مكتب هاى روان شناسى انسان گرا
روان شناسى داراى مكتب ها, گرايشها و شاخه هاى بسيارى است, ولى پيش از اشاره به تفاوت هاى مكتب هاى روان شناسى لازم است تأكيد كنيم كه هر كدام از اين گرايشها و مكتبها براى خود فلسفه و جهان بينى خاصى درباره انسان دارند. به قول كارل راجرز (هر جريان در رو ان شناسى, فلسفه ضمنى خاص خود را درباره انسان دارد.)2
از لحاظ فلسفى, روان شناسى به دو گروه عمده تقسيم مى شود:
1. نمايان گر سنت تجربى: ساخت گرايى ـ رفتارگرايى
2. نماينده سنت دكارتى آرمان گرا: كنش گرايى, روان شناسى هاى گشتالت و هورميك.
آلپورت 3 در تقسيم بندى فلسفى و ريشه هاى دورتر مكاتب روان مى نويسد:
اجداد ساخت گرايى و رفتارگرايى, هابز, لاك, هارتلى, جيمز, استوارت ميل, بين, ماخ و اثبات گرايى منطقى, و در علوم طبيعى هلمهولتز بوده اند و اجداد كنش گرايى, روان شناسى هاى گشتالت و هورميك: لايب نيتز, كانت, برنتاند, هوسرل و ويندلباند مى باشند.
مكتب روان كاوى داراى عناصرى از هر دو سنت است, و قدرت نسبى آنها نيز بر طبق نظامهاى روان كاوى متغير است. 4
مفهوم يا تصور ذهنى از انسان رابطه نزديكى با زيربناى فلسفى مكتب دارد. اين مفهوم به طرز خاصى از طريق موضوع مكتب, رابطه بدن و ذهن را آشكار مى سازد. تا حد زيادى نارضايتى از تصور انسان كه بطور تلويحى در روان شناسى معاصر مطرح است موجب شده كه در دو دهه اخير جهت گيرى هاى جديدى همچون جهت گيرى انسان گرا و پديدار شناختى ـ اصالت وجودى, به طور ناگهانى پديد آيد.5
با اين كه هيچ كدام از مكتبهاى روان شناختى بدون پايه فلسفى نيست, ولى برخى تلاش كرده اند روان شناسى را نيز مانند فيزيك و ديگر علوم طبيعى دانشى كاملاً تجربى قلمداد كنند و از همان روشها در تحقيقهاى روان شناسى بهره ببرند.
روان شناسى كه در آغاز به جاى مطالعه سلامت روان به بررسى بيمارى روانى پرداخت, تا مدتها مطالعه استعداد بالقوه آدمى را براى كمال ناديده گرفت, اما در سالهاى اخير, شمار روزافزونى از روان شناسان به قابليت كمال و دگرگونى در شخصيت آدمى روى آورده اند.
(روان شناسان كمال)6 كه بيش تر آنها خود را روان شناسان انسان گرا 7 مى دانند, با ديدى نو به ماهيت انسان مى نگرند. انسانى كه آنها مى بينند با آنچه كه رفتارگرايى8 و روان كاوى9 , يعنى شكل هاى سنتى روان شناسى ترسيم مى كنند, متفاوت است.
روان شناسان كمال با ديده انتقادى به اين سنتها مى نگرند, چرا كه معتقدند نگرش رفتارگرايى و روان كاوى به ماهيت انسان محدود است, و اعتلايى را كه آدمى مى تواند بدان دست يابد, ناديده مى انگارد.
اين منتقدان مدعى اند كه رفتارگرايى, آدمى را چون ماشين مى بيند, يعنى (نظام پيچيده اى كه با شيوه هاى قانونمند رفتار مى كند.) 10 انسان به منزله ارگانيسمى منظم, ترتيب يافته و برنامه ريزى شده, با خود انگيختگى و سرزندگى و خلاقيت و چون دماپاى (ترموستات) تصوير شده است. روان كاوى نيز تنها جنبه بيمار يا درمانده و ناتوان طبيعت آد مى را عرضه داشته است, زيرا كانون توجهش رفتار روان نژند 11 و روان پريش12 است.فرويد و پيروان تعاليم وى نيز اختلالات عاطفى و نه شخصيت سالم, يعنى بدترين و نه بهترين وجه طبيعت انسان را مورد بررسى قرار دادند.نه روان كاوى و نه رفتارگرايى از استعداد بالقوه آدمى براى كمال, و آرزوى او براى بهتر شدن از آنچه هست, بحثى نكرده اند. در واقع, اين نگرش*ها تصوير بدبينانه اى از طبيعت انسان به دست مى دهند. رفتارگرايان, آدمى را پاسخگوى كنش پذير محركهاى بيرونى, و روان كاوان, او را دستخوش نيروهاى زيست شناختى و كشمكش*هاى دوره كودكى مى پندارند.
اما آدمى از نظر روان شناسان كمال, بسى بيش ازاينهاست.13
حاميان جنبش استعداد بشرى 14 سطح مطلوب كمال و رشد شخصيت را فراسوى بهنجارى15 مى دانند و چنين استدلال مى كنند كه تلاش براى حصول سطح پيشرفته كمال, براى تحقق بخشيدن 16 يا از قوه به فعل رساندن17 تمامى استعدادهاى بالقوه آدمى ضرورى است. به سخن ديگر رهايى از بيمارى عاطفى, يا نداشتن رفتار روان پريشانه براى اين كه شخصيتى را سالم بدانيم, كافى نيست. نداشتن بيمارى عاطفى تنها نخستين گام ضرورى به سوى رشد و كمال است, و انسان پس از اين گام, راهى دراز در پيش دارد.18
ييكى از مهم ترين و برجسته ترين سخنگويان روان شناسى انسان گرايى و يا به تعبير خود او (نيروى سوم) ميان دو نيروى ديگر, يعنى مكتب رفتارگرايى و مكتب تحليل روانى, آبراهام هارولد مزلو (abraham harold maslow) 19 است. و ديگرى دكتر ويكتور فرانكل, البته طرفدران اين مكتب بسيارند, وما به دليل اختصار فقط به نظريات اين دو تن در اين باره اشاره مى كنيم.
روان شناسان انسان گرا
چنانكه گفته شد, يكى از چهره هاى سرشناس روان شناسى انسان گرا, دكتر ويكتور فرانكل مى باشد. او متولد ســال 1905 در وين و داراى دكتراى m. d (پزشكى) و ph. d (روان پزشكى) و بنيان گذار مكتب (يا روش) معنى درمانى (logotherapy) و از طرفداران نيروى سوم يا مك تب انسان گرايى مى باشد.
تأكيد عمده فرانكل بر اراده معطوف به معنى (willto meaning) مى باشد.
او با آن دسته از موضعهاى روان شناسى و روان پزشكى كه وضعيت انسان را حاصل غرايز زيستى يا كشمكش هاى دوره كودكى يا هر نيروى ديگرى مى دانند به شدت مخالف است.
تصوير (فرانكل) از طبيعت انسان خوشبينانه است. به نظر او ما انسانها آدمكهاى ماشينى كوك شده اى نيستيم تا تنها پاسخهايى را كه به ما آموخته اند بازگوييم [مثل نظريه رفتارگرايان] يا محصول تغييرناپذير روشى كه آداب تخليه را به ما آموخته اند, يا ساير تجربه هاى دور ان كودكى نيستيم [كه روان كاوى فرويدى مدعى آن است]. گذشته بازدارنده و محدود كننده ما نيست, از گذشته رها هستيم. بازيچه صرف عوامل اجتماعى و فرهنگى يا پيرو كور باورها و آداب و رسوم هم نيستيم, سرانجام, شرايط محيطى هر اندازه دشوار باشد و هر اندازه هم جسم ما را بيازارد, باز به طور كامل مسلط بر ما نيست. و ما فاعل مختار هستيم.
او معيار نهايى رشد و پرورش شخصيت سالم را در اراده معطوف به معناى زندگى و نياز مداوم انسان به جست وجو مى داند, اما نه جست وجو براى خويشتن, بلكه براى معنايى كه به هستى ما منظورى ببخشد, كه نتيجه آن (فرارفتن از خود) است. هر چه بيش تر بتوانيم از خود فرارويم ـ خود را در راه چيزى يا كسى ايثار كنيم ـ انسان تر مى شويم, تنها از اين راه مى توان به راستى خود شد.
جست وجوى معنى, مسؤوليت شخص را به دنبال دارد, تا با احساس مسؤوليت و آزادانه با شرايط هستى خويش رويا رو شويم. و در آن منظورى بيابيم, زندگى پيوسته ما را به مبارزه مى طلبد, پاسخ ما نبايد سخن و انديشه, بلكه بايد عمل باشد. 20
او زندگى بدون معنى را, روان نژندى انديشه زاد (noogenic neuroses) مى خواند; ويژگى اين حالت نبودن معنى, هدف و منظور در زندگى و احساس تهى بودن است. اينها به جاى آن كه در زندگى احساسى سرشار و پرتپش داشته باشند, در خلأ وجودى به سر مى برند, وضعيتى كه به اعتقاد فرانكل در عصرنوين متداول است, او در فرهنگهاى بسيارى درجامعه هاى سرمايه دارى و كمونيستى, شواهد خلأ وجودى مى بيند كه به ويژه در ايالات متحده آمريكا به سرعت گسترش مى يابد. و راه حل اين مشكل, يافتن معنى زندگى است و گرنه به بيمارى روانى محكوم خواهيم بود. او مى نويسد:
(ظاهراً عده زيادى از ما (چرا) ى زندگى خود را از دست داده ايم. و به همين سبب تجربه (چگونه) ى وجودمان, هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد, دشوارتر شده است.)
روان شناسى داراى مكتب ها, گرايشها و شاخه هاى بسيارى است, ولى پيش از اشاره به تفاوت هاى مكتب هاى روان شناسى لازم است تأكيد كنيم كه هر كدام از اين گرايشها و مكتبها براى خود فلسفه و جهان بينى خاصى درباره انسان دارند. به قول كارل راجرز (هر جريان در رو ان شناسى, فلسفه ضمنى خاص خود را درباره انسان دارد.)2
از لحاظ فلسفى, روان شناسى به دو گروه عمده تقسيم مى شود:
1. نمايان گر سنت تجربى: ساخت گرايى ـ رفتارگرايى
2. نماينده سنت دكارتى آرمان گرا: كنش گرايى, روان شناسى هاى گشتالت و هورميك.
آلپورت 3 در تقسيم بندى فلسفى و ريشه هاى دورتر مكاتب روان مى نويسد:
اجداد ساخت گرايى و رفتارگرايى, هابز, لاك, هارتلى, جيمز, استوارت ميل, بين, ماخ و اثبات گرايى منطقى, و در علوم طبيعى هلمهولتز بوده اند و اجداد كنش گرايى, روان شناسى هاى گشتالت و هورميك: لايب نيتز, كانت, برنتاند, هوسرل و ويندلباند مى باشند.
مكتب روان كاوى داراى عناصرى از هر دو سنت است, و قدرت نسبى آنها نيز بر طبق نظامهاى روان كاوى متغير است. 4
مفهوم يا تصور ذهنى از انسان رابطه نزديكى با زيربناى فلسفى مكتب دارد. اين مفهوم به طرز خاصى از طريق موضوع مكتب, رابطه بدن و ذهن را آشكار مى سازد. تا حد زيادى نارضايتى از تصور انسان كه بطور تلويحى در روان شناسى معاصر مطرح است موجب شده كه در دو دهه اخير جهت گيرى هاى جديدى همچون جهت گيرى انسان گرا و پديدار شناختى ـ اصالت وجودى, به طور ناگهانى پديد آيد.5
با اين كه هيچ كدام از مكتبهاى روان شناختى بدون پايه فلسفى نيست, ولى برخى تلاش كرده اند روان شناسى را نيز مانند فيزيك و ديگر علوم طبيعى دانشى كاملاً تجربى قلمداد كنند و از همان روشها در تحقيقهاى روان شناسى بهره ببرند.
روان شناسى كه در آغاز به جاى مطالعه سلامت روان به بررسى بيمارى روانى پرداخت, تا مدتها مطالعه استعداد بالقوه آدمى را براى كمال ناديده گرفت, اما در سالهاى اخير, شمار روزافزونى از روان شناسان به قابليت كمال و دگرگونى در شخصيت آدمى روى آورده اند.
(روان شناسان كمال)6 كه بيش تر آنها خود را روان شناسان انسان گرا 7 مى دانند, با ديدى نو به ماهيت انسان مى نگرند. انسانى كه آنها مى بينند با آنچه كه رفتارگرايى8 و روان كاوى9 , يعنى شكل هاى سنتى روان شناسى ترسيم مى كنند, متفاوت است.
روان شناسان كمال با ديده انتقادى به اين سنتها مى نگرند, چرا كه معتقدند نگرش رفتارگرايى و روان كاوى به ماهيت انسان محدود است, و اعتلايى را كه آدمى مى تواند بدان دست يابد, ناديده مى انگارد.
اين منتقدان مدعى اند كه رفتارگرايى, آدمى را چون ماشين مى بيند, يعنى (نظام پيچيده اى كه با شيوه هاى قانونمند رفتار مى كند.) 10 انسان به منزله ارگانيسمى منظم, ترتيب يافته و برنامه ريزى شده, با خود انگيختگى و سرزندگى و خلاقيت و چون دماپاى (ترموستات) تصوير شده است. روان كاوى نيز تنها جنبه بيمار يا درمانده و ناتوان طبيعت آد مى را عرضه داشته است, زيرا كانون توجهش رفتار روان نژند 11 و روان پريش12 است.فرويد و پيروان تعاليم وى نيز اختلالات عاطفى و نه شخصيت سالم, يعنى بدترين و نه بهترين وجه طبيعت انسان را مورد بررسى قرار دادند.نه روان كاوى و نه رفتارگرايى از استعداد بالقوه آدمى براى كمال, و آرزوى او براى بهتر شدن از آنچه هست, بحثى نكرده اند. در واقع, اين نگرش*ها تصوير بدبينانه اى از طبيعت انسان به دست مى دهند. رفتارگرايان, آدمى را پاسخگوى كنش پذير محركهاى بيرونى, و روان كاوان, او را دستخوش نيروهاى زيست شناختى و كشمكش*هاى دوره كودكى مى پندارند.
اما آدمى از نظر روان شناسان كمال, بسى بيش ازاينهاست.13
حاميان جنبش استعداد بشرى 14 سطح مطلوب كمال و رشد شخصيت را فراسوى بهنجارى15 مى دانند و چنين استدلال مى كنند كه تلاش براى حصول سطح پيشرفته كمال, براى تحقق بخشيدن 16 يا از قوه به فعل رساندن17 تمامى استعدادهاى بالقوه آدمى ضرورى است. به سخن ديگر رهايى از بيمارى عاطفى, يا نداشتن رفتار روان پريشانه براى اين كه شخصيتى را سالم بدانيم, كافى نيست. نداشتن بيمارى عاطفى تنها نخستين گام ضرورى به سوى رشد و كمال است, و انسان پس از اين گام, راهى دراز در پيش دارد.18
ييكى از مهم ترين و برجسته ترين سخنگويان روان شناسى انسان گرايى و يا به تعبير خود او (نيروى سوم) ميان دو نيروى ديگر, يعنى مكتب رفتارگرايى و مكتب تحليل روانى, آبراهام هارولد مزلو (abraham harold maslow) 19 است. و ديگرى دكتر ويكتور فرانكل, البته طرفدران اين مكتب بسيارند, وما به دليل اختصار فقط به نظريات اين دو تن در اين باره اشاره مى كنيم.
روان شناسان انسان گرا
چنانكه گفته شد, يكى از چهره هاى سرشناس روان شناسى انسان گرا, دكتر ويكتور فرانكل مى باشد. او متولد ســال 1905 در وين و داراى دكتراى m. d (پزشكى) و ph. d (روان پزشكى) و بنيان گذار مكتب (يا روش) معنى درمانى (logotherapy) و از طرفداران نيروى سوم يا مك تب انسان گرايى مى باشد.
تأكيد عمده فرانكل بر اراده معطوف به معنى (willto meaning) مى باشد.
او با آن دسته از موضعهاى روان شناسى و روان پزشكى كه وضعيت انسان را حاصل غرايز زيستى يا كشمكش هاى دوره كودكى يا هر نيروى ديگرى مى دانند به شدت مخالف است.
تصوير (فرانكل) از طبيعت انسان خوشبينانه است. به نظر او ما انسانها آدمكهاى ماشينى كوك شده اى نيستيم تا تنها پاسخهايى را كه به ما آموخته اند بازگوييم [مثل نظريه رفتارگرايان] يا محصول تغييرناپذير روشى كه آداب تخليه را به ما آموخته اند, يا ساير تجربه هاى دور ان كودكى نيستيم [كه روان كاوى فرويدى مدعى آن است]. گذشته بازدارنده و محدود كننده ما نيست, از گذشته رها هستيم. بازيچه صرف عوامل اجتماعى و فرهنگى يا پيرو كور باورها و آداب و رسوم هم نيستيم, سرانجام, شرايط محيطى هر اندازه دشوار باشد و هر اندازه هم جسم ما را بيازارد, باز به طور كامل مسلط بر ما نيست. و ما فاعل مختار هستيم.
او معيار نهايى رشد و پرورش شخصيت سالم را در اراده معطوف به معناى زندگى و نياز مداوم انسان به جست وجو مى داند, اما نه جست وجو براى خويشتن, بلكه براى معنايى كه به هستى ما منظورى ببخشد, كه نتيجه آن (فرارفتن از خود) است. هر چه بيش تر بتوانيم از خود فرارويم ـ خود را در راه چيزى يا كسى ايثار كنيم ـ انسان تر مى شويم, تنها از اين راه مى توان به راستى خود شد.
جست وجوى معنى, مسؤوليت شخص را به دنبال دارد, تا با احساس مسؤوليت و آزادانه با شرايط هستى خويش رويا رو شويم. و در آن منظورى بيابيم, زندگى پيوسته ما را به مبارزه مى طلبد, پاسخ ما نبايد سخن و انديشه, بلكه بايد عمل باشد. 20
او زندگى بدون معنى را, روان نژندى انديشه زاد (noogenic neuroses) مى خواند; ويژگى اين حالت نبودن معنى, هدف و منظور در زندگى و احساس تهى بودن است. اينها به جاى آن كه در زندگى احساسى سرشار و پرتپش داشته باشند, در خلأ وجودى به سر مى برند, وضعيتى كه به اعتقاد فرانكل در عصرنوين متداول است, او در فرهنگهاى بسيارى درجامعه هاى سرمايه دارى و كمونيستى, شواهد خلأ وجودى مى بيند كه به ويژه در ايالات متحده آمريكا به سرعت گسترش مى يابد. و راه حل اين مشكل, يافتن معنى زندگى است و گرنه به بيمارى روانى محكوم خواهيم بود. او مى نويسد:
(ظاهراً عده زيادى از ما (چرا) ى زندگى خود را از دست داده ايم. و به همين سبب تجربه (چگونه) ى وجودمان, هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد, دشوارتر شده است.)

Comment