                                آقايى و بزرگوارى امام حسين عليه‏السلام زبانزد بود. سال‏هايى كه در مدينه مى‏زيست و در دوران پدر بزرگوارش، آنچه از دست كريمش مى‏جوشيد، سخاوت و جود نسبت به سائلان و نيازمندان بود.

                                به روايت حضرت سجاد عليه‏السلام ، امام حسين عليه‏السلام بار غذا و آذوقه به دوش مى‏كشيد و به خانه يتيمان و فقيران و بيوه زنان نيازمند مى‏برد. از اين رو، بر شانه‏هاى آن حضرت جاى آن مانده بود.9

                                پس، رسيدگى به محرومان و سركشى به مستضعفان را هم بايد از حسين عليه‏السلام آموخت. وى روزى بر عدّه‏اى بينوا گذشت كه سفره‏اى گسترده و روى زمين نشسته، نان خشك مى‏خوردند. پسر پيامبر را به آن طعام دعوت كردند. حضرت از اسب فرود آمد و نزد آنان نشست و از غذايشان خورد، سپس آنان را به خانه خود دعوت كرد و از آنان پذيرايى نمود.

                                شيوه كريمانه وى، شهرت آفاق بود. وقتى سائلى به درخانه امام آمد و در زد، اشعارى با اين مضمون مى‏خواند كه:

                                هركس امروز به تو اميدوار باشد، ناكام و نوميد نمى‏گردد و هركس حلقه در خانه تو را بكوبد، دست خالى بر نمى‏گردد. تو، سرچشمه جود و سخاوتى و پدرت، كشنده فاسقانِ تبهكار بود. «لم يَخَبِ الآن مَن رجاك...»10

                                مگر نه اين است كه نوع دوستى، گرايش به مساكين، تواضع و مردمى زيستن و عاطفه انسانى داشتن را هم بايد از الگويى چون حسين بن على عليه‏السلام آموخت؟ رفع نياز دوستان و همفكران و همسنگران، در رفتار آن حضرت جلوه‏گر است و در اين ميدان هم بايد از او پيروى و به او تأسّى كرد.

                                5. كار فرهنگى و آموزشى
                                در نقل‏هاى تاريخى آمده است كه وقتى معلّم يكى از فرزندانش به او سوره حمد را آموخت، هزار دينار جايزه به معلّم داد و به او خلعت و لباس بخشيد و دهانش را پر از گوهر ساخت. وقتى بعضى سبب اين همه بخشش را پرسيدند، فرمود: اين‏ها كجا برابر چيزى است كه او به فرزندم داده است؟ (يعنى آموزش قرآن و سوره حمد)

                                آن حضرت در ارزش‏گذارى به تعليم و تربيت و تشويق معلّم و مربّى فرزندان خويش و ارج نهادن به جايگاه تعليم و تربيت نيز، الگوى ماست و بايد از او بياموزيم كه به بُعد فرهنگى و تربيتى كودكان‏مان بها بدهيم و در اين زمينه، وقت و پول هزينه كنيم.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...