Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
اين که گنجی زنده از زندان جمهوری اسلامی بيرون آمد و حالا در ميان ماست نتيجه مستقيم حمايت داخلی و جهانی از اين مبارز شجاع و هوشمند است. همه آنها که وقتی جان گنجی در مخاطره بود از او حمايت کردند در آزادی او سهيم اند و طبيعی است که از آزادی او خوشنود باشند.
کسانی که هنوز از بيماری توهم توطئه خلاص نشده اند، اما به جای ابراز خوشنودی از آزادی گنجی می پرسند چه شد که گنجی را آزاد کردند؟ چرا به گنجی اجازه دادند از کشور خارج شود؟ چرا رسانه ها گنجی را اين قدر بزرگ می کنند؟ و آيا نقشه و توطئه ای در کار نيست؟
البته کسانی که تب قدرت رهايشان نکرده و هنوز در آرزوی روی کار آوردن نظام مکتبی خويش اند نيز در چهره گنجی مزاحمی را می بينند که به حاشيه رفتن آنان را شتاب می بخشد. و طبيعی است که آنان نيز به اين گونه پرسشها دامن بزنند.
پاسخ يکی از اين پرسش ها را خود گنجی در جواب خبرنگار تلويزيون کانال دو فرانسه در سالن کنفرانس روزنامه نگاران بدون مرز در پاريس چنين داد: " من البته نمی دانم پشت ذهن مقاماتی که به من اجازه خروج داده اند چه می گذرد! می دانيد که فدراسيون جهانی رسانه ها که هزار و هفتصد رسانه مهم جهان در آن عضويت دارند جايزه امسال خود را به من اهدا کرده بود و من هم برای دريافت اين جايزه درخواست خروج از کشور کردم. شايد جمهوری اسلامی خود را ضعيف تر از اين هزار و هفتصد رسانه جهانی حس کرده باشد. به هرحال خيلی مهم نيست که به من اجازه خروج داده اند. مهم اين است که من به زودی به ايران برمی گردم و در دفاع از آزادی و حقوق بشر هم ساکت نخواهم بود. " (نقل به معنی)
و اما در پاسخ به اين پرسش که گويا رسانه های خارجی گنجی را بزرگ می کنند و شايد کاسه ای زير نيم کاسه باشد بايد بگويم که کاری که گنجی در چند ساله گذشته در متن و و ميدان اصلی مبارزه کرده بزرگ است وهم از اين رو است که او حالا ازاعتبارکم سابقه ای در ميان دانشجويان و دانشگاهيان، طيف وسيع جمهوريخواهان ايران و نيز در سطح جهانی برخوردار شده است. در عين حال گنجی در زمينه مبارزه با استبداد و دفاع از دموکراسی حرفهای زيادی برای گفتن دارد و طبيعی است که رسانه ها به وی توجه ويژه ای مبذول دارند. با اين همه آن چنان که اشاره رفت هنوز کسانی هستند که بی اطلاعی، کينه توزی و يا غرض ورزی چنان ديدگانشان را نابينا کرده که کارشان شده است تبليغ عليه گنجی .*
فراموش نمی کنم که وقتی داريوش فروهر به خارج سفرمی کرد و يا در داخل با صراحت شجاعانه به حاکمان می تاخت همين نگرش ها و همين گونه کسان در داخل و خارج کشور وی را زير سئوال می بردند. می پرسيدند چرا به فروهر اجازه خروج می دهند؟ چرا فروهر را در داخل دستگير نمی کنند؟ چرا او را آزاد گذاشته اند؟ اينها وقتی آرام گرفتند که ماموران اطلاعات به امر رهبر، فروهر و پروانه را تکه تکه کردند. در مورد گنجی نيز اين نگرش و اين گونه افراد زمانی آرام می گيرند که او به سرنوشت قربانيان قتل های زنجيره ای دچار شود. و وای بر ما که چنين هستيم و هنوز هم نمی دانيم که همين کژفهمی ها ، بغض ها و حسادت ها است که نقطه ضعف اصلی ما و نقطه قوت استبداد در ايران است. خوشبختانه استقبال وسيع ايرانيان از گنجی در خارج از کشور نشانه روشن اين حقيقت است که اين نگرش در حال افول است. با اين همه نبايد آنرا دست کم گرفت چرا که تخريب و آلوده سازی فضا بر خلاف ساختن و سالم سازی با شماری معدود نيز امکان پذير است. افتضاحی که چند نفر در جريان برگزاری کنفرانس برلين به بار آوردند و بهره برداری رژيم از آن افتضاح را نمی توان به اين آسانی ها از ياد برد. حالا هم همين کژانديشان اند که با کينه توزی می کوشند فضا را مسموم کنند. و البته فردا اگر گنجی در ايران قربانی کينه خودکامگان شود، در لاک خود فرو می روند تا دوباره و در فرصتی ديگر زهر خود را به فروهر و گنجی ديگری بريزند.
اين مقدمه را بدان آوردم تا از ضرورت حمايت قاطع از فراخوان گنجی در دفاع از زندانيان سياسی بنويسم.
حقيقت اين است که ما چاره ای نداريم مگر آن که هر طوری شده ميان طيف گسترده، متنوع و پراکنده جمهوريخواهان در داخل و خارج ايران هم آهنگی و هم راهی ايجاد کنيم. برای پديد آوردن اين هم آهنگی که گام اول و شرط لازم بستر سازی اتحاد وسيع جمهوريخواهان است، بايد از هر فرصتی که به دست می آيد بهره گرفت. سفر اکبر گنجی به خارج از کشور و فراخوان او برای حمايت از زندانيان سياسی که با استقبال بسياری از فعالان جمهوريخواه در داخل و خارج ايران روبه رو شده دراين زمينه يک فرصت است. هم فرصتی برای توجه جهانيان به زندانيان سياسی و نقض حقوق بشر در ايران و هم فرصتی برای هم دلی و هم راهی همه هواداران دموکراسی. سم پاشی عليه اين حرکت و يا حتی سکوت در قبال آن شايسته طرفداران راستين آزادی نيست.
گنجی مدافع نظريه و استراتژی مبارزاتی روشنی است که بسياری از جمهوريخواهان در خارج و داخل کشور از ديرباز آن را ترويج می کرده اند و صحت آن در سالهای اخير بر بسياری اثبات شده است. و از انصاف نبايد گذشت که او با عمل در ميدان اصلی مبارزه و با استقبال از خطر و پرداخت هزينه در اثبات درستی اين نگرش پيشگام بوده است.
برخی از وجوه برجسته اين نظرات را می توان چنين خلاصه کرد:
- حکومت ولايت فقيه نوعی حکومت سلطانی است که نمی توان با التزام به ساختار حقوقی آن برای دموکراسی مبارزه کرد.
- هرگونه حق ويژه که موجب امتياز ويژه برای يک خانواده (سلطنت موروثی) و يا يک لايه اجتماعی (جمهوری اسلامی و ولايت فقيه) شود و يا مايه نابرابری زن ومرد و يا سبب تبعيض دينی و قومی باشد ناقض اصل برابری حقوق شهروندان و مغاير با دموکراسی است.
- نظام جمهوری، سازگار ترين نظام سياسی با دموکراسی و حقوق بشر است.
- بستن هر پيرايه ای به واژه جمهوری مثل "اسلامی" "دموکراتيک" و "خلقی" و غيره ناقض اصل جمهوريت است.
- خشونت و قهر به دموکراسی نمی انجامد، بلکه علی القاعده درخدمت فرهنگ استبدادی و حاکمان خودکامه است.
- جمهوريخواهان بايد مبارزات خود را بر روشهای عدم خشونت استوار کنند. توسل به روش های عدم خشونت بازدارنده اعمال خشونت از جانب حاکمان خودکامه نيست. اما هزينه سرکوب جنبش عدم خشونت برای ديکتاتوری بسيار بيش از هزينه سرکوب جنبش های قهرآميز است.
- جنبش عدم خشونت به هيچ وجه به مفهوم محدود کردن مبارزه در چارچوب ساختار حقوقی حاکم و قوانين اساسی ناعادلانه نيست. برعکس هر جا که لازم باشد بايد در خارج از قالب حقوقی حاکم به مبارزه برخواست و آمادگی پرداخت هزينه آن را نيز داشت.
- تلاشهايی که در چارچوب التزام به قوانين ناعادلانه و استبدادی صورت می گيرد، معمولا به نتيجه نمی رسد و در بسا موارد موجب شکست و سرخوردگی می شود.
- جنبش عدم خشونت نبايد به دنبال سراب دموکراسی بی هزينه و مبارزه در چارچوب های تنگ قوانين حاکم باشد. بلکه بايد خواسته های خود را در نفی استبداد و قوانين ناعادلانه به صراحت اعلام کند. به روش هايی هم چون نافرمانی مدنی، اعتصاب و تظاهرات مسالمت آميز متوسل شود و کادرها و مبارزان خود را برای پرداخت هزينه آماده کند.
- آنجا که نخبگان جنبش عدم خشونت حاضر به پرداخت هزينه باشند، اعتماد و حمايت مردم را به دست می آورند و پيروزی جنبش را تضمين می کنند.
- جمهوريخواهانی که استقرار آزادی و حقوق بشر در ايران را پيش شرط حل ساير مسايل جامعه ايران می دانند و به مبارزه عدم خشونت باور دارند به هر عقيده و مرامی که تعلق دارند می بايست در مبارزه عليه استبداد متحد شوند. و برای موفقيت اين جنبش استراتژی سياسی و رهبری خود را معين کنند . نظريه پردازان و رهبران جنبش های عدم خشونت در هندوستان، آفريقای جنوبی و اروپای شرقی از ميانه قرن بيستم بسياری از وجوه اين نگرش را تکميل و تئوريزه کرده و با رهبری پيروزمندانه جنبش های عدم خشونت صحت اين نظريه را به اثبات رسانده اند. در ايران نيز در دو دهه گذشته بسياری از فعالان سياسی مخالف جمهوری اسلامی بر همين مبنا نوشته و عمل کرده اند. گنجی به دلايل مختلف امروزه به يکی از پرچمداران برجسته و به يک حلقه پيوند گرايش های مختلف جمهوريخواه تبديل شده است. و چه خوب است اگرهريک از ما فارغ از رنگ تعلق ها، منافع و مصالح جنبش ملی آزاديخواهانه را فراتر از خودخواهی ها و جاه طلبی های گروهی و فردی قرار دهيم و به جای دهن کجی با واقعيات دست گنجی را بفشاريم و از همکاری با او و امثال او استقبال کنيم.
- اين را هم بگويم که گنجی در خارج از کشور فقط با ايرانيان و نهادهای مدنی و مراجع مستقل مدافع حقوق بشر تماس می گيرد و تاکنون با مقامات دولتی هيچ يک از کشورهای غربی حاضر به ملاقات نشده است. او در پاسخ درخواست وزارت خارجه های کشورهای فرانسه و ايتاليا برای ملاقات گفته است من يک مقام دولتی نيستم و دليلی برای ملاقات با مقامات دولتی نمی بينم. برای دريافت جوايز، گفتگو با آزاديخواهان ايرانی و مراجع و نهادهای مدنی بين المللی به خارج سفر کرده ام و مايلم ملاقات هايم به همين محدوده منحصر باشد. و حالا اين روش را مقايسه کنيد با شيوه کسانی که برای گرفتن تائيديه از حکومت ها و مقامات دولتی کشورهای خارجی به هر کاری توسل جسته اند! حتی تشويق قدرت های خارجی به مداخله در ايران و اينها البته در زمره مخالفان سرسخت فکر و عمل گنجی هستند.
اين که سالها پيش و يا حتی تا ديروز هريک از ما به نوعی به دنبال نظام استبدادی آرمانی خود بوديم حالا ديگر خوشبختانه بايد در برابر اين واقعيت که امروز با عزيمت از مبادی مختلف و متضاد به هم رسيده و در مسير آزاديخواهی و دموکراسی خواسته ها و منافع مشترکی داريم رنگ باخته است تا بتوانيم فارغ از پيش داوريها و کينه های گذشته که انرژی ها را به سود استبداد تباه می کرد دست در دست هم بگذاريم.
گنجی پيشنهاد کرده است که برای آزادی رامين جهانبگلو، موسوی خوئينی و منصور اسانلو و در دفاع از همه زندانيان سياسی کشور يک اعتصاب غذای سه روزه در کشورهای مختلف جهان برگزار کنيم.
اين اقدام نه فقط در جلب توجه افکار عمومی جهانيان به مساله نقض حقوق بشر و وضعيت زندانيان سياسی موثر است بلکه هرگاه با موفقيت عمل شود به سهم خود مايه نزديک شدن و هم آهنگ شدن طيف گوناگون جمهوريخواهان خواهد بود. امری که برای جنبش جمهوريخواهی ايران حياتی است. به اين اعتبار من به نوبه خود در اعتصاب غذای سه روزه ای که در پاريس هم چون ساير شهرهای بزرگ اروپا و آمريکا برگزار می شود شرکت می کنم. و اميدوارم که هم ميهنان آزاديخواهمان در هرکجای جهان که هستند در اين حرکت سهيم شوند. اگر بتوانند از راه پيوستن به گروه اعتصاب کننده و اگر نتوانند با حضور در محل تجمع اعتصاب کنندگان و حمايت از آنان.
Comment
-
نمی دانم کدام یک از نویسندگان آلمانی است که می گوید پس از فاشیسم ادبیات آلمان با این دشواری بزرگ دست به گریبان شد که همه واژه های قشنگ را تبلیغات نازی آلوده کرده بود. چنان که لازم بود چهره واژگان پیش از به کارگیری از آلودگی ها پاکیزه شوند و این کار سالها به درازا کشید.(نقل به معنی)
فاشیست ها آزادی را به نام آزادی لگدمال می کردند، شکنجه و آدم سوزی را "مهربانی" و انسان دوستی می نامیدند، بدترین بی عدالتی ها را عدالت می خواندند و دگراندیشان و غیرمسیحیان را به نام مسیح و دین او در آتش می سوزاندند.
آنها بدترین و بی رحم ترین حکومت تاریخ را پرچمدار رهائی بشریت از فقروفساد و بیعدالتی وانمود می کردند و شریف ترین وجدانهای زمان را به اتهام دشمنی به حقوق ملت، میهن و انسانیت خوار می داشتند.
از فاشیستهای آن روزگار بدتر سردمداران حاکمیتی هستند که 61 سال پس از فروپاشی فاشیسم در قرن بیست و یکم با جسارتی زشت تر از سلف خود واژگان قشنگ زبان شیرین شعرپارسی را چنان به تبلیغات زشت خود آلوده اند که پس از آنها مجبوریم چهره های سیاه شده واژه ها را در رودها و دریاها بشوئیم.
احمدی نژاد خطاب به رئیس جمهور آمریکا می گوید:
" بازرسان اروپائی وجود زندانهای مخفی را در اروپا تائید کرده اند. من نمی توانم آدم ربائی شخصی و بردن آن مرد یا زن به زندانهای مخفی را با اصول هیچ سیستم حقوقی ارتباط دهم... من نمی توانم درک کنم که چگونه چنین اقداماتی مطابق با ... آموزه های مسیح، حقوق بشر و ارزش های لیبرال" می تواند باشد.
حاکمان جمهوری اسلامی البته با بهره برداری از آنچه آمریکا در گوانتامو و عراق کرده و آنچه سازمان سیا در زندانهای مخفی خود در اروپا مرتکب شده، به جهانیان درس حقوق بشر و ارزشهای دموکراتیک می دهند، اما خود در ربودن آزادیخواهان، زندانی کردن و ترور روزنامه نگاران و نویسندگان و نابودی این ارزشها روی همه انواع قدرت های ستمگر را سفید کرده اند.
در سه دهه گذشته کدام قدرتی در جهان معاصرهزاران زندانی سیاسی را ظرف چند روز، بدون محاکمه، سربه نیست کرده و در گورستانهای دسته جمعی پنهان کرده است؟
کدام قدرتی شاعران و نویسندگان و دگراندیشان سرزمین خود را یکی پس از دیگری ترور کرده است؟ نقشه به دره انداختن دسته جمعی نویسندگان و هنرمندان کشور خویش را به نام حفظ امنیت جامعه کشیده است؟
کدام حکومتی این چنین وحشیانه، به خوابگاههای دانشجویان کشور خود هجوم برده ودست آخر نیز قربانیان چنین حادثه ای را سالیان سال در زندان نگه داشته است؟
کدام حکومتی را امروز روی کره زمین می توان پیدا کرد که به نام عدالت و دفاع از حقوق محرومان، ثروت های آنان را از چنگشان خارج کند و به جیب تروریستهای مذهبی سرزمین های دیگر سرازیر کند؟
از ترور دکتر سامی تا قتل های زنجیره ای پائیز 73 -(که وزارت اطلاعات رژیم داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، مجید شریف و پیروز دوانی را به قتل رساند)- از اعدام سعید سلطانپور تا کشتن نویسنده طنزپردازسعید سیرجانی در زندان و قتل زهرا کاظمی در زیر شکنجه، از ترور شاپور بختیار تا جنایت میکونوس از لت و پارکردن فلان معلم در خراسان تا سربه نیست کردن جوانان و تازه عروسان کرمانی از قصاص ها و اعدام های وحشیانه در ملاء عام تا آزار زنان و دختران به اتهام بدحجابی و بالاخره از نخستین روز حیات جمهوری اسلامی تا به امروز کدام حکومتگرانی به اندازه سردمداران جمهوری اسلامی به آدم ربائی و آدم کشی و دشمنی با آموزه های مسیح دست یازیده اند؟ و به راستی در میدان عوام فریبی چقدر می توان گستاخ بود که با چنین کارنامه سیاهی رئیس جمهور احمدی نژاد در نامه به رئیس جمهور آمریکا چنین بنویسد:
"... در منشور رسانه یی، انتشار اطلاعات صحیح و گزارش دهی صادقانه ماجرا از اصول اعتقادی است. من تاسف عمیقم را از بی توجهی که برخی رسانه های مشخص غربی نسبت به این اصول نشان دادند ابراز نمی کنم."
وقتی این ادعا از دهان کسی بیرون می آید که رسانه های دولتیش مثل صدا وسیما و روزنامه کیهان به گواه یک ملت نمونه های دروغ پردازی هستند، (برنامه هویت و چراغ را در صداوسیما فراموش نکنید)، وقتی این حرفها را سخنگوی حکومتی می زند که روزنامه نگاران را به جرم گفتن یک حقیقت ساده و یا دنبال کردن پرونده قتل های زنجیره ای سالها به زندان می افکند و در دفتر وکیل قربانیان قتل های زنجیره ای (ناصر زرافشان) اسلحه مخفی می کند تا وی را به این بهانه دستگیر و زندانی کند، و دستور توقیف فله ای مطبوعات را می دهد و حتی به احزاب طرفدار جمهوری اسلامی مثل حزب مشارکت اجازه انتشار روزنامه نمی دهد و نظریه پرداز همین حزب را به ضرب گلوله یک بسیجی مدتها است بر صندلی چرخدار نشانده است (سعید حجاریان) در پاسخ چه باید کرد و چه می توان گفت جز آن که بگوئیم شرمتان باد که به حریم واژه ها نیز چنین تجاوز کرده اید.
هدف احمدی نژاد از ارسال این نامه به جورج بوش، فریب افکار عمومی در ایران و جهان است. نویسندگان این نامه با بهره برداری از حقایقی هم چون سیاست های دو گانه ایالات متحده در خاورمیانه، دخالت فراموش نشدنی آمریکا در کودتای 28 مرداد، و مسوولیت های قدرت های بزرگ در نابه سامانیهای امروز جهان مدعی شده اند که مدل دموکراسی غربی با شکست تاریخی مواجهه شده و حالا نوبت به حکومت هائی رسیده است که قادر متعال به وسیله پیامبران خود وعده کرده است و گویا امثال احمدی نژاد ماموریت پیاده کردن آن در زمین بر عهده دارند. این نامه یک اقدام تبلیغاتی رندانه است برای جلب پشتیبانی جهانی همه کسانی که به هر دلیل با آمریکا و سیاستهای کنونی آن مخالف اند. در انقلاب ایران آیت الله خمیمی با جلب پشتیبانی همه آنهائی که از سیاستهای آمریکا در ایران ناراضی بودند، موفق شد هم حاکمیت دینی را برپا کند و هم زیر پرچم مبارزه با امپریالیسم آمریکا و متحدان داخلی آن، هر نوع ندای آزادیخواهانه و حق طلبانه را در ایران سرکوب کند. متاسفانه هنوز هم چه در ایران و چه در عرصه جهانی هستند کسانی که تحت تاثیر کوته بینی های ایدئولوژیک، تعصبات مذهبی و نارضایتی های به حق و به جا از سیاستهای دوگانه آمریکا به حمایت بی جا از پرچمی که فاشیسم دینی برای مقاصد شوم خود برمی افرازد بلند می شوند و از بغض آمریکا به آتش بیار معرکه ای که بنیادگرایان دینی برپا کرده اند تبدیل می شوند. غافل از آن که به این ترتیب حرف و عمل آنان در خدمت تحکیم قدرت بدترین ستمگران تاریخ قرار می گیرد. از این کسان در همه جای دنیا هم چنان بسیارند.
Comment
-
این روزها در گرماگرم بحران هسته ای، بحرانی که نتیجه مستقیم سلطه بنیادگرایان بر حاکمیت ایران است نام مصدق و نهضتی که او رهبری می کرد به دو مناسبت در داخل و خارج ایران بر سر زبانها است.
در خارج از ایران فیلم- نمایش مصدق که در شهرهای مختلف آمریکا و کانادا نمایش داده می شود، با استقبال کم نظیری روبه رو شده است. چنان که بلیط های نمایش در اکثر شهرهای آمریکا بطور کامل پیش فروش شده است. استقبال ایرانیان خارج از کشور از این نمایش که بازی درخشان ناصر رحمانی نژاد( دکتر مصددق) و هومن آذرکلاه (تیمسار آزموده) به آسانی از ذهن تماشاگران پاک نمی شود، از جمله به معنی آن است که بازخوانی تاریخ نهضت ملی و توجه به اندیشه و پروژه هم چنان ناتمام مصدق در دوران کنونی اهمیت ویژه ای پیدا کرده است. چرا که مصدق و پروژه او (استقرار دموکراسی و حاکمیت ملی) هنوز مساله روز و برنامه آینده هواداران دموکراسی در ایران است. در حقانیت تاریخی مصدق و نهضت ملی همین بس که امروز هیچ یک از عوامل خارجی و داخلی کودتای 28 مرداد حاضر به دفاع از کار خود نیستند. آمریکا پیش تر و به صراحت از زبان بیل کلینتون و خانم آلبرایت و انگلستان همین هفته گذشته برای چندین بار هر چند بطور ضمنی از زبان جک استراو( در مصاحبه با صادق صبا) از شرکت خود در آن کودتا که مسیر تاریخ ما را به کژراهه برد عذرخواهی کرده اند.
در ایران بنیادگرایان حاکم که در دشمنی با اندیشه و راه مصدق زبانزد خاص و عام هستند، کسانی که در این 26 سال بسیاری از خیابانها و میادین ایرانی را به نام تروریستهای عرب و غیره نام گذاری کرده اند، اما حتی حاضر نشده اند یک خیابان به نام مصدق باشد و رهروان راه او امثال داریوش فروهر و پروانه اسکندری و کاظم سامی را به خنجر کینه توزی به قتل رسانده اند، این روزها در تلاش برای " سیاست شوئی" و فریب افکار عمومی به سراغ مصدق و نهضت ملی رفته اند. تا جائی که بحران هسته ای را به نهضت ملی نفت تشبیه می کنند. محمود احمدی نژاد در میتینگ میدان آزادی به مناسبت سالگرد انقلاب، بار دیگر به این شباهت تاکید کرد. با توجه به اصرار بنیادگرایان به این شبیه سازی که احتمالا در آینده نیز برای فریفتن افکار عمومی ادامه خواهد یافت به نظر می رسد لازم باشد که تمایزات اساسی و تفاوت های صدوهشتاد درجه ای نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق با نهضتی که فاشیسم دینی درصدد به راه انداختن آن است بویژه برای نسل جوان کشور توضیح داده شود.
و اما این تمایزات کدام اند؟
- هدف نهضت ملی مصدق نهادینه کردن آزادی و دموکراسی در ایران و تامین منافع ملی بود، در حالی که هدف به اصطلاح نهضتی که بنیادگرایان در صدد به راه انداختن آن هستند، خفه کردن نطفه آزادی و دموکراسی و نهادینه کردن خطرناکترین نوع استبداد دینی است. بنیادگرایان پیرو آیت الله کاشانی هستند کسی که در بحبوحه کودتای 28 مرداد گفت مصدق از امروز ملحد است و قتل او واجب و نخست وزیر قانونی را زاهدی اعلام کرد. اندیشه و راه مصدق به دو واژه دموکراتیک و ملی متکی بود. بنیادگرایان از آغاز تا به امروز با شعار " دموکراتیک و ملی هر دو فریب خلق است" با اندیشه اصلاح طلبانه و آزادیخواهانه مصدق دشمنی ورزیده اند.
نهضت ملی به گوهر مسالمت آمیز و مخالف خشونت و جنگ بود. کسانی که شعار نابودی اسرائیل و توسعه خشونت و ترور را سرمشق خود کرده و حاکمیت ایران را به منبع الهام جنبش های تروریستی منطقه تبدیل کرده، و منافع ملی ایران را قربانی مقاصد ایدئولوژیک خود کرده اند.. چگونه می توانند اقدامات و اهداف خود را به نهضت ملی تشبیه کنند؟
55 سال پیش جهانیان ایران را از گفتار و کردار مصدق و نهضت ملی داوری می کردند و در نتیجه افکار عمومی جهانی در مساله ملی کردن نفت حامی ایران بود. چنان که مصدق محبوب ترین دولتمرد خارجی در آمریکا ( در زمان ترومن) شناخته می شد. امروز اما در دنیائی که فرسنگها از جهان میانه قرن بیستم جلوتر است، ما چنان به عقب رفته ایم که مردم جهان ایران را از روی گفتار و کردار امثال خامنه ای و احمدی نژاد و مصباح قضاوت می کند و در نتیجه نه فقط دنیا در بحران هسته ای حامی ایران نیست بلکه در برابر آن قرار گرفته است. حمایت مردم ایران از مصدق و نهضت ملی مستقیما در خدمت منافع ملی ایران بود در حالی که درست برعکس حمایت از سیاستهای بنیادگرایان در بحران هسته ای به زیان منافع ملی ایران و حتی به زیان موجودیت و تمامیت ایران است. حمایت از بنیاد گرایان را فقط می توان با حمایت آلمان ها از هیتلر مقایسه کرد نه با نهضت ملی مصدق.
بیش از هر زمان لازم است نهضت ملی به رهبری مصدق باز خوانی شود تا راه بر عوام فریبی کسانی که می خواهند فاشیسم مذهبی را بر میهن پرستی ایرانی سوار کنند مسدود شود.
فیلم- نمایش مصدق که قرار است پس از اتمام تور آمریکائی به صورت سی دی برای علاقمندان در داخل کشور آماده شود، پاسخ بس به جا و مناسبی است به همه آنان که برای مقاصد خود در پی تحریف تاریخ نهضت ملی ایران هستند.
Comment
-
اخيرا چند مطلب ازآقاي علي كشتگر در خبرنامه گويا خوانده ام، كه ايشان سخن از "باند مصباح"، "باند رفسنجاني" يا "باند خامنه اي" به ميان آورده اند، البته، با توجه به اينكه آقاي كشتگر از فعالان و مخالفان قديمي رژيم اسلامي است، اما نمي دانم كه ايشان اينگونه تقسيم بندي ها را از كي و با چه شاخص هايي در تحليل هاي خود به كار گرفته اند. ایشان با چه مستندات تاریخی، فرهنگی،سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وعلمی دست به چنین تحلیل هایی زده اند.
متاسفانه بسياري ازتحليل گران مسائل ايران مانند ايشان و بسياري ديگر،از جمله فعالان حقوقي- سياسي و رهبران احزاب و سازمانهاي درگير با "قدرت" در ايران، كه سابقه پنجاه ساله درمبارزه با رژيم گذشته و كنوني، را دركارنامه خود دارند، هنوز به دنبال تفكيك و جناح بندي "قدرت" در ايران هستند و بدين ترتيب از"باند" اين وآن درنظام حاكم ايران سخن مي گويند. شگفت انگيزاست كه چگونه چندين نسل، خصوصا نسل اول مخالفان حکومت اسلامی، هنوز مشغول تحليل "شعبده بازيها"ی ساخته و پرداخته شده درايران هستند، گاهي اميد به اين شعبده مي بندند و گاهي اميد به آن شعبده!
"تجربه خاتمی" که حاصل شکاف طبقاتی (اقتصادی- فرهنگی) نسل دوم انقلاب بود و به شكل " دوره اصلاحات" تبلور يافت، ممکن است بتواند نسل سوم (دانشجویان فعال امروز) را به ارائه تحلیل هایی مبتنی بر وجود شکاف در "قدرت" بکشاند و حلقه خاتمی و کروبی را به عنوان یک "باند" در مقابل سایرین قلمداد نماید. آنهم به اين دليل است كه حلقه "خاتمی" به تناسب امکانات اقتصادی- فرهنگی که دارد، نظام مطلوب خود را دموکراسی دینی مي داند، ضمن آنکه این جریان سابقه مشخص و آشکاری نیز درگذشته داشته است.
حتي اگر"جريان خاتمي" را بروز يك شكاف در ساختار حاكميت اسلامي بدانيم، بازهم تجربه خاتمی بیش از پیش نشان داد "حاکمیت واقعی" در ایران کاملا یکدست، بسیار متصلب و غیر قابل تغییراست، چرا که حتي روحانیان نزدیک به بنيان گذارحكومت نیز نتوانستند ذره ای از مسیر آن را تغییر دهند. اما در تعجبم آنان كه از باند آقاي مصباح و باند اين و آن سخن مي گويند و مصباح را در مقابل رفسنجاني و رفسنجانی را درمقابل خامنه اي و خامنه ای را موقتا بي طرف نشان مي دهند، با چه پیش فرض هایی چنین می اندیشند. آيا هرگز مروري به تحليل هاي 27 سال گذشته خود نموده اند تا ببينند، كه يكي از این تحلیل ها منتج به نتيجه شده باشد؟
آيا مسائلي كه درايران جريان دارد متغير ميان اراده هاي مخالف و متضاد مصباح، رفسنجاني و خامنه اي و اطرافيان آنان است؟ اگر چنين مي بود، به طور طبيعي مي بايست بعد از27 سال نتيجه برخورد اراده هاي متفاوت آنان، شرايط بهتري را براي ايرانيان رغم مي زد، چرا كه بسياري از تحولات در جوامع، حاصل حاكميت هاي دوگانه هستند، بيشتراين دو گانگي ها نيز از شكاف طبقاتي ايجاد مي شود. البته اين شكاف ها صرفا اقتصادي نيست، عمده ترين شكافي كه امروزه در جوامع در حال گذار منجر به دوگانگي قدرت شده و موجب تحولات مثبت می شود، شكاف اقتصادي همراه با شكاف فرهنگي است. آقاي كشتگر هر يك از آقايان رفسنجاني، خامنه اي و مصباح را نماينده كدام طبقه اقتصادي- فرهنگي موجود در ایران مي دانند.
اختلاف بر سر"قدرت" در هر جامعه ای یا اختلاف تاریخی است، يا اقتصادي يا فرهنگي يا علمي يا اجتماعي یا سیاسی و يا مجموعی چند از هر يك ازآنها!
در ایران امروز اختلاف رفسنجاني، خامنه اي و مصباح، نه تاریخی، نه اقتصادي، نه فرهنگي، نه علمي، نه اجتماعي نه سياسي و نه ترکیبی چند از هریک از آنها است.
تاریخی نیست، چراکه علی رغم گذشته مبهم و پر حرف و حدیث مصباح، هر یک از خامنه ای و رفسنجانی او را به عنوان "مطهری ثانی" پذیرفته اند، هماهنگی خامنه ای و رفسنجانی در حذف گروه های مختلف ایرانی نیز بر هیچکس پوشیده نیست.
اقتصادي نيست چرا كه منابع درآمدي مشخص و واحدي دارند، و در اين مقوله بيشترين تفاهم و اتحاد را نسبت به گروههاي ديگراجتماعي دارند.
فرهنگي نيست، چرا كه جملگي معتقد به افراطي ترين گرايش شيعه هستند، كه پيگيري براي اصلاح جهان از طريق زمينه سازي براي ظهور صاحب زمان را مد نظر دارند و به ظاهر تلاش هر يك از آنها برای نیل به این هدف سامان يافته است. به ظاهر، انهدام اسرائيل يكي ازآرزوهاي مشترك آنان است.
علمي نيست، چرا كه هريك ازآنها به مدل حكومتي "ولايت مطلقه فقيه" باور دارند، و برسر نوع حكومت، جدال علمي خاصي با يكديگر ندارند.
اجتماعي نيست، چرا كه هيچگونه جدال و تفاوت قوميتي يا اختلاف اجتماعي ديگري در ميان آنان نيست. ازاين منظرمدعي ارائه الگويي جهاني براي زندگي اجتماعي بشر هستند.
اگر تعريف سياست را اراده آدمها به كسب قدرت بدانيم؛ سياسي نیز نيست، چرا كه اراده واقدام هر گروه يا فردي را براي كسب "قدرت"، مي بايست دراختلافات اقتصادي، فرهنگي، علمي و اجتماعي آنان جستجو كرد، كه طبق دلايل پيش گفته اختلافي ميان آنان بر سرهيچيك از موارد فوق ديده نمي شود.
بهتر است به دوستاني كه چهره هاي مطرح در جمهوري اسلامي را، آنچنان جدي مي گيرند كه به تضادهاي ظاهری آنان براي گشايش فرجي در كار ما ايرانيان چشم دوخته اند، يادآور شوم، براي تحليل مسائل ايران بهتراست، شرايط منطقه و جهان، همچنين گذشته كشور خود را مورد دقت بيشتري قرار دهند.
به غير از عراق و افغانستان، هم اکنون كدام كشوري را در منطقه خاورميانه سراغ داريد كه با حداقلي از دوگانگي يا چند گانگي "قدرت" برخوردار باشد. اگر دوگانگي قدرت بين مصباح و رفسنجاني درايران را استثنا مي دانيد و آن را به سابقه مبارزات سياسي يكصد و پنجاه ساله ايرانيان نسبت مي دهيد، بايد به شما بگويم از يك منظراشتباه مي كنيد چرا كه هيچيك از"مصباح" و "رفسنجاني" بنا به استقلالی که در اراده شان سراغ دارید، خواست آن مبارزان يكصدوپنجاه ساله را نمايندگي نمي كنند. اما بلافاصله بايد بگويم از منظري ديگر،اگرايشان را نمايندگان امثال شيخ فضل الله و مدرس يا كاشاني مي دانيد، كه تضادهاي آنان را بعد از سالها بازتاب مي دهند، بايد بگويم با يك شرط درست مي پنداريد، و اما آن شرط! آنچه كه در تاريخ سراغ داريم همانطور كه بديل شيخ فضل لله و كاشاني و به عبارتي مبارزان مشروطه با دخالت بيگانگان از رسيدن به خواست تاريخي ملت بازماندند، فرزندان خلف شيخ فضل الله و كاشاني با دوپينگ بيگانگان بر مركب قدرت سوارهستند و به عبارتي ديگر خود بدون دوپينگ بيگانگان توانی برای چنین کاری ندارند كه بخواهند يك نوع دموكراسي بين خودشان برقراركنند، ضمن مخالفت با يكديگر، به مخالفت با ابرقدرت هاي جهان نيز برخيزند. آنهم با وجود این همه مخالف!
دركشورهاي تك سرنشين مثل عربستان و اردن اگر شاهزاده يا وليعهدي كمي انحراف معيار داشته باشد، بدون آنكه گندش به جامعه سرايت كند به سرعت با رضايت خانواده سلطنتي ترتيبش داده مي شود. چگونه در چنين خاورميانه اي، آقاي خامنه اي يا مصباح يا رفسنجاني مي توانند با اندیشه های غیر علمی كه دارند با يكديگر مبارزه سياسي خودماني را ترتيب دهند، آن هم با داشتن اين همه دشمن! مخصوصا اگرمثل تحليل گران وطني،آمريكاي جهانخوار! را نيز به ليست دشمنان افراد نامبرده شده اضافه كنيم!
با توجه به "گذشته كشور" و "موقعيت خاورميانه" در جهان جز چين و ژاپن (كه بيشتر در عرصه اقتصادي فعال هستند)، كدام كشورقدرتمندي را سراغ داريد كه دست دردست خود بگذارد و نظاره گر جابجايي هاي "قدرت" در ديگر كشورهاي جهان، خصوصا خاورميانه طلايي باشد و به همين سادگي امثال مصباح (بدون آنکه منافعی برای آنان داشته باشند) بتوانند مبارزه سياسي با رقيبانشان را برای خود رغم زنند و حتی براي آمريكا نيز رجزخواني كنند!
آمريكايي كه امروز براي حراست از سرزمين مصباح چون اژدهايي تنش را درآبهاي گرم خليج فارس فرو برده، دمش را درافغانستان و سرآتشينش را درعراق بر متکاهای نفتی آن کشور قرار داده، چگونه اجازه دشمنی های جدی را به امثال مصباح خواهد داد. آمریکا كه هم اينك نيز آتش از دهانش فواره مي كشد تا دموكراسي "دست ساز" عراقي را تف دهد، چگونه اجازه می دهد در خاورمیانه ای چنین متصلب عده ای اینچنین یکه تازی کنند!
البته ممکن است امثال رفسنجانی و مصباح برای حفظ منافع آمریکایی و تهی کردن ظرفیت های ملی ایرانیان ابزارهایی برای دوره ای خاص، برای آمریکائیان به حساب آیند. اما آنچه که در رفتار مصباح و رفسنجانی مشاهده می شود نبود واقعیت و صداقت است. مشکل امروز میهن ما وجود متحجرین صادق و جاهل نیست. مشکل اساسی در وجود مردان سیاست پیشه ناصادق و خیانت کاری است که تمام پیشینه آنان حکایت از همراهی با منافع بیگانگان و رویارویی با منافع ایرانیان بوده است.
قطعا اگر گند "بنياد گرايي" امثال مصباح زندگي نرم افزاري آمريكا را تهديد كند، یا که خطری از جانب نیروهای مدنی ایرانیان، قدرت حاکم (پاسدار منافع آمریکا)را تهدید نمايد، امثال مصباح بهانه خوبی خواهد بود، برای تهاجم به مردمی که به دور از آموزه های رسمی حاکمیت در تلاش برای ایجاد جامعه ای مدنی بوده اند، تا بدين ترتيب بنیانهای خودساخته مردمی- مدنی بوجود آمده را به کلی نابود گرداند. ويرانه اي از كشوري مظلوم بسازد تا چراغ كارخانه هاي اسلحه سازي خود را تا نفس هاي آخر به قيمت ويراني كشوري ديگر روشن نگهدارد.
بدین ترتیب آمريكا می تواند مصباح حوزه را خاموش كرده و مصباح "دست ساز" ديگري را همچون عراق و افغانستان در برهوتي از ويراني روشن نمايد. قطعا مصباح و رفسنجاني فيت زندگي سخت افزاري آمريكا هستند. آمريكا با وجود مصباح و رفسنجاني بيشترمي تواند اسلحه، مهمات، بمب و موشك توليد كند و كارخانه هاي اسلحه سازي را روشن نگه دارد و به دارندگان "طلاي سياه"از ترس تهديد يكديگر، بفروشد، اما اگر قرار باشد كارخانجات اسلحه سازي را به كلي تعطيل كند (كه بعيد به نظرمي رسد) و توليد نرم افزار و كامپيوتر را گسترش دهد، روزي شايد فرا رسد كه مصباح را از شر خودش راحت كرده و بدیل به ظاهر دموکرات آن را مانند آنچه که درعراق و افغانستان کار گذاشته، به کار بگمارد. البته آنروز خيلي دور نيست، اما به نظر می رسد که برای جامعه آگاه ایرانی خيلي دير باشد.
امروز كه آمريكا حتي عراق را با منابع نفتي اش كشوري بزرگ مي داند و بدش نمي آيد كه سه كشور كرد، شيعه و سني درآنجا ايجاد كند. مطمئنا با يكپارچگي كشور بزرگي چون ايران با اين همه منابع نفتي و گازي خواب آرامي نخواهد داشت. اگرامثال مصباح و رفسنجاني حتي اگر در اختلافات خود صداقت داشتند، مي بايست به فكر انسجام ملي افتاده و اقدام به طرح آشتي ملي نموده و همه گروهاي سياسي داخل و خارج و همه اقوام ايراني را در اداره كشور مشاركت مي دادند نه آنكه كار را به آنجا بكشانند كه بيگانگان در زبان آذربايجاني يك سخن بنشانند و در زبان خوزستاني، سيستاني و كردستاني يك سخن و آن هم جدايي از كشوري كه به اندازه شش برابر آمريكا تاريخ مكتوب دارد. پس كار از جاي ديگري است.
Comment
-
For the past month the United States has worked urgently to end the violence that Hezbollah and its sponsors have imposed on the people of Lebanon and Israel. At the same time, we have insisted that a truly effective cease-fire requires a decisive change from the status quo that produced this war. Last Friday we took an important step toward that goal with the unanimous passage of U.N. Resolution 1701. Now the difficult, critical task of implementation begins.
The agreement we reached has three essential components:
First, it puts in place a full cessation of hostilities. We also insisted on the unconditional release of the abducted Israeli soldiers. Hezbollah must immediately cease its attacks on Israel, and Israel must halt its offensive military operations in Lebanon, while reserving the right of any sovereign state to defend itself. This agreement went into effect on Monday, after the Israeli and Lebanese cabinets agreed to its conditions.
Second, this resolution will help the democratic government of Lebanon expand its sovereign authority. The international community is imposing an embargo on all weapons heading into Lebanon without the government's consent. We are also enhancing UNIFIL, the current U.N. force in Lebanon. The new UNIFIL will have a robust mandate, better equipment and as many as 15,000 soldiers -- a sevenfold increase from its current strength. Together with this new international force, the Lebanese Armed Forces will deploy to the south of the country to protect the Lebanese people and prevent armed groups such as Hezbollah from destabilizing the area. As this deployment occurs, Israel will withdraw behind the "Blue Line" and a permanent cease-fire will take hold.
Finally, this resolution clearly lays out the political principles to secure a lasting peace: no foreign forces, no weapons and no authority in Lebanon other than that of the sovereign Lebanese government. These principles represent a long-standing international consensus that has been affirmed and reaffirmed for decades -- but never fully implemented. Now, for the first time, the international community has put its full weight behind a practical political framework to help the Lebanese government realize these principles, including the disarmament of all militias operating on its territory.
The implementation of Resolution 1701 will not only benefit Lebanon and Israel; it also has important regional implications. Simply put: This is a victory for all who are committed to moderation and democracy in the Middle East -- and a defeat for those who wish to undermine these principles with violence, particularly the governments of Syria and Iran.
While the entire world has spent the past month working for peace, the Syrian and Iranian regimes have sought to prolong and intensify the war that Hezbollah started. The last time this happened, 10 years ago, the United States brokered a cease-fire between Israel and Syria. The game of diplomacy was played by others, over the heads of the Lebanese. Now Syria no longer occupies Lebanon, and the international community is helping the Lebanese government create the conditions of lasting peace -- full independence, complete sovereignty, effective democracy and a weakened Hezbollah with fewer opportunities to rearm and regroup. Once implemented, this will be a strategic setback for the Syrian and Iranian regimes.
The agreement we reached last week is a good first step, but it is only a first step. Though we hope that it will lead to a permanent cease-fire, no one should expect an immediate stop to all acts of violence. This is a fragile cease-fire, and all parties must work to strengthen it. Our diplomacy has helped end a war. Now comes the long, hard work to secure the peace.
Looking ahead, our most pressing challenge is to help the hundreds of thousands of displaced people within Lebanon to return to their homes and rebuild their lives. This reconstruction effort will be led by the government of Lebanon, but it will demand the generosity of the entire world.
For our part, the United States is helping to lead relief efforts for the people of Lebanon, and we will fully support them as they rebuild their country. As a first step, we have increased our immediate humanitarian assistance to $50 million. To secure the gains of peace, the Lebanese people must emerge from this conflict with more opportunities and greater prosperity.
Already, we hear Hezbollah trying to claim victory. But others, in Lebanon and across the region, are asking themselves what Hezbollah's extremism has really achieved: hundreds of thousands of people displaced from their homes. Houses and infrastructure destroyed. Hundreds of innocent lives lost. The blame of the world for causing this war.
Innocent people in Lebanon, in Israel and across the Middle East have suffered long enough at the hands of extremists. It is time to overcome old patterns of violence and secure a just, lasting and comprehensive peace. This is our goal, and now we have laid out the steps to achieve it. Our policy is ambitious, yes, and difficult to achieve. But it is right. It is realistic. And ultimately, it is the only effective path to a more hopeful future.
Comment

Comment