Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • Comment


        • Comment


          • احسان نراقي: برخي از رسانه‌ها در ايران با برداشتي اغراق‌آميز از تظاهرات دو ماه گذشته در فرانسه مطالبي را انتشار دادند كه متأسفانه مطابق با واقعيت نبوده است، از شما به عنوان ناظري بي‌طرف كه از مطالبات تظاهر كنندگان اطلاع داريد و مسائل اقتصادي و اجتماعي فرانسه را بخوبي ميشناسيد، تقاضا دارم براي روشن شدن ذهن هموطنان از كم و كيف وقايع نظرتان را در اين باب اظهار داريد.
            دكتر جمشيد اسدي: همانطور كه ميدانيد تظاهرات دانشجويان و دانش‌آموزان و به تبع ايشان سنديكاهاي كارگري فرانسه ابعاد گسترده‌اي بخود گرفت و مدت دو ماه بدون آنكه از نفس بيفتد ادامه يافت ولي در طي اين تظاهرات زد و خوردي ميان نيروهاي انتظامي و تظاهركنندگان رخ نداد و طبيعتاً كسي هم بقتل نرسيد. ولي لازم است نكات مربوط به اين تظاهرات را يك بيك مورد بررسي قرار دهيم.
            نكتة اول اينكه اين تظاهرات حقي است كه در قانون اساسي فرانسه برسميت شناخته شده است و شهرونداني كه قصد تظاهرات دارند احتياج به كسب هيچگونه مجوزي از هيچكس و حتي از پليس فرانسه هم ندارند فقط تظاهرات‌كنندگان موظفند خبر برقراري و مسيري را كه ميخواهند طي كنند به اطلاع فرمانداري و پليس برسانند تا نيروهاي انتظامي بتوانند در درجه اول امنيت تظاهركنندگان و همچنين شهرونداني كه در مسير راهپيمائي قرار دارند تأمين كنند.
            نكته دوم مربوط به انجام تظاهرات است. پليس بهيچوجه حق ندارد وارد صف تظاهرات بشود. اتفاقاً همين در كنار ماندن پليس باعث شد كه تظاهركنندگان از پليس شاكي باشند كه چرا مانع ورود گروههائي از اشرار در ميان تظاهركنندگان نشدند. بهر صورت نتيجه آنكه در تمام مدت اين دو ماه هيچگونه درگيري ميان پليس و تظاهركنندگان صورت نگرفت.
            نكته سوم اينكه نظير تظاهراتي كه در گذشته نيز اتفاق افتاده است افرادي از گروه‌هاي افراطي چپ يا راست و چه بسا افراد بزهكار خود را در صفوف راهپيمايان جا زدند تا در صورت مناسب به خرابكاري، غارت مغازه‌ها و چه بسا چپاول و دزدي دست زنند. بهمين جهت راهپيمايان قانوني به پليس انتقاد كردند كه چرا اين عناصر خرابكار را دستگير نكرد. پاسخ پليس اين بود كه بر طبق قانون پليس مجاز به ورود به صف تظاهركنندگان نيست و اين افراد شرور و ماجراجو هستند كه هنگامي كه از صف تظاهرات خارج مي‌شدند پليس اقدام به بازداشت آنها ميكرد. درگيري‌هائي كه اخبار آن در ايران منعكس شده چيزي نيست جز برخورد نيروهاي پليس با اينگونه افراد اخلال‌گر.
            احسان نراقي: حال به اصل مسئله يعني بيان انگيزه‌هاي اساسي تظاهركنندگان برسيم. امروزه بيكاري و بويژه بيكاري جوانان يكي از مشكلات زندگي اقتصادي و اجتماعي فرانسه را تشكيل ميدهد. دولت‌هاي گذشته در حل اين مشكل ناكام ماندند. نخست‌وزير كنوني كه از شخصيت‌هاي بارز و قوي فرانسه است يعني همان كسي كه در زمان حمله آمريكا به عراق كه در پست وزيرخارجه خدمت ميكرد با تمام قوا با ورود فرانسه در جنگ عراق مخالفت كرد و عليرغم گروه طرفدار جنگ بخصوص صهيونيست‌هاي قدرتمند، بيطرفي فرانسه را حفظ كرد. او تصميم داشت راه حلي براي مشكل بيكاري جوانان عرضه كند.
            جمشيد اسدي: من كه در مؤسسات آموزشي عالي فرانسه تدريس مي‌كنم بخوبي مي‌دانم كه 70% دانشجويان بين 3 تا 6 ماه پس از اتمام تحصيلاتشان جذب بازار كار مي‌شوند حتي دانشجويان با استعداد و موفق در مراحل تحصيلي‌شان قبل از پايان تحصيلات به استخدام مؤسسات مختلف درميآيند ولي وضع جواناني كه بهر دليل از ادامه تحصيلات سر باز زده‌اند يا در رشته‌هائي كه مورد توجه بازار كار نيست تحصيل كرده‌اند بگونه‌اي ديگر است بطوري كه نرخ بيكاري جوانان به 26% ميرسد و اين در حالتي است كه متوسط نرخ بيكاري در فرانسه حدود 10% است باين جهت نخست‌وزير صميمانه قصد داشت با به تصويب رساندن قانون استخدام جديد وضع جواناني را كه تحصيل مناسب بازار كار را فاقد بودند بهبود بخشد. به همين دليل براي اينكه كارفرمايان را تشويق به استخدام اين افراد كند، كوشيد تا وحشت آنان را كه قانون فعلي كار قوياً از اين افراد حمايت ميكند كاهش دهد، يعني قانون پيشنهادي نخست‌وزير به كارفرما اجازه ميداد تا در مدت دو سال پس از نخستين استخدام جوانان در صورت راضي نبودن از كار آنان به خدمتشان خاتمه دهد.
            احسان نراقی: خوب حالا آقاي اسدي به ما بگوئيد در اين صورت دليل مخالفت با اين قانون چه بوده است؟
            جمشيد اسدي: ميتوان دو دليل براي اين مخالفت‌ها برشمرد.
            دليل اول آنكه در جوامع پيشرفته نمي‌توان هيچكس را بي‌نياز از پاسخگوئي دانست. اين درست است كه كارفرما مي‌بايستي با توجه به بازده كار بنگاه تحت مديريت خود را فعال نگاه دارد و امكان عمل بيشتري در مورد استخدام و اخراج افراد داشته باشد. اما مديريت نميتواند بدون گفتگو و توجيه عمل خود تصميم بگيرد بويژه كه شاغلان در چنين حالتي مرتب در حالت نگراني و تشويش بسر ميبرند و در نتيجه راندمان كارشان صدمه مي‌بيند.
            دليل دوم مربوط به شكل ارائه اين قانون است. نخست‌وزير براي اينكه بتواند به شكل ضربتي با مشكل بيكاري مبارزه كند هرچه زودتر دست بكار ميشود و در مورد اين قانون حتي با وزيران خود هم مشورت نكرده است. سنديكاي كارگران و كارآفرينان هم بطريق اولي بي‌اطلاع بوده‌اند. سنديكاي كارفرمايان حتي بعدها اظهار كرد كه از اين قانون و كيفيت آن بكلي بيخبر بوده است.
            احسان نراقي: اظافه بر دلائلي كه گفتيد، چند نكته را بايد متذكر شد. اول آنكه نخست‌وزير با اطمينان از حسن نيت خود در مورد جوانان بيكار تصور نمي‌كرد طرح قانوني او با چنين مقاومتي روبرو گردد. ديگر آنكه اين آقاي دوويل‌پن كه بسيار مرد شايسته‌اي است هيچگونه تجربه سياسي و انتخاباتي نداشته است. او نميدانست عكس‌العمل گروه‌ها و افراد نسبت به اين طرح چگونه است.
            جمشيد اسدي: اين توضيح هم لازم است داده شود كه تأمين اجتماعي در فرانسه كه از پيشرفته‌ترين سيستم‌هاي جهاني است امروز سبب شده است كه كارفرما از آغاز استخدام افراد مجبور است تقريباً برابر نصف مزدي كه به كارگر مي‌پردازد به بيمه‌هاي اجتماعي هم بدهد. بي‌جهت نيست كه كارفرماها معمولاً ترجيح ميدهند بطور غيررسمي كارگر استخدام كنند چون در حال حاضر كارگر يك مؤسسه خصوصي دستمزد كافي نمي‌گيرد در حالي كه كارفرماي او معادل يك برابر و نيم دستمزد براي هر كارگر هزينه مي‌كند. اين سيستم يكي از مشكلاتي است كه هم كارفرما را وادار به پرداخت دستمزد بالا ميكند و هم كارگر را تا حدي بي‌بهره از اين دستمزد مي‌نمايد. انگليس بخصوص ايرلند و كشورهاي اسكانديناوي اين سيستم حمايت از كارگر را بنحوي كه هم كارگر و هم كارفرما هر دو بنوعي منتفع شوند بنحو مؤثري حل كرده‌اند و حال چون قانون با تفكر سوسياليستي كه وظيفه آن حمايت از صنايع فرانسه بوده تدوين شده يعني كارفرما مورد حمايت دولت است و هم طبقه كارگر به سهم خود از يك سلسله حمايت‌ها برخوردار است لذا هم كارفرما از تغيير قانون وحشت دارد و هم كارگر.
            ضمناً اين مطلب را هم بايد در نظر گرفت كه دنيا به طرف اقتصاد آزاد پيش ميرود. امروز محصولات چين و هند بازارهاي اروپا را اشباع كرده‌اند بقسمي كه پدر و مادر فرانسوي اسباب بازي كه ميخواهند براي فرزندانشان بخرند سبك فرانسوي آنرا كه بوسيله چين ساخته شده است ترجيح ميدهند. علت آن اينست كه مصنوعات چيني با قيمتي نازل به بازارها عرضه ميشود. نتيجتاً اين آزادي ورود كالاي چيني و هندي به بازار اروپا كه ناشي از توسعه مبادلاتي است كه با الحاق كشورها به سازمان جهاني بازرگاني عملي ميشود و تمام بازارهاي دنيا را بروي اين كشورها باز كرده است.
            احسان نراقي: ولي سنت فرانسوي مبتني بر سيستم حمايتي است كه دولت‌هاي سوسياليست بجاي گذارده‌اند و اين سيستم نمي‌تواند با سيستم آزادي مطلق مبادلات مبارزه كند. چندين نسل در فرانسه با اين سيستم عادت كرده‌اند و اصولاً عدالت و سلامتي جامعه را در وجود چنين قوانيني مي‌بينند و يكي از علل رد قانون اساسي اروپا كه بوسيله رفراندوم به مردم ارائه شد تا حدي ناشي از همين روحيه بود.
            جمشيد اسدي: آقاي نراقي بي‌مناسبت نيست اگر يك مقايسه‌اي ميان اين حركت اخير دانشجويان و كارگران با جريان ماه مه 1968 يعني 40 سال پيش انجام بدهيم. از آنجا كه شخص شما از فعالين آن زمان در سطح جهاني بوديد، يعني يونسكو بخاطر اين جنبش جوانان در آن تاريخ بخشي را ايجاد كرد و شما را براي اداره آن بخش انتخاب كرد.

            احسان نراقي: در مقايسه با جنبش ماه مه 1968 ميتوان گفت در حقيقت آن جنبش يك جنبش ايدئولوژيك بود و حالت تهاجمي داشت. يعني به تمام معني يك انقلاب فرهنگي بود. نسل جوان از نظر اعتقادات اجتماعي و فلسفي در برابر نسل قبلي قد علم كرده بود و راه و رسم اين نسل را نمي‌پذيرفت. اصولاً ريشة آن در انتقاد از سنخ تفكر افراد تحصيل كرده بود و جوانان آن دوره معتقد بودند كه معني زندگي و فرهنگ و فلسفه حيات و غيره در جامعه سرمايه‌داري سركوب شده است و اين ايراد آنها بود به نسل قبلي. از يك طرف گليسم را رد مي‌كردند و از طرف ديگر كمونيسم را نمي‌پذيرفتند و همه در انتظار جامعه جديدي بودند و در هر صورت آن حركت راهي را باز كرد. در صورتي كه اين جريان اخير جنبه صرفاً صنفي دارد و انگيزة افراد بيشتر مربوط به امور معيشتي و سر و سامان دادن به زندگي‌شان است. آن جريان بكلي با وضعي كه امروزه پيش آمده متفاوت است. جوانان اين دوره قبل از همه چيز نگران آتيه خود هستند و من يقين دارم با بحث‌هائي كه در اين مدت در راديو و تلويزيون و رسانه‌ها درگرفت، و اين كه نمايندگان دانشجويان و كارگران آزادانه هر شب در ميزگردي به گفتگو با متخصصين و مسئولان ميپرداختند، عقلاي هر صنف و هر دسته‌اي راه حل صحيح را بدست خواهند آورد و از اين بن‌بست كشور فرانسه را خارج خواهند كرد. بايد اين را گفت كه در اين دو سه ماه رسانه‌ها در فرانسه روزانه صفحات متعددي به بحث پيرامون اين مسئله اختصاص داده‌اند و من اطمينان دارم كم و بيش همه آحاد اجتماع از اين بحث بهره خواهند گرفت. خلاصه هم فرانسه و هم كل اروپا بايد خودشان را با جهاني شدن وفق دهند. من در رسانه‌ها اشارات جالبي را در بهبود وضع مي‌بينم. همين چند روزي كه از اعلام القاي اين قانون مي‌گذرد آثار تفكر و تفحص جديد در همه ارگان‌ها ديده مي‌شود. من اطمينان دارم كه اين تظاهرات موجب بيداري مردم و همچنين ارگان‌هاي دولتي در زمينه‌هاي مختلف خواهد شد.
            جمشيد اسدي: آقاي نراقي ما به عنوان يك ايراني از اين حوادث فرانسه چه درسي مي‌توانيم بگيريم؟
            احسان نراقي: اول اينكه دانشگاه بايد اصول آموزشي و تحقيقاتي خودش را با زندگي واقعي مردم در نواحي مختلف كشور تطبيق دهد. آموزش دانشگاهي بايد در ارتباط با مؤسسات دولتي و خصوصي باشد تا بتواند يك آگاهي اجتماعي و احساس مسئوليت را در باره جوانان به اين مؤسسات القاء كند.
            دوم، بنگاه‌هاي اقتصادي بايد بدانند كه همة هنر آنها در پايان دادن به خدمت جوانان نيست. مهم تربيت آنها براي مشاغلي است كه در دانشگاه سر و كاري با اين نوع امور نداشته‌اند. دولت بايد به گسترش دوره‌هاي كارآموزي نظير آلمان با برقراري كلاس‌هاي كارآموزي توسعه دهد. درست است كه صاحبان صنايع حق دارند به فكر سود خود باشند ولي بايد آنها هم به يك حداقل وظيفة اجتماعي و حس مسئوليت خود بيانديشند و از مسائل كل جامعه فارغ نمانند.

            Comment


            • در فوریه سال ۲۰۰۶ خانم كاندولیزا رایس وزیر امور خارجه‌ی ایالات متحده‌ی آمریكا از مجلس سنا تقاضای ۷۵ میلیون دلار بودجه‌ی اضافه برای یاری رساندن به اپوزیسیون حكومت ایران و تقویت حركات دموكراتیك در این كشور كرد. پیشتر نیز چنین سیاستی در واشنگتن معمول بود، اما ارزش پولی آن فقط به ۱۰ میلیون دلار می‌رسید. این موضوع در ایران بازتاب یافت و چه در مطبوعات حكومتی، و چه در رسانه‌های مستقل و محافل اپوزیسیون مورد بحث قرار گرفت. در همین رابطه نوشته‌ای از هفته‌نامه‌ی نیویوركر به تاریخ ۶ مارس ۲۰۰۶ كه می‌خواست نشان دهد مورد مصرف بودجه‌ی تازه چیست، در داخل ایران و در میان ایرانیان در خارج از كشور به شدت بحث‌انگیز شد. من در همان روزهایی كه بحث در این مورد داغ بود، از زندان آزاد شدم. ۶ سال حبس كشیده بودم و بارها از بازجویان شنیده بودم كه من و كل نیروهای مخالف حكومت فقها را به وابستگی به دولت آمریكا متهم می‌كردند. در ایران زمانی علیه ما این گونه تبلیغ می‌كردند كه گویا عوامل سیا با چمدانهای پر از دلار به ایران مسافرت می‌كنند و به نیروهای منتقد، از جمله به نیروهای اصلاح‌طلب طرفدار خاتمی، رئیس جمهور پیشین، از این چمدانها هدیه می‌دهند. برخی از بازجویان این تبلیغات حكومتی را جدی گرفته و از زندانیان سراغ چمدانهای پر از دلار را می‌گرفتند.

              من هنگامی كه از زندان آزاد شدم، بیشتر از گذشته به این اندیشه گرویده بودم كه مشكل حل نشدن نبرد آزادی و استبداد در ایران، مشكلی عمیقا درونی است، مشكلی است با ریشه‌های تاریخی و فرهنگی. از پیش آغاز كرده بودم كه در این زمینه بنویسم. مقالاتی نیز نوشتم و با استفاده از امكان اینترنت منتشر كردم. طبعا با اندیشه‌هایی كه داشتم، موضوع سیاستی كه ایالات متحده‌ی آمریكا در قبال ایران با آن بودجه‌ی ۷۵ میلیونی پیش گرفته بود، برای من جالب بود. آن موقع فكر می‌كردم و اینك نیز این اندیشه را درست می‌دانم كه اگر واشنگتن چنین بودجه‌هایی را صرف دانشكده‌های شرق‌شناسی و ایران‌شناسی كند تا كسانی با امكان شناخت بهتر گذشته و حال ایران و منطقه‌ای كه در آن قرار گرفته، تربیت شوند و به دولت آمریكا شناخت بهتری انتقال دهند، هم به نفع ما خواهد بود و هم به نفع آمریكا. البته دانشگاههای آمریكایی محققان درجه‌ی یكی در زمینه‌ی ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی و شرق‌شناسی دارد. هر ساله انبوهی كتاب و مقاله در مورد ایران در آمریكا منتشر می‌شود، كه بخشی از آنها بسیار پربار و خواندنی هستند. بسیاری از آنان را استادان ایرانی مقیم آمریكا نوشته‌اند. پس مشكل اساسا در دیدی وجود دارد كه مانع استفاده از این همه اطلاعات مفید می‌شود و به دنبال نتایج فوری‌ای است كه تصور می‌شود با صرف مثلا ۷۵ میلیون دلار می‌توان به آن رسید. همین دید و همین تلاش برای رسیدن به نتایج فوری بود كه زمانی چنین پولهایی را به جیب بنیادگرایانی ریخت كه از گوشه و كنار عالم در افغانستان جمع شده بودند و علیه اتحاد شوروی، كه رقیب اصلی جهانی آمریكا بود، اعلام جهاد كرده بودند. پایان داستان را همگان می‌دانیم.

              آنچه ما برای پیشبرد مبارزه‌ی آزادیخواهانه‌ی خود بدان نیاز داریم، نه كمك خارجی، بلكه شرایطی است كه بتوانیم با تمام وجود بر مبارزه‌ی داخلی خود متمركز باشیم و بدانیم كه كسی رژیم را در سركوبگری تشویق نمی‌كند، سلاح و دیگر امكانهای سركوب در اختیارش نمی‌گذارد، وی را به‌عنوانِ مثال مجهز به تكنولوژی فیلترینگ اینترنت نمی‌كند و با وی معامله‌هایی صورت نمی‌دهد كه موجب تقویت مادی و روانی‌اش شود. ما طبعا به پشتیبانی معنوی واخلاقی همه‌ی نیروهای صلحدوست و آزادی‌خواه نیاز داریم. یك انتظار ما از این نیروها نقد بی‌امان هر سیاستی در منطقه‌ی ماست كه به اسم مهار بحران پا پیش می‌گذارد، اما خود بحران‌زا می‌شود. ما مخالف جنگیم. ما ایرانیان آزادیخواه، در داخل و خارج كشور، معتقدیم كه بروز جنگی كه بهانه و عنوانش مهار حكومت ایران باشد، هیچ كمكی به آزادی ما نمی‌كند و این بار اسارت ما را با فقدان كامل امنیت و بهانه‌های فراوان برای خاموش كردن هر صدای مخالف همراه می‌سازد. ایران كشوری پهناور با جمعیتی ۷۰ میلیونی است. آتشی كه در آن روشن شود، خاموش شدنش به مراتب مشكلتر از خاموش شدن آتش جنگ در كشورهای همسایه است. مبارزه برای آزادی، چه در ایران و چه در هر جای دیگر، در شرایط صلح بهتر پیش می‌رود. اگر جنگ هشت ساله‌ی عراق و ایران در نمی‌گرفت، اگر غرب به صدام حسین یاری نمی‌رساند و برای پایان دادن به تجاوز صدام به‌فوریت فعال می‌شد، مبارزه‌ی ایرانیان برای آزادی تا كنون بسیار پیشتر رفته و تأثیرات مثبت منطقه‌ای خود را نشان داده بود.

              ما از تاریخ خود این نكته را یاد گرفته‌ایم كه استبداد را می‌توانیم از بیرون وارد كنیم یا متكی بر حمایت خارجی كنیم، آزادی را ولی باید خود به دست آوریم، خود بپرورانیم و نظام سیاسی پاسدارنده‌ی آن را خود بایستی برپا كنیم. مبارزه‌ی ما مبارزه‌ای مشكل و احیانا طولانی است. هر كس ادعا كند در این زمینه فرمولی طلایی دارد، كه پیاده كردن فوری آن فقط به پول و كمك خارجی نیازمند است، فریبكار است.

              آرزوی حكومت تهران در رابطه با ایالات متحده پیشبرد یك معامله پنهان است. رژیم حاضر است امتیازاتی بدهد و در مقابل در درجه‌ی اول مایل است كه هیچ اعتراضی در مورد سیاستهای سركوبگرانه‌اش نشنود. ما هم مخالف جنگ هستیم و هم مخالف چنین معامله‌ای. این سیاست درستی است كه كوشش می‌شود با عظمت‌طلبی اتمی رژیم مقابه شود. مخالفت غرب با تلاشهای اتمی این حكومت اما نباید صرفا به دلیل ضدیت ملایان حاكم با غرب و بویژه با ایالات متحده‌ی آمریكا صورت گیرد. سیاست دوگانه‌ی غرب در زمینه‌ی منع گسترش تكنولوژی اتمی قابل دفاع نیست. كل منطقه‌ی پرخطر خاورمیانه و نزدیك باید بری از سلاحهای اتمی شده و هیچ حكومتی نباید در این خطه اجازه یابد كه بكوشد به قدرت اتمی تبدیل شود. مخالفت با روند خطرناكی كه در منطقه‌ی ما آغاز شده و حكومت جمهوری اسلامی نیز به آن دامن می‌زند، بایستی بر زمینه‌ی تلاش عمومی برای خلع سلاح جهانی صورت گیرد.

              من به غرب سفر كرده‌ام تا آن چهره‌ی دیگر ایران را معرفی كنم، چهره‌ای كاملا متفاوت با آنچه ملایان معرفی می‌كنند. ما آزادی می‌خواهیم، در راه آن می‌كوشیم و از سركوب و زندان ترسی نداریم. پیاممان صلح و آزادی است. خواست ما در ایران برپایی یك نظام سیاسی سكولار دموكراتیك است. توده‌های بزرگی از مردم، كه دارای اعتقادات مذهبی عمیقی نیز هستند، از این خواست پشتیبانی می‌كنند. بهترین كمك جهانی به ما این است كه صدای متفاوتی كه از ایران برمی‌خیزد، شنیده شود و ایران در هنگام ارائه تصویر از آن و در اتخاد سیاست در قبال آن تقلیل نیابد به رژیمی كه اینك بر آن به خشنترین شكل فرمان می‌راند.

              Comment


              • رابطه‌ی اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است و اين امر سبب می‌شود که هرکس که بخواهد در اين باره سخنی درست، جامع، عميق، و نو بگويد خود را با انبوهه‌ای از پرسش‌ها، مسائل، و نادانی‌ها و سردرگمی‌ها مواجه می‌بيند، به حدی که چه بسا نتواند سخنی قانع‌کننده، مستدل ‌و علمی و تحقيقی بگويد و خود را ناچار از سکوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالی و نگاهی از چشم پرنده به اين رابطه است. اين طرح تنها کاری که می‌تواند کند اين است که جغرافيای اين مبحث را روشن می‌کند، به طوری که هرکس که بخواهد در اين زمينه مطالعه و تحقيق کند، لااقل، بداند که در کجای اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق است. غرض از اين مقدمه اين بود که مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخنانی متواضعانه، بی‌ادعا، و منتظر نقد تلقی کنند، نه سخنان کسی که در يک باب سخن خود را ختم سخنان و فيصله بخش همه‌ی نزاع‌ها و اختلاف نظرها می‌داند.

                چرا رابطه‌ی اسلام و غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است؟ زيرا اين دو پديده هر يک کثيرالوجوه و چند چهره‌اند. نه اسلام يک پديده ساده و بسيط و تک‌بعدی است و نه غرب، هر يک از ابعاد و وجوه فراوانی برخوردارند و اين ابعاد و وجوه متعدد و در کنش و واکنشی که با يکديگر دارند تأثير فراوانی می‌نهند. سخن عالمانه در باب رابطه‌ی اسلام و غرب بايد با توجه به ذو وجوه بودن اين دو پديده گفته شود.

                اما ابعاد اسلام چندتا است و ابعاد غرب چندتا؟ بدون مبالغه، هريک از اين دو به حدی کثيرالوجوه‌اند که شمارش وجوه هيچيک در توان من نيست. از اين رو، و به ناچار، از ميان ابعاد پرشمار اسلام چهار بعد و از ميان ابعاد پرشمار غرب نيز چهار بعد را برمی‌گزينيم و ارتباط اين دو پديده را در قالب ارتباط اين ۸ بعد بررسی می‌کنيم.

                غرب، دست کم، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) تا حد فراوانی مسيحی است، ۲) مدرنتر از بقيه‌ی نقاط جهان است، ۳) از سلطه‌ی تمدنی و مادی برخوردار است، و ۴) از سلطه‌ی فرهنگی و معنوی برخوردار است.

                اسلام نيز، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) دين است، ۲) در دوره‌ی ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است، ۳) کمابيش در موضع دفاعی است، و ۴) چند آوايی است، يعنی قرائت‌ها و تفاسير متعددی از آن وجود دارد.

                وقتی که آن ۴ وجه شاخص غرب در اين ۴ وجه شاخص اسلام تاثير می‌کنند و از آنها تاثير می‌پذيرند چه رخ می‌دهد؟ آنچه رخ می‌دهد اين است که داوری‌های يکسونگرانه، سطحی و ظاهربينانه، و تنگ‌نظرانه را نقش بر آب می‌کند و از لحاظ نظری اعتبار آنها را يکسره مخدوش می‌سازد.

                نخست، توضيح بسيار مختصری در باب هر يک از اين ۸ شاخص بدهم.

                غرب:
                ۱) تا حد فراوانی مسيحی است. به دو جهت نگفته‌ايم: يکسره مسيحی است؛ اول: در غرب اديان و مذاهب ديگر نيز کمابيش حضور دارند، اما البته حضورشان، به هيچ‌وجه، قابل قياس با حضور مسيحيت نيست، ثانياً: مسيحيان غرب نيز الان به صورتی که در صدر مسيحيت و دوران آباء کليسا و نيز به صورتی که در قرون وسطا با مسيحيت می‌زيستند و تنفس می‌کردند نمی‌زيند و تنفس نمی‌کنند. بسياری از ساحت‌های زندگی مسيحيان کنونی غرب، تحت تاثير عوامل فراوانی و از جمله مدرنيته غربی، از شمول آموزه‌ها و تعاليم مسيحی بيرون رفته است. سکيولاريزم شاخص و بارز غرب کنونی، اگرچه مسيحيت را يکسره از ميدان بدر نکرده است، تا حد فراوانی، دايره‌ی شمول احکام و آموزه‌هايش را تنگ کرده است. در عين حال، هنوز انسان غربی هويت خود را در چارچوب مسيحيت تعريف می‌کند و دست کم يکی از مهم‌ترين مولفه‌های وجودی خود را مسيحی بودن خود می‌داند.

                ۲) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است. غرب نه فقط خاستگاه مدرنيته بوده است و نه فقط زودتر از ساير اقاليم و نواحی عالم مدرن شده است، بلکه اکنون نيز، که مدرنيته تقريباً عالم گير شده است، باز هم از ساير نقاط جهان مدرنتر است. يعنی مدرنيته‌ی آن وسيع‌تر و عميق‌تر است.

                ۳) غرب از سلطه تمدنی و مادی برخوردار است. قبل از توضيح اصل اين سخن، روشن کنم که منظور از تمدن (Civilization) در اين بيان من و در سراسر اين نوشته، مجموعه‌ی همه‌ی ابعاد مادی و بيرونی زندگی يک جامعه است. مناسبات اقتصادی، توليد، توزيع، مصرف، کشاورزی، دامپروری، صنعت، خدمات، شهرسازی،‌وسائل حمل و نقل، وسائل ارتباط جمعی وضع خوراک، پوشاک، مسکن، تفريحات، ورزش و... بسيار چيزهای ديگری که ابعاد مادی و بيرونی (objective) زندگی‌اند، زيرعنوان تمدن جامعه جای می‌گيرند. روشن است که رشد علوم تجربی و همراه و متناسب با آن، رشد فناوری و صنعت و همراه با اين دو رشد سطح زندگی و رفاه مادی دست به دست هم داده‌اند و هم انسان غربی را بسيار بيشتر از ساير انسانها از رفاه معيشتی و برخورداری‌های مادی برخوردار کرده‌اند و هم سلطه‌ای برای تمدن غرب نسبت به ساير تمدن‌ها پديد آورده‌اند. بدون شک رشد تسليحات جنگی و نظامی، که در سلطه گستری نقش بسيار عمده‌ای دارند، همراه با سرمايه‌های مالی و پولی غربيان موجبات سلطه‌ی بلا منازع غرب رافراهم آورده‌اند.

                ۴) غرب از سلطه‌ی فرهنگی و معنوی برخوردار است. باز، در اينجا، منظور از فرهنگ (Culture) مجموعه‌ی همه‌ی ابعاد معنوی و درونی زندگی جامعه است. باورها، علوم و معارف، اطلاعات، احساسات و عواطف، نيازها، خواسته‌ها، آرزوها، آرمان‌ها، طرحها و برنامه‌ها، هدف‌ها و تصميم‌ها، بينش‌ها، نگرش‌ها، خودشناسی‌ها، تصورات از خود (Self-images) و... بسياری از چيزهای ديگر که ابعاد معنوی و درونی (subjective) زندگی‌اند زيرعنوان فرهنگ جامعه اندراج می‌يابند. واضح است و نيازی به گفتن نيست که بسياری از مولفه‌های فرهنگی جوامع غربی برای غيرغربيان جذابيت و دل‌انگيزی داشته است و همين جذابيت و دل‌انگيزی باعث شده است که غرب نوعی سلطه معنوی و فرهنگی بر عالم غيرغربی پيدا کند. به گمان من، اهم اين مولفه‌های فرهنگی جذابيت عبارتند از، نگرش مبتنی بر آزمون و خطا و تجربه اندوزی و توجه به واقعيات (که نافی هرگونه خودشيفتگی، تعصب، جزم و جمود، پيشداوری، و خرافه‌پرستی است)، استدلال‌گرايی (که با تعبد و تقليد سر ناسازگاری دارد)، برابری‌طلبی (که هرگونه سلسله مراتب بی‌دليل و ناموجه (unjustified) را نفی و طرد می‌کند)، ماترياليزم روش‌شناختی (methodological) و معرفت‌شناختی (epistemological) (در برابر ماترياليزم وجودشناختی (ontological) که جهان هستی را منحصر در عالم ماده و ماديات می‌داند)، يعنی اعتقاد بر اينکه هر پديده‌ی مادی سرانجام علتی مادی دارد که بايد در پی يافتن آن بود و به هيچ قيمتی دست از طلب آن برنداشت، سنت‌ستيزی (anti-traditionalism) که به هيچ وجه حاضر نيست که چيزی را به صِرفْ کهن بودن و قرن‌ها مورد اعتقاد و عمل بودن بپذيرد و حقانيت ببخشد. آزادانديشی (free-thinking) که تفکر را در قيد و بند هيچ چيزی جز لوازم و مقتضيات و قوانين و قواعد تفکر قرار نمی‌دهد، انسان‌گرايی (humanism)، فردگرايی (individualism) که نافی هر مسلک و مرامی است که فرد انسانی گوشت و پوست و خوندار را فدای امور انتزاعی و هويت‌های جعلی، مانند جامعه، نظام و... قرار می‌دهد، مفهوم حقوق طبيعی (natural rights) و حقوق بشر (human rights)، ليبراليزم، پلوراليزم، مدارا (tolerance)، و دموکراسی. اينها، به گمان من، موجبات سلطه‌ی فرهنگی و مادی غرب را بر ساير اقاليم عالم فراهم آورده‌اند و هرچه غرب التزام و تعهدش به اينها بيشتر و جدی‌تر شود جاذبه خود را افزايش داده است. در همين جا، اشاره کنم که اين وجوه جذابيت، اصلاً تصادفی و به تبعيت از مد و اسلوب زمانه نيستند. هر انسان دارای عقل و وجدان اخلاقی برای اينها ارزش قائل است.

                اما اسلام: ۱) دين است، بدين معنا که برای طرفداران خود، مثل هر دين ديگری، هم نقشه‌ی عالم هستی و جايگاه يکايک موجودات را تعيين می‌کند، هم کتاب قانون است و بايدها و نبايدها و درست و نادرست‌ها و واجب و حرام‌ها را روشن می‌کند و هم نسخه است، يعنی درمانگری دارد و بيماری‌ها و دردهای روانی و روحانی آنها را درمان می‌کند. هر دين، به گمان من هم نقشه است، هم کتاب قانون، و هم نسخه، اگرچه اديان مختلف از لحاظ ميزان تاکيدشان بر هر يک از اين سه وجه با هم فرق دارند، از سوی ديگر،‌اسلام مانند هر دين ديگری، آن نقشه و کتاب قانون و نسخه را فوق سوال و خطاناپذير و بی‌چون و چرا و معصوم از خطا می‌داند.

                ۲) اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است. اين وجه باعث می‌شود که اسلام، مانند همه اديان بزرگ جهانی، هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی، بسياری از مشخصه‌های دوران سنت و قبل تجدد را تصريحاً و تلويحاً پذيرفته است. اين مشخصه‌ها فقط شامل هستی‌شناسی و جهان‌شناسی (cosmology) و خداشناسی و فرشته‌شناسی و انسان‌شناسی و علم‌النفس و هیأت و نجوم و افلاک‌شناسی و تاريخ و جغرافيا و طبيعيات قدما و ادوار باستانی نيست، بلکه از اين لحاظ نيز صبغه دوران ماقبل تجدد دارد که مبتنی بر تعبد و قبول اوتوريته‌هايی است که هرگز نبايد مورد پرس‌وجو و نقد و اعتراض واقع شوند، بر ايمان تاکيد فراوان دارد. به سلسله مراتبی (از جمله سلسله مراتب روحانيون قائل است، دست غيب را هم در کار می بيند ، به نوعی عقل دينی قائل است و آزادانديشی را نمی‌پذيرد. خداگرا و خدا محور است، نه انسان محور، اجتماع‌گرا و جامعه‌گرا است. به پلوراليزم (لااقل پلوراليزم صدق و حقانيت) اصلاً قائل نيست، به مدارا چندان روی خوش نشان نمی‌دهد، و...

                Comment


                • ۳) اسلام کمابيش در موضع دفاعی است. اسلام تقريباً با ظهور رنسانس در غرب و آغاز عصر طلايی تمدن و فرهنگ غربی آهسته آهسته و تحت تأثير علل و عوامل متعددی که من، در اينجا، قصد شمارش آنها را ندارم، در مقايسه با غرب رو به افول نهاد. اين افول از زمانی که جهان اسلام با جهان غربی مسيحی مواجهه جدی يافت روز به روز بيشتر و بيشتر شد، ورود ناپلئون به مصر شايد بارزترين جلوه‌ی اين ضعف باشد. طبعاً هرچه ضعف بيشتر، موضع دفاعی بيشتر و چه بسا در خود فرورفتن و گتو (ghetto) نشينی بيشتر. اکنون، علی‌رغم اينکه نوعی بيداری جهان اسلام و نوعی بنيادگرايی تهديدکننده غرب در جهان اسلام ظهور کرده است، باز بايد گفت که اسلام در موضع دفاعی است. حتی بنيادگرايی اسلامی و تروريسمی را که بعضی از گروه‌های سياسی و انقلابی اسلامی ايجاد و تقويت کرده‌اند می‌توان در چارچوب موضع دفاعی مورد تجزيه و تحليل و تفسير و تبيين قرار داد.

                  ا می‌توان با کمال اختصار گفت که تفاوت‌های اصلی و عمده اين سه تفسير و رويکرد به اسلام عبارتند از:

                  اسلام بنيادگرانه: الف) عقل استدلال‌گر را منبع معرفتی در کنار قرآن و روايات نمی‌داند، بلکه نهايت اعتباری که برای آن قائل است فقط در جهت کشف و استخراج حقايق از دل کتاب و سنت است و از اين جهت شديداً نص‌گرا و نقل‌گرا است. ب) بر ظواهر اسلام تأکيد دارد، نه بر روح آن، ج) شريعت انديش است و ديانت را بيش از هر چيز و پيش از هر چيز در رعايت احکام شريعت و فقه می‌داند و اين احکام را تغييرناپذير و خدشه‌ناپذير می‌انگارد و بنابراين د) برای تأسيس مجدد جامعه‌ای که در آن شريعت و فقه به نحو تام و تمام اشاعه و ترويج يابد می‌کوشد واز آنجا که تأسيس چنين جامعه ای با وجود حکومت‌های غيردينی و فارغ از ارزش که جانب هيچيک از تصورات مختلفی را که در باب زندگی خوب وجود دارند نمی‌گيرد مشکل و بلکه محال است. هـ) نسبت به همه اين قبيل حکومتهای غير دينی سر ناسازگاری قصد براندازی دارد و سعی می‌کند تا نظامهای حکومتی شريعتمدار وفقه‌گرا ايجاد کند، و) به تکثرگرايی دينی قائل نيست، ز) با تکثرگرايی سياسی نيز روی خوش ندارد، ح) دين را برآورنده همه نيازهای بشر، اعم از مادی و معنوی و دنيوی و اخروی می‌داند و از اين رو ط) معتقد است که با ايجاد حکومت دينی می‌توان بهشت زمينی پديد آورد، ی) با فرهنگ غرب متجدد و حتی در بعضی از موارد با تمدن آن مخالف است، چرا که همه اينها را ناسازگار با اسلام، يعنی ناسازگار با شريعت و فقه، می‌بيند و يا سرچشمه همه مسائل و مشکلات کنونی جهان اسلام را غرب می‌داند.

                  اسلام تجددگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را هم ابزار کشف و استخراج حقايق از دل کتاب و سنت می‌داند وهم منبعی در کنار دو منبع کتاب و سنت. حتی در صدد است حجيت خود کتاب و سنت را هم از طريق عقل اثبات کند.
                  ب) بر روح پيام اسلام تأکيد دارد، نه بر ظواهر آن،
                  ج) تدين را بيش و پيش از هر چيز در اخلاقی زيستن می بيند،
                  د) احکام شريعت و فقه را تغييرناپذير نمی داند بلکه بيشتر آنها را مقيد و مشروط به زمان، مکان، و اوضاع و احوال هنگام ظهور دين می داند و جمود بر آنها را موجب دور شدن از روح پيام جهانی و جاودانی اسلام می داند و، بنا بر اين، به هيچ روی، دغدغه‌ی تأسيس جامعه‌ای را ندارد که در آن احکام شريعت و فقه مو به مو و به همان صورت ۱۴۰۰ سال پيش اجرا شود، بلکه بيشتر سعی در عقلانی‌سازی احکام شريعت و فقه و نزديک ساختن اين احکام به حقوق بشر و نوعی اخلاق جهانی دارد و به همين جهت
                  هـ) سعی در ايجاد حکومتهای شريعتمدار و فقه‌گرا ندارد و معتقد است که وجود جامعه‌ای دينی در سايه حکومتی غير دينی نيز ممکن است و از اين رو فراق و فراغ دولت از ديانت و ديانت از دولت را هم ممکن می‌داند و هم مطلوب. و) به تکثرگرايی دينی قائل است.
                  ز) از تکثرگرايی سياسی نيز استقبال می‌کند.
                  ح) دين را فقط برآورنده نيازهای معنوی و اخروی می‌داند،
                  ط) معتقد نيست که با تاسيس حکومت دينی و ايجاد جامعه دينی لزوماً رفاه مادی نيز حاصل می آيد.
                  ی) از تمدن غرب و در بسياری از موارد و از فرهنگ آن نيز دفاع می‌کند و اين تمدن و فرهنگ را در برآوردن نيازهای دنيوی مادی موفق می‌داند.
                  يا) دشمن جهان اسلام را بيشتر خانگی می‌داند تا خارجی و می‌گويد از ماست که بر ماست.

                  اسلام سنتگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را فقط ابزار کشف و استخراج حقايق کتاب و سنت می‌داند و آن را منبعی در کنار اين دو نمی‌انگارد و اين شأن اخير را تنها برای عقل شهودی قائل است که پشتوانه حجيت و اعتبار دين است. اگر دست به تأويل کتاب و سنت ببرد بيشتر به حکم عقل شهودی است، نه عقل استدلال‌گر و از اين نظر، عقل‌گرا و آزادانديش و تعبدگريز نيست.
                  ب) بر روح پيام اسلام تاکيد دارد.
                  ج) تجربت‌انديش است و تدين را بيشتر نوعی سير و سلوک باطنی و معنوی می‌داند که فقه شرط لازم (و نه کافی) آن است. شريعت و فقه را هدف و غايت نمی‌داند،‏ بلکه وسيله و آلتی می‌انگارد که از توسل و تمسک به آن گريز و گزيری نيست.
                  د) دغدغه تأسيس جامعه‌ای شريعتمدار و فقه‌گرا را ندارد. بلکه بيشتر در ترويج اخلاق و معنويت می‌کوشد.
                  هـ) از جدايی دين از دولت ناخشنود نيست و حکومت‌های غيردينی را مزاحم استکمال اخلاقی و معنوی نمی‌داند.
                  و) به تکثرگرايی معتقد است.
                  ز) از تکثرگرايی سياسی نيز استقبال می‌کند.
                  ح) دين را فقط برآورنده نيازهای معنوی می‌بيند. و
                  ط) اصلاً معتقد نيست که دين وعده تحقق بهشت زمينی داده باشد. ی) با فرهنگ و حتی تمدن غرب سر ستيز دارد و آن را نتيجه غفلت بشر و عصر ظلمت می‌داند.
                  يا) سبب نکبت و ادبار وضع جامعه اسلامی را خود مسلمين می‌داند‏، نه غربيان و بيگانگان.

                  حال که با ۴ وجه شاخص‌تر غرب و ۴ وجه شاخص‌تر اسلام کمابيش آشنايی يافتيم، می‌توانيم درباره ارتباط غرب و اسلام، طرحی بدين صورتی که می‌آيد تصوير کنيم:

                  A) غرب تا حد فراوانی مسيحی است. پس:

                  ۱) چون اسلام هم دين است، با غرب ستيزی دارد که هر دو دين بزرگی می‌توانند با هم داشته باشند. اين ستيز در مخالفتی که کمابيش در سرتاسر جهان اسلام با ميسيونرهای مذهبی مسيحی، اعم از کاتوليک و پروتستان، نشان داده می‌شود هويداست. کشورهای غربی نيز برای فعاليت‌های تبليغی و ترويجی روحانيان مسلمان، اعم از شيعی و سنی و وهابی، محدوديت‌ها و تضييقاتی ايجاد می‌کنند، اگرچه اين محدوديت‌ها و تضييقات قابل مقايسه با محدوديت‌ها و تضييقات مسيونرهای مذهبی مسيحی در کشورهای اسلامی نيست، و اين نيز بدين علت است که غرب لااقل نظراً آزادی دين و مذهب و وجدان و بيان را از اصول حقوق بشر تلقی می‌کند. حمله ی متقابل الاهيدانان مسيحی و الاهيدانان مسلمان نيز به يکديگر در همين راستا قابل تبيين است. خصوصاً بنيادگرايان مسيحی و بنيادگرايان مسلمان خود را در حال نوعی جهاد مقدس (Holy War) بر ضد يکديگر می‌دانند. کتب، رسالات و مقالات مدافعه نگارانه (apologetic) علمای مسلمان و تئولوگهای مسيحی که شمار آنها روزافزون است، در واقع، مواجهه غرب مسيحی‌اند، با اسلام.

                  حقيقت اين است که، در اين بعد، اگر الاهيدانان هر دو دين توجه کنند به اينکه مساله اصلی جهان امروز، در واقع، مواجهه ماديت و معنويت است، درخواهند يافت که می‌توانند به جای دشمنی با يکديگر، برای دفاع از جبهه معنويان جهان در کنار هم تشريک مساعی کنند، علی‌الخصوص که چون هر دو از اديان ابراهيمی‌اند وجوه اشتراک آنها بسيار بيشتر از آن است که در نگاه نخستين به نظر می‌رسد. چه نيکوست که با توجه به وضع خطير کنونی الاهيدانان اين دو دين الاهيدانانی مانند تامس مرتون امريکايی (Thomas Merton)، هانس کونگ آلمانی (Hans Kung) را اسوه و الگوی خود قرار دهند و به جای تضاد توان‌زدا‌ و تضعيف کننده با يکديگر در جهت تقويت جهان‌نگری معنوی بکوشند.

                  ۲) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است و مسيحيت غرب نيز چنين است، از اين نظر، اسلام و غرب در دوران مدرنيته با مسائل و مشکلات يکسانی مواجهند و بنابراين، می‌توانند به هم کمک فراوان بکنند. البته می‌پذيرم که مسيحيت چون در قياس با اسلام، دين کم شريعتی است و شريعت و فقه گسترده‌ای ندارد و طبعاً مسائل و مشکلات کمتری با مدرنيته دارد و علی‌الخصوص پلوراليزم و حقوق بشر را به سهولت بيشتری می‌تواند بپذيرد و حال آنکه فقه بسيار وسيع و متورم اسلام دشواری‌های بيشتری در اين راه دارد، اما، به هر تقدير، مسائل و مشکلات اسلام و مسيحيت غرب در رويارويی با مدرنيته آنقدر فراوانند که تشريک مساعی اين دو دين يقيناً به سود هر دو خواهد بود. اين تشريک مساعی دو جنبه مهم می‌تواند داشته باشد: ۱) وجوهی از مدرنيته که واقعاً با گوهر دين منافاتی ندارند پذيرفته و جذب و هضم فرهنگ دين شوند و با آنها عناد و مخالفت نشود. ۲) وجوهی از مدرنيته که با گوهر دين منافات زوال‌ناپذير دارند به صورتی مستدل و فقط با توسل به نيروهای باوراننده و اقناع‌گر تضعيف شوند.

                  ۳) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است می‌تواند به خطا دستخوش اين توهم شود که همه فعاليت‌های الاهيدانان مسيحی در جهت تضعيف اسلام و جهان مسلمين است. اساساً در موضع دفاعی فرد يا جامعه هميشه در معرض خطاانديشی و توهم‌زدگی و بيگانه‌ستيزی و دشمن‌خويی است. و اين وضع متاسفانه در ذهن و انديشه بسياری از عالمان و روحانيون اسلام راسخ و يا برجا شده است. از سوی ديگر، در موضع دفاعی گاه هست که آدمی قدرت تميز ميان دوست و دشمن را از دست می‌دهد و خشک و تر را با هم می‌سوزاند. اينکه بسياری از الاهيدانان مسلمان از يادگيری و آموزش بسياری از دستاوردهای فکری و علمی الاهيدانان مسيحی روی برمی‌تابند و اعراض می‌کنند نتيجه‌ی عدم تشخيص دشمن واقعی از غيردشمن است.

                  ۴) چون اسلام چندآوايی است موضعش در برابر مسيحيت غربی در يک ضابطه و جمله قابل تلخيص نيست. بنيادگرايان اسلامی چيزی جز طرد و نفی در قبال الاهيات و دين مسيحی در پيش نگرفته‌اند. سنت‌گرايان اسلامی تا آنجا که الاهيات مسيحی را در راستای حکمت خالده (perennial philosophy) و دين خالد (perennial religion) می‌بينند نسبت به آن قبول و حتی استقبال دارند. آثار رنه گنون (Rene Guenon)، فريتيوف شووان (Frithjof Sohuon)، تيتوس بورکهارت (Titus Burckhardt)، مارتين لينگز (Martin Lings)، گی ايتون (Gai Eaton)، و سيدحسين نصر سرشار است از آموزه‌های الاهيات مسيحی و تفسير و تبيين و دفاع از آنها، و حال آنکه شماری از اينان خود مسلمانند. و اما تجددگرايان اسلامی نيز مطلقاً مخالفتی با الاهيات تجددگرايانه مسيحی ندارند، بلکه می‌توان گفت که يکی از منابع تغذيه فکری آنان آثار اين الاهيدانان مسيحی است. از اين بالاتر، می‌توان مدعی شد که آثار سنت‌گرايان مسلمان و تجددگرايان مسلمان در چند دهه‌ی اخير در تلطيف و انسانی کردن روابط غرب مسيحی و جهان اسلام تاثير عظيمی داشته است، هرچند در مقابل بايد اعتراف کرد که روحانيون بنيادگرا و ايدئولوژيک مسلمان نيز در تيره و تار کردن اين روابط از هيچ چيز فروگذار نکرده‌اند.

                  B) غرب مدرنتر از بقيه‌ی نقاط جهان است پس،

                  ۵) چون اسلام دين است، آن هم دين پرشريعتی که برای جميع ابعاد و ساحات زندگی، اعم از فردی و جمعی، و مادی و معنوی، و دنيوی و اخروی، و کوتاه‌مدت و درازمدت، احکام و دستورالعمل‌هايی دارد طبعاً نوعی تماميت‌خواهی و شمول‌طلبی دارد و از اين رو با غرب که چون مدرنتر از بقيه نقاط جهان است بسياری از ساحتهای زندگی را از شمول احکام دين بيرون می‌برد و حتا در بعضی از ساحتها با احکام دينی مخالفت صريح يا ضمنی می‌ورزد سر سازگاری ندارد.

                  Comment


                  • Comment


                    • سخن ما در اين ميان چيست؟ به نظر من:

                      ۱) غرب نبايد از سلطه تمدنی و مادی خود برای تحکيم و تقويت سلطه فرهنگی و معنوی خود استفاده کند. ارزش‌های فرهنگ غربی آنقدر جذابيت عقلی و اخلاقی دارند که غرب نيازمند توسل به وسائل و ابزار تمدنی و مادی خود برای ترويج آنها نداشته باشد. از اين رو:

                      ۲) غرب نبايد هيچ‌گونه قصد و عمل غرب‌گستری در کشورهای اسلامی، با توسل به زور و خشونت و لشکرکشی و عمليات نظامی و امثال اينها، داشته باشد. اين گونه کارها نه تنها به سلطه فرهنگی و معنوی غرب در جهان اسلام منجر نمی‌شود، بلکه بدون شک از جذابيت فرهنگی غرب تا حد وافری می‌کاهد.دموکراسی از طريق بمب‌افکن‌ها و موشکهای بالستيک صادرکردنی نيست و اصولا در عرصه فرهنگی نبايد سرهنگی کرد. تفکر نظامی با تفکر دموکراتيک ناسازگار است.

                      ۳) غرب نبايد در مواجهه با جهان اسلام و کشورهای غيراسلامی سياست يک بام و دو هوا و تبعيض‌آميز داشته باشد. اين کار مانع عاطفی و روانی در جهت روابط غرب و جهان اسلام ايجاد می‌کند. چون مسلمين خود را دستخوش تبعيض و ستم می‌بينند. (ناديده گرفتن بمب‌های اتمی اسرائيل و تاکيد بر اين که ايران حتّی حق غنی‌سازی اورانيوم هم ندارد، خود نمونه‌ای از اين سياست دوگانه است که به لحاظ حقوقی قابل دفاع نمی‌باشد. پشتيبانی يکجانبه از اسرائيل و عدم توجه به نابودی ملت فلسطين و درد و رنجی که آنان می‌کشند، نمونه‌ای ديگر از سياست دوگانه است.) اگر ديکتاتوری و استبداد و اختناق بد است، در همه جا بد است، نه فقط در جهان اسلام.

                      ۴) جهان اسلام بايد به اين تصور از خود (Self-image) پايان دهد که گويی غرب فقط در تضاد و مخالفتش با اسلام تعريف می‌شود. اين خودانگاره، هم ناشی از عقده حقارت جهان اسلام است، و هم ناشی از خودبزرگ‌بينی آن. جهان اسلام بايد خود را شريک و دارای سهم در پديد آمدن نظم معنوی و اخلاقی جديد جهان بداند و سهم خود را در اين ميان ادا کند، نه اينکه فکر کند که ديگران در حال پختن آشی هستند که برای اسلام و مسلمين در حکم زهر است، نه دارو و خوراک، آشی در حال پختن است که می‌تواند برای حال و آينده بشريت بسيار مفيد باشد. هر فرهنگ و تمدنی، از جمله اسلام، بايد سهم خود را در اين آش داشته باشد.

                      ۵) اسلام و غرب هر دو بايد از اسارت در دام حافظه تاريخی خود، که متاسفانه حاکی از خصومت و عداوت است، برهند و اجازه ندهند که گذشته نامطلوب نياکانشان، حال و آينده خود و فرزاندانشان را در قبضه و چنگ خود گيرد و آن را به خصمانه‌ترين و غيرانسانی‌ترين شکلی درآورد، در واقع، به گذشته ملحق و ملصق کند. رجوع به تاريخ گذشته برای درس آموزی در جهت ساختن حال و آينده‌ای بهتر است، نه برای انباشتن کينه‌ها و انتقام‌جويی‌ها.

                      ۶) براين اساس، ما طرفدار صلح جهانی و همزيستی مسالمت‌آميز بر مبنای آزادی، عدالت، و عشق‌ايم. به نظر ما، هرجا آزادی، عدالت، و عشق سرکوب شود، صلح به خطر می‌افتد. صلح فرزند آزادی، عدالت و عشق است. اگر بخواهيم جهانی صلح‌آميز داشته باشيم که وضع خطير و شکننده کنونی جهان فقط با همين صلح‌خواهی به ساحل امنی خواهد رسيد، بايد در پاسداشت و حفظ و حراست آزادی، عدالت و عشق هيچ قصور و تقصيری را نپذيريم. اين است که من طرفدار ليبرال دموکراسی بشر دوستانه‌ام. ليبراليسم مورد اعتقاد من دغدغه آزادی دارد، دموکراسی مورد اعتقاد من پاسدار عدالت در عرصه اجتماعی و سياسی و مدنی است، و اومانيسم مورد اعتقاد من ضامن عشق جهانی است، عشقی که هيچ حد و مرزی نمی‌شناسد و همه خطوط قومی، ملی، نژادی، دينی و مذهبی، و سياسی را درمی‌نوردد. وقتی دموکراسی باشد صلح هست. جمهوی جمهوری‌ها خواسته من است که چون پاسدار دموکراسی است ضامن صلح هم هست. دموکراسی‌ها با يکديگر نمی‌جنگند. نظام سياسی تمامی کشورها بايد دموکراتيک شود. وقتی جمهوری در همه کشورها شکل گرفت، می‌توان کنفدراسيونی از جمهوری‌ها تشکيل داد که به صورت فدرالی اداره خواهند شد.

                      ۷) آنچه برای آرمان‌هايی که در بند قبل گفته شد مزاحمت و مانعيت جدی دارد بنيادگرايی دينی و سياسی است. از اين نظر، غرب، و علی‌الخصوص، جهان اسلام بايد بجد بکوشد تا قرائت بنيادگرانه از دين و سياست را به قوت برهان و منطق طرد و نفی کنند. جهان اسلام اگر قرائت بنيادگرايانه را طرد و نفی نکند نه خود روی آرامش خواهد ديد و نه با غرب به آرامش خواهد زيست. مسلمانان، يهوديان و مسيحيان نبايد دين را به سلاح پيکار و جنگ تبديل کنند. پيروان همه‌ی اديان بايد اصالت را به صلح و همزيستی مسالمت‌آميز بدهند. شرط اين صلح‌جويی رواداری است و شرط رواداری اين است که مؤمنان واقعيت پلوراليسم دينی را بپذيرند و از اعتقاد جزمی برتری دين خود بر اديان ديگر دست بردارند. خودبرتردانی و برتری‌جويی به نفرت و جنگ می‌انجامد نه به صلاح و صلح که داعيه اديان است. اينک بنيادگرايان يهودی، مسيحی و مسلمان در يک جبهه قرار گرفته‌اند. همه آنها با سوءاستفاده از احساسات دينی در حال شعله‌ور کردن آتش جنگ و کشتار انسانهای بی‌گناه هستند. در مقابل، دينداران صلح‌طلب يهودی، مسيحی و مسلمان بايد در يک جبهه قرار گيرند، نشان دهند که صلح و فقط صلح و دوستی و برادری پيام اديان ابراهيمی است. آنان برای پی گرفتن اين هدف در درجه نخست بايد دين را از پهنه‌ی سياست معطوف به قدرت (دولت) دور کنند (جدايی نهاد دين از نهاد دولت). هدفی که آنان بايد در هر گام در مقابل خود بگذارند، همزيستی صلح‌آميز همه انسانهاست. اصل اساسی اخلاقی و دينی ما بايستی نه پافشاری بر يک حکم جزمی سنتی، بلکه سازش و همزيستی صلح‌آميز در دنيای مدرن باشد. اديان در تفسير انسانی از آنها بايستی اين نقش را ايفا کنند که زندگی صلح‌آميز انسانها را امکان‌پذير سازند. شعار عصر روشنگری در قبال دين در بيان کانتی آن چنين بود: دين فقط در حيطه عقل! اکنون با توجه به تجربياتی که اندوخته‌ايم و اهميتی که لازم است به صلح و همزيستی بدهيم، می‌توانيم اين شعار را مشخصتر کنيم و بگوييم که دين امروز بايد جای خود را در آن حيطه ادراکی و عاطفی‌ای بيابد که به صلح و دوستی ياری‌رسان باشد. دين فقط در حيطه‌ی صلح: اين است معنای ديانتی شايسته و بايسته برای دنيای مدرن. مسيح در موعظه بر سر کوه گفت: "خوشا به حال صلح‌دهندگان، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد."

                      Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X