Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #256
    آزرم در گفت‌وگويی با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، به ارايه نظرياتش درباره وضعيت شعر امروز ايران، مخاطب داشتن يا نداشتنش، دغدغه شاعران امروز، روشنفکری و روشنفکران در ايران، انتخاب شاعر ملی و... پرداخت.

    اين شاعر پيشکسوت البته با اشاره به ناگزيری‌های غربت و آگاه نبودن کافی و کامل از آن‌چه که در ايران اکنون می‌گذرد، يادآور شد: يعنی من، آن نعمت آزرم نشسته در تهران يا دانشگاه تهران يا خيابان فردوسی و خانه اميرآباد شمالی نيستم؛ آن‌چه می‌دانم، از طريق سايت‌هاست و می‌دانيد که سايت‌ها هميشه هم يک روند را ندارند، پس داوری من داوری استقرايی نمی‌تواند باشد؛ بلکه قياسی است.

    ميرزازاده يادآور شد: در هر جامعه‌ای تا همه فرآورده‌های ذوقی هنری و به‌طور مشخص شعر امکان يکسان و برابر برای عرضه نداشته باشند، داوری ما درباره‌ی شعر امروز در هر دوره‌ای دقيق نخواهد بود.

    اين شاعر تاکيد کرد: فصل نوی در ميان امواج و انواع شعر امروز (منظور نوشته‌هايی که با عنوان شعر منتشر می‌شوند)، آغاز شده است. اين فصل به‌وسيله جوان‌هايی که معدل سنی‌شان زير ۳۰ سال است، ورق خورده و شگفتا که اين شعر اصيل و اين فصل تازه در يکی از سنتی‌ترين قالب‌های شعر فارسی، يعنی قالب غزل شروع شده و آدم چيزهايی می‌بيند که گاه نوپرداز‌های غزل معاصر هم در برابرش اصلا شاعر به‌حساب نمی‌آيند، مثل اين نمونه :«بيا گناه‌ ندارد به هم نگاه کنيم / و تازه داشته باشد، بيا گناه کنيم /...». در نمونه‌هايی مثل اين غزل می‌بينيد که هيچ‌گاه شعر فارسی تا اين‌ حد به زبان گفت‌وگو و زبان زنده موجود نزديک نبوده است. تحولی شروع شده که می‌توانيم پيشينه‌اش را البته در حسين منزوی و جلوتر از او در منوچهر نيستانی ببينيم؛ اما ناگهانی اين تحول مال همين سال‌های اخير است.

    او در ادامه گفت: رضا براهنی هم - از دست‌اندرکاران شعر معاصر - سال‌ها با داعيه نقد ادبی در ايران‌ با عنوان «ضرورت معنا‌زدايی از شعر امروز ايران» درباره ضرورت بی‌معنا بودن شعر تدريس می‌کرده. در زمانی هم که خودم در ايران بودم، سال‌ها يدالله رؤيايی با دسترسی هفته‌ای دو شب به تلويزيون دولتی، درباره تلقی نو از «هنر و شعر حجم» صحبت می‌کرد.

    ميرزازاده با تاکيد مجدد گفت: شعر امروز ايران در پوسته‌ی بيرونی‌اش و در فرم همان قالب شناخته‌شده‌ی بسيار قديمی غزل فارسی است، اما درون‌مايه‌اش سرشار از جهانی نو و پر از نبض و تپش زندگی امروز است و خوشبختانه مال نسل بسيار جوان ماست و خوشبختانه‌تر اين‌که اغلب سروده دختران اين سرزمين‌ است. رسالت اين شناسه‌ی فرهنگی به دوش دختران است و آن‌ها را از مردان جلوتر می‌بينم.

    او خاطرنشان کرد که در فضای درونی، شعر، اولا به زبان گفتار چندان نزديک شده است که آن تعريف دقيق سهل و ممتنع که نمونه عالی‌اش در ادب کلاسيک‌مان و آثار سعدی بوده است، امروز در زبان جوانان ما هم هست؛ با اين تفاوت ‌که نبض‌آهنگ زندگی امروز را دارند و زبان کوچه به معنايی که در شعر نصرت رحمانی بوده، نيست؛ زبان زنده‌ای است، بويژه در قالب غزل. مثلا مجموعه «آدم و حوا» شهره يوسفی يا آثاری از مهدی خطيبی يا شعرهايی از لاله ايرانی که به‌راستی اشکم را درآورد و تکان‌دهنده بود. پس درباره اين بخش که صحبتش را کردم، شعر امروز از مردم فاصله نگرفته است.

    او در پاسخ به اين‌که در سال‌های اخير، چاپ مجموعه شعر جوانان با مشکل روبه‌رو شده است و اين امر گاه به مساله‌ی مخاطب نداشتنش ارتباط داده می‌شود، گفت: درست است، اما در هر جامعه‌ای بنا به پيشينه‌های تاريخی و اقليمی و فرهنگی، گاه يک يا دو تا از هنرهای شناخته‌شده در هنرهای هفتگانه می‌شوند هنر غالب؛ هنری که نسبت به ديگر هنرها غلبه دارد، مثلا موزيک در آلمان و پيکرتراشی در ايتاليا، اما شعر در ايران يکی از هنرها نيست. اولين حرفی که بايد بدانيم اين است که هنر هنرهاست و هنر ملی ماست، بنابراين من به عنوان آدمی که به هر روی بيش‌ترين زمان عمرش را يعنی ۵۰ سال دانشجوی تمام‌وقت فرهنگ و ادبيات ايران بوده‌ام، به‌صراحت ادعا می‌کنم شعر فارسی چندان با فرهنگ و تاريخ ما آميخته است که اگر کسی تمام عمرش را صرف شناخت تاريخ ايران بکند، بی آن‌که شعر فارسی را از آن‌سوی رودکی تا اين‌سوی فروغ فرخزاد به‌درستی و به‌دقت خوانده باشد، از تاريخ ايران هيچ چيزی دستش نخواهد آمد. بنابراين اول بايد بدانيم که خود شاعر شدن در سرزمين ايران کاری بسيار دشوار است. هر کسی که يک مقدار در خودش توان و ذوق و استعداد نوشتن احساس می‌کند، از ميان انواع فرم‌ها و موضوعات نوشتنی يکراست به سراغ شعر می‌رود.

    او همچنين در توضيح اين مطلب که بی‌اعتنايی جامعه به بخشی از شعر معاصر از کجا می‌تواند سرچشمه بگيرد، اظهار داشت: اين‌ها با هيچ معياری شعر نيستند. از نسل استادان خودم، عبدالحسين زرين‌کوب و محمدعلی اسلامی ندوشن، همه با شعر آغاز کردند و کتاب‌های شعرشان هم موجود است. بعد فهميدند که نه؛ بهتر است تشريف ببرند به عرصه تحقيق، که هر دو هم شخصيت‌های فراملی در عرصه‌ی فرهنگ و هنر هستند. يا از هم‌نسلانم، هوشنگ گلشيری با کتاب شعر آغاز کرد، اما اگر شعرش را ادامه می‌داد، لابد يکی از همين دو سه هزارتايی می‌شد که امروز از نداشتن مخاطب گله‌مندند. سطح شعری ما خيلی بالاست. از آن‌سوی رودکی تا اين سوی فروغ فرخزاد، همين‌طور غول‌ها ايستاده‌اند و اين ميدان، مين‌گذاری شده است. خيال نکنيد هر کسی که ذوقی داشت، شاعر می‌شود. بله؛ چيزهايی هست که به درد انشای مدرسه می‌خورد. ولی نکته اين‌که اين دقيقا مثل ورزش کشتی ماست که ورزش ملی‌مان است و هر کسی نيرويی در بدنش احساس می‌کند، از ميان انواع ورزش‌های جهان يکراست می‌رود سراغ کشتی. اما مثلا در خراسان ما تا فلان قريه نزديک قوچان، تا انتخاب شدن و رفتن لباس تيم ملی به تن، چند جای دست و پای شخص می‌شکند و ممکن است تا آخر عمر هم نتواند کشتی بگيرد. از هر هزارتای‌مان شايد چند نفر برسند. به قول نيما که گفت، آن‌که غربال در دست دارد، از ته صف می‌آيد؛ يعنی همه را می‌سنجند و آن‌هايی که بايد باقی بمانند، می‌مانند.

    م. آزرم تاکيد کرد که البته اين مساله را يک وقفه‌ی گذرا می‌بيند و معتقد است که در آينده نه‌چندان دور استعدادهای درخشانی خودشان را به هر صورت نشان می‌دهند، اما بايد يادمان هم باشد که برای شاعر شدن در کشوری مثل ايران خيلی جان کندن لازم است و به‌ نقل قولی از گوته درباره شعر ايران بسنده کرد که: ايرانيان شاعران بسيار خوبی هستند؛ به‌خاطر همين است که شعر را خوب می‌شناسند. از ميان اين همه، تعدادی را انتخاب کرده‌اند و شعرشان را می‌خوانند، اما ما آلمان‌ها هر کسی که چهار خط نوشت، خيال می‌کنيم که او شاعر است و به نامش دانشکده و بيمارستان درست می‌کنيم. از «لباب‌الاباب» عوفی تا امروز نگاه کنيد؛ کجايند آن ۱۰هزار شاعری که در ديوان‌ها خوابيده‌اند؟ اما می‌بينيد تنها عده معدودی هستند که در ذهن و زبان فارسی، مانايی دارند؛ پس اين چيز تازه‌ای نيست.

    اين شاعر سپس درباره دغدغه‌های شاعران امروز ايران توضيح داد: دغدغه‌ی يک شاعر قبل از هر چيزی طبيعتا به عنوان يک هنرمند پيوند با مخاطب به عنوان امری ترديدناپذير است. هنرمند می‌خواهد با مردم در تماس باشد و انعکاس صدای خودش را بشنود. اما در جامعه‌ای با شرايط خاص چقدر توقع داريم که نوجوان شاعر حتما دغدغه‌های اجتماعی- تاريخی داشته باشد؛ در جايگاه فردوسی، سنايی، عطار و مولوی نه، که حداقل جای نيما بنشيند؟ اين‌ها را بايد در نظر گرفت. دغدغه شاعر اين است که او را بشناسند و شعرش را بخوانند. خيلی از شاعران معاصر در شعرشان بيش‌تر به مسائل شخصی توجه دارند و از مسائل اجتماعی در شعرشان کم‌تر اثری هست، ولی همه اين‌گونه نيستند. دغدغه شاعر آزادی است، در همه ابعاد و معانی اين واژه.

    او در ادامه‌ی گفت‌وگو با ايسنا درباره‌ی پرطرفدار بودن قالب غزل و سربلند بيرون آمدن اين قالب در امتحانات شعری، درباره آينده غزل امروز گفت: با ديدن غزل‌های جوانان و نمونه‌هايی، چندباره می‌گويم آن هوای تازه که بامداد سال ۳۶ با کتاب معروفش درآورد، اين جوان‌ها اين هوای تازه را به اين قالب دميدند و اصلا شما حس نمی‌کنيد که اين قالب هزار و۱۰۰ ساله شعر فارسی، اين هوای آزاد احساس و ادراک آن‌ها را حبس کرده باشد. اين قالب به اندازه پوسته بسيار نازکی است که اصلا شما وزن و قافيه و رديف را حس نمی‌کنيد؛ به قدری که صميمانه عميق و ساده و در عين حال دلنشين صحبت می‌کنند.

    آزرم درباره‌ی اميدواری‌اش به ظهور چهره‌هايی در غزل و شعر امروز گفت: درحقيقت چهره‌های جوان حتا نسبت به پيشکسوتان بسيار خوب ما هم به لحاظ آوردن فضايی به‌کلی متفاوت و برگرفته از زندگی امروز در قديمی‌ترين و سنتی‌ترين قالب شعر فارسی موفق‌تر بوده‌اند.

    اين شاعر البته تاکيد کرد: ولی تا پخته شدن و کمالشان راه زيادی است. اما يادتان باشد شعر فارسی در طول تاريخ هم اگر کارشناسانه به آن بنگريم، بعد از حافظ نيز قرن‌هايی سکون دارد. پس مدار صعود جريانات هنری يک چيز مشخص و يکسان نيست و بالا و پايين دارد. دهه ۴۰ را داريم که تا نزديک به انقلاب جلو می‌آيد و هر چه چهره قابل نام بردن داشته باشيد، بيش‌ترشان در همين دهه ظهور می‌کنند؛ يعنی آنتولوژی شعر معاصر را که ببينيم، کاملا قابل درک است؛ اما اين معنايش اين نيست که همين‌طور به طور خطی اين حرکت بايد ادامه پيدا کند. يک دفعه اتفاقی می‌افتد. ذهنيت جامعه دچار سرگيجه می‌شود و مدتی وقت لازم است و به قول شاعر «مهلتی بايست تا خون شير شد».

    به اعتقاد او، نسل جوان غزل‌سرا در راه است و بايد نمونه‌ها را ديد.

    ميرزازاده در ادامه در پاسخ به ديدگاهش درباره‌ی کارکرد اجتماعی شعر در کشور تصريح کرد که عمده‌ترين کارکرد اجتماعی شعر را دعوت به عشق، دوستی و مهربانی می‌داند که از عمده‌ترين عناصر فرهنگی ما هم به‌شمار می‌روند و توضيح داد: حتا در مشکل‌ترين شرايط تاريخی که بر ميهن ما آوار شد، در دشوارترين شرايط و بحبوحه‌ی خونريزی و حمله مغول، جان شيفته جهان در زبان مولوی حلول کرد. بنابراين معتقدم شعر امروز حتما لازم نيست پيام مستقيم داشته باشد؛ همين پيام عشق از مهم‌ترين پيام‌هايش می‌تواند باشد که هيچ نه سياست‌زده است و نه شعارزده و نه ادعای تغيير جهان دارد و اين هيچ عيبی هم ندارد.

    او سپس گفت که به آينده شعر ايران اميدوار است، چون اين مهم‌ترين شناسنامه فرهنگی ماست که امتحانش را بارها پس داده و دوران ضعف و افت را گذرانده و هر از چندگاهی باز غولی سر برکشيده است.

    م. آزرم که زمانی درباره‌ی شعر و شاعری و رسالتش مکاتباتی را با دکتر علی شريعتی داشته است، در اين‌باره اشاره‌وار توضيح داد: بدون ترديد شريعتی يک انديشه‌گر بزرگ است. او آرمانگرايی است که سر بر آسمان و پای در واقعيت زمينی دارد. در اين‌باره می‌توان به کتاب «مسلمانی در جست‌وجوی ناکجاآباد» مراجعه کرد



    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #257
      ميرزازاده گفت که از شعر هم‌نسلانش بيش‌تر شعرهای محمدرضا شفيعی کدکنی و آخرين اثرش - «هزاره دوم آهوی کوهی» - و برخی شعرهای سيمين بهبهانی را می‌خواند. «اما شاعر البته زنده و مرده ندارد. من از همان نوجوانی‌ها با شعر اخوان و شاملو و فروغ انس بيش‌تری داشتم تا سپهری و توللی و نادرپور، در عين حال هميشه هم آدم در همه احوال هم يک شعر يک تاثير برايش ندارد.

      اين شاعر درباره‌ی تئوری‌پردازی‌های برخی شاعران با عنوان‌هايی همچون پست‌مدرن وغيره نيز گفت: اين‌ها توفانی است در ته ليوان؛ ما از اين نمونه‌ها در ذهن و زبان فارسی زياد ديده‌ايم. اگر هر نوع تقلبی در کشور ما بشود، انجام داد، با شعر نمی‌شود تقلب کرد. اگر بدانيد در چه سال‌هايی چه آدم‌هايی با چه دستگاه‌ها و بوق و کرناها و امکانات وسيع تبليغاتی کوشيده بودند که زبان فارسی، آن‌ها را شاعر خوب و بزرگ بشناسد، اما اين‌ها مطلقا شناخته نشدند. زبان فارسی اين هوشمندی را داشته است و در درازمدت هرگز اشتباه نکرده است. از کتاب «آخر شاهنامه» اخوان اول سال ۱۳۳۸ ، ۵۰۰ نسخه چاپ کرد و فروغ برايش نامه نوشت که اين اثر باارزش است و توصيه می‌کنم در اين زمينه چهار جزوه گفت‌وگوی فروغ را که سيروس طاهباز و م. آزاد با او انجام دادند، بخوانيد.

      نعمت ميرزازاده درباره نامگذاری روز ملی شعر وادب در تقويم به نام محمدحسين شهريار نيز گفت: شاعر ملی در دوران خودش تعيين نمی‌شود. هيچ‌وقت فردوسی نيامد تا يک عده دورش جمع شوند. ملت طی زمان عنوان‌هايی را به آن‌ها دادند. اين آيندگان هستند که انتخاب می‌کنند. من با برگزيدن شاعر ملی از ميان شاعران معاصر، با توجه به تنوع، اين کار را از بيخ و بنياد نادرست می‌دانم. ارزش اصلی شاعران بزرگ زبان فارسی را محک درازنای زمان تعيين می‌کند. خوشبختانه در عصری زندگی می‌کنيم که شاعران بسيار خوبی از فروغ تا اخوان و سپهری و شهريار داريم. در همين حد بيش از اين عملی نيست.

      *********

      نعمت ميرزازاده متخلص و معروف به (م. آزرم) اول اسفند ۱۳۱۷ در مشهد زاده شد. زبان و ادبيات فارسی و علوم اجتماعی را تحصيل، تحقيق و تدريس کرده و دوره‌ی دکتری مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی را در دانشگاه پاريس گذراند. فعاليت‌های فرهنگی‌اش را از سال ۱۳۳۹ با انتشار روزنامه «خراسان ادبی» و «هيرمند ادبی» آغاز کرد و حاصل آن تاکنون، افزون بر نوشتارهای پژوهشی در حوزه‌ی فرهنگ و ادب فارسی، ۱۶ مجموعه شعر است.

      نعمت ميرزازاده در پيامدهای انتشار «سحوری» در پاييز ۱۳۴۹ و آغاز مبارزه مسلحانه، فاصله‌ی سال‌های ۱۳۵۰ تا انقلاب بهمن ۱۳۵۷ را به‌نوبت در زندان‌های سياسی مشهد و تهران گذراند. او در تمام اين سال‌ها ممنوع‌القلم بود و ‌گويا - به‌گواه اسنادی که يک‌ماه پس از پيروزی انقلاب اسلامی در کيهان و اطلاعات منتشر شد - در شمار ۴۱ نفری قرار داشت که می‌بايد به همياری ساواک و گارد جاويدان در روز ۲۱ بهمن ۵۷ کشته می‌شدند.

      ميرزازاده تاريخ فرهنگ و هنر ايران و زبان و ادبيات فارسی را تا سال ۱۳۶۰ در دانشگاه هنر و دانشگاه شهيد بهشتی (ملی ايران) تدريس کرده و در بنياد شاهنامه فردوسی در ويرايش علمی شاهنامه زير نظر زنده‌ياد مجتبی مينوی همکاری داشته است.

      م. آزرم از سال ۶۱ در پاريس به‌سر می‌برد و به‌عنوان استاد مهمان در دانشگاه‌های اروپا و آمريکا هم تدريس کرده است.

      در کارنامه‌اش اين آثار به‌چشم می‌خورند: «تنديس» (منظومه نمايشی ۱۳۴۲، که بدون نام سراينده توسط فرد خيری چاپ شد)، «گذربان» (۱۳۴۶ و ۱۳۴۹، که هر دوبار در چاپخانه توقيف شد و منتشر نشد)، «پيام قصيده بلند» (۱۳۴۷)، «ليله‌القدر» (۱۳۴۹، که توقيف و در سال ۱۳۵۷ منتشر شد)، «سحوری» (شعرهايی از ايران)، «پرواز در توفان»، «صور اسرافيل»، «گلخون»، «گل خشم»، «به هوای ميهن»، «پادافره نامک»، «در جشنواره بين‌المللی شاعران»، «در مه غربت»، «از شقايق و شبنم»، «از سنگلاخ و صاعقه و کاروان» و «ميان افق‌های ديروز و فردا».

      آثار در حال چاپ اوست: «ترانه‌نامه» (برای اسماعيل خويی)، «آفتابگردان»، «خورشيد خيزان» و «نسل ستاره در شب توفان».


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #258
        تبعيد، تنهـا یـک مفهوم جغرافیـائی نيست، بلکـه بيشتر - و مهم تر – یـک مفهوم درونی، عاطفی و فرهنگی است. تبعيد: حسرتِ «خواستن»هـائـی ست که در حيرتِ «نتوانستن»ها پَر پَر می شوند و می سوزند ... و تبعيدی کسی ست که تنها از پشتِ شيشـه های اشک، ميهن و مجبوب خویـش را بخاطر می آورد.


        « بـگذر ای بـاد دلـفروز خـراسانی!
        بر يکی مانده به يمگان درّه، زندانی
        ُبرده اين چرخ جفا پيشه به بيدادی
        از دلش راحت و زتنش، تن آسـانی
        گشته چون برگ خزانی زغم غربت
        آن ُرخ ِ روشن ِ چـون لالة ُنعمـانـی
        بی گناهی شده همواره بر او دشمن
        ترک و تازیّ و عراقی و خراسانی».


        ترکان سلجوقی در ايران بعنوان عوامل و کارگزاران خليفة عباسی همواره به ياری و حمايت خلافت عباسی برمی خاستند، چنانکه در فتح بغداد و اسارت خليفة عباسی بدست ارسلان بساسيری (۴۴۷/۱۰۵۵) سپاهيان طغرل سلجوقی با حمله به بغداد و جنگ با قوای بساسيری، خليفة عباسی را از اسارت آزاد کرده و وی را بار ديگر به خلافت رساندند (۶۵۱ /۱۲۵۳). شايد بتوان حمايت ترکان سلجوقی از خلافت عباسی را بازتاب اختلاف ديرين سرداران ترک و سرداران ايرانی (ارسلان بساسيری و مردآويج) دانست. بهمين جهت، بسياری از جنبش های اجتماعی ايران در قرون پنجم و ششم /يازدهم و دوازدهم - از جمله جنبش اسماعيليان- دارای خصلتی «ضد ترکی» (البته ترکان ماوراءالنهر) بوده است. (۴۲)



        ناصرخسرو در سراسر اشعارش از ترکان سلجوقی با نفرت و نفرين ياد می کند. او حملات پی در پی ترکمانان سلجوقی به خراسان را بچشم خود ديده و عواقب شوم اين حملات ويرانگر بر حيات اجتماعی- فرهنگی ايران را مشاهده کرده بود. ناصرخسرو سقوط اخلاقی و افول منزلت اجتماعی مردم خراسان را پس از حمله و استيلای ترکمانان سلجوقی چنين وصف کرده است:
        هر ناکس و بنده و پرستاری، «خاتون» (بانوی عالی نسب)، «بگ» (اميرو فرمانده سپاه) و «تگين» ( زيبا و شجاع) شده که همانند ديوانی بد فعل و غدّار در بوستان (خراسان) خزيده، سروهای آزاده را شکسته و ...
        خاتون و بگ و تگين شده اکنـون
        هر ناکس و بنده و پرستاری
        ديوی ره یـافت انـدرين بوستـان
        بدفعلی و ريمنی (۴۳) و غدّاری
        بشـکـست و بـکـند ســروِ ِ آزاده
        بنشاند بجای او سپيداری (۴۴)
        ٭ ٭ ٭
        دجّال را نبينـی بر اُمّـت مـحمد
        گسترده در خراسان، سلطان و پادشائی؟
        بازار زهد، کاسد. سوق فسوق، رايج
        افکنده خوار، دانش، گشته روان، مرائی (۴۵)
        ٭ ٭ ٭
        که اُوباشی همی بی خـان و بـی مـان
        در او امــروز، خـان گشتند و خاتون
        نبـاتِ پُـربـلا، ُغـّز است و قـبچـاق
        کـه ُرسـته ستند بـر اطراف جيحون
        هـمی خـوانند بـر مـنبر زمسـتی
        خـطيبان، آفـرين بـر دیـو مـلعون (۴۶)
        ٭ ٭ ٭
        فعل، همه جُور گشت و مـکر و جفـا
        قـول، هـمه زرق و غـدر و افسون شد
        چاکر ِ نان پاره گشت فضـل و ادب
        علـم بـه مکـر و بـه زرق معجــون شـد
        زهد و عدالت، ُسفال گشت و حَجَر
        جـهل و سَفــه، زرّ و ُدرّ مکنون (۴۷) شـد
        سر به فلک بر کشيد بی خِرَدی
        مـردمی و ســروری در آهـون (۴۸) شــد
        بـاد ِ فـرومــایـگی وزیــد، وزو
        صـورت نیـکی نــژند و محــزون شـــد
        خاک خراسانم چو بود جای ادب
        مـعدن دیــوانِ نــاکس اکــنون شـــد
        حکمت را خانه بود بلخ و کنون
        خــانه اش ویــران و سخت وارون شد (۴۹)
        ناصرخسرو در سراسر اشعارش کينة سوزانی نسبت به فقهای زمانش ابراز می کند و آنان را «اُمـّت شيطان»، «ديوانگان اُمـّت» و «زاهدان دجـّال فعل» می نامد که «روی به محراب دارند و دل به سوی چمانه» (پياله شراب) (۵۰) به جرأت می توان گفت که در سراسر قرن پنجم /يازدهم هيچ شاعری همانند ناصرخسرو عليه مظالم اجتماعی و سالوس و ريای فقهای حاکم پيکار نکرده است:

        ای حيلت سازان! ُجهلای علما نام!
        کــز حيلـه مر ابليس ِ لعين را وزرائيد
        ایــزد چو قضــای بد بر خلق ببـارد
        آنـگاه شما يکــسره در خورد قضـائيد
        چون ُحکم فقيهان نَبوَد جز که به رشوت
        بی رشوت هر يک ز شما خود فقهائيد
        گر راست بخواهيد چو امروزِ فقيهان
        تـزويرگــرانند شمـا اهــل ریـائــيد
        چون خصم سر ِ کيسة رشوت بگشايد
        در وقـت، شما بند شريعت بگشــائيد
        اندر طلب حکم و قضا بر درِ ِ سلطان
        مـانند عصــا مانده شب و روز بپائيد
        با جهل، شما در خورِ نعليد به سر بر
        نه در خورِ نعلی (۵۱) که بپوشيد و بيائيد (۵۲)
        ٭ ٭ ٭
        زآنکه دين را دام سازد بيشتر پرهيز کن
        زآنکه سوی او چو آمد، صيد را زنهار نيست
        حيلت و مکر است فقه و علم او و، سوی او
        نـيست دانا هر که او محتال يا مکّار نيست
        گاه گويد: زين ببايد خورد کاين پاک است و خوش
        گاه گويد: نی نشايد خورد کاين کشتار نيست (۵۳)
        ٭ ٭ ٭
        اين رشوت خواران فقها اند شما را
        ابليس، فقيه است گر اين ها فقهااند (۵۴)
        ٭ ٭ ٭
        منبر عالمان گرفته ستنـد
        ایـن گــروهی کــه از درِ دارنـد
        دشمن عاقلان بی گنه اند
        زانـکه خــود جاهل و گنهکارند
        بر دروغ و زنا و می خوردن
        روز و شب همچو زاغ نـاهارند (۵۵)
        ور وديعت نهند مال يتیـم
        نزد ايشــان، غنيمت انـگارند (۵۶)

        تبليغات ناصرخسرو عليه فقهای خشک انديش و نيز خصلت سياسی مبارزات او در حمايت از دولت فاطميان مصر و دشمنی با رقيب سرسخت آنان (عباسيان بغداد) و همچنين مبارزه عليه مظالم ترکمانان سلجوقی، همه و همه، باعث شدند تا ناصرخسرو بزودی مورد دشمنی و تکفير شريعتمداران قرار گيرد (۵۷).
        در سال ۴۵۲ / ۱۰۶۰ با فتوی و تحريک فقهای بلخ، گروهی اُوباشِ متعصّب با کارد و دشنه و تير و کمان به خانة ناصرخسرو شبيخون زده و «قصد جان او کردند» (۵۸). در اين شبيخون، خانه و اموال ناصرخسرو تاراج شد و به غارت رفت:

        ای زود گـــرد! گــنبد بـــررفتـــه!
        خــانة وفـا بدست جفــا رفتـه
        بــر مــن چــرا گماشتـه ای خــيره
        چندين هـزار مستِ بــرآشفتـه
        ایـن، دشنــه بـرکشيده هـمی تـازد
        و آن، با کمان و تير بــرو خفته
        ایـنم کــند بخُطبــه درون نفریـــن
        وانم، بنامه فريه (۵۹) کند ُسفته (۶۰)
        مـن خیــره مــانده زيرا با مستان
        هر دو یـکی است گـفته و ناگفته (۶۱)
        بدنبال اين شبيخون، ناصرخسرو- به اجبار- متواری و در کوه های يمگان مخفی گرديد:
        من گشته هزيمتی به يمگانم در
        بـی هيچ گــنه، شـده به زنهاری
        چون ديو ببـُرد خان و مان از من
        به زين بـه جهان نيافتم غـاری (۶۲)
        يمگان، کوهی بلند و دشوارگذر است که تابستان های آن، گرم و غبارآلود و زمستان های آن، بسيار سرد و طاقت سوز است. محمد زکريای قزوينی از يمگان بعنوان «مکان مستحکم با عمارات عجيب» ياد کرده است. (۶۳)
        ناصرخسرو تا پايان عمر در يمگان، محصور و محبوس ماند و بيشترِ اشعار و آثارش را در اين تبعيد ۲۵ ساله تأليف کرد.
        ٭ ٭
        تبعيد، تنها يک مفهوم جغرافيائی نيست، بلکه بيشتر - و مهم تر- يک مفهوم درونی، عاطفی و فرهنگی است. تبعيد، حسرتِ «خواستن» هائی است که در حيرتِ «نتوانستن» ها پَر پَر می شوند و می سوزند ... و تبعيدی کسی است که تنها از پشت شيشه های اشک، ميهن و محبوب خويش را بخاطر می آوَرد و حتّی رخصت دست کشيدن بر سيمای عزيزانش را ندارد. بنا بر اين: «تبعيدی کسی است که خود، در جائی، و رؤياها و خاطرات و عاطفه هايش در جای ديگراند»، و اينهمه، يعنی؛ پريشانی جان و پراکندگی های ذهن و زبان ... و اينچنين است که تبعيد طولانی و انزوای ۲۵ سالة ناصرخسرو در کوه ها سخت و سرمای خشک و خشن يمگان، از وی انسانی ُزمخت و ناسازگار می سازد بطوريکه- مثلاً- از نظر زبان و بکارگيری واژگان، شکاف عميقی ميان «سفرنامه» ی ناصرخسرو و اشعار او در سال های تبعيد وجود دارد. هر قدر که کلمات و عبارات «سفرنامه»؛ کوتاه، ساده و شفّاف اند، کلام و کلمات اشعار ناصرخسرو- اما- دشوار، ُزمخت و نامطبوع می نمايند. خشم و خروش و عصبیـّتی که در اشعار ناصرخسرو بچشم می خورُد هم از تعصّبات عقيدتی او است و هم- خصوصاً- ناشی از شرايط نانجيبِ غربت و انزوای طولانی وی در تبعيدگاه يمگان است.
        کارنامة شعری ناصرخسرو در دوران جوانی اش بر ما روشن نيست. ظاهراً او در آن دوران قصايد و غزل هائی در ستايش مِی و معشوق و زيبائی و زندگی و شادخواری سروده بود (۶۴) امـّا در تحولات فکری آينده، به ُزهد و پند و حکمت روی نمود و از سرودن اشعار عاشقانه پرهيز کرد. (۶۵)

        ناصرخسرو در قصايدش شاعری توانا و آزاده جلوه می کند اما اين توانائی و آزادگی خيلی زود در چنبرة احساسات دينی و در اسارت باورهای مذهبی پژمرده می شوند. به عبارت ديگر: او عقاب مغروری است که بر ستيغ عواطف و آرزوهای انسانی« َپر» می زند، اما خيلی زود در فضای تاريک تعصّبات مذهبی، «پَر پَر» می زند و حرام می شود. جان شاعر و شيدای او تنها در لحظاتی- در سطرهای اولیـّة بعضی قصايدش- عرصة جولان می يابد.

        اگر عاطفه (احساس) و خيال (تصوير) را از عناصر اساسی يک شعر خوب بدانيم (۶۶) ناصرخسرو قباديانی، شاعر تب و تاب های شاعرانه و سرايندة شور و شراره های عاشقانه نيست. زن، زيبائی، شراب و شيدائی های انسانی در شعرهايش جلوة چندانی ندارند. شعر او، اساساً شعر تعليم و اخلاق و اندرز است و در اين راه چنان افراط می کند که بسياری از اشعار او به نظم های طويل تبليغی تنزّل می يابند، با اينهمه، اندوه آوارگی، دلتنگی های غربت تبعيد، روح سرکش و عاصی، و همـّت بلند او از خلال شعرهايش نمايان است.
        شعر خوب- در عين حال- حاصل هيجان های جان و بی تابی های درون است و ناصرخسرو آنجا که از درون و دلتنگی های خويش سخن می گويد به «جوهر شعر» نزديک می شود، و اينهمه در يادآوری های شاعر از گذشته و خصوصاً در يادِ يار و ديارش جلوه ای خاص می يابند:
        سلام کن ز من ای باد، مر خراسان را
        مر اهل فضل و خِرَد را نه عام و نادان را
        خبر بياور ازيشان بمن، چو داده به وی
        ز حالِ من به حقيقت خبر مرايشان را
        بگوی شان که جهان، سروِ من چو چنبر کرد
        به مکرِ خويش و، خود اينست کار کيهان را
        کنون که ديو، خراسان به ُجمله ويران کرد
        از او چگونه ستانم زمينِ ويران را (۶۷)
        ٭ ٭ ٭
        که پرسد زين غريبِ خوارِ محـزون
        خراسان را که: بی من حال تو چون؟
        هميدونی (۶۸) چو من ديدم به نوروز؟
        خـبر بـفرست اگـر هستی همیـدون
        درختـانت هـمی پوشنـد ُمبـرَم (۶۹)
        هـمی بنـدنـد دستـارِ طَبَرخون؟ (۷۰)
        نقـاب رومـی و چـينی بـه نيسان (۷۱)
        هـمی بنـدد صبـا بر روی هامون؟ ...
        گرایـدونی (۷۲) و ایـدون است حالت
        شبت خوش باد و روزت نيک و ميمون
        مـرا باری دگـر گـونست احــوال
        اگـر تـو نــيستی بی من دگـرگــون
        مـرا دونـان ز خـان و مـان بـرانـدنـد
        گـروهی از نمــاز خویـش سـاهون (۷۳)
        خراسان جای دو نان گشت، گنجد
        بــه یـک خـانه درون، آزاده بـادون؟
        نداند حال و کـار من جـز آن کس
        کــه دو نـانش کنند از خانه بيرون (۷۴)
        ٭ ٭ ٭
        ای باد عصر! گرگذری بر دیـار بــلخ
        بگذر به خانة من و آنجا جوی حال
        بنگر که چون شداست پس از من ديار من
        با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال
        ترسم که زير پای زمانه خراب گشت
        آن باغ ها خراب شد و آن خانه ها تلال (۷۵)
        ای بی وفا زمانه چه جوئی همی ز من
        کـز بس مِحال هات (۷۶) مرا ديگرست حال
        آن روزگار چون شد و آن دوستان کجا؟
        دیــدارشان حـرام شد و يادشان حلال؟ (۷۷)
        ٭ ٭ ٭
        بگذر ای بــاد دلــفروز خـراسـانی!
        بر يکی مانده به يمگان درّه، زندانی
        اندر اين تنگی بی راحت بنشسته
        خالی از نعمت و ضعيت (۷۸) و دهقانی
        ُبرده اين چرخِ جفاپيشه به بيدادی
        از دلـش راحـت و ز تنش تـن آسانی
        دل، پراندوه تر از نار ِ (۷۹) ُپر از دانه
        تن گـدازنده تـر از نـالِ (۸۰) زمستــانی
        داده آن صورت و آن هيکلِ آبادان
        روی زیِ (۸۱) زشتی و آشفتن و ویـرانی
        گشته چون برگ خزانی زغم غربت
        آن ُرخ روشـن ِ چـون لالــة نـُعمــانی
        بی گناهی، شده همواره بر او دشمن
        ُترک و تازیّ و عراقی و خراسانی (۸۲)
        ٭ ٭ ٭
        آزرده کــرد، کژ ُدم غربت، جـگر مرا
        گـوئی زبـون نيافت به گيتی، مگر مرا
        درحالِ خويشتن چو همی ژرف بنگرم
        صفرا (۸۳) همی برآيد از اندوه به سر مرا
        گـويم: چــرا نشانـة تیـر زمــانه کـرد
        چــرخِ بــلندِ جـاهـل ِ بیــدادگـر، مرا
        گر در کمال فضل ُبوَد مرد را خطر



        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #259
          مراسم بزرگداشت کريم امامی در نخستين سالگشت درگذشتش، عصر ديروز در خانه هنرمندان ايران برگزار شد.

          به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم، گلی امامی - مترجم و همسر کريم امامی - به پنج کتاب تاليفی و ترجمه امامی که در سال گذشته در غيبت جسمی‌اش منتشر شده، اشاره کرد و از رونمايی اين آثار در اين مراسم خبر داد.

          سپس عبدالحسين آذرنگ - مترجم و فعال حوزه نشر - درباره سهم کريم امامی در نشر سخن گفت و اظهار داشت: کريم امامی در سال ۱۳۴۷ از حوزه روزنامه‌نگاری به قلمرو نشر و ويرايش مهاجرت کرد و تا پايان عمر در اين عرصه ماندگار شد. اما او از تجربه‌های پيشينش نبريد و از آن‌ها در خدمت ويرايش استفاده کرد و با بهره از تسلط به زبان انگليسی و توانايی ذهنی و دقت در ويرايش و توليد کتاب وارد بخش ويرايش انتشارات فرانکلين شد که به استانداردهای جهانی نشر نزديک بود. او به‌رغم چند مانع بزرگ در نشر در مدت کوتاهی توانست تشکيلات راکد آن‌جا را به کار اندازد و با جذب عده‌ای علاقه‌مند، توليد کتاب را به استانداردهای جهانی نزديک سازد.

          وی با بيان اين مطلب که امامی در نشر استانداردگرا بود و به اين دليل زدوبندچی‌ها نتوانستند با او کار کنند، افزود: اگر بخواهيم عنوان متواضعانه‌تری به کار ببريم، او در نشر سبک امامی را داشت و کمال‌جويی را در نشر تا حد استانداردهای آن پيش برد. ذوق هنری، وجدان کاری و وسواس او در اين کار را در کم‌تر کسی می‌توان يافت و حالا يک سال است از ميان ما رفته. جای خالی او بيش‌تر حس می‌شود و اين پرسش را به ذهن می‌آورد که نظام آموزشی ما چگونه می‌خواهد جای استادی با آن توانايی‌های چندوجهی را پر کند.

          آذرنگ تصريح کرد: بعد از مرگ امامی بسياری او را ستودند و القاب گوناگونی به وی دادند، ولی القاب بر او نمی‌افزايند؛ او نه بنيانگذار ويرايش است و نه معلوم است که ويرايش فنی را چه کسانی با چه هدفی استفاده می‌کنند. اين القاب نابه‌جا جايگاه او را در نشر مخدوش می‌کند؛ اما به طور قطع او نخستين دوره روشمند ويراستاری را راه ‌انداخت و کوشيد بهترين‌ها را برای موسسه سروش تربيت کند.

          وی با اشاره به تدوين شيوه‌نامه نشر به عنوان کاری که امامی انجام داد، متذکر شد: شيوه‌نامه در نشر مثل قانون اساسی برای يک کشور است؛ تا شيوه‌نامه‌ای در نشر به وجود نيايد، زمينه‌های اختلافات صوری در نشر از بين نمی‌رود.

          آذرنگ همچنين به دفاع کريم امامی از قانون کپی‌رايت و پيوستن به آن ياد کرد و افزود: اگر ما روزگاری به تجارت جهانی بپيونديم، آن‌وقت حرف‌های امامی درباره کپی‌رايت مشخص خواهد کرد که تا چه اندازه او آينده‌نگر بوده و ابن‌الوقت‌ها چه کسانی بوده‌اند.

          وی همچنين تصريح کرد: امامی تا پايان عمرش به نوشتن مقاله درباره نشر، ويرايش و نقدهای مختلف پرداخت که دقت‌ها و دلسوزی‌های نويسنده از صحنه رانده‌شده‌ای را تصوير می‌کند که او را وجدان کتاب در جامعه ما می‌توان دانست.

          سپس علی خزائی‌فر - مترجم - با اشاره به کتاب «گتسبی بزرگ» با ترجمه کريم امامی، يادآور شد: کارنامه امامی در ترجمه از انگليسی به فارسی شايد به دليل اشتغال به کارهای متفاوت به تعبير خودش چشمگير نيست، ولی حرف‌های او در باب ترجمه باارزش است و حاوی ذوق و دقت و مبتنی بر عقل سليم؛ او درباره ترجمه آن‌طور که فکر می‌کرد می‌نوشت و اسرار کارش را صادقانه برای خواننده‌اش فاش می‌کرد.

          وی با اشاره به سير تحول روش‌های ترجمه در ۱۵۰ سال اخير در ايران گفت: در ۱۵۰ سال اخير از نظر من در ترجمه ادبی شاهد سه روش بوده‌ايم: بومی‌گرايی، لفظ ‌گرايی و فارسی‌گرايی، که منظور از لفظ ‌گرايی معنای منفی لفظ نيست؛ منظور گرايش مترجم به تعبير و لفظ نويسنده است که اين روش دقت‌گراست. وقتی از سه روش نام می‌بريم به اين معنا نيست که با پايان يک دوره، دوره بعدی آغاز شد؛ بحث بر غلبه يک روش بر روش ديگر در دوره‌ای خاص است.

          خزائی‌فر ادامه داد: وقتی قالب‌های ادبی را به فرهنگی وارد می‌کنيم، گرايش به بومی‌سازی غيرعادی نيست. جمعيتی از روشنفکران شکل می‌گيرند و به متن اصلی قداست می‌بخشند؛ اينان تعهد مترجم را به برگرداندن زبان مادری می‌دانند. پس از آن‌که ادبيات فارسی به ادبيات بومی گرايش يافت، گرايش به کلمات پخته عادی است.

          وی «گتسبی بزرگ» را بهترين نمونه روش ترجمه دقيق دانست و افزود: امامی به استناد نوشته‌های خودش از محدوديت‌های اين روش آگاه بود و نوآوری‌ها و ترکيبات او ابتکاری نيستند؛ بلکه از دل زبان فارسی بيرون آمده‌اند. امامی در مقابل مترجم خود را به حفظ رنگ و بوی اصلی کلمات متعهد می‌داند و خود او از تاثير اين کار در ترجمه کاملا آگاه است. او در پی ايجاد رنگ و بوی مشابه در کلمات نيست و اين قدرتی است که در «گتسبی بزرگ» هست؛ اما روش آگاهانه او کم‌تر مورد توجه قرار گرفته و منتقد او را با صافی‌های ذهنش نقد کرده است.

          اين مترجم تاکيد کرد: امامی به ترجمه دقيق معتقد بود و می‌دانست که اين ترجمه چه هزينه‌ای دارد، بنابراين هر کس بخواهد به تاريخ ترجمه ادبی در ايران بپردازد، نسبت به ترجمه «گتسبی بزرگ» نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد؛ چرا که امامی با پافشاری بر روش خود نقدهای زيادی را تحمل کرد، اما دقت را بر زيبايی و روانی‌ کار ترجيح داد.

          در ادامه برنامه بهمن جلالی - عکاس - نيز به نقل خاطراتش با امامی در انتشارات سروش و راه‌اندازی انتشارات زمينه پرداخت و گفت: امامی انسانی چندوجهی بود؛ وجهی که باعث نزديکی و آشنايی ما در ۳۰ سال قبل شد، علاقه‌مندی هر دو ما به عکاسی بود. زمانی که او در انتشارات سروش رييس ما شد، بعد از بی‌مهری که با او شد و از آن‌جا بيرون آمد، انتشارات زمينه را راه انداخت.

          در دوره‌ای که معلوم نبود کار نشر به کجا می‌رود، هزاران کتاب جلد سفيد منتشر می‌شد. آن زمان اولين عکس‌های روزهای انقلاب را که گرفته بودم، پيش او بردم. او هم اطلاعيه‌ها و شعارهای سياسی را جمع‌آوری،‌ انتخاب و لابه‌لای عکس‌ها گذاشت و به صورت کتابی منتشر کرد. در عرض شش ماه اين کتاب دوبار چاپ شد و بعد توقيف شد و ديگر اجازه چاپ نيافت. کتاب ديگری که انتشارات زمينه چاپ کرد، عکس‌های جنگ بود که آن هم دوبار چاپ شد و بعد ديگر اجازه چاپ نگرفت. «عکاسی سياه و سفيد» کتاب ديگر بود که يک‌ونيم سال وقت صرف آن شد؛ اين‌جا صفت کمال‌گرايی را به امامی می‌دهم که می‌گفت بايد همه کار را خودمان بکنيم. بعد از چاپ اين کتاب دوربين‌های ديجيتال آمدند و اين کتاب هم کنار رفت.

          وی امامی را معمار کتاب دانست و توضيح داد: او می‌دانست که چگونه کتاب درست کند و چه چيز‌هايی را کنار هم بگذارد و کتاب شاخصی بيرون دهد. اشراف او بر کار نشر هم ستودنی است. آخرين کتابی هم که او منتشر کرد، کتاب «پنج نگاه به خاک» بود و او در شرايط خاص و بحرانی توانست آن را منتشر کند. از پنج کتابی که انتشارات زمينه منتشر کرد، چهار کتاب درباره عکاسی بود که اين نشان از علاقه او به اين کار داشت.

          جلالی گفت: او عکاسی را به خوبی می‌شناخت و حالا مجموعه بزرگی از عکس‌های امامی موجود است که بايد آن‌ها را جمع‌آوری کرد. معروف‌ترين عکس او از سهراب سپهری است که در خيلی جاها هم چاپ شده است.

          وی با بيان اين مطلب که ما در برزخی افتاده‌ايم که آدم‌هايی با منش بزرگ را از دست می‌دهيم، ادامه داد: ما با بسياری از آثار اين بزرگان زيسته‌ايم، ولی امروز داريم به شکل‌های مختلف آن‌ها را از دست می‌دهيم و جايگزينی هم برايشان نداريم. من کوشش کردم چيزهايی را از امامی ياد بگيرم، ولی هرگز نتوانستم سکوت او را ياد بگيرم. در اين ۳۰ سال هرگز از خود دفاع نکرد و بی‌حرمتی را با سکوت رد کرد و ياد گرفتن اين موضوع برای من بسيار سخت است.

          آيدين آغداشلو - هنرمند نقاش - نيز در اين مراسم گفت: فردای روزی که مادرم درگذشت، دوستانی که برای تسليت آمده بودند، مرا دوره کرده بودند. دوستی گفت الان وقت خوشی توست، درست نمی‌فهمی چه شده، يک سالی که گذشت مثل همين الان چای می‌ريزی و حس می‌کنی او را می‌خواهی؛ الآن و فوری می‌خواهی، ولی آن‌وقت کسی نيست که جوابت را بدهد؛ به اين دليل همدردی و همبستگی خود را با گلی امامی اعلام می‌کنم.

          وی تصريح کرد: در اين‌جا به وجوه مختلف کريم امامی پرداخته شد، اما من می‌خواهم به جايگاه او در مقام يک روشنفکر اشاره کنم. وقتی به مقالات او که در دهه ۴۰ در يک روزنامه انگليسی‌زبان چاپ می‌شد بازگشتم، اول افسوس خوردم که کاش فارسی بود تا تاثير بيش‌تری می‌گذاشت، اما بعد خود را دلداری دادم که ما يک قبيله‌ايم.

          وی يادآوری کرد: ‌اگر روزی مقالات او چاپ شود، نشان‌دهنده جريان سيال و پويايی خواهد بود. وقتی نقدهای او را می‌خوانم به اين می‌انديشم که يک روشنفکر باوقار، امين و درست و بدون جنجال چگونه می‌نويسد و بعد فهميدم اين شيوه هميشگی اوست.

          او افزود: در دهه ۴۰ با امامی آشنا شدم. اول به او ارادت يافتم، بعد ارادتم به تحسينی عميق تبديل شد که حتا اگر نمی‌ديدمش، در ذهنم جاری بود و همواره حس عميق احترام را به او داشتم. سال گذشته با آن‌که ۶۵ سالم بود، اما خود را نزد او جوانکی فرض می‌کردم؛ من در قياس با او هميشه جوانکی بودم.

          آغداشلو همچنين گفت: ‌هميشه از آدم‌ها چيزهايی در ذهن آدم می‌ماند؛ اين می‌شود که آدم‌ها نمی‌ميرند. آدم‌هايی از نوع امامی، زندگی خود را در اطرافيانشان ادامه می‌دهند و ادامه خواهند داد.

          او با اشاره به نقد امامی درباره «خسی در ميقات» جلال آل احمد متذکر شد: وقتی اين نقد را خواندم، تحسين من درباره او بيش‌تر شد که در آن دوره درباره يکی از مبحث‌های روشنفکری معارض ايران، با مکاشفه و بازگشايی بخش‌های اساسی کتاب حرفی اساسی را زده است. آل احمد نويسنده توفانی بود که نه تنها خودش در باب هر چيزی به سبک سارتر موضع می‌گرفت، بلکه ديگران را هم وا می‌داشت که موضع بگيرند؛ در اين ميان چه‌طور کسی می‌تواند مقاله‌ای به اين دقت و درستی بنويسد و يکی از نويسندگان دهه ۴۰ را به نقد بکشد؟!

          وی افزود: به کرات از ظلم روزگار درباره امامی و اخراج او صحبت شده است، اما بايد گفت کسی نمی‌تواند کسی را از روشنفکر يا نويسنده بودنش اخراج کند. او مروج هنر پيشتاز بود و ادای پيشتازی را درنمی‌آورد. درباره نقاشی هم بسيار نوشت و وقتی قرار شد که نقاشی‌هايم را در يک کتاب منتشر کنم، به نظر رسيد کسی غير از امامی نمی‌تواند اين مقدمه را بنويسد. او از بنيانگذاران نام «مکتب سقاخانه» برای سبکی از نقاشی بود.

          آغداشلو افزود: تفاوت ميان جلال‌ آل ‌احمد و ابراهيم گلستان با کريم امامی در اين بود که هر دو آن‌ها با چالشگری و با شدت از موضعشان دفاع و معرفت را مخدوش می‌کردند. آدم‌هايی را هم که لازم نبود موضع بگيرند، به موضع‌گيری وامی‌داشتند. اما امامی اين‌گونه نبود. او الگوی روشنفکر محبوب و دلپذير من است. با او بودم، بسيار آموختم و لذت بردم و هر چه گفتم به قصد ادای دين بود.

          در اين مراسم کسانی همچون داريوش شايگان، بهمن فرمان‌آرا، اميرحسن چهلتن، فرخنده آقايی، صفدر تقی‌زاده، ژاله آموزگار، فرزانه طاهری، عمران صلاحی و رضا کيانيان حضور داشتند.


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #260
            اعتقاد عبدالعلي دستغيب، يكي از موضوع‌هايي كه در شعر دنيا و ايران همواره مورد توجه بوده، "مادر" است كه در ادبيات جديد ايران هم قطعه‌هاي زيادي در اين زمينه گفته شده است.

            دستغيب در گفت‌وگويي با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) عنوان كرد: از آن‌ها كه به سبك اعتدالي (بين كهنه و نو) شعر مي‌گويند، قطعه‌ي «قلب مادر» ايرج ميرزا بسيار شاخص است كه محبت مادري را خيلي خوب نشان مي‌دهد. ديگران هم در اين زمينه كم و بيش شعر گفته‌اند كه از جالب‌ترين قطعه‌هايي كه خوانده‌ام، «نامه به مادر» اثر دكتر علي‌آبادي است: اي نگه‌دار من و سرور من/ اي خداوند من، اي مادر من!؛ كه اين شعر را تحت تاثير نامه مادرش وقتي كه در اروپا درس مي‌خواند، گفت و در مجله «سخن» چاپ شد.

            اين منتقد در ادامه به شعرهاي زيادي كه پروين اعتصامي براي مادر گفته است، اشاره كرد و افزود: از نوپردازان كسي كه بيش‌تر اين موضوع را پرورانده، فروغ فرخزاد است. وقتي در جدايي از همسرش، فرزندش نيز از او جدا مي‌شود، شعرهاي زيادي درباره‌ي مادر و محروميت مادر از كودك گفته كه در مجموعه آثارش ديده مي‌شود.

            به‌گفته دستغيب، اين موضوع در شعر ديگران هم كم و بيش نمود داشته، مثلا نامه‌ي منظوم نصرت رحماني درباره‌ي خودش و خطاب مادر به فرزند.

            او در ادامه متذكر شد: بيش‌تر شعرها و داستان‌هايي كه درباره‌ي مادر سروده يا گفته شده، جنبه‌ي مثبت و عاطفي داشته است و خيلي نمونه‌ي منفي در ادبيات فارسي ندارد. اما در ادبيات اروپايي مثلا «افعي در مشت» بازن - نويسنده فرانسوي - در مخالفت با مادر نوشته شده است. گويا مادر قهرمان داستان بسيار سخت‌گير بوده و او اين‌طور توصيف مي‌كند كه مادر مرا با يك افعي در دست به سمت جامعه فرستاد.

            دستغيب در ادبيات داستاني نيز از «طوبي و معناي شب» شهرنوش پارسي‌پور و «خانه‌ي ادريسي‌ها»ي غزاله عليزاده نام برد كه به مفهوم مادر توجه داشته‌اند و تاكيد كرد كه اين موضوع بخصوص در آثار زن‌ها زياد است.

            به اعتقاد اين محقق، البته در ادبيات مدرن و پست‌مدرن اين موضوع به اين شكل قابل بحث نيست و بيش‌تر در ادبياتي مي‌توان اين‌گونه صحبت كرد كه به مضمون‌سازي توجه داشته باشد.

            او درباره‌ي رنگ مذهبي در نگاه به مادر نيز گفت: مهر و محبت مادري چيزي قديمي است كه رنگ ديني هم داشته است؛ چون اديان احترام به مادر را واجب دانسته‌اند و تاثير آن در مهرورزي به مادر موثر بوده است كه اين موضوع در آثار هم نمود دارد.

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #261
              مجلس گراميداشت کريم امامی، به مناسبت نخستين سالگرد درگذشت او، روز پنجشنبه ۲۲ تيرماه با شرکت جمعی از علاقه مندان کتاب و فرهنگ در خانه هنرمندان برگزار شد. در اين مجلس چند تن درباره کريم امامی سخن گفتند و از « فرهنگ فارسی - انگليسی » او که برای نخستين بار انتشار می يابد، و چند کتاب ديگر که تجديد چاپ شده اند* رونمايی شد.
              در شروع مجلس گلی امامی همسر کريم امامی در سخنان کوتاهی از حضار که در مجلس بزرگداشت او شرکت کرده بودند و ناشرانی که آثار او را منتشر کرده اند سپاسگزاری کرد. سپس چهارتن، و به ترتيب عبدالحسين آذرنگ، علی خزاغی فر، بهمن جلالی و آيدين آغداشلو، درباره کريم امامی سخن گفتند.

              عبدالحسين آذرنگ درباره کارنامه نشر کريم امامی سخن گفت و از اسلوب خاص او در کار نشر ياد کرد و او را "وجدان کتاب جامعه ايران" خواند؛ علی خزاعی فر سردبير مجله ترجمه و ويراستار فرهنگ فارسی – انگليسی کيميا ( فرهنگ انگليسی – فارسی امامی با اين نام منتشر شده است ) درباره دقت کريم امامی در ترجمه سخن گفت و بويژه از ترجمه "گتسبی بزرگ" – به عنوان نمونه دقت در کار امامی ياد کرد؛ بهمن جلالی درباره اولين کتابهای عکسی که در ايران منتشر شده اند، سخن گفت و ياد آور شد که کريم امامی بنيان گذار اين نوع کتاب در ايران بوده و پيش از آن کسی از عکس کتاب نمی ساخته است؛ سرانجام آيدين آغداشلو از کريم امامی روشنفکر سخن گفت و او را با آل احمد و ابراهيم گلستان مقايسه کرد و تأکيد کرد که برخلاف آن دو تن که همواره بهانه ای برای جدال جسته اند، کريم امامی به نحو فروتنانه ای به کار خود سرگرم بود.

              فرهنگ فارسی - انگليسی امامی، تازه ترين فرهنگ فارسی – انگليسی است که تا کنون به بازار آمده و شامل حدود ۲۵۰۰۰ مدخل / سرواژه و حدود ۱۲۰۰۰ زير مدخل و مثال است. مخاطبان اين فرهنگ به گفته خود کريم امامی - در جزوه ای که به جای مقدمه همراه کتاب منتشر شده - «در درجه اول ايرانيانی هستند که در کار ترجمه يا تحقيق يا مسافرت نياز به يافتن معادل انگليسی برای واژه ها و اصطلاحات رايج زبان دارند و در درجه دوم برای غير فارسی زبانانی که در حال آموختن زبان فارسی هستند».

              کريم امامی در اين جزوه می گويد که نياز خاصی به تأليف اين فرهنگ احساس می کرده، زيرا «چند دهه از تأليف بهترين فرهنگ های فارسی – انگليسی موجود در بازار می گذرد؛ زبان فارسی در سالهای بعد از انقلاب به شدت متحول شده است و بسياری از واژه های جديد و نوساخته رواج يافته و وارد بدنه اصلی زبان شده اند و بسيار کسان در جستجوی برابر های انگليسی برای اين نو واژه ها هستند».

              امامی که بيش از پنج سال از عمر خود را بر سر اين فرهنگ گذاشته، ابتدا قصد داشت يک فرهنگ کوچک فارسی – انگليسی تدوين کند و سپس به مرور زمان آن را پربارتر يا به اصطلاحی که خود به کار برده چاق تر کند تا به يک فرهنگ متوسط و بزرگ برسد اما در عمل بر آن شد که يک راست سراغ فرهنگ متوسط برود و آنچه اکنون به بازار آمده همان فرهنگ مورد نظر اوست.

              وی توضيح داده است که فرهنگ متوسط بايد برشی از زبان زنده امروز را نشان دهد و برای اين کار فرهنگ های فارسی معتبر را زير و رو کرده تا به بيست و پنج هزار واژه ای برسد که می بايست در فرهنگ او وارد شود.
              ------

              * کتابهای ديگری که رونمايی شد عبارتند از "درگيرو دار نشر"، مجموعه مقالات کريم امامی که توسط عبدالحسين آذرنگ و ايران ناز کاشيان جمع آوری و تدوين و توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است؛ "گرگی در کمين" مجموعه شعرهای عباس کيارستمی که توسط کريم امامی به انگليسی در آمده و به صورت دو زبانه چاپ شده است؛ ايرانيان در ميان انگليسی ها اثر سردنيس رايت ترجمه کريم امامی و نيز گراهام گرين نوشته ديويد لاج، کتاب لاغری که سالها پيش جزو سری کتابهايی منتشر شده بود که کريم امامی ترجمه می کرد.


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #262
                گزین گویه های احمد شاملو برای نخستين بار منتشر شد، مهر
                گزین گویه های " احمد شاملو " برای نخستین بار وارد پیشخوان کتابفروشی ها شد.
                به گزارش خبرنگار کتاب مهر، نشر مروارید در ادامه انتشار گزین گویه های شاعران معاصر ایران به تازگی اقدام به انتشار گزین گویه های احمد شاملو کرده است. حسن زاده پیش از این گزین گویه های فروغ فرخزاد و مهدی اخوان ثالث را روانه بازار کتاب کرده بود.

                این ناشر همچنین به تازگی چند عنوان از کتاب های خود را تجدید چاپ کرده است که از آن جمله می توان به چاپ بیست و یکم کتاب " جادوی فکر بزرگ " با موضوع روانشناسی ، چاپ دوم رمان " زمان لرزه " نوشته کورت ونه گات جونیور و همچنین کتابی از جبران خلیل جبران با عنوان " دلواپس شادمانی تو هستم " و گزین گویه های مهدی اخوان ثالث اشاره کرد.

                " اوستا " با عنوان فرعی کهن ترین سروده های ایرانیان از این ناشر هم به چاپ دهم رسیده است. این کتاب درباره بزرگ آیین مینو زرتشت است.


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #263
                  مفتون امينی: دوره‌ قالب نيمايی تمام شده است، ايسنا
                  - گسيختگي ناگهاني و پرشوري كه نيما در ما آزاد كرد، قابل كنترل نبود


                  خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
                  سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات


                  يدالله مفتون اميني معتقد است: سال‌هاست كه قالب نيمايي دوره‌اش تمام شده و به يكنواختي رسيده است.

                  اين شاعر پيشكسوت در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: زماني‌كه نيما يوشيج سبك تازه‌اي در شعر فارسي ايجاد كرد، شعر ما مدت‌ها بود كه در يكنواختي افتاده بود و ذوق ادبي ايرانيان خسته شده بود؛ ديگر براي هواي فشرده و كهنه شعر ما پنجره باز كردن افاقه نمي‌كرد؛ آمدند سقف را برداشتند و حد و حدود دررفت.

                  وي با بيان اين مطلب كه با نوپردازي نيما يك‌باره زنجيرها پاره شد، افزود: در اين دوره كه بسياري به‌دنبال تحول در شعر بودند، خواستند يك‌باره اين مسير را طي كنند، بنابراين گسيختگي ناگهاني و پرشوري كه نيما در ايراني‌ها آزاد كرد، ديگر قابل كنترل نبود؛ مانند اين‌كه نوجواني 12ساله سيگار بكشد كه قطعا با سيگار اقناع نخواهد شد.

                  وي با اعتقاد بر اين‌كه قالب نيمايي ظرفيت كامل بيان مسائل اجتماعي و عشق را ندارد، متذكر شد: قالب نيمايي شايد مقداري از حرف‌هاي اجتماعي را توانسته باشد منعكس كند، ولي عشق را به آن صورت كه بوده، نشان نداده؛ درواقع عشق و عاطفه در شعر نيما ارضا نشد. نتيجه‌اش اين شد كه شاعران براي بيان عشق به سمت غزل و شعر سپيد رفتند و درنتيجه چالش ايجاد شد؛ چراكه روحيه ايراني هرگز خارج از عشق نبوده است.

                  اين شاعر قالب و شعر نيمايي را داراي جهان‌بيني وسيعي دانست و متذكر شد: نيما خود به مسائل عاطفي در شعرش نپرداخت و شاگردان او نيز عشق و عاطفه را تشريح كردند؛ كساني چون فريدون توللي، پرويز ناتل‌ خانلري كه به آن كم‌تر پرداختند و نصرت رحماني و محمد زهري كه به‌كلي زير آن زدند. حميد مصدق و منوچهر نيستاني نيز تلاش‌هايي كردند، ولي به جاي درست كردن، بيش‌تر به دخل و تصرف پرداختند و كار را خراب كردند؛ چراكه اين قالب از نظر غنايي و عشقي آن ظرفيت را ندارد.
                  مفتون درباره دليل ديگري كه امروز به شعر نيمايي كم‌تر پرداخته مي‌شود، گفت: شعر نيمايي بدون پرداخت كامل نتيجه نمي‌دهد؛ اين شعر به ويرايش زيادي نياز دارد و به اين دليل است كه عوالم عاطفي در آن از بين مي‌رود.

                  وي همچنين تاكيد كرد: حتا شعر سياسي نيز در سبك نيمايي محدوديت دارد و گاهي اين مضمون در قالب سپيد زيباتر و قابل بيان‌تر است.


                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #264
                    ميکی اسپيلين" ، قصه‌نويس داستان‌های جنايی ، خالق کارآگاه خشن "مايک هامر" دوشنبه در سن ‪ ۸۸‬سالگی در کارولينای جنوبی درگذشت.

                    خبرگزاری فرانسه دوشنبه از ميامی گزارش داد که "فرانک موريسون اسپيلين" در سال ‪ ۱۹۱۸‬در بروکلين نيويورک چشم به جهان گشود و کار خود را با مجله‌های فکاهی و ارزان قيمت شروع کرد و مدتی هم در سيرک برنامه داشت.

                    وی اولين قصه خود را با نام "من، هيئت منصفه" در سال ‪ ۱۹۴۷‬و در ‪ ۹‬روز به نگارش درآورد و اين داستان توصيفی و خشن به زودی به يک کتاب پرفروش تبديل شد که ميليون‌ها نسخه از آن به سرعت به فروش رفت.

                    داستان‌های او با حضور "مايک هامر" ادامه و همچنان در فهرست پرفروش ها قرارداشت و بعدها در دهه ‪ ۱۹۸۰‬از آن يک سريال تلويزيونی ساخته شد.

                    خود "اسپيلين" در فيلم "شکارچيان دختر" محصول سال ‪ ۱۹۶۳‬نقش "هامر" را ايفا کرد و در يک داستان سريال "کلمبو" در سال ‪ ۱۹۷۴‬نيز بازی کرد.

                    وی دهها کتاب از جمله ‪ ۱۳‬قصه در ارتباط با هامر نوشت و کتابهايش ‪ ۱۴۰‬ميليون نسخه از کتابهايش در آمريکا و ديگر کشورها به فروش رفت.

                    "ارنست همينگوی" نويسنده واقع گرای آمريکايی کار وی را خوش نداشت و رفتن به رستورانی را که عکسی از "اسپيلين" را به نمايش گذاشته بود قطع کرد.

                    "اسپيلين" به طور علنی می‌گفت که برای پول کار می‌کند و پسند عوام را برای نويسنده خوب عامل اصلی می‌دانست.

                    علت درگذشت وی اعلام نشده است.


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #265
                      مفتون اميني امروز ديگر معتقد است كه انتقاد از يك شاعر، بايد در زمان حياتش صورت گيرد.
                      اين شاعر متولد خرداد 1305 در شهرك شاهين دژ آذربايجان، اين روزها كه همگان آغاز دهه ي هشتم زندگي اش را به او تبريك مي گويند، در گفتگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به پرسش هايي با لحني غيررسمي پاسخ داد.
                      اين شاعر پيشكسوت معتقد است، كل شاعران، يك اركستر را تشكيل مي دهند و هيچ كدام به تنهايي نمي توانند تاثيرگذار باشند؛ البته اين درباره همه شاعران يكسان نيست و تاثيرها هم البته متفاوت است.
                      او به نكته اي ديگر نيز اشاره دارد و آن اين كه خيليها فكر مي كنند بايد مثلا حرفي را درباره شعر بزنند كه يا شاملو خوشش بيايد يا معلم دامغاني و از اين طريق هم مشهور شوند؛ چون وقتي كه شاعر مشهور شد، ديگر نمي توانند او را نفي يا انكار كنند كه شاعر بايد راه جديد پيدا كند. مثلا زنده ياد آتشي زماني كه شاملو زنده بود، از او حساب مي برد و وقتي از دنيا رفت، انتقاد را شروع كرد يا تا وقتي اخوان ثالث زنده بود، از او انتقاد نكردند؛ گذاشتند وقتي كه از دنيا رفت، شروع كردند. يا درباره شهريار هم اين طور بود.
                      يدالله مفتون اميني با انتقاد از خودش هم موافق است، البته اين انتقاد از هر كسي و نسبت به هر شاعري بايد دوستانه و نرم باشد؛ نه بي جا .
                      او در بخش ديگري از گفته هايش درباره اين كه چه اندازه كار خود را در حوزه شعر تاثيرگذار ديده است، گفت: كاري كه انجام داده ام، بعدا و به تدريج ارزيابي مي شود. وقتي هم كه شهريار از دنيا رفت، خيليها در آذربايجان گفتند كسي نمي تواند جاي او را بگيرد، مگر مفتون اميني و رفتند و فصل پنهان ام را چاپ كردند.
                      وي در پاسخ به اين كه از كدام مجموعه اش راضي تر است، پاسخ داد: تمام مجموعه شعرهايم را دوست دارم؛ اما كولاك بهترين كتابم است، چون مجموعه كاملي است از شعرهاي مختلف و شايد بتوان گفت متنوع ترين ديوان شعر كه شعر نيمايي و نوقدمايي را با هم دارد و شعرخوانها در مسافرت مي توانند آن را به همراه داشته باشند.
                      توصيه هايي به شاعران جوان
                      او درباره شاعران جوان كه اين روزها اغلب با مشكل انتشار مجموعه شعر رو به رو هستند، معتقد است: بايد دو كتاب دربياورند؛ اگر در كتاب دوم موفق نشدند، پس بهتر است ديگر كتاب درنياورند. مردم حالا از شعر اشباع شده اند. شعر از زندگي شان جدا شده و خصوصيات اقليمي تاثير گذاشته است؛ همان طور كه شاعران ما از هم جدا شده اند، يعني شاعر شيرازي فقط شاعر شيراز است و شاعر كاشاني فقط مال كاشان. شاعر شدن حالا خيلي مشكل شده است. اگر اين كتابهاي شعر در دهه 40 منتشر مي شد، احتمالا همه مشهور مي شدند. شاعري موفق مي شود كه كار تازه و اصيل انجام دهد، كاري كه شبيه كار ديگران نباشد. مثلا كار رؤيايي به نادرپور شبيه نبود، يا كار فروغ و سهراب؛ اما حالا تقريبا كارها شبيه هم هستند و مردم سير و كمي هم خسته شده اند. تا حدودي سيدعلي صالحي جلب توجه كرده است، اما معلوم نيست كه اين ادامه خواهد يافت يا نه؛ تا حدي هم هيوا مسيح.
                      مفتون اميني تاكيد دارد: وجود معنويت در شاعر لازم است، حتي اگر سطحي و گاهي خيالي باشد. با شاملو هم زماني بحث بر سر اين داشتيم كه شاعر، بايد به روح و مسائل ماورايي هم عقيده اي داشته باشد.
                      اين شاعر پيشكسوت يادآوري كرد: شعر در سطح گسترش يافته است، مثل اين كه آب انباري را در صد تا بركه خالي كنند و عمق اين آب هم طوري باشد كه كسي نتواند در آن شنا كند؛ شعر مثل منبع آبي شده كه آن را در هزاران تشت خالي كرده اند. به نظر او، كسي موفق مي شود كه شعر دگرگونه و متفاوت بگويد. كار شاعري مثل اين شده كه بخواهند قلعه اي را با ابزارهاي قديمي فتح كنند. اگر شعر شاعران جوان در ستون نشريه ها چاپ شد و موفق نشد و مخاطب پيدا نكرد، خوب براي چه كتاب منتشر كنند؟
                      مفتون اميني و مفتون اميني
                      مفتون اميني در پايان صحبت هايش درباره هم نسلان خود گفت: من كارم تمام شده است. كليات شعرم كه منتشر شود، قضاوتها معلوم مي كنند چه كرده ام. از نسل ما ديگر كسي نمانده. از دهه چهلي ها كار رؤيايي، خويي و نادرپور نگرفت، هرچند كه بعضيهاشان سعي مي كنند ادامه دهند، مثل سپانلو. اما مثلا احمدرضا احمدي خودش را دارد كنار مي زند. ديگر كسي نمانده. وضع من و امثال من هم مثل گدايي يك چشم در محله كوران است. شايد ما هم اين گونه شد كه بالا آمديم.
                      او به نكته ديگري نيز اشاره كرد و آن اين كه: ادبيات فارسي در آذربايجان دارد از بين مي رود و هيچ توجهي هم به آن نمي شود. ادبيات استانبول و باكو وارد زندگي آنها شده كه به لحاظ ادبي ضعيف است و وقتي پي مي گيريم، مي بينيم ضعيف ترين شاعران ما از بهترين شاعران آنها بالاتراند. مسئولان امور بايد شعر فارسي را تقويت كنند.
                      اميني همچنين امسال را بهترين سال براي انتشار كتابهايش دانست و توضيح داد: شب هزار و دو در مرحله ي صدور مجوز است. مجموعه مفصلي است و شعرهاي دو سه سال اخير را دربر مي گيرد، به همراه تعدادي شعر چاپ نشده نيمايي و كلاسيك و آذري در سه فصل كه سعي كرده ام بين فارسي و آذري پيوند برقرار كنم، و من و خزان و تو كه رمانتيك و كوچك تر است و نشر نگاه و امرود احتمالا آن ها را اوايل پاييز منتشر مي كنند. اين اثر هم تازه ترين شعرهايم است از بهار 84 تا بهار85 .
                      او بر كتاب اول مقدمه مفصلي درباره ادبيات معاصر نوشته است كه فكر مي كند خيلي هم سر و صدا به پا كند، چون مي گويد از براهني به خاطر سر و صدايش با رواج سبكهاي مدرن و پست مدرن به صراحت انتقاد كرده است.

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #266
                        آرزو مى كنم هر چه زودتر ميان اسرائيل و لبنان صلح برقرار شود و در جهان شاهد هيچ جنگى نباشيم، اگر همه حسن نيت داشته باشند و حق همديگر و مذاهب را محترم بشمارند، هيچ جنگى در جهان به وجود نمي‌‏آيد، وظيفه روشنفكر ايراني، صلح‌‏خواهى و تبليغ آن در جهان است.

                        "سيمين بهبهانى"، شاعر معاصر در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا ، به مناسبت سالروز تولدش گفت:من در 28 تيرماه سال 1306 در محله همت آباد تهران در خانواده اى فرهنگى متولد شدم ؛ پدرم، " عباس خليلى "،روزنامه نگار و نويسنده و مادرم، " فخرى ارغون" بود كه او نيز دستى بر آتش داشت ؛ من نيز چون در چنين خانواده اى متولد شدم ، بسيار عجيب بود اگر شاعر نمى شدم.
                        وى در ادامه تصريح كرد:‏از همان كودكى به شعر و ادبيات علاقمند بودم ، اما اولين شعرم را در 12 سالگى سرودم و زمانى كه 14 ساله بودم اين شعر ، در روزنامه " نوبهار " كه زير نظر " ملك الشعراء بهار " بود ، منتشر شد كه انتشار آن خود مهر تاييدى بر شعر من بود.
                        شاعر مجموعه " خطى از سرعت و آتش " در ادامه ياد آور شد :‏ تحصيلاتم را تا دوره دبيرستان ادامه دادم و مدتى نگذشت كه سر از مدرسه مامايى درآوردم ؛ اما از آنجا بنا به دلائلى اخراج شدم و تحصيلاتم را پس از ازدواج در دانشكده حقوق ادامه دادم و سال 1341 در رشته حقوق قضايى مدرك گرفتم.
                        وى افزود: دو بار ازدواج كردم كه حاصل آن 3 فرزند؛ دو پسر و يك دختر است كه هر يك در رشته تحصيلى و كارى خود موفق هستند .
                        بهبهانى با اشاره به انتشار اولين مجموعه شعرش به نام " سه تار شكسته " در سال 1330 ، گفت : اين مجموعه آميزه اى از شعر و نثر بود، پس از آن، سال 1334 "جاى پا " را كه بيشتر دو بيتى پيوسته نيمايى بود ، منتشر كردم ؛ سومين مجموعه شعرم نيز " چلچراغ" نام داشت كه آميزه اى از غزل و دو بيتى بود و سال 1336 منتشر شد.
                        بهبهانى در ادامه افزود ‌: پس از آن ، سال 1341 مجموعه " پس از آن مرمر "،" رستاخير" را سال 1352 ،"خطى در سرعت و آتش " را سال ، 1360 ،"دشت ارژن" را سال 1362 ،"جاى پاى تا آزادى" را سال 1368، گزيده شعر را سال 1368 ،"يك دريچه آزادى" را سال 1374 ، "يكى مثلا اين بود" را سال 1379 و مجموعه آثار را سال 1382 منتشر كردم.
                        بهبهانى با اشاره به آثار منثور خود گفت‌ : در قالب نثر نيز آثارى چون " آن مرد ،مرد همراهم" را سال 1370،" با قلب خود چه خريده ام" را سال 1375 ،" كليد و خنجر " را سال 1378 و " ياد بعضى نفرات " را سال 1378 منتشر كردم و در حال حاضر نيز آثارى در درست انتشار دارم.
                        بهبهانى افزود : از سال 1330 ، رسما به عنوان شاعر از من نام برده مى شد و در ابتدا دوره شاعريم تحت تاثير شاعرانى چون "نيما" و "پروين اعتصابى" بودم.
                        وى يادآور شد : من در وزن و درونمايه و شگردهاى ساختارى غزل ، تغيير ايجاد كردم و قالبى در غزل به وجود آوردم كه پذيراى همه مسائل اعم از عشق ، داستان و مطالب اجتماعي، فولكلور ، گفت و گو و منولوگ است ؛ همچنين من در 76 وزن شعر سرودم كه بعضى از اين اوزان از ياد رفته بودند و بعضى از اين اوزان را هم خود كشف كردم.
                        شاعر مجموعه " سه تار شكسته" با اشاره به اين نكته كه شعر من متاثر از مسائل اجتماعى و دنياى اطرافم است ، خاطرنشان كرد:اگر شاعرى بخواهد مسائل اجتماعى ، فرهنگى و سياسى را به زور وارد شعرش كند ، اثرى ساختگى بيش نخواهد بود و درحد شعار خواهد ماند.
                        وى در ادامه نسبت به وقايع اخير جهان گفت : آرزو مى كنم هر چه زودتر ميان اسرائيل و لبنان صلح برقرار شود و در جهان شاهد هيچ جنگى نباشيم. اگر همه حسن نيت داشته باشند و حق همديگر و مذاهب را محترم بشمارند ،هيچ جنگى در جهان به وجود نمي‌‏آيد. وظيفه روشنفكر ايراني، صلح‌‏خواهى و تبليغ آن در جهان است.
                        بهبهانى كه به تازگى براى سومين‌‏بار به آكادمى نوبل به عنوان كانديداى ادبيات در سال 2005 معرفى شده است در اين خصوص گفت‌‏: در اينجا لازم مى دانم كه براى شما يك داستان تعريف كنم؛ وقتى كه جوان بودم و مى خواستم به دانشگاه راه پيدا كنم در كنكور هر دانشكده‌‏اى قبول مى شدم، ولى پي‌ آن را نمى گرفتم، در اين هنگام همسرم به من گفت‌‏: تو ليسانسيه نخواهى شد، بلكه تو دكتراى كنكور دادن را خواهى گرفت. حالا هم منتظرم دكتراى نوبل بگيرم !

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #267
                          عصر يکشنبه ۲۵ تيرماه به همت مجله فرهنگی بخارا شب اومبرتو اکو با حضور سفير ايتاليا در ايران، گروهی از ايتاليايی های ساکن ايران و جمعی از اهل ادب در خانه هنرمندان ايران برگزار شد.
                          در آغاز علی دهباشی سردبير مجله بخارا با تأکيد بر اينکه اين نخستين بار در جهان است که نشريه ای فارسی زبان شماره ويژه ای برای اومبرتو اکو منتشر می کند، گفت در جهان پيچيده و پرتلاطم امروز نگاه به جهان همواره دستخوش تغيير است و از ساختاری واحد پيروی نمی کند.

                          آقای دهباشی گفت: اکو با نگاه يکسر طنزآميز و مدرن خود به جهان پيرامون، ادبياتی کاملا متفاوت می آفريند و ما را نيز وا می دارد با نگاهی ديگر به دنيا بنگريم.

                          او اکو را تصويرگر درهم ريختگی و دگرگونی جهان دانست و گفت اين نويسنده ترسيم کننده جهانی بی ساختار است که هيچ نظمی را برنمی تابد. اما به زعم اکو در همين بی نظمی، ساختار و نظمی نهفته است که نگرشی ديگر می طلبد تا آن را بيابيم.

                          "ادای احترام به ادبيات ايتاليا"

                          آقای روبرتو توسکانو سفير ايتاليا در ايران که از ديپلمات هايی است که در ادبيات نيز دستی دارد، در سخنانی اختصاص يک شماره به اکو و برگزاری مراسمی برای بزرگداشت او را ادای احترام به ادبيات ايتاليايی دانست.


                          توسکانو سفير ايتاليا در ايران، از جايگاه بلند اکو در تمام شاخه های آفرينش و نقد ادبی سخن گفت

                          آقای توسکانو اکو را روشنفکری تمام عيار ناميد و توصيف او را محال دانست. او از رمان به مقاله، از مضامين روز به مباحث دقيق تر زبانشناسی گريز می زند.

                          اکو برايمان از چگونه پايان نامه نوشتن می گويد، ما را به صومعه ای قرون وسطايی با همه اسرارش می برد و چنان پيچيده ترين رموز را برايمان می گشايد که در نظرمان از پرفروشترين کتابهای معاصر نيز جالب تر جلوه می کند.

                          به گفته آقای توسکانو، اکو در بين گونه های ادبی حرکت افقی می کند و در ميان دوره های تاريخی حرکت عمودی. آثار اکو در عين طرح مسائل جدی، از شوخ طبعی بی نظيری سرشار است.

                          او دغدغه اخلاق دارد اما هرگز زيبايی شناسی را فدای آن نمی کند و برعکس، يک ايتاليايی به تمام معناست، اما با اين وجود جهانی بودن را فراموش نمی کند.

                          اکو و مرزهای تأويل

                          سپس دکتر محمد صنعتی روانپزشک و نويسنده در سخنانی حضور اکو را در فرهنگ کنونی ما ضروری دانست.

                          آقای صنعتی، اکو را ترکيبی از دانشمند و قصه نويس، هنرمندی آوانگارد و دانشمندی پيشرو خواند و گفت ورود امبرتو اکو به ايران بسيار تاخير داشته و اين گونه شخصيت ها در عصری که آن را پست مدرن می خوانند، نادرند.


                          پيام اکو به مراسم بزرگداشت در تهران
                          به خاطر لطفی که به من داشتيد، از شما سپاسگزارم. منتها از اين بابت متأسفم که سد زبانی مانع از آن می ‌شود که نوشته‌های شما را بخوانم. به حسن نيت شما ايمان دارم و می ‌دانم که روسفيدم می ‌کنيد... اميدوارم روزی روزگاری گذرم به آن طرف‌ها بيفتد. مگر می ‌شود کشور شما را نديد. پس به اميد آن روز!



                          دکتر صنعتی با تأکيد بر نقش متعادل کننده و واقع بينانه اکو و گام های مهمی که او در تعيين مرزهای "تفسير" برداشته، گفت: در آشفته‌ بازار تأويل و تفسير و حوزه‌ زيبايی ‌شناسی در جامعه‌ ما که انديشه‌ اسطوره‌ ای، رازمداری و ابهام و ايهام در آن حاکم است، به خردپذيری و انديشه‌ روشن نياز داريم.

                          او آشفتگی فراوان در معرفی و فهم و درک نظريات انديشمندان و فلاسفه مشهور به پست مدرن در ايران را ريشه بسياری از برداشت ها و نقدهايی دانست که موجب کج فهمی و معناگريزی شده است.

                          او گفت: اين آشفتگی در نهايت به نوعی نيهيليسم می انجامد و نمونه آن را بارها شنيده ايم که گفته اند هيچ تفسيری از واقعيت را نمی توان واقعی دانست و تفسيرها و تاويل ها هيچ مرز مشخصی ندارند. در اينجاست که بايد گفت حضور اومبرتو اکو به سبب عقلانيتی که در انديشه اش وجود دارد و بحث حدود و مرزهای تفسير را مطرح ساخته، بسيار ضروری است.

                          اومبرتو اکو پيامی برای اين مراسم فرستاده بود که آنتونيا شرکا روزنامه نگار ايرانی – ايتاليايی آن را قرائت کرد.


                          صنعتی: آشنايی با انديشه اکو، در بينش افراطی مشهور به پست مدرن تعادل ايجاد می کند

                          در اين مراسم مهرنوش بهبودی و ناهيد طباطبايی قسمت هايی از کتاب "چگونه با يک ماهی آزاد سفر کنيم" از اومبرتو اکو را که خود ترجمه کرده بودند و شيدا ديانی بخش هايی که رضا سيد حسينی از اين کتاب ترجمه کرده بود، را برای حاضران خواندند.

                          اين مراسم در ادامه سلسله نشست هايی برگزار شد که برای بزرگداشت نويسندگان و شاعران برجسته جهان توسط مجله بخارا، همزمان با چاپ ويژه نامه ای در باره آنان صورت می گيرد.

                          پيش از اين چنين شب هايی برای رابيندرانات تاگور، گونترگراس، ماندلشتام و لويی فردينان سلين برگزار شده است.


                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #268
                            آقابزرگ در تبعيد مرد
                            نوشته سياوش صفارى
                            گويند مگو سعدی،‌ چندين سخن از عشق
                            ميگويم و بعد از من گويند به دوران ها

                            :يك _ چشمهايش
                            «شهر تهران خفقان گرفته بود. هيچ کس نفسش در نميامد. همه از هم ميترسيدند،‌ خانواده ها از کسانشان ميترسيدند،‌ بچه ها از معلمين شان،‌ معلمين از فراش ها، و فراش ها از سلمانی و دلاک. همه از خودشان ميترسيدند، از سايه اشان باک داشتند. همه جا، در خانه،‌ در اداره،‌ در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و دانشگاه و در حمام مامورين آگاهی را دنبال خودشان ميدانستند. در سينماها، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان مينگريستند. مبادا ديوانه يا از جان گذشته ای برنخيزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ آسايي در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد ميکردند. روزنامه ها جز مدح ديکتاتور چيزی نداشتند بنويسند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ های شاخدار پخش ميکردند. کی جرات داشت علنا بگويد که فلان چيز بد است،‌ مگر ممکن ميشد که در مملکت شاهنشاهی چيزی بد باشد.»

                            و رمان زيبای چشمهايش اينگونه آغاز ميشود.
                            چشمهايش، رمانی که من با آن بزرگ علوی را شناختم، از حيث اقبال عمومی در زمره محبوبترين رمانهای ايرانی قرار دارد. به گفته محمد بهارلو تنها تا سال چهل صد هزار نسخه از اين رمان در ايران و اروپا منتشر شده است.
                            گرچه بزرگ علوی آثار قابل تاملی همچون گيله مرد را در کارنامه هنری خود ثبت نموده، اما بدون شک چشمهايش پخته ترين و کاملترين اثر اين نويسنده محسوب ميشود به گونه ای که نام علوی با آن گره خورده است.
                            داستان، حکايتی ست لطيف و عاشقانه که راوی با دستاويز کردن آن شرايط اجتماعی و سياسی دوران استبداد رضا شاه را به تصوير ميکشد.
                            با وجود آنکه بسياری از منتقدين ادبی علوی را پيرو شيوه رئاليسم ميدانند و رمان چشمهايش را رمانی سياسی (و حتی به تعبير پرويز خانلری "يک کتاب حزبی") به حساب مياورند،‌ بايد اذعان داشت که کفه عاشقانه داستان بسی سنگين تر از کفه سياسی آن است. من تا آنجا پيش ميروم که چشمهايش را يکی از زيباترين عاشقانه های ادبيات مدرن فارسی قلمداد کنم.
                            محمد بهارلو در مقدمه رمان مينويسد:
                            «علوی ميپذيرد که چشم هايش قدری "رمانتيک" است،‌ و او قدری پای خود را از "واقعيت و از رئاليسم" درازتر کرده است. يا به تعبير هدايت، چنان که خود علوی نقل ميکند، او اساسا يک نويسنده "سانتی مانتال" است و طبعا رگه اين "سانتی مانتاليسم" در چشم هايش وجود دارد.

                            :دو _ آقابزرگ
                            بزرگ علوی، پدر رمان نويسی ايران، در ماه بهمن سال ۱۲۸۳ در تهران به دنيا آمد. پدرش، حاج سيد ابوالحسن، بازرگانی مشروطه خواه و وطن پرست بود که زمانی هم به نمايندگی مردم تهران در مجلس انتخاب شده بود. در پانزده سالگی حاج سيد ابوالحسن آقا بزرگ و بردار بزرگترش مرتضی را برای تحصيل به آلمان فرستاد. آقا بزرگ در امر تحصيل شور و اشتياق فراوانی نشان داد و پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه مونيخ به ايران بازگشت.
                            آشنايي با صادق هدايت تاثير فراوانی بر زندگی و آثار آتی آقا بزرگ نهاد. اين آشنايي پس از چندی به تشکيل گروه ربعه منجر شد که علاوه بر علوی و هدايت، مسعود فرزاد و مجتبی مينوی نيز از اعضای ان محسوب ميشدند.
                            بعدها آشنايی با تقی ارانی او را به جمع پنجاه و سه نفر وارد کرد و مقدمه ی همکاری وی با مجله دنيا گرديد.
                            بزرگ علوی در اين دوران مدتی هم به زندان افتاد و پس از شهريور ۲۰ و سقوط رضا شاه آزاد شد.

                            :سه _ جمالزاده, هدايت, علوى
                            داستان کوتاه فارسی شکر است، نوشته محمد علی جمالزاده، را همگان به عنوان نخستين داستان کوتاه فارسی (به شيوه مرسوم غربی) ميشناسند. در حقيقت اين داستان،‌ بعد از هزار سال نثر نويسی فارسی،‌ برگشتگاه تاريخ ادبيات معاصر ايران به حساب ميايد.
                            اما سوای اين موضوع، مقدمه ای که جمالزاده بر کتاب يکی بود يکی نبود نگاشت حقيقتا به مثابه يک سند ادبی و بيانيه نثر مدرن فارسی است.
                            در اين مقدمه جمالزاده مواکدا بيان ميکند که کاربرد ادبيات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعيتهای اجتماعی است.
                            خود جمالزاده اما، چندان به مفاد اين بيانيه پايبند نمی ماند چنان که هر چند آثار او آينه ی فرهنگ و زبان عاميانه هستند اما در ميان آنها از واقعيات ها و مسائل روز جامعه به سختی سراغ ميتوان گرفت.
                            صادق هدايت نيز،‌ که پس از جمالزاده دومين چهره برتر ادبيات مدرن ايران محسوب ميشود، به استثنای چند داستان، وقع زياد به بازتاب مسائل مسائل روز نمي نهاد. به بيان روشن تر، جهت اصلی کار هدايت مقابله و مبارزه با سنتهای عقب مانده و روابط انسانی و اجتماعی متحجر بود.
                            بزرگ علوی در اين ميان، بار انعکاس مسائل و واقعيتهای اجتماعی را بدوش ميکشد. فی الواقع آثار علوی (خصوصا اثر برتر و ستايش شده ای همچون چشم هايش) آينه های تمام قد حوادث و رخدادهای سياسی و اجتماعی در مقاطع خاصی از تاريخ هستند.

                            طنز تاريخ اينجاست که هر سه نويسنده بيشتر عمر خود را در خارج از ايران سپری کردند (بزرگ علوی مجموعا ۵۰ سال خارج از ايران زيست)‌ و دور از وطن مردند.
                            نام بزرگ علوی در کنار نام هايي همچون جمالزاده، هدايت، چوبک، آل احمد،‌ دولت آبادی و ... در خاطره ادبيات داستانی ايران ثبت خواهد شد.

                            !يادش گرامی و روانش شاد باد

                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #269
                              براي كسي چون من كه به دليل ناراحتي جسمي نمي تواند براي دفاع از حق خود سلاح بردارد و ناگزير است تنها به قلم زدن اكتفا كند، ادامه مبارزه از خارج كشور فقط در صورتي قابل توجيه است كه سرپوش اختناق پليسي مجالي براي تنفس آزاد، براي نوشتن و گفتن، باقي نگذارد. اميدوارم ديگر چنان وضعي پيش نيايد، هر چند كه همين حالا هم شرايط بدبينانه كم نيست و مي توانم بگويم كه چهار دقيقه مجال سخن گفتن (كه آن را بايد، آزادي صادق خاني، ناميد) غنيمت مغتنمي نيست، عطائي است كه بدون گشاد دستي مي توان به لقاي آقايان بخشيدش. – البته در اين مورد خاص بايد اين را هم بگويم كه من استفاده از وسايل ارتباطي دولتي را اصولا در هيچ شرايطي براي روشنفكران تجويز نمي كنم. وسايل ارتباط جمعي دولتي، مفت چنگ روشنفكران دولتي!- هيچ دولتي آن قدر آزاده نيست كه سخن منتقدان خود را تحمل كند. پس اگر كرد حتما كلكي در كار است... برنامه اجتماع زنان را در تويزيون تماشا كرديد؟ - خوب، اين يك چشمه اش!... اجتماع زنان را (ظاهرا بدون سانسور!) در تلويزيون نمايش دادند فقط براي آنكه در نظرگاه متعصبان طومار امضا كن متهمش كنند كه به تحريك عوامل ضد انقلاب صورت گرفته است و ادعاي حضور فلان هنرپيشه و خواهر شريف امامي را هم دليل آن شمردند،- گفتند خواهر شريف امامي ، اما ديگر به روي خود نياوردند كه آن خانم، اگر خواهر شريف امامي است همسر احمد آرامش نيز بوده است، يعني همسر مرد مبارزي كه دستگاه مورد حمايت شريف امامي ها از سرسختي او به تنگ امده بود و به دست عمال ساواك در پارك فرح به خون كشيده شد و به قتل رسيد... خوب، به اين ترتيب بعيد نيست كه عرايض بنده هم ”زهرپاشي عوامل ارتش شاه، تلقي بشود، زيرا متاسفانه پدر من هم سرهنگ ارتش بوده است (بخشي از مصاحبه با خبرنگار كيهان كه به چاپ نرسيد)

                              دوستان عزير و پايمرادان سنگر آيندگان

                              مرا ياري كنيد تا از طريق روزنامه شما به هموطنان بيداردل مان اعلام خطر كنم كه دست سانسور، بار ديگر، و اين بار از آستين ديگري بر گلوي مطبوعات پنجه افكنده است و خفقان رژيم شاه كه بر سر نيزه ارتش و خشونت ساواك او استوار بود، اين بار در شرايطي تجديد مطلع مي كند كه برپايگاه هاي تعصب تكيه كرده به سلاح هاي تكفير و نفرير مسلح شده است. مهرهاي لاستيكي مورد استفاده شاه و ساواك (از قبيل: عوامل بيگانه اخلال گران، ضدانقلابي، تجزيه طلب، و ...) بارديگر از سطل هاي آشغال بيرون آمده گردگيري شده است و اكنون بي دريغ بر پرونده تمام كساني زده مي شود كه مرغ عزا و سورند، و (تا هنگامي كه توده مردم آگاهي سياس نيافته به تميز دشمن از از دوست قادر نيست و ميان كودتا و انقلاب فرقي نمي گذارد) ناچار بايد اين سرنوشت غم انگيز را بپذيرند كه زير چشم شكمچرانان اين هر دو سفره به يك بيان قرباني شوند.

                              گفت وگوهايي كه خبرنگاران كيهان و اطلاعات، حدود بيست روز پيش با من انجام داده بودند، خيلي ساده، ”به چاپ نرسيد” ! كيهان در نهايت امر چاپ آن را مشروط كرد به “پس گرفتن يكي از سئوال هاي خبرنگار خود“ و در نتيجه، خذف پاسخ مربوطه، و اطلاعات صريحا اعلام كرد كه مصاحبه از طرف يكي از آيات عظام كه به ”سرپرستي اطلاعات“ منصوب شده است مورد سانسور كامل قرار گرفته و چاپ نمي شود!

                              دوستان اطلاعاتي با شكايت از موضعي، كه در آن دستگاه مطبوعاتي . پيش آورده اند، چيزهايي در حدود اين معني مي گفتند كه “فشار ، جان ما را به خرخرممان رسانده است و اگر ملاحظاتي در ميان نبود تاكنون اين سنگر را رها كرده بوديم“

                              كدام ملاحظات، دوستان؟ - آيا تاريخ مبارزه اي بيست و پنجساله، در آستانه نخستين پيروزي مي تواند به همين سادگي فداي تعصبات مشتي خام انديش شود كه توانسته اند به تحريك ميراث خواران رژيم گذشته دست و پاي شما را از هم اكنون در پوست گردو بگذارند؟ - نه شما بوديد كه زير فشار نظاميان شاه خم به ابرو نياورديد و چنان به استقامت دست به بزرگترين اعتصاب مطبوعاتي سراسر تاريخ زديد؟

                              ما را گرفتار ” پاره ئي ملاحظات“ كرده اند و هنوز هيچي نشده كار”عدل“ مورد ادعا را چنين به اختناق كشيده اند.

                              پس باش تا صبح دولتش بدمد!- اسبات تاسف است: مني كه در شرايط اختناق سال 50 آن قدر آزادي داشته ام كه در همين روزنامه كيهان بنويسم كه ” ليس خور چكمه ظالم به پنهاني زبان چكمه ليس ها است و قدرت ظلم آنها با طاقت تحمل مظلومان برآورده مي شود“ اكنون فقط در فاصله چند روز كه از ”نخستين مرحله انقلاب“ مي گذرد آن قدر آزادي ندارم كه از مفهوم اين انقلاب برداشتي به دست بدهم، آيا اين بوته خاري نيست كه مستقيما از “پاره ئي ملاحظات“ شما آب خورده است؟

                              مقدمه را كوتاه مي كنم و خلاصه ئي از متن مصاحبه با خبرنگار اطلاعات را با يك ”توضيح اضافي براي چاپ در اختيار شما مي گذارم، با ذكر اين نكته كه شكايت خود را از ”تجديد سانسور در مطبوعات به عنوان نخستين قدم براي اعمال ديكتاتوري قشري تازه ئي به جاي ديكتاتوري ظاهرا سرنگون شده، همراه با تقاضا از سنديكاي نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات براي تشكيل جسله مشتركي با كانون نويسندگان ايران و كانون حقوقدانان و انجمن دفاع از آزادي مطبوعات و گروه دفاع از حقوق بشر به منظور بررسي موضعي“ كه به قول دوستان اطلاعاتي در موسسات اطلاعات و كيهان پيش آورده اند، با پيگيري كامل تعقيب خواهم كرد.

                              به ضد انقلاب فرصت شكل گيري ندهيم!

                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #270
                                Read a Whole Book
                                Some people can't read a whole book completely without giving up. Here are some steps to help you.

                                Steps
                                Make sure the book you are trying to read actually is worth your while. Most people know how well they read and how fast. Make sure you can actually understand the book, as in reading over the summary.
                                Then when you get the book sit down and read it for about 15 minutes, this will help you get an understanding of the type of writing you will be reading.
                                If the book you are reading doesn't seem appealing and you seemed bored before 15 minutes, it's probably a style which you don't like. Realize that the beginning of the book may not be the climax of the book.
                                Make a schedule that allocates 30-60 minutes each day so that you can read your book.



                                Tips
                                Sometimes in the middle of the book it gets boring, but just keep on going. If the book is boring for several pages or chapters, then skip it, because if it is not big, it's probably not that important. Even if you skip a few pages, if you think it is better, then after a few better pages go back and read the pages you skipped.
                                If your not sure what books you like, try finding a book you like and looking it up on Amazon.com. Once there scroll to the bottom to the "lists" of books created by other users. (Also a good way to find movies)



                                Warnings
                                If the book really gets boring just drop it, it's not worth your time.

                                iran

                                Comment

                                Working...