Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #286
    نام کتاب: خانه‌ی خیابان مانگو
    نویسنده: ساندرا سیسنروس
    مترجم:اسد الله امرایی
    انتشارات: نقش و نگار
    قیمت:1200 تومان
    این کتاب رمانی است در 119 صفحه که به 44 فصل کوچک تقسیم شده است. از ساندرا سیسنروس پیش از این چند کتاب از جمله «نهری که فریاد زن را در می آورد» در مجموعه داستان دلیله، داستان‌های زنان درباره ی زنان و تعدادی داستان دیگر توسط امرائی ترجمه شده است. رمان خانه ی خیابان مانگو هم مایه‌های آشنای آثار سیسنروس را دارد.


    نام کتاب: فدر
    نویسنده: ژان راستین
    مترجم: مسعود سالاری
    انتشارات: نشر فردا
    قیمت:1300 تومان
    فدر(phedre) نمایشنامه ای است در 5 پرده که ژان راستین آن را در سال 1677 با الهام از آثار ائورپیدس و سنکا نگاشته است.این تراژدی، داستان عشق نافرجام فدر به پسر ناتنی اش آریسی است. فدر با خلق این اثر درون مایه های تقدیر و سرنوشت محتوم را که برگرفته از تفکر یونان باستان است بار دیگر به صحنه ادبیات فرانسه می آورد.


    نام کتاب: رو به سپیدی
    نویسنده: زرین آرین
    انتشارات: نشر مه
    قیمت: 1100 تومان
    این کتاب شامل 13 داستان کوتاه و یک یادداشت از این نویسنده است.
    «در تمام عمرم حرف های کس دیگری را که در همین زیرزمین خانه ان زندانی بوده است، نوشته ام و به چاپ رسانده ام. امروز خبرنگاران به خانه ام می آیند تا مرا که نویسنده ای مشهور هستم از نزدیک ببینند... » (از داستان زنده گی)

    نام کتاب: کلاغ
    شاعر: ادگار آلن پو
    مترجم: سپیده جدیری
    انتشارات: نشر ماه ریز
    قیمت:1500 تومان
    کلاغ یکی از مشهور ترین مجموعه شعر های آلن پو است که جدیری آن را ترجمه و به نظم در آورده است.
    « در انزوای نیمه شبی دلتنگ،/آنگه که او چو خاطره ای کمرنگ/ اندیشه های تلخ مرا اندود-/ چشمان من زخواب، بخار آلود،/ ناگاه کوبه های کسی بر در/ آرام همچو زمزمه نجواگر./نجوای من به خویش، ملامتگر: یک میهمان شب زده ی دیگر!/ یک میهمان خسته ی ناهنگام-/ یک میهمان خسته و دیگر هیچ....» (از شعر کلاغ)


    نام کتاب: تا مقصد می خوابم، بیدارش نکن
    نویسنده: جواد عاطفه
    انتشارات: لوح فکر
    قیمت: 1200 تومان
    14 داستان کوتاه در 120 صفحه حاصل کار این نویسنده در این مجموعه است.
    «روز آخر بود. دیر بود و دور بود، روز آخر بود. زمان به سرعت می گذشت و هیچ یک از کارهایش – کارهایی که باید می کرد، کارهایی که اگر نمی کرد ناتمام می ماند،خودش و کارش ناتمام بود، ناتمام گذاشته بودنش –تمام نشده بود. نمی خواست اما شده بود. ای کاش می توانستم. ای کاش می شد، تا این لحظه که لحظه رونده در روز آخر است کارها مانده است....»(از داستان روز آخر)

    نام کتاب: شعبده بازیگری- بازیگری زندگی نیست، نمایش است
    نویسنده: رضا کیانیان
    انتشارات:نقش و نگار
    قیمت:3000 تومان
    این کتاب مجموعه ای است از مقالات و گفتگوهای رضا کیانیان بازیگر مطرح تئاتر و سینما. کیانیان انگیزه ی انتشار این کتاب را این گونه بیان می کند: کوشش من در این مجموعه مقالات و گفتگو ها عرف زدایی از بازیگری و بازشناسی آبشخورهای نخستین این هنر است.


    نام کتاب: کاکا سفید
    نویسنده: هوشمند ورعی
    انتشارات: نگیما
    قیمت: 1000 تومان
    این کتاب مجموعه داستانی است در64 صفحه و با 7 عنوان داستان.
    «کاترین خسته بود، خیلی. تو آینه با صورتش ور رفت. یه جورایی از خودش بدش می اومد. یه جورایی احساس پشیمونی شاید هم شرم. ولی کی می دونست. این فقط همین به بار بود. نه بچه هاش نه شوهرش هیچ کس بو نمی برد...» (از داستان چه داستان خنده داری)

    نام کتاب: مجمع الجزایر رویا
    شاعر: توماس ترانسترومر
    مترجم: مرتضی ثقفیان
    انتشارات: نشر دیگر
    قیمت:1500 تومان
    مطالبی راجع به ترانسترومر و گزیده ی اشعار او از چند مجموعه، دراین کتاب گرد آمده است.
    «خسته از آنان که می آیند با واژه ها، واژه ها اما نه با زبان/ سفر می کنم به آن جزیره ی برف پوش/ واژه ای ندارد و دنیای وحش./ این صفحه های نانوشته به هر سو گسترده اند!/ بر می خورم در برف به رد سم آهوان./ زبان اما هیچ واژه ای.»

    Attached Files

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #287
      گفتگو با آيدا شاملو- اشاره :با مرگ احمد شاملو شايد بتوان گفت ايران فقط بزرگترين شاعر معاصر خود را از دست نداد بلکه ازوجود بزرگترين موج انداز و جريان ساز عرصه فرهنگ و ادب و روشنفکري غير حزبي در نيم قرن محروم ماند. در طول بيش از پنجاه سال شاملو نه تنها برخي از بهترين و به ياد ماندني ترين اشعاردر تاريخ معاصر ايران را سرود بلکه با ايجاد تکنيک هاي جديد شعري طرحي نو در انداخت و به اعتقاد برخي حتي گوي سبقت را از نيما يوشيج پدر شعر نو ربود .کمتر کسي مثل او در عرصه هائي چنين گسترده ، توان آزمائي کرده است.و در برخي ، سخت نيکو از عهده بر آمده است. او روزنامه نگاري حرفه اي ، فيلم نامه نويس ، منتقد، محقق، مترجم، و با صداي زيبايي که داشت سراينده اي فوق العاده بود.علاوه بر اين پشتکارش در فرهنگنامه نويسي (فرهنگ کوچه) مثال زدني بود. وي به خاطر دفاع از آزادي هاي مدني به زندان افتاد و بارها تحت سانسور قرار گرفت .همين هابود که هر سخني بر زبان ميراند موجي در مي انداخت.اما با اين همه زندگي خصوصي اين شاعر خود حکايت ديگري است شاملو 17سال پس از اولين ازدواجش با آيدا سرکيسيان آشنا مى شود همين آشنايى موجب ازدواج دوم شاملو مى گردد. با طلوع آيدا، عشق فرياد رس مي‌آيد، نه فقط عشق که زندگي. سالها رنج و سختي که هر يک روزش براي بريدن هزار بهانه داشت؛ آيدا سرانجام آن دستي شد که بايد آن را بر سر مي نهاد و آرام مي‌شد..... اما اين آيدا چگونه " آيداي در اينه " شاملو شد و امروز در نبود او چه مي کند و پرسش هاي ديگري که امروز در نبود شاملو براي بسياري از علاقمندان آثار او مطرح است که همه و همه بهانه اي شد تا همکار ما " آناهيتا پزشکپور " با "آيدا سرکيسيان " همسر شاملو به گفتگو بنشيند که در پي مي خوانيد . بسياري از دوستداران شاملو مي خواهند بدانند امروز پس از گذشت پنج سال در نبود شاملو ، "آيدا" ي او چه ميکند و چه احساسي دارد ؟ شاملو براي من هست ، هميشه هست ، شايد حالا بيشتر. در حال حاضر چه کسي متولي حفظ وانتشارمجددآثارشاملواست ؟ شاملو در زمان حياتش براي آثار بجا مانده از خود سر پرست تعيين کرد و علاوه بر آن ، چهار فرزند او و من ، وارثان او هستيم . 40 سال است که آثار شاملو جمع آوري و چاپ مي شود و اين کار هنوز هم در نبود اوهچنان ادامه دارد ، شايد امروز بيشتر از آن روزهاي که خودش بود ، مطالبش را کلاسه و فهرست بندي مي کنيم و اين مسئوليتي است که من بعهده دارم . بنابراين مي توان گفت شما تنها سرپرست و متولي حفظ آثار اين شاعر ملي هستيد ؟ شاملو در سال 68 بنا بر نوشته اي که از اوباقي است ، مرا براي سرپرستي آثارش تعين کرد ، البته فرزندانش هم هستند که به عنوان وارث نظارت مي کنند. يعني فرزندان شاملو هم در اين مسئوليت با شما همکاري مي کنند؟ بچه ها که همکاري ندارند ، چون در طي اين سالها اين کار را انجام نداده بودند ، تا وقتي که بچه بوده اند ، نمي توانستند کاري بکنند ، بزرگ هم که شدند مشغول تحصيل وزندگي خودشان بودند. اما بهر حال امروز نظارت مي کنند ، از چگونگي روند کار ها اطلاع دارند و با هم مشورت داريم ، ضمنا ما بعد از شاملو هيچ قرار دادي نبستيم ، تمام قراردادها در زمان خود شاملو توسط خودش ويا با حضورش بسته شد و ما هم امروزهمان قرار دادها را محترم مي شماريم و به همان منوال ادامه مي دهيم مگر کار جديد ي که تا به حال چاپ نشده باشد ، ناگفته نماند که قرار داد کتاب هاي " دن آرام " و " گيل گمش " نيز ده سال پيش نوشته شده است. از مجموعه نوار هاي شاملو بگوئيد آن ها چه وضعيتي دارند به نظر مي آيد به لحاظ انتشار و پخش ، مثل آثار مکتوب شاملو از نظم خاصي برخوردار نيست ؟ حق با شماست ، شايد تنها چيزي که دراين بيست سال تکليفش معلوم نبود که چه وضعيتي دارد ، همان ده نوار شاملوا ست که موسسه ي "ابتکار" منتشر مي کرد . البته اوايل از چگونگي کار نشر آن تا حدودي اطلاع داشتيم بعد ارتباط ما قطع شد . اما با اين حال آن نوار ها بطور مرتب منتشر شد ، و اخيرا هم با مسئول آن موسسه دوباره ارتباط برقرار شد و يکي دو باربا هم ديدار داشتيم، من و سياوش نشستيم و با ايشان صحبت کرديم و قرار شد با تغيرفرم جلد آن ، نوار ها رابا کيفيت بهتري منتشر کنند . افرادي از کيفيت نوار ها شکايت داشتند که دوستانه تذکر داده شد
      ما که نمي توانيم تک تک نوار ها را بررسي کنيم، اين مسئوليت ناشر آن است به هر حال اخيرا ايشان موافقت کردن که از اين به بعد با نظارت مشترک ما و آنها نوار ها منتشر شود . البته من هنوز قرار دادي نديدم و اساسا هم قرار داد ي در کار نبود . اما کتابها را هم زماني که شاملو مريض بود شروع کردن به چاپ آثار او، آن هم بدون نظارت ، البته ما هم در آن زمان فرصتي براي بازبيني ويا غلط گيري نداشتيم ، تا اينکه يک روز اعتراض کردم و نامه اي نوشتم که اين کتابها پرا ز غلط است ونبايد به اين صورت منتشر شود و بالاخره از سال 83 به بعد روي کتابهاي شعر شاملو دقت بيشتري شد تا جائيکه در چاپ آخر تقريبا خوب و بي اشتباه منتشر شد . از مناعت طبع اين شاعر ملي حکايت هاي زيادي وجود دارد مثلا قبول نکردن چک سفيد امضا از همسر شاه ( فرح ) ... چک سفيد امضا نبود مبلغي درآن نوشته شده بود ، به هر حال اينطور نقل است که شاملو اين چک را قبول نکرد ، اگر ممکن است در اين باره توضيح دهيد که ماجراي آن چک چه بود و چراشا ملو آن را قبول نکرد ؟ زماني بود که ما تصيم گرفته بوديم از ايران برويم ، شاملوبراي اعتراض به اوضاع سياسي آن زمان ايران را ترک مي کرد و اين خبر در روزنامه ها منعکس شد ، يکي دو روز قبل از ترک ايران يک خانمي به منزل ما تلفن کردند و گفتند بايد شما راببينم ، شاملو هم در جواب گفت تشريف بياوريد منزل . آمدند و گفتند خانم فرح ديبا شنيده اند که شما قصد ترک ايران را داريد ، اين چک را هديه داده اند ، شاملو خيلي محترمانه گفت ، من نمي توانم اين چک را بپذيرم ، لطف کنيد اين چک را پس بدهيد و از طرف من از ايشان تشکر کنيد . آيا براي حفظ يادگار هاي بجا مانده از اين شاعر ملي فکري داريد ؟ مثلا موزه اي براي نگهداري و .... خانه ي ما سال ها ، دفتر کار شاملو بود به همين دليل شايد روزي آن را به موزه ي شاملو تبديل کنيم . درضمن مي بايست بنياد شاملوهم تاسيس شود يا چيزي شبيه به آن ، دفتر نظارت بر آثار شاملو براي ايجاد چنين بنيادي اقدامي کرده ايد ؟ بله ، اما بايد از نو اقدام کنيم . کتاب کوچه براي دو نسل از اهالي فرهنگ ما همچون لغات نامه دهخدا ازجايگاه خاصي بر خوردار است اما در طول اين سالها با همه اشتياقي که در بين دوستداران شاملو ، نسبت به اين کتاب وجود دارد ، تنها 11 شماره از کتاب کوچه منتشر شده است آ يا مسئله خاصي براي انتشار آن وجود دارد ؟ بله ، دليل خاصي دارد .بهر حال کتابها آماده است ولي چاپ نمي شود ، در حال حاضر 3 جلد آماده است جلد 11 آن بايد دوباره چاپ شود ، شماره هاي 12و 13 اين کتاب هم آماده است ، شماره هاي 14و15و 16 هم در شرف آماده شدن است . شماره ها يي را که از سري کتاب هاي کوچه نام برديد گويا در زمان خود شاملو آماده شده بودند ، آيا بعد از اين کسي و يا گروهي براي ادامه اين کار بزرگ انتخاب و مشخص شدند؟ آن مجلد ات را باهم آماده کرديم بقيه را هم ادامه خواهيم داد با توجه به بعد تحقيقي که درتهيه و تاليف کتاب کوچه وجود دارد ، آيا شما به تنهايي اين کار را ادامه مي دهيد ؟ بله به تنهايي و در حال حاضر هر روز از 10:30 صبح تا 7:30 شب ، مشغول به انجام اين کار هستم . آيا اين کتاب با همان مختصات کتاب کوچه يي خواهد بود که شاملو با سالها تحقيق در مورد واژه ها وبا تسلطي که بر فرهنگ ملي و بومي داشت ، آن را منتشر مي کرد ؟
      مسلما ، من و شاملو 30 سال با هم روي اين کتاب ها کار کرديم بعبارتي شما با زنده ياد شاملو درتهيه و تحقيق و تاليف کتاب کوچه همکاري داشتيد ؟ بله ، اسم من درکتاب ها هست اما شما در حال حاضر به تنهايي اينکار را مي کنيد ؟ بله مگر قبلا کسي کمک مي کرد اما کتا ب کوچه يعني شاملو ؟ الان هم يعني شاملو اين گفته به لحاظ احساسي قابل درک است اما در حال حاضر شاملو نيست ببينيد ، وقتي مي گويم شاملو هست به اين معناست که خط مشي و هدفي که مدنظر او بود ادامه مي يابد، بهترين الگو براي ادامه ي کار، همان ده جلد منتشر شده و فيش هاي موجود است اما شما در مصا حبه ايي گفته ايد کارکتاب کوچه را با کمک متخصصين انجام مي دهيد اين گفته من نيست ، آن خبر نگاري که با من مصاحبه کرده بود از قول خودش چنين چيزي را نوشت که من تکذيب کردم . اگر چه اين تکذيب را در حد 2خط ريز در پائين صفحه منتشر کردند که به چشم نمي آمد . در آن تکذيبيه پرسيده بودم آن متخصصين کيستند ؟ لطفا نام و نشان شان را بگوئيد و بنويسيد . ما ايراني ها داراي آداب و سنت ها يي هستيم که به آن عشق مي ورزيم و کتاب کوچه گنجينه اي از اين آداب و سنن ما ايراني ها است . بله ، ما ايراني ها از برکت وجود اقوام مختلفي که در اين سرزمين بي نظير گرد آمده ايم ،
      رنگين کماني از آداب و سنت هاي گوناگون داريم و " کتاب کوچه " گنجينه ي فرهنگي ما ايراني هاست . اجازه دهيد از فضاي کتاب کوچه بيرون بيائيم و به سوال هاي خصوصي تر از زندگي شما با شاملو ونوع ارتباط شما با فرزندانش را مطرح کنيم بفرمائيد در بين دوست داران شاملو کمتر کسي است که نداند " آيدا " الهه و الهام دهنده شاملو بود که به گفته خود شاملو آرامش را در کنار شما تجربه کرده است و همه هم ميدانيم که شاملواز زندگي گذشته خود داراي فرزنداني هست ، ارتباط شما و فرزندان شاملو در زمان حيات او چگونه بود و امروز در نبود شاملو چگونه است .
      شاملو 4 فرزند دارد ، از اول هم گفته بود و ما سال ها با هم سر کرديم البته ، گاهي باهم و گاهي دور از هم بوديم .بچه ها دنبال زندگي خودشان بودند ما هم دنبال بدبختي خودمان بوديم ، انها چه مي دانستند که چه ميگذرد ، الان هم چيزي عوض نشده ، سال ها است که دو فرزند شاملو در ايران نيستند ، سيروس هم که يک مدت بود بعد رفت و دوباره آمد و در حال حاضر در ايران نيست در نتيجه رابطه آنچناني که هميشه همديگر را ببينيم نداشتيم . اما خوب سياوش بود والان هم در مورد کار ها ي شاملو با هم مشورت داريم ما سال ها با هم بوديم خوب بوديم نزديک بوديم دور بوديم هر جور بوديم الان هم چيزي تغير نکرده فقط آ ن نازنيني که بايد مي بود وبا آسايش از زندگي خود و بچه ها و نوه هايش لذت مي برد متاسفانه در بين ما نيست . اما شايعه اي وجود دارد که ارتباط بين شما و فرزندان شاملو مثل گذشته نيست چرا بايد مثل گذشته نباشد ، چرا فرق کرده؟ شايد براي ارث و ميراث بجاي مانده از شاملو ، آيابغير از آثاري که از زنده ياد شاملو باقي مانده است

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #288
        که البته ارثيه ملي محسوب مي شود ، اموالي مثل خانه زمين .... به ارث مانده ؟ به هر حال اين خانه متعلق به شاملو است و ما سالها در اين خانه با هم زندگي کرديم ، تصميم داريم بعد ها اين خانه را به موزه تبديل کنيم ، بچه ها هم اين را مي دانند و با هم توافق کرديم ، به حساب کتابش هم رسيدگي ميشود ، من فکر نمي کنم بچه ها در قيد و بند اين چيز ها باشند . ما بيشتر در اين فکرهستيم که آثار پدرشان ، درست و منظم و آنطور که شايسته شان اوست به دست مخاطبان و خوانندگان کتابش برسد تا ما شرمنده علاقمندان آثاراو نباشيم . چه ويژگي هاي در" آيدا " وجود داشت که ، شاملو را مجذوب خود ساخته بود ؟ اين " آيدا" ، چگونه " الهه " ي شاعر ملي ما شد ؟ خودش بهتر گفته بود ، من چي بگم ؟ اما همين قدر مي دانم که آن آيدا کسي بود که وقتي مي ديد شاملويش در حال خلق اثرتازه اي است پر ذر مي آورد ،آن " آيدا " کسي بود که وسيله راحتي شاملويش رابراي بروز خلاقيتش در خانه مهيا مي کرد تا مبادا ، دغدغه يي داشته باشد ، آن آيدا کسي بود که سعي مي کرد بار مسئوليتها را از دوش معبودش بردارد و خود به دوش بگيرد تا او بتواند بي دغدغه کارکند چون شاملو سال ها اسير گرفتاري ها ي مختلف بود و هميشه دلش مي خواست روزي به سامان برسد وبا فراغ بال کارکند، وقتي هم به اين آرزو رسيد بيماري فرصت زيادي به او نداد ..... تا عاقبت او را از بين ما برد. اين "آيدا" امروز کدام حرف ناگفتني در دل دارد که تا کنون مجال گفتنش نبود ؟ راستش من هميشه دلم بازبود و هيچ وقت دلم گرفته نبود ، از روزگارم راضيم و شکرگزار ، هيچوقت گله يي نداشتم ، فکر مي کنم زن و مرد با هم کامل مي شوند ، آن دو باهم بودنشان ، آنها را کامل مي کند که با دلگرمي مي توانند پله هاي نردبان زندگي را يکي يکي طي کنند . امروز تمام فکر و ذکرم جوان ها هستند . يعني اين موضوع براي شما يک دغدغه است ؟ نه ، نمي شود گفت دغدغه ، يک مشغله ذهني است ما واقعا بايد ببينيم براي جوانهايمان چه کرده ايم ؟ با انها چگونه رفتار مي کنيم؟ ما جوانها ي فوق العاده يي داريم و قدرشان را نمي دانيم ، وقتي مي شنوم آمار طلاق زياد شده ، شوکه مي شوم راستش من اصلا ازاين موضوع سر در نمي آورم ، مگر آدميزاد بدون عشق مي تواند زنده باشد ؟ ، حتي انجام يک کار کوچک هم بايد با عشق باشد در غير اين صورت دلنشين نخواهد بود حتي براي غذا پختن ، پس چگونه مي شود با کسي که دوستش داريد رفتاري داشته باشيم که باعث کدورت و دلخوري شود و نهايتا به جدايي رسد ، در اين مواقع خيلي ها از ياد مي برند که اين همان معبودي است که تا ديروز حاضر بودي براي او از همه چيز بگذري . جوا نهاي ما بايد الگو داشته باشند و راه درست زندگي را بياموزند آموزش به همين دليل فکر مي کنم براي آنها بايد کاري کرد ، جوان هاي ما باهوشند مستعد. يکي از خصيصه هاي جواني دانستن است ، جوان دلش مي خواهد همه چيز را تجربه کند . ما بايد راهنما باشيم ، نه منع کننده آيا به نظر شما شانس در ايجاد شرايطي که براي شما و شاملو فراهم شد تا اين چنين به هم پيوند خورديد ، نقشي نداشته است ؟ چون خيلي ها به چنين خاستگاهي که شما و شاملو به آن رسيد ه ايد ، نتوانستد دست يابند . عوامل بسياري دخيل است ، ظرايف زيادي مي طلبد و نکته سنجي ، که در چند جمله نمي توان بيان کرد . پيش از هر چيز بردباري مي طلبد. در واقع مي توان گفت که شما آيدا بودنتان را به شاملو ايثار کرديد چون به او اعتماد داشتيد ، اينطور نيست ؟ همه چيز متقابل است ، من اگر اعتماد کردم او هم کاري نکرد که از اعتماد ي که به او کردم پشيمان شوم ، وگرنه من هم حتما ناراحت مي شدم و عکس العمل نشان مي دادم ، بنا براين من مي دانستم که چه مي کنم و در درونم احساس رضايت داشتم و البته هيچ مايل نيستم که در اين خصوص ازواژه ي ايثار استفاده شود چون معناي آن بسيار وسيع و والا است و من که بودم که بخواهم ايثار کرده باشم . فرض که من گذشتي هم کردم ، خودم خواستم ، کسي مرا مجبور نکرده بود ، در تمام سال هاي زندگي با شاملو بين ما همواره يک اعتماد متقابل وجود داشت . به همين علت ، استفاده از واژه ايثار را براي خودم مناسب نمي بينم چون هردو يک شيوه را براي زندگي مشترکمان انتخاب کرده بوديم . من با شاملو همراهي و همدلي کردم ، سعي مي کردم باري بر دوشش نگذارم و او هم قدر مي دانست . شما اگر کاري براي عزيزتان انجام داد يد و او را قدر شناس ديديد ، قطعا بار ديگر ترديد نمي کنيد . امروز هم همان احساس وظيفه و مسئوليت را نسبت به کار هاي شاملو دارم ،حتا بيشتر از پيش . اميدوارم تا زماني که هستم با کمک بچه ها کار ها را به سامان برسانيم و اين خانه را به همين صورتي که هست حفظ کنيم . شما وفتي از فرزندان شاملو صحبت مي کنيد ، حس مادرانه اي در کلام تان احساس مي شود که انگار از فرزندان خودتان حرف مي زنيد خصوصا وقتي آنها را " بچه ها " خطاب مي کنيد . زماني که ما زندگي مشترکمان را آغاز کرديم ، بچه ها کوچک بودند ، ما با هم بزرگ شديم . فکر مي کنم محبت بي جواب نمي ماند . ههيشه سعي کردم که بچه ها از من دلگير نباشند . اوايل هم بچه ها زياد سختي کشيدن ، ما هم از اين بابت که دستمان کوتاه بود رنج مي برديم . اخير در چند سايت اينترنتي کتابهاي شاملو را به معرض فروش گذاشته اند ، آيا شما در جريان اينگونه فروش ها هم هستيد؟ اتفاقا سياوش چندي قبل به من گفت که درچند سايت کتاب هاي شاملو را مي فروشند ، ولي راستش من نمي دانم براي جلوگيري از اين نوع کار ها چه قانوني وجود دارد . از يک طرف هم کسي چيزي مي خرد و مي فروشد . در گفته هايتان اشاره اي به زندان رفتن هاي شاملو داشتيد که ميدانيم به دليل دگر انديشيدن اين شاعر ملي در نظام گذشته چند بار زنداني شده بودند ، با توجه به تجربه اي که از زندگي با يک دگر انديش داريد ، چه تعريقي مي توانيد ازدگر انديشان جامعه ارائه دهيد ؟ به نظر من دگر انديش کسي است که وظيفه ي خود مي داند نسبت به هر آنچه غير انساني است اعتراض کند- توصيه اي که ازبزرگان ما باقي است – حظ شان و کرامت انساني را طلب کند ، حق طلبي است که به نفع ما و جامعه ي بشري مي ايستد و محنت ما را بر دوش مي برد

        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #289
          بگذار به تو بگويم کجا بوده ام"، مجموعه ای از اشعار، داستان های کوتاه ومقالات ۵۳ نويسنده زن ايرانی خارج ازايران، تازه ترين کتابی است که پس از کتاب خاطرات شيرين عبادی، توسط "پرسيس کريم" نويسنده ايرانی الاصل واستاد زبان انگليسی دانشگاه سن خوزه کاليفرنيا وارد بازار کتاب های مربوط به ايران شده است.

          پرسيس کريم



          قبل از آن هم کتاب "جهاد رژلب" نوشته آزاده معاونی روزنامه نگار ايرانی خارج از کشور، با اقبال خوبی مواجه شده بود. پرسيس کريم در شهر برکلی کاليفرنيا جايی که ايرانی های مهاجر زيادی زندگی می کند، بزرگ شده است. برکلی جايی است که به نوعی آزادی خواه ترين مکان به شمار می رود. يک روزعصرتابستانی، دريک جلسه وب لاگ نويسان شمال کاليفرنيا درشهر برکلی قول مصاحبه از او را گرفتم. قولی که تا پيش از تور کتابخوانی او به شهرهای شيکاگو، ميناپوليس، لس انجلس ونيويورک درماه جولای ميسر نشد. اما درست چند روز قبل از اينکه برای شرکت درکنفرانسی به لندن سفر کند، قرار گذاشتيم وگفت وگويی کرديم. اگر لندنی هستيد، می توانيد اين هفته او را در "مرکز مطالعات ايران" لندن به همراه نويسنده های ديگری از ايران، جستجوکنيد.

          اما چرا اين کتاب را نوشتی و مطالبش را جمع آوری کردی؟ پرسيس می گويد درزمانی که طبق يکی ازآخرين نظر سنجی ها، حدود ۶۰ درصد مردم آمريکا به دليل پافشاری ايران روی برنامه هسته ای اش، خواستار نوعی اقدام عليه آن هستند، ارائه تصويری که نشان دهد اين کشور از چه پيچيدگی هايی برخوردار است، می تواند طراوت دهنده باشد : " اين کتاب بيشتر ازآنکه درباره ايران باشد، درباره ايرانی هاست."

          ازاو می پرسم، جمع شدن ۵۳ نفر ربطی به عدد ۵۳ نفر معروف دارد يانه. لبخند می زند ومی گويد هيچ وقت به اين مساله فکرنکرده است. دوست دارد که مخاطب کتابش از سراسر جهان باشند:" مردم هميشه از من می پرسند که نصف تو فرانسوی است ونصف ديگرت ايرانی و در آمريکا بزرگ شدی، چرا اينقدر خودت را به فرهنگ ايرانی وابسته می دانی؟ من واقعا نمی توانم جواب مستقيمی بدهم. اما چندهفته پيش وقتی درنيويورک در يک برنامه کتابخوانی بودم يک زن کلمبيايی به طرف من آمد و به خاطرکتاب از من تشکر کرد وگفت که چقدر هرچيزی که به ايران متعلق است را دوست دارد، از غذا گرفته تاموسيقی و رقص ومردم وبه طور کلی فرهنگ."


          بگذار به تو بگويم کجا بوده ام

          بيش ازيکصد داستان کوتاه، شعر ومقاله از زنان ايرانی آمريکا، انگليس، اتريش و...، در "بگذار به تو بگويم کجا بوده ام" گرد آوری شده است. اين مطالب تحت عناوينی مانند داستان های خانه، وظايف زنان، محورشرارت وداستان های ناگفته فصل بندی شده است. اين کتاب ۳۵۰ صفحه ای که توسط انتشارات دانشگاه ارکانزاس منتشر شده، نوشته هايی از زنان نويسنده مشهوری مانند تارا بهرامپور که پيش از اين مطالب زيادی در مجلات مختلف به چاپ رسانده را درخود جای داده است. آذر نفيسی نويسنده کتاب "لوليتا خوانی درتهران" که هنگام ورود به بازار بيش از۵۰ هفته در صدر پرفروش ترين کتاب های بازار آمريکا بود درباره "بگذار به توبگويم، کجا بوده ام" می گويد: " کتاب فوق العاده ای است."

          آيا اين کتاب بخش گم شده ای از زندگی نويسنده را توضيح می دهد؟ کريم پاسخ می دهد: " به عنوان بچه ای که درآمريکا بزرگ شد، هميشه ازخودم سوال می کردم مال کجاهستم؟ چرا اسمی که دارم، اسم خارجی است واز نظر قيافه هم متفاوت از همسالان خودم به نظر می رسم؟. پدر من بعد از جنگ جهانی دوم به ايران مهاجرت کرد ومادرم هم مهاجری از فرانسه بود. هميشه به دنبال آدم هايی مثل خودم درکتاب ها، موسيقی ها و فيلم ها می گشتم، به دنبال مردمی چندميراثی." کريم به همين دليل ادبيات والبته نوشتن را انتخاب کرد ودر ميانه دهه نود ميلادی تز دکترای ادبيات خود را به ادبيات افراد" جلای وطن کرده"، ازجمله ايرانی های مهاجرت کرده، اختصاص داد. او از خود می پرسد که ايرانی های مهاجر کجا وچگونه می نويسند؟ واينکه ميراث سه دهه را چگونه روی کاغذ می آورند؟ کسانی که با ايران ارتباط واقعی ندارند اما خود را با اين فرهنگ تعريف می کنند.

          ۵۳ نويسنده کتاب "بگذار به تو بگويم کجا بوده ام"، سن وسالی بين اوايل دهه بيست تا پنجاه دارند وخود پرسيس جايی بين اين دوعدد. داستان ها ونوشته ها که جلو می روند، خواننده خودش را جايی اين بين پيدا می کند. جايی نزديک مادر، خواهر، خاله وديگر زن هايی که در يک زندگی ايرانی وجود دارند. زنانی که کمتر از رابطه شان با جهان خارج می گويند واگر هم می گويند کمتر آن را می نويسند.




          کريم در سال ۱۹۹۹ کتاب "يک دنيا درميان: اشعار، داستان های کوتاه ومقالات ايرانی-آمريکايی ها " را منتشر می کند. به عنوان اولين کتابی که به ايرانی ها درمقياسی وسيع فرصت افتخار به ميراث خود را می داد: "من ازقدرت زبان زنهای ايرانی شگفت زده شدم: اين جنبش ادبی بايد به نوعی قدرتمند شود، ازنفيسی تا بهرامپور وخيلی آدم های ديگر." به اين ترتيب او هيچ وقت رابطه اش با زنان ايرانی الاصلی که رويای نوشتن داشتند قطع نشد. از آن زمان به بعد نامه ها و نوشته های مختلف همواره ميهمان صندوق پستی اش بوده است. موضوعی که به قول خودش انگيزه ای جانبی برای انتشار کتاب دومش است.

          "گفت وگو با نرودا" شاعر آمريکای لاتين، و روايت داستان گونه ای از مهاجرت پدرش از ديگر کتاب هايی است که پرسيس کريم درحال تهيه مقدمات آن است. می گويد پدرش اتفاقات بسيار جالبی از جنگ جهانی اول و دوم وکودتای سال ۱۹۵۳ و زندگی پيچيده يک مهاجر را با خود به همراه دارد. بخشی از اين کتاب به روايت های واقعی می پردازد و بخشی از آن داستان است وخواننده دائما بين داستان و واقعيت رفت وآمد می کند واز شيرينی هر دو می چشد.

          به غيراز موضوع مهاجرت، " در پيشاروی شيطان بزرگ" عنوان کتاب ديگری است که پرسيس مشغول تهيه گردآوری مطالب آن است.

          "بگذار به تو بگويم کجا بوده ام"، صرف نظر از برخی از نويسندگان معروف، بيشتر از ديگر نويسندگانی که درابتدای راه نوشتن هستند وبه دنبال جايی برای کارکردن، بهره برده است. برخی شان در ژانرهای مختلف کار می کنند وبه همين جهت ۵۳ نويسنده بيش از ۱۰۰ اثر را درکتاب جای داده اند. همچنين بيش از دو سوم مطالب اين کتاب تا کنون جايی ديگری به چاپ نرسيده است. تنوع مطالب ونگاه های مختلفی که به زندگی، فرهنگ، احساس وعواطف وخلاصه همه چيزهايی که زندگی آدم را تشکيل می دهند، معجون جالبی از اين کتاب ساخته که وقتی خواننده آن را به دست می گيرد، کمی سخت است که زمين بگذارد.


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #290
            بخش دوم از کتاب خاطرات عبدالرحيم جعفری نام آشنای صنعت نشر ايران و بنيانگذار موسسه انتشاراتی اميرکبير که در ماه های پايانی دولت خاتمی در شرف دريافت مجوز چاپ بود در تشکيلات حاضر اجازه چاپ نمی گيرد و تنها پاسخ ناشر اين است که " منتظر رسيدگی مقامات بالا هستيم".
            بخش دوم از خاطرات آقای جعفری، با عنوان "در جستجوی عدالت" به دنبال آن مطرح گشته است که بخش نخست از اين خاطرات با عنوان "در جستجوی صبح" با اقبال وسيع اهل قلم و کتابخوانان روبرو شد.

            با آن کتاب نسل جوان ايران با چهره سخت کوش کسی آشنا شدند که از نوجوانی و با کار در چاپخانه، به گفته خود با کتاب وصلت کرد و تا اينکه امواج تند انقلاب وی را به زندان انداخت و سازمان تبليغات اسلامی، اميرکبير بزرگ ترين انتشارات کشور را به خود منتقل ساخت؛ کاری که آقای جعفری آن را خلاف عدالت می داند و در بيست و هفت سال گذشته برای اثبات اين امر کوشيده است.

            عبدالرحيم جعفری که در سن هشتاد و هفت سالگی بعد از تصادفی مهيب روی صندلی چرخدار نشسته است، در ميانه سفری برای معالجه و ديدار با نوادگان خود، در لندن با بی بی سی به گفتگو نشست و با اولين سئوال روبرو شد: در کتاب خاطرات شما "در جستجوی صبح"[دو جلد، انتشارات روزبهان] از آغاز زندگی تا زمانی را روايت کرديد که مرگ اسماعيل رائين نويسنده و پژوهشگر رخ داد و اين آغاز مصيبتی در زندگی شما بود، اينک بخش دوم از کجا به کجا می رسد؟

            جعفری که گذر عمر و حتی اين حادثه آخر هيچ از همت و پشتکار و درشت استخوانی وی نکاسته، در پاسخ گفت: "بخش دوم در جستجوی عدالت است چرا که تمامی اقداماتی را نشان می دهد که از سال 58 تاکنون برای احقاق خود به کار گرفته ام، هيچ گوشه ای نيست که به آن سر نزده باشم و هيچ مسوولی از مسوولان جمهوری اسلامی نيست که از ظلمی که بر من رفته بی خبر مانده باشد و هيچ سوکی از عدالتخانه جمهوری اسلامی نيست که بدان رجوع نکرده باشم. همه مستند و با ارائه اسناد و نشانه ها."

            گذر بر آن چه، بر بزرگ ترين ناشر ايران در بيست و هفت سال گذشته است با شرحی شروع می شود که آخرين فراز کتاب "در جستجوی صبح" و شرح دومين ملاقات وی با آيت الله محمدی گيلانی دادستان انقلاب وقت، در زندان اوين است؛ زمانی که آقای جعفری برای رويارويی با شاکيان خود احضار شده است، اما شاکيان نمی آيند و دادستان دستور می دهد جعفری برود و کسی مزاحمش نشود.

            او می گويد: "از زندان اوين بيرون آمدم و برای رفع نگرانی همسرم و بچه ها که از صبح در اضطراب به سر می بردند به خانه برگشتم. چقدر خوشحال شدند طفلکی ها، چلو پايم گوسفند قربانی کردند. هيچ يک نمی دانستيم که توفان در راه است و به دنبال آن باران بلا باريدن خواهد گرفت"

            'صلح نامه به زور'




            بخش دوم خاطرات عبدالرحيم جعفری که هنوز اجازه چاپ در کشور نيافته است از آن جا شروع می شود که وی دستگير و به بندی در زندان اوين تحويل داده می شود.

            خود می گويد "پيشنهاد آيت الله گيلانی اين بود که يک سوم انتشارات اميرکبير به جامعه الصادق و جامعه مدرسين حوزه علميه قم صلح شود. شش ماه زندان صرف آن شد که نمايندگانی از جامعه مدرسين [آقایان شرعی و فاکر] پرونده را مطالعه و نظر خود را اعلام دارند و پس آنگاه با موافقت آيت الله منتظری چنان انتقالی صورت پذيرد."

            " اما آنان از قبول اين اموال خودداری کردند و کار به آيت الله جنتی افتاد که می پرسيدند من چرا زنده نگاه شده ام و بدين امر معترض بودند. اتهام من در اين زمان اختلاس و از ميان بردن بيت المال در زمان رياست بر شرکت کتاب های درسی بود. هم از اين رو بايد از وزارت آموزش و پرورش نظر خواسته می شد، بعد ماه ها جوابی رسيد به دادسرا با امضا زنده ياد محمد جواد باهنر وزير وقت که در آن تاکيد شده بود که نه در شرکت کتاب های درسی و نه توسط مديرعامل آن عبدالرحيم جعفری خلافی صورت نگرفته است. گرچه که اگر چنين امری هم مدلل می شد ربطی به انتشارات اميرکبير نداشت که موضوع همه گرفتاری ها بود"

            آقای جعفری مکالمه ای بين خود و آيت الله محمدی گيلانی را نقل می کند" ايشان گفت ذهن جوان های مردم را با کتاب هائی که منتشر کردی منحرف کرده ای. پرسيدم کدام جوان ها، همان ها که انقلاب کرده اند، يا همان ها که امروز در جبهه های جنگ برای دفاع از کشور جان می بازند"

            به گفته وی با همه استدلال هائی که می کند با اصرار آيت الله جنتی [رييس وقت سازمان تبليغات اسلامی] باز هم داستان ادامه می يابد و سرانجام آن به تندترين و تراژيک ترين لحظه ها می رسد و آن هم زمانی است که فرمان می رسد که محمدرضا جعفری – تنها پسر عبدالرحيم جعفری – را حاضر کنند. جعفری می گويد "اين جا ديگر بی آنکه نگاهی به کاغذی بيندازم که در مقابلم نهاده شده بود آن را امضا کردم، دادستان گفته بود صلح نامه يک سوم اموال اوست"

            با اين امضا دوران ترس و زندان جعفری پايان می گيرد و تمامی [ نه يک سوم] اموال و دارائی ها و کتاب های انتشارات اميرکبير به سازمان تبليغات اسلامی منتقل می شود. و او يک سال و نيم با ترس و نگرانی، در زمانی که فضای عمومی کشور هم به شدت حاد است، در انزوا می نشيند و هيچ کار نمی کند، به گفته خود "فقط گاهی از دور به گذر از کتابفروشی ها می پرداختم و کتاب های اميرکبير را همه جا می دیدم و دلم گرم می شد و چون نگاهم به آرم فروشگاه مرکزی می افتاد که نظم و نظافت همیشگی را نداشت دلخون می شدم".

            شکايت ها و واکنش ها


            روی جلد نخستين جلد خاطرات عبدالرحيم جعفری

            بخش عمده کتاب بخش دوم خاطرات عبدالرحيم جعفری به شرح تلاش هائی می گذرد که یک سال و نیم بعد از آن صحنه سازی منجر به امضای صلح نامه توسط صاحب خاطرات برای رسيدن به حق ضایع شده خود به کار می رود.

            اول شکايت به شورای عالی قضائی که نامه وی را به دادگاه عالی رجوع می دهد و آيت الله بجنوردی نظر می دهد که که حکم صادر شده خلاف شرع و قوانين جمهوری اسلامی است و بايد در آن تجديد نظر شود.

            بعد مدتی شکايت به کميسيون حقوق بشر اسلامی می برد و بار ديگر به در نامه ای به آيت الله شاهرودی شکايت می کند و آن قاضی که مامور رسيدگی به پرونده مدير اميرکبير می شود حکم و صلح نامه را که بدون عمل کارشناسی و بدون وکيل امضا شده فاقد اعتبار می خواند.

            مدتی ديگر با شکايت وی سه قاضی تحقيق بر اساس اصل 49 به بررسی می پردازند و نظر می دهند که چون رای صادر شده و عمل شده پرونده بايگانی شود.

            آقای جعفری ضمن اشاره جزئيات دادخواهی هائی که به عمل آورده و نامه هائی که نوشته و آرائی که گرفته می گويد "همه جا دادخواهان بودند اما در برابر قدرت و نفوذ آيت الله جنتی رييس سازمان تبليغات اسلامی و اينک دبير شورای نگهبان همه چيز متوقف می شد. تا روزی که نامه ای به شخص ايشان نوشتم و اين نامه به دست آيت الله خامنه ای – در آن زمان رييس جمهور – رسيد و کسی را مامور رسيدگی کردند."

            " اين بار سازمان تبليغات اسلامی جزوه ای عليه من منتشر کرد چرا که نگران بود مبادا دلايل و اسناد من و احکامی که انشا شده بود موثر شوند. در اين جزوه مرا به فساد اخلاق و تبليغ نظام شاهنشاهی و متهم کرده بودند. چرا که در نامه خود نوشتم اموال من غصب شده و هر کس از آن ها بهره می گيرد غصبی است."


            نشانه موسسه انتشاراتی امير کبير

            سئوال اصلی از مرد سالخورده ای که در کار خود يگانه بود و اينک در پايداری در مبارزه بر احقاق حقوقی که در انقلاب از دست داده نيز دارد يگانه می شود اين است: زندگی شما خلاصه شده است در سی سال تلاش برای ساختن بنائی فرهنگی که آن را با انقلاب در سال 57 از دست داديد و اينک بيست وهشت سال است برای بازگرداندن آن تلاش می کنيد. به نظر می رسد اوج کار شما همين نوشتن نامه های سرگشاده و سرانجام کوشش برای انتشار آن است، آيا نمی ترسيد.

            جواب عبدالرحيم جعفری مخصوص به خود اوست: "از چه بترسم وقتی حق با من است. من تا آخرين نفس برای اعاده حيثيت و در جست و جوی عدالت تلاش خواهم کرد. ترسی ندارم. يک بار ترسيدم و همان زمانی که صلح نامه را امضا کردم."

            'اگر موفق شوم'

            سئوال ديگر اين است "اگر موفق شويد و انتشارات اميرکبير را از سازمان تبليغات اسلامی که در بيست و هفت سال گذشته کتاب هايش را به چاپ رسانده، بخشی از ساختمان هايش را فروخته و برخی از اموالش را بخشيده و جا به جا کرده و ميليون ها تومان از بودجه عمومی در آن هزينه شده پس بگيريد، با آن چه خواهيد کرد"

            با چشمانی که هنوز نور اميد در آن است پاسخ می دهد "تمام اميرکبير را به دايره المعارف اسلامی صلح می کنم. وقتی اين را می گويم بعضی از نزديکانم می خندند که چه فرق دارد، سازمان تبليغات اسلامی و دايرة المعارف بزرگ اسلامی، جواب من اين است که فرق بسيار دارد. آن صلح نامه به خدعه گرفته شده و به حق نيست اما اين صلح نامه به حق خواهد بود. آن ها حتی بر خلاف حکم آيت الله گيلانی که قرار بود من بر امور اميرکبير نظارت داشته باشم، مرا به سازمانی که خشت خشتش را به خون جگر ساختم راه هم ندادند. چطور آرام بنشينم."


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #291
              شاهنامه اميرکبير


              روی جلد شاهنامه اميرکبير
              'بناهای آباد گردد خراب -
              ز باران و از تابش آفتاب
              پی افکندم از نظم کاخی بلند -
              که از باد و باران نيابد گزند
              بر اين نامه بر سال ها بگذرد-
              همی خواند آن کس که دارد خرد
              نميرم ازاين پس که من زنده ام -
              که تخم سخن را پراکنده ام'
              خاطرات دو جلدی عبدالرحيم جعفری در انتها به پيوستی ۱۳۰ صفحه ای ختم می شود که بيشتر آن به فهرست انتشارات اميرکبير از بدو تاسيس تا زمانی که مديريت آن با جعفری بوده، اختصاص يافته است.

              اين فهرست که با تصويرهايی از پشت جلد شماری از کتاب های انتشاريافته‌ اين موسسه مصور شده، حتی در يک تورق سطحی، آن چه اميرکبير بوده است را به تماشا می گذارد؛ آثاری در هر زمينه - ادبيات، علم، فلسفه، تاريخ، هنر و.. تاليف و ترجمه از مؤلفان و مترجمان بنام، سوژه ها و عناوينی که برای امروز هم خواندنی و بديع اند و پشت جلدهايی زيبا که به استادی طراحی شده اند.

              همچنين بسياری کتاب ها همچون فرهنگ معين و ... که موسسه اميرکبير بر سر آنها سرمايه و نيروی فراوان گذارده است. در اين ميان اما شاهنامه فردوسی که اميرکبير آن را به سال ۱۳۵۰ منتشرکرد، و شايد بيش از هر کتاب ديگر موسسه، سرمايه و زمان برده است، بيش از ساير کتاب ها جلب نظر می کند، به ويژه که عبدالرحيم جعفری در خاطرات خود، بدان بيش از هر کتاب ديگرش پرداخته است.

              ماجرای چاپ و انتشار شاهنامه نفيس اميرکبير از لحظه ای که فکر آن در ذهن ناشرش جوانه زد تا روزی که نسخه نمونه‌ آن بر روی ميز کارش قرار گرفت، کاری که آغاز تا انجام آن هفده سال به درازا کشيد، به تمامی در فصل ۲۵ کتاب آمده است. خلاصه اين فصل از کتاب را که با چند بيتی از شاهنامه، که در بالا آمده است، آغاز می شود، در اين جا می آوريم:



              --------------------------------------------------------------------------------


              " از همان دوران نوجوانی‌ علاقه عجيبی به شاهنامه پيدا کرده بودم. بعضی از شب های ماه رمضان و شب های تعطيل که کار در چاپخانه کمتر بود، با بعضی کارگران چاپخانه به قهوه خانه می رفتيم...پای نقل مرشد و شاهنامه خوان... بسا اوقات بيتی از شاهنامه فردوسی مو به تنم راست می کرد و چنان به شورم می آورد که يقينا" اگر در آن لحظه با کسی دست به گريبان می شدم، اگر به زور هم از من قوی تر بود، براو غلبه می کردم."

              وقتی شاهنامه به بازار آمد آقای ايرج افشار مرا با خنده به انتقاد گرفت: تو ديوانه ای که عمر و پولت را صرف اين کار کردی، شاهنامه که خريدار ندارد! با اين حرف او ياد سال ۱۳۲۹ افتادم، وقتی که تاريخ علوم پی ير روسو را چاپ کرده بودم. آن سال همکاران از گوشه و کنار طعنه می زدند، آن ها هم می گفتند که ديوانه ام، کی کتاب سی تومانی می خرد! و البته نتيجه را هم ديديم


              از حاشيه جلد 25 کتاب

              جعفری انتشارات اميرکبير را که به راه می اندازد از فکر شاهنامه غافل نيست. می خواهد دست و بالش آن قدر باز باشد تا بتواند شاهنامه ای" نادر و در خور شأن سراينده" آن عرضه کند. "برای اين کار طبعا بايد نسخه بی غلطی را اصل و پايه کار قرار می دادم. بعد از تامل بسيار و مشاوره با چند تن از ادبا، شاهنامه بروخيم را برای اين کار برگزيدم."

              سال ۱۳۳۳ است. موضوع چاپ شاهنامه را با جواد شريفی – ملک الخطاطين – که از دوران کارگری در چاپخانه علمی با او آشنا بود، درميان می گذارد و از او می خواهد که شاهنامه را با خط نستعليق خطاطی کند. تصحيح هم برعهده مهدی آذريزدی گذارده می شود. به اين ترتيب کار نوشتن شاهنامه به قطع وزيری و در دو ستون آغاز می شود.

              " دوازده سالی گذشته بود، و تازه ما به زحمت کار خوشنويسی و تصحيح را به نيمه جلد پنجم رسانده بوديم."

              برای نقاشی شاهنامه به محمد بهرامی مراجعه می کند. بهرامی وقتی متن خوشنويسی شده را با آن همه ظرافت و زيبايی می بيند، می گويد: "حيف است اين کتاب را با اين قطع چاپ کنی. شاهنامه را بايد به قطع رحلی و در يک مجلد چاپ کرد."

              بهرامی که خود به فکر آن بود که تابلوهايی از شاهنامه نقاشی کند و طرح هايش را هم آماده کرده بود، حال با پيشنهاد جعفری، طرح ها را برای شاهنامه او به اجرا درمی آورد. قرار شد کار تابلوهای رنگی را او خود برعهده گيرد و کار نقاشی های سياه قلم را به همکارانش در کارگاره واگذارد. "در آن زمان بهرامی در کارگاهش با هنرمندان معروفی مانند مرتضی مميز، آيدين آغداشلو، علی اصغر معصومی، محمد احصايی، بيوک احمری، زنده ياد محمد تجويدی همکاری می کرد..."

              " به هر تقدير، مدتی که گذشت بهرامی تلفن کرد و مرا خواست، تابلوی پادشاهی کيومرث را کشيده بود، يک پديده نوظهور در نقاشی با رنگ های زنده و زيبا و طرحی نو. خوشحال و هيجان زده شدم. اما بی درنگ مشکل چاپ و رنگ های مختلفی که در آن به کار رفته بود درنظرم سربرآورد... بهرامی گفت بايد وسايلی فراهم کنی که تابلوهای نقاشی مطابق همين رنگها( در هشت نه رنگ ) چاپ بشود؛ اگر بخواهی همه تابلوهای شاهنامه را به همين نحو نقاشی کنم، بايد وسايل چاپش را هم از هرجهت فراهم کنی..."

              بهرامی از حسين اسلاميان، استاد تذهيب و تشعير دعوت می کند تا روی تذهيب ها و سرفصل های شاهنامه کار کند. برای نقاشی های سياه قلم نيز قرار می شود علی اصغر معصومی کار کند. " روز به روز دلگرم تر می شدم، و حاصل کار بهرامی و همکارانش روز به روز بر اين دلگرمی می افزود..." تا آن که روزی " با چند تن از نويسندگان و مؤلفان در خانه دکتر محمد محجوب بوديم، صحبت از شاهنامه اميرکبير پيش آمد." وقتی دکترمحجوب می شنود که کار براساس نسخه شاهنامه بروخيم است، می گويد: "متاسفانه شاهنامه بروخيم خطاهای فاحش و اشکالات زيادی دارد، بهترين شاهنامه ای که تا امروز چاپ شده شاهنامه تصحيح ژول مول مستشرق معروف است که صد سال پيش در پاريس چاپ شده."

              جعفری می گويد که دکترمحجوب آب پاکی را روی دستش ريخته بود. از او خواست به اميرکبير بيايد و صفحات نوشته شده را با متن ژول مول مطابقت کند. دکتر محجوب می پذيرد. يکی دوماهی که می گذرد، می گويد بايد سه چهارم صفحات نوشته شده بازنويسی يا غلط گيری شود.


              شاهنامه اميرکبير

              " ناراحت و نگران شدم، سردوراهی عجيبی گير کرده بودم، يا بايد نوشتن صفحات شاهنامه را از روی نسخه بروخيم ادامه می داديم، يا اين که اصلاحاتی را که محجوب می گفت می پذيرفتم... يا فعلا" از چاپ شاهنامه چشم بپوشم... هزينه کارهايی را که تاکنون شده است بدهم و جانم را خلاص کنم... مانده بودم به شريفی چه بگويم! دلش به اين خوش بود که کار تقريبا" پايان پذيرفته و چند ماه ديگر شاهنامه چاپ و منتشر می شود و او حاصل زحمات ده دوازده ساله اش را می بيند!... سرانجام ترديد را کنار گذاشتم... اول شريفی را به راه آوردم که نوشته هايش را در اختيار دکتر محجوب بگذارد. از آقای علی اصغر دستگيری که در قسمت تند نويسی مجلس با دکتر محجوب کار می کرد دعوت کردم که دستياری دکتر را در تصحيح صفحات و مقابله با شاهنامه ژول مول بپذيرد... کار مجددا" بر غلتک افتاد: شريفی صفحات اصلاح شده را بازنويسی و مونتاژ می کرد. محجوب علاوه بر مقابله متن با نسخه ژول مول، کار ديگری هم داشت، و آن تهيه و تنظيم فهرست های مختلف شاهنامه بود باهمکاری علی اصغر دستگيری... کار نقاشی همگام با کار خوشنويسی و تذهيب آرام آرام پيش می رفت."


              "کار اصلاح مجدد خطوط متن شاهنامه به جلد سوم رسيده بود که بهرامی طرحی برای آرايش جديد صفحات داد." برای اين کار بهرامی از محمد احصايی خواست تا آن را انجام دهد. احصايی علاوه براين کار خوشنويسی مقدمه های شاهنامه را نيز بر عهده گرفت.

              چاپ رنگ هايی که در تابلوهای نقاشی و تذهيب ها و تشعيرها به کار رفته بود، کاری هنری و دقيق و ظريف بود که نياز به ابزار و امکانات خاص داشت. برای اين کار کاغذ مخصوص به آلمان سفارش داده شد.

              "در اين حيص و بيص بود که مطلع شدم دربار هم قصد دارد شاهنامه معروف به بايسنقری را که در کتابخانه سلطنتی موجود بود برای جشن های شاهنشاهی که قرار است در سال ۱۳۵۰ برپا شود منتشر کند. اين شاهنامه نفيس قريب به ششصد سال قدمت داشت، تنها اشکالش، که اشکال ناچيزی هم نبود اين بود که اگر چه از نظر مينياتورها و تذهيب ها زيبا بود، خواندنش چندان آسان نبود، رسم الخط همان روزگار بود و البته خط زيبا و چشم نوازی هم نداشت."

              " کم کم جريان کار ما صورت مقابله با کار دربار را به خود می گرفت...من از اين بابت نگران نبودم، حتی خوشحال هم بودم. شک نبود که شاهنامه بايسنقری اثر نفيسی بود و چاپ آن کاری مهم و ارزشمند در صنعت چاپ و نشر ايران به شمار می آمد؛ اما هرچه بود کار تازه ای نبود و صرف اين همه وقت و زحمت و سرمايه چيزی بر نفاستش نمی افزود... در حالی که شاهنامه امير کبير چيز ديگری بود: ما، با همکاری هنرمندان عصر خودمان يک نمونه نو و نفيس از شاهنامه به وجود آورده بوديم، فارغ از خطاها و لغزش های گذشته، و به هرحال کار ما با آن ها فرق داشت و فارغ از هرگونه تنگ نظری با دلگرمی کارمان را دنبال می کرديم."

              سال ۱۳۴۸ نزديک می شود. کار تصحيح و بازنويسی، تهيه فهرست ها و نقاشی تصاوير سياه قلم پايان پذيرفته است. "‌کار فيلمبرداری و روتوش فيلم ها و ساخت زينک ها در چاپخانه گوتنبرگ آغاز شد و کار چاپ متن را هم به شرکت افست سفارش دادم."

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #292
                چاپخانهء افست برای چاپ دو شاهنامه بايسنقری و اميرکبير يک متخصص چاپ از آلمان استخدام کرده بود به نام اشنايدر. چاپ اين هر دو شاهنامه زير نظر او انجام می شد... بهرامی در مسافرت بود... وقتی از سفر بازگشت و تابلوهای چاپ شده را ديد سخت ناراحت شد و بين او و اشنايدر، در مورد کيفيت چاپ تابلوها و رنگ زمينه کتاب اختلاف شديد بروز کرد... و اين در حالی بود که پنج هزار نسخه از تمامی تابلوها و رنگ زمينه همه فرم ها چاپ شده بود!... همه به بهرامی حق دادند و حالا بايد چاپ همه اين تابلوهای نقاشی و زمينه کتاب تجديد می شد، و با چه هزينه ای!... اين بار سرپرستی چاپ تابلوها را بهرامی خود برعهده گرفت... من برای چاپ اين شاهنامه از صرف هيچ هزينه ای دريغ نداشتم."


                شاهنامه اميرکبير

                " من احساس می کردم که اگر شاهنامه اميرکبير را پس از انتشار شاهنامه بايسنقری منتشر کنم، مردمی که از امکانات چاپ و گرفتاری های کار و هزاران دشواری ديگر خبر ندارند، خواهند پنداشت که من از دربار تقليد کرده ام، يا خواسته ام در اين تنور گرم نانی بچسبانم، اين بود که می خواستم انتشار اين دو اثر همزمان باشد... اين در حالی بود که کار شاهنامه دربار در چاپخانه افست طبعا" بر همه کارها، از جمله چاپ شاهنامه اميرکبير مقدم بود."

                " سرانجام... در مرداد ماه ۱۳۵۰ شاهنامه اميرکبير آماده انتشار شد و رؤيا به واقعيت گراييد... و اولين جلد آن به عنوان نمونه بر روی ميز کارم ظاهر شد، و من نتيجه آن همه تلاش و رنج را سرانجام به چشم ديدم... اغراق نيست اگر بگويم آن روز يکی از پرافتخارترين روزهای زندگی ام بود، از عظمت کاری که انجام داده بودم رعشه شوق سراسر وجودم را فراگرفت. خداوند را سپاس گفتم که به من، همان کودک کارگر فقير پابرهنه‌ چاپخانه اين توانايی را داد که اين دستاورد عظيم را به ملت بزرگ ايران تقديم کنم."

                " ناخواسته، پشت ميز، اشک شوق می ريزم. هنوز هم پس از گذشت بيش از سی سال، باز هرگاه که به ياد اين لحظات می افتم دستخوش هيجان می‌ شوم. من کارگر فقير و جوان پابساطی کتاب، با دربار شانه به شانه شده بودم!"



                --------------------------------------------------------------------------------


                در حاشيه فصل 25 کتاب خاطرات عبدالرحيم جعفری

                -" وقتی شاهنامه به بازار آمد آقای ايرج افشار مرا با خنده به انتقاد گرفت: تو ديوانه ای که عمر و پولت را صرف اين کار کردی، شاهنامه که خريدار ندارد! با اين حرف او ياد سال ۱۳۲۹ افتادم، وقتی که تاريخ علوم پی ير روسو را چاپ کرده بودم. آن سال همکاران از گوشه و کنار طعنه می زدند، آن ها هم می گفتند که ديوانه ام، کی کتاب سی تومانی می خرد! و البته نتيجه را هم ديديم."

                -" در تالار فردوسی دانشگاه تهران نمايشگاهی برای ارائه تابلوهای نقاشی و تذهيب ها و تصويرها و عکس ها و اصل نسخه کتاب، به وزن قريب به ۷۳ کيلو گرم، برپا شد که بسيار مورد استقبال قرار گرفت... در همان تالار جلسه ای هم برای معرفی شاهنامه امير کبير و گزارش گردش کار چاپ و نشر آن و همچنين معرفی هنرمندانی که زيبايی های ظاهر آن را خلق کرده بودند، ترتيب يافت" ، با حضور و سخنرانی دکتر سيد حسين نصر رئيس دانشکده ادبيات و عبدالحسين زرين کوب و حسن صدر.

                -" از تابلوها و تصاوير شاهنامه فيلمی تهيه کرديم که با اجازه وزارت فرهنگ و هنر مدتی آن را در سينماهای درجه يک تهران، پيش از آغاز فيلم اصلی، به نمايش می گذاشتند."

                -معرفی هنرمندان و ناشر شاهنامه اميرکبير به ملکه فرح در کاخ نياوران.

                -اهدای نسخه خطی شاهنامه اميرکبير به وزن ۷۳ کيلو گرم به موزه فردوسی در سال ۱۳۵۵ ، همزمان با جشنوازه توس برای بزرگداشت فردوسی.


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #293
                  در اواسط تيرماه دو جلد از خاطرات عبدالرحيم جعفری بنيانگذار انتشارات "اميرکبير" با عنوان "در جستجوی صبح" توسط انتشارات روزبهان منتشر شد.
                  انتشار اين خاطرات در دنيای نشر ايران را به جرئت می توان يک اتفاق مهم تلقی کرد.
                  عبدالرحيم يا آنچنان که دوست دارد ناميده شود تقی جعفری يکی از نام آشناترين افراد نشر ايران است. او راه بسيار سختی را ازکارگری چاپخانه در اواخر دهه ده شمسی تا بنيان انتشارات اميرکبيرطی کرد. اما او که می خواست گاليمار و لاروس ايران باشد، فرصت چندانی برای لذت بردن از امپراطوری عظيمش نيافت و پس از انقلاب، انتشارات اميرکبير، توسط رژيم مصادره شد و به قول جعفری "به دست آسانخواران افتاد".

                  حتی اگر فقط تنها کار مثبت او را در حوزه نشر، سامانمند کردن نشر و پخش کتاب های درسی بدانيم، سه نسل از مردم ايران مديون تدبير و تلاش اويند.

                  آغازی سخت

                  جعفری درسال های وبايی و قحطی در ۱۲۹۸ از مادری " تنگ روزی " و " خفته بخت " به نام کبری به دنيا می آيد. پدر او ميرزا علی اکبر دکه سقط فروشی دارد و پيش از تولد او به مشهد می رود و ديگر برنمی گردد و چون مادر مدرک رسمی برای اثبات ازدواج ندارد، شناسنامه جعفری با نام فاميل مادر صادر می شود و او می شود عبدالرحيم استاد محمد جعفر. نامی که از آن بيزاراست. مادر و مادربزرگ با نخ ريسی زندگی بسيار فقيرانه ای را اداره می کنند.

                  در جستجوی هويت
                  نشانه انتشارات اميرکبير

                  پس از درگذشت مادربزرگ به طور کاملا اتفاقی چند سالی تحت سرپرستی خانواده منتخب الملک معاون وقت وزارت امور خارجه قرار می گيرند. در رفاه کامل و محيطی کاملا فرهنگی.

                  به خواست خانم منتخب الملک او را تقی می نامند و به مدرسه می فرستند. در مدرسه اتفاقی می افتد که با دقت در آن می توان ريشه های بلندپروازی ها و آرزوهای بزرگ جعفری را در آن دريافت. وقتی در مدرسه نام فاميلش را می پرسند او خودش را تقی منتخب الملک معرفی می کند. حال او وقتی که می فهمد فرزند منتخب الملک نيست، دردآور است.

                  چندسال بعد آقای منتخب الملک به افغانستان منتقل می شود و جعفری و مادرش دوباره تنها و بی سرپرست می مانند وبه خواست مادر که درپی جايی مطمئن و کاری سالم برای اوست، نخست به عنوان پادو و بعد با سمت ورق گير با دستمزد روزی ده شاهی در چاپخانه علمی ها مشغول کار می شود.

                  علمی ها بعدها از ناشران سرشناس ايران می شوند. پس از چندسال کارگری و پس از گذراندن دوران سربازی، به خواست علی اکبر علمی، جعفری با دختر برادر او ازدواج می کند و در اولين فرصت ممکن نام فاميل خود را از استاد محمد جعفر به جعفری تغيير می دهد.

                  پس از چندی در سودای استقلال از علمی ها، در دالان مسجد شاه بساط کتابفروشی پهن می کند. مادرش در ۳۸ سالگی و پيش از اينکه رفاه فرزند را ببيند، فوت می کند.

                  جعفری حال و روز خود را در اين روزها چنين توصيف می کند: "همچنان در دالان مسجد شاه هستم، درآمدم مختصر است، بساطم محقر است، اما مرارت های دلم بزرگند‌‍؛ بيشتر اين مرارتها با خود نفرت می آورند، مثل هر مرارتی، و همين نفرت مرا برمی انگيزاند و به مقابله تشويق می کند؛ اين کشش و کوشش به نوعی " مبارزه " شبيه است؛ بايد بمانم، بايد خودم را سرپا نگه دارم، نبايد بيفتم، بايد موفق شوم.هر روز و هرساعت نفرت می اندوزم و از اين نفرت نيرو می سازم، نفرت به موتور زندگی من بدل شده است..."

                  گام هايی به سوی استقلال


                  جعفری با قلمی شيوا و روان بسان نويسنده ای توانمند، خواننده را مجذوب سرگذشت خود می کند.

                  در ۱۳۲۴ سر و سامان دادن به کتابفروشی اکبرآقا علمی در زير شمس العماره را می پذيرد و به رغم بدخلقی ها و توهين ها تا آبان ۱۳۲۸ در آنجا کار می کند.

                  جعفری از بی دقتی هايی که در چاپ کتاب ها رخ می دهد، از زيادی غلط های چاپی و از نوع کتاب هايی که منتشر می شود دلخور است، با آروزی ايجاد يک انتشاراتی معتبر و انتشار کتاب های ارزشمند و بدون غلط چاپی، با ده دوازده هزار تومان پس انداز در ۲۸ آبان ۱۳۲۸ تاسيس موسسه اميرکبير را اعلام می کند و در اتاقی در طبقه دوم چاپخانه آفتاب واقع در خيابان ناصر خسرو، انتشارات اميرکبير متولد می شود.

                  جعفری با قلمی شيوا و روان بسان نويسنده ای توانمند، خواننده را مجذوب سرگذشت خود می کند. او چنان شيرين و پرجذبه ماجراهای زندگيش، آشنائيش با نويسندگان، پژوهشگران و شناخت خود را از آنها بيان می کند و چنان تصوير روشنی از دوره خود، شهر تهران و دنيای نشر آن زمان می دهد، که به سختی می توان از خواندن کتاب دست کشيد.

                  هرچه دست او خالی است، دلش پر از آرزوهای بزرگ در حوزه نشر است، از همين روست که افتخارچاپ ۱۹۶۱ عنوان کتاب از جمله فرهنگ لغت معين، فرهنگ فارسی عميد، شاهنامه فردوسی، فرهنگ پنج جلدی انگليسی به فارسی و صدها عنوان کتاب در حوزه ادبيات و فرهنگ را در کارنامه اش دارد.

                  ساماندهی انتشار کتاب های درسی



                  جعفری که سر نترس، ذهن اقتصادی و دل بزرگی دارد، علاوه بر تاسيس انتشاراتی، چاپخانه و چندين کتابفروشی در دوران وزارت خانلری بر وزارت فرهنگ و هنر و در ۱۳۴۲ و در زمانی که کتاب های درسی سامانی ندارند، با تاسيس شرکتی متشکل از چند ناشر و چاپخانه دار، چاپ و انتشار کتاب های درسی دوره دبيرستان را به عهده می گيرد و در کمتر از يکسال چاپ، پخش و توزيع کتاب های درسی در سراسر کشور را قانونمند می کند.

                  پس از ۱۲ سال تلاش در حوزه کتاب های درسی به اميرکبير برمی گردد و به زودی شرکت کتاب های جيبی و انتشارات ابن سينا و ... را ضميمه امير کبير می کند.

                  انتشار شاهنامه فردوسی چاپ اميرکبير با انتشار شاهنامه بايسنقری توسط دربار همزمان می شود. شاهنامه اميرکبير چنان نفيس است که فرح پهلوی خواستار آشنايی با ناشر و هنرمندانی که آن را تهيه کرده اند، می شود.

                  بعضی از موارد اتهامی


                  جعفری: در ايامی که به خاطر نشر شاهنامه غرق در شادی و سرافرازی بودم.

                  جعفری در اين دو جلد چندين بار به بعضی از موارد اتهاميش مانند انتشار کتاب های صادق هدايت و بزرگ علوی، انتشار جلد چهار تاريخ اجتماعی ايران، انتشار کتاب مردان خودساخته که در آن به رضاشاه به عنوان يکی از مردان خودساخته پرداخته شده بود، انتشار کتاب های علی دشتی، انتشار کتاب شاه جنگ ايرانيان، نوشتن نامه به شاه برای دريافت طلب های شرکت طبع و نشر کتاب های درسی ايران، تصويری از او و همکارانی که در تهيه و نشر شاهنامه اميرکبير سهيم بودند در کنار فرح پهلوی، و داشتن سهام شرکت سهامی افست که سهامدار عمده اش سازمان شاهنشاهی بود، اشاره می کند.

                  اما چنانکه جعفری نوشته مهم ترين دليل بازداشت، زندانی شدن و مصادره اموال او مشکلاتی است که با اسماعيل رائين نويسنده ای که انتشارات اميرکبير کتاب های او را درباره فراماسونری در ايران منتشر کرد، پيدا می کند.

                  رائين مشکل می آفريند

                  پرداخت حق التاليف و دستمزد ترجمه به نويسندگان و مترجمان در ايران و رعايت حقوق مولف(کپی رايت) از بدعت های جعفری است. او در چندين قسمت از خاطراتش ازانتشار کتاب های بسياری از نويسندگان به شکل رفاقتی و بدون انعقاد قرار داد می نويسد. اما به دليل پرداخت کامل حق التاليف در قبل و بعد از انتشار اثر، هرگز مشکلی برای او ايجاد نمی شود تا....

                  به نوشته جعفری، انتشارات اميرکبير پس از مکاتبه با اسماعيل رائين که درآن زمان در انگلستان بود، اجازه انتشار "فراماسونری در ايران" را کسب می کند و در تمام مراحل چاپ کتاب او را در جريان امر قرار می دهد.

                  رائين که به سختی بيمار است در تابستان ۱۳۵۸ يک سوم از حق التاليف خود را بدون دادن رسيد در چند مرحله از جعفری دريافت می کند. مشکلات از زمانی آغاز می شود که ناشر برای پرداخت های بعدی، رسيد دريافت های قبلی را از رائين طلب می کند و او برمی آشوبد.

                  پس از چند ماه کشاکش در دادگستری و دادستانی انقلاب، رائين به همراه تعدادی از ماموران دادستانی به امير کبير می رود، کارگران اميرکبير برعليه او شعار می دهند و دقايقی بعد رائين در دفتر انتشارات امير کبير در اثر سکته قلبی درمی گذرد و دردسرهای بزرگی که منجر به زندانی شدن او و مصادره موسسه اميرکبير می شود، آغاز می شود.

                  جعفری جلد دوم خاطراتش را با شرح آغاز مشکلات و ماجراهايی که به زندانی شدن او و مصادره اميرکبير منجر می شود، پايان می دهد و خواننده مشتاق و چشم به راه انتشار مجلدات بعدی و آگاهی از دنباله ماجرا می ماند.

                  پرسش های بی پاسخ

                  چاپ آثار هدايت از جمله موارد اتهام جعفری پس از انقلاب بود




                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #294
                    اکثرا وقتی به فرهنگ معينی که در کتابخانه مان است نگاه می کنيم، نه به دکتر معين می انديشيم و نه به ناشری که نخستين بار آن را چاپ کرد و نه به اينکه چطور از انطباق آرزوهای دو آدمی که همديگر را نمی شناختند، اين فرهنگ متولد شده است.
                    خاطرات جعفری در کتاب " در جستجوی صبح" مملو از قصه های کوتاه زيبايی از شکل گيری و انتشار بعضی از کتاب های مهم دهه های گذشته ايران است. از جمله اين داستان ها، داستانی شانزده سالی است که برای تهيه و انتشار فرهنگ معين صرف شده است.

                    جعفری، گاهگاهی به چند کتابفروشی در خيابان نادری که کتاب ها و نشريات خارجی می فروختند، سری می زده است. در۱۳۳۱ در کتابفروشی نسترن فرهنگ " پتی لاروس" را می بيند و شيفته چاپ، کاغذ، صحافی، حروفچينی، صفحه بندی، تصاوير و تنظيم آن می شود و آرزو می کند که روزی چنين کتابی در ايران منتشر شود.

                    با همين فکر با محمد خليلی که قبلا يک فرهنگ عربی به فارسی تاليف کرده بود و با علی اصغر شميم که دبير تاريخ و جغرافی بود، قراردادی برای تهيه يک لغتنامه می بندد. کتاب مذکور با نام فرهنگ اميرکبير در ۱۳۳۳ منتشر می شود. اما اين کتاب آن چيزی نيست که او آرزوی انتشارش را دارد.

                    درسال ۱۳۳۷ در جلسه دوستانه ای او از شکست اميرکبير در تهيه لغتنامه سخن می گويد. استاد احمد آرام که يکی از نويسندگان بنام آن زمان و از مولفان کتاب های درسی بود، اشتباه جعفری را در انتخاب مولفان تذکر می دهد و ضمن توضيح صورت بندی يک فرهنگ لغت، دکتر محمد معين را که در آن زمان استاد دانشگاه، عضو شورای عالی فرهنگ و سرپرست لغتنامه دهخدا بوده برای انجام اين کار پيشنهاد می کند.

                    پس از چند روز جعفری به ديدار دکتر معين می رود. او در اين ملاقات از آرزويش که انتشار فرهنگی دو قسمتی شامل لغات و اعلام است، حرف می زند.

                    دکتر معين اعلام می کند که در کار بسيار سختگير است و ممکن است چهار، پنج بار نسخه ها را تغيير دهد. جعفری اين سختگيری را عاملی برای ارتقاء کيفی لغتنامه تلقی و با تمام شرط های دکتر معين برای انعقاد قرارداد موافقت می کند.

                    جعفری در توضيح شروط دکتر می نويسد"...قرارداد مطلب مهم و پيچيده ای نداشت، صحبت بيشتر روی چند بار تصحيح و غلط گيری فرم ها و آماده ساختن دو شعبه برای حروفچينی ( يک شعبه برای حروفچينی لغات و ديگری برای حروفچينی اعلام ) و دستور ساخت ماتريس ( قالب ) برای حروف لاتين مخصوص تلفظ لغات و انتخاب يک نفر به تشخيص او به عنوان رابط چاپخانه ها و حروفچينی و دفتر دکتر در لغتنامه و حق التاليف و ميزان آن بود."
                    دکتر محمد معين

                    قرار می شود اين فرهنگ لغت در يک جلد ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ صفحه ای که ۱۰۰۰ تا ۱۱۰۰ صفحه آن شامل لغات و ۵۰۰ تا ۶۰۰ صفحه آن شامل اعلام باشد، به انضمام نقشه ها و تصاوير رنگی خارج از متن تهيه و منتشر شود.

                    جعفری پس از شرح چگونگی امکانات چاپ در آن زمان و مقايسه آن با حال، می نويسد که فرهنگ معين با دست حروفچينی شده و محاسبه می کند که برای حروفچينی بدون غلط گيری اين لغتنامه بيشتر از بيست ميليون بار دست حروفچين برای برداشتن و گذاشتن حروف حرکت کرده است.

                    کارگران چاپخانه از سختگيری های دکتر معين و دفعات حروفچينی که گاه تا ده نوبت تغيير می کند و به دليل اينکه در دفعات تکرار حروفچينی به آنها مزدی داده نمی شود، شاکی اند. اميرکبير پرداخت دستمزد حروفچين را تقبل می کند.

                    کار به کندی پيش می رود. پس از چندی جعفری متوجه می شود چاپ فرهنگ در صفحه ۳۲۰ تازه به الف- ق ( اقاليم ) رسيده، در بخش اعلام در صفحه ۲۲۴ تازه به ب- الف ( يعنی به بابک خرمی ) رسيده اند.

                    جعفری می نويسد:" سخت يکه خوردم، پشتم لرزيد، يعنی دکتر معين هم بی حساب عمل کرده بود؟ يکبار، دو بار، سه بار، هرچه به مغزم فشار آوردم که مبادا اشتباه کرده باشم، هرحسابی که می کردم درست از آب در نمی آمد. محال بود اين فرهنگ در هزار يا هزار و صد صفحه گنجانده شود.

                    جعفری تمام شب نمی خوابد و صبح به ديدار دکتر معين می رود موضوع را با او طرح می کند. جعفری در باره آنچه آن روز گفته شد، چنين می نويسد: "دکتر از لحن گفتار من به غوغای درونم پی برد. به آرامی تبسمی کرد و به چشمانم خيره شد، چنان نگاهی که هنوز پس ازچهل و چند سالی که از آن روز گذشته فراموش نمی کنم. گفت آقای جعفری شما راست می گوييد، حق به جانب شماست و شما اشتباهی نکرده ايد. من از اول می دانستم کاری که شما می خواهيد برايتان انجام دهم در يک جلد 1600-1500 صفحه ای مقدور نيست، مخصوصا که الگويی هم نداشتيم، اگر از اول به شما می گفتم که منظور شما در يک فرهنگ يک جلدی با اين تعداد صفحات برآورده نمی شود شما دلسرد می شديد و شايد هم صرف نظر می کرديد، ومن مايل نبودم که شما از تصميم خود منصرف شويد! از طرفی در اولين ملاقات و با مرور کارنامه گذشته شما متوجه شدم که مرد اين ميدان فقط شما هستيد و من هم برای اين فرهنگ بيست سال زحمت کشيده ام و سيصد هزار فيش فراهم کرده ام، حالا که مردی مثل شما پيدا شده دلم می خواست به آن جامه عمل بپوشانم. آقای جعفری ، اين فرهنگ چهار جلد 1500صفحه ای می شود.

                    جعفری خود را فاقد سرمايه انتشار چنين کار عظيمی می بيند. دکتر معين پيشنهاد پيش فروش جلد اول و ساير مجلدات را می دهد و می گويد که پس از اتمام انتشار اين فرهنگ است که می تواند فرهنگ يک جلدی مانند "پتی لاروس" را تهيه کند.

                    جعفری درگير بيم و اميد است و پيشنهاد دکتر را می پذيرد و به خودش می گويد "آتقی هرطور شده بايد چاپ اين فرهنگ به اتمام برسد. آتقی نترس، توکل برخدا."
                    دکتر سيد جعفر شهيدی پس از درگذشت دکتر معين به او محول شده، کار دکتر معين را پی گرفت

                    او در خاطراتش می نويسد:" سرانجام پس از پنج سال تلاش و کوشش، در تابستان سال ۱۳۴۲ جلد اول لغات در ۱۵۸۰ صفحه با تصاوير و عکس ها و تابلوهای رنگی، همانطور که دلخواه و آرزوی ديرينه ام بود آماده انتشار شد. چه روز بزرگ و پرشکوهی بود..."

                    جعفری شب های متوالی يک نسخه فرهنگ را بالای سرش می گذارد و در حال تماشای آن به خواب می رود.

                    اوايل سال ۱۳۴۵ جلد سوم فرهنگ و جلد اول اعلام منتشر می شود. در نهم آذر ۱۳۴۵ دکتر معين سکته مغزی می کند و پس چهار سال و هفت ماه اغما، بی آنکه مجموعه کامل فرهنگش را ببيند، درمی گذرد.

                    دکتر سيد جعفر شهيدی به رغم مسئوليت سنگين اداره لغتنامه دهخدا که پس از درگذشت دکتر معين به او محول شده، کار دکتر معين را پی می گيرد. در۱۳۴۷ جلد چهارم فرهنگ منتشر می شود و در سال ۱۳۵۲ با انتشار جلد ششم آرزوی هردوی آنها جامه عمل می پوشد. دريغ که دکتر معين در اين شادی سهيم نيست.


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #295
                      در ۱۲ آبان ۱۲۹۸ در تهران، آخر بازارچه عباس آباد زاده شدم در حالی که پدرم پيش از تولد به سفر رفته و ديگر بازنگشته بود. کودکی ام با مادر و مادر بزرگ سپری شد که معيشت خانواده را با کار شاق نخ ريسی و نخ واکنی تامين می کردند. مادر و مادر بزرگ بی شکوه و شکايت، زندگی خود را قطره قطره در دوک می ريختند و چرخ زندگی را می گرداندند.
                      از همان روزگار مبهم خردی، سختکوشی مادر به سختکوشی عادتم داد؛ در پنج شش سالگی من و مادر تحت سرپرستی خانم و آقای منتخب الملک (1) قرار گرفتيم و آنها بودند که مرا « تقی » ناميدند و به مدرسه گذاشتند. تا کلاس چهارم ابتدايی در مکتبخانه و دبستان های علامه و ثريا در تهران درس خواندم. از بخت بد من منتخب الملک در اين زمان به ماموريت افغانستان رفت و ما دوباره به بازارچه حاج قاسم بازگشتيم و در خانه ای ۵۰ متری اتاقی اجاره کرديم و باز مادر به پای چرخ نخ ريسی نشست.

                      جدايی از خانواده منتخب الملک، شوق تحصيل را در من که يازده ساله بودم از بين برد. ديگر درس نمی خواندم تا آنکه سرانجام مادر تکليف را با من يکسره کرد: يا کار يا ادامه تحصيل!

                      يک روز صبح با هم به خيابان ناصر خسرو رفتيم؛ چاپخانه علمی آن جا بود، در اواسط کوچه حاج نايب؛ بالاتر از سقاخانه آيينه. مادر با مدير داخلی چاپخانه و ماشين چی که سيد حسين مير محمدی نامی بود صحبت کرد و کلی سفارش؛ من از دار دنيا همين يک بچه را دارم؛ جان شما و جان اين بچه! جوری باشد که کاری ياد بگيرد که به درد فردايش بخورد... واز اين حرف ها. بعد از اين سفارش ها مرا گذاشت و رفت.

                      صبح زود به چاپخانه می رفتم. چاپخانه و کتاب فروشی علمی متعلق به محمد اسماعيل علمی، بزرگ خاندان علمی بود. مدتی بی اجرت و مزد کار کردم. پس از يک ماه کار مزدم را روزی ده شاهی تعيين کردند.

                      اوايل، کار من در چاپخانه پادويی و جارو کردن بود. بعضی اوقات کتابهای چاپ شده را روی سرم می گذاشتند و به کتابفروشی ها می بردم. در آن روزگار در تهران برای ماشين های سنگين برق نبود و اين ماشين با دست کار می کرد. يک نفر چرخ را می گرداند و يک نفر هم با دست کاغذ به ماشين می داد و يک نفر هم کاغذ چاپ شده را از ماشين می گرفت. استاد ماشين هم به کار ما نظارت می کرد. من پس از مدتی برای کاغذ بگيری انتخاب شدم و چون قدم کوتاه بود و به ماشين نمی رسيد چند آجر و سنگ زير پاهايم می گذاشتند که دستم به سيلندر برسد. صبح شنبه به چاپخانه می رفتم و صبح جمعه مرخص می شدم. در شبانه روز دو وعده دو ساعته در چاپخانه استراحت می کردم. برای روز يک ريال و برای شب دو ريال مزد می گرفتم و از بس روی پاهايم می ايستادم پاشنه پاهايم ترک بر می داشت و مادرم روزهای جمعه که تعطيل بوديم برای مداوا پيه بز داغ می کرد و لای ترک ها می ريخت.


                      عبدالرحيم جعفری در جوانی در ايام سربازی

                      بعضی از روزهای تابستان که کار چاپ کمتر بود عصرها تعدادی از کتابهای افسانه ای مثل امير ارسلان، حسين کرد، رستم نامه، فلک ناز و عاق والدين و از اين قبيل کتابها را که در آن چاپخانه چاپ می شد زير بغل می زدم و در خيابانهای تهران راه می افتادم و داد می زدم " آی رستم نامه، فلک ناز، عاق والدين، شمايل روز عاشورا داريم" و يا بعضی از روزهای تعطيل تابستان با چند نفر از کارگران هم سن و سال الاغی کرايه می کرديم و کتابها را بار می کرديم و به دهات اطراف تهران می رفتيم و داد می زديم "کتاب داريم، قرآن و مفاتيح چاپ اعلا داريم، رستم نامه داريم".

                      چند سالی گذشت، به چم و خم کار وارد شدم. در کنار کار اصلی ام؛ ورق های چاپ شده را تا می کردم که برای صحافی آماده شود...کار ورق تا کنی با دست بسيار شاق و توانفرسا بود... تماس مداوم دست با انواع کاغذ، گوشت و پوست انگشت ها را می ساييد. انگشت هايم ترک می خورد و خون می افتاد و من ناچار به دورشان تکه ای چرم می بستم... در اين ايام تصميم گرفتم انگليسی ياد بگيرم و يک روز در ميان عصرها از سرکار به يک کلاس درس انگليسی در اول خيابان ناصرخسرو می رفتم.

                      کم کم ديگر به جای چاپ سنگی، چاپ مسطح باب شده بود. چاپخانه علمی به جای وسيع تری نياز داشت و به جای ديگری نقل مکان کرد. من هم که سواد خواندن و نوشتن داشتم به قسمت حروفچينی منتقل شدم. يک سالی را هم در حروفچينی کار می کردم و هم در ورق تا کنی... مدتی که گذشت سرپرست قسمت ورق تا کنی شدم.

                      در سال ۱۳۱۹ به خدمت سربازی رفتم. يا بايد پول می دادم، يا بايد به سربازی می رفتم. پول که نبود، بنابراين رفتم و خودم را معرفی کردم.

                      در سال 1322 مبتلا به بيماری تيفوس شدم که در زمان اشغال ايران در تهران شايع شده بود. يک ماه در خانه بستری بودم و جايم را در چاپخانه به ديگری دادند. وقتی بهبود يافتم ديگر قادر به کار در چاپخانه نبودم. ناگزير روزها به دالان مسجد شاه می رفتم و بساط کتاب پهن می کردم. روزها روی چارپايه کوچکی به انتظار مشتری می نشستم و شبها به کتاب فروشی های شاه آباد و ناصرخسرو می رفتم تا با پول اندک فروشی که کرده بودم برای مشتريان فردا کتاب بخرم.

                      درسال ۱۳۲۴ اکبر علمی که امتياز فروش کتاب های ابتدايی را گرفته بود، به علت وسعت و حجم کار؛ از من خواست که به کتابفروشی او بروم و با او همکاری کنم. بساط کردن کتابفروشی در مسجد شاه درآمدی نداشت، پذيرفتم و رفتم. کار حسابداری را خودم می کردم، دفاتر را خودم می نوشتم و اداره می کردم، با چاپخانه ها هم خودم ارتباط می گرفتم. و به اين ترتيب کار توزيع و فروش روی غلطک افتاد. روز جمعه و تعطيل برايم مطرح نبود؛ با شور و شوق کار می کردم، شيفته کارم بودم؛ از صبح اول وقت تا نيمه شب و حتی ساعت ها بعد از نيمه شب کار می کردم و يک تنه کار پنج شش نفر را انجام می دادم. حقوق ماهانه ام پانصد تومان شده بود؛ حقوق خوبی بود.

                      تا سال 1328 در کتاب فروشی اکبر علمی کار کردم. اما دلم می خواست با تکنيک نو و با انديشه های نو سرو کار داشته باشم که در دم و دستگاه علمی امکان نداشت. آتش عشق به چاپ و نشر کتابهای ادبی و علمی در دلم شعله می کشيد. سرانجام تصميم بزرگ زندگی ام را گرفتم. استعفا دادم و اطلاعيه ای به روزنامه اطلاعات دادم و تاسيس موسسه امير کبير را اعلام کردم.

                      "اميرکبير" در يک اتاق چهار در چهار در خيابان ناصرخسرو تاسيس شد و من برای جلب همکاری روشنفکران، کسانی چون زرين کوب، نوشين، آل احمد، مرتضی کيوان و... دست به کار شدم و با روابط حسنه ای که طی دوران کار برای اکبر آقا با آنان به هم زده بودم، همگی با روی باز از من استقبال کردند.

                      يک ماه از تاسيس امير کبير نگذشته بود که دو کتاب منتشرکردم: فن ورزش ترجمه منير مهران و انرژی اتمی ترجمه حسن صفاری.

                      اما ديری نگذشت که مشکلات مالی جدی شد. چون در آن روزگار کتاب خريدار زيادی نداشت کتابها باد کرد و ورشکست شدم. ولی با عشق و علاقه ای که به کار نشر داشتم از پای ننشستم. سخت جان تر از اين حرف ها بودم که با چنين ناکامی هايی ميدان را خالی کنم. بايد اين راه را تا به آخر می رفتم. پس از چند ماهی سرقفلی يکی از دکانهای ناصر خسرو را با وامی که از يکی از کاغذ فروشها گرفتم خريداری کردم و امير کبير را به آنجا منتقل کردم.

                      سال ۱۳۳۰، " امير کبير از هرحيث ممتاز شده بود، تمام کتاب های چاپ شده روز و قديم ناشران را داشت؛ نامش بر سر زبان ها بود؛ هرکس هر کتابی می خواست در اميرکبير ناصر خسرو می يافت... کار کتاب کاری دشوار و مستلزم تلاش شبانه روزی بود؛ گرفتن کتاب از ناشران، جور کردن آنها، فرستادن آنها به شهرستان ها، فروش آنها در فروشگاه، اينها همه کار بود و دشوار... کار به جايی رسيد که ديگر برای ما جمعه و غير جمعه و تعطيل و غير تعطيلی در کار نبود...در سايه همين پشتکار و پی گيری بود که توانستم تا سال ها بعد فروشگاه های امير کبير را به خوانندگان و دوستداران کتاب بشناسانم. .. برای من ديگر هيچ تفريح و عيشی با لذت فروش و نشر کتاب برابری نمی کرد.

                      در سال ۱۳۳۱ با خريد يک ماشين چاپ مسطح سه ورقی و يک ماشين برش قديمی به نقد و اقساط و ده دوازده گارسه حروف مختلف در اندازه های متفاوت، چاپخانه پيروز را با مشارکت سيد حسين مير محمدی – استاد ماشين در چاپخانه علمی – تاسيس کردم.

                      در سال ۱۳۳۶ قريب پانصد عنوان در رشته های مختلف چاپ و منتشر کردم و نام امير کبير بلند آوازه شد ولی به واسطه کار و فعاليت شبانه روزی چشم چپم دچار خونريزی شد و معالجاتی که در تهران و کشورهای ديگر انجام گرفت متاسفانه موثر واقع نشد و بينايی چشم چپم را از دست دادم.


                      عبدالرحيم جعفری

                      در سال ۱۳۳۷ دومين فروشگاه خود را در خيابان شاه آباد ( جمهوری فعلی ) تاسيس کردم. در همين سال به پيشنهاد خانم و آقای جزنی و با کمک دکتر خانلری نخستين نمايشگاه کتاب ايران را در باشگاه دانشگاه تهران برپا کرديم. استقبال عجيبی از نمايشگاه شد، و من سراپا شور و شوق بودم. هشتصد عنوان کتابی را که تا آن سال چاپ کرده بوديم در نمايشگاه به نمايش گذاشتيم؛ فهرستی از اين کتابها را برای مولفين و مترجمين فرستاده بوديم تا بدانند چه کرده و چه کرده ايم، و ثمره همکاری چه می تواند باشد. چون اين نمايشگاه در واقع ثمره همکاری آنها با امير کبير بود.

                      در سال ۱۳۴۲ در کنار مديريت امير کبير، مديريت شرکت کتابهای درسی را عهده دار شدم. اين خدمت بزرگ که دوازده سال طول کشيد و در خدمت رفاه دانش آموزان بود بعدها با تحريک و جو سازی های چند همکار که در رقابت های صنفی عقب افتاده و با من دشمنی ديرينه داشتند باعث گرفتاری های فراوان و کشيدن پای من به دادگاه انقلاب و زندان اوين در بهمن ۱۳۵۸ شد.

                      پس از آزادی از زندان و چهار سال بلاتکليفی و سرگردانی موسسه ای که با خون دل بسيار به وجود آورده بودم به سازمان تبليغات اسلامی واگذار گرديد و نتيجه آن همه محروميت ها و ابتکارات و مشقات و رنج های ساليان دراز بر باد رفت. ساليان درازی که طی آن تنها در موسسه امير کبير بيش از ۱۹۰۰ عنوان کتاب از هفتصد نويسنده و مترجم چاپ شد. با افزودن انتشارات شرکت کتابهای جيبی و خوارزمی و ابن سينا که سهام آنها را خريده بودم کل کتابهای گروه انتشارات امير کبير به ۲۸۰۰ عنوان بالغ می شود. در اين زمان امير کبير و شرکت های تابعه دارای ۱۳ فروشگاه کتاب در تهران، يک فروشگاه در مشهد و مجهزترين چاپخانه و صحافی در بخش خصوصی بود و ۲۷۰ نفر کارمند و کارگر داشت.



                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #296
                        با جلال آل احمد در همان بالا خانه چاپخانه آفتاب[ نخستين دفتر انتشارات امير کبير] و با واسطه حسن صفاری آشنا شدم؛ در همان ابتدای فعاليتم سه تار و مدير مدرسه و ديد و بازديدش را هرکدام در تيراژ هزار نسخه چاپ کردم که فروش هر يک ده دوازده سال به درازا کشيد... معمولا" با برادرش شمس می آمد که در آن هنگام جوانی بود هفده هجده ساله. جلال در خطاب به او هميشه صفت خاصی به کار می برد... انگار که اولين ملاقات مان همين ديروز بود... خطابش را به برادر انگار در اين لحظه می شنوم. او به شوخی می گويد و ما می خنديم. قبل از آن سال ها جلال در بازارچه قلی نزديک بازارچه پاچنار در خيابان جليل آباد قديم با پدرش مرحوم حجت الاسلام حاج سيد احمد سادات آل احمد زندگی می کرد که مجتهد اهل محل و مورد وثوق مردم و نيز مردی به واقع زاهد بود. او امام جماعت مسجد پاچنار هم بود و هر وقت مريض می شد يا به مسافرت می رفت، جلال لباس روحانيت می پوشيد و با عمامه و شال سبز و تحت الحنک برگردن به مسجد می آمد و نماز می خواند و مردم هم به او اقتدا می کردند. شنيده بودم که جلال برخلاف نظر پدر در کلاس های شبانه دارالفنون درس خوانده و روزها به کار و کسب و ساعت سازی و سيم کشی برق مشغول است..."


                        رسول پرويزی

                        "رسول پرويزی از همکاران مجله سخن و از دوستان دکتر خانلری بود... من به توسط فريدون کار در سال ۱۳۳۶ با او آشنا شدم، او عضو هيئت مديره شرکت تلفن بود... روزی نزد او رفتم و پيشنهاد کردم اجازه دهد داستان هايش را يک جا و در يک کتاب چاپ و منتشر کنم. مدتی اين دست و آن دست کرد و من برو و بيا. ول کن نبودم. درويش مسلک بود و بی اعتنا، می گفت نمی دانم تا حالا چه چيزها نوشته ام؛ تا بالاخره پذيرفت... قراردادی تنظيم کردم و برايش بردم که امضا کند. قرارداد را که ديد گفت: " نه، آتقی، قرارداد می خواهم چيکار، برو چاپش کن!" خيلی ساده و خودمانی و لوطيانه حرف می زد، با لفظ قلم ميانه ای نداشت، بسيار خوش محضر و خوش سخن بود. کلامش هميشه با بذله گويی و لطيفه و طنز و خنده همراه بود. بلند بالا و سبزه رو بود، با عينک ذره بينی بر چشم، نسبتا چاق، با سری کم مو... متواضع و فروتن و مردمدار بود... به هر تقدير، اين مجموعه داستان ها با نام شلوارهای وصله دار منتشر شد. در مقدمه کتاب هم با همان لحن نوشته بود: "امير کبير عشقش کشيد کتاب اين حقير را چاپ کند، ما هم بهش داديم."

                        "رسول پرويزی هم در اوايل مثل توللی 'چپ گرا' بود و در اوايل تاسيس حزب توده هر دو با آن حزب همکاری می کردند ولی بعدها از چپ ها فاصله گرفتند و به 'راست' گراييدند. پرويزی توسط جهانگير تفضلی به امير اسدالله علم وزير دربار شاه معرفی شد و کم کم به دربار راه پيدا کرد. در نخست وزيری علم در سال ۱۳۴۲ معاون نخست وزير شد و علم را خان خطاب می کرد. بعدها وکيل مجلس و سناتور انتصابی مجلس سنا و رئيس لژيون خدمتگزاران بشر شد. رسول مجرد بود ولی در اواخر عمر ازدواج کرد و در سن ۵۸ سالگی در آبان ماه ۱۳۵۶ از دنيا رفت..."


                        ابراهيم يونسی

                        " يک سال بعد از اين مسافرت [ سفر به اسرائيل برای جراحی چشم – سال ۳۸] از آقای ابراهيم يونسی ترجمه کتاب اسپارتاکوس نوشته هوارد فاوست را منتشر کردم که فيلم مجللی هم از آن در تهران نمايش دادند... آقای ابراهيم يونسی متولد کردستان و از افسران نظامی حزب توده بود که در سال ۱۳۳۳ دستگير و محکوم به اعدام شد ولی بعدا با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکومش کردند و پس از هشت سال مورد عفو قرار گرفت. قبل از کودتا در يک مانور نظامی تيری به خطا به پای او اصابت می کند که ناچار يک پايش را جراحی و از زانو قطع می کنند و سپس به خرج ارتش او را به آلمان می فرستند و برايش پای چوبی تهيه می کنند. در جريان محاکمه، دادستان چند بار مسئله کمک ارتش به او برای پای چوبی را تکرار می کند و تذکر می دهد که شما به جای قدرشناسی، برعليه امنيت ملی قيام کرده ايد. آقای يونسی هم پای چوبی را بلند می کند و روی ميز جلوی خود می گذارد و می گويد اين پای چوبی را هم نخواستيم، مال خود شما!!... آقای يونسی خودش می گفت که انگليسی را در زندان ياد گرفته و در همان جا دست به ترجمه کتاب زده است... تا امروز بيش از ۷۰ کتاب ترجمه کرده و از مجرب ترين مترجمان اين روزگار است..."


                        علی دشتی

                        " علی دشتی بلند بالا و لاغر اندام بود، با چهره ای استخوانی و کشيده و گندمگون و سر بی مو و ريش زير چانه و عينکی ذره بينی... با صدای بلند و فصيح صحبت می کرد و هنگام خنده طنين قهقهه اش جالب بود...پس از چاپ شاعری دير آشنا، دشتی که از نظم و ترتيب کار امير کبير و سليقه ای که در نفاست چاپ و صحافی و حروفچينی آن کتاب به کار برده بوديم به شدت تحت تاثير قرار گرفته بود، کتاب های ديگر خود... را به اميرکبير واگذار کرد که هر يک چند بار تجديد چاپ شد... دشتی اوايل انقلاب دستگير شد و او را به زندان قصر بردند. هنگام ورود به زندان آقای خلخالی که حاکم شرع و رئيس دادگاه انقلاب بود او را احضار می کند و بين آنها سخنانی رد و بدل می شود. موضوع سخنان بر سر نامه هايی بوده که دشتی سالها قبل از انقلاب به شاه نوشته و او را نصيحت می کرده است. بهانه آقای خلخالی اين بود که اگر اين نامه ها را نفرستاده بودی و شاه به نصايح تو گوش نکرده بود اين انقلاب زودتر به ثمر می نشست و يک سيلی به او می زند و دستور می دهد او را به يکی از بندها ببرند.پس از چند روزی دشتی که بيمار و تکيده بود پيشنهاد می کند که همه دارايی خود را که همان خانه تيغستان و اثاث آن بوده واگذار کند و از زندان آزاد شود... در اول ارديبهشت ۱۳۵۸ به ديدنش رفتم. روی زمين دراز کشيده بود و از درد آرتروز رنج می برد... پس از مدتی ديگر دشتی را نديدم... تا هنگامی که خود بازداشت شدم. در تيرماه ۱۳۵۹ که من در بند ديگری بودم خبر دادند که دشتی را به خاطر کتاب ۲۳ سال به اتفاق آقايان مصطفی رحيمی و دکتر مهدی پرهام و آقای مرتضی راوندی و آقای حسين منزوی به زندان آورده اند."

                        " بعدها از زندانيانی که آزاد شده بودند شنيدم که در زندان يکی از متعصبين به جان دشتی افتاده و استخوان پايش را شکسته به طوری که حتی قادر به راه رفتن نبوده تا با پای خود به دستشويی برود. زندانيان زير بالش را می گرفتند و به او کمک می کردند که بتواند قضای حاجت کند. تا سرانجام حالش سخت دگرگون می شود و بالاجبار تحت الحفظ پاسداران او را به بيمارستان جم می برند...پس از مدتی از بيمارستان مرخصش می کنند و او را به خانء ماحوزی [ دامادش ] می برند. دوستانش می گفتند که اين اواخر چشمانش قدرت بينايی را از دست داده و نظم ذهنش به هم خورده بود... روزهای آخر عمر آرزوی مرگ می کرده و در پنهان از دوستان نزديکی که به ملاقاتش می رفته اند می خواسته که سيانور برايش ببرند... دشتی در دی ماه ۱۳۶۰ پس از دو سال تحمل بيماری و درد و رنج و تحمل زندان و زندگی پر فراز و نشيب در سن ۸۴ سالگی دنيا را وداع گفت... "


                        سياوش کسرايی

                        " در سال ۱۳۴۱ بود که از سياوش کسرايی دفتر شعری به نام خون سياوش منتشر کردم. اين کتاب در ميان مردم کتابخوان، به ويژه جوانان شعردوست، وجهه ای فوق العاده يافت...کسرايی متوسط القامه و نسبتا لاغر بود و گونه های کوچک با موهای سياه و سبيل پرپشت داشت. متين و خودمانی صحبت می کرد... بعد از انقلاب و پس از بازداشت رهبران حزب توده از کشور گريخت... با مشقات بسيار به اتريش پناهنده شد. در آن جا بود که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت و متاسفانه در سال ۱۳۷۴ در شهر وين در گذشت... عده ای از دوستان و اقوام او در مسجد حجة ابن الحسن برايش مراسم ختمی برگزار کرده بودند و من هم به آن مجلس رفتم. "

                        "مرحوم دکتر رضا ثقفی برادر گرامی همسر محترم حضرت امام نيز در مجلس حضور داشت. هنگامی که قاری مشغول تلاوت قرآن بود، عده ای به سالن ختم وارد شدند و يکی از آنها پشت ميکروفن رفت و با لحنی خشن به قاری گفت می دانی برای کی قرآن می خوانی؟ قاری که از روشندلان بود و عينک سياهی برچشم داشت گفت برای هرکس اين جا مجلس ختم برگزار شود من قرآن می خوانم. جوانک گفت نبايد برای اين توده ای فلان فلان شده قرآن بخوانی، و ميکروفن را از دست قاری گرفت. مردم که ازاين گروه خبرهای بدی شنيده بودند مجلس ختم را به حال فرار ترک کردند. همراهان جوانک هم به هرکسی که می رسيدند يک سيلی يا مشت و لگدی به سويش می پراندند و يا هرکسی عينکی به چشم داشت عينکش را بر می داشتند و زيرپا له می کردند. آقای ابراهيم يونسی که در مجلس ختم بود به اين سرنوشت دچار شد... يکی از لگد هاهم نصيب آقای دکتر ثقفی شد..."

                        " به پيشنهاد من کمدی الهی اثر دانته را که از نوادر آثار ادبی جهان است، آقای شجاع الدين شفا برای اميرکبير ترجمه کرد، و با اقبال بسيار روبه رو شد... شجاع الدين شفا را از سنين جوانی، از زمانی که در چاپخانه علمی کار می کردم، می شناختم. در آن سالها شجاع الدين شفا جوانی بود در حدود بيست و چند سال، خوش صورت و بلند قامت و نسبتا لاغراندام با عينک ذره بينی... شفا در آن سالها کتاب نغمه های شاعرانه اثر لامارتين و رنه اثر شاتو بريان و کتاب افکار و انديشه ها اثر گوستاو لوبون را از زبان فرانسه ترجمه کرده بود و طی سال های جنگ جهانی دوم که مردم نسبت به حکومت آلمان نازی و ايتاليای موسولينی که در مقابل انگليس قد علم کرده بودند حساسيت خاصی به طرفداری آن ها نشان می دادند، شجاع الدين خان هم يک کتاب چهارصد صفحه ای با عکس های زياد از پيشرفت های ايتاليا در زمان موسولينی ترجمه کرده بود که آقای محمد علی علمی منتشر کرد و مورد استقبال قرار گرفت."

                        "شجاع الدين شفا مترجمی بود بسيار بد قول و نامنظم و کندکار. شجاع الدين خان حق الترجمه کتاب هايش را قبلا نقد می گرفت يا سفته می گرفت که به تدريج اخبار کتاب را تحويل دهد، ولی از تحويل ترجمه خبری نبود... سال ها طول کشيد تا ترجمه کمدی الهی به سرانجام رسيد؛ به همين جهت بود که من آن را جلد جلد منتشر کردم... تابستان ها که می شد شجاع الدين خان به هتل آبعلی که محل خوش آب و هوايی بود می رفت تا با فراغ بال کار ترجمه را در آن جا انجام دهد. و من بايد مثل چاپار بين جاده آبعلی و تهران که آن سالها خاکی بود در راه باشم تا 'خبرها' را بگيرم يا نمونه های مطبعی را برسانم و برگردم! آن وقت ها رفتن به آبعلی کار سهل و ساده ای نبود، ‌و تازه بين آبعلی و تهران رابطه تلفنی هم مثل امروز برقرار نبود... "


                        شجاع الدين شفا

                        "از دست بد قولی های او اگر می توانستم همان جلد اول دوزخ که منتشر شد، ديگر ترجمه‌ بقيه جلدها را به او نمی دادم و کار ترجمه برزخ و بهشت را به عهده مترجم ديگری می گذاشتم، ولی او قبلا از من سفته گرفته و به ديگران واگذار کرده و پول گرفته بود و من مجبور بودم به هر طريق شده او را وادار کنم که جلدهای بعد را ترجمه کند. چاپ و انتشار کمدی الهی جانم را به لب رساند... به هرحال چاپ دوره کمدی الهی به هر زحمتی بود در سال ۱۳۳۵ به پايان رسيد و کتاب به بازار آمد و شفا هم از طرف آقای علا به عنوان رئيس روابط عمومی دربار انتخاب شد و وضع مالی اش سرو سامان گرفت و مدتی بعد در ايتاليا برنده جايزه جمهوری ايتاليا شد و از دست رئيس جمهوری ايتاليا مدال مخصوص گرفت..."

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #297
                          کنفرانس بزرگداشت يکصدمين سالگرد انقلاب مشروطه ايران در شهر آکسفورد در حال برگزاری است. اين کنفرانس چهار روزه که يکشنبه ۳۰ ژوئيه با حضور ده ها تن از مورخان و ايران شناسان ايرانی و غير ايرانی آغاز شده تا بعدازظهر چهارشنبه ۲ اوت ادامه خواهد يافت.
                          کنفرانس مشروطه به همت بنياد ميراث ايران و همکاری دانشگاه آکسفورد برگزار می شود و به گفته رييس بنياد برنامه ريزی های مربوط به برگزاری آن از سه سال پيش آغاز شده بوده است.

                          فرهاد حکيم زاده، رييس بنياد ميراث ايران، در گفتگو با بخش فارسی بی بی سی گفت که در اين کنفرانس محققانی از کشورهای بريتانيا، آمريکا، آلمان، فرانسه، چين، و .. شرکت کرده اند. وی افزود :" ۱۲ نفر نيز از دانشگاه ها و موسسات پژوهشی ايران برای سخنرانی در اين کنفرانس دعوت شده اند."

                          روز اول

                          در روز نخست اين کنفرانس ۱۴ مقاله در چهار جلسه ارايه شد. سخنران افتتاحيه احسان يارشاطر، بنيادگذار دانشنامه ايرانی (ايرانيکا) بود که در باب زندگی و فعاليت های حسن تقی زاده صحبت کرد.

                          از ديگر شخصيت های دوران مشروطه که در جلسه های بعدی در مورد آنها صحبت شده می توان به ستارخان (در مقاله آنيا پستور حاتم ـ از فرانسه) و باسکرويل (در مقال توماس ريکس ـ از آمريکا) اشاره کرد.

                          در بخش های ديگری از کنفرانس روز اول، محققانی همچون منگل بيات (آمريکا)، علی قيصری (آمريکا)، محسن خليلی (ايران)، سهيلا ترابی فارسانی (ايران)، استفانی کرونين (بريتانيا) و کامران رستگار (بريتانيا) سخنرانی کردند که گفته های ايشان حول محورهای "انديشه مشروطه"، "روشنفکران"، "قانون اساسی"، "بازار"، و "مطبوعات" می گشت.

                          روز دوم




                          بخش عمده ای از روز دوم کنفرانس به "فرهنگ و هنر" دوران مشروطه اختصاص يافته بود. سخنرانان در زمينه هايی همچون شعر مشروطه، عکاسی، نقش ادبيات و پيدايش نمايشنامه نويسی، موسيقی مشروطه مقاله های خود را ارايه کردند.

                          از سخنرانان اين بخش های می توان به همايون کاتوزيان (بريتانيا ـ شعر)، رضا شيخ و محمدرضا طهماسبپور (ايران ـ عکاسی)، آمنه يوسف زاده و علیرضا مير علی نقی (فرانسه و ايران -موسيقی) اشاره کرد.

                          همچنين آقای ميرانصاری و خانم سواد پيرا (هر دو از ايران) نيز در مورد ادبيات و نمايشنامه نويسی در عصر مشروطه و کارکرد های اين آثار در جنبش مشروطه صحبت کردند.

                          روز دوم کنفرانس با مقاله هايی در مورد ظهيرالدوله (لويد ريجن ـ بريتانيا) و موسسات خيريه در قرن بيستم ايران (الهام ملک زاده ـ ايران) ادامه يافت. همچنين آقای مجيد تفرشی در باب رويکرد تازه ای از روحانيون به مشروطه سخنرانی کرد و رسول جعفريان (ايران) در باب مکتب های اصفهان و تبريز در جريان جنبش مشروطه.

                          سخنران پايانی روز دوم کامران صفامنش بود که با ارايه تصاوير و نقشه هايی از تهران در عصر مشروطه به جنبه های معماری و ديناميک شهری پايتخت در آن دوران پرداخت.

                          اين کنفرانس روز چهارشنبه به پايان می رسد.


                          iran

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #298
                            معرفي كتاب «دخترك كولي»
                            نرگس شيرازي





                            «دخترك كولي»
                            نويسنده: لويد الكساندر
                            مترجم: بهمن رستم‌آبادي
                            تصويرگر: ميثم عقلمندي
                            ناشر: گل‌آقا
                            158 صفحه 1600 تومان

                            اگر اهل مسافرت هستيد و دوست داريد به جاهاي ناشناخته و عجيب برويد، اگر دوست داريد با آدمهاي جديد آشنا بشويد و دوستان تازه‌اي پيدا كنيد، توصيه مي‌كنم حتماً در اولين فرصت برنامه‌اي تدارك ببينيد و تعطيلات تابستان خود را در شهر «گريتر دونيتسا» در كنار ريزكا، فرانكو گندهه، پوگاش، فاركاس، پومپا و گربه ملوسي به اسم پتزل بگذرانيد.
                            مطمئن باشيد گريتر دونيتسا بهترين و قشنگ‌ترين شهري است كه تا به حال ديده‌ايد. نگران جا هم نباشيد، آقاي فاركاس صاحب يكي از تميزترين و شيك‌ترين مسافرخانه‌هاي دنياست كه به قيمت خيلي ارزان بهترين اتاقش را به شما كرايه مي‌دهد. آقاي پومپا، شهردار شهر هم گرچه گاهي تندي مي‌كند اما قلب مهرباني دارد و تمام تلاشش را مي‌كند تا به شما در طول اقامتتان در شهر او خوش بگذرد.
                            البته در اين شهر هم مثل تمام شهرهاي ديگر آدم بد پيدا مي‌شود و شما بهتر است در مدتي كه آنجا هستيد دوروبر آقاي شارپ ناك، رئيس انجمن شهر نگرديد. او كلاً بدجنس و احمق است و دائم براي اهالي شهر خصوصاً ريزكا، دختر مهربان و زرنگ شهر دردسر درست مي‌كند. اما نگران نباشيد اگر هم شارپ ناك بخواهد مزاحم شما بشود، ريزكا با كمك گربه‌اش پتزل، حق او را كف دستش خواهد گذاشت. از اينها گذشته اگر احياناً به خاطر تغيير آب و هوا دچار كسالت و بيماري هم بشويد ريزكا با داروهاي گياهي‌اش في‌الفور شما را معالجه مي‌كند.
                            به شما توصيه مي‌كنيم جوري برنامه‌ سفر را بچينيد كه حتماً به جشن عروسي باشكوه دختر شهردار، «اسپرانزا» و «لورنيز» پسر آقاي پورسكالني برسيد. اين دو عاشق دلخسته گرچه پدرهايشان از هم بيزارند اما به كمك ريزكا، بالاخره به هم مي‌رسند و باباها هم بهترين جشن عروسي شهر را برايشان برگزار مي‌كنند.
                            البته اگر برنامه رفتنتان همزمان شد با پيدا شدن يك «روح» در ساعت مركزي شهر، زياد وحشت نكنيد، به هر حال از اين ارواح خبيث هر جايي ممكن است پيدا شود.
                            حتماً مي‌پرسيد براي مسافرت به اين شهر از چه راهي بايد برويد و يا كجا بليت تهيه كنيد، نگران اين يكي هم نباشيد ما فكرش را كرده‌ايم. سفر به گريتر دونيتسا هم خيلي راحت است هم خيلي ارزان. كافي است شما كتاب «دخترك كولي» را كه انتشارات گل‌آقا منتشر كرده است از كتابفروشي‌ها يا مؤسسه گل‌آقا تهيه كنيد، آن وقت به عجيب‌ترين جاي دنيا سفر خواهيد كرد.

                            Last edited by donsaeid; 08-04-2006, 02:31 AM.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #299
                              مترجم پنجره‌ای رو به دنياهای جديد، گفت وگو با سروش حبيبی، سرمايه
                              نيلوفر دهنی - سروش حبيبی مترجم نام آشنايی است که امسال چند آثار از او روانهء بازار کتاب شده است.

                              کتاب‌های «نارتسيس و گلدموند» و «چشمان بازمانده در گور» آثاری بودند که توانستند مورد توجه علاقه‌مندان هنر و ادب قرار گيرند.


                              در نظر داشته باشيد که اين کتاب را بيش از ۳۰ سال پيش ترجمه کردم. چند سال پيش از انقلاب. اولائ داستان به نظرم قشنگ و گيرا آمد. ثانيائ آن‌چه در اين کتاب وصف شده است. خودکامگی رييس جمهور آن کشور موز بنياد است (که وصف آن به تفصيل در کتاب ديگر همين نويسنده به نام« EL senor presidente و آقای رييس‌جمهور» آمده است که به پشت‌گرمی آمريکا از گردهء زحمت‌کشان و محرومان کشورش کار می‌کشيد و بر دوش آن‌ها سواری می‌کرد. در اين کتاب شرح مبارزهء تازيانهء‌خوردگانی را می‌خوانيم که دارايی‌شان به تاراج رفته و خود بنده‌وار، ميوه‌های خاک ميهن خود را بر پشت خونين خود گرفته به کشتی‌های ارباب، بار می‌کنند و اين وضع کشور خودمان را آيينه‌وار باز می‌نماياند.چاپ‌های پيشين اين ترجمه نمی‌دانم چرا، افسوس بسيار پرغلط عرضه شد. شايد يکی از علل آن دوری من از ايران بود. اما آخرين چاپ کتاب که توسط انتشارات ققنوس منتشر شده با اصلاحات بسيار، از غلط پيراسته و به صورت شايسته‌ای عرضه شده است و من منتظرم که استقبال خوانندگان را از آن ببينم و نظر منتقدان را دربارهء آن بدانم.

                              قصد ترجمهء ديگر آثار اين نويسنده را نداريد؟

                              از اين نويسنده تا جايی که من اطلاع دارم کتاب‌های «آقای رييس‌جمهور»، «توروتومبو»، «کولاک» و «پاپ سبز» به فارسی ترجمه و منتشر شده است. دو کتاب اخير و کتاب «چشمان بازمانده در گور» سه قسمت از يک اثر سه‌گانه‌اند. به اين معنی که گرچه هر يک از آن‌ها را می‌توان اثری مستقل دانست، تا اندازه‌ای با هم مربوط هستند. آثار ديگر اين نويسنده، تا جايی که من خوانده‌ام، گرچه همه نغز و دل‌انگيزند به نظرم طوری نبوده‌اند که ترجمهء آن‌ها برای خوانندگان فارسی زبان فوريت داشته باشد.

                              آثاری مانند «چشمان باز مانده در گور» مربوط به دوره‌هايی هستند که زمان آن‌ها سرآمده است. فايدهء خواندن اين گونه آثار را برای فارسی زبانان که با فرهنگ و مسايل آن دوره آشنايی ندارند در چه می‌دانيد؟

                              يک قسمت از جواب اين سؤال را ضمن سؤال اول دادم. ولی به عکس شما گمان نمی‌کنم که زمان سرکشی در برابر ظلم و مبارزه برای برقراری عدالت سر آمده باشد، هر جای دنيا را که نگاه کنيد بيدادگران هم‌چنان با درنده‌صفتی به ريختن خون و مکيدن عصارهء جان محرومان مشغولند. هر جا به صورتی. مگر حديث مظلومان فلسطين، که از خاک پدران خود رانده شده‌اند و کودکان‌شان با فلاخن به مصاف توپ و تانک اشغالگران می‌روند و تازه برای حفظ همين يک وجب خاک باقی‌مانده خون عزيزان خود را بی‌دريغ نثار می‌کنند غير از آن است که در اين کتاب وصف شده است؟ درماندگی مردم آفريقا، که استعمارگران اروپايی همه چيزشان را تاراج کردند و هنوز هم کماکان و حتی بيش از پيش می‌کنند و فرزندانشان به صورت مهاجر به اميد نان به کشورهای اروپايی هجوم می‌آورند و به بردگی می‌افتند يا گدايی می‌کنند کجا فراموش شدنی است؟ و اين درست همان چيزی است که در اين کتاب در کشوری کوچک و نه در گسترهء عظيم آفريقا باز نموده شده است. کجای دنيا از مظاهر اين ظلم و سودجويی وحشيانهء غيرانسانی خالی است؟ من گمان می‌کنم که اگر هم روزی دنيا از سياهی ظلم پاک شود (که البته اين آرزوی همهء آدم‌هاست و حصول آن بسيار بعيد می‌نمايد) باز شرح اين ظلم‌ها به عنوان مرحله‌ای از تاريخ تلاش مردم در راه انسانيت، گيرم به صورت داستانی آموزنده، از يادگار گذشته، خواندنی است. اما ايرانيان در اين‌گونه کتاب‌ها دردهای خود را در خلال داستان ديگران و آراسته به رنگ‌های فرهنگ برادران دوردست خود وصف شده می‌يابند.

                              تاثير و نقش مترجم را در چه می‌دانيد؟

                              در مصاحبه ديگری مترجم را به پنجره‌ای شبيه دانستم که به دنيا، يا بهتر است بگويم رو به دنياهای بی‌شمار ديگر باز می‌شود. هر نويسنده‌ای با نوشتهء خود خواننده را به دنيای خاص خود دعوت می‌کند. دنيايی که از محيط اجتماعی او متاثر است و از فرهنگ و جهان‌بينی او رنگ می‌گيرد و با توانايی قلم و ذوق هنری او می‌جوشد و می‌شکوفد. کار مترجم به اين تعبير بسيار خطير است. بايد شيشهء اين پنجره را پاک نگه دارد تا تصويری که از طريق دخالت او، يعنی رساندن پيام نويسنده به گيرندگان غير هم‌زبان به آن‌ها منتقل می‌شود، هرچند ممکن است بی‌اعوجاج و آزاد از رنگ‌های ناهنجار باشد.

                              شما ازجمله مترجمانی هستيد که بسياری از آثار ادبيات داستانی را برای نخستين بار به فارسی‌زبانان معرفی کرده‌ايد. نقش مترجم را در تبادل فرهنگی و آشنايی ملت‌ها با يکديگر چگونه می‌دانيد؟

                              مسلم است که مترجمان آثار انديشهء انديشمندان و شاعران و جويندگان را از سرچشمهء آن آثار، که محيط فرهنگی ديگری است به زبان خود برمی‌گردانند و تخم آن افکار را در بستر فرهنگ کشور خود می‌کارند و باعث می‌شوند که اين افکار در محيط فرهنگی جديد گل‌های تازه آورد. اگر مترجمان نبودند آثار افلاطون و ارسطو و ديگر متفکران يونان در ايران ناشناخته می‌ماند يا اروپاييان از آثار نبوغ امثال ابن‌سينا و ابوريحان و خيام و ديگر اختران افلاک دانش و حکمت محروم می‌ماندند و فرهنگ‌های مختلف با يکديگر آشنايی پيدا نمی‌کردند و اين مصيبتی می‌بود نه درخور نجابت انسان‌ها.

                              آيا شما به ترجمهء واژه به واژه معتقديد؟ يا به انتقال مفاهيم و روح يک متن؟

                              شما در اين سؤال دو حالت انتهايی را در برابر هم گذاشتيد. بايد بگويم نه اين و نه آن يا هم اين و هم آن. به نظر من افراط در ترجمهء واژه به واژه کار نادرستی است و الزامائ ضامن امانت ترجمه نيست، گاهی پيش می‌آيد که يک کلمه را بايد ناديده گرفت زيرا ترجمهء آن بر معنی عبارت چيزی نمی‌افزايد و فقط در راه فکر خواننده دست‌اندازی پديد می‌آورد.

                              ترجمهء واژه به واژه به شعر يا نثر رنگ تصنع می‌بخشد و خواننده، روانی و دلچسبی نثر زبان خود را در آن نمی‌يابد. به گمان من کار مترجم اين است که بکوشد متنی را که يک نويسندهء فرنگی به زبان خودش نوشته به فارسی درست و سليس (البته با رعايت سبک) برگرداند بی‌آن‌که چيزی از معنی آن کم کند يا خود من‌باب توضيح چيزی به آن بيفزايد. خلاصه کارش بايد به صورتی باشد که اگر فرض کنيم که نويسنده فارسی زبان می‌بود به آن صورت می‌نوشت، البته با توجه به مقتضيات فضای داستان، اجزای مختلف عبارت بايد در زبان مقصد خويشاوندی معنوی و طبيعی خود را که باعث روان بودن سير انديشه می‌شود، حفظ کنند و اين منظور با ترجمهء لفظ به لفظ هميشه حاصل نمی‌شود. اين مساله در مورد ترجمهء اصلاحات و ضرب‌المثل‌ها آشکارتر نمايان می‌شود. مثلائ«بينی کسی را گرفتن و با خود کشيدن» را بايد «افسار کسی را در دست داشتن» ترجمه کرد. از اين قبيل تا بخواهيد فراوان است. اما البته ابدائ جايز نيست که مترجم به بهانهء انتقال روح مطلب توضيح بدهد يا چيزی را به خيال اين‌که ضروری نيست حذف کند. اين حالت را در بعضی ترجمه‌های اروپايی ديده‌ام. مسالهء ديگر موضوع سبک است. من می‌کوشم تا جايی که بضاعت آگاهی‌ام به زبان اجازه دهد اين مساله را رعايت کنم. مثلائ «خداحافظ گاری کوپر» را با نثری ترجمه کرده‌ام که با نثر «سيدارت‌ها» شباهت ندارد يا نثر «طبل حلبی» با نثر «ژرمينال» و ژرمينال با «ابله» تفاوت بسيار دارد.

                              آيا آثارتان برای گرفتن مجوز تا به حال گرفتار منع مميزی شده است؟

                              بله، مهم‌ترين مورد کتاب «نارتسيس و گلدموند» اثر هرمان هسه است که شانزده سال پيش با تجديدنظر و ويراستاری کامل توسط نشر چشمه برای کسب مجوز به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی عرضه شد و پانزده سال، نمی‌دانم چرا، در انتظار اجازه ماند. حال آن‌که کتاب به باور من بسيار معنوی است. اين کتاب سال پيش منتشر شد و بلافاصله ناياب شد. حالا برای چاپ دوم مدتی است باز منتظر مجوز است. مخفی نماند که در تمام اين مدت اين کتاب به صورت زيراکس جلوی دانشگاه فروخته می‌شد. يا کتاب «سفر شرق» ايضائ اثر هرمان هسه که پيش از انقلاب چاپ شده و استقبال زياد از آن شده بود، اما برای صدور مجوز مجدد اصلاحات بسياری لازم دانسته شد و من البته از اعمال اين «اصلاحات» خودداری کردم زيرا حق اين کار را نداشتم. يا پيش از انقلاب دستگاه سانسور انتشار کتاب «ژرمينال» را مشروط به دست‌کاری‌هايی دانست که ناشر به مسووليت خود آن‌ها را انجام داد . حال آن‌که اخيرائ کتاب با تجديدنظر کلی و وفاداری به متن اصلی مجوز گرفت و منتشر شد.

                              تاثير سانسور را در کار نويسنده و مترجم چگونه می‌دانيد؟

                              سانسور مساله‌ای قديمی است. در قرون وسطی دستگاه تفتيش عقايد به دگرانديشان حق حيات نمی‌داد و داستان گاليله معروف است که مجبور شد برای نجات از آتش نظر خود را که بر مشاهدات عينی و علمی استوار بود، انکار کند و زمين را همچنان ثابت و در مرکز عالم بشمارد و اين بيداد تا همين دوران در سطح جهان ، ادامه دارد.اگر باور داشته باشيم که خدا انسان را از گل آفريده و روح خود را در او دميده و به او عقل بخشيده و او را به توان تشخيص خوب از بد توانا ساخته است بايد نتيجه بگيريم که انديشه نشان انسانيت است، با فشردن انديشهء انسان در درون قالبی معين امتياز انسان بودن را از او سلب می‌کنيم. طی تاريخ هرگز ديده نشده است که نتيجه‌ای که مطلوب دستگاه سانسورکننده است، حاصل شده باشد. مدتی است که شاهد پديدهء عجيبی هستم که می‌تواند بسيار آموزنده باشد. در همسايگی ما باغی است که درختان آن مثل هر درختی، سد ديوار را برنمی‌تابند و شاخه‌های خود را از فراز آن به کوچه می‌فرستند و بهار با شکوفه‌ها و تابستان با سايه و ميوهء خود به رهگذران لبخند می‌زنند و درود می‌‌گويند. از اين گذشته ريشه‌های خود را در طلب آب و غذا از زير ديوار به خاک کوچه می‌فرستند. اين ريشه‌ها در طلب قوت و تامين زندگی درخت و شکوفه‌های آن همه جا می‌روند و هيچ سدی نيست که جلوی آن‌ها را بگيرد. حتی چند سانتی‌متر آسفالت را می‌ترکانند

                              ما نويسندگان بسيار برجسته و باذوقی داريم و نتيجهء کارشان با توجه به جو فرهنگی خاص ايران فوق‌العاده است. در اروپا زمينه برای آفرينش هنری آماده‌تر است. نويسندگان ما اگر خود با زبان‌های خارجی آشنا نباشند جز از طريق خواندن ترجمه‌ها راهی به دنيای فرهنگ وسيع اروپايی ندارند و اين دست و پايشان را می‌بندد. حال آن‌که نويسندگان فرنگی می‌شود گفت در دريای فرهنگ غرقه‌اند. با اين حال آثار بعضی از نويسندگان ايرانی با همکاری فرنگی‌شان قابل مقايسه است. اين نکته دربارهء زنان نويسنده گفتنی است که بعد از انقلاب جوشش عجيبی ميان آن‌ها به چشم می‌خورد و آثار ذوق آن‌ها در زمينهء داستان‌نويسی و ترجمه و روزنامه‌نگاری به راستی قابل ستايش است. دشت فرهنگی ايران با ذوق زنان به راستی لاله‌زار شده است. در مورد مترجمان بايد بگويم که ترجمه اين‌جا حرفه‌ای به جای خود است. يعنی مترجم می‌تواند تمامی وقت خود را صرف اين کار کند و از درآمد آن آبرومندانه زندگی کند. حال آن‌که گمان نمی‌کنم که مترجمان ايرانی بتوانند با تيراژ دو هزار نسخه برای هر عنوان از محل حق‌الترجمه نان بخورند. همين موجب می‌شود که فراغت کافی برای مطالعه نداشته باشند و اين مانع بزرگی در کار آن‌هاست. با اين همه اسباب افتخار من فارسی زبان است که می‌بينم کار بعضی از مترجمان ما از همکاران اروپايی‌شان بهتر است. من برای ترجمه هميشه علاوه بر متن اصلی اثری که مشغول برگرداندن آن هستم ،چند ترجمه آن را به زبان‌های مختلف پيش رو دارم و آن‌ها را با هم مقايسه می‌کنم و اغلب به اشتباهات يا تعبيرهای نادرست آن‌ها برمی‌خورم يا بعضی مترجمان فرانسوی را می‌بينم که معتقد به ترجمهء آزاداند و فقط مفهوم عبارت را منتقل می‌کنند.


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #300
                                How does one fall in love with Hafez, or any other artist, for that matter? Hafez is one of the principal foundations of the Persian culture, someone whose word is not just experienced on the surface, but whose word provides an inner light, a sense of otherness, that permeates the way of life of the people who experience it. Hafez is, with Rumi, Sadii, and Ferdowsi, one of the rare souls who has molded the thinking of the Iranian people and Persian speakers all over the world for six centuries. One need only go to the traditional music of Iran to notice how often the poems of this fourteenth century poet (1325?-1389? A.D. ) are used as the lyrics for the most delicate airs of the Iranian people. No one who has lived any period of time in Iran escapes exposure to Hafez because he is everywhere in the culture: in the market places and in the streets, on the radio stations and among lovers, between husbands and wives, children at school and taxi drivers.

                                I was on a Fulbright grant in Iran in 1970, and as the taxi weaved through the streets of Tehran, the driver began mumbling something very musical, which I could not hear clearly. I asked what he was singing, and with delighted laughter he said, “Nothing (heechi, agha)! Just reciting some ghazals of Hafez.” He said he was depressed, and reciting Hafez always gave him a boost. “Oh, I can recite a couple of dozens of ghazals,” he answered when I asked how many lines of Hafez he had in memory. “I just learned them.” He had only an elementary education, and whatever he knew of Hafez, he had picked up from the market places and street corners, and, of course, his innate intelligence and a need to move to “the other” to make sense of his own very confused life. He informed me that his father knew two books by heart: The Holy Quran and the Ghazals of Hafez. I do not question the veracity of the claim, for it is likely that he did.

                                I fell in love with Hafez when I was in my late teens; of course, I had no choice in the matter: anyone who had any claim to intellect and knowledge had to love Hafez, and I pretended I did. I would have made myself the object of ridicule by declaring that I found the man boring and unintelligible. Yet, I convinced myself that I did love him and recited a few lines from memory to my father, who was a great admirer of the poet and whose collected works, Divan-e Hafez, he kept in the middle drawer of his desk at home, where he also stored boxes of gourmet yellow raisons and Turkish delight; he had a copy of the book at his office, too. Here was a merchant of some success, who cared enough to keep the poems of a distant poet close by for consolation and pleasure.

                                Before I was twenty, I had collected a number of beautifully illustrated and bound volumes of the poet’s Divan in my limited library, but I never bought a single one of those copies in my collection: they had been given me by family members and friends, each aware that I probably did have a copy, but a gift of Hafez was precious and an expression of love. One copy I have kept to this day; I brought it with me to the United States when I was studying at Duke University. It is the selected ghazals of Hafez in small print with a very skimpy introduction, but gloriously gaudy illustrations in the style of master miniaturists. My volume is a lithographic printing in the four-color process. A woman friend at the university gave it to me the day I was leaving Iran -- not to return, although I did not know it at the time.

                                How does one translate Hafez? Many have tried, some with a measure of success, but to my knowledge, there has not been a collected number of ghazals published in the west which compares with Edward Fitzgerald’s Rubayiyat of Omar Khayyam. In India, in the Arabic speaking countries, and in Turkey, Hafez’s works have been indeed translated with great success, but not in English. The problem is not that one just takes a dictionary in one hand and the Divan in the other to match words in Persian with those in English: this will be counter to any linguistic intuition, necessary to produce meaningful language.

                                Translation at best is a marker because matching of words in itself is an impossible task; one theory holds that synonymy is a myth and that each word in each language has its own life-force and set of meanings. Even in the same language, there is a problem dealing properly with such words as the English word “fatherly” and its supposed synonym “paternal.” True, they both refer to a male parent, but in actual usage, especially when they are used in metaphors, the two words prove to be quite different. We can say, “Our Heavenly Father,” but hardly, “Our Heavenly Patron!” The two words “glad” and “happy” have a vague similarity, but are not really synonyms, as it is true with the Persian words “khoshroo” and “zeebaa.” Certainly no Persian speaker will agree that they are the same words, although they both refer to some sort of vague sense of “beauty.” So, even in the same language it is difficult to match words indicating the same referent.

                                A sentence has a meaning as a form, like the form of a statue; remove the form, all that remains is scattered metal and raw material, as words are. However, when we put words into the form of a sentence, we move away from the concrete and face a higher degree of abstraction because those missing parts must be provided by other human activities, such as culture, history, and the arts of the particular society that uses the language.

                                For example, there are twelve musical modes in Persian and only three in western music. Since language is closely connected with music (sounds we make with our oral cavity are musical notations), when we produce Persian sentences, unaware, we make use of these modalities. The English language uses three. Then, when one translates a sentence from Persian to English, how does one account for this aspect of language? Nothing much can be done here except to improvise and hope for understanding. This is a problem in translating a simple sentence: when we move from prose to poetry, music becomes even more important.

                                Hafez uses not only musical terminology, but he employs musical devices to create his songs. No wonder they lend themselves so beautifully to singing, as the traditional music of Iran will show. How often have we heard Wordsworth or even Shakespeare set to popular music, recorded and performed in all the various venues of the media? (True, a number of Shakespearean plays have been made into operas, but they are hardly the direct words of the bard).

                                With this new introduction of sound the single, more or less concrete, word used in a poetic phrase becomes even more abstract. Reading a poem in any language requires more than just the knowledge of the literal meaning of the words. It requires a deep sense of and an intuitive grasp of elements in philosophy, history, and psychology, even though the reader of the poem may not be aware of them at all. At this level of language use, we approach the final abstraction: the meaning of the language no longer depends on single words or the form of sentences, or even discourse, but on tacit understanding of deep, hidden, often subconscious notions by the user of the language.

                                This is true not only in the case of the so called educated class, but it is a universally occurring phenomenon, by degrees, for any native speaker of the language, to which my taxi driver friend in Tehran testified. At this abstract level, we must use all our human possibilities to see into the heart of the poem and make sense of the jumble of words. Here we come to such elements of language as metaphors, imagery, and intentional ambiguities that a poet incorporates into his poems.

                                We know for a fact that Hafez is variously considered by people as the “divine bard,” a “libertine,” an “atheist lout,” worthy of flogging, or a man of supreme spiritual attainment who beckons us to join him in the celebration of life through both wine from the tavern and wine from the vat of spirit. I think he is all of these, an Epicurean and a mystic, who sees the mystical gnosis through Epicurean sensibilities. Of course, age must play a role: I am confident that Hafez’s later poems are much more sedate than the ones he wrote as a young man, and if by any chance, someone were able to make a chronology of his poetry with ample documentation, this evolution would be obvious.

                                Obviously, poetry uses many of the devices of music, and to create his music, a poet must fashion devices of his own that are available to him in the form of sounds and the harmony of his text. One of the essentials in music is repetition; as a matter of fact, the human psyche receives a great deal of pleasure hearing patterns that are repeated, in sound or in sight. Poets often use the same sound or the same phrases to create music, the most obvious being refrains.

                                However, a poem requires less obvious means of music-making, such as repeating the same sound at the beginning, middle or the end of words in the same line of poem; this device is called alliterative structuring. Reading the Persian version of Ghazal 71 (Khorramshahi numbering) will illustrate the point. I will quote line 1 in transliteration: “jaan be jamaaleh jaanaan meyleh jahaan nadaarad.” The sounds /j/ and /n/ have been repeated four times each, not to mention the repetition of /aa/. It is impossible to find four English words with the same sound that will provide the appropriate meaning for this half line of Hafez’s poetry. This is just one example of hundreds of instances of alliteration in the ghazals.

                                iran

                                Comment

                                Working...