Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • مایکل لدین اخیرا در مقاله ای بسیار مهم با عنوان" سریع تر، لطفا" ( Faster, Please) راجع به حمایت از "طرح ملی رفراندم پیشنهادی از داخل ایران" نظرات بسیار پر اهمیتی را ارائه می دهد. از آنجا که نظرات چنین انستیتوهایی سرمشق سیاست های دولت آمریکا می شود، دنبال کردن این مطالب بسیار مهم می باشد. لدین در ابتدا در این مقاله پس از تعریف و تمجید پیرامون دو سخنرانی اخیر بوش در مورد خاورمیانه و ایران و دل سوزی برای مردم ایران که در پی دمکراسی هستند و پس از مقدمه ای راجع به جنایات جمهوری اسلامی در سرکوب مردم ، به اصل قضییه می پردازد و می نویسد:" تنها انتخابات مهم و سودمند برای ایران ، رفراندم بر سر مشروعیت رژیم خواهد بود. " لدین در ادامه پیشنهاد می کند مانند عراق دولتی انتخاب شود که پیش نویس یک قانون اساسی را به معرض آرای عمومی گذارده و سپس انتخابات برای تشکیل یک دولت جدید برگزار شود. ( همینجا متذکر می شوم که محسن سازگارا نیز به پیروی از همین نظریه لدین، اخیرا تنها انتخابات را در ایران "رفراندم " خوانده است، و ظاهرا اینگونه با انتخابات ریاست جمهوری آینده ایران که امکان دارد کمافی چند انتخابات سالهای اخیر در ایران، با عدم استقبال مردم مواجه شود، برخورد نموده است)

      مایکل لدین در ارتباط با شناسائی گروههای مخالف ایرانی که موضوع بحث سنای آمریکا و طرح های در حال گفتگو در کنگره آمریکاست، دست بر روی " طرح پیشنهادی رفراندم" که اخیرا از سوی برخی شخصیت های داخل و خارج ایران مطرح شده و بنام " 60 میلیون دات کام" امضاهایی را از شخصیت های مختلف جمع نموده است، گذاشته و می نویسد: " یک رفراندم ملی از سوی عده ی زیادی از شخصیت ها و رهبران مهم و صاحب اعتبار که عمدتا در ایران ساکنند و برخی نیز از قربانیان شکنجه و زندانیان می باشند، پیشنهاد شده است. "
      لدین در توضیح اینکه چه کسانی حامیان این طرح هستند، ناگزیر به این اعتراف است که :" در لیست حامیان این رفراندم یک اسم دور از انتظار وجود دارد : محسن سازگارا، یکی از بنیانگذاران سپاه پاسدران انقلاب اسلامی و یکی از همکاران خمینی . " اما لدین بلافاصله برای آنکه اثرات سمی نام محسن سازگارا و سپاه پاسداران او را از بین ببرد، می نویسد:" این لیست شامل نام بسیاری از فعالین هوادار دمکراسی و برخی از رهبران مذهبی کشور نیز می باشد، که در آخرین شمارش بعمل آمده حدود 18000 ایرانی از گرایش های مختلف سیاسی آنرا تائید کرده اند."
      مایکل لدین می نویسد:" تاکنون هیچ کدام از رهبران غربی این فراخوان ایرانیها برای رفراندم را تائید نکرده اند، اما هم اکنون زمان آنست ."
      پس از آن لدین بر مسئله ای تاکید می کند که بسیاری از طراحان طرح رفراندم مدتی پیش از لدین خواستار آن شده اند، با دقت بخوانید و شباهت نظرات لدین با طراحان ایرانی رفراندم را مقایسه نمایید، لدین
      می نویسد:" اگر ملاها بشکل غیر منتظره طرح رفراندم را بپذیرند، ممکن است پیروز شوند و از مردم تائید مشروعیت خود را می گیرند. در صورت شکست هم از دو حال خارج نیست یا ممکن است که بشکل صلح آمیز قدرت را واگذار نمایند، و یا با واگذاری قدرت مخالفت نمایند . در این صورت دیگر هیچ رهبر غربی نباید در فراخوان برای انقلاب دمکراتیک در ایران غفلت و کوتاهی نماید. یک غرب متحد می تواند آن کاری را برای ایران انجام دهد که قبلا برای اکراین انجام داده است."
      تمامی نیت لدین از ابتدای مقاله تا به آخر در همین پارگراف نهفته است که " غرب در ایران انقلابی را انجام دهد که قبلا با نام " انقلاب مخملی" یا "انقلاب نارنجی " در اکراین انجام داده است و البته اینجانب بر بحث لدین و از زبان او اضافه می کنم که"... همان کاری را که قبلا در گرجستان تحت عنوان " انقلاب گل سرخ" براه انداختیم، و همان اقدام به رفراندمی که در همین تابستان گذشته بر علیه چاوز در ونزوئلا انجام دادیم و قبلتر از آن در هائیتی و باز هم قبلتر در نیکاراگوئه و شیلی و ...انجام داده بودیم.، انجام خواهیم داد" در همینجا بد نیست در مورد دخالتهای آمریکا در جمهوریهای سابق اتحاد شوروی اینرا یادآور شد که در اکراین یک کاندیدای مترقی در مقابل کاندیدای ارتجاعی آمریکا ( یوشچنکو) قرار نداشت. تنها مسئله عمده و اصلی که دو کاندیدا را از هم متمایز می کرد، و در حقیقت همین مسئله بود که غرب با قاطعیت می خواست که یوشچنکو برنده مسلم این انتخابات بیرون آید، مسئله پیوستن به ناتو بود که یانوکویچ گفته بود که مخالف پیوستن اکراین به ناتو است و این در حالی بود که یوشچنکو علاقمندی خود را به پیوستن به ناتو از مدتها قبل اعلام کرده بود. یا در انتخابات گرجستان میان میکائیل ساآکاشویلی و نینو بوردشانادزه تفاوت در وابستگی بی شرط و شروط ساآکاشویلی به آمریکا وجود داشت. در مورد ایران هم گرچه مردم ایران با یک حکومت ارتجاعی و دیکتاتوری مذهبی روبرو هستند، اما آمریکا در عین حال هر چه در توان خود دارد بکار خواهد گرفت تا در مقابل این دیکتاتوری مرتجع از نیرویی ارتجاعی دیگر و کاملا وابسته به خود حمایت کند.
      پیش از آنکه لدین بطور رسمی و آشکار مهر تائید را بر " طرح پیشنهادی رفراندم" بگذارد، برخی طراحان اصلی و اولیه طرح رفراندم در ایران ، نظرشان را جهت گرفتن کمک از ایالات متحده آمریکا و یا برای براه انداختن انقلاب گل سرخی و یا مخملی اعلام کرده بودند. آقای سازگارا در مصاحبه ای با نیویورک سان می گوید :" ما احتیاج به کمک آمریکا برای دفاع از حقوق دمکراتیک مردم ایران داریم."
      آقای دکتر محمد ملکی هم در مصاحبه ای با خسرو شمیرانی (شهروند) بر شیوه و کاربرد انقلاب مخملی در اکراین تاکید می کنند. علی افشاری- رضا دلبری- اکبر عطری- عبدالله مومنى از امضا کنندگان طرح رفراندم در مقاله ای تحت عنوان: " چرا فراخوان رفراندم؟" می نویسند:"
      "...در پايان شكل كاملا مسالمت آميز و روش اصلاحی طرح برای هدفی ساختار شكن می تواند مدلی مناسب از انقلابهای آرام و مخملين باشد. مردم يك كشور بدون اينكه دست به اعمال انقلابی و آشوب طلبانه بزنند، كه در شرايط كنونی ايران می تواند نتايجی مخرب و ويرانگر به بار آورد، حاكميت را مجبور به پذيرش خواسته هايشان می کنند. الگوی حرکت اجتماعی و دمکراتيک اوكراين كه تقريبا با طرح رفراندوم در ايران همزمان بود می تواند به جنبشهای اجتماعی و نيروهای سياسی كمك شايانی كند. مردم كشوری با اپوزيسيون سازمان يافته حاضر شدند هفته ها در سرمای شديد در خيابان حضور داشته باشند و با حفظ آرامش كامل، حاكميت اوكراين را به پذيرش خواسته شان و تجديد انتخابات وادار كنند."

      ایشان در همین مقاله فوق به بهانه عدم خشونت بکار رفته در اکراین، مدل سازی این انقلابات به اصطلاح مخملی اکراین و گل سرخی گرجستان را که به مدد کمک آمریکا و غرب صورت گرفته اند را برای ایران تجویز می نمایند. این جنابان به تجاوزات آمریکا به افغانستان و عراق که به بهانه برقراری دمکراسی و درباطن برای پیشبرد" طرح خاورمیانه بزرگ" و دسترسی با خیال راحت و دائمی به منابع نفتی در حوزه خزر و در منطقه بین النهرین بوده است، کاملا بی اعتنا می باشند، تو گوئی که اینان از سیاره ای دیگر آمده اند و هیچ چیز راجع به این کره خاکی نشنیده اند، چرا که ادعا می کنند:"
      در اين چند سال گذشته، مردم همسايگان ما هر كدام به نوعی از زير بار حاکميت های استبدادی خارج شده اند و هرکدام مسيری جداگانه پيموده اند. افغانستان و عراق به علت نداشتن جامعه ای زنده و پويا و نبود نيروهای اجتماعی وسياسی منسجم، توسط نيروی نظامی خارجی و با هزينه ای گزاف از دست حکومت استبدادی شان رها شدند. اوكراين و گرجستان از طريق نافرمانی مدنی و حضور گسترده شهروندان و دفاع آنان از دموكراسی.حال اميدواريم در ايران با درس گرفتن از تجربيات همسايگان شمالی و شرقی و غربی اش و با تکيه بر توان داخلی و فعال شدن جريان ها و نيروهای اجتماعی و انسجام مدنی و حضور فعال و مسالمت آميز شهروندان در عرصه سياسيت و جامعه از تکرار تجربه تلخ عراق وافغانستان جلوگيری شود."

      آقایان افشاری، مومنی، عطری و دلبری بدون توجه به واقعیت هایی که تجاوزخونین آمریکا به کشورهایی چون افغانستان و عراق همراه داشته است، حتی در برداشت خود از دمکراسی هم نظری کاملا متفاوت ارائه می دهند. آنان برداشتی که از دمکراسی دارند و خواب آنرا برای کشور ما هم می بینند، همانا نوعی دیگر از حکومت اسلامی است که هم اکنون در افغانستان با عنوان " جمهوری اسلامی افغانستان" نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم شکل گرفته است که پس از " آزاد سازی" این کشور از یوغ طالبان به همت و یاری آمریکا و جنگ سالاران افغانی و حتی بخش هایی از گروه طالبان برای افغانستان به ارمغان آورده شده است. در عراق هم آنچنان که مشاهده شد، تحت سرپرستی دولت آمریکا و به یمن انتخابات " آزاد" روحانیون شیعه عراقی هم حکومتی از نوع تئوکراسی مدل ایران را در سر می پرورانند. بنابراین معنا و مفهومی که این آقایان از استقرار دمکراسی در این کشورها توسط آمریکا ارائه می دهند، بسیار نادرست و الگو برداری از آن برای مردم کشور ما بسیار وحشت آور خواهد بود.

      آقایان چهارگانه در عین حال به ظاهر نشان می دهند که از مسائل و دخالتهای آمریکا در امور دیگر کشورها و جا انداختن کاندیداهای طرفدار خود در پست های کلیدی کشورهایی که انقلابات مخملی و نارنجی و گل سرخی در آنها صورت پذیرفته، کاملا بی خبرند. البته معنی بکارگیری انقلاب مخملی از سوی این آقایان که در داخل کشور براحتی نمی توانند ، درخواست کمک خارجی کنند همراه با نظرات آقای سازگارا که در خارج از کشور براحتی از آمریکا درخواست کمک می کند، تکمیل شده و معنا و مفهوم عمیق خود را نشان می هد. در اینجا تلاش خواهد شد که با مفهوم این انقلابات گل و منگلی و بچه گول زن مورد نظر آقایان مایکل لدین ، سازگارا، ملکی، عطری ، مومنی و دلبری تا حدودی آشنا شویم.

      وقایعی که در فاصله انتخابات ماه نوامبر و دسامبر در اکراین تحت عنوان " انقلاب نارنجی" یا " انقلاب مخملی" اتفاق افتاد، طی مقالات مستدلی از طرف برخی از رسانه ها و نویسندگان غربی توصیف شده است. در بیشتر این مقالات از نقش وسیع آمریکا و بویژه NGO های آمریکائی و یا بعبارتی آنچنان که معروف شده اند " انستیتوهای آمریکائی" در پشت پرده سازمان دادن این انتخابات به نفع یوشچنکو پرده برداشته شده است.
      مت کلی مفسر آسوشیتدپرس در مطلبی تحت عنوان " کمک های مالی آمریکا به گروههای مخالف دولت اکراین" که اینجانب آنرا در حوالی انتخابات اکراین ترجمه کرده بودم و نظر به اهمیت موضوع اکراین بخش هایی از آنرا در اینجا می آورم، می نویسد:

      "دولت بوش در دو سال گذشته بیش از 65 میلیون دلار به سازمانهای سیاسی در اکرائین کمک رسانده است، تا به رهبر مخالفین دولت اکرائین، ویکتور یوشچنکو کمک شود."
      " مقامات آمریکائی می گویند که، گرچه این کمکها بخشی از کمک یک میلیارد دلاری است که هر ساله وزارت امورخارجه صرف تلاش برای استقرار دمکراسی در سراسر جهان می نماید، اما فعالیتهای مخالفین، آنگونه که پرزیدنت پوتین ادعا می کند، به معنای دخالت در انتخابات اکرائین نمی باشد. مقامات رسمی آمریکا همچنین اظهار داشته اند که کمک های مالی آمریکا بطور مستقیم برای احزاب سیاسی اکرائین فرستاده نشده است.
      در اغلب موارد، این کمکها از طریق سازمانهایی مانند " بنیاد کارنگی" یا گروههای همسو و متحد با جمهوریخواهان و دمکرات های آمریکا که آموزش در امور انتخابات را سازماندهی می کنند، یا فروم های حقوق بشری راتشکیل می دهند و یا بوسیله بعضی منابع خبری مستقل ارسال شده است.

      Comment


      • Comment


        • When it's about Israel everyone has an opinion. If you ask the Arabs, you get almost unanimously angry faces, and when you ask the Europeans most of them do not have a positive opinion about Israel. Some poll a few years ago in Europe showed that most Europeans thought Israel was the greatest threat to world security, ranking higher than Iran or North Korea. It's interesting that so many Iranians in the diaspora are actually pro-Israel rather than pro Muslim Arabs.

          People side with or against Israel mostly because of personal prejudice and ideological or political partisanship. Iranians who live in Iran are mostly anti-Israel. This doesn't necessarily mean they are in favour of Israel's annihilation. They simply don't care much about Israel. They don't care much about Palestinians either, but Palestinians are Muslims, and no matter how secular the Iranian diaspora may be the vast majority of Iranians in general fear Allah and consider themselves true Muslims.

          But the Iranian diaspora is so much angry at the Iranian regime that it considers any friend of the Iranian regime its enemy by relation. So if Hamas or Hezbollah are friends of the Iranian regime then the Iranian diaspora will view them as evil and disgusting simply by associating them with the Iranian regime. That's how so many Iranians outside Iran are pro-Israel, because they are actually against the Islamic regime of Iran, and this makes them prefer to like the enemy of the Iranian regime, Israel.

          But this is not of course why so many Americans are actually pro-Israel. While Europeans are Christians who rarely visit a bible in a lifetime, Americans are proud of their religiousness, go to church every week, and often quote from the holy book. And they also care about defending the holy land. And these Americans may not be the ones living in Manhattan or Beverly Hills, as most Iranians who voted for Ahmadinejad do not live in northern Tehran.

          So, it's all just about various interests that are playing out not just in opinion polls, weblogs and the press, but also in various governments' political decisions.

          Why is Israel such a hot issue that so many are talking about it? And why is it that it creates such a polarisation of opinions and politics? The current conflict in the Middle East made me think a bit more deeply about this issue, the Israeli issue, to see where it comes from and what is going on for real.

          The world has often been witness to colonisations. There are countless examples of colonisations that are very familiar to us. These colonisations have always been unjust and cruel, often even genocidal. Life is unjust by definition as we are born different, with or without merit. So, justness is quite subjective to be taken into account. But cruelty and murder have been some of the fundamental characteristics of various migrating peoples wishing to colonise a land.

          For the past four of five thousands of years, or even earlier than that land has been scares and very often the subject of dispute because of the growth of population and the need for extra land, therefore the need for colonisation. Recent history has seen many successful colonisations, such as the colonisation of Anatolia and Azerbaijan by Turkic tribes, North Africa by Arabs, Far East by Russia and the colonisation of America by the Europeans. And there have been many attempted colonisations though unsuccessful. Israel is not the best example for a colonisation gone awry but it definitely has not been a success story.

          And there are many reasons for this. But the most important reason why Jews have never been very successful keeping some piece of land for themselves, either in the so-called promised land or in their adopted homes in Europe or in America, is their distinct tradition of Jewishness. Other colonising peoples have always been reasonable and keen for killing, and also assimilating at least some of the locals. Colonisers often went around killing and ransacking most of the new lands they conquered but they usually adopted and assimilated some of the locals they encountered, depending on their tastes who to assimilate and who to kill.

          Jews have been extremely inept in doing these, killing and assimilating others. This characteristic has been both their undoing and also their savior as probably the oldest people who have been able to preserve their traditions and values for thousands of years. Other peoples have gone through many changes in their language, traditions, religion and so on, and most peoples have actually vanished forever, being the colonised, exterminated or assimilated ones. Jews have neither accepted colonisation nor been good colonisers.

          Many now can object by saying that Israel has been keen to murder, though not to assimilate. Casualties of war can never be compared to murder. To exterminate hundreds of thousands or even millions of people requires more than one or two shootings per day. That way the coloniser could hardly have a dent on the population growth, which in the case of the Jews is far smaller in relation to the Arabs in Palestine and inside Israel. Actually most of the growth in the population of Israel comes from Arab citizens of Israel rather than Jewish ones.

          It seems that history repeats itself and this colonisation will not be a success story. It simply lacks the basic ingredients. Just imagine if the United States a couple of hundreds of years ago would go around trying to keep some sort of a relatively pure Anglican white English-speaking, avoiding murder, and at the same time colonise a huge chunk of land, like the one called the United State of America now! Would it be possible? It would have been impossible.

          And just imagine if there was no America to support Israel! That would have made this attempted colonisation even a much more miserable affair.

          Maybe this is why so many are not so fond of the Israelis. They are lousy colonisers. And the situation will probably stay unstable and ugly for a long time to come. I did not intend to recommend the 'right' way for a successful colonisation. It's regrettable that there are lives lost and homes shattered in the Arab side because one nation never found itself a homeland simply because it is a nation of some interesting, probably unique, principles or traditions. But maybe that's how things are meant to be. After-all Jews are pretty well off even without a homeland.

          An attempted and partially done colonisation, as is the case for Israel, is now a source for instability and may stay that way for a very long time. Who is guilty? If America has not been guilty of annihilating the Indian-Americans population, then we cannot be hypocritical and blame Israel for the same thing. We should look at the situation as it stands now. And the best solution for the situations as it stands now is to get over old grudges and stop the fighting. No-one is winning.

          Comment


          • خبرگزاری بی بی سی[ بين المللی] گزارشی از کارزار روانی ("psyops") اسرائيل در جنوب لبنان منتشر کرده است. در اين گزارش آمده است اسرائيل از همه وسايل ارتباط جمعی از تلفن موبايل گرفته تا شيوه های قديمی پخش امواج راديويی برای تکميل حملاتش در لبنان استفاده ميکند. در اين کمپين از يک طرف از مردم ميخواهد جنوب لبنان را ترک کنند. از طرف ديگر پول و حتی خانه برای خريد جاسوس پيشنهاد ميکند.
            در گزارش بی بی سی آمده است برخی از منابع از به راه انداختن "صدای جنوب" خبر ميدهند و اضافه ميکند ارتش جنوب لبنان The South Lebanon Army که متعلق به گروه مسيحيانی بود که اسرائيل آن را به راه انداخته بود راديويی به نام "صدای جنوب "داشتند که در سال های 80 و 90 [ سال های جنگ داخلی] پخش ميشد.وقتی اسرائيل در سال 2000 از لبنان عقب نشينی کرد اين راديو بسته شد.

            پول و خانه در برابر جاسوسی
            بی بی سی همچنين از مآريو روزنامه اسرائيلی نقل ميکند که روز يک شنبه نوشت وب سايتی به نام "All 4 Lebanon " بر پا شده که به همه کسانی که " بتوانند به اسرائيل عليه حزب الله کمک کنند " پول نقد ميدهد. وب سايت به زبان های عربی و انگليسی و فرانسوی است و در آن به عربی از جمله آمده است:" خطاب ما به شمايی است که ميل و توانايی آن را داريد که زخم حزب الله را از قلب خود و قلب لبنان بزداييد" و به انگليسی:" کسی که توانايی و تمايل داشته باشد به لبنان کمک کنداهريمن حزب الله را ريشه کن کند و.." " برای حفظ امنيت خود لطفا با مااز جايی تماس بگيريد که هيچکس شما را نشناسد"
            لازم به يادآوری است حزب الله در لبنان علاوه بر اين که يک نيروی حکومتی است، يک جنبش توده ای با پايگاه وسيع نيز محسوب ميشود. با توجه به عملکرد ,ارتش جنوب لبنان, دست ساخته اسرائيل در سال های 80 و 90 و سوابق جنگ های خونين داخلی که در دوره اشغال برانگيخته شده بود از يک طرف، و کشتار و ويرانی گسترده اخير و پايگاه وسيع حزب الله اين نوع تبليغات بيش از آن که باعث فروريزی نيروهای حزب الله بشود، آتش جنگ داخلی را در کشور شعله ور ميکند.محور شکاف در اينجا نيز مذهبی است. هم اکنون در وبلاگ ها ديده ميشود برخی از جوانان خشم و عصبانيت خود را از کشتار و ويرانی متوجه دروزی ها کرده اند. اين در حالی است که حزب الله هنوز در دولت است و دولت لبنان سعی ميکند يک پارچگی لبنان را حفظ کند.اما هدف اعلام شده اسرائيل که کندوليزارايس در سفر خود به نوعی برآن صحه گذاشت خارج کردن حزب الله از دولت است.به عبارت ديگر در صورتيکه آمريکا و اسرائيل در هدف خود موفق شدند و حتی نصرالله را بکشند تازه آتش جنگ داخلی را در لبنان شعله ور خواهند کرد که با توجه به شدت ويرانگری مهيب تهاجم اسرائيل احتمال اين که ابعاد آن از دهه 80 فراتر برود بالاست. با وجود اين بنا بر گزارش واشينگتن پست ديويد ولش مسئول خاور نزديک وزارت خارجه آمريکا هنگام پرواز کندوليزا رايس به اسرائيل با اشاره به هدف آمريکا در از بين بردن گروه های اسلامی در خاورميانه به خبرنگاران گفت لبنان فرصت بزرگی در جنگ خاورميانه محسوب ميشود. واشينگتن پست نوشت ديپلومات های دولت بوش در آشفتگی لبنان فرصت و شانس می بينند. اداره خاورنزديک همان بخشی از وزارت خارجه آمريکاست که مداخله در ايران را تحت سرپرستی دختر ديک چنی اداره ميکند. ولش در ادامه به مراحل جنگ در خاورميانه اشاره کرد و گفت لبنان چند زبانی از زوايای مختلف برای بسياری نقطه اميد محسوب ميشود. به عبارت ديگر جنگ لبنان ديگر ربطی به گروگان گيری و امنيت مرزهای اسرائيل ندارد و بخشی از جنگ خاورميانه ای آمريکا که بايد به ايران منتهی شود محسوب ميشود.هرچند در اين مرحله نه دونالد رامسفلد بلکه امير پرتز عمليات نظامی را برای آمريکا به اجرا در مياورد. فعلادر اين مرحله زمينه های يک جنگ داخلی احتمالی در لبنان فراهم ميشود. در حاليکه ناظران در عراق از لبنانی کردن حکومت عراق سخن می گفتند، حالا در لبنان صحبت از عراقی کردن جامعه لبنان است.

            هدايت از ايتاليا و کانادا وتل آويو
            در تاييد اين که کارزار تفرقه افکنانه در لبنان توسط خود اسرائيل سازمان داده ميشود بی بی سی نوشته است جمله بندی های وبسايت ها شبيه همان جمله بندی هاست که در جزوات پخش شده توسط ارتش اسرائيل می آيد. رويترز از قول يک سخنگوی ارتش اسرائيل گفت پاداش ميتواند پول نقد يا خانه باشد. بی بی سی نوشته است روز جمعه ساکنان جنوب لبنان پيام ها يی از منبع نامعلوم گرفتند. پيام دهنده خود را اسرائيلی معرفی می کرد و به مردم اخطار ميکرد جنوب را ترک کنند. بی بی سی از قول تلويزيون العربيه از دوبی نقل ميکند که پيام ها دولت لبنان را مسوول ربودن دو سرباز اسرائيلی دانسته و از لبنان ميخواست سربازها را آزاد کند.
            تحقيقات وزارت ارتباطات لبنان نشان داده پيام ها از ايتاليا و کانادا[ دو مرکزی که لابی اسرائيل در طبقه سياسی حاکم قوی است] آمده است، اما مرکز اصلی آن در اسرائيل است. بی بی سی نوشته است بنا بر گزارش مجله آمريکايی تايم، پيام های SMS از مقامات جنوب لبنان ميخواهد منطقه را ترک کرده و قبل از آنکه نبرد سخت شود، بطرف شمال رود ليتانی بروند.

            بی بی سی همچنين به گزارش روزنامه گاردين اشاره ميکند که نوشته است پيام هايی که به عنوان اخبار تازه روی تلفن ها می آيد تلاش دارد نصرالله و حزب او را بی اعتبار کند.
            در ادامه گزارش بی بی سی از حمله گسترده ارتش اسرائيل به خبرنگاران و وسايل ارتباط جمعی حزب الله خبر داده شده است. از جمله به مرکز پخش راديو و تلويزيونی در روز شنبه که در آن يک کارگر تکنيسين کشته شد و حمله هوايی به کاروان خبرنگاران تلويزيون پان عرب در روز بعد و حملات به تلويزيون المنار در سه روز متوالی و نيز تلاش از طريق ساتليت برای فرستادن برنامه های اسرائيل از آنتن تلويزيون های المنار که سايت های پرتاب راکت را نشان ميداد که اسرائيل اعلام کرده بود زده است.

            Comment


            • جناب آقای سوماويا،
              بدين وسيله کنفدراسيون بين المللی اتحاديه های آزاد کارگری و فدراسيون بين المللی کارگران حمل و نقل شکايت مشترکی عليه دولت جمهوری اسلامی ايران در مورد خشونتهای اعمال شده در اصول آزادی تشکلها، حمايت از حق سازماندهی و پيمان های دسته جمعی خدمتتان تقديم می کند .اين شکايت به سازمان جهانی کار با توجه به سرکوب مداوم فعاليتهای به حق و قانونی اتحاديه کارگری سنديکای کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه (شرکت واحد) توسط دولت و عوامل آن و همچنين شرکت واحد تنظيم شده است.

              سنديکای کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه (شرکت واحد) که منبعد "اتحاديه" ناميده می شود، از وابستگان رسمی فدراسيون بين المللی کارگران حمل و نقل است. هئيت مديره فدراسيون بين المللی کارگران حمل و نقل در جلسه ساليانه ماه آوريل 2006 خود به اتفاق آرا تقاضای عضويت اين اتحاديه را پذيرفت و بدنبال آن همه تشريفات رسمی شدن در اول ماه می 2006 تکميل شد.

              سابقه شکل گيری اتحاديه
              اين اتحاديه در سال 2005 پس از سالها کارآماده سازی توسط کارکنان شرکت واحد مجددا تاسيس شد. اين اتحاديه در اصل در سال 1968 شکل گرفته بود اما بعدها توسط دولت منحل شد و شورای اسلامی کار در شرکت به کمک خانه کارگر جايگزين اتحاديه شد.

              از سال 1997، زمان وقوع انقلاب اسلامی در ايران دولت به اتحاديه های مستقل کارگری اجازه موجوديت نداده است. تنها تشکل "کارگری" که مقامات دولتی اجازه فعاليت به آن داده اند خانه کارگر است. قانون کار 1990 در ايران تصريح می کند که "کارگران... می توانند انجمنها و اجتماعات اسلامی" در محل کار تشکيل دهند. اين انجمنها و اجتماعات اسلامی شورای اسلامی ناميده می شوند و در محيط های کار صنعتي، کشاورزی و سازمانهای خدماتی با بيش از 35 نفر کارگر، شورای اسلامی کار می تواند تشکيل شود. اين شورا متشکل از نمايندگان سازمان کارگران و نماينده مديريت است. زمانی که اين گروهها شکل می گيرند هيچ تشکل کارگری ديگری نمی تواند تشکيل شود. اين شوراهای اسلامی توسط خانه کارگر نظارت می شوند. خانه کارگر در اصل يک کانال دولتی برای کنترل کارگران است و عليرغم اينکه گاهی مسائل کارگری از قبيل دستمزدهای معوقه و يا سازماندهی تظاهرات اول ماه می در سال 2006را مورد توجه قرار می دهد اما بنظر می رسد که پشت اين فعاليتها هيچ موجوديت واقعی وجود ندارد. اين فعاليتها صرفا برای مهار و کنترل نارضايتی کارگران صورت می گيرد. هر موقعی که کارگران بخاطر تلاش برای سازماندهی يا پيمان دسته جمعی مورد آزار و اديت قرار می گيرند و يا اعتصابات آنها حتی بطور وحشيانه ای سرکوب می شود هيچ مداخله جانبدارانه ای از کارگران از سوی خانه کارگر صورت نمی گيرد. بندرت خانه کارگر کنفدراسيون بين المللی اتحاديه های آزاد کارگری را از اعتراضاتش عليه دولت بخاطرزندانی کردن کارگران مطلع کرده است. با اين همه عليرغم اينکه کنفدراسيون بين المللی اتحاديه های آزاد کارگری بارها تقاضای شواهدی مبنی بر نمايندگی آنها در امور کارگری کرده است اما آنهانتوانستند که شواهد مربوطه را تسليم اين کنفدراسيون کنند. نه اين کنفدراسيون و نه فدراسيون بين المللی کارگران حمل و نقل هيچ مدرکی مبنی بر تلاشهای خانه کارگر و يا شوراهای اسلامی کار برای مذاکره با کارفرمايان در باره شرايط کارگران و يا پيمان های دسته جمعی در دست ندارند.

              کارکنان شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه (شرکت واحد) مدتهای طولانی از اينکه" تشکلهای کارگری" موجود در سازمان موضوعات محيط کار را مورد توجه قرار نمی دادند دمغ بودند.مسائل محيط کار شامل دستمزهای پائين و ساعات طولانی کار، استفاده از اتوبوسهای از دور خارج شده، خستگی مفرط رانندگان بخاطر ترافيک سنگين، زيادی پرسنل اداری و فساد مديريت بودند. بنا براين طبيعی بود که کارگران در شرکت واحد داوطلبانه تصميم بگيرند تا ادبيات سازمان جهانی کار در مورد اتحاديه های کارگری و حقوق بشر را با آموزشهای منظم دوره ای مطالعه کنند. پس از چند سال، اين جريان نهايتا منجر به تصميم آنها برای سازماندهی نيروهای کارگران شد تا بتوانند نيازها و خواسته های کارگران در شرکت را نمايندگی کنند.

              درطول سال 2005 حوادث مربوط به تلاشهای مکرر در سازماندهی يک اتحاديه مستقل کارگری _همان سنديکا در زبان فارسی_ در شرکت واحد هم در داخل ايران و هم در خارج از ايران از نزديک پيگيری می شد. تلاشهای بی وقفه کارگران در شکل دهی اين اتحاديه با سرکوبهای مصممانه و غالبا بطور افراطی سبعانه ای از سوی کارفرمايان، نيروهای امنيتی و تشکل های رسمی کارگری مواجه می شد. قبل ازتشکيل جلسه افتتاحيه مجدد اتحاديه، همچنين درطول برگزاری اين جلسه و حتی بعد ازآن کارگران و حاميان آنها مورد حملات وحشيانه و دستگيريهای غير قانونی قرار گرفتند. از ميان عوامل دو عامل علت شناخته شده توسط هم ايرانيان و هم فعالان اتحاديه های کارگری در خا ج از ايران است: اول تعداد کارگرانی که در اين جلسه شرکت کردند (در يک نقطه بيش از نيمی از 16000 کارگر شرکت در فعاليتهای سازماندهی اتحاديه مشارکت کردند) و همچنين واکنش سيستم سياسی و قضايی. مديريت همچنين بطور مداوم ثابت کرده است که عليه تلاشهای کارگران برای سازماندهی است. مدير شرکت، مصطفی نوريان و معاون ايشان آقای تيموری گفته می شود که بطور خاص در سرکوب فعاليتهای سازماندهی کارگران مداخله داشته اند.

              اولين آزار و اذيت فعالان اتحاديه در شرکت واحد
              اولين سرکوب تلاشهای کارگران شرکت واحد به اوايل سال 2005 بر می گردد زمانی که تعدادی از فعالان بخاطر فعاليتهای کارگری شان مورد آزار و اذيت قرار گرفتند. علی رفيعی بطورمرتب از يک واحد به واحد ديگر منتقل می شد و پرويز فمينبار نه تنها اجبارا منتقل می شد بلکه مکررا برای بازجويی فراخوانده می شد. او همچنين در خانه اش تلفنی تهديد می شد. موسی پيکيارکه بالاچبار منتقل شد با حذف پرداخت اضافه کاری و احضار به اداره حراست شرکت برای سوال و جواب های بی ربط مواجه شد.

              طی ماههای مارس و ژوئن سال 2005 هفت نفر مورد حمله قرار گرفتند و اخراج شدند. قبل ازاينکه کارشان را از دست بدهند اجبارا منتقل شدند، تنزل گروه و مقام دادند، اضافه کاريشان قطع شد، حقوقشان قطع شد واز ترفيع گروه محروم شدند. چند نفر از آنان به اداره حراست شرکت بدون حکم رسمی و به خارج از ساختمان شرکت فراخوانده شدند و مورد بازجويی قرار گرفتند. اين کارگران به اين نامها بودند: عبداله حاجی رمانان، عبدالرضا ترازي، احمد فرشي، عليرضا زاد حسيني، آيت جديدي، ابراهيم مددی و منصور اسانلو. اسانلو از کارکنان 20 ساله شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه (شرکت واحد) هدف مشخص در اين آزار و اذيت ها بود. او عضو هئيت موسس اتحاديه بود که به رياست هئيت مديره اتحاديه برگزيده شده بود.

              ده نفر از کارگران به نامهای ذيل به همين دليل اخراج شدند: عباس نژدی کودکي، علی اکبر پير هادي، امير تاخيري، عطا بابا خاني، حسن کريمي، حسن محمدي، محمود هژبري، ناصر غلامي، رضا نعمتی پور و سيد بهروز حسينی.

              حمله وحشيانه به جلسه افتتاحيه اتحاديه
              در تاريخ نهم ماه می فراخون برگزاری جلسه بازگشايی رسمی اتحاديه مستقل در شرکت اتوبوسرانی واحد درمحل ساختمان انجمن کارگران نانوايی داده شد. انجمن صنفی نانوايان يک سازمان مستقل کارگری است که ساختمانش را در اختيار کارگران شرکت واحد قرارداده بود . جلسه با خشونت توسط تعداد زيادی از اعضای سازمانهای رسمی کارگران، خانه کارگر، و شورای اسلامی شرکت واحد به هم خورد.
              اين حمله در ساعت 2 بعد ازظهربا ورود حدود 300چماقدار به محل ساختمان انجمن صنفی نانوايان اتفاق افتاد که شروع کردند به شکستن درو پنجره ها، پاره کردن اسناد و داغان کردن کتابهای کتابخانه. آنها همچنين به 10 نفر از اعضای کميته افتتاح کننده حمله ور شدند.

              در اين حمله، منصور اسانلو مورد ضربات چاقو قرار گرفت. برخی منابع مدعی شده اند که جلال سيد منش عضو شورای اسلامی شرکت واحد که گفته بود قصد بريدن زبان و جدا کردن سر از بدن اسانلو را دارد مقصر اصلی است. طبق گزارشها دستهای اسانلو توسط حسن صادقی رئيس شورای عالی هماهنگ کننده شوراهای اسلامی از پشت بسته شده بود. در اثر اين حمله، منصور اسانلو برای بخيه زبان و پشت گردن در بيمارستان بستری شد . ابراهيم مددی کارگر فنی که با اقدامات تنبيهی مواجه شده بود به همراه چند نفر ديگر از فعالان اتحاديه در اين حمله کتک خوردند.
              نيروهای امنيتی حاضر در صحنه هيچ مداخله ای نکردندوحوادث را ثبت کردند. آنها دوربين ها و نوارهای ضبط شده را ازآژانس های خبری و گزارشگران روزنامه ها مصادره کردند.

              اجتماع عمومی اتحاديه در دو نوبت بعدی بطور خشونتباری منحل شد
              در تاريخ 13 ماه می زمانی که کارگران شرکت واحد تلاش کردند تا جلسه عمومی برگزار کنند نيروهای امنيتی با همراهی اعضای خانه کارکر دوباره به جلسه حمله ور شدند.
              در اول ماه ژوئن در جريان سومين تلاش کارگران اتوبوسرانی تهران و حومه شرکت واحد برای برگزاری جلسه عمومی در ساختمان انجمن صنفی نانوايان، جلسه آنها با کوکتل مولوتف (يا مواد مشابه آتش زا) مورد حمله قرار گرفت و ساختمان تخريب شد. جلسه عمومی سرانجام در سوم ماه ژوئن برگزار شد. طبق گزارشها حدود 8000 نفر از 16000 کارگر شرکت واحد در اين جلسه شرکت کردند و تصميم گرفتند که به اتحاديه ملحق شوند.

              اولين موج بازداشتهای فعالان و اعضای اتحاديه
              در هفتم سپتامبر، نيروهای امنيتی تعدادی از اعضای اتحاديه را در جريان اعتراض به دستمزدهای معوقه بازداشت کردند. دستگيرشدگان منصور اسانلو، ابراهيم مددی نائب رئيس هئيت مديره اتحاديه، عباس نژدی کودکي، ناصرغلامي، داوود نوروزي، حسن حاج عليوند و نعمت اميرخانی بودند. در روز هشتم سپتامبر آنها به دادگاه برده شدند و بخاطر "برهم زدن نظم عمومی" متهم شدند. آنها بطور موقت در روزهای بعد آزاد شدند.

              دومين سری دستگيريهای فعالان اتحاديه شرکت واحد
              در بيست و دوم ماه دسامبر، سيزده تن از رهبران اتحاديه توسط عاملين وزارت اطلاعات دستگير شده و به زندان اوين در تهران، زندانی که به محل بازداشت و شکنجه زندانيان سياسی معروف است برده شدند.اتهام آنها "فعاليتهای اتحاديه کارگری غيرقانونی" بود. بازداشت شدگان عبارت بودند از: منصور حيات غيبي، عباس نژدی کودکي، عبدالرضا ترازي، علی زاده حسيني؛ غلامرضا ميرزايي، اکبر يعقوبي، رضا بور بور، حميد رضا رضايی فر، سيد جواد سيدانی و مرتضی کامساری.

              Comment


              • Comment


                • ساعت 5 / 7 صبح روز دوشنبه 2 مرداد 1385 به دستور كاظمى بخشدار و سرگرد وحدانى فرماندهى نيروى انتظامى استان فارس در بخش ششده و قره بلاغ شاهرضا احمدى پيشنماز دراويش نعمت الهى گنابادى در ششده بازداشت و به محل نيروى انتظامى منتقل گرديد. وى كه در كهولت سن بسر ميبرد براى چند ساعت در بخشدارى بازداشت و تحت فشار بود.
                  زارع پور فرماندار فسا ضمن هماهنگى با كمالى از اطلاعات فسا پيشنماز دراويش را تحت فشار قرار دادند تا مهمان خود به نام حاجى بابا خواجه گراشى ملقب به وفاعلى شيخ سلسله نعمت الهى گنابادى كه مهمان دراويش و پيشنماز ششده بود را از ششده بيرون كند و تهديد كردند در غير اين صورت با آنها برخورد انتظامى خواهد شد. احمدى ضمن تمرد از اين دستور ابراز داشت به هيچوجه ما مهمان خود را بيرون نخواهيم كرد و به شما نيز اجازه چنين كارى را نخواهيم داد.
                  دراويش ششده و فسا و قره بلاغ و حاميان آنها از عامه مردم كه تعداد آنها نزديك به صدهزار نفر ميرسد ضمن تمرد آشكار نسبت به امريه اداره اطلاعات و نيروى انتظامى و بخشدارى همه جلوى درب بخشدارى تجمع كرده و تهديد كردند كه در صورت آزاد نكردن احمدى آجرهاى بخشدارى را از جا كنده و پيشنماز خود را آزاد خواهند كرد. گفته ميشود بسيارى از ياغيان مسلح منطقه كه در كوههاى ششده پنهان هستند و سپاه پاسداران فسا از عهده تسليم آنها برنيامده است ضمن اعلام حمايت از اقدام دراويش اعلام داشتند كه درصورتى كه بازداشت احمدى تا شب به طول بيانجامد به بخشدارى و پاسگاه انتظامى حمله و آنجا را تصرف و احمدى را آزاد خواهند كرد.
                  مأمورين امنيتى اطلاعات ضمن تماسهاى مكرر با اطلاعات فسا و فارس براى جلوگيرى از وخامت اوضاع مجبور شدند ساعاتى بعد احمدى را آزاد نمايند.
                  گفتنى است طبق برنامه قبلى قرار بود خواجه گراشى همان روز ششده را ترك نمايد ولى به دليل فشار اداره اطلاعات تصميم گرفت سفر خود را يك روز به تعويق بياندازد. وى روز بعد به سمت داراب حركت نمود. در داراب مأمورين اطلاعات و نيروى انتظامى با تشكيل يگانهاى ويژه آماده شدند تا خواجه گراشى را بازداشت نمايند كه با مقاومت دراويش مواجه گرديدند و عقب نشينى نمودند. خواجه گراشى طبق برنامه قبلى خود يك شب در داراب توقف و روز چهارشنبه 4 مرداد 1385 به اصطهبانات رفت. دراويش همچنان با تنظيم كشيكهاى مراقبت از شيخ خود محافظت مينمايند.
                  وكلاى دراويش ضمن شكايت به وزارت كشور و اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه اين اقدام اداره اطلاعات را به نفع نظام ندانستند و اعلام داشتند كه در صورت هرگونه ادامه اين اعمال و موارد مشابه دراويش از اقدام وسيع خبرى و اطلاع رسانى داخلى و بين المللى خوددارى نخواهند كرد.
                  منابع آگاه در وزارت كشور اعلام داشته‌اند كه شوراى امنيت كشور (شاك) ضمن تماس با استاندار فارس با استناد به مفاد بخشنامه صادره مبنى بر اينكه شوراهاى تأمين در استانها يا شهرستانها اجازه تبعيد و نفى بلد افراد را ندارند تصريح نموده كه تبعيد و اخراج افراد فقط با حكم قضائى صادره توسط محاكم قضائى قابل انجام است و شوراهاى تأمين حق چنين اقدامى را ندارند.
                  آگاهان سياسى بر اين باورند كه در شرايط حساس بين المللى و فشار حملات موشكى حزب الله لبنان بر اسرائيل اين اقدامات آشوبگرانه توسط عوامل نفوذى در وزارت اطلاعات صورت ميگيرد تا بلكه اوضاع داخلى ايران را متشنج كنند تا ايران دست از حمايت حزب الله لبنان بردارد.

                  Comment


                  • صبح ديروز نوام چامسکی روشنفکر و متفکر سرشناس امريکايی در ديدار با اکبرگنجی حمايت خود را از جنبش تحول دموکراتيک ايران اعلام کرد.
                    در اين ملاقات که حدود يک ساعت به طول انجاميد نوام چامسکی گفت: من از جنبش دموکراسی خواهی و آزادی خواهی ايرانيان دفاع مي‌کنم.
                    وی به اکبر گنجی پيشنهاد کرد متنی در برگيرنده مبانی جنبش دموکراتيک ايران تهيه و آن را در اختيار روشنفکران جهان بگذارد تا آنها با امضا آن، حمايت خود را از اين جنبش اعلام کنند.
                    چامسکی تاکيد کرد با اين حرکت جبهه وسيع دموکراسی خواهی ايرانيان جهانی مي‌شود.
                    سازماندهی و متشکل کردن جنبش تحول دموکراتيک ايران پيشنهاد چامسکی برای حرکت موثرتر جنبش بود و گفت: اگر جنبش شما سازمان يافته و متشکل باشد حمايت از آن راحت تر است، چون حمايت از يک چيز مشخص صورت خواهد گرفت.
                    در همين راستا مقرر شد طی مصاحبه‌ای که اکبر گنجی با نوام جامسکی در نيمه ماه آگوست انجام خواهد داد به جزئيات بيشتری از حمايت چامسکی از جنبش دموکراسی خواهی ايرانيان اشاره شود.
                    اين روشنفکر امريکايی آنگاه با طرح چند پرسش از اکبر گنجی ، خواستار دريافت نظرات وی شد. پرسش اول او دربرگيرنده نکته ای درباره گفتگوی روز گذشته گنجی با امی گود من گزارشگر راديو WBAI بود که گفته بود بايد در ايران رفراندومی برگزار شود که همه مدل ها برای آينده ايران مطرح و مردم بتوانند آزادانه نظام سياسی ايران را تعيين کنند. چامسکی پرسيد آيا آخوندهای ايران با چنين ايده‌ای موافقت مي‌کنند؟ گنجی در پاسخ گفت: رژيم چنين چيزی را نمي‌پذيرد ما از طريق مبارزه بايد شرايطی را بيافرينيم که رفراندوم امکان پذير شود.
                    پرسش ديگر چامسکی ناظر به شعله ور شدن آتش جنگ در خاورميانه و تاثير آن بر چنبش دموکراسی خواهی ايران بود. چامسکی به مقاله سعيد حجاريان اشاره کرد که نوشته است نظامی شدن منطقه تاثير منفی بر جنبش ما مي‌گذارد، او پرسيد آيا شما هم همين ايده را داريد؟ گنجی در پاسخ گفت: نظامی شدن منطقه و تصويب بودجه ٧٥ ميليون دلاری و ديگر اقداماتی از اين دست تاثير مخربی بر جنبش ما دارد.
                    وی اضافه کرد : اولا رژيم مدتی است که کليه مخالفان خود را امريکايی مي‌خواند.
                    ثانيا در شرايط بحرانی و جنگ، سرکوب به بهانه جنگ راحت تر توجيه مي‌شود و فضا بيشتر بسته خواهد شد.
                    در اين ديدار گنجی همچنين از حمايت ها و کوشش های اين متفکر امريکايی برای آزادی اش از زندان تشکر کرد و در پاسخ به اين نکته چامسکی که گفت سفر هيجان انگيزی را آغاز کرده ای گفت: ملاقات با شما ، برايم از ديگر بخش های سفر هيجان انگيز تر بوده است.
                    گنجی همچنين به دعوت جمعی از اساتيد ايرانی دانشگاههای ايالت ماساچوست امريکا، ظهر ديروز در ميان آنها حاضر و به گفتگو پرداخت.
                    برنامه پايانی سفر يک روزه اکبر گنجی به ايالت ماساچوست امريکا به سخنرانی در ميان ايرانيان و غير ايرانيان حاضر در دانشگاه ام آی تی اختصاص داشت که گزارش کامل آن منتشر خواهد شد.
                    اکبر گنجی از روز ١٥ جولای ، برای شرکت در مراسم اعتصاب غذا مقابل سازمان ملل متحد و دريافت جايزه انجمن ملی روزنامه نگاران امريکا به اين کشور سفرکرده است.

                    Comment


                    • اطلاعيه مطبوعاتی انجمن ياری های پزشکی به پناهجويان در مورداعتصاب چهار پناهجوی ايرانی در شهر لونن- آلمان
                      چهار پناهجوی ايرانی در اعتراض به شرايط زندگی غيرانسانی که به آنها تحميل شده، از 20 ژوئن امسال در مقابل ساختمان شهرداری لونن متحصن شدهاند. آنها آماده نيستند چهار نفری در يک اطاق 24 متری چپانده شوند.
                      "سازمان ياری های پزشکی پناهجويان" شيوه برخورد با خواستهای اين پناهجويان را به باد انتقاد ميگيرد.
                      سال به سال شرايط زندگی پناهجويان در جمهوری فدرال آلمان به شدت وخيمتر ميگردد. آنها ناچار گشتهاند که عواقب مخرب چنين وضعيتی را برای سلامتيشان متحمل شوند. پيامدهای روانی ـ اجتماعی فرار از کشور خود و همچنين انزوايشان از جامعه آلمان تأثيرات منفی متعددی را بر سلامتی آنها گذاشته است.



                      ,سازمان ياريهای پزشکی پناهجويان , بر مبنای اصول اجتماعی ـ طبی کار ميکند و بر همين اساس پيوسته فاکتورهای اجتماعی بيماری را نيز مد نظر قرار ميدهد. در چهارچوب کار روانی ـ اجتماعی اين سازمان با بيمارانی روبرو ميشوند که بخش عمدهای از آنان از مناطق جنگی می آيند و يا به دلايل تعقيب و يا تبعيض قومي، ديني، جنسی و يا سياسی از ميهن خود گريخته اند. يک بخش عمده از مشکلات اين گروه از افراد همچنين از شرايط نامساعد اقامتی آنها در آلمان ناشی ميشود؛ شرايطی که حل يا فائق آمدن بر مشکلات ناشی از مصيبت های بر سر آنها آمده را دشوار و حتی ناممکن می سازد و چه بسا ممکن است باعث ضربات روحی مجدد نيز بر آنها گردد. بلاتکليفي، نگرانی دائم از اخراج و برگرداندن به کشور خود، محدوديت های متعدد، از دست دادن استقلال شخصی در پيوند با عدم آزادی در انتخاب محل زندگی و ممنوعيت اشتغال، شرايط بيماری آنها را وخيم تر نموده و مانع از بهبودی و معالجه آنها شده است. به ويژه در ارتباط با اشخاصی که سالهاست از اقامت نوع "دولدونگ" برخوردارند (که تعداد آنها در ايالت نوردراين وستفالن قريب 63000 نفر می باشد)، محدوديت های قانونی و دولتی منشاء شرايط ناشايست زندگی آنها گرديده است. اين اشخاص "دولدونگی" جزو گروههای از لحاظ اجتماعی به انزوا رانده شده و مورد تبعيض قرار گرفته محسوب می شوند، منتها بدون آنکه از لابی و مدافعانی در عرصه سياست و اجتماع برخوردار باشند.
                      شمه ای از واقعيت های زندگی افراد و افراد "دولدونگی"
                       عدم امکان يا دشوار بودن اخذ اجازه کار؛
                       ناکافی بودن مساعدتهای دريافتی ماهانه که 30 درصد کمتر از وجوهی است که افراد ديگر برای تأمين حداقلی از مايحتاج عمومی خود از سيستم تأمين اجتماعی دولت دريافت می کنند؛
                       اجبار به زندگی در يک حوزه اداری محدود و محدوديت شديد آزادی پايه ای رفت و آمد؛
                       اجبار به ماندن در کمپ های موقت تحت شرايط غيرانسانی و بيماری زا.
                      سياست های دولت فدرال و ايالتی در اين عرصه فاجعه آميز است، به ويژه به اين دليل که مانع دسترسی اين پناهجويان به امکانات پزشکی و درمانی مناسب شده است و اين چيزی جز زيرپا گذاشتن هر روزه حقوق بشر در امر حفظ سلامتی روانی و جسمی آنها نيست.
                      لذا "سازمان ياری های پزشکی به پناهجويان" بر آن است که:
                      سياست پناهندگی آلمان پناهجويان را بيمار ميکند. به همين جهت از دولت فدرال، دولتهای ايالتی و همچنين ارگانهای شهرداری ها ميخواهد که به افرادی که سالهاست از "دولدونگ " برخوردارند، مانند همين مورد پناهجويان متحصن در لونن، اميد و افقی رو به آينده اعطا شود و اين يعنی اعطای اقامتی مطمئن به آنها و همچنين اين امکان که آنها بتوانند از حقوق سلب شده شان بهره گيرند که حق کار، حق انتخاب محل زندگی و حق تأمين پزشکی و درمانی از مهمترين آنها ميباشد.
                      http://www.mfh-bochum.de/Presseerklaerungen/200706.html

                      Comment


                      • After the final at-bat of Thursday's game between the Atlanta Braves and Florida Marlins, the stadium seats will turn into pews.
                        That's because it's "Faith Day" at Atlanta's Turner Field. No, the hot-dog vendors won't preach John 3:16. But churchgoing fans - with, promoters hope, their non-Christian friends in tow - will assemble after the game to hear Braves star pitcher John Smoltz share how his life changed by believing in Christ.

                        From prayer circles after football games to Bible readings before NASCAR races, spirituality in sports is as common as carbonation in Coke. But the explicit marketing of a religious event by a major-league sports team brings the relationship to an unusually intimate level.

                        To many fans, the arrival of evangelism in the outfield is a natural evolution. Baseball has a spiritual rhythm, they say, with long stretches conducive to chatting Scripture. Others worry about using the national pastime to market religion as casually as an " '80s night." Promoters call the event "intentional ministry" - a way for evangelicals to connect with others looking for life purpose. Critics worry that events like Smoltz's pitch for faith amount to a conversion curveball.

                        "In the South, [Faith Day] makes sense because of the very strong historic evangelical culture, but the fact is that [evangelical game-night promotions] are spreading and moving out into other corners of the country," says Christopher Hodge Evans, author of "The Faith of 50 Million: Baseball, Religion and American Culture."

                        Part evangelism, part marketing, all baseball, the Faith Day movement began in baseball's minor leagues after 9/11, capturing the mood of a country that began singing "God Bless America" during the seventh-inning stretch. "Faith does coalesce with sports in a more substantial way today than [in the past]," says Andy Overman, a former athlete and minister who teaches classics at Macalester College in St. Paul, Minn.

                        But rarely has that intersection been so explicit. During and after the game on its "Faith Nights," the Nashville Sounds minor league team also hands out bobblehead Noahs and camouflage Bibles instead of free T-shirts and bats.

                        Minor league teams from Buffalo, N.Y., to Huntsville, Ala., are holding similar promotions. The effect on ticket-sales is often dramatic. Faith Nights in Nashville regularly increase ticket sales by 60 percent. The Las Vegas Gladiators, the arena football team, had its highest Sunday attendance ever during a Faith Day event this spring.

                        Results like those captured the attention of big-league promoters, who are determined to bring the phenomenon - without the flashiness of camo Bibles - to "The Show." After the Braves hold their major league-first Faith Day Thursday - which includes a post-game Christian music concert - the Arizona Diamondbacks will hold its first Faith Day later this season. The Florida Marlins will try one next season.

                        Meanwhile, Third Coast Sports, Inc., the major Faith-Day promoter, says it's ready to announce similar events for one NBA team and one NFL team this week.

                        Atlanta may be a natural candidate. Half the team professes Christian faith. It's the buckle of the Bible Belt. And Christian promotions here go back to 1983, when the Atlanta Hawks held "God and Country Night."

                        But it's the appearance of athletes freshly showered from the game that makes Faith Day new and enticing for fans and athletes alike. "For an athlete, this makes a lot of sense: their life is performance, and when you perform your faith in front of an audience, you get the kind of thrill about your faith that you usually get from pitching or scoring a goal," says Professor Overman.

                        But the Braves and promoters are careful to point out that the post-game fellowship takes place not on the mound, but in the outfield. Fans have to buy separate tickets for Faith Day and have to physically leave and reenter the stadium in order to avoid confusion.

                        "We've been very careful to make sure what we're not about is ambush evangelism," says Third Coast Sports president Brent High, the mastermind behind the events.

                        But the effect, critics say, is a tight call down the foul line. A league that sold its playoff TV rights alone for $2 billion only a decade after selling rights to the entire season for $500 million, they say, has few reasons to complain about attendance or revenues. Their question: Is Faith Day an example of greed in the guise of godliness?

                        "Baseball at its best has always aspired to be a celebration of what unites us; it's the great secular Americanizer," says sportswriter Dave Zirin, author of "What's My Name, Fool? Sports and Resistance in the United States." "So [Faith Day] is a rather remarkable and shocking step backward from that ideal."

                        Waiting for Tuesday's game at Turner Field to start, Braves fan John Clifford admits he was surprised when he first heard about Faith Day.

                        But then it made sense: At Georgia Tech baseball games, players are introduced by their favorite songs, and more than half tend to be Christian ones - which the audience nearly always responds to by clapping over their heads. Still, he says, "[Faith Day] is a new boundary for Atlanta."

                        But 17-year Braves fan Sarah Matthews says such events are a natural outgrowth of the team's already overt Christian values. "I have huge respect for John Smoltz. He embodies values that I want my kids to see, and I think it's great that they're doing it," she says.

                        Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • اعلامیه برگزاری سراسری مراسم یادمان جان باختگان زندان‌های رژیم، کانون زندانیان سیاسی ایران (در تبعید)
                              کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، یکی از هولناک‌ترین جنایات تاریخ بشری است. کشتاری که حاکمان دین و سرمایه با تیرباران و حلق آویز هزاران تن از فعالان و مبارزان سیاسی از سال ۱۳۶۰ آغاز کردند و با قتل‌عام دسته جمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ به اوچ رساندند. هجده سال از این واقعه شوم و بیش از دو دهه از کشتارهای اوایل دهه ۶۰ می‌گذرد. علی‌رغم گذر زمان و سرکوب، خواست و تلاش بی وقفه جانیان حاکم بر ایران برای زدودن این فاجعه از حافظه تاریخ که گاه نیز با تلاش‌های سالوسانه برای پاک کردن اسناد این جنایات توام بوده است، تلاشگران اجتماعی و سیاسی، زندانی و غیرزندانی و خانواده‌های جان‌باختگان با فعالیت پراکنده و مشترک و برگزاری برنامه‌های سال‌گرد یاد و خاطره نسلی که جانش را حاکمان تاریک اندیش اسلامی به یغما بردند در حافطه جمعی و تاریخی‌مان همواره زنده نگه‌داشته‌اند.

                              امسال نیز با نزدیک شدن سال‌گرد قتل‌عام، همه‌ی آنان که دستی در تازه نگه‌داشتن حافظه تاریخی این جنایت عظیم دارند و آنان که تازه به این مجموعه پیوسته‌اند، به مثابه مجموعه‌ی جدا از هم در تدارک برگزاری مراسم‌های یادمان در کشورهای مختلف از جمله در ایران هستند.

                              کانون زندان سیاسی ایران(در تبعید) که همه‌ی این سال‌ها با فعالیت مستمر سیاسی و فرهنگی و برگزاری گردهمائی‌های اعتراضی و سمینار و تحصن و سال‌گردهای یادمان به صورت سراسری و محلی به عنوان مجموعه‌ای درهم آمیخته از زندانیان سیاسی سابق و فعالان سیاسی و همکاری با سایر نهادهای سیاسی و اجتماعی ایرانی و غیرایرانی در زنده نگه‌داشتن این حافظه تاریخی نقش وسیع داشته است، امسال نیز به سنت مبارزاتی هرسال، مراسم‌ یادمان جان باختگان زندان‌های رژیم در هجدهمین سال‌گرد قتل‌عام را به تنهائی و به مشترک در چندین شهر و کشور نظیر استکهلم، آلمان، سیدنی، کانادا، هلند و... برگزار خواهد کرد. فهرست برنامه‌ها، زمان و محل برگزاری در اطلاعیه‌های مشترک و جداگانه انتشار خواهد یافت. کانون زندانیان سیاسی ایران (در تبعید) از همکاری مشترک فعالان سیاسی زندانی وغیرزندانی ، سازمان‌ها و نهادهای سیاسی و دمکراتیک چپ و مترقی برای برگزاری مشترک مراسم یادمان هجدهمین سال‌گرد قتل‌عام زندانیان سیاسی در سایر شهرها و کشورها استقبال می‌کند.

                              کانون زندانیان سیاسی ایران (در تبعید)



                              Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X