Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • از مدت ها پیش- این گونه به نظر می رسد که - تئودور لودویک ویزنگروند آدورنو ، فیلسوف، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبیات و موسیقی قرن گذشته که موسیقیدان و پیانیست نیز بود؛ جایگاه خود را به عنوان متفکری برجسته تثبیت کرده است. وی طی همکاری با دوست و همراه روشنفکر خود، ماکس هورکهایمر و با تفسیر مجدد جهان، سعی داشت در راستای تغییر آن نیز گام بردارد. دست کم روند و تاریخ تأثیرگذاری آثارش در این مورد تا مدت ها حق را به او می دهد: به تدریج و در طول سالیان متمادی، هنگامی که نوشته های او بازچاپ و درسگفتارها و نامه نگاری هایش برای نخستین بار منتشر می شوند، همایش هایی برای او برگزار می شود و یا کتابی درباره ی او انتشار می یابد، تمامی وقایع مربوطه، به دقت ثبت و منعکس می شوند و در این میان به هر حال باید اذغان کرد که در چنین مواردی بلافاصله ستون فرهنگی - هنری روزنامه بیشتر جلب توجه می کند و برعکس در سایر حوزه ها تدریجاً به محدودیت های بیشتری برمی خوریم:
    آهنگ های ساخته شده ی وی دیگر به ندرت اجرا می شوند و در این میان نظریه های ادبیات و موسیقی مسیرهای دیگری را پیش گرفته اند. در جامعه شناسی نظریه ای مطرح می شود که در پی تحقیق موردی و جزء- پژوهی عینی، پیوسته مجموعه و کلیت را مد نظر دارد و در فلسفه نیز حوزه هایی چون اخلاق و فلسفه ی سیاسی به مفهوم فلسفه ی حقوق و حکومت که آدورنو دوران آنها را سپری شده می پنداشت، به شدت مورد توجه مجدد قرار گرفته اند. یک ارزیابی ضمنی و گذرا در مورد آدورنو مشخص می کند که وی از حساسیتی بالا، افق تعلیمی و آموخته های گسترده، زبانی تأثیرگذار و نه چندان رها از تکلفات شخصی نویسنده و همچنین از تمرکز و ثبات نظری ای برخوردارست که با گذشت زمان مهجور جلوه می کند. با این وجود نمی توان انکار کرد که آدورنو شاخصه ی والای متفکری برجسته را در خود دارد؛ زیرا باعث غنای ذهن بشری شده است. وی زمانی بنا به درخواست توماس مان درباره ی زندگینامه ی خود چنین می نویسد:
    " من در سال 1903 در فرانکفورت به دنیا آمده ام. پدرم یک یهودی آلمانی و مادرم شخصاً یک خواننده بود. او دختر یک افسر فرانسوی اهل جزیره ی کورس و در اصل ژنوی تبار؛ و یک زن خواننده ی آلمانی بود. من در محیطی کاملاً تئوریک، (و همچنین سیاسی)، هنردوست و بیش از هر چیز سرشار از علاقه به موسیقی بزرگ شدم."
    آدورنو تک فرزند محبوب مرد یهودی ثروتمندی اهل فرانکفورت به نام اسکار ویزنگروند بود که به عمده فروشی شراب اشتغال داشت و به مذهب پروتستان گرویده بود. همسر این مرد، زنی کاتولیک موسوم به ماریا و در اصل با نام کالولی آدورنو دلا پیانا بود. آدورنو تا حد بسیار زیادی مصون از صحنه ی جنگ، سیاست و زندگی تجاری به بلوغ فکری زودهنگام رسید. او در کتاب "اخلاق صغیر"در بخشی تحت عنوان "گیاه گلخانه ای" و در مجموعه ی گزین گویه های متأخر خود، به توصیف واقعی خویش می پردازد:
    "آن که به بلوغ فکری زودهنگام می رسد، در وضعیتی پیشرس زندگی می کند. تجربه های وی از بعد ماتقدم و بداهت عقلانی، نوعی حساسیت آگاهی بخش هستند که به تصاویر و کلمات دست می یازند، یعنی همان چیزهایی که بعدها نخست شیء و انسان را از آن خود می کنند. چنین وضعیت پیشرس در عین حال که از درون خود اغناء می شود، از دنیای بیرون فاصله می گیرد و به آرامی به تناسبات موجود با آن، رنگ امری بازیگر و نژند را می بخشد.... بردبارانه و با قدرتی عظیم در برابر وضعیت های گوناگون، بیم و هراس ها، احساسات آتشین و .... تاب می آورد و تمامی این ها در چالش با خودشیفتگی وی تبدیل به نیرویی می شود که به شکلی بیمارگونه او را تحلیل می برد."
    آدورنو، این اعجوبه ی جوان، از دوران دبیرستان و همراه با گذراندن کلاس های آموزش موسیقی و پیانو، نخست قصد داشت موسیقیدان و پیانیست کنسرت شود. او در طول تحصیلات دانشگاهی در رشته های فلسفه، روان شناسی و موسیقی شناسی به عنوان منتقد موسیقی نیز به فعالیت می پردازد. پس از نگارش رساله ی دکترای خود در فلسفه، پیرامون پدیدارشناسی هوسرل برای تحصیل رشته ی آهنگ سازی به وین نزد یکی از شاگردان شونبرگ به نام آلبان برگ می رود. اما نه در سطح موسیقیدانی آوانگارد؛ بلکه به عنوان نظریه پرداز مترقی موسیقی به فرانکفورت بازمی گردد و برای چندین سال همچنان مدیریت مجله موسیقی نوین اتریش به نام "آنبروخ" را به عهده می گیرد. اما رویای وی برای به عهده گرفتن بخش نقد موسیقی در روزنامه ای معتبر به تحقق نمی پیوندد و وظیفه ی شغلی او در زندگی شکل دیگری به خود می گیرد.
    انقلابی که شونبرگ، استاد آلبان برگ با موسیقی دوازده تنی یا سریالی در حوزه ی موسیقی ایجاد کرد، برای آدورنو تجربه ای شد که او سعی داشت به واسطه ی آن به افکار فلسفی خود اغناء بخشد. افکار یاد شده بیشتر تحت تأثیر روشنفکران غیرآکادمیک هستند تا اساتید آکادمیک؛ در اصل گئورگ لوکاچ فیلسوف مارکسیست و نظریه پرداز ادبیات، ارنست بلوخ نویسنده ی کتاب روح یوتوپیا ، نویسنده و ادیبی چون والتر بنیامین و فیلسوف و جامعه شناسی چون ماکس هورکهایمر بر آدورنو تأثیر گذاشته اند.
    هورکهایمر بعدها بنیانگذار اصلی همان گروه پرکار روشنفکرانی شد که به متفکران مکتب فرانکفورت معروفند و با این حال خود را متفکران "نظریه ی انتقادی" می نامند. در اینجا منظور نوعی نظریه ی اجتماعی است که افکار فلسفه ی کلاسیک آلمان، بخصوص فلسفه ی کانت، هگل، شوپنهاوئر و نیچه را در پرتو استنباط های سوسیالیستی و اصول روانکاوی فروید بسط و گسترش می دهد. نظریه ی انتقادی را می توان روشنگری در خدمت برابری حقوق و رهایی دانست: در اینجا با مارکس به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر اقتصادی و با فروید به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر درونی ساختار غرایز فردی مواجه خواهیم شد و البته با توجه به قطعه ی زیر بنیان و بستره ی این جریان را نیز منجی باوری یهودی تشکیل می دهد:
    "فلسفه، همان طور که ]مسوولیت آن[ همچنان تنها با در نظر داشتن یأس و تردید قابل پذیرش و توجیه است، تلاشی است برای آن که تمام چیزها را طوری بنگریم که از بعد نجات و رهایی از خویش قابل توصیف باشند. شناخت، حائز هیچ نوع روشنایی و آشکارگری ای نیست؛ مگر آنچه که از جانب این نجات و رهایی بر جهان می تابد: هر چیز دیگری ]غیر از این[ از سطح باز ساخت ها و ساخت های ثانویه فراتر نمی رود و بخشی از تکنیک باقی می ماند."
    مارکسیسم غربی تا دروان آغازین بسط نظریه ی انتقادی، به تغییری انقلابی باور داشت، که بستره ساز آن فاعلی جمعی یعنی طبقه ی کارگران تهیدست بود؛ بخصوص طبقه ی کارگران جوامع صنعتی توسعه یافته.
    از این رو واقعیت عینی تبدیل به نوعی ضربه و آسیب دورنی می شود؛ زیرا کارگران در انجام این وظیفه شکست می خورند و حتا به سختی قادر به نافرمانی و مقاومت در برابر رژیم های تحقیرگر انسان در غرب و شرق هستند. به علت مقاومت ضعیفی که طبقه ی کارگران آلمانی در برابر ناسیونال سوسیالیزم از خود نشان داد، و همچنین به دلیل "پاک سازی های سیاسی" استالین، نظریه ی انتقادی بعدها استنباط مارکسیستی فاعلی جمعی را که در جهت تسریع انسان محور نمودن اجتماع گام برمی داشت، کنار می گذارد و به جای آن بر استقلال نظریه در برابر عمل تأکید می کند.
    بخصوص آدورنو در این راستا دیالکتیک معروف هگل را که ابداع خود وی نیز نیست، به کار می گیرد. آدورنو در این مورد می نویسد:
    " دیالکتیک ریشه در آموزه ی سوفسطاییان دارد و روندی در بحث است برای متزلزل کردن داعیه های جزمی....دیالکتیک بعدها گسترش یافت و به روش متداول نقد و گریزگاهی برای تمامی تفکر سرکوب شدگان تبدیل شد.... اما این روش در مقام یک وسیله برای حق به جانب داشتن، از آغاز ابزاری برای سلطه نیز بوده است....از این رو صحت یا سقم روش دیالکتیکی نه در نفس استفاده ی آن به مثابه ی ابزاری این چنینی؛ بلکه در نیت کاربرد آن در فرایند تاریخی است. (زیرا خطر سوء استفاده از این روش را همواره باید جدی گرفت.)"
    در این مورد آدورنو تحت تأثیر قطعی مارکس، دیالکتیک را تنها به عنوان امری سلبی قابل دفاع و عرضه می داند. وی در کار اصلی و نظام مند خود زیر عنوان دیالکتیک سلبی روش فلسفه ورزی خود را این چنین توجیه می کند:
    "عبارت دیالکتیک سلبی از سنت روایی تخطی می کند. دیالکتیک افلاطون بر آن بود که به واسطه ی ابزار فکری نفی، امری مثبت ایجاد شود..... این کتاب قصد دارد بدون آن که چیزی از قطعیت و صراحت دیالکتیک بکاهد، آن را از چنین ماهیت ایجابی ای رها سازد.... اگر در جدیدترین مباحث زیبایی شناسی از ضددرام و ضدقهرمان ها سخن به میان می آید؛ بنابراین ممکن است دیالکتیک سلبی....به معنای ضدسیستم باشد....و وظیفه ی اصلی آن درهم شکستن نیرنگ ذهنیت ساختمند و بنیادین به کمک نیروی ذهن خواهد بود."
    پیشرفت اجتماعی ای که آدورنو یکسره به آن اذعان دارد، همواره باید با در نظر گرفتن بهایی که برای آن پرداخت می شود، مد نظر قرار گیرد. در صورت انجام چنین محاسبه ای بهای مذکور، همواره پیشرفت را از میان برمی دارد و بر آن پیشی می گیرد. با این وجود به عنوان مثال توسعه ی علم و تکنیک از اوایل دوران مدرن به امید چنین رهایی ای سرعت گرفتند. اما اگر به واقعیت بنگریم، انسان بهای این پیشرفت را با تبدیل آزادی به سرکوب و جبر پرداخته است. در این میان انسان، این ارباب طبیعت، تبدیل به برده ی همان سلطه گری ای می شود که خود آن را بنیان نهاده است و جوهره ی دیالکتیک سلبی آدورنو در همین امر، یعنی در تضادِ میان ایده ی پیشرفت و ترقی - که اساس آن را آزادی و عقل تشکیل می دهد- و اسارت واقعی انسان در جامعه ی صنعتی نهفته است. آدورنو بر این باور است که:
    "انسان ها بهای ازدیاد قدرت خود را با بیگانگی ]فزاینده[ از آن چیزی می پردازند که بر آن اعمال قدرت می کنند."
    آدورنو با طرح دیالکتیک سلبی خود در قالب ارائه ی نظریه ی انتقادی، به طور عام و خاص علیه این واقعیت اقامه ی دعوی می کند و معتقدست که از این پس نظریه ی اجتماعی نباید بیش از این با پژوهش های به ظاهر بیطرف و مستقل از ارزش ها، در واقع مناسبات اجتماعی ناعادلانه را تثبیت و پنهان سازد. به مفهومی که در یازدهمین تز مارکس علیه فویرباخ مطرح است، چنان نظریه ای نباید تنها به تفسیر نوینی از جهان اکتفا کند؛ بلکه باید آن را در راستای جامعه ای تغییر دهد که با نیازها و نیروهای انسانی ای که از خود بیگانه نیستند؛ مطابقت داشته باشد. به این منظور نظریه ی یاد شده نوعی نقد ایدئولوژی را پیش می گیرد که آدمی را متوجه استثمار و جبر پنهان می کند، خاستگاه آن را توضیح می دهد و وضعیتی را بروز می دهد و پیش می کشد که اثری از بیگانگی موجود و یا شاید حتا از هر نوع بیگانگی ای در آن نباشد، و با این حال به نحوی بی سابقه امری مثبت توصیف شود. دو الگو در ایجاد این امتناع و احتیاط موثرند: فرارسیدن یک ناجی موعود و هنر خلاق. البته می توان نوید پیشامد هر دو مورد را داد و شاید علاوه بر این با دعوت دیگران به تغییر مسیر، زمینه ی دو مورد یاد شده را نیز فراهم کند، اما نمی توان چیزی را از قبل تعیین کرد؛ زیرا با وقوع هر یک از دو الگوی یاد شده امری جدید و غیرقابل پیش بینی پا به جهان می گذارد.
    در طول تبعید آدورنو، اوجگیری مکتب فرانکفورت و تبدیل آن به پرنفوذترین شکل مارکسیسم غربی آغاز می شود. در جنبش دانشجویی سال 1968 حتا با آن که آدورنو و همچنین هورکهایمر همواره خود را موافق روشنگری روشنفکرانه و مخالف عملگرایی هدفمند سیاسی اعلام می کنند،

    Comment


    • اودیسئوس از پیشروان نخستین روشنگری محسوب می شود. در اصل او تنها بر فنون فریبکاری پریان دریایی مرگبار یا سیرن ها چیره می شود، آن هم از این طریق که دستور می دهد، او را با ریسمان به دکل کشتی ببندند و معروف است که علاوه بر این از خدمه ی کشتی خود می خواهد تا در گوش هایشان موم بگذارند، تا آواز پریان دریایی آن ها را گمراه و مسحور نکند. می توان این تدبیر را به مثابه ی نوعی مراقبت پدرسالارانه تفسیر کرد: این امر که نباید برای پاروزنان اتفاق ناگواری رخ دهد و همزمان نوعی پیشگیری خودخواهانه، برای آن است که اودیسئوس بیش از هر چیز قصد دارد آن بلا را از سر خود دور کند. اما آدورنو و هورکهایمر برای آن که جهان نگری ماتریالیستی خود را اعمال کنند، خدمه ی کشتی اودیسئوس را نماینده ی طبقه ی مدرن کارگران می پندارند که در پی اصل منفعت جویانه ی صیانت نفس ارباب خویش اند، و البته در حالی که او را به دکل کشتی می بندند، به خاطر وجود موم در گوش هایشان حتا صدای آواز پریان دریایی را نمی شنوند. این امر که در حقیقت اودیسئوس چنین ابتکاری به خرج می دهد و تا حدی مانند یک کارفرمای بلندنظر عمل می کند که هم برای خود و هم برای پاروزنان یا به عبارتی کارگران منافعی ایجاد می کند، "سخاوتمندانه" از نظر این دو متفکر محو می شود.
      بخش دوم دیالکتیک روشنگری تحت عنوان "صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه ی فریب توده ها" سعی دارد، از تمامی فرهنگ توده از رادیو، تلویزیون، اپراهای کوچک، ترانه های پاپ و فیلم ها گرفته تا ستارگان به مثابه ی بستره و "شبکه ی اغواگری " و ]ابزار[ "فریب توده ها" پرده بردارد. البته این افشاگری به دور از تأثیر جانبی و ناخوشایند طبقه ی مرفه فرهنگی نیست.

      آدورنو با تفکر محوری خود، یعنی دیالکتیک سلبی، قصد دارد نشان دهد که چگونه قدرت ذهن اندیشگر تنها در پرتو نقدی حفظ می شود که جامعه را محکوم به ناتوانی در تحقق بخشیدن به عقل می کند. نگاه عادلانه ای که بر پیش- داوری مارکسیستی دیالکتیک مطلقاً سلبی متمرکز نشود، دلایل مخالف و قدرتمندی از جمله انحلال دادگستری خصوصی از سوی دستگاه قضایی یا به رسمیت شناختن حقوق اساسی و حقوق بشر را نیز می بیند.
      اما آدورنو توضیح می دهد که آزادی را تنها با نشان دادن اسارت عینی، یعنی به شکل سلبی، می توان معین و مشخص کرد. وی به همین مفهوم و تحت تأثیر نیچه، گزین گویه های فخیمی را به نگارش درمی آورد که گاه لحنی لطیف و شاعرانه دارند و گاه نیز لحنی خشن و جدل گونه. عنوان کتاب اخلاق صغیر حکایت از تضاد با کتاب اخلاق کبیر ارسطو دارد. در این مورد جای آموزه های ارسطو درباره ی زندگی نیکو را "تأملاتی درباره ی زندگی از هم گسیخته و آسیب زده" می گیرد؛ زیرا تنها در پرتو حفظ ویژگی سلبی، اشتیاق به آشتی و صلح واقعی مداومت می یابد.
      یکی از کتاب ها تحت عنوان "زبان خاص اصالت" متوجه هماورد اصلی وی در فلسفه، یعنی هایدگر و اثر فلسفی او "هستی و زمان" است که خود آدورنو بعدها درباره ی آن می گوید:
      "کسانی که کتاب زبان خاص اصالت را خوانده اند، می دانند که من در اصل آنجا نه بعد واژه شناختی خاص "زبان" (هیدگر)؛ بلکه همان زبان خاصی را مورد حمله قرار داده ام که به گونه ای عمل می کند که گویا اصلاً وجود ندارد و یا به عبارت دیگر: به نوع بیان مناسباتی که به شکل اجتماعی منعکس شده اند، حمله کرده ام. این نوع بیان طوری رفتار می کند که گویا بیان تجربه های کهن و آغازین بشری است. کتاب "زبان خاص اصالت" قطعه ای است در نقد ایدئولوژی و تنها به مثابه ی چنین مطلبی قابل فهم خواهد بود و به همین جهت نیز از نظر محتوای خاص خود قابل نقد است. یکی از متعلقات و لوازم فهم اساسی چنین نقدی از ایدئولوژی آن است که خواننده در اصل نه تنها با مفهوم "زبان خاص.." - همان گونه که در آن کتاب مطرح می شود- برخوردی مطابق با قواعد بازی علمی داشته باشد و از خود بپرسد که آیا واقعاً این زبان خاص است؛ بلکه آنات انتقادی و طعنه آمیز آن را نیز موضوع اندیشه قرار دهد و گذشته از این البته تأکید و تصور می کنم که این کتاب همواره، تا حدی منجر به ایدئولوژی زدایی از فضای فکری آلمان شده است."
      طی قرن ها نقد اجتماعی مغرب زمین از بعد عدالت صورت می پذیرفت. این غایت که باید در جهان عدالت حاکم شود و دست کم قانونی معتبر به شکلی بی طرفانه اعمال شود، در مرحله ای بهتر از پیش نیز هست و بعلاوه این غایت که مقررات موجود در این قانون معتبر باید به نوبه ی خود عادلانه نیز باشند، حتا قادرست بشریت را فراسوی مرزهای فرهنگ ها و اعصار با یکدیگر متحد کند. اما برعکس در نقد اجتماعی آدورنو، مفهوم عدالت تقریباً هیچ نقشی ایفا نمی کند. به واسطه ی همین امر این فیلسوف مجدداً در سنت مارکسیسم قرار می گیرد. آدورنو به عدالت به مثابه ی تصور افراد درباره ی مفهوم عدالت هیچ علاقه ای نشان نمی دهد؛ یعنی همان تصوری که در اصل یک قاضی را از خطر جانبداری از طرفی خاص، یک کارمند را از رشوه گیری و یک نماینده را از این خطر که (منحصراً ) به نمایندگی موکلان حزب خود و با توجه به انتخاب مجددش عمل نکند، مصون می دارد. اکنون شاید بتوان این عدالت فردی و شخصی را تنها حائز اهمیت ثانویه دانست؛ زیرا در وهله ی اول باید قوانین و نهادها عادلانه باشد. آدورنو همچنین به شرط وضع شده و مثبت عدالت به مثابه ی اصل اساسی نظام قانون و حکومت و در اصل به عدالت سیاسی علاقه ای نشان نمی دهد.
      از زمانی که آنتیگونه دختر پادشاه تِب به "فرامین نانوشته ی خداوند" و " امور تحول ناپذیری که از دیروز و امروز برنخاسته اند" استناد و با این کار خود از فرمان پادشاه کرئون سرپیچی کرد، تکامل قانون در مغرب زمین با انگیزشی انتقادی همچنان ادامه دارد. در برابر خودرأیی قدرت که معتقدست مقررات دلخواه و خودخوداسته را می توان تا حد قانون معتبر ارتقاء داد، می توان از ایده ی نوعی الزام و تعهد دفاع کرد که تمامی مرجعیت انسانی را سلب و منع می کند. هر سیستم اجتماعی ای باید در مورد به رسمیت شناختن این امر برای شهروندان خود متعهد باشد و در صورت بی توجهی شدید، مقاومت در برابر آن مجاز خواهد بود. در حاشیه باید یادآور شد که البته خود کرئون نیز از سر خودرأیی مطلق قدرت عمل نمی کرد.
      مجموعه ی الزامات حقوقی ای که مقدم و فراتر از ایجاب و وضع قانونگذار، معتبر محسوب می شوند، در نزد یونانیان "حقوق فطری ناشی از طبیعت " و همچنین "امور ذاتاً محق و عادلانه" نامیده می شدند. البته بعدها این امور، قوانین و حقوق طبیعی نامیده شدند، و مدتی بعد در دوران روشنگری اروپا به حقوق عقلانی توسعه یافتند و اندیشه های نام برده در حقوق بشر را به وجود آوردند. از سوی دیگر حقوق بشر همراه با دموکراسی و تقسیم قدرت، جوهره ی عدالت سیاسی و همزمان پروژه ی سیاسی دوران مدرن را تشکیل می دهند. قانون، قواعد سیستم اجتماع را تشکیل می دهد و حقوق بشر به همراه دموکراسی، جوهره ی اصلی و ضروری این قواعد است. و جامعه با اعمال قدرت عمومی خود مراقبت به عمل می آورد تا اولاً این قواعد اجراء شوند، ثانیاً دستگاه قضایی موارد اختلاف را با رعایت بی طرفی بررسی و رفع کند و ثالثاً دستگاه قانونگذاری، وضع این قواعد را مطابق نیازهای زمان ادامه و توسعه دهد.
      از این رو باید این پرسش را مطرح کرد که چگونه آدورنو در نقد اجتماعی ای تا این حد اغراق آمیز، موضوعی این چنین حیاتی مانند عدالت سیاسی را از قلم انداخته است. دلایل این امر با توجه به زندگینامه ی آدورنو، در تأثیرپذیری زودهنگام وی از زیبایی شناسی و بخصوص موسیقی دوران مدرن است که پروژه ی سیاسی این دوران هرگز در مقابل آنها به درستی پا نگرفت. و با دیدی واقع گرایانه، در هر دو زیرشاخه ی مفهومی یاد شده نتایج مقدماتی خاصی در مورد مفهوم اجتماع و مفهوم نقد وجود دارد. نقش تجربه های متأخر زندگی وی در این حین به نحو شگفت انگیزی بسیار مختصر به میان می آیند؛ زیرا براساس معیارهای رژیم نازی آدورنو یهودی شناخته می شود. پس از این ماجرا آدورنو مدرک اجازه ی آموزش در فرانکفورت را رها می کند و چند سالی را به عنوان دانشجوی پیشرفته در اکسفورد می گذراند، سپس به نیویورک پس از آن به نیویورک نقل مکان می کند. بنابراین آدورنو برای نجات جان خود جلای وطن می کند. آنجا در ایالات متحده وی امکان می یابد تا با شکلی از اجتماع آشنا شود که تا مدت ها به هیچ وجه آن را مورد توجه قرار نداده بود. پیوند یک نظام اقتصادی - با گرایشی شدیدتر به سرمایه داری- با نوعی دموکراسی لیبرال. حقوق بشر در این کشور هر دو قلمرویی را که در آن زمان در آلمان در معرض تهدید بود، پوشش می داد: جان و مال و آزادی دین و البته حقوق یهودیان نیز حفظ و حمایت می شد.
      با این وجود آدورنو قانون را به عنوان قواعد اجتماع و حقوق بشر را به عنوان معیار حتمی آن به رسمیت نمی شناسد. حتا پس از بازگشت به آلمان نیز عدالت سیاسی نقطه ی کور ]فلسفه ی[ وی باقی می ماند. آدورنو نقد مدل اقتصاد سرمایه داری برای تکمیل نظریه ای در راستای دموکراسی لیبرال را فراموش و در عوض به نحو عجیبی از انجام این وظیفه ممانعت می کند. این خط مشی در تضاد با گرایش دو روشنفکر یهودی دیگر قرار دارد: هانا آرنت ، شاگرد هیدگر ، بولتمان و یاسپرس ، با موضعی کاملاً غیرسیاسی یعنی با مطالعه درباره ی مفهوم عشق در نزد آگوستینوس آغاز به کار کرد. اما تحت تأثیر تبعید، آرنت به فلسفه ی قابل توجهی در حوزه ی سیاست دست یافت. تحلیل او درباره ی ناسیونال سوسیالیزم و رژیم استالین، به درستی نقطه ی مشترک این دو نظام، یعنی استبداد و تمامیت خواهی آن ها را پیش می کشد که تمامی انحرافات و ناهنجاری های سیاسی همچون سرکشی، استبداد و دیکتاتوری در مقابل آنها کاملاً بی آزار محسوب می شوند. روشنفکر یهودی دیگر و فیلسوف علم و اجتماع، کارل پوپر ، نام دارد. او تحت تأثیر رژیم هیتلر و استالین شدیداً به نظریه ی اقتصادی و اجتماعی مارکسیسم حمله و هر گونه آرمان یوتوپیایی عدالت مطلق را نفی می کند و به جای آن در راستای شکل گیری جامعه ای باز با چشم اندازهای واقع گرایانه ی اصلاحات و نوعی تکنولوژی نسبی در چارچوب دموکراسی می کوشد.
      گذشته از این در آغاز دهه ی شصت مجادله ی شدیدی پیرامون " مبحث پوزیتیویسم در جامعه شناسی آلمان" میان آدورنو و پوپر در گرفت. بحث یاد شده در این کشور بیش از یک دهه بر علوم اجتماعی و شاخه های نزدیک به آن سایه افکنده بود. با حمایت یورگن هابرماس ، آدورنو این ایراد را بر پوپر مطرح می کند که او با وجود آن که پوزیتیویسم را مورد انتقاد قرار می دهد، هنوز اسیر آن باقی مانده است؛ زیرا قصد دارد از نظریه های اجتماعی فرضیه هایی استنتاج کند که خود را کارآمد و متناسب با واقعیت نشان دهند و در غیر این صورت نیاز به تصحیح خود نظریه داشته باشند. بر خلاف وی آدورنو درباره ی تناسب نظریه ی اجتماعی و تحقیق تجربی می گوید:
      "نظریه ضرورتاً انتقادی است. اما به همین دلیل فرضیه ها و پیش بینی هایی که قاعدتاً باید از آن منتج شوند، تماماً با آن نظریه مطابق نیستند. آنچه مطلقاً باید منتج شود، خود بخشی از کار- کرد و کنش اجتماع و البته غیرقابل مطابقت با آن چیزی ست که نقد متوجه آن است. خشنودی و اکتفای نسبی به این که در واقع وضع همان طور پیش خواهد رفت که نقد بیم آن را داشت، نباید این مسأله را از نظریه ی اجتماعی پوشیده دارد که نظریه، مادامی که به مثابه ی فرضیه ی اولیه ظاهر می شود، ترکیب درونی خود را تغییر می دهد. یافته ها و نتیجه گیری های منفردی که نظریه به واسطه ی آن اثبات می شود، خود نیز متعلق به همان بستره و شبکه ی اغواگری ست، که نظریه قصد دارد آن را به تصویر بکشد. برای عینیت بخشی و الزام به دست آمده، نظریه باید در انتظار از دست رفتن نیرویی نافذ خود باشد؛ ]در واقع[ آنچه که به یک قاعده ی کلی مربوط می شود؛ به واسطه ی پدیده ای که آن قاعده را با آن می سنجند، تعدیل می شود."


      Comment


      • گرایش غالب آن است که دوران روشنفکران را - در مقایسه با کسانی که فقط به تحقیق در موضوعات علوم اجتماعی بسنده می کنند- پایان یافته بدانند. در این جریان به گونه ای پنهانی، نوعی داروینیسم اجتماعی را دنبال می شود و اعتقاد بر آن است که نسل روشنفکران منقرض شده است؛ زیرا در حوزه ی عمل مدیریتی، دیگر نیازی به کار آنها نیست. آنها دیگر کاربردی ندارند. وضعیت آنها تا حدی شبیه دوران ماقبل تاریخ و موجودات آن دوران و اجزای باقی مانده ی بدن آنهاست که هر گونه تطابق میان آن ها به نتیجه نمی رسد. در ایدئولوژی هیتلر، روشنفکران نقش کفتارها را ایفا می کردند و امروزه بیشتر نقش دایناسورها را دارند. حتا به آنها اجازه می دهند که به فعالیت خود ادامه دهند، البته با باور به این امر که تنها عده ی معدودی، از آنها پیروی می کنند؛ زیرا آنچه دیگران در نزد آن ها می آموزند، مستقیماً فرصت های شغلی ای ایجاد نمی کند و شاید حتا مانع از کارایی و کارکرد شغلی نیز بشود."
        اما این حق روشنفکران مبنی بر دور نگه داشتن خود از فرومایگی های فن تحقیق، نه تمرکز و پافشاری بر الگوهای فکری اقتصادی و روانشناسی اجتماعی را توجیه می کند و نه مسکوت گذاشتن قانون، عدالت و حکومت را. یکی دیگر از پیش داوری های آدورنو به مفهوم سلطه مربوط می شود. در شانزدهمین سمینار جامعه شناسان آلمان، آدورنو در مقام ریاست موقت مجمع جامعه شناسان آلمانی، سخنرانی مقدماتی خود را درباره ی موضوع تعیین کننده ی " سرمایه داری متأخر یا جامعه ی صنعتی؟" ایراد می کند. حتا همین گزینه انتخابی نیز که تبدیل به موضوعی تعیین کننده شده است، واژه های کلیدی ای چون قانون، عدالت و حکومت را مسکوت می گذارد.
        آدورنو در نوبت بحث خود در آن مجمع به تصدیق "ایده ی کانت در باب صلح پایدار" می پردازد؛ درست مانند دو دهه ی قبل که در انتهای بخش دوم کتاب اخلاق صغیر نوشته بود:
        "در میان مفاهیم انتزاعی هیچ یک مانند مفهوم صلح پایدار کانت به پوتوپیای تحقق یافته، نزدیک نمی شود."
        اما برخلاف کانت آدورنو این مفهوم را به نحو اعجاب انگیزی غیرسیاسی تفسیر می کند:
        " همچون مجنونی، دست به هیچ کاری نزدن.... بر روی آب دراز کشیدن و با آرامش تمام به آسمان خیره شدن، بودن و دیگر هیچ، بودن بدون هر قاعده و الزام عملی دیگر..."
        سپس در همان نوبت بحث در سمینار، آدورنو در مقام یک جامعه شناس درباره ی مفهوم سلطه چنین سخن می گوید:
        "سلطه در گذشته همواره لحظه ای هولناک در خود داشته است. اگر امروز مجبوریم به مرحله ی نقد بنیادین سلطه گام نهیم، به این دلیل نیست که رویای کودکانه ی آسایشی سعادتمندانه در زیر نخل ها را در سر می پرورانیم؛ بلکه بدان دلیل است که امروزه سلطه فی نفسه برای حفظ مفهوم خود به مثابه ی سلطه، گرایش به تمامیت خواهی را در خود می پرورد. و ما می دانیم که سلطه ی تمامیت خواهانه به چه معناست. این دلیلی است که ما با مفهوم سلطه تا این حد با وسواس برخورد می کنیم و نباید به سویه های مثبتی که مسلماً زمانی این مفهوم با خود داشته است، نیز فکر کنیم. در مقابل عامل بالقوه ی وحشت مطلق که به استنباط من هنوز مانند گذشته با آن مواجهیم، نمی توان سویه های یاد شده را به نحوی جدی مطرح کرد."
        در ملاحظات آدورنو درباره ی مفهوم سطله، فهم مسأله برانگیز وی از نقد آشکار می شود. آدورنو در این مورد حق دارد که هنوز مدت زیادی از وحشت سلطه ]های[ تمامیت خواهانه نگذشته است؛ زیرا در حالی که پس از پایان سلطه ی حکومت نازی در آلمان، به سرعت دموکراسی لیبرال برقرار می شد، جهان باید در مورد اتحاد جماهیر شوروی حتا مدت ها پس از سقوط استالین و حتا تا زمان حال در انتظار چنین نظامی می ماند. به علاوه وقتی به نقشه ی حکومت های جهان نگاه می کنیم، هنوز رژیم های تمامیت خواه به وفور در آن یافت می شوند. اما میان هر دو سویه ی اغراق آمیز یعنی توتالیتاریسم و سعادت جاودانی در زیر درختان نخل، همان شکلی از سلطه قرار دارد که کانت در رساله ی به سوی صلح پایدار، یعنی نوشته ای که آدورنو از آن نقل قول کرده، به آن اشاره دارد. در این فرم، سلطه ی قانون را در سه بعد قانون اساسی کشور، حقوق بین المللی و حقوق شهروندی جهانی. با این حال آدورنو بنا به پایبندی خود نسبت به فهم سلبی مارکس از نقد، قادر نبوده است مفهوم معتدل، بی طرفانه و حتا مثبت سلطه یعنی مفهوم سلطه ی قانون را از همان رساله استنباط و مشخص کند.
        در مورد نقد تکنیک و نقد اقتصاد نیز که آدورنو همزمان در (دوران متأخرتر) نظریه ی انتقادی به آنها می پردازد، وضعیتی مشابه وجود دارد. نقد هر دو مقوله از جوهره ای مشترک، یعنی از تلاش برای سرنگونی قدرت نشأت می گیرد. وقتی قدرت به خودی خود منفی و حتا شاید سرمنشأ شرارت باشد، سرنگونی آن بدون شک منطقی است. اما چنین ایرادی بر قدرتی که از قانون، تکنیک و اقتصاد حاصل می شود، وارد نیست. چنین قدرتی که بیشتر حول محور منافع انسانی توسعه می یابد، قادرست عملاً در خدمت منافع انسانی باشد و پیوسته به ]ابزار[ سرکوب فله ای و عام انسان ها تبدیل نمی شود. قانون در مقابل خواست شخصی و محاکم خصوصی و شخصی می ایستد که این کار امروزه هنوز در برخی مناطق به خونریزی و انتقام های خانوادگی منجر می شود. تکنیک، انسان را در چالش با طبیعتی که نقصان آور نیز هست و حتا گاهی جنبه ی خصومت آمیز دارد، یاری می کند، منجر به خودباوری می شود و گذشته از این باعث تسهیل زندگی و کار انسان می شوند، به خصوص در علم پزشکی باعث غلبه بر بیماری ها و تداوم حیات می شود. در نهایت اقتصاد به غلبه بر وضعیت های توأم با فقر و کمبود کمک می کند و دست کم در قلمرو کشورهای ما انسان ها را از اسارت فقر و جبر آزاد کرده است.
        یقیناً در بطن هر سه شکل قدرت یعنی قانون، تکنیک و اقتصاد خطر سوء استفاده وجود دارد، قدرت حتا ممکن است تا حد نوعی خودکامگی پیش برود که در این وضع مانند شعر "شاگرد جادوگر" کنترل انسان از دست می رود و به جای خدمت به انسان، خودکامگی بر او چیره می شود. در چنین وضع پیچیده ای نه نقدی مطلقاً سلبی کارساز است و نه نقطه ی مقابل آن، تصدیق مطلق و تأیید دائمی.
        نظریه ی انتقادی عبارت "نقد" را آنچنان موفق و چشمگیر از آن خود کرده است که بسیاری، دیگر چندمعنایی بودن آن را حس نمی کنند. تنها کسی که به پیروی از مارکس خود را به برابری حقوق ملزم کند، نقاد نیست. مطابق آنچه معروف است، در میان شاگردان هگل مجادلات شدیدی در این مورد صورت گرفته است. هگلی های موسوم به چپ گرا مانند مارکس، از نقد سلبی امری مطلق می سازند؛ نقدی که در وضع موجود تنها امر رسوایی برانگیز را می جوید و هرگز برای هیچ چیز دیگری جز برابری و مساوات گام به میدان نمی گذارد. اما چگونه می توان درباره ی مناسباتی که بر زمان نامساعد کنونی چیره شده اند، قضاوت کرد؟ به عنوان مثال درباره ی سیستم جمهوری به همراه حقوق بشر که به دنبال انقلاب فرانسه، فرم قدیمی حکومت را منحل کرد، و یا درباره ی حاکمیت دموکراسی که در آلمان به دنبال رژیم نازی مستقر می شود، چگونه باید داوری کرد؟
        با وجود برخی نقدهای باریک بینانه که حائز معنا و منطقی نیز باقی می مانند، در این مورد موضع تصدیقی هگلی های راست گرا چندان بی مورد نیست. تکنیک نیز وضعیتی مشابه دارد، بخصوص بعد پزشکی آن. کسی که مبتلا به دندان درد می شود، یا استخوان بدنش می شکند، وقت خود را بر سر این پرسش هدر نمی دهد که باید روی چه نوع صندلی دندانپزشکی یا تخت جراحی ای منتقل شود؛ برای او فرقی نمی کند که این وسیله، صندلی یک جادوگر قبیله باشد یا صندلی ای که در نقطه ی عطف گذار از قرن نوزدهم به بیستم یا صندلی هایی که امروزه مورد استفاده قرار می گیرد!! در اینجا نیز پاسخ می تواند به همان سادگی جوابگویی به پرسش های اضافی و بی مورد باشد؛ زیرا پیشرفت امتناع ناپذیر است. از آنجا که بهای آن نیز چندان ناچیز تمام نمی شود، می توان گفت تکنیک و اقتصاد اموری نامطبوع هستند که از وقوع امری نامطبوع تر از خود جلوگیری می کنند. به هر حال در محکومیت عام تکنیک و اقتصاد اتهام دیگری مبنی بر از بین بردن جهان وجود دارد. در رد این مدعا تنها به ذکر دو نمونه اکتفا می کنیم: نه مشکلات محیط زیست و نه مشکلات مردم بدون اقتصاد و تکنیک قابل رفع نیست.
        توجیه عام در این مورد دقیقاً همان گونه بی مورد باقی می ماند؛ زیرا همواره تنها بعد آشکار موضوع را در نظر می گیرد؛ در حالی که طرف مقابل تنها عناصر مبهم و حتا ترس انگیز موضوع را می بیند... امکانات جایگزین برای هر دوی این یکسویگی ها در نقدی همانند الگوی قاضی ای بی طرف است. این نقد قاضی گونه به هیچ وجه امر جدیدی نیست. حتا در فلسفه از زمان افلاطون و ارسطو کاملاً شناخته شده است. در دوران مدرن هیچ کس، جز در سطح کانت بر آن مداومت نورزیده است. اثر معتبر وی نقد عقل محض نوعی دادگاه تشکیل می دهد که در آن عقل، در مورد خود بر مسند قضا می نشیند و داعیه های برحق را توجیه و داعیه های ناحق را رد می کند. همچنین نقد قضاوت مدارنه ، ستون فرهنگی جالبی در روزنامه ها ایجاد می کند. اگر آرزوی شغلی دوران جوانی آدورنو برآورده و او منتقد موسیقی می شد، مدام آهنگ های ساخته شده و اجراهای گوناگون را محکوم نمی کرد، بلکه آن ها ارزیابی و با این حساب کارهای موفق را از ناموفق تفکیک می کرد و شاید می توانست به نتیجه ی درست نیز دست یابد.
        نقد اجتماعی آدورنو قواعد اجتماع، یعنی قانون را کنار می زند و در نظم عمومی همین قانون یا به عبارتی سلطه، فقط رد خونین خشونت را حس می کند و در کشوری که با ورود به آن زندگی خود را نجات می دهد، دفاع از اقلیت ها را که لیبرالیسم سیاسی آن را تضمین می کند، ناچیز می شمارد. در پس این امر، مفهومی از نقد نهفته است که درباره ی نقد مستدل و "سلبی" و در عین حال مستدل و تصدیقی سکوت و در واقع از گوهر هنر نقد و نقادی قضاوت مدارانه تنها نیمی از آن را حفظ می کند.
        حتا انتشار نخستین کتاب پس از بازگشت آدورنو از تبعید به آمریکای شمالی نشان می دهد که نگاه بی طرفانه در داوری برای او چندان آسان نیست. در کتاب فلسفه ی موسیقی نوین ، آدورنو دو آهنگساز اساساً متفاوت را معرفی می کند آرنولد شونبرگ، مبدع موسیقی دوازده تنی یا سریالی و ایگور استراوینسکی که به عنوان مثال در دوران آغازین کارش سنت موسیقی روسی را با نواخت نوعی از آواهای امپرسیونیسم فرانسوی ترکیب می کند. حتا عناوین برگزیده شده پیشاپیش داوری آدورنو را در این مورد اعلام می کنند. بخش نخست "شونبرگ و تعالی" و بخش دوم تحت عنوان " استراوینسکی و احیای مجدد گذشته" نام دارد. این ارزیابی ها به سختی در چارچوب فکری و فلسفی کتاب دیالکتیک روشنگری جای می گیرند. براساس تحلیل هایی این کتاب درباره ی صنعت فرهنگ سازی، ماهیت هنر موسیقی مورد سووال قرار گرفته است. اکنون شونبرگ از "دفاع در برابر کالای هنری مکانیزه" بر "سازماندهی تام و عقلانی اثر هنری" تأکید و تغییر موضع می دهد. به این ترتیب او امکانات هنری اساساً جدیدی را فرا روی موسیقی می گشاید. در مقابل استراوینسکی قصد دارد "از طریق فرایندهای سبکی ماهیت تعهد آور موسیقی را به آن" بازگرداند. وی در آهنگسازی های خود طوری عمل می کند که گویا امکان وجود هنری هست که بجای انعکاس ماهیت مسأله ساز فرم اثر در خود، در اصل قادرست تنها آثار اقناع کننده تولید کند.


        Comment


        • دولت ها و به همین ترتیب اتحادیه های فرامنطقه ای که به نوعی دموکراسی لیبرال متعهدند، در اصل صاحب نوعی مشروعیت هستند که آن ها را ملزم به انحلال نمی کند و حتا در بعضی موارد نیز علاقمندند که دولت مجزا و منفرد و همچنین دولت ملی را منسوخ اعلام کنند. در حقیقت این مدل با وجود انحراف های ویرانگر آن، به دلیل دستاوردهای مهم اش به الگویی برتر در سراسر دنیا تبدیل شده است. به عنوان مثال از افتراق و فاصله گرفتن دولت از جامعه، آزادی فردی در حوزه ی دین و اقتصاد حاصل می شود. اقتصاد و رفاه مادی ناشی از آن نیز مانند مدیریت شهری مدرن، بدون یکپارچگی ارتباطی مردم که دقیقاً در یک دولت مجزا و منفرد حاصل می شود؛ به سختی قابل تصور خواهد بود. همچنین اصلاح آموزش و علم در اروپا و ارتقاء سطح فرهنگ و آموزش تمامی شهروندان و پیشرفت دولت اجتماعی دستاوردهای متمدنانه ای هستند که ریشه در سیاست دولت های مجزا و منفرد و حتا بعضاً به شدت ملی دارند. به علاوه دولت مجزا و منفرد زمینه ی لازم را به ایده ی حقوق بشر و قانون اساسی می دهد، حاکمیت ملت و پارلمان عمومی را باب می کند و براساس ویژگی های جسمی، تبعیض های همیشگی و نابرابری های حقوقی موجود نسبت به زن را رفع می کند. به علاوه در گام نخست در هر دولت منفرد و مجزا بیشتر این تکامل که بعضاً در رقابت با نهادهای دولتی نیز صورت می گیرد، با رشد جامعه ی مدنی همراه می گردد و موجب می شود که آن ها همواره بسیاری از مسائل جاری را خودشان به گونه ای مردمی تر و مؤثرتر حل کنند.
          بنا به دلایلی از این دست، فلسفه ی جمهوری جهانی تنها جایگاهی حمایتی (ثانویه) و تکمیلی (انضمامی) را به خود اختصاص می دهد و به دلیل همین جایگاه، تسلیم هیچ رویای شیرینی که بخواهد واقعیت جهان را به خواست خود شکل دهد، نمی شود. به هر حال جمهوری جهانی وعده ی آن میزان رفاهی را نمی دهد که ادیان آن را "سعادت" می نامند و در حقیقت انتظار تحقق آن را در جهان دیگری دارند. جمهوری جهانی مطلوب ما، یک ایده ال است که بشریت از بعد مرام حقوقی موظف به تلاش برای تحقق آن بوده و خوشبختانه با قدرت در راه رسیدن به آن گام برداشته است؛ زیرا مدت هاست که شبکه ی فشرده ای از همکاری های اقتصادی، علمی، و فرهنگی و حتا گاهی سیاسی و زیست محیطی، اتحاد یا تقابل مطلق کشورها را منتفی کرده است.
          هر چند بخش اعظم این امر شبیه نوعی کمبود سیاسی و دولتی فوق العاده کوچک است؛ زیرا در این مورد قدرت مبسوط و انحصاری وجود ندارد و هر دولت منفرد (در مقام فردیت) یا همان دولت فوق العاده کوچک باید تسلیم جمع یعنی تکثری منطقه ای و در عین حال نوعاً پیچیده ("یا به عبارتی یک رژیم حقوقی تعریف شده برای مناطق") گردد. البته در این مورد نیز هنوز قدرت دولتی مشترکی مشخص نمی شود. همچنان این مساله مطرح می شود که آیا جمهوری جهانی پیش از تحقق خود به یک رأس واحد یا مرکزیتی یکپارچه نیاز ندارد. بخشی از توافق های مذکور به دلیل توضیحات تعهدآمیزشان وارد حوزه ی وظایف قانونگذاری می شوند؛ طوری که می توان از مبادی و جایگزین های قانونگذاری ]فراکشوری[ یعنی نوعی "قانون گذاری نرم افزاری" (soft lesiglation) سخن گفت. آنجا که نظارت های بین المللی و علاوه بر آن تحریم های مرتبه مند و دارای سلسه مراتب برای برخورد با کشورهای متخلف پیش بینی شده است، اختیارات اجرایی مفصل و در اصل نوعی "قوه ی مجریه ی نرم افزاری"(soft executive power) اعلام وجود می کند که بواسطه ی آن کاهش محدوده ی حقوق اجرایی حکومت هر کشور ادامه می یابد. موضوع آنجا گسترده تر می شود که نوعی مرجعیت حقوقی و داوری بین المللی یعنی نوعی "قوه ی قضائیه ی نرم افزاری" (soft jurisdiction) نیز تاسیس شود. اکنون اگر تمامی این عناصر یاد شده گرد آوریم، مبادی حساس و اولیه ی یک "جمهوری جهانی نرم افزاری " را بدست آورده ایم.
          البته نباید موانع و جریان های متقابل و حتمی موجود را نادیده گرفت. نه نیروهای محوریت گریزی مانند قوم گرایی، ملی گرایی و همچنین درگیری های نژادی و نه اختلافات ایدئولوژیک و مذهبی و به خصوص اصرار قدرت های بزرگ از جمله ایالات متحده بر حقوق توسعه طلبانه ی خاص خود؛ هیچ یک را نباید به مثابه ی موانع پیش روی جمهوری جهانی از نظر دور داشت. البته نباید در مورد این نیروهای متقابل اغراق کرد. از یک طرف ایالات متحده با محدودیت طرح های ابرقدرت- مابانه ی خود مواجه می شود و از طرف دیگر از ائتلاف منطقه ای وسیعی به نام اتحادیه ی اروپا جذابیت هایی پدیدار می شود که دست کم نهادهای میانجی و فرامنطقه ای را بسیار جالب جلوه می دهد.
          در اینجا مساله ی ارائه ی یک آمارنامه نیست؛ چرا که به هر حال داده ها و معیارهای قابل اعتمادی در دسترس نیست. با این وجود روند توسعه ی تاریخ، شکاکیت تجربی نسبت به ایجاد نظام حقوقی جهانی را تایید نمی کند و این جریان به هیچ وجه نمی تواند در استدلال خود به "اجماع در علوم اجتماعی" برای ایجاد چنان نظامی استناد کند.
          براساس پنجمین ایراد برای پاسداشت حقوق بشر راه آسان تری به نام دمکراتیزه کردن تمامی کشورها نیز وجود دارد. براساس ایده ی "صلح جهانی از طریق دموکراتیزه شدن کشورهای جهان" می توان تنها به سیاست دموکراتیزه کردن کشورها اکتفا کرد؛ طوری که دیگر ایجاد یک جمهوری جهانی زاید جلوه می کند.
          بدون شک دموکراسی لیبرال در اروپا، حقوق بشر را در داخل کشورها حفظ می کند. اما از آنجا که کمیسیون حقوق بشر اروپا مجدداً بر حفظ این حقوق نظارت و آن را بررسی می کند؛ بنابراین بیش از هر چیز در مواردی که با وجود ممارست طولانی، به شکلی بدیهی حقوق بشر نقض می شود؛ تشکیل یک کمیسیون جهانی حقوق بشر توصیه می گردد. در این میان بیش از هر چیز یکپارچگی و تمامیت ارضی و خودمختاری سیاسی و فرهنگی مصون می مانند. در مورد خطرات مربوطه یعنی جنگ های تهاجمی، علم سیاست به فرضیه ی مشهور کانت متوسل می شود که می گوید: "کشورهایی با فرم حکومتی جمهوری، یعنی دولت های دموکراتیک هدف چندان مناسبی برای جنگ های تهاجمی نیستند." با این وجود تاریخ ما را در باور این اصل به شک وامی دارد: به عنوان مثال جمهوری نوپای فرانسه سراسر اروپا را در جنگ فروبرد و در این حین نوعی تمایل سلطه طلبی آشکار را دنبال کرد و جمهوری قدیمی تر ایالات متحد شمال آمریکا نیز تقریباً بدون هیچ گونه توجهی به ساکنان اولیه ی این منطقه به سمت غرب گسترش یافت و علاوه بر این، تگزاس را نیز از آن خود کرد و پس از جنگی با مکزیک، علاوه بر آریزونا، نوادا و یوتا؛ کالیفرنیا و نیومکزیکو را نیز بلعید. به همان نسبت نیز در گذشته نمی شد بریتانیای کبیر را در مسیر پیشبرد طرح های ابرقدرت مابانه ی خود در راستای تشکیل یک جمهوری و گسترش مستعمراتش محدود کرد.
          از جمله دلایل کافی نبودن استدلال کانت مبنی بر حفظ منافع شخصی صریح و معقول آن است که این استدلال همیشه مخالف جنگ نیست. جنگ هایی که در دوردست و کشورهای دیگر اتفاق می افتند، شهروندان را کم تر تحت فشار قرار می دهند و در مرتبه ای نازل تر جنگ هایی هستند که با دشمنی کاملاً ضعیف تر صورت می گیرند. به علاوه جنگ ها از رسیدگی به مشکلات سیاست داخلی ممانعت به عمل می آورند. علاوه بر این می توان از راه جنگ های- بیگانگان- ]و فروش تسلیحات[ درآمد مناسبی کسب کرد. به خصوص که در آستانه ی هر جنگی مشکلات حقوقی نیز وجود دارد. به دنبال این امر داعیه ی پنجم مبنی بر پاسداشت حقوق بشر مجدداً قدرت نوعی مخالفت اساسی را می یابد: حفظ حقوق بشر و صلح که دموکراتیزه کردن جهانی کشورها آن را ایجاد می کند، نیز بر عهده ی همان فرایند دموکراتیزه کردن می ماند. درست مانند اشخاص، دولت ها نیز مدعی اند که نباید در مورد تنش های احتمالی به خشونت و زور متوسل شد، بلکه باید از طریق قانون تصمیم گیری کرد و به همین دلیل نیاز به نوعی نظام حقوقی جهانی با نهادهای عمومی اعمال قدرت نیز وجود داشته است.
          براساس ایراد ششم شرط وجود یک نظام حقوقی جهانی چیزی است که در واقع وجود ندارد: یعنی نوعی حس حقوقی مشترک و جهانی و در واقع اینجا نوعی آگاهی حقوقی جهانی لازم است.
          وجود چنین کمبودی را در غرب شاید بتوان در مبالغ هنگفت جبران خسارت در روند دادرسی مدنی ایالات متحده و تفاوت های موجود در روند اثبات متعارف مدعا هنگام دادرسی قضایی به خوبی نشان داد. البته اختلافات شدیدتری نیز در موضع گیری نسبت به مجازات مرگ و مجازات های جسمانی و نحوه ی رفتار با مخالف اندیشان به چشم می خورد. اما فراتر از این اختلافات نباید وجوه مشترک اساسی ]در قوانین حقوقی کشورها[ را نادیده گرفت: دستورات مبتنی بر برابری و بی طرفی در قضاوت دست کم در بعد کاربرد حقوقی همه جا به رسمیت شناخته شده اند. همین وضع در مورد نظام دادرسی از نوع "بررسی اظهارات طرف دیگر دعوی" یا در مورد حدس احتمال بی گناهی متهم نیز صادق است. به علاوه تقریباً در تمامی مقررات حقوقی منافع و اموال پایه ی یکسانی تحت پوشش قرار می گیرند: جان و مال، دارایی ها و حیثیت افراد، و علاوه بر این هیچ یک از ابعاد و اوزان و نیز مدارک این اموال نباید جعلی باشند. در بسیاری از این مقررات حقوقی، در اصل منبع حیاتی محیط زیست، در قالب هایی چون ممنوعیت آلوده سازی چاه ها و سازمان های ایجاد جنگل های انسدادی در برابر ریزش های احتمالی مورد محفاظت قرار می گیرند. به خصوص معاهده های حقوق بشر سازمان ملل متحد وجود اشتراکات بیشتری را نیز ثابت می کنند. اما همچنان "فقط" آمادگی برای گسترش بی طرفانه و موثر این اشتراک های حقوقی و اعمال آن ها در گستره ی جهانی وجود ندارد. حق مخالفت اساسی بدین جهت تا حد زیادی مردود می شود که آگاهی حقوقی جهانی هنوز برای گسترش یافتن به زمان نیاز دارد. البته اشتراکات حقوقی موجود آن قدر زیادند که امکان ایجاد دادگاه های جهانی را ممکن ساخته اند: از آن جمله می توان دیوان قضایی بین المللی، دادگاه بین المللی حقوق مربوط به دریاها (ISGH ) و - با وجود وتوی آمریکا در این مورد- دادگاه جزایی بین المللی را نام برد.
          در مورد دادگاه های جهانی مجدداً اصل سلسله مراتب حاکم است. دادگاه های جهانی، صلاحیت دادگاه های ملی را زیر سوال نمی برند؛ بلکه آن را ارتقاء می دهند و آن را تبدیل به نوعی صلاحیت جهانی و فراتر از دادگاهی فرامنطقه ای از نوع دیوان قضایی اروپا می کنند. علاوه بر این تغییرات باید در رده ای پایین تر یعنی در حد ملی صورت گیرند و نوعی حقوق جزایی جهانی در حد ملی با ایده ی حقوق بشر و تماماً مدارامحور ایجاد کنند.
          براساس هفتمین و در اینجا آخرین ایراد در عصر جهانی سازی خطر یکسان سازی و همسان شدن ملت ها وجود دارد که باید با تقویت ویژگی های خاص و تمایزها به مقابله با آن ها پرداخت تا غنای اجتماعی و فرهنگی جهان و به خصوص هویت فرد فرد انسان ها محفوظ بماند.
          این موضوع صحت دارد که بسیاری از کشورهای منفرد و نیز مناطق بزرگ جهان با تاریخ مشترک، سنت های خاص و فرهنگ و زبان یا چندزبانی کاملاً متعارف خود به حیات ادامه می دهند و تصورات ویژه ای را از یک زندگی اجتماعی خوشایند دنبال می کنند. حتا کشورهای مختلف حق پافشاری بر ویژگی ها و تمایزهای خاص خود را دارند. این حق، اصل سلسله مراتب در دولت جهانی را تقویت می کند و با پیشنهاد نوعی جهان وطنی افراطی یعنی جایگزین کردن جمهوری جهانی به جای دولت مجزا و منفرد براساس الگوی روم باستان، و تنزل دادن کشورها به استان هایی در یک سرزمین جهانی همگون تناقض دارد.

          Comment


          • Comment


            • اشاره:
              مفاهیمی چون جمهوری جهانی و شهروند جهانی که نقطه ی عطف این مقاله هستند، ریشه در سنت فلسفی کانت دارند و در واقع می توان از مفهوم نخست به عنوان پروژه ای یاد کرد که وی بنیان آن را گذاشت، تا ما در نوشته های متفکرانی چون اُتفرید هوفه شاهد بسط و به روز شدن آن ها را باشیم. در این مقاله که در 13 اکتبر سال 2004 نوشته شده است، کانت شناس معاصر آلمانی به بسط و توصیف ایده ی جمهوری جهانی، لزوم طرح و کیفیت تحقق آن در جهان امروز می پردازد و مختصراً به برخی نقدهای موجود بر آن پاسخ می دهد. شرح بیشتر در مورد این نگره را می توان در یکی از کتاب های اخیر همین مولف تحت عنوان "دموکراسی در عصر جهانی سازی" یافت. در حال حاضر، هوفه از معدود مدافعان نگره ی جمهوری جهانی و متعلق به سنت کانتی ست. موضع گیری او در مورد جهانی سازی نیز تنها محدود به حوزه ی اقتصاد نمی شود و او این فرایند را فراگیر و در تمامی سطوح زندگی اجتماعی می بیند.
              مترجم لازم می داند در اینجا از آقای دکتر رضا مصیبی که متن اصلی این مقاله را در اختیار وی گذاشته است، تشکر کند.

              ***


              اگر وضعیت نظام جهانی را با یک کشتی مقایسه کنیم، این سخن آنتوان دو سن تگزوپری مصداق می یابد: "ساختن یک کشتی تنها به معنای برانگیختن اشتیاق سفر به دریاست." در واقع سیاست شناسان چوب های ساخت این کشتی را وارسی می کنند و رقیب خام اندیش آن ها، یعنی آرمان های هیجان برانگیز راه هایی به ما پیشنهاد می کنند که چگونه بدون اندیشیدن به آن چوب ها مستقیماً به دریا بزنیم. اما در مقابل، فلسفه در مورد آن آرمان ها به توصیف امری که هنوز- فرانرسیده می پردازد که البته قابل تحقق نیز هست. فلسفه به طرح نگره ای واقع گرایانه درباره ی این پرسش می پردازد که چگونه می توان در عصر جهانی سازی میراث مشترک بشریت، یعنی قانون و گذشته از آن دستاورد سیاسی مهم دوران مدرن را که همانا دموکراسی لیبرال بوده است، نجات داد؛ زیرا تنها آن که امیدهایی معقول را در ذهن خود می پرورد، از شانه خالی کردن بزدلانه در برابر دشواری های این راه می پرهیزد. به علاوه جز این چیزی نیست که او از این جمله ی گوته پیروی می کند:" آن که به فلسفه ورزی می پردازد، با انگاره های زمانه ی خویش همساز نیست." البته واژه ی فلسفه ورزی در اینجا تنها در مورد کسی به کار می رود که "مستقل می اندیشد."
              در اینجا در گام نخست با آسیب شناسی مسأله ی جهانی سازی آغاز می کنم؛ زیرا امروزه تمامی دنیا در این مورد سخن می گویند، اما این که از جهانی سازی چه می فهمند، اغلب مبهم باقی می ماند. سپس در گام دوم به عنوان نوعی درمان و راهکار تشکیل یک جمهوری جهانی را پیشنهاد و در مقابل برخی بدفهمی ها از آن دفاع می کنم و در گام سوم در بررسی هفت ایراد بر نگره ی جمهوری جهانی، بر این دیدگاه تصریح خواهم کرد که: ایجاد یک نظام حقوقی جهانی بیش از هر چیز به معنای برانگیختن اشتیاق به صلح و عدالت جهانی ست.

              1. آسیب شناسی پدیده ی جهانی سازی

              جای تعجب است که هنوز هم عده ی بسیاری در مسأله جهانی سازی مغلوب تقلیل مسأله به حوزه ی اقتصاد می شوند و تنها به بازارهای اقتصادی و مالی می اندیشند. در حقیقت طی این فرایند، علوم گوناگون، سیستم مدارس، دانشگاه ها و به همین ترتیب تمامی سطوح فرهنگ نیز جهانی می شوند. اما فراموش نکنیم که مدت هاست در سراسر دنیا مردم با نشستن در برابر رایانه های شخصی خود به نوشته های افلاطون، ارسطو و کانت دسترسی دارند و آثار هومر، دانته، شکسپیر، گوته و افسانه های هزار و یک شب و متون حکمت آمیز مشرق زمین را می خوانند. به همین ترتیب مردم سراسر جهان آثار باخ، بتهوون، موتسارت و نیز موسیقی جاز و آثار خاص موسیقی پاپ را گوش می دهند؛ معابد هند، باغ های ذن ژاپن و قصرهای اروپا را تمجید می کنند؛ نظریه ی کوانتومی، تحلیل ها و مبانی تمامی سطوح زندگی را مطالعه می کنند و بسیار پیش تر از آن نیز ادیان اشتراکزای بسیاری در سراسر جهان گسترش یافته اند. علت های غیراقتصادی جهانی سازی اقتصاد، از جمله تصمیم گیری های سیاسی و نوآوری های تکنیکی نیز حکایت از مخالفت با تقلیل مقوله ی جهانی سازی به امور اقتصادی دارند. حتا جهانی شدن اقتصاد نیز به خودی خود بحث جدیدی نیست. پیش از این در آموزه های مدارس نیز از راه های تجارت بین المللی همچون جاده ی ابریشم سخن به میان آمده بود و به شکل گیری حوزه ی تجارت جهانی با قیمت های بازار جهانی و مراکز تجاری جهانی در دوران هلنی - از جمله الکساندریا- و همچنین به شبکه ی تجاری منسجم و فشرده ی دورانی که طلا واحد ارزش گذاری محسوب می شد؛ اشاره شده بود. با این حال عوامل دیگری جدید به نظر می رسند که ماهواره های مخابراتی و شبکه ی الکترونیکی جهانی در ایجاد آن دخیل اند: تبادل اطلاعات و گزارش اتفافات سراسر دنیا در مدتی کم تر از چند ثانیه و حتا هم زمان با وقایع از نتایج این تحولات هستند. علاوه براین در پدیده ی اینترنت ظرفیت بالایی برای دموکراسی نهفته و در عین حال مختص گروه یکسانی از کاربران نبوده و در موارد گوناگون به طور یکسان در اختیار تمامی افراد، سازمان ها و کشورهاست. به علاوه اطلاعات موجود در این شبکه هر چه بیشتر، از محدوده ی سانسور حکومت های تمامیت خواه خارج می شود. این حکومت ها نوعی فشار علیه دموکراتیزه شدن جو موجود اعمال می کنند و زمینه را برای اعتراض جهانی علیه نقض حقوق بشر فراهم می کند. به علاوه برخی منافع زیست محیطی نیز از این پدیده حاصل می شود: کاربرانی که به اینترنت راه می یابند و در آن گشت و گذار می کنند، از اتلاف انرژی و آلودگی محیط زیست می کاهند و به خصوص امنیت حقوقی آن ها نیز با کاربرد این شبکه افزایش می یابد؛ زیرا دست کم از هر گونه خطر جانی مصون می مانند.
              البته اینترنت در خدمت تروریسم جهانی و جنایت های بزرگ نیز قرار می گیرد. به علاوه از آن جا که ابداع های نظامی- تکنیکی نیز وجود دارند، نخستین بعد جهانی شدن ما یعنی اجتماع گوناگونشکل همکاری ها گسترش یافته و وارد بعد دومی به نام "اجتماع خشونت و زور" می شود که متاسفانه بسیار وسیع و متنوع نیز هست و در سایه ی هزینه های ناشی از رقابت های تسلیحاتی، گسترش بیکاری، تهدیدهای موجود علیه محیط زیست و همچنین قربانیان خشونت های بین المللی بعد سومی پدیدار می شود که "اجتماع فقر و رنج" نام دارد. از مدت ها قبل موج های عظیم مهاجران و آوارگان نشان می دهد که پیامدهای این مشکلات تنها به جنگ های داخلی بیشمار، توسعه نیافتگی اقتصادی و همچنین سیاسی در محدوده ی کشوری خاص محدود نمی شود.

              2. جمهوری جهانی به مثابه ی درمان و راهکار

              از آنجا که در مقابله با هر سه بعد یاد شده، نیاز به کنشی جهانی وجود دارد؛ بلافاصله این پرسش نیز مطرح می شود که چگونه می توان به بهترین نحو این نیاز را برطرف کرد. بهتر است به شکل موضعی پیش برویم و به دیدگاه های سراسر- متعارف بازگردیم:
              بشریت برای شاکله بخشیدن به همزیستی اجتماعی خود بیشتر دو الگوی اساسی ساخته ی قوه ی تخیل خویش را می شناسد: دموکراسی لیبرال و رقابت آزاد قدرت های سیاسی. الگوی نخست یعنی این امر که باید بجای اعمال خشونت و زور، قانون و اصولاًً در محدوده ی آن قانون حقوق بشر حاکم باشد و نهایتاً برای تحقق این هدف باید افراد مربوطه، قوا و نهادهای عمومی اعمال قدرت را تأسیس و با بکارگیری شبکه ی منسجمی از شهروندان آن را تکمیل کنند، به تنهایی مطلوب نیست. پنج عنصر قانون، حقوق بشر، دولت، دموکراسی و جامعه ی مدنی و شهروندی نیز حتا از جایگاهی خاص خود در مرام حقوقی برخوردارند و به علاوه بی هیچ قید و شرطی و به شکلی جهانشمول الزامی هستند. به همین دلیل اشتیاق ما به قانون و عدالت با خواست و الزام تعهد اخلاقی پیوند می یابد.
              البته این نوع دموکراسی لیبرال که از پنج عنصر نامبرده تشکیل شده است؛ در اصل، پذیرش دولت محوری ((Etatismus را که با دخالت های اجبارآمیز از بالا تمامی وظایف را به انجام می رساند، آشکارا نامعقول می شمارد. بجای این تمرکزگرایی، دموکراسی لیبرال فضای لازم را برای مواجهه ی آزاد نیروهای مختلف و همچنین رقابت اقتصادی، سیاسی و به خصوص علمی و فرهنگی فراهم می آورد. به دلیل نوآوری، تلاش و خطرپذیری ای که این بازار آن را ایجاد می کند؛ انتظار در اصل بر آن است که بخش اعظم رویای دیرینه ی بشریت به تحقق بپیوندد. طبق سخن اشعیای نبی که می گفت:" آن گاه جنگجویان شمشیرهای شان را ذوب کردند و از آن خیش ساختند و نیزه های شان را به داس تبدیل کردند...."، ابزارهای خشونت نظامی باید به قدرت اقتصادی و فرهنگی تبدیل شوند و صلح و آرامش به شکوفایی اقتصاد و فرهنگ و علم منجر شود.
              به دلیل الزام جهانشمول پنج عنصر یاد شده، آن ها نه تنها به هر سیستم اجتماعی منفرد، بلکه به مناسبات جهانی نیز مربوط می شوند. به همین دلیل الزام اندیشه درباره ی طرح صلح جهانی و نظام حقوقی مربوطه برای آن همچنان وجود دارد که در پرتو آن، به واسطه ی رقابت اقتصادی و علمی و فرهنگی، سیستم های اجتماعی گوناگون و بیش از همه افراد آن ها به شکوفایی می رسند.
              فلسفه ی سیاسی نگره ی دوم را کاملاً به رسمیت می شناسد که متضمن غنایی چند جانبه و فضایی چند لایه برای رقابت یاد شده است؛ اما در برابر مطلق سازی این دیدگاه از جانب نئولیبرال ها مبنی بر محدود کردن سیاست توسط بازار مقاومت می کند. جامعه ی جهانی قادرست بسیاری از امور را به رقابت آزاد و تحول اتفاقی امور واگذار کند؛ اما چهارچوب این رقابت نیز در نزد هر یک از کشورها چگونه به شکلی قطعی و الزامی قابل تشخیص است. برای آن که سرانجام بتوان برای مدتی طولانی شعله ی عظیم و همیشه- سرکش خشونت های بین المللی را خاموش کرد، به نظام حقوقی جهانی ای نیازست که به رعایت حقوق بشر و دموکراسی متعهد باشد؛ زیرا بدون شک جهانی سازی نباید به قیمت بازگشت از ارزش های دموکراسی لیبرال تمام شود.

              Comment


              • Comment


                • از آنجا که عنصر خردورزی به مثابه ی کنه و ذات هر گونه اعمال سیاست در سیستم های نیمه بسته یا بسته ی سیاسی اولویت خود را از دست می دهد، به نظر می رسد که حکومت های گوناگون شکلِ متشکل تحت تأثیر این پدیده نیز همیشه شکلی قابل اصلاح دارند و همواره حالت مطلوب تر از آن ها قابل تصور است. با توجه به چنین وضعیتی می توان به جمله ای از هانس یوناس، فیلسوف آلمانی (1993-1903) اشاره کرد: " کودکان خردسال و حکومت ها در یک مورد شباهت عجیبی به یکدیگر دارند: در واقع در این مورد که هرگز، حتا یک لحظه هم نباید آن ها را تنها گذاشت!" چرا که ممکن است فرضاً خانه را به آتش بکشند.

                  براساس خوانشی شخصی از این گفته، می توان نوشت: بزرگ ترها (روشنفکران) نباید بچه های کوچک (حکومت ها) را تنها بگذارند و لو این که لازم باشد آن ها راهنمایی یا تنبیه (نقد) کنند و بچه ها هم دست آن ها را گاز بگیرند! (بی اعتنایی و آزار)

                  این گفته در مورد ما نیز مصداق پیدا می کند؛ چرا که سعی داریم حکومتی یکدست داشته باشیم. در واقع با این یکدست شدن و تک جناحی شدن، قدرت یک - دست و افلیج هم می شود. درگیری همیشگی ای که ما در دو دهه ی اخیر با آن روبرو بوده ایم، همان ناتوانی در بازی کردن دو دست با یکدیگر است. چون معمولاً در هر وضعیت غالبی جناح مغلوب ساکت نخواهد نشست و برای قدرت از دست رفته دست به کار خواهد شد و اینجاست که در نتیجه ی نبودن هیچ گونه قواعد مدون و مشخصی برای بازی دو دست و نیز کناره جویی و مسدود بودن قوای روشنفکری به مثابه ی نیروی سنجشگر و ناظر اصطکاک و فرسایش درونی اجزای سیستم سیاسی و به دنبال آن هرز رفتن نیروها در تمامی لایه های سیاسی و به دنبال آن اجتماعی آغاز می شود. این همان وضعیتی بود که ما کم و بیش در دوران قدرت گرفتن اصلاح طلبان تجربه کردیم. در واقع نحوه ی بازی و سازمان جناح ها در ایران به گونه ای نبوده است که جناح مغلوب در هر انتخابات، نقشی پویا در مجموعه ی نظام سیاسی ایفا کرده باشد، و همواره در هر انتخابات یکی جناح تبدیل به نیروی مقاومی در مجموع سیستم می شود و این نقصانی است که در دو دهه اخیر ساختار سیاسی و کارکردهای دو جناح را شامل می شده است. این نقصان تا حدی از نبود قدرت خودسامانی در درون احزاب و ضعف سازمان احزاب ناشی می شود و فردمحوری موجود در آن ها نیز خود در این میان نقش چشمگیری ایفا می کند. از طرف دیگر فروبستگی و ناوابستگی این مجموعه ها به جمع مردم علت دیگر انفعال آن هاست.

                  اگر در حال حاضر نیز قدرت را یکدست فرض کنیم، همین امرست که باعث یک - دست شدن آن می شود! قدرت مجبور است به جای دو دست یک دست داشته باشد، درست مثل پرنده ای یک بال دارد و می خواهد با همان یک بال بپرد. تجربه ی تاریخی نشان داده است، که حکومت ها باید یاد بگیرند با جناح های مختلف به بازی ادامه بدهند و با دو دست و نه یک- دست شدن، امور را در داشته باشند. البته تا زمانی هم که این را یاد نگیرند، افلیج و ناتوان خواهند بود. در سطح احزاب و در حال حاضر ما سعی داریم نوعی از دموکراسی را در جامعه پیاده کنیم در حالی که احزاب ما باید پیچیدگی لازم برای پذیرفتن این رویکرد را ایجاد کنند. در مقوله ی روابط احزاب با مردم ما به سیستم نیرومندی برای ایجاد تفهیم و تفاهم به مثابه ی سنگپایه ی ایجاد اعتماد اجتماعی نیاز داریم که در احزاب موجود به چشم نمی خورد.

                  ***

                  ترکیب پیش پا افتاده ی احزاب امروز مسأله ای است که معمولاً در معادلات و تا حد زیادی تحلیل های اجتماعی امروز هیچ نقشی ندارد. احزاب ما در اوقاتی غیر از انتخابات چه مناسبات و تعامل هایی با مردم داشته اند؟ آیا ساخت این احزاب با نیازها و نیروهای اجتماعی همساز است؟ در حال حاضر رویکرد اغلب این احزاب حداکثر کار تبلیغاتی و برگزاری سخنرانی های آموزشی است و این یعنی حداقل کارکرد احزاب. البته نحوه و وجود تأثیرگذاری این نوع رویکرد قابل پرسش است.

                  حزبی که امروز قصد دارد نقشی فعال داشته باشد، نباید از کارشناسان اقتصادی، جامعه شناسان و حتا روان شناسانی که در به دست دادن تحلیلی از وضع موجود موثر هستند، چشم پوشی کند. با دیدی بسیار خوشبینانه این احزاب از بعد مدیریت افکار عمومی و مشارکت دادن آن ها در امور ضعیف کارکرد چندانی ندارند و تنها هنگامی که به رأی مردم احتیاجی باشد، مخاطبی به نام مردم پیدا می کنند. از طرف دیگر نقش آن ها در بازی سیاسی نیز بدون پوشش نظری مدون و نظریه پردازان خاص صورت گرفته و حداکثر شکلی شبیه به مشت زدن های مکرر به سایه و پاسخ های لحظه ای برای مواجهه با وضعیت های پیامدی و لحظه های پیش رو بوده است. هیچ یک از این احزاب موجود از راست گرفته تا چپ با ساختار و برنامه های فعلی قادر به مدیریت استراتژیک و بلندمدت نیستند و این نکته ای است که ما عادت داریم در تحلیل های خود آن را به توسعه نیافتگی به مثابه ی مفهومی انتزاعی و نوعی گریزگاه نظری تحمیل کنیم!

                  ***

                  تک جناحی و یکدست شدن قدرت همانا به معنای یک - دست شدن و در بلند مدت و با سیاست گذاری هایی که محوریت علمی ندارند، به معنای بی- دست شدن قدرت و در نهایت از دست رفتن قدرت است! قدرت بیش از هر چیز باید قادر به انتزاع این آموزه ی تاریخی باشد که: باید با هر دو دست بازی کرد و یک دست شدن تنها در لایه های بسیار معدود امکان پذیر است و در بلند مدت اقتدارگرایی هایی از این دست نیز از هم فرومی پاشند.

                  Comment


                  • Comment


                    • صندلی علاوه بر این که جایی برای نشستن است باز نمود جایگاه قدرت نیز می باشد. صندلی نشانه ی فرصت اندک و امکان اندک برای نشستن است. نشستن روی یک صندلی امکان اندکی است که تصاحب آن مستلزم محروم کردن دیگری از این جایگاه می باشد که در یک رقابت سخت و کشمکش شکل می گیرد. در این جا دیگر زمین نا متناهی مطرح نیست که تمام انسان ها در برابر آن فرصت برابر برای نشستن و کسب جایگاه در یک سطح داشته باشند. بلکه در این جا منابع محدود است و برای کسب جایگاه می بایستی رقابت کرد! برای نشستن روی صندلی می بایستی رقابت کرد. برای رسیدن به این امکان می بایستی به سمت صندلی ها هجوم برد.

                      اما صندلی علاوه بر دلالت به یک واقعیت عینی و مادی یک نشانه نیز است. همواره صندلی به عنوان نمادی از قدرت بوده است. تکیه زدن به یک صندلی و به دست آوردن آن با خود مواهب و فرصت های دیگری را نیز به همراه می آورد! در این میان صندلی ریاست مثال بارزی است! یا صندلی و یا به عبارتی کرسی مجلس و دولت! در این جا صندلی تنها آن واقعیت مادی که هر روز بر رویش می نشینی نیست بلکه فراتر از آن می رود. صندلی اینجا نمادی است از فرصت هایی که تو در یک رقابت به اصطلاح آزاد تصاحب کرده ای! اما خوب در جوامعی که منابع اندک و جمعیت بی شمار و از آن طرف اصل بر نابرابری توزیع منابع و همچنین رقابت انسان ها ست نه همکاری آن ها ! برای کسب این جایگاه ها رقابت وحشتناکی بین انسان های جامعه رخ می دهد که نمونه ی کوچک آن رقابت کنکوری ها برای کسب صندلی های دانشگاه است! صندلی هایی که قرار است سکویی شوند برای رسیدن به بهشت موعود جوان درس خوان در حالی که تنها باتلاقی اند که او را در روزمرگی بیهوده سیستم آموزشی احمقانه فرو می برند!

                      و اما یکی از جالب ترین کنش های روزمره ما رقابت برای کسب صندلی در مترو است! همه ی ما بار ها صحنه های هجوم به سمت درب های مترو را دیده ایم و دیده ایم که چگونه همه همدیگر را با سروصدای فراوان حل می دهند تا در این میان صندلی را که در اینجا دو کارکرد عینی و نمادین را با هم به یک نسبت دارد را کسب کند. همواره شاهد هجوم به عبارتی وحشیانه انسان های متمدن شهری به سمت درب های مترو بوده ایم و به نظرم احمقانه ترین کاری که ما می توانیم بکنیم این است که سری تکان دهیم و بگویم ای بی فرهنگ ها اندکی آداب معاشرت بلد نیستند! نه این جا بحث آداب معاشرت کردن و ناله و مرثیه خوانی برای فرهنگ والای سنتی بومی از دست رفته را به همان اندازه خنده آور است که خود یک درد مضاعف عقب نگاه داشتگی جامعه ماست! این هجوم به سمت درب های قطار یک واقعیت و واکنش طبیعی در جامعه ای است که همواره منابع در دست رس انسان هایش محدود بوده است. همواره صندلی های محدودی برای عده ی کثیری فراهم بوده است. همواره برای کسب صندلی، هم به شکل عینی و هم به شکل نمادی، رقابت بوده است. اما در این جا این رقابت عریان تر است! این رقابت دیگر رنگ و لعاب بزک کرده را ندارد! و نکته ی دیگر این که در این جا همه ورای تمام خصوصیات اجتماعی و طبقاتی و فرهنگی و قومی و هر چیز منتصب دیگری در جامعه از یک فرصت به نسبت برابر با هم بر خوردارند! انسان هایی که همواره در تمامی عرصه های زندگی از تصاحب یک صندلی و جایگاه در جامعه محروم شده اند در این جا برای کسب آن هجوم می آورند! اینجا است رقابت آزاد به معنای واقعی کلمه تبلور پیدا می کند!

                      اما داستان جایی خنده دار تر و در عین حال تراژیک می شود که این رقابت به خاطر محدود بودن گنجایش واگن مترو تبدیل به رقابت برای بقا می شود. دیگر بحث بحث تصاحب صندلی نیست بحث تنها بحث یک جای کوچک در بغل درب واگن است تا تو هم فرصت بقا در مترو را داشته باشید! فرصت ها آن قدر اندک است که تو مجبوری هر روز روزی 3 4 بار دیگران را هل بدهی و دیگری تو را هل بدهد ( یعنی با هم رقابت آزاد کنید) تا در یک تیکه جا مثل ماهی های ساردین کنسرو شده بایستید! اینجا دیگر بحث رقابت آزاد نیست! اینجا بحث تنازع بقا ست! این است راز بازار آزاد!



                      پ.ن: به نظر شما اگر از اون بالا کفتر نیایید یک دانه دختر نیایید چه می شود؟(با لهجه افغانی بخوانید)

                      ۱- از بالا کلاغ می آید

                      ۲- از پایین کفتر می آید

                      ۳- از بالا یک مرد سیبیل کلفت در قامت برادر با غیرت می آید!

                      ۴- رابطه ی ایران و افغانستان بهم می خورد!

                      ۵- طالبان دوباره قدرت را در افغانستان می گیرد!

                      ۶- کوجی دیگر کلیپ های آبگوشتی نمی سازد!

                      ۷- دختر ها دیگر نه از بالا و پایین اون هم با کفتر که از چپ و راست اون هم با عقاب می آیند!

                      Comment


                      • Comment


                        • یکی از اهداف مهم رسانه‌ها یکسان سازی مردم است. به این معنی که با تبلیغ گسترده‌ی نوعی سبک زندگی خاص، سعی در یکسان کردن مردم جامعه دارد. فایده‌‌ي این یکسان سازی این است که در عین اینکه کنترل مردم یکسان شده آسان‌تر می‌شود، می توان از این طریق و با حمایت افکار عمومی گروه اقلیت متفاوت و احیانا معترض را سرکوب کرد. یکی از روشهای مهم یکسان سازی ساختن قهرمانان و یا شخصیتهایی است که با تبلیغات رسانه‌ها، در ذهن مخاطبین تبدیل به شخصیتهای قابل الگو شدن می‌شوند و رفتار آنها تاثیر زیادی بر رفتار جامعه می گذارد. اما این قهرمانان باید با فضای فکری و فرهنگی جامعه هم نهایت هماهنگی را داشته باشند تا تاثیرگذاری آنان بر افکار عمومی بیشتر شود. برای ساختن چنین شخصیتهایی رسانه‌ها، فاکتورهای یک فرد جذاب برای جامعه را از نظر رفتار، ‌سخن گفتن،‌ لباس پوشیدن و ... را درنظر می گیرند و قهرمانی از این جنس را به مردم تحویل می‌دهند. سپس با اضفه کردن رفتارهای مورد علاقه‌ی خودشان با شخصیتهای ایده‌آل مردم سعی در کنترل و هدایت فرهنگ می‌کنند. در ایران هم همین اتفاق می افتد. رسانه‌های ایران سعی می کنند تا الگوی خاص دینداری را در بین مردم رواج دهند. بی شک زنان تاثیرگذار ترین گروه بر فرهنگ عمومی جامعه در حال و آینده هستند. بنابراین اکثر برنامه‌های تلویزیون به عنوان گسترده‌ترین رسانه‌ي‌جمعی برای این گروه ساخته می‌شود و وارد کردن آنان به این یکسان سازی قطعا مهمترین پیروزی این روند یکسان سازی خواهد بود. بنابریان رسانه‌ها همواره سعی کرده‌اند تا مدلهای ایده‌آل خود را برای زنان بسازند. گفتیم که برای ساختن این الگوها باید فاکتورهایی را یافت که جذابیت زیادی برای مردم دارند و این فاکتورها برای طبقات متوسط و پایین، اکثرا در رفتار و حالات طبقات خیلی بالای جامعه یافت می شود. انسان‌های جذاب برای عامه مردم - که مخاطبان رسانه‌ها هم هستند - ، خارجی ها یا خارج رفته ها، پولدار، زیبا، خوش لباس و ... . حالا جایی است که رسانه‌ها باید قهرمانان خود را بسازند. سیتا و سهیلا آرین. نمی دانم این دو شخصیت مشهور شده در تلویزیون را به یاد می‌آورید؟ اولی شخصیت اول سریال مسافری از هند، یک دختر زیبای هندی که فارسی را هم با لهجه صحبت می‌کرد، بسیار ثروتمند و ساکن یک خانه‌ي بسیار بزرگ در بالا شهر، همیشه لباسهای رنگی و شاد می‌پوشید؛ دومی هم میهمان اخیر برنامه‌ي کوه پشتی، زنی که 30 سال در آمریکا زندگی کرده بود و اتفاقا این یکی هم فارسی را با لهجه صحبت می کرد، چهره‌ی خوبی هم داشت اتفاقا، از خانواده‌ای بسیار مرفه که تعطیلات تابستانی را در شمال تهران می‌گذراند.



                          خوب مدلها کاملا با ایده‌آل های جامعه جور در می‌آید و حالا وقت اضافه کردن فاکتور دلخواه صاحبان رسانه است. سیتا رامپال، بر اثر یک اتفاق در امامزاده‌ای ایمان می‌آورد و متحول می‌شود. سهیلا آرین هم به طور اتفاقی بر اثر گوش کردن نوار اشتباه ایمان می آورد و سبک زندگی جدید خود را آغاز می‌کند. پروژه انجام شده‌است. اتفاقا نتیجه‌ هم عالی است. در سال 82 مسافری از هند پربیننده‌ترین سریال در تمامی کانال‌های تلویزیون می شود ( سایت رسمی شبکه 3 ) و CD های مجموعه به سرعت منتشر شده و به فروش می رسد. مصاحبه خانم آرین با کوله پشتی هم 3 بار مجددا پخش می‌شود و در طول برنامه 245 هزار SMS دریافت می‌کند که 100 هزار تای آن تشکر از عوامل برنامه است! CD های برنامه هم که با کمک یک نفر در سراسر کشور به تعداد زیادی توزیع می‌شود. ( خبرگزاری البرز )
                          فکر می‌کنم همه چیز روشن است.
                          پ.ن : یک مطلب در وبلاگ گروهی سبز سرخ نوشتم در مورد تلویزیون
                          پ.ن2 : پازل ساخته شده یک تکه کم داشت. یادتان هست گفتم با ساختن عموم اقلیت متفاوت سرکوب می‌شوند؟ همین الان یک SMS رسید که مامورین در میدان تجریش چندین دختر وان را به خاطر بدحجابی دستگیر کرده‌اند!!!
                          پ.ن: این مطلب رو سعی کردم با استفاده از شیوه درست نویسی پیشنهادی آقای خوابگرد و نرم افزار TrayLayout صحیح بنویسم.

                          Posted by عماد برقعی on 12, 2006 08:00

                          Comment


                          • Comment


                            • برای شروع بحث و به عنوان اولين سؤال اين موضوع را مطرح می‌کنيم که بحث حقوق بشرجنبه‌های مختلف از جمله رفاه اجتماعی و بحث‌های مختلف سياسی و حقوقی دارد. يکی از سؤال‌های اصلی در مورد ايران اين است که چرا هميشه حقوق بشر در ايران وحوزه‌های بحث در مورد حقوق بشر به سياست مربوط شده و بحث جنبه‌های ديگر که در ايران ظرفيت‌اش وجود داشته مغفول مانده است. خلأش چه بوده شده، آيا علت آن، فعالان حقوق بشری بوده يا علت‌های عمومی داشته و حقوق بشر از لحاظ سياسی در ايران پررنگ‌تر بوده است.
                              - اساساً حقوق بشر خطابش به حکومت‌هاست واز حکومت‌ها خواسته می‌شود که به حقوق بشراحترام بگذارند و اجرا کنند بنابراين هر وقت که صحبت از نقض حقوق بشر می‌شود در حقيقت انتقاد از عملکرد و انتقاد ازکم کاری حکومت دراين زمينه است. در برخی از ممالک هر انتقاد از حکومت، سياسی قلمداد می‌شود و گاه برخی از افراد آنقدر پيشروی می‌کنند که انتقاد از حکومت را معادل براندازی و اقدام عليه حکومت می‌دانند حال آنکه اينطور نيست شما می‌توانيد انتقاد کنيد از سردلسوزی يا انتقاد کنيد برای اينکه حکومت بهتر حکومت کند و مردم راحتتر باشند و حکومت پايدارتر باشد. علت اينکه حقوق بشر، سياسی قلمداد می‌شود در حقيقت اين است که شما وقتی صحبت ازحق تحصيل می‌کنيد که يکی از حقوق مدنی است وقتی صحبت از آزادی در انتخاب شغل می‌کنيد که اين حق سياسی است يا صحبت از برخورداری از حق معيشت می‌شود که اين يک حق اقتصادی است همه‌ی اينها در حيطه‌ی سياست رقم زده می‌شود چرا که خطاب تمام اينها به حکومت است.

                              * شما می‌گوييد سياسی است.
                              - خير سياسی نيست ولی چون خطاب به حکومتست سياسی تلقی می‌شود.

                              * يک فعال حقوق بشر که می‌داند حقوق بشر حوزه‌های ديگری را هم پوشش می‌دهد بر فرض چرا مثلاً فعالان حقوق بشر نرفتند به سمت اينکه سينماها بيشتر شود يا فرهنگسرا‌ها بيشتر شود يا به طورمثال درصد رفاه خانواده‌ها بالاتر برود. اشکال چيست؟ آيا اشکال از فعالان حقوق بشر است؟
                              - اين امور هم جزو امور فرهنگی است و فرهنگ‌ هم از مسائلی است که در حيطه‌ی حقوق بشر می‌گنجد اما چرا سراغ سينما کمتر رفته شده، من می‌گويم به سراغ سينما هم رفتيم، اما درچه قالبی، شکل سينما کجاست وقتی شما برای سناريو بايد اجازه بگيريد و بعد فيلم را نشان دهيد و اجازه‌ی اکران بگيريد اين خلاقيت‌ها در سانسور آسيب می‌بيند. بنابراين وقتی شما صحبت از آزادی بيان می‌کنيد فقط صحبت از روزنامه نيست، ‌صحبت سينما و تئاتر هم هست، صحبت خلاقيت‌های هنری هم هست. دراين زمينه‌ها هم کار شده است.

                              * اينکه فيلم توليد نمی‌شود يا سانسور می‌شود يک بحث است، بحث من اين است که يک شهروند براساس معيارهای شهروندی سالن سينما به اندازه‌ی کافی ندارد؟
                              - بله امکانات رفاهی و تفريحی کم است که اين کمبود واقعاً در شهرستان‌ها احساس می‌شود به همين دليل است که جوان‌ها تا خود را می‌شناسند سعی می‌کنند به تهران بيايند چرا نبايد امکانات کشور عادلانه تقسيم شود اين تبعيض از کجا سرچشمه می‌گيرد همه‌ی اين‌ها از بحث‌های حقوق بشری است. اما چرا کمتر به اين‌گونه مسائل پرداخته شده است: دو دليل دارد: يکی اينکه اصولاً صحبت از حقوق بشر در ايران خيلی تازه است اولين ngo‌ی حقوق بشردر ايران درسال ۱۳۵۶ تأسيس شد آقای مهندس مهدی بازرگان، دکتر عبدالکريم لاهيجی و علی اصغر حاج سيدجوادی. مؤسس اين ‌ngo بودند.اسم آن جامعه‌ی حقوق بشر ايران بود. يعنی در واقع فعاليت‌های حقوق بشر ايران برمی‌گردد به۱۳۵۶ و فقط هم برمی‌گردد به همين يک انجمن. اين انجمن تا سال ۱۳۵۸ فعال بود. بعد وضعی پيش آمد که ديگر فعاليتش را تعطيل کرد و دوتن از مؤسسين آن مجبور به ترک ايران شدند و تا مدت‌ها در ايران کسی صحبت از حقوق بشر نمی کرد ومن يا ديگرانی از آن ياد می‌کرديم در سال‌ ۱۳۶۰وقتی نشريات دست راست می‌خواستند به من بگويند می‌گفتند ای طرفدار حقوق بشرای ای ليبرال و اين‌ها را به مثابه‌ی يک ناسزا بکارمی‌بردند. اما الآن جامعه‌ به جايی رسيده که دفاع از حقوق بشر تبديل به يک خواست اجتماعی شده بسياری از افراد ادعای طرفداری از حقوق بشر دارند هر چند که خود گاهی از اوقات ناقض حقوق بشر هم هستند.
                              بنابر اين يک دليل برمی‌گردد به اين مسأله که حقوق بشر در ايران بسيار نوپاست.و طبيعتاً فرصت نداشته که وارد همه‌ی حيطه ها شود اولويت‌ها را انتتخاب کرده و رفته سراغ مسائل مهم‌تر و خيلی طبيعی است که در حيطه‌ای که واجب‌تر بوده کارشده است.
                              چيز ديگری که مهم است اين است که فعالين حقوق بشر مورد سوظن حکومت‌ها هستند و اين قاعده در سراسرجهان برقرار است چرا که گفتيم خطاب حقوق بشر به حکومت است و فعال حقوقی بشر منتقد حکومت است بنابراين خيلی از کشورها تحمل نمی‌کنند و به همين دليل است که شما می‌بينيد آمار فعالين حقوق بشر که زندانی شدند و يا اعدام شدند در سراسرجهان کم نيستند از همين رو به خاطر مخاطرات آن اصولاً افرادی که رغبت می‌کنند وارد اين حيطه بشوند هم کم هستند.

                              * فکر نمی‌کنيد که مثلاً برفرض براساس صحبت قبل تاکيد بيش از حد فعالان حقوق بشر و در موضوعات حساسيت‌ برانگيز است که حکومت را برمی‌انگيزد از مواردی بوده که فعالين حقوق بشر روی آنها انگشت گذاشتند و همين باعث محدوديت بيشتر شده است.
                              آيا فکر نمی‌‌کنيد که مسائل حقوق بشر به جای اينکه در حوزه سياسی مطرح شوند در فاز مسائل اجتماعی مورد بحث قرارگيرند بهتر باشد.
                              - کاملاًّ درست است، ولی می‌خواهم به شما بگويم اين اتفاق افتاده من سابقه را به شما گفتم. جامعه‌ی حقوق بشر ايران در سال ۱۳۵۸ عملاً متوقف شد وسال‌ها به همان صورت بود. فعاليت مجدد حقوق بشر در ايران می‌دانيد باچه موضوعی شروع شد؟ باحقوق کودک. يعنی به جای اينکه من سراغ مسائل سياسی بروم سراغ کودکان رفتم و سعی کردم که مسائل کودک را مطرح کنيم. زيرا حقوق کودک هم يکی از شاخه‌های حقوقی بشر است ما ديديدم که اين مساله کمتر حساسيت برانگيز است و بسيار هم مهم است.نتيجتاً من کتاب حقوق کودک خود را نوشتم که اولين کتاب حقوق کودک در ايران است و متاسفانه هنوز هم تنها کتابی است که در اين زمينه نوشته شده است و بعد با کمک عده‌ای از هم‌فکرانمان انجمن حمايت از حقوق کودکان را تشکيل داديم و به حمايت از کودکان خيابانی پرداختم و طبيعی است که در اين رشته مسائل اقتصادی مطرح می‌شود. به حمايت از کودکان زندانی پرداختم و طبيعی است که در اين زمينه مسؤليت قانونی کودکان پيش می‌آيد. به حمايت از کودکان مورد ستم در خانواده پرداختيم و طبيعی است که در اين ارتباط موضوع حضانت پيش می‌آيد و اين‌طور نبوده که ما فقط از سياست خالی شروع کنيم.

                              * بحث ديگری که پيش می‌آيد اين است که ايران جز امضاکنندگان اعلاميه‌ جهانی حقوق بشر است الزامی که برای کشورهای امضاکننده وجود دارد اين است که قوانين مصوب آن کشور نبايد متضاد با اعلاميه‌ جهانی حقوق بشرباشد. همانطور که شما هم در کتابی به اين مساله پرداخته‌ايد ما موارد زيادی داريم که اين موارد نقض شده شما به عنوان يکی ازفعالان حقوق بشری چه راهی را پيشنهاد می‌کنيد که بايد پيش رفت تا ما کم‌کم برسيم به آنچه در اعلاميه جهانی حقوق بشر مد نظر گرفته شده است.
                              - به عنوان مقدمه بايد بگويم که قواعد حقوق بشر بالاتر از قوانين داخلی است و کشورها حق ندارند و نمی‌توانند برای نقض حقوق بشر به قوانين داخلی و حتی قانون اساسی خود استناد کنند. زيرا اگر غيراز اين بود هر کشوری به حقوق بشر می‌پيوست و سپس قوانين خودش را تصويب می‌کرد و می‌گفت خيلی خوب اين قانون من است. بنابراين علمای حقوق به اين اعتقاد رسيدندکه ضوابط حقوق بشرحتی بالاتر از قانون اساسی هر حکومتی است وکشورها مکلفند قوانين خود را منطبق برحقوق بشر تنظيم کنند و استناد به قوانين داخلی مجوز تخطی از حقوق بشر نيست. اين يک اصل پذيرفته‌ شده‌ی کلی درهمه جهان است، اما در واقعيت چطور است آيا همه‌ی کشورهايی که اين ميثاقها را پذيرفته‌اند قوانين داخلی‌شان منطبق با ميثاقهاست؟ بنابراين تعدادی از کشورها از جمله ايران مغايرت‌هايی دارند از جمله دراصلی که درحقوق بشر هست هر نوع تبعيض براساس جنسيت ممنوع است، می‌بينيم که اين تساوی حقوق در قانون ما منعکس نيست.
                              از جمله شهادت دو زن برابر شهادت يک مرداست در دادگاه، ديه‌ی زن نصف ديه‌ی مرد است.تعداد زوجات درقانون به رسميت شناخته شده است. سن مسؤليت برای دختر زودترشروع می‌شود تا پسر و بسياری موارد ديگر. چه بايد کرد؟
                              اين سؤال يک جواب بسيار ساده دارد قانون بايداصلاح شود. بايد برمبنای تعهدات بين‌‌المللی دولت جمهوری اسلامی ايران قوانين داخلی هم تنظيم شودزيرا يا انسان تعهدی را نمی‌پذيرد يا اگر پذيرفت بايد آن را اجرا کند اين مساله هم در حيطه‌ی حقوق فردی و هم درحيطه‌ی حقوق اجتماعی است. يعنی من يا درقبال شما متعهد نمی‌شوم مثلاً من متعهد نمی‌شوم برای شما ظرف مدتی خاص يک تابلوی نقاشی بکشم يا اگر متعهد شدم بايد آن را بکشم و اگر نکشيدم شما رفتيد دادگاه و من را محکوم کرديد-اين نتيجه ‌ی طبيعی آن تعهدمن است. درحيطه‌ی بين‌المللی هم همين‌طوراست.
                              يک حکومتی اگر متعهد اجرا می‌شود طبيعتاً بايداجرا کندو اگر اجرا نکرد به عنوان ناقض حقوق بشر محکوم می‌شود اين محکوميت می‌تواند پيامدهای چندی در برداشته باشد از جمله تحريم از جمله محدوديت روابط اقتصادی و... می‌باشد.

                              * همان‌طور که می دانيد ايران با توجه به تکثر اقوام و مذاهب مختلف به لحاظ قانونی در ظرفيت قانون اساسی بخشهايی تعبيه شده مثل تدريس زبان محلی در کنار زبان فارسی يا موارد مشابه. شما اين نقض را چگونه ارزيابی می‌کنيد و تبعيض آشکاری که در قانون داريم و آنچه در عمل داريم شما در مورد قوميت‌ها چه ديدگاهی داريد، منظورم قوميت‌هااز نظر حقوق بشر ی و آنچه در قوانين اساسی و داخلی وجود دارد است.
                              - ببنيد قانون اساسی يک ظرفيت‌هايی دارد که هنوز اجرا نشده است و يک نواقصی هم دارد که زمانی بايد رفع شود يکی از ظرفيت‌های قانون اساسی که هنوز اجرا نشده مساله‌ی شوراها ست مساله‌ی شوراها سال‌ها معوق می‌ماند تا اينکه در زمان آقای خاتمی تا حدودی اجرا شد چرا تا حدودی چون شورای استان نداريد. اگر اين قسمت از قانون اساسی به درستی و کاملاً اجرا شود در اين‌صورت مساله‌ی قوميت‌ها به مقدار زيادی حل می‌شود. سپردن کار مردم به مردم يکی از نتايج شوراهاست که متاسفانه هنوز کامل انجام نشده و از آنجايی که هيچ قانونی ابدی نيست در علم حقوق هم هيچ قانونی ابدی نيست. نسبت قانون به جامعه مثل لباس است برای فرد، لباسی که شما در سن ۲۰سالگی می‌پوشيد در سن ۳۰ سالگی اگر چاق شده باشيدآن را نمی‌پوشيدو بايد لباس را عوض کنيد جامعه و قانون هم همين نسبت را دارد
                              يک قانون ممکن است برای زمانی خوب باشد و بعد جامعه در اثر تحولاتی که رخ می‌دهد اين قانون احتياج به تطبيق داشته باشد چنان که ديديدم ظرف مدت کوتاهی از تاريخ تصويب قانون اساسی ايران اين قانون اصلاح و بازنگری شده يعنی هرجا که ناقص بود ما می‌توانيم اين کاررا انجام دهيم، در زمينه‌ی قوميت‌ها به نظرمن بايد اول از همه مساله‌ی شوراها بطورکامل بايد اجرا شودببينيم با اجرای کامل و صحيح اين اصل قانون اساسی آيا مشکل حل می‌شود يا نه و اگرمشکل حل نشد ببينيم مشکل درکجا و چه قسمت‌هايی وجود دارد و آن‌وقت برهمان اساس طبيعتاً همانطور که در قانون اساسی پيش‌بينی شده می‌توان قانون اساسی را مورد بازنگری قرارداد.

                              Comment


                              • شما استنباط می‌کنيد در حال حاضر مشکل از کجا ناشی می‌شود. فقط شوراهاست يا نه جای ديگری است؟
                                - درحال حاضر تا زمانی که شورا در همه ابعادش تشکيل نشود نمی‌توان در مورد مباحث ديگر سخن گفت.

                                * از جمله مشکلات اساسی نقض حقوق بشر در کشورها نداشتن ضمانت اجرايی دراين مورد است. تحليل شما از اين نقص چيست؟ وچه بايد کرد؟
                                - از سال ۲۰۰۰ يک ضمانت اجرای کامل‌تری هم بوجود آمد يعنی درسال۲۰۰۰در کنفرانسی که در رم تشکيل شد اساسنامه‌ی دادگاه بين‌المللی جنايی، ICC به تصويب رسيد و کشورهايی که به اين اساسنامه پيوستند اگرمرتکب نقض حقوق بشر شوند در اين دادگاه محاکمه می‌شوند به عنوان جنايتکار. هم شخصيت حقيقی و هم شخصيت حقوقی وحال آنکه تا قبل از تأسيس اين دادگاه ضمانت اجرايی نقض حقوق بشر فقط محکوميت شخص حقوقی بود يعنی حاکميت بود و اين کافی نبود ما ديديم به طورمثال در عراق به علت جناياتی که صدام حسين کرده بود به علت اينکه مکرراً مرتکب نقض حقوق بشر شده بود سازمان ملل متحد رای به تحريم کامل اقتصادی عراق داد وفقط اجازه دادکه نفت را در برابرغذا صادر کند.اين مساله باعث صدمه‌ی مردم می‌شد زيرا کمبود مواد غذايی، دارويی و لوازم مورد نياز مردم در تحريم در طی چندسال کاملاً محسوس شد ... يعنی مردم عراق که يکبار تحت ستم صدام حسين بودند و صدام حسين به حقوق آنها تجاوز کرده بود و به اين دليل محروم شده بود يکبار ديگر هم بايداز سازمان ملل چوبش را می‌خوردند زيرا که صدام حسين مرتکب نقض حقوق بشر شده بود يعنی يک انسان بی‌گناه را دو با رچوب زده بودند برای رفع اين نقيصه بود که ديوان ICC تأسيس شد بنابراين ما ديگر الان تجربه نمی‌کنيم. مثلاً صدام حسين را به عنوان جنايتکار خودشان را محاکمه می‌کنيم خودش بايد بيايد جواب دهد اين‌ها يک سير تکاملی ضمانت اجرای حقوق بشر است. دولت ايران نيز اين اساسنامه را امضا کرده، آقای خاتمی اين قرارداد را امضا کرد ولی هيچ قدمی برای الحاق قانونی آن برنداشت يعنی وقتی من در روزنامه خواندم آقای خاتمی به عنوان رييس جمهور ايران اساسنامه‌ی ICC را امضا کردند اميدوار بودم که بعد از آن لايحه‌ی قانونی الحاق دولت ايران به ICC را به مجلس شورای اسلامی بدهند که ندادند و درنتيجه تا مجلس تصويب نکند اين الحاق پذيرفته نيست.

                                * کمی جزئی‌تر سؤال کنيم يکی ازموارد اعلاميه حقوق بشر رفع تبعيض است يعنی نبايد تبعيض در همه‌ی ابعاد وجود داشته باشد در ايران ...
                                - ببنيد ابتدا بگذاريد اين اصل کامل اجرا بشود و چون با حدس و گمان که نمی‌شود پيش رفت گفتم نسبت قانون به جامعه مثل نسبت لباس است به فرد، لباس را می‌پوشيد ببييند بلند است يا کوتاه بعد به تن پرو می‌کند قانون هم همينطور است اول بايد اجرا کنيم بعد ببينم مشکلش کجاست و ما سعی در رفع آن مشکل کنيم. آنچه مهم است اين است که هنوز از ظرفيت‌های قانون اساسی استفاده نشده و سؤال اين است که چرا استفاده نمی‌کنيم.

                                * معمولاً جواب حکومت‌ها هم به قوميت‌ها و مذاهب ديگر همين است که قانون اساسی ظرفيت‌های اجرايی فراوانی دارد و پروژه‌ی آقای خاتمی هم اجرای همين ظرفيتی بود که ديد قابل اجرا شدن نيست اما تمام ظرفيتی که برای قوميت‌ها در قانون اساسی وجود دارد به قول شما همين شوراها، يا آموزش زبان در کنار زبان فارسی است که آن را حکومت می‌تواند با دو واحد دانشگاهی در هر دانشگاه آزاد فلان روستايی سروته‌اش را هم بياورد و بگويد اجرا کردم. سؤال از فعالان حقوق بشر از جمله شما خانم عبادی اين است که شما چطور چنين پيشنهادی می‌دهيد که بياييم ما اين را امتحان کنيم ببنيم آيا می‌شود اگر نشد بياييم کار ديگر کنيم مگر قوميت‌ها آزمايشگاه حکومتی برای قوم مسلط است و برفرض که نشد حالا فعلاً ...
                                - به اين صورت به اين مساله نگاه نکنيد قوميت‌ها خصوصاً کردها، اساساً‌ ايرانيان اصيل هستند اول کردها هستند و بعد ساير اقوام به ايران آمدند اين يک چيز تاريخی است که کردها اصيل‌ترين اقوام آريايی هستندوضمناً خيال نکنيد فقط به قوميت‌ها ستم می‌شود در اثر عدم اجرای کامل قانون و بقيه کاملاً در رفاه به سر می‌برند. نه ستم متأسفانه در حيطه‌های مختلف هست. مگر در حقوق زن تبعيض نداريم مگر در مذهب تبعيض نداريم، در قوميت ‌هم تبعيض هست بنابراين اجازه دهيد که من کمی شعله را کم کنم و بگويم که خودتان را جدا از مردم ندانيد، اگر خوشيم همه با هم خوشيم اگر بدحاليم همه باهم بدحاليم. اما صحبت سر اين است که اگر قرار شود اهالی يک ده نمايندگان خود را انتخاب کنند اهالی يک بخش توسط شعبه‌های آن دهات تعيين شوند از بين آن نمايندگان تعداد معدودتری انتخاب شوند برای شورای شهر از آن‌ها تعداد متعددتری انتخاب شوند برای شورای استان به اين ترتيت انتخابات از پايين به بالا آمدن چيزی شبيه حکومت فدرالی است و با توجه به اختياراتی که شوراها را می‌توانند داشته باشند و اينکه بايد قوانين عادی بنويسد حالا حکومتی‌ها اگراين حرف را بزنند يا نزنند دليل نمی‌شود که حرف من اشتبا ه باشد چون يک حکومتی گفته است ضمن اينکه اين انتقاد برآن حکومتی که اين حرف را می‌زند‌ هم وارد است. ما می‌خواهيم اجرا شود شما که درون حکومت هستيد چرا اجرا نمی‌کنيد بنابراين گاهی از اوقات می‌بينيم کسانی که سالها دست‌اندر کار حکومت بودند جای خود را با مردم عوض می‌کنند و حرفی را که مردم بايد بزنند خودشان زودتر می‌زنند.‌ بدون توجه به اين‌که خود شما هستيد که بايد اجرا کنيد نه فرد ديگری من هنوز هم براين اعتقادم که وقتی‌که من می‌گويم اجرای کامل و صحيح، جملات مرا دقيقاًّ توجه کنيد: اجرای کامل و صحيح قانون. در درجه‌ی اول يعنی طبق قانون اساسی بايد در کنار زبان فارسی زبان قوميتها را آموزش دهند.
                                ببنيد در ايران خوشبختانه اقوام متعددی با زبانهای متعدد زندگی می‌کنند آيا برای ما امکان دارد که چند زبان رسمی داشته باشيم مثلاً ۱۵ زبان رسمی داشته باشيم؟ نه يک زبان رسمی داريم. شما وقتی که به يک بچه‌ی کرد زبان يا ترک زبان فقط فارسی ياد ‌دهيد اين ترکی يا کردی را فقط از طريق حرف زدن با پدر و مادر بلد است و ديگر نمی‌تواند بخواند و بنويسد به تدريج چند نسل که بگذرد اصلاً زبان از دست می‌رود و اين يک تبعيض فرهنگی است که درست نيست در عين حال هم نمی‌توانيم از زبان فارسی دست بکشيم. چون زبان فارسی زبان مشترک همه‌ی ماست زبان فارسی بايد باشد از ابتدا هم در مناطقی که اقوام غير فارس زبان زندگی می‌کنند از ابتدا بايد تدريس زبان محلی داشته باشند. اين کودک وقتی که به مدرسه می‌روند ۷۰% کمتر از فارس زبان هست به همين دليل افت بچه‌های مناطق محلی در سطح اول دبستان خيلی زياد است سطح اول دبستان خيلی زياد است بچه‌هايی که تا ۷ سالگی تمام مدت در خانه ترکی حرف زده وقتی می‌خواهد برود مدرسه تازه بايد ياد بگيرد که به آب می‌گويند آب بعد هم چطور می‌نويسند و چگونه می‌خوانند اما بچه‌ی فارس زبان نصف راه آمده چون می‌داند اين آب است حالا بعد فقط بايد ياد بگيرد خواندن و نوشتن را. خوب خيلی طبيعی است اين برای يک بچه‌ی ۷ ساله‌ی بار سنگينی است. چون آن زبان را بلد است بعد بتدريج از سال دوم و سوم که زبانش قوی شد کتاب‌‌های فارسی زبان را و از دبيرستان کتاب‌های زبان فارسی. زبان فارسی، زبان ادارات، زبان قانون، زبان رسمی همه بصورت فارسی است اما در نقاطی که اکثريت غير فارس زبان هستند می‌توان مترجم در هر اداره‌ای گذاشت.
                                می‌خواهيم برويم فرمانداری يک مترجم کرد يا ترک يا لر، يک نفر که بلد نيست آن مترجم‌ها جای آنان حرف بزنند و آن هم که درس خوانده مدرسه رفته طبيعتاً فارسی را بلد است زبان رسمی مملکت را بلد است. در اين ‌جا هم ملاک يکپارچگی ما يعنی ايران حفظ شده و هم زبان فارسی را حفظ کرديم ضمن اينکه زبان اقوام فرهنگی را هم از بين نبرده‌ايم.اما اين که شما می‌گوييد که بله با دو واحد زبان در دانشگاه سروته‌اش را هم بياورند بله، ولی اين اجرا کامل قانون نيست، اجرای صحيح قانون نيست. احترام به زبان‌های بومی غير فارسی ايران نيست.

                                کردها، فارس‌ها ريشه‌های تاريخی فراوانی دارند به نظر شما توجه به زبان کردی بعد از زبان فارسی يک ضرورت نيست؟ به نظر من به همگرايی مملکت هم کمک می‌کند؟
                                - من همواره مخالف اين تبعيضات بوده‌ام اما ضمناً تاکيد می‌کنم اين تبعيضات صرفاً نسبت به کردها نيست يا نسبت به اقوام عرب زبان، ‌نسبت به اقوام لر هم هست، نسبت به آدم‌ها هم هست نسبت به زنان، نسبت به غير شيعيان هم هست من با هرنوع تبعيضی مخالفم و سوم احترام به تنوع فرهنگی يعنی کشوری مثل ايران اين چنين اقوام مختلف را در درونش جای داده در دامانش پرورش داده است، اين يک افتخار است برای ايران ما. بايد اين فرهنگ‌ها را حفظ کنيم بايد خرده فرهنگ‌ها را هم مورد توجه قرار دهيم مثلا ً‌شما خرده فرهنگ‌های متنوعی داريد. لهجه‌ی کردهای کرمانشاه فرق دارد، با لهجه‌‌ی سنندج، اين‌ها را بايد حفظ کرد وقتی که من می‌گويم تدريس زبان بومی زمان دبستان آغاز شود برای همين است. برای اين است که اين بچه‌ای که در کرمانشاه بزرگ شده زبان کردی با لهجه‌ی ديگری صحبت می‌کند. او وقتی می‌رود مدرسه بايد کردی را با همان لهجه ياد بگيرد، بنويسد و ظرف چهار پنج سال نوشتن را يا د می‌گيرد. وقتی که نوشتن به زبان مادری‌اش را با زبان بومی‌اش ياد گرفت اين ديگر هرگز از بين می‌رود اين زبان اين‌که در دبستان‌ها و دبيرستان‌ها فقط فارسی تدريس می‌شود اين چيزی است که باعث از بين رفتن حقوق فرهنگی اقوام می‌‌شود ضمن اينکه قانون اساسی تاکيد دارد که به اين حقوق بايد احترام گذاشت. بعد از ۲۷ سال هنوز بسياری از موارد قانون اساسی را اجرا نکرديم، نرفتيم که اجرايش کنيم. مثلاً هنوزم که هنوز است تعريف جرم سياسی نداريم خوب اين يک کم‌کاری است که شده و بالاخره بايد برطرف شود به همين دليل است که من می‌گويم ابتدا ظرفيت‌ها را تکميل ‌کنيم سپس بياييم ببينيم کجاها را بايد پر کنيم.

                                *ارزيابی شما از ديد قوانين بين‌الملل از حقوق قوميت‌ها چيست؟
                                - اعلاميه‌های بين‌المللی اين حقوق را چگونه ارزيابی می‌کنديد و اگر بر فرض زمانی حقوق اقليت بر يک حاکميت به تعارض رسيد با حقوق جهانی، آن قوم چگونه می‌تواند آن را استيفا کند.آيا چيزی دارد که به آن استناد کند يا نه؟
                                ببنيد اين برمی‌گردد به مساله‌ی نقض حقوق بشر وقتی که شما می‌گوييد اقليت يعنی تبعيض‌ها. حقوق اقليلت رعايت نمی‌شود يعنی تبعيض گذاشته می‌شود يعنی حقوق بشر نقض شده است و اين برمی‌گردد به مساله ضمانت اجرای عدم رعايت مقررات حقوق بشر که مفصلاً در موردش صحبت شد.

                                * شما می‌فرماييد زبان فارسی فصل مشترک ماست اولاً در تعريف اين فصل مشترک من عرب شرکت نداشتم من هرگز نخواستم زبان فارسی فصل مشترک من و تو باشد شايد من می‌خواهم فصل مشترک من، فلان چيز ديگر ‌باشد و اين نشان دهنده‌ی نقض حقوق بشر از دير باز تا حالا بوده و فعالين حقوق بشر چون خود فارس زبان هستند اين را راحت دور می‌زنند. صحبت در مورد اصالت يا عدم اصالت کردها محور گفتمان ما نيست، ‌اصالت و عدم اصالت يا اصيل بودن معنا ندارد اتهامی که کردها هميشه با آن مواجه هستند مساله‌ی تجزيه‌طلبی است شما گفتيد شما خودتان را جدا نکنيد به همه‌ی ما تبعيض می‌شود. مثل اين است که من به خانم عبادی بگويم شما خودتان را از جامعه جدا نکنيد دفاع از حقوق زنان به معنای جدا کردن زنان نيست و دفاع از حقوق قوميت‌ها به معنان جداکردن آن ‌ها از جامعه نيست آن‌ها بخشی از جامعه هستند که تضعيف مضاعف می‌شوند ولی شما جواب ما را اينطور داديد. مثلاً حق تعيين سرنوشت يکی از اساسی‌ترين حق هاست. ...ولی خوب منافع ما منافع با سياسی فعالان سياسی فارس ممکن است در تضاد باشد، اينجا را ما چکار کنيم طبق قانون...
                                - من دلم می‌خواهد بچه‌ام ترکی حرف زدن فقط،‌ بلد نباشد ترکی را بتواند بنويسد و بخواند

                                Comment

                                Working...
                                X