Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #361
    مجموعه‌ي شعرهاي فروغ فرخزاد به انگليسي ترجمه شد.

    به‌گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه به صورت دوزبانه با ترجمه‌ي مهدي افشار و مناواز آلكساندريان، دفترهاي "اسير"، "ديوار"، "عصيان"، "تولدي ديگر" و "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" اين شاعر معاصر را شامل مي‌شود كه ازسوي انتشارات سمير به‌چاپ رسيده است.

    به اعتقاد مهدي افشار كه پيش از اين دفتري از شعرهاي سهراب سپهري را به انگليسي ترجمه كرده و به ترجمه‌ي شعرهاي فريدون مشيري مشغول است، ترجمه‌ي شعر فروغ از اين‌ها دشوارتر است.

    به گفته‌ي او، شعر سهراب بسيار ساده است و برخلاف اين‌كه فكر مي‌كنند در هند بوده و شرقي‌تر است، اصلا با ذهنيت و زبان فرنگي نوشته شده و به‌راحتي مي‌توان واژه جايگزين كرد؛ اما بر شعر فروغ روح ايراني حاكم است و به اين دليل ترجمه‌ي آن دشوار است. شعر فريدون مشيري نيز شعري انساني است و شعر انساني فراگير است و مضامين اخلاق، مروت، مهرورزيدن و طبيعت به‌راحتي ترجمه‌پذيرند.

    افشار همچنين ترجمه‌ي هشت دفتر از "بازتاب نفس صبحدمان" مشيري شامل "تشنه‌ي توفان"، "گناه دريا"،‌ "ابر و كوچه"، "بهار را باور كن"، "از خاموشي"، "ريشه در خاك" و "مرواريد مهر" را به پايان رسانده و آن را به نشر نامك سپرده و به ترجمه‌ي دفتر دوم اين كليات مشغول است.

    "عشق يعني پرهيز از گناه" و "گفت‌وگوي يك زن با خدا" آخرين كتاب‌هاي منتشرشده‌ي اين مترجم‌اند كه به‌ترتيب از سوي نشر چامه و نامك عرضه شده‌اند.


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #362
      بهروز شيدا، پژوهشگر و منتقد ادبی ساکن سوئد، کتاب‌شناسی فشرده‌ شاهرخ مسکوب، نويسنده و پژوهشگر بنام فرهنگ و ادب ايران را که روز ۱۲ آوريل ۲۰۰۵ در سن ۸۱ سالگی در بيمارستانی در پاريس درگذشت، در دست انتشار دارد.
      اين کتاب شناسی، نيمی از يک کتاب کم حجم است که نيم ديگر آن، به سخنرانی يوسف اسحاق‌پور در مراسم بزرگداشت مسکوب اختصاص يافته است و انتشارات خاوران، ناشر آثار مسکوب در خارج از کشور، آن را منتشر می‌کند.

      بهروز شيدا که تا به حال هفت کتاب در زمينه‌ی ادبيات روانه‌ بازار کتاب کرده است، درباره‌ اين کتاب‌شناسی چنين توضيح می‌دهد: "در کتاب شناسی خود، کتاب های شاهرخ مسکوب را به سرعت خوانده ام؛ تيتر ها، فصل‌بندی ها، شاعرانه گی ها، جست وجوها؛ جان کتاب ها را. انگار خود شاهرخ مسکوب خواسته باشد از منظر سوم شخص با مهمانان خود، در فرصتی اندک، از کتاب های خويش بگويد؛ از حاصلِ يک هستی در سی صفحه".

      در اين کتاب شناسی که زير عنوان "برگی از باغ حضور؛ گردی از خاک عبور" نوشته شده، به هفده کتاب شاهرخ مسکوب، به ترتيب تاريخ انتشار، توجه شده است.

      'شاهنامه‌ خوانی در زندان'

      آثار مسکوب در سال‌های پيش از انقلاب عبارتند از: مقدمه ای بر رستم و اسفنديار (شرکت سهامی کتاب‌های جيبی، ۱۳۴۲)، سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز (انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۰) و در کوی دوست (انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۷). دو کتاب نخست، به دو قصه از شاهنامه‌ فردوسی می‌پردازند و کتاب آخر گشتی در ديوان حافظ می‌زند.




      شاهرخ مسکوب در سال ۱۳۲۴ وارد دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران شد و در همين سال به عضويت حزب توده درآمد. وی عضو کميته‌ی رهبری تشکيلات کل شهرستان‌ها، از مسئولين کميته‌های ايالتی خوزستان، فارس و اصفهان بود.

      پس از کودتای ۲۸ مرداد، همراه با چندتن ديگر از روشنفکران به زندان قزل‌قلعه افتاد. به گفته‌ نصرت‌الله نوح، مسکوب در زندان، کلاس شاهنامه‌ خوانی برپا کرده بود و شاگردان وی از جمله، بزرگانی چون مهرداد بهار و انجوی شيرازی بودند. پس از خلاصی از زندان در سال ۱۳۳۶، از حزب توده گسست و به فرهنگ و ادبيات ايران و جهان پرداخت و کتاب مقدمه‌ای بر رستم و اسفنديار را که حاصل آن کلاس‌ها در زندان بود منتشر کرد.

      بهروز شيدا درباره‌ اين که مسکوب، در جهان حماسی شاهنامه‌ی فردوسی در جست و جوی چه بوده است، چنين توضيح می‌دهد: "شاهرخ مسکوب در آثاری که در مورد جهان حماسه ايرانی نوشته است، بيش از هر چيز به يک حضور، يک تفاوت و يک حکم آرزومندانه می‌نگرد در يک آينه".

      "آينه، جهان حماسه‌ی ايرانی است، که نه به عنوان سند افتخار قوم ايرانی، که به عنوان يک ساختار نگريسته می شود؛ ساختاری که اگرچه از انديشه ايرانی رنگ می پذيرد، اما بيش از هرچيز بر بنيان عناصر همه شمولی چون حضور جهان دوقطبی، لزوم خويش کاری، شباهت ها و تعارض‌های گيتی و جهان مينوی، سايه تقدير گزيرناپذير فراز آمده است."

      "شاهرخ مسکوب در اين آينه به حضور دغدغه‌های هستی شناسانه انسان می‌نگرد؛ به واکنش های جان پروسوسه آدمی در برابر پرسش های هميشه؛ به واکنش آدمی در برابرِ مرگ، رقابت، قدرت، تنهايی. به تفاوت ها نيز می نگرد؛ به تفاوتِ جهان اسطوره ای - حماسی انسان ايرانی با جهان اسطوره ای- حماسی انسان غربی؛ بر مبنای جست وجوی ريشه های جهان حماسه ايرانی در تاريخ ايران."

      به عقيده‌ی شيدا، "حکم آرزومندانه شاهرخ مسکوب اين است: تنها کسانی بر زخم حضور مرگ ستم پيشه مرهم می گذارند، که کوچکی بگذارند، وفای به عهد پيشه کنند، رسم ياوری پاس بدارند، وسوسه قدرت به هيچ بگيرند؛ شايد يادآوری فضيلت هايی که پس از کودتای سال ۱۳۳۲ به خاک افتادند".

      مرگ




      مسکوب، مرگ را ماهی سياه ريزه‌ای می‌دانست که جوی تاريک رگ‌هايش را دور می‌زند. بهروز شيدا درباره‌ی بازتاب اين مرگ‌انديشی در آثار مسکوب، چنين می‌گويد: "هيچ کس نيست که حضور مرگ را خوش بدارد. مرگ زشتی تمام است. پاره‌ای اما، حضور مرگ را در گذر هر لحظه می يابند؛ جان هايی تراژيک که تنگنای جهان را مفری می‌جويند؛ بی قرار، خسته، معترض؛ بی‌آن که کسی به تمامی بداند چرا به اين حال دچاراند.

      شاهرخ مسکوب به اين حال دچار است: سنگينی لحظه را حس می کند، سقوط جسم را دريغ می خورد، به حضور مرگ معترض است. پس راز جاودانگی می‌پرسد؛ گفت وگويی با ساکنان جهان حماسی؛ ره‌ گذران جهان عرفان؛ سرکشانِ روزگار؛ پرسشی از خود و خاک و درخت و آفتاب و سايه در باغ و کوچه باغ: چگونه می توان به جسم رفت و به نام ماند؟"

      کتاب ‌شناسی "برگی از باغ حضور؛ گردی از خاک عبور"، آن دسته از آثاری را که مسکوب با نام مستعار نوشته است نيز در برمی‌گيرد. اين کتاب‌ها عبارتند از: درباره‌ی جهاد و شهادت (کسرا احمدی، انتشارات خاوران،۱۳۷۱)، مسافرنامه (ش.البرزی، نشر مطالعات ايرانی، امريکا،۱۳۶۲)، و بررسی عقلانی حق، قانون و عدالت در اسلام (م. کوهيار، ۱۳۷۴، انتشارات خاوران).

      مسکوب روی تحليل‌های خود بر آثار حماسی، نام مستعار نگذاشته است. شيدا در پاسخ به اين که او چرا برای پاره‌ای از کارهايش از نام مستعار استفاده می‌کرد، می‌گويد: "همه چرايی انتخاب نام مستعار برای اين سه کتاب را البته تنها خودِ شاهرخ مسکوب می توانست توضيح دهد. اما باتوجه به اين که دو کتابِ جهاد و شهادت و بررسی حق، قانون و عدالت در اسلام، نگاهی انتقادی- افشاگرانه به احکام اسلامی و جمهوری اسلامی‌اند، استفاده از نام مستعار برای آن ها بايد دلايل سياسی داشته باشد؛ راهی برای گريز از خطرِ در کمين. در مورد مسافرنامه اما، بايد دلايل ديگری وجود داشته باشد. مسافرنامه نخستين اثر غيرپژوهشی شاهرخ مسکوب است. شايد او هنوز به اين نوع کار تنها به مثابه تفنن می نگريسته است؛ تفننی تر از آن که نام واقعی خود را بر آن بگذارد".

      به عقيده‌ی شيدا "سايه شاهرخ مسکوب در همه کارهای خلاقانه اش پيدا است. پس همه آثار خلاقانه‌ی او نوعی رمان- خاطره‌اند".

      فرهنگ ايران




      مسافرنامه، که شرح سفرهای راوی و نمايان‌گر وضعيت حاکم بر زندگی روشنفکران ايران در دهه‌ی ۶۰ است و در آمريکا چاپ و منتشر شده، نخستين کار مسکوب در خارج از کشور به شمار می‌آيد که اگرچه با نام اصلی او منتشر نشده است، اما دغدغه‌ خويش ‌نگاری ‌ای که در آن وجود دارد، در چهار کتاب بعدی او ادامه پيدا می‌کند: گفت و گو در باغ (نشر باغ آينه،۱۳۷۰) که شرح گفت و گوی راوی با نقاشی به نام فرهاد است که فقط باغ می‌کشد؛ سفر در خواب (انتشارات خاوران، ۱۳۷۷) که روايتی از ياران و روزهای گذشته‌ی راوی است؛ خواب و خاموشی که در لابه‌لای شرح سه مرگ، از خود مسکوب نيز می‌گويد؛ و روزها در راه (انتشارات خاوران، ۱۳۷۹) که روزنگاری‌های نويسنده است.

      دل‌ مشغولی عمده‌ی مسکوب، در طول بيست سال زندگی در غربت، تحقيق در حيطه‌ فرهنگ ايران بود.

      کتاب‌های مليت و زبان: نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسی (انتشارات خاوران، ۱۳۶۸)، خواب و خاموشی (نشر دفتر خاک، ۱۹۹۴)، و دربارة سياست و فرهنگ: در گفت وگو با علی بنو عزيزی (انتشارات خاوران، ۱۳۷۳) در خارج از کشور و با نام اصلی او منتشر شده است.

      در سال‌های پس از انقلاب، شش اثر از او نيز در ايران منتشر شد: چند گفتار در فرهنگ ايران (نشر زنده رود،۱۳۷۱)، داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع: ۱۳۱۵-۱۳۰۰ (نشر پژوهشی فرزان روز.۱۳۷۳)، تن پهلوان و روان خردمند (طرح نو، ۱۳۷۴)، کتاب مرتضی کيوان (نشر کتاب نادر، ۱۳۸۲)، ارمغان مور (نشر نی، ۱۳۸۴) و گفت و گو در باغ. کتاب مليت و زبان در سال ۱۳۷۳ با عنوان هويت ايرانی و زبان فارسی در تهران بازچاپ شد.

      از شيدا تا به حال سيزده کتاب منتشر شده است؛ از جمله در سوک آبی‌ آب‌ها، از تلخی‌ی فراق تا تقدس تکليف، گم‌شده در فاصله‌ی دو اندوه، کابوس بلند تيز دندان (ويراستاری خاطرات زندان)، تراژدی‌های ناتمام در قاب قدرت، مخمل سرخ رويا و پنجره‌ای به بيشه‌ی اشاره که توسط نشر باران در سوئد منتشر شده است.


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #363
        ترجمه "كتاب موجودات خيالي" و "تا روشنايي بنويس" از احمد اخوت منتشر مي‌شوند.

        به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، "كتاب موجودات خيالي" اثري است از بورخس كه فرهنگ موجودات خيالي با ديدگاه اين نويسنده است و حاصل تحقيق او درباره موجودات خيالي شرق و غرب. اين كتاب ازسوي نشر ماه‌ريز زير چاپ است.

        "تا روشنايي بنويس" نيز مجموعه چند مقاله است درباره ناتواني‌هايي چون غم غربت كه هر مقاله يك پسوند "نا" دارد؛ مثل ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها؛ اين كتاب به‌زودي توسط نشر جهان كتاب منتشر خواهد شد.

        همچنين "رمان به مثابه ترجمه" اين نويسنده و مترجم به تازگي ازسوي نشر ني براي دريافت مجوز ارايه شده است. اخوت در اين كتاب، به رمان‌هايي كه در قالب ترجمه نوشته شده‌اند، مي‌پردازد. بخشي از اين اثر درباره‌ي مستعارنويسي است و اين‌كه چرا نويسنده‌اي كار تاليفي خودش را به‌نام ترجمه منتشر مي‌كند.

        احمد اخوت متولد 1330 اصفهان است. از جمله آثار او به: ترجمه‌ي مجموعه‌ي داستان "ساعت گرينويچ" آن بيتي، "لطيفه‌ها از كجا مي‌آيند" ،"نشانه‌شناسي مطايبه" و ‏مجموعه داستان "برادران جمالزاده" مي‌توان اشاره كرد.


        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #364
          چهار كتاب از ابراهيم گلستان در انتظار كسب مجوز نشرند.

          به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، علاوه بر كتاب «نامه به سيمين دانشور» گلستان كه به گفته‌ي ناشر مدت دو سال است در انتظار مجوز نشر به‌سر مي‌برد، آثاري ازجمله «جوي و ديوار و تشنه»، «گفته‌ها» و «شكار سايه» نيز منتظر دريافت اجازه‌ي انتشارند.

          همچنين داستان «خروس» و «نوشتن با دوربين» (گفت‌وگوي پرويز جاهد با ابراهيم گلستان) به‌زودي تجديد چاپ مي‌شوند.

          چاپ‌ اول و دوم «نوشتن با دوربين» و چاپ اول «خروس» سال گذشته انجام شده بود كه حالا چاپ‌هاي سوم و دوم‌شان ازسوي نشر اختران منتشر خواهد شد.

          از آثار اين نويسنده و فيلم‌ساز ساكن خارج از كشور، به‌تازگي «اسرار گنج دره‌ي جني» (كه گلستان فيلمي را هم با همين عنوان ساخته است) و «آذر، ماه آخر پاييز» نيز به چاپ‌هاي سوم و دوم رسيده‌اند.


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #365
            اوريانا فالاچي، معروف‌ترين خبرنگار ايتاليايي كه به دليل فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري‌ جهاني‌اش مشهور است، امروز (جمعه) در سن 77 سالگي درگذشت.

            به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به نقل از خبرگزاري رويتر، خانم فالاچي كه در شهر زادگاهش، فلورانس، درگذشت، هفت سال بود كه از بيماري سرطان رنج مي‌برد.

            وي از جمله خبرنگاراني بود كه توانست در قرن بيستم با بسياري از شخصيت‌هاي سياسي مشهور جهان همچون ياسر عرفات، رهبر فقيد تشكيلات خودگردان فلسطين، گلدا مير، نخست وزير پيشين اسراييل، هنري كيسينجر، وزير خارجه‌ي سابق آمريكا، امام خميني (ره)، رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران، لخ والسا، رهبر جنبش‌هاي كارگري لهستان، آريل شارون، نخست وزير سابق اسراييل، معمر قذافي، رهبر ليبي و محمدرضا پهلوي گفت‌وگو كند.

            وي به عنوان خبرنگار جنگي در جنگ ويتنام شركت داشت و فعاليت‌هاي خود را با پيوستن به جنبش مقاومت ضد فاشيستي در ايتاليا در طول جنگ جهاني دوم آغاز كرد.

            فالاچي در 29 ژوئن 1929 در فلورانس به دنيا آمد و در عرصه روزنامه‌نگاري و نويسندگي فعاليت داشت.

            از جمله كتاب‌هاي وي مي‌توان به هفت گناه هاليوود 195، پنلوپه در جنگ (1962)، مصاحبه با تاريخ (1976) و نامه‌اي به كودكي كه هرگز زاده نشد، اشاره كرد.

            وي پس از 11 سپتامبر 2001 اتهاماتي را عليه اسلام و مسلمانان وارد كرد كه اين امر اعتراض گسترده‌ي مسلمانان را در پي داشت و به دليل همين اتهامات بود كه محاكمه‌هاي عليه وي ترتيب داده شد.


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #366
              Longing to touch the untouchable

              I recently submitted a short piece on boof-e-koor, "THIS is beaity". I have attached a longer paper I wrote for a university course exploring expressionist themes presented in Hedayat's work.

              Kafka furtively writes, hunched over in an almost madman’s frenzy, the role of Abgrund in Die Brücke. What better way to convey the intensity he feels than to cast his protagonist literally as a bridge- how else could he exhibit her fragility, her need to be used? Munch almost falls over himself as he grabs for the red paint- red for the halo of the Madonna-yes, red- a bright gaudy red, and she is stripped, naked, but how else could he have possibly shown the raw sexuality of a virgin, how else could he have made them understand? Hedayat is lying down as he imagines her, the object of his narrator’s affection, being killed-twice-, slashed and cut and stored away-twice- or maybe three times, he still has not decided, for how else could he express what her presence has caused him and how much unbearably more her death will cause?

              Sadeq Hedayat’s The Blind Owl molds and crushes only to remold a reality which is as questionable as it is pained. Franz Kafka, Edvard Munch, and Sadeq Hedayat are all most heavily influenced by expressionist ideals which forsake objective reality for “subjective emotions and responses that objects and events arouse in him (the artist). He accomplishes his aim through distortion, exaggeration, primitivism, and fantasy and through the vivid, jarring, violent, or dynamic application of formal elements”. This expressionist ideal is best exhibited in Hedayat’s The Blind Owl in the narrator’s description of himself and interaction with the reappearing female character and is further highlighted when placed in direct comparison with Edvard Munch’s two pieces The Scream and Madonna.

              The primary trinity of women dominating Hedayat’s narrator’s mind are the ethereal beauty the narrator first supposedly sees throughout the ventilation-hole in his grimy apartment while trying to reach a bottle of wine for his uncle, the little girl with whom the narrator frolicked away his childhood, and the lakateh, or the heartless whore to whom the narrator is married. Perhaps in an attempt to reconcile the three artistically, if not psychologically, the narrator chooses the occupation of “pen case decorator”. The narrator monotonously decorates each and every pen case with the same design that the reader begins to memorize and expect after the first several introductions to the mysterious figure of ... a cypress tree at the foot of which was squatting a bent old man like an Indian fa***. He had a long cloak wrapped about him and wore a turban on his head. The index finger of his left hand was pressed to his lips in a gesture of surprise. Before him stood a girl in a long black dress, leaning towards him and offering him a flower of morning glory. Between them ran a little stream”.

              While each component of this complex scene deserves further analysis and will be examined shortly, it is critical to first focus on the significance of the act itself. The narrator’s pen case decorations are one of his few productive actions throughout the novel and his only means of fruitful expression. The narrator states that “my heart had always been at odds not only with my body but with my mind” and he frequently laments his inability to have what he deems as normal interactions with society from which he feels so estranged. This is most significantly manifest symbolically in his sexual impotence which author Azar Nafisi explores in a critical essay in which she states “the narrator’s impotence in confronting the women in his life is symbolic of his inability to confront the reality of his life”.

              The trinity of women, whose actual physical versus merely symbolic separation is as complex and disturbing to the narrator as that of the Father, Son, and Holy Spirit is to devout Catholics, dominate the narrator’s every thought and it is only through the methodical pen case drawings that he is able to express what he can not emotionally or sexually. The narrator comments that his choice of trade is “ludicrous” and serves only to “stupefy” him, yet his insistence on drawing the same exact scene over and over again suggests that there is much more significance to the drawing than the narrator originally lets on.

              The description of the drawing always begins with a cypress tree, which holds very competing symbolic qualities. The cypress was revered by the Zoroastrians as a symbol of great hope, and was decorated for the celebration of Yalda as it was thought that its “strength” and “resilience” were best suitable to represent the revered deity, Mithra (Mitra). Zoroastar famously planted two cypress trees in Faryumaz and Kashmar. The Kashmar cypress was ordered to be felled by a prominent caliph in the area and the fight to save the cypress has become an epic in Zoroastrian oral tradition.

              Contrastingly, it is viewed a symbol of great hope in many writings of early Persian tradition, and was decorated for the celebration of Yalda as it was thought that its “strength” and “resilience” were best suitable to represent the revered deity, Mithra. Contrastingly, it is regarded as a symbol of mourning in the Islamic religion due to the Safavid's decision to employ the tree in funerals in a possible effort to detract from its positive prominence in the Zoroastrian religion. Thus the choice of a cypress tree is very interesting granted the tree’s bipolar significance throughout Iranian history; what was once revered for its upright resilience and strength, Shi’ism mutilates into the ultimate symbol of loss and death.

              The old man squatting at the foot of the tree appears throughout the story in various forms. The description closely resembles that of the narrator’s uncle who appears throughout the story and who the narrator also interestingly remarks, “resembled me in a remote, comical way like a reflection in a distorted mirror”. It is also significant that whenever this figure appears to the narrator, it is following some sort of sexual attraction or longing and it is the old man’s sinister laugh which wakes the narrator from his sexual fantasies. The reader is first introduced to the old man as the narrator first spots the ethereal beauty of his dreams through the crevice in the ventilation hole and is in utter awe at her beauty describing in detail the sensual nature of her “slanting, Turkoman eyes” and “lips ... full and half open” when his trance is broken by the “harsh, sinister, mocking laugh” of the old man.

              Forced into a passionate kiss by his cousin and future wife while at his beloved aunt’s deathbed, the narrator’s uncle appears, described as dressed in the exact same manner as the old man in the drawing, and bursts into “a hollow, grating, gooseflesh-raising peal of laughter” which throws the narrator into an abyss of a horrific shame. Later, the narrator describes a pedophilic encounter with his wife’s younger brother and an intimate kiss that is broken up by the “horrible laugh, of a quality to make the hairs on one’s body stand on end” of his uncle who is again described in almost the exact manner as the old man he has encountered previously. This interchangeability between the old man and the uncle as one and the same is further complicated by the narrator’s frequent descriptions of viewing himself in the mirror and the transformation he himself takes into seemingly becoming the old man.

              The description of the scene always ends with the reminder of the stream separating the old man and the girl. The stream serves to sharply divide the ethereal black clothed princess from the earthly harsh reality of the old man creating a bitter dichotomy. The stream is a manifestation of the inability of the narrator to grasp the object of his desire. The fact that the object separating the two is water is also highly symbolic. Water is a longstanding symbol of the feminine life-giving force as Carl Jung states in his article “Psychology of Transference” that water is the feminine yin and that “Of the elements, two are active - fire and air, and two are passive - earth and water”. Thus, it is the archetypal symbol for all that it is feminine that is ironically separating the old man (the narrator) from the girl, further emphasizing the narrator’s physical and metaphorical impotence in the face of women.

              The Blind Owl is dominated by the recurring image of various women that have touched the narrator’s life and led to his gradual self-destruction. The first one the reader is introduced to is the ethereal beauty that the narrator first sees through the ventilation hole of his grimy apartment. Her unmarred perfection is too much for the narrator to bear and he believes that the sight of her introduces him to an agony and despair that will haunt him through to his last breath. He describes the moment he saw her as, “in the course of a second, a single moment, I beheld all the wretchedness of my existence and apprehended the glory and splendor of the star”. The raw purity of the unjaded beauty he witnesses becomes a painful reminder of all that he lacks, all that he will never be, and the vast loneliness of existence without this angel. It is significant that the context in which he first views her is the exact scene of the recurring image of he draws on his pen cases. And though he believes he will never again view this being, she appears one night at his door, only to die a few moments later on his bed. And it is only after she is dead that the narrator is able to fulfill his fantasy and lie in bed with her.

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #367
                In the second part of the novel, the narrator begins to describe the relationship with his cousin- a serene little girl who grew up into a frigid calculating woman who manipulated him into marrying her. The ethereal spirit can be visualized as what the narrator senses the serene little girl would have- could have if society had not marred her- become. The first time the narrator lays eyes on the naked body of a female is the body of the little girl as he reminisces a scene behind a cypress tree of the girl naked “smiling and biting the nail of the index finger of her left hand”. This memory remains with and haunts the narrator and he spends the entirety of his life longing for this pure naked feminine form. The image is so beautifully haunting that he creates the ethereal spirit in his mind as a manifestation of what the girl would have grown into and in symbolically killing the spirit and in really killing the lakateh, he comments while mutilating the body that he is surprised at its length and remarks, “she seemed to have grown a little: her body appeared to be longer than it had been in life”.

                Just as Catholic theology marks the moment on the cross when the Christ loses his spirit form and becomes wholly man, the moment the narrator cuts into the flesh of his beloved fantasy, she loses a little bit of her ethereal magic and the beloved little girl of his dreams becomes the dead, decaying corpse of a wholly human woman. Nafisi describes that the lakateh and the “beloved” both “carry seeds of destruction, are madly desired, and are destroyed by the narrator who never recovers”. In a brutal irony, the narrator is driven by a unwavering need to destroy the woman, all the while knowing that their destruction would lead to his own.

                Many contemporary criticisms of Hedayat’s work focus on the “madness” of the narrator and relate Hedayat’s own struggles with depression and ultimate suicide to the novel’s thematic essence. In fact, it is a common sentiment of Iranians not immersed in intellectual circles to steer away from Hedayat’s book because rooheyahroh kharab-meekoneh, or it will damage one’s spirit. Thus, it is critical to emphasize the expressionist roots of Hedayat’s work to explain many of the novella's features as intentional and necessary rather than convoluted at its best, and merely drug induced ramblings at its worst. These sentiments are expressed by one blogger who writes of Hedayat’s work, “Blind Owl was inspired by madness. Madness is more seductive. Certainly produced a more brilliant piece of work” (Ballard). While the madness theory is certainly a romanticized and seductive view, it fails to take into account the heavy influence of expressionism, most notably through the work of Franz Kafka.

                At the Sadeq Hedayat Centenary Conference, the University of Alberta’s Dr. Nasrin Rahimieh presented an entire paper devoted to the strong influence of Kafka on Hedayat and highlighted “the roots of Hedayat’s fascination with the German writer” (Sadeq Hedayat Centenary Conference 2003). Author Tom Stoppard makes a direct reference to the relationship between the authors in a review of The Blind Owl in which he states, “'It has Kafka's nightmare quality ... but at the same time East meets West in the limpid, utterly simple timeless prose and in the essential mysticism of its horror” (The Blind Owl Canongate Reviews). Kafka is a writer strongly associated with expressionist themes and this is one of the most pervading influences on Hedayat’s work. While the term expressionism is often used to describe the movement with which Kafka is associated, there was never truly an “expressionist period”. Expressionism is defined as a genre in which the artist uses intense emotion to convey the intended meaning, or “art that is expressive of intense emotion ... (art in which) an artist distort(s) reality for emotional effect ... the term often implies emotional angst”.

                Thus the dream and imagined sequences, the hallucinations, the questionable reality of the narrator’s musings are more correctly defined as hallmarks of expressionism than the psuedo-philosophical rambling of an opium addict. The questionable reality of much of the narrator’s story is necessary to exhibit the multiple dimensions and relativity of reality which expressionism strives to capture. The emotion of the narrator is fraught with an intensity which manifests into multiple layers of meaning and multiple realities because the emotion is too raw, too unbridled to express in any other manner. In the opening scenes of the narrator coming across the turbaned man who could be his uncle, could be a vision of himself, could be the man on his pen case drawings-could very well be all three- followed by a vision of an ethereal beauty who could be his wife, could be an imagined spirit, could be the manifestation of his art-could very well be all three-are presented in an ambiguous light because the emotions the narrator feels is so intense that it splits in a prism of vibrant and piercing strips of meaning.

                The work of Norwegian artist Edvard Munch has eerie resonations with that of the narrator in Hedayat’s novel. If one were to attempt to make an artistic rendition of the narrator, what better portrait would suit him than Munch’s The Scream? The Scream is said to epitomize feelings of “anxiety, agitated depression or existential crisis”. Edvard Munch is also regarded as a major player, as is Kafka, in the expressionist movement. The artist’s troubled personal life also closely parallels Hedayat’s unfortunate narrator. Munch once wrote of himself, “From the moment of my birth, the angels of anxiety, worry, and death stood at my side, followed me out when I played, followed me in the sun of springtime and in the glories of summer”. Hedayat’s narrator shares a similar cursed outlook on his life as he states, “I had always been in a state of decomposition and gradual disintegration ... a crumbling, decomposing mass”.

                Munch’s The Scream attempts to capture this disintegration of man, this crumbling of spirit that is Hedayat’s narrator’s existence. Hedayat’s narrator often describes viewing his reflection in the mirror and analyzing the figure in front of him, yet there is one scene which stands out from the rest and remains one of those haunting images that is impossible to fully erase from one’s memory. It is after a particularly bitter interaction with lakateh that Hedayat’s narrator begins one of his more frightening fits of anxiety and enters what seems to be a manic state. He describes looking at his reflection in the mirror and experiencing both a dread and sense of twisted satisfaction at “how frightful” the face before him had become. He describes that he is able to see “all the weird shapes, all the comical, horrible, unbelievable images which lurked in the recesses of my mind ... all of these grimacing faces existed inside me ... horrible, criminal, ludicrous masks”.

                Munch’s The Scream seems to perfectly capture this scene complete in its ambiguous horror and soul-shaking anxiety. The figure in the forefront of The Scream is a man with a distorted face holding his head and screaming at what can be interpreted at his own reflection. Both Hedayat’s imagery and Munch’s painting capture a pain of the human spirit and a bitter despondence of an existence marred a raw reality of what one has become.

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #368
                  Another similarity between the art of Edvard Munch and the narrator lies in their distorted dichotomization of women. Both have a pathological view of woman in line with Carl Jung’s Madonna-Whore Complex. The theory is that man posseses a strict dichotomization of woman based on the archetypes of the pure virginal mother-figure and the sexual whore and experiences considerable anxiety in effort to reconcile the two. Both Munch and Hedayat’s narrator seem to suffer from a pathological metamorphosis of this complex and view the seeming irreconcilability between the two archetypes as threatening and damaging and ultimately destructive to their very existence.

                  Edvard Munch’s painting Madonna and the narrator’s pen case drawing are manifestations of the complex conflict. In the narrator’s pen case drawing, the woman is both a representation of the innocent purity of the virginal little girl and of the alluring temptress lakateh. The ethereal angel-like beauty is a metaphor of the purity of the girl while the sexually tempting adult-womanly body and tight black dress is a metaphor for the sexuality of the adult woman. Similarly, Munch’s Madonna is a depiction of the holy virginal mother and while she possesses a halo and is surrounded by light, she lies naked with a seductive look on her face and the halo is tinted red. Again the expressionist undertones are undeniably striking.

                  Whether staring at Munch's Madonna or reading Hedayat's novella, one can sense the raw honest of the artists and can almost touch their pain through their works. Almost. There is something in the genre of expressionism that leaves the audience longing and feeling a bitter loss- as though there is something more about Hedyat's narrator or the pained face in The Scream that we feel, but can not quite reach; the viewer is given a brief pained summary of something they long to grasp but lack the resources to do so for the artist leaves vital pieces of the work in a deliberate ambiguity. This pained ambiguity the viewers feel is precisely what the artisits are Platonically wishing to convey. Hedayat's narrator can draw his ethereal beauty for days, months, decades, over and over again- and he has- but he will never be able to quite capture the light shining in those haunting, slanted, Turkaman eyes, or the exact black of her flowing hair.

                  Similarly, the raw sexuality and simultaneous purity of Munch's Madonna cannot be fully understood in the brief instant he has captured her arching body. Both artisits seem to be making a statement about the absolute inability to fully grasp and capture their pain, love, sexuality, beauty, and loss in their works as they are only the artists' representations of concepts far greater- Forms according to Plato. Hedayat's narrator's drawings and lengthy descriptions of his beloved are inherently flawed and incomplete in accordance with Plato's Theory of Eternal Forms. Yet it is this longing to capture what hte narrator knows he can not that drives his compulsion to "replicate the minature" (Milani 12/08/05). The narrator's pain, anxiety, and ultimate madness come from the Platonic understanding that the thoughts and dreams in his mind and hte drawings he produces are all in vain and the beauty he witnessed (or believes he witnessed) for that one beautiful instant while reaching for the bottle of wine in the opening of the novella is unattainable in this world.

                  While the image of a drug-induced Hedayat rambling off incoherent musings about a beautiful woman and pain over love lost is an alluring, even sexy explanation for The Blind Owl, a more artistic and thoughtful reality seems more likely- and, if understood correctly, much more hauntingly alluring. Hedayat's The Blind Owl is a raw verbalization of the intense longing for that which we wish to hold and hunger to grasp but ultimately can not. It is one man's realization that what is presented before him in this world is a marred imitation of the Platonic ideal and thus his entire existence is merely an eroding imitation. Through the utilization of expressionist themes, the narrator's story is expressed in a vividly scarring manner in which reality and fantasy are both diametrically opposed and one and the same until everything becomes simply a blur of the mind which the reader longs to grasp. Yet, just as Hedayat's narrator can not truly touch the beauty he longs to, the reader can not truly touch the meaning of Hedayat's work, and it is precisely this illusory quality that makes it all the more beautiful.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #369
                    منصور اوجي اعتقاد دارد: بايد به جوانان شاعر امروز فرصت داد تا آنان با توجه به گذشته فرهنگي و ادبي بارور شوند.

                    اين شاعر در ادامه گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: هر انساني در جهان از همان كودكي و بويژه در دوره بلوغ و پس از آن مي‌خواهد بگويد كه من هستم و هويت خود را به رخ ديگران بكشاند و اگر از راه درست موفق به اين كار شد، چه بهتر؛ و اگر نتوانست چه بسا كه از راه ناصواب وارد شود. ما نمونه اين دو گروه را داريم؛ نمونه اول حاتم طايي كه با كرم و بخشش و جوانمردي نزد همه مردم از گذشته تا امروز معروف است و اما برادرش كه از طريق درست موفق به ابراز وجود نشده و از طريق نادرست وارد شده است.

                    وي با اشاره به وضعيت شعر جوان در ايران متذكر شد: اما در ايران ما جوان‌ترين نسل جهان را داريم و نيز بيش‌ترين شاعر را. حال چرا جوان‌ها به شعر روي مي‌آورند؟ با توجه به اين‌كه اشاره كردم هر انساني مي‌خواهد بگويد من هستم و خود را به رخ ديگران بكشد و موجوديت خود را به ثبت برساند، اين جوان‌ها هم مي‌خواهند بگويند، هستيم؛ آن هم جواني كه نه شغل و درآمد دارد، نه خانه دارد و نه زن و شوهر و نه آينده؛ چرا كه ما به آن‌ها اجازه نداده‌ايم تا به ابراز وجود بپردازند و يا وسايلش را براي‌شان مهيا نكرده‌ايم، بنابراين اين جوانان كه از سالم‌ترين انسان‌ها نيز هستند، بايد به كاري و چيزي روي آورند كه موجوديت خود را به اثبات برسانند و به ناچار به كارهايي دست مي‌زنند و به هنرهايي روي مي‌آورند.

                    اوجي دليل روي آوردن جوانان را به شعر، ارزان و آسان بودن آن ذكر كرد و گفت: دليل اين‌كه چرا جوانان به حوزه شعر بيش‌تر از بقيه حوزه‌هاي هنري روي مي‌آورند، اين است كه كل حوزه‌هاي هنري به جز شعر پول مي‌خواهد و وقت و سال‌ها تجربه و ممارست. مثلا در حوزه نقاشي بايد وسايل لازم را خريد و به كلاس رفت و وقت گذاشت و سال‌هاي سال شاگردي كرد و همين امر در حوزه‌ي موسيقي نيز مصداق دارد؛ سازي بايد خريد كه گران است، نزد استادي بايد رفت كه پول مي‌خواهد و خود اين دانشجو بايد سال‌هاي سال در موسيقي شاگردي كند تا به جايي برسد و چيزي شود. در حوزه‌هاي ديگر هنر هم روال به همين طريق ادامه دارد. اما چرا بيش‌تر جوان‌هاي مملكت به شعر روي مي‌آورند؛ چنان كه به استناد آمار وزارت ارشاد و كتاب‌هاي شعري كه هر هفته بيرون مي‌آيد، ما مي‌توانيم ادعا كنيم كه روزي يك شاعر به جمعيت شاعران اين مملكت اضافه مي‌شود.

                    وي افزود: اشاره كردم كه بيش‌ترين جوانان به شعر روي مي‌آورند و اما دليلش چنان‌كه گفتم، حوزه‌هاي ديگر گران بود و وقت‌گير و اما ارزان‌ترين و آسان‌ترين هنري كه مي‌شود در اين دوران به آن روي آورد و موجوديت خود را به به رخ ديگران كشيد، شعر است؛ چرا كه شعر آسان‌ترين و ارزان‌ترين هنرهاست، چرا كه تنها قلمي مي‌خواهد و كاغذي و ديگر هيچ. آن هم در دوره‌اي كه شعر پست‌مدرن شروع شده است كه در آن شعر ديگر نه وزني مي‌خواهد، نه قافيه‌اي و نه آرايه‌هاي ادبي و بخصوص اين‌كه معنايي نيز نمي‌خواهد، كافي است جوان قلمي بردارد و كلماتي را زير هم بنويسد و فعل‌هاي آن را پاك كند و به روزنامه بدهد تا چاپ شود كه مي‌شود.

                    اين شاعر با اشاره به تعداد كم نشريات ادبي در گذشته يادآور شد: در گذشته ما اين همه نشريه كه شعر چاپ كنند، نداشتيم. كل آن نشريات به تعداد انگشتان يك دست نمي‌رسيد و صفحات ادبي آن نشريات را نيز بزرگاني اداره مي‌كردند؛ از جمله احمد شاملو در "خوشه"، هوشنگ گلشيري در "روشنفكر"، محمد زهري در "فردوسي"، نصرت رحماني و يا طاهره صفارزاده در "زن روز" و تا شعرت شعر نبود به هيچ وجه چاپ نمي‌كردند. ولي امروز روز تا بخواهيد نشريه داريم و حتا روزنامه‌هاي ورزشي نيز صفحات شعر دارند كه كسان درخوري صفحات شعري آن‌ها را اداره نمي‌كنند و به ناچار اباطيل اين بروبچه‌ها را چاپ مي‌كنند و اين جوانان به اين طريق به كسوت شاعري درمي‌آيند، و كافي است چندبار شعرشان چاپ شود، آن وقت به خيال چاپ كردن كتاب هم مي‌افتند و با قرض كتاب خود را در 500 نسخه يا كم‌تر به چاپ مي‌رسانند كه هيچ ناشري به توزيع آن‌ها نيز نمي‌پردازند و حتا خود اين شاعران كتاب دوستان‌شان را نمي‌خرند.

                    وي درباره‌ي وظيفه جوانان شاعر نسبت به خودشان توضيح‌ داد: وظيفه اينان نسبت به خودشان اين است كه اگر بخواهند در حوزه‌ شعر به جايي برسند، آن هم در سرزميني كه به قول مهدي اخوان ثالث "در تمام قبرستان‌هاي آن شاعر خوابيده است"، كار مشكلي در پيش دارند. اولين كاري كه بايستي انجام دهند، اين است كه بايد بر اساس درخت كهن شعري مملكت برويند؛ نه بر پايه تئوري‌هاي وارداتي. در يك كلام بگويم خيلي از اينان هيچ نمي‌دانند و اصلا گذشته خود را نمي‌شناسند؛ نه شعر كلاسيك را مي‌شناسند و نه شعر نيمايي را و نه شعر سپيد را. براي مثال يكي از همين جوان‌ها كه شروع كرده بود شعر پست‌مدرن بگويد، سفارش كردم و گفتم كه پست‌مدرن واقعي يعني بهره گرفتن از بهترين آثار گذشتگان و سفارش كردم كه حداقل پنج قله شعر كلاسيك‌ ما را بشناسد؛ از جمله سعدي را نخوانده بود، گفت سعدي را ندارم، گفتم بيا من در اختيارت مي‌گذارم و آمد كليات سعدي را برد و دو ساعت بعد تلفن كرد و گفت سعدي كه چيز داندان‌گيري ندارد. گفتم از كجا فهميدي، گفت در تاكسي كه به خانه مي‌رفتم سعدي را تورقي كردم و من خنده‌ام گرفت و گفتم شما در عرض نيم ساعت كه در تاكسي بودي سعدي را خواندي و متوجه شدي كه چيزي ندارد. لطف كنيد كتاب سعدي را برايم برگردانيد و اباطيل خود را ببافيد.

                    او همچنين تصريح كرد: اين معصومان همان‌گونه كه گفتم، از اين جهت به شعر روي آورده‌اند كه ارزان است و آسان. ممكن است شعر و سرودن شعر با يك قلم و كاغذ تمام شود و ارزان باشد؛ ولي آسان نيست. اي شاعر جوان اگر مي‌خواهي در شعر به جايي برسي و كسي شوي آن هم در كشوري كه غول‌هاي بزرگي پيش از تو قله‌هاي شعر را فتح كرده‌اند، بايد شعر و فرهنگ مملكت را بشناسي و نيز شعر و فرهنگ جهان را و اين كار آساني نيست.

                    اوجي همچنين درباره وظيفه شاعران پيشكسوت نسبت به شاعران جوان گفت: اما وظيفه ما درباره جوانان چيست؟ بگذاريد خاطره‌اي نقل كنم. روزي در دفتر مجله "خوشه" بودم در خدمت شاملو. با هم صحبت مي‌كرديم، پستچي آمد و تعداد متنابهي نامه آورد. شاملو اشاره كرد نامه‌ها را در گوني گوشه ديوار روبه‌رو بريزد، آن هم گوني كه نامه از آن سرازير بود. پستچي نامه‌ها را در آن گوني ريخت و رفت، بعد شاملو رو به من كرد و گفت تمام اين گوني پر از شعر است و اضافه كرد از بس شعر مزخرف خوانده‌ام، حالم به‌هم مي‌خورد و اشاره كرد حتا خودم نيز ديگر نمي‌توانم شعر بگويم و من در جواب گفتم، شاملوي عزيز! نخوانيد و چاپ نكنيد و آن بزرگوار گفت نه نمي‌شود، ما بايستي به تمام اين‌ها مجال دهيم و بعد تمثيلي برايم آورد و گفت، وقتي باران از آسمان به زمين و خاك مي‌رسد، هر چيز امكان رستن داشته باشد، از خاك سربيرون مي‌آورد و ما نبايستي به محض سربرآرودن آن‌ها داس برداريم و دروشان كنيم، بايستي بگذاريم تا همه آن‌ها به حداكثر رشد خود برسند. گرچه مي‌دانيم بعد از مدتي بيش‌تر آن‌ها به خس و خاشاك تبديل مي‌شوند.

                    منصور اوجي معتقد است: ما بايد به اميد اين‌كه از بين اين همه روييدني دو درخت تناور به بار بنشيند، به همه آن‌ها مجال دهيم تا به رويش خود ادامه دهند. خود ما نيز اين وظيفه را داريم كه به كل آن‌ها اين اجازه را دهيم تا آثارشان را به چاپ رسانند و نهايتا به قول نيما "آن كه غربال به دست دارد، از عقب كاروان مي‌آيد و زمانه است كه تكليف آن‌ها را روشن خواهد كرد." در همين‌جا اضافه كنم، كجا هستند آن چندهزار شاعري كه در مجله "فردوسي" سابق شعرهاي‌شان را چاپ مي‌كردند؛ جز چند نفر بقيه باد هوا شدند و باز برگردم اضافه كنم اي شاعر جوان! گذشته‌ات را بشناس و بر تنه فرهنگ و شعر گذشته‌ات بروي؛ نه بر پايه تئوري‌هاي وارداتي.


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #370
                      انتظار مفهومي فطري است و بچه‌ها به سبب اين‌كه به فطرت نزديك‌ترند، راحت‌تر آن را درك مي‌كنند.

                      "مصطفي رحماندوست " شاعر و نويسنده‌ي كودكان و نوجوانان در گفت‌وگو با خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اين مطلب گفت: بچه‌ها پيوسته منتظر وضعيت، روز و زندگي بهترند، آنان پيوسته به دنبال لبخندي ديگر هستند، پس مي‌بينيم كه انتظار را بهتر از ما درك مي‌كنند.

                      اين شاعر با تاكيد بر اين‌كه بچه‌ها هميشه منتظرند، گفت: به همين دليل است كه اغلب قصه‌ها پايان خوشي دارد و قصه‌اي كه پايان خوش نداشته باشد، براي كودكان جذاب نيست.

                      وي تصريح كرد: بچه‌ها، عملا و فطرتا منتظر روزگار بهترند. با اين حساب اگر نويسندگان نيز در انتقال مفهوم واقعي انتظار ناكارامد بوده باشند، بچه‌ها، عملا منتظرند.

                      وي گفت: ادبيات كوكان ظرفيت طرح همه‌ي مسايل از جمله مفهوم انتظار را دارد. امروزه روانشناسان براي اين باورند كه هر حرفي را مي‌توان با بچه‌ها در ميان گذاشت، مشروط به اين كه تريبون و راه درست و كلام مناسب آن را پيدا كنيم. اما اين كه نويسندگان در انتقال اين مفهوم موفق بوده‌اند يا نه، نيازمند پژوهشي است كه من آن را انجام نداده‌ام.


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #371
                        چهار سال از نام‌گذاري روز 27 شهريور به‌نام روز شعر و ادب فارسي مي‌گذرد؛ اقدامي كه با پيشنهاد يك نماينده‌ي مجلس و در بي‌اطلاعي جامعه‌ي ادبي كشور شكل گرفت.

                        به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به‌رغم آن‌كه بانيان حركت يادشده مدعي بودند در اين زمينه، نظر كارشناسان امر را كسب و منظور كرده‌اند، افرادي همچون منوچهر آتشي، محمد حقوقي، مشفق كاشاني، محمود شاهرخي، محمدعلي سپانلو، طاهره صفارزاده، محمد شمس لنگرودي، شاپور جوركش، كاظم ‌سادات اشكوري، علي باباچاهي، يدالله مفتون اميني، عبدالجبار كاكايي، جلال‌الدين كزازي و محمدجعفر ياحقي با اظهار بي‌اطلاعي از چگونگي نام‌گذاري اين روز، گفتند كه هيچ مشورتي با آنان براي اين انتخاب، نشده است.

                        در ميان شاعران و منتقداني كه در اين مدت با آن‌ها گفت‌وگوهايي شده، غالبا فردوسي را گزينه‌ي برتر براي نام‌گذاري اين روز مي‌دانند يا از حافظ ، سعدي، مولانا، نظامي و رودكي نام مي‌برند. از معاصران هم برخي به نيما يوشيج و افرادي ديگر اشاره مي‌كنند. بعضي هم معتقدند اين روز به نام شاعر خاصي نباشد.

                        آتشي در اين‌باره معتقد بود: «شاعر ملي ما فردوسي است و لازم نيست كسي براي انتخاب او براي روز ملي شعر و ادب حكم دهد. اين انتخاب را مردم در طول تاريخ انجام داده‌اند و همه خيلي راحت مي‌گوييم شاعر ملي ما فردوسي است؛ چراكه او فرهنگ، ادبيات، شعر و زبان فارسي در حال ركود را احيا كرد و لازم نيست اين موضوع انگ دولتي به خود بگيرد».

                        اين انتخاب در نظرسنجي‌هايي كه در اين چهارساله از اهل ادب انجام شد، البته موافقان معدودي هم داشت؛ ازجمله رضا سيدحسيني كه در همان سال نخست، اين انتخاب را به‌دليل هم‌نژاد بودن خودش با شهريار و علاقه‏مند بودن شخصي‏اش به او، انتخاب خوبي دانست. يا محمدعلي سپانلو هم كه در فيلم "رخساره" در نقش استاد شهريار به ايفاي نقش پرداخته، با اين انتخاب مخالفتي نداشت و البته گزينه‌ي پيشنهادي او در صورت تغيير اين روز، فردوسي است.

                        اين در حالي است كه حتا عده‌اي از موافقان، نگران ايجاد ذهنيت قوميت‌گرايي به‌دنبال اين انتخاب بودند. در اين بين، بهاء‌الدين خرمشاهي، انتخاب شهريار را به‌خاطر كهن‏سرا و علاقه‏مند بودنش به شعر نو، انتخابي نيكو دانسته، اما ابراز نگراني كرده بود كه اين انتخاب، حركت‏هايي را موجب شود و عليه مسائل ملي ما باشد.

                        هرچند مدرسان دانشگاه‌هاي تبريز نيز بر منطقي بودن اين نام‌گذاري تأكيد داشتند، باقر صدري‌نيا با بيان اين‌كه به‌خاطر يك نام‌گذاري كه افتخار و هويت ملي ماست، نبايد اختلافي پيش بيايد، عنوان كرده بود: «چنين سخني كه مثلا چرا شهريار باشد و ديگري نباشد، كودكانه است».

                        اما بعضي، ازجمله علي‌اشرف درويشيان و كاظم ‌سادات اشكوري، بر اين موضوع تأكيد دارند كه چنين انتخاب‌هايي مردمي است و دولت نبايد در آن دخالت كند. به‌گفته‌ي درويشيان، يك نماينده‌ي مجلس، شاعر، اديب و هنرمند نيست كه قادر باشد در اين‌باره اظهار نظر كند.

                        در اين زمينه، طاهره صفارزاده هم با اشاره به نارضايتي موجود از انتخاب شهريار براي روز شعر و ادب فارسي، گفت: «اكثر شاعران، نويسندگان و مردمان هنردوستي كه من مي‌شناسم، نسبت به اين امتيازبخشي غيرمنطقي گله‌مندند. كاري خلاف عدالت و به زيان فرهنگ ملي صورت گرفته، ‌سزاوار است كه با يك نظرسنجي جبران شود.»

                        البته سال گذشته شوراي نام‌گذاري شوراي فرهنگ عمومي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اعلام كرد، درصدد بررسي مجدد اين نا‌م‌گذاري است و قرار بود نتيجه اعلام شود كه با اظهار نظر محمدحسين صفار هرندي در مقام وزير جديد فرهنگ و ارشاد اسلامي و دفاعش از اين نام‌گذاري، گويا موضوع منتفي شد.

                        صفار هرندي، تصميم‌گيري براي نام‌گذاري روز شعر و ادب فارسي را محصول تعامل فرهنگي - فكري اصحاب ادب و هنر و انديشه و شاعران دانست و درباره‌ي طرح مجدد تعيين تاريخ روز شعر و ادب فارسي و پيشنهادهاي شاعران مطرح كشور در اين‌باره، توضيح داد: «همان‌طور كه قبلا اعلام شده است، اين موضوع به بحث گذاشته شده و اين نام‌گذاري محصول تعامل بوده كه در شوراي فرهنگ عمومي به تصويب رسيده است».

                        وي افزود: «به‌گمان من نامي كه براي اين روز گذاشته شده، درست است و ايشان - استاد شهريار - واقعا به‌لحاظ ارزش‌هاي وجودي صلاحيت اين‌را دارد كه به‌عنوان سمبل چنين روزي مطرح شود».

                        اما تقويم رسمي كشور از زماني روز 27 شهريور - روز درگذشت شهريار - را به‌عنوان روز شعر و ادب فارسي به خود ديد كه در سال 81 در همين روز، يكي از نمايندگان مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي در گفت‌وگو با يكي از رسانه‏ها و در يادداشتي كه در چند روزنامه‏ي صبح منتشر شد، اين روز را به‌عنوان روز شعر و ادب فارسي در تقويم رسمي كشور معرفي كرد.

                        علي‌اصغر اميرشعردوست كه در انتخابات دوره‌ي هفتم مجلس شوراي اسلامي نتوانست آراي مردم تبريز را براي وكالت ايشان به‌دست آورد و حال با سمت مشاور رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در حوزه‌ي فرهنگ و تمدن، به‌عنوان دبيركل همايش‌هاي بين‌المللي بزرگداشت استاد شهريار فعاليت مي‌كند، در سال 81 به‌عنوان مخبر كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي، پيشنهاددهنده‌ي اين نام‌گذاري بود كه گويا با موافقت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، به شوراي هنر شوراي عالي انقلاب اسلامي ارايه شد و به تصويب رسيد. البته پيشنهادي كه بنا بر برخي اظهارنظرها، حتا ديگر اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس هم از طرح و پي‌گيري آن بي‌خبر بودند؛ تا جايي كه جليل سازگارنژاد - نماينده‌ي مردم شيراز و عضو كميسيون فرهنگي مجلس ششم - در اين‌باره گفت: «انتخاب روز درگذشت شهريار، بيش از همه جفايي به خود اوست؛ به‌دليل آن‌كه شهريار خود را متأثر از بزرگان شعر و ادب ايران مي‏دانست».

                        فاطمه راكعي و جلال جلالي‌زاده - نمايندگان مردم تهران و سنندج در مجلس - نيز بر ضرورت مشورت با شخصيت‏هاي فعال فرهنگي تأكيد كرده بودند و جلالي‌زاده گفته بود: «فرد پيشنهاددهنده، آذري‌زبان و داراي نفوذ در محافل فرهنگي است و با توجه به اين‌كه او پيشنهاددهنده بوده، انتخاب انجام شده است و بازتاب منفي خواهد داشت».

                        هرچند اميرشعردوست با بيان اين‌كه تصويب روز درگذشت شهريار به‌عنوان روز شعر و ادب فارسي به مجلس ارتباطي نداشته است، گفت: شخصا به‌عنوان جبران يك نقيصه كه در تقويم رسمي كشورمان وجود داشت و به شعر كه از مهم‌ترين وجوه هنر ايراني و حافظه‌ي تاريخي ملت ماست، بي‌توجه بود، پيشنهاد انتخاب يك‌روز را به عنوان روز بزرگداشت شعر و ادب مطرح كردم.

                        حالا چهار سال از آن زمان مي‌گذرد و انتقادها و پرسش‌هاي اهالي فرهنگ و ادب، همچنان بدون پاسخ مانده است.


                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #372
                          ما همه كودكان ايرانيم
                          مادر خويش را نگهبانيم…
                          چون نياكان باستاني خويش
                          راستگوي و درست پيمانيم
                          مستي و كارهاي بي معني
                          كار ما نيست، زانكه انسانيم
                          همه در فكر ملت و وطنيم
                          همه در بند دين و ايمانيم
                          همه پاكيم و راستگوي و شريف
                          بي خبر از دروغ و بهتانيم
                          از كسي حرف زور نپذيريم
                          وزكسي مال مفت نستانيم
                          حاليا بهر افتخار وطن
                          ما شب و روز درس مي خوانيم
                          ارج گذاري به قهرمانان ملي
                          بهار در اشعارش هرگاه كه فرصتي به دست آورده، به تحسين افرادي پرداخته كه به اين آب و خاك خدمت كرده اند. چنان كه در تركيب بند آيينه عبرت كه در بيست سالگي سروده، به مبارزه سربداران با مغولان اشاره مي كند و آنان را سرور احرار ايران لقب مي دهد و يادآور مي شود كه آنها شهرها و ولايات متعددي از جمله نيشابور را آزاد كردند و با تصرف گرگان طغاتيمور آخرين حكمران مغول آن ديار را از پاي درآوردند:
                          سرور احرار ايرانند آل سربدار
                          كز فشار ظلم آشفته اندر سبزوار
                          شهر نيشابور بگرفتند و بس شهر و ديار
                          وز دهاقين لشكري كردند بيرون از شمار
                          بُد طغاتيمور چنگيزي به گرگان شهريار
                          وآخرين خرس مغول او بود در اين مرغزار
                          سربداران بر سرش در خاك گرگان ريختند
                          همچو شير شرزه خونش را به خاك آميختند
                          در همان منظومه با ذكر شمه اي از خدمات قائم مقام فراهاني در سامان بخشي امور كشور، او را مايه افتخار ايران مي داند و قتل ناجوانمردانه اش را نكوهش مي كند. سپس از اميركبير نام مي برد كه يك تنه در پي اصلاح كارها بود، اما دريغا كه:
                          پيل هندُستان بسي دنبال كرد آن شير را
                          تا به كاشان سرخ كرد از خون او شمشير را
                          پس به امر شاه، دژخيمي پي اهلاك او
                          رفت و در گرمابه فين ريخت خون پاك او
                          از پس مرگش در ايران فكر نام و ننگ مرد
                          خون او گفتي كه نقش عزت از ايران سترد
                          ماند ايران در ُشمر، همباز كشورهاي خُرد
                          انگليس و روس از آن ساعت در ايران دست برد
                          قدرت همسايگان يك يك گلوي ما فشرد
                          گشت بر پا فتنهٌ ايلات ترك و لر و كرد
                          مركزيت رفت و هر سو والي و شهزاده اي
                          برده اقطاعي و مردم را به غارت داده اي
                          بهار مرگ اميركبير را از عوامل عقب ماندگي ايران مي داند و نتيجه مي گيرد كه:
                          ما و ژاپن همسفر بوديم اندر آسيا
                          او سوي مقصد شد و در نيمه ره مانديم ما
                          ملك الشعرا بهار در سال 1287 ش هنگامي كه دلاوران تبريز قواي محمدعليشاه و پيروان او را شكست مي دهند، از ستارخان و باقرخان در مسمطي كه سرود، به خوبي تجليل مي كند و رشادتهاي آنان را در مقابله با مستبدان مي ستايد. همچنين به مناسبت شهادت شيخ محمد خياباني به شدت از سلطنت مطلقه قاجار انتقاد مي كند و تأثر خاطر خود را بيان مي دارد:
                          الحق كه خطا كرده و تقصير نمودند
                          اين سلسله در سلسله جنباني ايران
                          در سلطنت مطلقه چندي پدرانشان
                          بردند منافع ز پريشاني ايران
                          كشتند بزرگان را و ابقا ننمودند
                          بر شيخ حسين و به خياباني ايران
                          گر خون خياباني مظلوم بجوشد
                          سرتاسر ايران كفن سرخ بپوشد
                          در يكي از قصايد عبرت انگيزي كه در اوايل حكومت پهلوي ساخته است، ضمن تشريح اوضاع نابسامان كشور و به قدرت رسيدن افراد ناصالح به تبعيد سيد حسن مدرس به خواف اشاره مي كند:
                          تا تاختند بي هنران در مصافها
                          زد زنگ، تيغهاي هنر در غلافها
                          ناچار تن زند ز مصاف مخنثان
                          آن كس كه برشكست به مردي مصافها
                          آزاد جاهلان و گشاده زبان، خران
                          بسته مدرسان و فقيهان به خوافها
                          تعلق خاطر به اساطير ملي
                          بهار به اسطوره هاي ملي علاقه زيادي نشان داده و در هر فرصتي كه پيش آمده، از آنها براي بيان خواسته هايش يا غني كردن محتواي اشعار خود كمك گرفته است. در قصيده لزنيه افتخارات گذشته ايران را به ياد مي آورد و از گودرز پهلوان نامدار درگاه كيخسرو و پدر زن رستم به نيكي ياد مي كند كه در جنگ بالغ بر هفتاد نفر از پسرانش به دست دشمن كشته شدند:
                          آن روز چه شد كايران ز انوار عدالت
                          چون خلد برين كرد زمين را و زمن را؟
                          آن روز كه گودرز پي دفع عدو كرد
                          گلرن ز خون پسران دشت پشن را
                          بهار در يكي از قصيده هايي كه همزمان با مرگ مظفرالدين شاه سروده، پس از تشريح اهميت همبستگي دولت و ملت و ضرورت برقراري حاكميت قانون، از اساطير ملي براي تكميل نظر خود يا تجربه اندوزي از رويدادهاي كهن بهره مي گيرد:
                          بنگر كاين ملك باستاني از آغاز
                          جايگه عدل و داد بود و نه زيدر
                          ملك كيومرث بود و كشور جمشيد
                          جاي منوچهر بود و بنگه نوذر
                          اين بود آن كشوري كه داد به كاووس
                          طوق و نگين و سرير و ياره و افسر
                          توس سپهبد در او فراشته رايت
                          رستم دستان در او گماشته لشكر
                          نامه هر يك بخوان و كرده هر يك
                          وين سخنان مرا به بازي مشمر
                          بهار در منظومه آيينه عبرت رويدادهاي تاريخ ايران در ادوار مختلف از جمله در دوران پيشداديان و كيانيان را بازگو مي كند، به گونه اي كه خواننده يا شنونده با گوشه هايي از تاريخ باستاني ميهن خويش آشنا مي شود و سير حوادث را تا آغاز جنبش مشروطيت پي مي گيرد. او در اشعار ديگر خود به كرات به اساطير ملي ايران براي عبرت آموزي يا ارائه رهنمود استناد جسته است كه ازآن جمله مي توان به منظومه اندرزهاي آذرپاد اشاره كرد.
                          علاقه بهار به اساطير ايران او را ترغيب مي كند كه براي بيان احساسات، انديشه ها، دردها و آلام دروني خود به دامان گنبد گيتي پناه ببرد و از ديو سپيد پاي در بند ي كه دماوند نام دارد كمك بطلبد. بدين اميد كه مشت درشت روزگار به ريشه كن كردن بناي ظلم و مجازات افرادي كه در سال 1301 هجري شمسي حكومت ري را غصب كرده بودند همت گمارد. كوه البرز و قله آن دماوند در اساطير اقوام آريايي جايگاه و منزلت والايي دارد. در يشت ها آمده است كه: اهوره مزدا براي ايزدمهر در بالاي البرز آرامگاه ساخت. آرش كمانگير هنگامي كه مأموريت يافت مرز ايران و توران را با پرتاب تير مشخص كند، از فراز ستيغ البرز تير خود را از كمان رها كرد. فريدون نيز ضحاك را در دماوند به بند كشيده است…
                          سخن آخر
                          در بين شاعران دوره مشروطيت و پس از آن (تا سال 1330 ش) انگيزه ميهن پرستي و عشق به زادبوم در بهار بيش از سايرين است و او از اين لحاظ سرآمد همه است. دكتر عبدالحسين زرين كوب بر اين باورست كه: عشق به ايران كهن، عشق به تاريخ ايران، در سراسر ديوان بهار به چشم مي خورد. تاريخ گذشته ايران در نظر او آيينه حكمت و عبرت است. . . . همين عشق به تاريخ ايران است كه او را وامي دارد تا عمر خويش را در كار تحقيق تاريخ و ادب و زبان گذشته ايران مصروف بدارد. (با كاروان حله)
                          بهار از طريق پژوهش درباره تاريخ تطور شعر فارسي، تأليف كتابهاي درسي، ترجمه برخي از متون ادبي باستاني، تأليف كتاب سبك شناسي، درج مقالات ادبي در نشريات، تدريس در دارالمعلمين عالي و دوره دكتري ادبيات فارسي و… خدمات ارزنده اي به كشور خويش انجام داد و شخصيتهاي فرهيخته و بزرگي همچون دكتر محمد معين در دوران تحصيل از فيض وجود او بهره مند شدند. از اين رو هيچ ايراني قدرشناسي نمي تواند خدمات بهار را به شعر و ادب پارسي ناديده بگيرد و تلاشهاي او را براي نوگرايي در ادبيات كهن در چارچوب قالبهاي موجود تحسين نكند. كوششهايش را براي اعتلاي ايران ارج مي نهيم و دعاي خير او را زير لب زمزمه مي كنيم: يارب تو نگهبان دل اهل وطن باش!

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #373
                            بيست‌وهفتم شهريورماه سال‌روز درگذشت و روز بزرگداشت سيدمحمدحسين بهجت تبريزي (شهريار) است؛ شاعري كه اين‌سال‌ها به‌واسطه‌ي انتخاب روز درگذشتش براي نام‌گذاري روز شعر و ادب فارسي، بيش‌تر مورد بحث قرار گرفته است.

                            به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در مجموعه‌ي سه‌جلدي «در خلوت شهريار» تاليف بيوك نيك‌انديش نوبر، با اشاره‌ به چگونگي آشنا‌يي‌هاي تعدادي از اهل ادب معاصر با شهريار آمده است: ملك‌الشعرا بهار پس از شنيدن شعرهاي شهريار، با رعايت انصاف، هنر شهريار را مي‌ستايد و او را به آينده‌ي شعري‌اش اميدوار مي‌كند. به‌واسطه‌ي همين آشنايي ا‌ست كه شهريار با ايرج ميرزا آشنا مي‌شود و اين شاعر نيز وي را به خاطر سرودن شعرهايش تحسين مي‌كند. اين تا حدي است كه عده‌اي نسبت به رأي بهار درباره‌ي شعر شهريار اعتراض مي‌كنند كه او هم در پاسخ مي‌گويد: من خود تا زماني كه شعري از شهريار نخوانم، طبعم تشحيذ نمي‌شود.

                            هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سايه) از عزيزترين كسان براي شهريار و شيفته‌ي غزلي از او با عنوان «پريشان روزگاري» مي‌شود كه با اين مطلع آغاز مي‌شود:

                            زلف تو برده قرار خاطر از من، يادگاري / من هم از زلف تو دارم يادگاري، بي‌قراري

                            او به همراه نادر نادرپور و مفتون اميني براي ديدن شهريار به تبريز سفر مي‌كند تا با شاعر شعرها از نزديك آشنا شود. شهريار هم پس از آشنايي و بحث درباره‌ي شعر و ادبيات با اين شاعر معاصر، غزل‌هايي درباره‌ي سايه مي‌گويد كه از آن جمله «ماه مهمان‌نواز»، «در استقبال مقدم سايه» و «سياه‌مشق سايه» است، و سايه نيز غزلي براي شهريار و توصيف فضاي شعري‌اش در شعر «شهريارا تو بمان» مي‌نويسد.

                            بعد از انتشار شعر «مولانا در خانقاه شمس تبريزي»، محمدعلي جمالزاده اعلام مي‌كند كه از يك‌صدوهفده قطعه‌ي سر تا پا لطف و ذوق شهريار، هيچ‌يك را سست و ضعيف نيافتم، بلكه هريك را از ديگري بهتر، شيواتر، وزين‌تر و پرمعنا‌تر ديدم و بر طبع اين شاعر تبريزي كه مايه‌ي افتخار زبان فارسي شده است، از جان و دل آفرين خواندم و وجود چنين شاعر و شاعرهايي را بهترين وسيله‌ي ترويج زبان فارسي و روح ايراني در داخل و خارج از كشور تشخيص دادم.

                            احمد شاملو نيز در سال 1349 به ديدار شهريار مي‌رود كه اين امر حاصل نمي‌شود و در پيغامي عنوان مي‌كند كه استاد عزيز شهريار! آمده بودم به ديدارت، متاسفانه توفيق نيافتم. خيلي انتظارت را كشيدم. اميدوارم باز به خدمت برسم.

                            سيدوفايي - پژوهشگر - در مطلبي با عنوان «بررسي آثار شهريار از ديدگاه هنر و دانش زيبايي‌شناسي» آورده است: به نظر مي‌رسد آثار شهريار با اكثر موازين هنري و زيبايي و زيبايي‌شناسي منطبق است. شاعر واژه‌ها، و تركيبات را چنان موم‌وار در اختيار دارد كه هرجا و به هر نحوي كه اراده كرده، آن‌ها را حركت داده و در ابراز منوياتش به نحو مطلوب آن‌ها را در استخدام خود درآورده است. آثار او ساده، دلنشين و عموما عامه‌فهم است و خواننده را در لابه‌لاي اشارات گنگ و دور از فهم سرگردان نمي‌كند.

                            محمود پديده - استاد ادبيات - نيز در نوشتار «شهريار را بشناسيم» متذكر شده است: شهريار قبل از اين‌كه شاعر باشد، جامعه‌شناس است، يعني شعري گفته كه عوام مي‌فهمد و خواص مي‌پسندد. نه آن‌قدر عاميانه گفته كه به ابتذال كشيده شود و نه آن‌قدر معتد و مغلق ساخته كه جز عده‌اي بقيه نفهمند. او مانند سعدي با زبان همه‌ي ملت سخن گفته است.

                            شهريار در شعر طنز نيز دستي داشته است و گويا طنز يكي از موضوعاتي بوده كه اين شاعر در آثارش به آن مي‌پرداخته است. درباره‌ي طنز آثارش آمده است: طنزش جاذبه و لطافت خاص طنز را دارد، چه در نثر و چه در نظم، و برخلاف عرف و شناخت عموم طنزسرا نيز بوده و نام مستعار «قراضه» را برگزيده و غزلي با نام غزل «قراضه» هم دارد.

                            در بررسي مجموعه طنز‌هاي شهريار به همه‌گونه صور انديشه‌يي طنز چون سياسي، ‌اجتماعي، ‌انتقادي، اخلاقي، شخصي، هزل، هجو، تعريض، كنايه، طعنه، تعليمي، ارشادي و صنايع فكاهي و ادبي نيز برمي‌خوريم.

                            طنز در شعر او دوگونه است؛ يكي حضور رگه‌ها و نكاتي از طنز و ديگر آثار طنزي مستقل و متمايز از هم با عنوان‌ها و موضوع‌هاي سراسر طنز در قالب‌هاي گوناگون شعري.

                            وي در نخستين كنگره‌ي نويسندگان ايران در تيرماه 1325 در تهران پس از داستان‌خواني بزرگ علوي شعري طنز را مي‌خواند.

                            هرچند كه برخي شاعران معاصر شهريار و شعرهايش را ستوده‌اند، اما او خود در جايي درباره‌ي نيما يوشيج و حق بزرگش بر گردن شعر فارسي گفته است: از زماني كه با شعر «افسانه»ي نيما آشنا شدم، او را شاعري واقعي يافتم. اين شعر اثري عميق در روحيه و احساس من گذاشت. به‌راستي كه نيما پدر شعر نو ماست. او تحولي در ادبيات ما به‌وجود آورده. عده‌اي به مخالفت با او برخاستند، اما من به بزرگي و رسالت او پي بردم و احساس كردم كه اين شخص انقلابي در ادبيات ما به وجود مي‌آورد. او سپس «پرواز مرغ بهشتي» را در مرگ نيما مي‌سرايد.

                            سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار فرزند حاج ميرآقا خشكنابي - از وكلاي تبريز - در 27 شهريور 1285 متولد شد. در 1299 به تهران عزيمت كرد و تحصيلات متوسطه را در دارالفنون گذراند. سال 1305 وارد مدرسه‌ي طب شد و پس از پنج سال تحصيل دانشكده را ب‌ كلي رها كرد و سال 1310 وارد اداره‌ي ثبت ‌شد.

                            اين شاعر و غزل‌سرا در سال 1367 در سن 83 سالگي بر اثر بيماري ريوي در بيمارستان مهر تهران درگذشت.

                            پي‌نوشت: «طنز در شعر استاد شهريار» نوشته‌ي محمدباقر نجف‌زاده بارفروش و ويژه‌نامه‌ي فروغ آزادي، گامي در راستاي شهريارشناسي (سال 70) نيز در نگارش اين مطلب مورد استفاده قرار گرفته‌اند.


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #374
                              دانشگاه ملي تاراس شفچنکو که يکي از مراکز دانشگاهي کي‌يف و از قديمي‌ترين دانشگاه‌هاي اوکراين به شمار مي‌آيد، هم‌اکنون داراي 14 دانشکده و پنج انستيتو است و حدود 30 زبان غربي و شرقي در آن تدريس مي‌شود.

                              به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در آسياي ميانه، محمود مدبري - استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شهيد باهنر کرمان - که توسط وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري به مدت دو سال براي آموزش زبان فارسي به اين مرکز اعزام شده است، گفت: در دانشکده زبان‌شناسي دانشگاه ملي تاراس شفچنکو، گروهي به نام زبان‌هاي خاورميانه و نزديک وجود دارد که در آن‌جا به دانشجويان، سه رشته زبان فارسي، عربي و هندي آموزش داده مي‌شود. اين مرکز از معتبرترين مراکز اوکراين است و استاد اعزامي از ايران به دعوت اين گروه به دانشگاه اعزام مي‌شود.

                              وي افزود: رشته زبان فارسي در دانشکده زبان‌شناسي دانشگاه ملي تاراس شفچنکو از سال 1992 تاسيس شده است و در حال حاضر چهار نفر از استادان بومي اين زبان را به دانشجويان غيرايراني آموزش مي‌دهند.

                              دانشگاه ملي تاراس اوکراين تنها دانشگاه اين كشور است که مقطع دکتري زبان و ادبيات فارسي دارد.


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #375
                                غزل تاجبخش معتقد است: شاعران جوان امروز اگر تجربيات گذشته را تكرار مي‌كنند، گمان‌شان بر اين است كه در گذشته كساني مانع رشد اين تجربيات شده‌اند و امروز بايد روي آن‌ها كار شود.

                                اين شاعر در ادامه گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: شاعراني كه امروز تجربيات گذشته را تكرار مي‌كنند، فكر نمي‌كنند اين تجربيات در گذشته ناموفق بوده، بلكه فكر مي‌كنند، ميان‌بر زده‌اند و اگر اين تجربيات در گذشته جواب نداده، به اين دليل بوده كه موانعي سر راه شاعران وجود داشته؛ اين شده كه گاهي نه تنها تجربيات ناموفق گذشته را تكرار، بلكه حتا گاهي خود را نيز تكرار مي‌كنند.

                                وي يكي ديگر از دلايل تكرار را در شعر جوان امروز، مطالعه نداشتن شاعران و نشناختن شعر كلاسيك ما عنوان كرد و افزود: كساني كه آن زمان در مكتب رضا براهني بودند، تنها از روي دست هم رونويسي مي‌كردند. بعضي از شاعراني كه در آن مكتب رفتند، بعد از مدتي فرصت كردند كه به متون قديمي سر بزنند و آن‌ها را بفهمند. امروز هم خيلي از شاعران ما دارند دور مي‌زنند، و به اين دليل به شيوه براهني روي مي‌آورند. آن حركت هرچند يك نوآوري بود، ولي پايدار نماند و نتوانست ذهن‌ها را متوجه خود كند. هر پديده‌ي نوي انسان را جذب مي‌كند و به سمت خود مي‌كشد، ولي اين‌كه چقدر دوام داشته باشد، بسته به قبول جامعه است.

                                تاجبخش گفت: اين روزها حتا نوع برخورد با تبليغ نيز عوض شده است. وقتي مي‌خواهند كسي را متوجه كالايي كنند، ديگر مانند گذشته عمل نمي‌كنند؛ نوعي تحكم در تبليغ‌ها ديده مي‌شود. هرچند كه اين نوآوري است، اما با تحكمي همراه است. جوان‌هاي ما نيز به خشونت روآورده‌اند، و اين موضوع البته تقصير آن‌ها نيست؛ آن‌ها محكوم‌اند زمانه پرخشونت را تحمل كنند؛ زيرا جامعه امروز پر از خشونت شده و جنگ‌ها و موج تنش و ارتعاشات منفي ذهن جوانان را به تحرك منفي مي‌كشاند. چطور جوان مي‌تواند از چيزهاي لطيف و شاعرانه سخن گويد؟ ناچار در اين برنامه‌ها مي‌افتد كه مي‌خواهد نوآوري هم بياورد كه نتيجه‌اش برگشت به همان آثاري است كه در گذشته انجام شده است.

                                او درباره لزوم وجود شاعران پيشكسوت به عنوان الگويي براي شاعر جوان امروز گفت: كساني را كه ما به عنوان ابرشاعر مي‌شناسيم، در زمانه خود آن‌ها را ابر شاعر نمي‌شناختند. بعدها جامعه روي‌شان قضاوت كرد و شعرهاي‌شان ماندگار شد. شايد تعدادي از اين نسلي كه امروز محكوم‌اند، در آينده به ابرشاعر تعبير شوند. زماني كه نيما حركتش را در شعر نو آغاز كرد، كسي او را قبول نداشت، اما بعدها شعر او الگويي شد براي بقيه شاعران.

                                تاجبخش ادامه داد: شاعراني مثل احمد شاملو، فروغ فرخزاد، سهراب سهري، مهدي اخوان ثالث و... از ابتدا به عنوان ابرشاعر شناخته نشده بودند؛ گذر زمان نشان داد شعر آن‌ها چه ظرفيت‌هايي داشته است. چند نفري كه نام بردم، توانستند از گذرگاه‌هاي سخت عبور كنند. امروز هم ما چه مي‌دانيم؛ شايد خيلي از شاعران جواني كه شعرشان را قبول نداريم، در زمانه‌اي ديگر ابرشاعر باشند. شايد در ميان اين شاعران، شاعر راستيني نيز وجود داشته باشد.


                                iran

                                Comment

                                Working...