Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • مزاحمان خيابانی جرأت نزديک شدن به ما را ندارند! گزارشی از پليس زن، فارس
    خبرگزاری فارس: همين که وارد اولين نمايشگاه پوشش اسلامی شديم. دو خانم جوان که نزديک در ورودی ايستاده بودند، توجهمان را جلب کردند. برای لحظه‌ای آستين يکی از آنها از زير چادر نمايان شد، رنگ سبز مانتو و درجه گروهبان يکمی نشان داد که پليس زن هستند.


    برخورد شيرين و لبخندهای دوست‌داشتنی آنها از همان بدو آشنايی، صميميت خاصی را ايجاد کرد و باعث شد حضور در کنار آنها را غنيمت بشمريم و با هم به گفت‌وگو بنشينيم.
    الهه شاه‌حيدری ۲۴ ساله است و هم اکنون با درجه گروهبان يکم در نيروی انتظامی کار می‌کند. شاه‌حيدری در مورد اينکه چه ‌شد وارد نيروی انتظامی شده است، می‌گويد «من به اين شغل علاقه دارم و طی مراحلی بعد از پذيرفته‌شدن در گزينش‌های نيروی انتظامی و گذراندن دوره‌های آموزشی، بالاخره به هدف خود رسيدم.»
    او در مورد آموزش‌هايی که گذرانده است، اضافه می‌کند« آموزش‌ها سخت و شبانه‌روزی بود و بايد فرد توانمندی‌های ويژه‌ای را کسب کند» سپس با لبخند ادامه می‌دهد« مانند دوران سربازی برای آقايان می‌ماند»

    * ساعت کار پليس زن مانند ساعت کار پليس مرد است

    شاه‌حيدری در مورد ساعت کار پليس زن می‌گويد« پليس زن مانند پليس مرد کار می‌کند. اگر آنها آماده‌باش باشند ما هم آماده‌باش خواهيم بود.»
    وی ادامه می‌دهد« بعضی از افراد فکر می‌کنند که کار ما راحت‌تر از کار مردان پليس است اما اينچنين نيست و ما نيز به اندازه آنان درگير کار هستيم.»
    به چادرش اشاره می‌کنم و می‌پرسم« شما با چادر در مأموريت‌ها حضور داريد؟» لبخند می‌زند و پاسخ می‌دهد« بله در تمام مأموريت‌ها چادر داريم.»

    * همسرم بايد بسوزد و بسازد

    به چهره دخترانه‌اش نمی‌خورد که ازدواج کرده و يک فرزند هشت ماهه داشته باشد. به طوری که چندبار سوال می‌کنم و او با لبخند خود تأييد می‌کند.
    از شاه‌حيدری می‌پرسم که همسرت چگونه پذيرفت که تو پليس باشی، می‌گويد« ازدواج و آغاز کار من با همديگر پيش می‌آمد. برای همسرم سخت است که با کار من کنار بيايد اما پذيرفته است.»
    او در مورد کودکش نيز می‌گويد« من تا آخرين لحظات بارداری در نيروی انتظامی انجام وظيفه می‌کردم و الان هم در بيشتر روزها فرزند خود را در بيشترين ساعت روز نمی‌بينم.»

    *برای پليس‌ زن احساس مادری با هيچ چيز عوض نمی‌شود

    شاه‌حيدری می‌گويد«مردم فکر می کنند پليس‌های زن به خاطر آموزش‌های سخت و نوع کاری که دارند، خشن می‌شوند، اما يک پليس‌ زن وقتی مادر می‌شود، احساس مادری دارد و اين احساس با هيچ چيز عوض نمی‌شود»
    او اضافه می‌کند« نبايد اينگونه تصور شود که پليس زن احساس ندارد بلکه پليس زن به واسطه کار خود بايد اقتدار داشته باشد و احساساتی نباشد.»

    * مزاحمان خيابانی جرأت نزديک شدن به ما را ندارند!

    زينب محموديان نيز ۲۴ ساله است. يک پسر يک ساله نيز به نام محسن دارد. وی می‌گويد« همسرم نيز در نيروی انتظامی کار می‌کند به همين دليل مرا درک می‌کند»
    محموديان نيز بشاش است و در مورد ديدگاه همسايه‌ها نسبت به شغلش می‌گويد« همسايه‌هايم فکر می‌کنند که پليس زن خيلی قلدر است به همين دليل از من می‌ترسند!»

    وی در مورد مزاحمان خيابانی و برخورد با آنها می‌گويد« با مزاحمان خيابانی به شدت برخورد می‌کنيم. ما نيز با اين مزاحمان مواجه شديم و در اين مواقع از خودمان دفاع کرديم. »


    * کاری سخت و دور از خانواده

    از محموديان می‌پرسم«توصيه شما به خانمی که دوست دارد پليس شود، چيست؟» می‌خندد و می‌گويد« می‌گويم کار سختی است اما اگر خيلی علاقه‌مند است نبايد خيلی احساساتی باشد. »
    وی ادامه می‌دهد« اگر خانمی بخواهد وارد اين شغل شود بايد قدرتمند باشد. اگر پليس‌زن احساساتی باشد، نمی‌تواند کار کند و پليس موفقی باشد»
    محموديان می‌گويد« پليس زن بايد ساعات زيادی را دور از خانواده باشد و به مانند مادران ديگر نمی‌تواند در کنار فرزندش باشد.»

    Comment


    • از ۳۸ سال پيش كه كتاب «مسئله حجاب» استاد مطهرى - مجموعه بحث ها و درس هايى كه در طول چهار سال در جلسات انجمن اسلامى پزشكان بيان شده بود - و به رغم تغيير ماهوى نظام شاهنشاهى به نظام جمهورى اسلامى حجاب همچنان به عنوان يك مسئله و نه يك اثر يا موضوع مطرح است.
      نگاهى اجمالى و تاريخى به اين موضوع ما را در درك دقيق تر و منطقى تر از اينكه چرا حجاب همچنان يك مسئله است كمك مى كند. سياست هاى خشن و زورمدارانه رضاخان در كشف حجاب زنان در ۱۷ دى ماه ۱۳۱۴ بعد از مدتى با شكست مواجه شد تا حدى كه فرزندش در كتاب انقلاب سفيد آن را مورد نقد قرار داده و اظهار داشت: «پدرم اشتباه كرد كه با زور حجاب را از سر زنان برداشت. ما بايد زنان را به حدى از رشد و آگاهى برسانيم كه خود اين مانع پيشرفت را كنار بگذارند.» (نقل به مضمون)
      در عصر پهلوى دوم سياست هاى فرهنگى و روش هاى غيرمستقيم در مقابله با حجاب از قبيل ممنوعيت اخذ گواهينامه رانندگى يا... و تحقير و توهين هايى كه از طريق دستگاه هاى فرهنگى چون مطبوعات، سينما و تلويزيون صورت مى گرفت نتوانست اعتقاد و پايبندى زنان مسلمان و دختران جوان تحصيلكرده و دانشگاهى را نسبت به حجاب متزلزل كند. آزادى انتخاب در حجاب و جريان روشنفكرى اسلامى كه با انديشه هاى بزرگانى چون استاد مطهرى و دكتر شريعتى در جامعه نضج گرفته بود باعث شد روز به روز بر تعداد زنان محجب كه حجاب را نه به عنوان سنت خانوادگى و دينى بلكه به عنوان يك انتخاب و گاه در تعارض با فرهنگ خانوادگى انتخاب مى كردند، افزوده شود.
      انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد. عكس ها و فيلم هاى سانسور نشده از صحنه تظاهرات و راهپيمايى ها نشانگر حضور زنان ايرانى (اعم از باحجاب و بى حجاب) در كنار يكديگر و در معارضه با نظام سلطه شاهنشاهى و در حمايت از حركت و جريان انقلاب بود. توضيح اينكه در آن سال ها پديده اى تحت عنوان بدحجابى وجود نداشت. يا زنان داراى حجاب بودند با اختيار و انتخاب و يا بى حجاب بودند. آن هم با اختيار و انتخاب و الزامات و اجبارات پيرامونى و محيطى براى «امر بين الامرين» موجود نبود.
      در زمان دولت هاى اوليه انقلاب بخشنامه اى صادر شد تا در محيط هاى دولتى بانوان با پوشش اسلامى حاضر شوند و حد و مرز آن هم به لحاظ كف و فرم تا حدودى مخفى شد. رنگ هاى تيره مثل مشكى، سرمه اى و طوسى. صدور اين بخشنامه با اعتراض جمع محدودى از زنان مواجه شد كه در محل نخست وزيرى با لباس سياه جمع شدند و اعتراض خود را نسبت به اين امر اعلام داشتند و اين گونه برخورد سياسى با حجاب بعضاً طى سال هاى بعد از سوى برخى از افراد به اشكال مختلف بروز و ظهور پيدا كرد.
      خواست عمومى در رعايت حجاب اسلامى و حفظ شعائر مذهبى در اماكن عمومى تا بدانجا رسيد كه طبق قانون مجازات اسلامى و در تبصره ماده ۶۳۸ آن قانون «زنانى كه بدون حجاب شرعى در معابر و انظار عمومى ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و يا از ۵۰ هزار تا ۵۰۰ هزار ريال جزاى نقدى محكوم خواهند شد.» (قانون مجازات اسلامى مصوب ۷/۹/۷۰ مجمع تشخيص مصلحت) در اين مرحله رعايت حجاب از امر خصوصى و شخصى به يك امر اجتماعى و حكومتى تبديل شد. طبيعى است كه اكثريت مردم خواستار حفظ امنيت اجتماعى و رعايت شئونات اخلاقى در محيط هاى عمومى باشند.
      اما آيا قانون به تنهايى و بدون بسترسازى فرهنگى و توجيه افكار عمومى مى تواند به عنوان يك رفتار عمومى و هنجار اجتماعى موجب پايبندى مردم و الزام جامعه به رعايت آن باشد؟ مضافاً بر اينكه عدم انسجام و ناهماهنگى در سياست هاى فرهنگى و آئين نامه هاى اجرايى اين قانون چه نتيجه اى به بار خواهد آورد؟
      طى سال هاى بعد از انقلاب اسلامى درباره حجاب و البته «مسئله حجاب» زياد صحبت شده است. سمينارها، همايش ها، نمايشگاه ها، جشنواره ها و... گوناگون با عناوين پرطمطراق برگزار شده است و اشخاص صاحب نظر براى مخاطبين باحجاب خود سخنرانى ها كردند و از ارزش و اهميت و فضيلت حجاب سخن ها گفتند و جالب آنكه ورود زنان بدحجاب به اين محافل ممنوع بوده است و قطعاً فرصت طرح سئوال و بيان ديدگاه و گفت وگو فراهم نبوده است. بخش هاى مختلف دستگاه هاى حكومتى به تناسب شرايط و تحت تاثير فشارهاى سياسى و اجتماعى اين موضوع را در دستور كار خود قرار داده اند.
      كميسيون فرهنگى مبارزه با مفاسد اجتماعى در وزارت كشور ساعت ها به بحث و تبادل نظر پرداخت، الگوها و مدل هاى مختلف حجاب عرضه شد. شوراى فرهنگ عمومى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ساعت ها به بحث و گفت وگو پرداخت. شوراى فرهنگى - اجتماعى زنان به عنوان اولين نهاد سياستگزار و برنامه ريز در مسائل فرهنگى و اجتماعى زنان طرح توسعه فرهنگ عفاف را تهيه كرد و به تصويب شوراى عالى انقلاب فرهنگى رساند. مجلس شوراى اسلامى طرح ساماندهى مد و لباس را در دستور كار دارد و نيروى انتظامى طى تحولات و تطورات مديريتى خود هرساله در آستانه فصل گرما مانورى از برخورد با بدحجابى يا حفظ امنيت اجتماعى را با شيوه هاى نو و بديع عرضه مى كند، از قيچى كردن مانتوهاى بلند خانم ها در دهه ۷۰ تا گشت ارشاد و هديه دادن و لبخند زدن بر روى تصاوير زنان از تنها رسانه ملى طى سال هاى گذشته حاكى از تغييرات و حركت هاى رفرميستى در اين رسانه است. تغيير لباس و آرايش زنان، روابط و ديالوگ هاى زنان و مردان همه و همه حاكى از يك جريان متغير و متحول در اين زمينه است. طيف وسيع و گسترده و البته متنوع نظرات و فتاوى علما و مراجع را در اين مقوله نمى توان ناديده گرفت، از حرمت رانندگى زنان و وجوب ستر وجه و كفين تا اباحه نمايش سر بدون موى زنان.
      تصميمات سليقه اى و اجتهادهاى شخصى برخى از مديران دستگاه ها را كه نه در حوزه مسائل داخلى بلكه در مسائل حاكميتى اعمال مى شود از وجوه ديگر اين مسئله است. به رغم اين شعار حكومتى كه «چادر حجاب برتر است اما حجاب در چادر متعيـن نيست» هنوز ورود زنان محجبه بدون چادر به برخى اماكن آموزشى، درمانى و حتى تفريحى ممنوع است. اين در حالى است كه در سال هاى گذشته در امر تبليغ چادر آنچنان بد دفاع كرديم كه نياز به حمله نبوده است.
      نقش هاى منفى زنان سطحى و كوته فكر، بدانديش و بدرفتار با حجاب چادر در فيلم ها و سريال ها ظاهر شدند. زنان بزهكار و مجرم براى مصاحبه هاى تلويزيونى مجبور به استفاده از چادر شدند، خاطره مصاحبه دو دختر منافق كه در كشتن كشيش اصفهانى دست داشتند و با چادر مشكى در تلويزيون ظاهر شدند فراموش نشدنى است. اين تلقى در ذهن دختران جوان و زنان اين مرز و بوم به وجود آمد كه شرط ارتقا به مسئوليت ها و پست هاى بالاى اجرايى داشتن چادر به عنوان حجاب است و اگر عملكرد سه تن از بانوان نماينده مجلس ششم در حفظ كامل حجاب اسلامى اما بدون چادر نبود، اين تلقى نادرست همچنان ادامه مى يافت.

      سياسى كردن امر حجاب طى سال هاى گذشته وجه ديگرى از اين مسئله است. گروه هاى فشار و ذى نفوذ در دولت هاى گذشته از اين اهرم به خوبى استفاده ابزارى كردند. همان زنانى كه فساد و ابتذالشان مشام جامعه را آزار مى داد در يك استحاله سياسى به عفيف ترين و پاك ترين زنان جامعه تبديل شدند تا آنجا كه حضور آنها در ورزشگاه ها مى توانست موجب تضمين امنيت اجتماعى و اخلاقى در آن محيط باشد. راستى چگونه است كه حجاب همچنان به عنوان يك «مسئله» در كشور ما يعنى در جمهورى اسلامى باقى مانده است؟ در حالى كه روزبه روز بر تعداد زنان محجبه در كشورهاى مصر، سوريه و لبنان و حتى كشورهاى اروپايى افزوده مى شود و گرايش زنان به اسلام و طبيعتاً حجاب در حال رشد است. در سال ۸۳ در اجلاس جهانى زن در سازمان ملل هشت رئيس هيات زنان با حجاب در پشت تريبون مجمع عمومى سازمان ملل سخنرانى كردند در حالى كه در سال ۷۶ تنها دو كشور (ايران و برونئى) با حجاب بودند. بالاخره بايد روشن شود كه آيا حجاب يك امر اعتقادى است يا يك امر حكومتى است؟ بر حسب اينكه چگونه و از چه منظرى به اين موضوع بنگريم نتيجه متفاوت مى شود. آيا مراكز دينى و دستگاه هاى مذهبى بايد در جهت تقويت باورهاى اعتقادى جامعه تلاش كنند و يا اينكه مكانيسم هاى الزام آور اجتماعى و قانونى بايد در جهت حفظ و رعايت آن بكوشند؟ آيا بايد فرهنگ عمومى جامعه نسبت به اين موضوع اصلاح شود و يا تعزيرات حكومتى براساس تبصره ماده ۶۳۸ قانون مجازات اسلامى اجرا شود؟ آيا با وضع قوانين و مقررات بايد به اين موضوع پرداخت و يا تشديد مجازات را در دستور كار قرار داد؟ انتظار ما از جامعه اسلامى چيست؟ چه درصدى از زنان جامعه با چه نوع حجابى مطلوب است؟ آيا در اين زمينه وحدت نظرى وجود دارد؟ از اين فراتر آيا در رابطه با حد حجاب وحدت نظر موجود است؟ كلى گويى و استفاده از واژه هاى ابهام آميز كفايت نمى كند. اين چنين است كه حجاب همچنان به عنوان يك «مسئله» باقى مانده است.

      زهرا شجاعی

      Comment


      • با اين حال اجازه دهيد که يک پرسش ابهام برانگيز هم من برفهرست پرسش های آقای نوری علا بيفزايم و بپرسم : چگونه است که برخلاف هميشه تقريباً هيچ نشانه ای از واکنش های خشمگينانه ی رسانه های حکومتی عليه اقدامات ، سخنان ، و يا مواضع گنجی به چشم نمی خورد. آنچنانکه گوئی کسی مهار زبانها و قلم ها را در اين باره بدست دارد؟ ... )

        استناد کرده و نتيجه گرفته ايد که:

        نويسنده ی عوامزده ی قلم به دستی که نمی خواهيد نام اش را ببريد تا مبادا به هدف اش _که وارد شدن به جرگه ی جريان روشنفکری از طريق سائيدن تن اش به تن برخی صاحب نامان است_ کمک کرده باشيد؛ تلاش دارد تا به تاسی از برخی پيش کسوتان به اصطلاح روشنفکر که اين روزها سعی دارند تا با قلم سخيف خود اذهان عمومی را نسبت به مبارزه ی آقای گنجی در راه دموکراسی و حقوق بشر شک و شبهه ايجاد نمايند، می کوشد تا اين حرکت ايشان را مشوه جلوه دهد!

        و التبه از اين رو اسم آن نويسنده را نمی بريد که به راز و رمز وارد شدن به جرگه ی روشنفکران که همان سائيدن تن به تن صاحب نامان است به خوبی آگاهيد!

        و سپس در پاسخ به اقتراح آقای بهنود در مورد ملاقات يا عدم ملاقات با پرزيدنت بوش آورده ايد:
        در وضعی که چنين بی خردان روشنفکر نمايی آقای گنجی را هدف تخريب قرار داده اند، چگونه ايشان از آقای گنجی انتظار دارند با پرزيدنت بوش ملاقات نمايد؟!

        با اين حال که چنين می پرسيد؛ از موضع «يکی از بسيار خردورزان ايرانی» به اقتراح ايشان چنين پاسخ داده ايد:

        ......من نيز مانند بسياری از "خردورزان ايرانی" براين باورم که نماينده ی جنبش ملی حقوق بشرو دمکراسی خواهی ايران با حفظ استقلال اين جنبش ضروری است که با تمام نهاد ها ، سازمان ها وحتی نمايندگان دولت های خارجی که از جنبش ملی حقوق بشر در ايران پشتيبانی ميکنند ملاقات نمايد.
        ولی بايد ديد که آيا گنجی در شرايط کنونی دارای چنين موقعيتی هست که بتواند به عنوان نماينده اين جنبش وارد چنين بازی های سياسی گردد يا نه ؟
        اگر گنجی در حال حاضر در چنين موقعيتی نيست پس پيش شرط و قبل از هرچيز، وظيفه ی تمامی عاشقان آزادی و حقوق بشر چه در داخل و چه در خارج از ايران است که او را در چنين موقعيتی قراردهند که پهلوان اکبر را شايسته نيست بی ساز وبرگ وارد اين کارزار کرد.

        ۱)
        از زمره ی پيش پا افتاده ترين و ناشيانه ترين "روش های تحريف واقعيت" همان است که شما بدان دست زده ايد. يعنی:
        «تقطيع کلامی به نحوی که: چيزی که نظر گوينده نيست با حذف پس و پيش نوشته يا سخن او، به نظر موضع گوينده به نظر برسد».

        همه ی آنها که نوشته ی «چگونه بازی نخوريم» اينجانب را خوانده اند (و البته با حسن ظن چنين کرده اند.همچنانکه هر انسان وارسته و شرافتمندی نخست چنين می کند) می دانند که در نوشته ی مزبور تمام تلاش من بر اين زمينه متمرکز است که بگويم:

        پرسش های ابهام برانگيز زيادی درباره ی مواضع و اقدامات آقای گنجی و از جمله پرسش های جناب نوری علاء مطرح است. برای نمونه، من نيز می توانم يک پرسش بدبينانه ی ديگر هم به اين مجموعه اضافه کنم که تا حد بسياری بر ابهام داستان می افزايد.

        اما با اين وجود معتقدم که:
        حتی اگر بنا را بر چنين فرض بدبينانه ای بگذاريم و معتقد باشيم که آقای گنجی به هزينه ی نحبگان حاکم و طرح قبلی به چنين مسافرتی رفته باشد، اما بسياری از فرازهای سخنان و مواضع او در روزهای اخير نشان می دهد که وی به گونه ای نمادين در حال ارائه ی پيشنهادی از جانب جمعی از نخبگان حاکم است که اگر چه اصلی ترين پيشنهاد او واجد منافعی برای نخبگان حاکم است، اما همزمان می تواند واجد منافع بيشتری برای نخبگان محکوم جامعه ی ايرانی باشد. مشروط به اينکه ايده ی او در اين زمينه، متضمن و دربرگيرنده ی يک "ضميمه ی حقوقی ی روشن و تعهد شده به نفع همه ی شهروندان" باشد.

        بدين ترتيب است که :
        ...نگرانی های ما در باره ی «يک بازی خوردن دوباره» چيزی نيست که ما را از سپردن رهبری ی خود به شخصی که به نظر شرافتمندانه «در پی آن است» و تا حدود بسيار زيادی «مستحق آن نيز هست»، بترساند و ما را از فرصتی که همواره در پی اش بوده ايم محروم کند.....

        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!

        اکنون اگر به توضيح بيشتری لازم داريد تا محتوای اين سطور را به روشنی دريابيد بايد بگويم معنا و مفهوم اين عبارات اينند که:
        لازم است در مقطع فعلی از آقای گنجی حمايت کنيم و او را که به نظر شرافتمندانه در پی رهبری ی مطالبات ماست در موقعيتی قرار دهيم که موضع نمايندگی ايجاب می کند. يعنی برخورداری از حمايت مان.

        با اين حال در بند پايانی ی آن نوشته گفته ام (به نظرم بهتر است که) حمايت ما «موقت، مشروط و مقطعی» باشد. يعنی تا مادامی از مواضع ايشان حمايت شود که منفعت بيشتری برای محکومان جامعه ی ايرانی در بر داشته باشد تا حاکمان. و اين «توقع نابرابری» هم تا هر هنگامی ادامه داشته باشد که حقوق و تکاليف حاکمان و شهروندان به «نقطه ای تعادلی» برسد.

        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!

        همچنانکه در سطرهای نخست اين بند نوشتم شيوه ای که برای مقابله با متن اينجانب برگزيده ايد تا همه ی نسبت های زشت و توهين آميزی که می دهيد موجه جلوه کند، شيوه ای به شدت کهنه و ناشيانه است.

        يعنی تنها »بخشی از نوشته ی مرا» در معرض داوری ی خوانندگان خود قرار می دهيد که اگر خواننده پس و پيش آن را هم در اختيار داشته باشد، به نتيجه ای می رسد که کاملا خلاف مقصود شماست!

        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!

        «تقطيع کلامی به قصد تحريف» فقط يک ترفند ناشيانه و پيش پا افتاده برای تخريب ديگران نيست. بلکه در صورت حقوقی اش که «خيانت در امانت» ناميده می شود از زمره ی زشت ترين خطايای اخلاقی ی انسان نيز به شمار می رود.

        درباره ی نوشته ی من چنين کرديد، عيبی ندارد. اما با نوشته ی ديگران، ديگر چنين نکنيد. چون:

        همينکه برای نخستين بار به اطلاع خوانندگان رسيد،به سرعت نسبت به "صداقت و درستی ی اخلاقی" تان شک می شود و از آن پس به هيچ نقل قولی از شما اعتماد کافی مبذول نخواهد شد.

        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!

        همچنانکه بارها در نوشته هايم توضيح داده ام «حق پرسشگری» و «حق انتقاد» از جمله ی اساسی ترين و بديهی ترين حقوق شهروندی ست که به بهانه ی های مختلف از آدمی سلب می شوند تا حوزه ی امنی برای خطاکاران فراهم شود.

        گاه سالب اين حق يک حاکميت و گاه منتقدان همان حاکميت اند که خود را دوستدار آزادی و دموکراسی می دانند.

        پرسش های آقای نوری علا از آقای گنجی "حق" ايشان است. همچنانکه انتقادهای تيز و تند سرکار خانم سايه ی سعيدی ی سيرجانی هم "حق" ايشان است. همچنانکه پرسش بدبينانه ی من به قصد توضيح دادن يک خطای احتمالی ی ما در ارزيابی ی اوضاع "حق" من است.

        اگر به درستی معتقديم که يک حاکميت سياسی ی مقتدر نمی تواند به بهانه ی منافع ملی يا هر دليل ديگری حق انتقاد يا پرسشگری ی ما را محدود کند( و اساسا به دليل چنين رفتاری ست که نادموکراتيک ارزيابی می شود) به طريق اولی نه من، نه شما، نه آقای گنجی، نه آقای نوری علا و نه هيچکس ديگر حق نداريم چون فاقد قدرت حاکميت ها هستيم،اين دسته از حقوق يکديگر را از طريق توسل به تهديد و تهمت و افترا سلب کنيم!

        و بارها گفته ام که مواجه شدن با رفتارهايی از اين دست و شنيدن توهين هايی از آن جمله که درباره ی من مرتکب شده ايد؛ هرگز اندکی در باور و شيوه ی برخوردم با رويدادهايی که اظهار نظر،انتقاد يا پرسش درباره ی آنها "حق شهروندی ی من" است _چون به اساسی ترين مشکلات زندگی ی اجتماعی ام مربوط می شود_ تاثير نخواهد گذاشت .

        نه تنها تاثير نخواهد گذاشت ، که از آن پس با جديت بسيار بيشتری از حقوق خود بهره خواهم برد.و مطمئن باشيد که اگر به ساخت قدرتمندی که بر من حکومت می کند و از انواع وسايل برای محدود کردنم برخوردار است اما به هر دليل که خودش می داند تاکنون در کمتر مواردی از آنها استفاده کرده (و از اين جهت از ايشان سپاسگزارم) اجازه ندهم که اين حق مرا ناديده بگيرد؛ بديهی ست که به شخص شما _حتی اگر توهين های بيشتری مرتکب شويد_ هرگز چنين اجازه ای نمی دهم!

        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!

        من يک روزنامه نگار بيکارشده و توامان يک تحليلگرم(خوب، متوسط يا بد). و همگان می دانند که مصالح و مواد چنين کسانی که به چنين حرفه هايی اشتغال دارند «اشخاص معروف» و رويدادها و اتفاقاتی ست که پيرامون آنها رخ می دهد.

        به بيان روشن تر:
        من در بيشتر موارد درباره ی همان کسانی می نويسم که روزنامه نگار محبوب شما می نويسد.درباره ی همان چيزهايی می نويسم که او می نويسد. درباره ی همان اظهارنظرهايی می نويسم که او می نويسد. درباره ی همان مواضعی می نويسم که او می نويسد.در باره ی همان اتفاقاتی می نويسم که او می نويسد.(يعنی چاره ی ديگری نداريم. نه من و نه ايشان)

        نه روزنامه نگار محبوب شما و نه من، هيچکدام بنا به "اقتضا و طبيعت اين حرفه" نمی توانيم درباره ی "پسرخاله" يا "شوهر عمه"ی مان بنويسيم و انتظار داشته باشيم که خوانده شود و گرنه برای هر دوی ما کار ساده تری بود تا درباره ی اشخاصی بنويسيم که از نزديک می شناسيم شان و اطلاعات موثق تری درباره ی شان داريم.

        اما با استدلال شما، من و مانند من تنها اجازه دارند که در باره ی پسرخاله ی شان بنويسند و گرنه معلوم می شود که می خواهند تن شان را به تن چهره ی مشهوری بمالند و معروف شوند!

        اما روزنامه نگار محبوب شما می تواند درباره "کيسينجر" هم مطلب بنويسد و هدف اش اين نيست که تن اش را به تن کيسينجر بمالد تا از اينکه هست معروف تر شود و به جرگه ی جريان روشنفکری بيشتر منتسب شود يا روشنفکرتر جلوه کند!

        منصف باشيد دوست من! هم ايشان و هم من "ناچاريم" درباره ی «صاحب نامان» بنويسيم. همچنانکه اکبر گنجی تنها هنگامی گنجی شد که چهره ی صاحب نامی را هدف آشکارنويسی هايش قرار داد.

        پس، اين ترفند هم برای تخريب شخصيت اجتماعی ی شخصی که پيشه اش «روزنامه نگاری» ست، اصلا کارآمد نيست. بنابراين به فکر دلايل باورپذيرتری برای شهرت طلبی ی من باشيد!

        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!



        می بينيد دوست من چه تفنگ دو دهانه ای دست تان گرفته ايد و داريد همينطور بی مهابا شليک می کنيد؟!
        من به کنار.... به فکر سلامت خودتان باشيد!


        دوست محترم!
        جناب آقای بهروز بيدار!

        در انتها فقط به يک اتهام شما پاسخ می دهم.
        به اينکه گفته ايد هدف ام از نوشتن درباره ی چهره های مشهور، وارد شدن در جرگه ی روشنفکری ست!

        خيالتان را راحت کنم که من هدف بزرگتری در سر دارم. بسيار بزرگتر از وارد شدن به جرگه ی روشنفکری.

        و آن:
        «به سهم شهروندی ام؛ تغيير دادن شرايط زندگی ی اجتماعی ی مان به نحوی ست که دخترم بر خلاف من و هم نسلان من،بتواند به عضويت حزبی رسمی و قانونی در آيد که خود انتخاب می کند. و البته حق عضويت سالانه ی گزاف اش را هم بتواند با بخشی از حقوق اش، در ازای کار شرفتمندانه ای که می کند،بپردازد».

        و در اين باره از هيچ کوشش مسالمت آميزی دريغ نخواهم کرد. هر چند زشت ترين توهين ها را از شما و مانند شما، بشنوم.

        در باره ی من، درستی يا نادرستی ام، صداقت يا بی صداقتی ام و ثمر بخش بودن يا بی ثمر بودن اقداماتم فقط اوست که می تواند قضاوت کند. چون همه ی اقداماتم و تلاش هايم به خاطر او صورت می گيرد نه شما .

        که به وقتش داوری خواهد کرد.

        Comment


        • «تقديم به روشنفکر ِ دربند، دکتر رامين جهانبگلو»

          زمانی که دکتر جهانبگلو تمام استدلال‌های خود را برای نفی اصطلاح روشنفکری دينی بيان می‌دارد و پرسش‌گر هم‌چنان بر درستی اين اصطلاح اصرار می‌ورزد، ايشان سوال می‌کند که اين‌همه اصرار برای پذيرش اين اصطلاح برای چيست؟ اکنون ما هم اين سوال را مطرح می‌کنيم که چرا روشنفکران دينی اصرار دارند که روشنفکر دينی ناميده شوند و نه روشنفکر؟ چه محتوايی در روشنفکر دينی نهفته که روشنفکر ِ بدون پيش‌وند و پس‌وند آن‌را فاقد است؟ اما سوال مهم‌تر اين‌ست که فايده‌ی چنين بحث‌هايی اصولا چيست؟ اين‌همه باريک شدن بر يک عبارت چه دردی از جامعه‌ی ايران درمان می‌کند؟ اين که اهل انديشه با باريک‌بينی به تحليل حرف‌های جهانبگلو می‌پردازند به نظر من نشانه‌ی اهميت آن است والا در اين عصر ِ زمختی‌های سياسی و برخوردهای خشن قرون وسطايی، پرداختن به چنين مباحثی می‌توانست تفنن ذهنی مُشتی آدم بی‌کار به حساب آيد که به قول آقای احمد فعال دنبال "تفرج اشراف‌منشانه" هستند. قطعا چنين نيست و ما هم قصد نداريم وارد بحثی شويم که نتيجه‌ی اجتماعی مشخصی بر آن مترتب نيست. آن‌چه در اين مختصر می‌آيد به انگيزه‌ی انتشار مقالات آقايان مسعود برجيان و احمد فعال است که در صحبت‌های دکتر جهانبگلو دقيق شده‌اند و از زوايای مختلف، اصطلاح روشنفکری دينی را مورد بررسی قرار داده‌اند. لازم به ذکر است که غرض از نگارش اين مطلب، رو در رو شدن با طرفداران اصطلاح روشنفکری دينی و اثبات نادرستی اين اصطلاح نيست بل گسترش و يادآوری مبحثی‌ست که –به اعتقاد اينجانب- علت اصلی بازداشت و شکنجه‌ی جهانبگلو بوده است. انقلاب مخملين، انقلابی‌ست که در اذهان متفکرين به وقوع می‌پيوندد و جهانبگلو بی‌ترديد عامل چنين انقلابی‌ست. اگر مجازات طرفداری از چنين انقلابی زندان و شکنجه است، بسياری از متفکران و انديشمندان ما بايد چنين مجازاتی را تحمل کنند. يکی از پايه‌های انقلاب مخملين در ذهن، همين جدا کردن واژه‌ی دين از روشنفکری‌ست که منشاء تحولات عميق در بينش انسان‌ها خواهد شد.

          ***

          آقای فعال در مقاله‌ی خود که زير عنوان "روشنفکری دينی؟" در خبرنامه‌ی گويا منتشر شده، می‌نويسند جبهه‌ای در مقابل روشنفکری دينی صف‌آرايی کرده که "نه ماهيت و نه وجود روشنفکری دينی را نمی‌تابند". من گُمان نمی‌کنم کسانی که با اصطلاح روشنفکری دينی مخالف‌ند و در آن تناقض ذاتی می‌بينند، الزاما بخواهند وجود روشنفکری دينی را نفی کنند. جهانبگلو نيز وجود کسانی که خود را روشنفکر دينی می‌نامند به هيچ عنوان نفی نمی‌کند. من اصولا با چنين جبهه‌گيری‌ها که نيروهای فکری را مانند نيروهای نظامی رو در روی هم قرار می‌دهد مخالف‌ام. نقد را با نفی نبايد يک‌سان گرفت. اهل انديشه‌ی ما چنان حساس شده‌اند که گاه نقد را با نفی هم‌سان می‌پندارند. اما اين که اين اصطلاح به لحاظ ماهوی مشکل دارد دليل بر نفی اشخاصی که خود را به آن موسوم می‌کنند نيست. در روشنفکر بودن اين اشخاص ترديدی نيست؛ در دين‌دار بودن اين اشخاص ترديدی نيست؛ در تحول‌خواهی و اعتراض‌شان نيز ترديدی نيست؛ اما بر سر درستی اين اصطلاح ترديد جدی هست. اين ترديد از کجا ناشی می‌شود؟ متفکران بايد بکوشند پاسخی درخور برای آن بيابند.

          ***

          می‌گوييم ما روشنفکر دينی هستيم. با اين اصطلاح چنان عجين شده‌ايم که باور داريم هر کسی که با آن برخورد می‌کند همان معنايی را اراده می‌کند که ما می‌کنيم حال آن‌که چنين نيست. کافی‌ست اين اصطلاح را به يکی از زبان‌های خارجی ترجمه کنيم و آن را در اختيار خواننده‌ی غير ايرانی قرار دهيم، نهايت ِ چيزی که از آن درک خواهد کرد، انتلکتوئلی‌ست که به دينی معتقد است. او در اين واژه، چهره‌ی اعتراض درونْ‌دينی نخواهد ديد؛ او در اين واژه مارتين لوتری کشف نخواهد کرد. اما ايرانيان اهل فرهنگ با شنيدن اين واژه، چهره‌ی شريعتی را پيش چشم می‌آورند؛ چهره‌ی سروش را؛ چهره‌ی مهندس بازرگان را؛ چهره‌ی کسانی که امروز خود را اصلاح‌طلب و تحول‌خواه می‌نامند؛ چهره‌ی همه‌ی آن‌هايی که به قول برجيان "طبيبانه و دلسوزانه در دين نظر می‌کنند". اين‌ها کسانی هستند که چون دين را از دريچه‌ی قرائت رسمی نگاه نمی‌کنند، روشنفکر دينی ناميده می‌شوند. اما کدام دين و کدام قرائت رسمی؟ دين در معنای عام يا دين در معنای اسلام؟ آن هم اسلام شيعه؛ آن هم اسلام شيعه‌ی حوزه‌ی علميه‌ی قم؛ آن هم اسلام شيعه‌ی حوزه‌ی علميه‌ی قم ِ فلان آيت‌الله‌العظمی؟ می‌بينيم که در اين تعريف، مثلا حضرت آيت‌الله‌العظمی منتظری در شمار روشنفکران دينی قرار می‌گيرد و ديگری در رديف متحجران و خشک‌مذهبان. ما از روشنفکر دينی چنين تصويری در ذهن داريم؛ همان‌ها که آقای فعال در چند جا از مقاله‌شان می‌گويند "بيش از روشنفکران سکولار باورهای خود را به تيغ شک زير جراحی می‌برند". هر چه اين جراحی عميق‌تر باشد، آن شخص، روشنفکر ِ دينی ِ راديکال‌تری می‌شود. اما واقعيت اين‌ست که وظيفه‌ی روشنفکر، جراحی باورهای دينی نيست و اگر هم در گوشه‌ای چنين جراحی‌ئی صورت گيرد، تنها بخش کوچکی از کار بزرگی‌ست که روشنفکری نام دارد؛ همان کاری که بابک احمدی در کتاب خودش –"کار روشنفکری"- توضيح داده و ما آن را در اين‌جا تکرار نمی‌کنيم.

          اما از چه زمان ضرورت ترکيب روشنفکری و دين به وجود آمده است؟ می‌توان سال‌های پيش از انقلاب مشروطيت را مبداء شکل گرفتن هسته‌ی اوليه‌ی روشنفکری دينی به حساب آورد. آن جا که مرزهای کشور به روی مدرنيسم باز شد و شيفتگان بهت زده‌ی غرب ِ مدرن به کشور خود بازگشتند و شروع به تهاجم به بنيان‌های کهن ملی و دينی کردند. سلول‌های مدرن به لحاظ جوانی به سرعت تکثير شدند و به هسته‌های کهن‌سال، اما مقاوم ِ دين ِ سنتی و مفاخر ملی هجوم آوردند. اين سلول‌ها بر اساس تز افرادی مانند آخوندزاده و تقی‌زاده قصد نابودی هر چه کهن بود داشتند، اما در ميانه‌ی راه به دليل سخت جانی سنت‌ها راه سازش و تعديل در پيش گرفتند. در اين‌جا بود که ترکيب‌های متناقض –در زمينه های اجتماعی و سياسی و دينی و ادبی و غيره- رخ نشان دادند. مردم نمی‌توانستند از چيزهای متضاد سنتی و مدرن چشم بپوشند به همين لحاظ پديده‌های کهنه و نو را با هم مخلوط می‌کردند. در لايه‌های پَست ِ اجتماعی، کارهايی که از نظر دينی گناه به حساب می‌آمد انجام می‌دادند اما دين‌شان را هم از دست نمی‌دادند. اين تضاد و تناقض را برای خودشان حل کرده بودند حال آن‌که تضاد و تناقض سر جای خودش بود ولی با آن کنار می‌آمدند. در لايه‌های بالاتر، سازش با اين تضادها به نوعی ديگر چهره می‌نماياند. در ادبيات دوران مشروطه و بعد از آن، صدها مورد پيوند ِ ناهم‌ساز ِ کهنه و نو می‌بينيم. در سياست و دين اين ناهم‌سازی را نه تنها می‌بينيم بل‌که با پوست و گوشت خود حس می‌کنيم. مثلا ديديم در همين دوره‌ی بعد از انقلاب توده‌ای‌هايی را که مسلمان بودند و نمازشان ترک نمی‌شد. ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخی به‌راحتی می‌توانست با سينه‌زنی‌های عاشورا و مراسم عيد قربان و نماز روزه‌های ماه مبارک رمضان هم‌نشينی کند؛ ايرادی در آن نمی‌ديدند و کسی هم معترض نمی‌شد. خسرو گلسرخی را می‌ديديم که به عنوان يک مارکسيست لنينيست از امام حسين (ع) به عنوان شهيد بزرگ خلق‌های خاورميانه ياد می‌کرد. آيت الله طالقانی را می‌ديديم که ميان اسلام با اقتصاديات مارکسيستی تضادی مشاهده نمی‌کرد . مهندس بازرگان را می‌ديديم که ترموديناميک را در آيات قرآن جای می‌داد بی آن‌که حس کند تضادی ميان اين‌ها هست. امروز هم می‌بينيم که اکبر گنجی امام علی (ع) را بدون هيچ مشکلی در کنار کانت قرار می‌دهد و هيچ تعارضی حس نمی‌کند. نمونه‌ها آن‌قدر زياد است که حتی نمی‌توان آن‌ها را فهرست کرد. تفاوت ميان اين گروه از روشنفکران دينی با امثال استاد محمد تقی جعفری و استاد مطهری و آقای طباطبايی در نسبت‌های ترکيب سنت و مدرنيسم است. طيفی که در دوران قبل از انقلاب مثلا از دکتر شريعتی شروع می‌شد و به آيت‌الله مطهری خاتمه می‌يافت. اين‌ها همه روشنفکر دينی بودند با تناسبی که عده‌ای از آن‌ها را به روشنفکری و عده‌ای ديگر را به دين، بيش‌تر نزديک می‌کرد.

          دکتر شريعتی شايد پيچيده‌ترين محصول اين ترکيب بود که جز دکتر سروش کسی تا به امروز نتوانسته است به او نزديک شود. استعداد شگفت او، در کنار هم‌ نشاندن مقولات متضاد بود. اين‌گونه کنار هم نشاندن مارکسيسم و اگزيستانسياليسم و اسلام کار هر کسی نبود. شريعتی بازتاب کامل ترکيب متناقض روشنفکری دينی بود. او دايره‌ای بود که مربع می‌شد و مربعی بود که دايره می‌شد و انسانی که از دور به او نگاه می‌کرد ترکيب متناقض دايره‌ی مربع را مثل تصاوير سه بعدی می‌ديد (و اصطلاح "مارکسيست اسلامی" با چنين نگرشی بود که خلق شد). او ترکيبی کامل بود که کسی نتوانست جانشين‌ش شود. هر ترکيب کاملی هم البته زائده‌های ناقص ژنتيکی خودش را دارد که امروز در اطراف‌مان اين زائده‌ها را به تعداد زياد مشاهده می‌کنيم.

          اما روشنفکری دينی ِ امروز ابدا در اين سطوح مطرح نيست. روشنفکری دينی امروز امری کاملا سياسی‌ست که فرق ميان طرفداران قرائت رسمی و غير رسمی دين از يک‌سو، و روشنفکران دين‌دار و سکولار را از سوی ديگر نشان می‌دهد (بماند که روشنفکران سکولار در اين معادله، روشنفکران بی‌دين انگاشته می‌شوند حال آن‌که چنين فرضی مطلقا صحيح نيست). اگر روشنفکران دينی بخواهند جز دفاع از قرائت دينی‌شان به کار واقعی روشنفکری بپردازند بدون ترديد اين تضاد مانع از پيش‌رفت‌شان خواهد شد. اگر اين روشنفکران عمری طولانی داشته باشند، تجربه زندگی و تناقض‌های درونی، موجب خواهد شد تا در سنين پيری به اين سو، يا آن سو درغلتند. اين دوران ِ گذار ِ فردی نمی‌تواند مدتی طولانی دوام يابد و انسان بايد تکليف خود را با خود روشن کند. در حالت غيرفردی و عمومی نيز اين امر تابع دوران فعلی يعنی قرن چهاردهم – پانزدهم هجری‌ست. در يکی دو قرن آينده اين ترکيب قطعا پالوده‌تر و شفاف‌تر خواهد شد و به محض فروپاشيدن بنيان‌های سياسی که چنين ترکيبی را الزامی ساخته‌اند، آن هم شکل و نام ديگری به خود خواهد گرفت. کاری که امثال جهانبگلو خواهان انجام آن هستند، جراحی پيش از موقع اين ترکيب و جداسازی تصنعی آن است که طبعا با مقاومت مواجه می‌شود. با اين حال نبايد نااميد شد، چرا که زمان خود به‌ترين جراح‌هاست.

          Comment


          • نزديک به دو ماه است که متفکر و انديشمند ايرانی، رامين جهانبگلو در بند ۲۰۹ اوين بازداشت است. در اين مدت بازجويان امنيتی آستين بالا زده‌اند تا جامه‌ی از مُد افتاده و مندرس ِ جاسوسی را به تن او بپوشانند و طبق آخرين اظهارات، تاکنون صدها برگه اعتراف و اقرار از او اخذ کرده‌اند. اين رختی‌ست که پيش‌تر به تن کيانوری و عمويی و بهبهانی و داوران و فعالان سياسی چپ و راست پوشاندند و آن‌ها را پشت دوربين‌های تلويزيونی نشاندند ولی ديری نگذشت که حقايق آشکار شد و نقش شکنجه‌های وحشتناک و فشارهای غيرانسانی در بيان اين اعترافات برملا گشت.

            اما جاسوس خواندن رامين جهانبگلو از نوع ديگری‌ست همان‌طور که به قتل رساندن محمدجعفر پوينده از نوع ديگری بود. به‌راستی مسئولان امنيتی، ديروز چه ضرورتی در کشتن پوينده می‌ديدند و امروز، چه ضرورتی در از ميان برداشتن رامين جهانبگلو احساس می‌کنند؟ چرا در ميان اين‌همه نويسنده و مترجم، پوينده بايد به چنان شکل فجيعی به قتل برسد، و چرا جهانبگلو بايد به چنين شکل غريبی به زير شکنجه برود؟ مگر در مطالب دشواری که پوينده ترجمه می‌کرد و خواننده‌ی عادی حتی قادر به خواندن ده صفحه از آن نبود چه چيزی وجود داشت، و مگر در گفت‌وگوها و نوشته‌های نه چندان زياد جهانبگلو چه رازی نهفته بود که يکی روانه امام‌زاده طاهر و ديگری روانه زندان اوين شد؟ اين‌ها سوالاتی‌ست که پاسخ به آن‌ها درهای بسياری را به روی روشنفکران و فعالان سياسی ايرانی خواهد گشود.

            در يک کلمه نوشته‌ها و گفته‌های پوينده و جهانبگلو –به‌رغم تمام اختلافات و تفاوت‌های نظری- کليد است؛ کليدی که درهای زندان جمود و تعصب را می‌گشايد و افق روشن آزادی و بی‌کرانگی فکر را در مقابل‌مان قرار می‌دهد. زندان‌بانان، البته بيکار نخواهند نشست و به هر طريق ممکن مانع از اين کار خواهند شد. فهم و درک اين مفاهيم کليدی شايد برای مردم عادی آسان نباشد، اما حافظان جهل بر محتوای آن نيک آگاه‌اند و اتفاقا سمت خطر را درست تشخيص داده‌اند.

            کار امثال جهانبگلو از جانب ديگری نيز حائز اهميت است: عده نسبتا زيادی از زندانيان، به روزنه‌ی کوچک و خردی چشم دوخته اند و گمان می‌کنند اين روزنه همان افق باز و نامتناهی‌ست. عده‌ای نيز تابلوی نقاشی خوش آب و رنگی را پيش ِ‌رو نهاده‌اند و جهان آزادشان را در قاب کوچک و تصنعی آن می‌جويند. يکی خود را با مارکسيسم ساختگی و تحريف شده سرگرم می‌کند، ديگری زير لوای شتر گاو پلنگ ِ روشنفکری دينی به جست‌وجوی خورشيد حقيقت قيام می‌نمايد. يکی چه‌گوارا را در رکاب امام حسين به جنگ يزيد و امپرياليسم جهانی می‌فرستد، ديگری مارکس را در معيت استالين، به مبارزه با دشمنان پرولتاريا و بورژوازی ضدانقلاب گسيل می‌دارد. امثال جهانبگلو، نامتجانس بودن اين ترکيبات را بی رودربايستی مدلل می‌کنند و آن دروغ‌های حقيقت‌نما را آشکار می‌سازند.

            جهانبگلو اعتقاد دارد که "روشنفکر حقيقت‌جوست و کارش زندگی در حقيقت و برای حقيقت است." (بين گذشته و آينده؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۴؛ صفحه‌ی ۲۴۰. بقيه نقل قول‌ها همه از همين کتاب است). او اين تعريف را بارها و بارها تکرار می‌کند. در مصاحبه با روزنامه‌ی همبستگی، در مصاحبه با روزنامه‌ی همشهری، در مصاحبه با روزنامه‌ی شرق و ياس نو جهانبگلو بر روی اين دو عبارت، مکرر انگشت می‌گذارد: "در حقيقت، و برای حقيقت". اما حقيقت برای جهانبگلو چيست؟ آيا حقيقت نقطه‌ای‌ست مشخص که روشنفکر بايد به آن برسد و در آن نقطه حرکت و رسالت‌اش را به اتمام رسانــَد؟ آيا حقيقت، در بطن دين نهفته است و روشنفکر حرکت خود را از آن آغاز می‌کند و در آن پايان می‌دهد؟ جهانبگلو به اين سوال چنين پاسخ می‌دهد: "حقيقتی که من گفتم يک مفهوم کلی است. اين حقيقت مثل افقی است که شما هر چه به آن نزديک‌تر شويد، از شما دورتر می‌شود. بنابراين، اين آن حقيقتی نيست که شما بتوانيد به چنگ بياوريد. اين حقيقت تجربه‌ای است که روشنفکر در طول زندگی‌اش به دست می‌آورد..." (صفحه‌ی ۲۱۵).

            برای رسيدن به حقيقتی که جهانبگلو از آن سخن می‌گويد، بايد تا بی‌نهايت رفت. ايستادنی در کار نيست. نقطه‌ای به نام پايان وجود ندارد. ولی حقيقت برای خيلی‌ها نقطه‌ای‌ست مشخص با مختصات مشخص. می‌توان جای آن را معلوم کرد و به آن دست يافت. يکی آن را در ره‌نمودهای زوال‌ناپذير و آموزش‌های داهيانه‌ی مارکس و انگلس و لنين می‌يابد؛ ديگری در متن کتاب مقدس آن را جست‌وجو می‌کند. اين نقطه، نقطه‌ی ايدئولوژی‌ست و کسی که حقيقت را در آن می‌بيند ايدئولوگ است: "اگر روشنفکر بخواهد حقيقت را به چنگ بياورد و آن را حقيقت مطلق بکند، او ديگر روشنفکر نيست، بلکه ايدئولوگ است."(همانجا).

            پس ميان روشنفکر و ايدئولوگ تفاوتی هست؛ تفاوتی عمده که فهم از حقيقت عامل به وجود آمدن آن است. ايدئولوگ همان کسی‌ست که تابلوی افق را پيش ِ روی خود گذاشته و آن را خود ِ افق می‌پندارد. روشنفکر اما چشم به افق واقعی دارد: "تفاوت ايدئولوگ و روشنفکر در همين نکته است. ايدئولوگ‌ها کسانی هستند که می‌خواهند از يک حقيقت پيروی کنند و آن حقيقت را بر ديگران اثبات کنند و تحميل کنند، بنابراين در جايی خود را متوقف می‌کنند. ولی روشنفکر بايد کسی باشد که مرتب حتی گذشته خود را مورد سوال قرار دهد و بتواند روش شناسی خود را در دوره‌های گذشته فکری و معرفتی مورد سوال قرار بدهد..." (همانجا).

            دين برای اکثر ِ ما يک حقيقت است. ما در امور دنيا فکر می‌کنيم، چون دين ِ ما به ما می‌گويد که فکر کنيم. ما همه چيز، حتی خود دين را با عقل بشری‌مان می‌سنجيم، چون دين ما به ما می‌گويد که چنين کنيم. دين برای ما نقطه‌ی آغاز است. اين فکر کردن و اين به‌کارگيری عقل، علی‌القاعده بايد باز ما را به همان دين برگرداند. دينی که مشکل داشته باشد و اصول‌ش با عقل بشری سازگار و منطبق نباشد، اصولا دعوت به انديشيدن و دخالت دادن عقل نمی‌کند. پس دين ما از چنان صلابت و استحکامی برخوردار است که هر چه مته‌ی عقل را بر آن بنهيم باز از درون آن خود دين سر بر خواهد کشيد. اما اگر فکر و عقل ما نتيجه‌ی ديگری بگيرد چه؟ آيا اين قدرت و اجازه را خواهيم داشت که دين‌مان را کنار بگذاريم و مسير ديگری را در پيش بگيريم؟ به دلايل مختلف، نخواهيم توانست و نخواهيم خواست. اين‌جا، به اصطلاح ِ "روشنفکر دينی" می‌رسيم. همان‌که جهانبگلو از قول هايدگر آن را "دايره‌ی مربع" می‌نامد (صفحه‌ی ۲۱۲). چيزی که وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد. نه دايره می‌تواند مربع باشد و نه مربع می‌تواند دايره باشد. جهانبگلو ضمن ِ پذيرفتن ِ وجود ِ روشنفکرانی که خود را دينی می‌نامند معتقد است که اين گروه بايد خود را "اصلاح‌طلبان دينی" يا "نوگرايان دينی" بنامند نه روشنفکران دينی (صفحات ۳۰۱ و ۳۰۲): "من اين بحث را با دکتر سروش و دکتر کديور کرده‌ام. آنها طبيعتا با اين نظر مخالف هستند، يک نوگرای دينی به دنبال روش‌ها و تفکرات تازه است، اما روشنفکری را بايد به حال خود رها کند، به اين دليل که روشنفکر از يک انديشه انتقادی برخوردار است. روشنفکر کسی است که برای حقيقت و در حقيقت زندگی می‌کند نه برای هيچ نظام و يا ايدئولوژی ديگری. روشنفکر انسان آزاده‌ای است که در هيچ شرايطی قادر به متوقف کردن خود نيست. او نمی‌تواند به خود بگويد که اين پايان خط است، من حقيقت مطلق را پيدا کرده‌ام و از اين به بعد ديگر نيازی به دانستن و فهميدن ندارم..." (صفحه‌ی ۱۸۸).

            اما جهانبگلو در مورد مارکسيست‌های ايرانی چگونه فکر می‌کند؟ از ديد او "[مارکسيست‌های ايرانی] به مارکسيسم از نوع روسی‌اش توجه داشتند، نه مارکسيسم مکتب فرانکفورتی يا مارکسيسم مارکس و انگلس. مارکسيسمی که اينها می‌شناسند از طريق انتشارات پروگرس و حزب توده به آنها معرفی می‌شود... برای اين روشنفکران مسئله جنگ ويتنام، انقلاب کوبا و چه‌گوارا مهم است؛ من به اين دسته از روشنفکران لقب روشنفکران چريکی داده‌ام، يعنی روشنفکرانی که از مشی چريکی پيروی می‌کنند. نکته در اين است که مشی چريکی نمی‌تواند در حوزه روشنفکری راهبرد درستی باشد..." (صفحه‌ی ۱۷۷).

            در مورد دکتر شريعتی و جلال آل‌احمد نيز جهانبگلو نظری متفاوت از اکثريت روشنفکران جوان دارد. کار آن‌ها ايدئولوژيک است و طبيعتا در فضای بی‌کران روشنفکری نمی‌گنجد: "يکی از اشکالاتی که من به کسانی مثل آل‌احمد و شريعتی دارم اين است که اينها ظاهرا از متفکرانی اسم می‌برند که اين اسامی و متفکران را درست به شاگردهايشان معرفی نمی‌کنند و انديشه‌هايشان را برای آنها تشريح نمی‌کنند؛ اينها خود آثار اين متفکران را درست نخوانده اند و صرفا نامشان را شنيده‌اند، يا شايد خلاصه‌ای يک الی دو صفحه‌ای در باره‌شان خوانده‌اند... من و دکتر شايگان در باره غربزدگی هم‌عقيده‌ايم که غربزدگی در واقع نشناختن غرب است. وقتی کسی غرب را بشناسد غرب‌زده نمی‌شود، بلکه غرب‌شناس می‌گردد و غرب‌زده‌ی اصلی در واقع خود آل‌احمد است، زيرا در باره مطالبی حرف می‌زند که ناقص و نيمه‌کاره خوانده است و حتی نيمه‌کاره در باره‌شان حرف می‌زند. پس از آن وی غربزدگی و در خدمت و خيانت روشنفکران را به صورت يک مانيفست ايدئولوژيک می‌نويسد. امروزه اين کتاب‌ها به صورت يک مانيفست خوانده می‌شوند و چون مانيفست گونه‌اند کتاب‌های کهنه‌ای شده‌اند، يعنی در واقع از نسلی به نسل ديگر تاريخ مصرفشان تمام می‌شود..." (صفحه‌ی ۱۸۰).

            تاريخ مصرف روشنفکری اما نبايد تمام شود. جهانبگلو کار روشنفکری را در تضاد با ايدئولوژی‌سازی و سياسی‌کاری می‌داند. يکی از کارهای روشنفکر به اعتقاد او "زايش روح" است (صفحه‌ی ۲۴۰). روشنفکر که از نظر او "وجدان بيدار اجتماع" است، بر خلاف انقلابی‌ها که برای به ثمر رساندن ايدئولوژی‌شان محتاج به توده‌ها هستند، "از توده‌ها دنباله‌روی نمی‌کند" (صفحه‌ی ۲۷۰). به همين لحاظ وظيفه‌ی روشنفکر امروز ايرانی "خط کشی ميان روشنفکری و لمپنيسم" است. "خطری که روشنفکری را تهديد می‌کند، لمپنيسم است؛ لمپنيسم فکری و لمپنيسم زبانی. يعنی اين که روشنفکران ما مثل لمپن‌ها حرف بزنند و مثل لمپن‌ها بنويسند و مثل آنها فکر کنند" (صفحه‌ی ۲۲۰). جهانبگلو از زبانی که در جامعه استفاده می‌شود "خيلی زجر می‌کشد و ناراحت است". به اعتقاد او "روشنفکران وظيفه دارند در برابر اين لمپنيسم از جامعه دفاع نمايند، چه لمپنيسم انديشه و چه لمپنيسم اجتماعی، و اين در صورتی می‌تواند صورت بگيرد که روشنفکر به طرف اين ايدئولوژی‌ها نرود و خود را زندانی ايدئولوژی‌ها نکند..." (صفحه‌ی ۲۷۸).

            حرف‌های جهانبگلو در باره‌ی مدرنيته، بخصوص آن‌جا که به مسئله مدرن در ايران نظر دارد شنيدنی‌ست. او معتقد به جهش و دست‌يابی يک شبه به هدف نيست. کار اصلی روشنفکران از نظر او "روش‌شناسی و جست‌وجوی متد" است (صفحه‌ی ۱۸۹). به اعتقاد او "اين پروسه‌ای درازمدت است و شما نمی‌توانيد با ترجمه يک يا دو کتاب متد متفکری را به ديگران بشناسانيد... متفکرين غرب به‌سان زنجيری به هم متصل‌اند و به هيچ‌کدام از آنها به صورت منفصل و مجزا از يک کل نمی‌توان انديشيد، برای مثال فوکو دائما به فيلسوفی مثل نيچه ارجاع می‌دهد، شما اگر نيچه را نخوانده و نفهميده باشيد نمی‌توانيد فوکو را درک کنيد... کسی نمی‌تواند بدون درک هابز، لاک و روسو مباحث فلسفه سياسی را مطرح کند و يک دفعه به هانا آرنت برسد..." (همانجا). به همين لحاظ جهانبگلو کار بسياری از روشنفکران نسل سوم را نمی‌پسندد و آن را روشنفکرانه نمی‌داند. در مورد مسئله‌ی مدرنيته و مدرن بايد به طور جداگانه به افکار جهانبگلو بپردازيم چون در اين مختصر نمی‌گنجد.


            Comment


            • Comment


              • Comment


                • Comment


                  • ما بار ديگر به حاکميت برقدرت نشسته هشدار می دهيم که جُز تن در دادن به تغيير بنيادين در ساختار حکومتی در راستای برقراری دموکراسی، استقرار حاکميت ملی و رعايت حقوق بشر، هيچ راه ديگری برايش وجود ندارد، وبيش از اين نمی تواند ملت بردبار ايران را زير فشار قرار دهد.

                    ***

                    جبهه ملی ايران، در آستانه پنجاه و چهارمين سالگرد قيام مردمی ۳۰ تير، ياد شهيدان نهضت ملی ايران را گرامی می دارد. قيام قهرمانانه ملت ايران عليه استبداد و فساد سياسی نشان داد که وقتی ملت بردباريش را از دست بدهد و به ستوه آيد، هيچ نيرويی در برابر اراده اش تاب مقاومت ندارد.

                    اين اراده را ملت قهرمان ايران در انقلاب مشروطه برای سرنگونی يک دستگاه پادشاهی فاسد و ضد ايرانی نشان داد. اين اراده را ملت قهرمان ايران در برابر حکومت فاسد محمد رضا شاه که تصور می کرد می تواند با يک حکم، دولت دلخواه و محبوب مردم را برکنار کند، نشان داد، و برای سومين بار در طی سده گذشته، در انقلاب ۱۳۵۷، اين اراده را در برابر يک دستگاه حکومتی استبدادی و فاسد و ضد مردمی نشان داد.

                    ملت ايران دربرابر ساختار سلطه، هيچگاه دست از مبارزه برنداشته است. در قيام مشروطيت، در قيام سی تير و در قيام بهمن ۵۷، صدها تن در سراسر کشور بخون غلتيدند، و هر بار سرانجام استبداد عقب نشينی کرد و شکست خورد. قيام سی ام تير، پس از انقلاب مشروطيت، در يکصد سال اخير، يکی از بزرگترين جنبش های ضد استبدادی ملت ايران بشمار می رود، هرچند که در هر دو مورد، دست بيگانگان استبداد را دوباره بر ما چيره کرد.

                    اکنون که بيش از نيم سده از اين جنبش می گذرد، و با اينکه رژيم استبدادی گذشته، با اراده ملت ايران سرانجام نابود شده است، ملت ما هنوز در جستجوی آزادی و دموکراسی است. هنوز قدرت طلبان و انحصارگران بر ما حاکم هستند، و نه تنها حقوق فردی و اجتماعی مردم را باور ندارند و به خواست ملت برای استقرار دموکراسی و حاکميت ملی بی اعتنا هستند، فساد اقتصادی و سياسی را در اين سرزمين اهورايی گسترانده اند و ملت بزرگ و فرهنگ پرور ما را با واپسگرايی و بی خردی به اسارت کشيده اند.
                    ما بار ديگر به حاکميت برقدرت نشسته هشدار می دهيم که جُز تن در دادن به تغيير بنيادين در ساختار حکومتی در راستای برقراری دموکراسی، استقرار حاکميت ملی و رعايت حقوق بشر، هيچ راه ديگری برايش وجود ندارد، وبيش از اين نمی تواند ملت بردبار ايران را زير فشار قرار دهد.

                    جبهه ملی ايران، به همه شهيدان راه آزادی و استقلال و تماميت ارضی کشوردرود می فرستد و وفاداری خود را به راه و آرمانهای والای آنان تجديد ميکند، و اعلام می دارد که هرگز بجز در راه آزادی، يکپارچگی، همبستگی ملی و سربلندی ملت ايران گام بر نخواهد داشت و هرگز تسليم زورمداران نخواهد شد.

                    جبهه ملی ايران
                    تهران- ۳۰ تير ۱۳۸۵

                    Comment


                    • اگر مسوولان جمهوری اسلامی، جنگ حزب‌اله و اسرائيل را نبرد خود می‌خوانند و حاضرند هرگونه کمکی برای پيروزی حزب‌اله در اين نبرد داشته باشند، پس اين نـبرد، می‌تواند يک عرصه برای رويارويی رژيم ايران و مخالفانش نيز باشد. با وجودی‌که جمهوری اسلامی در صحنه‌های مختلف تاکنون دچار چالش شده است و در اين سالهايی که از پس از جنگ هشت ساله‌ی ايران و عراق گذشته، با بحران‌هايی زيادی که ايجاد کرده، سعی در رويارويی با قدرت‌های جهانی و فشار آوردن به مردم ايران برای همراهی داشته است، اما اين‌زمان "اولـين" جولانگاه واقعی ايران در سالهای پس از جنگ ايران و عراق برای رويارويی با غرب را شاهد هستيم. اگر مسوولان جمهوری اسلامی کمک‌هايی که به حزب‌اله می‌کنند؛ فراتر از پول، تجهيزات نظامی، کمک‌های اطلاعاتی و تاکتيکی باشد و با حضور نيروهای سپاه و بسيج، جنگ حزب‌اله لبنان را به جنگی ميان اسرائيلی‌ها و نيروهای ايرانی طرفدار خود تبديل کنند، يقينا نيروهای زيادی در ايران و خارج آن وجود دارند که با آنها به مقابله برخيزند. پيروزی در اين جنگ برای هر دو طرف (ايران و سوريه و حزب‌اله لبنان و تندروهای ستيزه‌جو، با مخالفان رژيم ايران، اسرائيل، غرب و طرفداران خلع سلاح حزب‌اله در لبنان) اهميت "حیـاتی" دارد. اگر جمهوری اسلامی در مسئله‌ی هسته‌ای مجبور به عقب‌نشينی شود، ولی حزب‌اله لبنان به پيروزی‌هايی دست يابد، برای رژيم بسيار گواراتر خواهد بود، تا اينکه حزب‌اله شکست بخورد، حتی اگر مسئله‌ی هسته‌ای به صورتی خوشايند رژيم تمام شود.
                      آنهايی که خطبه‌های ديروز نماز جمعه را شنيده‌اند، حتما ديدند که رفسنجانی چطور بغض گلويش را گرفته بود و داشت گريه می‌کرد، هنگامی‌که درباره‌ی عمليات نظامی اسرائيل به جنوب لبنان سخن می‌گفت. اسرائيل آنچنان پا را بر گلوی رژيم فشار می‌دهد که رفسنجانی نيز که خيلی به نظر خودش سياست را می‌فهمد، نتوانست جلوی بغضش را بگيرد و جلوی ده‌ها خبرنگار داخلی و خارجی و در مقابل نمازگزاران تهرانی- که به نظر می‌آمد، خيلی مصمم هستند که به حزب‌اله لبنان کمک‌های زيادی داشته باشند و حتی در جنوب لبنان حضور يابند- ، بغضش را شکست.
                      تحليلگران و کسانی که در شبکه‌ی خبر و برنامه‌های سياسی تلويزيون می‌آيند نيز بسيار خشمگين و عصبانی و البته ناتوان، به عقده‌گشايی می‌پردازند و آنچنان بهم ريخته‌اند که چيزی جز الفاظ توهين‌آميز، سخنان بی‌محتوا و پوچ، شعارهای توخالی و دروغ‌هايی که تنها عوام باور می‌کنند ندارند که بيان کنند.
                      اسرائيل دو کار بزرگ و هوشمندانه را باهم انجام می‌دهد، اولا اينکه از پخش اخباری که می‌تواند مورد سوء استفاده‌ی مقامات عربی و جمهوری اسلامی قرار بگيرد، جلوگيری می‌کند که اينکار موجب سردرگمی شبکه‌های خبری جمهوری اسلامی و عربی شده است، ثانيا از حملات خود به حزب‌اله لبنان بی‌پرده سخن می‌گويد و آمار و اطلاعات ارائه می‌دهد که بدين‌ترتيب اثرات تبليغاتی را مضاعف کرده و اين نشان از تسلط اسرائيل بر اوضاع دارد.
                      آنطور که مشخص شده است، اسرائيل حساب تمامی مسائل سياسی و نظامی را کرده است. اين کشور به نبرد زمينی با شيعيان حزب‌اله در جنوب لبنان روی می‌آورد و احتمالا نسبت به اسارت‌گرفتن آنها اقدام خواهد کرد. اسرائيل با توجه به اينکه سالهای سال است که به نبرد نظامی شهری پرداخته است، وقتی به داخل شهرهای جنوبی لبنان برسد، بر خلاف اينکه تصور می‌شود، بسيار بهتر از آنچه ممکن است به ذهن مقامات و تحليلگران ايرانی برسد، قادر به کنترل اوضاع خواهند بود. هرچه باشد، آنها سالهاست که در نوار غزه و کرانه‌ی باختری که در آن عناصر حماس و جهاد اسلامی و تيپ شهدای الاقصی (وابسته به جنبش فتح) و برخی ديگر از گروه‌های شبه‌نظامی ستيزه‌جو به فعاليت می‌پردازند، به انجام عمليات پرداخته و کمترين تلفات را داده است. اين تجربه‌ی ذی قيمت، در جنوب لبنان نيز می‌تواند بسيار کارساز باشد، خصوصا اينکه مردم جنوب لبنان اصولا تمايلی به درگيری ندارند و همين چند روزه نشان داده‌اند که عقلانی و منطقی می‌انديشند و جان خود را پای "مـاجراجـويی" سيد حسن نصراله حاضر نيستند، از دست بدهند و خانه‌های خود را ترک کرده‌اند و سعی می‌کنند جان خود را برای روزهای بهتری که در انتظار است حفظ کنند.
                      محسن رضائی، شيخ الاسلامی (سفير سابق ايران در سوريه) و ديگر تحليلگران جمهوری اسلامی بارها در اين روزها بيان کرده‌اند که حزب‌اله لبنان، خط مقدم جبهه‌ی ايران است و بايد هرگونه کمکی که می‌توانيم به آنها داشته باشيم. آنها پيروزی حزب‌اله را پيروزی خود می‌دانند. رحيم پور ازغدی و بسياری ديگر که به نظر "کارشناس مسائل اسلامی" معرفی شده‌اند نيز، بيان می‌کنند که ما به خاطر "زمـين" از فلسطينی‌ها و حزب‌اله لبنان دفاع نمی‌کنيم، مساله‌ی ما مساله‌ی اسلام است، اسلام به ما می‌گويد که با اين کافران نبرد کنيم.
                      جمهوری اسلامی و مقامات آن، اين روزها ديگر مرزی ميان اسرائيلی‌ها، صهيونيست‌ها و يهودی‌ها قائل نيستند و به شديدترين وجه ممکن به تبليغات نفرت‌پراکن عليه آنها می‌پردازند. برنامه‌های تلويزيون از حالت عادی و معمول خارج شده و شبيه به روزهايی است که آمريکا به افغانستان و (دو سال بعد) به عراق حمله کرد، منتها اين‌بار به نوعی ديگر سخن می‌گويند، ديگر بحث‌هايی که دلسوزی را برانگيزاند کمتر مطرح می‌کنند، بلکه بيشتر به تهييج مردم برای حمايت‌های بيشتر مالی و معنوی برای حزب‌اله می‌پردازند و مدام از سلحشوری و رشادت در مورد عناصر حزب‌اله سخن می‌گويند.
                      وقتی تحليلگران ايرانی نيز به انتقاد از سران اعراب می‌پردازند که چرا از حزب‌اله دفاع نمی‌کنند و در روزنامه‌های حکومتی آنها را در صورت شکست حزب‌اله مقصر می‌دانند، می‌توان چند نکته را نتيجه گرفت؛ اينکه آنها اعتقادی به همبستگی ملل مسلمان ندارند، اينکه آنها اتحاد را در پی منافع خود می‌خواهند و آنطور که علی خامنه‌ای تعريف می‌کند و در اطاعت از رهنمودهای او می‌بينند. آنها باور کرده‌اند که اگر رهبرانشان به انتقاد از سران عرب می‌پردازند و به رهبران عرب نصيحت می‌کنند که به قضاوت تاريخ اهميت دهند، بنابراين حق با آنهاست! انگار آنها باور دارند اگر در مساله‌ای مناقشه برانگيز که حقی هم ندارند، اگر زودتر پيش قاضی بروند، بنابراين حق بايد به آنها داده شود، به عبارت ديگر آنها نسبت به سران عرب، دست پيش را می‌گيرند که پس نيفتند!

                      درست است که تاريخ به قضاوت در مورد رفتار اعراب و حکام آنها خواهد پرداخت و احتمالا از اينکه آنها در برخی قضايا که می‌توانستند قوی‌تر عمل کنند (مانند ايستادگی ضعيف در مقابل استعمار در سالهای گذشته‌شان و يا اصلاح‌ناپذيری در باب حکومت‌داری‌شان) اما يقينا تاريخ همزمان به قضاوت در مورد سران جمهوری اسلامی خواهد پرداخت که به خاطر هوس‌ها و جاه‌طلبی‌های عده‌ای متکبر، به پشتيبانی از گروهی جنايت‌پيشه که هيچ زبانی جز "زور " "قوه‌ی قهريه" را نمی‌فهمند نيز به قضاوت خواهد نشست و مطمئنا قضاوت تاريخ آنقدر بی‌رحم خواهد بود که رعايت مصلحت‌ها را به جاه‌طلبی‌ها تشخيص دهد.
                      تاريخ خواهد گفت که در مقابل اتهام عربستان سعودی به حزب‌اله، اگرچه عربستان به خواسته‌هايی که در ميان اعراب (افراطی‌های آنها) وجود داشت پشت کرد، اما بخت‌های زيادی را برای استمرار پيشرفت و سعادت فراهم کرد. امروز وضعيت کشورهای حاشيه‌ی خليج فارس چگونه است و بيست و هفت سال پيش چگونه بود؟ آيا اسرائيل درصدد بوده که آنها را استعمار يا اشغال کند؟ تاريخ قضاوت خواهد که اسرائيل حتی به يک وجب از خاک کشورهای اسلامی چشمداشت نداشت، اما حکومتی در ايران روی کار بود که دوست داشت، اسرائيل را از روی زمين بردارد و خودش گور به گور شد (اين اصطلاحی است که علی خامنه‌ای در مورد وزير خارجه‌ی اسبق آمريکا به کار برد) اما اسرائيل سرجای خود ماند.

                      Comment


                      • به رسم هر ساله در ايران از زمان درگذشت روح‌اله خمينی، در ۱۴ خرداد کنار مدفن او مراسمی برگزار می‌شود که در آن علی خامنه‌ای، رهبر پس از او سخنرانی می‌کند. امسال نيز در هفدهمين سالگرد درگذشت خمينی، خامنه‌ای سخنرانی کرد. اين روز (۱۴ خرداد) برای خامنه‌ای معنای خاص ديگری - جدا از آنچه برای ديگران هست- دارد، اينکه او هفده سال است که رهبری ايران را بر عهده گرفته است، چيزی بيشتر از هفت سال فراتر از رهبر اول جمهوری اسلامی (خمينی). او در اين روز می‌تواند به طرزی ويژه در ذهن خود به مرور رهبری‌اش بپردازد و آنچه که انجام داده که نمی‌بايستی صورت می‌داده و آنچه از وی به عنوان رهبر يک جامعه - که قدرت مطلق را به دست دارد- انتظار انجامش می‌رود، و به کار نبرده را، پيش روی خود قرار دهد. شايد اين توصيه‌ای بيهوده برای او باشد، چرا که به نظر نمی‌رسد که طی هفده سال گذشته، قدمی کوچک در اين مسير برداشته باشد و سخنرانی اخير او نيز چنين چيزی (حرکت در مسير تغيير اصولی عملکرد) را نشان نمی‌دهد.
                        تاکيد او و بسياری از مقامات رژيم ايران، بر "طـيب" (پاک) بودن جمهوری اسلامی، آنچنان با تاکيد و با تکرار ارجاع به آيه‌ی قرآنی بيان می‌شود، که ترديد در مورد ديدگاه آنان، نظام جمهوری اسلامی دارای نقص‌های اصولی نيست، از ميان می‌برد. رهبری ايران در سخنرانی خود به تعريف و تمجيدهای بی‌محتوا و بی‌اساس از نظام جمهوری اسلامی و اينکه اين نظام از نظر او چه برکاتی برای ملت ايران داشته، مانند هميشه بسيار با اغراق و طمطراق پرداخت.
                        خامنه‌ای در بخشی از سخنانش به ولايت فقيه در نظام جمهوری اسلامی اشاره می‌کند و مانند ديگر مدافعان نظام ايران، به اظهاراتی شبيه اينکه "ولی فقيه" تا وقتی مشروعيت دارد که به احکام دينی پايبند باشد، برای استدلال در مورد "الـهی بـودن" نظام ولايت فقيهی (نظام جمهوری اسلامی بر مبنای ولايت فقيه قانونگذاری و اجرايی شده است) روی آورد و اين فقره را از تمايزات اصلی نظام جمهوری اسلامی با نظام شوروی (سابق) که فرو پاشيده شد، دانست. او نظام شوروی را به اين دليل که فاقد اين مبانی بود، متلاشی شده، و نظام جمهوری اسلامی را به دليل برخورداری از اين مورد (ولايت فقيه) با ثبات و سرافراز از هر فتنه دانست.
                        مفسران و رسانه‌های خبری، بعضا در مورد اظهارات علی خامنه‌ای تفاسير دور از واقعيتی را منعکس کردند که بيشتر نشات گرفته از دوری درک آنها از واقعياتی است که در مورد زبان و لحن مسوولان ايران وجود دارد. آنها در مورد سخنان احمدی‌نژاد در اوايل روی کارآمدنش نيز، اشتباه بزرگی در برداشت خود مرتکب شدند و حال به خوبی درک کرده‌اند که گنده‌پرانی‌های او را نبايد اعتنا کرد.
                        همانطور که چند روز قبل شاهد بوديم، پنج قدرت بزرگ جهانی (پنج قدرت اتمی) به همراه آلمان، در سفارت انگليس در پايتخت اتريش به توافق رسيدند که بسته‌ امتيازاتی را برای متقاعد کردن رژيم ايران برای کنار گذاشتن فعاليت‌های هسته‌ای مورد سوء‌ظن ارائه دهند و در صورت عدم پذيرش ايران، شورای امنيت را برای رسيدگی به مسئله‌ی هسته‌ای ايران وارد عمل کنند. هيچ‌کس انتظار نداشت که احمدی‌نژادی که اسرائيل را تهديد به از بين‌رفتن می‌کند و خواهان نابودی آمريکا است و غرب و کشورهای اروپايی را مستکبر و زورگو و قلدرمآب می‌داند، در مقابل پيشنهاد اروپايی که با تهديد ضمنی (برای حالتی که ايران آن را نپذيرد) همراه است، بگويد که ايران بسيار با دقت و صبوری، اين طرح را بررسی و به آن پاسخ می‌دهد.
                        دقت کنيم که پيشنهادات اروپايی‌ها در هفته‌های اول انتخاب احمدی‌نژاد مطرح شد، و به سرعت از سوی جمهوری اسلامی رد شد. اگرچه گفته می‌شود، پيشنهاد جديد اروپايی‌ها که امروز (سه‌شنبه) توسط خاوير سولانا، مسوول ارشد سياست خارجی اتحاديه‌ی اروپايی به نمايندگی از کشورهايی که توافق کرده‌اند، به تهران داده می‌شود، دارای وسعت و ارزش بيشتری است، اما با وجودی که مقامات ايران گفته‌اند، هيچ چيزی، تصميم آنها را در مورد برخورداری از (حـق) غنی‌سازی اورانيوم عوض نمی‌کند، شايد اظهارنظرهای اخير سران جمهوری اسلامی نشانی از ملايمت و سازش آنها در مورد مساله‌ی هسته‌ای باشد.
                        احتمال کنار آمدن رژيم با پيشنهاد جديد، که اصولا از سوی اروپايی‌ها به ثمر رسيده است، وقتی قوت می‌گيرد که به لحن سخنان اخير خامنه‌ای و مقايسه‌ی آن با اظهارات قبلی‌اش نگاه کنيم. خامنه‌ای در سخنرانی اخير خود آنچنان در مورد مخالفت جهانی با جاه‌طلبی‌های هسته‌ای سخن گفت، که همه‌ی پيروان او تقريبا پی بردند که او می‌خواهد به آنها بگويد که اين تنها آمريکا و "چـند نـفر" حامی صهيونيسم هستند که به مقابله با فعاليت‌های (مورد سوء‌ظن) ايران قد علم کرده‌اند.
                        اظهارات خامنه‌ای در مورد آنچه او سکوت کشورهای عربی در مقابل به قول او جنايات صهيونيست‌ها عليه مردم فلسطين می‌داند، شگفت‌انگيزترين اظهارات او در اين زمينه است. اگر سخنان ۱۴ خرداد ۱۳۸۵ خامنه‌ای را با تمامی سخنرانی‌های قبلی او در چنين روزی، و يا با سخنانی که او در گذشته در زمينه‌هايی که در اين سخنرانی به آنها پرداخته، مقايسه کنيم، دست‌مان می‌آيد که او بسياری از ادعاهای خود را پس گرفته است و اگر اين چيزی دائمی در مورد او باشد، احتمالا ما شاهد يک "چـرخش اصـولی" در سياست‌های رژيمی که او رهبری می‌کند، خواهيم بود.
                        در حالی که او در سخنان گذشته‌ی خود بارها به نام انگليس و نخست‌وزير اين کشور و به حساب آوردن شماری از کشورهای اروپايی در کنار آمريکا، برای دشمنی با ملت ايران اشاره می‌کرد، در اين سخنرانی خود ابدا چيزی در اين سو نگفت.
                        خامنه‌ای در اين سخنرانی مفصل خود، بيشتر از گذشته به نوشته‌هايی که در دست داشت نگاه می‌کرد و وسواس زياد و عجيبی در ادا کردن جملات و بيان تمام و کمال چيزی که از پيش نوشته بود داشت. سعی او در ادامه ندادن صحبت در مواردی، بسيار اندازه‌گيری شده و مشخص شده بود. به طور مثال وقتی او می‌گفت که ما هيچ کشوری را تهديد نکرده‌ايم، بسيار دقت می‌کرد که در اظهارات خود تاکيد کند که ما هيچ "کـشور"ی (و نه هيچ "دولتی") را تهديد نکرده‌ايم و در جنب آن، سخنی از اسرائيل بر زبان نياورد.
                        خامنه‌ای هر قدر در سخنان خود، سعی در کنار آمدن با اروپا، بدست آوردن دل روسيه و وارد شدن از در دوستی با اعراب و دولت‌های مسلمان برآمد، بسيار بيشتر به تنفر پراکنی عليه آمريکا و خصومت‌ورزی با آمريکا پرداخت. او نه از (آنچه) ارتجاع کشورهايی دوست آمريکا در منطقه می‌داند، سخنی گفت، نه از (آنچه) استکبار اروپايی‌ها می‌دانست، چيزی بر زبان آورد و نه از (آنچه) روسها را (علی‌رغم اينکه در توافق اخير در کنار اروپا و آمريکا قرار گرفتند) از نظر او، غير قابل اعتماد می‌سازد، حرفی زد. از نکته‌های شگفت‌انگيز سخنرانی او، کنار هم گذاشتن ملت و دولت آمريکا بود، چيزی که نه او و نه ديگر مقامات جمهوری اسلامی به آن مبادرت می‌کردند.
                        سخنرانی خامنه‌ای را بايد يک نوع، شفاف‌سازی در سياست جمهوری اسلامی ارزيابی کرد. رهبر ايران در اين سخنرانی خود خواست که با همه‌ی دنيا، بجز اسرائيل و آمريکا کنار بيايد و روابط دوستانه‌ای داشته باشد. برای آنکه موارد گفته شده در اين مقاله مستند باشد، به ذکر مواردی از مواردی از موضوعاتِ اشاره شده در سخنرانی او می‌پردازيم:
                        ● رهبری جمهوری اسلامی در اين سخنرانی، متفاوت از سخنرانی‌های قبلی خود، بيشتر از آنکه غرب را به طور کلی مطرح کند، آمريکا و صهيونيست‌ها را مدام پيش می‌انداخت. او حتی وقتی در مورد فضای ايجاد شده در افکار عمومی به تندی انتقاد می‌کرد، گفت: "اين کولی‏بازی‏های تبليغاتی که عليه ملت ايران و نظام جمهوری اسلامی در دنيا (است)، عمدتاً آمريکايی‏ها و رسانه‌های صهيونيستی و امپراطوری خبری وابسته‏ی به صهيونيسم، به راه می‏اندازند ..." او مدام بر اين حرف خود که تنها دشمن ايران، آمريکا و صهيونيست‌ها و معدود "افـرادی" در چند دولت هستند، تاکيد داشت، "عليه ايران هيچ اجماعی وجود ندارد. اين دروغِ آمريکايی‏ها و چند متحد آمريکا در دنياست".
                        ● خامنه‌ای در اين سخنرانی خود، خواست که فضای ايجاد شده را "سـاختگی" بداند و سعی کند که نشان دهد همه، حتی اعراب نسبت به برنامه‌های هسته‌ای ايران، نه تنها مخالفتی ندارند، بلکه موافقت دارند، "دولت‏های مستقل، همه از ايران حمايت می‏کنند. آن کسانی هم که با فشار آمريکا و زير رودربايستی با آمريکا، گاهی واسطه می‏شوند که حرف‏های آنها را برای ما تکرار کنند، خودشان آهسته به ما می‏گويند، اين را آمريکايی‏ها از ما خواسته‏اند؛ نظر خود ما اين نيست"! و يا، "امروز ملت ما در اين راه گام جلو گذاشته است و پيش‌قدم شده است؛ شجاعانه در اين راه ايستاده است. ملت‏های جهان هيچ‏گونه عليه اين کار انگيزه‏ای ندارند، تا اجماعی داشته باشند؛ اجماع بين چند کشور انحصارطلبِ سياسی است و اجماع اينها ارزشی ندارد. ملت‏ها و کشورهای دنيا، همه در زبان و در دل، ملت ايران و حرکت نظام جمهوری اسلامی را در اين راه تأييد می‏کنند و آن را می‏پسندند".
                        ● خامنه‌ای در بخشی از سخنرانی خود، خواست تا رابطه‌ی بهتری با اروپا ايجاد کند. او که در سخنرانی‌های قبلی خود، اروپايی‌ها را مستکبر و استعمارگر می‌خواند و می‌گفت که ايران نسبت به نيت آنها بی‌اعتماد و روی قول آنها حساب نمی‌کند، گفت، "روابط کشور ما و دولت‏های ما با کشورهای اروپايی روابط سالم و خوبی است و در آينده که گاز در تأمين انرژی نقش بيشتری پيدا می‏کند، اين روابط با اروپا بهتر هم خواهد شد؛ چون آنها به گاز ما احتياج دارند". خامنه‌ای در ارائه‌ی بسته‌ی پيشنهادی به اروپا، نسبت به آنها پيش‌قدمی کرد!
                        ● رهبر جمهوری اسلامی در سخنان خود، (دولت‌های) اعراب را نه تنها به باد انتقاد نگرفت، بلکه سراسر تکريم و احترام کرد. در حالی که در اظهارات قبلی خود، رهبران عرب را - به خاطر به زعم او کوتاهی و سکوت در مقابل مسائل فلسطين- "مـزدور" و "خـائن" آمريکا، نسبت به (آرمان) ملت فلسطين و ملت‌های مسلمان می‌دانست و آنها را افرادی ترسو که به خاطر جاه و مقام دنيا کوتاه آمده‌اند مطرح می‌کرد، در اين سخنرانی نه تنها سعی نکرد با سخن نگفتن در مورد آنها، مساله‌ای ايجاد نکند، بلکه به توجيه (کسب وجهه) برای آنها اقدام کرد، "روابط ما با دنيای عرب، دوستانه و خوب است و مهم‏ترين مسأله‏ی ما در جامعه‏ی عربی، فلسطين است. ما در اين مسأله آنچه را که آنها در دلشان هست، بر زبان می‏آوريم و آن را با صراحت بيان می‏کنيم. ما در قضيه‏ی فلسطين، يک موضع بسيار شفاف و روشنی داريم که ملت‏های عربی اين موضع را با همه‏ی وجود دوست دارند و از اينکه ما آن را ابراز می‏کنيم، احساس عزت می‏کنند. همه‏ی مسؤولان کشورهای عربی هم دلهايشان همين را می‏خواهد؛ اگر چه بر اثر بعضی از ضرورت‏ها شايد نمی‏توانند به اين صراحت که ما ابراز می‏کنيم، بيان کنند". خامنه‌ای در اظهاراتی که قبلا نمونه‌ی آن ديده نشده، نه "مـصالح" شخصی و حکومتی اعراب را سبب آنچه سخن نگفتن آنها عليه اقدامات اسرائيل، بلکه "ضـرورت"ها را دليل آن معرفی کرد.
                        ● در حالی که مقامات ايران بارها از روسيه به سبب همراهی با آمريکا و غرب بر عليه جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ايران انتقاد کرده‌اند، و (به طور ضمنی) نشان داده‌اند که به سبب بی‌اعتمادی‌ای که به روسها دارند، طرح‌شان را نمی‌پذيرند، اما در اين سخنرانی، شاهد اين بوديم که رهبر ايران خواست، دل روس‌ها را برای مقابله با آمريکا بدست بياورد و به نوعی از اين کشور تشکری نيز داشته باشد، "روابط ما با روسيه هم روابط خوبی است. روس‏ها بخوبی می‏دانند که اگر در ايران يک دولت طرفدار آمريکا بر سر کار بود، چه به روز آنها می‏آمد. ما منافع مشترکی با آنها داريم؛ در آسيای ميانه، در خاورميانه و در خود اين منطقه منافع مشترکی با آنها داريم".



                        Comment


                        • Comment


                          • [size04]
                            [/size]

                            Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X