Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • وزير خارجه دولت مذهبی ‌و نظامی آمريکا پس از آنکه طرح آمريکا و اسرائيل برای درهم شکستن مقاومت لبنان بر عليه تجاوز اسرائيل ناکام ماند وارد منطقه خاورميانه شد رايس مجبور شد خود را به بيروت برساند در شهری که آمريکا و هم پيمانان آن طی سال گذشته به کمک طرفداران خود در داخل لبنان موجب بتصويب رساندن قطعنامه ای در سازمان ملل شدند که بموجب آن ارتش سوريه که از سال ۱۹۸۲ با تصويب همين سازمان مللو بدرخواست آمريکا و شرکا برای جلوگيری از گسترش جنگ داخلی ‌بين گروه های‌ مختلف وارد لبنان شده بود اين کشور را ترک کند هدف از اين برنامه کاملا مشخص بود بيدفاع گذاشتن سرزمين لبنان تا هرموقع که اراده کردند لبنان را آماج حملات ارتش اسرائيل قرار دهند.
    خانم رايس سال گذشته در همين ايام وارد بيروت شد و طی ‌جلسه ای با فواد سنيوره نخست وزير اين کشور گفته بود با تصويب قطع نامه شماره ۱۵۵۹ سازمان ملل که خواهان خلع سلاح نيروهای ‌مسلح چريکی لبنان شده بود دولت لبنان وظيفه خود را انجام داده و خلع سلاح نيروهای مليشيا را آمريکا و متحدان آن بعهده ميگيرند آمريکا برروی ‌قدرت نظامی‌ بلا منازع ارتش اسرائيل در واقع پادگان نظامی خود حسا ب باز کرده بود و فکر ميکرد همانند جنگهای ‌گذشته بين اعراب و اسرائيل اين کشور قادر خواهد شد طی چند روز قال قضيه را بکند وکار چريکهای ‌مسلح را تمام کند.
    اسرائيل در ابتدا به سرزمين فلسطين يورش برد تا زمينه جنگ داخلی ‌بين گروه های ‌رقيب را فراهم سازد چه حماس که يک جريان سياسی سنی فلسطين است موفق شد در انتخابات باب طبع و نظارت کشورهای‌اروپايی و بين المللی پيروز بيرون آيد واين در شرايطی ‌بود که ناظرين در انتظار پيروزی سازمان الفتح بودند که از پشتيبانی بيدريغ کشورهای غربی بر خوردار شده بود تشکيل دولت در فلسطين توسط حماس مناسبات فلسطين و اسرائيل را بهم زد و از همان ابتدا کشورهای‌غربی و اسرائيل دبه در آوردند و مدعی شدند که حماس برای ‌منطقه خطرناک است و موجوديت کشور اسرايئل کشوری ‌که تا بدندان مسلح است و از بمب اتمی بر خوردار است و يکی از ايالات آمريکا بحساب می آيد و از طرفی ‌با توجه به در آمد سرانه کشوراز نظر نظامی بعداز آمريکا مقام دوم رادر جهان از آن خود کرده است بخطر می اندازد و تازه اين کشور در تمامی ‌جنگهايی‌ که تا کنون انجام داده است از حمايت کامل پيمان ناتو بدون قيد وشرط بر خوردار شده است.
    جان بولتن نماينده دولت آمريکا در سازمان ملل با کبکبه و دب دبه ی تمام در تصور اينکه اسرائيل بزودی ‌موفق به درهم شکستن نيروهای ‌مسلح فلسطين و لبنان خواهد شد علنا در جلسه سازمان ملل دوهفته قبل اعلام کرد که اسرائيل حد اکثر تا ده روز وقت لازم دارد تا کار را حزب الهه را تمام کند ولی ‌تصورات و اوهام سران آمريکا و خانم رايس و جورج بوش مثل همه اقدامات آنها پوچ از آب در آمد و خانم رايس در شرايطی وارد منطقه شدکه اسطوره شکست ناپذيری پادگان نظامی آمريکا در منطقه درهم شکست کشوری که طی چهار جنگ بزرگ با اعراب حتی ‌يک موشک در يافت نکرده بود.
    بيش از چهارده روز است که نصف خاک کشورش در تير رس و آماج موشکهای‌ نيروهای مقاومت لبنان و فلسطين قرار دارد تاجايی که شهر حيفا بزرگترين منطقه صنعتی و نظامی ‌اسرائيل فلج شده است و فرار مردم اين کشور نه تنها از شمال به جنوب بلکه بخارج از کشور بشدت ادامه دارد ودولتهای روسيه و تعدادی‌از کشورهای‌اروپای شرقی هم از مهاجرا ن اين کشور به اسرائيل خواسته اند در صورت تمايل ميتوانند بکشورشان باز گردنداسرائيل برای جبران اين سرشکستگی همان راهی راکه آمريکا پس از جنگ جهانی دوم رفت را درپيش گرفت تخريب زير بنای اقتصادی ‌لبنان و فلسطين و کشتن و قتل و عام مردم عادی برای انتقام از مقاومت که پوزه اش را بخاک ماليده است سينوره نخست وزير لبنان چند روز پيش اعلام کرد که لبنان تاکنون دوميليارد دلار خسارات اقتصادی ديده است در عين حال بيش از ۱۵۰۰ زخمی و بيش از چهارصد کشته که ۳۵% آنها را کودکان تشکيل ميدهند و بقيه کشته شدگان عمدتا زنان و مردم عادی کشوررا در بر ميگيرد.
    هدف آمريکا از گسترش جنگ چيست ؟

    آتش جنگی که آمريکا و هم پيمانان آن تحت عنوان مبارزه با تروريسم و ديدگاه مذهبی بد و خوب (Good and Evil ) در افغانستان بر افروخته اند منطقه خاورميانه را به صحنه جنگ تمام عيار تبديل کرده است کنترل اين جنگ که از افغانستان شروع شده و به عراق و لبنان و اسرائيل و فلسطين گسترش يافته است نه تنها آسان نيست بلکه کاری‌ بسيار دشوار خواهد بود پشتيبانی نيروهای ‌طرفدار طرفين درگير در اوضاع خاورميانه حتی خطر گسترش آن را در سطح وسيع تر افزايش داده است.
    نيروهايی که در تصور بودند با نشان دادن قدرت آتش نظامی خود کار را يکسره کرده وبزودی افسار منطقه را در کنترل خواهند گرفت و بر آن آقايی خواهند کرد مجبور شدند دامنه فعاليت های ‌نظامی خود را طی پنج سال گذشته از محدوده بيست و پنج مليونی افغانستان با احتساب جمعيت کشورهای خاورميانه تا سطح بيش از دويست مليون نفر گسترش دهندضمن آنکه بر خلاف صد سال گذشته که هميشه چک توگوش مردم و حکومتهای منطقه گذاشته اند و اولين باراست که دارند سيلی محکمی دريافت ميکنند البته که اين سيلی ‌برايشان بسيار گران آمده است و تاب و توان از دست داده اند.

    لبنان کشور کوچک بين سوريه واسرائيل با جمعيت در حدود چهار و نيم مليون نفرکه ۹۵% مليت عربی دارند بيش ۶۰ % جمعيت لبنان مسلمانان شيعه و سنی ( ۳۲% شيعه و ۲۱% سنی ) ۳۵%آن از اعراب لبنانی با مذاهب مسيحی مارونی (۲۵% ) ارتودوکس (۱۵% ) و دروزی ها (۷% ) و ۵% راهم ارمنی ها و ملکيتن ها تشکيل ميدهند.
    لبنان در سال ۱۹۴۳ دربحبوحه جنگ جهانی دوم اعلام استقلال کرد و خود را از زير يوغ فرانسه رها ساخت از همان بدو استقلال همواره پست های ‌کليدی کشور از جمله رياست جمهوری ‌و فرماندهی ارتش و پليس و بيشتر سرمايه کشور در کنترل نيروهای مسيحی باقی ماندکه ياد گار دوران استعمارفرانسه بود همين مسئله موجب درگيری فراوانی بين نيروهای ‌ديگر از جمله سنی ها و شيعيان با حاکمين شد.
    وضعيت مسلمانان شيعه در اين کشور تا همين بيست سال پيش واقعا اسفناک بود اکثريت قريب به اتفاق شيعيان جزو حاشيه نشينهای شهرها و روستاهای‌ فقير نشين لبنان بودند در پارلمان اين کشور با وجوديکه مسلمانان در اکثريت هستند کرسی های پارلمان (۱۲۸ نماينده)همچنان بطور مساوی بين اين مسلمانان وگروه های‌ مسيحی تقسيم شده است.
    بعلت دخالت های ‌مداوم فرانسه در امور داخلی ‌لبنان و سوريه که هردو کشور از مستعمرات آن بحساب می آمدند همبستگی ‌ملی بين اين دوکشور که دارای زير ساخت اقتصادی ، ‌فرهنگ و زبان مشترک بوده و برای استقلال کشورهای خود مبارزه مشترکی را آغاز کردند پيوند عميقی بوجود آمده است که نميشود براحتی اين دوکشور را از هم تفکيک و جدا کرد.

    جنگهای تحميلی ‌مختلفی که پس از جنگ جهانی دوم بخصوص چهار جنگ اسرائيل بر عليه اعراب در اين منطقه اتفاق افتاد تاثير غير قابل انکاری در سرنوشت اين دوکشور بازی کرده و هردوکشور را مجبور کرد بعلت عدم توانايی اقتصادی و نظامی در بر خورد به قدرتهای‌ بزرگ گاهی ‌بهم نزديک و گاهی‌از هم دور شوند ولی هردوکشور حداقل تا سال ۱۹۹۱ مجبور بودند همواره پيوند خود را با يکی از دوقطب قدرتمند جهانی حفظ کنند.
    سبعيت جنگهای اسرائيل و کشورهای غربی بر عليه اعراب که هر بار مخرب تر از جنگهای ‌گذشته عمل کرده است حکومتهای‌ ملی‌ و غير وابسته عرب و جنبش های منطقه را بر آن داشت تا علت شکستها و تهاجمات متجاوزان را مورد تحقيق قرار دهند که نتيجه آن استقلال عمل و در مواردی‌ ايجاد سازمانهای مستقل در کشورهای عربی بوده است.
    اولين سازمانی که توانست با استفاده از نيروی نظامی بر عليه اسرائيل وارد عمل شود سازمان آزادی ‌بخش فلسطين است که توانست در سال ۱۹۶۷ از طريق خاک اردن ضربات مرگ باری ‌بر اسرائيل وارد آورد اين موفقيت بزرگ موجب سازماندهی‌ نيروهای فلسطينی‌ درمهاجرت شد و آنها را بسرعت منسجم کرد فلسطينيها در تمامی کشورهای‌عرب در اردوگاه های مهاجرتی‌ خود چه در سوريه و چه در لبنان و حتی اردن خود را آماده نبرد با اسرائيل کردند برای‌اولين بار يک نيروی مبارز که در حاکميت نبود و اجازه داشتن ارتش منظم راه هم نداشت دارای ‌يک ارتش توده ای شده بود وجود اين نيروی مسلح ارتش های حکومت های ‌منطقه را به چالش کشيد و بعنوان يک سنت خوب و مبارزاتی و با توسل به مبارزه چريکی مناسبات نظامی منطقه رابهم زد و راه نوينی را باز کرد که جنگ کلاسيک بين ارتشها ی عربی ‌و اسرائيل را زير سئوال برد.
    مهاجرت اجباری فلسطينيها به لبنان که از روحيه سازماندهی و مبارزاتی‌ بالايی بر خوردار بودند تاثير خود را بر جامعه لبنان گذاشت سياسی شدن جامعه لبنان و حمايت آنها از اين سازمان و مبارزه مسلحانه مشترک آنها بر عليه اسرائيل به آنجا رسيد که ارتش اسرائيل برهبری آريل شارون که به جلاد خاورميانه معروف است از زمين و هو ودريا لبنان را در سال ۱۹۸۲ مورد حمله قرار دهد و بيروت را محاصره کند و بکمک کشورهای‌غربی ‌خواهان اخراج رهبران فلسطين از لبنان شودشارون اين جنايتکار مخوف قبل از اينکه بدرک واصل شود دارد تقاص جنايات خود را قبل از مرگ ميبيند.

    اين تحولات دربين مردم لبنان تاثير بسيار مثبتی ‌گذاشت اگردر گذشته فقط گروه های مسيحی سازمانها وگروه های ‌مسلح خود را داشتند و از حمايت بيدريغ کشورهای‌غربی بر خوردار بودند ديگر گروه ها نيز درصدد بر آمدند تا تشکيلاتهای نظامی ‌خود را ايجاد کنند تخريب لبنان توسط اسرائيل درس بسيار بزرگی برای ‌مردم اين کشور شد تا خود را برای‌ جلوگيری از تجاوزات ‌بعدی آماده کنند.
    کشورهای‌عرب از جمله عراق ، سوريه و عربستان سعودی‌ با امکاناتی ‌که داشتند درصدد بر آمدند تا خود را طرفدار يکی از اين گروه ها نشان دهند عربستان سعودی ‌و سوريه در مخالفت با عراق از جنبش امل که يک جريان کوچک مسلح بود پشتيبانی کرده و حتی ‌درگيری مسلحانه بزرگی را بر عليه گروه های مسلح شيعه که هنوز تشکيلات منسجمی نداشتند و مورد پشتيبانی عراق قرار داشتند راه انداختند جنبش امل ( Amal Movement )( اميد) در سال ۱۹۷۵ ايجاد شد که رهبری آنرا موسی‌ صدر بعهده داشت که در سال ۱۹۷۸ سر به نيست شد .
    از سال ۱۹۸۱ نبيه بری‌( Nabih Berri ) رهبری اين جنبش را بعهده گرفت سازمان آزادی ‌بخش فلسطين قبل از مهاجرت در ۱۹۸۲از لبنان سلاحهای خود را در اختيار جنبش امل قرار داد علت اين تصميم حمله شديد خمينی به عرفات و عملکرد سازمان آزادی ‌بخش فلسطين بودامل در سال ۱۹۹۱ اسلحه خود را به ارتش سوريه تحويل داد.

    حزب الهه لبنان در جريان جنگ اسرائيل و فلسطينيها و ارتش لبنان در سال ۱۹۸۲از اتحاد چند گروه مسلح شيعه لبنانی شکل گرفت حزب الهه همزمان با مبارزه مسلحانه بر عليه اسرائيل تمرکز خود را در بسيج و سازماندهی‌ نيروهای ‌شيعه گذاشت و به مسلح کردن و آموزش نيروهای طرفدار خود پرداخت و شبکه وسيع خدمات اجتماعی‌ از جمله مدرسه و بيمارستان و تعاونی و حتی توليدی در بخش شيعه نشين ايجاد کرد در جامعه لبنان پيش از استقلال و پس از آن همواره با شيعيان بعنوان انسانهای ‌در جه دو بر خورد ميشد يکی از دلايل پشتيبانی مردم شيعه از اين حزب احياء هويت و برسميت شناختن آن در بين جوامع لبنان بود.

    حزب الهه لبنان در جنگ ۱۹۸۲ پراکنده ولی ‌موثر بر عليه اسرائيل جنگيده بود و حتی‌ بيش از ۲۴۱ سرباز آمريکايی‌ را در حمله به سفارت کشور کشته و آنها را مجبور به خروج ار لبنان کرده بود اين حزب موفق شد اکثريت شيعيان را که در جنوب بيروت وجنوب لبنان زندگی ميکنند را متحد کند شيعيان لبنان از همان سالهای‌۱۹۸۲ بطور مداوم زير آتش سلاحهای‌اسرائيلی قرار داشتند که پاسخ آن حمله مسلحانه مداوم به نيروهای اسرائيلی واقع در نوار امنيتی بين اسرائيل و لبنان بود که بکمک يک گروه مسيحی‌ لبنانی برهبری ميشل عون اشغال شده بود با همين مبارزات دائمی بود


    Comment


    • Comment


      • Comment


        • Comment


          • Comment


            • شاهان عادل چون فريدون، پيامبران توحيد چون زرتشت، موسی (ع) و عيسی (ع) و محمد (ص)، فرمانروايان موحد چون کورش و علی (ع)، رهبران انقلابی کمون پاريس، پدران انقلاب آمريکا، پدران انقلاب مشروطهً ايران، لنين در شوروی و مائو در چين، حتا رهبری خمينی در پيروزی انقلاب ايران، همه در ظرف زمانی و مکانی خود قابل تقدير و حاوی درسهای قابل فراگيری هستند. آنچه ژنرال دوگل را برای فرانسوی ها و چرچيل را برای انگليسی ها در تاريخ به نيکنامی ماندگار می کند، ولی خمينی را در همان زمان حياتش از عرش به فرش و از ماه به چاه ميکشاند، چيزی نيست جز اينکه آنها برای شهروندانشان دموکراسی، پيشرفت و سربلندی ارمغان آوردند، ولی خمينی و رهروانش با اعتقادات واهی به هويت (تبعيض) اسلامی دل خوش کردند و برای مردم ايران استبداد دينی، که بقول آيت الله طالقانی بدترين نوع استبداد است، حاکم کردند که محصول آن فقر و فلاکت و فساد بوده است.

              همانطور که در گذشته، دولتهای مبتنی بر هويت مذهبی با جنگ جهانی اول، و دولت های صرفاً ناسيوناليست (هويت ملی) در جنگ جهانی دوم، و بلوک قدرت مبتنی بر تبعيض و استبداد ايدئولوژيک با جنگ سرد از دور خارج شدند، در دوران جهانی شدن، نصب العين قرار دادن حقوق برابر شهروندی، رسميت دادن به تنوع قومی و فرهنگی، و آزادی مذهبی و تکثر سياسی، و خلاصه رفع هر نوع تبعيض، پايه ای ترين و پذيرفتنی ترين ويژگی ها و آرزوهای شهروندی در يک جامعهً رو به رشد محسوب می شوند. از اين رو برسميت شناختن مبانی جهانشمول حقوق بشر از طرف دولتها و ملت ها رو به گسترش نهاده و ندای احترام به کرامت نوع انسان را در سراسر جهان پژواک می دهد. متقابلا، نصب العين قراردادن معيار های غلط متعلق به گذشته، مثل همين "هويت اسلامی"، آنهم از طرف دولت و حکومت، برای ايرانيان، تا همينجا نيز حاصلی جز تبعيض، تفرقه و تهديد تلاشی ملی در پی نداشته و نخواهد داشت. پر واضح است که پی گيری آنها جز تباهی و و ضرر وزيان بيشتر برای ملت و مملکت و روسياهی برای حاکمان ببار نخواهد آورد.

              سومين ويژگيی قابل تأمل در آن "سند چشم انداز" "برخورداری از دانش پيشرفته" می باشد(بی شک با هدف تأمين امنيت نظام می باشد، چرا که در نظام مبتنی بر تبعيض مذهبی جايی برای فراگيری و بکارگيری دانش پيشرفته در سايرعرصه ها باقی نمی نمی ماند). برای کسی که بازبان استعارهً سران نظام آشنايی داشته باشد، روشن است که منظور نويسندهً آن ( محسن رضايی) از دانش پيشرفته برای حفظ نظام، دستيابی به دانش نظامی و بمب هسته ای است و نه رسيدن به خودکفايی علمی در کشور. وانگهی واضح است که بدون استقلال علمی، استقلال در ساير زمينه ها نيز قابل دستيابی نيست. جامعهً تحت حاکميت ولايت فقيه، سی سال پس از انقلاب، هنوز علوم انسانی اش اساساً از ترجمهً توليدات ديگران تأمين می شود و دانشجويان و محققين آن هنوز در دسترسی به منابع خارجی نيز محدوديت دارند. روشن است که تصميم سازان آن جامعه نيز نمی توانند از استقلال و کفايت فکری لازم، جهت پيشبرد منافع ملی و مردم آن جامعه، برخوردار باشند. استقلال و کفايت فکری منبعث از توليد دانش و کفايت علمی بومی در هر جامعه است، و اين هردو بدون آزادی آکادميک ميسّر نمی گردد. آزادی آکادميک در آمريکا بيش از هرچيز مديون جنبش مدنی سياهان بويژه در مدارس و دانشگاهها، و نيز جنبش های مدنی دانشجويی بعد از جنگ جهانی دوم در کشورهای صنعتی بوده است. بعنوان مثال، مبارزات مدنی سياهان در آمريکا به دوران مک کارتيسم، که آموزش هويت (تبعيض) نژادی و طبقاتی در متون درسی رسميت يافته بود و از انتشار کتب و نيز فعاليت کمونيست ها رسماً جلوگيری می شد، پايان داد.

              در رابطه با آزادی آکادميک، وضع ايران بسا اسفناکتر بوده و هست، چرا که در سراسر تاريخ ايران و نيز اسلام، بطور عام، از آزادی آکادميک خبری نبوده است. عالمان و رهبران مذهبی تنها آموزشهای مذهبی را مجاز می شمردند و از ورود هر ايده و دانش غير خودی به مدرسه و کتابخانه و جامعه جلوگيری می کردند. پيش از اسلام، ايرانيان آثار هندی را ترجمه کرده و تا حدودی با يونان آشنايی داشتند، و در دانشگاه جندی شاپور طب و نجوم تدريس می شد. در مورد اعراب و مسلمانان، درست است که پيامبر اسلام مبشر رحمت و رهايی برای قبايل بيابانگرد عرب بود و آنها را متحد کرده وبه سروری رساند، ولی پيامبر اسلام و ائمه اطهار از علوم عرفی بشر اعم از رياضی و هيات و فلسفه بطور عام بی بهره بودند. تمام قرآن و احاديث و سنت که اساس آموزش فقه جعفری است جز شرح و تفصيل يکسری اصول اخلاقی و الهيات چيز ديگری نيست. آنچه باعث شکوفايی علم و فلسفه در ميان مسلمانان، طی دوره ای کوتاه، شد نه صرفا اکتفا کردن به آيات قرآن و سنت و کلاس های درس امام جعفر صادق و امثالهم، بلکه ترجمهً آثار يونانی به راهنمايی برمک ايرانی و بدنبالش آوردن دانش طب جندی شاپورتوسط آن پزشک ايرانی جرجيس فرزند بختيشوع، مدير بيمارستان جنديشاپور ، در دوران سه خليفهً عباسی (منصور، هارون الرشيد و مأمون) در مدرسهً دانش بغداد بوده است. در همان دوره نيز، بقول سيد حسين نصر در کتاب "تاريخ فلسفهً اسلامی"، خلفای عباسی ترجمهً بخش سياست ارسطو را بصلاح خود ندانسته و اجازهً آنرا ندادند. ولی علمای متعصب اسلامی، از امام محمد غزالی گرفته تا خواجه نظام الملک و علامه مجلسی تا خمينی و بسياری از حوزويان امروز نيز، آموزش علوم عرفی را با علوم الهی مغاير می دانسته اند. براين منوال، درمدارس سنتی و مکاتب مرسوم بعد از اسلام، جايی برای آموزش ساير علوم وجود نداشت، کما اينکه مدعيان حکومت ولايی خمينی و خامنه ای نيز از آغاز به قدرت رسيدنشان خواهان تبديل دانشگاهها به حوزهً علميه مذهبی بوده اند. اين در حاليست که مدارس مذهبی از دوران صفوی، از امتياز وجوهات شرعی بهره مند بوده اند و يک روحانی برای ادامهً تحصيل با مشکل مالی چندانی مواجه نبوده است.

              توليدات علمی چنان مکاتب و مدرسه و حوزه ای در طول تاريخ اسلام نيز، جز معدودی استثناء، جز ملای منبری، محضری، سرقبرو نوحه خوان و در نهايت رساله نويس محصول ديگری نمی توانست باشد. از معماری تمدن اسلامی نيز جز امامزاده و مسجد و زندان و قلعه های کوهستانی (که پايگاه مقاومت ساير فرق مذهبی بود) نبوده و کمتر می توان از مدارس، کتابخانه، بيمارستان، بازار، راهسازی و پلسازی و غيره سراغ گرفت. خلفای مسلمان عرب، ترک عثمانی و مغول در مديريت و بوروکراسی کما اينکه طب و نجوم از ايرانيان، و در فلسفه و رياضی از يونانيان بسا عقب تر بوده اند. معلم ثانی (فارابی)، ابوريحان بيرونی، فخر رازی، بوعلی سينا، عمرخيام و امثالهم، اولا، وامدار يونانيان و ايرانيان قبل از اسلامند؛ و دوماً، اگر چه در حوزهً جغرافيايی تمدن اسلامی پرورده شده اند ولی عمدتاً متعلق به آن بخش هايی از ايران، از مرو و بخارا گرفته تا ری، هستند که يا خارخ از حوزهً کنترل خلفای اسلامی بوده و يا در دوره ای زيسته اند که ميزان کنترل اعراب مسلمان رو به افول نهاده بود. مدعيان تمدن اسلامی در ايران فراموش کرده اند که ايرانيان با خلفای عرب و مغولان و عثمانی های اسلامی اساساً در تعارض بودند؛ و صفويان اصلاً بدين خاطر به شيعه گستری پرداختند تا هويت ايرانيان را از عثمانی ها متمايز سازند. دوماً، شارعان شيعه و حاکمان مذهبی در ايران، از آل مظفر تا آل خمينی نيز بيشترين دشمنی ها را با علم و آموزش آزاد در ايران داشته اند.

              نتيجه ای که می خواهم بگيرم جز همان کلام فردوسی طوس نيست "دريغ است ايران که ويران شود، کنام پلنگان و شيران شود". دشمن اصلی مردم ايران جهل و تحجر بوده و هست و نه قدرتهای خارجی. پس راه سعادت و سربلندی ايرانی نيز در علم و دانش، درکثرت گرايی و مدارا، و در تحقق دموکراسی و احترام به حقوق برابر شهروندی می باشد و لاغير. تحقق دموکراسی، ايرانيان را در جهان و خاورميانه سربلند، و تحجر و تبعيض دينی، مسلمانان را از اسلام، و ايرانيان را از ايران فراری می دهد، عواقب رويکرد توسل به هويت صرفاً دينی اسباب بيزاری از دين و فروپاشی مملکت را فراهم می سازد. آيا اينگونه هشدارها گوش شنوايی خواهد يافت؟

              Comment


              • مردم عراق و همهً نيروهای درگير در مسئلهً عراق اينروزها دوران سختی را از سر می گذرانند. انفجارهای پياپی جان مردم را بلب رسانده است، و مراکز تصميم گيری متعدد هرکدام و از هر سو، بدنبال احراز جای پا و گسترش دامنهً نفوذ خود هستند. جامعهً بين المللی و ناظران خارجی نيز متحيرند که اين خونريزی ها و انفجارها از کجا ريشه می گيرد و به کجا می انجامد؟ آيا اين خونها پيش درآمد و لازمهً تولد دموکراسی در يک کشور نفتی، ايلی-عشيرتی، چند قومی، چند فرهنگی، اسلامی ( شيعه و سنی)، می باشد؟ و يا از علائم شروع جنگ داخلی است؟ و خلاصه چطور می توان اين اوضاع قمر در عقرب حاکم بر عراق را بطور همه جانبه تری باز شناخت؟ فکر می کنم مثل شناخت هر معضل اجتماعی نخست بايد اصل مسئله را شکافت، مواد خام و عناصر کليدی تشکيل دهندهً آنرا از هم تفکيک نمود، کم و کيف آنها را دقيقاً مورد ارزيابی قرارداد، و آنگاه راه حلی متناسب با هر کدام و در هر سطح برای غلبه بر جزء جزء مشکلات ارائه نمود. بديهی است که اينهمه نه از نگارنده و نه از اين سطور بر می آيد. اين نوشته در واقع يک سری خطوط کلی را ترسيم و در هر زمينه راه حل های کلی را پيشنهاد می کند.

                بسياری از تحليل گران و يا روشنفکران، رويکردهای يک بعدی و يا دو جانبه ای به مسائل عراق دارند و بديهی است که راه حلهای آنها نيز به يکی دو جنبه محدود بماند. چنين رويکردهايی مانع از شناخت درست و راه حلهای همه جانبه می گردد و لاجرم به شکست می انجامد. نئوکانهای آمريکا، صرفاً آنرا جنگ عليه تروريسم و برای دموکراسی تلقی می کنند. اين تلقی در داخل آمريکا و نيز در سطح بين المللی اعتبار خود را از دست داده است، چرا که برای تفسير تحولات مربوط به عراق بسيار ناکافی می نمايد.

                انترناسيوناليستهای چپ که همه چيز، از جمله حملهً يازدهم سپتامبر و حمله به عراق و انفجار حرم سامرا، را توطئهً از پيش طراحی شده می دانند، در گيری های کنونی در عراق را هم لابد با استفاده از تئوری توطئه توضيح می دهند. حاصل اينگونه رويکردها چيزی جز نوميدی از سر ناتوانی، توجيه بی عملی، و يا در نهايت حمايت از تروريسم نمی تواند باشد.

                اسلاميستها، در آرزوی تحقق خلافت اسلامی، سياست های حمايتی غرب و آمريکا را از اسرائيل و نيز حمايت از ديکتاتورهای فاسد محلی در دوران جنگ سرد را، بهانهً مخالفت قهرآميز خود با آمريکا و غرب قرار داده، و بدنبال بر آفروختن جنگ صليبی مذهبی در قرن بيست و يکم هستند.

                رژيم های استبدادی منطقه، بويژه ايران و سوريه هم، عراق را عرصهً تاخت و تاز خود قرار داده اند. آنها ثبات و آرامش و تحقق دموکراسی در عراق را موفقيت آمريکا در ارائهً الگوی موفقی از دموکراسی در خاورميانه می دانند و ا زهمين رو عراق را بستر رويارويی استراتژيک خود با آمريکا می دانند. موفقيت دموکراسی در عراق می تواند ادعاهای آنها را در ارئهً الگوی مناسب برای مسلمانان و اعراب بی رنگ، و رژيم آنها را در ميان مسلمانان بی اعتبار کند. بهمين دليل دست به هر دسيسه و نيرنگی می زنند تا عراق را برای عراقيان جهنم و برای آمريکاييان به باتلاق مبدل سازند. کشورهای عرب منطقه هم به درجاتی پايينتر می دانند که در صورت موفقيت آمريکا در عراق، فشار بر آنها برای تن دادن به رفرم سياسی افزايش خواهد يافت. ای بسا بهمين دليل، در برابر مسائل داخل عراق نظاره گر باقی مانده اند.

                ناسيوناليستی های پان عرب، سنی ها و بسياری از نظاميان سابق و طرفداران حزب بعث نيز هر کدام از زاويه ای، با حضور آمريکا و نيز با قدرت گرفتن شيعيان و کردها مشکل دارند و در پی ابقای جايگاه سياسی خود در آيندهً عراق هستند. در ادامهً اين نوشته اين رويکردها بطور مبسوط تری دسته بندی خواهد شد.

                مدتی پيش وزير خارجهً آمريکا اذعان داشت که آمريکا در پنجاه سال گذشته به مسئلهً ثبات سياسی و امنيت جريان نفت اولويت می داده و حال گسترش دموکراسی و حقوق بشر را در اولويت خود قرار داده است. فکر می کنم نيروهای دموکرات و آزاديخواه و مترقی منطقه که قربانيان دائمی اتحاد استعمار و ارتجاع مذهبی در کشورهای مسلمان بوده اند، جا دارد تا از اين تغيير سياست خارجی آمريکا درخاورميانه استقبال و استفاده کنند. اگر اين تغيير رويه را ارج ندهيم، آمريکا از دموکراتها و دموکراسی رويگردان شده و حفظ منافع خود را در حمايت از مرتجعين مذهبی خواهد جست.
                دوم، بديهی است اين موضوع بمعنی تأييد چشم بسته نيست، بايد سياست خارجی آمريکا در منطقه در هرزمينه که لازم باشد نقد کرد و به چالش گرفت، چرا که آمريکا دنبال منافع ملی خود و ايرانيان و يا عراقيهای دموکرات نيز حافظ منافع ملی خود می باشند، ولی بايستی واقف بود که اولا تا تحقق دموکراسی، برای غلبه بر بنيادگرايی مذهبی به کمک و حمايت آمريکار و ساير دموکراسی ها بشدت نيازمنديم. بعلاوه بخاطر بسپريم که راه رسيدن به بهروزی کشورهای مسلمان، در دموکراسی، در رابطهً مستقيم، و در رقابت است و نه دشمنی. عوامل تعيين کننده در رقابت عبارت از قوانين، مقررات، موازين، عرف و ديالوگ متقابل هستند، حال آنکه در دشمنی، هر کدام بود و موفقيت خود را در نبود ديگری می بيند؛ بين دو دشمن، منطق تعادل قوا حرف آخر را می زند و روشن است که برندهً نهايی چنان رابطه ای هم نيروهای مدعی انقلاب و يا کشوری عقب مانده و ميان قدرت مثل ايران نمی تواند باشد.

                سوم، بسياری از روزنامه نگاران و نيز فعالان سياسی ايرانی، که تئوری توطئه در قضاوتهای سياسيشان نقش اصلی را ايفا می کند، نا توانی خود از درک و فهم مسائل را به توانايی طرف مقابل نسبت می دهند. حال آنکه اساساً نيست که آمريکايی ها و يا هرکس ديگر همه چيز را پيشاپيش بدانند، همه چيز مطابق طرحها و برنامه های آنها پيش برود، و يا نتيجهً عملی طرح ها و برنامه های آنان برای خودشان، حتما قابل پيش بينی و يا مورد تأييد باشد. آنها نيز گرايش های گوناگون، منافع و اهداف متفاوت و گاها متضادی در درون خود دارند و نقاط ضعف و قوت فکری آنان در عمل نيز منجر به آثار و عواقب متفاوت می گردد. از اين رو توسل جستن از تئوری توطئه توسط افراطيون جز گواه درکی ساده سازانه و دشمن تراشانه از مسائل، احساس ناتوانی و عجز و در نتيجه ناتوانی در مقابل دشمن مفروض، و نهايتاً توجيه شانه خالی کردن از زير بار مسئوليت می باشد.

                با اين توضيح مقدماتی! می خواهم به بررسی مسائل کنونی عراق بپردازم. همانطور که قبلا گفتم تحقق دموکراسی در عراق به سود صلح و ثبات منطقه، نفع آزاديخواهان و دموکراتهای منجمله ايرانی، و بزيان افراطيون، بويژه مذهبی، و نيز نظامهای استبدادی خاورميانه می باشد. بهمين دليل پی گيری مسائل عراق در صدر اولويت های بسياری از مراکز تحقيق، دولتها، و نيز خبرگذاريها قرار دارد. ديروز گزارشی از امير طاهری، روزنامه نگار ايرانی مقيم لندن، خواندم که برآورد خوشبينانه ای از شرايط بدست داده بود. همينطور گفتگوی ميز گرد دوستان دکتر لاری دايموند (از موسسهً تحقيقاتی هور در دانشگاه استنفورد) تحت عنوان "چه بايد کرد در عراق؟" را در سايت "شورای سياست خارجی" آمده بود که ارزش مطالعه کردن دارد. اين نوشته برآن است تا از زاويه ای متفاوت به بررسی وضعيت موجود در عراق بپردازد.

                مطالبات مردم عراق را در شرايط کنونی می توان به سه دستهً کلی تقسيم نمود که بترتيب اولويت عبارتند از دعوا بر سر" هويت، قدرت، و حقوق، ". عناصر اصلی تشکيل دهندهً هويت مردم عراق عبارتند از: (١) عشيرتی و قبايلی: در نوشته های پيشين اين قضيه مورد تأکيد قرارگرفته بود که چون افتخارات تمدن های بين النهرين بر خلاف ايران باستان، بر پيوندهای ايلی و قبايلی استوار بوده و از اين رو ساختار عشيرتی در عراق بسيار قويتر از ايران است، دوم اينکه حکومت های استبدادی صدام حسين، احزاب سياسی را محدود و ممنوع، ولی روی اين ساختار سنتی جامعهً عراق سرمايه گذاری کرده بود. (۲) قومی و زبانی: قبايل و عشاير مختلف را پيوندهای قومی و زبانی، مانند اعراب، کردها، ترکمن ها، آشوری ها و غيره، بهم پيوند می دهند. (۳) مذهبی: در زمان صدام حسين، سنی های عرب و بعد از سقوط صدام حسين، شيعيان و اهل تسنن کرد فرصت ابراز وجود و ابراز وجود سياسی يافته اند. (۴) هويت منبعث از ايدئولوژی های مدرن و سکولار مانند مارکسيسم و کمونيسم و ناسيوناليسم و غيره که بيشتر در احزاب سياسی، مانند حزب بعث (تنها حزب حاکم قبلی و غير قانونی فعلی) و ساير احزاب فعال کنونی، خود را نشان می دهد.

                بنابراين جنگ بر سر ابقای هويت، چهار جبههً مختلف را نشان می دهد، که هرکدام شکل و ماهيت و لاجرم هدف و برنامهً ويژهً خود را داشته و لاجرم راه حل های خاص خود را می طلبند. بهمين دليل، اگر کسی فقط توجه خود را معطوف به يک و يا دو مورد معطوف سازد و از دو گروه ديگر غافل بماند، مثلا صرفاً به مذهبيون و قوميت ها پر بها داده و از ناسيوناليست ها و قدرت قبايل و عشاير چشم پوشی کند، روشن است که در مهار اوضاع به نتيجه نخواهد رسيد.

                نکته مهمتر اينکه هر کدام از اين نوع نهادهای هويت بخش جامعه مکانيزمهای حل اختلاف سنتی خود را دارا می باشند که برای حل مسائلشان بايد از آن مکانيزمها حتا الامکان استفاده کرد. مثلاً عشاير يک منطقه از قديم مسائل خود را با مشورت بين پيران و ريش سفيدان قوم حل و فصل می کرده اند، رهبران مذهبی مرجع حل اختلافات مذهبی بوده اند، روشنفکران و احزاب سياسی نيز در کاستن از بحرانهای فکری و برداشتهای مفاهيم مدرن به مردم کمک می کنند و بحث های اموزنده در مورد پرنسيب های دموکراسی در يک جامعهً چند فرهنگی می توانند نقش مثبتی ايفا کنند.

                برای کاستن از افتراق، کشمکش و خونريزی های بيشتر بر سر هويت عشايری، قومی، مذهبی، و ايدئولوژيک مردم، بايد کنفرانس های منطقه ای و سراسری بين سران عشاير، گروههای قومی، رهبران مذهبی، احزاب سياسی، نخست بطور جداگانه و در مراحل بعد، بصورت منطقه ای و سراسری تشکيل داد. بايد اين رهبران را در انتخاب ميانجی مختار گذاشت تا خود در پروسهً عمل ميانجی های حل اختلاف بين خود را بيابند. عمدتا ريش سفيدان عشاير به رهبران مذهبی و يا سياسی، و آنها نيز برای حل اختلافاتشان با ميانجيگری آمريکايی ها نيازمند خواهند بود. دغدغهً باز يابی "هويت" يک عراق دموکرات و نوين بدون اتکا به حلقه های سنتی امکانپذير نمی باشد. زندگی مسالمت آميز در يک جامعهً چند فرهنگی با تنوع قومی، مذهبی و ايدئولوژيک دقيقاً آن چيزی است که صدام حسين از مردم عراق دريغ کرده بود و بهمين دليل همهً آن کاستيها و کمبودهها امروزه سربازکرده است. بهمين دليل بايد با آموزش و ارتقاء روابط و مناسبات بين عشاير، اقوام، و رهبران مذهبی و سياسی، هويت دموکراتيک نوينی بر ساختار سنتی موجود بنا نهاد.

                دومين موضوع مورد منازعه درعراق امروز، دعوا بر سر کسب "قدرت" می باشد وجوه جغرافيايی سازمان يابی قدرت را می توان به روستا و محله، شهری، استانی، کشوری، منطقه ای و بين المللی تقسيم نمود. (local, state, national, regional, and international). اصلی ترين شاخص قدرت هم در عراق بعد از صدام حسين برخورداری از نيروی شبه نظامی و مسلح بوده است. بدين معنی که بعد از فروپاشی ارتش عراق، مردم اين کشور خود را در محاصره قوای خارجی اعم از نظاميان آمريکا و نيز نيروهای نظامی گسيل شده از طرف ايران می ديدند. اين مردم که بطور عام با اشغال خارجی مخالفند و خاطرهً هشت سال جنگ با ايران را نيز بخاطر دارند، به امنيتی که توسط نيروهای نظامی آمريکا و بويژه توسط وزارت کشور تحت کنترل سپاه بدر (نيروهای وابسته به ايران) برايشان رقم زده شود، بهيچ وجه نمی توانستند اعتماد کنند.

                Comment


                • در امر مبارزه با رژيم، بسيار مهم است که مرزها را بدرستي تشخيص داده و باصطلاح چپ و راست نزنيم. بعبارتي، ترسيم کردن مرز بندي صد در صدي قومي، مذهبي، و ايدئولوژيک، نه تنها سنتي غير دموکراتيک است بلکه حتا غير انساني است و به عواقب خونبارو فلاکتباري مي انجامد. فجايع نسل کشي، قتل عام ها و کوره هاي آدم سوزي، همه وهمه حاصل عملکرد اتخاذ مرزبندي هاي صد در صدي قومي، مذهبي و ايدئولوژيک در سراسر تاريخ، منجمله در کشور خودمان ايران، بوده و بايد مايهً عبرت ما باشند. بنابراين، نا گفته پيداست که عليرغم مخالفت و مبارزه با رژيم، مجاز نيستيم که منافع ملي و مصالح عمومي مردم ايران را يکجا در ترازوي رژيم حاکم ريخته و آنگاه خود را مجاز از بکار گيري هر ابزاري عليه رژيم بدانيم. درخواست قطع حمايت هاي سياسي و اقتصادي غرب از رژيم حاکم البته مطالبه اي برحق و قابل توجيه است؛ چرا که مي تواند رژيم را تحت فشار قرار داده و وادار کند تا به خواستهاي برحق مردم ايران براي تحقق آزادي و دموکراسي گردن نهد. ولي متقابلا، دفاع از دخالت نظامي خارجي، که منجر به وارد آمدن ضايعات غير قابل پيش بيني جاني و مالي مي گردد، قابل دفاع نيست.

                  وانگهي، خواست مشترک جامعهً بين المللي، مبني بر جلوگيري از دستيابي رژيم به بمب اتم، با خواست جنبش آزادي خواهي و دموکراسي طلبي مردم ايران منطبق است. بنابراين بديهي است که تن دادن رژيم به پذيرش خواست جامعهً بين المللي، و بطور مشخص پذيرش شيريني تشويقي اروپا، که اي بسا ممکن است آخرين در نوع خود باشد، قابل استقبال کردن است. چرا که گردن نهادن به خواست جامعهً بين المللي، ضمن اينکه امکان حملهً نظامي را از بين مي برد، بستر کوتاه آمدن رژيم در ساير زمينه ها، و بطور مشخص تن دادن رژيم به خواست مردم ايران، براي تحقق آزادي و دموکراسي، بومي و نه وارداتي را، نيز هموارتر مي کند. متقابلاً چنين بنظر مي رسد که چنانچه رژيم کوتاه نيايد، اپوزيسيون آزاديخواه و دموکراسي طلب آن نيز همگام با جامعهً جهاني از اقدامات تنبيهي عليه رژيم حمايت خواهد کرد. بعبارت روشنتر، مواضع نيروهاي دموکراسي خواه، تنها در کادر حفظ منافع ملي و مصالح عمومي مردم ايران مي تواند مشروع و قابل توجيه باشد.

                  بعبارتي ديگر، از آنجا که اصلا فلسفهً وجودي اين رژيم با قواعد حاکم بر زندگي مدرن و دنياي امروز در تعارض جدي قراردارد، و مهمتر اينکه چون عمر مفيد آخوندها براي غرب و آمريکا بسر آمده است، تحقق در خواست هاي جامعهً بين المللي، از مطالبات آزاديخواهانه و دموکراسي طلبانهً مردم ايران جدايي نا پذيرند. براين سياق، صلح و ثبات منطقه اي و امنيت بين المللي نيز از استقرار دموکراسي در ايران مي گذرند. شعار اولويت دادن صلح بر دموکراسي در داخل کشور، توسط اصلاح طلبان حکومتي، که از هر شعاري جز دغدغهً ادامهً حيات رژيم، سودايي در سر ندارند، نظريه اي بي پايه در داخل، و بي مايه در خارج است. صلح و دموکراسي در ايران از هم جدايي نا پذيرند و مناديان حقيقي صلح، همان کوشندگان واقعي راه آزادي و دموکراسيند.

                  دوستان و دشمنان کورش کبير:

                  داوري در مورد کورش، مانند قضاوت در مورد هر رهبر و يا پديده تاريخي ديگر، بسته به معيارهاي قضاوت کننده دارد. بديهي است که آنان که همه چيز و همه کس را فقط از دريچهً تنگ و تاريک و تبعيض آلود قومي، مذهبي و يا ايدئولوژيک خاص خود مي بينند، در قضاوت جايگاه کورش دچار اشتباه و افراط و تفريط مي شوند. آنان که معيارشان برتري نژادي و قومي است کورش را احتمالا دوست دارند اگر آريايي، و دشمن دارند اگر غير آريايي باشند. آنان که فقط از آينهً مذهب به تاريخ مي نگرند، کورش را دوست دارند اگر زرتشتي، و دشمن دارند اگر مسلمان متحجر، از طيف خلخالي باشند. آنها که با معيارهاي ايدئولوژيک به قضاوت تاريخ مي نشينند، کورش را دوست دارند اگر ناسيوناليست، و دشمن دارند اگر چپ افراطي و باصطلاح انترناسيوناليست باشند. بديهي است که هيچ کدام از اين نوع قضاوت هاي جانبدارانه، نمي توانند منصفانه باشند. کورش را صرفاً بدليل اينکه شاه سابق دم از گراميداشت او مي زد و يا از اينکه شاه اللهي هاي امروزي او را مي ستايند، نيز نمي توان تخطئه نمود. ديشب وقتي در يک جمع آکادميک گفتم که آزادي مذهبي، احترام به حقوق مليت ها و خودگرداني استاني (فدراليسم) و جدايي دين از دولت يادگار کورش هستند، برايشان خيلي جالب بود. دوستي داشتم که يادش بخير، از مبارزين سابق حزب توده بود و سه چهار سال قبل فوت کرد. ايشان بشدت با کورش ضديت داشت و مي گفت که کورش داسها را از دهقانان گرفت و بدستشان شمشير داد. يکبار که لجم گرفته بود در پاسخ گفتم: خوب لابد کلاشينکف نبوده ديگه! مگر انقلابيون مارکسيست قرن بيستم چکار مي کردند؟
                  متحجرين مذهبي هم که به خلخالي استناد مي کنند، از اينکه کورش در کودکي (لابد بلانسبت خودشان!) بر اساس موازين شرعي رفتار نکرده و يا شير سگ خورده، پس گناه کبيره مرتکب شده و بايد مجازات گردد! يادم آمد که شهروندان کرهً جنوبي گوشت سگ مي خورند و يا مليون ها آدمي که مثل خودم سگ را دوست دارند، اين خزعبلات شرعي را به پشيزي نمي گيرند. لابد سگي که به کورش شير داده (فرضا که راست باشد)، از جنس سگ اصحاب کهف بوده است!... اين امر حکايتي را بيادم آورد که داستاني از فراست سگ هاست... در سال 1362 بايکي از دوستان که حالا در ايران زندگي مي کند، ( و با اين نوشته مشکلي متوجه او نيست) در شروع زندگي مخفي، قبل از اينکه جايي براي استقرار پيدا کنيم، سر به بيابانها نهاده، در اطرف روستاهاي نزديک مشهد، روزها را بالاي کوه و شبها را براي برداشتن آذوقه و خواب پايين آمده و داخل يک شيار عميق، کنار رودخانه اي، وسط کشتزارهاي گندم، اطراق مي کرديم. يک شب خواب مانده و صبح ديرتر از معمول از خواب بيدار شديم. وقتي به اطراف نگاه کرديم متوجه شديم که آنطرف گندمزارها، گله هاي اهالي، ما را احاطه کرده اند. بمحض سربرآوردن، سگ گله متوجه ما شده و بسرعت بسوي ما شروع به دويدن کرد، جالب اينکه در اين حرکت سريعش بسوي ما فقط يکبار واق واق کرد. بعد از طي مسافتي، شايد حدود 500 متر، بما رسيد. ما دو نفر داخل همان شيله يا شيار نشسته و فقط نگاهش کرديم، وسيلهً دفاعي خاصي هم نداشتيم. سگ بزرگ و سياه رنگ براي چند لحظه اي رو بروي ما ايستاد، بدون اينکه سر و صدايي کند، و بعد از چند لحظه راه خودش را گرفت و بطرف گله برگشت. بعد ها که به روستاي مربوطه رفتيم و در آنجا ساکن شديم، دريافتيم که سگ مذکور، در واقع از خطر ناکترين سگهاي روستا بود، بطوري که چوپانها، بمحض رسيدن گله به روستا، او را زنجير کرده و مي بستند. آن سگ خطرناک، در آنروز با ديدن ما دو نفر، در حاليکه که ژاندارمري و پاسداران در منطقه در بدر بدنبال ما بودند، و در صورت سر و صدا کردن مي توانست کاري کارستان بدستمان دهد ، با ديدن ما ساکت ماند، حال فرض کنيد اگر بجاي آن سگ سياه با معرفت، خلخالي و پاسدارانش بما دست يافته بودند، چه اتفاقي افتاده بود؟

                  Comment


                  • عبارت "تئوري راهنماي عمل" واژه اي بود که در اوايل انقلاب بر سر زبان بسياري از نيروهاي فعال سياسي بويژه چپ افتاده بود. بکار گيري اين قاعدهً درست از جانب هر نيروي مطلق انديش ايدئولوژيک و مذهبي، که در پي تئوريزه کردن ايدئولوژي، تاکتيک و استراتژي خود باشد، مي تواند به نتايج زيانبار و مخربي در جامعه بيانجامد. تئوري هاي معبتر در علوم اجتماعي نيز، مانند ساير علوم، حاصل تجارب عيني ناشي از آزمايش و خطاست. دخيل نمودن موًلفه هاي ارزشي مذهبي و ايدئولوژيک که منجر به پيش داوري در مورد حاصل يک تاکتيک، يک استراتژي و يا آزمايش گردند، اعتبار علمي تئوري مذبور را زير سئوال مي برد. بهمين دليل افراد و نيروهايي که جامعه را عرصهً آزمايش برداشتهاي تئوريک مذهبي و ايدئولوژيک خود مي کنند، هرگز نمي توانند به نتيجهً مطلوب خود نائل گردند. بعبارتي تئوري علمي از ايدئولوژي و يامذهب خاصي نشأت نمي گيرد، بلکه اين باورمندان به مذاهب و ايدئولوژي ها هستند که بايد با بکار گيري تئوري علمي، راه انطباق خود با شرايط دائما متحول شونده را هموار سازند.

                    توضيح درست و تئوريک چگونگي تبديل جمهوري اسلامي به حکومت مطلقهً ولايي مي تواند ما را از ماهيت و چگونگي کارکرد اين جريان بنيادگراي اسلامي، از تاکتيک هاي عملي آن و در نتيجه چگونگي مقابله و خنثي کردن آن آشنا سازد. برخي روشنفکران اصلاح طلب داخل و خارج از نظام، از حجاريان و تاج زاده گرفته تا محسن سازگارا، به توضيح مرحله بندي مراحل حيات جمهوري اسلامي، مانند دوران انقلابي گري، دوران جنگ، دوران سازندگي، دوران اصلاحات پرداخته اند، ولي از توضيح ادامهً منطقي اين پروسه که لاجرم بايد به گشايشي در اصلاحات مي انجاميد، بازمانده اند. چرا که برخلاف تصور و انتظارشان دوران انقلابي گري و جنگ طلبي باند مدعي حاکميت مطلقهً ولايي، بطور بسا عريانتري از دوران خميني، از سرگرفته شده است. چرا اينگونه روشنفکران و صاحب نظران، که خود زماني طولاني جزئي از حاکميت بوده اند، نيز نمي توانند آنچه که اتفاق افتاده و خود در شکل گيري آن سهيم بوده اند، را بلحاظ علمي فهم کرده و هضم نمايند. بعبارتي پروسهً صعود و نزول يک پديده، مانند مراحل رشد يک بيماري، خارج از ارادهً عناصر حامل آن، راه رشد طبيعي خود را طي مي کند. شناخت علمي مراحل رشد پديده و يا هر مرض بما کمک مي کند تا با بکار گيري دارو و درمان درست و بموقع، فرد و جامعه را در مقابل عواقب خطرناک آن درد و بيماري واکسينه نماييم.

                    بعنوان مثال اين روزها شاهد بالاگرفتن بحث تقابل بين جمهوري اسلامي و حکومت ولايي، در ميان جناحهاي مختلف دروني حاکميت، بوديم. اگر چه نظريه پردازان اصلاح طلب فوق الذکر باز هم بدنبال ترسيم تصويري بي يال و دم و اشکم از ولايت فقيه هستند، ولي در اين ميان مصباح يزدي بدرستي اذعان مي کند که ولايت فقيه، بي برو بگرد و هيچ تعارفي يعني همين که هست، کما اينکه منظور خميني از همان اول هم همين بوده و جز اين نمي توانست باشد. بدرستي بقول درست مصباح يزدي، يک دست شدن حاکميت، تداعي تحقق آرزوهاي خميني و خامنه اي يعني حاکميت مطلقه ولايي مي باشد. حاکميتي که مراحل بروز تمام عيار خود را طي ربع قرن گذشته طي نموده است.

                    مراحل تبديل جمهوري اسلامي به حاکميت مطلقهً ولايي شامل تسخير سنگر به سنگر مرکز و منابع قدرت در حاکميت بوده است که عبارتند از:
                    اولين سنگر، جا انداختن رهبري پوپوليستي خميني (روحاني مدعي ولي فقيه) با حمايت تمام نيروهاي سياسي و اقشار جامعهً ايران، مي باشد. روشنفکران و فعالان سياسي آن دوران، گوئيا بکلي از تجارب ويرانگر حاکميت مذهب و روحانيون در تاريخ ايران بي اطلاع و يا حد اقل از کنار آن با مسامحه گذشتند. آنها مردم و بويژه نسل جوان را از عواقب رهبري سياسي يک روحاني مذهبي مطلع نساختند. عموم نيروهاي سياسي و نيز روشنفکران مذهبي و غير مذهبي، منجمله شريعتي و بازرگان و نيز سازمانهاي انقلابي آنروز رويکردي ايدئولوژيک به مسائل داشتند و اي بسا بطور کلي چشم بر تجارب تاريخي مردم ايران که گواه کارکرد منفي حاکميت روحانيون مذهبي در ايران مي باشد، بسته بودند.

                    سنگرً دوم، بدست گرفتن سپر دفاعي يعني فرماندهي کل نيروهاي نظامي و امنيتي به ولايت فقيه. تشکيل کميته هاي انقلاب، سپاه پاسداران و بسيج مستضعفين در واقع با تسخير سفارت آمريکا و در خلال جنگ ايران و عراق شکل گرفته و قوام يافتند.

                    سنگر سوم: تسخير قوه قضائيه و اطلاعات بويژه بدنبال سرکوب تظاهرات مجاهدين در سي خرداد سال شصت و سرکوب هاي خونين متعاقب آن که منجر به جا افتادن دادگاههاي انقلاب و دادگاه ويژه روحانيت شد. لازم به ذگر هست که همين اهرم قدرت در دست ولايت فقيه مهم ترين عامل مبارزه با پروژه اصلاحات دروني در دوران خاتمي نيز بوده است.

                    سنگر چهارم، قانوني کردن ولايت مطلقهً فقيه در روزهاي آخر عمر خميني در مجلس خبرگان قانون اساسي. تصويب قانوني ولايت مطلقهً فقيه عملاً قواي مقننه و مجريه را از حيث اعتبار انداخته آنها را به اهرمهايي در خدمت منويات ولي فقيه مبدل مي ساخت. با استفاده از اين اختيارات مطلقهً قانوني و در دست داشتن اهرم شوراي نگهبان، قوهً قضائيه و نيروهاي امنيتي و انتظامي بود که خامنه اي توانست جلوي هر گونه تحرک و مانوري توسط اصلاح طلبان دروني نظام، در عين حاليکه کنترل قوهً مقننه در مجلس ششم و مجريه در دورهً خاتمي را بعهده داشتند، را عملاً و بطور کامل مسدود نمايد. بعبارتي با قانوني شدن ولايت مطلقهً فقيه هر گونه ادعا و تلاش براي استحاله و رفرم در درون نظام، آب در هاون کوبيدن و يا شيره ماليدن بر سر مردم ايران بود و بس. از آن پس بود که رژيم اصلاح ناپذير گرديد و افعي ولايت مطلقه نمي توانست کبوتر بزايد.

                    سنگر پنچم، تسخير عملي و تمام عيار قواي مقننه و مجريه اي بود که هم مردم ايران در دوران خاتمي به عدم کارآيي آنها واقف گشتند و هم تماميت خواهان، با استفاده از اهرمهاي قدرت قانوني، قضايي و امنيتي شان، اسباب تسلط بر آنها را، در دوران خاتمي تدارک ديدند.

                    با تسخير اين پنچ سنگر، ولي مطلقهً فقيه و نظاميان تحت امرش عملاً قدرت کنترل قواي چهار گانه کشور(مجريه، مقننه، قضاييه و امنيه) را بلحاظ سياسي، قانوني، قضايي، و امنيتي بدست گرفت. در ادامهً اين پروسه سنگر هاي باقيمانده کدام ها هستند و نظام ولايي چه برنامه هايي براي تسلط برآنها تدارک ديده است؟ سنگرهايي که بطور کامل تسخير نشده اند عبارتند از منابع و سرمايه هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جامعه که هنوز بطور کامل به انحصار تماميت خواهان در نيامده اند. بهمين دليل شاهديم که دولت نظامي امنيتي احمدي نژاد براي تسخير اين سنگر ها خيز برداشته و با برنامه هاي مشخص در هر زمينه، کنترل آنها را در دستور کار و اولويت برنامه هاي دولت بنيادگراي خود قرار داده است (توضيح جزيي تر البته لازم ولي متأسفانه از حوصلهً اين سطور خارج است).

                    بهمين دليل لازم است که نيروهاي دموکرات اپوزيسيون، اعم از داخل و خارج از کشور، حمايت از مقاومت هاي فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي داخل را، منجمله مقاومت روشنفکران، هنرمندان، نويسندگان، خبرنگاران، کارگران، صاحبان صنايع و حرف، نهادهاي مستقل توليدي، و نيز خيزش هاي اجتماعي مانند جنبش هاي دانشجويي، زنان، اقوام و مليتها) را در صدر اولويت هاي خود قرار دهند.


                    تجربهً تسخير سنگر به سنگر منابع و مراکز قدرت در ايران، توسط بنيادگرايي اسلامي موسوم به ولايت مطلقهً فقيه الگويي است که رژيم در پي پياده کردن قدم به قدم آن ، جهت صدور انقلاب، توسط مزدوران خود در ساير کشورهاي اسلامي، بويژه عراق دنبال مي کند. چرا که در عراق هم، بدليل خلاً وجود يک آلترناتيو دموکرات و سراسري، روحانيت شيعه و گروه هاي شبه نظامي ساخته سپاه پاسداران ايران، کنترل قدرت و جامعه را بدست گرفته اند. انفجار حرمين امامان شيعه در سامرا در واقع به اين شبه نظاميان وابسته به رژيم ايران فرصت سازماندهي عملياتي داد تا در آستانهً تشکيل دولت جديد حوزهً تحت کنترل خود را بسط دهند. از شرايط کنوني عراق چنين برمي آيد که قدرت سياسي عملا در معادلهً تعادل قواي اين شبه نظاميان شيعي و سني و کردي رقم خورده است. در چنين وضعيتي روشن است که ساير اقليت هاي قومي در کردستان، و اقليت هاي مذهبي در مرکز و جنوب عراق، بطور سازمانيافته اي، قلع و قمع مي شوند.

                    نيروهاي ائتلاف، دولت آمريکا و نيز ساير کشورهاي منطقه موظفند که هرچه زودتر جلوي اين فجايع انساني را گرفته و با خلع سلاح شبه نظاميان قومي و مذهبي، امنيت و آرامش را به عراق برگردانند. بعلاوه همانطور که سفير آمريکا در عراق خاطر نشان ساخته است بايد کنترل نيروهاي امنيتي و انتظامي، يعني وزارت خانه هاي داخله و دفاع را از کنترل اقليت هاي قومي و مذهبي دور نگهداشت. آنها با تسخير اين اهرم هاي قدرت، بکمک شبه نظاميان مسلحشان به تصفيه قومي و مذهبي دامن زده و عملا امکان و شانس دستيابي به حاکميت قانون و امنيت را از مردم عراق سلب مي کنند.

                    Comment


                    • منظقه خاورميانه که بدلايل مختلف از برخورد امواج سه گانه دموکراسي در امان مانده بود، قرار بود که موج جديدي از گسترش دموکراسي را، بويژه بعد از واقعهً تروريستي يازده سپتامبر2001، بخود ببيند. طنين چنين پيامي، بيش از آنکه از درون جوامع اسلامي منطقه شنيده شود، از سياست خارجي آمريکا مبني بر مقابله با تروريسم اسلامي، در طرح موسوم به خاورميانهً بزرگ، ناشي مي شد. امروزه با فاصله گرفتن از آن واقعهً تروريستي که حمله به افغانستان و عراق را در پي داشت، و حدود دوسال پس از اعلان طرح خاورميانه بزرگ، اين سوال اساسي به ذهن متبادر مي شود که براستي حاصل دخالت مستقيم آمريکا در منطقهً خاورميانه چه بوده است؟ آيا نتيجهً اين دخالت ها گسترش دموکراسي بوده است و يا بنيادگرايي اسلامي؟ آيا اين دست آوردها مطابق طرح و خواست آمريکا نيز هست و يا اينکه اتقافي و غير قابل کنترل بوده اند؟ و بالاخره آيا روند تحولات در خاورميانه بسود دموکراسي است و يا به زيان آن، يعني تسلط يافتن بيش از پيش بنيادگرايان قومي و مذهبي، پيش مي رود؟

                      براي پيدا کردن پاسخ، لازم است تا مقداري از سطح به عمق، از شکل به محتوا، و از مواضع روزمره سياسي به اهداف استراتژيک طرفين، نظري بيافکنيم. بعد از جنگ سرد و بويژه بدنبال واقعهً تروريستي يازده سپتامبر، بسياري از تئوري پردازان "قرن نوين آمريکايي" American New Century و امپراطوري آمريکايي American Empire بخصوص در ميان نومحافظه کاران و باصطلاح نئوکانها، معتقد بوده اند که تضمين استمرار امپراطوري آمريکا، با روي کار آوردن گرايشات قومي و مذهبي، در مناطق تحت نفوذ آمريکا، بستگي تام دارد. گرايشات قومي و مذهبي از آنجا که متعلق به گذشته اند منجر به عدم ثبات، ايجاد بحران، و در نتيجه دامن زدن به تضادهاي برافروزندهً جنگ، و اي بسا تلاشي جوامع مذکور مي شوند. چنين شرايطي، بطور درون جوش، لاجرم به حضور نظامي آمريکا، به الگوي سياسي آمريکا، و به تسلط اقتصادي آمريکا موضوعيت و مشروعيت مي بخشد. آيا دخالت مستقيم آمريکا در منطقهً خاورميانه در اين راستا بوده و مي باشد؟ آيا سياست گسترش دموکراسي آمريکا ثمره اي جز ميدان دادن به گرايشات قومي و قدرت بخشيدن به بنيادگرايان اسلامي در منطقه، حاصل ديگري در پي داشته است؟ مشکل کار کجاست؟

                      مسئولين امور در کشورهاي سرمايه داري، بويژه در سياست خارجي، پيوسته اهداف اصلي و استثمارگرانهً خود را، که پيشبرد منافع استراتژيک ملي در صدر اولويت هاي آن قرار دارد، با ماسک و شعار هاي عوام فريب، مردم پسند و متمدنانه، مانند دموکراسي و حقوق بشر پوشانده اند. بسياري از ناظران و صاحب نظران در کشورهاي درحال توسعه نسبت به اهداف واقعي نئوکانهاي کاخ سفيد مبني بر گسترش دموکراسي با ديدهً ترديد مي نگرند. آنها بر اين باورند که طرح حمله به عراق نه بمنظور گسترش دموکراسي بلکه براي پيشبرد منافع استراتژيک- ملي آمريکا، در حفظ کنترل و امنيت شريانهاي نفت خاورميانه بوده است.

                      گيل مونير[i] در مقالهً " طرح خاورميانه بزرگ آمريکا و خط لولهً کردستان" به گقتهً ديگ چيني درجلسهً گروه توسعهً انرژي، در ماه مي ٢۰۰۱ استناد مي کند که در آن معاون رييس جمهور آمريکا صراحتاً حفظ "امنيت انرژي" را در صدر اولويت هاي دولت آمريکا در روابط سياسي و تجارت خارجي اعلام مي کند. بسياري براين عقيده اند که پيشبرد همان اولويت اصلي نئوکانها در سياست خارجي، يعني حفظ منافع حياتي آمريکا "vital interests" حهت کنترل و تأمين امنيت منابع انرژي"energy security"، و نفت خاورميانه، هدف اصلي آمريکا و متحدينش در حمله به عراق بوده است. آنها اذعان مي کنند که در پس شعار گسترش دموکراسي در خاورميانه، بقول مدير سيا در دوران کلينتون، جيمز ولسي، "چند دهه جنگ براي نفت" تدارک ديده شده، که هدف آن اي بسا تجزيه و تسلط بلامنازع بر مناطق نفت خيز منطقه تحت عنوان "مناطق کامياب" "zone of prosperity" مي باشد. يکي از اين مناطق مورد نظر کردستان عراق است که اسرائيلي ها، به حمايت آمريکا، حتا بقيمت تجزيه کردستان، به طرح خط لوله نفت موصل و کرکوک به بنادر اسرائيلي حيفا و عقبه، فکر مي کنند. بديهي است که لازمهً تحقق چنين برنامه هاي بلندمدتي بکارگيري همان سياست قديمي انگليسي ها موسوم به "تفرقه بنداز و حکومت کن" "Divide and conquer" مي باشد.

                      براي نشان دادن صحت و سقم چنين برداشتي بايد ديد که نتيجهً عملي طرح خاورميانه بزرگ و رفرمهاي سياسي مورد نظر آمريکا در منطقه، بويژه دخالت نظامي در عراق، در عمل آيا به گشايشي بسوي دموکراسي انجاميده و يا به تحکيم و گسترش گرايشات افراطي قومي و مذهبي منجر شده است.

                      براي درک ملموس تري از روند تحولات سياسي درون جوامع مسلمان خاورميانه بجاست تا تجارب رفرم ها و انقلابات پيشين اين جوامع را، حد اقل، در دهه هاي اخير مدّ نظر داشته باشيم. نخست اينکه رفرم هاي ساختاري از بالا از طرف دولت ها، مانند تلاش براي ايجاد اقتصاد و اجتماعي "باز" ولي بلحاظ سياسي "بسته" در زمان شاه سابق ايران، و نيز در برخي کشورهاي عربي مانند مصر و اردن راه بجايي نبردند. جمهوري اسلامي در دوران رفسنجاني تجربهً ناموفقي از رفرم اقتصادي "باز" ولي "بسته" سياسي را تجربه کرد. اصلاح طلبان حکومتي در پي "باز" کردن فضاي سياسي در درون حاکميت برآمدند، ولي به ديوار ستبر و "بسته" ولايت مطلقهً فقيه برخوردند. عربستان بلحاظ اقتصادي "باز"، ولي از نظر سياسي و هم اجتماعي کاملاً "بسته" محسوب مي شود، بهمين دليل از ميان نيروهاي اپوزيسيون آن، تندروهاي اسلامي دست بالاتر را دارند. کشورهاي حوزهً خليج فارس، بويژه دوبي و قطر و بحرين، به الگويي در مقابل الگوي جمهوري اسلامي (درست مانند نمونهً ببر هاي کوچک جنوب شرقي آسيا در مقابل الگوي چين کمونيست در دوران جنگ سرد) بدل گشته و ضمن اينکه بلحاظ اقتصادي و اجتماعي "باز" محسوب مي شوند، بلحاظ سياسي "نيمه باز" شمرده شده و رفرم گام بگام سياسي را در پيش گرفته اند.

                      الگوي جمهوري لائيک ترکيه، که استقلال خود را بعد از فروپاشي امپراطوري کهنهً عثماني و آنهم پس از جنگي خونين با نيروهاي انگليسي و متحدينش در گلوپلي بدست آورد، از بقيه کشورهاي مسلمان منطقه موفق تر بوده و جداي از ستم ناروايي که بر اقليتهاي قومي روا داشته، توانسته تندروهاي مذهبي و روحانيون اسلامي را مهارکرده و از دخالت در سياست بازدارد، در عين حاليکه به گرايشات مدرن، معتدل و ميانه رو اسلامي ميدان داده است. بعبارتي، جداي از سياست نارواي تبعيض قومي، ترکها در مهار بنيادگرايي اسلامي موفق تر از ساير کشورهاي اسلامي عمل کرده اند. دموکراسي ترکيه، در واقع يک دموکراسي خود جوش، درون زا، غير وارداتي، هدايت شده، و غير ليبرال است.

                      در ايران بعد از انقلاب، دولت موقت بازرگان و در دورهً رياست جمهوري بني صدر، تجربهً پيگيري سياست هاي ليبرال دموکراسي، يعني آزادگذاشتن همهً نيروهاي سياسي از منتهاي چپ تا منتهاي راست، عملا ناکام ماند و بنيادگرايان اسلامي عملا برندهً چنين رويکرد ليبرال دموکراسي بودند. تجارب انتخابات اخير در کشورهاي اسلامي، منجمله عراق و افغانستان و فلسطين نيز حاکي از آنست که در پيش گرفتن روشهاي ليبرال دموکراسي در عمل به حاکميت بنيادگرايان اسلامي مي انجامد. چرا؟

                      با مد نظر قرار دادن تفاوت بين الگوي ناکام ليبرال دموکراسي در دولت موقت بازرگان و بني صدر پس از انقلاب ايران، و الگوي موفق تر دموکراسي غير ليبرال در ترکيه، مي توان اين تجربه را در ساير کشورهاي اسلامي، منجمله در آثار و عواقب طرح خاورميانه بزرگ آمريکا در منطقه، نيز به عينه دنبال کرد و شاهد بود.

                      مدل ليبرال دموکراسي، که در کشورهاي توسعه يافته صنعتي مطلوب و موفق بوده، در کشورهاي درحال توسعه و بويژه مسلمان با موانع بنيادي و جدّي زيادي روبرو مي شود. ليبرال دموکراسي در کشورهاي صنعتي از تجربهً موفقي برخوردار است چرا که افراطيون مذهبي و ايدئولوژيک ضمن اينکه قانوناً محدود شده از نظر کمي نيز ناچيز و منزوي هستند. اکثريت مردم در اين جوامع، فارغ از شعارهاي آرماني مذاهب و ايدئولوژي ها، به کم و کيف تاثير برنامه هاي عملي احزاب سياسي و ساير نهادهاي مدرن، بر زندگي روزمرهً شان مي انديشند. ولي در کشورهاي غير صنعتي مسلمان خاورميانه بدليل فاصله عميق بين فقير و غني، بين روشنفکران و مردم عادي، بين احزاب سياسي با توده هاي نا متشکل مردم، گرايشات و احزاب ليبرال و ميانه رو، زمينه و قابليت و فرصت کسب حمايت مردمي و سراسري نمي يابند. فراموش نکنيم که حمايت هاي دولت باصطلاح امام زمان (بازرگان) و نيز رياست جمهوري بني صدر نيز بخاطر حمايت خميني و اطرافيانش از آنها، آنهم در دوره اي که روحانيون هنوز خودشان راه و رسم حکومت کردن را بلد نبودند، بود و نه ناشي از برآمدن در رقابت هاي سياسي و انتخاباتي درون حزبي.

                      بعلاوه، در عموم کشورهاي اسلامي منطقه، مثل ايران زمان شاه، بدليل بسته بودن فضاي سياسي، و در نتيجهً عدم پاگيري آلترناتيو سياسي دموکراتيک و نيز فقدان نهادهاي توانمند مدني مستقل و سراسري، شبکهً سنتي روحانيت، که با ساز و کار مبارزهً سياسي مدرن کاملاً بيگانه است و بهمين خاطر بنيادگرايي اسلامي را نمايندگي مي کند، بعنوان قدرتمند ترين تشکيلات و آلترناتيو نظام هاي سياسي استبدادي حاکم، ظاهر شده است. بهمين خاطر، در پيش گرفتن سياست هاي ليبرال دموکراسي، در کشورهاي مسلمان، که به دليل فقر سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي، از زمينهً مستعد رشد افراطي گري برخوردارند، به ظهور بنيادگرايي اسلامي مي انجامد. بعبارتي، برخلاف دموکراسي هاي پيشرفته در غرب، در کشورهاي درحال توسعه و مسلمان، ليبرال دموکراسي در تعادل قواي سياسي اساساً توان رقابت با افراطيون چپ و راست، بويژه بنيادگرايان اسلامي را ندارد.

                      همانطور که ناکام ماندن پروژه صلح در خاورميانه به قدرت گيري حماس در فلسطين انجاميده، عدم پاگيري احزاب و نهادهاي مدني دموکرات و مدرن در کشورهاي مسلمان، يعني فقدان تنوع در تعادل قواي سياسي، باعث شده تا بنيادگرايان مذهبي، در هر انتخابات آزاد مفروض، دست بالاتر را داشته باشند. بعبارتي، انتخابات آزاد، آنهم در شرايط فقدان اهرم هاي سياسي دموکراتيک و مدرن، اعم از احزاب سياسي و نهادهاي مستقل مدني، که قادر به رقابت با قدرت نهادهاي سنتي مذهبي باشند، منجر به پيروزي بنيادگرايان اسلامي مي گردد. با اين اوصاف، تصورش را بکنيد که اگر فردا در تمام کشورهاي اسلامي خاورميانه انتخابات کاملاً آزاد بر قرار شود، چه کسي برندهً چنان انتخابات آزادي خواهد بود؟ بي شک بنيادگرايان مسلمان قدرت سياسي را در اکثر کشورهاي منطقه تصاحب خواهند کرد؛ باستثناء ايران ، چرا؟

                      رژيم بنيادگراي ولايت مطلقه فقيه بعد از تجربه سي خرداد سال شصت و دوم خرداد سال هفتاد و شش، اساساً حاضر نيست به آزادي احزاب و نهادهاي مدني مستقل و به طريق اولي به انتخابات آزاد مردم ايران گردن نهد. بهمين دليل، سردمداران باند ولايت فقيه از سياست يک بام و دو هوا يعني آزادي براي مسلمانان همسايه و استبداد در داخل کشور خرسندند. آنها بخوبي در يافته اند که اکثريت مردم ايران، از دست ملاها جانشان بلب رسيده است. چرا که رژيم ولايي در کليه برنامه هاي سياسي و اقتصادي و روابط بين المللي اش شکست خورده و حالا درمانده و حالا از سر استيصال به فرج امام زمان قلابي و سلاح هسته اي متوسل شده است. ساير کشورهاي مسلمان فاقد چنين تجربهً گران بار و ويرانگري رهبران مذهبي هستند.

                      بعلاوه، در ايران، احزاب و نهادهاي مستقل و مدرن، مانند جريانات مستقل روشنفکري، کارگري، دانشجويي، زنان و فرهنگيان، شکل گرفته و عموميت يافته است.






                      Comment


                      • اگر اينطور باشد، آنگاه کدام نيرو مي تواند زمينه ساز و بهانهً دخالت نظامي آمريکا را در منطقه فراهم کند؟ پاسخ روشن است، بنيادگرايان مذهبي و ايدئولوژيک (بن لادن، ملاعمر، خامنه اي). اينهايي که به بهانهً مبارزه با تروريسم اسلامي در منطقه موضوعيت بخشيده اند. صدام حسين و حافظ اسد بنيادگراي مذهبي نيستند، آنها مانع تسلط بنيادگرايان مذهبي (دشمن پر برکت و مطلوب آمريکا)، بوده و از بد حادثه بر سرراه منافع استراتژيک آمريکا و اسرائيل در منطقه قرار گرفته اند. اين سناريو مضحکتر رخ خواهد نمود وقتي بياد بياوريم که چطور آمريکايي ها خودشان بنيادگرايان اسلامي را در دوران جنگ سرد پرو بال دادند، و حالا با دخالت مستقيم نظامي در خاورميانه، اسباب تسلط آنرا فراهم مي کنند! آيا چنين سناريويي بطور اتفاقي و خارج از ارادهً طراحان نظم نوين بين المللي صورت تحقق بخود گرفته است؟!

                        ممکن است گفته شود که افراطيون مذهبي و ايدئولوژيک، اي بسا باند احمدي نژاد هم همين حرفها را مي زنند. اين گفته کاملاً درست مي باشد. ماهيت رابطهً بين کشورهاي استعماري و مستعمره، بين کشورهاي مرکز و پيراموني، بين نظام سرمايه داري برهبري آمريکا با کشورهاي تحت استثمار جهان سومي، بويژه کشورهاي نفت خيز و مسلمان خاورميانه را کسي نمي تواند انکار کند. ممکن است لحن بيان و نوع استنادات متفاوت باشد ولي ماهيت رابطه تفاوتي نمي کند. مشکل بنيادگرايان مذهبي و افراطيون ايدئولوژيک نه در بيان کم و کيف اين رابطه، بلکه در نوع راه حلهاي غير کارشناسانه و لاجرم منجر به شکستي است، که ارائه مي دهند. آنها با تکيه بر استراتژي قهر و خشونت و سرکوب داخلي راه اتحاد و پيشرفت و دموکراسي را که به اقتدار ملي مي انجامد در داخل کشور مسدود کرده اند، آنگاه از موضع ضعف داخلي، به شاخ و شانه کشيدن بين المللي در مقابل آمريکا و غرب مي پردازند. بديهي است که براي طرف هاي خارجي، چنين دشمنان ضعيفي، که در داخل جوامع خود منفورند، مطلوب ترين دشمنان، براي فراهم کردن بهانهً دخالت و زمينه تسلط همه جانبه مي باشند. بعبارتي، افراطيون مذهبي حاکم بر ايران، از عمده کردن دشمن خارجي بعنوان سرپوش سرکوب داخلي و مستمسکي براي شکل بخشيدن به اتحاد دروني استفاده مي کنند. حال آنکه يک نظام سياسي دموکرات و مستقل نيازي به تقابل و درگيري با کشورهاي ديگر براي پيشبرد منافع ملي خود نمي بيند.

                        کشورهاي استعماري و سرمايه داري پيوسته از نقطه ضعف هاي دروني ممالک تحت سلطه براي پيشبرد منافع خود بهره مي برند. همانطور که از زمان کشف نفت در ايران، دولت فخيمه انگليس و بعد هم آمريکا، از همان نقطه ضعف هاي داخلي، که در صدر آن تضادهاي قومي، مذهبي و ايدئولوژيک مي باشند، براي پيشبرد اهداف خود مدد جسته اند. تفاوت بنيادگرايان اسلامي با نيروهاي دموکرات در نوع برخورد آنها با اين ضعف هاست. نيروهاي دموکرات در پي بر طرف کردن اين ضعف هاي دروني برمي آيند، حال آنکه افراطيون مذهبي حاکم، براي سرپوش گذاشتن بر ضعف هاي داخلي و دليل تراشي براي ناکامي هاي خود، به بحران سازي و دشمن تراشي خارجي دامن مي زنند. چنين رويکردي در روابط خارجي، متقابلاً اسباب و علل دخالت قدرت هاي بزرگ در امورداخلي کشور را بيشتر فراهم مي سازد.

                        بعبارتي، راه درست سد کردن زياده خواهي ها و تجاوز خارجي، همانا تحکيم قدرت داخلي با استقبال از ابزار رشد همه جانبهً ملي، يعني همان بکارگيري همهً منابع انساني و طبيعي کشور، در يک نظام دموکراتيک برخاسته و متکي به مردم مي باشد. لازمهً چنين رويکردي تن دادن به دموکراسي و رأي و انتخاب آزادانهً مردم، و در نتيجه دست بر داشتن از تماميت خواهي و ولايت مطلقهً فقيه است. امري که با انحصار طلبي مرتجعين حاکم اساساً يکجا جمع نمي شود.
                        دموکراسي به انسانها و نيروهاي دموکرات نيازمند است. براي گذار به دموکراسي بايد افراد و نيروهاي واقعاً دموکرات را متشکل نمود و مورد حمايت قرار داد. افراد، نيروها و دولت هايي که به دموکراسي، و نه گسترش بنيادگرايي در خاورميانه مي انديشند، جا دارد تا با استفاده از تجارب ناکام رفرمهاي پيشين، بر روي آموزش موازين دموکراتيک و پرورش نهادهاي مدني، يعني تأسيس و جاانداختن احزاب و تشکل هاي سياسي مدرن، بجاي نهادهاي اجتماعي و فرهنگي بسته و سنتي، سرمايه گذاري کنند.

                        متقابلا، نيروهاي افراطي مذهبي و ايدئولوژيک، که اعتقاد و پايبندي به موازين دموکراسي ندارند، و براي پي گيري اهداف تماميت خواهانه و انحصارطلبانه شان، با سوء استفاده از مواهب دموکراسي، مترصد استقرار استبدادي نوين و اي بسا بد تر ديني مي باشند، را بايد قاطعانه محدود و مهار نمود. محدود کردن افراطيون باعث مي شود تا نيروهاي سياسي قبل از آنکه حاکميت سياسي را بدست گيرند، به سازو کار و پرنسيب هاي دموکراسي گردن نهند. بطور اخص، براي جدا نمودن نهاد دين از سياست رسمي مملکت، بايد مقامها و نهادهاي مذهبي (مدعي توسل به خدا) را از مقامها و نهادهاي سياسي (متکي به مردم) کاملاً متمايز نمود.

                        با طرح چنين معياري شايد گفته شود که مدعيان دموکراسي ديني نيز عذر موجه خواهند يافت تا از دخالت غير خودي ها در سرنوشت سياسي مملکت مانع شوند. گذار به دموکراسي در کشورهاي مسلمان در يک امر با نظام ولايت فقيه وجه مشترک دارد. همانطور که در نظام استبدادي ولايت فقيه جايي براي نيروهاي دموکرات و آزاد وجود ندارد، براي گذار به دموکراسي در کشورهاي درحال توسعه و مسلمان نيز بايد نيروهاي افراطي مذهبي و ايدئولوژيک، که مشي و خوي استبدادي دارند و به رأي مردم اعتقادي ندارند، را محدود نمود. تجارب عموم کشورهاي مسلمان گواه آنست که کشورهاي مسلمان به گذار هدايت شده و غير ليبرال به دموکراسي Deliberative & illiberal democracy نياز دارند.

                        لازمهً گذار به دموکراسي از ميان برداشتن ديوارهاي تبعيض و مرزهاي خودي و غير خودي بويژه قومي، مذهبي، نژادي و ايدئولوژيک، يعني احترام به حقوق مخالف و منتقد، اعتقاد و اعتماد به رأي و انتخاب آزادانهً مردم و حاکميت قانون برخواسته از ارادهً مردم مي باشد، هيچکدام از اين ارزشها و موازين، مطلوب استبداديون نظام ولايي نمي باشند. افراطيون مذهبي حاکميت ولايي، اساساً حاضر نيستند که به اين پرنسيب ها در عمل، بخصوص آنجا که به ضررحاکميتشان تمام مي شود، گردن نهند.

                        در آخر لازم است که انصافاً به درستي اين گفتهً اخير رئيس جمهور آمريکا اذعان نمود که "دموکراسي در خاورميانه به تحقق دموکراسي در ايران بستگي دارد". تجربه ثابت کرده است که هرگونه سازش، مماشات و تعامل با رژيم استبدادي مذهبي حاکم بر ايران مترادف است با فرصت و ميدان دادن به خشونت، بحران، تروريسم، امکان مسلح شدن به سلاح هسته اي و گسترش بيشتر بنيادگرايي اسلامي در منطقه است. آمريکا و جامعهً بين المللي مي توانند بدون نياز به حملهً نظامي، با فشارهاي قاطع سياسي و اقتصادي، و نيز حمايت از اپوزيسيون دموکرات و سراسري، متشکل از همهً مخالفان دموکرات رژيم ولايي، مردم ايران را در راه تحقق دموکراسي در کشورشان ياري دهند.

                        Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X