Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • عشق و پيله به خارجی در ذات بعضی از روشنفران ما، بد جوری لانه دارد. و اصولن ما رابطه بهتری با خارجی ها داريم تا با خودی ها.
    پيرو همين کشش! برای بيشتر ما، با يک خارجی دوست بودن و رابطه داشتن يک پز و افاده است. در حرمت گذاری به آن ها گاه به
    مرز دست پاچگی می رسيم.
    اولين کشوری که سالها در آن زندگی کردم اسپانيا است. و در همين کشور بود که در يافتم خارجی ها از هر نوعش، برايشان دست دوم هستند، و بدانگونه که ما در ايران برايشان غش و رسه می رفتيم ( می رويم ) نيستند.
    و پس از آن، در زندگی دربدری و آوارگی و در ادامه کوچ در ساير کشور ها نيز، همين منش را شاهد بودم. در تمامی اين کشور ها بسيار نادر و کم ديدم که از هنر مندی خارجي، اعم از موسيقی دان يا نويسنده، نقاش يا پيکر تراش بيش از متعارف صحبت کنند. ولی در ايران ( يا در بين ايرانی های روشنفکر ) ملاحظه بفرمائيد که ( بطور مثال ) تا چه حد از :کافکا می نويسند.
    تولد و زندگی کافکا.
    زندگی و مرگ کافکا
    بيگانگی در آثار کافکا
    کافکا و آثارش
    کافکا در زبان فارسی
    کافکا و مسخ
    تاثير کافکا بر صادق هدايت
    بوف کور و مسخ
    نامه های کافکا
    کافکا و نا کامی در عشق
    .....
    و ده ها تيتر و مطلب ديگر، با پسوند يا پيشوند کافکا. در حدی که آدم واقعن حالش يک جور هائی می شود. در حاليکه وقتی " سوژه "
    نداريم، هيچ اجباری در کار نيست که باز برويم سراغ کافکا " و اصولن دست به قلم بشويم "
    يک موقع در ايران، ( آن وقت ها را می گويم، حالا که به هيچ صراطی مستقيم نيست )، باز بطور مثال:
    هو شنگ نهاوندي، رئيس دانشگاه پهلوی شيراز بود. از آنجا که رفت، شد رئيس دانشکاه تهران، و به دنبال آن سر از رئيس دفتری شهبانو فرح درآورد.
    دوستی داشتم ( يادش به خير ) تحصيلکرده، به واقع با سواد، مدير و مدبر و بسيار با شعور. يک روز در جمع دوستان به مزاح گفت:
    " اينها! نمی خواهند متوجه بشوند که مملکت نبايستی به قول فرنگی ها One Man Show باشد. نمی خواهند از من هم استفاده بکنند؟
    اساتيد محترم نمی خواهيد دست از سر کافکا بر داريد و توجه داشته باشيد که از او مهمتر هم هست. بهتر نيست يک مدت:
    کافکا بس! بدهيد. چون ديگر تعداد مو های سر او را هم می دانيم، نگفته نمانده است!!

    Comment


    • Comment


      • بروس لينگن , که در غياب سفير سفارت خانه را اداره می کرد ، قبلا دو ماموريت محدود در ايران داشت ، اما به صراحت می گويد : , من کارشناس مقوله ی اسلام نيستم ., لينگن قرار بود به ماموريت ژاپن برود ، اما چون وزارت امورخارجه در ميان کارمندان خدمات خارجی (FSO) ,دنبال افسرانی می گشت که در دسترس باشند و هيچ بهانه ای برای انتقال فوری آنان وجود نداشته باشد، مامور تعيين شده برای ژاپن را به صورت فشاری به تيم ايران منتقل کرد., آيا اين ديپلمات آمادگی برخورد با اسلام و ايدئولوژی خمينی را داشت ؟ خود لينگن به اين پرسش پاسخ منفی می دهد. , من به هيچ وجه اين آمادگی را نداشتم ., (42) , تامس ارن , رئيس جديد ايستگاه سی آی ا ، انتصاب خود را , واقعه ای بوروکراتيک , می نامد و می گويد دولت ايالات متحده هيچ کمکی به او نکرد تا بتواند از تحول و جريان جنبش اسلامی خمينی سر در آورد . , می توايند از قول من بنويسيد که هيچ گونه رهنمودی از نوع آکادميک در مورد سياست ها ، فرهنگ و اقتصاد ايران در اختيار من قرار نگرفته بود. درست مثل آن بود که من به مدرسه ای مثل آموزشگاه های اتحاديه صنفی رفته ام تا خودم را برای انجام وظايف و ايجاد روابط خاصی آماده کنم., (43) , جان ليمبرت , ، يکی ديگر از ديپلمات های ورزيده ايالات متحده که به روانی فارسی حرف می زند ، می گويد: , من به يک تلگرام فوری که می گفت : به کارمندانی نياز داريم تا برای بازسازی سفارت خانه ، يا نجات دادن کشتی از اين وقايع غير مترقبه ، به ايران بروند ، پاسخ مثبت دادم . آدم های بی تجربه ای مثل من و بسياری ديگر از همکارانم ، احساس کرديم بالاخره خواهيم توانست روابط سالمی با ايران برقرار کنيم., اما سئوال اين جاست که آيا ليمبرت ، لينگن و کارمندان همراه ايشان ، اسلام را می فهميدند ، يا از طبيعت اسلام راست خمينی که بلا فاصله مطرح می شد ، درکی داشتند ؟ ليمبرت می گويد , نه ما اسلام را می فهميديم ، نه درکی از طبيعت اسلام راست خمينی داشتيم ., (44) در ماه نوامبر ، لينگن ، آرن ، ليمبرت و فوجی از همکاران شان ، زندانيان جمعيتی ( دانشجويان خط امام ) می شدند که مخفيانه از طرف خمينی سازماندهی و هدايت شده بودند .
        دولت جديد ايران ، مخلوقی دو سر بود . يک دولت , رسمی, وجود داشت که تشکيل می شد از مهدی بازرگان به عنوان نخست وزير ، ابراهيم يزدی ، صادق قطب زاده و آدمی به نام ابوالحسن بنی صدر که متعاقبا به عنوان رئيس جمهوری اسلامی انتخاب می شود. سر ديگر ، دولت غير رسمی و موازی بود که تشکيل می شد از خمينی ، مشتی آيت الله کليدی ، کميته های انقلاب اسلامی ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، دسته ای از نهادهای اسلامی که ابزار های حکومت الهی خمينی بودند . تيم جديد سفارت ايالات متحده و مقام های وزارت امور خارجه و سی آی ا که به ايران می رفتند ، در بخش اعظمی از مناسبات ، خود را به داشتن رابطه ی متقابل با دولت رسمی که از قدرت کمتری برخوردار بود ، محدو می کردند ، در حالی که خمينی از ايالات متحده دوری می جست . خمينی نقشه ريخت تا همه ی نيروهای سکولار ، طيف چپ و نيروهای مذهبی معتدل را که در انقلاب ضد شاه دهه ی هفتاد سهم داشتند ، يکی يکی منزوی و نابود کند . هدف نهائی خمينی آن بود که رفته رفته همه قدرت تثبيت شده را به انحصار خود و شورای انقلاب در آورد که در درجه اول آيت الله های طرفدار خمينی را در بر می گرفت. بنا به گزارش لينگن :

        ما ارتباط محدودی با روحانيون داشتيم . من هرگز خمينی را نديدم . و ما واقعا هيچ وقت با شورای انقلاب حرف نزديم . ما احساس می کرديم که آن ها وجود دارند. ما می دانستيم که آن ها حضور دارند . اما از حدود قدرت شان اطلاعی نداشتيم . فکر می کرديم ماموريت ما تکرار قبول انقلاب اسلامی و اعلام اين است که ما کشوری مذهبی هستيم . ما فهميده بوديم که خمينی از دخالت در سياست دست بر نخواهد داشت . اما خودمان را به اين باور مشغول کرده بوديم که طيف سکولار انقلاب بر اوضاع فائق خواهد آمد و جلو نفوذ و دخالت خمينی را خواهند گرفت. (45)

        مقام های سفارت ، با عده محدودی از معتدل ترين آخوندهای شيعه گفت و گو کردند ، اما اين رابطه ها راهی به دايره ی خمينی نگشود. بسياری از انعطاف پذيرترين آخوندهای اسلاميست را کنارگذاشتند ، به قتل رساندند ، يا به محض تثبيت قدرت خمينی ، به تبعيد فرستادند .
        , ارن , می گويد سفارت آمريکا هيچ کمکی هم از سی آی ا که در سال 1979 نتوانسته بود در باره آينده ايران به ارزيابی اطلاعاتی بپردازد ، دريافت نکرده بود :

        يادم نيست که هيچ گزارشی از ارزيابی آن چه قرار بود در ايران اتفاق بيفتد ، دريافت کرده باشم. انتظاری که واشينگتن به طور کلی از سفارت داشت ، اين بود که خويشتن دار باشد ، از ابراهيم يزدی ، صادق قطب زاده و همه ی تيم بازرگان ، به اميد معتدل شدن حمايت کند ، يا به کمک شان بشتابد تا تمايلات ارتجاعی رژيم را به تعادل برسانند . به خاطر دارم که اين انتظارها براساس اميد واهی بود ، نه چهار چوب نقشه ای جدی ، يا برپايه ی علامت هائی از طرف ايرانی ها که نشان بدهد اين سياست موثر خواهد بود. (46)

        اما اگر سی آی ا به نتيجه گيری های چندانی در باره ی آينده ايران نمی رسيد ، ازش خواسته بودند تا اطلاعات مربوط به همسايه ايران ، عراق را ، در اختيار تشکيلات درهم ريخته ی اطلاعاتی ايران بگذارد. اين گونه بود که در کمتر از دو سال بعد ، دو کشور در گيرجنگی خونين شدند که يک دهه ادامه يافت و گزارش شده که بيش از يک ميليون کشته به جا گذاشته است. به موازات رئيس ايستگاه سی آی ا ، ساير مقام های ارشد اين سازمان ، از جمله , رابرت آمس , و , جرج کيو, ، در سال 1979 ، پيش از اشغال سفارت ، به ايران رفتند . دست کم در يک مورد ، , رابرت آمس , با آيت الله بهشتی ملاقات کرد و ساير مقام های سازمان با ابراهيم يزدی ، اميرعباس انتظام و ساير مقام های غير روحانی ملاقات کردند . در اين ملاقات ها ، توافق هائی برسر مبادله اطلاعات ، بخصوص در رابطه با عراق ، صورت پذيرفت . , لينگن , از مقام های ارشد سی آی ا می گويد : , زمانی که دولت بازرگان مشغول به کار شد ، ما سعی کرديم با آن ها وارد معامله شويم . ,لينگن, می افزايد که سی آی ا در سال 1979 ايران را در مورد تمايل عراق به جنگ ، مطلع کرد. (47) ,لينگن, تائيد می کند که ايالات متحده گزارش های اطلاعاتی در مورد عراق را به جمهوری اسلامی می داده است :

        ما به مسائل عراق اشراف داشتيم . روابط ايران و عراق به پائين ترين حد خود رسيده بود و خمينی کينه ای بی پايان به صدام حسين داشت . سودای خمينی آن بود که انقلاب اسلامی را به عراق صادر کند . به طور يقين عراق هدف اصلی بود . من اطلاعات مربوط به عراق را که منابع اطلاعاتی آمريکائی تهيه کرده بودند ، در اختيار مقام های ايرانی گذاشتم . ما در مورد ظرفيت ها و توانائی های ارتش عراق ، نقاط تمرکز نيروهای ارتش و مقاصد آنان ، اطلاعاتی به ايرانی ها داديم . نخستين باری بود که من ناگهان در بخش اطلاعاتی ديپلماسی درگير می شدم.(4

        وقتی ايالات متحده اطلاعات در اختيار ملاها ؛ از جمله آيت الله بهشتی ، می گذاشت ، رفته رفته روشن شد که تيم مهدی بازرگان ، ابراهيم يزدی و صادق قطب زاده ، در واقع قدرتی ندارند و آخوند های شيعه برهمه ی امور مسلط اند . اين تسلط ، بخصوص در رابطه با ارتش ، کاملا محرز بود . يک مقام سابق سی آی ا می گويد : , هيچ رابطه ای ميان مهدی بازرگان و ارتش وجود نداشت . من به اين جهت به اين واقعيت پی بردم که ارتش در کنترل سفت و سخت آخوندها بود . و آخوند ها ايران را به هفده منطقه تقسيم کرده بودند و از طريق کميته ها ، افرادی را برای اداره هر يک از آن مناطق گمارده بودند., (49)

        با اين حال ، عده ای از معماران سياست ايالات متحده ، جهت حرکت ايران را تهديدی برای اتحاد جماهير شوروی ارزيابی کردند . شگفتی در آن بود که برژينسکی مشاور امنيت ملی تندرو و مدافع سرسخت کودتای نظامی برای متوقف کردن انقلاب خمينی ، از جدی ترين صاحبان اين عقيده بود. برژينسکی به مرور نظرش را تغيير داد و در رويای خود , قوس بحران , را می ديد که از شمال شرقی آفريقا تا آسيای مرکزی گسترده است. ساقه های درگيری ميان دو ابر قدرت هر آن بلند تر می شد و منطقه ای را که سراسر دچار طغيان اسلامی شده بود ، پوشانده بود . , هنری پرچت , از مقام های ايالات متحده که بيشترين مخالفت را با شاه می ورزيد و موافق بود تا رابطه ای حسنه با جمهوری اسلامی برقرا شود ، شرايط اواسط سال 1979 را چنين گزارش می دهد :

        پس از انقلاب ، ما همچنان روی ايران به مثابه کشور مورد علاقه ايالات متحده درنگ می کرديم . در نقطه اي، , هال ساندرز, ( معاون وزارت خارجه در امور خاور نزديک ) برای ملاقاتی به کاخ سفيد رفت و وقتی برگشت، به من گفت : , از خبری که آورده ام خيلی خوشحال می شوی . می خواهيم سعی کنيم رابطه ی جديدی با ايران برقرار کنيم., محور اين نظريه ، آن بود که ما می توانيم از نيروهای اسلامی عليه اتحاد جماهير شوروی استفاده کنيم . تئوری اين بود که قوس بحران وجود دارد ، بنابراين يک قوس اسلامی را می شود عليه شوروی فعال کرد . اين ، دريافت برژينسکی بود. (50)

        برژينسکی در خاطراتش می گويد که حتی پيش از انقلاب ايران ، شروع کرد به فشار آوردن تا سياست امنيتی ايالات متحده ، قوس بحران را به احاطه ی خود درآورد . منظور برژينسکی روابط نظامی قدرتمند با مصر ، عربستان سعودی ، پاکستان و ترکيه ؛ چهار کشور اسلامی در اين نيم دايره، و گسترش حمايت از عمان ، سومالی و کنيا ، هم چون اين توسعه ی پايگاه های نظامی ايالات متحده در کشورهای متعدد و اقيانوس هند بود . برژينسکی نوشته است : , در اواخر 1978 ، من شروع کردم به تاکيد برنظريه قوس بحران. منظورمن ايجاد چهار چوب امنيتی جديد برای تثبيت قدرت و نفوذ ايالات متحده در منطقه بود., (51)
        بنا به گزارش , کوتام , ، برژينسکی از دست دادن شاه را , فاجعه , می دانست . اولش برژينسکی می خواست يک پينوشه ايرانی و ديکتاتوری بسازد تا انقلاب اسلامی را به هر قيمتی در هم بکوبد ، اما وقتی اين کار امکان پذير نشد ، طالب اتحاد غير رسمی با نيروی شورشی اسلامی و رژيم جمهوری اسلامی ايران شد . , کوتام , نوشته است : , هدف او واقعا تثبيت اوضاع سياسی نبود. دغدغه ی اصلی او اين بود که اتحاد موثری را عليه اتحاد شوروی در منطقه ای که آن را قوس بحران توصيف می کرد ، به وجود آورد . در تابستان 1979 ، برژينسکی قانع شده بود که خمينی از صداقت درنده خويانه ی ضدکمونيستی برخوردار است., (52)
        چند ماه بعد ، در ادامه ی خوابی که برژينسکی ديده بود ، در الجزيره با نخست وزير دولت موقت ؛ مهندس مهدی بازرگان ، ابراهيم يزدی ، و وزير دفاع جمهوری اسلامی مصطفی چمران ملاقات کرد . زمانی از اين بدتر برای چنين ملاقاتی وجود نداشت . برای آن که فقط چند هفته پيش از اين ملاقات ، دولت کارتر به شاه که سرطان او را از پا انداخته بود ، اجازه داد تا برای مداوای پزشکی وارد نيويورک شود .

        Comment


        • اعدام ها بار ديگر در ايران شدت يافته و در لابلای خبرها و گزارشات رسانه ها و روزنامه ها, اخبار آنها انتشار می يابد. تنها طی روز جاری دو فقره اعدام در ملا عام يکی در جاده کرمان - بم و ديگری در ساری صورت گرفته است. چندی پيش خبر صدور حکم بيرون کشيدن چشم جوانی از حدقه به اتهام قتل نامزدش و کور کردن يک مرد در جريان يک نزاع توسط دادگاه اسلامی صادر شد. به گفته شادی صدر وکيل تعدادی از زنان زندانی چندين تن از زنان حکم سنگسار گرفته اند. هم اکنون زنی 37 ساله به نام اشرف کلهری در آستانه سنگسار است؛ همچنين ملکه قربانی به اتهام رابطه جنسی خارج از ازدواج در شهر نقده حکم سنگسار گرفته است.

          دستگاه تبليغاتی رژيم اسلامی برای توجيه اين اعدام ها مدعی است که آنها تروريست و بمب گذار و يا جنايتکار و آدمکش و يا فاسد و فاسق بوده اند و مستحق اعدام. اما اين ادعاها تنها سرپوشی است برای توجيه توحش سازمان يافته دولتی. اعدام ابزار حکومت برای پراکندن تخم وحشت در ميان مخالفان و منتقدان آن و روشی است برای بقای قدرت. به همين دليل است که جنايتکاران و فاسدان بدنام حکومتی حتی وقتی بدترين جنايت ها را مرتکب می شوند بدوت مجازات رها می شوند. جوانی وقتی در اثر جنون آنی مرتکب قتل می شود, او را به اعدام و بيرون کشيدن چشم از حدقه محکوم می کنند, ولی وقتی پسر فلاحيان روز روشن در تهران آدم می کشد, نازک تر از گل هم به او نمی گويند, زنی که در فرار از تنگناهای ازدواج ناخواسته و زندگی جهنمی حاصل از آن به روابط جنسی خارج از ازدواج پناه می برد, از سوی قضات ظالم و وحشی دستگاه قضايی حکم سنگسار می گيرد, ولی وقتی رييس دادگاه انقلاب کرج خانه فحشا باز می کند, از هر مجازاتی می رهد. همين دستگاه زنانی را که از فرط فقر و نداری به تن فروشی رو می آورند به سنگسار محکوم می کند, اما وقتی خلبان هواپيمای مسير ايران - امارات به نام بن يحيی ماجرای قاچاق دختران جوان ايرانی از سوی مافيای قاچاق دختران جوان و حراج آنان در فجيره را فاش می کند, به جای گردانندگان آن باندهای فساد, خود او را می گيرند و زندانی می کنند. سردار نقدی که در شکنجه گاه زير زمين وصال شهرداران اسبق تهران را شکنجه کرده بود و پرونده 12 فقره تجاوز جنسی هم داشت از نظر اين حکومت هيچ گونه جرمی مرتکب نشده است و او را حتی به رياست مبارزه با قاچاق کالا در دولت احمدی نژاد می گمارند, در عوض جوان دانشجويی که در يک نشريه مجاز و تاييديه گرفته دانشگاهی در اهواز مقاله می نوشته را در دادگاههای دربسته به جرم شرکت در ترور حکم اعدام می دهند.
          اين نمونه ها و دهها نمونه ديگر فقط و فقط نشان می دهد که برای حکومت اسلامی اعدام تنها ابزاری است برای پراکندن تخم وحشت از حکومت در دل مردم. اعدام ها هرگز نمی توانند جلوی وقوع جنايات را در جامعه بگيرند, همچنانکه همين حکومت که در ميان کشورهای دارای صدور حکم اعدام از نظر آماری صدرنشين است تاکنون با اين همه اعدام نتوانسته است جلوی وقوع جنايت های سنگين را بگيرد. برای کاهش جرايم سنگين در جامعه بايد با فقر و بيکاری و فساد حکومتی و غارت ثروت های ملی مقابله کرد و در کنار توزيع عادلانه فرصت های زندگی, بر پيشگيری و آموزش و ايجاد نهادهای بازسازی و دگرسازی انسان های فرو رفته در باتلاق تباهی های زندگی تمرکز کرد؛ و نيز بر تحول اساسی و همه جانبه قوانين, تا حقوق اساسی و طبيعی انسانی, نظير حق کنترل و نظارت بر بدن خويش و حق انتخاب و ترک انتخاب شريک زندگی اساسا وارد حوزه جرايم و کيفرها نگردد. اما رژيم اسلامی که خود ريشه اصلی انفجار تبهکاری, جنايت و آسيب های اجتماعی است راه تبهکارانه سربه نيست کردن قربانيان سياست های خود را در پيش گرفته است و بر اساس قوانين پوسيده عصر شترچرانی به قلغ و قمع و سنگسار و چشم درآوردن و دار زدن در ملا عام مشغول است.
          اعدام اعتراف آشکاری است به اين که دولت به مثابه دولت عليرغم داعيه هدايت شهروندان به سوی تعالی و پيشرفت اجتماعی, نهاد قتاله ای است بر فراز سر جامعه و بيگانه با موجوديت و سوخت و ساز واقعی آن. نهادی که درست به خاطر قدرت خود در ارتکاب جنايت از هر جنايت انفرادی و هر جنايتکار منفردی جنايتکارتر است, زيرا به جای ساختن نابود می کند. حکم اعدام نماد خدعه ورزانه بودن ادعای دولت به مثابه مربی نظم اجتماعی است؛ چرا که هدف هيچ تربيتی نمی تواند نابودی تربيت شونده باشد, بلکه تربيت اساسا وظيفه ارتقای توانايی ها و بهبود کيفيت همزيستی اجتماعی انسان ها و برکشيدن ظرفيت های پنهان آنان و پالايش درونی و تکامل شخصيتی آنان را در نظر دارد. آنکه در نظر راه تربيت اجتماعی آحاد جامعه از طريق نمونه سازی های قابل پيمايش را قتل دولتی اعضای اجتماع می بيند, خود يک دستگاه قتاله ضد مردمی و قاتل بيش نيست. چنين دستگاهی با هر اعدامی همسرشتی ذاتی خويش با مرگ آوران را اثبات می کند و ناتوانی سرشتی خويش از اين که توانايی بازسازی انسان های تباه شده را ندارد و تنها سلاحش در برابر تباه شده گان توسل به وسايلی تباه شده است.
          در برابر اعدام های اين رژيم سکوت روا نيست. بدور از اين که قربانيان اين نظام چه کسانی هستند و جرايمشان چيست و گناهکار هستند يا بی گناه, لازم است مبارزه عليه اعدام به مثابه جنايت سازمان يافته دولتی از محورهای اصلی مبارزه همه آزاديخواهان ايران برای يک ايران رها از اعدام و رها از رژيم اعدام باشد.
          آنکه در نظر راه تربيت اجتماعی آحاد جامعه از طريق
          نمونه سازی های قابل پيمايش را قتل دولتی اعضای اجتماع
          می بيند, خود يک دستگاه قتاله ضد مردمی و قاتل بيش نيست.
          چنين دستگاهی با هر اعدامی همسرشتی ذاتی خويش با مرگ آوران
          را اثبات می کند و ناتوانی سرشتی خويش از اين که توانايی
          بازسازی انسان های تباه شده را ندارد و تنها سلاحش در برابر
          تباه شده گان توسل به وسايلی تباه شده است.

          Comment


          • رژيم اسلامی سرانجام صراحت داده است که تعليق غنی سازی اورانيوم را که خواست اصلی کشورهای غربی از رژيم اسلامی و پيش شرط توافق بر سر بسته پيشنهادی اروپاست نمی پذيرد. لاريجانی در کنفرانس مطبوعاتی خود با صراحت گفت:"اين قطعنامه‌اى كه صادر شده فاقد بار حقوقى است و عملاً با دست خودشان آژانس را از حيز انتقاع مي‌اندازد و ما به همين دليل آنرا رد مي‌كنيم و تعليق را نمي‌پذيرم و فعاليت‌هاى خود را ادامه مي‌دهيم.... هيچ كس در ايران نمي‌تواند پاى توقف غني‌سازى را امضا كند."
            در همان کنفرانس مطبوعاتی اين پرسش از لاريجانی مطرح شد که آيا رژيم تصميم به رد قطعنامه شورای امنيت را با توجه به نتايج جنگ سراييل با لبنان گرفته است که لاريجانی در اين زمينه تنها به بی اعتباری سازمان ملل در رابطه با جنگ لبنان اشاره کرد و در مورد رابطه اين جنگ با پرونده هسته ای ايران گفت: "تاثيرى كه بحران لبنان در پرونده هسته‌اى ايران دارد، بيشتر روشن‌گرى مي‌كند."
            آن چه در پس توضيحات لاريجانی عامدانه در ابهام ماند تا جوهر ماجراجويانه تصميم رژيم و پيامدهای آن را برای مردم ايران پنهان کند, پاسخ اين بود که جنگ لبنان در باره پرونده هسته ای ايران از چه چنبه روشنگری می کند؟ از اين جنبه که سازمان ملل غالبا به علت فشار آمريکا قدرت و توانايی واکنش مستقل در قبال بحران هايی نظير جنگ لبنان را ندارد؟ يا از اين نظر که ناتوانی تاکنونی اسراييل در از بين بردن حزب الله به سران جمهوری اسلامی اميدواری داده است که آمريکا و اسراييل توانايی حمله نظامی به ايران را ندارند و در صورت حمله هم شکست می خورند و بنابراين دليلی برای عقب نشينی در زمينه غنی سازی اورانيوم ندارند؟
            توضيحات لاريجانی معطوف به محور اول بود, در حالی که اگر جنگ لبنان تاثيری بر تصميم قطعی رژيم در مرحله کنونی در رابطه با غنی سازی اورانيوم و واکنش به قطعنامه سازمان ملل داشته بنا به قاعده بايد مربوط به محور دوم باشد؛ چرا که نه لاريجانی و نه هيچ کس ديگر در صحنه سياست بين المللی نيازی نداشت تا جنگ لبنان درگيرد که از آن به اين نتيجه برسد که سازمان ملل شديدا زير فشار آمريکاست و جايی که پای منافع آمريکا و اسراييل در ميان باشد عليه آنها نمی تواند موضع بگيرد و هر قطعنامه ای هم با وتوی آمريکا بی اثر می شود. آمريکا سالهاست مصوبات شورای امنيت را در رابطه با اسراييل وتو کرده و زير پا گذاشته است و سازمان ملل هم نتوانسته اند کاری از پيش ببرد و اين واقعيتی است که همه می دانند و آنقدر بديهی و پيش پا افتاده است که ديگر نمی تواند "روشنگر" باشد. بنابر اين در حوزه تاثيرات جنگ لبنان بر تصميم رژيم به ادامه غنی سازی اورانيوم و رد پيشنهاد اروپايی و قطعنامه شورای امنيت, منطقا نه برخورد ابزاری شورای امنيت, بلکه بنا به قاعده می بايست ناکامی های تاکنونی اسراييل و آمريکا در لبنان تاثير داشته است. و خطر اصلی درست در همين تاثير و پيامدهای آن است: برای رژيم خامنه ای آوارگی يک سوم جمعيت لبنان و نابودی بخش های گسترده ای از زير ساخت های اقتصادی و تبديل شدن شهرکها و روستاهای اين کشور به تلی از ويرانه و مرگ دلخراش صدها غير نظامی و زخمی شدن هزاران نفر ذره ای ارزش ندارد, و اين ها "بهايی" نيست که در تصميم گيری رژيم در چهارچوب تعميم تجربه جنگ لبنان لحاظ می شود, آن چه از نظر رژيم بايد لحاظ شود اين است که عليرغم همه اين جنايت ها و اين تخريب گسترده, اسراييل و آمريکا تاکنون به هدف اعلام شده خود در لبنان يعنی نابودی حزب الله دست يافته اند يا نيافته اند, و اگر نيافته اند, پس در رابطه با ايران نيز نخواهند يافت و بنابراين لزومی ندارد در برابر آنها عقب نشينی کرد. و لذا لاريجانی می گويد:"تعليق را نمي‌پذيريم و فعاليت‌هاى خود را ادامه مي‌دهيم".
            اين درست همان "منطق" قدرت در رژيم های مستبد نامردمی است. جنگ لبنان ممکن است به اين يا آن صورت دير يا زود با پيروزی اسراييل يا حزب الله يا عدم شکست هيچ کدام و يا ناکامی نسبی هر دو طرف و يا هر معادله جديدی پايان يابد, اما التيام زخم های عميقی که بر پيکر مردم لبنان وارد آمده است, و جبران خسارات عظيمی که بر زيرساخت های اين کشور وارد شده سالها طول می کشد و در طول اين سال ها در حالی که سياستمداران حساب سود و زيان خود را از جنگ کرده اند و پرونده را بسته اند, و مزدشان را هم احيانا گرفته اند, مردم هستند که بايد زجر بکشند, مردمی که صدايشان جايی به گوش نخواهد رسيد و آلالم و مصائب شان ديگر خبرهای دست اول هيچ رسانه بزرگ جهانی نخواهد شد. چانه زنی در باره مقصران اصلی جنگ و عوامل گسترش يا کاهش آن, با پايان جنگ فروکش می کند, اما دوره رنج های ملت پايان نمی گيرد و ادامه می يابد. مگر امروز هيچ خبرگزاری بزرگی در راس اخبار خود می نويسد که هنوز در اثر ويرانی های شبکه برق در جنگ ايران و عراق, مردم خوزستان در گرمای 50 درجه با قطع برق روبرو هستند؟ مگر کسی می نويسد که اين همه سال بعد از جنگ, هنوز هفته ای 2 تا 3 نفر در ايران در اثر انفجار مين های کارسازی شده و پاکسازی نشده در مناطق مرزی جان خود را از دست می دهند؟ و حدود يک ميليون معلول اين جنگ با شرايط فجيعی دست به گريبانند و زندگی شان به مرگی زجرآور تبديل شده است؟ و مگر نادر تحقيقات دانشگاهی در مورد تاثيرات جنگ بر سلامت روانی مردمان نواحی جنگی اخبار اصلی رسانه های بزرگ جهانی می شود؟ (1)

            از نظر منافع رژيم اسلامی, ادامه خط رويارويی با غرب در پرونده هسته ای در شرايط کنونی ممکن است سود بيشتری برايش داشته باشد و يا نداشته باشد, ولی آمادگی رژيم برای رويارويی که از زبان رييس شورای امنيت ملی اش مورد تاکيد قرار گرفته, مردم ايران را به قربانگاه می برد. رژيم اسلامی مشروعيت ندارد که به خاطر حفظ موجوديتش خود با سرنوشت مردم ايران بازی کند و اين مردم را به کام تحريم و جنگ بکشاند.



            1- تازه ترين نمونه از اين بررسی ها توسط دانشگاه آمريکايی "ييل" در رابطه با جنگ هشت ساله ايران و عراق و تاثيرانت آن بر سلامت روانی غيرنظاميان صورت گرفته که خبرگزاری فارس انتشار داده است. متن گزارش به شرح زير است:



            خبرگزارى فارس: بر اساس تحقيقات جديدى كه توسط دانشگاه "ييل" انجام شده، غيرنظاميان ايرانى كه در معرض حوادث جنگى زياد و تسليحات شيميايى دوران جنگ ايران-عراق قرار گرفته‌اند نسبت به كسانى كه در معرض حوادث جنگى كمترى بوده‌اند، سطوح بيشترى از اختلالات روانى را نشان مي‌دهند.


            به گزارش فارس، اين تحقيقات در جولاى 2004 بر روى 153 غيرنظامى در سه شهر مرزى ايران و عراق توسط محققان بخش اپيدمولوژى و سلامت عمومى دانشگاه پزشكى ييل انجام شد.
            اين گروه توسط فرنوش هاشميان، دستيار محقق درباره تاثيرات جنگ ايران-عراق كه 60 هزار تن تحت تاثير آثار جنگ‌افزارهاى شيميايى قرار گرفتند، رهبرى مي‌شد.
            اين گروه در عرض دو ماه در ايران مشكلات روانى مربوط به جنگ را در سه شهر بررسى كرد. يك شهر تنها با سلاحهاى متعارف كمى بمباران شده بود، شهر ديگر در معرض حوادث جنگى شديد قرار داشت و شهر سوم، سردشت، هم در معرض حوادث جنگى شديد و هم تسليحات شيميايى قرار داشت.
            اين گروه با ساكنان اين شهرها مصاحبه‌هاى 90 دقيقه‌اى رو در رو انجام داد و اختلالات رواني، استرس و افسردگى را در آنها اندازه‌گيرى كرد.
            افرادى كه در شهر سوم زندگى مي‌كردند نسبت به دو شهر ديگر داراى اختلالات روانى بيشترى بودند.
            59 درصد از ساكنان سردشت در دوران زندگى خود اختلالات روانى را تجربه كرده بودند و 33 درصد هم اكنون اين بيمارى را دارند.
            همچنين 65 درصد گفتند نشانه‌هاى زيادى از اضطراب دارند و 41 درصد نشانه‌هاى افسردگى شديد داشتند.
            اين تحقيقات نشان داد در شهرهايى كه در معرض حوادث جنگى شديد قرار داشتند، نيز اختلالات روانى در ميان ساكنان وجود دارد.
            31 درصد آنها در دوران زندگيشان اختلالات روانى داشتند و 8 درصد در حال حاضر دچار آن هستند. همچنين 25 درصد نشانه‌هاى زيادى از اضطراب داشته و در 12 درصد آنها نشانه‌هاى افسردگى شديد ديده مي‌شود.
            اين تحقيقات مورد حمايت مركز تحقيقات مهندسى و پزشكى جانبازان قرار داشت.

            Comment


            • Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X