بندبازان بر دو گونه اند: آنانکه بند را "کج" می بينند و لذا دائماً زمين می خورند و آنانکه روی بندی بغايت "راست" مستانه گام برمی دارند. بندباز نوع اول هنگاميکه در مقابل ميکروفون تاريخ قرار می گيرد زبان به شکوه می گشايد و دست و پای شکسته اش را نشان می دهد. بندباز نوع دوم اما خوشنود و خندان است. با من بياييد تا از هر گروه بندبازی را برگزينيم، به ديدارشان برويم و به خاطراتشان از بند گوش دهيم.
بندباز اول ما نامش علی شريعتی است. کمی کج خلق است اما ماجرايش واقعاً شنيدنی است. او يکسال تمام برای ترجمه کردن کتابی بنام "سلمان پاک" که حاصل تحقيقات 28 ساله شرق شناسی بنام ماسينيون است عرق ريخت و . . . بگذاريد از زبان سحار خودش بشنويم: "بيست و هشت سال زندگی ماسينيون! ببين چند ميليون و ميليارد لحظه می شود! لحظه هاييکه هر يکيش از ابديت بسياری از علما و ادبا و فضلا و اساتيد ما قيمتی تر است و غنی تر و سرشارتر."
بعد از اينکه از وضعيت فرهنگی و چاپ کتاب در شهرستان محل اقامتش (مشهد) مايوس می شود: "با سلمان براه افتاديم و رفتيم تهران. اما پيش خودم گفتم: من در خانواده علم و دين و اخلاق زاده ام و تا بحال با فقر و شرف زيسته ام و تا اينجا عمر را راسته آمده ام. خوب نيست برای فاضل نمودن و ناگهان گل کردن و بازار يافتن دست به آن کارهای بد بزنم. اين بود که بجای لگن گذاشتن زير آن حضرت استاد علامه که از سال 1330 و خورده ای در يک طرفه العين تبديل به علامه گرديدند، رفتم بسراغ يک آشنا و همفکر که جز کتاب مذهبی روشنگرانه و روشنفکرانه چاپ نمی کند."
بله، دکتر پس از کلی درد دل با آن دوست آشنا بحث را به کتاب می کشاند: "چون زمينه را مستعد يافتم و مزاج حضرت را سرحال، کتاب را آوردم و دادم به دستش که اينست و به چنين مصيبتی گرفتار آمده است و خوشحالم که بالاخره نزد کسی . . . کتاب را گرفت و هم اول بار به قيمت پشت جلدش نگاه کرد و تا چشمش به 6.5 تومان افتاد، ابروها را بالا زد و لبها را متلاطم کرد و سکوتی محققانه فرمود و پس از لحظه ای ناگهان رفت عقب دکان و ديدم يکی دو پارچه سنگ آورد و گذاشت توی پله ترازو، سلمان را هم توی پله ديگر و کشيد! من چشمهام سياه تاريکی رفت و گويي يک جاروی تری را هِی می زنند به پشت من و گويي تمام ذرات عالم وجود دارند مرا مسخره می کنند و گويي . . . از دکان زدم بيرون. ديدار همه آدمها، جفت ها، دسته هايي که رد می شدند و هرکدام حواسشان جای ديگری بود دل مرا مملو نفرت و کينه می کرد. بخصوص قيافه دختر خوشحال و قرتی ای که قند توی دلش داشت آب می شد که مثلاً موفق شده مقدار معتنابهی از نواحی ماوراء زانويش را به عابرين نشان دهد . . . اينهايند که بايد در اين مملکت مرا بشناسند و بفهمند و به اين هاست که من ماسينيون را معرفی کرده ام . . . خودم را انداختم توی کافه نبش ميدان روبروی مجلس و نشستم ساعتی و شايد ساعتهايي و شايد . . . چه می دانم چه مدت؟ در آن حال که ساعتها کار نمی کنند و زمان راه نمی رود. گفتم ساعتی خودم را از منجلاب متعفن اين سواد اعظم در ببرم و لحظه ای با خودم خلوت کنم و بخودم بينديشم و ببينم که بهرحال من در اين ملک چکاره ام؟ کجايم؟ سرگذشتم چه بود و سرنوشتم چه خواهد بود؟"
حالا بياييد اين از بند افتاده دردمند، اين روح توفنده و اين پلنگ زخم خورده را به حال خود رها کنيم و بسراغ بندباز دوم برويم: سهراب سپهری هم درست مانند علی شريعتی به مهمانی اين بند رفته است: "من به مهمانی دنيا رفتم، من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا، تا شب خيس محبت رفتم. من به ديدار کسی رفتم در آن سر عشق. چيزها ديدم در روی زمين."
و پس از يک گزارش طولانی و فوق العاده زيبا از اين "چيزها" تقريباً در اواخر شعر پاسخ هويدا می شود: "زندگی رسم خوشايندی است، زندگی هندسه ساده و يکسان نفسهاست، هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر می رويند قارچهای غربت."
و همينطور: "گرمی لانه لک لک را ادراک کنيم، روی قانون چمن پا نگذاريم و نگوييم که شب چيز بدی است . . . و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد . . . و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد . . . و نپرسيم کجاييم، بو کنيم اطلس تازه بيمارستان را . . . بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم . . . کار ما شايد اينست که در افسون گل سرخ شناور باشيم، پشت دانايي اردو بزنيم . . . روی پای تر باران به بلندی محبت برويم . . . کار ما شايد اينست که ميان گل نيلوفر و قرن، پی آواز حقيقت بدويم."
می بينيد که آنچه در بندباز اول مثل يک رنگ غالب بچشم می زند "نفی و رد" است در برابر يک بند "کج"، حال آن که بندباز دوم از يک بند "راست" بغايت "خشنود" است. بند به بندبازانی از هر دو گونه نيازمند است. اگر همه بندبازان بند را راست ببينند، هيچوقت حتی زمانی هم که بند واقعاً کج شده، تلاشی برای راست کردنش صورت نخواهد گرفت. اگر همه آن را کج ببينند آنوقت ديگر واويلاست: آنقدر بند را بالا و پايين می کنند و غُرغُرکنان آنقدر آن را تکان می دهند که همه حتی آويختگان می افتند!
بگذاريد اين را نيز اضافه کنم که ترکيباتی از اين دو گروه هم گاهی پا به دنيای ما می گذارند. يکی از اين ترکيبها که من شخصاً بسيار بدان علاقمندم نوعی بندباز است که در عين اينکه بند را کج می بيند اما بر روی آن بی تزلزل و استوار گام برمی دارد و هيچگاه زمين نمی خورد! اين گونه، گونه نادری است و حتی وقتی پا به هستی می نهد تشخيص دادن و شناختنش دشوار است. در مورد اين نوع بندباز در آينده خواهم نوشت.
بندباز اول ما نامش علی شريعتی است. کمی کج خلق است اما ماجرايش واقعاً شنيدنی است. او يکسال تمام برای ترجمه کردن کتابی بنام "سلمان پاک" که حاصل تحقيقات 28 ساله شرق شناسی بنام ماسينيون است عرق ريخت و . . . بگذاريد از زبان سحار خودش بشنويم: "بيست و هشت سال زندگی ماسينيون! ببين چند ميليون و ميليارد لحظه می شود! لحظه هاييکه هر يکيش از ابديت بسياری از علما و ادبا و فضلا و اساتيد ما قيمتی تر است و غنی تر و سرشارتر."
بعد از اينکه از وضعيت فرهنگی و چاپ کتاب در شهرستان محل اقامتش (مشهد) مايوس می شود: "با سلمان براه افتاديم و رفتيم تهران. اما پيش خودم گفتم: من در خانواده علم و دين و اخلاق زاده ام و تا بحال با فقر و شرف زيسته ام و تا اينجا عمر را راسته آمده ام. خوب نيست برای فاضل نمودن و ناگهان گل کردن و بازار يافتن دست به آن کارهای بد بزنم. اين بود که بجای لگن گذاشتن زير آن حضرت استاد علامه که از سال 1330 و خورده ای در يک طرفه العين تبديل به علامه گرديدند، رفتم بسراغ يک آشنا و همفکر که جز کتاب مذهبی روشنگرانه و روشنفکرانه چاپ نمی کند."
بله، دکتر پس از کلی درد دل با آن دوست آشنا بحث را به کتاب می کشاند: "چون زمينه را مستعد يافتم و مزاج حضرت را سرحال، کتاب را آوردم و دادم به دستش که اينست و به چنين مصيبتی گرفتار آمده است و خوشحالم که بالاخره نزد کسی . . . کتاب را گرفت و هم اول بار به قيمت پشت جلدش نگاه کرد و تا چشمش به 6.5 تومان افتاد، ابروها را بالا زد و لبها را متلاطم کرد و سکوتی محققانه فرمود و پس از لحظه ای ناگهان رفت عقب دکان و ديدم يکی دو پارچه سنگ آورد و گذاشت توی پله ترازو، سلمان را هم توی پله ديگر و کشيد! من چشمهام سياه تاريکی رفت و گويي يک جاروی تری را هِی می زنند به پشت من و گويي تمام ذرات عالم وجود دارند مرا مسخره می کنند و گويي . . . از دکان زدم بيرون. ديدار همه آدمها، جفت ها، دسته هايي که رد می شدند و هرکدام حواسشان جای ديگری بود دل مرا مملو نفرت و کينه می کرد. بخصوص قيافه دختر خوشحال و قرتی ای که قند توی دلش داشت آب می شد که مثلاً موفق شده مقدار معتنابهی از نواحی ماوراء زانويش را به عابرين نشان دهد . . . اينهايند که بايد در اين مملکت مرا بشناسند و بفهمند و به اين هاست که من ماسينيون را معرفی کرده ام . . . خودم را انداختم توی کافه نبش ميدان روبروی مجلس و نشستم ساعتی و شايد ساعتهايي و شايد . . . چه می دانم چه مدت؟ در آن حال که ساعتها کار نمی کنند و زمان راه نمی رود. گفتم ساعتی خودم را از منجلاب متعفن اين سواد اعظم در ببرم و لحظه ای با خودم خلوت کنم و بخودم بينديشم و ببينم که بهرحال من در اين ملک چکاره ام؟ کجايم؟ سرگذشتم چه بود و سرنوشتم چه خواهد بود؟"
حالا بياييد اين از بند افتاده دردمند، اين روح توفنده و اين پلنگ زخم خورده را به حال خود رها کنيم و بسراغ بندباز دوم برويم: سهراب سپهری هم درست مانند علی شريعتی به مهمانی اين بند رفته است: "من به مهمانی دنيا رفتم، من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا، تا شب خيس محبت رفتم. من به ديدار کسی رفتم در آن سر عشق. چيزها ديدم در روی زمين."
و پس از يک گزارش طولانی و فوق العاده زيبا از اين "چيزها" تقريباً در اواخر شعر پاسخ هويدا می شود: "زندگی رسم خوشايندی است، زندگی هندسه ساده و يکسان نفسهاست، هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر می رويند قارچهای غربت."
و همينطور: "گرمی لانه لک لک را ادراک کنيم، روی قانون چمن پا نگذاريم و نگوييم که شب چيز بدی است . . . و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد . . . و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد . . . و نپرسيم کجاييم، بو کنيم اطلس تازه بيمارستان را . . . بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم . . . کار ما شايد اينست که در افسون گل سرخ شناور باشيم، پشت دانايي اردو بزنيم . . . روی پای تر باران به بلندی محبت برويم . . . کار ما شايد اينست که ميان گل نيلوفر و قرن، پی آواز حقيقت بدويم."
می بينيد که آنچه در بندباز اول مثل يک رنگ غالب بچشم می زند "نفی و رد" است در برابر يک بند "کج"، حال آن که بندباز دوم از يک بند "راست" بغايت "خشنود" است. بند به بندبازانی از هر دو گونه نيازمند است. اگر همه بندبازان بند را راست ببينند، هيچوقت حتی زمانی هم که بند واقعاً کج شده، تلاشی برای راست کردنش صورت نخواهد گرفت. اگر همه آن را کج ببينند آنوقت ديگر واويلاست: آنقدر بند را بالا و پايين می کنند و غُرغُرکنان آنقدر آن را تکان می دهند که همه حتی آويختگان می افتند!
بگذاريد اين را نيز اضافه کنم که ترکيباتی از اين دو گروه هم گاهی پا به دنيای ما می گذارند. يکی از اين ترکيبها که من شخصاً بسيار بدان علاقمندم نوعی بندباز است که در عين اينکه بند را کج می بيند اما بر روی آن بی تزلزل و استوار گام برمی دارد و هيچگاه زمين نمی خورد! اين گونه، گونه نادری است و حتی وقتی پا به هستی می نهد تشخيص دادن و شناختنش دشوار است. در مورد اين نوع بندباز در آينده خواهم نوشت.



Comment