Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • داستان سانسور در ایران

    داستان سانسور در ایران قدمتی به اندازه ورود اولین تکنولوژی ها در کشورمان دارد، و گویا این مسئله همچنان و همچنان ادامه پیدا خواهد کرد و ارتباطی به اینکه چه حکومتی بر سر کار باشد نیز ندارد، خواه شاهنشاهی خواه جمهوری اسلامی و یا هر چیز دیگر، مهم این است که این حکومت ها از تجربه گذشتگان خود قصد درس آموزی ندارند و هر کدام خشتی بر خشت کج دیگری می نهند و این دیوار کج تا ثریا ادامه دارد.

    آورده اند که وقتی برای اولین بار اولین رادیوهای تک موج در دوره قاجاریه وارد کشور شد، اولین حرکت حکومت ممنوع کردن استفاده از این رادیوها بود و شاهنشاه شخصا دستور جمع آوری این رادیوهای نفتی را داد. نکته قابل توجه در خصوص دلایل جمع آوری این رادیو ها این مسئله است که حاکمان از کم شدن نفوذشان در کشور در اثر ورود این جبعه عجیب و غریب حراس داشتند و این درحالی بود که هیچگونه درکی نسبت به استفاده صحیح از این دستگاه نداشتند و بعدها با آموختن نکات مثبت این رسانه سعی کردند از آن در جهت محکم تر کردن پایه های حکومتشان استفاده کنند.

    این داستان باز هم ادامه پیدا کرد و در دوره جدید جمهوری اسلامی به مبارزه با ویدئو پرداخت و طی ده سال سعی کرد که این رسانه ارتباطی را نیز در سانسور استفاده از سوی مردم نگاه دارد و با چوب و چماق و هزاران چیز دیگر آنرا از خانه های مردم دور کنند.

    در سالهای اخیر نیز حکومت با دو وجه جدید از تکنولوژی دست و پنجه نرم می کند: اینترنت و ماهواره! هر از گاهی حکومتیان به یادشان می افتد که بایستی این دو رسانه را از مردم بگیرند و یکی را فیلتر کنند و دیگری را با جمع کردن و پارازیت تعطیل کنند.

    حال این خیال خام حاکمان ایرانی ما نزدیک به یک قرن است که همراه ماست و هر بار نسلی میدان کار آموختگی حاکمان و انجام این آزمایش های مضحک می شود و باید به تماشا نشست که این حاکمان آیا روزی تاریخ را خواهند خواند و خواهند فهمید که گذشتگان نیز همین اعمال عبث را هر از گاهی انجام داده اند و نتیجه ای عایدشان نشده است.

    آری اینچنین است که اینبار باز باید شاهد انجام تجربه شکست خورده دیگری از سوی بی تجربه گانی باشیم که سعی در انکار گذشته و اثبات خود دارند و دود این تجربه آموختن شان تنها به چشم مردمی می رود که دفعات قبل را نیز به امید تکرار نشدن این حوادث در آینده با صبر و شکیبایی و با نگاه عاقل در اندر سفیح به گذر تاریخ نشسته بودند.

    Comment


    • آقا و يا خانم "م چشمه" ضمن حمله به منتقدين اکبر گنجی در پاراگراف پايانی مقاله خود چنين نوشته اند: در خاتمه از آقای گنجی خواهش دارم که حملات ناجوانمردانه افرادی را که در مورد سفر ايشان به خارج شبهه ايجاد ميکنند ناديده بگيرند. اين جماعت زمانی در مورد فروهرها، سيرجانی، طبرزدی و ... شبهه ايجاد ميکردند. پاره ای از اينان اگر ريگی در کفش نداشته و از زاويه فرقه گرائی و يا خود بزرگ بينی و حسادت چنين نميکنند، ميبايست در زمينه عوارض تئوری توطئه و پارانويا خود را به روانکاو نشان دهند."

      از آنجائی که اخيرا بنده صادقانه از پاره ای از مواضع آقای گنجی بنا به درخواست خودشان "بيرحمانه انتقاد" کرده بودم و لحن آقا و يا خانم م. چشمه شايد اين توهم را ايجاد کند که ناخوشنودی ايشان متوجه مقاله بنده و تا حدی موضع من می باشد، ناچار ديدم که برای شفاف شدن آب گل آلود در ذهن چشمه توضيح کوتاهی را خدمت ايشان و خوانندگان محترم سايت ارائه کنم.

      اولا بر خلاف چشمه عزيز که هويت واقعی ايشان حداقل برای من مشخص نيست، مقاله اين حقير با نام و ايميل و عکس در اکثر سايت ها ظاهر شده است. ثانيا آن زمان که من و دوستانمان در حمد و ثنای گنجی مقاله می نوشتيم و يا اعلاميه صادر می کرديم و يا به دول، پارلمانها و سازمانهای بين المللی نامه می نوشتيم ( بسياری از اين مدارک در اينترنت و حتی در همين سايت موجود است که لينک آن در زير آمده است)، م چشمه حتی يک مقاله در مورد گنجی ننوشت ( من با جستجو در اينتر نت مقالات فراوانی از ايشان با نام م چشمه بخصوص در سايت اتحاد جمهوريخواهان پيدا کردم) ولی در مورد گنجی چيزی نديدم.

      همانگونه که در مصاحبه راديوی خود (بسوی ايران، آرشيو راديو صدای ايران؛ ۱۲ ژولای) تشريح کرده ام، من با توجه به شناختی که تا کنون از گنجی دارم، به پايداری و صداقت گنجی برای تغيير رژيم جمهوری اسلامی ايمان دارم؛ و در اين که گنجی واقعا خواهان برچيدن بساط ولی فقيه است شکی ندارم. من شک ندارم که گنجی يک مبارز شجاعی است که ما بايد از خواسته های ضد استبدادی او با عزم و جزم استوار اما با هوشياری و چشمانی باز حمايت کنيم. شک و ترديد من و يا بهتر است که بگويم ياس من از ماهيت درونی و عملی نظام "جمهوری دمکراتيک اسلامی" که گنجی بهمراه مسلمانان دمکراتی نظير آيت الله منتظری، سروش،و حجاريان در آينده خواهان برقراری آن هستند ، می باشد. ياس من از اين است که گنجی هنوز از انديشه "خودی و غير خودی" رهايی کامل نيافته است. بيست و هفت سال تجربه تلخ ثابت کرده است که نه تنها اينگونه تفکر و انديشه بسيار مهلک و خطرناک می باشد، بلکه ۲۷ قرن تاريخ ما نيز ثابت کرده است که چاپلوسی و بت سازی ريشه اصلی مشکلات جامعه ما است. اعتراف می کنم که بعضی از سوالات من بيرحمانه بوده است. اما بر خلاف ادعای م. چشمه هدفم نه حمله به شخصيت نستوه گنجی بوده و نه تهديدی به جايگاه سياسی ايشان؛ بلکه هدفم فراهم نمودن فرصتی بوده است تا گنجی بتواند اين شبهات را بر طرف کند.

      من در اطلاعيه ای که در روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴ صادر کردم و در سايت ها چاپ شد ( لينک اول در پائين اين صفحه) در مورد گنجی اينگونه نوشتم: برای ملت در بند ايران، گنجی اين ستاره درخشان مظهر نور و آزادگی و انسانيت بوده و است , و به همين دليل نيز برای خفاشان کور دل و شب پرست گنجی خورشيدی است بس فروزان و آزار دهنده و لهذا او را در سلول انفرادی حبس نمودند. ولی جمهوری اسلامی بايد بداند که نمی تواند نور را در سياه چالهای اوين زندانی کرد.". مقالات ، اطلاعيه ها و نوشتجات من در دفاع و حمايت از گنجی در طی ساليان در سايت های مختلف موجود است و هموطنان می توانند با تايپ " دوشوکی و گنجی" در جستجوگر اينترنتی نظير "گوگل" ببينند که موضع من برای دفاع تمام عيار از گنجی چه بوده و است. تصور من از گنجی خورشيدی بود بس فروزان، خورشيدی که می توانست مظهر نور و آزادگی برای همه ايرانيان از همه جناح ها و طيف های سياسی عقيدتی باشد. دريغم می آيد که گنجی را همانند فانوسی ببينم که دزدان شب او را ربوده و فقط برای روشن کردن کلبه کوچک جناح خويش می خواهند و بس! درد من و علت فرياد من اينجاست! آيا گنجی را برای همه خواستن گناه است؟ وانگهی انتظار من از گنجی اين بود که او چون کاوه آهنگر درفش آزادی و دمکراسی خواهی را بدست گيرد. اما افسوس که او بجای برافراشتن پرچم دمکراسی خواهی در کشورمان و متحد نمودن همه اپوزيسيون، خود را در بيرق داری پرچم سفيد صلح خلاصه کرد که به جای خود قابل تقدير و تحسين است اما کافی نيست. ضرورت شرايط بحرانی ما بيشتر از اينها می طلبد. همه ما شديدا مخالف جنگ و مخالف هرنوع حمله نظامی به کشورمان هستيم. مخالفت با جنگ بخشی از رسالت آزاديخواهی و دمکراسی خواهی ماست.

      بنده در يکی ديگر از مقالاتت خودم بنام "از ترس نيش عقرب جرار با دامن اژدها پناه ببريد" که حدود يک سال پيش نوشته و چاپ شده بود ( لينک دوم در پائين اين صفحه) به اشخاصی که بر خلاف درخواست گنجی مبنی بر تحريم انتخابات در آن زمان در همين لندن و پاريس به پای صندوق های رای رقتند و به معين و يا رفسنجانی رای دادند، اشاره مستقيم کرده بودم. امروزه همين افراد يار غار گنجی شده اند. آن زمان من و امثال من بودند که از گنجی اطاعت می کردند و در مدح و ثنايش مقاله و اعلاميه و نامه می نوشتند، و انتخابات را تحريم می کردند. در همان مقاله از آنها پرسيدم: اگر با رای شما( دغل دوستان که امروز می بينی) عاليجناب سرخ پوش مجددا رئيس جمهور شود، من چه جوابی به گنجی بدهم؟ چرا از خود نمی پرسيم که اکبر گنجی دقيقا برای چه و به چه دليلی در زندان است؟ اگر اين ملت نجيب و شريف اکبر رفسنجانی را بر تخت رياست جمهوری نشاندند ، بنده بدينوسيله از اکبر گنجی عذرخواهی می کنم." من در مقاله های ديگر از گنجی در بند بعنوان يک قهرمان ملی ياد کرده ام ( لينک سوم پائين اين صفحه).

      گفتنی ها بسياری است، اما افسوس که نشايد گفتن، همانگونه که نان را به نرخ روز نبايد خوردن. م. چشمه در پايان مقاله خود نوشته اند که اينگونه افراد ( منتقدين گنجی) بايد خود را به روانکاو ( يا روانپزشک) نشان دهند. چطور شد ؟ يکسال پيش که بنده در نوشته هايم گنجی را به عرش اعلاء برده بودم و او را خورشيدی فروزان و مظهر نور و آزادگی قلمداد می کردم، احتياجی به روانپزشک نداشتم. اما امروز که ايشان در غرب و آزاد است؛ و تمامی رسانه ها از قبيل بی بی سی، صدای آمريکا، راديو فرانسه و آلمان و راديو فردا و غيره برايش سر و دست می شکنند، و می تواند آزادانه هر انتقاد ی را پاسخ دهد؛ منتقدين بايد به روانکاو مراجعه داده شوند؟ راستی ! رفيق م. چشمه ء مبارز ، آيا می توانم از شما بپرسم که اين سياست ارجاع منتقدين و مخالفين به روانکاو و تيمارستان های اجباری را از کجا آموخته ايد؟

      بنده نمی توانم تعجب و ياس خود را پنهان کنم. زيرا که با چشمان خود می بينم افرادی که تا ديروز ( وقتی گنجی در زندان بود) او را نفی و طرد می کردند، اينک چون پروانه های عاشق به دور شمع وجود ايشان حلقه زده اند. افراد و مسائلی که اينک دور و بر گنجی را در خارج و داخل ايران احاطه کرده اند و مطالبی را که مطرح می کنند مرا به حالت نوعی "د ژاء ووء" يا "آشنا پنداری حافظه ای" فرو می برد. بياد دارم که قبل از قيام بهمن ۵۷ من و بعضی از دوستان نوجوان و جوان در شهر چابهار تبليغ رويت عکس خمينی در ماه را می کرديم و از خطر گذشته به نفع خمينی شعار می نوشتيم. در مقابل ما عده ای که ما آنان را "فريب خورده" می ناميديم سوار بر ماشين های شهربانی و ژاندارمری شعار ضد خمينی و حتی توهين آميز می دادند. چند ماه بعد از قيام ۲۲ بهمن اکثر اين "فريب خوردگان" رئيس و مسئول وعضو کميته انقلاب و جهاد سازندگی شدند. آنها سوار بر ماشين های کميته و جهاد سازندگی در شهر ويراژ می دادند و بر عليه ما "ضد انقلاب وابسته" شعار می دادند. بد عهدی روزگار و افتضاح آن اوضاع در اوايل سال ۵۸ به حدی رسيد که ما به لقب "ضد انقلاب" افتخار می کرديم. حال که گنجی عزيز از ما می خواهد که صلح جو و " ضد انقلاب" باشيم، بايد بگويم که: برادر ! ما اين لقب افتخاری را قريب به بيست و هفت سال است که يدک می کشيم.
      به قول شاملو روزگار غريبی است نازنين ! در مورد رجوع به روانکاو ، من شايد با م. چشمه موافق باشم زيرا که واقعا سياست عروسی است که از بهر بسی داماد است ؛ و با اين اوضاع و احوال و اتفاقات ، تعجب آور نخواهد بود اگر روزی دير يا زود من و امثال من بجای جستجوی درمان دردهای خود در گنجی و امثالهم، دست به دامان روانکاو و روانپزشک در غربت بشويم.

      دکتر عبدالستار دوشوکی
      ad@balochfront.org






      Comment


      • پيرو درخواست اکبر گنجی مبنی بر نقد بيرحمانه از او، بنده نيز علاوه بر اعلام مجدد حمايت خويش از اعتصاب غذای پيشنهادی ايشان، ناچارم بعد از سالها حمد و ثنای گويی اکبر گنجی دربند که ورد زبان ما بود، اينک که ايشان ظاهرا آزاد هستند چند سطری را نيز صرف "نقد بيرحمانه" از اين مبارز نستوه بکنم. البته مطمئن هستم که منظور گنجی از کلمه به اصطلاح " نقد بيرحمانه" انتقاد ظالمانه و ستمکارانه نيست. گنجی در طی ساليان دراز رنج و ستم بسياری را متحمل شده است. اينک بر ما روا نيست که خدای ناکرده با گفتار و قلم خويش ظلمی بيشتری را بر او روا داريم. گمان من بر اين است که منظور گنجی از اصطلاح " نقد بيرحمانه" يعنی انتقاد صادقانه و آشکارا، يعنی انتقاد عريان و بدون تعارف.

        بنده در اين مقاله کاری به حملات و انتقادات مطرح شده در مورد گذشته گنجی و نقش وی در سپاه پاسداران و نقش سپاه در سرکوب و قلع و قم "ضد انقلاب" ندارم. من حتی به انتقادات بعضی ها در رابطه با زندانی شدن گنجی و مهيا بودن تسهيلات و امکانات در زندان که مثلا چطور می شود در زندان رژيم جمهوری اسلامی ، کتابها نوشت و چاپ کرد و عکس و فيلم تهيه کرد و برای مصرف بين المللی به خارج از کشور فرستاد و حتی مانيفست جمهوريخواهی ضد جمهوری اسلامی چاپ کرد و غيره، کاری ندارم. گنجی در تلويزيون صدای آمريکا در جواب اين سوال که در تابستان ۶۷ کجا بوده است و آيا از قتل عام زندانيان خبر داشته يا نه؟ با نوعی معصوميت و مظلوميت خاص جواب می دهد که: " آن زمان من در ايران نبودم و در ترکيه بودم و وقتی برگشتم به ايران مطلع شدم". بيننده و شنوده وقتی می شنود که گنجی در ترکيه بوده، حالت و سرنوشت هزاران هموطن فراری و آواره در ذهنش تداعی معنی می کند. حال آنکه نه خبرنگار صدای آمريکا از او می پرسد و نه اينکه خود گنجی توضيح می دهد که حضور وی در ترکيه برای تبليغ صلح و حقوق بشر بوده و يا اينکه ايشان آتاشه فرهنگی اطلاعاتی رژيم در سفارت جمهوری اسلامی در ترکيه بوده است و زير دست وزير فعلی منوچهر متکی که سفير ايران در ترکيه بود کار می کرده. اکنون منوچهر وزير خارجه شده و برای ترويج صلح و جلوگيری از تحريم بين المللی و حمله آمريکا به ايران با سران اروپايی ملاقات می کند و اکبر نيز با ماموريتی مشابه با طرفداران صلح و حقوق بشر ملاقات می کند. آيا می توان باور کرد که مثلا گنجی نشريه و يا اعلاميه سازمان مجاهدين خلق و يا ديگر سازمانها را که در آن زمان افشا گری می کردند، نديده باشد؟ آن هم در خارج از ايران. حتما گنجی از پناه جويان ايرانی که با همکاری پليس ترکيه و سفارت جمهوری اسلامی دستگير و به ايران تحويل داده می شدند، خبر نداشت!

        عده ای نيز اين سوال را مطرح می کنند که طبق قوانين جمهوری اسلامی زندانی سياسی تا يک سال بعد از آزادی از زندان حق سفر به خارج را ندارد، حال چگونه و چرا اکبر گنجی مشمول اين قانون نشده است؟. سوالات با جواب و بيجواب از اين قبيل فراوان هستند و در اين مقاله کوتاه مرا با اينگونه سوالات کاری نيست؛ اگر چه اين گونه کنجکاوی ها می توانند جايگاه تحقيقی خود را داشته باشند. هدف اين نوشتار کوتاه تجزيه و تحليل و تا مقداری نقد جايگاه اکبر گنجی در صحنه مبارزات اپوزيسيون درونمرزی و برونمرزی است. البته در مورد جايگاه ايشان در اپوزيسيون درونمرزی، خواننده محترم را به " نامه احمد باطبی به اکبر گنجی" رجوع می دهم که با قلم بسيار شيوائی آن را نقد کرده است. نقد و تجزيه و تحليل من بيشتر بروی جايگاه ايشان در درون اپوزيسيون برونمرزی است که در ارزيابی نهايی جدا از جايگاه ايشان در اپوزيسيون درونمرزی نيست زيرا نوعی همگونی و سنخيت پايگاهی و آرمانی بين دور و اطرافيان ايشان در داخل نظير حجاريان و غيره ، و دور و اطرافيان ايشان در مسکو، ايتاليا، فرانسه، آلمان، انگلستان و آمريکا وجود دارد.

        گنجی در زندان جمهوری اسلامی چون شيری بود در قفس که تمام جهانيان صدای غرش آزاديخواهی او را شنيدند. نيروهای اپوزيسيون فعال در خارج نيز از وی حمايت کرده و برايش تحصن و اعتصاب می کردند و با تلاش شبانه روزه گنجی را بعنوان سمبل مبارزه ملی به جهانيان معرفی کردند. ثمره تلاش بی وقفه اين فعالان سياسی و حقوق بشری، نه تنها بين المللی کردن شخصيت گنجی که حتی تبديل او بعنوان يک سمبل سازش ناپذير مبارز در سطح ايران و جهان بود. بسياری از نيروهای طرفدار اصلاحات که خود را اپوزيسيون معرفی کرده، اما بند نافشان همچنان به جمهوری اسلامی وصل بود و است، حاضر نشدند که برای آزادی گنجی با بقيه هم آواز شوند. آنها کارهای گنجی را افراطی و ريختن آب به اسياب امپرياليسم و سلطنت طلبان مخالف اصلاحات خاتمی می دانستند. حتی وقتی گنجی انتخابات رياست جمهوری را تحريم نمود، اين آقايان و خانم ها در لندن و پاريس و کلن و برلين با بی اعتنايی کامل به پای صندوق های رای رفتند تا به معين و رفسنجانی ها رای بدهند.

        حال تعجب و حيرت من و بسياری از هموطنان در اينجاست که چطور می شود که اکبر گنجی بجای همراهی و همدمی با آنهايی که سالها برای آزادی و تشخص بين المللی او در پاريس و لندن و برلين و واشنگتن مبارزه می کردند، اينک بيست و چهار ساعته يار غار کسانی شده است که تا ديروز او را يک عنصر افراطی می ناميدند و مايل نبودند حتی طومار درخواست آزادی او را امضاء کنند؟ واقعا تعجب آور است که منشی، تدارکاتچی و همه کارهء کارهای گنجی در اروپا شخص و يا اشخاصی هستند که وابستگی آنان به جمهوری اسلامی بر هيچ کس پوشيده نيست. اين ضد و نقيض بودن در گفتار و کردار، اين تناقص و ناهمگونی در غرش ديروز و کرنش امروز برای چيست؟. البته برای رفع هر گونه سوال و يا شبهه ای احتمالی در ذهن هموطنان در اينجا شايد لازم باشد که توضيح کوتاهی ارائه کنم. من بعنوان مسئول کميته حقوق بشر جنبش رفراندم، بارها از گنجی دفاع کرده بودم و در آينده نيز از حقوق ايشان دفاع خواهم کرد. وانگهی من اين امکان را داشتم، که هفته پيش در جلسه شامی که به افتخار ايشان بود شرکت کنم و گنجی را بعد از رهايی از چهارچوب سلول انفراديش آزادانه ببينم. از اينکه گنجی را آزادانه در غرب لندن ديدم، بسياری خوشحال شدم. اما آنچه که بلافاصله بعد از ملاقات با وی ذهن مرا بخود مشغول کرد و تا حدی مرا آزار داد اين سوال بود: آيا گنجی واقعا آزاد شده است؟ آيا اين همان گنجی آزاد منشی است که تا دم مرگ بر عليه فرهنگ و نگرش "محرم خودی و نامحرمان غير خودی" مبارزه کرده است؟ تصويری که من از گنجی داشتم تصوير يک مبارزه ملی بود که سالها پيش با طرز تفکر "خودی و غير خودی" از ته دل وداع کرده بود. اما افسوس ! آن شب ياس تمام وجود مرا فرا گرفت. شايد اين تصور غلط من باشد! قبول دارم که شايد برداشت من اشتباه باشد، اما به هر حال برداشت من است و غير از اين نيست. من احساس کردم که گنجی آزاد نيست! به دور و اطرافيانش که او را احاطه کرده بودند ، نظر کردم. اين احساس که "گنجی هنوز آزاد نيست" در ذهنم تشديد شد. با تنی چند از دوستان که در آنجا حضور داشتند، تبادل نظر کرديم، همگی کم و بيش با من موافق بودند. البته وقتی گنجی در ايتاليا، فرانسه و آلمان بودند، بسياری از دوستان که ايشان را از نزديک ديده بودند، اين هشدار و يا آمادگی دهنی را به ما داده بودند، اما برای من قابل هضم نبود که باور کنم گنجی آن گنجی نيست که ما در افکار خود پرورده بوديم و يا در راديو و تلويزيونها و جلسات سخنرانی می بينيم. بهر حال باورم نمی شد ، مگر آنکه با چشم خود ببينم. و باورم نشد آنچه را که با چشم خود ديدم.

        نيروهای دمکرات و آزاديخواه سالها تلاش نمودند تا عليرغم تلاش و تبليغات جمهوری اسلامی، تفکر و تفکيک "خود و غير خودی" را از فرهنگ لغت سياسی خود محو کنند. در اين راستا موفقيت های فراوانی به دست آمده که از جمله آنان می توان جنبش رفراندوم، نشست برلين و نشست لندن را نام برد. جمهوری اسلامی نيک می داند که رمز پيروزی اپوزيسيون در اتحاد آنان است، من و شما نيز اين را می دانيم، و باز هم می دانيم که چه کسی نمی خواهد من و شما "ما" نشويم ! آرزو و اميد من اين بود که وجود مبارک اکبر گنجی به اين پروسه "ما" شدن سرعت ببخشد. اما افسوس که چنين نشد. ما که آرزو داشتيم ايشان برای وصل کردن تلاش کنند ، مايوسانه ديديم که بجای سرود وصل و اتحاد، ايشان بر طبل "دفع" کوبيدند و با ديگران بمثابه "خودی و و غيرخودی" برخورد کردند.

        علاوه بر ترويج و تبليغ سهوی و يا عمدی تفکر و برخورد "خودی و غير خودی"، ماموريت دوم ايشان ظاهرا تشکيل جبهه ضد جنگ ( جبهه صلح) است. عليرغم مواضع بسيار آشکار و اعلام شده تمام اپوزيسيون برونمرزی بر عليه هر گونه جنگ و يا حمله نظامی با ايران ، ايشان طوری حرف می زنند که گويا اپوزيسيون برونمرزی و يا حداقل بخشی از آن تمايل به جنگ دارند. اولا بسيار متاسفم که ايشان امکان خواندن اخبار و گزارشات را ندارند. ايشان ظاهرا حتی از نشست برلين و يا نشست لندن اصلا خبر نداشتند. متاسفانه مشاوران و مخبران ايشان نيز دستورالعمل خود را دنبال می کنند. گنجی در مصاحبه اخير خود با راديو فردا و صدای آمريکا گفت که هدفش انعکاس صدای مسلمانان دمکراتی نظير آيت الله منتظری، مجتهد شبستری، کديور، سروش و امثالهم می باشد. او تلويحا به اين موضوع اشاره کرد که آمريکا و غرب بايد به صدای منتظری ها و کديور ها و سروش ها گوش کند نه به صدای ملا عمر ها و القاعده ای داخل و يا جنگ طلبان در خارج. خواننده عزيز ! می بينيد ياس و نوميدی من از کجاست؟ بنده با کمال احترام به مبارزه اين افراد، مدل دمکراسی خود را نه در عبای آيت الله منتظری و نه در شيعگری سروش می جويم.

        سه شعار محوری مطرح و مروج شده توسط گنجی، بسيار بحث برانگيز و تا حدی تفرقه برانگيز است. اولا شعار مبارزاتی "خودی و غير خودی" تفرقه برانگيز است. ثانيا شعار صلح و صلح طلبی بايد در چهارچوب مبارزه اپوزيسيون و در راستای آن مطرح شود، و از مخدوش نمودن خط و مرزها و بروز هر گونه شبهه ای که مثلا اين خواست منوچهر متکی است پرهيز شود. وانگهی ما بسياری از اين شخصيت ها و جريانات به اصطلاح صلح طلب در غرب را می شناسيم. بسياری از اينها حداقل متهم هستند که از صدام حسين مبالغ هنگفتی دريافت کردند ه اند. بعدها مشخص شد که هزينه سنگين تظاهرات يک ميليونی ضد جنگ در لندن را چه کسی پرداخته است. گنجی در مصاحبه مطبوعاتی خود در کلوب خبرنگاران خارجی در لندن ادعا کرد که: " بسياری از به اصطلاح دمکراسی های غربی توسط مستبدين فاشيست رهبری می شود". آقای جورج گالاوه ( نماينده مجلس و رئيس صلح خواهان) نيز با صدام ملاقات می کرد و جورج بوش و تونی بلر را فاشيست می خواند. هدف من طرفداری از بوش و بلر نيست؛ هرگز! واهمه من اين است که آقای گنجی خدای ناکرده در سراشيبی خانم شيرين عبادی گرفتار نشود. هر زمان که اين خانم محترم به خارج می آيد، بجای مطلع نمودن اذهان بين المللی در مورد زندانيان سياسی اوين و رجايی شهر و غيره، او اذهان بين المللی را به سوی زندانهای ابوغريب و گوانتانامو به سوق می دهد و همين حرف های آقای گنجی را می زند.

        موضوع سومی که گنجی آن را تبليغ می کند، موضوع بخشش و فراموش نکردن است. عليرغم اينکه من نيز شديدا مخالف خشونت و انتقام گيری هستم ، وارد اين مقوله نمی شوم زيرا که جايگاه تجزيه و تحليلی خود را می طلبد.

        Comment


        • آقای فرخ نگهدار در تابستان سال ۲۰۰۳ ميلادی سخنرانی در سالن شهرداری Charlottenburg Berlin ايراد کردند. ايشان در آن سخنرانی از تز های مختلفی دفاع نمودند. ايشان در ضمن سخنرانی، تولد يک نوزاد را به همگان نويد داد ند که در آنموقع آقای نگهدار کاملا مطمئن بودند که نيروهای موسوم به اصلاح طلب جامعه ايران را به آستانه جامعه مدنی اما از نوع اسلامی هدايت خواهند کرد که با تاسف فراوان برای پيش بينی های غلط ايشان به جای تولد آن نوزاد خوش آيند و فرضی آقای نگهدار، هيولائی بنام آقای احمدی نژاد از شکم حاکميت توتاليتر اسلامی بدنيا آمد! در تمام جنبش های سياسی و اجتماعی معاصر ايران مولفه" اسلاميت شيعه" در جناح های حاکميت ويا خارج از حاکميت از جانب بخش وسيعی از نيروهای چپ، مهم وجدی گرفته نشده است. اين نقيصه چه در دوره هدايت رژيم اسلامی به مسير راه رشد غير سرمايه داری تا آستانه سوسياليست خيالی و در دوره اخير که مصادف با جنبش مدنی مردم ايران توام شده است ، همچنان گريبانگير همه اين نيروها می باشدووفاداری به بعضی از جناح های به اصطلاح معتدل همه اين نيروها را با اميد واری های خيالی خود مشغول کرده است . همه اين نيروها فراموش می کنند که همه جناح های مذهبی در پی به واقعيت پيوستن" مدينه فاضله اسلامی" خود می باشند ودر اين رهگذر از نيروی عناصر غير مذهبی هم بطور گذار و موقتی بهره مند می گردند و پس از رسيدن به مقصد خود تمام آن الفت ها ومراودات اوليه را به فراموشی می سپارند!! تمام دکترين نظری آقای فرخ نگهدار که سابقا رهبر سازمان فدائيان خلق ايران(اکثريت) بوده و سازمان مذبور را با شکست های سختی روبرو ساخته است ولی همچنان به ابداعات نظری خود پا می فشارد حول حمايت از جناح واقع بين می چرخيد . سخنرانی ايشان در آنروز حول محورهای حمايت از روحانيت اصلاح طلب برجستگی خود را نشان می داد وکليد خوشبختی ورهائی ملت ايران را بطور تمام و کمال تنها نزد روحانيون نسبتا عقلانی می سپردند ونيروهای ملی وسکولار ولائيک را بی اعتبار و بدون جايگاه ويژه قلمداد کردند. اين در حاليست که روحانيون نسبتا عاقل تمام در سهای تجدد طلبی را نزد نيروهای غير اسلامی فرا گرفته اند. باز جا دارد که گفته شود که اولين ايرانی که به پديده عقب ماندگی ايران پی برد روحانی نبود بلکه يک غير روحانی از دربار قاجار برخاسته بود که نامش وليعهد شاهزاده عباس ميرزا نام داشت وبرای اولين بار در تاريخ ايران علت عقب ماندگی کشورهای مشرق زمين همچون ايزان را مطرح نمود وعلت پيشرفت دول غربی را ازيک مارشال فرانسوی جويا شده بود وتا کنون به سئوال او کسی بدرستی پاسخ نداده است.برخلاف نظر آقای نگهدار بايد گفت که روحانيون همواره باعث عقب ماندگی ايران بوده اند.اين همان شيوه تبليغاتی جامعه روحانيت ايران است که بطور روزمره زير گوش مردم ايران می خوانند که ايران بدون روحانيت معنی و مفهومی ندارد؟ تزهای اساسی آقای نگهدار در سخنرانيشان به شرح ذيل بود.
          ۱- انقلاب مشروطيت بدون شرکت ورهبريت روحانيت به پيروزی نمی رسيد.
          ۲- اگر دکتر مصدق با روحانيون عصر خود به جای عناد همکاری می نمود می توانست جلوی کودتا ۲۸ مرداد را بگيرد وجنبش ملی شدن نفت را با موفقيت به پيروزی برساند.( در گذشته همواره چپ سنتی براين موضع تاکيد می ورزيد که اگر دکتر مصدق با حزب توده به همکاری تنگاتنگ می پرداخت مطمئنا جنبش ملی شدن نفت به پيروزی می رسيد و کودتای ۲۸ مرداد در نطفه شکست می خورد اما بعدها جايگاه روحانيت جای حزب توده را گرفته است)
          ۳- انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ بدون رهبری روحانيون قابل پيروزی نبود و در غير آن صورت جامعه ايران بايد همچنان نظام سلطنتی را تحمل می کرد.
          ۴- آغاز مبارزه برای ورود به فاز جامعه مدنی از دوم خرداد ۱۳۷۶ شروع گرديده است و بدون رهبری روحانيت و بطور اخص بدون حضور شخصيت پر نفوذ آقای محمد خاتمی موفقيت های آن جنبش غير ممکن می نمود.
          در باره استدلال نخست آقای نگهدار بايد گفت : نقش ابزاری وبهره برداری از نفوذ روحانيت در ميان توده های عوام و بی سواد که شامل بيش از ۹۵ درصد مردم در آنزمان می شد باعث شده بود تا از روحانيت توسط نيروهای سکولار ولائيک برای پيشبرد انقلاب مشروطيت استفاده ابزاری بعمل آيد واين موضوعی است که ديگر برهيچکس پوشيده نيست ودر انقلاب مشروطيت اين روحانيت بود که از نيروهای غير مذهبی دنباله روی می کرد ومنجر به تصويب رسيدن قانون اساسی سکولار وهم طراز با کشورهای پيشرفته اروپائی گرديد . در انقلاب مشروطيت نيروهای سکولار بخشی از نيات ومقاصد سياسی خود را بازبان وکلام وقلم روحانيت پيش می بردند وبخش وسيعی از روحانيت با کمال ميل آماده همکاری با نيروهای سکولار شده بودند وبه تجدد خواهی گرويده بودند.تنها بخش نازلی از روحانيون تحت رهبری شيخ فضل الله نوری خطر عصر مدرنيته را دريافته بودند ودر برابر پيشروی تجدد طلبی از خود مقاومت نشان می داد ند.در آن دوره روحانيت هنوز به تئوری حکومت اسلامی دست نيافته بود و خود را برای اداره مملکت به شيوه اسلامی بسيار ضعيف وناکار آمد ارزيابی می کردند.در ميان روحانيون عصر مشروطه تنها آقای طباطبا ئی به علت مسافرت های پی درپی خود به روسيه واستانبول از برجستگی خاصی در زمينه تجدد طلبی وحکومت قانون استنتاج می نمودند وگرنه همين ايشان همواره با اعمال و موضع گيريهای ارتجاعی آقای عبدالله بهبهانی در کشمکش بودند!! در مقايسه با انقلاب مشروطيت که روحانيون خط نيروهای سکولار را می خواندند و از آنها حرف شنوئی داشتند، بالعکس در انقلاب ارتجاعی واسلامی ۵۷ نيروهای غير مذهبی از روحانيت دنباله روی کردند که با اتوريته کامل روحانيت منجر به تصويب رسيدن قانون اساسی ارتجاعی اسلامی ولايت فقيه گرديد.رشد ونفوذ روز افزون دستگاه روحانيت شيعه در عصر قاجار وتصادم قدرت روحانيت با دستگاه سلطنت و حکام وشاهزادگان در ايالت های ايران هرچه بيشتر آشکار می شد. در دوره ناصر الدين شاه که در اروپا از آن دوره بنام عصر رفرم ناصری ذکر کرده اند والبته همه تلاش های امير کبير بنام ناصر الدين شاه ثبت شده است ودر روز افتتاح دارالنفنون ، روحانيت در اعتراض به افتتاح دارالفنون بسط وتحصن نشستند. جنبش روشنگری وتجدد خواهی از غرب کشور از راه های تر کيه و قفقاز به سوی ايران وزيدن گرفته بود وروحانيت اگر خود را بدان همگام نمی کرد لاجرم با استبداد سلطنتی به خاک سپرده می شد ونزد مردم نيز حقير وذليل به نظر می رسيد . دراواخر سلطنت ناصر الدين شاه قاجار حتی نسيم ملايم جمهوری خواهی به سوی ايران آغاز به وزيدن کرده بود.معمولا در سرزمينهای خالی از آگاهی به محض رسيدن عنصر آگاهی به ميان توده ها ، دانش نوين می تواند باعث طغيان های سهمگين گردد که مشخصا آن شرايط ويژه در دوره انفلاب مشروطيت بر اکثر شهر های بزرگ ايران حاکم شده بود. همواره روحانيت از هوشياری و يژه ائی برخوردار بوده است و علت شرکت روحانيون در انقلاب مشروطيت را بايد در عرصه های گوناگون جستجو کرد. پس ازبه شکست کشيده شدن همه حرکت های ملی توسط شاه مستبد تا آستانه سال ۱۳۴۰ وآغاز اصلاحات اجتماعی وارضی وسياسی وسمت گيری مدرنيته با توصيه های امريکا به شاه که باعث دگرگونی بنيادی جامعه سنتی ايران ميگرديد، لذا روحانيت برای حفظ موجوديت سنتها واعتبار ونفوذ توده ائيش دست به قيامی ارتجاعی در سال ۱۳۴۲ به رهبری خمينی زد.از آغاز تبعيد خمينی به نجف عراق تا آستانه انقلاب ارتجاعی اسلامی ۵۷ ديگر نيروهای سياسی نتوانستند شالوده مبارزاتی که در پيوند با مردم ايران باشد پی ريزی نمايند، به همين خاطر رهبريت روحانيت توانست با جلب نظر همه گروه های سياسی مخالف شاه به سوی خود، سکان فرماندهی انقلاب را بدست خود بگيرد وشاه که هميشه به مردم ايران اخطار می کرد تا قدر شناس او باشند واز سرنگونی او جلوگيری نمايند مبادا ايران به ايرانستان تبديل شود عاقبت ايران را با رهبری های نابخردانه سياسی خود به آخوندستان تبديل نمود. او خود بهتراز هر کس ديگر سرنگونی محتوم خود را در برابر چشمان خود به تصوير می کشيد. اورا روزهای سخت بين االمللی و فشارداخلی به سرعت به زانو در آورد. همانطور که در بالا گفته شد روحانيت از زيرکی خاصی برخوردار می باشد ولهذا روحانيتی که در سال ۱۳۴۲ در مخالفت با حق رای برای زنان دست به قيام زده بود اما در سال ۱۳۵۷ با شرکت دادن وسيع زنان در پيشا پيش همه تظاهرات خيابانی به مثابه سپر بلا وبرای جلوگيری از شليک گلوله ارتش شاهنشاهی به سوی انبوه مردم تظاهر کننده مورد بهره برداری موذيانه قرار گرفت.
          ۱- روحانيتی که در برابر در خواست مردم برای برقراری نظام جمهوری در دوره پنجم مجلس شورای ملی مشروطيت به دفاع از نظام سلطنتی برخاسته بود در انقلاب ۵۷ خورشيدی بخاطر انطباق باشرايط نوين وضديت با شاه وسلطنت به شيوه رياکارانه وانطباق باشرايط زمانه و با مشاورت اسلاميست های تحصيل کرده غرب ناچار شدند تا شکل جمهوری را برای خاموش کردن نيروهای سکولار ولائيک برگزيند و بلافاصله ايدولوژی اسلامی را بعنوان ناظر بر جمهوريت اضافه نمودند تا تمام نظام جمهوری در کنترل روحانيت قراربگيرد.بعد از بيست وهشت سال هنوز در باره جمهوريت نظام بحث های فراوان وحل نشده ائی دامن گير بخش وسيعی از سياسيون ساده دل وزود باور را احاطه کرده ( در همينجا بايد ياد آور شد که سردارسپه عليرغم اينکه خود را يک مشروطه خواه می دانست اما به تقليد از آتا ترک ترکيه وگرايش های داخلی خواستار برچيدن نظام سلطنت و برقراری سيستم جمهوری شده بود که اگر آن واقعه به واقعيت می پيوست امروز ديگر بحث هائی پيرامون جمهوريت ويا مشروطه گريبانگير سياسيون کنونی ما نمی شد).
          ۲- اسلام به لحاظ تاريخی با د و شيوه تفکر در عرصه حکومت مواجه بوده است اول- خلافت که همان شيوه مورثی سلطنت امادر شکل ا سلامی که خليفه همزمان هم سلطان بود وهم نماينده الله بروی زمين ومتولی ونگهبان اسلام در کليه متصرفات ارتش اسلام محسوب می شد دوم- ولايت امامت که امامان اثنی عشری خود را از نوادگان علی می دانستند وبطور مورثی تا امام دوازدهم حکومت را حق خود می دانستند که از طريق الله به آنها محول شده بود اما خلفای عباسی واموی از آنها غصب کرده بودند ومکرر در انتظار کسب آن قدرت در گوشه عزلت به حالت اعتراض در حال انتظار تحصيل حکومت شرعی و واجب خود به تحصن نشسته بودند.
          ۳- محمد رضا شاه پهلوی همواره در طول سلطنت خود دلايل عقب ماندگی ايران را به گردن شاهان قاجار می انداخت ودر تمام نوشته های خود شاهان قاجار را بی کفايت معرفی می نمود که در همين راستا نظام سلطنتی خود را نيز به زير سئول می برد.اين برهمگان آشکار بود که سلاطين قاجار عقب مانده بودند و به همين خاطر خاندان پهلوی خود را به قدرت رسانده بود تا ايران را به پيشرفت نائل کند که متاسفانه با تخطی از قانون اساسی دوره مشروطيت ، شاه به مظهر استبداد وجباريت تبديل شده بود.

          ۴- با انحلا ل چند حزب بی ضرر و قانونی همچون حزب ايران نوين وحزب مردم ايران وغيره و اعلام حزب فرمايشی واجباری رستاخيز وتقاضای شاه از ناراضيان برای خروج از کشور ، ديگر شاه مسقيما مسئول همه موانع و انسداد سياسی و اجتماعی وآزادی کشی وبيرحمی ها شده بود.رهبران جبهه ملی که به نظام مشروطه سلطنتی وفادار باقی مانده بودند را هم روانه زندان ها کرده بود .در آن شرايط تنها روحانيون با فراغت خاطر در تمام صحنه های سياسی ومساجد حاضر بودند وبه تبليغ برنامه های سياسی مشغول بودند وتمام کتابهای آنها در کتاب فروشی ها بدون خطر عرضه می شد.

          Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • - سخنان آقای مصطفی هجری در رابطه با حق تعیین سرنوشت و دفاع ضمنی او از تشکیل کشوری با نام کردستان
                  2- خبری در رابطه با تشکیل کشورکردستان با حمایت آمریکا ،انگلیس و اسرائیل ،این دشمنان آزادی و استقلال ایران.
                  نمیدانم خبر دوم تاچه حد از صحت برخوردار است .اما تقارن آن با سخنان آقای هجری دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران جای تامل دارد. لذا مرا بر آن داشت تا نکاتی را در این رابطه بنگارم:
                  آقای هجری به حق، از آزادی که ذاتی حیات انسان است سخن به میان آورده و باز به حق ،حق انتخاب و تعیین سرنوشت را از مظاهر بارز این گوهر انسانیت شمرده است سپس ،به یاد آوری یکی از بخش های تاریک تاریخ ایران ، آنهم از جنگ چالدران بدین سو، می پردازد.اما تاریخ ایران چند هزار سال قدمت دارد.در جنگ چالدران و بعد از آن پاره ای از ایران بر اثر بی کفایتی حاکمین جدا گشت. آقای هجری خوب میداندکه تاریخ کرد از تاریخ ایران جدا نیست همانطور که تاریخ آذری و فارس و بلوچ ولر و گیلک و...جدا نیست.همانطورکه تاریخ قومهایی که در طول تاریخ این کشور،آن را وطن خویش ساخته اند،از تاریخ ایران جدا نیست.
                  کردها از بانیان ایرانند و اولین سلسله که ایران را بنا نهاد ،یعنی ماد ،کرد بودند . دلیران کرد همواره از حافظان استقلال و تمامیت ارضی ایران بشمار بوده اند و هستند. جنگ چالدران و سپس قرارداد های تحمیلی استعمار گران در جنگ اول جهانی پاره ای از میهن ماراجداکرد وگرنه کشوری بنام کردستان وجود نداشت که در اثر جنگ به اشغال بیگانگان درآید و تقسیم شود. همانگونه که آلمان در جنگ دوم اشغال و تقسیم شد.
                  آقای هجری، بارها به گفته های شهید قاسملو اشاره نموده است .بر اوست که لطف نموده امضای اورا که پای طرح خود مختاری مصوب " شورای ملی مقاومت "- که خود شهید دکتر قاسملو در طرح وتدوین آن نقش فعالی داشت - محترم بشمارد.او با امضای خویش به تمامیت ارزی و استقلال ایران و خود مختاری اقوام ایرانی از کرد و غیر کرد و بالاخره ایرانی مردمسالار، برپایه استقلال و آزادی، صحه گذاشت .
                  حال به خبر دوم و ربط احتمالی آن با سخنان آقای هجری میپردازم که امیدوارم بهم مربوط نباشند.اسرائیل و انگلیس و امریکا از چه وقت دل سوز ملت کرد شده اند ؟ در تاریخ معاصر،رهبران کرد، چند بار فریب نیرنگ وحیله آنان را خورده اند و هر بار این مردم ستم کشیده و رنجدیده نه تنها کرد، بلکه ایران بوده اند که بهای سنگین پرداخته اند.
                  زیاد دور نرویم ،توافق شاه با صدام ورها کردن کردها و سرنوشت ملامصطفی بارزانی، سپس هرروز به وعده یکی از دو مستبد دل خوش کردن چه فرصتهایی را ازدست مردم کرد، ستاندند.پس از پیروزی انقلاب،فریب صدام و حامیانش ( غرب بخصوص امریکا و انگلیس) متاسفانه در برخی از سازمانهای کرد کار سازشد و به دام صدام افتادند اما خوشبختانه اکثریت مردم کردستان بسان شیوه همیشگی خویش در تاریخ دورو نزدیک ایران پاسداری از وطن رافریضه دانست و مکر مکاران را باطل کرد . صدام قصد داشت ،چنانچه کار ایران را تمام نماید ایران را به پنج جمهوری تقسیم نموده و مسئله کرد را با قتل عام کردها حل کند،کشتار حلبچه از آن نمونه است.امریکا و انگلیس و اسرائیل در استقرار استبداد حاکم بر ایران هیچ نقشی ندارند؟ حالا دلسوز مردم کردستان شده اند ؟
                  اگر حق تعیین سرنوشت توسط ملتها محترم است که هست ،این حق فقط بر مردم کردستان جاری است یا زنان و مردان فسلسطینی هم همان حق را دارند آیا مردم سایر مناطق ایران حق ندارند که وطنی یک پارچه را مطالبه نمایند و در حفظ آن بکوشند؟ راستی درحال حاضر که اروپا در حال متحد شدن و یکی شدن است از تکه پاره شدن ایران چه کس و کسانی سود میبرند؟ آیا تجزیه ایران و دیگر کشورهای منطقه در سود کردهاست ؟تاریخ ایران گواه این امراست که هرگاه رژیمی بی کفایت و حاکمینی نادان بر میهن ما تحمیل شد خطر تجزیه نیز جدی گشت. امروز این خطر جدی است.بحران سازی رهبران نادان ایران بخصوص،رئیس جمهور تحمیلی مافیای نظامی - مالی ،خطر مداخله در امور ایران را افزایش داده است .رژیم مافیاها در بن بست سیاسی اقتصادی که خود ایجاد کرده است گرفتار آمده و در ضعف بسر میبرد چرا باید با این گونه اظهارات مردم را نسبت به سرنوشت میهن دلنگران کرد ؟ از سویی نقشه"کردستان مستقل" منتشر میشود و از سویی در مراسم یادبود سردار استقلال ایران ،ستارخان ، توسط بیگانه پرستان پرچم آذربایجان،به اهتزاز در می آید.بخاطرمی آورم که به هنگام فروپاشی شوروی ،مردم آذربایجان شوروی ، در تظاهراتی گسترده خواستارپیوستن به مام وطن وسرزمین اجدادی خویش، ایران شدند.چرا همه باهم در آزادی ایران از یوغ استبداد نکوشیم تا با استقرار مردمسالاری ،ایرانی از حقوق حقه خویش برخوردارشود ومکر بیگانگان که دیرزمانی است خواب تجزیه ونابودی ایران را میبینند کابوس گردد .ایران وطن همه ما از کرد وفارس ،عرب و آذری،بلوچ وترکمن و...است در آزادی و آبادی آن بکوشیم تا بزرگی از سرگیرد.

                  Comment


                  • Comment


                    • بررسی عملکرد احزاب سیاسی و فعالان عرصه انتخابات( اعم از مشارکت جویان خط امامی و اوپوزیسیون قانونی و روشنفکران و هنرمندان و نیز تحریمی ها) از ضرورت و اولویت برخوردار است که اکنون نمی خواهم به گذشته و دولت آینده بپردازم، حال مانند آن فوتبالیست می خواهم بگویم نخستین اقدام تمامی کنشگران عرصه سیاست چه باید باشد تا بازی بعد، برد تیم آسانتر حاصل شود.

                      احتمالا همه قبول دارند که اصلاح طلبان دولتی دیگر جایی در درون ساختار قدرت ندارند و به زودی حتی مشاغل خود را از دست داده و به انزوای کامل گرفتار خواهند آمد و علی القاعده برای اینان( و نیز اپوزیسیون اصلاح طلب و دلبسته به صندوق رای و سیستم انتخابات شناخته شده و تجربه شده جمهوری اسلامی) باید روشن شده باشد که حداقل در چشم انداز آینده و شاید برای همیشه، دیوارهای متصلب و در حال تصلب بیشتر جمهوری اسلامی و ساختار حقوقی و حقیقی آن کوچکترین امکان تغییر و اصلاح مورد نظر اصلاح طلبان را به آنان نخواهد داد. در این صورت چه باید کرد؟ آیا اصلاح طلبی به مثابه یک استراتژی شکست خورده و موضوعیت خود را از دست داده است؟

                      به گمان من اصلاحات دولتی و نوع خاتمی که تاکنون حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب نیز دنبال آن بودند، تا اطلاع ثانوی شکست خورده و فعلا از صندوق رای شورای نگهبان، دموکراسی و مردم سالاری( حتی با پسوند دینی ) در نمی آید( و این را می بایست پس از انتخابات مجلس هفتم هم می فهمیدند که در آن صورت در انتخاب اخیر به گونه دیگر عمل می کردند)، اما استراتژی اصلاح طلبی هنوز درست و قابل دفاع است و اساسا راه محتوم ماست و درصورت باز تعریف آن و آماده سازی مقدمات و مقارنات نوین و واقع بینانه می تواند پیروزی آن را تضمین کند.

                      این مقدمات و مقارنات بسیارند که یکی از مهمترین آنها فعالیت سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و حتی اقتصادی در عرصه عمومی در قالب و اندام نهادهای مدنی و غیر حکومتی است. حالا که روشن شده است به هر دلیل ساختار قدرت نه خود دست به اصلاحات می زند و نه حاضر است اپوزیسیون و منتقدانش را به درون قدرت راه دهد تا اندک تغییرات دموکراتیک ایجاد کنند، اصلاح طلبان چاره ای ندارند که به عرصه عمومی و مردم و امکانات بالفعل و بالقوه جامعه مدنی پناه ببرند و با استفاده از این ابزارها و امکانات پروژه اصلاحات اساسی را در خارج از حاکمیت پی بگیرند. این ابزار ها می توانند در قالب حزب، جبهه، سازمان، انجمن و نیز تشکل های غیر دولتی برای تحقق اهداف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و...شکل بگیرند و یا در صورت وجود ادامه پیدا کنند. این نهادهای غیر حکومتی از سه طریق می توانند اهداف اصلاح طلبانه را پیگیری کنند:

                      ۱ ـ از طریق آموزش و سازماندهی مردم، اعضاء، هوادار..
                      ۲ ـ از طریق نقد عملکرد حاکمان و مدیران عالی و میانی و یا تحتانی کشور
                      ۳ـ از طریق پیشنهادهای کارشناسانه و علمی و عملی به دولت و مجریان و یا قوای مقننه و قضاییه در تمامی امور.

                      اشکال آموزش و نقد و ارائه پیشنهاد نیز متنوع اند که می توان از تمامی آنها استفاده کرد. از جمله آموزش درون تشکیلاتی، میتینگ های حزبی، مطبوعات، بیانیه و اطلاعیه و حتی نامه ها و پیشنهادهای خصوصی. اگر قواعد بازی ( از جمله قانون ـ ولو ناقص ـ و افراط و تفریط) رعایت شود، این نهادهای مردمی طی روندی افکار عمومی را با خود همراه کنند و با قدرت بی بدیل افکار عمومی و مطالبات روشن ملی، حکومت و حاکمان را وادار کنند تا سخنشان را بشنوند و به خواسته هایشان تن دهند. زمانی گفته شد"فشار از پایین و چانه زنی از بالا" اما اکنون حتی کسی در بالا نیست تا چانه زنی کند ولی"صدای مردم صدای خداست" و نمی تواند در نهایت شنیده نشود و از این رو فشار و چانه زنی هر دو برعهده مردم و نمایندگان واقعی آنهاست. اگر چنین شود( و البته دولت بعدی به همین قانون اساسی ناقص عمل کند و از آزادیها و حقوق حداقلی شهروندان دریغ نکند)، تردید نکنید که حاکمان چاره ای جز شنیدن صدای قانونی مردم نخواهند داشت و لذا اصلاحات بتدریج به اهداف خود نزدیک می‌شود.

                      خوشبختانه آقای هاشمی رفسنجانی اعلام کرده است" جبهه اعتدال" را تشکیل خواهد داد. گرچه من با توجه به سوابق آقای هاشمی ایشان را اصلاح طلب نمی دانم، اما وی در ایام انتخابات تلاش می کرد چهره تازه ای از خود به نمایش بگذارد و بگوید گفتمان زمانه را درک کرده است، اگر چنین است و ایشان صادق است، اکنون این گوی و این میدان، زمان آزمایش و عمل است. ظاهرا حاکمان جمهوری اسلامی ایشان را به مثابه نردبان قدرت مورد استفاده قرار دادند و حالا دیگر نیازی به او نیست و گویا قرار است شاگردان وارد گود شوند و احتمالا ایشان این پیام را دریافت کرده است. از این رو انتظار می رود جبهه خود را هرچه زودتر تشکیل دهد و حداقل طرفداران و علاقه مندانش را سازماندهی کند و از طریق کنش سیاسی در عرصه جامعه وعده های انتخاباتی خود را پیگیری کند و اتفاقا این کار موثرتر و مردمی تر از رئیس جمهور بودن در نظام جمهوری اسلامی ایران استآقای کروبی هم گفته است که می خواهد حزب بزرگ و سراسری تشکیل دهد تا اهداف خود را تعقیب کند که البته تصمیم به جا و مبارکی است. به ایشان نیز توصیه می کنم هرچه زودتر این تصمیم را عملی سازند که واقعا دیر است. مشارکت و مجاهدین انقلاب و دهها حزب و گروه پیشین نیز به آغوش مردم باز گردند و اهداف خود را در این میدان پیگیری کنند. بویژه وعده تحقق"جبهه حقوق بشر و دموکراسی خواهی" پیگیری شود که مهم خواهد بود. احزاب و یا گروه ها و شخصیت های خارج از حاکمیت( اگر بلافاصله سرکوب نشوند) نیز می توانند چنین کنند. دنیا به آخر نرسیده است، فقط عزم دیگر لازم است.

                      Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X