Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • سخنی در باب مقاله دکتر حميد رضا شير محمدی: "تعريف و مقايسه ی مفهوم رابطه جنسی در شريعت شيعی، دانش نوين جنسی و قوانين ايران"


    آقای دکتر حميد رضا شير محمدی در اين مقاله به دو موضوع کلی پرداخته اند: موضوع اول رابطه ای که بين دانش نوين جنسی و شريعت وجود دارد و موضوع دوم بحثی در رابطه با قوانين حقوقی در ايران. ايشان ابتدا به بررسی مفهوم رابطه ی جنسی در اسلام شيعی می پردازند و عنوان می کنند که رابطه ی جنسی در اسلام شيعی بيش از هر چيز رابطه ای حقوقی بين زن و مرد است و بصورت قراردادی است که در آن زن در مقابل دريافت مبلغی، متعهد به ارائه ی خدمات جنسی می شود و بعد از توضيحاتی در مورد عقد دائم و عقد موقت به ارتباط بين شرع و دانش نوين جنسی می پردازند.

    ايشان به نوعی می خواهند نشان دهند که دريافتی که مذهب و سنت ها از مسائل جنسی دارند می تواند به موازات دانش نوين جنسی به حضور خود ادامه دهند، بدون آنکه احتياج باشد آنها را با هم در تناقض و تشابه قرار داد.

    ايشان معتقدند که قوانين شرعی و سنتی هيچ تاثيری روی سلامت يک رابطه ی جنسی نمی توانند داشته باشند يعنی يک جامعه می تواند همزمان نگاه اجتماعی - حقوقی باستانی خود را از رابطه جنسی زن و مرد حفظ کند و دانش مدرن جنسی را در خود رشد دهد، بدون اينکه اين دو با هم در تضاد قرار بگيرند.

    ولی نکته ی بسيار مهمی که در اين طرز تلقی فراموش می شود اين است که اگر مسائل جنسی را از دو ديدگاه دانش مدرن جنسی و ديدگاه های مذهبی - سنتی بررسی کنيم متوجه يک تناقض عميق بين آن ها می شويم. تناقضی که آنها را در دو جهت متضاد قرار می دهد.

    در تعريف هايی که متخصصين دانش سکسولوژیِ و نيز روانشناسان از يک رابطه ی سالم جنسی بين دو انسان بالغ مطرح می کنند، اهميت تمايل متقابل جنسی در طرفين نکته ای اساسی است و اگر رابطه ی جنسی تنها ارضاء يکی از طرفين را هدف قرار دهد، اين رابطه از نوع سالمش خارج شده و تبديل به رابطه ای ناسالم می شود. در حقيقت نکته ای که در استدلال های آقای شير محمدی فراموش می شود، اين است که زمانی که به رابطه ی زن و مرد بيشتر بصورت "خدمات جنسی زن به مرد" و "دريافت پول" در مقابل آن نگريسته می شود، بدن زن تبديل به شیء می شود که آن را در جهت اهداف اقتصادی در اختيار مرد قرار می دهد. خود اين تعريف کافی است که رابطه ی جنسی را از شکل سالمش خارج کند. زيرا دو طرفه بودن ميل جنسی در آن ناديده گرفته می شود و ميل جنسی تبديل به يک نياز کاملا مردانه می شود. زن در اين تعريف سنتی از رابطه ی جنسی، بهای سنگينی را می پردازد. بهای سنگين اين "داد و ستد"، ناديده گرفتن طبيعی ترين غرايز زن که همانا تمايلات جنسی اش می باشد است. چرا که در اين تعريف سکس برای زن ابزاری می شود برای بدست آوردن امکانات اقتصادی. کافی است کمی به اين اصطلاح "خدمات جنسی" دقيق شويد تا دريابيد به چه ميزان رابطه ی انسانی زن و مرد را در حد يک داد و ستد "پول در مقابل سکس" پايين می آورد و در نتيجه روابط جنسی، عملکرد اصلی خود را از دست می دهد. در فرهنگمان به روشنی تاثير اين نگرش بطور بارز نمايان گر است. حتی به خود زن هم اين باور القا شده است که لذت جنسی پديده ای مردانه است.

    دوست عزيز! شما نمی توانيد از دانش مدرن جنسی صحبت کنيد و مفاهيمی مثل "خدمات جنسی" و "تمکين" را با آن در تعارض نبينيد. اين قوانين که مربوط به قرن ها پيش است در منافات مستقيم با برداشت ها و داده های جديد علمی - اجتماعی می باشند. پديده ی "تمکين"که در آن زن ناچار است عليرغم ميلش و فقط برای ارضاء شوهرش با او رابطه بر قرار کند، خود به تنهايی می تواند رابطه ی جنسی- عاطفی زن و مرد را مختل کند و از اين رابطه، رابطه ای کاملا ناسالم بسازد و اين مسئله ای است که در کشورهای سنتی با آن مواجه هستيم. در کشور های سنتی، کم نيستند زن هايی که رابطه ی جنسی را بعنوان يک "انجام وظيفه" تلقی می کنند و حاصل آن شمار بی اندازه ی زن هايی است که دچار سرد مزاجی و ساير اختلاات جنسی می باشند.

    دوست گرامی! همزيستی دانش جنسی مدرن با افکار کهنه ای که به قرن ها پيش تعلق دارد و زن را به عنوان عروسکی می بيند که با فشار يک دگمه حاضر به هم خوابگی با شوهرش است چگونه امکان پذير است؟ علم جنسی محصول تحولات عظيم اجتماعی - علمی جامعه ی غرب است که يکی از مهم ترين پايه هايش برابری حقوقی زن و مرد است.

    ما در حقيقت تا موقعی که بخواهيم خود را در منطق غلط اين سنت ها قرار دهيم ديگر نمی توانيم از علم و دانش سخن بگوييم. زيرا پايه ی اساسی علم، به زير سوال بردن تمام پيش فرض هاست و تا موقعی که در زمينه های اجتماعی - حقوقی علمی برخورد نکنيد، نمی توانيد دانش نوين جنسی را پيش ببريد يکی از اشکالات اساسی استدلال های شما اين است وقتی از علم و اهميت ان سخن می گوييد تنها به دانش جنسی بسنده می کنيد و فراموش می کنيد که "حقوق" و "دانش اجتماعی" نيز جزو علوم به حساب می آيند و ديدگاه ها در زمينه های حقوقی و اجتماعی نيز در طی قرن ها متحول شده اند و مذاهب و سنت ها نمی توانند قادر به اداره و تامين احتياجات حقوقی - اجتماعی جوامع کنونی با ساخت پيچيده شان باشند.بدين ترتيب هواداری و حمايت از اين قوانين، در تضاد با هر نوع بينش علمی است.

    در بخش دوم مطلبتان از اين هم فراتر می رويد و در دام استدلال های خود می افتيد و عنوان می کنيد که اگر به واقعيت هايی که در دادگاه های ايران در زمينه ی خانواده و مشکلات زناشويی است انتقادی داريد، نه بخاطر سنتی بودن آنهاست، بلکه بخاطر اين است که قدری از کادر سنتی خارج شده اند. برای شما اين قانون چند همسری نيست که ايراد دارد بلکه اشکال قضيه اين است که شوهر بدون اجازه ی همسراولش قادر به ازدواج مجدد نيست! و يا اينکه چرا در موارد جدايی، بدون اينکه تمکين زن به مرد بررسی شود مهريه به اجرا در می آيد! بعد هم به اين نتيجه می رسيد که فمينيست ها کلاهشان را هم تازه بايد هوا بيندازند که هيچکس در هنگام طلاق، تمکين زن به مرد را چک نمی کند و يا اينکه بدون اجازه ی زن اول( برای آدم هايی که نمی توانند رشوه های کلان بپردازند) نمی توان تجديد فراش کرد!

    و اينگونه خود را وارد دليل پردازی هايی می کنيد که از کسی که خود را مدافع علم و دانش می داند بعيد به نظر می رسد. آيا فکر نمی کنيد منطقی تر باشد که همان گونه که از دانش نوين جنسی دفاع می کنيد، ازاهميت گسترش علم در زمينه های حقوقی - اجتماعی نيز دفاع کنيد؟ آيا فکر نمی کنيد بجای وارونه ديدن مسائل منطقی تر است که برای حق طلاق برابر برای زن و مرد مبارزه کرد؟ آيا فکر نمی کنيد يکی از مشکلات اصلی جامعه تفاوتی است که قانون در قبال جنسيت افراد قائل می شود؟

    آيا علمی تر نيست که بجای اثبات عدم تعارض بين شرع و علوم نوين با نگاهی ريشه ای اين قوانين نابرابر را به تصوير کشيد و در جهت کنار گذاشتن مذهب از حوزه هايی که به علم تعلق دارد گام برداشت؟

    البته اين که سعی می کنيد خود را در شرايطی که در آن کار می کنيد منطبق کنيد می تواند قابل فهم باشد، ولی اشکال قضيه اين است که استدلال هايتان از کادر علمی خارج می شود و بيشتر حالت توجيه سيستمی را پيدا می کند که هيچ چيزش بر اساس منطق نيست.

    راستش را بخواهيد از شما که سايت دانش نوين جنسی تان جزو معدود سايت هايی است که اطلاعات نسبتا درستی در زمينه های جنسی در اختيار فارسی زبانان قرار می دهد، انتظار داشتم که نگاه علمی تری نسبت به مسائل اجتماعی- حقوقی داشته باشيد.زيرا ذهن "يک بام و دو هوايی"مانع تحول فکری است .

    مژگان کاهن روانشناس

    Comment


    • معاون برنامه ریزی منابع انسانی و سیاستگزاری اشتغال وزارت كار و امور اجتماعی، روز گذشته در پایان گزارش ارائه ارزیابی عملكرد ۱۱ماهه معاونت مربوطه و بنگاه های كوچك اقتصادی و زودبازده، از رشد نرخ بیكاری در سال ۸۴ نسبت به سال ۸۳ خبر داد. ایجاد ۷۰۰ هزار فرصت شغلی به جای ۹۰۰ هزار شغل در سال ۸۳ سبب شد تا رشد بیكاری از ۳۱۱ درصد به ۳۱۲ درصد افزایش پیدا كند. این آمار در حالی اعلام می شود كه هنوز آمار بیكاری های سال جدید متاثر از تصمیمات جدید شورای عالی كار مورد ارزیابی قرار نگرفته است. جواد فرشباف ماهریان به استناد تنظیم سندهای اشتغال زا در ۳۰ وزارتخانه و انعقاد قرارداد و تفاهم نامه و همكاری مشترك با سازمان ها و نهادهای مرتبط برای ایجاد اشتغال از ایجاد ۱۰۰ هزار فرصت شغلی توسط كمیته امداد، ۲۰ هزار فرصت شغلی توسط بهزیستی، ۱۵ هزار شغل توسط سازمان زندان ها و ۶۰ هزار فرصت شغلی توسط شركت فرش ایران خبر داد و یادآور شد در كنار این قراردادها در نظر است با فعال كردن سرمایه گذاری ها در بنگاه های كوچك اقتصادی، طرح كارورزی فارغ التحصیلان دانشگاه ها نیز به طور جدی پیگیری شود.
      به گفته ماهریان یكی از موضوعات مهم و مورد بررسی وزارت كار بحث آموزش نیروی انسانی است كه طبق آمار موجود ۷۶ درصد فارغ التحصیلان دانشگاه ها نمی توانند مستقیما وارد بازار كار شوند كه به دلیل نداشتن مهارت لازم در تقاضای بازار كار دوسوم این نیروها نمی توانند جذب بازار كار شوند.
      این مقام مسئول به جمعیت بالای فارغ التحصیلان اشاره كرد كه نرخ بیكاری آنان دو برابر نرخ جمعیت جوان است و یادآور شد این جوانان می توانند با نوآوری و خلاقیت بنگاه های كوچك اقتصادی را فعال كنند. در این میان وزارت كار نیز می تواند بحث جشنواره های كارآفرین را پیگیری كرده و جمعیت جوان جویای كار را به طور متناسب وارد بازار كار كند.
      معاون وزیر كار بحث تغییر رویكرد تنظیم بازار كار را از به كارگیری اجباری نیروی تعدیل كار به سمت توسعه بنگاه های اقتصادی كوچك از طریق آموزش مطرح كرد و افزود: ارزیابی ۲۷ساله از رویكرد وزارت كار این نتیجه را به ما اعلام كرد كه به طور معمول كارگاه ها نمی پذیرند كارگر اخراج شده دوباره به محل كار قبلی خود بازگردد به همین دلیل رویكرد تازه وزارت كار، تسهیل روابط كار توسط شوراهای سازش و حل اختلاف در كارخانه ها و فعال شدن شورای حل اختلاف در استان ها است. ماهریان با تاكید بر این مطلب كه طرح كارورزی فارغ التحصیلان دانشگاهی در دبیرخانه شورای عالی اشتغال نهایی شده است افزود: بررسی موانع تولید و اشتغال یكی دیگر از كارهای وزارت كار است كه با همكاری وزارت صنایع، جهاد، تعاون و دستگا ه های ذی ربط پیگیری می شود.
      اصلاح موادی از قانون كار و بررسی قراردادهای موقت و تسهیل در قراردادها از جمله طرح های مورد بررسی وزارت كار است كه معاون برنامه ریزی منابع انسانی و سیاستگزاری اشتغال به آن اشاره كرد. ماهریان از جایگزینی ۲۰ هزار نفر نیروی كار داخلی به جای نیروی كار خارجی خبر داد و گفت: تاكنون ۱۹۶ مجوز كاریابی خصوصی صادر شده كه از این تعداد ۲۰ مجوز آن بین المللی است. از طریق این كاریابی ها ۱۲۰ هزار نفر مشغول به كار شدند كه از طریق كاریابی های داخل كشورمان در ارتباط با اعزام نیروی كار به خارج از كشور ۵۰۵ نفر ساماندهی شدند.
      وی در تشریح فعالیت بنگاه های كوچك اقتصادی با تاكید براین مطلب كه از اسفندماه ۸۴ به بانك ها مجوز برای انعقاد قرارداد با این بنگاه ها داده شده است تاكید كرد: تاكنون ۲۰۰ هزار طرح آماده شده كه از طریق آنها ۶۸۱ هزار فرصت شغلی ایجاد می شود و بانك های عامل تاكنون ۸۰ هزار طرح از این ۲۰۰ هزار طرح را مورد تایید قرار داده و انعقاد ۳۰ هزار قرارداد آماده است. به گفته وی اعتبار در نظر گرفته شده برای سال ۸۵۸۴ معادل ۲۵۰ هزار میلیارد ریال بوده كه تاكنون ۹۵ هزار میلیارد ریال به شبكه بانكی ارائه شده كه معادل ۳۵ درصد مبلغ كل است.

      معاون وزیر كار با تشریح ارتباط تداوم اشتغال مولد و كاهش بیكاری به بحث تنظیم بازار كار پرداخت و درباره سیاستگزاری های غلط در دوران گذشته گفت: از دیدگاه ما سیاستگزاری اشتباه در كشور به خصوص در حوزه اشتغال منجر شد تا پیش از این وزارت كار به صورت جزیره ای و منفك از فعالیت سایر دستگاه ها عمل كند. به اعتقاد وی هنر ما تاكنون این بوده كه با سیاستگزاری در بحث اشتغال بتوانیم از طریق تجزیه و تحلیل تمام نیروها و ظرفیت ها را در یك راستا قرار دهیم. رویكرد جدید وزارت كار سرمایه گذاری روی نیروی انسانی است كه به گفته ماهریان از طریق آموزش می توان خلاءهای موجود در بازار اشتغال را جبران كرد. وی از واگذاری شهرك های صنعتی به بخش خصوصی خبر داد و یادآور شد به دستور وزیر كار بنگاه های كاریابی تخصصی در حال راه اندازی است كه با فعال شدن سفارتخانه ها و سفرا امكان كاریابی تخصصی برای دانش آموختگان ایرانی فراهم خواهد شد.

      Comment


      • ربـودن سـربازان اسـرائيلی بـه تـحريک ايـران

        حمله اسرائيل به حزب‌اله پس از آن صورت گرفت که حزب‌اله به شمال اسرائيل (آن سوی مرزهای بين‌المللی که به رسميت شناخته شده است) تجاوز کرد و هشت سرباز اسرائيلی را کشت و دو سرباز را نيز ربود.

        حجم حضور نيروهای حزب‌اله، از زمانی‌که اسرائيل تهاجم به نوار غزه را به منظور آزادی سرجوخه‌ی به اسارت گرفته شده‌ بوسيله‌ی سازمان‌های ستيزه‌جوی فلسطينی (از جمله کميته‌ی مقاومت مردمی) آغاز کرد، در جنوب لبنان افزايش يافت. نيروهای شبه‌نظامی حزب‌اله مترصد آن بودند که به ربودن هر اسرائيلی که در مرز حرکت می‌کند، اقدام کنند. اما هوشياری اسرائيلی‌ها سبب شده بود که حزب‌اله، ناتوان از انجام نقشه‌ی خود شود و ناگزير حزب‌اله برای انجام نقشه‌‌اش، خود وارد شمال اسرائيل شد و ضمن کشتن چند سرباز اسرائيلی، دو سرباز را به اسارت گرفت.

        زيرکی اسرائيلی‌ها از اين‌جهت حائز اهميت است که آنها می‌خواستند کمترين دخالتی در آغاز جنگ داشته باشند. بديهی است که اسرائيل دشمن سازمان‌های تروريستی فلسطينی و حزب‌اله لبنان است و از هرگونه ضربه‌زدن به آنها خرسند خواهد شد، اما در عين‌حال نمی‌تواند بدون برنامه‌ريزی و طرحی که اثربخش و دارای نتايج بلندمدت باشد، اقداماتی پر هزينه (از لحاظ سياسی و اجتماعی) انجام دهد.

        ديد اعراب در سال‌های ابتدايی تشکيل کشور اسرائيل به اين ملت، تاحدود زيادی تغيير يافته است. اعراب در دو جنگی که با اسرائيل داشتند، دريافتند که نبايد به اسرائيلی‌ها ديدی شبيه به آنچه به زنان دارند - آنچنان که تعدادی از تحليلگران بيان کرده بودند- داشته باشند و اسرائيلی‌ها را ترسو و ضعيف بپندارند. اما حزب‌اله لبنان همان اشتباهی را تکرار کرد که اعراب در دو جنگ (استقلال و جنگ شش روزه) مرتکب شدند. هنوز هم برخی اين انديشه را در سر می‌پرورانند که بايد "افسانه‌ی شکست‌ناپذيری اسرائيل" را باطل کنيم و يکبار ديگر جنگی عليه اسرائيل آغاز شد، حزب‌اله به پشتيبانی ايران و سوريه آغازگر آن بودند.

        آمد و شدهايی که ميان مقامات حزب‌اله و جمهوری اسلامی انجام گرفت، جدا از اينکه به عمل به درخواست‌های اين سازمان تروريستی انجاميد، به تعهداتی تحکيم يافته ميان سران اين گروه و رهبران ايران رسيده است که در ادبيات طرفداران ولايت‌فقيه و احزاب ايرانی به "تـجديد بـيعت" معروف است.

        اما قراين و شواهد زيادی وجود دارد که ما را به اين نتيجه می‌رساند که عمل حزب‌اله لبنان در ربودن دو سرباز اسرائيلی را؛ نه فقط در جهت مبارزه‌ی اين سازمان با اسرائيل، بلکه در راستای تحريک ايران برای آن (ربودن) ارزيابی کنيم. اول از همه؛ بعيد است که در چنين اوضاع درهم و برهمی که در نوار غزه و کرانه‌ی باختری رود اردن در جريان است، سازمان تروريستی زير نفوذ ايران - که به‌وسيله‌ی اين کشور نيز بنيانگذاری شده است- سرخود و بدون مشورت، به اقدامی اينچنينی دست زند. شايد اگر مسئله، تبادل آتش ميان طرفين بود (مانند آنچه در برخی زمان‌ها شاهدش بوديم) قابل تامل بود که ايران در جريان (دقيقا و به صورت کامل) قرار نداشته باشد، هرچند معتقديم که چنين حملاتی نيز با اطلاع مقامات ايران و هدايت آنها صورت می‌گيرد. اما اين اقدام از آنجا که می‌توانست موجوديت اين سازمان را مورد تهديد قرار دهد و به اين‌ترتيب تبعاتی برای رژيم داشته باشد، بنابراين حزب‌اله اصلا مصلحت نمی‌ديد که با "پـدر خـوانده‌"ی خود صلاح و مشورت نکند.

        می‌توان اين استدلال را اين‌گونه نيز بيان کرد؛ از آنجا که اتـّکای حزب‌اله لبنان به ايران و سوريه است و اقدام به کشتن و ربودن سربازان اسرائيلی در اين مقطع زمانی، نمی‌تواند دور از تهديد و خطرات از جانب اسرائيل - حتی از منظر حزب‌اله که فاقد بينش سياسی درست است، قلمداد شود - بنابراين در جريان قرار دادن ايران و سوريه برای اين سازمان، برای آمادگی اين کشورها برای کمک‌های فوری مورد نياز در صورت لزوم، از اهميتی حياتی برخوردار بوده است. اما مساله فراتر از اينهاست، يعنی می‌توان ديد که در اينجا مسئله‌ی "صلاح و مشورت" حزب‌اله با ايران و يا حتی "تشويق و تهييج" از سوی ايران مطرح نبوده است، بلکه "عمل به دستور" مطرح بوده است.

        مقامات رژيم و تحليلگرانی که در سطح عمومی و رسانه‌ای ايران به صحبت در مورد مسائل لبنان و اسرائيل می‌پردازند، بيان می‌کنند که از آنجا که اسرائيل قرار بود به توافقات گذشته عمل کند و زندانيان را آزاد کند و اين کار را نکرده، همچنين به تجاوزات به لبنان پرداخته است، حزب‌اله در پاسخ به اين اقدامات اسرائيل (آنها به اسرائيل می‌گويند، "رژيم صهيونيستی") اقدام به ربودن سربازان اسرائيلی کرده، تا از اين طريق بتواند به خواسته‌های "بـحق" خود برسد. می‌توان اين سوال را مطرح کرد که آيا دو هفته‌ی پيش يا چند ماه پيش، حزب‌اله شاهد چنين اقداماتی از سوی اسرائيل بوده است؟ و همچنين آيا اسرائيل به تازگی زندانيانی از لبنانی‌ها را در بند کرده است؟ همواره در تحليل مسائل سياسی، در نظرگرفتن مسائل از نظر زمانی و تقدّم و تاخّر رخداد آنها حائز اهميت بوده است.

        قرينه‌ی ديگر، اينست که حملات حزب‌اله به شمال اسرائيل و اقدام به ربودن دو سرباز اسرائيلی، درست همزمان با اجلاس هشت کشور صنعتی (جی هشت) در سن‌پترزبورگ روسيه اتفاق افتاد، اجلاسی که اصلی‌ترين مسئله‌ای که در آن مطرح می‌شد (يا يکی از آنها) برنامه‌های هسته‌ای ايران بود. در اجلاس وزرای خارجه‌ی هشت کشور صنعتی، توافقات اوليه برای اتخاذ تصميم در برابر ايران، در صورتی که اين کشور به بسته‌ی پيشنهادی کشورهای پنج به‌علاوه‌ی يک (پنج عضو دائم شورای امنيت و آلمان) پاسخ روشنی نداده (يا آن را رد کرده) صورت گرفته بود.

        دليل ديگر اينکه سفر علی لاريجانی به اروپا و ملاقات او با خاوير سولانا، مسوول عالی سياست خارجی اين اتحاديه و برخی ديگر از مقامات کشورهای اروپايی، با شکست کامل مواجه شد. لاريجانی در اين سفرها در پی آن بود که اروپايی‌ها را راضی کند که به پای ميز مذاکره - بدون هيچ پيش شرطی از سوی آنها- بازگردند و يا حداقل زمان بيشتری را برای جمهوری اسلامی از اروپا طلب کند و برای ايرانيان زمان بخرد. مذاکرات ميان جمهوری اسلامی و سه کشور اروپايی- که به نمايندگی از بيست و پنج کشور اروپايی- به مذاکرات هسته‌ای با ايران می‌پرداختند، از آن زمان که رژيم ايران بدون هيچ توافقی با اروپا، تعهدات خود در توافقنامه‌ی پاريس که در آن لزوم توقف تمامی فعاليت‌های مرتبط با غنی‌سازی را در طول مدت زمانی که مذاکرات در جريان است، مورد تاکيد قرار می‌دهد، زير پا گذاشت و فعاليت‌ها در کارخانه‌ی فرآوری اورانيوم در يو.سي.اف اصفهان از سر گرفت، متوقف شد و اروپايی‌ها شرط ادامه‌ی مذاکرات را تعليق کامل فعاليت‌های هسته‌ای مورد بحث (که در مورد آنها سوء‌ظن وجود دارد) دانسته‌اند که اين مورد پذيرش جمهوری اسلامی نبوده است.

        لاريجانی پس از آنکه با سردی از ديدار "کاملا" بی‌ثمر خود با خاوير سولانا که در جوی بسيار بی‌رمق و غير مثبت برگزار شد، ديگر نسبت به اروپا نااميد گشت، پس معطل نکرد و بدون اينکه به تهران بازگردد به دمشق، پايتخت سوريه رفت. ديدار غير منتظره و از پيش اعلام نشده‌ی لاريجانی از سوريه، از آنجا حائز اهميت است که وی سفر به اروپا را رها کرده و با عجله به سوريه می‌رود و با مقامات اين کشور ديدار می‌کند. و اين زمانی است که او بايد بيشترين کارها را در جهت ديپلماسی ايران برای ايجاد نگرش مثبت اروپا به ايران انجام دهد. سوريه، مربی و کمک‌کننده‌ی اصلی به حزب‌اله لبنان است و کمک‌های نظامی و مالی و ... . جمهوری اسلامی را در اختيار اين سازمان قرار می‌دهد. به فاصله‌ی اندکی، ما شاهد ربودن سربازان اسرائيلی در شمال اسرائيلريال از سوی حزب‌اله لبنان هستيم. ديدارهايی که لاريجانی در سوريه داشته، می‌تواند شامل افرادی از حزب‌اله نيز بوده باشد، با توجه به اينکه يکی از پايگاه‌های اصلی حزب‌اله در سوريه نيز قرار دارد و در آنجا دفتری فعال داشته‌اند.

        وقتی به دقت به سخنان هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه نگاه می‌کنيم، نکاتی ديگر، از قراينی که می‌تواند دخالت جمهوری اسلامی در حوادث اخير را نشان دهد در می‌يابيم. علی لاريجانی در انتخابات رياست‌جمهوری، رقيب هاشمی رفسنجانی بوده و به شدت از مواضع سياسی دولت رفسنجانی - که دولت را در سالهای 68 تا 76 در اختيار داشته - انتقاد کرده و چنين مواضعی را باعث پررو تر شدن کشورهای غربی دانسته بود. وی در ميزگردهای انتخاباتی در تلويزيون جمهوری اسلامی از ابزارهايی که ايران در منطقه دارد (از جمله نفوذ در ميان شيعيان عراق و حزب‌اله لبنان) که می‌تواند با بکار گرفتن آنها بر کشورهای غربی (به خصوص آمريکا) فشار بياورد، به عنوان يکی از اولويت‌های سياسی خود در صورتی که پيروز انتخابات بشود نام برد. حال همين فرد، دبير شورای عالی امنيت ملی جمهوری اسلامی شده است و به اقداماتی دست می‌زند که مسلما اصلا مورد تاييد رفسنجانی نيست. هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه‌ی خود به بروز برخی اختلافات در ميان رده‌های بالای کشور تلويحا اشاره کرد و از خدا خواست که اين افراد را هدايت کند. سخنان رفسنجانی از اين‌حيث بيشتر با نصايحی مشابه در قبل متمايز است که اکنون درگيری جناحی اصلا وجود خارجی ندارد و کشور دچار اختلافی حزبی نيست، بنابراين آنچه بيشتر محتمل است، اينست که کشور در مسئله‌ی حمايت از اقدامات حزب‌اله و درگير کردن ايران در آتش جنگ، دچار اختلاف در مديريت شده است. دليل محکمی که در اين مسئله می‌تواند قابل اعتنا باشد، عدم حضور علی خامنه‌ای در سطح رسانه‌ها و اظهارنظرهای مقامات رژيم در مورد جنگ اخير حزب‌اله و اسرائيل است.

        مسئله‌ی ديگر که می‌تواند استراتژی جمهوری اسلامی از قبال اين حرکت را تبيين کند، يا به عبارت ديگر پاسخی به اين پرسش باشد که علی‌رغم همه‌ی اين مسائل، تحريک حزب‌اله نسبت به اين اقدام، چه کمکی به جمهوری اسلامی می‌کند، اينست که جمهوری اسلامی اصلا تصور نمی‌کرد که اسرائيل دست به حمله به جنوب لبنان بزند، چه رسد به اينکه با نيروهای زمينی خود به پيشروی در مناطقی از اين کشور دست بزند و به منظور در اختيار قرار دادن آن به دست نيروهای ناتو (يا پاسداران صلح سازمان ملل) نواری چند کيلومتری از جنوب اين کشور را "تـصرف" کند. آنها حساب می‌کردند که حزب‌اله دو سرباز يا تعداد بيشتری را به اسارت می‌گيرد و به اين‌ترتيب اين برگ برنده‌ای برای ايران در شورای امنيت می‌شود، چون آنها در فکر مذاکرات آزادی اسرا که از طرف حزب‌اله که با واسطه‌گری (احتمالا) آلمان صورت خواهد گرفت و مطرح کردن مسائل خود در آنجا بودند.

        بايد اين را در نظر داشت که روسيه در گردشی آشکار از مواضع خود، برای اولين‌بار از قطعنامه‌ای که تحريم‌های احتمالی را برای ايران در نظر می‌گيرد، حمايت کرد و اين در آستانه‌ی مذاکرات هشت کشور صنعتی رخ داد. ايران که قافيه را باخته بود، و می‌ديد که از دست تنها کشوری که به او اميد داشت، يعنی روسيه نيز هيچ کاری در قبال فشار اروپا و آمريکا ساخته نيست، دست به چنين اقدام ناشيانه‌ای توسط حزب‌اله لبنان زد. حزب‌اله پاسخ خوش‌خدمتی خود را اکنون با بمباران مناطق جنوبی لبنان می‌گيرد (و احتمالا استقرار نيروهای ناتو يا پاسداران حافظ صلح سازمان ملل) اما قطعنامه‌ای که در اين هفته تصويب می‌شود، پاسخ غرب به شرارت‌های اخير جمهوری اسلامی است.

        Comment


        • اگر مسوولان جمهوری اسلامی، جنگ حزب‌اله و اسرائيل را نبرد خود می‌خوانند و حاضرند هرگونه کمکی برای پيروزی حزب‌اله در اين نبرد داشته باشند، پس اين نـبرد، می‌تواند يک عرصه برای رويارويی رژيم ايران و مخالفانش نيز باشد. با وجودی‌که جمهوری اسلامی در صحنه‌های مختلف تاکنون دچار چالش شده است و در اين سالهايی که از پس از جنگ هشت ساله‌ی ايران و عراق گذشته، با بحران‌هايی زيادی که ايجاد کرده، سعی در رويارويی با قدرت‌های جهانی و فشار آوردن به مردم ايران برای همراهی داشته است، اما اين‌زمان "اولـين" جولانگاه واقعی ايران در سالهای پس از جنگ ايران و عراق برای رويارويی با غرب را شاهد هستيم. اگر مسوولان جمهوری اسلامی کمک‌هايی که به حزب‌اله می‌کنند؛ فراتر از پول، تجهيزات نظامی، کمک‌های اطلاعاتی و تاکتيکی باشد و با حضور نيروهای سپاه و بسيج، جنگ حزب‌اله لبنان را به جنگی ميان اسرائيلی‌ها و نيروهای ايرانی طرفدار خود تبديل کنند، يقينا نيروهای زيادی در ايران و خارج آن وجود دارند که با آنها به مقابله برخيزند. پيروزی در اين جنگ برای هر دو طرف (ايران و سوريه و حزب‌اله لبنان و تندروهای ستيزه‌جو، با مخالفان رژيم ايران، اسرائيل، غرب و طرفداران خلع سلاح حزب‌اله در لبنان) اهميت "حيـاتی" دارد. اگر جمهوری اسلامی در مسئله‌ی هسته‌ای مجبور به عقب‌نشينی شود، ولی حزب‌اله لبنان به پيروزی‌هايی دست يابد، برای رژيم بسيار گواراتر خواهد بود، تا اينکه حزب‌اله شکست بخورد، حتی اگر مسئله‌ی هسته‌ای به صورتی خوشايند رژيم تمام شود.

          آنهايی که خطبه‌های ديروز نماز جمعه را شنيده‌اند، حتما ديدند که رفسنجانی چطور بغض گلويش را گرفته بود و داشت گريه می‌کرد، هنگامی‌که درباره‌ی عمليات نظامی اسرائيل به جنوب لبنان سخن می‌گفت. اسرائيل آنچنان پا را بر گلوی رژيم فشار می‌دهد که رفسنجانی نيز که خيلی به نظر خودش سياست را می‌فهمد، نتوانست جلوی بغضش را بگيرد و جلوی ده‌ها خبرنگار داخلی و خارجی و در مقابل نمازگزاران تهرانی- که به نظر می‌آمد، خيلی مصمم هستند که به حزب‌اله لبنان کمک‌های زيادی داشته باشند و حتی در جنوب لبنان حضور يابند- ، بغضش را شکست.

          تحليلگران و کسانی که در شبکه‌ی خبر و برنامه‌های سياسی تلويزيون می‌آيند نيز بسيار خشمگين و عصبانی و البته ناتوان، به عقده‌گشايی می‌پردازند و آنچنان بهم ريخته‌اند که چيزی جز الفاظ توهين‌آميز، سخنان بی‌محتوا و پوچ، شعارهای توخالی و دروغ‌هايی که تنها عوام باور می‌کنند ندارند که بيان کنند.

          اسرائيل دو کار بزرگ و هوشمندانه را باهم انجام می‌دهد، اولا اينکه از پخش اخباری که می‌تواند مورد سوء استفاده‌ی مقامات عربی و جمهوری اسلامی قرار بگيرد، جلوگيری می‌کند که اينکار موجب سردرگمی شبکه‌های خبری جمهوری اسلامی و عربی شده است، ثانيا از حملات خود به حزب‌اله لبنان بی‌پرده سخن می‌گويد و آمار و اطلاعات ارائه می‌دهد که بدين‌ترتيب اثرات تبليغاتی را مضاعف کرده و اين نشان از تسلط اسرائيل بر اوضاع دارد.

          آنطور که مشخص شده است، اسرائيل حساب تمامی مسائل سياسی و نظامی را کرده است. اين کشور به نبرد زمينی با شيعيان حزب‌اله در جنوب لبنان روی می‌آورد و احتمالا نسبت به اسارت‌گرفتن آنها اقدام خواهد کرد. اسرائيل با توجه به اينکه سالهای سال است که به نبرد نظامی شهری پرداخته است، وقتی به داخل شهرهای جنوبی لبنان برسد، بر خلاف اينکه تصور می‌شود، بسيار بهتر از آنچه ممکن است به ذهن مقامات و تحليلگران ايرانی برسد، قادر به کنترل اوضاع خواهند بود. هرچه باشد، آنها سالهاست که در نوار غزه و کرانه‌ی باختری که در آن عناصر حماس و جهاد اسلامی و تيپ شهدای الاقصی (وابسته به جنبش فتح) و برخی ديگر از گروه‌های شبه‌نظامی ستيزه‌جو به فعاليت می‌پردازند، به انجام عمليات پرداخته و کمترين تلفات را داده است. اين تجربه‌ی ذی قيمت، در جنوب لبنان نيز می‌تواند بسيار کارساز باشد، خصوصا اينکه مردم جنوب لبنان اصولا تمايلی به درگيری ندارند و همين چند روزه نشان داده‌اند که عقلانی و منطقی می‌انديشند و جان خود را پای "مـاجراجـويی" سيد حسن نصراله حاضر نيستند، از دست بدهند و خانه‌های خود را ترک کرده‌اند و سعی می‌کنند جان خود را برای روزهای بهتری که در انتظار است حفظ کنند.

          محسن رضائی، شيخ الاسلامی (سفير سابق ايران در سوريه) و ديگر تحليلگران جمهوری اسلامی بارها در اين روزها بيان کرده‌اند که حزب‌اله لبنان، خط مقدم جبهه‌ی ايران است و بايد هرگونه کمکی که می‌توانيم به آنها داشته باشيم. آنها پيروزی حزب‌اله را پيروزی خود می‌دانند. رحيم پور ازغدی و بسياری ديگر که به نظر "کارشناس مسائل اسلامی" معرفی شده‌اند نيز، بيان می‌کنند که ما به خاطر "زمـين" از فلسطينی‌ها و حزب‌اله لبنان دفاع نمی‌کنيم، مساله‌ی ما مساله‌ی اسلام است، اسلام به ما می‌گويد که با اين کافران نبرد کنيم.

          جمهوری اسلامی و مقامات آن، اين روزها ديگر مرزی ميان اسرائيلی‌ها، صهيونيست‌ها و يهودی‌ها قائل نيستند و به شديدترين وجه ممکن به تبليغات نفرت‌پراکن عليه آنها می‌پردازند. برنامه‌های تلويزيون از حالت عادی و معمول خارج شده و شبيه به روزهايی است که آمريکا به افغانستان و (دو سال بعد) به عراق حمله کرد، منتها اين‌بار به نوعی ديگر سخن می‌گويند، ديگر بحث‌هايی که دلسوزی را برانگيزاند کمتر مطرح می‌کنند، بلکه بيشتر به تهييج مردم برای حمايت‌های بيشتر مالی و معنوی برای حزب‌اله می‌پردازند و مدام از سلحشوری و رشادت در مورد عناصر حزب‌اله سخن می‌گويند.

          وقتی تحليلگران ايرانی نيز به انتقاد از سران اعراب می‌پردازند که چرا از حزب‌اله دفاع نمی‌کنند و در روزنامه‌های حکومتی آنها را در صورت شکست حزب‌اله مقصر می‌دانند، می‌توان چند نکته را نتيجه گرفت؛ اينکه آنها اعتقادی به همبستگی ملل مسلمان ندارند، اينکه آنها اتحاد را در پی منافع خود می‌خواهند و آنطور که علی خامنه‌ای تعريف می‌کند و در اطاعت از رهنمودهای او می‌بينند. آنها باور کرده‌اند که اگر رهبرانشان به انتقاد از سران عرب می‌پردازند و به رهبران عرب نصيحت می‌کنند که به قضاوت تاريخ اهميت دهند، بنابراين حق با آنهاست! انگار آنها باور دارند اگر در مساله‌ای مناقشه برانگيز که حقی هم ندارند، اگر زودتر پيش قاضی بروند، بنابراين حق بايد به آنها داده شود، به عبارت ديگر آنها نسبت به سران عرب، دست پيش را می‌گيرند که پس نيفتند!

          درست است که تاريخ به قضاوت در مورد رفتار اعراب و حکام آنها خواهد پرداخت و احتمالا از اينکه آنها در برخی قضايا که می‌توانستند قوی‌تر عمل کنند (مانند ايستادگی ضعيف در مقابل استعمار در سالهای گذشته‌شان و يا اصلاح‌ناپذيری در باب حکومت‌داری‌شان) اما يقينا تاريخ همزمان به قضاوت در مورد سران جمهوری اسلامی خواهد پرداخت که به خاطر هوس‌ها و جاه‌طلبی‌های عده‌ای متکبر، به پشتيبانی از گروهی جنايت‌پيشه که هيچ زبانی جز "زور " "قوه‌ی قهريه" را نمی‌فهمند نيز به قضاوت خواهد نشست و مطمئنا قضاوت تاريخ آنقدر بی‌رحم خواهد بود که رعايت مصلحت‌ها را به جاه‌طلبی‌ها تشخيص دهد.

          تاريخ خواهد گفت که در مقابل اتهام عربستان سعودی به حزب‌اله، اگرچه عربستان به خواسته‌هايی که در ميان اعراب (افراطی‌های آنها) وجود داشت پشت کرد، اما بخت‌های زيادی را برای استمرار پيشرفت و سعادت فراهم کرد. امروز وضعيت کشورهای حاشيه‌ی خليج فارس چگونه است و بيست و هفت سال پيش چگونه بود؟ آيا اسرائيل درصدد بوده که آنها را استعمار يا اشغال کند؟ تاريخ قضاوت خواهد که اسرائيل حتی به يک وجب از خاک کشورهای اسلامی چشمداشت نداشت، اما حکومتی در ايران روی کار بود که دوست داشت، اسرائيل را از روی زمين بردارد و خودش گور به گور شد (اين اصطلاحی است که علی خامنه‌ای در مورد وزير خارجه‌ی اسبق آمريکا به کار برد) اما اسرائيل سرجای خود ماند.

          Comment


          • چـرا نـبرد اسـرائيل مـشروع اسـت؟

            من برای غير نظاميانی که جان خود در حملات اسرائيل از دست داده‌اند، بسيار متاسف و ناراحت هستم و بسيار دعا می‌کنم و آرزو دارم که غير نظاميان در اين حملات آسيب نبينند. در اين مدت، وبلاگ‌نويسان زيادی به ابراز نظر در مورد حملات اسرائيل به جنوب لبنان و حومه‌ی بيروت پرداختند که حتما شما نيز برخی از آنها را خوانده‌ايد، در اين مقاله قصد دارم که به برخی نکات که تعدادی از آنها به نظر "بـديـع" می‌آيند بپردازم، تا از اين منظر، هم به پاسخ مسائلی که مخالفان و منتقدان نبرد اسرائيل مطرح می‌کنند، پاسخی داده شده باشد، هم اينکه در راستای تنوير افکار و نشان دادن مواجهه‌ی "منطقی" با مسائل نمونه‌ای ديگر از آن را عرضه کنيم. سعی می‌کنيم نوشته‌های وبلاگ‌مان با نامی که برای آن برگزيده‌ايم - فهم- هم‌راستايی داشته باشد، و "فـهم" را با نمونه‌هايی عينی به مخاطبان خود عرضه کنيم. اگر شما بدانيد که چطور با مسائل مواجه شويد و نگرش درست داشته باشيد، آنگاه اگر اطلاعات متناقض و بسياری شما را دچار ترديد کند، بی‌گمان اگر دچار اشتباه شويد، آن يک "سوء تفاهم" است، البته همه‌ی اينها در صورتی است که شما قصد فهم مطلب داشته باشيد، و نه اينکه صرفا تعصبات و منويات خود را پيگيری کنيد.

            جنگ اسرائيل با لبنان يا حزب‌اله

            عمده‌ترين مساله‌ای که در ارتباط با جنگ اسرائيل مطرح می‌شود، اينست که اسرائيل به لبنان تجاوز کرده است. چه رهبران جمهوری اسلامی، چه تحليلگرانی که اين روزها تقريبا در تمامی ساعات شبانه‌روز در تلويزيون و راديوی رژيم مشغول ارائه‌ی - به اصطلاح - تحليل سياسی هستند و چه وبلاگ‌نويسان سياسی ايران و اصلاح‌طلبان به صورتی محوری مطرح می‌کنند که "اسرائيل به لبنان تجاوز کرده است". اين يک خبط بزرگ است. لبنان دارای دولت است، دارای هيئت دولت و وزير دفاع و ارتش و شورای امنيت ملی است، چطور است که آنها چنين چيزی را تشخيص نداده‌اند، آن‌وقت، تحليلگرانی از ايران پيدا می‌شوند و می‌گويند، اسرائيل در نبرد با لبنان است! نه تنها اسرائيل قصد جنگ با لبنان، يا هيچ کشور اسلامی را (ابتدائا) ندارد، بلکه لبنان و کشورهای اسلامی نيز چنين چيزی را احساس نکرده‌اند. اگر تهاجم عليه لبنان مطرح بود، يقينا ما شاهد حضور ارتش لبنان در کنار "برادران"!!! - اين اصطلاحی است که برخی تحليلگران جمهوری اسلامی در مورد حزب‌اله لبنان بکار می‌برند - حزب‌اله بوديم.

            پس بايد دقيقا اين را روشن ساخت که اسرائيل و اسرائيلی‌ها هيچ دشمنی و پدر کشتگی‌ای با لبنانی‌ها و يا ساير ملل ندارند، مسئله‌ی آنها "اعمال تروريستی" حزب‌اله لبنان است. می‌گويند که اسرائيل قبلا نيز به لبنان تجاوز کرده و با مقاومت حزب‌اله لبنان مجبور به عقب‌نشينی شده است. به نظرم ميوه‌ی کارهای سيد حسن نصراله و دار و دسته‌اش را نه در سال 2000 که اسرائيل از جنوب لبنان- بنا به درخواست سازمان ملل- خارج شد بايد ديد، بلکه ثمره‌ی به اصطلاح مقاومت حزب‌اله و در واقع نتيجه‌ی اعمال تروريستی و ستيزه‌جويانه‌ی آنها، امروز در جنوب لبنان و نقاط ديگر اين کشور ديده می‌شود. اگر خرابی زير ساخت‌های لبنان مطرح است، اگر کشته شدن غير نظاميان مطرح است، اگر ضربه به اقتصاد لبنان و منطقه مطرح است، و اگر غير نظاميان در اسرائيل جان خود را از دست می‌دهند، همه و همه نتيجه‌ی اينست که سيد حسن نصراله و اعوان و انصارش نمی‌خواهند قانون و هنجارها را رعايت کنند.

            اسرائيل، آغازگر نبوده است

            می‌گويند اسرائيل بدون هيچ دليلی تهاجم به جنوب لبنان را آغاز کرد. اين دروغ است! به چند روز قبل بازگرديد، زمانی که اسرائيل در نوار غزه مشغول انجام عمليات نظامی به منظور ايجاد فشار بر فلسطينيان و تلاش برای آزادسازی سرجوخه‌ی ربوده شده‌اش بود، چه چيزی باعث شد که اکنون نوار غزه و کرانه‌ی باختری نسبتا در آرامش باشد، اما جنوب لبنان و حومه‌ی جنوبی بيروت، اين‌گونه آماج حملات قرار گيرد؟ اولين اقدام را حزب‌اله لبنان انجام داد، با ربودن دو سرباز اسرائيلی در منطقه‌ی مرزی. حتی خود سيد حسن نصراله و جمهوری اسلامی نيز نمی‌توانند يک توجيه قانع کننده برای اقدام تروريستی حزب‌اله لبنان بياورند که برای جامعه‌ی بين‌الملل اندکی قابل درک باشد.

            حزب‌اله لبنان با چه حيطه‌ی قانونی اقدام به ربودن سربازان مراقبِ مرز اسرائيل می‌کند؟ آيا حزب‌اله لبنان از طرف دولت اين کشور مامور مراقبت از مرز است؟ حتی در اين‌صورت نيز اين دو سرباز اصلا در خاک لبنان ربوده نشده‌اند. اين در حالی است که گروه‌های داخلی در لبنان هم با اين کار حزب‌اله لبنان موافق نبوده‌اند.

            سيد حسن نصراله، جنگ‌طلب و برهم زننده‌ی آرامش و مسوول مستقيم و اصلی اين ماجرايی است که امروز در منطقه در جريان است. او هنوز هم حاضر نيست که اسرای اسرائيلی را آزاد کند. جالب است که حزب‌اله، و مدافعان و حاميان آن، اسرائيل را متهم می‌کنند که برای آزادسازی دو سرباز اسرائيلی اين‌گونه به تجاوزگری می‌پردازند، اما از سيد حسن‌نصراله و حاميان ايرانی‌اش پرسيده نمی‌شود، اگر جان لبنانی‌ها و شيعيان برايشان ارزش دارد، پس چرا آنها نسبت به آن حساسيت بيشتری ندارند. مگر اسرائيل ضرب‌الاجل برای آزادسازی اسرای اسرائيلی تعيين نکرد، پس چرا آنها حاضر نشدند خوی متکبرانه و مغرور خود را کنار بگذارند و مصالح لبنانی‌ها و بخصوص شيعيان اين کشور - که در جنوب ساکن هستند- در نظر بگيرند.

            در حالی صحبت از تجاوزگری اسرائيل گفته می‌شود که بسياری از به اصطلاح تئوريسين‌های سياسی جمهوری اسلامی می‌گويند، نبرد حزب‌اله لبنان و اسرائيل "غير قابل اجتناب" بوده است. حرف آنها يک معنی‌اش و شايد اصلی‌ترين معنی‌اش اين می‌تواند باشد که حزب‌اله لبنان آماده‌ی نبرد با اسرائيل بوده است و مترصد يک فرصت بوده‌اند. در حالی‌که بايد بدانيم اسرائيل بارها خواسته‌ی خود مبنی بر اينکه مسائل را حاضر است از طريق صلح‌آميز حل کند، اعلام کرده، اما حزب‌اله و حاميان سوری و ايرانی آن که هدف‌های خود را دنبال می‌کنند، اين آتش (ناامنی در منطقه) را با سوخت خود شعله‌ور می‌سازند.

            چرا هيچ‌کس نمی‌پرسد که طرح استقرار سربازان سازمان ملل در منطقه‌ی مرزی با مخالفت چه کسانی روبه‌رو است؟ آيا جمهوری اسلامی و سوريه از اين طرح استقبال می‌کنند؟ همه می‌دانند که مسئله‌ی لبنان مدتهاست که روشن شده است. امروز ديگر هيچ مناقشه‌ی مرزی و درگيری ميان دولت اسرائيل و لبنان در اين زمينه وجود ندارد. درست است که اسرائيل با سوريه هنوز بر سر بلندی‌های جولان مساله دارد، اما از سال 2000 که از جنوب لبنان به صورت کامل عقب‌نشينی کرد، هيچ دليلی برای وجود حزب‌اله لبنان وجود نداشت. اما حزب‌اله لبنان دست از فعاليت‌های خود بر نداشت و به کمک‌رسانی به گروه‌های تروريستی فلسطينی و همچنين آموزش آنها برای انجام خرابکاری و انجام عمليات‌های انتحاری و بمب‌گذاری پرداخته است، به عبارت ديگر حزب‌اله لبنان، پل ارتباطی ميان حاميان گروه‌های تروريستی فلسطينی (به ويژه سوريه و ايران) و ستيزه‌جويان فلسطينی است.

            چرا اسرائيل به نبرد ادامه می‌دهد

            آيا اينکه حزب‌اله لبنان اسرای اسرائيلی را آزاد کند و اين کار را بدون قيد و شرط انجام دهد، آنگاه اسرائيل حملات را متوقف کند، صورت درست و حقی از مساله است؟ خوشبختانه يا متاسفانه از آنجا که حزب‌اله لبنان بينش درست و حسابی ندارد - و بر همين حساب، به اقدامی ناشيانه در ربودن دو سرباز اسرائيلی دست زد- بعيد است که چنين کاری را انجام دهد. در حالی که اسرائيل اعلام کرده است، حتی اگر دو سرباز اسرائيلی صحيح و سالم تحويل اين کشور شوند، باز هم به حملات خود ادامه خواهد داد، می‌بينيم که حزب‌اله لبنان و دبير کل آن می‌گويند که آزادی سربازان اسرائيلی بدون اينکه زندانيان لبنانی در بند اسرائيل آزاد نشوند، غير ممکن است. اين هم خوب مسائل را به نفع اسرائيل کرده، البته با چيزی که از جمهوری اسلامی سراغ داريم، بعيد نيست که به حزب‌اله فشار بياورد که اين دو سرباز اسرائيلی را طی اقدامی رياکارانه به منظور جلب حمايت کشورهای اسلامی و خريدن افکار عمومی، بدون هيچ قيد و شرطی آزاد کند.

            اسرائيل بايد برای هميشه کار حزب‌اله لبنان را بسازد. به نظرم حزب‌اله لبنان از سال 2000 که اسرائيل جنوب لبنان را ترک کرد، علاوه بر اينکه جزو گروه‌های تروريستی بايد محسوب شود، بلکه به دليل اقدامات غير قابل توجيه خود از آن پس، (اعضای) بايد جزو جنايتکاران و تبه‌کاران بين‌المللی قلمداد شوند. وضعيت حزب‌اله از آن تاريخ به بعد، ديگر مانند حماس و سازمان جهاد اسلامی نيست، بلکه با يک درجه ارتقا - در اعمال جنايتکارانه - به برادری القاعده نائل شده‌اند.

            اسرائيل قصد افزايش قلمروی خود را هيچ‌زمان نداشته است. اگرچه مشخص است که با چه انگيزه‌ای جمهوری اسلامی و هوادارانش مدام از چيزی به نام "خـوی افـزايش سـرزمين" اسرائيل سخن می‌گويند، اما معلوم نيست که چرا کسانی که تاريخ خوانده‌اند و يا دسترسی به منابع دارند، از چنين مطالبی با اين درجه از دروغ تعجب نمی‌کنند. اسرائيل امروزه حتی از چيزی که قطعنامه‌ی سازمان ملل تصويب کرده، يک وجب بيشتر طلب نکرده است و در همان نيز مانده است. آنها صحرای سينا با وسعت زيادی که داشت و همچنين نوار غزه و کرانه‌ی باختری را که در جنگ تجاوزگرانه‌ی اعراب بدست آورده بودند، به آنها (اعراب) پس دادند. اسرائيل اکنون بيان می‌کند که سوريه را نيز در صورتی‌که به روند صلح بازگردد، حاضر است با پس دادن بلندی‌های جولان خرسند کند، اما افسوس که جريانی در ميان ديکتاتورها و رژيم‌های فاسد منطقه وجود دارد که نمی‌گذارد مسائل حل شود.

            Comment


            • حـق چيست و بـه جـانب کـيست؟

              چه خوب که پس از اين مدتی که وبلاگ‌نويسی کرده‌ام، يک نفر پيدا شد که پرسيد، "با اين‌همه تبليغات و هياهوی رسانه‌ای، از کجا حقيقت را دريابيم؟" به نظرم اين سوال، اينقدر اهميت دارد که ده‌ها نوشته در مورد آن بنويسم، و کسانی که توان سخن گفتن در اين موضوع را دارند، بايد هر آنقدر که می‌توانند به آن بپردازند. من سعی می‌کنم در اين نوشتار، به صورتی مجمل و موجز به پاسخ به اين سوال بپردازم و ديدی کاربردی را مطرح کنم. دوستانی که علاقه‌مند هستند در اين موارد بيشتر بدانند، می‌توانند با مراجعه به وبلاگ‌های قبلی من، مطالب مفصلی که در ارتباط با "تـحليل درسـت" از مسائل با ذکر مثال و مصداق‌هايی که در آنجا مطرح شده را بخوانند. من بارها در مطالبم به انتقاد از نويسنده‌هايی پرداخته‌ام که به دور از منطق و استدلال و يا درک اهميت مسائل اصلی، به نگارش مقاله می‌پردازند.

              به نظرم؛ حق آن چيزی است که ما همواره از آن فرار می‌کنيم! اين احتمالا غلوآميز به نظر می‌رسد، اما تا اندازه‌ی زيادی حقيقت دارد. شما کمتر کسی را می‌توانيد ببينيد که در زندگی شخصی خود از حقايق متعددی نگريزد. بسياری هستند که از مسووليتی که به دوش‌شان است، فرار می‌کنند و بسياری از ترس آن (مسووليت) در ميدان‌های مختلف گام نمی‌گذارند، در هر دو صورت، از حقيقت گريخته‌اند. قرابت حق و حقيقت؛ اين می‌تواند باشد که حق در يک معنای آن، امری است که ثابت است و انکار آن روا نيست و حقيقت نيز چيزی ثابت است. شما وقتی مسووليت خود را انکار می‌کنيد، حقيقت را انکار کرده‌ايد و حق ديگران را رعايت نکرده‌ايد، و وقتی که از مسووليت‌پذيری (پذيرش مسووليت) فرار می‌کنيد، حقيقت استعدادهای خودتان را انکار کرده‌ايد.

              شما نسبت به مسائل، می‌توانيد ديدهای متفاوتی داشته باشيد. من همواره معتقد هستم که مسائل را نمی‌توان درک کرد، مگر آنکه بدانيم چگونه به آنها نگاه کنيم و نگرش داشته باشيم. دوست ندارم مطالب‌ام کلی و فلسفی به نظر بيايد، بنابراين به سراغ مثال می‌روم و زندگی شخصی و تجربياتی که هر کدام از ما داريم. فرض کنيم که شما يک دستگاه کامپيوتر داريد و پدر و مادرتان آن را برای اينکه شما در درس و يا امور تخصصی، مهارت کسب کنيد، خريده‌اند، پس از مدتی برادر شما نيز نياز به استفاده از کامپيوتر پيدا می‌کند، در صورتی‌که پدر و مادر شما از شما بخواهند، آيا حاضر هستيد با برادرتان مشترکا از کامپيوتر استفاده کنيد؟ مطمئنا پاسخ‌های زيادی از سوی شما خواهم شنيد، اما بی‌گمان در همه‌ی آنها، يک نوع اکـراه از اشتراک در استفاده‌ از کامپيوتر خواهيم ديد. اين تنها نمونه‌ی کوچکی از حق‌گريزی ماست! ما می‌دانيم که بردارمان نياز دارد، اين حق را به خودمان می‌دهيم که از کامپيوتر استفاده کنيم، اما در صورتی که معترف به حق برادرمان هستيم، سعی می‌کنيم از آن طفره برويم. بنابراين، خودخواهی (و تنها خود را ديدن و به مسائل خود فکر کردن و اهميت دادن) يکی از مواردی است که موجب می‌شود، ما از حق دور شويم.

              ارتباط خودخواهی و دوری از حقيقت، در صدا و سيمای جمهوری اسلامی به نحو چشم‌گيری نمود پيدا می‌کند. شما اين روزها مشغول ديدن و شنيدن و خواندن خبرهايی در مورد مسائل جاری در خاورميانه هستيد، در حالی‌که اخبار و حقيقت چيزی نيست که از تلويزيون و رسانه‌ها و يا تحليلگران و وابستگان به جمهوری اسلامی شنيده شود. دليلی که آنها برای اين کار دارند، اينست که سخت است که حق را به اسرائيل بدهند، حتی وقتی عربستان و برخی مقامات کشورهای عربی مواضع اصولی و منطقی می‌گيرند، نيز توان هضم آن را ندارند. خودخواهی آنها اينقدر زياد است که پيامبری که سعی می‌کنند به روش و منش آن خود را متظاهر سازند، "اعـظم"، به معنی "بزرگترين" خوانده‌اند، چيزی که با ده‌ها آيه‌ی صريح قرآن مغايرت دارد. ما در آيات متعددی از قرآن داريم که پيامبران مانند هم هستند و هيچ برتری نسبت به هم ندارند، آنها فرستاده‌ی خدا برای دعوت مردم به سوی او (خدا) هستند و تعاليم‌شان نيز يکی است، از همين‌رو است که اگر کسی حضرت موسی و يا حضرت عيسی را به عنوان پيامبرانی الهی که کتاب هدايت آورده‌اند "بـه مـانند هـم" نپذيرد، چنين کسی حتی اگر ظاهرا مسلمان باشد، در حقيقت کافر است.

              حقيقت؛ شکل‌های بسيار متفاوتی دارد. يکی از راه‌های درک حقيقت، اينست که صبر داشته باشيم. صبر به معنی تحمل بدبختی و مشکلات، در صورتی‌که توان حل آن وجود دارد نيست، بلکه ما در مقابل جهل ديگران، مسائلی که قادر به حل آنها نيستيم و واکنش‌هايی از روی خشم می‌خواهيم انجام دهيم، بايد صبر داشته باشيم. صبر موجب می‌شود که ما بتوانيم نفس، فکر و دل خود را کنترل کنيم، با قدرتمند شدن روح خود، می‌توانيم پرده‌هايی که روی مسائل کشيده شده را راحت‌تر ناديده بگيريم و به بطن و عمق مسائل پی ببريم.

              ديده نشده است که دانشمندی بزرگ که کاشف و يا مخترعی به نام بوده باشد، يک فرد لاابالی و مفسد باشد، دانشمندان همواره به خود مسلط بوده‌اند، خود را ساخته‌اند و از همين‌رو است که فردی مانند ايزاک نيوتن علی‌رغم اينکه در بچگی تحقير می‌شده و پدرش برخورد شايسته‌ای با او نداشته، اما يک نابغه‌ای می‌شود که جهان هنوز علوم خود را برپايه‌ی کشفيات او گسترش می‌دهد و او يک خداپرست واقعی نيز هست. بنابراين دانشمندان در هر رشته‌ای، نمونه‌ای از درک حقيقت هستند. شايد يکی از دلايلی که دانشمندان و هنرمندان به نام ايرانی، از وارد شدن به مسائل اجتماعی و سياسی حذر کرده‌اند، اين بوده باشد که اين مسائل را بازيچه پنداشته‌اند و يا آنقدر بااهميت ندانسته‌اند و يا خواسته‌اند که خود را از بين نبرده باشند!

              اگر شما قاضی باشيد و دو نفر پيش شما بيايند و ادعا کنند که هر کدام‌شان سهم ديگری را می‌خواهد، آيا رای عادلانه و حق اينست که مال يا ملک مورد مناقشه را نصف کنيد؟ آيا در اينصورت عدالت و حق را رعايت کرده‌ايد؟ حال فرض کنيد که يک نفر خيلی وضع مالی بدی دارد، بيايد بگويد که يک مال‌دار و ثروتمندی ادعای چيزی از او را کرده، آيا شما رای می‌دهيد که اين کار او غير منصفانه است؟ دو مرد که يکی نود و نه ميش و ديگری هيچ ميشی نداشت و برای دعوايی که برايشان پيش آمد پيش حضرت داوود رفتند، فرد بينوا گفت که برادرم اين تعداد ميش دارد و من يکی، او ادعا می‌کند که اين يک ميش را نيز بايد به او بدهم، حضرت داوود فرمودند که اين ادعا درست نيست! و بخاطر اين قضاوت عجولانه از سوی خدا توبيخ شد. بدبختی ما اينست که فکر می‌کنيم اگر کسی گريه کرد، اگر کسی فرياد زد، اگر کسی تحقير شد و اگر کسی ذليل شد، بنابراين مظلوم است، حق‌اش خورده شده و ... . در مقابل هم معلوم است که فرد مقابل او را چگونه فردی می‌دانيم، ظالم، جنايتکار، ددمنش و ... .

              وقتی به تاريخ نگاه می‌کنيم، به نکاتی می‌رسيم که برای امروز نيز درس و عبرت است. جنگ هشت ساله‌ی ايران و عراق يک واقعيت غير قابل انکار است، در مقابل آن می‌توان دو نگرش (عمده) داشت که هر کدام برای خود طرفدارانی دارد، که اتفاقا طرفداران نگرشی که من آن را قبول دارم، اقليت و گروه معدودی را پشتيبان خود دارد. می‌توان گفت يک جنگی بوده که هم تحريک رهبر ايران (روح‌اله خمينی) و هم افزون‌طلبی و خيره‌سری رهبر عراق (صدام حسين) آغاز آن را سبب شد، بعد هم که می‌شد در چند سال بعد (سال 1362) به پايان برسد، رهبر ايران خواست درس عبرتی به رهبر عراق بدهد و چوب آن را در اين ميان، مردم ايران و ملت عراق خوردند و هيچ‌کس هم ادب نشد! يک نوع نگرش هم وجود دارد، اينکه جنگ ما؛ دفاع مقدس بود، رشادت بود، حماسه و دليری بود و ... . و نتيجه‌ی آن نيز؛ سرافرازی بود، غرور بود، شرف بود، امنيت بود و ... . حال شمايی که می‌خواهيد بدانيد، حقيقت کدام است چه محکی داريد، از کجا می‌توانيد دريابيد که کدام طيف به آنچه می‌گويند و دلايلی که دارند و استدلال‌هايی که مطرح می‌کنند، معتقدند؟ بايد از معتقدان گروه دوم پرسيد که آيا اگر تاريخ مجددا تکرار شود، حاضرند دوباره همان کاری را انجام دهند که در سال‌های بعد 62 انجام دادند؟ البته آنها خيلی زيرکانه می‌گويند، با توجه به درس‌هايی که گرفتيم، سعی می‌کنيم طوری نبرد را به پيش ببريم که وقتی وارد عراق شديم، ديگر سرزمينی را از دست ندهيم! پس شما می‌فهميد که آنها دنبال چه بودند.

              امروز صحنه‌هايی رقت‌بار از لبنان نشان می‌دهند که موجب ناراحتی هر انسانی می‌شود، اما آيا جنگ پيامبر که کشتن برادران و اعضايی از خانواده‌ی خود منجر شد، برای مسلمانان آن روز رقت‌انگيز نبود؟ آيا اگر مانند صدا و سيمای جمهوری اسلامی در آن زمان بود، با روش دور از منطقی که دارد، از صحنه‌های کشتار خويشاوندان يزيد و شمر در جنگ‌های پيامبر، به عنوان ددمنشی ياد نمی‌کرد؟ البته که يزيد و دستگاه تبليغات و فريب‌کار او بسيار در اين کار تلاش کردند.

              مطمئنا اگر به هزاران سال قبل نيز بازگرديم، پيامبران الهی، مانند حضرت موسی و سپاهيان الهی ديگر را خواهيم ديد که بسياری از افراد را از دم تيغ گذرانده‌اند. شايد گفته شود که اسرائيل، بی‌گناهان را هدف قرار می‌دهد و اين کاری نادرست است. شما خبرهايی مستقل و بی‌طرف را بينيد و بخوانيد که اسرائيل چطور تلفات می‌دهد، چطور با وسواس مناطق را انتخاب می‌کند، تا کمترين آسيب به غير نظاميان برسد، اما مگر می‌شود اين آمار را بيش از اين کم کرد، زمانی‌که حزب‌اله لبنان و دبير کل به اصطلاح" دنبال عمل به اسلام" آن، به جای اينکه در جبهه‌ی جنوب لبنان بجنگد، از مناطق مسکونی و ميان آنها برای حملات موشکی و خمپاره‌ای خود استفاده می‌کند؟

              می‌گويند خام‌خام‌های يهودی اجازه‌ی کشتار بی‌پناهان را داده‌اند! هيهات از اين دروغ! اين دروغ‌ها به چه کسی کمک می‌کند؟ درک حقيقت نيازمند دوری از تعصب بی‌جا است. می‌توان شب و روز نشست و دعا کرد، اما مطمئنا خدای راست‌گويان و موحدان، بسيار بيشتر به دعای آنها گوش خواهد داد، تا رياکاران و دروغ‌گويان.

              Comment


              • حـق اسـرائـيل در دفـاع از خـود

                در مقاله‌ی پيشين به اين مساله که تاريخچه‌ی فلسطين و اسرائيل چه بوده است، به تفصيل پرداختيم و ديديم که هرچند اسرائيل، مالک و صاحب اصلی نوار غزه و کرانه‌ی باختری به حساب می‌آمد و آنها را از اشغال اعراب (که طی جنگِ استقلال در سال 1948 از دست داده بود و اردن آن را به خاک خود ملحق کرده بود، پس از آنکه جنگ شش روزه را در سال 1967 با پيروزی مطلق به پايان رساند) بيرون آورده بود، اما به دليل اينکه تفکری در اسرائيل وجود داشت که گمان می‌کرد، با باقی گذاشتن اين قسمت در دست عرب‌های فلسطينی، می‌توان به آينده اميد داشت، و درهای اميد و محبت را به اعراب باز کرد، بنابراين وضعيتی شکل گرفت که تا امروز ناهمزيستی اين دو جمعيت (اسرائيل و اعراب فلسطينی) را شاهد بوده‌ايم.

                اسرائيل در آخرين اقدام خود برای حل مسالمت‌آميز بحران خاورميانه و ايجاد صلح؛ با پيشنهاد گروه چهار جانبه (سازمان ملل متحد، آمريکا، اروپا و روسيه) طرحی را پذيرفت که به موجب آن، در قبال توقف حملات انتحاری و بمب‌گذاری‌ها، فلسطينی‌ها دارای يک کشور در همسايگی با اسرائيل می‌شدند. اسرائيل، تنها به پذيرش اين موضوع در حرف بسنده نکرد، تخريب شهرک‌های اسرائيلی به طور گسترده در نوار غزه و همچنين اعلام آمادگی برای خروج کامل از نوار غزه و سپردن کامل امنيت آن به دست نيروهای تشکيلات فلسطينی، نشانه‌ی روشنی از جديت اسرائيل برای حل مسائل بود.

                اما در اين سوی بحران، فلسطين گرفتار موجی از قدرت‌گيری نيروهای مبارزه‌جو شد که نه تنها بمب‌گذاری‌ها را محکوم نمی‌کردند و در مقابل آن سکوت می‌کردند و آنها را زير پوشش حمايتی خود قرار می‌دادند، بلکه خود يکی از آنها بودند. حماس، قوی‌ترين، منسجم‌ترين و بانفوذترين تشکيلات ستيزه‌جويان فلسطينی، پس از آنکه اکثريت در پارلمان را بدست آورد، به تشکيل دولت به نخست‌وزيری اسماعيل هنيه اقدام کرد. اين سازمان در اساسنامه‌ی خود هيچ تغييری در اين هدف‌اش که "اسرائيل را بايد نابود کند" ايجاد نکرده و هيچ مشروعيتی برای کشور اسرائيل در هيچ قسمتی از منطقه‌ی خاورميانه قائل نيست و تمامی اقدامات تروريستی را با اين هدف دنبال می‌کند که اسرائيلی‌ها را از منطقه بيرون کند. روی کار آمدن چنين دولتی، مطمئنا نويد بخش و نشانه‌ی اميدواری برای حل مسالمت‌آميز بحران از طريق "نـقشه‌ی راه" که قبلا توسط محمود عباس، رئيس تشکيلات فلسطينی که منتخب فلسطينی‌ها است، برای هيچ‌کس نخواهد بود، خصوصا اينکه هنيه هيچ راهکاری برای حل مسائل ارائه نداده بود.

                حملات تروريستی عليه سربازان اسرائيلی حافظ امنيت در مناطق مرزی بين قسمت‌های فلسطينی‌نشين و اسرائيل به صورت مکرر صورت گرفت، تا اينکه چند هفته‌ی قبل، يک سرجوخه‌ی اسرائيلی توسط يکی از گروه‌های ستيزه‌جو (کميته‌ی مقاومت مردمی) ربوده شد و درخواست اسرائيل و تعيين ضرب‌الاجل برای آزادی آن سرجوخه موجب آزادی وی و يا حداقل، محکوميت اين اقدام (ربودن نظامی اسرائيلی) و ابراز تمايل دولت فلسطينی برای آزادی وی را موجب نشد، بنابراين اين نشانه‌ای از هم‌پايی دولت حماس و ربايندگان و برهم‌زنندگان آرامش و امنيت به شمار می‌رود.

                در همين گير و دار که اسرائيل مشغول عمليات عليه نيروهای ستيزه‌جو که در نوار غزه در مناطق مسکونی سنگر گرفته بودند و از رويارويی مستقيم پرهيز می‌کنند بود، حزب‌اله لبنان بدترين اقدام ممکن را انجام داد که آن؛ اسارت دو سرباز اسرائيلی در مرز لبنان با اسرائيل بود. حزب‌اله لبنان به اين‌ترتيب خود را وارد جنگی با اسرائيل کرد که تا امروز ادامه دارد و بعيد است که به اين زودی‌ها خاتمه يابد.

                اگرچه اسرائيل در تهاجم به نوار غزه با استفاده از نيروی نظامی تعجيل کرد، اما حملات اسرائيل از چنان گستردگی برخوردار نبود، بلکه اين حملات به لبنان است که بسيار وسيع صورت می‌گيرد. سياست زيرکانه و هوشمندانه‌ی اسرائيل در مورد تحريک حزب‌اله لبنان، بسيار خوب نتيجه داد. اگر حزب‌اله لبنان در تمام اين‌مدت می‌خواست کاری انجام دهد که به نفع اسرائيل باشد، يقينا ربودن دو سرباز اسرائيلی در اين مقطع، توانست بيشترين کمک را برای توجيه حمله به لبنان به دست اسرائيل بدهد.

                وقتی سابقه‌ی حزب‌اله لبنان در انجام جنايت‌های تروريستی را در کنار تهاجمات اين سازمان به شمال اسرائيل و وارد ساختن صدمات به شهرک‌نشينان اسرائيلی می‌گذاريم، و می‌دانيم که احزاب اکثريت در لبنان، متفق‌القول در محدود ساختن توان نظامی حزب‌اله هستند و حزب‌اله لبنان را دردسری برای کشور و ملت خود می‌دانند، به اين نتيجه می‌رسيم که اسرائيل برای دفاع از خود وارد نبردی ناخواسته شده است. اگرچه سيد حسن نصراله، دبير کل حزب‌اله لبنان می‌گويد "حال که اسرائيل جنگ را انتخاب کرده، ما نيز از آن استقبال می‌کنيم"؛ برای عرب‌ها و برخی مسلمانان (جو زده) جنبه‌ی تبليغاتی زيادی از اين‌حيث که تهاجم اسرائيل به لبنان را "جنگی تجاوزکارانه" و حتی برای "افزايش قلمرو" قلمداد کنند دارد، اما هوشياری کشورهای عرب، بخصوص عربستان سعودی و مصر در مقصر دانستن حزب‌اله، می‌تواند بخشی از اين هياهوهای بی‌محتوا را خنثی کند.

                حزب‌اله لبنان جدا از اينکه يک سازمان تروريستی بين‌المللی شناخته می‌شود و مدتها قبل از حماس در فهرست سازمان‌های تروريستی قرار داشته است، اما بدليل اينکه در ميان شيعيان جنوب لبنان مقبوليت دارد، توانسته در پارلمان و حتی دولت لبنان سمت‌هايی را بدست آورد. دادن قدرت سياسی به اين حزب، با اکراه مقامات، از جمله نخست‌وزير لبنان صورت گفته است.

                حزب‌اله لبنان به اعتقاد بيشتر لبنانی‌ها، گروهی دردسر آفرين بوده است که در بسياری از خربکاری‌ها، ترورها و مشکلات سياسی اين کشور دست داشته است. مسيحيان و سنی‌ها به صورت کلی چندان از اين حزب و طرفداران آن خوششان نمی‌آيد، به طوری که هنگامی‌که تظاهرات برای پذيرش قطعنامه‌ی 1559 شورای امنيت در بيروت انجام می‌گرفت، با ديدن راهپيمايی طرفداران حزب‌اله در جنوب لبنان، بيش از يک ميليون مسيحی و ساکن شمال لبنان تظاهراتی ترتيب دادند که بی‌سابقه بود. از آن پس، گويا حزب‌اله تشخيص داد که کمتر قدرت‌نمايی کند، اما هرگز نپذيرفت که سلاح را به زمين بگذارد.

                جنگ عليه حزب‌اله، آنچنان که صدا و سيمای جمهوری اسلامی و برخی شبکه‌ها و افراطی‌های عرب مطرح می‌کنند، به هيچ‌عنوان جنگ عليه يک کشور اسلامی و يا جنگی با هدف افزايش قلمروی اسرائيل نيست، اسرائيل اين جنگ را عليه تروريست‌های شبه‌نظامی جنوب لبنان (حزب‌اله لبنان) آغاز کرده است و انگيزه‌ی اصلی منکوب کردن اين سازمان تروريستی و مضمحل ساختن آن است.

                Comment


                • موضوع آزمايش موشک‌های کره شمالی، موجب واکنش‌های بين‌المللی گسترده شده است. آزمايش موشکی کره شمالی با محکوميت کشورهای غربی، ژاپن، کره جنوبی و شمار ديگری از کشورها همراه شده است. در اين ميان چين و روسيه سعی کرده‌اند که از کنار اين موضوع، عادی بگذرند. در خبرهايی که رسانه‌های جمهوری اسلامی نيز در اين‌باره پخش شد، می‌شد ديد که آنها نسبت به اين موضوع که بُرد احتمالی يکی از اين موشک‌ها به آلاسکا، يکی از ايالت‌های آمريکا می‌رسد، خوشحال هستند. خبرنگار جمهوری اسلامی در جنوب شرق آسيا که در مورد اين آزمايش‌ها و واکنش‌های ابراز شده در مورد آن گزارش مخابره می‌کرد، با غرض‌ورزی خاصی از ميان تمامی مواضع، چنين مطلبی را برای پخش برگزيد، "رسانه‌های غربی، در حالی به محکوميت اين آزمايش‌ها می‌پردازند که حتی تعداد موشک‌های آزمايش شده را نيز به درستی نمی‌دانند". رسانه‌های جمهوری اسلامی در موضعی حمايت‌آميز از رژيم کره شمالی، - به صورتی تلويحی- اين آزمايش‌ها را "حـق" کره شمالی دانسته و آن را صرفا "دفـاعی" عنوان کردند، چيزی که رژيم غير مسوول کيم جونگ‌ايل نيز گفته است.

                  مايکل نيـدهام Michael Needham که مدير بخش مطالعات مربوط به آسيا در موسسه هريتيج است، در مقاله‌ای به موضوع آزمايش موشکی اخير کره شمالی و تحريک‌آميز بودن آن و لزوم پاسخ‌دهی مناسب به آن پرداخته است.

                  همزمان با برگزاری مراسم جشن روز استقلال در آمريکا، کره شمالی شش موشک را در يک روز و يک موشک ديگر را در روز بعد آن، در دريای ژاپن آزمايش کرد. در ميان اين موشک‌ها، موشک تائه‌‌پودونگ 2 نيز بوده است، اين موشک يک موشک بالستيک بين قاره‌ای است (ICBM) که 40 ثانيه پس از پرتاب از مسير تعيين شده منحرف و سقوط کرد. اين پرتاب‌ها از آنجا که تحريک کننده است، بيش از پيش به انزوای کره شمالی می‌انجامد، اما با وجود رفتار پيونگ‌يانگ، آمريکا نبايد رويکرد خود را تغيير دهد، آمريکا بايد به کار با شرکای ديگرش در گروه شش‌جانبه ادامه دهد، تا رژيم کره شمالی را مجبور به رها کردن رفتار خصمانه‌اش کند. به علاوه آمريکا بايد به ژاپن و ديگر کشورها برای قطعنامه‌های تحريمی اقتصادی مضاعف عليه کره شمالی بپيوندد، يک‌جانبه و هم در ميان شورای امنيت. سرانجام اينکه سياست‌سازان در آمريکا، بايد به اين نتيجه رسيده باشند که آزمايش موشکی کره شمالی، تاکيدی بر اهميت گسترش يک سيستم دفاع موشکی بالستيک فراگير است.

                  گزارش شده است که سيستم دفاع موشکی بالستيک ايالات متحده در حالت آماده‌باش است، تا از تهديداتی که به سبب موشک‌های قاره‌پيما ممکن است به سوی خاک آمريکا به وجود بيايد، جلوگيری کند. يک پرتاب موفقيت‌آميز، ثابت خواهد که تائه‌پودونگ بنا به تکنولوژی خود به درستی عمل می‌کند، در آن‌صورت، کره شمالی اميدوار است که گفت‌و گوهای شش جانبه را دچار چالش کند. علاوه بر آن کره شمالی جايگاه خود را در عرضه‌ی تجهيزات جنگی در سطح جهانی در ميان خريداران تسليحات ارتقا می‌دهد.

                  اين اقدام، موجب شد که موضوع کره شمالی در مقابل مباحث امنيت جهانی قرار گيرد، موقعيتی که ايران و عراق به تازگی آن را داشتند. از آن طرف رژيم کيم جونگ‌ايل مقدماتی را فراهم می‌کند که اشتياق پيونگ‌يانگ برای کسب امتيازات بيشتر از مجامع جهانی را ثابت می‌کند - مخصوصا برای آمريکا، که با وادار کردن آن به گفت‌و گوهای دو جانبه خارج از مذاکرات شش جانبه، امتيازات خاص خود را طلب کند- .

                  گام‌های بعدی برای حکومت و کنگره

                  هيچ‌يک از دو حالت، موفقيت يا عدم موفقيت آزمايش موشک تائه‌پودونگ، يک بحران فوری نيستند. اينکه کره شمالی توان بکار بردن موشک‌های اسکاد و نودونگ را دارد، خبرهايی قديمی است، اينکه موشک تائه‌پودونگ در آزمايش شکست خورده، نشان دهنده‌ی اينست که قابل استفاده کردن تکنولوژی موشک‌های قاره‌پيما به سختی صورت می‌گيرد. تعهد آمريکا به گفت‌و گوهای شش جانبه موجب خواهد شد که چارچوب بهتری برای سر و کار داشتن با مسئله‌ی کره شمالی ايجاد شود. اين چيزی است که نه الان و نه در آينده، نبايد به واسطه‌ی هيچ مسئله‌ای که از آن جمله، رفتارهای بد کيم جونگ‌ايل می‌تواند باشد، تغيير کند.

                  به عنوان بخشی از تعهد آمريکا به گفت‌و گوهای شش جانبه، آمريکا بايد با متحدانش درباره‌ی مقابله با تهديد کره شمالی و اتخاذ تنبيهی مناسب برای آن کار کند، در جهت اينکه کره شمالی ديگر اعلان پرتاب موشک‌های خود را نداشته باشد. آمريکا بايد در جهت تصويب قطعنامه‌ی اضافه‌ای جهت اعمال فشار بيشتر بر رژيم کره شمالی، به منظور اينکه رژيم پيونگ‌يانگ به مذاکرات شش‌جانبه متعهد باشد، به ژاپن بپيوندد. از طرف ديگر آمريکا بايد شورای امنيت سازمان ملل متحد را ترغيب به اعمال مجازات عليه کره شمالی کند، نه اينکه تنها به عنوان نهادی رياستی اظهاراتی داشته باشد. شورای امنيت در انجام مسووليت‌هايش در گذشته در قبال کره شمالی ناموفق بوده است - به طور مثال آن شورا، سال 2003 وقتی که کره شمالی از پيمان منع توليد و تکثير تسليحات هسته‌ای خارج شد، چيزی بيشتر از ابراز نگرانی نتوانست انجام دهد. حال فرصت ديگری ايجاد شده، تا شورای امنيت مجددا به موضوع کره شمالی در مورد رفتارهايی که نورم‌های بين‌المللی را تهديد می‌کند رسيدگی کند. اظهارات مقامات چين در هفته‌ی گذشته که کره شمالی را به صرف‌نظر کردن از آزمايش موشک تائه‌پودونگ فرا می‌خواندند، چشم‌انداز برخورد مناسب‌تری نسبت به گذشته از سوی اين شورا خواهد بود.

                  سرانجام، رفتار غير قابل پيش‌بينی پيونگ‌يانگ ضرورت بکارگيری يک سيستم که به طور کامل عملکردی باشد، جهت سيستم دفاع موشکی بالستيک فراگير را کاملا مشخص می‌سازد. زمانی‌که آمريکا سعی داشته باشد که به صورت عاقلانه تهديد پرتاب موشک‌های بالستيک را به خاک اين کشور از بين ببرد، آمريکا به طور طبيعی خيلی از مواردی که به صورت بالقوه پرتاب موشک‌های قاره‌پيما را ايجاد می‌کند، محدود خواهد کرد. کنگره و دولت مجددا بايد در صدد احيا سيستم "حفاظتی سراسری در برابر تهديدات معين" برآيند که در سال1991توسط مدير وقت سازمان پدافند دفاعی استراتژيک، مامور دولت، هنری کوپر و مشاور امنيت ملی حاضر، استيفن هادلی پيشنهاد داده شد. سيستم GPALS قادر است که تا 200 موشک مجزا را شناسائی و نابود کند، از جمله موشک‌های قاره‌پيمايی نظير تائه‌پودونگ. کره شمالی احتمالا يک روزی قادر به هدف قراردادن آمريکا خواهد بود، ايالات متحده بايد توانايی‌های دفاعی خود را افزايش دهد، تا در مقابل رفتار غير قابل پيش‌بينی کره شمالی از خود حفاظت کند.

                  نتيجه‌گيری

                  کره شمالی 4 جولای موشکی را پرتاب کرد که اساسا چالشی جدی را در مورد رفتار تحريک‌کننده‌ی کره شمالی ايجاد نمی‌کند. آنها به هر حال موشک‌ها را آزمايش کردند، پيونگ‌يانگ می‌خواست در رابطه با تکنولوژی موشک قاره‌پيمای تائه‌پودونگ آزمايش انجام دهد، در مقابل مفروضات سودمندی را فراهم کرد؛ نقض پيمانی که کره شمالی در سال 1999 در مورد پرتاب موشک‌ها پذيرفته بود و انزوای بيشتر کره شمالی در ميان کشورهای عضو مذاکرات شش‌جانبه. با ادامه‌ی روندی که ديروز آغاز شد، آمريکا به لحاظ موقعيتی، فرصت مناسبی را يافته که جامعه‌‌ی جهانی را تشويق به اتخاذ رويکردی قاطع‌تر در برابر پيونگ‌يانگ کند و همچنين تاکيدی بر اهميت سيستم دفاع موشکی بالستيک به عنوان بخشی از استراژی امنيت فراگير ملی آمريکا داشته باشد. سرانجام اينکه آمريکا بايد به گفت‌و گوهای شش‌جانبه متعهد باشد، و در اينجا، اين اهميت ندارد که کيم جونگ‌ايل چطور خارج از قاعده رفتار می‌کند.

                  ------------------------

                  در اينجا مطالبی در ارتباط با وبلاگ‌ها و مسائل مربوط به وبلاگ‌نويسی را می‌خوانيد:

                  خوب يا بد، اين وبلاگ قصد ندارد که هر روز بيايد و يک چيزی مطرح کند که بی سر و ته باشد. اصولا شخصيت و زندگی من اينچنين بوده است. دوست دارم، وقتی در مورد چيزی حرف می‌زنم، يا می‌نويسم و يا درباره‌ی آن فکر می‌کنم، بهترين حالت‌ها از تسلط به آن را داشته باشم و سعی می‌کنم که چنين باشم. خيلی کار ساده‌ای است که مقالاتی با تعداد صفحات بسيار بيشتر در مورد همين موضوعاتی که شما در وبلاگم می‌خوانيد را نه در يک روز، بلکه هر روز چند بار با مطالب مختلف بياورم، اما وقتی مقالاتم - را خودم با اين تلاش و وقت می‌نويسم و می‌خوانم- در اين‌صورت است که از آن لذت می‌برم و بر دل می‌نشيند.

                  اگر قرار باشد چيزی خارج از سمت و سوی مقالاتم بنويسم، مثل همين الان که دارم می‌نويسم، آن را در ابتدا و يا انتهای مقاله می‌آورم و دست به ساختار مقاله نمی‌زنم. شايد برخی باشند که زندگی‌شان آنقدر پراکنده و متنوع است که اصلا آرامشی برای جمع‌بندی و ارائه‌ی منظم موضوعات در جايی مثل وبلاگ نداشته باشند، من کاری به سليقه‌ی آنها ندارم.

                  اصولا وبلاگ "شخصی" و بر طبق سليقه‌ی گردانندگان آن هدايت می‌شود، اما شخصا اگر روزی قرار شود که مقاله ننويسم، ترجيح می‌دهم که وبلاگ‌نويسی را بگذارم کنار، چون فکر نمی‌کنم اينکه يک نفر فکر می‌کند، "در اقيانوس عشق خود چگونه پارو می‌زند و يا در انتهای آفاق ناپيدا، چگونه حسرت‌آميز نگاه می‌کند و ... ." حرف‌های دوست‌داشتنی برای يک مخاطب باشد. اهل کَل انداختن و مغلطه و سفسطه‌بازی و کلا از اينجور بچه‌بازی‌هايی که در ميان به اصطلاح قديمی‌های وبلاگ‌نويس جريان دارد نيز نيستم. خوشبختانه نيازی به اينجور مسائل برای عرض اندام ندارم.

                  خوب است که وقتی به کارنامه‌ی وبلاگ‌نويسی خود نگاه می‌کنيم، چيزی برای دفاع داشته باشيم. احتمالا اين جامعه‌ی وبلاگ‌نويسی ايران است که دچار معضل است و نه نويسندگانی از نوع من. وبلاگ‌نويسی‌ام را مدتی است متحول ساخته‌ام، بدين‌صورت که ديگر برای ده‌ها سايت مطلب نمی‌نويسم، برای سايت گويا مطلب می‌فرستم و فکر می‌کنم، به اينصورت بسياری اين انتخاب را برای خواندن موضوعات جديد داشته باشند.

                  به نظرم اگر کل مطالب برخی وبلاگ‌ها را بچلانی، حتی دو پاراگراف که اطلاعات‌ات را افزايش دهد، نگاه‌ات را باز کند و ... . ندارند. برخی از آنها آنقدر مبتذل و مزخرف هستند که شرم‌آور است، اگر به کسی بگويی که اين وبلاگ‌ها را می‌خوانی. برای من ديگر جای هيچ شک و شبهه‌ای باقی نمانده که عده‌ای قصد ندارند که آدم شوند! انگار قرار است تا به آخر همينطور (...) بمانند. ما که گفتيم گوش نکردند، شايد هم گوش‌شان بدهکار حرف ما نيست! ما که رها کرديم نصيحت و اندرز را، خودمان سعی می‌کنيم الگويی عرضه کنيم و به نظرم که تا اندازه‌ای موفق شده‌ايم.

                  امروز خوشبختانه شاهد ظهور وبلاگ‌هايی هستيم که جدی‌تر به مسائل سياسی می‌پردازند. در زمينه‌ی مسائل جنسی نيز ديگر آن شکل از چرنديات، وجود خارجی ندارند، هرچند گه‌گداری برخی برای تغيير و تنوع از اين دست بد سليقگی‌ها به کار می‌برند.

                  من يک پيشنهاد را مطرح می‌کنم و اميدوارم که آنهايی که به وبلاگ‌نويسی به عنوان موضوعی جدی نگاه می‌کنند، به آن به ديده‌ی دقت و تامل بنگرند. پيشنهاد من اينست که هر وبلاگ‌نويسی، مطلبی را پست نکند، مگر آنکه خودش از خواندن و نوشتن آن لذتی برده باشد! من پيشنهاد می‌کنم که کليه مطالبی که قرار است از جايی عينا برداشت شود، به آن لينک داده شود، مطالبی که از وبلاگی به صورت کلی آورده می‌شود نيز شامل اين موضوع می‌شود. پيشنهاد من موضوعاتی را که هر کس می‌خواهد در وبلاگ خود بياورد و يا نوعی از مميزی را در بر نمی‌گيرد، من اصلا پيشنهاد نمی‌کنم که وبلاگ‌نويسان در مورد موضوعاتی که می‌خواهند بنويسند، آگاهی و يا مطالعه داشته باشند و يا موضوعی جدی را انتخاب کنند، بلکه من "جديت" در نوشتن و جدی گرفتن وبلاگ‌نويسی را مطرح می‌کنم.





                  Comment


                  • ايران چه خواهد کرد؟ آيا خواهد پذيرفت که غنی‌سازی اورانيوم را (دست‌کم تا چند سال) متوقف سازد؟ چه چيزی می‌تواند اين اطمينان را ايجاد کند که برای مدتی که ايران می‌پذيرد که غنی‌سازی انجام ندهد، بر سر عهد و قرار خود خواهد ماند؟ آيا اروپا قادر است، آنطور که جمهوری اسلامی می‌گويد، به اين خواسته‌هايی که تحت بسته‌ی پيشنهادی مطرح شده عمل کند؟ اينها و دهها سوال و مسئله‌ی ديگر ايجاد خواهد شد، اگر ايران به صورت مشروط يا بی‌قيد و شرط با بسته‌ی پيشنهادی اروپا موافقت کند. چه کسانی بايد به اين سوالات پاسخ دهند، اگر اصلا اهميتی داشته باشد. آيا اين مهم است که چه اتفاقی خواهد افتاد؛ اگر ايران قبول کند، توقف غنی‌سازی را می‌پذيرد و شرايطی ايجاد شود که زير تعهد خود بزند و اقدام به غنی‌سازی کند و آن وقت اقدامی برای آن موقع معين شده و درنظر گرفته شده، وجود نداشته باشد؟ آنهايی که با مسائل سياسی آشنا هستند و واقعيات را می‌بينند - تا خيالات و تصورات را - بهتر درک می‌کنند که شرايط ممکن است به نفع کسانی که با برنامه‌ريزی و سيستم به جلو می‌روند، تماما خوشايند پيش نرود، اما مطمئنا خيلی بهتر از آن است که هيچ برنامه‌ريزی و اقدام احتمالی در نظر گرفته نشود.

                    اروپا پس از آنکه دريافت، واقعا چيزهايی در مورد برنامه‌ها و فعاليت‌های هسته‌ای ايران وجود دارند که به اطلاع آژانس بين‌المللی انرژی اتمی نرسيده و جامعه‌ی جهانی از آن بی‌اطلاع بوده، همصدا با آمريکا - که از مدتها پيش از آن، نسبت به تلاش رژيم ايران برای دستيابی به تسليحات کشتار جمعی (از جمله تسليجات هسته‌ای) ظنين بود - به ابراز نگرانی نسبت به فعاليت‌ها و برنامه‌های هسته‌ای ايران و برانگيختن جامعه‌ی جهانی برای اقدام مناسب در مقابل آن پرداخت. بيانيه‌ی تهران، ثمره‌ی فشار غرب بر رژيم، برای اينکه نگرانی‌های آنها را متوجه شود، تا اندازه‌ای توانست مسائل را در جريان اطمينان‌ساز بياندازد، تا زمانی‌که مشخص شد که اين بيانيه اصلا برای جمهوری اسلامی اعتباری ندارد و آنها قصد ندارند که "واقـعا"، نگرانی‌ها را برطرف کنند و تنها برای برطرف کردن فشار در آن مقطع زمانی - که می‌توانست پرونده‌ی اتمی را به شورای امنيت بکشاند- به صورت فريبکارانه‌ای خود را خلاصی دادند.

                    اما ماجرا به همينجا ختم نشد و جمهوری اسلامی بار ديگر با بالا گرفتن فشارها، سرانجام ناگزير به پذيرش توافقنامه‌ی پاريس شد، چيزی که اصلا نمی‌خواست آن را بپذيرد. در مورد بيانيه‌ی تهران ما شاهد يک درخواست محترمانه و با تساهل می‌توانيم بگوييم، ملتمسانه از جمهوری اسلامی بوديم که به همکاری با بازرسان و توقف فعاليت‌های هسته‌ای خود بنا به پذيرش داوطلبانه‌ی خود اقدام به عمل فرا می‌خواند. اما در توافقنامه‌ی پاريس، ما چيزی فراتر از يک درخواست - که ايران داوطلبانه آن را به درخواست اروپايی‌ها پذيرفته باشد- را داريم. ما در توافقنامه‌ی پاريس، زيرکی و هوشياری طرف اروپايی را می‌بينيم که "توقف غنی‌سازی" و فعاليت‌های مرتبط با آن به طور ضمنی شرطی برای "اعتماد سازی" بيان می‌کرد.

                    پس از عهد شکنی چندين باره، حال به توافق جديد که گويا بر سر بسته‌ای از پيشنهادات صورت می‌پذيرد می‌رسيم، چيزی که در اين بسته است، امتيازات و تشويق‌هايی است که به عنوان دستمزد جمهوری اسلامی برای درخواست‌هايی است که در اين بسته مطرح شده. اما تهديدها و يا تنبيهاتی که در اين بسته نيست، اما به صورت کلی وجود دارد و جزئی لاينفک از اين بسته است، نکته‌ی متمايز از توافقات قبلی است.

                    ديپلماسی کشورهای غربی هر يک به تنهايی پيچيدگی‌های خاصی دارد و قضاوت در مورد هر کدام از سياست‌گزينی‌های آنها وقتی در موردی خاص بررسی می‌شود، نکات ظريفی را آشکار می‌سازد، اما وقتی مجموعه‌ی آنها با هم تصميمی می‌گيرند، مطمئنا وضعيت به مراتب دارای ظرافت بيشتر است و از نقاط قوت و پتانسيل‌های ويژه‌تری برخوردار است که اصلا در يک نمای سطحی نمی‌توان به ارزيابی آن پرداخت. به نظر می‌رسد که اروپا موفق بوده و بسيار نيز موفق بوده است. جمهوری اسلامی ممکن است چند سری سانتريفيوژ را بهم وصل کرده باشد و يا محموله‌های زيادی را به گاز هگزا فلورايد اورانيوم تبديل کرده باشد و مقداری در غنی‌سازی پيشرفت کرده باشد، اما نهايتا به نقطه‌ی اول بازگشته، اينکه اروپا و آمريکا و جهان متمدن از ايران می‌خواهند غنی‌سازی را متوقف کند.

                    نکته‌ی اصلی در بررسی بسته‌ی پيشنهادی قدرت‌های بزرگ در اينست که آنها برای توقف غنی‌سازی به جمهوری اسلامی پيشنهادات تشويقی می‌دهند و نه به خاطر چيزی ديگر. به عبارت ديگر، همه‌ی مسائل به اين ختم می‌شود که حکومت ايران بايد بپذيرد که غنی‌سازی را، علی‌رغم همه‌ی مسائل و فشارهای داخلی که ممکن است بر او بيايد، کنار بگذارد. اين اهميت اساسی دارد که اروپا در اين مقطع زمانی که جمهوری اسلامی با فشار افکار عمومی در داخل مواجه است، بيشتر از قبل به درخواست‌های خود با حالتی جدی و قاطع اصرار دارد.

                    همه‌ی مسائل را حساب شده و با هماهنگی کامل به پيش می‌برند. ما شاهد يک انفعال و عقب‌نشينی - حداقل در ظاهر- در موضع‌گيری‌های مقامات رژيم هستيم. در حالی که همگان و به خصوص طرفداران سرسخت جمهوری اسلامی انتظار داشتند که رهبران ايران، پيشنهاد غرب را صراحتا رد کنند، اما آنها سعی کردند که لااقل محيط و فضا را نسبت به آن خنثی و در برخی از موضع‌گيری‌هايی که توسط مقامات رده‌پايين‌تر رژيم صورت گرفت، مثبت کنند. بسيجی‌ها و تندروهای حامی رژيم اظهار می‌کنند که آمريکا و اروپا می‌خواهند به ما خدمت کنند و ما از آن استفاده می‌کنيم.

                    اما هرچند که مقامات جمهوری اسلامی بپذيرند که بسته‌ی پيشنهادی قدرت‌های بزرگ، با شرايطی خاص قابل قبول است، آيا مسائل حل خواهد شد و يا اين آغازی تازه برای غرب و به خصوص اروپا و آمريکا خواهد بود؟ آيا می‌توان دستگاه دروغ‌سنجی ساخت که از گفته‌های مقامات رژيم را نمونه‌برداری کرده و موارد راست را از غير آن، تمييز دهد؟ هرچند که چنين چيزی امکان ندارد، اما می‌توان به تجربه و گذشته نگاه کرد و ديد که بهترين روش برای ارزيابی در مورد ادعاهای جمهوری اسلامی عمل و کردار آنهاست. می‌توان ابتدا ديد که آنها آيا حاضر هستند که برای دورانی که مذاکرات در جريان است، از غنی‌سازی صرف‌نظر کنند و حداقل اينطور نشان دهند که فيصله دادن به مسائل، برايشان از غنی‌سازی برای مدتی کوتاه مهمتر است و يا اينقدر شتاب به سمت توليد تسليحات هسته‌ای دارند و شبانه‌روز را مغتنم می‌دانند که حتی دقايق و ثانيه‌ها نيز برايشان ارزشی وصف‌ناشدنی دارد!

                    Comment


                    • در حال و هوای گرم تبليغات انتخاباتی، بسياری حرف‌ها گفته شد که گوينده‌ی آن ظاهرا وابسته به جريان کانديدای خاصی بود و اينطور به نظر می‌رسيد که در صورت بردن انتخابات توسط کانديدای مورد نظر، حرف‌هايی که گفته می‌شود به وقوع می‌پيوندد. (عوام باور می‌کردند و خواص نيز تحت‌تاثير قرار می‌گرفتند) اما زمانی‌که شاهد هستيم يکی از کانديداهای انتخاباتی که اکنون مقام رياست‌جمهوری را تصاحب کرده، شعار اصلی خود که تنها شعار مشخص وی نيز محسوب می‌شد (آوردن درآمد حاصل از فروش نفت بر روی سفره‌های مردم) را انکار می‌کند، چه انتظاری می‌توان در مورد حرف‌هايی داشت که به سختی می‌توان ثابت کرد که در شعارهای نسبت داده شده به اين فرد، نمونه‌ای داشته باشد و تنها نشانی‌ای که می‌توان از آنها يافت، در سخنان نزديکان کانديداست. از ‌جمله شعارهايی که در مورد احمدی‌نژاد مطرح شد، آزادی تمامی زندانيان سياسی در صورت انتخاب‌شدن وی بود. البته در پايان سال گذشته، اکبر گنجی از زندان آزاد شد، اما او به اتمام دوران محکوميت خود رسيده بود و چند روز زودتر آزادتر کردن وی، چيزی نيست که بتوان نشانه‌ای از رعايت حقوق بشر را در آن جستجو کرد. از جمله‌ی ديگر شعارها، می‌توان به شادابی محيط دانشگاه‌ها و عملی‌کردن آرزوی رهبر جمهوری اسلامی برای سياسی شدن محيط دانشگاه‌ها اشاره کرد. مسائل در مورد دانشگاه و دانشجويان، در يک بسته‌ی کامل بايد ديده شود و برخورد با دستگيری يک استاد و يا تحليل در مورد يک اعتراض، نمی‌تواند ما را به نتيجه‌ی قابل قبول برساند.

                      رهبری جمهوری اسلامی آرزوی سياسی شدن دانشگاه‌ها را - البته در معنايی که مورد نظر خود ايشان است- بارها مطرح کرده است. وی در مورد اين ميل خود می‌گويد که "بايد از سياست‌زدگی محيط دانشگاه‌ها جلوگيری کرد، دانشگاه نبايد به ميدان حزب‌بازی جريان‌ها و گروه‌ها تبديل شود" البته وی می‌گويد، "دانشجو بايد به مسائل سياسی آشنا باشد و دانشگاهی که سياسی نباشد، دانشگاه نيست". اگرچه به نظر مقامات ايران، دانشگاه بايد به مسائل سياسی وارد شود، اما نه آن‌گونه که خود جريان‌های داخل دانشگاه و دانشجويان می‌خواهند، بلکه آن‌گونه که رهبر جمهوری اسلامی و جريان مدافع حاکميت می‌خواهد. وقتی دانشجويان (بسيجی) به ديدار رهبری نظام می‌آيند و او از رابطه‌ی دانشگاه و مسائل جاری کشور سخن می‌گويد، شاهد هستيم که شعارهايی که داده می‌شود نيز، حاکی از وجود جريانی خاص در ميدان تصميم‌گيری و اجرای مسائل در دانشگاه‌ها است، "حزب، فقط حزب علی، رهبر فقط سيد علی". شاهد نيستيم که رهبری نظام حتی يک بار در مورد برخوردهای خشن و زشتی که گروه‌های زير نظر وی، به صورت غير قانونی انجام داده‌اند سخنی مشخص و موثر گفته باشد.

                      دانشجوی خوب از نظر رژيم، چيزی جدا از خواسته‌ی حکومت از طيف‌ها و اصناف ديگر نيست، فقط انتظاری که از دانشجويان از سوی جامعه وجود دارد، با توجه به مرتبه‌ی بالاتر "فرهنگی" و "انديشه‌ای" بسيار بيشتر است، از اين لحاظ، سرمايه‌گذاری نظام برای به انحطاط کشيدن اين بنيان‌ها، يا بهتر بگوييم دور کردن آنها از جريان‌هايی که می‌تواند با زدودن انحرافات موجب آبادانی و پيشرفت شود، بسيار با اهميت‌تر به نظر می‌رسد. از نظر رژيم، دانشجو بايد به نظام پايبند باشد، و به ولايت فقيه التزام عملی داشته باشد و حتی المقدور ظاهر و روش فکر و زندگی‌اش مانند افرادی باشد که در جبهه‌ی جنگ (ايران و عراق) شرکت کردند، يا اگر اين‌گونه هم نيست، لااقل يک فردی باشد که بتواند با شکوفا کردن استعدادهای خود و با گشاده‌رويی، سرمايه‌های فکری و معنوی‌اش در خدمت نظام بکار گيرد، و موجب ايجاد وجه‌ی داخلی و خارجی برای سردمداران نظام شود، به گونه‌ای که با ديدن آنها در کنار رهبر رژيم - در حالی که آنها ظاهری کاملا رسمی، سنگين و متمايز از چهره‌های بسيجی دارند- نوعی احساس در ايرانيان و ديگران ايجاد شود که اين نظام دارای تنوع زيادی از لحاظ طرفداران است.

                      بارها و به مناسبت‌های گوناگون در مورد جمعيت جوان ايران سخن گفته شده است. اينکه بيش از شصت درصد جمعيت ايران، زير 35 سال سن دارند و همچنين نيازهايی که در مورد اشتغال، مسکن و زمينه‌های تفريحی برای آنها وجود دارد. اما افراد ديگری نيز هستند که از جنبه‌های ديگری در مورد اين جمعيت فکر می‌کنند، کسانی که سعی می‌کنند، اين جمعيت را به جای اينکه به اشتغال واقعی بگمارند، بيشتر در مورد مشغول کردن آنها به مسائل "انـحرافی" برنامه‌ريزی و تدارک‌ديدن ببينند. مهارت مثال‌زدنی در اين مورد وجود دارد. در مورد هر يک از اقشار و اصناف نيز شاهد اين مسائل هستيم: در مورد کارگران، معلمان، اصناف توليدی، کشاورزان، صنعتگران، کارمندان و ... . برنامه‌های خاصی وجود دارد که موجب می‌شود آنها نيز از پيگيری مطالبات خود، به صورت جدی، خودداری کنند و ما در ايران شاهد يک وضعيت "صـبر" و "انـتظار" باشيم که به خاطر از حد گذشتن، موجب شده که بسياری از مسائل اصلا درک و حس نشود.

                      اما دانشجويان با قدرت تحليل و فکر بازی که دارند و اوقات بيشتری که برای انديشيدن دارند، از ساير جمعيت، در هر جامعه‌ای فاصله دارند و در ايران، اين مسئله بيشتر درک می‌شود. دانشگاه در ايران، سالهاست که کانون مبارزه‌ی فکری با نظام حاکم است و همواره صدای اپوزيسين را می‌توان از لابه‌لای تمامی حرف‌های موافق نظام، اگرچه به زحمت شنيد. اما در مواردی نادر، مانند آنچه در مورد منوچهر محمدی شاهد بوديم، عملا از گروه‌های معاند نظام سر درآورد. احساسات پاک، صداقت، جوانی، باور پذيری و بی‌تجربه بودن، از دانشجويی که بيشتر در فکر تحول است و می‌خواهد شاهد اتفاق باشد و نه انتظار، طعمه‌ای برای فتنه‌گران می‌سازد.

                      افرادی در جمهوری اسلامی، آمريکا را در حوادث تروريستی 11 سپتامبر مقصر می‌دانند که خودشان در مقابل عملياتی که ساعتها توسط نزديک‌ترين افراد به رهبری نظام صورت گرفته، توان پاسخ‌گويی ندارند. سوال جمهوری اسلامی اينست که آمريکا با آن يد و بيضايی که در تشکيلات امنيتی و پليسی خود دارد، چطور نتوانسته جلوی هواپيما ربايی و برخورد آنها با برج‌های تجارت جهانی را بگيرد. شايد مقامات ايران ندانند که اين افرادی که چنين کاری را صورت دادند، اينطور نبوده که يک شب تصميم بگيرند و فردا اقدام کنند، بلکه با نفوذ در سيستم‌های امنيتی، به‌صورت برنامه‌ريزی شده - از مدت‌ها قبل- تصميم به انجام اين کار گرفتند. اگر چنين نبود که به عامل اصلی حملات يازده سپتامبر "طـراح عمـليات" نمی‌گفتند. اما بهتر است رژيم ايران در مورد حوادثی که در تيرماه 1378 به وقوع پيوست، گزارشی را ارائه کند. البته نه گزارشی که اسامی اصلی تحت عنوان "بدون ذکر نام" معرفی شوند.

                      بايد از جمهوری اسلامی و دولت به اصطلاح مهر ورز احمدی‌نژاد سوال کرد که چطور می‌توان شيطان بزرگ را به پيروی از تعاليم عيسی مسيح ترغيب و تشويق کرد، اما افرادی که در حوادث جنايتکارانه و وحشيانه‌ی 18 تيرماه نقش اصلی و موثر داشتند - و رهبری رژيم نيز در آن روزها تاکيد کرد که اين افراد در هر لباسی که باشند، خائن هستند و بايد از خدمت عزل شوند- به خدمت باز گرداند‌. سوال اينست که چطور می‌توان افرادی که در جريان قتل‌های زنجيره‌ای، در زمانی که سعيد امامی و دوستان‌اش - با چشم‌پوشی مسوولان رده بالا- تصميم به قتل داريوش و پروانه‌ی فروهر و ديگر روشنفکران از جمله مختاری و پوينده می‌گيرند- حضور داشتند، امروز در مقام‌های اصلی امنيتی کشور ديده شوند. پور محمدی، وزير کشور که دارای سابقه‌ی اينچنينی است، حتی در ميان خود اصول‌گرايان با مخالفت زيادی روبه‌رو بود و با صحبت‌ها و لابی‌گری‌هايی که انجام شد، به سختی توانست همراه ديگر وزرا رای اعتماد کسب کند.

                      چطور می‌توان در نظر گرفت که رژيمی با تشکيلات وسيع اطلاعاتی - امنيتی هنگامی‌که فاجعه‌ای مانند کوی دانشگاه رقم می‌خورد، به جای آرام‌کردن آلام دانشجويان، ظاهرا به تقبيح عمل افرادی از نيروی انتظامی بپردازد، اما در واقع از آنها تشکر کند؛ با انجام ندادن هيچ اقدام عملی برای مجازات آنها. می‌توان پذيرفت که يورش وحشيانه به خوابگاه دانشجويان و انداختن دانشجويان به پايين ساختمان، با فرياد يا حسين (به روايت علی خامنه‌ای در جريان ديدار با بسيجيان) هيچ هماهنگی و يا چراغ سبزی را در پشت خود ندارد؟ آيا کسانی که در آن حوادث نقش داشتند، به سزای عمل خود رسيدند؟ نه! مطمئنا اگر چنين بود ما شاهد فجايعی، مانند آنچه چندی بعد در خوابگاه طرشت رخ داد نبوديم.

                      جمهوری اسلامی، آمريکا را متهم می‌کند که چرا فرمانده ناوگان آمريکايی که هواپيمای مسافربری ايرانی را - به گفته‌ی خود آنها (آمريکايی‌ها) به اشتباه - مورد اصابت موشک قرار داده و سرنگون کرده، مورد مجازات قرار نمی‌دهد. آيا پس از اين سوال که برای جمهوری اسلامی مطرح بوده، به نحو شايسته‌تری پرسشی پس از چندين سال از ماجرای کوی دانشگاه، خوابگاه طرشت و ضرب و شتم‌ها و آزارهای ديگری که دانشجويان ديده‌اند، نبايد مطرح شود که چرا عامل اصلی اين حوادث که با پر رويی و وقاحت، و افتخار به عملش اقرار به آن می‌کند، آزادانه در جامعه حرکت می‌کند؟ سعيد عسگر، کسی که در جريان ماجرای ضرب‌و شتم دانشجويان در خوابگاه طرشت پرونده‌ی جنايتش وجود داشت، در دانشگاه آزاد در تهران تحصيل می‌کرد و با نفوذی که در ميان مقامات داشت و رانت‌هايی که از آن برخوردار بود، توانست که به وضع مالی نسبتا خوبی برسد و دو مغازه در محله‌ی سکونت خود دارد. چطور می‌توان باور کرد که اراده‌ای برای برخورد با ضرب و شتم فيزيکی دانشجويان وجود دارد؟

                      در زمان دولت خاتمی بود که جنگ عليه رژيم عراق می‌خواست اتفاق بيفتد، از قضا گروهی از برندگان جايزه‌ی صلح نوبل در مقابل کاخ سفيد، اجتماع اعتراض‌آميزی برگزار کرده بودند که با دخالت پليس، آنها را پراکنده و از تجمع طولانی‌مدت آنها ممانعت کردند. همچنين در مورد اعتراضاتی که مادر بزرگ‌های سربازان آمريکايی داشتند و موجب بازداشت موقت شماری از آنها شد، ديديم که مسوولان دولت خاتمی در اين موارد زبان درازی داشتند، اما جالب است بدانيد که هيچ کس سخنی در مورد آنچه در اين هشت سال بر سر دانشجويان آمد و تقريبا در يک سال گذشته ادامه يافته و به شکلی ديگر پی گرفته شده، برای گفتن ندارد. شايد يکی از معانی سياسی بودن دانشگاه‌ها از نظر رژيم، همين است؛ اينکه دانشگاه، در جريان به اصطلاح نقض حقوق بشر در ينگه‌دنيا (آمريکا) باشد و احتمالا بايد در مقابل آن از طرف دانشجويان اعتراض صورت بگيرد، اما در مقابل مسائل و مشکلات داخلی هيچ.

                      دانشجويان پس از آنکه ديدند در نظام جمهوری اسلامی هيچ‌کسی نيست که نه به حرف آنها گوش بدهد و سعی کند که مطالبات آنها را مورد توجه قرار دهد، بلکه وقتی که مورد ضرب و جرح قرار دادند به دردشان رسيدگی شود و تيمار شوند، که حتی نبايد انتظار اين را داشته باشند که وقتی در نماز صبح خود در خوابگاه دانشگاه خود، در شهر غريب زير دست و پا و باتون سربازان نظام به فجيع‌ترين شکل نواخته می‌شوند، کسی داد آنها را بشنود و کسی نباشد که حتی بتوانند به او شکايت برند، سرخورده شدند. احمدی‌نژاد امروز به غربی‌ها می‌گويد که دوران چماق‌داری و چماق‌کشی گذشته است، احتمالا او در مورد ديگر کشورها سخن می‌گويد، چون چيزی که در داخل ايران هنوز حکم می‌کند، همان زور و چماق است

                      Comment


                      • در حال و هوای گرم تبليغات انتخاباتی، بسياری حرف‌ها گفته شد که گوينده‌ی آن ظاهرا وابسته به جريان کانديدای خاصی بود و اينطور به نظر می‌رسيد که در صورت بردن انتخابات توسط کانديدای مورد نظر، حرف‌هايی که گفته می‌شود به وقوع می‌پيوندد. (عوام باور می‌کردند و خواص نيز تحت‌تاثير قرار می‌گرفتند) اما زمانی‌که شاهد هستيم يکی از کانديداهای انتخاباتی که اکنون مقام رياست‌جمهوری را تصاحب کرده، شعار اصلی خود که تنها شعار مشخص وی نيز محسوب می‌شد (آوردن درآمد حاصل از فروش نفت بر روی سفره‌های مردم) را انکار می‌کند، چه انتظاری می‌توان در مورد حرف‌هايی داشت که به سختی می‌توان ثابت کرد که در شعارهای نسبت داده شده به اين فرد، نمونه‌ای داشته باشد و تنها نشانی‌ای که می‌توان از آنها يافت، در سخنان نزديکان کانديداست. از ‌جمله شعارهايی که در مورد احمدی‌نژاد مطرح شد، آزادی تمامی زندانيان سياسی در صورت انتخاب‌شدن وی بود. البته در پايان سال گذشته، اکبر گنجی از زندان آزاد شد، اما او به اتمام دوران محکوميت خود رسيده بود و چند روز زودتر آزادتر کردن وی، چيزی نيست که بتوان نشانه‌ای از رعايت حقوق بشر را در آن جستجو کرد. از جمله‌ی ديگر شعارها، می‌توان به شادابی محيط دانشگاه‌ها و عملی‌کردن آرزوی رهبر جمهوری اسلامی برای سياسی شدن محيط دانشگاه‌ها اشاره کرد. مسائل در مورد دانشگاه و دانشجويان، در يک بسته‌ی کامل بايد ديده شود و برخورد با دستگيری يک استاد و يا تحليل در مورد يک اعتراض، نمی‌تواند ما را به نتيجه‌ی قابل قبول برساند.

                        رهبری جمهوری اسلامی آرزوی سياسی شدن دانشگاه‌ها را - البته در معنايی که مورد نظر خود ايشان است- بارها مطرح کرده است. وی در مورد اين ميل خود می‌گويد که "بايد از سياست‌زدگی محيط دانشگاه‌ها جلوگيری کرد، دانشگاه نبايد به ميدان حزب‌بازی جريان‌ها و گروه‌ها تبديل شود" البته وی می‌گويد، "دانشجو بايد به مسائل سياسی آشنا باشد و دانشگاهی که سياسی نباشد، دانشگاه نيست". اگرچه به نظر مقامات ايران، دانشگاه بايد به مسائل سياسی وارد شود، اما نه آن‌گونه که خود جريان‌های داخل دانشگاه و دانشجويان می‌خواهند، بلکه آن‌گونه که رهبر جمهوری اسلامی و جريان مدافع حاکميت می‌خواهد. وقتی دانشجويان (بسيجی) به ديدار رهبری نظام می‌آيند و او از رابطه‌ی دانشگاه و مسائل جاری کشور سخن می‌گويد، شاهد هستيم که شعارهايی که داده می‌شود نيز، حاکی از وجود جريانی خاص در ميدان تصميم‌گيری و اجرای مسائل در دانشگاه‌ها است، "حزب، فقط حزب علی، رهبر فقط سيد علی". شاهد نيستيم که رهبری نظام حتی يک بار در مورد برخوردهای خشن و زشتی که گروه‌های زير نظر وی، به صورت غير قانونی انجام داده‌اند سخنی مشخص و موثر گفته باشد.

                        دانشجوی خوب از نظر رژيم، چيزی جدا از خواسته‌ی حکومت از طيف‌ها و اصناف ديگر نيست، فقط انتظاری که از دانشجويان از سوی جامعه وجود دارد، با توجه به مرتبه‌ی بالاتر "فرهنگی" و "انديشه‌ای" بسيار بيشتر است، از اين لحاظ، سرمايه‌گذاری نظام برای به انحطاط کشيدن اين بنيان‌ها، يا بهتر بگوييم دور کردن آنها از جريان‌هايی که می‌تواند با زدودن انحرافات موجب آبادانی و پيشرفت شود، بسيار با اهميت‌تر به نظر می‌رسد. از نظر رژيم، دانشجو بايد به نظام پايبند باشد، و به ولايت فقيه التزام عملی داشته باشد و حتی المقدور ظاهر و روش فکر و زندگی‌اش مانند افرادی باشد که در جبهه‌ی جنگ (ايران و عراق) شرکت کردند، يا اگر اين‌گونه هم نيست، لااقل يک فردی باشد که بتواند با شکوفا کردن استعدادهای خود و با گشاده‌رويی، سرمايه‌های فکری و معنوی‌اش در خدمت نظام بکار گيرد، و موجب ايجاد وجه‌ی داخلی و خارجی برای سردمداران نظام شود، به گونه‌ای که با ديدن آنها در کنار رهبر رژيم - در حالی که آنها ظاهری کاملا رسمی، سنگين و متمايز از چهره‌های بسيجی دارند- نوعی احساس در ايرانيان و ديگران ايجاد شود که اين نظام دارای تنوع زيادی از لحاظ طرفداران است.

                        بارها و به مناسبت‌های گوناگون در مورد جمعيت جوان ايران سخن گفته شده است. اينکه بيش از شصت درصد جمعيت ايران، زير 35 سال سن دارند و همچنين نيازهايی که در مورد اشتغال، مسکن و زمينه‌های تفريحی برای آنها وجود دارد. اما افراد ديگری نيز هستند که از جنبه‌های ديگری در مورد اين جمعيت فکر می‌کنند، کسانی که سعی می‌کنند، اين جمعيت را به جای اينکه به اشتغال واقعی بگمارند، بيشتر در مورد مشغول کردن آنها به مسائل "انـحرافی" برنامه‌ريزی و تدارک‌ديدن ببينند. مهارت مثال‌زدنی در اين مورد وجود دارد. در مورد هر يک از اقشار و اصناف نيز شاهد اين مسائل هستيم: در مورد کارگران، معلمان، اصناف توليدی، کشاورزان، صنعتگران، کارمندان و ... . برنامه‌های خاصی وجود دارد که موجب می‌شود آنها نيز از پيگيری مطالبات خود، به صورت جدی، خودداری کنند و ما در ايران شاهد يک وضعيت "صـبر" و "انـتظار" باشيم که به خاطر از حد گذشتن، موجب شده که بسياری از مسائل اصلا درک و حس نشود.

                        اما دانشجويان با قدرت تحليل و فکر بازی که دارند و اوقات بيشتری که برای انديشيدن دارند، از ساير جمعيت، در هر جامعه‌ای فاصله دارند و در ايران، اين مسئله بيشتر درک می‌شود. دانشگاه در ايران، سالهاست که کانون مبارزه‌ی فکری با نظام حاکم است و همواره صدای اپوزيسين را می‌توان از لابه‌لای تمامی حرف‌های موافق نظام، اگرچه به زحمت شنيد. اما در مواردی نادر، مانند آنچه در مورد منوچهر محمدی شاهد بوديم، عملا از گروه‌های معاند نظام سر درآورد. احساسات پاک، صداقت، جوانی، باور پذيری و بی‌تجربه بودن، از دانشجويی که بيشتر در فکر تحول است و می‌خواهد شاهد اتفاق باشد و نه انتظار، طعمه‌ای برای فتنه‌گران می‌سازد.

                        افرادی در جمهوری اسلامی، آمريکا را در حوادث تروريستی 11 سپتامبر مقصر می‌دانند که خودشان در مقابل عملياتی که ساعتها توسط نزديک‌ترين افراد به رهبری نظام صورت گرفته، توان پاسخ‌گويی ندارند. سوال جمهوری اسلامی اينست که آمريکا با آن يد و بيضايی که در تشکيلات امنيتی و پليسی خود دارد، چطور نتوانسته جلوی هواپيما ربايی و برخورد آنها با برج‌های تجارت جهانی را بگيرد. شايد مقامات ايران ندانند که اين افرادی که چنين کاری را صورت دادند، اينطور نبوده که يک شب تصميم بگيرند و فردا اقدام کنند، بلکه با نفوذ در سيستم‌های امنيتی، به‌صورت برنامه‌ريزی شده - از مدت‌ها قبل- تصميم به انجام اين کار گرفتند. اگر چنين نبود که به عامل اصلی حملات يازده سپتامبر "طـراح عمـليات" نمی‌گفتند. اما بهتر است رژيم ايران در مورد حوادثی که در تيرماه 1378 به وقوع پيوست، گزارشی را ارائه کند. البته نه گزارشی که اسامی اصلی تحت عنوان "بدون ذکر نام" معرفی شوند.

                        بايد از جمهوری اسلامی و دولت به اصطلاح مهر ورز احمدی‌نژاد سوال کرد که چطور می‌توان شيطان بزرگ را به پيروی از تعاليم عيسی مسيح ترغيب و تشويق کرد، اما افرادی که در حوادث جنايتکارانه و وحشيانه‌ی 18 تيرماه نقش اصلی و موثر داشتند - و رهبری رژيم نيز در آن روزها تاکيد کرد که اين افراد در هر لباسی که باشند، خائن هستند و بايد از خدمت عزل شوند- به خدمت باز گرداند‌. سوال اينست که چطور می‌توان افرادی که در جريان قتل‌های زنجيره‌ای، در زمانی که سعيد امامی و دوستان‌اش - با چشم‌پوشی مسوولان رده بالا- تصميم به قتل داريوش و پروانه‌ی فروهر و ديگر روشنفکران از جمله مختاری و پوينده می‌گيرند- حضور داشتند، امروز در مقام‌های اصلی امنيتی کشور ديده شوند. پور محمدی، وزير کشور که دارای سابقه‌ی اينچنينی است، حتی در ميان خود اصول‌گرايان با مخالفت زيادی روبه‌رو بود و با صحبت‌ها و لابی‌گری‌هايی که انجام شد، به سختی توانست همراه ديگر وزرا رای اعتماد کسب کند.

                        چطور می‌توان در نظر گرفت که رژيمی با تشکيلات وسيع اطلاعاتی - امنيتی هنگامی‌که فاجعه‌ای مانند کوی دانشگاه رقم می‌خورد، به جای آرام‌کردن آلام دانشجويان، ظاهرا به تقبيح عمل افرادی از نيروی انتظامی بپردازد، اما در واقع از آنها تشکر کند؛ با انجام ندادن هيچ اقدام عملی برای مجازات آنها. می‌توان پذيرفت که يورش وحشيانه به خوابگاه دانشجويان و انداختن دانشجويان به پايين ساختمان، با فرياد يا حسين (به روايت علی خامنه‌ای در جريان ديدار با بسيجيان) هيچ هماهنگی و يا چراغ سبزی را در پشت خود ندارد؟ آيا کسانی که در آن حوادث نقش داشتند، به سزای عمل خود رسيدند؟ نه! مطمئنا اگر چنين بود ما شاهد فجايعی، مانند آنچه چندی بعد در خوابگاه طرشت رخ داد نبوديم.

                        جمهوری اسلامی، آمريکا را متهم می‌کند که چرا فرمانده ناوگان آمريکايی که هواپيمای مسافربری ايرانی را - به گفته‌ی خود آنها (آمريکايی‌ها) به اشتباه - مورد اصابت موشک قرار داده و سرنگون کرده، مورد مجازات قرار نمی‌دهد. آيا پس از اين سوال که برای جمهوری اسلامی مطرح بوده، به نحو شايسته‌تری پرسشی پس از چندين سال از ماجرای کوی دانشگاه، خوابگاه طرشت و ضرب و شتم‌ها و آزارهای ديگری که دانشجويان ديده‌اند، نبايد مطرح شود که چرا عامل اصلی اين حوادث که با پر رويی و وقاحت، و افتخار به عملش اقرار به آن می‌کند، آزادانه در جامعه حرکت می‌کند؟ سعيد عسگر، کسی که در جريان ماجرای ضرب‌و شتم دانشجويان در خوابگاه طرشت پرونده‌ی جنايتش وجود داشت، در دانشگاه آزاد در تهران تحصيل می‌کرد و با نفوذی که در ميان مقامات داشت و رانت‌هايی که از آن برخوردار بود، توانست که به وضع مالی نسبتا خوبی برسد و دو مغازه در محله‌ی سکونت خود دارد. چطور می‌توان باور کرد که اراده‌ای برای برخورد با ضرب و شتم فيزيکی دانشجويان وجود دارد؟

                        در زمان دولت خاتمی بود که جنگ عليه رژيم عراق می‌خواست اتفاق بيفتد، از قضا گروهی از برندگان جايزه‌ی صلح نوبل در مقابل کاخ سفيد، اجتماع اعتراض‌آميزی برگزار کرده بودند که با دخالت پليس، آنها را پراکنده و از تجمع طولانی‌مدت آنها ممانعت کردند. همچنين در مورد اعتراضاتی که مادر بزرگ‌های سربازان آمريکايی داشتند و موجب بازداشت موقت شماری از آنها شد، ديديم که مسوولان دولت خاتمی در اين موارد زبان درازی داشتند، اما جالب است بدانيد که هيچ کس سخنی در مورد آنچه در اين هشت سال بر سر دانشجويان آمد و تقريبا در يک سال گذشته ادامه يافته و به شکلی ديگر پی گرفته شده، برای گفتن ندارد. شايد يکی از معانی سياسی بودن دانشگاه‌ها از نظر رژيم، همين است؛ اينکه دانشگاه، در جريان به اصطلاح نقض حقوق بشر در ينگه‌دنيا (آمريکا) باشد و احتمالا بايد در مقابل آن از طرف دانشجويان اعتراض صورت بگيرد، اما در مقابل مسائل و مشکلات داخلی هيچ.

                        او در مورد ديگر کشورها سخن می‌گويد، چون چيزی که در داخل ايران هنوز حکم می‌کند، همان زور و چماق است

                        Comment


                        • دانشجويان پس از آنکه ديدند در نظام جمهوری اسلامی هيچ‌کسی نيست که نه به حرف آنها گوش بدهد و سعی کند که مطالبات آنها را مورد توجه قرار دهد، بلکه وقتی که مورد ضرب و جرح قرار دادند به دردشان رسيدگی شود و تيمار شوند، که حتی نبايد انتظار اين را داشته باشند که وقتی در نماز صبح خود در خوابگاه دانشگاه خود، در شهر غريب زير دست و پا و باتون سربازان نظام به فجيع‌ترين شکل نواخته می‌شوند، کسی داد آنها را بشنود و کسی نباشد که حتی بتوانند به او شکايت برند، سرخورده شدند. احمدی‌نژاد امروز به غربی‌ها می‌گويد که دوران چماق‌داری و چماق‌کشی گذشته است، احتمالا او در مورد ديگر کشورها سخن می‌گويد، چون چيزی که در داخل ايران هنوز حکم می‌کند، همان زور و چماق است.

                          باعث تاسف است که با همه‌ی آنچه در طول اين سالها بر دانشجويان و حرمت دانشگاه رفته است، ما شاهد يک دور باطل از سوی دانشجويان هستيم. اين روزها نيز فتنه‌انگيزان به قصد ايجاد هياهوها و جنجال‌های تازه و مکيدن شيره‌ی دانشجويان و تزريق آن به بدنه‌ی نظام، شروع به سياست‌زدگی جو دانشگاه‌ها، از طريق ايجاد دو دستگی کرده‌اند. دانشجويان تازه واردی که هر سال وارد دانشگاه می‌شوند با ديدن اين جو، به گمان اينکه اين چشمه‌ای است که می‌توانند علايق خود به دريافتِ حقايق و همچنين علايق و استعدادهای خود را از آن سيراب کنند به طرف آن می‌روند، اما چندی بعد، می‌بينند که اين سرآبی بوده و هيچ‌وقت دست‌يافتنی نخواهد بود.

                          با اميدی فراوان به خاتمی دل بستند، با هيجان به حمايت از او پرداختند و فکر کردند که او صادقانه از "آزادی" و "چار چوب قانون" دفاع می‌کند. فراموش کردند که گاندی، زمانی از مبارزات مسالمت‌جويانه سخن می‌گفت، که يک فرد عادی بود و در تشکيلات دولتی آن روز هند جايی نداشت و به عنوان يک "يـاغی" زندانی بود، اما سعی کردند به خود بقبولانند که سکوت خاتمی در تير 78 از اين نوع است. اگرچه چندی بعد دريافتند که استدلال‌شان تنها می‌تواند توجيهی تلخ برای دردهای بی‌شمارشان باشد. آنها يار دبستانی خود را به اشتباه، يکی از همان چوب‌بدستانی گرفتند که موجب هرز شدن فرهنگ و آبادانی اين کشور شده.

                          بسياری دوست ندارند آن روزهای تلخ را به ياد بياورند، چون احتمالا علاوه بر اينکه آن روزها، خاطرات ناخوشايندی را برای‌شان تداعی می‌کند، يادآور نادانی و سادگی و فريب‌خوردن آنهاست. سرخوردگی و استيصال از همه‌ی باورها، چيز کمی نيست. يکی از نخبگان دانشگاه تهران که آن سالها در متن جريانات سياسی بود و از ماجرای کوی دانشگاه نيز ضربه خورده بود، وقتی در اين مورد صحبت شد، سکوت معنی‌داری داشت و اصلا دوست نداشت گفت‌و گو را ادامه دهد.

                          پس از آن جريان که حرمت‌شکنی دانشگاه، دانشجو و حريم شخصی برترين نخبگان جامعه را شاهد بوديم - حادثه‌ای که در جهان بی‌همتا بود و جز، يک کشور آفريقايی که گرفتار ديکتاتوری بود و در چند دهه‌ی قبل شبيه چنين رفتاری داشت- شاهد دل‌زدگی از سياست در جمع دانشجويان بوديم. دانشجويان به دنبال آزادی مطبوعات، آزادی بيان و تحول در اجتماع بودند و حال می‌ديدند که گرگ‌هايی به خانه‌شان آمده‌اند و هر آنچه که در فيلم‌های خشن و وحشتناک ديده بودند پيش روی‌شان رخ داده و هيچ عکس‌العملی در مقابل آن صورت نگرفته بود، طبيعی‌ترين نتيجه، همين سرخوردگی بود.

                          حال آن روزها گذشته و مجددا عده‌ای در دانشگاه‌ها، شروع به جريان‌سازی‌های "مـصنوعی" برای ايجاد هيجان و فعاليت سياسی دارند. می‌بينيم که فعاليت‌هايی از سوی بازماندگان دوم خردادی و يا دنباله‌روهای آنان هنوز در دانشگاه‌ها جريان دارد. در اين بخش سعی می‌کنيم به آسيب‌شناسی اقدامات دانشجويان از منظر کارهايی که آنها انجام دادند و باعث بدتر شدن وضعيت‌شان شد بپردازيم.

                          حوادث 18 تيرماه رخ داد و در آن، جمعی از دانشجويان به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفتند. دانشجويان می‌توانستند به جای اعتراضات خيابانی و يا پس از آن اعتراضات؛ تکليف جنبش دانشجويی و رابطه‌ی آن با جريان خاتمی را روشن کنند. آنها به حرف خاتمی گوش دادند، "دانشجويان، آشوبگران را در ميدان تنها گذارند". اما هرگز ديده نشد که آنها از خاتمی بپرسند و بگويند که با آن جمع که هدايت‌شده و برنامه‌ريزی‌شده اين اقدام را انجام دادند چه کرد.

                          نقطه‌ی تاريک و سياه جريان که باز هم در تاريخ، ماندگار خواهد شد، ديدار مجروحان و ساکنين آن شب کوی دانشگاه، پس از چندی در بيت رهبری، با علی خامنه‌ای بود که به اصطلاح برای دل‌جويی از مجروحان و مصدومان ترتيب داده شده بود. وقتی کسی مسبب جريانی است و بعد، برای آن عزا می‌گيرد و به تيمار بر جای ماندگان می‌پردازد، در حالی که هيچ عزمی برای مقابله با جريان مقصر و مجرم ندارد، عذاب‌آورترين قسمت ماجرا است. وقتی نفر اول رشته‌ی پزشکی (در کنکور) که چشم خود را از دست داده مقابل علی خامنه‌ای قرار گرفته و علی خامنه‌ای با لبخند با او احوال‌پرسی می‌کند، چه حالی به انسان دست می‌دهد. در اين مدتی که در سياست بوده‌ام، هيچ‌وقت دوست نداشتم که کسی را ببينم و يا از او سوالی بپرسم، اما سالهاست دوست دارم اين فرد را ببينم و از او بپرسم که آيا از آن کار خود و از پذيرش ديداری که داشته، اکنون هم راضی است؟ در همان ديدار و به اصطلاح دل‌جويی، علی خامنه‌ای رو به يکی از دانشجويان می‌کند و می‌پرسد که "شما چطور؟" او هم با اشاره به دست شکسته شده‌اش می‌گويد که آسيب ديده و علی خامنه‌ای با لبخند می‌گويد، "شما هم بی‌نصيب نمانده‌ايد".

                          آن روزها به مطالعه‌ی تمامی مواضع و اتفاقات پرداختم و در تحقيقی که نگاشتم به اين نتيجه رسيدم که کل جريان نظام خود را در اين ماجرا توانست تبرئه کند و گناه ماجرا را به گردن چند سرباز وظيفه و يک فرد (که در جلسات نمايشی دادگاه، حاضرين برای آمدنش صلوات می‌فرستادند) بياندازند.

                          ديديم که علی خامنه‌ای چه موضعی گرفت. چند روز پس از ماجرا در حضور بسيجيان در بيت رهبری، به تحريک احساسات پرداخت. او در حالی که گريه می‌کرد به بسيجی‌هايی که آنها نيز تحت‌تاثير مراد خود اشک می‌ريختند گفت، "اگر تصوير مرا پاره کردند، اگر آتش زدند، شما هيچ کاری نکنيد" مصباح يزدی چند وقت بعد در تاييد فرمايشات آقای خود، به بطن حرف او اشاره کرد و گفت "اگر مقام رهبری درخواستی صراحتا از بسيجيان ندارند، اما خود بسيجيان می‌فهمند که بايد چه کنند" و به اين ترتيب، موجی از قلع و قمع، اما اين بار، رسما و علنا با قدرتی برگرفته از نظام و مسوولان برای برخورد با دانشجويان انجام شکل گرفت. آن زمان دانشجويان و روزنامه‌های اصلاح‌طلب به جای پرداختن به ماجرای کوی دانشگاه، سعی کردند که به دنباله‌روی از فضايی که رژيم ايجاد کرده بود، به مسائل سياسی حاشيه‌ای و بی‌ارزشی همچون مطالب مصباح يزدی که در سخنان پيش از خطبه‌های خود می‌گفت بپردازند.

                          بدين‌ترتيب ماجرای کوی دانشگاه که يک فرصت برای احقاق حق تاريخی ايرانيان و يا لااقل روشن شدن تکليف جنبش دانشجويی بود، آنچنان به انحراف رفت که افراد مسبب و دخيل در آن جريان، به تيمارخواهی از دانشجويان برآمدند. خودشان موجب صدمه شدند و در مقابل ظلم سکوت کردند و بعد هم با دست کشيدن به سر دانشجويان، سعی در اجرای نمايشی مشفقانه داشتند؛ گويی يتيمانی را که زير دستشان هستند، را از موهبت محبت خود برخوردار می‌کنند.

                          سالها گذشت و تنها در چند سال اخير (از پس از انتخابات مجلس هفتم) حقيقتا شاهد يک تنزل واقعی محبوبيت جريان دوم خرداد هستيم. اما بازماندگان آن جريان که بقای‌شان به نظر نه از وفاداری آنها به سبک و سياق مرموز و متحورانه‌شان (آنچنان که خود مدعی آن هستند و سعی در پذيرش آن به جامعه دارند)، بلکه منافعی است که برای رژيم دارند، هنوز هم به سعی در پرداختن به مسائل به همان سياق دوم خردادی سالها پيش دارند.

                          دانشجويان رابطه‌ی خود را با رژيم به نحو نادرستی تنظيم کردند. آنها در جلسات مقامات شرکت می‌کنند، به رهبری لبخند می‌زنند و دست او را می‌بوسند و از افتخار داشتن خود، برای حضور يافتن در جلسه‌ای که او ترتيب داده سخن می‌گويند. بارها در تلويزيون ديده‌ايم کسانی را که در المپيادها و مسابقات علمی و جهانی دارای مقام شده‌اند و به حضور رهبر رژيم می‌آيند. برای اينکه اين افراد جلسات خود را آن‌گونه کامل "بسيجی‌وار" و "مشخص" نکنند که از چشم دوستان خود بيفتند، درخواست‌هايی برای بها دادن به علم و پژوهش را از رهبری مطرح می‌کنند.

                          وقتی نخبگان ايران در رشته‌های مهندسی با مسابقات روبو کاپ و برگزاری جام‌های مختلف مربوط به ربات‌ها (فوتباليست و آتش‌نشان و ... .) و يا ساختن اشکال هرمی با ماکارونی و تهيه‌ی سيمان با بالاترين تحمل در برابر مقاومت‌ سرگرم می‌شوند و احساس مفيد بودن می‌کنند و فکر می‌کنند مسير درستی را برگزيده‌اند، انتظار آنها احتمالا در نهايت به اين ختم می‌شود که "دختران و پسران در اين تيم‌ها با هم کار کنند" و اگر يک روز قرار شد، و حکم از حراست و مقامات دانشگاه آمد که محدوديت‌هايی را ايجاد کنند، احتمالا دنيای آنها بايد تيره و تار شود.

                          وضعيت دانشگاه‌های امروز ايران اينچنين است. راه انداختن مسابقات رباتيک در دانشگاه‌های دولتی برتر ايران صورت می‌گيرد، و وضع علم و دانش در ساير دانشگاه‌ها از اين هم اسف‌بارتر است. دانشجويان ايرانی کاملا از مسير خارج شده‌اند. اگر تصور کنيد که در ايران نخبه‌ای دلسوز وجود دارد که منتظر خدمت به جامعه است، من فکر می‌کنم که با واقعيات موجود فاصله‌ی زيادی دارد. بسياری از کسانی که امروز در داخل ايران مانده‌اند و کارهای تحقيقاتی می‌کنند، سعی می‌کنند، يا واقعيات را نبينند و يا با مسائل کنار بيايند و به زندگی معمولی اکتفا کنند. آنها اصلا به وظايف خود نسبت به جامعه واقف نيستند. به استادی که از دانشگاه علم و صنعت بود و جزو نفرات ممتاز دانشگاه بود، گفتم که بايد نسبت به جامعه احساس مسووليت داشته باشيم و اين وظيفه‌ی همه‌ی ماست، اما او قيد و تعلقی از اين بابت نداشت، ظاهرا او نيز منتظر بود که اوضاعی برايش درست شود که به زندگی شخصی بهتری برسد، حال چطور، خيلی مهم نبود. اين افراد به اصطلاح مومن و مقيد (غير بسيجی و وابسته به نظام) هستند، ديگران که برای‌شان در کنار رژيم بودن و يا نبودن اهميت زيادی ندارد، پايش بيفتد، حاضرند برای علی خامنه‌ای تسليحات و موشک بسازند و نمونه‌های آنها را امروز در کارخانه‌ها و دانشگاه‌های نظامی و وابسته به سپاه می‌بينيم.

                          اگر امروز استادی بازداشت می‌شود، نه به خاطر چيزی است که عنوان می‌شود، آنها می‌خواهند آزمايش کنند ببينند که فضای جامعه و دانشگاه چگونه است. شايد دستگيری يک استاد و بازداشت شماری از دانشجويان و به راه انداختن مسائل سياسی و جنجالی در دانشگاه‌ها، درجه‌سنجی است که آنها از روی آن در می‌يابند که آيا بايد علاجی انجام دهند يا نه. مانند آنچه که در جريان کوی دانشگاه رخ داد. اين تصور اشتباهی است، اگر آنها فکر می‌کنند که می‌توانند همواره اينطور برنامه‌سازی داشته باشند، همانطور که پيشينيان آنها اشتباه کردند و در حالی که فکر می‌کردند در اوج قدرت هستند، به سرعت سقوط کردند. شايد اگر دانشجويان در مسير قهر خود پابرجا بمانند، آن گاه پيروزی‌هايی بدست آورند، به شرط آنکه تحت‌تاثير فضاسازی‌های جريان دست‌پروده‌ی (به ظاهر) مقابل نظام، مجددا در جهت گرم‌کردن و انرژی دادن به رژيم وارد ميدان انتخاباتی و سياسی جناحها و احزاب نشوند.

                          Comment


                          • وقتی از جک استراو در مورد مسائل هسته‌ای پرسشی داشتند که در آن، نيت ايران از فعاليت‌های هسته‌ای‌اش را مورد پرسش قرار می‌داد، وی به نقل از بستگان يکی از افرادی که بدست رژيم کشته شده بود و از قضا با وی گفت‌و گويی داشته، بيان کرد که اين فرد به او گفته که "چرا ايران نبايد سلاح هسته‌ای داشته باشد؟" او با اين نقل قول خود، به زبان بی‌زبانی به اين مطلب اذعان می‌کند که حتی مخالفان دو آتشه‌ی نظام جمهوری اسلامی که زخم‌خورده‌ی اين رژيم هستند نيز، نه تنها از حق ايران در استفاده‌ی صلح‌آميز از انرژی هسته‌ای دفاع می‌کنند، بلکه برای برای رژيمی که به ظاهر دشمن‌شان هست نيز، اين حق را قائل هستند که به سلاح هسته‌ای دست يابد. سوال اساسی که بايد از جک استراو، وزير خارجه‌ی بريتانيا پرسيد؛ اينست که چطور می‌شود اين نوع بيان را با نطق مفصل ايشان در مورد "مسير پيش رو در مورد ايران" در موسسه‌ی بين‌المللی مطالعات استراتژِيک در لندن، که چندی قبل ايراد کردند و در آن می‌آورند که "مردم ايران در جاه‌طلبی‌های هسته‌ای که رژِيم حاکم آن را دنبال می‌کند، شريک نيستند" جمع کرد. وجود چنين تناقضات آشکاری در استدلال يکی از مخالفان جدی حمله‌ی نظامی به تاسيسات هسته‌ای ايران، از پای‌بست سستِ منطق پشتوانه‌ی صحبت آنها در مورد رد هرگونه فکر و تصور در مورد حمله‌ی نظامی به ايران نشان دارد.

                            بسياری از کسانی‌که فکر و تصور در مورد حمله‌ی نظامی - به شکل محدود و به تاسيسات هسته‌ای ملاها - را مردود می‌دانند، کسانی هستند که هيچ سابقه‌ی روشنی از اقدامات آنان در مورد مسائل پيشين که در مورد رژيم ايران پيش آمده در کارنامه‌ی خود ندارند. به نظر می‌رسد که جک استراو که وزير خارجه‌ی انگليس است، خود را علاوه بر اينکه هدايت‌کننده‌ی تمامی اروپا می‌داند، از جانب آمريکا نيز خود را شايسته‌ی اظهار نظر می‌داند. وی بارها از جانب مقامات آمريکايی، وجود هرگونه طرح و ايده درباره‌ی حمله به امکانات هسته‌ای ايران از سوی آمريکا را مردود دانسته است.

                            سه سال قبل که او به تهران آمد و با مقامات رژيم به پای ميز مذاکره و بحث و جدل برای مجاب کردن آنها به پذيرش پروتکل الحاقی نشست، همگان از تدبير اين وزير خارجه سخن گفتند، حال آنکه پس از سه سال که از تشويق و هورا کشيدن برای او گذشته، روزنامه‌ها و تحليلگران طرفدار مذاکره با رژيم - که تنها چيزی که آنها را تغذيه می‌کرد، به اصطلاح موفقيت وزرای خارجه‌ی اروپايی، به ويژه استراو بود- ؛ اروپايی‌ها را بازی‌خورده‌ی ملاها می‌دانند و از اينکه چنين از ملاها رو دست خورده‌اند شگفت‌زده شده‌اند.

                            از استراو بايد پرسيد که در اين سه سال چه کاری انجام داده است که اين‌چنين حق به جانب سخن می‌گويد. او در نظر مردم ايران، يکی از افراد غير دوست‌داشتنی و در نظر آمريکا و به اصطلاح کسانی که تندرو لقب گرفته‌اند، اسباب دردسر و در نظر دوستان و هم‌حزبی‌هايش، آدم نه چندان با فايده‌ای بوده است. چقدر بد است که موفقيت يک انسان، اينقدر ظاهری باشد که به واسطه‌ی اقدامی، همه‌ی آن نقش برآب شده و ناديده گرفته شود.

                            تلاش بی‌فايده‌ای است، اگر بخواهيم امثال وزير خارجه‌ی بريتانيا را به فکر کردن در مورد واقعيت فرا بخوانيم. او از يک سو در يک نطق طولانی از مردم ايران، فرهنگ، تمدن، شعور و فهم آنها تعريف می‌کند و آنها را لايق حکومتی بهتر ودموکراتيک‌تر از حکومت کنونی می‌داند، و به ضرس قاطع بيان می‌کند که مردم ايران اصلا آنچه که ملاها در فعاليت‌های هسته‌ای آن را دنبال می‌کنند را نمی‌خواهند، اما در جايی ديگر، يک نقل قول غير مناسب و بيجا (بی‌موقع) از يک ايرانی که جلای وطن کرده، در مورد دفاع از دستيابی به تسليحات هسته‌ای نزد ايرانيان بيان می‌دارد و اين در مورد پاسخ به سوالی در ارتباط با قابليت اطمينان به اهداف جمهوری اسلامی از اين برنامه‌ها است.

                            در همان سخنرانی مفصل، او تناقضات بيشتری را آشکار می‌کند که تنها مختص او نيست، اما او به نحو کاملی برخوردار از آنهاست. او اشاره‌ی صادقانه‌ای به مواضعش در زمان خاتمی و دفاع از آنچه به اصطلاح دموکراسی و آزادی جريان پيدا کرده در ايران بيان کرده بود داشت، اما اين صداقت، چيزی از تناقضی که او در بيان منطق در پيش گرفته‌ی غرب درباره‌ی روی کارآمدن احمدی‌نژاد دارد کم نمی‌کند. اگر حقيقتا به نظر جک استراو ما يک بازگشت به عقب و به اصطلاح دوران خمينی را شاهد هستيم که تا اندازه‌ای هستيم، آيا حقيقتا آنچه در دوران خاتمی اتفاق افتاد، يک دموکراسی و آزادی بود و آيا بازگشت به خمينی، تنها مختص به ادبيات سياسی در مواجهه با غرب نيست؟ و يا بهتر بگوييم، آنچه آقای وزير خارجه را نگران کرده است، مربوط به مواضع خارجی احمدی‌نژاد نيست؟ هيچ‌کس فراموش نمی‌کند که وقتی خامنه‌ای آن نطق به اصطلاح افشاگرانه که در آن مطبوعات را (مقصود او طيف خاصی از مطبوعات که شامل ده‌ها روزنامه و نشريه می‌شد را در بر می‌گرفت) پايگاه دشمن خواند و متعاقب آن، روزنامه‌ها به سرعت بسته شدند، پس از بارها از جک استراو در مورد دموکراسی و آزادی در ايران سوال شد، اما او هيچ‌گاه از اين گفته‌ی خود که "ايران دارای يک دموکراسی است و کشورهای اسلامی بايد از ايران الگو بگيرند" برنگشت.

                            اگر دموکراسی، شيرين و طعم آن به مردم ايران چشانده شده باشد، چه چيزی می‌تواند موجب آن شده باشد که آن را با يک فردی که جامعه را به قول استراو به دوران خمينی می‌گرداند و آزادی‌ها را محدود می‌کند عوض کنند؟ آيا استدلال استراو با واقعيات جامعه‌ی ايران منطبق است؟ يا احتمالا آنچه در ايران شاهدش بوديم دموکراسی نبوده و يا آنچه اکنون می‌بينيم، يک بازگشت آشکار به عقب نيست و يا هر دوی آنها.

                            با چه پشتوانه‌ای از صداقت باور کنيم که آنچه امروز جک استراو در مورد مخالفت با گزينه‌ی نظامی بيان می‌کند، برخاسته به جهت خيرخواهی ايرانيان است. اصلا چرا نبايد اين سوال مطرح شود که کشوری که ميانجی‌گری در دو قرارداد ننگين که منطقه‌ی وسيعی از ايران را به روسها واگذار کرد داشته است- با اينکه به نظر می‌رسد جانب ايران را رعايت خواهد کرد و از نظر تصميم‌گيران ايرانی، انتظار اين وجود داشت که دخالت به نفع ايران داشته باشند- و سالها نفت ايران را غارت کرده و تنها دولت حقيقتا دموکراتيک و ملی را با ترتيب دادن "کـودتا" ساقط کرد، امروز به همان دليلی که ايرانيان مخالف حمله‌ی نظامی به تاسيسات اتمی هستند، با آن بايد مخالف باشد.

                            شايد اين سوال بی‌ارتباط به نظر برسد و گفته شود که انگليسی‌ها و غربی‌ها دلايل خاص خود را برای مخالفت با اين امر دارند که شايد ارتباط چندانی با مسائلی که ايرانيان را تحت‌تاثير قرار می‌دهد نداشته باشد، اما اين مساله از آن جهت مطرح شد که يکی از دلايلی که مخالفان حمله‌ی نظامی آمريکا به تاسيسات هسته‌ای ملاها مطرح می‌کنند، اينست که اگر آمريکا به بمباران تاسيسات هسته‌ای دست بزند، آن‌گاه مخالفان ايرانی در داخل کشور را خفه خواهد کرد. به اين معنی که با آغاز حملات، جو و فضای جامعه، به نظام اجازه خواهد داد که به قلع و قمع مخالفان با دست باز بپردازد.

                            از نظر اين عده، اکنون مخالفان در شرايط نسبتا قابل تحملی هستند و احتمالا از نظر اين عده، مخالفان در دوره‌ی خاتمی مشغول گذراندن ماه عسل بوده‌اند! تعجب زيادی وجود ندارد که چنين سخنانی از کسانی گفته شود که اصلا آشنايی با جامعه‌ی ايران ندارند. اين يکی از بی‌پايه‌ترين و سست‌ترين دلايل مخالفت در مورد حمله‌ی نظامی است. هيچ‌کس سخن از موافقت از حمله‌ی نظامی در حال حاضر و يا احتمالا تا قبل از گذراندن مراحل لازم و ضروری قبل از آن نمی‌گويد، اما سخن گفتن از چنين مسائل موهومی به استدلال مخالفان جنگ ضربه می‌زند.

                            دموکراسی در ايران بدون هيچ کمکی در طول اين 27 سال، مسير خود را يافته است. گسترش اينترنت و رسانه‌ها و همچنين کارهای تبليغاتی کشورهای غربی، اثر بسيار کمی در رشد و آگاهی مردم گذاشته است. آن چيزی که امروز در جامعه‌ی ما وجود دارد، احساسات ناب ضد اسرائيلی و ضد آمريکايی نيست، بلکه يک مجموعه هيجاناتی است که قابل جهت‌دهی به سوهای مختلف است. بنابراين سخن از وجود دموکراسی همانقدر بی‌پايه است که بگوييم در ايران يک ديکتاتوری شکنجه‌گر، نظير صدام حسين وجود دارد. ما هم‌اکنون با وضعيتی بسيار پيچيده روبه‌رو هستيم و بهتر است که اگر در مورد موضوعی سخن می‌گوييم، تمامی احتمالات را در نظر بگيريم.

                            بسياری می‌گويند که حملات آمريکا به تاسيسات هسته‌ای، موجب می‌شود که مخالفان رژيم در داخل بيش از پيش منزوی شوند. بايد از آنها پرسيد که دقيقا منظور چه کسانی هستند؟ اگر مقصود اصلاح‌طلبان و روشنفکرانی هستند که در دوران خاتمی سر درآوردند، همان بهتر که با چنين حمله‌ای، آنها خاموش و از صحنه‌ی ايران محو شوند. به اين ترتيب علاوه بر تاسيسات هسته‌ای دردسر آفرين برای ايرانيان، ما شاهد اين خواهيم بود که ايرانيان، مشتی نان به نرخ روز خور فرصت‌طلب که بهره‌ای نداشتند را نيز از دست خواهند داد. اما اگر منظور گروه‌ها و اقليت‌های قومی و مذهبی است، به نظر می‌رسد که درست عکس اين قضيه را شاهد باشيم، به اين معنی که اين حملات بر خلاف آنچه که در دوران جنگ ايران و عراق شاهد بوديم، باعث خواهد شد که اين اقليت‌ها بسيار قوی‌تر ظاهر خواهند شد. کُردها و آذری‌ها، به همراه سيستانی‌ها که اکنون به نظر قدرتمندتر از اوايل انقلاب هستند، بسيار مورد نياز جمهوری اسلامی خواهند بود، اگر حکومت‌گران ايران درست بيانديشند.

                            وقتی ما از دموکراسی و مردم‌سالاری سخن می‌گوييم، بايد بپرسيم دقيقا منظورمان چيست؟ آيا مقصود، همان چيزی است که شبيه آن را در دوران خاتمی شاهد بوديم؟ آيا اين چيزی است که از دموکراسی، شايسته‌ و لايق مردم ايران می‌شود؟ اگر چنين چيزی است، به نظر نمی‌رسد که از دست دادن آن چندان گران باشد. آمدن احمدی‌نژاد که به اعتقاد غرب، عقب‌نشينی از دموکراسی و آزادی‌های زمان خاتمی است، آيا به واسطه‌ی يک حمله‌ی نظامی صورت گرفت؟ آيا تهديد نظامی موجب شد که چنين انتخابی صورت بگيرد؟ به نظر نمی‌رسد که دموکراسی با تهديد و ارعاب از بين برود و آن چيزی که در يک فشار و تهديد و حتی حمله‌ی نظامی صورت می‌گيرد، يک هم‌گرايی بيشتر و دموکراسی بالاتر است. مردم ايران راه خود را پس از حملات احتمالی به تاسيسات هسته‌ای پی خواهند گرفت. و اگر حقيقتا تمايلی از دموکراسی در مردم ايران وجود داشته باشد، شاهد قدرتمند‌تر شدن آن خواهيم بود.

                            حمله‌ی آمريکا نه تنها موجب انزوا و منفعل شدن مخالفان در داخل کشور نخواهد شد، بلکه به نحو بارز و آشکاری سبب می‌شود که در داخل ايران، بحث‌ها و جدال‌ها بر سر تصميم‌گيری‌های رژيم در بگيرد. آن زمان تنها عده‌ای، آن هم در لفافه سخن از بی‌تدبيری رژيم در مورد مسائل هسته‌ای نخواهند گفت، بلکه بسياری از مردم از خود خواهند پرسيد، آيا اين چيزی بود که ما واقعا به آن نياز داشتيم و در فکر آن بوديم؟ آن زمان انتقاد و سرزنش از رژيم بالا خواهد گرفت و ما شاهد يک نظر دهی آزادتر خواهيم بود که اين خود يکی از نشانه‌های يک دموکراسی زنده و پويا است. چرا اين سوال را مطرح نکنيم که آيا در صورت حمله‌ی آمريکايی‌ها به تاسيسات هسته‌ای، و نشان دادن آن به عنوان يک پيروزی برای جبهه‌ی مخالفان نظام، شاهد قدرت‌گيری جريان منتقد نظام نخواهيم بود؟

                            اگر انگليسی‌ها و برخی ديگر از برای دموکراسی نگرانی دارند، بهتر است که به اين فکر کنند که از تقويت آن چيزی که دموکراسی در ايران می‌خوانند، چه چيزهای نامتجانسی به پيروی از آن بوجود آمده. اگر الگوبرداری از دموکراسی در ايران، سبب پيروزی اخوان المسلمين در مصر، نفوذ بيشتر حزب‌اله در لبنان و همچنين روی کارآمدن دولتی که اعضای آن عضو سازمانی تروريستی (حماس) هستند، نشده باشد، بی‌گمان در شکل‌گيری نوعی هماهنگی و توافقی نانوشته ميان تندروها و مخالفان غرب برای بهره‌گيری از دموکراسی به منظور رسيدن به مقصودشان موثر بوده است.



                            Comment


                            • وعده‌ی آوردن درآمد نفت بر سر سفره‌ها، تا دستور اجازه ورود بانوان به استاديوم

                              آنهايی که می‌گويند، احمدی‌نژاد يک متعصّب و بسيجی خشونت‌طلب است، در مقابل دستوری که وی به سازمان تربيت بدنی به‌منظور فراهم آوردن شرايط حضور بانوان در استاديوم (فوتبال) صادر کرده است، چه موضعی دارند؟ بسياری از آنها، بيشتر به بروز دادن شوق و شادی خود از اين دستور پرداختند و خيلی‌ها که خواستند از مرزهای سنتی روشنفکری درون حکومتی عبور کنند، گفتند "احمدی‌نژاد نيز به قدرت و ميل زنان پی برد و تسليم آن شد".

                              تصادفی نيست که 100 سال از مشروطه گذشته است و ما برای بدست آوردن حقوق اوليه‌ی خود، هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم، و از برخورداری از يک سيستم عادلانه‌ی حکومتی در مانده‌ايم. با اين همه نخبه و فرهيخته‌ای که اينچنين دقيق به کنه موضوع (حقيقت موضوع) نگاه دارند! به‌نظر می‌رسد که وضعيت امروز ما خيلی هم بد نباشد، به‌نظر من ما با چنين افراد فرهيخته‌ای خيلی شانس همراه‌مان بوده که همين مقدار بضاعت را از کف نداده‌ايم. احمدی‌نژاد بسيار جالب همگی اين افراد را سر کار گذاشته و توانسته با آنها بازی کند.

                              ورود زنان به ورزشگاه‌ها در دوران خاتمی قابليت حل شدن داشت و همين به‌ظاهر فعالانِ عرصه‌ی دفاع از حقوق زنان در آن زمان برای مسائل مهم‌تری، همچون دفاع از سيد مظلوم که لبخندش به‌خاطر فشارهای گروه مخالف به‌زعم آنها باز نمی‌شد، زبان‌شان می‌چرخيد.

                              به چه راحتی از کنار وعده‌های احمدی‌نژاد در مورد تغيير وضعيت ساختار اداری، ايجاد رفاه، ايجاد اشتغال در اوايل برنامه توسعه‌ی چهارم، حل سريع مشکلاتِ خانواده‌هايی که برای پرداخت شهريه‌ی دانشگاه مشکل دارند و ... . می‌گذرند. درست است که احمدی‌نژاد مانند کروبی وعده‌ای که بتوان رقمی در آن ديد نداد و يا مانند لاريجانی از دولت الکترونيکی و برداشتن کنکور سخنی به‌ميان نياورد، اما اين اصلا به اين معنی نيست که او وعده‌ای نداده است. متاسفانه اينطور جا انداخته شده است که احمدی‌نژاد وعده‌ی روشنی نداده است، اما تمامی سخنرانی‌های او و مطالبی که به‌نقل از نمايندگان منتسب او گفته شده است، در آرشيوها موجود است و اگر کسانی تاريخچه‌ی تشکيل اسرائيل را از سايت‌های خاص پيدا و در روزنامه‌شان چاپ می‌کنند، خيلی راحت‌تر می‌توانند در آرشيو روزنامه‌شان در مورد وعده‌های احمدی‌نژاد جستجو کنند و پاسخ اتهامی که به روزنامه‌شان زده می‌شود را با استنداتی که در اختيار دارند بيان کنند.

                              در صورتی‌که سخنان احمدی‌نژاد در مورد روزنامه‌شان درست باشد، حقيقتا بايد فاتحه‌ی چنين روزنامه‌نگاری منحرف و فريبنده‌ای را خواند و در صورتی‌که حرف مطرح شده به درستی در روزنامه‌شان به چاپ رسيده باشد، سکوت در مقابل اتهام احمدی‌نژاد، يعنی فراموش کردن اصل صداقت داشتن در حرفه‌ای که برگزيده‌اند و خيانت کردن به اعتماد و اطمينان مردم است. - احمدی‌نژاد در کنفرانس خبری اخير، روزنامه‌ی شرق را به ساخته‌و پرداخته کردن شعار آوردن درآمد نفت بر سر سفره‌ی مردم متهم کرد و گفت که اين شعار را وی نداده است-

                              احمدی‌نژاد می‌گويد چنين وعده‌ای نداده است و در پاسخ به سوالی در مورد چگونگی تحقق اين وعده‌ی انتخاباتی در اين چند ماهه تشکيل دولت وی، بيان می‌دارد، "من چنين شعاری نداده بودم، روزنامه‌ی شرق از قول من نوشت، من نيز در آن زمان تکذيب نکردم". با توجه به اينکه خبرنگار روزنامه‌ی شرق، بايد به مهمترين خبرهای انتشار يافته به وسيله‌ی اين روزنامه که بی‌ارتباط با اخبار ايران و جهان نيست، احاطه داشته باشد، خيلی عجيب است که با اين پاسخ احمدی‌نژاد، دچار وضعيت دوگانه‌ی جديدی نشده است. شايد او در زمان سوال از احمدی‌نژاد فراموش کرده باشد که در چه شماره‌ای، از وعده‌های احمدی‌نژاد مطلب چاپ کرده‌اند، اما خود او بايد واقف باشد که در طول بيش از هشت ماه گذشته که دولت او بر سر کار آمده است، ما در هيچ کجا تکذيبی نديده‌ام.

                              وقتی احمدی‌نژاد با اين بيان می‌گويد، "من نيز در آن زمان تکذيب نکردم"، معنی‌اش اينست که خواسته است اين کار را بعدا انجام دهد و انجام داده است. او بسيار موذيانه در آن زمان سخنی نگفت و آنچه در دل داشت پنهان کرد و خواست طوری ديگر وانمود سازد، يعنی اينکه مردم اين احساس را پيدا کنند که او پول صادرات نفت را بر روی سفره‌های‌شان خواهند آورد؛ در صورتی‌که اصلا چنين چيزی را در نظر نداشت و با نگفتن و تکذيب چنين شعار تبليغاتی که به او نسبت دادند، خواست که نظر فضا و جو افکار عمومی را برنگرداند. بايد از او پرسيد که در طول اين ماه‌ها چنين چيزی را کجا و چطور تکذيب کرده است؟ آيا در همان سخنرانی‌ها مهيجی که به زبان محلی مردم آن شهرها، نسبت به آنها تعارف تکّه‌پاره می‌کند، چيزی در اين مورد به آنها گفته که "من اصلا نگفته‌ام که پول صادرات نفت را به سر سفره‌های شما مردم می‌آورم"؟ احتمالا اين سکوت او نيز در اين زمان بی‌جهت نيست.

                              جای تاسف و بارها تاسف است که رسانه‌های جمهوری اسلامی از داستان زندگی فلان فاميل بن‌لادن گرفته و تا رسوايی برخی از مشاوران جورج بوش، تا داستان‌هايی که در مورد يک موضوع بی‌ارتباط با وظايف اطلاع‌رسانی‌شان، مطالبی مفصل و انبوه به‌صورت مکرر و مسلسل به چاپ می‌رسانند، اما در مورد اظهارنظرهايی از مقامات جمهوری اسلامی که می‌تواند حقيقتا آنها را در جايی که بايد مورد بازخواست قرار بدهد، سکوت می‌کنند. وقتی پرسيده می‌شود که روزنامه‌ها در ايران حزبی هستند، بايد گفت در ايران تمامی رسانه‌های مطلق به حکومت جمهوری اسلامی هستند و هيچ مطلبی، ولو به صورتی جزئی که بتواند ترديدی واقعی در اعتماد بدون پشتوانه‌ی مردم به مسوولان نظام پيدا ايجاد کند منتشر نمی‌سازند.

                              شايد احمدی‌نژاد فراموش کرده است که چه گفته، بايد به او يادآوری کرد. اصلاح‌طلبان پس از انتخابات رياست‌جمهوری، گفتند که به انتقاد بی‌امان از دولت احمدی‌نژاد خواهند پرداخت، اما آنها نه تنها توانايی فهم موضوعاتی که قابل انتقاد هستند را ندارند، بلکه در تشخيص استدلال برای بهره‌برداری در انتقاد نيز دچار مشکل جدی هستند.

                              چقدر تحليل‌هايی که در مورد موضع احمدی‌نژاد - در باب صدور صدور فرمانی که بنا به آن، بانوان می‌توانند به استاديوم بيايند و فوتبال مردان را تماشا کنند- از واقعيتی که موجب اين مسئله شده، دور است. چه بی‌خردی سازمان‌يافته‌ای در ميان عده‌ای از تحليلگران و به اصطلاح روشنفکران - اينقدر روشفکر نديده شده‌ايم، که برخی بی‌سواد برای‌مان روشنفکر جا زده شده‌اند، حکايت کسی است که اينقدر تو تاريکی نشسته که "شمع روشن" برای‌اش می‌شود مثل خورشيد - متاسفانه اين وضعيت در مورد موضوعات ديگری که آنها مورد تحليل قرار می‌دهند نيز وجود دارد. به نظر می‌رسد بايد نام حقيقی آنها را لوث‌کنندگان حقيقت (آلوده‌کنندگان حقيقت) ناميد. در مورد مسئله‌ی مذاکره‌ی آمريکا نيز همين نوع استدلال و نگاه را از سوی آنها شاهد بوديم. تحليلی که آنها ارائه می‌دهند، ببشتر از آنکه به زاويه‌ی نگاه، يا انتخاب موضوع مربوط باشد، به استدلالی که بر آن استوار است و نوع تفسير آنها باز می‌گردد.

                              مسيح علی‌نژاد که در ميان تمامی اصلاح‌طلبان از جايگاه نسبتا بهتری نزد خواص و منتقدان نظام برخوردار است - و اين به خاطر کار جالب‌توجهی است که در افشای حقوق و مزايای نمايندگان مجلس شورای اسلامی در دوره‌ی هفتم مجلس داشته و به سبب آن از روزنامه‌ی همبستگی بيرون آمد و از خبرنگاری برای خبرگزاری ايلنا نيز استعفاء کرد- نيز از اين نوع نگاه مستثنا نيست. اگرچه او تلاش زيادی دارد که ديدی که نسبت به مسائل دارد را باز و عميق و بدون نقص نشان دهد و در اين کوشش، توفيق‌هايی برای قبولاندن آن داشته است، اما اين برای يک منتقد که بخواهد تحليلی درجه‌ی اول بدست دهد، نبايد راضی‌کننده باشد. وی در باب چرايی اين دستور (فرمان احمدی‌نژاد) می‌گويد: "اين درست است که اصول‌گرايان تمايلی به موفقيت اصلاحات نداشتند، اما درست‌تر آن است که حکومت‌داری و دست‌و پنجه نرم کردن با واقعيت‌های موجود، نه تنها سبب شناخت درست و تعديل مواضع می‌شود، بلکه الزاماتی را برای اداره‌ی کشور، بر هيئت دولت تحميل می‌کند که آن الزامات، تاريخ، حزب، نگرش سياسی، اقليت و اکثريت بر نمی‌تابد و قوی‌تر، نگران‌کننده‌تر از هر نگرش سياسی يا حزب و گروه است. بدين‌ترتيب برابری حقوق زن و مرد و آزادی ضرورت اجتماعی است". اين نوع استدلال به تنهايی بايد برای تمامی تاريخ اصلاحات درون‌حکومتی نشانگر تمامی نوع بيانات و نگرش آنها باشد. هنگامی‌که برترين افراد اصلاح‌طلب در مورد مخالف‌ترين فرد جناح مقابل خود، تحليلی با عنوان "استراتژی يک رئيس‌جمهور" تهيه می‌کند، حداقل بد نيست که يکبار آنچه که در مورد احمدی‌نژاد - که با آن همه هول و ترس از آمدنش و از مواضعش سخن می‌گفتند- می‌نويسند، با دقت مرور کنند.

                              آيا احمدی‌نژاد يکباره به حقوق زنان پی برده و ضرورتی که از دست و پنجه نرم کردن دريافته، او را به اين مسئله وادار کرده اين دستور را بدهد؟ آيا مشکل اصول‌گرايان با وجود اصلاح‌طلبان بود و اينکه آنها موفق نشوند و يا اينکه اصولا با آزادی و مفاهيمی که اصلاح‌طلبان مطرح می‌کردند - و با مطرح کردن آن، فقط به گند کشيدن آن کمک کردند- مخالف بودند. آيا احمدی‌نژاد بلکه بالاتر از آن، نظام، به آزادی و مسائلی که تاريخ، نگرش سياسی، حزب، اقليت و اکثريت را بر نمی‌تابد، همچنان بنا به ضرورتی که با روبه‌رو شدن با واقعيت می‌بيند، پايبندی نشان خواهد داد؟ سخنانی اين‌گونه، تبرئه‌ی هشت سال توهين به و اتهام به جناح مقابل است و آشکار کردن تناقضاتی در استدلال اصلاح‌طلبان در مورد دولت جديد.

                              وعده‌های احمدی‌نژاد و انکار آنها توسط وی در کنفرانس رسانه‌ای اخيرش و سکوت محافل اصلاح‌طلبان در برابر آن، و اکنون دستور لنگ در هوای رئيس‌جمهور بسيجی در باب ورود بانوان به استاديوم و پرداختن بسيار زياد اصلاح‌طلبان به آن و اظهار شادی و شعف از آن و مرتبط ساختن آن با انگيزه‌هايی همچون کوتاه‌آمدن دولت در برابر زنان و يا پذيرفتن نورم‌های جهانی توسط احمدی‌نژاد، داستان فتنه‌انگيزی است. مردم ايران با بازی‌های رسانه‌ها که برای هر قشر بنا به فراخور ذوق و سليقه‌شان خوراک فکری و ذهنی فراهم می‌کند، از فهم موضوعات دور افتاده‌اند.

                              احمدی‌نژاد رياکارانه چنين دستوری را صادر کرده است. او اگر به وعده‌های قبلی خود در مورد کاهش هزينه‌ی شهريه‌ی دانشگاه آزاد وفادار بود، بسيار بيشتر به نفع نزديک به دو ميليون دانشجوی اين دانشگاه که حدود 10 ميليون نفر از مردم ايران را تحت‌تاثير قرار داده است و آنها را در مضيقه و فشار گذاشته بود، تا اينکه برای منحرف ساختن افکار عمومی با طرح مسائل کم اهميت‌تر، جار و جنجال و هياهو به راه بياندازد. هنوز وعده‌ی سال گذشته‌ی او در مورد افزايش حقوق بازنشستگان تحقق نيافته. هنوز در مورد تثبيت قيمت‌ها و مهار گرانی کاری نکرده است. مشخص نيست که با چه حساب و کتابی رقم تورم نزديک به 10 درصد بدست آمده، در صورتی‌که متوسط افزايش قيمت کالاهای اساسی مانند گوشت، سبزی، ميوه و حبوبات بيشتر از 15 درصد است. اگر هر سال با آغاز کار و تحصيل در 14 فروردين ماه، کرايه‌های وسايل اياب و ذهاب حدود 10 تا 20 درصد افزايش داشت، امسال شاهد افزايش بيش از 25 درصد و در برخی مسيرها، نزديک به 50 درصد بوده‌ايم. خصوصی‌سازی در حمل و نقل عمومی با شرايطی که عموم نمی‌توانند از عهده‌ی کرايه‌ی 20 برابری اين خطوط نسبت به شرايط قبل برآيند، در جهت رعايت حال چه کسانی ايجاد شده و عدالت را برای کدامين افراد به ارمغان آورده است؟

                              ممکن است احمدی‌نژاد بگويد که چنين شعارهايی که هدف از آنها را؛ مهار گرانی، آوردن درآمد نفت بر سر سفره‌ی مردم و يا کاهش شهريه‌ی دانشگاه آزاد نشان می‌داد نداده است.



                              Comment


                              • بسياری بر اين عقيده هستند که آمريکا سياست مشخصی در مورد ايران ندارد و آنچه که در پيش گرفته است از يک پشتوانه‌ی قوی که در هر زمان قابل دفاع باشد، برخوردار نيست. اين عقيده در ميان خود ايرانيان نيز طرفداران زيادی دارد. آيا به راستی آمريکا و دولتمردان اين کشور در مورد ايران سردرگم هستند و نمی‌توانند به يک جمع‌بندی مشخص برسند؟ اين مسئله‌ای روشن است که در ميان تاثيرگذارانی که بر تصميم‌گيران اين کشور وجود دارند، يک اتفاق‌نظر مشخص وجود ندارد. گروه‌ها و انجمنها و شوراهای متعددی نزديک به پنتاگون، وزارت‌خارجه و کاخ سفيد و همچنين انجمنهای مستقل زيادی وجود دارند که در اين‌باره ديدگاه‌های متنوعی ارائه می‌دهند. افرادی در کنگره معتقد هستند که بايد از اصلاح‌طلبان در ايران حمايت و پشتيبانی قوی کرد و باب گفت‌و گو با دولت ايران را گشود و به فکر بازگشايی سفارت در اين بود، افرادی هم هستند که به هيچ سازشی با رژيم تن در نمی‌دهند و همّ و غم خود را برای ضربه‌زدن به رژيم جمهوری اسلامی و سرنگونی آن گذاشته‌اند.

                                شورای روابط خارجی در 5 آوريل در نيويورک جلسه‌ای با شرکت متخصصان و کارشناسان ترتيب داد، تا به بحث در مورد خط‌مشی واشنگتن برای مقابله با برنامه‌های هسته‌ای ايران بپردازند. شرکت‌کنندگان در اين بحث؛ در اين موضوع که مراد ملت ايران از انرژی هسته‌ای همپای دولتمردانشان عقده‌گشايی نيست، اتفاق‌نظر داشتند. شرکت‌کنندگان در اين بحث و گفت‌و گو پنج هدف عمده‌ای که سياست آمريکا بايد در قبال ايران آنها را دنبال کند؛ فشار وارد کردن بر تهران به منظور تجديدنظر ايران در سياست هسته‌ای‌اش و به پايان بردن حمايت از تروريسم، بهره‌گيری از همکاری ايران در مسائل عراق و افغانستان، و فشار آوردن بر ايران برای تغيير سياست مخرّب در ارتباط با مشکل فلسطين - اسرائيل و پنجمين هدف، اهميت‌دادن به وضعيت دموکراسی و حقوق بشر در ايران است.

                                ريچارد هاس (Richard Haas) که رئيس انجمن بين‌المللی روابط خارجی است، می‌گويد که آمريکا چهار انتخاب برای مواجهه با ايران در خصوص مسئله هسته‌ای دارد که اين گزينه‌ها دو به دو باهم ناسازگار نيستند. گزينه‌ی ديپلماتيک؛ اينکه آمريکا به ايران يک پيشنهاداتی را ارائه کند که در قبال آن، ايران هيچ فعاليت هسته‌ای نداشته باشد، يا به صورت بسيار محدود، سخت کنترل‌شونده و توانايی هسته‌ای‌اش قابل بررسی باشد. هاس می‌گويد که بر اساس اين انتخاب، ما پيشنهاد جعبه‌ای از هويجها را در کنار مجموعه‌ای از چماقها که نشان داده شده است ارائه می‌دهيم. به آنها اين پيام را می‌دهيم که اگر بپذيريد، اين جايزه‌ی شماست و اگر نپذيريد، تنبيهاتی در انتظار شماست. می‌توان در مورد مجازاتهای اقتصادی، سياسی، و مراتب و محدوده‌ی آنها بحث کرد.

                                هاس انتخاب دوم را يک گزينه‌ی نظامی می‌داند. هاس می‌گويد که اين يک گزينه‌ی نظامی پيشگيرانه است که پيشدستی نيست، زيرا که خطر حمله‌ی نظامی (بوسيله‌ی تسليحات هسته‌ای) وجود ندارد، بلکه اساسا به منظور پيشگيری جلوگيری از توسعه‌ی (فعاليت‌های هسته‌ای) است. هاس در مورد صحبت از گزينه‌ی نظامی، نظير چيزی که در مورد عراق اتفاق افتاد می‌خواهد بگذرد و اجازه می‌خواهد که از پرداختن به گزينه‌ی نظامی و يا تغيير رژيم و چيزهايی از اين دست عبور کند. او بيان می‌کند، محدوديت‌های زيادی در اين موارد وجود دارد، تا بتوان تمامی توانايی‌ها توسعه‌ی فعاليتهای هسته‌ای را از بين بُرد. - مثلا بنا بر يک حمله‌ی حمله‌ی پيشگيرانه‌ی موشکی-

                                هاس می‌گويد، گزينه‌ی سوم؛ اينست که توجهات را به خود رژيم معطوف سازيم. او بيان می‌دارد که اگر سوئد به دنبال تسليحات هسته‌ای بود، اينچنين نگرانی ايجاد نمی‌کرد و امروز چنين جلسه‌ای نيز تشکيل نمی‌شد. او مطرح می‌کند که خوی و ذات رژِيمها موضوعات با اهميت‌تری را در اين مورد سبب می‌شوند، تا نوع توانايی‌هايی که دارند.

                                چهارمين و آخرين انتخاب به گفته‌ی هاس اينست که گزينه‌ی پيشگويانه را برگزينيم. به اين معنی که خيلی راحت در انتظار اين باشيم که ايران به توانايی توليد تسليحات هسته‌ای دست پيدا ‌کند و بعد درباره‌ی اينکه چگونه با ارعاب و تهديد آن را از آن بازداريم، فکر کنيم. او اين گزينه را به تعبير برخی، گزينه‌ی کره شمالی نام می‌نهد.

                                رائول گريچ (Reuel Gerecht) که در استخدام موسسه‌ی اينترپرايز (اقدام خطير) آمريکا (American Enterprise Institute) است، و محقق سياست عمومی و عضو سابق سازمان اطلاعات مرکزی آمريکا (سی‌آی‌ای) (Central Intelligence Agency) در امور مربوط به خاورميانه بوده است سخنانی در اين نشست بيان می‌کند، وی با تاکيد زيادی در مورد در دست بررسی داشتن اقدام نظامی سخن می‌گويد. او می‌گويد که به اينکه گزينه‌ی ديپلماسی در ارتباط با مسئله‌ی اتمی ايران، دوام‌پذير است اعتقاد ندارد. او می‌گويد که نتيجه‌ی همه‌ی تلاشهای ديپلماتيکی که آمريکا در ارتباط با ايران داشته، تاکنون منحوس و شرم‌آور بوده است.

                                گريچ به ترسی که پس از حمله‌ی آمريکا به عراق در ايران در مورد حمله‌ی نظامی آمريکا ايجاد شد اشاره دارد و می‌گويد که رژيم انعطافش را نشان داد و اين مسئله در آن زمان در افغانستان روی خود را نمايان ساخت. او بيان می‌کند که نگرانی آنها به سرعت از ميان رفت، زمانی‌که ديدند آمريکا به نوعی در عراق گرفتار شده است.

                                گريچ، تنها، زمانی روش ديپلماسی را مفيد می‌داند که به رهبران ايران اين موضوع تفهيم شود که در صورتی‌که بخواهند ميز مذاکره را ترک کنند، گزينه‌ی نظامی اجتناب‌ناپذير خواهد بود. او می‌گويد بدون چنين قيدی، امکان اينکه مذاکره به جايی برسد بعيد است.

                                گريچ معتقد است که حمايت از دموکراسی و کمک به ترقی آن تا زمانی که آمريکا يا بسيار سختگيرانه يا بسيار آهسته در اين مسير کار می‌کند و يا بر روی اقداماتی نابخردانه و سرمايه‌گذاری روی گروه‌های معاند و سازمانهای زير زمينی می‌انديشد، نتايجی جز چيزهايی مخرب و وحشتناک نمی‌تواند داشته باشد.

                                گريچ پيش‌بينی می‌کند که آمريکا سه ماه يا کمتر به شورای امنيت زمان بدهد که ببينيد می‌تواند گامهايی به جلو بر دارد يا نه و بعد از آن به گفته‌ی وی، يک بحث بسيار گسترده‌ در آمريکا در مورد اين موضوع (برخورد با ايران) شکل خواهد گرفت. گريچ می‌گويد، اينکه رژِيم روحانيون به سمت دستيابی تسليحات هسته‌ای در حالت حرکت باشد، کافی نيست تا در مورد گزينه‌ی نظامی پيشگيرانه تفکر شود؟ او در پاسخ به کسانی که می‌گويند ما در اين مورد بحث نمی‌کنيم، می‌گويد ما می‌خواهيم در اين مورد بحث داشته باشيم. او گفت که ما بايد هرچه زودتر در اين مورد صحبت کنيم، نه ديرتر، ما نمی‌خواهيم در باتلاق فرو رويم. و موضوع ديگر پيشرفت دموکراسی است. او می‌گويد که تناقضی ميان اين دو نمی‌بيند. چرا که در نهايت آمريکا و اروپا با آن توافق‌نظر دارند- اين تمام واقعيت در مورد تغيير رژيم است-

                                کنيس پولاک (Kenneth Pollack) مدير مرکز تحقيقات سابان (Saban) در بخش خط‌مشی خاورميانه در انسيتو برکينگز (Brookings Institution) از ديگر کسانی بود که در اين نشست سخن گفت. او موضوع هسته‌ای ايران را آزاردهنده‌ترين موضوعی که آمريکا با آن مواجه است دانست. او گفت که زمانی‌که ايران تسليحات هسته‌ای بدست آورد، موضوعات زيادی ايجاد خواهد شد که حل آنها بسيار مشکل خواهد بود. او می‌گويد که در آمريکا کمتر به اين موضوع، به عنوان موضوعی که بخشی از تروريسم محسوب می‌شود نگريسته شده. او معتقد است که اين مسئله با آن مربوط است.

                                پولاک می‌گويد که به طور قطع اعتقاد دارد که گزينه‌ی نظامی چيزی نيست که بتوان در مورد آن بررسی انجام داد. او هراس بيشتر روحانيون از وضعيت اقتصادی را يادآور می‌شود و می‌گويد که روحانيون می‌دانند که وضعيت بد اقتصادی می‌تواند به اختلاف ميان توده‌ی مردم و نارضايتی آنها بيانجامد. او می‌گويد که آنها بشدت نگران اين هستند که اروپايی‌ها نيز به آمريکايی‌ها در تحريم فراگيرشان بپيوندند - تحريمی که تقريبا از سال 1990 و به‌صورت کامل از 2002 برقرار شد- او چنين چيزی را کابوسی بزرگ برای روحانيون ايران می‌داند.

                                پولاک معتقد است که بحث واقعی که در تهران است، اينست که ميان برنامه‌های هسته‌ای و يک اقتصاد سالم کدام انتخاب شود. پولاک می‌گويد، چنانچه اروپا و ژاپن موافق اين باشند که در تحريم ايران به آمريکا بپيوندند، برای ايران اينکه بتواند راهی برای جبران تحريم اين دو باهم پيدا کند، غير ممکن است.

                                Comment

                                Working...
                                X