Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #331
    گفت وگو با زهره حكیمی نویسنده

    ماجراجویی نمی كنم

    نیلوفر نیاورانی



    روز یكشنبه این گفت و گو در صفحه ۱۹ چاپ شده بود. اكنون بخش پایانی آن را می خوانید.

    مثلا بچه هایی كه من در مجموعه اول دیدم و با مجموعه دوم مقایسه كردم دیدم آدم به یك ذهنیت ثابت نسبت به این بچه ها می رسد. شما مرد را در بعضی داستان ها به نوعی دیگر مطرح كرده اید. ولی خیلی نمی شود گفت كه طیف های مختلف هستند و شاید واقعا هم از نویسنده نباید انتظار داشت كه طیف های مختلف آدم ها را بیان كند ولی خواننده تمایل دارد كه یك دگرگونی را در داستان ها ببیند.
    من متوجه نشدم شما در معماری داستان مشكل دارید یا در شخصیت پردازی.
    هر دو. به نظر من در تمام اینها ذهنیت نویسنده پشت آنها است. درست است من احساس می كنم این ذهنیت، نوسانش و آن دگردیسی كه در داستان ها داشته خیلی محدود و كم بوده و این ذهنیت انگار كه ریزریز به تمام داستان ها تزریق شده است.
    من الان هرچه فكر می كنم نمی توانم حرف شما را بپذیرم. اولا كه با كلمه تزریق زیاد موافق نیستم چون حقیقتا داستان جوشش است. از درون به بیرون است. اگر از بیرون به درون باشد بسیار مصنوعی است و من تمام تلاشم این بوده كه اصلا این اتفاق نیفتد. ولی وقتی شما این طور می گویید من این حس را ندارم. شاید منظورتان این است كه بچه ها از یك طیف و طبقه اجتماعی بودند. این را می شود گفت ولی اینكه فضاها عوض شود من تمام تلاشم را كردم كه در مجموعه دوم فضاها عوض شده، شخصیت ها عوض شده اند، حتی بعضی داستان ها مردانه است.
    اگر داستان مردانه هم هست باز هم مردانی هستند كه با یك موقعیت مواجه شده اند. باز هم موقعیت است كه برجسته است و ما به یك ذهنیت مردانه به آن شكل دست پیدا نمی كنیم. باز هم آن موقعیت است كه نویسنده چیده و به جای زن، مرد را گذاشته است كه با دوستانش نشسته و... اینجا موقعیت است كه برجسته است.
    به نظر شما چطور باید می بود
    من دارم از شما سئوال می كنم.
    خب من این را بلد بودم و جدا می خواهم بدانم كه چطور باید می بود. ما ماجراجویی كه نمی كنیم. زندگی می كنیم. وقتی ماجراجویی كنیم ما به دنبال موقعیت می رویم ولی داستان زندگی را نشان می دهد و در زندگی هم معمولا موقعیت سراغ ما می آید. اگر داستان را ارائه بی غل و غش زندگی بدانیم معمولا موقعیت ها طرف آدم می آید. من نشسته بودم و شما به من گفتید برای مصاحبه بیا. پس موقعیت ها بیشتر طرف ما می آیند و مهم برخورد آدم ها است كه این برخورد كلیشه ای، هیجانی می تواند باشد. مرد داستان من در موقعیت اینجوری حاضر نمی شود شب اش را خراب كند. من فكر می كنم این روال زندگی است. تصادف و مریضی پیش می آید، كسی كه خودش را به ماشین نمی زند. این واكنش های ما است كه حوادث را شكل می دهد. حالا این واكنش ها ممكن است از نظر شما منطقی باشد، سنتی باشد و از نظر كسی دیگر این طور نباشد.
    شما در زبان داستان از گویش خاصی استفاده می كنید. از ضرب المثل خیلی استفاده می كنید. مثلا اگر داستان در تهران می گذرد از زبان آدم های تهرانی قدیم استفاده شده و گویش خاص آن آدم ها است و یا در فضاهای جنوب كه هستید باز گویش خاص آنها مطرح است كه به نوعی به تفكر و ذهنیت آن آدم ها برمی گردد.
    به نظر من اساسی ترین عنصر ارتباطی آدم ها زبان است. ما هر چیز دیگری كه داریم بعد از زبان است. این است كه من به لحن و زبان خیلی اهمیت می دهم و دقت می كنم كه زبان آدم ها مثل هم نباشد. یك پسربچه مثل یك مرد حرف نزند. یك پیرزن مثل یك دختر جوان صحبت نكرده باشد. دیالوگ هایشان فرق داشته باشد. راجع به گویش های محلی هم معتقدم اگر آنجا شما می خواهید فضای جنوب را نشان بدهید الان فضای شهری جنوب خیلی با فضای شهری ما متفاوت نیست. اگر می خواهید یك فضای اصیل را نشان بدهید باید فضایی دست نخورده باشد. این است كه ترجیح دادم اگر یكی دو تا داستان جنوبی هست محیط یا كلا روستا باشد و یا اگر شهری است یك بخش خاص از شهر باشد. راجع به ضرب المثل ها هم من بسیار به این مسئله معتقدم. خیلی اصرار و علاقه دارم كه اینها حفظ شوند. باید گفته شوند. شما گاهی با یك ضرب المثل كار یك پاراگراف را می كنید و خسته كننده هم نیست. حیف نیست كه اینها را فراموش كنیم. ضمنا یك چیز مهم تر از همه این است كه من اعتقاد دارم داستانی كه خوانده می شود باید معلوم شود كه نویسنده در ایران برای جامعه ایرانی و با روابط مردم ایران می نویسد. اگر من ایرانی ام و دارم برای ایرانی ها می نویسم ولی رفتار و گفتار داستان هایم و روابط حاكم بر آدم ها و دیالوگ هایشان ایرانی نباشد كار من چه فرقی با یك داستان ترجمه می كند. داستان می خوانیم انگار كه ترجمه است و اگر به جلد مراجعه نكنیم فكر می كنیم ترجمه شده است. عنصر ایرانیت ما كجا رفته من آن چیزی كه در داستان نویسی خیلی برایم حائز اهمیت است و اگر در مرحله اول نباشد در درجه دوم است این است كه ایرانیت داستان حفظ شود. آدم ها، زبان و اصطلاحات ایرانی باشد. معلوم باشد كه این اتفاق در ایران افتاده. شاید داستان هایی باشد كه نشود به این صورت مطرح كرد. داستان هایی هست كه این اجازه را نمی دهد.من معتقدم باید با حفظ ایرانیت خودمان و با حفظ زبان و اصالت خودمان هر كاری كه می خواهیم در دنیا بكنیم. اگر غیر از این باشد تقلید است و تقلید دیگر لطفی ندارد. نویسندگان آمریكای لاتین، با حفظ هویت آمریكای لاتینی شان جهانی شدند و اینكه من نمی توانم حرفم را در این فضا بزنم و مجبورم در شكل دیگری بگویم موافق نیستم. هنر این است كه شما حرفت را با همین فضا و با قالب خودت بزنی.

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #332
      مثل همه كسانی كه در جوانی می میرند، فدریكو گارسیالوركا هم می توانست آینده ای دیگر داشته باشد. چه می شد اگر لوركا بیشتر زندگی می كرد یا حداقل در كشوری می زیست كه در آن از دیكتاتوری خبری نبود شاعر و درام نویس به خصوص شاعر اسپانیایی، در زمان حیاتش یكی از مردمی ترین چهره های نسل ادبی خود بود. شعر او خط دهنده شعر زمانه خودش بود. او در فوئنته باكرو نزدیك گرانادا در پنجم ژوئن ۱۸۹۸ متولد شد. «پدرم كشاورز بود. مردی ثروتمند و مبتكر و یك سواركار بی همتا و مادرم دختری از یك خانواده ممتاز.» یازده ژوئن فدریكو را در كلیسای دهكده تعمید دادند. سال های كودكی اش را در روستای خودشان و بالدروبیو، روستای مجاور گذراند. در شش سالگی همراه خانواده اش به بالدروبیو نقل مكان كرد. اولین حروف الفبا را مادر به فدریكو یاد می دهد و سپس كودك به مدرسه روستا می رود.
      اما درس خواندن هرگز مانع تماس و ارتباط او با طبیعت و مردم نمی شود. دوستی او با خدمتكارهای خانه، نخستین جرقه های علاقه به موسیقی را در وجود او روشن می كند. علاقه و شناخت فرهنگ فولكلور نیز كه در آثار او به وفور به چشم می خورد مرهون همین ارتباط ها است.
      در سپتامبر ۱۹۰۹، با خانواده اش به گرانادا مهاجرت می كند و دوره متوسطه را در این شهر به پایان می رساند. «زیاد درس می خواندم. اما در ادبیات و تاریخ زبان و ادبیات كاستیانی زبان رسمی اسپانیا رد شدم. در عوض، در لقب دادن و اسم مستعار گذاشتن روی آدم ها شهرت و موفقیت قابل تقدیری پیدا كردم.»
      پس از اخذ دیپلم، در مركز هنری گرانادا ثبت نام و هم زمان در دانشگاه همین شهر شروع به تحصیل فلسفه، حقوق و ادبیات می كند. آشنایی او با جوانان روشنفكر آوانگارد پای او را به محفل «گوشه دنج» در كافه آلامدا باز می كند. دغدغه اصلی فدریكو اما هنوز موسیقی است و به آموختن گیتار و پیانو ادامه می دهد. دوستی او با استادش در دانشكده حقوق، فرناندو روئیس او را وارد محفل هنرمندان گرانادا می كند. در بهار و تابستان ۱۹۱۶، فدریكو با همین گروه همراه با شاگردان دوره تئوری و ادبیات هنر در دانشگاه، به سفری مطالعاتی در سراسر آندالوسیا می رود. در این سفر، آنتونیو ماچادو را كه استاد زبان فرانسه در انستیتوی شهر بائسا است می شناسد. این آشنایی تاثیر ژرفی بر فدریكو می گذارد و بعد از این سفر است كه اولین آثار ادبی اش در قالب مقاله هایی درباره سوریا و همین طور موسیقی در بولتن ادبی مركز هنری گرانادا منتشر می شود. اولین شعر های فدریكو هم تاریخ همین سال را دارند، «ترانه داستانی غمگین» آوریل و «دعای گل های سرخ» مه. بعد سفری دیگر است به ایالت كاستیا كه میوه آن مجموعه خاطرات و نثر هایی نظم گونه هستند كه بعدها كتاب اول او با نام «برداشت ها و سرزمین» را می سازند.
      در سال ۱۹۱۹ به توصیه فرناندو روئیس، دوست و استادش، برای ادامه تحصیل به مادرید می رود و در خوابگاه دانشجویی مادرید اقامت می كند. دوران خوابگاه، بهترین دوران زندگی او محسوب می شود. او چندین ترم متوالی را با شادی بین جوانان روشنفكر هم نسلش می گذراند. این خوابگاه، محل پرورش بزرگ ترین استعدادهای اسپانیا است: امیلی پرادوس، سالوادور دالی، خوسه مونه رو بیا، لوئیس بونوئل ساكنان ثابت خوابگاه هستند و استادان بزرگی مثل خیمه نس و شاعران جوانی چون رافائل آلبرتی مرتب به آنجا سر می زنند.
      در مادرید، فدریكو در دانشكده ادبیات و فلسفه ثبت نام می كند، اما به ندرت در كلاس ها شركت می كند. دوست دارد دانشجویی جاودان باشد اما از طرفی هم دلش می خواهد درسش را تمام كند و استاد شود. این درگیری درونی تا ۳۰سالگی او طول می كشد. تا این سن كه دیگر از راه كارگردانی و نوشتن تئاتر پول درمی آورد، همچنان از نظر مالی وابسته به خانواده اش می ماند. اولین اثر دراماتیك اش را با نام «نفرین پروانه» در ۱۹۱۹ در مادرید می نویسد. كار در تئاتر اسلابا به صحنه می رود. یك شكست تمام عیار است. دو سال بعد فدریكو اولین كتاب شعرش با نام «مجموعه اشعار» را چاپ می كند و خوان رامون خیمه نس از او دعوت می كند در مجله اش كه «نمایه» نام دارد، با او همكاری كند. لوركا شروع به نوشتن «آواز كولی» می كند.
      در مركز هنری گرانادا درباره آوازهای كولیان سخنرانی می كند. مدتی را در گرانادا می گذراند و در بازگشت به مادرید، در خوابگاه با سالوادور دالی آشنا می شود كه تازه درسش را به عنوان طراح و نقاش آغاز كرده است. این دوستی همچون دوستی اش با رافائل آلبرتی رابطه ای بسیار تاثیرگذار بر ادبیات او را شكل می دهد. در این دوره لوركا بر دو اثر «آوازها» و «ماریانا» كار می كند.
      در ۱۹۲۴ شروع به تنظیم نهایی «داستان های منظوم كولی» می كند گرچه براساس نامه ای كه حداقل یك سال قبلش برای فرناندس آلماگرو نوشته است شروع كتاب می بایست قبل از ۱۹۲۳ باشد.
      در پاییز ۱۹۲۴ «داستان عشق دن پرلیمپلین بابلیسا در باغش» را در قالب نمایشنامه می نویسد و بهار سال بعد، پس از آشنایی با آناماریا خواهر سالوادور دالی«در باستر كیتون دوشیزه، دریانورد و دانشجو» را در همان سال ها در نامه ای به دوستش ملچور فرناندس آلماگرو اعتراف می كند: «این روزها در گرانادا خیلی حوصله ام سر می رود. به علاوه اینكه آثارم را حتی یك ذره هم دوست ندارم. مرا نگران می كند. نه توانسته ام و نه می توانم آنچه را كه درونم می گذرد بیان كنم. در همه آثارم به یك نوع فقدان یا كمبود حضور خودم یا یك شخصیت انسانی برمی خورم. احتیاج دارم بروم یك جای دور.»
      علاوه بر این در نامه ای دیگر به خورخه گیین آرزویش را مبنی بر بی نیازی و استقلال مالی در جملاتی پراكنده بیان می كند جملاتی كه ظاهرا نشان می دهند باز هم خود را برای تدریس آماده می كند. «... از طرفی دلم می خواهد مستقل باشم تا بتوانم خودم را به خانواده ام ثابت كنم. آنها همه امكانات را برایم فراهم كرده اند. در خانه كمی راجع به این مسئله حرف زده ام. پدر و مادرم از خوشحالی پر درآورده اند. به من قول داده اند اگر زودتر شروع كنم به درس خواندن به من پول می دهند تا به ایتالیا بروم، سفری كه همیشه دلم می خواسته. من تقریبا تصمیمم را گرفته ام و می خواهم مصمم تر هم باشم، اما راستش نمی دانم این كار را چطور انجام می دهند. انگار باید حسابی به كله ام فشار بیاورم تا بتوانم چنین كاری را به سرانجام برسانم. من هر چیزی می خورم، می نوشم و می فهمم در شعر است. برای همین دست به دامن تو شدم. به عقیده تو برای استاد شدن باید چه كار كنم ... بله استاد شعر: چه كار باید كنم كجا باید بروم چی باید بخوانم چه دوره هایی به دردم می خورند جوابم را بده. عجله ای ندارم، اما می خواهم این كار را بكنم تا فعالیت شعری ام را توجیه كرده باشم.»
      در فوریه ۱۹۲۷ «تنهایی» را می نویسند و «آوازها» را به چاپ می رساند.
      در ماه مه همین سال، تئاتری به نام «ماریا پیندا» را به قلم خودش به صحنه می برد. تئاتر به موفقیت عظیمی دست پیدا می كند. اما زندگی شخصی او همچنان دستخوش تلاطم است. در نامه ای به سباستین گاش می نویسد: «نمی توانی تصور كنی كه حالم چقدر بد است. دارم یك بحران احساسی را پشت سر می گذارم. امیدوارم سالم از آن بیرون بیایم.»
      در همین سال، هنگام اجرای نمایش با بیسنته الكساندری آشنا می شود. این دیدار و سفری كه جمع شاعران به سویا دارند سبب شكل گرفتن نسل نوین شاعران اسپانیا با عنوان «نسل ۲۷» می شود. یك سال بعد این گروه مجله گایو خروس را بنیان می گذارند. لوركا، در همین سال، بالاخره «داستان های منظوم كولی» را چاپ می كند. اثری بسیار زیبا كه آن را پوسته داغ تابستان نام می نهند، حالا او یك شاعر معروف است. علاوه بر شعرهایش، همه او را به خاطر نمایشنامه ها و مقالاتش نیز می شناسند. این معروفیت زمان كوتاهی او را اقناع می كند و بعد در او احساس خشم برمی انگیزد. بعد از این موفقیت ها دچار بحران عاطفی و حرفه ای می شود و بسیار نگران یافتن سبكی كه او را از سادگی «داستان های منظوم كولی» دور كند. جایی می نویسد: «می خواهم به فضای شخصی خود برسم. اگر از موفقیت های احمقانه می ترسم، دلیلش دقیقا همین است. آدم معروف باید قلبی سرد داشته باشد و بتواند بی توجه، از كنار نورافكن هایی كه به رویش نشانه رفته اند بگذرد.»
      سالوادور دالی نیز نقدی بی رحمانه بر كتاب او می نویسد: «شعر تو پر از مایه های سنتی است. در آن، جوهر ذاتی غنی تری در مقایسه با همه آنچه تا به حال نوشته ای وجود دارد، اما كاملا به قالب های شعر كهن چسبیده است. از اینكه روی آدم تاثیر بگذارد یا بیان كننده آرزوهای انسان امروز باشد ناتوان است. شعر تو به دست و پای هنر اشعار كهن پیچیده است.» در ۱۹۲۹، حكومت دیكتاتوری با به نمایش درآمدن اثر تئاتری او به نام «داستان عشق دن پرلیمپلین بابلیسا در باغش» مخالفت می كند. فدریكو به تشویق دوست و استادش روئیس، این بار به آمریكا سفر می كند و یك سال به عنوان دانشجوی دانشگاه كلمبیا در آمریكا می ماند. این اقامت به او كمك می كند زبان نویی برای شعرش بیابد. مجموعه «شاعر در نیویورك» كه سبكی متفاوت و عمقی بیشتر از آثار پیشین او دارد، محصول همین دوران است. این اثر نشان وحشت و بیگانگی شاعر با شهری است كه مدرنیته كه بسیاری از آوانگاردهای زمانه به آن به چشم راه نجات و امید می نگریستند آن را از شور انسانی تهی كرده است. اما خود او هیچ وقت چاپ اثرش را نمی بیند، چون اثر بعد از مرگ او، در مكزیك به چاپ می رسد. سال بعد فدریكو به اسپانیا برمی گردد و در ۱۹۳۱، با برقراری حكومت جمهوری در اسپانیا، در جشن ها شركت می كند و با كمك فرناندو روییس گروه تئاتر «باراكا» را راه می اندازد: تئاتری كه برنامه اش اجرای آثار كلاسیك تئاتر در روستاها و شهرهای كوچك اسپانیا است.
      «یرما و عروسی خون» آثار همین دوران لوركا هستند. حالا او بیشتر قطعات تئاتری می نویسد و بیشتر وقت اش را با گروه باراكا می گذراند كه دائما در شهرهای مختلف برنامه اجرا می كنند. علاوه بر این، در این سال ها، لوركا یك دوره سخنرانی در مراكز فرهنگی سال مازكا، گالیسیا، سن سباستین و... نیز دارد. در ۱۹۳۳ «عروسی خون» را روی صحنه می برد و اتحادیه تئاترهای فرهنگی را بنیان می گذارد. در ۱۹۳۴ سفری به آمریكای لاتین دارد. آنجا از او استقبال گرمی به عمل می آید، سخنرانی های زیادی می كند و تعدادی برنامه نمایشنامه خوانی اجرا می كند و با بازگشت به اسپانیا، یرما را به صحنه می برد. طی دو سال بعد او معروف ترین آثار تئاتری اش عروسی خون و خانه برناردا آلبا را چاپ می كند. در مصاحبه با مجله «صدا» می گوید، قصد دارد برای اجرای تئاتر به مكزیك سفر كند. اما سرنوشت به گونه ای دیگر رقم خورده است.
      ۱۶ ژوئیه، اوضاع كشور به هم می ریزد. بعد از دودلی زیاد، فدریكو مادرید را به قصد رفتن به گرانادا ترك می كند. هنوز هیچ كس نمی داند چه اتفاقی در شرف وقوع است. ۱۷ جولای شورش نظامی علیه دولت جمهوری آغاز می شود. شورش نظامی در گرانادا سه روز طول می كشد و شهر از بقیه نقاط كه همان لحظات اول تسلیم فرانكو شده اند جدا می شود، چون موقعیت كودتاچیان هنوز مستحكم نیست، هر نوع حركتی در نطفه خفه می شود. كودتاچیان برای برقراری آرامش تصمیم می گیرند هر مخالفی را كه در منطقه می تواند طرفدارانی بیابد حذف كند.
      ۹ اوت، فدریكو به خاطر تهدیدها به خانه لوئیس روسالس شاعر كه دو برادر فالانژ دارد پناهنده می شود. اما این كار كمكی به او نمی كند.

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #333
        ترور در بهارستان
        پژوهشی درباره اندیشه، زندگی و ترور واعظ قزوینی
        مهدی نورمحمدی
        انتشارات: حدیث امروز
        نوبت اول: ۱۳۸۵
        تیراژ: ۱۵۰۰ نسخه
        قیمت: ۳۲۰۰ تومان
        میرزایحیی كیوانی معروف به واعظ قزوینی از چهره های برجسته شعر، ادب، آموزش و پرورش، روزنامه نگاری و سیاست است. او از طبقات محروم جامعه برخاست و از همان ابتدای عمر با سختی ها و ناملایمات زندگی آشنا شد. عضویت، فعالیت و رهبری در حزب دموكرات قزوین، نخستین تجربه وی در عرصه فعالیت های سیاسی بود. اما واعظ كه در ابتدا با حزب دموكرات در پیوند بود، تجسم آمال و آرزوهای اجتماعی خود را در گرایش به حزب سوسیالیست دید و به آن پیوست و بعد از مدتی به عضویت حزب كمونیست درآمد. اما این روحانی و روحانی زاده آرمان گرا، همچنان به تعلقات مذهبی خود پایبند و وفادار ماند.
        زندگی او از ابعاد مختلف قابل تعمق و بررسی است. واعظ به مطبوعات و معارف خدمات مهمی كرد. روش او در روزنامه نگاری انتقادی و جرات و تهور در بیان حقایق باعث شد روزنامه او بیشتر از سایر روزنامه ها در قزوین و توابع آن خواننده داشته باشد. روزنامه نصیحت را باید از اركان روزنامه نگاری در قزوین دانست كه به نوبه خود در بیداری جامعه نقش مهمی ایفا كرد. سه روزنامه دیگر به ترتیب تاریخ نشر عبارتند از: «روزنامه هدایت، روزنامه قزوین و روزنامه رعد». واعظ قزوینی پس از صور اسرافیل، سلطان العمای خراسانی و میرزاده عشقی، جزء نخستین روزنامه نگارانی است كه جان خود را در راه بیداری و آگاهی جامعه فدا كرده اند.
        واعظ همچنین در عرصه آموزش و پرورش نیز خدمات ارزشمندی ارائه كرد. تدریس و مدیریت فرهنگ از اقدامات اساسی و موثر او در بسط معارف بود. وی با دلسوزی و پشتكار مدرسه را رونق داد و مردم را به فراگیری علوم در مدارس جدید تشویق كرد. واعظ نه تنها در قزوین بلكه در حومه قزوین نیز اقدامات مهمی برای گسترش معارف انجام داد. واعظ كه خود از طبقات محروم جامعه برخاسته بود، همواره در رفع تبعیض می كوشید. حساسیت شدید، داشتن سری پرشور، جرات در گفتن و نوشتن حقایق، مبارزه با اوهام و خرافات، اجنبی ستیزی و طرفداری از حقوق دهقانان از مشخصات بارز واعظ بود. اما به نظر می رسد زندگی و اندیشه و شخصیت واعظ به طور جدی مورد بررسی قرار نگرفته و نقش او در جریان های سیاسی چپ ناشناخته مانده است. دو دلیل سبب شده كه چهره او در گرد و غبار فراموشی فرو رود. دلیل اول این است كه همواره نام واعظ تحت تاثر شهرت و شخصیت ملك الشعرای بهار قرار داشته و برخی از نویسندگان به پیروی از بهار او را تنها به عنوان بلاگردان و پیش مرگ او محسوب كرده اند و دیگر هیچ توجهی به تفكر و فعالیت های سیاسی واعظ نداشته و حتی علل توقیف روزنامه نصیحت را بررسی نكرده اند.


        دلیل دیگر همزمانی ترور واعظ با واقعه تغییر سلطنت است، زیرا هنوز خون واعظ روی سنگفرش های بهارستان خشك نشده بود كه توپ انقراض قاجاریه شلیك و قتل او در هیاهوی ناشی از انتقال سلطنت به فراموشی سپرده شد. تاكنون درباره زندگی، اندیشه و آثار واعظ قزوینی تحقیق جامعی صورت نگرفته است. كتاب یاد شده در سه فصل تنظیم شده است. فصل اول با عنوان «زندگی و ترور واعظ» و در سه بخش «زندگی واعظ در یك نگاه، سالشمار زندگی واعظ، زندگی نامه واعظ و معمای قتل واعظ قزوینی» ارائه شده است.
        در این فصل نویسنده كوشیده است اطلاعات كامل و جدیدی از زندگی واعظ ارائه دهد. در بخش «معمای قتل واعظ قزوینی» روایت های گوناگون مربوط به ترور واعظ را نقل كرده و با توجه به شواهد و قرائن موجود نتیجه گرفته است قتل واعظ نه به خاطر شباهت با بهار، بلكه به دلیل ترویج كمونیسم و نوشتن مقاله «آثار فنا علائم مرگ» بوده است. فصل دوم با عنوان «سیری در روزنامه نصیحت» حاصل پژوهش نویسنده در شماره های مختلف این روزنامه است و «مشخصات نصیحت، مندرجات و پاورقی های نصیحت، ثبت احوال و انجمن ها و مجامع در نصیحت، سئوال و جواب انتقادی، نصیحت و میرزاده عشقی، نصیحت و قتل ماژور ایمیری، نصیحت و عارف قزوینی» از دیگر بخش های مطرح شده در این كتاب است.
        فصل سوم اختصاص به اشعار واعظ دارد كه برحسب تاریخ چاپ آن در نصیحت، گردآوری شده است. یكی از نكات برجسته زندگی واعظ كه گمنام مانده، جنبه شاعری واعظ است. وی از معدود شاعرانی است كه از قالب شعر برای پیشبرد اهداف سوسیالیستی و دفاع از حقوق دهقانان استفاده كرده و از این دیدگاه می توان او را از پیشگامان ادبیات كارگری دانست. در این فصل برای اولین بار اشعار واعظ به صورت كامل جمع آوری و چاپ شده است.

        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #334
          پروفسور آنه ماری شیمل بانوی بزرگ اسلام شناس و خاور شناس آلمانی در این كتاب كه بخش اصلی آن به مصاحبه خانم «فلیسیتاس فون شونبورن» نویسنده سوئیسی با وی اختصاص دارد، نگاهی عمیق به زوایای گوناگون عالم معنوی و دنیای اسلام می افكند و تنوع شاخه های دین بزرگ اسلام را در دوران های گذشته و عصر حاضر به تصویر می كشد. او در این مصاحبه از معارف و تمدن اسلامی و ویژگی های متنوع جهان اسلام از ابتدا تا به امروز سخن به میان می آورد و از جمله درباره پیامبر اسلام، عرفان اسلامی، مسلمانان، قرآن، تصوف، جهاد، شعر، كلام، مولوی، اقبال، ابن عربی، خوشنویسی و یا پیرامون معانی و مفاهیم دیگری همچون اهریمن، انفجار بزرگ، حقوق بشر، حقوق زن، جنگ، گوته و حتی موضوعاتی نظیر آمریكا و افغانستان و پاكستان به قضاوتی دقیق و عالمانه می نشیند.
          وی در این مصاحبه از پرداختن به سگ و گربه و خفاش و زنبور و یا جن در اسلام و مسائلی نظیر سلمان رشدی، رقص و هیتلر هم باز نمی ماند. برداشت های این نابغه زبان دان، تا حد زیادی تحت تاثیر عشق عمیقش به دین اسلام و پیامبر است و در این مورد به غربیان پیرامون پیش داوری های عنادآمیز و یا ناآگاهانه درباره دنیای اسلام و تاریخ دور و دراز غنی آن هشدار می دهد و عواقب ناخوشایند چنین برداشت هایی را در مسیر ایجاد تفاهم میان قبایل و ملل و زندگی مسالمت آمیز میان ابنای بشر، در پیش دیدگان مجسم می سازد.
          او گرچه مسلمان نبود ولی بر اثر ممارست در متون اسلامی و همدلی با مسلمانان و شرقیان از عشق و معرفت ژرف به خدا و پیامبر نصیبی وافر برده بود و از سوی دیگر به دلیل تعلقش به دنیای مسیحیت و عوالم غربی مسئولیتی بس سنگین بر دوش خود احساس می كرد و آن ایجاد فضای همدلی و تفاهم میان شرقیان و مسلمانان از یكسو و غربیان و مسیحیان از طرف دیگر در دنیای آكنده از نزاع، ظلم و نابسامانی امروز بود. وی در طول عمر خود همواره تعهدی بس سنگین در خود احساس می كرد تا غربیان را نسبت به حقایق، اصالت و غنای فرهنگ و تمدن اسلامی آگاه سازد و آنان را از پیش داوری های بعضا غرض آلود و ناصواب درباره این دین بزرگ توحیدی باز دارد و پل همدلی و تفاهم میان غرب مسیحی و شرق اسلامی برقرار نماید.
          خانم شیمل در این كتاب بالاخره به شرح زندگانی خویش و فراز و نشیب های بعضا سخت و ملال آور آن به ویژه در دوران جنگ جهانی دوم می پردازد و فعالیت های علمی و آكادمیك سخت كوشانه و پرثمر خود را بر می شمارد و در عین حال از جفای لجوجانه روشنفكران آلمان نسبت به خود كه هنگام اعطای جایزه ارزشمند انجمن كتابفروشان آلمان اوج عنادآمیزی گرفته و این زن نابغه را به گفته خود تا مرزهای یك انتحار پیش برده بود، شكوه ها می كند. چنین عنادی طبق نظر بسیاری از آگاهان بی غرض در اصل به واسطه عشق فطری شیمل به جهان اسلام و شعر و عرفان شرقی كه به زعم قشری از روشنفكران غربی نشسته بر برج عاج، گویای حتی باعث حمایت شیمل از فتوای قتل سلمان رشدی هم شده، سرچشمه گرفته است. خانم فون شونبورن پیش از مصاحبه طولانی و در فصل اول كتاب خود نیز به معرفی پروفسور شیمل می پردازد و شخصیت، روحیات و فعالیت های گسترده و خستگی ناپذیر این بانوی بزرگ را با این جمله معنادار به بررسی می نشیند كه: «شرق دنیای او را تشكیل می دهد».


          آنه ماری شیمل سال ها در زمینه الهیات اسلامی، تاریخ ادیان و تصوف در دانشگاه های آلمان و تركیه و همچنین دانشگاه هاروارد در آمریكا تدریس كرد. از او بیش از یكصد كتاب و مقاله علمی منتشر شده است. او توانست در كنار جوایز و نشان های علمی متعددی كه از كشورهای شرق و غرب عالم دریافت كرده بود، در سال ۱۹۹۵ جایزه معتبر انجمن كتاب فروشان آلمان را به خود اختصاص دهد. این بانوی بزرگ خاور شناس و اسلام شناس در سال ۲۰۰۳ میلادی در شهر بن آلمان چشم از جهان فرو بست.
          این كتاب ۳۰۳ صفحه ای توسط بهاءالدین بازرگانی گیلانی از متن آلمانی به فارسی ترجمه شده است. وی در گذشته كتاب تاریخی «انقلاب های اروپایی» نوشته چارلز تیلی مورخ برجسته معاصر و همچنین كتاب «پس از امپراطوری» نوشته امانوئل تود نظریه پرداز مسائل سیاسی و جمعیت شناس فرانسوی را از آلمانی به فارسی ترجمه كرده است كه به ترتیب توسط انتشارات «كویر و اطلاعات» روانه بازار كتاب شده بود. مترجم همچنین كتاب مرجع تاریخ اروپا به نام «اروپا مولود قرون وسطی» نوشته ژاك لوگوف مورخ فرانسوی را در دست ترجمه دارد كه مراحل پایانی خود را می گذراند.

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #335
            نیچه در فلسفه خویش تمایز مشهوری را مطرح می كند میان نهیلیسم فعال و نهیلیسم منفعل. نهیلیسم فعال به معنای خواستن نیستی به عوض نخواستن هیچ چیز، در حكم همان خود تخریبی
            Self destruction فعالی است كه از نظر او برای آن كه زندگی را به تمامی و به نحوی اصیل بزییم، باید درگیر آن شویم. سوژه مدرن همواره از پیش درگیر این فرآیند خود تخریبی است. نهیلیسم منفعل نیز، به بیان ساده گذران یك زندگی عادی، مبتذل و احمقانه است، بدون داشتن شورهای والا و بزرگ. مسئله این است كه در این دنیای به اصطلاح پسا سیاسی این دو سویه نهیلیسم در نوعی دیالكتیك كشنده و مخرب گرفتار آمده اند. سوژه باید این دور باطل را درهم شكند.
            این دور باطل را، به تعبیری، می توان همان چرخه قانون و میل تخطی از قانون دانست. بی تردید تخریب نفس در تقابل با صیانت از نفس شرط زیستن تجربه های مدرن و مواجهه با تناقضات آن است، لیكن نهیلیسم فعال و خواستن نیستی دقیقا در جهت بریدن از حلقه معیوب انكار خود ویرانگر زندگی است و اساسا یكی از استراتژی های عمده نیچه را می توان در همین اصل خلاصه كرد.
            به هر حال، آیا به گفته افتخاری راد در مقاله «در باب خودكشی» شرق، یكشنبه ۲۲ مرداد می توان خودكشی را نهایتا یك استثنا تلقی كرد كه از دور باطل قانون و میل یا خشونت می گریزد و در «تن حاكم» هضم نمی شود
            در اینجا ذكر برخی نكات روانكاوانه كه ابدا هیچ ربطی به تقلیل مسئله به اصطلاح «مهم» فلسفی خودكشی به تبیین های روانكاوی و جامعه شناسی ندارد و فلسفی درخصوص مقولات «تصمیم و انتخاب»، میل و قانون، رانه مرگ، و تن حاكم ضروری است. در مقاله افتخاری راد خودكشی، بی استثنا و در هر صورتی، استثنایی است بر تن حاكم و از این حیث، رهایی بخش emancipatory است. بله، می توان با مسامحه گفت كه در شرایط و در متن سنت ها و جوامعی خاص، تفكر یا اقدام به خودكشی واجد سویه هایی رهایی بخش است. حتی با تشریح مفهوم «بین دو مرگ» لاكان می توان نشان داد كه در برخی موارد با تباه شدن تن و مرگ بیولوژیك، فرد در هیئت نمادین Symbolic بازمی گردد و از اقتدار نام authority of the name برخوردار می شود، نظیر شبح سنگین صادق هدایت در فرهنگ ما. اما به نظر می رسد نگرش موجود در مقاله «در باب خودكشی» با بسط آموزه های اگزیستانسیالیستی آن نهایتا نگرشی است مبتنی بر نوعی اخلاق مازوخیستی و بیمارگونه كه خودكشی را ذاتا و در هر شكلی رهایی بخش می داند. می توان با قاطعیت گفت كه این نوع اخلاق نیز هنوز در محدوده ها و مرز های قانون باقی می ماند و گرفتار دور باطل قانون و خشونت می شود. در واقع، یكی از تجلی های «وسواس بیمارگونه به مرگ» كه بدیو آن را مشخصه زندگی در عرصه سرمایه داری پسین می داند همین توجه مفرط به خودكشی و ارتقای آن به مرتبه یكی از مهم ترین مسائل فلسفی است. اصلا چرا مفهوم خودكشی را باید منحصر به فلسفه كنیم، آن هم یكی از مهم ترین مفاهیم فلسفی اگر خودكشی شكل اغراق شده مرگ است، پس مگر كلنجار رفتن با مسئله خودكشی چیزی جز لاس زدن با مسئله «بسیار مهم» مرگ است راه دور نرویم، شماره آخر فصلنامه ارغنون به ویژه مقدمه فاضلانه دكتر محمد صنعتی حد اعلای این وسواس بیمارگون و سرگرمی فكری در سطح روشنفكری جامعه ایران است.
            فقط در یك صورت می توان مسئله خودكشی و مقولات تصمیم و انتخاب در رابطه با آن را بزرگ نمایی و از آن دفاع كرد، آن هم وقتی سوژه با تصمیم خویش دست به یك عمل act سیاسی اخلاقی به معنای رادیكال كلمه می زند و می توان این عمل را در قالب نوعی كنش تفكر سیاسی صورت بندی كرد. باید در استفاده از استعاره فوكویی «تن حاكم» مراقب باشیم و دست كم قدری دقت و ظرافت خرج كنیم، در غیر این صورت نام توخالی تن حاكم را می توان با هر محتوای دلبخواهی ای پر كرد، از نوعی نگرش مبهم دلوزی به سرمایه داری گرفته تا یكی كردن حاكمیت با لیبرال دموكراسی و از این قبیل.
            خودكشی شاید بتواند در شرایط خاص و بسته به سوژه كنش و جایگاه و موقعیتش پایگاهی برای تحقق حقیقت باشد، اما به طور فی نفسه چیزی جز یك واقعیت مبتذل نیست.با نگاهی به نظریه آگامبن درخصوص «وضعیت استثنایی» و رابطه آن با حیات برهنه bare life می بینیم كه استثنا نه صرفا انحرافی از قاعده بلكه خود همان شرط تحقق قاعده است و در این مقام به ویژه اكنون كه در سطح جهانی، استثنا به قاعده بدل شده است، هر یك از ما می تواند در جایگاه شخص ساكن اردوگاه، یا هوموساكر باشد و راهی برای بیرون رفتن از سیكل معیوب قانون و خشونت وجود ندارد. در پایان كتاب «وضعیت استثنایی»، او دو دنیای یوتوپیایی را به تصور در می آورد و دو راه حلی را عرضه می كند كه در آنها، این دور باطل شكسته می شود و بشریت از شر امتزاج قانون و تخطی از قانون میل رها می شود. یكی از این راه حل ها در یوتوپیای فرضی آگامبن كه به قول ژیژك راه حل درست است تفكیك این دو قانون و خشونت از هم است. به قول او روزی خواهد رسید كه بشریت با قانون «بازی» خواهد كرد، درست به همان شكل كه كودكان با اشیای بی فایده بازی می كنند. در آن روز، بشریت قانون را «مطالعه می كند و می خواند» اما این قانون دیگر اعمال نمی شود و به قالب عمل درنمی آید.
            خودكشی نیز نهایتا در دل قانون و تن حاكم هضم می شود و در اكثر موارد حتی همان نمونه هایی كه افتخاری راد برشمرد سامان دادن گورستان ها، مراسم كفن و دفن، گواهی صدور فوت و... در مورد خودكشی هم صادق است.به زعم كسی چون بدیو نیز شرط رهایی از بند قانون و نظم حاكم بر زندگی، این است كه هر یك از ما در مقام موجوداتی متناهی ممكن است درگیر نوعی فرآیند رخداد حقیقت فرآیندی كاملا حادث كه از هیچ سربر می دارد شویم و امكان مشاركت در زندگی ای دیگر در تقابل با سیر آرام زندگی عادی و مبتذل و حیوانی به رویمان گشوده شود.به عبارت دیگر این امكان وجود دارد تا ما از مرحله حیوانی درگیر با وسواس بیمارگونه به امر مبتذل مرگ به مقام سوژه یك حقیقت ارتقا یابیم. نظریه بدیو معادل با بصیرت های سن پلی درباره «طریق تن» و «طریق روح» است. از یك سو، طریق تن مبین عالمی است كه در آن مرز میان حیات و مرگ به شكلی هولناك درهم می ریزد همان تخریب نفس و بقای نفس و ما در آن بین تبعیت از قانون و میل به تخطی از آن تقسیم شده ایم. اما «طریق روح»، یعنی طریق مسیحی عشق، در حكم گسست از این حلقه معیوب قانون و میل است.به هر تقدیر، تقریبا همه این بصیرت ها و نظریات یك مسئله واحد را می پرورانند: بریدن از حلقه معیوب انكار خود ویرانگر، مهلك و بیمارگونه زندگی.نكته مهم دیگر در مقاله «در باب خودكشی» كه یادآور ایدئولوژی های وطنی اگزیستانسیالیسم سارتر و كامو بود، گره زدن مسئله خودكشی با مقولات تصمیم و انتخاب است. مقوله تصمیم نیز ازجمله مفاهیمی است كه محور استدلالات بسیاری از متفكران رادیكال و نیز محافظه كار، مثل اشمیت امروز را شكل می دهد. در اكثر این نظریات سوژه اساسا با تصمیم یكی و هم تراز می شود، همان تصمیم یا عملی كه ما به مدد آن از كثرت محض و داده شده وضعیت به چیزی به نام رخداد حقیقت بدیو گذر می كنیم، یا همان تصمیمی كه در نهایت واقعیت یا جامعه لاكلائو را می سازد. واقعیت و جامعه هیچ گاه كامل نیست و اساسا وجود ندارد و بنابراین نیازمند حركت یا ژست تصمیم از سوی سوژه است تا بتواند آن كل یا دال تهی را پر كند. به قول كی یركه گور، تصمیم همان لحظه یا سویه جنون است، یا طبق صورت بندی لاكلائو، تصمیم معادل است با سوژه پیش از سوژه مند شدن subjectivization.
            سوای معضله دار بودن این امر كه بخواهیم تصمیم را فقط در مورد مقولاتی چون مرگ و خودكشی برجسته كنیم، در مقاله افتخاری راد تمامی تمایزهای اساسی، بر سازنده و تعیین كننده كنش در این مورد، كنش خودكشی به قیمت مفهوم كلی و توخالی استثنا بر تن حاكم محو می شود. خودكشی جوانی كه در كنكور ناكام شده است، عملیات انتحاری یك نوجوان ۱۶ساله كه غفلتا ۸۰ نفر دیگر كسانی كه تصمیمی در مورد مرگ شان نگرفته اند را به هوا می فرستد، كیش cult خودكشی در ژاپن كه موجب شده است تا جوانان ژاپنی بی هیچ دلیل یا تصمیم عجیبی دست به خودكشی زنند این خبر را چند ماه پیش در سایت abcnews خواندم، خودسوزی زنان یا دختران ایلامی، خودكشی از سر فقر و خودكشی به هزاران دلیل عینی و بی معنای دیگر. اینها همه هیچ یك تغییری در این حكم ایجاد نمی كنند كه نفس عمل خودكشی به خودی خود عظیم است
            حال بیاییم این جمله حقیقت لاكانی را تكرار و سرسختانه از آن دفاع كنیم كه «خودكشی یگانه عمل موفقیت آمیز است.» این دعوی حداقل از این حسن برخوردار است كه زیر پای تمام بازی های اگزیستانسیالیستی با خودكشی را خالی می كند و پرده از كذب نهفته در آنها برمی دارد.
            ما همواره میل می ورزیم، میلی معطوف به دیگری. دیگری یا نظم نمادین پیرامون یك امر ناممكن تروماتیك ساخته می شود، پیرامون چیزی كه خود نمی تواند نمادین شود امر واقعی لاكانی. اما هر آدمی در ساختار روان خود با فانتزی یا خیال سروكار دارد می توان گفت فانتزی یگانه امر شخصی و منحصر به فردی است كه هیچ كس دیگری نمی تواند در آن شریك شود. كاركرد فانتزی چیست ما همواره با پس مانده یا باقی مانده ای مواجه ایم كه فضا را برای میل می گشاید و دیگری نظم نمادین و جامعه را نامنسجم می كند و فانتزی تلاشی است برای پنهان ساختن این عدم انسجام و شكاف در دیگری.
            در اینجا باید بر مفهوم «پیمودن یا درنوردیدن» travesing فانتزی تاكید كرد. اگر بپذیریم كه نظم نمادین حول محور امر واقعی شكل می گیرد و كاركرد فانتزی نیز پنهان ساختن این امر و غلبه بر این عدم انسجام است، بنابراین با پیمودن یا درنوردیدن فانتزی ما با رانه مرگ مواجه می شویم. در قلمروی ورای فانتزی ما با هیچ چیزی روبه رو نیستیم مگر رانه مرگ death drive و چرخش تكراری، مكانیكی و كور آن به گرد ابژه. در یك كلام، میل آدمی معطوف به مرگ است و خودكشی یگانه راه تحقق این میل و در نتیجه یگانه كنش موفقیت آمیز است، زیرا برخلاف هر كنش دیگر كه نهایتا از تحقق میل باز می ماند ابژه میل، یا ابژه a كوچك، همواره یا از دست رفته یا هنوز به دست نیامده است خودكشی مستقیما میل را محقق می سازد.مقاله «در باب خودكشی» مرا به یاد یكی از مقالات ژیژك انداخت، كه او در آن ذكری از گاندی و استراتژی سیاسی او كرده بود. یكی از جمله های معروف گاندی چنین است: خودت همان تغییری باش كه دوست داری آن را در جهان ببینی. اما به قول ژیژك آیا محدودیت نهایی این استراتژی این نیست كه فقط در برابر یك رژیم لیبرا ل دموكرات عمل می كند و كارگر می افتد، رژیمی كه توسط یك سری استانداردهای حداقلی و معین اخلاقی سیاسی سر پا نگه داشته می شود به بیانی ساده تر، در این استراتژی پیش فرض ما این است كه آنان كه قدرتی در دست دارند تن حاكم هنوز «دارای وجدان اند» لحظات گیج و منگ شدن تن حاكم. در اواخر دهه ۱۹۳۰ از گاندی پرسشی می شود به این مضمون كه یهودیان در آلمان علیه هیتلر چه باید بكنند پاسخ گاندی نیز این است كه آنها باید دست به «خودكشی» جمعی بزنند و با این كار «وجدان» عالم را بیدار كنند. به قول ژیژك به سادگی می توان واكنش نازی ها به این سخن رادیكال را به تصور درآورد

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #336
              جامعه ایران شهری و روستایی نسبت به معماری دچار فراموشی شده است. ذهن و زبان مردم، مسئولین و متخصصین تهی از معماری است.
              عالی ترین مراجع رسمی كشور و فعال ترین نهادهای مسئول در شهرها و روستاهای كشور فراموش كرده اند كه ساختمان و شهر می توانند بدون حضور معماری ساخته شوند و گسترش یابند. «وقتی معماری حذف و از صحنه شهرها غایب شود، همه چیز جایز می شود.» ساختن بدون معماری تنها در ساختمان سازی باقی نمی ماند و دائما میل دارد كه خود را به ساحت های پایین تر یعنی قوطی سازی، سرهم سازی و سوراخ سازی تقلیل دهد.
              ساختن با معماری یك جریان اجتماعی است كه پنجاه سال پیش جاری بود. ساختن بدون معماری هم یك جریان اجتماعی است كه نیم قرن است حاكم شده و به نظر می رسد كه امكان سرپیچی از آن بسیار مشكل است.
              شناخت این ویژگی شگرف، رشد كالبدی نیم قرن اخیر ایران یعنی ناتوانی معماری در راهیابی به میان این انبوه رو به تزاید ساخت وساز و استحاله مفهوم و مصداق معماری و شهرسازی در ایران، از «سازمان یابی خلاق فضا» به «تجمع مقتصدانه توده هایی از مصالح بازاری در قالب هندسه ای ناشیانه و بی كیفیت»، محتاج جدی گرفتن همه عوامل دست اندركار شكل دهی معماری ایران است.
              جدی گرفتن معماری، یعنی اینكه هر سه سطح از قلمروهای تخصصی، حرفه ای و اجتماعی معماری را مجددا ارزیابی كنیم و ببینیم چگونه ممكن است از همه عرصه های اجتماعی، تخصصی و حرفه ای، معماری حذف شده باشد و چیزی شبیه آن، كه به كلی فاقد خاصیت های اصل است، یعنی سرهم سازی معادل رده های پایین ساختمان سازی را به نام معماری به جامعه عرضه كنند.
              از اوایل دهه چهل تا امروز، در تمامی عرصه های حیات اجتماعی و خصوصی، آنچه در قالب معماری و یا معماری ایران قابل تشخیص و بروز باشد، به سرعت ناپدید شده است. در سرتاسر كشور، در تنها و تنها زمینه اجتماعی كه نام معمار با حضوری فعال باقی مانده است، اطلاق نام معمار به بنایان با تجربه است كه با پیشوند اوسا عامیانه استاد در عبارت «اوستای معمار» واژه معمار، حیاتی اجتماعی پیدا كرده است. در سایر زمینه ها نام معمار و معماری به صورت كاملا غیرموثر، در حد یك عبارت اداری تعارفی مورد استفاده قرار می گیرد مانند «شورای عالی معماری و شهرسازی ایران» كه از مجموع مصوبه های این شورا تا سال ۱۳۷۵ به اعتبار كتاب و خبرنامه های منتشر شده درصد ناچیزی به «اعتلای معماری» كه صریحا در متن قانون تشكیل این شورا بدان اشاره شده، پرداخته است و یا «دانشكده های معماری و شهرسازی» كه دنیایی جدا برای خود ساخته اند و صد یك از نعمات وجودی شان در جامعه پیدا نمی شود. آنها معمار تربیت می كنند كه در اجتماع به ساختمان ساز بدل می شوند و كاری هم به كار آنچه در شهر و شهرداری، مسكن و شهرسازی اتفاق می افتد ندارند و مسئولیت هیچ یك از رخدادهای اجتماعی مربوط به معماری و شهرسازی را به عهده نمی گیرند.شهرسازی رسمی كشور از طریق اشاعه ضوابط و مقرراتی كه خارج از قلمرو معماری و سازمان یابی عقلایی فضا تدوین شده اند به تدریج برای كنترل و محدود كردن خلاف های ممكن جهت گرفته است و اگرچه در جلوگیری از تخلف موفق نبوده، اما در بیرون راندن تصور معمارانه از فضاهای شهر بسیار موفق بوده است. تا آن مقدار كه هم اكنون شهروندان ایرانی گمان می برند كه شهر و بنا عمدتا برای كار كردن و تجارت كردن معادل كاربری اراضی و دوندگی معادل شبكه معابر و تملك معادل تراكم ساختمانی به وجود آمده اند و تصور دیگری غیر از این برایشان مشكل است كه گشایش فكر، شعف خاطر، چشم نوازی، روح نوازی، دوری از خشونت و تعرض، می تواند از دستاوردهای شهر و شهرسازی و معماری باشد.دفاتر خصوصی معماری، شخصیت های حقیقی معمار و انجمن های معماری و شهرسازی، شاید تنها نهادهایی بودند كه می توانستند به طور نسبی، معماری را ترویج و حمایت كنند. اكنون این نهادها یك به یك از عرصه های حقوقی قانونی و تجاری اداری خارج شده اند و معماران یا می بایست در تركیب با مهندسان به تشكیل مشاوران روی آورند و یا در یكی از دوایر فنی و دفاتر عمرانی اداره های دولتی به استخدام درآیند و یا مانند بسیاری دیگر برای امرار معاش از قلمرو حرفه خارج شوند. اكنون این امر چندان بدیهی جلوه می كند كه انگار بدیلی دیگر بر آن متصور نیست. در اكثر وزارتخانه ها و اداره ها، بانك ها و موسسات دولتی و خصوصی، اقدام معمارانه یا در قالب دفاتر فنی جلوه گر می شود یا در قالب معاونت های عمرانی. به عنوان نمونه به ساختمان هایی كه به عنوان بانك در سراسر كشور ساخته می شود مراجعه شود.
              مسئله تصویب طرح های معماری و شهرسازی یكی از بحرانی ترین موقعیت ها را كسب كرده و در خروج اندیشه معمارانه از عرصه های اجتماعی و حرفه ای بسیار موثر بوده است. در نبود معیارها و مقررات ملی، مصداق ها و الگوهای متشخص، رنگ باختن معماری و شهرسازی ایرانی، كم سویی سعه صدر حرفه ای، پایین بودن آگاهی عمومی از تحولات معماری و شهرسازی جهانی موضع كارفرمایی كه اصلی ترین نقش را در تصویب طرح ها برعهده دارد، در پایین ترین سطح است. سازمان برنامه و بودجه در ارزیابی علل شكست طرح های عمرانی، میزان قصور كارفرمایی را بیش از ۶۰ درصد برآورد كرده است. اثرات مخرب در ارزیابی پروژه های معماری و شهرسازی گریبان همه را گرفته است. در این شرایط وجود هیات های كارشناسی جهت ارزیابی پروژه ها نیز چندان كارساز نبوده است. غالب این هیات ها از میان رشته های مختلف برگزیده شده اند و به خاطر نبود تصور، ادراك بینش و دیدگاه های مشترك فضایی، جلسات بررسی و قضاوت بدون نتیجه، ساعت ها، روزها، هفته ها و ماه ها عملا سال ها به طول انجامیده است.اینكه معماران ایرانی مجبور شده اند امضای خود را به فروش برسانند یا خود خواسته اند یا اینكه اساسا شرایطی فراهم شده است كه آنها چنین كنند، خود گواه بارزی است از خروج اندیشه از عمل اجتماعی معماران كشور. بدین ترتیب آنچه شكل می گیرد نه معماری است نه ساختمان، نه از توانایی ها و خلاقیت های فضایی بهره برده و نه از مهارت ها و دقت های فنی.بدین ترتیب ملاك و معیار متقاضی تملك بنا اگر قدرت خرید یا انتخاب داشته باشد زیربنا و تعداد اتاق یا در سطحی بالاتر دارا بودن شوفاژ یا فن كوئل ونكوور به قول یكی از متقاضیان تملك بنا و كمی تخصصی تر اسكلت بتنی یا فلزی است و دست آخر روكار داخل و خارج بنا كه تا به دست آوردن رضایت چشم های مشتری پیشتر نمی روند. بناهایی كه به این گونه خواسته ها تعلق می گیرند، شیوه زندگی صاحبانشان را نیز تا سطح تحقق عملكردهای بیولوژیك تقلیل خواهند داد و این نگرانی از آینده محق جلوه خواهد كرد كه چه خواهد آمد بر سر ما در شهرهایی كه حد اعلای زیستن را تحقق عملكردهای بیولوژیك رقم می زنند...

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #337
                ایالات متحده امروز ابرقدرت نظامی جهان است. اسرائیل هم ابرقدرت نظامی در خاورمیانه است. یكی از بدیهی ترین وسوسه های برتری نظامی، استفاده از ارتش در زمانی است كه راه های سیاسی با مشكل روبه رو می شود. ایالات متحده در سال ۲۰۰۳ تصمیم گرفت كه از زور علیه عراق استفاده كند. اسرائیل هم در سال ۲۰۰۶ تصمیم گرفت كه از زور علیه لبنان استفاده كند. در هر دو حالت، دولت ها با احتساب این كه قطعا در مبارزه نظامی پیروز خواهند شد و به سرعت كار را تمام خواهند كرد، دست به چنین اقدامی زدند.معمولا ابرقدرت نظامی در جهان یا در یك منطقه خاص می تواند در چنین نبردهایی پیروز شود و كار را هم سریع تمام كند. وقتی می گوییم ابرقدرت نظامی، منظورمان همین است. اما پیروزی بستگی به این دارد كه اختلاف قدرت نظامی واقعا اساسی باشد. اگر اساسی نباشد، تصمیم به اعزام ارتش بدجوری به نتایج معكوس منتهی می شود.
                پنج دلیل برای شكست وجود دارد.
                ۱ اگر مشخص شود كه قدرت ضعیف می تواند عملیات را به تعویق بیندازد یا حتی توانایی به گل نشاندن دشمن را دارد، نخستین نتیجه ای كه حاصل می شود، این است كه درگیری نظامی، محدودیت برتری نظامی ابرقدرت نظامی را برملا خواهد كرد. در حقیقت جهانیان پیامی كه می گیرند، این است كه ابرقدرت نظامی ضعیف تر از آن چیزی است كه مردم گمان می كنند. دیگر كشورها از نمایش كاستی های قدرت نظامی نتایج سیاسی خاصی خواهند گرفت.
                ۲ جنگ طولانی به ناگزیر همواره جنگ كثیفی است. ابرقدرت نظامی زمانی كه دست به عملیات می زند در ابتدا این كار غیراخلاقی به نظر می رسد. اگر جنگ واقعا سریع تمام شود، چنین اشتباهاتی به سرعت فراموش می شوند. اما اگر جنگ طول بكشد، احساس اشتباه بودن جنگ، بیشتر و بیشتر گسترش پیدا می كند، هم در میان مردم دو كشور و هم در بقیه كشورها. ابرقدرت نظامی به تدریج نفوذ اخلاقی مورد ادعایش و نیز اعتبارش در افكار عمومی جهان را از دست می دهد. كشورهایی كه كم و بیش در كنار ابرقدرت نظامی بوده اند، به تدریج اما قطعا فاصله می گیرند و حتی گاهی ممكن است عبارات سرزنش آمیز سیاسی و اخلاقی نیز به زبان بیاورند.
                ۳ در آغاز بخش قابل توجهی از افكار عمومی معمولا از تصمیم به حمله ابرقدرت نظامی حمایت می كنند. این حمایت ها ممكن است به خاطر شور وطن پرستی یا رضایت خاطر از دولت شان باشد. اما این حمایت های داخلی بدین معنی نیست كه آنها صرفا از جنگ حمایت می كنند، بلكه گمان می كنند كه این جنگ خیلی زود تمام می شود و در نتیجه چندان آسیبی نمی رساند.زمانی كه جنگ كم كم به گل می نشیند، دو گروه از مردم كشور ابرقدرت نظامی به تدریج دست از حمایت دولت برمی دارند. آنها كسانی هستند كه گمان می كنند دولت تمام سعی خودش را نكرده است و اساسا بی عرضه است. تقاضای آنها این است كه حملات نظامی تشدید شود. اگر به هر دلیلی این كار شدنی نباشد، به این نتیجه می رسند كه دولت باید به طور كامل از جنگ كنار بكشد. گروه دومی هم وجود دارند كه كم كم در مورد جنگ دچار تردیدهای اخلاقی می شوند و به تدریج اصرار می كنند كه باید از جنگ عقب بكشند، نه به این سبب كه دولت قوی عمل نكرده است، بلكه بدین خاطر كه اساسا جنگ را به لحاظ اخلاقی نادرست می دانند. گرچه این دو گروه از ناراضیان داخلی مخالف هم اند و اختلافات جدی با هم دارند، اما انباشت نارضایتی های این دو گروه، فشار قابل ملاحظه ای به دولت وارد می كند تا سیاستش را عوض كند. تا زمانی كه جنگ به گل نشسته است، دولت ابرقدرت نظامی در وضعیت باختباخت قرار دارد. اگر عقب نشینی كند بازنده است و اگر عقب نشینی نكند باز هم بازنده است. نخستین نتیجه فلج كامل است اصطلاحا «دوام آوردن» و بعد سرشكستگی. اگر احساس سرشكستگی خیلی زیاد باشد به تنش های داخلی شدید در كشوری كه ابرقدرت نظامی به حساب می آید، منتهی می شود.
                ۴ هر چه این وضعیت بیشتر طول بكشد، پرهزینه تر می شود هزینه هایی از نوع تلفات نظامی از ابرقدرت نظامی و هزینه های اقتصادی، هر چه هزینه ها بیشتر شود، حمایت داخلی هم كمتر می شود. كشوری كه مورد حمله قرار گرفته است بی شك خسارات مادی دیده است، اغلب در حد بسیار وخیم. اما ویرانی های ابرقدرت نظامی نیز خیلی زیاد است، ولو این كه زیرساخت هایش نابود نشده باشد.
                ۵ وقتی همه چیز اتفاق افتاد نمایش كاستی های نظامی های ابرقدرت نظامی نسبت به آنچه قبلا گمان می شد، از دست دادن امتیاز اخلاقی، از میان رفتن حمایت های داخلی و افزایش هزینه های ابرقدرت نظامی نتیجه این می شود كه تمام موقعیت سیاسی ابرقدرت نظامی در جهان رو به زوال می رود، و گاهی این اتفاق برق آسا رخ می دهد. نتیجه سیاسی ای كه هركسی می تواند از این پنج دلیل بگیرد این است كه ابرقدرت نظامی پیش از آن كه به چنین عواقب ناگواری دچار شود، بهتر است مطمئن شود كه واقعا به اندازه كافی برتری نظامی دارد.
                * پژوهشگر ارشد دانشگاه ییل و نویسنده كتاب «افول قدرت آمریكا: ایالات متحده در جهان پرآشوب» است.
                منبع: Agence Global, 15 Aug 2006

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #338
                  برپايه‌ گزارشي كه براساس مصوبه شوراي بررسي و سياستگذاري ادبيات داستاني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي برمبناي اطلاعات موجود در بانك اطلاعات خانه كتاب تهيه شده است، رمان‌هاي "بامداد خمار" فتانه حاج‌سيدجوادي، "چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم" زويا پيرزاد و "دالان بهشت" نازي صفوي از سه نويسنده‌ي زن، پرفروش‌ترين رمان‌هاي ايراني در 14 سال اخيرند. نويسندگاني كه بيش‌ترين آثار پرفروش را عرضه كرده‌اند، نيز عبارت‌اند از: فهيمه رحيمي با هفت اثر و م. مؤدب‌پور با چهار اثر.

                  اما محمدحسين صفارهرندي - وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي - اخيرا در اظهار نظري درباره ابراز نگراني‌هايي كه نسبت به افزايش انتشار كتاب‌هاي عامه‌پسند در ماه‌هاي اخير عنوان مي‌شود، گفت: صاحبان اين ادعاها يا اهل تحقيق نيستند يا با علم به عدم صحت مدعا مي‌خواهند چيزي را نسبت دهند كه واقعيت ندارد. اتفاقا در دوره‌ي جديد، كساني به ما معترض‌اند كه در گذشته به‌راحتي كتاب زرد توليد مي‌كردند و الان كه كار نظم و نسق پيدا كرده و مجوز اين‌گونه كتاب‌ها داده نمي‌شود، اين مطالب را بيان مي‌كنند.

                  او در ادامه تأكيد كرد: بنده به موضوعيت برعكس اين قضيه بيش‌تر اعتقاد دارم. آمارهاي ما نشان مي‌دهد كه مثلا در ادبيات داستاني در ماه‌هاي اخير، رجوع به اداره‌ي كتاب براي دريافت مجوز كم‌تر بوده است. در اين زمينه بخش عمده‌ متعلق به نويسندگاني بود كه در گذشته به‌راحتي قلمشان را روي كاغذ مي‌آورند، در‌حالي‌كه كتابشان داراي ارزش و اعتبار واقعي نبود و وقتي فهميدند كه حساب و كتاب‌ها بيش‌تر شده است، دست نگه داشته‌اند و آرام‌تر حركت مي‌كنند و امروز كم‌تر شاهد مضامين سبك يا به‌تعبيري مبتذل هستيم.

                  در اين زمينه، عده‌اي از نويسندگان علت كم توليد شدن ادبيات جدي را حمايت نكردن دولت از آن و سخت‌گيري‌هايي چون مميزي ذكر مي‌كنند. تعدادي از آنان نيز علاوه بر نداشتن مخاطب براي ادبيات جدي، نويسنده را در اين امر دخيل مي‌دانند. اما نويسندگاني نيز معتقدند كه وجود ادبيات عامه‌پسند لازم است؛ چراكه از قبل اين نوع ادبيات به ادبيات جدي خواهيم رسيد.

                  حاصل گفت‌وگوهاي خبرنگار بخش ادب ايسنا با تعدادي از نويسندگان در اين‌باره چنين است:


                  ادبيات عامه‌پسند و گرفتن جاي ادبيات جدي

                  محمدرحيم اخوت معتقد است: اگر ادبيات جدي و ماندگار خلق شود، خواهد ماند و بر مخاطب نيز تأثير خواهد گذاشت. به اين موضوع اعتقاد دارم كه اين روز‌ها ادبيات عامه‌پسند بيش‌تر از ادبيات جدي توليد مي‌شود و كم‌كم دارد جاي آن را مي‌گيرد، اما دليلش را نمي‌دانم؛ دليلش شايد قواعد مالي و مادي حاكم بر بازار است، مضاف بر اين‌كه معيار تفكيك دو حوزه‌ي ادبيات عام و خاص مشخص نيست.

                  اخوت درباره‌ي سخت‌گيري بيش‌تر در برخورد با ادبيات جدي نسبت به ادبيات عامه‌پسند، توضيح داد: درمجموع براي ادبيات جدي بيش‌تر مته به خشخاش مي‌گذارند، مثلا براي يك جمله يا يك صحنه ايراد مي‌گيرند؛ ولي بعد مي‌بينيم در كتابي در حوزه‌ي ادبيات عامه‌پسند، آوردن همان صحنه يا جمله ايرادي ندارد. اين‌جا معيارها قدري مغشوش است و معلوم نيست چه چيزي مبتذل است و چه چيزي مبتذل نيست؛ هم‌رأيي در اين ميان وجود ندارد.


                  ادبيات جدي و برخورد نادرست با آن

                  علي‌اشرف درويشيان نيز اعتقاد دارد كه نسبت به ادبيات جدي هميشه سخت‌گيري بيش‌تري وجود دارد و تاكيد مي‌كند: هرچه فشار بر ادبيات جدي زيادتر شود، بازار ادبيات عامه‌پسند و سطح پايين رو به گرمي مي‌رود.

                  وي با بيان اين مطلب كه حتا با محدود كردن ادبيات عامه‌پسند نيز مخالف است، يادآور شد: من به‌طور كلي با سانسور، حتا در زمينه ادبيات عامه‌پسند هم مخالفم و معتقدم هركسي مي‌تواند افكار و آراي خود را به صورت‌هاي مختلف و در سبك‌هاي مختلف بيان كند؛ ضمن آن‌كه معتقدم ادبيات عامه‌پسند نيز مي‌تواند علاقه به خواندن و كتاب را در نوجوانان و جوانان ما و افرادي كه تازه شروع به مطالعه مي‌كنند، زياد كند.

                  اين داستان‌نويس گفت: امروز متاسفانه با ادبيات جدي برخورد درستي نمي‌شود و معمولا روي آثار نويسندگاني كه شهرتي كسب كرده‌اند، حساسيت بيش‌تري وجود دارد و اين واضح است كه نويسندگان عامه‌پسند يا فيلمسازاني كه مسائل پيش پا افتاده را كار مي‌كنند، خوانندگان و بينندگاني در بين عوام دارند و مورد استقبال قرار مي‌گيرند. اما وقتي مسائل جدي‌تر به عمق اجتماع پرداخت و موضوع‌ها با روش علمي‌تر بررسي شد، و البته در خلال سطرها به بسياري از نابساماني‌ها اشاره شد، با محدوديت بيش‌تري در مقايسه با ادبيات عامه‌پسند سطحي بازاري كه افراد سطحي با سواد سطح پايين را اشغال مي‌كند، مواجه مي‌شود.


                  آيا ادبيات جدي باقي مانده است؟

                  اما قاسم كشكولي اين پرسش را مطرح مي‌كند كه امروز كدام ادبيات جدي باقي مانده است؟ آن‌ها كه اين نوع ادبيات را توليد مي‌كردند، يا به خارج از كشور مهاجرت كرده‌اند، يا از دنيا رفته‌اند يا كارشان پشت در سانسور مانده است؛ پس آن‌چه مي‌ماند، مشتي كار است كه تارهاي حس‌گر كسي را تحريك‌ نمي‌كند.

                  وي در عين حال معتقد است: اگر ادبيات عامه‌پسند بر جامعه‌اي حاكم شود، مطمئنا آن جامعه سقوط و نزول كرده است. اين يك ضعف و شكست خواهد بود كه ادبيات عامه‌پسند بر ادبيات جدي - از نظر كمي - غلبه يابد. اگر اين امر صادق باشد، نشان از سقوط و نزول جامعه خواهد بود؛ چراكه ادبيات با انسان و معرفت‌شناسي سروكار دارد و وقتي سقوط مي‌كند، انسانيت نيز سقوط مي‌كند و به ادبيات باسمه‌يي مي‌رسد.


                  نبود نقد صحيح و تعريف نادرست از ادبيات جدي و عامه‌پسند

                  رضا قيصريه درباره توليد بيش‌تر ادبيات عامه‌پسند به نسبت ادبيات جدي، به نبود نقد صحيح اشاره كرد و گفت: نقد ادبي ما هنوز نتوانسته است تعريف حداقلي از ادبيات عامه‌پسند مردمي، بازاري، مبتذل و حتا ادبيات متعهد و جدي ارايه كند، تا مرزها مشخص شود؛ درحالي‌كه بين گونه‌هاي نام‌برده تفاوت‌هاي گاه عمده‌اي وجود دارد. تازه شايد هم بايد مديون همان كتاب‌هاي عامه‌پسند باشيم كه بازار كتاب را رونق مي‌دهند و حتا توليد خواننده مي‌كنند.


                  ادبيات جدي و غرق شدن در درياي كتاب‌هاي عامه‌پسند

                  فيروز زنوزي جلالي در اين‌باره معتقد است: آثار جدي هنري در درياي كتاب‌هاي عامه‌پسند غرق شده و ما نبايد گول آمارها را بخوريم. وقتي امروز به آمار كتاب‌ها نگاه مي‌كنيم، مي‌بينم مثلا پنج‌هزار نسخه كتاب توليد شده و مي‌گويند آمار توليد كتاب ما اصلا پايين نيامده است. اگر اين‌طور است، پس چرا ميان اين همه كتاب كه توليد مي‌شود، پنج اثر درخور توجه توليد نمي‌شود و آثار جدي ما در سايه قرار گرفته‌اند؟

                  وي علاوه بر توليد نشدن ادبيات جدي، مشكل ديگر را در اين‌ زمينه خواننده حرفه‌يي نداشتن عنوان كرد و گفت: ما خواننده حرفه‌يي نداريم كه خود را با متن درگير كند و خوانندگان بيش‌تر براي اين كتاب مي‌خوانند كه سرگرم شوند، در حالي كه ادبيات براي سرگرمي خلق نمي‌شود و ادبيات جدي سرگرمي نيست؛ بلكه بازوي تفكر جامعه است.

                  زنوزي جلالي سانسور را دليل موجهي براي خلق نشدن ادبيات جدي ندانست و افزود: اين‌جا نويسنده خود دچار خودسانسوري است و احتياجي نيست كه كسي بگويد اين‌جا را قيچي كن و ببر.


                  مردم ايران در وادي ادبيات بسيار ضعيف‌اند

                  كامران پارسي‌نژاد اما معتقد است: ادبيات همواره و در شرايط مختلف روال طبيعي خود را طي كرده و اين تصور اشتباه است كه براي گرايش مردم به ادبيات جدي و عامه‌پسند فرازوفرودهايي را درنظر بگيريم. نبايد با ديدي يك‌طرفه به مصاف ادبيات عامه‌پسند رفت و وانمود كرد كه مورد توجه قرارگرفتن اين ژانر نسبت به ادبيات جدي يك معضل بزرگ ادبي است.

                  وي متذكر شد: اگر جامعه در شرايط خاص طالب رويداد خاص است، ادبيات عامه‌پسند بلافاصله در خود رنگ مي‌بازد و خود را با شرايط جديد تطبيق مي‌دهد؛ درصورتي‌كه ادبيات جدي چونان فردي مغرور و غير قابل انعطاف است كه تنها كلام خود را پيش مي‌برد.

                  او همچنين تصريح كرد: مردم ايران در زمينه‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، از آگاهي بسيار بالايي برخوردارند، اما در وادي ادبيات بسيار ضعيف‌اند. اكثريت مردم توانايي فهم ادبيات عامه‌پسند را دارند و در همان فضاي فكري سير مي‌كنند.


                  شدت مميزي و توليد بيش‌تر ادبيات عامه‌پسند

                  همچنين هوشنگ عاشورزاده در ابن‌باره گفت: وقتي به كتاب‌هاي جدي با زمينه‌هاي اجتماعي اجازه انتشار داده نمي‌شود، طبيعي است كه ادبيات عامه‌پسند جاي آن را پر كند. ممكن است كه گفته شود توليد ادبيات جدي فرقي نكرده است و ميزان انتشار كل كتاب‌ها را درنظر مي‌گيرند؛ اما بايد گفت كه سانسور مانع ادبيات جدي روزگار ماست.

                  عاشورزاده با بيان اين مطلب كه ادبيات جدي هرگز كم‌رنگ نخواهد شد و اين كم‌رنگ شدن مقطعي است، گفت: تنها در مقطعي مي‌توان مانع ادبيات جدي شد؛ همان‌طور كه زماني جلو انتشار آثار صادق هدايت و صادق چوبك گرفته مي‌شد و فكر مي‌كردند كه با مانع شدن، مي‌توانند آثار اين افراد را از اذهان پاك كنند، ولي ديديم به محض اين‌كه آثار آن‌ها اجازه انتشار يافت، به چاپ‌هاي متعدد رسيد؛ بنابراين هرگز با سانسور و اجازه ندادن، نمي‌توان ادبيات يك ملت را محو كرد


                  مردم خسته‌تر از آن‌اند كه در ادبيات جدي غور كنند

                  اما شهلا پروين‌روح درباره كم توليد شدن ادبيات جدي به نسبت ادبيات عامه‌پسند به نداشتن مخاطب اشاره كرد و گفت: اصولا ما كتاب‌خوان كم داريم و از اين تعداد كم، آن‌ها كه كتاب‌هاي سنگين و جدي مي‌پسندند، در اقليت‌اند. مخاطبان ما هر كتابي را كه ساده‌تر و ‌به‌روزتر باشد، بيش‌تر مي‌خوانند و جوانان هم بيش‌تر آثاري را مي‌خوانند كه دغدغه خودشان باشد و چندان روان‌كاوي و فلسفه يا عوامل ديگر كه به داستان عمق مي‌دهد، در آن نباشد. وقتي بيش‌ترين آمار خوانندگان ما را اين دسته تشكيل مي‌دهند، طبيعي است كه آمار مخاطبان ادبيات جدي ما در اقليت قرار گيرد.

                  به‌گفته‌ي او، به‌طور كلي مردم خسته‌اند و آن‌قدر موضوعات جدي پيش روي دارند كه ترجيح مي‌دهند آن را با كلمات خود در ذهن پس و پيش كنند.


                  ادبيات جدي و حساسيت بيش‌تر نسبت به آن

                  به باور سيامك گلشيري، ادبيات عامه‌پسند به هيچ عنوان نمي‌تواند تأثيرگذار باشد؛ زيرا قصه‌اي سطحي است، ولي ادبيات جدي ادبياتي ماندگار و تأثيرگذار است و به اين دليل حساسيت بيش‌تري نسبت به آن وجود دارد.

                  وي با بيان اين مطلب كه ادبيات عامه‌پسند هميشه فروش بيش‌تري داشته، توضيح داد: درآمد اين نوع ادبيات خيلي بيش‌تر است و شايد بخشي از نويسندگان عامه‌پسند از اين راه زندگي مي‌كنند، ولي ادبيات جدي اين‌طور نيست. نويسنده‌ي جدي اميدي ندارد كه اثرش فروش برود و چندين‌بار چاپ شود، به اين دليل اين نوع ادبيات خيلي كم‌تر توليد مي‌شود.


                  از مسير كار عامه‌پسند پرتيراژ به ادبيات جدي مي‌رسيم

                  يونس تراكمه نيز متذكر شد: هر اثري ابتدا بايد ادبيات باشد تا بتوانيم آن را به ادبيات جدي و عامه‌پسند تقسيم كنيم. ادبيات عامه‌پسند ادبياتي پرمخاطب، و در مقابل، ادبيات جدي، ادبياتي كم‌مخاطب است. ادبيات پرمخاطب به ادبياتي گفته مي‌شود كه ماهيتا امكان برقراري ارتباط با مخاطبان بيش‌تري را دارد و بايد توجه داشت كه در تقسيم ادبيات عامه‌پسند و جدي صرفا موضوع مطرح نيست كه مثلا اگر داستاني با موضوع عاشقانه باشد، عامه‌پسند و اگر به موضوعات سياسي بپردازد، ادبيات جدي است.

                  تراكمه همچنين يادآور شد: هر كتابي را كه در قفسه كتاب‌فروشي ديديم، ادبيات ندانيم و هر كتابي به اسم ادبيات به ما غالب نشود؛ ايرادي ندارد كه از مسير كارهاي عامه‌پسند باشد، چرا كه از مسير كارهاي عامه‌پسند پرتيراژ است كه به كارهاي جدي مي‌رسيم.

                  اما محمد قاسم‌زاده توليد ادبيات عامه‌پسند را به فال نيك گرفت و توضيح داد: ادبيات عامه‌پسند تعداد خوانندگان ما را زياد مي‌كند و از ميان خوانندگان ادبيات عامه‌پسند، بخشي در آينده خواننده ادبيات جدي خواهند شد.




                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #339
                    وي گفت: ادبيات جدي بايد نوشته شود، حتا اگر چاپ نشود؛ اين ادبيات است كه قدرت دارد و جدي است.

                    او با بيان اين مطلب كه ممكن است نسبت به ادبيات جدي حساسيت بيش‌تري باشد، افزود: نويسندگان جدي‌نويس ما نقش خود را خوب ايفا نمي‌كنند و مي‌خواهند خود را ايزوله كنند، در حالي كه بايد به سليقه مخاطب توجه داشته باشند؛ چرا كه آنان در بالا بردن سليقه توده نقش مهمي دارند. ابتدا بايد ديد كه چرا مردم بيش‌تر ادبيات عامه‌پسند مي‌خوانند و تازه جدي هم مي‌خوانند.

                    اين داستان‌نويس مشكلات مربوط به چاپ و سانسور را دليل موجهي براي توليد نشدن ادبيات جدي ندانست و متذكر شد: اگر ادبيات جدي به چاپ وابسته است، بهتر است بميرد. ادبيات جدي آن‌قدر بايد پرقدرت باشد كه در صورت چاپ نشدن هم حرفش را بزند. نويسنده جدي مي‌نويسد و اثرش را در صندوق‌خانه مي‌گذارد، و حتا اگر چاپ نشود، او بايد بنويسد.


                    سانسور، بهانه‌ي خوبي براي كم‌كاري و نق زدن نويسنده

                    احمد دهقان اما يكي از دلايل توليد نشدن ادبيات جدي را نبودن نويسنده حرفه‌يي دانست و يادآور شد: ادبيات عامه‌پسند واقعيت غيرقابل انكار و روشني است كه خيلي‌ها سعي بر انكار آن دارند و يا آن را آن‌قدر بدون ارزش جلوه مي‌دهند كه جاي گفت‌وگو و بحث درباره چون‌وچرايي آن باقي نمي‌ماند. در همه جاي دنيا ادبيات عامه‌پسند مورد توجه است؛ ‌چه در اروپا و آمريكا و چه در هند و چين، مردم به آن اقبال نشان مي‌دهند و آن را مي‌خوانند.

                    وي گفت: اين حرف‌ها توجيه‌كننده سانسور و يا اعلام موافقت با آن نيست، بلكه مي‌گويم گاهي وقت‌ها بهانه خوبي است براي كم‌كاري و نق زدن به دولت و جامعه و مردمش.

                    نويسنده‌ي "من قاتل پسرتان هستم" افزود: ادبيات عامه‌پسند جدي‌ترين و حرفه‌يي‌ترين نوع داستان‌نويسي در كشورمان است كه نه ضرب‌وزور دولت را پشت سر خود داشته و نه بوق و كرناي دنيايي روشنفكري را. خودش راه خود را باز كرده و اتفاقا هر كه هم آمده، محض رضاي خدا يكي توي سرش زده و او را مايه ننگ ناميده است.


                    ادبيات جدي در دنيا جزو سرمايه‌هاي ملي است

                    ولي جمال ميرصادقي اعتقاد دارد: اگر ادبيات عامه‌پسند و تفريحي همين‌طور مثل علف‌ هرز رشد كند، ادبيات جدي را خفه خواهد كرد.

                    وي ادبيات جدي را نوعي از ادبيات دانست كه فراموش نمي‌شود و در ادامه توضيح داد: ادبيات چيزي است كه يك‌بارمصرف نباشد، بارها خوانده شود و تأثيرگذار هم باشد كه ادبيات به معناي واقعي آن، همان ادبيات جدي است كه اين خصوصيات را دارد.

                    او همچنين گفت: در ايران روزبه‌روز خوانندگان جدي‌مان را از دست مي‌دهيم و چنان در باتلاق آثار تفريحي غرق شده‌ايم كه بيرون آمدن از آن مشكل شده است. امروز كار روزنامه‌ها، بايد نشان دادن حقايق باشد؛ وقتي اين كار را نمي‌كنند، نويسنده سعي مي‌كند حقايق را در آثارش نشان دهد، ولي باز جلو آن را مي‌گيرند و انتظار خواننده جدي از ادبيات جدي، كم برآورده مي‌شود.


                    ادبيات عامه‌پسند و توليد مخاطب ادبيات جدي

                    ناتاشا اميري نيز مانند چند نفر از نويسندگان معتقد است كه ادبيات عامه‌پسند در آينده مي‌تواند خواننده جدي توليد كند و متذكر شد: اگر نويسنده‌ي جدي هنگام نوشتن به خواننده فكر كند، قطعا اثرش مخاطب خواهد داشت؛ در غير اين صورت، مقصر ادبياتچي‌هاي ما هستند.

                    وي افزود: در كشورهاي ديگر در ميان دو ادبيات جدي و عامه‌پسند، ادبيات بينابيني نيز وجود دارد كه خواننده با خواندن آن به آثار جدي خواهد رسيد. اما يكي از مشكلات داستان‌ در كشور ما اين است كه معيار خاصي براي سنجش داستان نداريم و هر كس نظر شخصي خود را مي‌گويد، اما در غرب به مؤلفه‌هاي خاصي رسيده‌اند كه ما هم از آن الگوها استفاده مي‌كنيم؛ در حالي‌كه آن الگوها در سيستم ادبي ما نمي‌توانند رسوب كنند و درنتيجه تنش و چالش ايجاد مي‌شود.

                    او در عين حال ادبيات عامه‌پسند را ادبياتي موثر دانست كه مي‌تواند خواننده‌ي ادبيات جدي توليد كند.


                    در بستر آثار عامه‌پسند به آثار نخبه‌گرا مي‌رسيم

                    عليرضا محمودي ايرانمهر نيز معتقد است: در ايران آثار عامه‌پسند به مفهومي كه بايد باشند، وجود ندارند و بيش‌تر ادبيات مبتذل و فاقد ارزش را با ادبيات عامه‌پسند اشتباه مي‌گيرند. آثار عامه‌پسندي كه در دنيا خلق مي‌شوند و توده‌ها با آن‌ها ارتباط برقرار مي‌كنند و روي‌شان تأثير هم دارد، در ايران خيلي خلق نمي‌شوند و با فقدان اين آثار مواجهيم.

                    وي گفت: شايد دليلي كه اين سال‌ها ادبيات بازاري بيش‌تر خلق مي‌شود، اين است كه نويسندگان به دنبال راهي براي فروش آثارشان هستند، به اين دليل عناصر عامه‌پسند را در آثارشان تزريق مي‌كنند تا هم راحت‌تر چاپ، و هم خوانده شوند.

                    او يادآور شد: ادبيات عامه‌پسند و جدي بايد در كنار هم باشند؛ اگر ادبيات عامه‌پسند نباشد، ادبيات جدي بستر لازم را براي خلق پيدا نمي‌كند، چرا كه مخاطبان ابتدا از داستان‌هاي ساده شروع به خواندن مي‌كنند و سپس به ادبيات جدي خواهند رسيد. در واقع در بستر ادبيات عامه‌پسند است كه بعدها نخبگان رشد پيدا مي‌كنند، ولي ما هميشه مي‌خواهيم كه از بالا نخبه خلق كنيم.


                    سردرگمي ادبيات جدي و توجه مخاطبان به ادبيات عامه‌پسند

                    عنايت سميعي نيز در اين زمينه گفت: امروز ادبيات جدي در كشور ما خيلي حمايت نمي‌شود و از طرفي با مميزي مواجه است؛ برخلاف آن، ادبيات عامه‌پسند مشمول هيچ‌گونه مميزي نيست و به آساني در دسترس قرار مي‌گيرد و اين دليل توليد بيش‌تر ادبيات عامه‌پسند نسبت به ادبيات جدي است.

                    وي افزود: ادبيات جدي مي‌خواهد نماينده چه تفكر و ادبياتي باشد كه جامعه‌ي كتابخوان را جذب كند؛ اين مساله هنوز روشن نيست. البته كوشش‌هاي فراواني در دو دهه‌ي اخير صورت گرفته است و گفتمان‌هاي پراكنده‌اي نيز در اين زمينه وجود دارد كه البته اين پراكندگي نمي‌تواند نماينده تنوع باشد، بلكه اين تكثر ناشي از تفرقه است كه هركسي ساز خود را مي‌زند.

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #340
                      چاپ سوم دوره‌ي 10جلدي آثار صادق هدايت كه در نمايشگاه كتاب امسال منتشر شد و اجازه‌ي پخش نگرفت، همچنان منتظر دريافت اجازه‌ي توزيع است.

                      به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به‌گفته‌ي مدير نشر جامه‌دران، قرار بر اين بود كه اين مجموعه در نمايشگاه كتاب امسال توزيع شود كه به‌ ناشر اعلام شد، نفروشند.

                      اين دوره‌ي 10جلدي كتاب‌هاي «سگ ولگرد»، «سه قطره خون»، «زند و هومن‌يسن»، «فوايد گياهخواري»، «وغ‌وغ ساهاب»، «نوشته‌هاي پراكنده»، «ديوار»، «گروه محكومين»، «مسخ» و «زنده به‌گور» را شامل مي‌شود.

                      ناشر همچنين گفت: در حال حاضر اين مجموعه به مدت بيش از چهار ماه است كه براي دريافت اعلام وصول معطل مانده و پيگيري‌ها نيز نتيجه‌اي دربر نداشته است. مي‌گويند به صورت كتبي به كسي جواب نمي‌دهيم و به صورت شفاهي مي‌گوييم كه اثر غيرقابل چاپ است.

                      اين در حالي است كه اخيرا سه كتاب «سه قطره خون»، «انسان و حيوان» (چاپ چهارم) و «خيام صادق» (چاپ سوم) ازسوي ناشر ديگري تجديد چاپ شده‌اند.

                      همچنين آلبوم عكس‌هاي هدايت با نام «نگاهي، ‌حسرتي و آهي» توسط نشر ديد به چاپ دوم رسيده است. تعداد ديگري از آثار اين نويسنده هم ازسوي ناشران ديگر، منتظر دريافت مجوزند.


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #341
                        Roxanne Varzi, the author of the recent Warring Souls: Youth, Media, and Martyrdom in Post-Revolution Iran (Duke University Press), teaches anthropology at the University of California in Irvine. Her book is the result of a Fulbright scholarship that allowed her to conduct extensive ethnographic research in the Iranian city of Tehran.

                        Today, the Islamic Republic of Iran has a disproportionately huge youth demographic (roughly 70% of a population of 70 million), a direct consequence of the 1980-89 war with Iraq, which claimed the lives of an almost equally disproportionate number of young men. Toward the end of ensuring that Iranian youth grow up asserting the correct Islamic principles, the state has commemorated and promoted the wartime exploits of the Basij, comprised mostly of soldiers who martyred themselves in conflict with the Iraqi aggressors, as the ideal most worthy of emulation – an ideal worth pursuing in their own lives. The notion (as seen from at least one corner of the world) that one helps the long-term national and economic prospects of one’s nation by encouraging its most vital participants to throw their lives away seems rather foolish, if not…. What was surprising to learn from Varzi’s observations was that many young Iranians felt the same way. They don’t talk about it as openly; but the sentiment is unmistakably there. They certainly don’t react to government propaganda as zealously as the state would like. Varzi credits, among other factors, a disconnect between state beliefs and the reality as the young of Iran are experiencing it for the failure of the two forces to interface in any meaningful way beyond the usual local pantomimes.

                        Varzi’s family left Iran shortly after the 1979 revolution, which deposed Mohammad Reza Pahlavi as shah and brought back the Ayatollah Ruhollah Khomeini, who had hitherto been living in exile abroad, to preside over the institution of an Islamic state – that is, a state with strict Islamic jurisprudence sitting at the center of its governance. Her mother, an American Catholic who grew up in Grosse Point, Michigan, brought little Roxanne, who was born in 1971, back with her. Varzi recalls having been teased mercilessly by her Grosse Point peers for her Persian accent. (One flinches to consider the tenor of these encounters with early-Eighties Midwestern anti-Muslim racist cracker ignorance. For a few years after the Iranian hostage crisis, I remember seeing many bumper stickers whose darker sentiments might have come out of Albert Camus’s Stranger. The mood grew even blacker following the bombing the marine barracks in Lebanon later in the decade.) When Varzi returned to Iran, starting in 1991, she felt extremely self-conscious to be bringing back with her a strong Michigan accent, having given up her Persian on the playground. You could say that Varzi had come full circle.

                        Varzi and I spoke during the month of June. A little over a month later, the state of Israel would respond to provocations by Hezbollah, the Islamic extremist faction, with a massive military campaign in Lebanon, where its home base is situated, involving fierce aerial bombardment and the deployment of ground troops. Hezbollah, whose express political purpose is the eradication of Jewish Israel and the return of the Palestinian refugees, receives the bulk of its military and financial support from countries like Iran and Syria; and, in the figure of Mahmoud Ahmadinejad, the current president of Iran – and a former Basij – they also have a soul brother of sorts, one who believes, among other things, that Israel should be wiped off the map. Iran continues to command world attention by its refusal, despite worldwide entreaties, to back off from its pursuit of nuclear power; recently it told the UN to get stuffed, it’s not slowing down, it has the right, same as everyone else, to develop alternative sources of power.

                        The speed and unexpectedness with which developments like this take place in the Middle East have a way of rendering every brief pause for reflection upon events occurring anywhere in the region ridiculously quaint. Perhaps this will seem the case a year, maybe six months – perhaps six days – from now.

                        All that was in our future. During the course of our early discussion, we touched upon recent developments briefly, but for the most part hewed to matters of anthropology – the study of human behavior in (comparatively) stabler settings. Varzi mentioned a class on Modern Iran she was teaching. Pressed for details, she spoke of the “very diverse backgrounds” of her Iranian students, roughly a dozen of whom were born and raised in California. “They sit in different parts of the classroom,” Varzi said. “They don’t all sit together. They’re very much segregated or separated by their parents’ politics, and how they were raised in terms of thinking about other people of the Diaspora. Much more so, actually, than the youth in Iran. The youth in Iran – the secular youth – are much more likely to interact with their Islamic peers than youth here. It tends to be a group of people that exist in a vacuum since 1979. A lot of that still plays out. It’s a lot more conservative, too. Someone told me last night – and it’s a good point – they said, it’s interesting how in Iran parents are supporting dating by allowing parties at home and all this stuff because the state won’t, whereas here, all of these Californians have to pretend they’re not dating until they get married because the Diaspora has stayed very conservative, having brought over an Iranian culture from thirty years ago. Whereas in Iran, the culture has really evolved and has become a lot more modern. I think that happens in most diaspora groups. I think they hang on to the sense of the homeland from whenever it was they left.”

                        Stop Smiling: Tell me how you secured the Fulbright grant that took you to Iran and ultimately resulted in the publication of Warring Souls.

                        Roxanne Varzi: Fulbright has different regional offices, and I suspect my Fulbright was given through the India office. Basically, it was administered through Columbia University, so I never actually dealt with any Fulbright people or had to go through any bureaucratic, permission, licensing, or any of that kind of thing. I just was basically given the money through Columbia University; it was administered through them.

                        SS: You didn't get to participate in any of the diplomatic tango that nations suspicious of one another eventually engage in?

                        RV: Just a little bit. Right before I left, the difficulty was that the money was technically coming through the Treasury Department, because Fulbright is a government agency. At one point I had to call up people at the Treasury Department, or the State Department, and ask them what I was and wasn't allowed to use the money for. We had economic sanctions on Iran at the time. Just like my colleagues who work on Cuba. It's very difficult to get government funding, to do any kind of research in either Iran or Cuba, so I didn't really think I would get the Fulbright. The caveat with Columbia is they won't even allow you to apply for their Columbia University Private Fund for Research, which they sort of keep on hold for people who have a hard time getting the more prestigious outside grants, like the Fulbright or the Social Science Research Council or the National Science Foundation. In order for you to even apply to Columbia's stuff, you have to apply to the outside grants. So I did that as a matter of formality [Laughs], and I ended up getting it, which was shocking to me. So I had to just go through a little bit of song and dance with the Treasury Department and promise not to pay any Iranians directly for helping me with my research, or to help the economy out too much. Which wasn't difficult, because I was not renting an apartment. I was told to just use my money for food, which was what I did. It was pretty easy.

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #342
                          SS: Didn't you try for a Fulbright prior to this?

                          RV: I did. I had applied for a Fulbright six years previously to go to Pakistan, because I was interested in Afghan refugees in Peshawar. I remember the Fulbright commission thinking, “Oh, well, because she's the Iran expert, there's no way she's going to Peshawar. She's using it as a back door to get into Iran.” So I was very upfront about exactly what I wanted to do [this time around]: study youth culture in Tehran. I really didn't think I was going to get the grant, but again, I just applied because if I didn't, my department wouldn't allow me to apply for funds [Laughs] through the university.

                          SS: They were afraid you were actually going to do that?

                          RV: Yep. This is what I heard sort of through the grapevine. To be fair to them, I also heard that they really didn't think it was a safe place to send a female scholar. I had my hands in a lot of different projects [at the time], and I wasn't really positive about which one of the many projects I was interested in doing in Iran I was actually going to do. But I applied for exactly what I wanted to do, and I ended up writing a book on exactly what I applied for.

                          SS: You first visited Iran in 1991, right?

                          RV: Well, I started going back to Iran in 1991. I didn't actually start the project until 1995. But I had spent a year in Iran in 1993, after I graduated from undergrad, living with my uncle's family. That was the year that I relearned Persian. Then, when I came back to the States, I spent a year writing a memoir that never got published - this was before memoirs from Iran were really popular. People just weren't interested at all in even looking at anything that had to do with Iran. I ended up publishing some of the chapters from the memoir as short stories in various places; some of that writing ended up in [Warring Souls] as journal entries of mine from '93.

                          SS: Iran in the early '90s couldn't have been a very happy place. It was, after all, only a few years after the country's war with Iraq.

                          RV: Yep. The reason I think I ended up writing half of the book about the Iran-Iraq War is because there were still UN peacekeepers on the street when I went back in '91. Tehran in general is a very safe city. The government cleaned up all of the remnants of war. You didn't see bombed-out buildings. Every time a shell fell, or something happened, it would immediately be cleaned up, to keep up morale, so it didn't look like a war-torn place at all. The things that were most intense were the murals of martyrs. I read a lot about that kind of stuff: the production of culture in the public sphere that was a result of the war and as a result of martyr culture. The other thing was that there were a lot of POWs returning. But that didn't really begin until probably '93, that I really was aware of the return of all these POWs and the parades for them. That became a big sort of public thing, to watch these POWs return. Part of the reason that I was obsessed with the war was because when I first went back, I was worried that I wouldn't fit in with my family, because I had a strong Michigan accent: my mother's American, and I had forgotten most of my Persian because I was teased really badly on the playground and refused to speak it for many years. I thought that they just wouldn't accept me, or that I wouldn't get along; somehow I would be rejected. I realized that it wasn't all of those things that really separated me from other Iranians but the fact that I hadn't lived through the war. It's something that's never addressed: people don't talk about the war; there hasn't been a lot of academic work on the war. Certainly not in the States, and very little in Iran. So I became obsessed with this war that I had missed out on, that had made me a non-Iranian in certain ways.

                          SS: Your study of Iranian youth culture eventually entwined with the state's continued promotion of the culture of martyrdom during the war with Iraq.

                          RV: At the same time I was studying youth culture, I was doing this project on the war. I spent a lot of time because I was really interested in how youth were consuming this culture produced by the state. I thought it would be interesting to talk to some of the producers of this culture, and then I had became more and more involved with talking with the Basij, who had been at the front and were actually continuing to produce culture. Chapter Three is all on the ten-year-long documentary project that took place at the war front, a Basij-operated documentary project which was really about trying to get people to come and martyr themselves at the front. It was a sort of propaganda project. I spent a lot of time talking to the producers of the program. It continues to go on, but now they mainly do things about post-war issues, like POWs or mothers of martyrs or the war area.

                          As a result, I kind of leapt more and more into their stories about the front. I ended up talking to a lot of reformists as well; the end of the book is kind of about the reform movement. A lot of reformists had actually gone to the front as Basij, which is what gave them the credentials to actually say anything publicly that was critical. I spent a lot of time talking to them and sort of thinking about ways that they moved away from the early religious practice that was so sort of state-grounded.

                          SS: The country has such a high percentage of young people today, owing largely to the war having claimed the lives of a generation of Iranian men. It would seem that the survivors of the war feel that their martyred brothers might have died for nothing, no? Considering the youth of today aren't able to relate to the war on as visceral a level as ex-soldiers?

                          RV: A lot of people actually were quite thankful that they weren't martyred in the end. And then other people just sort of fell into depression. It's been difficult for the war vets. They're not really accepted by society, because a lot of society didn't believe in the war. Nowadays it's being pumped up even more, again. It's an important issue, though: most families have someone who died in the war. It's a very sensitive issue.

                          SS: Did you discuss these issues with surviving Basij in significant detail?

                          RV: We talked a lot about that. Some of them who are still trying to produce culture are saying, you know, we're producing culture for this generation that just doesn't even understand us. They're very well aware of the fact that there's a big disconnect between what they believed in the '80s and what this generation believes now. Much like Viet Nam, there's been this shift that's happened over the past ten years, where through cinema, actually - and I write about this at the end of the book - cinema has been this bridge that's allowed some of the critique to come through from the Basij, but at the same time has allowed some compassion and understanding from secular youth who watch these films and really didn't get what the Basij were about. They sort of saw them as these almost fundamentalist, crazy people who went to the front; now they're starting to understand maybe what it was that compelled them. They have more compassion. And I think that compassion is coming through because some of these Basij filmmakers like Ibrahim Hatamikia, whom I write a lot about, who began to criticize society for not taking care of the war vets, but at the same time was subtly criticizing the government as well; sort of speaking directly to the Diaspora and secular youth.

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #343
                            SS: Rather depressingly, the Iranian government has played right into the hands of those who would portray their country as a fundamentalist furnace and little else, so it's somewhat cheering to see challenges brought against this surface by former insiders.

                            RV: What I really try to write about is how the Iranian government created a surface. The thing I was really interested in thematically throughout the book was this interplay between surface reality and something that was much deeper: the space of faith inside a human being and then the space of acting out habitual religious practice. What's interesting is that the government created this surface, and people weren't really able to look past the surface outside of Iran. The US and other Western countries - and their medias, I should say, really - fed on this surface that was created and were lured by it and weren't able to see beyond it. While all of that is overblown, at the same time Iranians gave the press that in order to keep them away from looking at some more important issues, which we still don't look at.

                            SS: Such as what?

                            RV: The fact that there's a crisis in identity, there's a crisis in faith among the youth. CNN tends to go into Iran and say, oh, the youth are all drinking vodka and partying: they want Western culture. But it's much more complicated than that. As a social scientist, that's what I was trying to complicate and to show, is that within that crisis, there's still religion. It's not like they threw out the baby with the bathwater. It's coming out through different practices, like Sufism and mysticism. There are twelve-step programs now. There's a huge problem with drug abuse. There's a problem with pre-marital sex: there wasn't sex ed in classes for a very long time. As a result, people were getting these back-alley abortions. I write about a lot of that stuff in the book. Going back to the initial Fulbright question, I think one of the reasons that the government has never gotten in the way of my research is because I was researching part of the population that they had absolutely no access to. They had created such a strong surface that even they couldn't see below. All of these things were bubbling up through the surface: the drug use, the abortions, the suicides. I wanted to be helpful, too, from a policy perspective. I was hoping that the book would actually shift some of the policy by pointing out that, look, this is a real problem, not having sex ed classes. And it's already shifted. They now have sex ed classes. They're allowing twelve-step programs. They're taking care of children, teenagers, who are attempting suicide, in the hospitals. Unfortunately, much like the States, they're just kind of overmedicating instead of really dealing. These are issues that they weren't able to research on their own. They had no empirical evidence for any of this stuff. They knew it was happening. I think they wanted someone actually to go in and say, look, this is what's happening. Someone actually point-blank told me that the Youth Foundation Institute, where I was doing my research, said, we're happy that you're doing this kind of work, because no one will talk to us. They needed to change their policies, and they were aware of that at the time.

                            SS: But how much change could the regime permit at a given time? It seems a great deal of Iranian youth culture is allowed a fair degree of latitude only on the implicit understanding that it could all be taken away if they chose to push too hard.

                            RV: I think that they're sending out messages every now and then, that you can only push so far. They're definitely doing that with intellectuals right now. When I was there this last summer, there was this message that was sent out, [saying] we don't want to mess with your private life. We're going to continue our political agenda, but we're not going to mess around with your domestic everyday life. Sure, if you stick to wearing your veil a little bit further down your head, and do those kinds of little acts of rebellion, no one's going to mess with you. But if you write something that's against Islam or the state or something like that, that would be more difficult. But I don't see a larger clamping down. I see them shutting down a few individuals to send a message here and there, but I think it would be difficult at this point to go back to, say, the early days of the revolution, and the people I talk to who are in Iran have said, it's not going to get clamped down to that degree. They don't see that coming anytime soon. But who knows? [Laughs]

                            SS: You think the status will remain quo for a while to come?

                            RV: I think so. Yeah. I haven't been there since last August. As an anthropologist, I hate making predictions unless I've really been on the ground and sort of have a feel [for the terrain]. I'm just going with what people say - I have years and years of contacts - but it does sound that way. It seems like that's what's happening.

                            SS: There's no lingering dread that cultural permissiveness will receive a fierce corrective from the state if it gets too out of control? That a return to the hard-line days immediately following the '79 revolution is always just around the corner?

                            RV: [Adults] haven't reacted at all that way to this generation. They just see the generation as lost. They don't see it as a failure of policy. I think they see a big shift that they need to make. The revolution is still relatively young. For us, thinking about thirty years, it's a long time. But in terms of generations, it's still young. They just see it as, like, okay, well, we need to shift this practice a little bit, or shift that. They know that they can't go in against this generation and change things back to the way they were in 1979. It would be impossible. I don't see that kind of clamping down quite yet. The recent nuclear issue has served to actually push more people to be in line with the Iranian state.

                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #344
                              بيژن ترقي شأن نزول بعضي ترانه‌هايش را مكتوب مي‌كند.

                              به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين ترانه‌سراي پيشكسوت كه از نگارش جلد دوم خاطرات خود خبر داده بود، تصميم دارد در بخشي از اين كتاب به روايت شأن نزول بعضي ترانه‌هايش بپردازد كه به نظر خودش كاري استثنايي خواهد بود.

                              او البته ياد‌آور شد، اين كار براي تعدادي از ترانه‌ها كه حالت سمبوليك دارند، ممكن است و اين‌گونه آن‌ها با حكايت‌هايي همراه مي‌شوند كه براي خواننده جالب است.

                              در بخشي از مجموعه‌ي "از پشت ديوارهاي خاطره"، همچنين خاطراتي از پرويز ياحقي، علي تجويدي، روح‌الله خالقي و ... آمده است كه به‌صورت مختصر در گذشته نقل شده‌اند.

                              ترقي البته اين‌روزها وضعيت جسمي مناسبي ندارد و به گفته‌ي خودش به محض اين‌كه احساس كند حالش بهتر است، كار نوشتن را شروع مي‌كند.

                              "آتش كاروان"، حاصل كار شاعري و ترانه‌سازي او نيز مدتي است كه مجوز نشر دريافت كرده و احتمالا در روزهاي آينده عرضه خواهد شد. اين كتاب شعرهاي نو، غزليات او كه در برنامه‌ي "گل‌ها" اجرا شده‌اند، مثنوي‌ها، رباعي‌ها، طنزها، اخوانيات و ترانه‌هايش را شامل مي‌شود.

                              ترقي در صحبتي همچنين متذكر شد: جوان‌ها ترانه را با رنگ‌آميزي بهتري ارايه دهند و تنها به يك مشت كلمات عاشقانه اكتفا نكنند. به‌نظرم اين‌طور عشق و اين‌طور ترانه‌ها ديگر خريداري ندارند، مگر اين‌كه از زبان‌هاي ديگري بيان شوند و با تصويرسازي‌هاي زيبايي همراه باشند.

                              وي در ادامه خواستار اين شد كه ترانه را از وضعيت فعلي دربياورند و كلمات پيش پا افتاده را كنار بگذارند و گفت: اگر اين كار براي تفنن هم بوده، بس است.

                              به اعتقاد بيژن ترقي، ترانه چون با موسيقي همراه است و روح آن‌ها توأم مي‌شود، هنري جاودانه خواهد بود.


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #345
                                دبير كل كنگره‌ي بزرگداشت استاد شهريار گفت: مسؤولان عالي نظام به استاد شهريار فقط در قالب يك شاعر نگاه نمي‌كنند.


                                به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، علي‌اصغر اميرشعردوست در ديدار با مدير كل صدا و سيماي مركز آذربايجان شرقي، افزود: مسؤولان عالي نظام به استاد شهريار به‌عنوان يك شخصيت چندبعدي كه در واقع با فرهنگ اصيل اين منطقه عجين شده است، مي‌نگرند.


                                وي گفت: با توجه به اين‌كه خطه‌ي شهيدپرور آذربايجان در شكل‌گيري و حفظ انقلاب نقش مهمي داشته است و دارد، مسؤولان نظام تلاش مي‌كنند، از مفاخر اين خطه در سطح ملي تجليل كنند و اين مساله با امنيت ملي كشور نيز ارتباط مستقيم دارد.


                                دبير كل كنگره‌ي بزرگداشت استاد شهريار تصريح كرد: ايرانيان داخل و خارج كشور به‌صورت بي‌نظيري از برگزاري اين كنگره استقبال كرده‌اند و همين امر سبب شده است، تا ما تمام تلاش خود را انجام دهيم، تا اين كنگره را در شيراز نيز برگزار كنيم؛ چراكه تجليل از استاد شهريار تجليل از ملت ايران است.


                                شعردوست اظهار داشت: رييس جمهور و رييس سازمان صدا و سيما توجه خاصي به اين موضوع دارند و پيگيري مي‌كنند؛ تا اين كنگره به‌نحو مناسب و مطلوب و در شان آذربايجان برگزار شود.


                                او همچنين به نشر هفت جلد كتاب درباره‌ي زندگي استاد شهريار و ديدار اعضاي ستاد كنگره با مقام معظم رهبري اشاره كرد.


                                iran

                                Comment

                                Working...