Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • سيمور هرش روزنامه نگار معروف آمريکايی نوشت که جرج بوش و معاونش تحت فشار وزارت دفاع آمريکا ناگزير شدند از طرح حمله اتمی به ايران صرفنظر کنند.
    به گزارش خبرگزاری مهر، نشريه نيويورکرچاپ آمريکا مقاله ای ازسيمورهرش به چاپ رسانده که وی دراين نوشتاربا بررسی شرايط تصميم گيری در کاخ سفيد و فشارهای سياسی موجود دراين زمينه تاکيد نمود : جرج بوش رئيس جمهوری آمريکا و ديک چنی معاون وی ناگزير شدند، تحت فشار وزارت دفاع ازطرح حمله اتمی به ايران صرف نظر کنند درمقابل نيروی هوايی آمريکا پيشنهاد کرده است نطنز را هدف حملات سريع و متعدد بمب های عظيم سنگرکوب و ضد پناهگاه قرار دهد.

    نيويورکر در ادامه مطلب خود به نقل از يک کارشناس وزارت دفاع آمريکا نوشت : اين طرح هم ممکن است با شکست روبرو شود. به نوشته هرش درطول دوسال گذشته مسئولان حکومت ايران با پيش بينی حمله احتمالی آمريکا، بخش عمده دستگاهها و تجهيزات اتمی حساس خود را به نقاط مسکونی انتقال داده اند.

    هرش به نقل از يک مشاور وزارت دفاع اعلام کرد : حدود دو ماه پيش به امير قطردر ديدار از تهران گفته شد کشورش که مقر فرماندهی منطقه ای آمريکا است، نخستين هدف درصورت هرگونه حمله آمريکا به ايران خواهد بود.

    در اين مقاله از يک مقام سابق امنيتی نقل شده است که بوش و معاونش سخت درباره يک طرح اتمی درباره ايران جدی بودند، اما ژنرال "پيتر پيس" رئيس ستاد مشترک ارتش با اين طرح مخالفت کرده و در نتيجه به گفته اين مقام سابق امنيتي،چنين نتيجه گيری شده بوده که طرح حمله اتمی به ايران از نظر سياسی غيرقابل قبول است.

    پيشترنيزهرش از حمله آمريکا به ايران خبر داده بود.هرش طی مقاله ای در اواسط تيرماه نيز نوشت: نظاميان آمريکا سرانجام موفق شدند که در اواخر آوريل گذشته کاخ سفيد را برای کنار گذاردن گزينه حمله اتمی قانع کنند.

    هرش در ادامه مقاله اخير خود می گويد: فرماندهان ارشد وزارت دفاع آمريکا طرح حمله بوش را به اين دليل به چالش گرفتند که هرگونه حمله اتمی به ايران در ازميان بردن برنامه هسته ای جمهوری اسلامی بی اثرخواهد بود و می تواند عواقبی جدی درزمينه های اقتصادي، سياسی و نظامی داشته باشد.

    از سوی ديگر برخی از مقام های وزارت دفاع آمريکا معتقدند هرگونه حمله عليه ايران سبب بروز خطر بيشتر برای نيروهای آمريکا درعراق خواهد شد.

    ژنرال بازنشسته ويليام نش می گويد : بمباران ايران توسط آمريکا نه تنها به عنوان حمله به يک کشور شيعه ، بلکه حمله به کل مسلمانان و در سراسر خاورميانه به عنوان نمونه ای ديگر از امپرياليسم آمريکا تلقی خواهد شد و احتمالا دامنه جنگ را گسترش خواهد داد.

    سيمورهرش در خاتمه نوشت: احتمال آمريکا از حمله نظامی به ايران منصرف شده، به اين دليل که هيچگونه اطلاعات دقيقی از فعاليت های مخفی و تاسيسات پنهان شده ايران ندارد.

    به گزارش مهر، طرح حمله به ايران دستور کاری است که هراز چند گاه در رسانه های خارجی به ويژه برخی از رسانه های محافظه کار مطرح می شود.

    "جوزف سيرينسيونی" Joe Cirincione تحليلگروکارشناس مسائل منع تکثير سلاح های هسته ای در مؤسسه کارنگی در اواسط فروردين ماه سال جاری اعلام کرد که نومحافظه کاران در آمريکا درصدد وارد کردن اين کشوردرجنگی ديگر در رابطه با ايران هستند.

    درهمين رابطه و پيش از اين درميزگردی درباره احتمال حمله به تاسيسات هسته ای ايران که در آلمان برگزار شد و دکتر "علی اصغرسلطانيه" سفير جمهوری اسلامی ايران در آژانس بين المللی انرژی اتمی نيزدرآن شرکت کرده بود،"سم گاردينر" متخصص استراتژی نظامی از دانشکده ملی جنگ ارتش آمريکا گفت : آمريکا برای حمله به تاسيسات هسته ای ايران تحت فشار فزاينده ای قرار دارد و به زودی تصميمی را در اين مورد اتخاذ خواهد کرد.

    گاردينر بدون اشاره به اينکه آمريکا از سوی چه گروهی تحت فشار قرار دارد،اظهار داشت: من فکر می کنم که ممکن است طی 6 الی 9 ماه آينده قبل از انتخابات (ميان دوره ای کنگره ) نوامبر آمريکا چنين تصميمی را اتخاذ کند. اين در حالی بود که پيشتر روزنامه واشنگتن پست و ساندی تلگراف با انتشار گزارشهای مشابهی براين مسئله دامن زدند.

    در همين رابطه سيرينيسونی در مقاله ای که در مجله "سياست خارجی"(Foreign policy) تحت عنوان "دو بار حماقت" به چاپ رساند، نوشت: " برای ماهها من به مصاحبه کنندگانم می گفتم هيچ مقام ارشد نظامی و يا سياسی حمله به ايران را به صورت جدی مورد بررسی قرار نمی دهد. در چند هفته گذشته من ديدگاه خود را تغيير دادم و به طور کلی اين تغيير از سوی همکارانم بر من حادث شد که روابط نزديکی با پنتاگون داشتند و مرا متقاعد کردند که برخی از مقامهای ارشد اخيراً ديدگاه خود را تغيير داده اند و آنها می خواهند به ايران ضربه بزنند".

    گرچه وی نامی ازاين افراد نبرده است، اما کمی پس ازاين ماجرا سيرينسيونی درگفتگو با مهر، "ديک چنی" معاون رئيس جمهور آمريکا را يکی از کسانی معرفی کرد که بر طبل جنگ با ايران می کوبد.

    اين کارشناس آمريکايی درگفتگو با "مهر"اظهار داشت : بسياری از محافل نزديک به قدرت هنوز بر اين باورند که چنی نفوذ اصلی و مهمی را در سياست خارجی آمريکا دارد و بسياری نيز بر اين باورند که معاون رئيس جمهور طرفدار اصلی حمله به ايران است.

    به گزارش مهر، گرچه پس از انتخاب دور دوم بوش و خروج دو يهودی معروف به نامهای "پل ولفوويتز" معاون وزير دفاع و يکی ازاصلی ترين نومحافظه کاران به همراه "داگلاس فيث" از مشاوران "دونالد رامسفلد" وزير دفاع از اين وزارتخانه ( از اين دو به عنوان معماران جنگ عراق ياد می شد ) و همچنين خروج"جان بولتون" ديگر يهودی و صهيونيست از دفتر وزارت خارجه در واشنگتن و محل اقامت وی در دفتر سازمان ملل، برخی تحليلگران براين عقيده بودند که بوش در تلاش است تا با دور کردن آنها از کانون اصلی قدرت در واشنگتن،درتصميم گيريها اصلاحاتی صورت دهد. اما با باقی ماندن طيف عظيمی از اين گروه در رده های پايين تر قدرت و همچنين درسطح مشاورين،همچنان واشنگتن وسياست خارجی آمريکا متاثر از عملکرد مخرب آنها می باشد.

    سيرينسيونی همچنين با اشاره به اين نفوذ می گويد: مشاورين چنی از جمله چند نومحافظه کار برای مدتی طولانی بر اين باور بودند که برای تغيير شکل درخاورميانه بايد چند حکومت در اين منطقه را سرنگون کرد و لذا آنها تلاشهايشان را پس از عراق، بر ايران و سوريه متمرکز کرده اند.

    اين تحليلگر آمريکايی با اشاره به نوشته های چند تن از اين محافظه کاران همچون"مکس بوت"، "چارلز کروتهامر"، و "ويليام کريستول" که همگی از مشاوران دولت بوش در مؤسسه " امريکن اينترپرايز" هستند،اضافه می کند: تمام نئومحافظه کاران در نوشته های اخيرخود در خارج از دولت ، خواستارحمله نظامی به ايران هستند و بسياری از آنها طرفدار حمله هوايی- نه تهاجم تمام عيار- به تاسيسات هسته ای ايران هستند.

    وی همچنين می گويد: نئومحافظه کاران با وجود سياست های شکست خورده خود همچنان درصدد حفظ نفوذ خود در اين دولت هستند.

    پايگاه اينترنتی "فارين پاليسی اين فوکوس"10 آگوست (19 مرداد) در تحليلی تحت عنوان " در جنگ با سوريه و ايران: نومحافظه کاران ممکن است، به آرزوی خود برسند" نوشت: بدون هيچ گونه شرمی نومحافظه کارانی همچون "ريچارد پرل" (مشاور سابق وزير دفاع) "ويليام کريستول" و "چالز کروتهامر" از کارشناسان مؤسسه "امريکن اينترپرايز" - بوش به داشتن مشاورين همچون اين افراد افتخار می کند - که سه سال و نيم پيش آمريکا را به باتلاق عراق بردند، اسرائيل و آمريکا را به سوی جنگ با ايران و سوريه سوق می دهند و به رغم گرفتاريها در عراق بوش و تيم سياست خارجی وي، واقعاً به آنها گوش می دهند.

    در همين رابطه کارشناسان سازمان آمريکايی غير دولتی "شبکه جهانی ضد سلاح و انرژی هسته ای در فضا" تاييد می کنند که طراحان استراتژی آمريکا و اسرائيل،هم اکنون مشغول برنامه ريزی حمله ای مشترک به سوريه و ايران هستند.

    روزنامه لبنانی "السفير" نيز به نقل از "بروس گاگنون" مسئول هماهنگی های بين المللی شبکه نامبرده مصرانه به تمام سازمان های اجتماعی آمريکا که خواهان صلح در خاور نزديک هستند، توصيه نمود که با نمايندگان خود درکنگره آمريکا تماس حاصل نمايند تا آنان نيزباهرگونه گسترش درگيری لبنان-اسرائيل مخالفت کنند. وی همچنين آنان را فراخواند که هرچه سريعتر تظاهراتی گسترده را نيز عليه سرايت دادن جنگ به کشورهای همسايه سازمان دهی کنند.

    شبکه تلويزونی"MSNBC" با پخش برنامه ای کوتاه می گويد: نومحافظه کاران درصددند تا با انتقال اطلاعات محرمانه به اسرائيل جنگ را در خاورميانه طولانی کرده و آن را گسترش و توسعه دهند.

    "جيمز بمفورد"(James Bamford) متخصص اطلاعاتی از آمريکا اخيراً در گفتگو با اين شبکه می گويد: اسرائيل پس از صدام درصدد حرکت عليه ايران و سوريه است .وی می گويد: افرادی همچون چنی که مشاورخاورميانه بوش هستند به اين سمت حرکت می کنند و بحران اخير به نظر می رسد آنها را به اهدافشان نزديکتر می کند.

    برخی از کارشناسان و به ويژه "بمفورد" يکی از درگيری نومحافظه کاران با ايران را تصور اين گروه بر رو دست خوردن از ايران در جنگ عراق می دانند.

    اين کارشناسان بر اين باورند که ايران با استفاده از "احمد چلبی" ناراضی در تبعيد عراق و دادن اطلاعات غلط به وی آمريکا را وارد جنگ عراق کردند و اين مقدمه ای بر شکست سياست نومحافظه کاران در خاورميانه تلقی می شود.

    Comment


    • Comment


      • Comment


        • Comment


          • Comment


            • آقاي خاتمي رئيس جمهوري اسلامي در پاسخ به اظهارات وزارت امور خارجه آمريکا که روز قبل از آن نسبت به بدتر شدن وضعيت حقوق بشر در ايران ابراز نگراني کرده بود گفته اند که: "در مورد حقوق بشر بايد به خصوصيات فرهنگي هر کشور توجه شود". ايشان که در سخنانشان متقابلا به نقض حقوق بشر توسط آمريکا نيز شديدا اعتراض کرده بودند حقوق بشر را يک پروسه دانستند که بايد با صبر و تأمل طي شود. اين که آمريکا خود چگونه در درون مرزهاي خود (از جمله با وجود مجازات اعدام در برخي ايالات اين کشور) و يا با دخالت نظامي و غيرنظامي در کشورهاي ديگر حقوق بشر را زير پا ميگذارد هيچ توجيهي را براي آقاي خاتمي و حکومت اسلامي براي زير پا نهادن بديهي ترين مصوبه هاي اعلاميه ي حقوق بشر موجب نميشود. اين گفته هاي آقاي خاتمي يکبار ديگر پاسخي است همچون هميشه از جانب ايشان ــ و بالطبع نظام جمهوري اسلامي ــ به تمامي افراد و سازمانهاي معتقد به اين منشور جهاني و تمام شمول که: شما برويد کشک تان را بسابيد چرا که ما خودمان حقوق بشر اسلامي داريم.
              اين جمله يعني اينکه اين اعلاميه ي جهاني را که در دهم دسامبر 1948 به تصويب تقريبا تمام دولتهاي آن زمان رسيده ما به اين شکل موجود در ايران به رسميت نميشناسيم. ايشان همچون بسياري دولتهاي غربي و ديکتاتوريهاي شرقي در واقع با سوء استفاده از تز بحث برانگيز "نسبيت فرهنگي" تعريف و تفسير و اجراي مواد معاهده ي جهاني حقوق بشر در ايران را موکول به قوانين شرع جمهوري اسلامي ميکنند. تز نسبيت فرهنگي نخستين بار از طريق علم مردم شناسي (آنتروپولوژي) معرفي شده و تعريف خلاصه شده ي آن اينست که از آنجايي که فرهنگها متفاوتند، بنابر اين تفاسير و داوريهاي ما نيز از عادات و رسوم هر جامعه اي بايد مبتني بر قواعد محلي و همچنين الگوهاي اخلاقي آن جامعه باشند (اميدوارم که من يا فردي ديگر در آينده فرصت يابيم تا اين تز را در مقاله اي مستقل بهتر بررسي و موشکافي نماييم). در سوئد به عنوان مثال گروههاي مدافع حقوق بشر ــ و بويژه حقوق زنان و کودکان ــ دولتهاي مختلف اين کشور را مورد حمله و انتقاد قرار داده اند که با نگاهي کم و بيش اينچنيني ــ يعني با استناد به اصل احترام به تفاوتهاي فرهنگي ــ سالهاي متمادي هم در حوزه ي سياست داخلي و هم در حوزه ي سياست خارجي در بسياري موارد در مقابل نقض حقوق بشر و ارزشهاي تثبيت يافته ي جهانشمول، کم عملي و يا بي عملي اتخاذ کرده اند.
              دولتهاي سوئد از جمله مورد انتقاد قرار گرفته اند که 1) در درون کشور در مقابل پديده هايي چون ختنه و ازدواج دخترکان کم سن مهاجر تبار ساکن سوئد ــ که با فشار والدينشان در خارج از کشور صورت گرفته ــ و همچنين قتل هاي ناموسي دختران مهاجر تبار، 2) و در سياست خارجي در مقابل نقض گسترده ي حقوق بشر از جمله در ايران بنا به مصلحتهاي سياسي ــ اقتصادي بسيار غير فعال و مسئوليت ناپذير بوده اند.
              اجازه بدهيد با ارائه ي چند ماده از مواد 30 گانه ي اعلاميه ي حقوق بشر، بر گرفته از نشريه ي شهروند شماره ي 951 ــ به ترجمه ي زنده ياد محمدجعفر پوينده ــ که خود از جمله قربانيان زير پا نهادن اصول حقوق بشر در ايران است ــ و همچنين ارائه ي چند نمونه ي مشخص از جمهوري اسلامي ايران عواقب و نتايج سوء استفاده از چنين تزي را که به معني زير پا نهادن حقوق بشر به طور تمام و کمال است را در عمل مشاهده کنيم.
              ماده ي پنج: هيچ کس نبايد شکنجه شود يا تحت مجازات يا رفتاري ظالمانه يا ضد انساني يا تحقيرآميز قرار گيرد.
              نمونه ي مشخص در جمهوري اسلامي ايران: در 26 سال گذشته شکنجه، اعدام و تحقير زندانيان سياسي (از جمله گرفتن توبه نامه هاي توأم با شکنجه و وادار ساختن اين زندانيان به اعلام انزجار نسبت به اعتقادات سياسي خود) در مقياس هزارها وجود داشته است و همچنان وجود دارد. در همين چند هفته ي گذشته ما ديده ايم که چگونه برخي از روزنامه نگاران جوان کشورمان نخست با زندان، تهديد و شکنجه مجبور به اعترافات ساختگي گرديده و پس از يافتن اولين فرصت مناسب به افشاي همه ي آنچه که در زندان بر سرشان آمده است پرداختند. ميتوان اين فهرست را از جمله با ذکر مثالهايي فراوان در ساير حوزه ها ــ و از جمله مجازات پاکسازي عقيدتي صدها هزار دگرانديش از مشاغل شان ــ بسيار بسيار طولاني ساخت (همچنين مراجعه کنيد به ماده ي 19 اين اعلاميه).
              ماده ي سيزده: هر شخصي حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامتگاه خود را برگزيند.
              نمونه ي مشخص در جمهوري اسلامي ايران: در جمهوري اسلامي ــ بنابه اخبار فراواني که در سايتهاي خبري و نشريات مختلف آمده است ــ حتي دراويش مسلمان نيز براي اجراي مراسم مذهبي شان تحت فشارند و همچنانکه ميدانيم در سالهاي اخير هم خود و هم رهبرانشان تحت شديدترين آزارهاي جسمي، روحي و حتي زندان بوده اند. رهبران آنها به عنوان مثال حق تردد آزادانه در داخل مرزهاي کشور را ندارند و بايد قبل از ورود به هر استان يا شهرستان اقدام به اخذ نوعي گذرنامه يا جواز ورود نمايند.
              ماده ي هيجده: هر شخصي حق دارد از آزادي انديشه و وجدان و دين بهره مند شود: اين حق مستلزم آزادي تغيير دين يا اعتقاد و همچنين آزادي اظهار دين يا اعتقاد، در قالب آموزش ديني، عبادتها و اجراي آيين ها و مراسم ديني به تنهايي يا به صورت جمعي، به طور خصوصي يا عمومي است.

              نمونه ي مشخص در جمهوري اسلامي ايران: در جمهوري اسلامي در طي 26 سال اخير هزاران نفر به خاطر اعتقادات و انديشه هايشان اعدام شده يا به قتل رسيده اند. از اين تعداد برخي مسلمان شيعه معتقد (مثل اکثر هواداران سازمان مجاهدين خلق) بوده اند و برخي اعتقاد به دين و مذهب نداشته اند (مثل اکثر هواداران سازمانهاي چپ) اما براي آن به مثابه امري شخصي و خصوصي احترام قائل بوده اند. برخي ديگر از اعداميان يا به قتل رسيدگان، يا پيروان مذاهبي ديگر همچون سني ها يا بهاييان بوده اند که همچنان تحت فشارند، و يا برگشته گان از اسلام و گرويدگان به اديان ديگر بوده اند مثل کشيش مهدي ديباج. آخرين نمونه ي مشخص زير پا نهادن اين اصل بديهي خانم شبنم طلوعي هنرمند تئاتر و سينما هستند که آنگونه که به تاريخ 23 دي ماه 1383 در سايت گويا نيوز آمده به دليل اعتقاد به بهاييت از کار خود اخراج گرديده و از ترس تعقيب و آزار به خارج گريخته اند.
              جوهر کلام آقاي خاتمي در اشاره به در نظر گرفتن خصوصيات فرهنگي در تفسير مواد حقوق بشر اينست که: اصل بر احترام به فرهنگها و تفاوتهاي فرهنگي در کشورهاي مختلف است و پديده هاي مختلف بنا به مقتضيات خاص فرهنگي کشورها تعاريف نسبي و متفاوت و در نتيجه از درجه اي از مقبوليت برخوردارند. کشور ما اسلامي است و فرهنگ اسلام شيعي در اينجا حاکم است، بنابر اين ما حقوق بشر را براساس اين مقتضيات تعريف ميکنيم. ما حقوق بشر اسلامي خودمان را داريم. اگر مجازات اعدام در صد و اندي کشور لغو شده دليلي ندارد که در ايران هم لغو شود چرا که اعدام و اشکال مختلف آن در اسلام تصريح شده اند. ما اعدام ميکنيم، زنان را سنگسار ميکنيم، به قطع دستهاي سارقان ميپردازيم که عين عدالت است و به شما هم مربوط نيست. يعني اينکه آزادي انديشه و بيان در کشور ما پايه اش بر اعتقاد به نظام اسلامي است و شما تا زماني که به اين نظام اعتقاد داريد و اساس آن را زير علامت سئوال نبرده ايد آزادي انديشه و بيان داريد. يعني اينکه ما مسئله ي شکسته شدن سر و دست و بيني زيبا کاظمي و فرشته قاضي را بر اساس قوانين حقوق بشر اسلامي خود بررسي ميکنيم نه بر اساس مصوبات جهاني و بين المللي حقوق بشر. يعني اينکه همانگونه که ما به فسق و فجور و بي بند و باري مردمان شما در غرب کاري نداريم شما هم کاري به اعدام و سنگسار زنان در ايران نداشته باشيد.

              آقاي خاتمي! احترام به فرهنگها يک مسئله است و مخالفت با پديده هاي زشت ضد بشري همچون اعدام به اشکال گوناگون، شکنجه، تحقير و توهين به انسانها چيز ديگري است. در همين سوئد چنانچه يک زن محجبه به خاطر حجابش از کار اخراج شود ما (يعني بسياري سوئديها و مهاجرين فعال در حوزه هاي دانشگاهي، حقوق بشر و حقوق زنان) بر اساس اعتقادمان به کرامت انسان و اصل آزادي انتخاب پوشش در نزد انسانهاي بزرگسال اعتراض ميکنيم و کمکش ميکنيم که حقش را بستاند. شما و همکارانتان در هيئت دولت که رگهاي گردنتان از ممنوعيت حجاب براي چند دانش آموز مسلمان در فرانسه متورم ميشود آيا خود اصل آزادي پوشش براي 35 ميليون زن ايراني را بر اساس اعتقاد به کرامت انسان و حق انتخاب آنان به رسميت ميشناسيد؟ ناگفته پيداست که پاسختان خير است. اما ما به خاطر همين احترام به کرامت انسانهاست که ديگر سنتهاي زشت همچون ازدواج اجباري زودرس و ختنه ي دختر بچگان مهاجر و قتلهاي زشت ناموسي در سوئد را تاب نميآوريم. و بر اساس اعتقادمان به همين اصل کرامت انسانهاست که با اشکال مختلف تبعيض قومي و نژادپرستي فرهنگي نيز که قصد به حاشيه راندن مهاجرين يا شبيه سازي کامل (سيميلاسيون) را دارند برخورد ميکنيم و در عين احترام فوق العاده مان به فرهنگ پيشرفته ي سوئد نميپذيريم که از ما انسانهايي صد در صد سوئدي (از نوک پا تا فرق سر) در رفتار، گفتار، و پندار بسازند. شما بفرماييد خود چگونه با پديده ي شبيه سازي اجباري اسلامي در جامعه ايران برخورد کرده و نقدش ميکنيد؟ اصلا چه کسي گفته که فرهنگ، آن هم در اين دوره پديده اي ايستا، ثابت و غير قابل تغيير است؟

              آقاي خاتمي! مواد مندرج در منشور حقوق بشر جهان شمول اند و براي دينداران و بي دينان نيز به يک اندازه موضوعيت و مشروعيت دارند. حقوق بشر متعلق به تمامي کشورها و قاره هاست و استثناء پذير هم نيست. اعلاميه ي جهاني حقوق بشر بر بستر خونهاي بيش از 70 ميليون کشته شدگان جنگهاي جهاني اول و دوم شکل گرفته ــ 70 ميليون انسان مسلمان، مسيحي، يهودي، بودايي، کنفوسيوسي، هندو، ليبرال، کمونيست، سوسيال دموکرات ــ و بر ماست که حرمت خونهاي تمامي اين انسانها را پاس بداريم. بنابر اين ما حقوق بشر از نوع اسلامي، مسيحي، يهودي، بودايي، کنفوسيوسي، هندو، ليبرالي، کمونيستي و سوسيال دموکراسي هم نداريم. آقاي خاتمي! بين اين شعارهاي عجيب و غريب سالهاي رياست جمهوري با آن ژست هاي عامه پسندتان ــ همچون ويران ساختن نمادين يک زندان در استان گلستان ــ هيچگونه تناسبي وجود ندارد، متوجه هستيد يا خير؟

              Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • هدف تفكيك قوا پرهيز از تمركز قدرت سياسي در دست يك فرد يا گروهي واحد است. بر اساس تجربه تاريخي، هر گاه فردي داراي چنين قدرتي شد، ميل به سوء استفاده از قدرت و اعمال استبداد به وسيله او قطعي است.
                      بنابراين، منتسكيو انديشمند و حقوق دان مشهور فرانسوي براي اين كه چنين وضعي پيش نيايد پيشنهاد نمود كه قدرت بايد تقسيم شود و هر بخش از آن را به ارگاني واگذار كرد تا قدرت، قدرت را مهار كند و از اين طريق آزادي حفظ شده و استبداد مهار شود.
                      البته منتسكيو معتقد است كه به منظور پرهيز از خودكامگي، هر سه ارگان حكومتي يعني قواي مقننه‏، مجريه و قضاييه بايد با يكديگر در ارتباط باشند و قدرت يكديگر را نيز محدود و كنترل كرده و در نتيجه متعادل كنند.
                      همان گونه كه ملاحظه مي شود تفكيك قوا گونه اي از حكومت نيست كه يك فرد به ميل و خواسته خود هر گونه كه بخواهد كشور را از نظر اقتصادي، سياسي و ... مديريت كند. چون اساس حكومت فردي ميل به سوء استفاده از قدرت و فعاليت اقتصادي به منظور تامين منافع فرد يا گروه حاكم است.
                      اين منافع هم سياسي است و هم اقتصادي و حتي مذهبي به منظور حفظ و تحكيم قدرت فرد يا اقليت مسلط مي باشد.
                      هم چنين توسعه اقتصادي در جامعه اي كه حكومت در آن بر تفكيك قوا مبتني نباشد هم به صورت بادكنكي است، يعني اين كه رشد يك جانبه و منحصر به بخش اقتصادي مورد نظر است و به ساير بخش ها از جمله سياسي و فرهنگي تسري پيدا نمي كند و در نتيجه نمي توان انتظار داشت كه فضاي باز سياسي توام با پلوراليسم در حكومت آشكار شود ، و هم به نابرابري اجتماعي و اقتصادي و توزيع ناعادلانه ثروت د ر جامعه منجر خواهد شد. در نتيجه گروه هدف براي رشد اقتصادي در رژيم هاي فرد سالار ، اقليت حاكم ـ كه در واقع همان دهك اول خانوار است ـ مي باشد. در اين گونه رژيم ها به علت ساخت قدرت فردي و هميشگي بودن قدرت براي گروه اندك حاكم، منافع ناشي از رشد اقتصادي تاثير چنداني در افزايش رفاه و درآمد دهك هاي پاييني جامعه در پي ندارد. بلعكس بيشتر مي توان شاهد آثار تورمي آن و در نتيجه كاهش ارزش پول ملي و همچنين پايين آمدن قدرت خريد اقشار متوسط و پايين جامعه بود.
                      هم چنين در جامعه اي كه اصل تفكيك قوا را به صورت واقعي نپذيرفته است و در نتيجه قوه قانون گذاري و يا قضايي در آن جنبه سمبوليك دارند، و يا نهادهاي مدني و مستقل از حكومت فعال نباشند، سياست ها و برنامه هاي توسعه اقتصادي غير كارشناسي بوده و اعمال نظارت ناكارآمد شده و برپايه پيشرفت علمي روز نيست.
                      البته بايد توجه نمود كه حكومت هاي غير دموكراتيك به منظور سرپوش گذاشتن بر ضعف ها و كاستي هاي ساختار حكومت آمار و ارقام رشد اقتصادي خود را با دستكاري و بزرگ نمايي منتشر مي كنند و از اين طريق و با تبليغات تلاش مي كنند محبوبيت خود را نزد افكار عمومي افزايش دهند. اما اين مشكل زماني خود را نشان مي دهد كه انتشار آمار بالاي رشد اقتصادي مغاير با واقعيت زندگي مردم از يك سو و توسعه زير ساخت ها و نيازهاي اساسي جامعه از ديگر سو باشد.
                      اما در جامعه اي كه اصل تفكيك قوا را پذيرفته و قدرت متمركز نيست و نهادها و قواي حكومت به صورت دوره اي و منتخب مردم هستند، برنامه هاي رشد و توسعه اقتصادي اولاَ شفاف و شناخته شده هستند، يعني احزاب و افرادي كه در رقابت هاي انتخاباتي پارلمان و يا رياست جمهوري شركت مي كنند، برنامه ها و استراتژي هاي اقتصادي خود را به مردم اعلام مي كنند و افراد جامعه بر پايه اين برنامه ها آن ها را انتخاب مي كنند. بنابر اين، به منظور حفظ محبوبيت و امكان بازگشت دو باره به قدرت، آن ها ناچار به پايبند بودن به برنامه هاي وعده داده شده هستند.
                      ثانياَ نهادهاي نظارتي رسمي مثل پارلمان و نهادهاي غير رسمي و رقيب مستقل از قدرت مثل احزاب و مطبوعات امكان نظارت بر چگونگي اجراي برنامه هاي رشد و توسعه اقتصادي يا نقاط ضعف و قوت و فساد مقامات و نهادهاي مسوول را خواهند داشت.
                      اما در حكومت هاي فردي كه در برخي ار آن ها شبهي از دموكراسي ديده مي شود و در ظاهر انتخابات مجلس و يا رياست جمهوري برگزار مي شود و در تبليغات انتخاباتي برنامه هاي اقتصادي، سياسي و ... مطرح مي شود، آنچه در عمل اتفاق مي افتد اجراي برنامه ها و خط مشي هاي فرد و يا اقليت حاكم است. به عنوان مثال در جمهوري اسلامي ايران اگر در مواردي نمايندگاني به مجلس راه يابند و يا اگر رييس جمهوري ـ با اندكي ديدگاه هاي متفاوت ـ بر سر كار بيايد، ملزم به پذيرش و تصويب و اجراي سياست هاي كلي نظام هستند كه رهبر ي به آن ها ابلاغ مي كند.

                      Comment


                      • اين مجال نه قصد حمايت بی حد و مرز از اکبر گنجی را دارم و نه هدفم توهين و خدای ناکرده زير سوال بردن عزيزانی همچون هادی خرسندی .
                        بلکه تنها هدف از اين نوشته بيان نکاتی است که در اينگونه مواقع بسيار اذيتم می کند و بارها خواسته ام در اين باره مطلبی بنويسم و حرفی بزنم اما هر بار مانعی به وجود آمد .
                        اينبار شايد به آن دليل که آقای هادی خرسندی را پر تحمل تر می دانستم از ديگران و حداقل اطمينانم اين بود که نامه و نوشته ام را اگر در سايتش نگذارد حتما می خواند دست به کيبورد شدم ( اين هم از نشانه های تحميل مدرنيسم بر سنت زده هايی چون ما ) .
                        جناب آقای خرسندی :
                        اول از همه بايد بگويم که اين حقير جوانی هستم فارغ از هرگونه پيش داوری در باره افراد و با اينکه اعتقادات خاص خود را در زمينه های دينی ، اجتماعی و سياسی دارم اما هيچگاه از ديگرانی که اندک و يا حتی بسيار از اعتقادات من فاصله داشته اند دوری نجسته ام و گاها پيش آمده که از آنها بسيار هم آموخته ام .
                        چه کنم که شيفته دکتر شريعتی هستم و اين جمله اش هميشه در کنار گوشم زنگ می زند که : (( با همه چيز در آميز و باهيچ چيز آميخته نشو . ))
                        اما در اين راه و طريق هميشه نالانم از کسانی که شرط انصاف به کناری می نهند و در بست خود را بر حق می دانند .
                        شما استاد عزيز ئر باره اکبر گنجی زياد نوشته ايد و جا به جا به اعتراض و انتقاد از وی که اين در نوع خود نه عيب است و نه ايراد که اتفاقا بسيار هم مورد قبول زيرا انتقاد باعث ترقی و رشد هر فرد می شود.
                        اما حيرت من از شما در آنجا بود که پس از سالها دوباره پاسدار بودن اکبر گنجی را علم کرده ايد تا با توسل به آن بتوانيد به اين هدف برسيد که شايد اکبر گنجی هنوز از مردان نظام است و در اينجا برای جاسوسی آمده است و به هيچ وجه من الوجوه نمی توان به اينگونه افراد اعتماد کرد و نبايد حرفش و حضورش همه جا باشد و قس عليهذا ...
                        جسارتم را با بزرگی خود ببخشاييد که مجبورم اين جمله را بگويم که استاد عزيز و گرامی :
                        شما و آن آمار هفتاد درصدی موافق شما تنها نگرانيتان اين است که نکند خدای ناکرده اکبر گنجی نامی برای شما باقی نگذارد . دوستانی همچون شما که سالها با پز اپوزيسيون امرار معاش کرده اند و نامی و سايتی برای خود دست و پا امروز به دست و پا افتاده اند برای حفظ آن جلال و جبروت .
                        شايد که نه حتما يادتان هست روزی که در آلمان کنفرانس برلين برگزار شد و اصلاح طلبان در آن جلسه شرکت کردند و عده ای تاب نداشتند اين صحنه ها را ببينند و حتی کار بدانجا رسيد که مغلطه جای بحث و حقيقت را گرفت و آقايان و خانمهايی که تنها افتخارشان لائيک بودن و اپوزيسيون نظام بودن بود حتی به محمود دولت آبادی رمان نويس و قلم بدست که پيشينه روشنی نيز دارد را يک خائن به ملت و عمله نظام نام دادند .
                        يادتان هست که در همان جا خانمی اکبر گنجی را متهم کرد که وی سپاهی سابق است و هم اکنون هم مورد توجه و وثوق نظام و در مصونيتی آهنين به سر می برد و درست پس از بازگشت از آن کنفرانس همين آقای مصونيت دار دستگير و به زندان افتاد .
                        کاش گذشته ها انسانها را پلکانی برای گذر از کوچکی خود نکنيم . با اينکه حتم دارم اکبر گنجی برای تمام دورانهای زندگی خويش حرف دارد و شجاعانه از کرده های خود دفاع خواهد کرد اما مشتاقم که بگويم حتی اگر اکبر گنجی و هزاران چون وی اگر به اشتباه هم در راهی در آيند آنقدر شجاعت دارند که از اشتباه خود نادم باشند و راهی ديگر بجويند .
                        ياد سحابی به خير که در پاسخ اپوزيسيون خارج نشين که سالها در ناز و نعمت به سر برده بودند و به اسم اپوزيسيون چه کارها که نکردند و چه طرفها که نبستند گفت : افتخارم اين است که در راه ازادی و شرافت وطنم هيچگاه پا به فرار نگذاشتم و ترک وطن نکردم و همه جور رنج و زندان و شکنجه را به جان خريدم .
                        آقای خرسندی عزيز آيا هيچگاه به کسی اجازه داده ايد تا از شما بپرسند در اين ۲۵ سال شما کجا بوديد و برای آزادی کشورمان چه قدم مثبتی برداشته ايد .
                        آيا هيچگاه خواستيد که بفهميد که بسياری از مردانی که امروز تنها به دليل کارمند بودن در يک نهادی مورد تنفر و تمسخر شما قرار می گيرد بهترين سالهای جوانی شان را يعنی همان دورانی که شما با دوستانتان پيک ويسکی به هم می زديد و برای سلامتی همديگر گيلاس پر می کرديد در زير شکنجه و آزار و اذيت ديکتاتوران سينه سپر کرده بودند و برای سلامتی کشورشان خون خود فديه می کردند .
                        حالا شما امروز گنجی را به تمسخر گرفته ايد که چرا گفته است برای اين به سپاه رفتم که به جنگ بروم .
                        شما گنجی و گنجی ها را به تمسخر می گيريد که کدام جنگ و ...
                        آری . کله های گرمتان را کاش کمی تان می داديد تا ببينيد همه کسانی که امروز مورد طعن و تمسخر شما قرار گرفته اند در زمان مستی شما در زندانهای رژيم زير بار شکنجه های روحی و روانی قرار داشتند .
                        باز هزار رحمت بر صداقت گنجی ها که گذشته خود را کتمان نمی کنند .
                        راستی يادم رفت که بگويم تا مرا متهم نکرده ايد که بنده معنی طنز و فکاهی و تمسخر را خوب می دانم .
                        شما گاهی با طنز و بيشتر اوقات با تمسخر سوژه هايتان را نوازش می کنيد .
                        دلم می خواست رودررو با شما سخن می گفتم .
                        دلم می خواست تا برايتان بگويم که چه انسانهای نازنينی در اوايل انقلاب به گمان بهتر شدن اوضاع و خلاصی از ستم شاه ملعون فداکارانه به هر آب و آتشی زدند تا اسلام و آزادی و دموکراسی را برای ايران به ارمغان بياورند و پس از چندی وقتی دريافتند که قدرت نکبت می آورد و برای حفظش دست به هر کاری بايد زد به راحتی عطای پست و مقام را به لقايش بخشيدند و خلاص .
                        آری ممکن است که گنجی و هزارانی چون او که من خيليها را خوب می شناسم در سپاه و کميته و جهاد و ديگر سازمانها مشغول شدند ولی هيچگاه شرافتشان را فدای مناصبشان نکردند .
                        هيچگاه مصالح خود و مملکت را فدای منافع زود گذر نکردند . هيچگاه زور و بی عدالتی را تحمل ننمودند و همين عوامل آنها را مغضوب حاکمان نمود و ادامه ماجرا که می دانيد .
                        روزی مهاجرانی را به چوب زديد و وی را دست پرورده خامنه ای خوانديد و امروز همان شخص با صداقت و شجاعت کامل از قدرت کناره گرفته است و به کار فرهنگی مشغول .
                        مسعود بهنود را روزگاری همين گونه تکفير کرديد و امروز می بينيد .
                        ديگری و ديگری و ديگری وامروز نوبت گنجی است .
                        خوش بگذرد اگر صلاحتان در اين است .

                        Comment


                        • ديرگاهی است که عادت کرده ايم در سايتها و وبلاگهايمان به فراخور زمان شعارهايی را لينک دهيم . روزی از ازادی اکبر گنجی گفتيم و ديگر روز از زنده ماندنش . روزی از آزادی ناصر زر افشان عکس و لينک گذاشتيم و بعد از آن از مانا و اصانلو و ياشار و عابد و آخری هم موسوی خوينی ها .
                          اما هيچگاه از خود نپرسيديم تا به کی بايد به اين وضع و منوال تن در دهيم و استغاثه شده است تنها اميد مان و سلاح کارمان . چرا يکبار از خود نمی پرسيم تا کجا بايد تحمل کرد اين ظلم بی پايان را . اصلا چرا يادمان می رود که برگنجی و گنجی ها چه گذشت و به محض آزاديشان همه لينکها را پاک کرديم و انگارنه انگار .
                          ابراهيم نبوی چند روز پيش نوشته بود : "... آدم ناخودآگاه وقتی دوربين و اکبر گنجی را می بيند ياد عکس هايی می افتد که در روزهای اعتصاب غذای گنجی در اينترنت منتشر شد و چشم های بسياری را گرياند و دلهای بسياری را لرزاند و خبر از چيزی به نام وجدان در جامعه جهانی داد..."
                          آری ياد آن روزها هم می افتيم اما انگار نه انگار که حقی پايمال شد و ظلمی در گرفت و گلوها پاره شد .
                          می دانم که جوابم خواهيد داد زنانی را که برای حق مسلم خويش تجمع کرده بودند را به بدترين وضع ممکن به خاک کشاندند و بردند . ميدانم که ديگر روزهای انقلاب نيست و بنده هم از هرچه انقلاب است بيزارم .
                          می دانم و معتقدم که هر صدايی که در آمد در گلو شکستندش و هر زبانی که به حق باز شد در قفا بريدند .
                          می دانم و هزار چيز بيشتر از اين را هم می دانم اما به راستی همين است وظيفه ما .
                          اگر اين است که اصلا چه نياز به لينک و خبر و اعتراض اينگونه .
                          اکبر گنجی با آن وضعش و آن جرم هويدايش را ازاد کردند . و نه گمان کنيم به خاطر آن لينکهای گنجی بايد ازاد شود و يا گنجی را آزاد کنيد و ... که آقايان تشخيص دادند که در پايان محکوميتش نياز به آزادی گنجی دارند .
                          شايد اصلا اگر آن کارها را نمی کرديم آن همه بلا هم سرش نمی آوردند .
                          آقا همه می دانيم که عابد و ياشار و موسوی خوينی ها هم ازاد می شود . ضرب المثلی می گويد : دير و زود دارد ولی سوخت و سوز هرگز .
                          ديگر روزهای کشت و کشتار در زندان و خانه های امن به سر آمده .
                          بياييد فکری ديگر کنيم .
                          روزگاری گنجی ها و باقی ها نور در تاريکخانه ای تاباندند و باعث شدند خانه های امن و آدمها امن حداقل برای چند صباحی گورشان را گم کنند . روزگاری که آنها هزينه دادند و ما تنها برايشان لينک گذاشتيم و حتی حاضر نبوديم به خاطر برخی محافظه کاريها سخنانشان را کامل و تمام منتشر کنيم . روزنامه هايی که حتی حضور چند ساعته گنجی در تحريريه خود را جرات نکردند به چاپ بسپارند امروز در سايت خبری و يا روزنامه شان لينک ازادی موسوی خوينی ها به چشم می خورد .
                          بيايم برای يکبار هم که شده تمام اين لينکها را پاک کنيم و تنها يک لينک بگذاريم و برايش هر آنچه که بايد انجام دهيم . لينکمان اين باشد : از زور و تزوير و ريا و ظلم و ستم خسته ايم . ما آزادی می خواهيم .
                          و برای اين لينک تا انتهای جان تلاش کنيم .
                          امروز بدتر از زندانی شدن موسوی خويينی ها که خود سياسی است و می دانست که روزی بايد هزينه آن را بدهد حضور مرتضوی در شورای حقوق بشر است .
                          بياييم برای اين حضور اعتراضی آرام سر دهيم و همانگونه که جهان را به کرنش در مقابل نام خليج فارس واداشتيم امروز آنها را آگاه کنيم که در شورای حقوق بشر نه جای وحشيها و جانيهای از قبيل مرتضوی و کريمی راد است . که آنجا بايد آوردگاهی برای حضور گنجی ها و عبدی ها و سحابی ها باشد تا بگويند در چهار صباح زندان آنها را به کجا رساندند که سحابی بزرگ نامه برای رئيس جمهور می نويسد و از او تقاضا می کند تا وی را به قتل برسانند و بيش از اين آزارش ندهندآنجا بايد جای کسانی چون اکبر گنجی باشد که بگويد در زوهای سرم و بيمارستان چه کسانی بالای سرش بودند تا در آن حال و روز از وی اقرار و اعتراف بگيرند .
                          آنجا جای عباس عبدی است تا بگويد چگونه مرتضوی وحشی دد منشانه صحبت از دختر عبدی می کند تا وی را وادار به امضای اوراق سفيدی کند که بعدها توسط شاگردان حسين شريعتمداری پر شد .
                          آنجا جای خيلی هاست .
                          امروز ما به يک لينک نياز داريم تا همه لينکها را در بر بگيرد . و آن فرياد آزادی و عمل به آن فرياد است .

                          Comment


                          • برخی استنتاجات از کارکرد سپاه


                            سپاه و دست اندازی به دولت
                            سپاه تنها دولتی در دولت بحساب نمی آید، بلکه نهادی است که کاندیدای مورد نظرش را در مقام ریاست جمهوری می نشاند و دولت را در درون خود هضم میکند. قبلا به حضور سپاه در کابینه احمدی نژاد در سطح وزرا، معاونین، استانداریها، فرمانداریها اشاره شد. سپاه هم بعنوان دولتی در دولت در حال گسترش است و هم تلاش میکند که دولت موجود را هرچه بیشتر از آن خود کند. سپاه از دو سو جمهوری اسلامی را به قبضه خود در میآورد .

                            استقلال سپاه از دولت
                            فعالیتهای اقتصادی و درآمدهای حاصل از آن و کارکردهای سپاه در عرصه های مختلف از یکسو و از سوی دیگر قرار گرفتن سپاه تحت فرماندهی ولی فقیه، استقلال سپاه از دولت را موجب شده و امکان قدرت نمائی در مقابل دولت را بوجود آورده است. استقلال سپاه از دولت باو امکان میدهد که دولت خاتمی را در جریان رویداد ۱٨ تیر سال ۱٣۷٨ تهدید کند و فرودگاه امام خمینی را باشغال خود در آورد .

                            سپاه در متن چالش طبقاتی
                            سپاه و قشر بورژوازی نظامی ـ امنیتی که بربستر فعالیتهای اقتصادی سپاه و قدرت نظامی آن شکل گرفته و از رانتهای حکومتی برای ثروت اندوزی بهره می برد، الزاما با مسائل طبقاتی جامعه تماس بر قرار میکنند .
                            این امر، سپاه و بورژازی نظامی ـ امنیتی را از یکسو در مقابل کارگران، مطالبات و مبارزات آن و از سوی در رقابت با بورژوازی نوپدید که در طی دو دهه پابحیات گذاشته است، قرار میدهد. فعالیت اقتصادی سپاه و بورژوازی امنیتی ـ نظامی، فضا را برای فعالیت بورژوازی نوپدید تنگ کرده است .
                            سپاه و بورژوازی برآمده از بطن آن، از شکاف طبقاتی در جامعه تاثیر پذیرفته و الزاما در متن چالشهای طبقاتی قرار میگیرند. طبقه کارگر ایران با سپاه هم بعنوان کارفرما و هم بعنوان ارگان سرکوب مواجه است .

                            تغییر توازن قوا و گذر از الیگارشی روحانیت به الیگارشی روحانیت و سپاه
                            به یقین میتوان گفت که توازن قوا در ساختار قدرت بزیان قشر روحانیت و بسود سپاه در طی دهه اخیر تغییر کرده است. بگونه ای که سپاه بیک پای دیگر قدرت در جمهوری اسلامی تبدیل شده است .
                            با توجه به نقش سپاه در انتخاب نمایندگان مجلس و حضور قوی در نهاد قانونگذاری، نقش سپاه در سرکار آوردن احمدی نژاد و حضور گسترده در دولت، فعالیتهای وسیع اقتصادی، حضور در صدا و سیما، ایفای نقش موثر در سیاست سازیها و سیاستگذاریهای کلان .... از یکسو و از سوی دیگر تضعیف موقعیت روحانیت، میتوان گفت که در جمهوری اسلامی الیگارشی روحانیت به الیگارشی روحانیت و سپاه گذر کرده است .
                            در حال حاضر روحانیت و سپاه ، بلوک قدرت را تشکیل داده اند. در این بلوک قدرت، موقعیت سپاه در حال تقویت است و روحانیت در حال تضعیف. آندو در بلوک قدرت در برابر حرکات اعتراضی در جامعه، جنبشهای اجتماعی و تهدیدات خارجی در کنار هم قرار دارند و در مبارزه برای قدرت در مقابل هم .
                            در تبیین موقعیت روحانیت و سپاه، دو نگاه دیگر هم وجود دارد. نگاه اول برآن است که تغییراتی در توازن قوا در ساختار قدرت بسود سپاه صورت گرفته است، ولی الیگارشی روحانیت همچنان غالب است. نگاه دو م تغییرات را آنچنان وسیع میداند که از حاکمیت نظامیان صحبت میکند .
                            این دو نگاه با واقعیات موجود چندان انطباق ندارد. اولی از واقعیات موجود عقب تر است و به موقعیت کنونی سپاه در ساختار قدرت و نقش آن در اداره کشور و سیاسگذاریهای کلان چندان توجهی ندارد و دومی از واقعیات موجود جلوتر افتاده و به قدرت و موقعیت روحانیت کم بها میدهد .
                            نگاه اول علی خامنه ای و قدرت آن را بحساب روحانیت میگذارد و از آن نتیجه میگیرد که قدرت همچنان در دست روحانیت است. این نگاه رابطه بین ولی فقیه و روحانیت را که در دهه گذشته وجود داشت، بامروز امتداد داده و به تغییرات صورت گرفته توجهی مبذول نمیدارد. در حالی آن رابطه تغییر کرده و مناسبات دیگری شکل گرفته است .
                            میدانیم علی خامنه ای منتخب مجلس خبرگان است و با حمایت روحانیون محافظه کار در جایگاه ولی فقیه قرار گرفته و در گذشته به روحانیت محافظه کار تکیه داشت و تلاش میکرد که نظر مساعد آنها را بسوی خود جلب کند. اما در سالهای اخیر او بیشتر به سپاه تکیه دارد تا روحانیت. و موقعیت سپاه را در ساختار قدرت تقویت میکند. این امر بمعنی گسست رشته های پیوند بین خامنه ای و روحانیت نیست، بلکه فاصله گیری او از روحانیت و نزدیکی بیشتر به سپاه است .
                            موقعیت علی خامنه ای در ساختار قدرت را در حال حاضر نمیتوان تماما بحساب روحانیت گذاشت. خامنه ای در طی ۱۷ سال جای پای خود را در قدرت آنچنان مستحکم کرده است که دیگر نیاز چندانی به حمایت همه جانبه روحانیت نمی بیند. او منتخب روحانیت است ولی روحانیت بسادگی نمیتواند او را از جایش تکان دهد. او اکنون ولی فقیه مطلقه جمهوری اسلامی است و در ارتباط با سپاه قادر است نمایندگان مجلس را به چیند و یا رئیس جمهور مورد نظرش را از صندوقها بیرون آورد .
                            نگاه فرماندهان سپاه هم به ولی فقیه از منشور روحانیت عبور نمیکند. چرا که سپاه همانند جریان راست افراطی به "نصب خاص" اعتقاد دارد و جمهوری اسلامی را حاکمیت ولی فقیه میداند و بر این نظر است که مشروعیت فقها، ناشی از مشروعیت ولی فقیه است .
                            در رابطه با نظر دوم باید گفت که روحانیت نهاد قدرتمندی است و حذف آن مستلزم چالش سنگینی در جمهوری اسلامی است. در حال حاضر امکان حذف روحانیت از قدرت در کوتاه مدت و به شیوه های مسالمت آمیز وجود ندارد مگر بشیوه ضربتی و قهرآمیز .

                            منابع قدرت روحانیت و سپاه، برتریها و ضعفها
                            در تبیین جایگاه سپاه و روحانیت در ساختار قدرت، لازم است که به منابع قدرت آندو و برتریها و ضعفهایشان توجه داشت :
                            ـ در بین روحانیت چهره های شاخصی وجود دارد که بجهت سابقه و توانمندیهایشان مطرح هستند. این امر یکی از برتریهای روحانیت بحساب می آید. در حالیکه سپاه فاقد چنین چهره هائی است. فرماندهان سپاه جدا از سپاه در سطح جامعه مطرح نیستند .
                            ـ روحانیت از یک تشکیلات سراسری برخوردار بوده ولی فاقد هیرارشی و سازماندهی متمرکز است. در حالیکه سپاه از هیرارشی و سازماندهی متمرکز و منضبط برخوردار است که بآن توان بالائی را می بخشد .
                            ـ روحانیت با توجه به مساجد و حوزه ها، دارای توان بسیج در سطح جامعه است. در مقابل سپاه نیروئی بنام مقاومت بسیج را تحت فرماندهی خود دارد که در محلات، واحدهای تولیدی، ادارات و دانشگاهها و مدارس حضور داشته و از قدرت بسیج بالائی برخوردار است .
                            ـ روحانیت دارای پشتوانه اقتصادی است. پشتوانه اقتصادی یکی از منابع قدرت روحانیت بحساب می آید. سپاه با رویکرد به فعالیت اقتصادی، همانند روحانیت از پشتوانه اقتصادی برخوردار گردیده است. واگذاری قراردادهای کلان به سپاه توسط دولت احمدی نژاد، توان اقتصادی سپاه را بالا برده و آن را در موضع برتری در عرصه اقتصادی نسبت به روحانیت قرار داده است .
                            ـ سپاه ارگان قهر است و روحانیت نیازمند ارگان قهر در مقابل تهدیدات داخلی و خارجی است. روحانیت از این جهت به سپاه وابسته است و نمیتواند آن را تضعیف کند. این امر، امتیاز ویژه ای برای سپاه بحساب می آید .
                            ـ سپاه مجهز به ابزارهای نوین و تکنولوژی پیشرفته است. در حالیکه روحانیت در این زمینه چندان پیشرو نیست و در مواردی بعنوان نیروی ماند عمل میکند .
                            ـ پروژه هسته ای که به مسئله بین المللی تبدیل شده است، تحت مسئولیت سپاه قرار دارد. سپاه در سیاست گذاری و تصمیم گیریها پیرامون بحران هسته ای شرکت فعال دارد و این امر موقعیت سپاه را در ساختار قدرت بالا برده است .

                            حاکمیت دوگانه و تمایز آن با الیگارشی روحانیت و سپاه
                            طرح الیگارشی روحانیت و سپاه ممکن است این ذهنیت را بوجود آورد که گویا حاکمیت دوگانه شکل گرفته است. در حالیکه الیگارشی روحانیت و سپاه و حاکمیت دو گانه، دو مقوله جدا از هم هستند. حاکمیت دوگانه در اساس به دو نیرو و دو گرایش برمیگردد که در حاکمیت حضور دارند ولی منشا مشروعیت و قدرت آنها یکسان نیست و از دو منشا متفاوت ریشه میگیرند .
                            حاکمیت دوگانه در دوره اصلاحات وارد فرهنگ سیاسی کشور ما شد. لنین این واژه را برای دوره معین بین انقلاب فوریه و انقلاب اکتبر بکار برده بود که در آنزمان در یک جانب دولت کرنسکی قرار داشت و در جانب دیگر شوراهای کارگران و سربازان .
                            در دوره اصلاحات دو نیروی اصلاح طلب و محافظه کار در حاکمیت حضور داشتند که منشا مشروعیت آنها متفاوت بود و دو سمت گیری برنامه ای مختلف داشتند. منشا مشروعیت اصلاح طلبان به رای مردم برمیگشت که آنها را در انتخابات برگزیده بودند تا اصلاحات را در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی پیش ببرند. در حالیکه منشا مشروعیت محافظه کاران، الهی بود وآنها میخواستند ساختار سیاسی موجود را حفظ کنند .
                            اما اصلاح طلبان حکومتی بعد از انتخابات به حاشیه حکومت رانده شدند و جریان راست افراطی ارگانها را به قبضه خود درآورد و حاکمیت یکدستی را تشکیل داد. لذا مسئله حاکمیت دوگانه در شرایط کنونی موضوعیت ندارد. الیگارشی روحانیت و سپاه بمعنی حاکمیت دو گانه نیست، بلکه مسئله حاکمیت این دو گروه مطرح است .

                            الیگارشی روحانیت و سپاه و جناحهای حکومتی
                            روحانیت بجهت وجود گرایشهای اجتماعی ـ طبقاتی در صفوف آن، از ابتدای انقلاب شکاف برداشته بود. در اوائل دهه ۶۰ تشکل سیاسی روحانیت بر اثر گرایشهای اجتماعی ـ طبقاتی بدو جریان تبدیل شد: جامعه روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز. شکاف برداشتن روحانیت و شکل گیری دو جریان راست و چپ، عنصر طبقاتی را پررنگتر از سابق وارد ساختار حکومت کرد ولی به تغییر حاکمیت روحانیت منجر نگشت .
                            در مورد بلوک قدرت روحانیت و سپاه هم، موضوع باین صورت است. وجود گرایشهای مختلف فکری ـ سیاسی بمعنی نفی الیگارشی روحانیت و سپاه نیست. برخلاف روحانیت، فرماندهی سپاه تا حدود زیادی یکدست است و در طیف جریان افراطی قرار دارد .

                            ولایت فقیه و الیگارشی روحانیت و سپاه
                            ولایت فقیه با فقها تعریف میشود. فقهای مجلس خبرگان از بین خود فردی را بعنوان ولی فقیه انتخاب میکنند و هر زمان که تشخیص دهند که ولی فقیه صاحب صلاحیت نیست، او را برکنار و فقیه دیگری را برمیگمارند. این نگاه راست سنتی نسبت به ولایت است که در قانون اساسی هم آمده است(نصب عام). اما راست افراطی به نصب خاص معتقد است و جمهوری اسلامی را حاکمیت ولی فقیه میداند و آن را بربالای قانون اساسی قرار میدهد. بنظر راست سنتی مشروعیت ولی فقیه از مشروعیت فقها ریشه میگیرد و باعتقاد راست افراطی مشروعیت فقها ناشی از مشروعیت ولی فقیه است. نگاه راست سنتی با الیگارشی روحانیت انطباق دارد .
                            ساختار قدرت در جهات زیر در حال تغییر است و این تغییرات تاثیراتش را روی ولایت فقیه میگذارد :
                            ـ گذر از الیگارشی روحانیت به الیگارشی روحانیت و سپاه .
                            ـ تضعیف ولایت فقها و تقویت ولایت فقیه .
                            با این تغییرات نمیتوان همانند گذشته از ولایت فقها صحبت کرد. چرا که اولا از نقش و موقعیت فقها کاسته شده و قدرت فردی ولی فقیه افزایش یافته است. ثانیا حاکیت بطور انحصاری در اختیار روحانیت نیست و اکنون بلوک قدرت از روحانیت و سپاه شکل گرفته است .
                            این تغییرات هنوز منجر به تغییر قانون اساسی و نهادهای موجود نشده است. ولی میتواند در زمان مناسب به تغییر آنها هم بیانجامد.

                            Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X