Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • Comment


        • Comment


          • Comment


            • Comment


              • با دست مريزاد به هم ميهنانی که در پاسخ به فراخوان اکبر گنجی به اعتصاب غذا پيوستند و نيز آنها که با نقد گنجی بر توجه و آگاهی عمومی ما افزودند، و به اميد آزادی تمامً زندانيان سياسی در ايران. اين نوشته برآنست تا نخست به بررسی شمه ای از علل ناکامی های جنبش روشنفکری و به تبع آن، ناکامی مبارزات تاريخی مردم ايران بپردازد. آنگاه با نقدی به اکبر گنجی و روشنفکران اصلاح طلبی که ايشان از آنها نام برده است، ادامه يافته و نهايتاً، با پيشنهادی به بخشی از اپوزيسيون خارج از کشوری، به پايان می رسد.

                طی صد و پنجاه سال گذشته، همدستی شاه و شيخ و استعمار، در سرکوب جنبش روشنفکری ايران، فرصت بلوغ اين جنبش و شانس استقلال فکری ايرانيان را عقيم گذاشته است. تجارب اين راه طولانی با آنهمه تلاشها، مبارزات و فداکاريها بايد بما آموخته باشد که "بدون برخورداری از جنبش روشنفکری قوی و کفايت فکری، رسيدن به استقلال در ساير زمينه ها غير ممکن است". بر اين سياق، چه آنها که دم از استقلال زده، ولی روشنفکران را سرکوب کرده اند، و چه آنها که عليرغم مبارزه برای آزادی، به کار فکری و فرهنگی کم بها می دهند، هر دو به بيراهه رفته، و راه به مقصد نبرده اند.

                غرض دامن زادن به تئوری "توطئهً انگليسی ها" نيست. ولی علت ناکامی جنبش آزاديخواهی ايرانيان را نمی توان و بنايد تنها متوجه ناتوانی های اعتقادی و فرهنگی ذاتی ايرانيان دانست. برخورداری مردم ايران از هوش و ذکاوت قابل تحسين، بر کسی پوشيده نيست. ايرانيان نشان داده اند که بمحض رسيدن به محيط دموکراتيک، از قابليت انطباق و پتانسيلً ترقی کافی برخوردارند.

                وانگهی، فراموش نکنيم که رشد بادکنکی بنيادگرايی اسلامی در ايران و خاورميانه، نه يک محصول طبيعی و فرآيند تحولات آگاهانهً اين جوامع، بلکه نتيجهً دست اندازی های مستقيم و غير مستقيم، ولی حساب شدهً استعمار روس و انگليس و بعد هم آمريکا، در ناکام گذاشتن مبارزات آزادی خواهانهً مردم منطقه بوده است. نمونه های بی شماری در اين رابطه می توان برشمرد. دسيسهً روسها در قتل امير کبير (مصلح بزرگ و موسس دارالفنون)، قتل پدران انقلاب مشروطه بدليل تبانی روس و انگليس، نقش انگليسی ها در گماردن رضاخان بر سرير قدرت و سرکوب جنبشهای آزاديخواهانه سراسر ايران، نقش آمريکا و انگليس در کودتای ٢۸ مرداد سال ١۳۳۲ و بدنبالش سرکوب و استبداد شاه سابق عليه نهادهای سياسی و روشنفکری، همه و همه گواه رويکرد برنامه ريزی شدهً استعمار، در حمايت از ارتجاع سياه و استبداد داخلی، جهت سرکوب و به انحراف کشاندن مبارزات استقلال طلبانه و آزاديخواهانهً جنبش روشنفکری ايران بوده است.

                از آغاز دوران استعمار در جوامع مسلمان، بويژه با آمدن انگليسی ها به منطقه، بعد از فروپاشی مغولان در هند، و بدنبالش شکست و فروپاشيدن امپراطوری عثمانی و تقسيم آن به کشورهای کوچک عربی و مسلمان، تأسيس اسرائيل، و کشف نفت در ايران، استعمار انگليس نقش اصلی را، در رقم زدن سرنوشت ملت های منطقه، تا نيمه قرن بيستم ايفا نموده است. کشورهای مسلمان خاورميانه با مستعمرات پيشين انگليسی ها (شامل آمريکا، استراليا، نيوزيلند، کانادا و آفريقای جنوبی) تفاوت بارزی داشتند. در آن جوامع، انگليسی ها با سياست تبعيض نژادی، سرکوب گستردهً مقاومت بوميان، و از ميان برداشتن فرهنگ قبايلی آنان، توانسته بودند، طرح ملت سازی خود را به پيش برده و جوامع مطلوب خود را بر آوار سيستم قبايلی بومی، از نو بنا نهند. ولی در کشورهای آسيا و خاورميانه، منجمله ايران، قضيه فرق می کرد. مسلمانان و ايرانيان خودشان صاحب فرهنگ غنی، تمدن تاريخی و هوش و ذکاوت مکفی بودند، و در صورت يافتن فرصت قادر بودند راه مستقل ترقی و پيشرفت خوده را در دنيای مدرن بگشايند. بنابراين، برای استعمارگران، به بندکشيدن مستقيم اينان بسادگی مدل های پيشين، امکانپذير نبود. از اينرو، مجبور بودند تا عوامل نفوذی خود را، در رآس هرم قدرت، اعم از وابستگان به دربار، روحانيت متنفذ، و روشنفکران دون مايه، برگزيده و مطامع خود را به پيش ببرند. اين چنين بود که استعمارگران انگليسی، با سياست "تفرقه بنداز و حکومت کن"، تقويت نيروهای ارتجاعی و بنيادگرای مذهبی را در کشورهای مسلمان خاورميانه نصب العين خود قرار دادند.

                رابرت دريفوس در کتاب "بازی های شيطانی" و يا ِDevil's Game چگونگی اين پروسه را با جزئيات لازم توضيح می دهد که چطور انگليسی ها و بدنبالش آمريکايی ها در تقويت جنبش بنيادگرايی اسلامی، قدم بقدم برنامه ريزی، سرمايه گذاری و مهره سازی کردند تا به نتيجهً امروز، يعنی رشد بادکنکی بنيادگرايی اسلامی و پيدا کردن محمل و بهانهً لازم، جهت دخالت مستقيم در کشورهای مسلمان منطقه نائل آمدند. اين برنامهً استراتژيک استعماری، از سيد جمال الدين افغانی (اسدآبادی)، حسن البنا و سيد قطب در مصر گرفته، تا ابوالعلا مودودی در پاکستان، و شيخ فضل لله و کاشانی و باقر صدر و خمينی در ايران، و بسا ديگران در کشورهای مسلمان، استمرار يافته است. براستی اصلاً چرا برای تضمين ادامهً تسلط فرهنگی، اقتصادی و سياسی استعمار نو بر کشورهای مسلمان منطقه، استفاده از اهرم بنيادگرايی اينقدر حياتی بوده است؟
                مقدمتاً شايد بخاطر اينکه آنها خود اين بلای سنتگرايی مذهبی را، با پرداخت بهايی بی کران از سر گذرانده، تجربه کرده اند. بهمين دليل، فهم اين مطلب برايشان بديهی بوده و می باشد، که تضمين استمرار سلطهً آنها، ديگر نه از راه اشغال و ملت سازی مستقيم ممالک مستعمره، بلکه از راه سرمايه گذاری بر تضادهای سنتی قومی و مذهبی ملل تحت سلطه، می گذرد. روی کارآوردن رهبران سنتی قبيلگی، قومی و مذهبی، بطور اجتناب ناپذيری، عقب ماندگی همه جانبهً جامعه، و در نتيجه وابستگی اقتصادی ملتهای تحت سلطه، را تأمين می کند.

                اگر چه بسياری از اين رهبران مذهبی، مانند خمينی، خامنه ای، ملاعمر و بن لادن، مخالف غرب و آمريکا، آنهم از موضع ضد مدرنيته، بوده و می باشند. ولی اين جماعت، اولاً، بدليل سنت گرايی مفرط و ذاتی خود، بهترين گزينهً استعمار برای مقابله با جنبش های روشنگری و روشنفکری، و در نتيجه خنثی نمودن مبارزات استقلال طلبانهً جوامع مسلمان بوده اند. دوماً، اين رهبران ارتجاعی مذهبی، با دامن زدن به جنگها و کشمکش های درونی، حيدرنعمتی بين سنت و مدرنيته، در بين شهروندان خود، اسباب تفرقه و تلاشی درونی، و در نتيجه وابستگی روز افزون جوامع مسلمان را فراهم می کنند. بعبارتی، جامعه ای که رهبران سنتی مذهبی برآن حکمفرما باشند، هرگز نمی تواند راه ترقی، پيشرفت و استقلال خود را باز يابد. چرا که اين رهبران، بجای فراهم ساختن امکان رشد فرهنگی و صنعتی جامعه، اسباب بحران و تشتت درونی و بيرونی و در نتيجه وابستگی روزافزون جوامع خود را فراهم می کنند. بهمين دليل برای استعمارگران، هيچ گزينهً استراتژيکی سود آورتر و مطلوب تر از سرمايه گذاری بر روی بنيادگرايی مذهبی در جوامع مسلمان، نبوده است.

                در يک کلام، رهبران سنتی مذهبی، بدليل پيوندهای غير قابل گسست با سنت، بطور ذاتی با مبارزات استقلال طلبانه (ناسيوناليستی) آزاديخواهانه (مدرنيته) و نيز عدالت طلبانه (سوسياليستی) سر ناسازگاری و دشمنی داشته و دارند. اين تمام آن چيزی است که استعمار، طی قرن گذشته، برای تسلط بر منابع و بازار کشورهای مسلمان بدان نياز داشته است: خنثی و مغلوب ساختن جنبش های ترقی خواهانه (مدرنيته)، ضد استعماری (ناسيوناليستی) و سوسياليستی (به بهانهً جلوگيری از نفوذ شوروی سابق). آخوندهای مرتجع، بدليل پای بندی به روياهای تحقق خلافت اسلامی، با پديدهً ملت-دولت مدرن و نيز جنبش روشنفکری مدرنيته در جوامع خود، دشمنی پايان ناپذير داشته و دارند.

                بهمين دليل ساده، انگليسی ها، برای تسلط بر کشورهای مسلمان، ديگر نيازی به استفاده از مستشار و مسيونر و جاسوس و غيره، نداشته اند. کافی بود تا رهبران سنتگرای مذهبی را از قبور تاريخيشان نبش قبر کرده و جلودار مبارزات پوپوليستی ضد مدرنيته گردانند. بدينسان، آخوندهای مرتجع اسلامی، حافظان منافع استراتژيک و بهترين گزينهً استعمار کهنه و نو در جوامع مسلمان گشتند. در هندوستان، بعد از آمدن انگليسی ها، حرکت دئوباندی، که با مدرسهً دارالعلوم اسلامی حيدر آباد، به ابتکار سيد احمد خان آغاز شده بود، به پاکستان رسيد و با علم کردن سيد ابوالعلا مودودی، تشکيل مدارس علميه مذهبی (سلفی و وهابی ها) و نيز راه اندازی گروههای بنيادگرای "جماعت اسلامی"، نهايتاً به ظهور طالبان افغانستان انجاميد. جالب اينکه اين برنامه بطور همزمان همراه بوده است با سرکوب جنبشهای روشنفکری مدرنيته، سکولار و بويژه مسلمانان دموکرات ومترقی. مثلاً در پاکستان، وقتی ضياء الحق جماعت اسلامی را بال و پر می داد، متقابلاً جمعيت "مسلم ليگ" تحت رهبری محمد علی جناح و علامه اقبال لاهوری سرکوب می شد، همانطور که در ايران زمان شاه، وقتی احزاب سياسی مدرن ممنوع شدند و سران نهضت آزادی، مانند آيت الله طالقانی، مهندس بازرگان و نيز دکتر شريعتی به زندان افتادند، و يا رهبران جنبشهای دانشجويی مانند مجاهدين و فداييان تير باران می شدند، متقابلا، شبکهً سنتی روحانيت قدرتمند تر از پيش به کار خود ادامه می داد. کما اينکه نمايندگان روحانيت سنتی و رهبران جمعيت موءتلفه "سپاس شاهنشاها" گويان از زندانها آزاد شده، فرصت يافتند تا خمينی را به رهبری و روياهای حاکميت ولايی او را جامهً عمل بپوشانند.

                در همين جا می خواهم تأکيد کنم که آن عده از فعالان سياسی، آکادميک، و روشنفکران ايرانی خارج از کشور، بويژه روشنفکران چپ (مثل آرامش دوستدار)، که همهً تقصير ها را به گردن انديشهً دينی (آنهم مدل انگليسی آن!) می اندازند، دانسته و يا ندانسته، بجای نشان دادن علت، به معلول ها پرداخته اند. آنها، اين واقعيت تاريخی را ناديده گرفته و يا کمرنگ شمرده اند که رشد بادکنکی بنيادگرايی اسلامی در خاورميانه، اساساً نتيجهً دست اندازيهای برنامه ريزی شدهً استعمار، بويژه انگليس و بعد هم آمريکايی ها، برای تسلط استراتژيک بر منابع نفتی و بازار کشورهای مسلمان منطقه، منجمله ايران، در طول قرن گذشته بوده است.

                رهبران سياسی روحانيت شيعه در ايران، بويژه بعد از انقلاب مشروطه، عمدتاً، اهرم فشار انگليسی ها، برای ديکته کردن سياست های استعماری بر دربار بوده اند. در جريان انقلاب مشروطه، انگليسی ها در رقابت با روسها، بر سر گسترش دامنهً نفوذ خود ، اول رضا خان را برای سرکوب جنبشهای آزاديخواهانه سراسر کشور (از کلنل محمد تقی خان پسيان در خراسان - هموکه می گفت: اگر مرا بکشيد، قطره قطره خونم فرياد می زند ايران، و اگر مرا بسوزانيد خاکسترم می نويسد ايران-، ميرزا کوچک خان جنگلی و جنبش گيلان، شيخ محمد خيابانی و فرقهً دموکرات آذربايجان، تا قاضی محمد و فرقهً دموکرات کردستان و ساير جنبش های منطقه ای) بر سرير قدرت نشاندند. روحانيون سنتی و انگليسی تبار، رضاخان را، برای دست کشيدن از ايدهً جمهوری، از نوع مدل ترکيه (که از جمهوری فرانسه الگو می گرفت و بعد از عثمانی ها از روحانيت خلع يد می کرد) و برپاسازی سلطنت (الگوی مد نظر انگليسی ها)، تحت فشار گذاشتند. در قدم بعدی آنها بر متمم قانون اساسی مشروطه، اصل ضرورت نظاارت پنج فقيه را افزودند. همهً اين تدابير در راستای همسويی با منافع استعمار انگليس و تسلط روحانيت سنتی درعرصهً سياست ايران بوده است. مرحوم احمد کسروی، که خود در نوجوانی طلبهً دينی بود، با اشراف بر اين پيوند خانمان برباد ده، بين ارتجاع مذهبی و استعمار انگليس بود که به مبارزه با "ارتجاع سياه" پرداخت و جان برسر افشای اين پيوند ناميمون استعمار و استبداد نهاد.








                Comment


                • طی دههً گذشته، نسيم فرح بخش دموکراسی خواهی سراسر ايران را فراگرفته و از کافه های روشنفکری و کافه نت ها، تا کوچه پس کوچه های شهرها و روستاهای سراسر ايران را در نوريده است. بحث های روشنفکری و آکادميک حول دموکراسی، در تالارهای دانشگاه تهران تا حجره های حوزه های علميه، و از بيت رهبری ولايت مطلقهً فقيه تا دفتر مدعی سلطنت، نخود هر آش، نقل هر مجلس، و گرما بخش هر محفلی شده است. اما دور از حوزهً دعوا بر سر قدرت و رهبری، بسياری در اين ساليان شبانه روز تلاش کرده و مبارزه کردند، دار و درفش و ترور و زندان را بجان خريده و هستی بر سر آزادی، دموکراسی و حقوق بشر نهاده اند، برخی ديگر نيز به خيال موج سواری علم دموکراسی برداشته اند. براستی در اين آشفته بازار، برای رسيدن به دموکراسی معيار و شاخص ها را در کجا بايد جست؟ مرزها را در کجا استوار کنيم؟ و اتحادها را چگونه شکل دهيم؟ اتحاد عمودی، افقی و يا موازی، کداميک؟

                  دموکراسی خواهان ديگر اصلاح طلبان حکومتی هستند که عاشق جمال آقا هستند، ولی بشرطها و شروطها! بهمين دليل مشروطه خواهند. آنها حتا در اين مورد تقيه را واجب ندانسته نشان داده اند که "حرف مرد يکی است"، بهمين دليل هرچند ولی فقيه مشروط نشد و با "کودتای سپاهی" دکشان کرد، ولی باز هم اصرار دارند که اهل مشروطه اند! اين گروه نيز اگر چه شعار ايران برای همهً ايرانيان می دهد، ولی از آنجا که نه زير چتر ولايت مطلقهً فقيه جا گرفت و نه جرأت اعلام خروج از خيمهً نظام را دارند؛ خلاصه از خيمهً ولايت رانده و از تشکيل جبهه دموکراسی خواهی با دموکراسی خواهان خارج از نظام باز مانده اند، چون کسی را نميابند که يک خيمهً بی بنياد ديگر را علم کند. آنها که حس ششم اقتصادی خوبی داشته اند بسر کار و کسب برگشته اند. برخی در تردد بين دادگاه وزندان و دفترکارشان غبطهً دوران امام راحل را می خورند و برايش زير لب سه تا صلوات می فرستند. و برخی ديگر هم شغل شريف خانه داری، می بخشيد خانه نشينی، پيشه کرده، بچه ها را تر و خشک کرده راهی مدرسه، و خانمها را برای تشکيل جامعهً مدنی جلو فرستاده اند، در سکوت و تنهايی خانه، با خدايشان خلوت، و با خودشان درد دل می کنند! بسياری از آنها خودشان را، و ديگران آنها را، بخاطر خودسانسوری مذمّت می کنند!

                  نيروی سوم دموکراسی خواهی، همان اپوزيسيون عمدهً رژيم است که در شورای ملی مقاومت ايران گرد آمده اند. اين نيرو هم شاخص عمودی را با مرزبندی قاطع، هم با نظام ولايت مطلقه فقيه، و هم نظام سلطنتی استوار کرده است. اين موضوع با گفتهً معروف مسئول شورا، آقای مسعود رجوی مبنی بر "نه شاه و نه خمينی" بعنوان مرزبندی سياسی خدشه ناپذير ترسيم شده است. حرفشان هم از اول اين بوده که "افعی کبوتر نمی زاد" ، اگر هم بزاد (مثل اصلاح طلبان حکومتی) حتما نافرجام است، چرا که دموکراسی با ماهيت ارتجاعی رژيم سازگار نيست.

                  نيروی بعدی در واقع اصلاح طلبان خارج از نظام هستند که در دو شورای جمهوری خواهان ملی، و جمهوری خواهان سکولار و لائيک گرد هم آمده اند. در حاليکه اين هر دو نيرو بنظر می رسد که با سلطنتها مرزبندی دارند ولی در مورد حد اقل گروه اول مرزبندی آنها با رژيم کمرنگ تر است، چرا که از نظر آنان رژيم خودش جمهوری است. طی يکسال گذشته که کفگير اصلاحات به ته ديگ خورده برخی از اين دوستان هم گويی سر خورده شده اند، و بسر کارو کسب و زندگی خود برگشته اند و ديگر حرکت چشم گيری از آنها ديده نشده است.

                  گروه بعدی بابتکار دکتر حسين باقر زاده تشکيل شده و به منشور۸۱ شناخته می شوند. حرف اقای باقرزاده هم اين است که دعوا بر سر نوع حکومت (منظور سلطنت) را کناربگذاريم و با سلطنت طلبان هم وحدت کنيم. معتقدين به اين رويکرد اخيرا نشستی در لندن داشته اند و به خيال اينکه طرحی نو در انداخته اند، اقبال سياسی اين ايده را تست می کنند.

                  آقای اکبر گنجی زبان گويای اکثريت نيروهای دموکراسی خواه خارج از نظام، در داخل ايران هستند، و به اعتبار مقاومت تحسين برانگيز تحمل زندان و هفتاد روز اعتصاب غذا،( جا دارد هر کجا نامی از گنجی می آيد، از تلاشهای بويژه خانمشان در آن دوران نيز ياد و تقدير نمود) مورد اقبال عموم نيروهای آزاديخواه و دموکرات می باشند. ويژگی منحصر بفرد اکبر گنجی اصرار او بر مبارزهً مسالمت آميز و مقاومت مدنی است. آنطور که ازآخرين صحبت های اکبر گنجی با راديو فرانسه برمی آيد، نظام ولايی را سلطانی می داند، و خواهان تکرارسلطنت در ايران نيست و جمهوريخواه می باشد.

                  همانطور که از توضيح مختصر بالا برميايد، در يک جمع بندی کلی، بنظر می رسد که اولاً برسر کليات حقوق بشر و دموکراسی، کما بيش توافقی نا نوشته بوجود آمده که مبارک است. اختلافات اصلی که در عمل بارزشده اينست که چگونه و توسط چه کسی؟ بعبارتی، بحث قدرت و رهبری که پيش می آيد کسی اهل کوتاه آمدن نيست. اين وضعيت تداعی همان ضرب المثل ايرانيست که "صد (هفت) درويش در گليمی بخسبند و دوپادشاه در اقليمی نگنجند". اينجاست که ستونها و شاخص های عمودی خلل ناپذير برافراشته می شوند و بعبارتی اختلافات لاينحل رخ می نمايند.

                  از طرف ديگر شعار اتحاد، اتفاق و همبستگی، شعار همهً جبهه بندی های فوق از ولايت فقيه تا سلطنت طلبان، از مشروطه خواهان ولايی تا مشروطه خواهان سلطنتی، از جمهوری خواهان مذهبی تا عرفی می باشد. ولی فقيه می گويد: شما دموکرات باش ولی رهبری با من، بعبارتی اول تماميت نظام و ولايت فقيه را بپذير بعد فقيه سالاری با من. ولی فقيه در عمل برخلاف ادعاهايش دموکرات نبوده و مانند شاه سابق دنبال يک دست کردن حاکميت بوده است. تمام نهادهای مستقل مدنی و احزاب را منحل و بی خاصيت کرده، با جنبش دانشجويان و کارگران و زنان و اعتراضات حق طلبانهً اقوام و اقليت ها برخورد قهر آميز را تجويز کرده است. بديهی است که هر ناظر خارجی خواهد گفت آخر ما دم خروس را باورکنيم يا قسم حضرت عباس را، مردم عای هم که اين دوگانگی بين حرف و عمل واعظان منبرنشين را با گوشت و پوستشان لمس کرده اند، مدتهاست که عطای ادعاهای ولی فقيه را به لقايش بخشيده اند.

                  نبايد فراموش کرد که نظام سلطانی ولايت فقيه، اولا مذهبی (مستبد و قرون وسطايی) است و دوم نفتی (وابسته به درآمد نفت و نه مردم، و بنا براين بلحاظ اقتصادی وابسته است) و سوم پليسی (سرکوبگر) و چهارم اليگارشی (چند سره) است. واقعيت استبداد ولايی از دست بدست هم دادن مکانيسم های مربوط به ويژگی های فوق است که به شکل امروزيش در آمده است و بسيار ساده سازانه است که فقط يک ويژگی آنرا عمده کنيم. بهمين دليل، مبارزه برای دموکراسی و حقوق بشر، الزاماً مبارزه ای همه جانبه نيز می طلبد. کشورهای صنعتی که از خاورميانه فقط انرژی آنرا می خواهند تا قبل از حادثهً يازدهم سپتامبر اين منطقه را مذهبی-نفتی می خواستند. بعبارتی مذهب را بخاطر نفت تقويت می کردند چرا که مذهبيون را کم هزينه ترين در برقراری استبداد سياسی و نيازمندترين در اقتصاد می دانستند. تنها بعد از يازدهم سپتامبر، و حال روشدن برنامهً اتمی و حمايت از تروريسم رژيم، متوجه شده اند که اين مذهبيون چنانچه دستشان برسد، بيرق جنگ صليبی و ادعاهای امپراطوری مذهبی ديگری را برمی افرازند.

                  شورای ملی مقاومت هم تاجايی که بخاطر دارم می گويد، اول مصوبات شورای ملی مقاومت و رهبری مجاهدين را بپذيريد، بعد "نه شاه و نه خمينی" را، آنگاه بعد آزادی، همراه ديگر انقلابيون تصميم خواهيم گرفت چه کسانی را دموکراسی خود بپذيريم. بديهی است که نبايد انتظار داشت آزاديخواهان وطن، بويژه مجاهدين، با موج سواران تازه از راه رسيده که هنوز هيچ آزمون و امتحانی در راه ادعاهايشان پس نداده اند، و نيز با مستبدين ديروز و حاکمان امروز دريک ناو همبستگی بسوی سرمنزل دموکراسی سوار شوند، زيرا که قبلا تجربه کرده اند که بعد از پرداخت بهای عبور قايق از طوفانها و سختيهای راه، وقتی به مقصد رسيدند، گواهی سرنوشت مجاهدين صدر مشروطه و نيز انقلاب ضد سلطنتی، آنها را از دم تيغ خواهند گذراند. بنا براين وسواس دارند که اينبار موج سوار کم مايه و بی مقدارديگری را به رهبری نرسانند تا بمحض چشيدن لذت شهوت قدرت و ثروت، به ديکتاتور خونخوار ديگری بدل شده و خون آزاديخواهان نسلی ديگر را بر زمين ريزد. بنا براين استواری قدم آنان، در اين زمينه، چيزی از قرب دموکراسی خواهی آنان نمی کاهد. چالش پيش روی مجاهدين و عموم نيروهای انقلابی چپ ايران بطور عام، همان معضل عبور از دستگاههای فکری دوران جنگ سرد و نصب العين قراردادن موازين دموکراسی و حقوق بشر می باشد.

                  آقای حسين باقرزاده، بانی منشور ۸۱، پيشنهاد اتحاد افقی بين نيروهای اپوزيسيون دارد که تلاش قابل تقديری است در اينکه اگر بتوانند افراد و نيروهای غير فعال را جذب و فعال کنند. ولی فکر می کنم در اينکه بقيه را بخواهند زير چتر آن منشور برده و همکاسهً سلطنت طلبان کنند، ايدهً درستی نيست. ايشان پيشنهاد می کنند که نيروهای آزادی خواه و دموکرات و فعالان حقوق بشری، در عين حفظ هويت مستقل خود، اعم از سلطنت طلب و جمهوری خواه، اختلاف بر سر نوع حاکميت را کنار نهند و بر سر حد اقلها به وحدت برسند. بديهی است که اين پيشنهاد نمی تواند از طرف سه نيروی عمدهً دموکراسی خواه ديگر مورد استقبال قرار گيرد. نخست جمهوری خواهان که حاضر نيستند رهبری جنبش را به دست يک فرد غير انتخابی ديگر، فرزند شاه سابق، واگذار کنند که در آينده خود و يا نسل های آينده مجبور باشند آنرا مشروط و دموکرات نمايند. اساساً ايدهً مشروطيت زمانی موضوعيت پيدا می کند که مثل انگليس و ساير دموکراسی های با نظام سلطنتی، شاه و يا سلطان حاکمی بدست خود و در زمان حاکميتش به دموکراسی تن دهد، نه اينکه يک آدم معمولی و بی اعتباری را خودمان برداريم و شاه کنيم و بعد هم مجبور باشيم اورا مشروط و محدود کنيم. مگر شير نارگيل خورده ايم!

                  اين ايده، از طرف شورای ملی مقاومت هم که مرزبندی خلل ناپذير "نه شاه و نه خمينی" را دارند، قابل استقبال نيست. دموکراسی خواهان حکومتی اعم از مشروطه خواه و يا مدعيان دموکراسی اسلامی نيز بديهی است که با آن مخالفند. در اين بين تکليف دموکراسی چه می شود؟ آيا بايد منتظر ماند تا آن وحدت افقی مدّ نظر اين دوستان بين نيروهای دموکرات بوجود آيد بعد وارد عمل شد؟ براستی چاره چيست؟ چطور بتوانيم از هرز روی نيروها، با هر هويت و گرايش و تشکل و جبهه ای، در راه دموکراسی جلوگيری کنيم؟ چطور هر آرزو و گرايش و نظر خير برای حاکميت مردم را در عمل بکارگرفته به ثمر نبشانيم. چگونه دموکرات بودن را از وضعيت کالای عتيقه و لوکس به کالای رقابتی و قابل دسترس همگانی تبديل کنيم؟

                  فکر می کنم برای يافتن راه حل نخست بايد در برداشت خود از دموکراسی تجديد نظر کنيم. روشن است تا زمانيکه از دموکراسی بوی قدرت و رهبری به مشام برسد، نيروهای دموکراسی خواه ايرانی باز هم بر سرآن حاضر به مصالحه نبوده و نخواهند بود. حال آنکه دموکراسی در اساس انتقال دوره ای مسئوليت هايی است که پاسخگو، قابل حسابرسی و شفاف بايد باشند. يعنی دموکراسی اصل دعوا را از ميان برمی دارد. بدين معنی که دموکراسی اساس اعتقاد به رهبری متمرکز و وجود قدرت سياسی را زير سوال ببرد. نويسندهً فرانسوی کلود لفورت در کتاب "فرم سياسی جوامع مدرن: بوروکراسی، دموکراسی و توتاليتريسم (صفحه ۲۱) بدرستی توضيح می دهد که چگونه در دموکراسی های مدرن امروزی رقابت آزادانه، مکانيزم ها و کنترل کننده های قدرت و رهبری، ايندو را طوری مشروط و محدود کرده است که در عمل هيچکس حق ولايت و وراثت بر مردم را ندارد. بقول لفورت، جای قدرت و رهبری در نظام دموکراسی هميشه خالیempty place"" است.



                  Comment


                  • منطقهً خاورميانه مهد پرورش هزاران پيامبر مرسل و نامرسل در تاريخ، از جمله پيامبران توحيد و ابراهيمي است. مراکز مذهبي اعم از آتشکده، کنيسه، کليسا و مسجد در طول چهل قرن گذشته محل اجتماع، بحث و فحص عوام و خواص بوده و مدارس مذهبي محل آموزش و تربيت ميرزا و آخوند منبري و محضري، تا آخوند سر قبرستان بوده اند. روحانيون مذهبي، در مراتب گوناگون، مرجع حل و فصل دعواها و معاملات، و رتق و فتق امور چزء و کل در طول حيات مردمان، از گهواره تا گور بوده اند.

                    اگر چه در در دوران مدرن، بعد از رنسانس در اروپا، پيوندهاي ايدئولوژيکي جانشين پيوندهاي قومي و مذهبي شدند، ولي در کشورهاي مسلمان خاورميانه، اين ايدئولوژي ها که بيشتر وارداتي بودند، بيگانه تلقي شده و بعلت عدم همخواني با فرهنگ مردم و شرايط بومي منطقه و نيز همزماني آنها با ورود و سلطهً استعمار، نتوانستند جانشين پيوندهاي پيشين گشته و نقش تعيين کننده اي در تغيير شکل و محتواي زندگي مردم جوامع مسلمان ايفا کنند. بعبارتي، همدستي استبداد، استعمار وارتجاع، امکان رشد همه جانبه اي، که لازمهً شکوفايي علمي و روشنفکري مورد نياز اين جوامع، جهت عبور تاريخي از حلقه روابط سنتي است را از مردم منطقه سلب کردند.

                    براين اساس عبور از حاکميت سياسي مذهب در خاورميانه يک مرحلهً تاريخي است که بناگذير بايد سپري مي شد. کم و کيف حاکميت مذهب و طول عمر آن، و اي بسا احتمال بازگشت به روابط قومي ما قبل تاريخ، بستگي به عوامل گوناگون دروني و بيروني، بويژه کمک و مساعدت جوامعي که اين تجربه را پشت سر گذاشته اند و نيز ميزان درس گرفتن و بهره گيري مردم اين جوامع از تجارب فلاکت بار حاکميت قوم و مذهب در گذشته دارد. اين عدم بلوغ فکري و روشنفکري ، زمينه ساز زيستن در گذشته بوده است. سرکوب مستمر نهادهاي مدرن و جريانات روشنفکري نو ظهور، امکان رشد کافي اين قشر، که لازمهً رشد فکري جامعه هستند را فراهم نکرد. در فقدان باروري و گسترش آگاهي هاي مدرن، باز ريش سفيدان قوم و مسجد و ملا هستند، که با تکيه بر همان شريعت گذشته بر مصدر امور نشسته و مردم و مملکت را بخاک سياه نشانده اند

                    بديهي است که مسلمانان همه از تجربهً يکسان برخوردارنبوده و مثلاً تجربهً شيعه و سني در اين رابطه يکسان نيست. درحاليکه مسلمانان اهل سنت خلافت اموي و عباسي و عثماني را تجربه کردند ولي روحانيون شيعي تا قبل از انقلاب ضد سلطنتي در ايران، امکان و فرصت تجربهً حاکميت سياسي را بطور مستقيم نيافته بودند. پادشاهان صفوي عمدتاً براي متمايز ساختن هويت ايران در مقابل امپراطوري سني مذهب عثماني بود که شيعه را به دين رسمي مبدل ساختند. اگر چه فقهاي شيعه از آن پس سر در آخور شاهان، بخصوص صفوي و قاجار، فرو بردند تا عوايد مستمري و درآمدشان، مانند خمس و ذکات و سهم امام و امثالهم، افزون گردد ولي امکان برپايي حکومت شرعي مورد نظرشان را نيافتند.

                    بنابراين، برخلاف جوامع سني مذهب، درجوامع شيعي، مانند ايران، روشنفکران جامعه نمونه اي از تجربهً ناموفق حکومت شيعي را در تاريخ سراغ نداشتند که توده هاي مسلمان را از تکرار آن برحذر دارند و از اين طريق خواست خود مبني بر ضرورت جدايي دولت از دين و ايدئولوژي خاص را به مردم بقبولانند. حال آنکه در ميان اهل تسنن، در عين حاليکه اکثر مسلمانان را تشکيل مي دهند، بدليل وجود آن تجارب تاريخي عطش بدست گرفتن حاکميت سياسي توسط افراطيون مذهبي نتوانسته فراگير گردد و حد اقل بطور جدي تري مهار شده است. نمونهً طالبان در افغانستان استثناء است، چرا که اين گروه اساساً توسط خارجي ها، يعني سازمانهاي اطلاعاتي پاکستان و آمريکا براي مقابله با اشغال شوروي سابق پر و بال گرفت

                    در سالهاي اخير، دامي که براي مهار استراتژيک منطقه گستردند، بعد از يازدهم سپتامبر دامنگير خودشان شده است. هر چند که هنوز نئوکانها در آمريکا و صهيونيستها در اسرائيل از اين لولوي تروريست اسلامي نيز بهانه اي براي توجيه محدود کردن آزادي ها در داخل جوامع خود، و لشکر کشي هاي تازه بمنظور بدست گرفتن کنترل و نظم نوين جهاني مدد جسته اند. وصف حال دروني اين جماعت همين عبارت ساده، که تغييري در يک ضرب المثل عاميانه است، مي باشد که "دشمن احمق بلندت مي کند، برزمينت مي زند داناي دوست".

                    اهميت استراتژيک "حفظ نظام" و ضرورت نوشيدن "جام زهر" در منطق آخوندهاي حاکم

                    فقهاي شيعي که در طول چهارده قرن، بقول آخوند قرائتي، خون دل خوردند و حسرت دستيابي به قدرت را به گور برده ا ند، حالا که تمامي قدرت را به چنگ آورده اند، واضح است که براي حفظ آن، بي محابا دينشان را با دنيا معامله کرده و ديگر به هيچ پرنسيب اخلاقي و اصل اعتقادي پايبند نباشند. تا آنجا که بفرمودهً خميني براي "حفظ نظام" اگر لازم باشد حاضرند توحيد را نيز تعطيل کنند. درک اين واقعيت به معني اين است که آخوندهاي حاکم اگر چه در پي روءياي تحقق امپراطوري شيعي به صدور انقلاب (عملا صدور تروريسم) متوسل مي شوند، ولي متقابلاً نشان داده اند هر کجا که بطور جدي احساس خطر کنند، حاضرند هزار جام زهر، يکي بعد از ديگري، را سرکشند تا از مهلکهً سرنگوني نجات يابند.

                    نظام مطلقهً ولايي برخلاف رژيم صدام، قائم به شخص نيست، بلکه يک جريان تاريخي متکي بر شبکهً روحانيت با ريشه هاي اعتقادي و اجتماعي منسجم مي باشد. از زمانيکه شيعه از مذهب اعتراض عليه حاکمان، به مذهب دولتي بويژه در دوران صفويه تغيير شکل و ماهيت داد، طبقه روحانيت نيز بمثابه يک طبقهً غير مولد، غير زاينده، و حافظ سنت هاي عقب مانده و ارتجاعي (شرعي و غير شرعي ) انگل وار از شيره جان ميزبان خود، يعني توده هاي مسلمان تغذيه کرده است. اين طبقه، بدليل زندگي انگلي، با طبقه حاکم و حاکمان سياسي پيوسته زد و بند داشته و لاجرم براي تضمين ادامهً بقايش، حفظ امتيازات تاريخي و کسب امتيازات بيشتر، به هيچ اصل و فرع اعتقادي پايبند نمانده و نخواهد ماند.

                    نظام ولايي، به دليل اعتقاد آخوند هاي شيعي به اصل "تقيه"، برخلاف طالبان افغانستان، به هيچ وجه حاضر به قبول ريسک بر سر حاکميت، آنهم بخاطر پايبندي بر سر هرگونه اصل و فرع اعتقادي نيستند. بعبارتي استراتژي "حفظ نظام" و اعتقاد به "تقيه" آنهارا مجاب مي کند که در شرايط تهديد و فشار جدي، از مواضع اعلام شده خود عقب نشيني کرده و باصطلاح جام زهري سرکشيده از مهلکه نجات يابند. براين سياق، پذيرش مذاکره با آمريکا، که در ربع قرن گذشته آنرا شيطان بزرگ خواندند، و بر سر اين شعار آنهمه از سرمايه ها و منابع مالي و انساني ايران را هدر داده اند، مثل آخر و عاقبت همان شعار "راه قدس از طريق کربلا" توسط خميني، با نوشيدن جام زهري ديگر، اسباب توجيه شدن مي يابد و پذيرفته مي شود. صدام حسين و طالبان افغانستان هيچ کدام اين اصل اعجازگر "تقيه" را در چنته نداشتند. استراتژيست ها و ديپلمات هاي اروپايي و آمريکايي که متخصصين ورزيدهً ديالوگ و گفتگويند، از اين همه دروغ گويي و رنگ عوض کردن آخوندها بارها متعجب شده و انگشت به دهان مانده اند.

                    تا جاييکه به حاکمان ايران و ولي فقيه آن مربوط مي شود، حاضرند تن به هر ذلتي بدهند تا بقول خودشان "ام القراي شيعه" يعني حکومت و قدرت در ايران را از دست ندهند. درک اين واقعيت ما را به صحت عبارتي که عنوان اين نوشته را بخود اختصاص داده مبرهن تر مي سازد که بدرستي سران نظام و ولي فقيه "هرگز زير بار زور نمي روند مگر اينکه زور پر زور باشد".

                    بعلاوه، همانطور که حساب اين اقليت تند روي حاکم، که از دين استفادهً ابزاري مي کنند، را بايد از حساب مردم ايران جدا نمود، حساب بنيادگرايان شيعه را نيز بايد از بنيادگرايان سني مذهب جدا کرد. بنيادگرايان شيعي بدليل اعتقاد به همان اصل"تقيه" دائما رنگ عوض مي کنند و باصطلاح در مقابل فشار همه جانبه در جا زده و باصطلاح مصلحت گرا ترند. نمونه هاي بسياري در لبنان و عراق و ايران مي توان يافت که حاکي از تغيير مواضع رهبران مذهبي گروههاي مسلح در شرايط فشار همه جانبه بوده است.

                    حال پيدا کنيد کسي را که زورش به آخوند ها برسد؟ آيا مردم ايران و اپوزيسيون آنها چنين زوري دارند؟ تجربهً ربع قرن گذشته خلاف اينرا ثابت مي کند. تهديد اصلي بي شک همانست که خميني شيطان بزرگش ناميد، يعني آمريکا. عمده ترين شاخص زور مندي آمريکا هم روشن است که نه در داشتن تکنولوژي پيشرفتهً کامپيوتري و کارخانه و ماشين و هواپيماي غول پيکر با چند هزار اسب بخار، بلکه در يک کلام داشتن بمب اتم خلاصه شده است. پس بطور منطقي، همان اصل پايبندي به "حفظ نظام" حکم مي کند که آخوندها دريابند اهميت دستيابي به بمب اتم براي تضمين بقاي حاکميتشان را.

                    کدام استراتژي مي تواند آخوندها را به نوشيدن جام زهري ديگر، يعني عقب نشيني از برنامهً اتمي و متعاقب آن عقب نشيني در مقابل فشارهاي داخلي وادار کند؟ پيدا کنيد نقاط ضعف آخوند ها را. براي ارزيابي ميزان کارآيي هر استراتژي عليه برنامهً اتمي رژيم بايد نخست پايه هاي قدرت اين رژيم را بدرستي شناخت.

                    رژيم ولايت مطلقهً فقيه در ايران، يک رژيم بنيادگراي مذهبي، سرکوبگر پليسي، شديداً متکي به درآمد نفت، عامل صدور بحران وتروريسم در خاورميانه تحت لواي "صدور انقلاب" ( رژيمي استبدادي، استثماري، استحماري و حامي تروريسم) است که برا حفظ حيات نامشروعش، در مقابل فشارهاي داخلي وبين المللي، در پي دستيابي به انرژي و بمب هسته اي برآمده است.

                    رژيم حاکم بر ايران يک رژيم تماماً نامشروع در داخل ايران است. اين رژيم تنها متکي به اقليتي از مذهبيون افراطي است که براي بدست گرفتن قدرت به قتل و سرکوب و سانسور و تقلب متوسل شده اند و دولت غير قانوني احمدي نژاد حاصل بلافصل تقلب در انتخابات، سرکوب منتقدين و قتل عام مخالفين نظام است.

                    اين رژيم در داخل ايران احساس تهديد جدي نمي کند چرا که در آمد نفت خرج دستگاه سرکوب آنرا فراهم مي کند. در داخل کشور رژيم توانسته با تکيه بر درآمد نفت و تأمين هزينهً ماشين سرکوب نظامي و قضايي، ( از قتل عام مخالفينش در سالهاي شصت و شسصت و هفت، تا قتل هاي زنجيره اي) مخالفان نظامش را قلع و قمع و منتقدينش را با تهديد و تطميع، محروميت از حقوق اجتماعي و سياسي،يا قتل و زنداني کردن، تا ناچار ساختن آنها به ترک کشور، از دور خارج کرده، کنترل اوضاع را بدست داشته باشد.

                    در سطح منطقه اي نيز با تشکيل، تجهيز و حمايت از تندروهاي مسلمان، اعم از شيعي و سني، در ادامهً سياست رسمي صدور انقلاب، عملا با صدور بحران و تروريسم (از لبنان و عراق گرفته تا عربستان و امير نشينان منطقهً خليج)، و از طرف ديگر بذل و بخشش از منابع و ثروت هاي باد آورده ملت ايران ( به سوريها و ترکها تا همسايگان شمالي)، يعني با تهديد دولت هاي ضعيف و باج دهي به دولت هاي قوي تر، و باصطلاح با بکارگيري سياست چماق و حلوا، توانسته براي خودش چتر دفاعي تدارک ببيند.

                    در سطح بين المللي، آخوندها که در طول بيش از ربع قرن گذشته، با حراج منابع و سرمايه هاي ايران، بويژه نفت و گاز ايران و باز گذاشتن بازار ايران بروي کالاهاي وارداتي و باج دهي به طرفهاي خارجي، توانسته آنها را به سکوت و سازش در مقابل طرح هاي سرکوبگرانه و تجاوزکارانه اش وادارد؛ اينک بعد از تحولات ناشي از يازده سپتامبر و حضور امريکا در مرزهاي ايران، با مانع و چالش جديد و غير قابل عبوري مواجه شده اند.

                    پروژه و استراتژي سرکوب و قلع و قمع مخالفين، و تهديد و تطميع منتقدين در داخل، و نيز ترور، باج دهي و باج خواهي از طرف هاي خارجي که رمز و راز استمرار بقاي نامشروع رژيم ولايي در طي بيش از ربع قرن گذشته بوده است، اکنون از کارآيي افتاده است. دست رژيم در همهً زمينه ها روشده و آن روش ها ديگر بقاي نظام را تضمين نمي کنند. از همين روست که رژيم براي حفظ نظام مطلقه اش بناچار در پي دستيابي به سلاح مطلق يعني بمب اتم برآمده است.



                    Comment


                    • On January 25, 2006, Hamas won a landslide victory in the democratic Palestinian legislative elections. The elections were conducted under tight U.S. supervision. Immediately thereafter, Israel’s general attorney, Menny Mazouz, started exploring the legal procedures to jail the movement’s leadership. Soon after that, the IDF started executing the Gazan leadership of the movement by air strikes. Several dozens innocent Palestinian civilians were casualties of the process.

                      On June 24 the IDF land forces entered the Gaza strip and kidnapped two Hamas men. As a response, on June 25 Hamas captured Gilad Shalit, an IDF soldier. Immediately thereafter, the IDF embarked “Operation Summer Rains,” to inflict large scale destruction and to press for Shalit’s release. On 12 July, Hizbollah captured two more Israeli soldiers--Eldad Regev and Ehud Goldwasser--in the Lebanese borderzone. From then on, IDF’s “Operation Adequate Pay,” has been inflicting heinous carnage and destruction all over Lebanon.

                      And now here we are, in front of the Israeli screen, bombarded by the TV discourse of experts. The channels are broadcasting live from the studios and the battlefields. Commercial interludes are part of the show. The majority of experts are Ashkenazi (European Jewish) males by default. They are flanked by a handful of Mizrahi men (Oriental Jews who immigrated to Israel mainly from the Arab World). These men climbed the public service ladder within the nationalist hegemonic confines. Together, they are Israel’s knowledge mercenaries.

                      Through the tube -- Israel’s tribal campfire -- they dictate the national agenda. The viewers are convinced it must be humanistic, because it is calmly narrated by handsome necktied men. They use professional lingo and have the standardized, de-Semitized Hebrew accent. These talking heads say that this war is not only for our own good, but is also for the civic betterment of Palestinians and Lebanese. Their sober discourse facilitates the public compliance with IDF’s shift of tactics--from warplane “surgical killings” to a combination of marine, air and land forces, to destroy the Hizbollah using the massive weaponry that the U.S. allocates to the IDF.

                      The three Israeli TV channels bombard us with metaphors like “crushing Hizbollah,” “the return of Israeli deterrence,” and “the rehabilitation of the Israeli soldier’s fighter image.” Such imagery enables us the dissociative focalization into the blood, smoke and devastation the IDF sows. Veiled by the fuss over Lebanon, Israel concurrently continues to plan and execute the socio-cide of both public and intimate spheres of the West Bank and Gaza.

                      The present results: reaping the temporary unity of the Jewish victim-turned-warrior nation-state. When the cannons roar, the Mizrahi communities fall silent. Like a servant before his master, the Mizrahim habitually comply. They are the generations flowing from the Jews who were in Palestine from time immemorial, descendants of those brought here from the Arab World and other non-European countries during the previous century. They are the local hosts for those fleeing the New European anti-Semitism. Mizrhaim provides the demographic majority on whose civic docility the Eurocentric Israeli regime rests.

                      Mizrahim have been the Jewish labor turning the cogs of the European-Zionist colonial project from its inception through the Yemeni-Jewish labor migration of 1882 on. Mizrahim freed Zionism from its total dependency on indigenous Palestinian labor. Mizrahim were Zionism’s “natural laborers,” employed in near-slavery conditions. In order for Mizrhaim to work with efficacy, the hegemonic patriarchy ruptured Mizrahi extended families. They used the appellation “ideological laborers” for themselves, and went on to found Israel’s socialist-liberal Left.

                      It is this very Left who is fighting yet another self-righteous Israeli war these days. The Zionist movement’s leadership has always conducted itself in front of the Mizrahim, the Palestinians, and the citizens of the Arab World through the tools of occupation, oppression and humiliation. Mizrahi communities keep silent. Along the way, the US-European minority coopted the Mizrahi moral, economic and cultural power to resist.

                      Israel has always compartmentalized its occupation into different categories, as if Gaza, the West Bank, the Palestinian citizens of Israel, and the Palestinian Diaspora were not all a consequence of the 1948 Nakba and 1967 Naqsa. Yet such a divisive strategy failed to diminish the legitimacy of the Palestinian struggle for a homeland. Despite the peace agreements with Egypt and Jordan, this strategy resulted in an almost across-the-board refusal of the Arab body of citizenry to normalize Israel into the region. The Ashkenazi leadership has repeatedly evoked the image that Israel is a European villa, planted in the midst of the regional jungle, from Bible times to the present day.

                      Mizrahi communities are intricately positioned along the Israel/Palestine divide as a result of the hegemonic sophistication of the Ashkenazim. Historically, it was the Right under Menachem Begin who offered the Mizrahim a political home of sorts by not forcing them to secularize in imitation of the Labor party regime. Mizrahim are situated between the rock of economic-cultural oppression caused by the US-European capitalist Israeli rule and the hard place of Palestine’s war of independence. Zionism was superimposed on Mizrhai communities, yet they welcomed it with open arms. Many still believe in its deceitful vision of an integrationalist inter-racial utopia, even though they are systematically excluded from the centers of power centers due to its intra-Jewish racism.

                      Those few who succeeded in securing high ranking positions in the Ashkenazi regime have long ago erased their past as they adopted their masters’ worldview. Rebuilding the ruptured Mizrahi families was difficult. They were denied access to the financial and cultural resources necessary to facilitate an equal participation in the Zionist patriarchy. Mizrahi men’s feminism epitomizes in their struggle to mimic handsomely crested Sabra masculinity, hoping it might provide them with equal opportunities. Even with the arrival of South Asian maids in the 1990s, Mizrahi women continue to occupy the lower-paying scale of the Israeli job market. Having lost their production line and house cleaning jobs to Filipinas, they work as lower level secretaries and service providers. They constitute the majority of the unemployed.

                      Most of the Palestinian suicide attacks have occurred in the public spaces of the economically deprived and legally disenfranchised Mizrahi communities: bus rides taken by people who can’t afford having a private car, markets frequented by those who can’t afford shopping in air conditioned malls and supermarkets, and ‘hoods too poor to afford purchasing the patrolling services of private security companies, where the police avoid entering except during drug raids. The majority of the dead and wounded have been Mizrahim, destitute immigrants from the former Soviet Union, and foreign guest workers.

                      The majority IDF casualties of the al-Aqsa intifada from October 200o to these days have been Mizrahim, Druze, Russian immigrants, and Ethiopians -- the marginal groups that constitute most of Israel’s social fabric. Since the 1982 Lebanon war, frontline military service is out of fashion among the Ashkenazi elite, who no longer find it necessary for upward mobility. Due to the historical conjuncture of ethnicity and poverty typical of Mizrahi communities, young Mizrahi men are excluded from avenues of upward mobility that would require major capital investment. Alas, combat zone service is one of the few routes for socio-economic mobilization -- an integrationist phantom of sorts.

                      Sderot is often bombarded by Qassam missiles, is a borderzone Mizrahi town with high percentage of Ethiopian and Russian immigrants, and high unemployment rates. It is the Israeli town closest to Gaza. The same is true of the development towns and agricultural co-ops on the Lebanese border, and even of some of the Haifa ‘hoods hit by the Hizbollah Katiushas.

                      Mizrahi communities were pushed into the West Bank and Gaza post-1967 settlements through the back door. Both the Right and Left wing Israeli governments prevented any reasonably priced housing solutions for residents of Mizrahi slums. The mass Soviet immigration of the 1990s transformed Israel’s center, the source of most decently paying jobs, into a real estate bubble. This prohibited Mizrahi families from leaving the ghettos, unless for subsidized housing in the settlements.

                      These were built by the housing ministry on the pristine West Bank hills and virgin Gaza beaches. They made the Israeli dream of a single family dwelling come true. The superior public school system was an additional benefit. The Judaizaion of the Galilee project was designed for Ashkenazim who could not afford single family dwellings in central Israel -- gated communities with strict admission committees, whose majestic mansions overlook Palestinian villages situated within the 1949 Rhodes armistice agreement.

                      In the mid 1980s, when the welfare state disappeared from Mizrahi communities’ lives (if it had ever been there), ultra-orthodox Sephardic Judaism entered the scene in the form of the SHAS party. In its height, during the 1999 elections, SHAS won 17 seats in the Knesset. Four of them were ministers of influential government offices, and four were deputy minister. SHAS offered an apparatus of education and food to rehab Mizrahi honor either by preaching the return to the forefathers’ pious morality or by exposing the racism in the disenfranchisement and poverty.

                      Comment


                      • As the PLO welfare apparatus relocated from Lebanon to Tunis, the Islamist movements patched the cracks and flowered forth. The 2006 democratic elections in the Palestinian authority ended in a sweeping Hamas victory, which of course disappointed Israel’s expectations. This time around, the Zionist regime preferred the necktied and conventionally handsome Mahmoud Abu Ma’azan over hennaed and long-bearded Muhammad abu-Tir. Henceforth Israel, backed by the US, sweepingly refused to recognize and negotiate with the legitimate government of the Palestinian people.

                        These days the Mizrahim are the ones who pay the high price required to join Israel’s “family of blood,” a key concept in the Zionist discourse of national honor. They fall like ripe fruit into Ashkenazi-Zionist militant adventurism. The Western pro-Israeli lobby, with its Israeli branches, does not pay the price. On the contrary, it shares the profits with the G-8 superpowers. This axis of evil will come to an end only if Mizrahi communities are able to conjoin the memories of their Arab past with a vision for a future that will be shared with the people of this region—not just the Palestinians, but the rest of the Arab World as well.

                        As long as the Arab World’s public discourse does not differentiate between Yahud (Jews), Sahyoniyin (Zionists), and Yahud-Arab (Arab Jews), and as long as all Israelis are considered Yahud-wa-bas (Jews only), such a process is impossible. As long as the Western peace discourse does not designate separate categories for Mizrahi Jewry, the majority of Israel’s Jewry, for the Ashkenazi peace movements, and for Zionism, Mizrahi communities’ processual reworking into the region will lack the transnational aura necessary to render it possible.

                        As long as the Arab leadership, not to mention the Palestinians, prefers talking peace with the ruling Ashkenazi minority -- be it Zionists, post-Zionists, even anti-Zionists -- Mizrahi communities will continue to view the peace discourse as part of the repertoire of exotic antics that the Ashkenazi cosmopolitan elite perform for the West. At the same time, they will continue to conceive of the Arabs, particularly Palestinians, only as lethal enemies.

                        Those who present themselves as seekers of peace -- Shimon Peres and Yossi Beilin -- are actually supporting the present destruction of civil society in Lebanon, the West Bank and Gaza. They are the spokesmen explaining the necessity for the atrocious measures taken by the Israeli government. Mizrahim remember them mainly as those who started the move to privatize and outsource labor from their community into the globalized economic wonderland that the peace dons termed “the New Middle East.”

                        For Mizrahi communities, unemployment and debt were the most immediate results of the Oslo agreement’s peace festival. These days the peace dons also brandish a Moroccan defense minister, Amir Peretz, to execue their policies, even though they are the ones who publicly dissed him and failed him along his political career. No wonder this discourse of peace is so alien to Mizrahi communities.

                        The experts on TV tell us that the purpose of the present destruction is to secure the release of the “kidnapped” soldiers. If this was indeed the purpose of operations “Summer Rains” and “Adequate Pay,” the release of all Palestinian and Lebanese political prisoners from Israeli jails would be far more cost effective, be it in blood or money. But, alas, when the canons stop roaring, when we finish counting our dead and cleaning up our ruins, we are likely to return to point zero--1882.

                        The Mizrahim, Palestinians and foreign guest workers will resurrect Lebanon, Palestine and Israel from under the rubble, at near-slavery wages and with no social benefits. The US will provide the funding. As long as Mizrahi communities fail to understand that these wars commemorate their disenfranchised poverty, as long as there is no insistence on organized, popular Mizrahi resistance, no just peace will be achieved in our region.

                        Comment


                        • رتبه دوم اعدام در جهان از آن ایران است، صدای آلمان
                          اجرای مجازات اعدام در سراسر جهان توسط سازمان غیر دولتی "به قابیل دست نزنید" بررسی شد. بر اساس گزارش سالانه این سازمان چین، ایران و عربستان سعودی به ترتیب در اجرای حکم اعدام در جهان در رتبه اول تا سوم قرار دارند.

                          سازمان غیر دولتی "به قابیل دست نزنید" Nessuno tocchi caino در نشست سالانه خود در شهر رم به بررسی احکام اعدام در سراسر جهان پرداخت. در این نشست از وینسته فاکس رئیس جمهور مکزیک به علت لغو حکم اعدام در این کشور طی مراسمی تقدیر به عمل آمد و فرانکو مارینی رئیس سنای ایتالیا جایزه ویژه این مراسم را به ماریا دل رفوگو گونزاله معاون وزیر امور خارجه مکزیک سپرد.

                          بر اساس گزارش سالانه این سازمان چین با اجرای ٥٠٠٠ حکم اعدام، ایران با ١١٣ و عربستان سعودی با ٩٠ حکم به ترتیب در رده‌های اول تا سوم در سال ٢٠٠٥ میلادی هستند.

                          الیزابتا زامپاروتی هماهنگ کننده این مراسم در رابطه با مجازات اعدام در ایران می گوید"ایران همچون سال گذشته با اجرای ١١٣ حکم اعدام در رتبه دوم در جهان قرار دارد و از آنجا که در شش ماه اول سال ٢٠٠٦ میلادی نیز ٨٧ نفر در این کشوراعدام شده اند به نظر می‌رسد مقامات این کشور قصد ندارند این شرایط را تغییر دهند."

                          او همچنین ضمن اشاره به اعدام ٨ نوجوان زیر ١٨ سال درسال گدشته در ایران می‌گوید " این در حالی است که ایران یکی از کشورهای امضا کننده کنوانسیون حقوق کودکان و نوجوانان است."

                          سازمان "به قابیل دست نزنید" ضمن اشاره به افزایش تعداد کشورهایی که در شش ماه نخست سال ٢٠٠٦ قانون مجازات اعدام را لغو کرده‌اند به انتقاد از کشورهای دموکراتیکی پرداخت که همچنان مجازات اعدام در آنها اجرا می‌شود. ایالات متحده آمریکا با اجرای ٦٠ حکم اعدام در سال گذشته پس از کره شمالی رتبه پنجم را در جهان دارد.

                          این سازمان در حال حاضر در حال جمع آوری امضا در اعتراض به اعدام صدام حسین رئیس جمهورسابق عراق است.

                          لازم به یادآوری است که چندی پیش سازمان "به قابیل دست نزنید" در نشستی از دولت جمهوری اسلامی ایران خواست تا حکم اعدام نازنین مهاباد را لغو کند. نازنین نوجوان ایرانی است که در سال گذشته در سن ١٧ سالگی یکی از سه جوانی را که قصد تجاوز به او را داشتند را به قتل رسانید، او هم اکنون به اعدام محکوم شده است

                          Comment


                          • اکبر گنجی در سخنرانی ها و مصاحبه های اخیر خویش در داخل و خارج کشور همواره بر این تاکید داشته است که دمکراسی هزینه ای دارد که اگر خواهان برقراری آن در ایران هستیم باید آن را بپردازیم. پیام گرانبهای این روزنامه نگار مبارز و خستگی ناپذیر تلنگری است بر اذهان نخبگان سیاسی کشور و افکار عمومی که صرف خواستار دمکراسی بودن بدون تلاش در جهت دست یابی به آن، ره به جایی نخواهد برد. بدون شک اکبر گنجی که با مقالات روشنگرانه خویش درباره اسرار پشت پرده قتل های زنجیره ای ریسک مرگ در راه روشنگری را پذیرفت و با تحمل بیش از ۲۲۰۰ روز زندان که بخشی از آن در سلول های انفرادی و دو ماه آن در اعتصاب غذا گذشت مناسب ترین فرد است برای توجه دادن مردم و نخبگان سیاسی کشور بر هزینه تحول خواهی در ایران.

                            اکبر گنجی همزمان لباس فیلسوفی اومانیست بر تن، قلم روزنامه نگار در دست، نظریه های اندیشمندی سیاسی در سر و رهنمودهای یک فعال سیاسی را بر لب دارد. اما همیشه نمی توان همزمان هم فیلسوفی کانتی بود، هم روزنامه نگاری با قلم طلایی و هم یک فعال سیاسی موفق. فیلسوف الزامات سیاست روز را حقیر می شمارد و در جستجوی حقیقت، دنیای خویش را آلوده الزامات و مباحث سیاسی روز نمی کند. روزنامه نگار نیز نه همیشه با عینک فیلسوف به جهان
                            می نگرد و نه با جهت گیری یک فعال سیاسی همراهی نشان می دهد و نه می تواند برای ادامه حیات حرفه ای خویش بویژه در کشوری مانند ایران همواره با زبان صراحت سخن بگوید و بدون توجه به خطوط قرمز بنویسد. همه روزنامه
                            نگاران قلم طلایی گنجی را ندارند، قلم آنها اغلب پلاستیکی یا چوبی است، اگر برخی اوقات به زندان می افتند و یا حتی کشته می شوند بدین معنی نیست که خود آگاهانه بازی با مرگ را برگزیده اند. فعال سیاسی نیز اگر می خواهد در کار خود موفق باشد مجبور است از آسمان آرمان های فیلسوفانه به زمین سخت سیاسی موجود در شرایط و زمان معین کشورش فرود آید و یا بجای گزارش واقعیت ها در پی ایجاد حرکت سیاسی و تغییر واقعیت ها باشد. سیاستمدار
                            روزنامه نگاری و فلسفه را قبل از هرچیز جهت دار می خواهد در خدمت نشر اندیشه سیاسی و فعالیت های تبلیغاتی خویش.

                            به همان اندازه که بدون پرداخت هزینه، دستیابی به دمکراسی ممکن نیست، توقع پرداخت هزینه های سنگین از سوی نخبگان سیاسی و مردم نیز دور از واقعیت است. نقش نیروهای سیاسی و نخبگان جامعه کمک به فراهم آمدن شرایطی است که در آن هزینه فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی چنان باشد که عده هرچه بیشتری از اقشار مختلف مردم حاضر به پرداخت آن باشند. همواره در شرایط سخت فعالیت سیاسی عده ای از نخبگان سیاسی هزینه های زیادی را
                            می پردازند، که اکبر گنجی نمونه بارز این از خود گذشتگی است. اگر آمادگی رهبران سیاسی و نمایندگان منتخب مردم برای پرداخت هزینه قابل تقدیر است و می تواند به تشویق افکار عمومی برای پرداخت هزینه در سطح ملی بیانجامد، اما دمکراسی از آنجا که مبنایش مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خویش است، بیش از اینکه محتاج پرداخت هزینه های زیاد از سوی نخبگان باشد نیازمند هزینه های هرچند کم اما از سوی بخش بزرگی از مردم کشور است. اگر بجای اعتصاب غذای شصت روزه اکبر گنجی در تابستان گذشته در زندان، 30 نفر از نخبگان سیاسی و فرهنگی داخل کشور اعتصاب غذایی دو سه روزه را برای آزادی زندانیان سیاسی آغاز کرده بودند حتما عده بسیار بیشتری از دانشجویان و دیگر اقشار مردم جرات آن را می یافتند تا با امضای نامه و یا دیگر اقدامات مناسب به همبستگی با اعتصاب کنندگان برخیزند. هزینه این حرکت سیاسی بجای آنکه برود تا به قیمت جان یک مبارز برجسته که سرمایه ای برای جنبش دمکراسی خواهی مردم ایران است تمام شود، بین شرکت کنندگان در این حرکت سرشکن می شد. و این نیز به نوبه خود بازتاب خبری بیشتری در بین مردم ایران و افکار عمومی جهان داشت و حمایت داخلی و بین المللی بیشتری نیز برای آزادی زندانیان سیاسی کشور فراهم می آورد.

                            اما اکبر گنجی که به حق این همه بر پرداخت هزینه دست یابی به دمکراسی تاکید دارد، از جمله نخبگان سیاسی کشور بود که در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری، انتخابات را تحریم و مردم را به عدم شرکت در آن دعوت کرد. او از سوی دیگر در گفته ها و نوشته های خویش بعد از پیروزی محمود احمدی نژاد و اخیرا در سخنرانی های خود در خارج از کشور، از بدتر شدن شرایط فعالیت سیاسی و فرهنگی در کشور نسبت به دوره در قدرت بودن اصلاح طلبان
                            می گوید. او از افزایش سانسور و تسلط سپاهیان بر مجلس، استانداری ها، صدا و سیما و ریاست شورای امنیت ملی
                            می گوید. از نقش روز افزون احزاب پادگانی در سیاست داخلی کشور، ماجراجویی های دولت جدید در سیاست خارجی که ایران به سوی جنگ سوق می هد و از زیر ضرب رفتن فعالیت ان. جی .اوها می گوید. همزمان در بیش از یکسالی که از به قدرت رسیدن احزاب پادگانی می گذرد شاهد افت فعالیت های دانشجویی، روحیه سرخوردگی بین آنان و افزایش آمار ترک کشور بین دانشجویان و جوانان هستیم. در سالروز 16 آذر 85 برای اولین بار بعد از سال ها این روز سوت و کور برگزار شد و تنها یک روز بعد از 16 آذر، آن هم عده اندکی از دانشجویان این روز را در دانشگاه تهران گرامی داشتند. سرنوشت بزرگداشت 18 تیر نیز بهتر از این نبود. عبدالله مومنی از رهبران جنبش دانشجویی دفتر تحکیم وحدت و از تحریم کنندگان انتخابات ریاست جمهوری نیز در مصاحبه ای ارزیابی خود از وضعیت دانشجویی را مثبت اعلام کرد و حذف اصلاح طلبان از قدرت را برای توسعه جنبش دانشجویی که به زعم وی قرار بود از آن به بعد بدون تردید ( بخاطر وجود اصلاح طلبان در قدرت) با حاکمیت پکپارچه در روبروی خود مبارزه کنند، سخن گفت. اما البته چیزی که شاهد آن نبودیم همان جنبش دانشجویی و تجمعات هزاران نفره سال های پیش در روز دانشجو بود. بسیاری از دیگر فعالان سیاسی داخل و خارج کشور که با همین دیدگاه و با ارزیابی غلوآمیز از توان خود در صحنه سیاسی کشور، دعوت به تحریم انتخابات کردند نیز در یکسال گذشته عمده تا مشغول افشاگری درباره افزایش فشارهای های دولت احمدی نژاد بر فعالین سیاسی و جامعه مدنی ایران، ماجراجویی های رئیس جمهور جدید در سیاست خارجی در پیوند با پرونده هسته ای ایران، سخنان ضد اسرائیلی وی و خطراتی که ایران را تهدید می کند،
                            بوده اند.
                            آیا شکایت مکرر اکبر گنجی از اینکه نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور حاضر به پرداخته هزینه نیستند و از درگیری در فعالیت های سیاسی می گریزند و آیا باز اعتراف اخیر عبدالله مومنی در مصاحبه با یکی از رادیوهای خارج از کشور که علت عدم برگزاری باشکوه سالروز 18 تیر را بالا رفتن هزینه فعالیت سیاسی ( دستگیری، اخراج و احضار به دادگاه) برای دانشجویان اعلام می کند گویای اشتباه بودن سیاست تحریم نیست؟
                            کوتاه سخن چگونه می توان هم از مردم، روشنفکران و نخبگان سیاسی و فرهنگی خواست که هزینه دمکراسی در یک نظام سرکوبگر را بپردازند و همزمان سیاستی را در پیش گرفت که باعث پدید آمدن شرایطی در جامعه شود- یا لااقل در آن جهت باشد- که هزینه فعالیت سیاسی را بالا ببرد؟ این تناقضی است در اندیشه سیاسی تحریم کنندگان که نه آقای گنجی، نه آقای مومنی و نه البته دیگر احزاب و سازمان های دعوت کننده به تحریم، تاکنون به آن نپرداخته اند.

                            نکته دیگری که ارتباط تنگاتنگ با "پرداخت هزینه دمکراسی" دارد و اکبر گنجی بارها بر آن تاکید می کند "ناممکن بودن اصلاحات در چهارچوب قانون اساسی کنونی" و یا " اصلاح ناپذیر بودن نظام جمهوری اسلامی" است. روشن است که قوانین اساسی و یا دیگر قوانین تصویب مجلس قانونگذاری همه اسنادی روی کاغذ هستند که در مقایسه با روح اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های حقوق مدنی و سیاسی آن می توانند "خوب"، " بد" و یا "ناروشن" باشند. این حضور یا عدم حضور مردم در صحنه مبارزه سیاسی یا "میدان پرداخت هزینه" برای دمکراسی است که به این قوانین عینیت و معنا می بخشد. این توازن قوا به نفع نیروهای دمکراسی خواه و علیه طرفداران استبداد است که نهایتا منجر به این می شود که از قوانین "خوب" دفاع شود، تلاش برای تغییر قوانین "بد" باعث به تعویق افتادن اجرای آنها شود و یا از قوانین "مبهم" تفسیر مردمسالارانه ارائه گردد. به همین ترتیب غیبت تلاش مردم در صحنه مبارزه سیاسی کشور برای دست یابی به دمکراسی، مستبدان را تشویق به عدم اجرای قوانین خوب به بهانه های مختلف می کند و باعث فعال شدن ارجاع به قوانین بد و یا تفسیر اقتدارگرایانه از قوانین ناروشن می شود. ترسیم "مرز" و "تاریخی" برای اصلاح پذیری یا اصلاح ناپذیری یک نظام سیاسی و همچنین رمز و راز موفقیت تحولات دمکراسی خواهانه در یک کشور را منوط به کتابچه قانون اساسی و مصوبات مجلس قانونگذاری کردن آیا متناقض با باور به هر تحولی که می بایست با خواست و مشارکت وسیع مردم همراه باشد، نیست؟
                            طبیعی است که برگزاری رفراندم برای تغییر قانون اساسی و تعیین نوع نظام سیاسی، اقدامی متمدنانه است و راهی است درست برای تعیین سرنوشت سیاسی مردم به دست خودشان، اما مهم رشد سطح دمکراسی خواهی و مشارکت مردم برای تحمیل این خواست به مستبدین است. به همین ترتیب در نبرد "جمهوری خواهی" و "مشروطه خواهی" پیروزی عقلانی پیشاپیش از آن جمهوری خواهان است اما برای ورود به کاخ زیبای جمهوری خواهی باید از هفت خوان ولایت فقیه، نهادهای استبدادی و مافیاهای شریک در نظام استبدادی، دستگاه سرکوب نظام خودکامه و مهمتر از آن ناآگاهی های مردم در مورد حقوق سیاسی و اجتماعی خویش بگذریم. اگر برقراری دمکراسی را امری داخلی
                            می دانیم که هزینه اش می بایست از جیب خود مردم پرداخته شود و نه با دخالت قدرت های خارجی، بجز پشت سر گذاشتن این موانع با هزینه مردم خویش، راه میانبر دیگری نداریم.
                            گذار از "مشروطه خواهی" به جمهوری خواهی یا برگزاری رفراندم قانون اساسی نیز در گروی چگونگی توازن قوا بین بین تحول خواهان و نیروهای مخالف شان در قدرت است. هر چه توازن قوا به نفع مردم افزایش یابد، خودکامگان و نهادهای استبدادی آنها نیز بیشتر عقب خواهند نشست. سرانجام در نتیجه فشار مردم روزی خواهد رسید که " صدای تحول خواهی مردم" به گوشهای ناشنوای ولی فقیه نیز برسد، همانطور که به گوش مستبدان قبلی رسید. در آن روز تغییر قانون اساسی البته دیگر خیانت شمرده نخواهد شد و اگر همچنان گفتمان دمکراسی بر جنبش مردم حاکم باشد، تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری رفراندم در مورد آن نیز ممکن خواهد گشت. اما ترک صحنه رویارویی نیروهای تحول خواه با اقتدارگرایان تنها به دلیل ناپیگیری اصلاح طلبان بدون اینکه "نیروی سوم" توان پیشبرد و یا "تحمیل" سیاست های خود را داشته باشد، باز گذاشتن فضا برای اعمال سیاست های اقتدارگرایانه و گامی به پس است که شرایط برای دو گام به پیش را بسیار سخت تر و پرهزینه تر می سازد.


                            Comment


                            • الهه بقراط در کيهان لندن مقاله ای نگاشته اند در نقد اکبر گنجی و حاميان او و سايت گويا هم مقاله را دوباره منتشر کرده است. ايشان در مقاله هر جا که به حاميان اکبر گنجی در اروپا رسيده اند کلمه "حاميان" را داخل گيومه گذاشته اند. همان طور که اصلاحات را هم داخل گيومه نوشته اند. اين گيومه نويسی ها البته بی سابقه نيست در ژورناليسم ايرانی ، جايی که هدف تبديل کردن واژه به ضد واژه است. و به اين ترتيب کلمه های در گيومه را بايد به متضاد آن تعبير کرد. راهی که البته کيهان چاپ همين تهرانِ خودمان هم به همت حسين شريعتمداری در آن می رود.
                              باری. ايشان در مقاله ی خود برخی از مواضع گنجی را نقد کرده اند. و چه خوب البته. چه خوب که گنجی تا تنور داغ است و نان هنوز نچسبيده نقد شود و عريان و شفاف هم نقد شود. من اما بر نقد خانم بقراط حاشيه ای دارم و ايراداتی. يکی از محورهای مقاله ی اين خانم را اين نکته تشکيل می دهد که گنجی با سلطنت طلب ها يا به قول ايشان، دمکرات های طرفدار نظام پادشاهی خط کشی کرده است و در مانيفست خود مدام از جمهوری خواهی دم می زند. خانم بقراط هشدار داده اند که ظاهرن گنجی نمی داند که چه بسيار از نظام های جمهوری به ورطه خودکامگی و ديکتاتوری غلطيده اند و چه بسيار نظام های پادشاهی دمکرات وجود دارند. در پايان هم نوشته است که گنجی از حالا روی بخشی از دمکرات های سلطنت طلب يا دمکرات هايی که شکل نظام برايشان مهم نيست خط کشيده است و به اين ترتيب او مانع بزرگی است در راه اتحاد تمام نيروهای آزادی خواه.
                              اين که الهه بقراط (با عرض پوزش از اين که مدام کلمه خانم را به کار نمی برم) اشاره کرده که گنجی با سلطنت طلب ها خط کشی کرده مطلبی است دقيق و درست. اما اين که آيا يک دمکرات سکولار که در راه برقراری آزادی و دمکراسی در ايران تلاش می کند، از نظر اصول و پرنسيپ مجاز به اين خط کشی هست يا نه و آيا اگر خط کشی کرد بايد از آن به خودی و ناخودی تعبير کنيم، بحثی است که در آن به اعتقاد من جای مناقشه است. من با اين نظر الهه بقراط کاملن مخالفم.
                              گنجی به صراحت خود را جمهوری خواه ناميده و ضمنن تاکيد می کند نماينده و رهبر هيچ نيروی مخالفی نيست. ممکن است در آينده البته، گنجی تبديل به رهبر بخشی از نيروهای مخالف نظام اسلامی شود اما تاکنون چنين نبوده است. پس به عنوان يک روزنامه نگار و فعال سياسی بايد به صورت شفاف و بی پرده از نظام ايده آل خود سخن بگويد. بخشی از اشتباه تاريخی بزرگ مردم ايران در انقلاب پنجاه و هفت، اتحاد ناپايداری بود که بدون کنکاش و دقت بر سر مفهوم حکومت و يا جمهوری اسلامی حول نيروهای اسلامی خواه شکل گرفت. اگر الهه بقراط مجددن توصيه می کند که در شرايط فعلی از اختلاف نظر های اساسی صرف نظر شود و هدف همه فقط مقابله با جمهوری اسلامی باشد تا بعد ها با ياری در و ديوار و آسمان و قديسين ببينيم چه می شود، باز هم همان خطايی را مرتکب می شود که بخشی از نيروهای مبارز در زمان انقلاب اسلامی مرتکب شدند. ايشان چگونه از گنجی انتظار دارند که اعتقاد خود به جمهوری خواهی را نفی کند و يا کنار بگذارد؟ ايا همين انتظار را از مدافعان متعصب نظام سلطنتی نيز دارند؟
                              در اين ترديدی نيست که سلطنت طلب های طرفدار بازگشت پهلوی، حق دارند رژيم مطلوب خود را تبليغ کنند کما اين که سالهاست به اين امر مشغولند و شاهزاده ساکن در آمريکا به هرحال با بخشی از ثروت خانوادگی قدم در اين راه گذاشته است. اما نمی توان انتظار داشت که صرف همسويی اکبر گنجی و رضا پهلوی در مخالفت با حکومت اسلامی و تلاش آنها برای برقراری دمکراسی، الزامن به اين نقطه منتهی شود که از نظر فلسفه سياسی نيز، نظام های مطلوب آن ديگری را به رسميت بشناسند و دچار تعارفات معمول ايرانی شوند. به هرحال برسر ائتلاف و اتحاد نيروهای جمهوريخواه يا مشروطه خواه و يا طرفدار سلطنت می توان ماه ها و سالها بحث کرد و بحث کرد بی آن که لازم باشد هر کدام از طرفين را متهم نمود.

                              اما الهه بقراط در جای ديگری از مطلب خود نوشته است "طرفداران پادشاهی که نه تنها کمتر از گنجی دمکرات نيستند بلکه بدون آنکه پيشينه او را داشته باشند، بسی پيش از وی هم به سرشت حکومت اسلامی پی برده و هم مدافع دمکراسی و حقوق بشر بوده اند" .اين جمله ايشان کمی بی انصافی است البته. اين درست است که اکبر گنجی زمانی همکار پاسداران بوده و از دل رژيم اسلام يبيرون آمده و پيشينه و گذشته ی بی خطا و ايرادی ندارد اما آيا مگر طرفدارن رژيم سلطنتی همگی پاک و معصومند؟ اگر اکبر گنجی در همان تلويزيون صدای آمريکا از افکار گذشته خود عذرخواهی کرد آيا يک بار نماد حکومت سلطنتی از گذشته خاندان خود عذرخواهی کرده است؟ هنوز کسانی که داغ و درفش ساواک محمد رضا پهلوی را تجربه کرده اند زنده اند و هنوز فرزندان کسانی که در زندان های اوين و قصر و ... تيرباران شدند در گوشه ای از اين خاک زندگی می کنند. نکند کسانی هنوز معتقدند آنان که به خشم پادشاه دچار شدند يک مشت چپ وکمونيست منحرف يا بچه مسلمان های سوسياليست بودند و بنابراين هر آنچه برسرشان آمد حقشان بود؟ نکند اصولن زير سايه جنايات رژيم اسلامی، جنايات رژيم پادشاهی بايد فراموش شود؟ نکند وضعيت دمکراسی و حقوق بشر در تهران ِدهه پنجاه خورشيدی، همانند لندن بوده است و ما بی خبر مانده ايم؟ واقعيت آنست که در بين طرفدارن پرشور نظام سلطنتی، منتقد منصفی که با شجاعت به نقد تمام زوايای نهان گذشته بپردازد کمتر يافت شده است. نظام سلطنتی در ايران اين فرصت تاريخی را پيدا کرد تا در سايه و پناه اقدامات رژيم اسلامی، خود را تطهير کند و بخشی از تاريخ را به فراموشی بسپارد.
                              من هم به کلام گنجی معتقدم که بايد بخشيد اما فراموش نکرد. الهه بقراط از پيشينه ی گنجی ياد می کند اما فراموش می کند از پيشينه طرفداران سلطنت ذکری به ميان آورد. اين حق هر ملتی است که سرنوشت خود را تعيين کند. پادشاهی، مشروطه، جمهوری، ولايت فقيه و ... اما نمی شود تاريخی را که هنوز پنجاه سال هم از آن نگذشته است فراموش کرد.

                              Comment


                              • اسراييلی ها پی درپی ياوه هايی سرهم می کنند از قبيل عمليات "جرّاحی"، يا بمباران های "دقيق". خوب، اگر حرف آن ها واقعيّت دارد، پس بايد بگوييم که قتل عام اين همه شهروند عادّی، در حمام خون لبنان ، همه فقط حوادث اتّفاقی است.
                                ولی به اين دليل که امروز، ليست های اهداف مورد نظر اسراييل، به گونه يی روشن و آشکار، شامل هدف های شهری هستند، بيش از پيش، به روشنی ثابت می شود که:
                                حمله های هوايی اسراييل، با اراده ی از پيش تعيين شده ی کشتن بی گناهان انجام می پذيرند.


                                محمّدعلی اصفهانی

                                www.ghoghnoos.org : The official site of Iranian Movement for a Humanist politics



                                تا به کی ما بايد همچنان اصطلاح "جنايت جنگی" را به کار ببريم ؟
                                چند کودک ديگر بايد همچنان در حملات هوايی اسراييل، مثل آدم های تئاتر، به نمايش گذاشته شوند، تا ما اصطلاح وقيح "احساس تأثّر همسان و همسنگ" را کنار بگذاريم و شروع به سخن گفتن از تعقيب و تنبيه "جنايت عليه بشريّت" کنيم؟

                                کودکی که پيکر بی جانش، مثل يک عروسک پارچه يی کهنه ی مندرس، در کنار اتوموبيلی، پخت و پلا شده است که قرار بود او و فاميلش را به نقطه يی امن برساند سمبلی است از جنگ اخير لبنان.
                                دخترک، از ماشينی که خود و خانواده ی او با آن، مطابق فرمان خود اسراييل، از جنوب لبنان فرار می کردند به بيرون پرتاب شد.
                                چون پدر و مادرش هم گويا در همان حمله ی هوايی اسراييل کشته شده اند، او گمنام خواهد ماند.
                                نه يک سرباز گمنام.
                                يک کودک گمنام.

                                قصّه ی قتل او امّا برعکس، قشنگ سندسازی شده است:
                                شنبه، ساکنان شهرک کوچک مرزی "مروحين"، فرمان نيروهای اسراييلی را از طريق بلندگو دريافت کردند. به آن ها فرصت داده شده بود که تا ساعت ۶ بعد از ظهر، خانه هاشان را ترک کنند. چرا که "مروحين"، در نزديکی محلّی قرار دارد که در آن، جنگاوران حزب الله، يک هفته پيش، دو سرباز اسراييلی را دستگير کرده بودند؛ و سه سرباز اسراييلی ديگر را به قتل رسانده بودند...
                                ساکنان "مروحين"، فرمان اسراييل را اطاعت کردند، و به ابتکار خود، به ساختمان محلّی سازمان ملل رفتند.
                                امّا سربازان سازمان ملل، در پيروی از دستورالعمل تعيين شده ی اين سازمان در سال ۱۹۹۶ اجازه ندادند که مردم عادّی، در پايگاه آنان، پناه بگيرند.
                                اين دستورالعمل سازمان ملل، بعد از ماجرايی در سال ۱۹۹۶ صادرشد:
                                در آن سال، ۱۰۶ نفر از مردم عادّی لبنان، که بيش از نيمی از آنان را کودکان تشکيل می دادند، به يک اردوگاه سازمان ملل پناه برده بودند. و اسراييل آن ها را در همانجا بمباران و قتل عام کرد...

                                مردم " مروحين"، با کاروانی از چند اتوموبيل در حرکت بودند.
                                چند دقيقه بعد، در نزديکی شهرک " تل حرفا"، يک F -16 اسراييل به آن ها حمله کرد.
                                هواپيمای اسراييلی، بر سر تمام اتوموبيل ها بمب ريخت؛ و در جريان اين بمباران، دستکم بيست شهرک نشين را کشت. انسان هايی که بسياريشان زنان و کودکان بودند.
                                دوازده نفرشان، زنده زنده درون اتوموبيل ها آتش گرفتند؛ و بقيّه هم بر اثر انفجار، جان دادند. از جمله، دخترکی که مثل يک عروسک پارچه يی مندرس، در کنار کاروان اتوموبيل های ذغال شده ديده می شود؛ و عکس اورا يک عکّاس AP به نام ناصر ناصر، با پذيرش ريسک بسيار تهيّه کرده است.
                                هيچ عذر خواهی يی، و يا حتّی هيچ اظهار تأسّفی از طرف اسراييل ابراز نشد.

                                ديروز هم، همچنان مرگ بی گناهان ادامه داشت. در حمله های هوايی همه جانبه ی اسراييل بر فراز لبنان.
                                نيروهای اسراييلی، خانه يی را در نزديکی "نبطيه، ويران کردند و پنج نفر را به قتل رساندند.
                                سه نفر از خانواده ی "حامد، به همراه خدمتکار زن سريلانکاييشان هم کشته شدند.
                                در شهرک "سريفا"، حملات اسراييل ۱۵ خانه را که در آن ها حدّ اقل ۲۳ انسان زندگی می کردند، زير و رو کرد. امّا از آنجا که هيچ اتوموبيل کمک رسانی يی نمی تواند در اين قسمت کشور وارد شود، هيچ وسيله يی برای نجات کسانی که احتمالاً هنوز در زير آوار ها زنده مانده بودند وجود نداشت.

                                در آنچه به يک شهرک در درّه ی "بقاع" بر می گردد، مقامات لبنانی، به هر حال، توانستند نام کشته شدگان حمله ی هوايی اسراييل را به اين صورت اعلام کنند:
                                ـ علی سليمان
                                ـ داوود هزيمه، خديجه موسوی، و فرزندان آن ها: تلال، بلال، و ياسمين.
                                ـ موفق دياب
                                ـ احمد، و خيرالله معاود
                                ـ مصطفی جرود
                                ـ بشری شوکر

                                چهار شهروند عادّی ديگر هم، در يک حمله ی هوايی اسراييل به شهرک "لوسی" در شرق لبنان کشته شدند...

                                اسراييلی ها پی درپی ياوه هايی سرهم می کنند از قبيل عمليات "جرّاحی"، يا بمباران های "دقيق".
                                خوب، اگر حرف آن ها واقعيّت دارد، پس بايد بگوييم که قتل عام اين همه شهروند عادّی، در حمام خون لبنان ، همه فقط حوادث اتّفاقی است.
                                ولی به اين دليل که امروز، ليست های اهداف مورد نظر اسراييل، به گونه يی روشن و آشکار، شامل هدف های شهری هستند، بيش از پيش، به روشنی ثابت می شود که:
                                حمله های هوايی اسراييل، با اراده ی از پيش تعيين شده ی کشتن بی گناهان انجام می پذيرند.

                                اين، درست است که [موشک هاي] حزب الله شهروندانی را در اسراييل می کشد. امّا موشک های حزب الله، دقيق نيستند.[برخلاف موشک ها و بمب ها و تکنولوژی اسراييلی که دقيقند، و به دقّت، مردم عادّی را نشانه می گيرند.]
                                و غرب که هيچ نکرده است به جز آن که به نرمی، حملات اسراييل را غير قابل تأييد دانسته است، بايد توقّع استاندارد های پيشرفته تری را از نيروهای اسراييلی داشته باشد تا از کسانی که "تروريست" ناميده شده اند.

                                برای چه ـ مثلاً ـ اسراييلی ها بزرگترين کارخانه ی آماده سازی شير را در لبنان، مورد حمله قرار داده اند و ويران کرده اند ؟
                                برای چه اسراييلی ها، کارخانه ی واردکننده ی مواد غذايی و دارويی به لبنان، Proctor and Gamble ، را بمباران کرده اند ؟
                                برای چه اسراييی ها يک کارخانه ی جعبه ی مقوّايی سازی را در حومه ی بيروت متلاشی کرده اند ؟
                                و برای چه اسراييلی ها ديروز [احتمالاً ۱۹ و يا ۱۸ ژوئيه] با هواپيماهاشان به کاروان آمبولانس های نوی که از طرف سوريّه به لبنان می آمد، و کمک مقامات پزشکی امارات عربی بود، حمله کردند ؟
                                آمبولانس ها، به روشنی و وضوح، به عنوان کاروان کمک های انسانی، معرّفی شده بودند و اطّلاع داده شده بودند.


                                ونمونه هايی ديگر به عنوان مثال:
                                اسراييل، چهار موشک به پارکينگ متروکه يی در منطقه ی مسِح نشين بيروت، در اشرفيّه پرتاب کرد. هدف، دو کاميون آبرسانی بودند. چه کسی می تواند باور کند که حزب الله، سلاح های پرتاب موشک را در آنجا پنهان کرده باشد ؟ در منطقه يی که حزب الله معتقد است که بسياری از جاسوسان لبنانی اسراييل در آن زندگی می کنند...
                                وزير اقتصاد لبنان، جهان آزور، اعلام کرده است که [تا زمان نوشتن مقاله] چهل و پنج پل در لبنان ويران شده اند؛ و نيز شست هزار فاميل ـ پانصدهزار شهروند عادی ـ مجبور به ترک محلّ زندگی خود شده اند.


                                هزار ها خارجی، که بسياری از آن ها مليّت دوگانه دارند، از جمله چند صد انگليسی، همچنان مشغول ترک لبنان هستند. با اتوبوس و قايق.

                                آمريکايی ها از طريق دريا خارج می شوند. گزارش می شود که آمريکايی ها خدمات يک مؤسّسه ی فرانسوی محافظ امنيّتی راخريداری کرده اند. به ازای سه هزار دلار برای هر يک نفر.

                                اين ها کسانی هستند که ـ البتّه ـ شانس دارند تا سفر خود را در دمشق يا قبرس به پايان برسانند، نه در يک کاروان ذغال شده در "تل حرفا".

                                Comment

                                Working...
                                X