Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • مدتهاست با خود به اين انديشه پرداخته ام که چرا کشورهای خاورميانه از جمله ايران و به طور مشخص کشورهای اسلامی از مجموعه تحولات بشری به دور مانده اند . منظور از تحولات بشری ، تکنولوژی ، علم ، پيشرفت و فرهنگ ميباشد. با خودم مدتهاست می انديشم چگونه است که کشور ايران که دارای تاريخی به قدمت بيش از ده هزار سال می باشد و دارای يکی از تمدن های کهن بزرگ بشری و بی نظير در نوع خود بوده ... امروزه مرده های قرون سر از قبر تاريخ بيرون آورده اند . در کشوری که پادشاهان بزرگ و نامداری چون کوروش و داريوش و انديشمندان و بزرگان و شاعران و عارفانی همانند ، خيام ، حافظ ، فردوسی ، ناصرخسرو ، نظامی، خاقانی، عطار، سعدی، رازی، فارابی ، ابن سينا، بيرونی، نصيرالدين طوسی، خوارزمی، سنائی و نظاير آنها را به جامعه بشری ارزانی داشته ، امروز چگونه است که در جهان کنونی تنها کشوريست که در قانون اساسی آن به طور مشخص ذکر شده که مردم ايران صغيرند و به قيم احتياج دارند. و آن همانا ولايت فقيه هست ، قانون اساسی کشور ايران حتی از رژيم های طالبانی در منطقه از جمله جمهوری اسلامی پاکستان ، جمهوری اسلامی سودان، جمهوری اسلامی افغانستان، که به خوبی جهان و بشريت از جنايت و استبداد اين کشورها آگاه است ،پا را فراتر گذاشته و بدتر از همه به طور رسمی و قانونی تنها کشوريست از مجموعه صد و نود کشور ثبت شده در سازمان ملل که جامعه انسانی را صغير اعلام می کند. مردم ايران نمی توانند اين ننگ را با خود به دوش کشند ، کشوری که در زمان کوروش خود پايه گذار حقوق بشر در 2500 سال پيش بوده و بيانيه های حقوق بشری را در سراسر دنيا صادر می کرده و بيش از يک و نيم ميليون سکنه کره زمين را در آن زمان تحت نفوذ فکری و انديشه ی که بسيار مترقی بوده ، داشته.........

    امروز در عصر فضا ، تمدن ، تکنولوژی ، اينترنت که جهان امروزی را تبديل به يک دهکده جهانی کرده است ، تنها کشوريست که سيستم ولايت فقيه را در قانون اساسی خود رسميت بخشيده . به شکل کلی وقتی که به اطراف خود نگاه ميکنيم ، ميبينيم که پنجاه ودو کشور از مجموعه کشورهای جهان ، کشورهای اسلامی هستند که بدون استثناء از کشورهای جهان سومی هستند . کشورهای عقب مانده ، پر از جنگ ، خرافات ، بدور از تکنولوژی ، علم و پيشرفتند. در مجموعه اين پنجاه و دو کشور اسلامی جهان کمتر انديشمندی است که کانديدای گرفتن جايزه نوبل در عرصه های فنی ، علمی ، ادبی باشد . امروز ديگر احکام و دستورات دينی نه تنها باعث پيشرفت مسلمانان نيست ، بلکه سد راه ترقی و تکامل آنها می باشد . و نمونه روشن آنرا ميتوان موقعيت عقب مانده و اسفبار فعلی کشورهای اسلامی ديد .حتی اگر اديان ديگر هم بخواهند مسائل دينی خود را بر شرايط زندگی مردمان تحميل کنند وضعی بهتر از کشورهای اسلامی نخواهند داشت . آنچه که باعث پيشرفت کشورهای غير اسلامی است در يک کلام به حال خود گذاشتن احکام و دستورات دينی و اتکاء به دانش و معرفت و تکنولوژی زمانه می باشد و می بينيم که روز به روز زندگی شهروندان خود را به طرف آزادی ، سعادت و حقوق بشر رهنمون می باشند. دقيقا" برعکس مسلمانان که هم چنان با گذشته زندگی می کنند و راز موفقيت را در آن می بينند و بهمين خاطر خود را از جوامع مترقی پيشرفته جدا کرده اند و به فاصله خود از تمدن و پيشرفت و تجدد خواهی شتاب می بخشند . بايد اعتراف کرد که اسلام همان 1400 سال پيش کاربرد خود را از دست داده و نشان داده که حتی در اوج شکوفايی اش هميشه با خونريزی و قتل و غارت همراه بوده و اسلام هرگز لباس معنويت را برتن نکرده . تلاش امروزين ما بايد در جهت برانداختن اين رخت کهنه و چرکين از سرزمين ايران باشد .

    برای کامل کردن اين مسائل به ذکر آمار و ارقامی می پردازيم که به خوبی عمق اين فاجعه را نشان می دهد . اين آمار و ارقام برگرفته از دو کتاب ارزنده شجاع الدين شفا بنام "سی گفتار و کتاب تولد ديگر " می باشد که برای مطالعه و آمار و ارقام می توان به اين دو کتاب مراجعه کرد .

    (جهان مسلمان در حال حاضر يک ميليارد و دويست ميليون جمعيت دارد که فقط صد و بيست ميليون نفر از آنها شيعه هستند يعنی از هر ده نفر مسلمان روی زمين يک نفر مسلمان شيعه و نه نفر ديگر سنی ، و اين نه نفر سنی عموما" بر اين عقيده اند که امام يازدهم شيعيان عقيم بوده و نميتوانسته است که فرزند ديگری داشته باشد. اين نظريه عمومی جهان تسنن را اخيرا معمر قذافی رهبر کشور ليبی دوست نزديک جمهوری اسلامی در مصاحبه با يک نشريه مهم کويتی به اين صورت خلاصه کرد. که مسئله ولايت فقيه از جعلياتی است که روحانيت شيعه ساخته و با اسلام ارتباطی ندارد. تازه اين اقليت صدوبيست ميليون نفری شيعه نيز در مورد وجود امام زمان توافق نظر ندارد ، زيرا دو بخش زيديه و اسماعيليه آن يعنی شيعيان چهار امامی و هفت امامی بنوبه خود منکر مشروعيت امام غايب هستند . فقط بخش شيعه اثنی عشری اين جهان تشيع است که قائل به موجوديت و مشروعيت امام دوازدهم است و اين بخش اثنی عشری تنها دو سوم شيعيان را شامل می شود . نتيجه نهائی محاسبات اين شد که نود وپنج درصد مسلمانان روی زمين بوجود امام دوازدهم و به طريق اولی وبه اعتبار وکالتنامه ای که روحانيت اثنی عشری مدعی صدور آن از جانب اين امام است اعتقاد ندارد، اين واقعيت خواه ناخواه اين پرسش را در پيش می آورد که چگونه ولايت فقيه که مشروعيت ادعای او تنها از پنج درصد مسلمانها مايه می گيرد ، ميتواند ادعای نمايندگی انحصاری اسلام ناب محمدی را داشته باشد . البته اين پرسش ديگری را نيز مطرح می کند که اگر حاصل هزار و چهارصد ساله تاريخ اسلام با صدها هزار فقيه و محدث و راوی و ذاکر آن اين باشد که نود و پنج درصد پيروان اين آئين به راه گمراهی بروند و تنها پنج درصد از آنان اسلام راستين داشته باشند . آيا اين اسلام در ا لغای رسالت جهانی خودش شکست نخورده است ؟ و آيا صحيح است خداوند بهشت پر از نعمات های فراوان را برای تنها پنج درصد از مسلمانها و يک درصد از همه مخلوقات بشری خودش ساخته و پرداخته داشته باشد ؟) پايان نقل و قول ........

    برای تکميل اين انديشه می توان به اين مطلب اشاره کرد که به مراتب بهشت برای کمتر از حتّی يک درصد همه محلوقات بشری ساخته شده که در همين يک درصد مسلمانان شيعه می بينيم که گرايشات مختلف امروز هم در جمهوری اسلامی ايران و در ساير کشورهای شيعه نشين کشتار ها از همديگر می کنند . از جمله مجاهدين و نيروهای وفادار به ولايت فقيه . نيروهای معتقد به شيعه که دارای فکل و کراوات نيز می باشند از اين گردونه خارجند و به شکل واقعی تر ميتوان به اين نتيجه رسيد که حتی يک درصد از همه مخلوقات بشری که از نظر تفکر شيعه گری و اسلام گری بشکل عام می توانند در بهشتی خيالی که " اللهّ " برای آنان ساخته جای بگيرند و بقيه مخلوقات کره زمين يعنی نزديک به شش ميليارد نفر که روز به روز اضافه ميشود جائی جز راه جهنم و دوزخ ندارند و کوره های مذاب آتش و آب داغ بر حلق فرود می آورند و راهی جز شکنجه گاه های " الله " ساختگی اسلام ندارند . وقتی که بيشتر با خود می انديشم ، می بينم در زمانيکه اروپا دوره رنسانس را در قرن شانزدهم آغاز می کند و با مبارزات پی گير روشنفکران زمان خود باعث عقب راندن کليسا و شکستن جو ترور و خفقان واستناد به انجيل و کتاب مقدس را شروع می کنند و آن اسطوره را می شکنند راه برای پيشرفت و ترقی باز می شود ، کليسا منزوی می شود و فقط به امور دينی می پردازد نه سياسی ، و حتی بسياری از کشيشها معتقدند پيدايش جهان نه آنطور است که در انجيل و تورات گفته شده . نه قدمت شش هزار ساله دارد ، بلکه قدمت شانزده ميليارد سال دارد و حيات بشريت عمری نزديک به يک ميليون سال دارد و کره زمين ساخته و پرداخته کار الله ، يهوه ، پدر نيست که آنرا در دو روز آفريده باشد و کل دنيا در شش روز آفريده شده باشد . بطور مشخص ما در اين مجموعه اين مسائل را بيشتر مورد موشکافی قرار می دهيم. به مطلب اول برگرديم چرا پنجاه و دو کشور که دارای حقوق شهروندی يکسان با کليه کشورهای ديگر می باشند . تا اين حد عقب مانده اند ، ذکر اين مسئله در اينجا قابل تاکيد است که ما نبايد پارامتر استعمار و سلطه بيگانگان و استثمار ابرقدرت های روس ، انگليس ،فرانسه و آمريکا را از ياد ببريم . آنها در عقب مانده نگه داشتن کشورهای زير سلطه خود نقش بسزايی داشته اند . که اگر بخواهيم کلا عقب ماندگی اين کشورها را فرمول بندی کنيم ميتوان به موارد زير اشاره کرد .

    حضور طولانی رژيمهای ديکتاتوری، وجود فرهنگ مذهبی و خرافاتی ، موقعيت جغرافيايی ، تاريخ استعمار و حضور ابر قدرتها جهت کسب منافع ملی خود در ارتباط با اين کشورها . اما به نظر من يکی از عمده ترين مسايلی که باعث عقب ماندگی و دور افتادن اين کشورها از چرخه تمدن بشری است همانا مذهب و دين می باشد . حتی در کشورهای اروپائی که بخشهای مسلمان نشين دارد اگر گذری به آنجا بياندازيم ، از جمله به اسپانيا ، می بينيم که در يک شهر اختلاف به لحاظ علم و پيشرفت ، تکنولوژی و ظاهر شهر در بخش مسلمان نشين وغيره تا چه حد وسيع است . مگر نه اين است که اين دو بخش دارای حقوق مساوی شهروندی تحت پوشش کشور اسپانيا است ،مگر نه اين است که قانون برای همه شهروندان مساوی تدوين شده و بدور از تعلقات مذهبی ؟ پس چه شده است که اين بخش مسلمان نشين کشور اروپائی بسان يک کشور جهان سومی به چشم ديده می شود . مخروبه ، چهره های انسانها در هم گرفته ، مدارس قابل مقايسه با ساير قسمتهای غير مسلمان نشين نيست . چرا ؟؟؟

    امروز ديگر نميتوانيم تنها به اين استناد کنيم که ديکتاتورهائی که در کشورها ئی مثل پاکستان ، افغانستان ، ايران ، عراق و عربستان حکومت می کنند و استعمار گران باعث عقب ماندگی مردم شده اند ، بلکه بطور عمده مذهب است که نقش مهمی در اين عقب ماندگی دارد . بحث ما عميق تر از اين حرفها است . اگر بخواهيم اين موارد را ادامه بدهيم و مقايسه با کشورهای ديگر کنيم ،ميتوانيم به اين صورت نتيجه بگيريم : (بعد از استقلال تيمورشرقی، مجموعه کشورهايی که به شکل رسمی در سازمان ملل ثبت شده اند 190 کشورمی باشند از اين 190 کشور ثبت شده در حال حاضر 52 کشور اسلامی اند که اينها بدون استثناء 52 کشور ، کشورهای جهان سومی است که همه آنها از نظر علمی و صنعتی در سظح بسيار پائين از کشورهای صنعتی است بطور نمونه و مثال می توانيم اين اعدادو ارقام را مشاهده کرد. مثلا" متوسط درآمد سالانه در آمريکای شمالی 27000 دلار ، در اروپا 18000 دلار در اقيانوسيه 17000 دلار است . اين رقم در کشورهای غير نفتی اسلامی از 900 دلار فراتر نمی رود . وقتی که کشوری چون سوئيس دارای درآمد سالانه 41000 دلار در سال است ، ژاپن 40000 دلار ، نروژ 31000 دلار ، ايسلند 25000 دلار ، دانمارک 23500دلار و همين درآمد در مصر 790 دلار ، پاکستان 460 دلار ، بنگلادش 240 دلار و چاد 180 دلار و در بهترين شرايط کشورهای غير نفتی چون ترکيه ، تونس ، سوريه و مراکش از 1100 تا 2600 دلار در سال يعنی حتی در کشورهائی که سرشار از فوائد نفتی هستند. مثل عربستان ، امارات ، کويت ، قطر ، بحرين ، ليبی ، الجزاير ، نيجريه اين رقم در حد متوسط 10000 دلار هست . يعنی کمتر از يک چهارم درآمد سرانه ئی است که به هر فرد کشور کوچک غير نفتی سوئيس تعلق دارد

    Comment


    • بدتراز آن در قلمرو دانش اين جهان اسلامی که روزگاری سرمشق والای دانش پروری بود . در دوران حاضر مقامی چندان بالاتر از آفريقای سياه ندارد طبق تازه ترين آمار نسبت بيسوادی در سومالی 75% ، در سنگال 69% ، در بنگلادش و پاکستان 62% ، در مراکش 57% ، در مصر 49% ، در الجزاير 40% ، در تونس 33% ، در سوريه 29% و در ايران 28% در صورتيکه به همين نسبت در اروپای شمالی و غربی و مرکزی ، کانادا ، استراليا ، نيوزلند از 4% تجاوز نمی کند و در برخی از کشورها چون دانمارک ، ژاپن به صفر رسيده است . همين عقب ماندگی و نابرابری حتی در آموزش و پرورش می توان مقايسه کرد . جهان مترقی و جهان اسلامی دريائی فاصله به لحاظ زمينه های آموزشی دارد از جمله تعداد ديپلمه های سالانه در دو کشور بنگلادش با صد و بيست ودو ميليون جمعييت و هلند با پانزده ميليون نفر جمعييت شصت و نه هزار نفر است تعداد ديپلمه های سالانه استراليا با جمعييت نوزده ميليون نفری آن چهل هزار بيشتر از تعداد ديپلمه های سالانه پاکستان صدوسی وهشت ميليون نفری است. همچنانکه تعداد ديپلمه های سالانه فنلاند با پنج ميليون جمعييت پنج هزار نفر بيشتر از شمار ديپلمه های مراکش است که جمعييت شش برابر فنلاند دارد اعداد کتابهای سالانه کشور پنج ميليونی دانمارک بچاپ می رسد از شمار کتابهايی که در هرسال دردويست و بيست ميليون نفری اندونزی منتشر می شود بيشتر است تنها در کشور شصت ميليون نفری انگلستان سالانه معادل مجموعه کتابهای پنجاه و دو کشور اسلامی با يک ميليارد جمعييت آن منتشر می شود و بچاپ می رسد . ليست نويسندگان کتابهای علمی از کشورهای کنونی جهان اسلام در مقايسه با رقم جهانی آن حتی به رقم يک در صد نمی رسد . اين رقم در مصر که پيشرفته ترين کشور عرب است21 صدم درصد در پاکستان 55 هزارم درصد ، درعراق 22 هزارم درصد ، در سوريه 10 هزارم درصد ، در ليبی 2 هزارم درصد است. در صورتيکه حتی در کشورهای کوچکی که دانمارک و فنلاند و سوئيس وايسلند اين نسبت از سه تا پنج درصد پائين تر نمی آيد . در سطح عاليتر جهان دانش يعنی در قلمرو دانشمندان بزرگ ترازنامه جهان کنونی اسلام ترازنامه ورشکستگی باز هم بيشتری است که آنرا در فهرست برندگان جايزه معروف نوبل را می توان يافت . سه رشته از رشته های پنج گانه اين جايزه علوم اساسی يعنی فيزيک ، شيمی ، فيزلوژی ، پزشکی اختصاص دارد که هرساله برجسته ترين دانشمندان جهان در هر يک از رشته ها تعـلق می گيرد . در قرن حاضر جمعا 398 نفر برنده اين رشته های سه گانه شده اند .188 نفر از آنها آمريکايی ، 26 نفر آنگليسی ، 59 نفر آلمانی ، 27 نفر فرانسوی ، 17 نفر روسی ، 16 نفر سوئدی ، 12 نفر سوئيسی ،3 نفر هندی و بقيه از کشورهای ديگر بودند . از جمله می توان از آفريقای جنوبی ، ايسلند ، گواتمالا ، اسرائيل نام برد . جهان اسلام جهانی که زمانی ابن سيناها ، رازی ها ، خوارزمی ها ، بيرونی ها ، جابرها ، ابن هيثم ها ، مسلم ها را به دنيای دانش ارائه کرده بود . در حال حاضر با جمعييت يک ميليارد و دويست ميليون نفری خود که يک پنجم جمعيت تمام جهان را تشکيل می دهد، در همه قرن بيستم تنها و تنها يک برنده جايزه نوبل داشته و آنهم در سال هفتاد و نه ، به اتفاق دو فيزيک دان آمريکايی دريافت داشته است . ذکر چند نمونه ديگر از قوانين اساسی کشورهای اسلامی از جمله پاکستان می توان به اين مسائل اشاره کرد . بنيان گذار حزب سياسی نيرومند جماعت اسلامی پاکستان، مولانا ابا اعلی که يکی از بهترين مغزهای متفکر عصر حاضر اسلامی شناخته می شود بنوبه خود تاکيد می کند که اگر علوم فيزيک، شيمی، زيست شناسی، حيوان شناسی ، جغرافيا ، اقتصاد بدون تطبيق کامل با آن چه خدا و پيامبرش درباره آنها گفته اند تدريس شوند باعث گمراهی جوانان مسلمان خواهد شد و می پرسد شما که برای کائنات عمر چند ميليارد ساله تعيين می کنيد و نقش خداوند را در آفرينش شش روزه آن ناديده می گيريد چگونه ميخواهيد جوانان مسلمان باقی بمانند و چطور می توان متوقع حفظ اصالت اسلامی آنها باشيد در وقتيکه به آنان آموزشهايی را در زمينه اقتصاد، حقوق و جامعه شناسی امروزی می دهيد که بطور نهادين با آموزشهای اسلامی تفاوت دارند. می دانيد که چند سال پس از اين صحبتها در ماه مه 1991 با فشار اين حزب که به مجلس نمايند گان پاکستان وارد شد قانونی وضع شد که پس از آن از ذکر علل و عوامل فيزيکی در کتابهای درسی خودداری شود بعنوان مثال انرژی عامل فعل و انفعالات گوناگونی شناخته نشود . زيرا معنی آن برای دانش آموزان اين خواهد بود . عامل اين فعل و انفعالات نيروی الکتريسته است نه خداست !!!! و فرمول شناخته شده ترکيب اکسيژن و ئيدروژن برای پيدايش آب بدين صورت تغيير يافت که ترکيب اتمهای اکسيژن و ئيدروژن بشرطی که خداوند خواسته باشد می تواند آب بوجود آورد از ذکر نام دانشمندانی چون نيوتون ، بويل ، فلمينگ و غيره نيز خودداری شود . زيرا مفهوم اين قوانين آن است که قوانيی که به آنها نسبت داده می شود بوسيله کسانی غير از خداوند وضع شده و اين معنی بت پرستی دارد . يکی از دانشمندان پاکستانی می گويد که اسلام هيچ نيازی ندارد که خود را با اصول دانش مدرن تطيق بدهد بلکه اين علم مدرن است که می بايد با تازينامه و اسلام تطبيق داده شود ). نقل قولهای فوق نيز از کتاب تولد ديگر (شجاع الدين شفا ) از صفحه سی و هشت تا چهل ودو آورده شده با ذکر اينمطالب، آيا در درون خود اگر عميقتر بينديشيم علت تمام اين عقب ماندگيها را از اسلام و تازينامه نمی يابيد اگر نه از چيست مگر کشور ژاپن، چين، هند در آسيا نيستند فرق ما بعنوان کشورهای اسلامی با آنها در چيست ؟ چه جيزی باعث رشد تکنولوژی پيشرفت صنعت در کشوری چون ژاپن و هند می شود ؟ چه چيزی باعث سد راه پيشرفت و تکامل انديشه در اين پنجاه و دو کشور اسلامی جهان سومی است . آيا به غير از اسلام و تازينامه وحديث و سنت و روايت می باشد ؟ اگر نه پس کدام است . هدف از تهيه اين مجموعه آشنا کردن خوانندگان ، جويندگان راه خرد عقل و پيشرفت در مقابل جهل خرافات و عقب ماندگی است . اين کتاب گل چينی از پژوهشهايی است ،که انسانهای فرهيخته و از جان گذشته انجام داده اند و ريشه های پيدايش اسلام و عقب ماندگی را توصيف کرده اند . به نظر من امروز ديگر کار از اين حرفها گذشته که انتقاد به اسلام و به تازينامه توهين به مقدسات مذهبی مردم است اين حرف امروز در هيچ جا خريدار ندارد . وقتی که با برخی از روشنفکران به اصطلاح چپ و ماترياليست برخورد می کنيم که جرات وارد شدن به اين حيطه مبارزاتی را ندارند بهانه و دليلی که می آورند اين است که ما نبايد به اعتقادات و مقدسات مردم توهين بکنيم و بی عملی خود را با اين کلمه ساده می پوشانند . کدام مقدسات ؟ آيا وظيفه يک روشنفکر پيشرو در جامعه مبارزه با خرافات، جهل، و عقب ماندگی نيست ؟ آيا عرصه کار فرهنگی مساوی با عرصه کار سياسی و اقتصادی نيست ؟ چرا ما کار ريشه ای و اساسی تر نکنيم . چرا راه را بر خرافات و جهل بيشتر نبنديم. اگر فکر کنيم که تک تک دانشمندان و انديشمندان بزرگی که در دنيا باعث انزوا و به گوشه نشاندن حداقل مذهب مسيحيت و يا يهوديت شدند ،می خواستند همه آنها مثل روشنفکران ما فکر بکنند که مثلا بينش روشنگری و علمی در مقابل با مقدسات و اعتقادات مردم است ، امروز بشريت کجا بود .دنيا به دهکده کوچک جهانی تبديل نمی شد ، بشريت به تسخير فضا نمی رسيد . اگر فکر کنيم اين بهانه و دليل و توجيه را گاليله ، جوردانو برانو ، اسپينوزا ، نيوتن ، انيشتن و هزاران هزار انديشمندان ديگر داشتند، آيا ما اکنون شاهد رشد تکنولوژی و پيشرفت در همه عرصه های علمی می شديم ؟ مگر گاليله وقتيکه اعلام کرد که زمين سطح نيست بلکه کرويست و به دور خورشيد می چرخد ، توهين به مقدسات مردم آن زمان که اعتقاد داشتند زمين مسطح است ، و خورشيد است که به دور آن می چرخد ،بود ! بايد با شجاعت وارد اين عرصه مبارزاتی فرهنگی شد و ريشه های بدبختی و عقب ماندگی کشورها را و بخصوص کشور ايران را که به مراتب بخاطر مذهب شيعه گری خرافی تر است برشمرد . متاسفانه چپ ما در اين عرصه پرونده درخشانی ندارد ، هر چند که ما شاهد ستاره هايی در اين آسمان تاريک مبارزاتی بوديم که ميتوان از زنده ياد احمد کسروی که نهايت جان خود را برسر راه اين کار سترگ و بزرگ فرهنگی گذاشت .
      ميتوان از جمالزاده ، صادق هدايت ( داستان آفرينش و توپ مرواريد) و ميرزا ملکم خان ياد کرد ...اما اينها ستاره هايی بودند و ساير روشنفکران زمان خود وارد اين عرصه مبارزاتی نشدند و نيروهای روشنفکری فعال چپ ايران در طول تاريخ از جمله حزب توده ، جنبش فدايی و ساير جنبشهای ملی و روشنفکری در اين عرصه به مردم و جامعه چه ارائه دادند ؟ انتقاد به اين بخش از فعاليتهای نيروهای مترقی و چپ دليلی بر آن نيست که ما از مبارزات حق طلبانه و ضد استبدادی آنها که آرمانی جز رهائی بشريت ، عدالت و آزاديخواهی نبوده ، ياد نکنيم . اين نيروهای ملی و چپ و مترقی در راه اهداف ضد ديکتاتوری و برای آزادی جانهای زيادی را نثار مردم و رهائی ملت خود کرده اند ، که بايد بر آن ارج گذاشت . همچنين عده بی شماری از اين نيروها به جوخه های اعدام سپرده و يا تير باران شدند ، و هزاران نفر نيز راهی شکنجه گاههای قرون وسطی گشتند .در اينجا ياد همه ی آنها را گرامی ميداريم . نيروهای چپ روشنفکری امروز خود را سرگرم درگيری های جناحی کرده و تا کنون ادامه داشته ! مانور بين محافظه کار ، اصلاح طلب ، خط امام ، پيروان امام و حتی تاحمايت از خمينی در عرصه های مختلف انجاميد . آيا بهتر نبود اين نيروهای پيشرو و روشنفکری در رأس آنها حزب توده که بزرگترين اشتباهات تاريخی را در اين عرصه داشته است و به نوعی در به قدرت رسيدن يک رژيم فاشيستی ، مذهبی مثل جمهوری اسلامی نقش ايفا کرده ، به روشنفکران و مردم ايران توصيه ميکردند، که آثار خمينی از جمله کشف الاسرار ، رساله ، حکومت اسلامی را مطالعه نمايند و همچنين ساير آثار دينی مثل ملامحمد باقر محلسی ، کلينی ، ملا هادی سبزواری را مطالعه نمايند .تا مردم به عمق اين تفکر ارتجاعی و ضد بشری پی ببرند و همه بدانند که اين نيروهای مذهبی پيام آور ارتجاع ، عقب ماندگی ، ديکتاتوری و خفقان هستند . و همانطور که می دانيم هيچکدام از اين نيروهای روشنفکری از ملی مذهبی تا نيروهای چپ و مجاهدين در اين عرصه وارد نشدند و به نوعی همگی تحت پوشش و رهبری خمينی قرار گرفتند و پا را حتی از اين فراتر گذاشتند و خمينی را بعنوان امام خمينی حمايت کردند و به قانون اساسی جمهوری اسلامی رای آری دادند.

      Comment


      • البته نه همه جنبش چپ و روشنفکری بلکه بخش عظيم آن و اکثريت آن حتی در تمام انتخابات جمهوری اسلامی چه در انتخابات رياست جمهوری و چه در انتخابات مجلس شرکت فعال کردند و ارتجاعی ترين محفل آخوندی ارتجاعی ترين انديشه های شيعه گری و اسلامی رای دادند رای حزب توده به صادق خلخالی از ياد نرفتنی است شرکت و حمايت فعال از کانديداتوری علی خامنه ای برای رياست جمهوری فراموش نشدنی است. امروز هم وضع خيلی بهتراز اين صحبتها نيست و اگر در دوم خرداد در اتنخابات دوره اول خاتمی شعار تحريم انتخابات را بعضی از گروههای چپ مورد نظر داشتند . پس از پيروزی خاتمی به انتقاد از خود پرداختند که می بايد به خاتمی رای می دادند و برای انتخابات دوره دوم توصيه آنها به مردم ايران اين بود که در انتخابات رياست جمهوری شرکت کنيد و به خاتمی رای بدهيد. هنوز که هنوز است ، درب در همان پاشنه می چرخد. حمايت از جناحهای درون رژيم بدون اينکه بدانيم انديشه و فکر کانديداها چيست ! نگاه کنيد به خاتمی ، زمانيکه ا دعای گفتگوی تمدنها را دارد و روشنفکر چپ و ملی ايران از آن حمايت می کند . بهتر نيست اين نکته را پيش ببريم که گفتگوی تمدنها در کشوری که هنوز زنان را سنگسار می کنند ، انگشتان دست و پا را قطع می کند در ملاعام جوانان را به دار می آويزند. زندانهای آن شکنجه گاه قرون وسطی ايست که حتانيروهای خودی را هم که قبلا شکنجه گر بودند،شکنجه ميشوند. آيا راهی برای گفتگوی تمدنهاست، گفتگوی تمدنها با قانون اساسی جمهوری اسلامی که مردم ايران را گوسفند و صغير می داند و برای آن چوپانی بنام ولی فقيه قائل می شود . کجای آن گفتگوی تمدنهاست ؟ اين فريب آخوندی است ، اين فريب اسلامی است . از طرف ديگر آنچه که باعث خوشحالی است اينکه آن ستاره های آسمان ايران از جمله علی دشتی با کتاب بيست و سه سال می بينيم که دهها علی دشتی ها و کسروی ها در اين زمينه وارد عرصه مبارزاتی شدند و بيش از دهها کتاب با عناوين مختلف برای روشنگری در جامعه به چاپ رسانده اند دهها سايت های اينترنتی بوجود آمده که هدف آن ترويج جنبش خرد گرائی و مبارزه با تحجر و جهل و خرافات می باشد . برای حمايت از اين تلاش ، تلاش گسترده بايد از آنها حمايت شود . هدف از جمع آوری اين کتاب نيز اين می باشد که به اين حرکت بپيوندد و از آن حمايت کند . بی عملی جنبش چپ روشنفکری که کمتر آثاری در زمينه های بررسی و علل مسايل کشورهای اسلامی و عقب ماندگی آنها دارند .احزاب و سازمانهای سياسی برای گسرش پايه های تئوری و ايدئولوزی خويش در زمينه فعاليتهای فرهنگی و برخورد به مسايل دينی و مذهبی کمبودهای وسيعی داشته اند و امروز هم در اين زمينه بستر فعاليتهای فرهنگی ، تاريخی ، هويتی بسيار محدود و تا اندازه ای نارسا می باشد . مثلا نقش حزب توده برای شناسائی و گسترش فرهنگ و انديشه ايرانی بسيار اندک است و در خيلی مواقع با غرق شدن در مبازرات ضد امپرياليستی و ضد وابستگی ، نتوانست نقش آگاه دهنده در جامعه را نمايندگی کند . نياز برای اقداماتی که بتواند يکبار ديگر تاريخ کهن تمدن ما را در يک ارزيابی نوين در روند حوادث مورد بررسی و دقت قرار دهد ، به شدت احساس می شود . اين انديشه که بتواند در بيآن سيستماتيک تاريخی ايران در فضای علمی و فرهنگی جهان امروز ، جامعه کنونی ايران را برای پيشرفت و دست يابی به آرمانهای انسانی و خردگرا رهنمون باشد ، بايد تقويت گردد . به اعتقاد من امروز وظيفه هر نيروی اجتماعی ، فرهنگی ، سياسی مورد توجه قرار دادن اين اصول می باشد . امروز اگر نشريات، ارگانها ، سايتهای اينترنتی اين احزاب ، تشکيلات و سازمانها را ورق بزنيم و نگاه بکنيم و مطالعه کنيم کمتر آثاری از اين زمينه کار وجود دارد . يکروز دل خود را به اين خوش می کنم که اصلاح طلبان در مجلس اکثريت آرا را گرفتند ، روز ديگر دل خود را به آن خوش می کنم که خط سومی در جمهوری اسلامی ايجاد شده قابل حمايت است ، روز بعد به انتقاد از خود ميشويم ، اما اين کار يک کار اساسی و ريشه ای نيست . اساس و ريشه جامعه ما عقب ماندگی ما ، همان اسلام و تفکر اسلامی و تفکر دينی و تازينامهی است به اين عرصه مبارزاتی بپيـونديم .

        Comment


        • Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • سير جامعه‌های بشری بسوی آزادی است چون طبيعت انسان دنبال رها شدن از قيد و بند است. آدمها يک جور نيستند و برنامه ريزی ژنتيک آنها مانند موريانه ها نيست که قابل پيش بينی باشد. هر انسانی اميال و واکنش‌های خود را دارد و در نتيجه خواهان حد اکثر آزادی برای دنبال کردن اميال و نشان دادن واکنش‌های خودش است. ولی زندگی اجتماعی با آزادی نامحدود افراد سازگاری ندارد و در نتيجه يا انسان بايد بحال انفرادی بسر برد که برايش ممکن نيست و يا محدوديتهائی را بپذيرد. برقراری موازنه ميان آزادی فردی و محدوديت اجتماعی، مسئله هميشگی جامعه‌های بشری بوده است: چه اندازه آزادی دربرابر چه اندازه محدوديت. همان طور که در آغاز اشاره شد، اين موازنه به تدريج بسوی آزادی بيشتر رفته است. انسانهای اوليه به دليل شرايط سخت زندگی و مبارزه هر لحظه برای بقا، در گروههای کوچک و تنگاتنگ، با انضباط سخت گروهی، زندگی می‌کردند. نمونه‌هايش را هنوز در قبايل افريقا يا آمازون می‌بينيم که حتی رنگی که به صورت می‌مالند يا شاخی که از گوش يا بينی خود می‌گذرانند تعيين شده است. به تدريج که زندگی، آسان‌تر و گروههای انسانی، بزرگتر شدند نگهداشتن آن درجه انضباط نه لازم می‌بود و نه امکان می‌داشت.

                  پيش از آنکه انسان معنی قانون و حق و فرديت را بفهمد، مذهب نقش تنظيم کننده روابط اجتماعی يعنی برقرار سازنده موازنه ميان آزادی فردی و انضباط اجتماعی را بر عهده داشت. مذهب هم البته از مراحل بدوی پرستش نياکان و عناصر طبيعی و حيوانات شروع شد و کم کم به دينهای تکامل يافته‌تر رسيد. با آنکه جادوگران و شمنها جای خود را به کاهنان و کشيشها و آخوندها دادند نقش مذهب همان بود: ترساندن مردم از يک ماهيت برتر به منظور وادار کردنشان به اطاعت از مقرراتی که آزادی عملشان را محدود می‌ساخت. ولی اثر مذهب و ماهيت برتری که ضامن اجرای احکام آن است در طول زمان کم شد. مردم اگر چه اعتقادات مذهبی خود را نگه می داشتند ولی کمتر به آن عمل می کردند. يک علتش اين بود که احکام مذهبی به علت منشاء الهی خود نمی توانستند با زمان پيش بيايند. علت ديگرش اين بود که خود کاهنان و کشيشان و آخوندها بی پروا احکام مذهبی را زير پا می‌گذاشتند و يا به ميل خود تفسير می‌کردند. دليل سومی که اهميتش از آن دو کمتر نيست وجود مقرراتی بود که از زندگی مردم در طول زمان سرچشمه گرفته بود و به صورت عرف و عادت بطور وسيعی درکنار احکام مذهبی اجرا می‌شد و گاه عرصه را بر آنها تنگ می‌کرد؛ هر جا احکام مذهبی نارسا بودند مقررات عرفی جای آنها را می‌گرفتند. هر کسی می‌توانست ببيند که احکام مذهبی نه کافی هستند نه خود متوليانشان احترام آنها را نگه می‌دارند. نتيجه اين شد که کسانی جرئت کردند و اصلا منکر مذهب در امور دنيوی شدند. به نظر آنها رعايت احکام کلی اخلاقی مذاهب که جنبه بشردوستانه دارند، مانند نيکی کردن به ديگران و دوری کردن از بديها، در امور اجتماعی کافی است و قانونگزاری می‌بايست تابع شرايط روز، و بويژه نظر مردمی باشد که قانون برای آنها گزارده می‌شود.

                  کنار گذاشتن مذهب از قانونگزاری مستلزم تجديد نظری اساسی در جای دين در زندگی خصوصی و عمومی انسانها بود. نگاه سنتی به دين که پايگان (سلسله مراتب) مذهبی در هر دينی مدافع آن است، دين را بالاتر از همه چيز قرار می‌دهد. تفاوت نمی‌کند که ما از چه دينی صحبت می‌کنيم. هر دينی بزودی پايگان مذهبی خود را که عبارت از موبد و خاخام و کشيش و آخوند و کاهن و ... باشد بوجود می‌آورد. علتش اين است که عموم مردم برای پی بردن به دين خود نياز به راهنمائی کسانی دارند. آن کسان در مراحل نخستين، مردم را راهنمائی می‌کنند و مردم هم پشت سرشان جمع می‌شوند و هر جا به مشکلی برخوردند به آنها رجوع می‌کنند. اندک اندک راهنمائی جنبه دستور، و قدرت، حالت زورگوئی پيدا می‌کند. اين وضع در همه موارد پيش می‌آيد. مردم از کسی کورکورانه پيروی می‌کنند و او را از آنچه هست بالا‌تر می‌برند و تملقش را می‌گويند و او هم خودش را گم می‌کند و به ديکتاتوری و زورگوئی می‌افتد و بعد مردم ناراضی می‌شوند و به فکر شورش و انقلاب می‌افتند.

                  آن نگاه سنتی به دين به فساد کلی سياست و جامعه و اخلاق فردی و رکود اجتماعی انجاميد ــ چنانکه امروز بدترين نمونه‌اش را در ايران اسلامی می‌بينيم. در دنيای شرق سده‌های دراز با آن فساد و رکود ساختند و کار چندانی برايش نکردند. تسلط دين بر زندگی و جامعه هر چه بيشتر شد برطرف کردنش ناممکن‌تر به نظر آمد و روحيه درويشی و اين نيز بگذرد جای تلاش و مبارزه را گرفت. در اروپا به علت تفاوت اساسی اسلام با مسيحيت، که خود را دين حکومت نمی‌داند، راه بر اصلاح مذهبی گشوده بود ـ اصلاح مذهبی در اسلام تا کنون امکان نداشته است و ديگر اصلا ضرورتی ندارد و جامعه دارد از اين مراحل می‌گذرد وعرفيگرا و سکولار می‌شود. با اصلاح مذهبی، جنگ کاتوليک و پروتستان شروع شد که کليسا بازنده بزرگ آن بود. حاکميت کليسا بر جهان مسيحی در اروپای غربی که حکومتها را نيز به درجاتی کاهنده دربر می‌گرفت به پايان رسيد و همراه آن پاپ و کشيشها از پايگاه قدرت خود پائين کشيده شدند و حکومتهای کشورهای اروپائی اختيار سرزمين‌های خود را کاملا در دست گرفتند.

                  اروپای غربی يک مزيت ديگر نيز بر دنيای شرقی داشت. اروپائيان از همان قرون وسطی به مجموعه حقوق رم که کامل‌ترين مجموعه حقوقی جهان تا آن زمان، و مبنايش نه احکام الهی بلکه حقوق طبيعی انسانها بود، دسترسی يافتند. آن مجموعه حقوقی يا "کد" code در کنار مقررات گسترده‌ای که با عرف و عادت پديد آمده بود جائی برای مقررات مذهبی که بيشترش هم دلبخواهی شده بود ــ مانند همين که در جمهوری اسلامی داريم ــ نگذاشت. با چنان مجموعه حقوقی، که حقوقدانان پيوسته در تکميلش می‌کوشيدند، روابط ميان مردمان و حکومتها را بسيار بهتر از احکام دينی می‌شد سازمان داد. سکولاريسم يا عرفيگرائی، از اين دو تحول برخاست: يک، اصلاح مذهبی که برتری سياسی کليسا را از ميان برد؛ و دو، گذاشتن مجموعه حقوقی رم در صورت تکميل شده‌اش بجای احکام مذهبی. در انگلستان، مجموعه مقررات عرفی، مبنای قوانين شد و به مجموعه حقوقی رم توجهی نکردند ولی نتيجه يکی بود: غير مذهبی شدن قوانين.

                  اين فرايند که از سده شانزدهم در اروپای باختری آغاز شد در اواخر سده نوزدهم به کشورهای مسلمان رسيد. جنبش مشروطه ايران يک جنبش عرفيگرا بود ولی به دليل مداخلات قدرتهای امپرياليستی بويژه روسيه ناگزير به دادن امتيازات زيادی به نيروهای ارتجاع در روحانيت و دربار گرديد و از هدفهای عرفيگرای خود کوتاه آمد. قانون اساسی سال ١۹۰۶ که به امضای مظفرالدين شاه رسيد و "ماگنا کارتا"ی ايران است، بکلی از هر اشاره‌ای به دين عاری است و تنها به مجلسی که برگزيده مردم است می‌پردازد. ولی متمم قانون اساسی سال ١۹۰۷ با عرفيگرائی فاصله زياد دارد و سندی است پر از تناقض که در تماميت خود هرگز اجرا نشد و قابل اجرا نبود.

                  با اينهمه در آگاه‌ترين و پيشرفته‌ترين لايه‌های مردم ايران آمادگی برای بيرون رفتن از سيطره مذهب و آخوند در امور عمومی پيدا شده بود و رضا شاه توانست به پشتيبانی آن بخش افکار عمومی، قانونگزاری و سياست را به مقدار زياد عرفيگرا کند. پس از او نفوذ آخوندها بهمراه مداخلات بيگانگان در امور ايران افزايش يافت و کم کم مردمی که ايران پيش از رضا شاه را از ياد برده بودند و خاطره‌ای از چيرگی مذهب بر سياست و جامعه نداشتند به رهبری روشنفکرانی که می‌خواستند از مذهب استفاده سياسی کنند دوباره چاره مشکلاتی را که جنبه سياسی داشت در مذهب و رهبری آخوندها جستجو کردند.

                  امروز مردم بيش از هميشه می‌دانند که مذهب نه ربطی به حکومت دارد و نه توانائی‌اش را. آخوندها می‌گويند اسلام دين حکومت است ولی در سرتاسر قرآن چند آيه بيشتر نيست که به حکومت مربوط باشد. آخوندها می‌گويند بقيه‌اش را از تفسير همان آيه‌ها و سنت پيغمبر و امامان و به کمک تاويل يا تعبير در می‌آورند ولی اگر قرار بر تعبير باشد چرا از تجربه پيشرفته‌ترين کشورهای جهان در کشورداری که آزمايش خود را داده است استفاده نشود و نياز به افرادی باشد که نه درس درستی خوانده‌اند نه آشنائی به مسائل جهان امروز دارند؟ اگر قرار است رای چند آخوند تعيين کننده باشد چرا مردم خودشان توسط نمايندگانشان تصميم نگيرند؟
                  عرفيگرائی يا سکولاريسم دست مذهب را از سياست و دست سياست را از مذهب کوتاه می‌کند و هرکدام را در جای خودشان می‌گذارد. مذهب يک امر فردی و وجدانی است. مردم حق دارند هر باور مذهبی داشته باشند و هر وقت خواستند نظرشان را تغيير دهند. دولت در امر وجدانی مردم دخالتی ندارد. قانونگزاری و اداره کشور و تصميم گيری در باره سرنوشت مردم امری عمومی است و همه بايد در آن شرکت داشته باشند. خدا در هيچ کتاب آسمانی راه حل مسائل سياسی هر روزه را نشان نداده است. حتا اسلام که می‌گويند دين حکومت است در کتاب مقدسش بيش از چند دستور و بيشتر در مسائل مربوط به ارث و ازدواج و سهم از غنائم نيست. هيچ کس هم حق ندارد ازسوی خداوند نظر بدهد، مگر آنکه خداوند خودش او را به عنوان جانشين تعيين کرده باشد که در ان صورت خدا به حد يک انسان پائين می‌آيد و ديگر خدا نيست.
                  در يک نظام عرفيگرا احترام مذاهب محفوظ می‌ماند زيرا اگر هم حکومت زور گفت و اموال عمومی را غارت کرد و آدم کشت به نام مذهب نخواهد بود. آزادی مذهبی اساس عرفيگرائی است. اما مداخله مذهب در امر حکومت و استفاده سياسی از مذهب ممنوع خواهد بود. موضوع، تنها جداکردن دين از حکومت نيست؛ از سياست هم بايد جدا باشد زيرا سياست و قدرت يک مقوله‌اند. هدف سياست رسيدن به قدرت حکومتی است. اگر مردم می‌خواهند جلو دست اندازی دين و متوليان دين يعنی آخوندها به حکومت را بگيرند بايد از همان اول استفاده سياسی از مذهب را غير قانونی کنند. درصورتی که يک حزب دمکرات اسلامی (که کسانی، بيشتر از دوم خردادی های بيرون، به تقليد دمکرات مسيحی‌های اروپا پيشنهاد می‌کنند) بخواهد با عاشورا و يا حسين انتخابات را ببرد يا قانون از مجلس بگذراند و روسری را اجباری کند می‌بايد از همان اول در برابرش ايستاد. اسلام را با دمکراسی نمی‌توان آميخت که تحملش را ندارد ولی دمکراسی تحمل اسلام را دارد. مردم می‌توانند مسلمان باشند ولی سياست و حکومت را می‌بايد از شريعت، از فقه، از آخوند و از کربلا جدا کرد.

                  Comment


                  • دويست سال است در جامعه‌های اسلامی دنبال اصلاح مذهبی و پروتستانتيسم اسلامی می‌گردند تا نقش اسلام را در سياست، تعديل و راه را بر پيشرفت هموار کنند. آنها می‌پندارند تجربه اروپای سده شانزدهم را می‌توان در فضای اسلامی تکرار کرد. اما پروتستانتيسم اسلامی که در اين دويست ساله به جائی رسيده يا از نوع فرقه‌های شيعی بوده است که در خرافات زدگی‌شان نام اصلاح بر آنها نمی‌توان گذاشت، يا وهابيسم، يا شريعتی و خمينی. "اصلاح" مذهبی که در اسلام امکان داشته بازگشت به ريشه‌ها معنی می‌داده است، حال به صورت اسلام راست آئين (ارتدکس) وحشيانه عبدالوهاب، يا اسلام ايدئولوژيک وحشيانه سعيد قطب و رشيد رضای مصری يا شريعتی و خمينی ايرانی. اسلام احکام مشخصی دارد که به باور مسلمانان از زبان خداوند نازل شده است و هيچ اکثريتی نمی‌تواند در آن تصرفی کند. شگفتی نيست که تنها اصلاح مذهبی با اعتبار در اسلام، پيراستنش از خرافات بوده است که طبعا در ميان شيعيان غوته‌ور در خرافات با بيشترين مقاومتها روبرو شده است. پس از اين تجربه دويست ساله و با نگاه دقيق‌تری به اصلاح مذهبی در اروپا زمان آن است که وقت خود را به اصلاح مذهبی تلف نکنيم و چاره واپسماندگی مردمانی را که بزرگ‌ترين مشکل‌شان نگرش مذهبی است در همان تجربه اروپا، در اصلاحات سياسی سده هفدهم هلند و انگلستان و روشنگریenlightenment سده هژدهم بجوئيم. در اروپا سهم روشنگری سده هژدهم در مدرنيته، در آزاد کردن انديشه از مذهب، به مراتب بيش از اصلاح مذهبی سده شانزدهم بود که راه را بر کشتارهای مذهبی و جنگ سی ساله و حق الهی پادشاهان گشود. (سده هژدهم نيز به انقلاب فرانسه و زياده روی‌های هراس‌آورش انجاميد ولی قابل مقايسه با پيامدهای هراس‌انگيز اصلاح مذهبی نبود.)

                    بازگشت به تجربه اروپا يک سود ديگر دارد و آن شناختن تفاوتهای دو گونه روشنگری است: فرانسوی و بريتانيائی (انگليسی، اسکاتلندی.) روشنگری فرانسوی در جهان بينی خود همان اندازه مطلق گرا بود که مذهب. گذاشتن خرد بجای خدا در اصل تفاوتی نمی‌کرد و نگرش مکانيکی به امور انسانی راه را بر توتاليتاريسم و ترور جمعی می‌گشود، چنانکه از همان پايان سده هژدهم آشکار شد. از روسو تا روبسپير و "ترور؛" و مارکس تا لنين و "گولاگ" خط مستقيمی است. روشنگری بريتانيائی و برنامه مدرنيته آن بيش از همه در ديويد هيوم و آدام اسميت، دو اسکاتلندی که بيشتر جهان نوين را ساخته‌اند، نه با گمان پروری speculation های مجرد که با دقت در طبيعت انسان و جامعه بشری سر و کار داشت. دربرابر سيستم سازی ايدئولوژيک روشنگری فرانسوی، منطق آن از خود زندگی گرفته شده بود و نمی‌خواست آرمانشهر بسازد. روش تجربی و عمل گرای آن به يک بينش insight عملی (که در فلسفه اخلاقی روشنگری انگليسی-اسکاتلندی بيان شد) مجهز بود که اجازه داد جامعه شهروندی بورژوائی در فضای احترام به حق فرد، مهم‌ترينش حق مالکيت، ببالد. هيوم از نگرش تراژيک به طبيعت انسانی آغاز کرد که به بدی گرايش دارد. او که هيچ در خوشبينی وهم آلود روشنگری فرانسوی به نيکی طبيعی انسان و توانائی خرد در سامان دادن به امور انسانی انباز نمی‌بود بر نفش عواطبف در رفتار و رويکرد انسان تاکيد می‌کرد و می‌گفت طبع انسان جايگاه کبوتر و مار و گرگ است. اما آنچه نمی‌گذارد کبوتران طبع يکسره شکار ماران و گرگان شوند اجتماعی بودن (در واقع سياسی بودن) انسان است. زندگی در اجتماع به افراد پاره‌ای "عادات قلبی" مانند همدردی و مهربانی و نياز به محبوب بودن و به نيکی شناخته شدن می‌دهد. نظام اجتماعی را می‌بايد با درنظر گرفتن اين ويژگيها که هيچگاه نيز نمی‌بايد مسلم گرفته شوند بنا کرد.

                    آدام اسميت که دوست نزديک هيوم بود به کارکرد بازار در امور بشری نگريست که از احترام حق مالکيت می‌آيد و مادر همه حقهای ديگر است. او انتظام زندگی اقتصادی را به دست ناپيدای بازار واگذاشت که تعادل عرضه و تقاضا را برقرار می‌کند و از هر کنترل حکومتی کارآمد‌تر است. ولی تظام اقتصاد بازار، فلسفه اخلاقی‌اش را فراموش نمی‌کرد و از مسئوليت اجتماعی عاری نبود. او اقتصاد را ازجمله قلمرو اخلاق می‌شمرد و حکومت را که در نظام بازار آزاد از قدرقدرتی بزير می‌آيد موظف به فراهم آوردن آنچه ما امروز زيِرساخت‌ها می‌ناميم بويزه آموزش همگانی می‌شمرد. (اسميت و هيوم مکمل يکديگر بودند. اسميت کتابی در "نظريه احساسات اخلاقی نوشت و هيوم به نقش حياتی بازار توجه داشت و پيشرفت مدرن را فراورده جامعه بازرگانی می‌دانست.) تکيه روشنگری بريتانيائی بر عقل سليم بجای استدلالهای انتزاعی، در دست دو تن از درخشان‌ترين انديشه‌وران زمان، مبانی نظری جامعه شهروندی امروزی را استوار ساخت؛ اقتصاد سياسی آدام اسميت نظريه تفکيک قوای جان لاک و مونتسکيو(انگلستان و فرانسه سده‌های هفده . هژده) را تکميل کرد و دمکراسی ليبرال را بر پايه شکست ناپذيری نهاد که در انقلاب و قانون اساسی امريکا کامياب‌ترين جلوه گاه خود را يافت. آين نظام نه تنها بيش از دو دهه بی تغيير عمده در جامعه‌ای مهاجر و ناهمگون دوام آورده است دو نظام جهانگير فاشيسم و کمونيسم را به زباله دان تاريخ انداخته است و هيچ جايگزينی برای خود نمی‌شناسد.

                    پيش از آن دو اسکاتلندی شگفت، اراسموس هلندی در سده هفدهم، که انسانگرائی humanism را بجای دينسالاری کالوين (يکی از مهم‌ترين پدران اصلاح مذهبی) گذاشت، راه را بر جامعه بورژوايی دلخواه آنان گشوده بود. آنچه را که فردريک هايک اقتصاد دان ليبرال اتريشی "شکوفائی ليبرال" نام نهاده است: آزادی در زير قانون، پاسداری آزاديهای فردی، بازارهای آزاد. هلند به رهبری فکری اراسموس آزاد انديش، نخستين نمونه چنان جامعه‌ای را به جهانيان نشان داد و نيروی دريائی بريتانيا که از سده هژدهم تا دويست سال فرمانروای امواج بود آن را به چهار گوشه جهان، مهم‌تر از همه امريکای شمالی (ايالات متحده بعدی و کانادا) برد، که در سده هژدهم بزرگترين ميدان پيروزی انديشه فلسفی و نظام سياسی و اقتصادی بريتانيا بر فرانسه گرديد. نمونه فرانسوی از ميان نرفت و هنوز در اتحاديه اروپا به زندگی خود ادامه می‌دهد ولی آينده‌اش روشن نيست. آزاد انديشی دربرابر سيستم سازی، اقتصاد بازار دربرابر ديوانسالاری (بوروکراتيسم) و ليبرال دمکراسی دربرابر "پست مدرنيته" دست بالا‌تر را دارد.

                    اکنون روشنفکر ايرانی که پس از دويست سالی دست و پا زدن ميان اروپا و شبه جزيره عربستان، هم ميوه تلخ اسلامگرائی‌اش را می‌چشد، هم به زور واقعياتی که مانند آوار برسرش فرود آمده است، خواه ناخواه از خواب ناخوش درآميختن اسلام با مدرنيته در می‌آيد فرصتی دارد که بند تفکر دينی را از دست و پای خود بگشايد و اينهمه از مذهبی بودن مردم و هويت اسلامی دم نزند. کسی به مذهب او و مردم کاری ندارد. او و مردمی که معتقد است درد مذهب دارند می‌توانند هرچه می‌خواهند به زيارت بروند و از دست بريده ابوالفضل حاجت بخواهند و يا علی و يا حسين را چاشنی گفتار هر ساعت شان کنند. اما اگر می‌خواهند در آزادی زير قانون بسر برند و فرزندان‌شان شبها را در خيابان به روز نياورند؛ اگر می‌خواهند کشورشان در رديفهای آخر انسانيت، و حکومت‌شان مايه ننگ زمانه و تاريخ نباشد، می‌بايد دست از انتطار ظهور بردارند و خود دست بکار شوند، و در طريق مدرنيته از عرفيگرائی (سکولاريسم) آغاز کنند، از سرمشق‌های روشن و کارکرده‌ای که به سه سده پيش بر می‌گردند. ما آن قدر از کاروان پس افتاده‌ايم که هيچ اشکالی ندارد چندی در سده هژدهم اروپا گشت و گذار کنيم. به عنوان زمينه انديشه و عمل سياسی، اسلام ما، اسلام هر جامعه ديگری، حد اکثر می‌تواند تا اسلامگرائی رشد کند، اسلام راستين قرون وسطا در صورت سعودی يا بن لادنی آن، يا اسلام هم راستين و هم "مدرن شده" انقلاب "شکوهمند."

                    Comment


                    • In the year 1846, the American military occupied a Mexican settlement in the Rio Grande. This action was taken on the orders of President Polk of the United States. The aftermath of such occupation was the murder of an American colonel which was followed by escaladed violence between the American and Mexican soldiers that left sixteen American soldiers dead and some wounded and captured.

                      According to Howard Zinn's, A People's History of the United States; Polk's primary goal was "the acquisition of California" and due to his expansionist mindset he ordered the military to move into Rio Grande in hopes of provoking violence from the Mexican guerillas.

                      After the killings of the American soldiers, the U.S. government claimed that American blood was shed on American soil. This claim became the justification of waging a bloody and murderous war in order to abstract California from Mexico. On one hand the Americans believed it was as John O'Sullivan said "our manifest destiny to overspread the continent allotted by providence for free development of our yearly multiplying millions."

                      But on the other hand Colonel Hitchcock had mentioned in his diary; "I have said from the first that the United States are the aggressors. . . . We have not one particle of right to be here. . . . It looks as if the government sent a small force on purpose to bring on a war, so as to have a pretext for taking California and as much of this country as it chooses, . . ."

                      Does this historic event resemble a loathsome current situation? Does the American occupation and illegal trespassing into Mexican territories to provoke a war with Mexico resemble any propaganda currently employed? Does the idea of "Manifest Destiny" resemble any fundamentalist ideology of a brutal regime in the modern world?

                      The war waged by the United States against the people of Mexico is in perfect resemblance to the genocidal war waged by Israel against the people of Lebanon. In the recent days, Israeli government has once again shown that it is willing to not only abandon but also crush all human decency that we all hoped they possessed.

                      Israel's claim that; the two Israeli soldiers were kidnapped by Hizbollah guerillas on the Israeli side of the border is a complete fallacy. If anything, it is Israel that has violated, quite a few times, the agreements between the two nations not to cross the blue border line. They are clearly the aggressors who were trying to provoke a violent reaction from Hizbollah in order to have the pretext to wage war against Lebanon. The actions of the Israelis are quite similar to the actions of the American government prior to the Mexican war.

                      Now, the inadmissible idea of "manifest destiny" which was adopted by the U.S. is similar to the Zionist idea of Eretz Yisrael (the land of Israel) which is the claim that Jordan, and parts of Lebanon and Syria belong to Israel. Vladimir Jabotinsky, the founder of Revisionist Zionism, stated once in 1935 "We want a Jewish empire." This pugnacious attitude is still in existence within the Israeli foreign policies and it is visible through their actions.

                      Among the Jewish communities, there is a significant force of opposition against the Zionist idea. In the Muslim world and even within Israel itself, the majority of the people are extremely desperate for peaceful measures to end this vehement conflict between Israel and the Arab neighbors and to finally bring peace to that region. Some might ask; then why hasn't peace been brought to the middle-east?

                      Well peace has knocked on the doors of middle-east but the leading residents in power, with the blemishing advocacy of external powers chose to remain silent and unresponsive in hopes of it disappearing.

                      The United States government and the Islamic Republic of Iran might equivocate that they are endeavoring to bring peace to the region, but the reality of the matter is that peace in that region will paralyze both of their imperialist activities.

                      This is quite simple, if Israelis and Palestinians along with the Arab nations, choose to live in peace and serenity with each other as brothers, then there will be no reason for Israel to keep close ties with the U.S. in order to get funds and weapons of destruction to kill Muslims and similarly the Palestinians will no longer need the self destructive violence of Hamas, and Hizbollah to represent their struggle.

                      It is then that the imperialist influence of both U.S. and Iran will end. We have, to some extend, forgotten that Iranian government is an imperialist regime, considering some of Khomeini's slogans that "We will export this revolution" and "We will make the world Muslim."

                      The end of violence in the middle-east will mean the end of U.S. and I.R. intervention in Israeli-Palestinian affairs. As common sense dictates, the current regime of Israel does not see the necessity to end their brutal violence against Palestinians and the Lebanese. This is due to the fact that they are playing the game of violence that is guaranteed to bring them more victories as it has up to this point.

                      But the portentous and lamenting sector of this dilemma is that the Palestinian Hamas, and Hezbollah are immersing themselves into the same game that will guarantee their brutal destruction by the mighty Israeli military.

                      An alternative path to peace and freedom is clear and it has been employed before by the Palestinians. During the Intifada in the 1980s, the Palestinians with the leadership of Mubarak Awad and others let a non-violent struggle against the Israeli apartheid that damaged the Israeli regime's credibility in the eyes of the Israeli people and the world.

                      During that movement, Palestinians organized and mobilized their people into acts of civil disobedience and non-cooperation against the Israeli authorities and simultaneously, deprived the brutal Israeli military of the essential ingredient that justified their brutality for so long, which was violence.

                      Palestinians had gained the sympathy of the Israeli people and the world community. According to Ackerman and Duvall's A Force More Powerful, "One Israeli journalist commented that in just a few weeks' time, youth protests and organizing had accomplished more for the Palestinian cause than the PLO had accomplished in three decades."

                      Clearly the governments of Israel, U.S. and Iran, are not in favor of a peaceful middle-east and it is up to the people of Palestine, Israel and now the people of Lebanon to struggle to unite and cooperate with one another to obtain peace. But that can only be achieved through non-violence, forgiveness, and sympathy. Not through armed struggle or throwing of stones out of hate and anger.

                      With non-violence, civil disobedience, non-cooperation with the Israeli authorities, organization, education, boycotts, strikes, mass demonstrations, self-help and etc. the people of Lebanon and Palestine can bring to light the true power of the people and their ability to control their own fate without the assistance of Hizbollah and Hamas and even gain the sympathy and support of the people of Israel.

                      This concluding sentence is by Ralph Waldo Emerson and I will address it to our brothers and sisters in Lebanon, Palestine and Israel including the Hezbollah and Hamas.

                      "If peace is to be maintained, it must be by brave men, who have come up to the same height as the hero, namely, the will to carry their life in their hand, and stake it at any instant for their principle, but who have gone one step beyond the hero, and will not seek another man's life."

                      Comment


                      • پس از زجرکش کردن زندانی سياسی سرشناسی چون اکبر محمدی در زندان و دستگيری مجدد احمد باطبی به روشی عامدانه خشن و وحشيانه توسط نيروهای امنيتی و اقدام وی به اعتصاب غذا در زندان که نگرانی های گسترده ای نسبت به وضعيت جسمی وی در ميان آزاديخواهان پديد آورده است و همچنين صدور احکام اعدام برای تعدادی از کسانی که به بهانه بمب گذاری های اهواز دستگير شده بودند, حالا ديگر جای ترديدی باقی نمانده است که رژيم به نمايش ارعاب و ارسال پيام وحشت رو آورده است. رژيم حلقه محاصره را به گرد خود تنگ تر ديده است و می خواهد با سرکوب شديد و بی رحمانه در داخل به مصاف گسترش فشارها و توطئه های خارجی برود و به اين منظور انسان هايی را که ارتباطی با اين فشارها ندارند قربانی می کند.
                        پيش از اين هم به استناد شرايط قتل عام زندانيان سياسی در تابستان 67 جمع بندی شده بود که رژيم هر گاه خود را در تنگنا و لبه پرتگاه سقوط ببيند با گسترش جنايت و قتل عام زندانيان و شدت دادن به سرکوب در پی تثبيت خود برمی آيد. با رويدادهای اخير بار ديگر نگرانی در باره موج تازه سرکوب شدت يافته است و لزوم هشياری در برابر توطئه های جديد دستگاه سرکوب رژيم را صد چندان کرده است.
                        در باره محکوم شده گان بيدادگاههای رژيم در خوزستان توضيحات وکيل گروهی از آنان تکان دهنده است. اين توضيحات جای ترديدی نمی گذارد که محکومان قربانی نيات پليد و شيطانی رژيم در نمايش علنی ارعاب و رساندن پيام وحشت از سوی رژيم به ايرانيانی شده اند که به مداخله نظامی آمريکا و اسراييل در ايران اميد بسته اند. اين موضوع بويژه از دو جهت قابل ذکر است. نخست اين که دستگير شده گان اهواز را به بهانه بمب گذاری ها دستگير کردند و دوم اين که بالافاصله پس از بمب گذاری ها وزارت کشور رژيم تاکيد کرده بود که اين بمب گذاری ها توسط عوامل وابسته به بيگانه و کسانی که توسط انگليسی ها آموزش خرابکاری ديده اند صورت گرفته است. بنابر اين صدور حکم اعدام برای دستگيرشدگان پيام رژيم به دولت انگليس و آمريکاست و يک معنا بيشتر ندارد و آن اين که رژيم می خواهد به آنها بفهماند که کسانی را که وابسته به آنها تشخيص دهد در صورت لزوم در ملا عام دار می زند!
                        اما آيا واقعا دستگيرشدگان و حکم گرفته گان همان بمب گذاران واقعی هستند؟ توضيحات صالح نيکبخت وکيل گروهی از دستگيرشدگان ادعای رژيم را بکلی رد می کند. بر اساس اين توضيح جمعيتی که رژيم به نام وابستگی به آن دستگيرشدگان را محاکمه کرد اصلا وجود خارجی ندارد و پرونده سازان نام يک نشريه علنی کوچک دانشگاهی در دانشگاه اهواز را مصادره و آن را تبديل به يک جمعيت و کارکنان اين نشريه را که از نهادهای حراستی همين رژيم مجوز انتشار داشته و مورد پيگرد هم قرار نگرفته بودند, اعضای يک گروه خرابکار معرفی کردند. از اين طريق هم دستگاههای امنيتی رژيم از زير بار اين انتقاد درون حکومتی که توانايی مقابله با خرابکاران و توطئه گران خارجی را ندارند, خلاص شدند و هم "مواد خام" نمايش ارعاب خود را بسرعت فراهم کردند و هم برای طرح اين ادعا در افکار عمومی که گويا اوضاع را شديدا تحت کنترل داشته و بر همه چيز مسلط هستند زمينه سازی کردند.
                        مشروح توضيحات تکان دهنده صالح نيکبخت که روزنه ای تازه بر نحوه اقدام بيدادگاههای رژيم است و گوشه ای از پشت پرده محاکمات متهمان بمب گذاری اهواز را بالا می زند به نقل از ايسنا به شرح زير است:


                        ايسنا: وكيل مدافع برخى از متهمان حوادث اخير اهواز از اعتراض خود نسبت به حكم يكى از متهمان گروه اول پرونده‌ى حوادث اهواز به شعب تشخيص ديوان عالى كشور خبر داد.

                        صالح نيك‌بخت اظهار داشت: در مورد حكم صادره براى هانى باوى از دانشجويان دانشگاه شهيد چمران اهواز كه يكى از متهمان گروه اول پرونده‌ى حوادث اهواز است و به اتهام عضويت در جمعيتى به نام اقلام الطلبه محاكمه شد، به شعبه تشخيص ديوان عالى كشور اعتراض كردم.

                        وى خاطرنشان كرد: با توجه به اين‌كه دادگاه تجديدنظر عينا دادنامه‌ى بدوى را در مورد او تاييد كرده و اين امر از نظر ما عادلانه نبود. اين‌جانب و ساير وكلاى اين پرونده و نيز خانواده‌هاى متهمان انتظار داريم كه شعبه تشخيص به اين درخواست با دقت رسيدگى كند.

                        نيك‌بخت تصريح كرد: زيرا جمعيتى به نام اقلام‌الطلبه وجود خارجى نداشته و عنوان اقلام‌الطلبه نام يك نشريه‌ى دانشجويى بوده كه دانشجويان عرب دانشگاه اهواز با مجوز دانشگاه، آن را منتشر مي‌كردند و چنان‌چه در كار، مطالب و مقالات آنها ايرادى وارد بوده، بايد در چارچوب مقررات نشريات دانشجويى مورد توجه قرار مي‌گرفت نه اين‌كه چون چند دانشجو گردهم جمع شدند و نشريه‌اى را منتشر كرده، لزوما كار آنها تشكيل حزب بوده است در حالى كه در زمان انتشار اين نشريه قسمت فوق‌ برنامه‌ى دانشگاه و مسوولان امر هيچ اعتراضى به مطالب اين نشريه نكرده بودند.

                        وى افزود: اعضاى اين گروه جمعا 7 نفر بودند كه 6 نفر از آنها به مجازات‌هاى 7 تا 11 سال محكوم شده و حكم يكى ديگر از آن‌ها به نام مسلم باوى كه كمتر از 18 سال سن داشته، به علت ايراد ما به صلاحيت بازپرس و قاضى دادگاه بدوي، در دادگاه تجديدنظر مورد نقض قرار گرفت و پرونده براى رسيدگى به دادگاه اطفال ارجاع شد.

                        نيك‌ بخت تاكيد كرد: اما دادگاه اطفال علي‌رغم اينكه دفاعيات ما را در دو مورد اتهام عضويت وى در جمعيت موسوم به اقلام‌الطلبه و تبليغ عليه نظام وارد و موجه ديده بود، اين دو را از اتهامات وى حذف كرده و مجازات مشاركت وى در استتار بمب كه شعبه‌ى دادگاه انقلاب به عنوان محكمه‌ى بدوى او را به 5 سال حبس محكوم كرده بود، تشديد كرد و 5 سال مجازات حبس را به 10 سال رساند.

                        وى گفت: باعث تعجب است كه با وجود تبرئه شدن موكل از اتهام عضويت در جمعيت اقلام‌الطلبه و تبليغ عليه نظام باز هم مجازات وى با زمانى كه از اين اتهامات تبرئه نشده بود، برابر است.

                        Comment


                        • Comment


                          • به نوشته اينديپندنت قرار بود علاوه بر تونی بلر اين اشخاص در برنامه شرکت کنند: بيل و هيلاری کلينتون، آرنولد شوارزنگر، هنرپيشه فيلم های ترمينيتور که به استاندار کاليفرنيا تبديل شد، بونو خواننده U2 که امسال تحت رهبری بلر شوی کمک به جهان سوم را به اجرا گذاشت، شيمون پرز معاون نخست وزير اسرائيل و آل گور برای نمايش فيلمی در مورد تغيير ات محيط زيست .

                            اينديپندنت در معرفی مرداک نوشت روزنامه های مرداک در سراسر جهان از جنگ بوش با عراق حمايت کردند. اينديپندنت همچنين يادآوری کرد که مرداک به خوزه ماريا آزنار نخست وزير سابق اسپانيا به خاطر حمايت او از جنگ بوش در عراق پاداش داد و او را در هيات مديره نيوز کورپ پذيرفت. رئيس هيات مديره هنگام انتصاب گفت:,آقای آزنار به خاطر سوابق اقتصادی درخشانش و حمايت قاطعش از جنگ عليه تروريسم داخلی و خارجی در سراسر جهان اعتبار به دست آورد., اينديپندنت نوشت تصور اين دشوار نيست وقتی که به بلر در هيات مديره جا بدهند همين ها را در مورد اوبگويند.

                            برخلاف آنچه مدير نيوز کورپ کفت حمايت خوزه مارياآزنار از جنگ باعث شد که مردم اسپانيا او رابا رسوايی از حکومت بيرون کنند و ازنار در محافل سياسی بين المللی همانقدر اعتبار به دست آورده است که تونی بلر و حمله به عراق.

                            اينديپندنت همچنين به سوابق پيوند بلر و مرداک اشاره کرد و نوشت اين پيوند مساله غير منتظره ای نيست. درواقع آنچيزی که به شدت حيرت برانگيخت اين بود که در سال 1995 وقتی بلر رهبر اپوزيسيون بود به جزاير Hayman Islandدر استراليا رفت و اين مسافرت برای هر دو مرد خير و برکت داشت. اينديپندنت مواردی از اين خيرات و برکات را نيز برشمرد.

                            سفری که اينديپندنت به آن اشاره کرده است همان سفری است که در رسانه های وزين انگلستان و آمريکا بارها از آن به عنوان سفری ياد کرده اند که نه فقط از تونی بلر نخست وزير آينده انگلستان را ساخت، بلکه حزب کارگر انگليس را از درون به فساد کشانيد. متقابلا تونی بلر نيز قدرت دولتی را در خدمت مرداک به کار انداخت.

                            روشن است که مرداک بدون همدستی نومحافظه کاران و محافل قدرتمند دولتی در آمريکا و انگليس و استراليا قادر به ايجاد ,رهبری مجازی - واقعی, برای جهان مدرن نيست.
                            هدف از طرح مرداک و همدستانش ايجاد يک دنيای رسانه ای مجازی برای افکار عمومی مردم جهان است که در پشت آن رهبران سياسی جنايت و غارتگری را در سراسر جهان و البته مقدمتا در خاورميانه به پيش ببرند بی آنکه مثل لبنان در رسانه ها منعکس شود. هم اکنون تحليل گران متعددی به جرج بوش و همه همدستانش قول داده اند دنيای رهبری مجازی - واقعی " شاه پريان" مثل خانه کاغذی در برابر واقعيت زمينی فرو خواهد ريخت، همانطور که يک بار در عراق فرو ريخت.

                            Comment


                            • رئيس جمهوری بوليوار ونزوئلا
                              عاليجناب هوگو چاوز

                              با درود

                              همزمان با سفر جنابعالی به ايران، به عنوان مدافعين انقلاب ونزوئلا می خواهيم راجع به روابطتان با رژيم ايران نکاتی را با شما در ميان بگذاريم.
                              کارگران و زحمتکشان ايران همچون هم طبقه ای های خود در سراسر جهان تحولات ونزوئلا را به دقت نگريسته و نگران سرنوشت انقلاب ونزوئلا هستند. پس از شکست کودتای امپرياليسم در ونزوئلا که جنبش انقلابی را يک گام به جلو سوق داد، چشمان تمامی توده های رنج و کار به سرنوشت ونزوئلا دوخته شده است.
                              کارگران و زحمتکشان ايران در سال 1979 رژيم شاه را سرنگون کردند اما متاسفانه در حکومت جمهوری اسلامی نتوانستند سهمی داشته باشند. در دهه 1980 تمامی اتحاديه ها و سنديکاهای کارگری برچيده شد و فعالان کارگری و احزاب چپ بدون استثنا سرکوب و هزاران نفر از فعالان آنها اعدام شدند. حذف گسترده نيروهای چپ که نقطه اوج آن را می توان در اعدامهای گسترده 1989 بيان کرد، با سکوت کامل بنگاههای خبری امپرياليسم و سازمانهای به اصطلاح "حقوق بشری" آن همراه بود. اين مساله هنگامی اهميت خود را نشان می دهد که آن را در کنار برنامه بانک جهانی و صندوق بين المللی پول برای تحميل نسخه های نئوليبرالی برای ريشه کردن اقتصاد اجتماعی ايران قرار دهيم. از اين پس بود که سياست تعديل ساختاری در ايران به اجرا در آمد و مصيبتهای ناشی از آن گريبانگير زحمتکشان ايران شد.

                              آقای رئيس جمهور
                              مبارزات زحمتکشان ونزوئلا با نسخه های تحميلی نئوليبرالی بنگاههای امپرياليستی زمينه ساز شعله ور شدن آتش انقلاب در آنجا گشته و جنابعالی به عنوان رئيس جمهور منتخب مردم بارها بر وحدت جنوب در برابر نئوليبراليسم تحميلی امپرياليسم تاکيد کرده ايد.
                              بر خلاف آنچه شما می خواهيد، در ايران پس از قتل عام چپ، هر روز که می گذرد تهاجم سرمايه داری عليه طبقه کارگر فزونی می گيرد. روزی نيست که صدا و سيمای دولتی ايران "کارشناسان اقتصادی" خود را -که همگی در راستگرايی دست امثال ميلتون فريدمن را از پشت بسته اند- در مدح خصوصی سازی به صحنه نياورده و داستانسرايی نکند. جمهوری اسلامی نص صريح اصل 44 قانون اساسی خود را که منابع طبيعي، معادن و نيز بانکداری و صنايع مادر را در در انحصار دولت گذاشته بود تعطيل کرد. اينک پرسش زحمتکشان ايران از شما آنست که چگونه می خواهيد با يکی از سرمايه سالارانه ترين دولتها در برابر نئوليبراليسم متحد شويد؟

                              در ايران تحميل خصوصی سازی و پايمال کردن حداقل های اقشار محروم، همراه با سرکوب خشن صورت می گيرد. نمونه هايی را از همين چند سال اخير برای اطلاع خاطر نشان می کنيم:

                              - در سال 2003 که رژيم ايران برنامه خصوصی سازی دانشگاه ها را در پيش گرفته بود، دانشجويان دانشگاههای سراسر کشور دست به تظاهرات وسيعی زدند و حکومت بدون کوچکترين عقب نشينی در اين زمينه، تمامی نيروهای سرکوبگر خود را برای سرکوب جنبش دانشجويی به کار گرفت. هزاران دانشجو در سال 2003 به خاطر مقاومت در برابر خصوصی شدن دانشگاهها دستگير شدند.

                              - در سال گذشته، سنديکای کارگران شرکت واحد به منظور اعتراض به بازداشت رئيس هيات مديره سنديکا ?منصور اسانلو- دست به اعتصاب زد. شب قبل از آغاز اعتصاب، گماشتگان امنيتی رژيم به منازل فعالين سنديکا هجوم برده و زنان و کودکان خردسال آنان را ضرب و شتم و دستگير کردند. از آن زمان تاکنون منصور اسانلو بدون هيچ حکمی در زندان اوين به سر می برد و بسياری از فعالين سنديکا نيز اخراج شده اند.

                              - در ايران هر گونه اتحاديه و يا سنديکای کارگری غير قانونی است و فقط "خانه کارگر" و "شوراهای اسلامی کار" که ابزارهای حکومت برای کنترل کارگران هستند اجازه فعاليت دارند. هر صنفی از کارگران قصد داشته باشد تا يک تشکل صنفی مستقل به وجود آورد سر و کارش با دستگاههای اطلاعاتی و امنيتی رژيم خواهد بود. در ايران حتی حق اعتصاب برای کارگران به رسميت شناخته نشده است و هرگونه اعتصابی که کارگران برای منافع خود انجام دهند جرم محسوب می شود.

                              عاليجناب
                              طبقه کارگر ونزوئلا با کارگران جهان و بويژه با طبقه کارگر جهان سوم هم سرنوشت است. نمی توان در عين حال هم مدافع طبقه کارگر ونزوئلا بود و هم به طبقه کارگر ايران دهن کجی کرد. اين اشتباه در وهله اول به ضرر انقلاب ونزوئلا و توده های زحمتکشان ونزوئلايی تمام می شود که نيازمند اتحاد با هم سرنوشتان خود هستند. انقلابی نشان دادن رژيم ايران ?اشتباهی که شما مرتکب شده ايد- فريب دادن مردم ونزوئلا و محروم ساختن آنها از پشتيبانی حاميان اصلی شان در ايران، يعنی طبقه کارگر ايران است.

                              آقای چاوز
                              بنيادگرايی اسلامی در قرن گذشته بسياری از دولتهای چپ را فريب داد. حمايتهای اتحاد جماهير شوروی از ديکتاتوری های سياه خاورميانه لکه ننگی برای آن به بار آورد و هيچ سودی نيز برايش در بر نداشت. ظاهر ضدآمريکايی بنيادگرايی اسلامی اگر در قرن بيستم برخی را فريب داد، اما امروز تفاوت آنها با نيروهای ضدامپرياليست واقعی بر همگان واضح است. در شرايطی که چشمان ميلياردها نفر انسان که قربانی سرمايه داری هستند بر ونزوئلا دوخته شده، چه هديه ای برای امپرياليسم بهتر از اين می تواند باشد که نام ونزوئلا در کنار سوريه و ايران بر زبانها جاری شود؟ به اين خوراک تبليغاتی رسانه های سرمايه داری که برای يکی نشان دادن شما و احمدی نژاد در تلاشند پايان دهيد.


                              با آرزوی پيروزيهای بزرگتر برای انقلاب ونزوئلا
                              جمعی از دانشجويان دانشگاههای ايران

                              Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X