Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #376
    زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده, يكى سياه و ديگرى سفيد, در موقع بيرون آمدن وگردش كردن, هياكل موحش سياه, عزا, و در موقع مرگ, كفن هاى سفيد, و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم, آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده, و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم... خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها, حجاب زن است.در ايران



    تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار در سال 1301 فمرى بدنيا آمد. در هشت سالگى به توصيه پدر به عقد شجاع السلطنه درآمد, و اين را آغاز بدبختى خود مىداند, آرزو داشت كه به اروپا رفته و با ¨زنان حقوق طلب¨ آنجا از وضعيت بسيار بد و محروميت زنان ايران صحبت كند, بعدها به اين آرزوى جامه عمل پوشاند و يكى از دلايل جدايى و متاركه وى و شجاع السلطنه همين امر بود.نقاش خوبى بوده و با موسيقى آشنايى داشته و تار و پيانو مىنواخت. زبان فرانسه را آموخته و به مطالعه ادبيات, تاريخ و فلسفه مىپرداخت و شعر مىسرود. وى از افكار نوين اجتماعى آگاه بوده و مدتى هم جزو ¨طبيعيون¨ شده بود. وى برخلاف بسيارى از خاطره نويسان دربارى دوران پهلوى كه براحتى ناخن كشيدنها و ديگر شكنجه هاى ساواك, اعدامها,كشتن شاعر آزاده فرخى يزدى در زندان , سوزاندن روزنامه نگار دوره مصدق كريمپور شيرازى و هزاران جنايت ديگر دوران پهلوى را انكار مىكنند, عليرغم علاقه اى كه به پدرش ناصرالدينشاه داشت, به افشاى جنايات آن دوره و بى حقوقى مردم پرداخته است. و اينك بخشهايى از خاطرات او:

    خاطرات تاج السلطنه

    لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم. من خيلى با هوش و زرنگ بودم, و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود. موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفيد, با چشم هاى سياه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خيلى با تناسب, لب و دهن خيلى كوچك با دندان هاى سفيد كه جلوه ى غريبى به لب هاى گلگون من مىداد.در سراى سلطنتى كه نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود, صورتى خوشگل تر و مطبوع تر از صورت من نبود.

    من به قدرى از پدرم مى ترسيدم كه هروقت چشمم به او مى افتاد, بى اختيار گريه مىكردم, و هرقدر به من نوازش مىكرد, تسلى پيدا نمىكردم. چون من هيچ مردى را غير از پدرم نمىديدم, در نظرم اين شخص فوق العاده و قابل ترس مىآمد.

    در مادر چيزهايى كه لازم است, داشته باشيم, در ايشان نبود. نه اينكه, خداى نخواسته, من در اينجا مادر مقدس محترمه

    ى خود را تكذيب نمايم, نه, ايشان صاحب تقصير نبودند, بلكه عادات و اخلاق مملكتى را بايد در اينجا ملامت نمايم كه راه طرق و سعادت را به روى تمام زن ها مسدود نموده, و اين بيچارگان را در منتهاى جهل و بى اطلاعى نگاه داشته اند.

    دايه اى از اواسط الناس براى من معين شد, دده و ننه هم از همان قسم. و اين دده, مخصوصا بايد سياه باشد, زيرا كه , بزرگى و بزرگوارى آن عصر, منوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته, الا جلد. بيچاره ها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده, ¨زرخريد¨ مىگويند. مثل بهايم, اين بيچاره ها را با پول بيع و شرى نمايند. از همين جنس يك گهواره جنبان هم براى من معين و معلوم شد, و اطاقدار, صندوقدار, رختشوى هم باز از همين جنس.از آنجايى كه به اين طايفه بدبخت به نظر احتقار هميشه نگاه كرده اند و با بهايم و وحوش فرقى نداشته اند, اين بيچارگان در وادى جهل نشو و نما يافته و واقعا ¨ح¨ را از ¨ب¨ تميز نميدهند, چه رسد به اجراى قوانين و رسومات متمدنه. اين ها بودند اشخاصى كه بايد مرا بزرگ و تربيت نمايند! به اضافه خواجه باشى هم كه از همين جنس. و تكليف اين خواجه باشى هم اين بود كه مردم را به تعظيم و تكريم اين بچه ى شيرخواره امر نموده, اگر كسى برحسب اتفاق ملتفت اداى وظيفه نمىشد, با چوب دست بايد از قرار مقدور بكوبد. اين ها بودند اشخاصى كه بايد در تحت حمايت و پرستارى خودشان, من بيچاره را بزرگ نمايند, و من ناچار بايد مرباى اين مربى هاى مخصوص شده, مرغوب واقع شوم.


    آغا نورى خان خواجه, سن او تقريبا چهل , چهره زردرنگ, خيلى كريه و بدصورت, با صوتى ناهنجار, مخصوصا در مواقعى كه به اصطلاح ¨قرق¨ مىكرد, صداى او را از مسافت خيلى زياد مىشد استماع نمود. هميشه شال سفيدى به روى لباس آبى رنگ چرك كثيفش بسته, و دسته كليد خيلى بزرگى را به او آويزان نموده,چوبدست بسيار ضخيمى هم در دست داشت. و خيلىسفاك و بيباك و درب اندرون به اين خوجه سپرده شده بود, و هركس به حرمسرا داخل مىشد يا خارج مىگشت, به اجازه ى او بود. حتى خانم ها پس از تحصيل مرخصى از اعليحضرت سلطان, بايد از آغا نورى خان هم اجازه گرفته, اگر صلاح نمىديد, مرخص نمىنمود. اگر كسى در حال نزع بود و طبيب لازم مىشد, اگر بر حسب اتفاق آغانورى حمام بود, آن مريض بايد بميرد بدون طبيب, و امكان نداشت مردى داخل حرمسرا شود جز به همراهى او. تقريبا سى چهل خواجه اى كه در حرمسرا مستخدم بودند, تمام از طرف اعتماد الحرم به او سپرده شده بود


    اين سلطان به اين مقتدرى به قدرى غرق در تنعمات دنيوى بوده است, كه اقتدارات سلطنتى را هم فراموش نموده. مثلا اگر اين پدر تاجدار من خود را وقف عالم انسانيت و ترقى ملت خود و معارف و صنايع مىنمود, چقدر بهتر بود , و اگر آن قدر زن ها را دوست نمى داشت و آلوده به لذايذ دنيوى نشده, تمام ساعات عمر مشغول سياست مملكت و ترويج و فلاحت مىشد, ,چه قدر امروز به حال ما مفيد بود؟


    سن من به هشت سالگىرسيد, اغلب را مىشنيدم كه دده جان, عمه جان, ننه جان از عروسى من صحبت مىكنند و خيلى زود مايل هستند كه مرا به شوهر داده, خلعت ها بگيرند, شيرينى ها بخورند... ترتيب شيرينى خوران را هم فراهم و شروع نمودند. در حالتى كه تمام خانواده ى من مشغول به عيش و عشرت و خوشحالى بودند, و البته براى يك طفل هشت ساله, ساز و آواز و خوشحالى, مهمانى, موزيك, هياهو كم نعمتى نيست, ليكن, من مبهوت و مانند اشخاص مست به اين طرف آن طرف متمايل. اشخاصى كه خالى از هر احساسات بودند, اين حال مرا حمل به شرم و حيا مىنمودند. و تقريبا خشنود, و مرا به حال خود گذاشته بودند. مرا به حياط خلوتى برده, مشغول آرايش بودند. خوب به خاطر دارم كه در زير زحمت بزك و سنگينى جواهرات, نزديك به مرگ بودم. تقريبا هزار خوانچه اقسام شيرينىها, ميوه ها با چندين سينى ها طلاى پر از جواهرات الوان براى شيرينى خوران تهيه, و با موزيك, اجماع غريبى از امرا, صاحبان منصب و اشراف آورده و يك دور در حياط بزرگ گردش كرده, به منزل ما آوردند. و بايد مخصوصا خيلى آهسته, ملايم, اين جمعيت حركت كند, براى اينكه, تمام اشيا وارد را مدعوين به دقت تماشا كرده,مخصوصا بدانند براى عروس چه آورده اند و قيمت اين دختر چند است.

    بيچاره من كه مثل اسير و كنيز, با جواهرات وتزئينات ظاهرى فروخته شدم, در حالتى كه اين شوهر را نديده و به اخلاق او عادت نداشتم, آه نگو! از بدبختى هاى بزرگ انسان همين است كه بايد به ميل پدر و مادر زن گرفته, شوهر نمايد. در حالتى كه برخلاف عقل و مغاير قانون و بسيار عجيب است. لباس زرى گلىرنگى را كه به طرازهاى گلابتون و تزئينات ديگر آراسته ومزين شده بود, نيم تنه كوتاهى با يك دسته كه بواسطه ى فنرها چتر زده, خيلىبلند ايستاده بود. تقريبا مضحك و خنده دار شده بودم. وقتى كه آئينه را به من دادند كه خودم را ببينم, از خودم وحشت كردم. چهره ى به اين طبيعى و مطلوبى را با اقسام سرخاب سفيداب هاى زياد نقاشى كرده, ابروى مرا نصف كرده و تمام را با يك زحمتى با مقاش كنده بودند, و يك خط صاف قوس شكل داده و با وسمه اقسام سياهى ها او را كشيده, صاف گيرى كرده بودند. به قدرى سفيداب به صورت من ماليده بودند كه تمام سايه روشن هاى طبيعى را محو و چهره مرا ... نموده بودند. به اضافه سرخاب فراوانى كه به لب هاى من ماليده بودند. مجلس عقد افتتاح شد و ما را در حضور پدر آسمانى و معبود حقيقى در سر سجاده حاضر كردند, مانند قربانى هاى قديم كه در راه خدايان قربانى مىكردند, لباسى از اطلس سفيد با انواع جواهرات زينت داده شده, خطبه تمام و منتظر جواب ازمن, ليكن اشك فرصت جواب به من نداده و يكسر مىلرزيدم. بالاخره, پس از زحمت زياد و كتكهاى مخفى بسيار, ما با يك صداى خفيفى اقرار گفته, از آشوب و جنجال خلاص شديم. پس از عقد, به مكتب هم نرفتم و اشتغال من تمام آه كشيدن و خواندن اشعار حافظ و سعدى بود. ترك بازيهاى بچه گانه را هم به يك اندازه اى كرده, كتاب هاى قشنگ و رمانهاى شيرين مطالعه مىنمودم.


    تكليف هر دخترى سوگوارى و عزادارى براى پدرست. اما من براى پدرم آن اندازه متاسفم كه دخترى براى پدرش. اما, براى اين آب و خاك كه وطن من و موجب اسباب نشو و نماى من است, بيشتر محزون ودلخونم.


    اين برادر عزيز من (سلطان جديد مظفرالدينشاه), تمام خانواده اش ترك, و به كلى از آداب و رسوم دور,خلق شده بود براى اينكه پدر خوبى باشد رئيس فاميل محجوبى باشد. اما, ابدا نمىشد فكر كرد كه اين سلطان باشد. خيلى متلون, زود هر حرفى را قبول كن, از خود بى اراده و با اراده ى سايرين كار كن, عليل وخيلى عوام. فوق العاده چاپلوس پرست وتملق پذير. در شب تاجگذارى , در يك خيابان خيلى بلند عريض, يك تخته قالىبزرگ پهن و يك صندلى در اول قالى گذاشته, سلطان در آن با كت و شلوار, سربرهنه, بدون تاج و ديهيم سلطنتى جلوس نموده,خانواده اش, اززن و بچگانه, فاميل هاى متوسط, دور هم نشسته, كلفت, خانه شاگرد, خواجه, در هم و برهم, شلوغ. در اطراف اين سلطان, پراكنده دو سه دسته مطرب هاى زنانه, و فواحش در انتهاى قالى نشسته, زن هاى خيلى بد هيكل قطور در وسط مشغول رقصيدن و گفتن كلمات شنيع و حركات قبيح. محض وود ما, سلطان و برادر عزيز برخاست, يكان يكان ما را در آغوش گرفته بوسيده, بعد اجازه داده ما را هم جزو اين حشرات الارض نشانيده, مشغول تفريح خود شد

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #377
      در اين ايام صحبت مسافرت برادرم به فرنگستان بود ومشغول مذاكره ى استقراض بودند. بالاخره وجه گزافى از خارجه قرض, و مسافرت فرنگ تهيه شد. از اين مسافرت, قصه هاى عجيب نقل مىكنند, از جمله خريد درخت هاى قوى هيكل است كه به مبالغ زياد ابتياع كرده, و تمام به سرحد نرسيده خشك مىشوند. و باز لوله هاى آهنى است كه به وفور, مجسمه هاى بزرگ, اسباب هاىبىربط كه تمام در فرح آباد امروز عاطل و باطل افتاده است. پس از اينكه ميليون ها به مصرف رسيد, خيلى بطور احمقانه مراجعت كردند. و از تمام اين مسافرت, حاصل و نتيجه اى كه براى ايرانيان به دست آمد, مبالغ گزافى قرض, بدون اينكه در عوض, يك قبضه تفنگ يا يك دانه فشنگ براى استقلال و نگاهدارى اين بيچاره ملت آورده باشد, يا يك كارخانه يا يك اسباب مفيدى براى ترقى و براى تسهيل زراعت يا فلاحت يا ساير چيزهاى ديگر.

      صدر اعظمى و وزارت در دوره ى سلطنت برادر عزيز من, خيلى شبيه تعزيه شده بود, كه دقيقه به دقيقه, تعزيه خوان رفته, لباس عوض كرده, برمىگردد. به حرف يك بچه ى دوساله, يك صدراعظمى را فورى معزول, و به حرف يك مقلدى, يك وزيرى را سرنگون مىكرد.هركس مسخره بود بيشتر طرف توجه بود, هركس رذل تر بود, بيشتر مورد التفات بود. تمام امور مملكتى در دست يك مشت اراذل و اوباش هرزه ى رذل. مال مردم, جان مردم, ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام پسرهاى خود را حاكم ولايات نموده, خون مال مردم را به دست اين مستبدين خونخوار داده بود. تمام مردمان با حس وطن دوست مآل بين, در خانه هاى خود نشسته, شبانه روزى را به حسرت مىگذرانيدند.

      دوباره قصه استقراض پيش آمد و براى مسافرت دوم فرنگ تهيه ديده مىشد. ازين مسافرت فقط چيزى كه مفيد بود چند قسم اسلحه بود كه به پيشنهاد ممتازالسلطنه, سفير مقيم پاريس ابتياع شد, و يك سفرنامه كه از قلم معظم خود اين برادر عزيز بود. يكى از جمله هاى او اين است: ¨امروز كه روز پنجشنبه بود, صبح رفتيم آب خورديم, پس از آن آمده قدرى گردش كرديم. چون يك قدرى از آب باقى بود, دوباره رفتيم خورديم. پس, رازان آمده, در يك قهوه خانه نشسته, چايى خورديم. بعد از آن, پياده به منزل آمديم. فخرالملك و وزير دربار آنجا بودند. قدرى گوش فخرالملك كشيده, سر به سر وزير دربار گذاشتيم. پس از آن, وزير دربار تلگرافى به ما داد كه درو, تفصيل عمل كردن بواسير آقاى صديق الدوله بود, خوشحال شديم, ناهار كرده, استراحت كرديم. چون شب جمعه بود, آسيد روضه خواند, گريه كرديم. نماز اذازلزله خوانده خوابيديم¨


      اقوام من به آزادى قلم من ايراد خواهند كرد. ولى من صرفنظر ازينكه ازين سلسله و نژاد هستم كرده, و آن ايرانيت خود و وجدان خود را هادى و راهنماى خود قرار داده , و بى پروا تمام تاريخ خانواده ى خود را مىنويسم. اى وطن!اى وطن! آيا مىشود به واسطه ى فرق شخصى صرف نظر از حقوق تو كرد؟ نه! نه! عشق تو در دل من چنان نقش است, كه معايب مغرضين و مخربين تو درين صفحه.

      آنكه مىپرسد زمن, آن ماه را منزل كجاست منزل او در دل است, اما ندانم دل كجاست


      درين ايام, ميل كردم ¨تار¨ مشق كنم. ميرزا عبدالله كه پيرمرد و تقريبا جزو اموات بود, براى معلمى انتخاب شد. خيلى

      زود بهتر از معلم خودم ساز مىزدم, و اين يك اشتغال مفرحى بود. دربار تقريبا عوض شده بود, پس از مراجعت شاه از فرنگستان, امورات خيلى درهم و برهم و بى پولى فوق العاده اسباب زحمت شده بود. جيب ها و بغل هاى خود را مملو از طلا نموده, و رعايا را در كمال سختى فشرده و مملكت را دچار يك نوع خرابى غيرقابل آبادى مىنمودند. خيلى اين مسافرت اروپاى برادر من شبيه مسافرت پطركبير است, و همان نتايجى كه او برد, اين برعكس برد. يك گردى با خود آورده بود كه به قدر بال مگسى اگر در بدن كسى يا رختخواب كسى مىريختند, تا صبح نمىخوابيد و مجبور بود بطور اتصال بدن خودش را بخاراند. مرتب در رختخواب عمله ى خلوت مىريخت, آن ها به حركت آمده, حركات مضحك مىكردند و او مىخنديد. ازين مسافرت شاه قصه هاى قشنگى شيوع پيدا كرد. از جمله: امير بهادر كه رئيس كشيك خانه و جزو ¨سوئيت شاه¨ بوده, در ¨كنتر كويل¨ يك روزى در لگن در زير تخت, رنگ حنا درست كرده, به ريش و سبيل خود مىبندد, و همين قسم شب را با رنگ وحنا مىخوابد, و تمام ملافه هاى رختخواب را آلوده مىكند. صبح برخاسته, مىرود در يكى از حوض هاى بزرگ بناى شستشو را مىگذارد, به محض اينكه از عمل فارغ مى شود, فورا مستحفظين آنجا جمع شده, حوض را خالى كرده, دوباره آب مىاندازند. (شاه) قهوه چى شخصى داشته است, قليان مىكشيده است, ترشى سير همراه خودش برده است, در سر ميزهاى رسمى مىخورده است.


      در تابستان (وبا) فوق العاده شدت كرد, روزى متجاوز از هشتاد نفر, صد نفر تلف مىشدند. تا يكى دوماه از تابستان گذشته, من هم نمى دانستم, زيرا كه به كلى غدغن كرده بودند, در اطراف صاحبقرانيه اين مذاكره نشود, براى اينكه شاه نترسد. قرار داديم به پشت كوه برويم, غفلت ازينكه گرما و حركت خودش بيشتر توليد مرض مىكند, يك قافله عظيمى تشكيل داده, از شميران حركت كرديم, منزل اول و دويم خيلى خوش گذشت, ولى پس از آن اتصال در راه مريض مىديديم, مرده مىديديم. اغلب مريض ها را زنده زنده از ده بيرون انداخته بودند, و بيچاره ها, در آفتاب سوزان با اين مرض ها مشغول جان دادن بودند. تقريبا از يك ده محقر خيلى كوچك, در يك شب يازده نفر مرده آورده اند. شاه در عمارت صاحبقرانيه با يك تزلزل خاطرى زيست مىنمود, عبور و مرور به كلى ممنوع بود. هيچكس اجازه ى رفتن حضور را نداشت, جز پيشخدمت و سيد بحرينى كه از صبح تا شام, به تلاوت كتب مقدس و دعاهاى حفظ مشغول بود. در هر حال اين تابستان آتش فشان تمام شد و چندين هزار تلفات و شهيد در عقب گذاشت. دوباره هركس به حال اوليه ى خود عود نموده, مشغول كارهاى ماقبل خود شدند. يك نكته ى بزرگى در اخلاق ايرانى هست و آن اين است, خيلى زود يك مطلبى را پى كرده, به منتها درجه تا يك چندى دنبال مىكنند در هر بابت, ولى, به همين قسمى كه خيلى زود مشتعل مىشوند, به همين قسم هم زود خاموش مىشوند و فراموش مىكنند. همه چيزشان سطحى, بدون نقشه ويك اساس حقيقى است. پس از اينكه از تمام شدن اين مرض مطمئن شديم به شهر آمده, ولى شهر را ويران ومردم را به كلى عوض شده ديديم. اگرچه اين قضيه يك تهديد و سياست آسمانى بود, ليكن ما باز مىتوانيم بگوييم, از نداشتن حفظ الصحه وكثافت آب ها است. هر دولتى اول وظيفه اش تنظيف كوچه ها, آب ها و آسايش مردم است. هميشه, در تمام سال در ايران, خصوصا تهران, امراض مسرى تلف كننده بسيار است, و بواسطه ى عدم نظافت است, كوچه ها تمام كثيف, در زمستان, گل و كثافت, در تابستان, گرد وخاك, آب ها تمام روى باز, و هرچه كثافت در خانه ها هست, در آنها نشسته شده. اى آه از آن تالمات عميق قلبى من! باور كنيد كه در نوشتن هر كلمه, غرق اندوه, و تاسف گشته, اشك بى اختيار ازچشمم جارى مىشود, چگونه ممكن است انسان يك بدبختى اختيارى هم بر بدبختى اجبارى خود بيفزايد؟ آيا ما اگر بخواهيم خودمان را ازذلت خلاص كنيم, نمىتوانيم؟ چرا! اما نمىكنيم.


      اما, افسوس و باز هزار افسوس كه در آن تاريخ , باب علم به روي نسوان از هرجهت بسته و ابدا راهنما و معلمى از براى خود موجود نمىديدند.

      خيلى محزون ودلتنگ هستم كه : چرا همجنس هاى من, يعنى زن هاى ايرانى, حقوق خود را ندانسته و هيچ درصدد تكليفات انسانى خود برنمىآيند, و به كلى از جرگه ى تمدن خارج گشته و در وادى بى علمى و بى اطلاعى سرگردان هستند. اغلب خانواده ها, در امروزى كه به يك اندازه راه ترقى براى نسوان باز شده و مىتوانند دخترها را به مدارس بگذارند و آتيه ى آنها را به نور علم و كمال روشن نمايند, مىگويند: اين عيب است براى ما كه دختر ما به مدرسه برود. و باز در يك همچه روزى, آن بيچاره ها را در مغاك هلاك و بدبختى پرورش مىدهند.

      اگر زن ها درين مملكت مانند ساير ممالك آزاد بودند و حقوق خود را مقابل داشته و مىتوانستند در امور مملكتى و سياسى داخل بشوند و ترقى كنند, يقينا من راه ترقى خود را در وزير شدن و پايمال كردن حقوق مردم و خوردن مال مسلمانان و فروختن وطن عزيز خود نمىدانستم.من مسلكم را نه ارتجاعى قرار مىدادم, نه شخصى, بلكه, نوعى منتهاى سعى را در توسعه ى تجارت داخل ايران مىكردم, كارخانه داير مىكردم, نه مانند ¨كارخانه صابون پزى ربيع اف¨, كارخانجاتى كه رفع احتياج داخل مملكت را از خارجه بكند.

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #378
        معادن خدادادى كه به وفور در ايران است, كار كرده, معدن نفت بختيارى كه سالى مبالغ گزاف نفع مىدهد, امتياز گرفته, واگذار به انگليس ها نكرده, اسباب تسهيل زراعت را فراهم كرده,اسباب حمل ارزاق را مرتب كرده, زمين هاى باير را مانند كاليفرنيا به مردم داده و آبادى او را خواسته, جنگل هاى دستى احداث نموده, رودخانه كرج را به شهر آورده, مردم را از ذلت و كثافت آب ها نجات مىدادم. افسوس كه زن هاى ايرانى از نوع انسان مجزا شده و جزو بهايم و وحوش هستند, و صبح تا شام, در يك حبس نااميدانه زندگانى مىكنند و دچار يك فشارهاى سخت و بدبختى هاى ناگوار عمر مىگذرانند. در حالتيكه از دور تماشا مىكنند ومى شنوند كه زن هاى حقوق طلب در اروپا چه قسم ازخود دفاع كرده و حقوق خود را با چه جديتى مىطلبند, حق انتخاب مىخواهند, حق راى در مجلس مىخواهند, دخالت در امور سياسى و مملكتى مىخواهند, و به همين قسم موفق شده, در ¨آمريك¨ به كلى حق آنها اثبات شده و مجددانه مشغول كار هستند. خيلى ميل دارم يك مسافرتى در اروپا بكنم و اين خانم هاى حقوق طلب را ببينم , و به آنها بگويم, يك نظرى به قطعه آسيا افكنده و تفحص كنيد, در يك زنجير اسارت و يك فشار غير قابل محكوميت, اغلبى سرودست شكسته, بعضى ها رنگ هاى زرد پريده, برخى گرسنه و برهنه, قسمى در تمام شبانروز منتظر و گريه كننده. و باز مىگفتم, زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده, يكى سياه و ديگرى سفيد, در موقع بيرون آمدن وگردش كردن, هياكل موحش سياه, عزا, و در موقع مرگ, كفن هاى سفيد, و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم, آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده, و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم, زيرا كه در مقابل اين زندگانى تاريك, روز سفيد ماست. و هميشه, در گوشه ى بيت الاحزان خود, خود را به همان روز تسلى داده, مانند يك معشوقه ى عزيزى, با يك سعادت خيلى گرانبهايى اورا تمنا و آرزو مىنمائيم. اگر زنها روى باز كرده باشند و مانند تمام مردمان متمدن كره, زن وشوهر همديگر را ديده بخواهند و بطور عشق آن اتحاد ابدى را در حضور معبود ببندند و تا آخر عمر در يك استراحت معنوى و روحانى زندگانى كنند بهتر نيست؟ خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها, حجاب زن است.در ايران, هميشه عده ى مرد بواسطه ى تلفات كمتر از زن است, حال اگر اين دو ثلث(زنها) با يكديگر مشغول كار بودند, البته دوبرابر بهتر مملكت ترقى كرده, صاحب ثروت مىشدند


        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #379
          ناصرالدينشاه هرچند گاه يك بار, به دليل نزديكى زياد مازندران به تهران سفرهاى بهاره و تابستانه اى به آن ولايت ترتيب مىداد. وغالبا مسير كوهستانى و خطرناك, ولى زيبا و خوش آب و هواى تهران- آمل- لاهيجان- تهران را انتخاب مىكرد. مسير سفر معمولا از آباديهاى فشم اوشان, آهار, گچه سر, شهرستانك, دونا, كندوان, سياه بيشه, يوش, گردنه زانوس, كجور, هزارخال, بلده نور, سياه سر, مرزن آباد, كلارك, بنفشه ده, كلاردشت, خيررودكنار, نارنج بن, بلدمحله, ايزده, تليكه سر, قوىكنار, سرخرود, مشهدسر, پازوار, لاريم, فرح آباد, قلعه پلنگان, ميانكاله, افيرآباد, اشرف, پل نكا, سارى, شاهى, بارفروش,, آمل, كهرود, بايجون, شاهان دشت, لاريجان, آب اسك, پلور, چشمه دار, جاجرود, دوشان تپه, و...مىگذشت
          در زمان اين شاه خوش گذران وسائل حمل ونقلى مثل اتومبيل و هواپيما نبود تا مثل آقاى رفسنجانى يك ساعته خود را به جزيره كيش برساند. يا مثل محمد رضا شاه و برادران و خواهرهاى وى و ديگر اعضاى خانواده پهلوى ?در مدت زمان كوتاهى به صدها ويلا و قصر خود در نقاط مختلف ايران, بويژه شمال و يا كاخهاى خريدارى شده در سوئيس و ديگر اقصاى دنيا برساند. لذا مسافرتهاى ناصرالدينشاه به شمال ايران حداقل چند هفته اى طول مىكشيد
          در اين سفرها معمولا بين سه تا هشت هزار نفر وى را همراهىمىكردند.و سه هزار مال نيز مسافرين و مايحتاج را حمل مىكردند.اين اردوى كثيرالعده به هرجا كه مىرسيد آنجا را به زباله دانى تبديل مىكرد, زمينهاى مزروعى كشاورزان زير سم اسب و قاطر لگدكوب شده و حاصل از ميان مىرفت. در حاليكه شاه در اين سفرها از شكار, طبيعت, هوا و غذاى خوب لذت مىبرد, همراهان و خيل خدمه و درباريان و آبدار و آشپز و فراش كه جز زحمت و مرارت نصيبى از سفر نمىبردند و مرتب بايد چادر نصب كنند و برچينند و ديگ بر اجاق قرار دهند و پخت و پز كنند و ظروف مسين بشويند و چاه مستراح بكنند و از عيال و فرزندان خود دور باشند,زبان به نفرين مىگشودند و به شاه فحش مىدادند

          البته در اين مسافرتها هرگز تنها و بدون اهل حرم نبوده است, در هر منزل مانند تهران سراپرده هاى اهل حرم بصورت جداگانه و در كنار چادر سلطنتى نصب مىشد. و در هر دهكده بين راه هر دختر جوان زيبا و موزون پيكرى را كه مىديد, امر به صيغه كردن او مىداد. در يكى از اين مسافرتها ناصرالدينشاه تصميم گرفت كه تمام خانمهاى حرمسراى خود را همراه ببرد, زيرا خيلى از آنها هرگز دريا را نديده بودند و دلشان مىخواست آنرا ببينند

          رسم چنان بود كه روستائيان دختران زيباى خود را بزك كرده كنار جاده مىآوردند و نگاه مىداشتند شايد شاه و شاهزادگان و درباريان آنها را پسنديده صيغه كنند و دختران فقير و گرسنگى كشيده آنها را به قصرهاى با شكوه خود ببرند. به محض اينكه خبر عزيمت شاه در دهات پخش مىشد, زنان روستايى, دختران زيباى خود را در اطراف جاده نگاه مىداشتند تا شاه? و درباريان نظاره گر آن تيره بختان باشند. زنان سالمند و از كارافتاده و يائسه شاه نيز گهگاه از اين هداياى جاندار خريده براى شاه به عنوان تحفه و سوغات نگه مىداشتند. البته در زمان محمدرضاشاه اين ?صنعت? كمى ترقى كرده و علاوه بر اشرف خواهر شاه و اعلم وزير د ربار كه براىشاه دختران زيبا را شكار كرده و بوى هديه ميدادند, صدها دلال(جا...) در ايران و سراسر دنيا داشتند كه كارشان فقط شكار دختران براى اعليحضرت بود. و در جمهورى اسلامى هم كه اين ?صنعت مثل خيلى ديگر از صنايع ما بى شباهت با زمان ناصرالدينشاه نيست

          وقتى شاه و اهل حرم به كنار دريا رسيدند, هوس آبتنى نمودند و پرده هايى از چادرهاى حرم تا ساحل دريا كشيدند, اما ملتزمين گستاخ و بى ادب مىتوانستند بوسيله دوربينهاى شكارى آنچه را كه در دريا مىگذشت بخوبى ببينند. حال جريان آبتنى در دريا را از زبان عين السلطنه كه جزو همراهان بود بشنويم
          (روزنامه خاطرات عين السلطنه, جلد اول صفحه 809)
          درسراپرده محشر است. يك جهت عصبانيت شاه محض آن است كه حضرات پر داد و بيداد مىكنند. تماما لخت شده اند. بعضى ها كه خيلى مستورى دارند يك چادر سياه سر كرده اند, اما آنقدر بى چادر در ميان آنها هست كه چادرى ها جلوه نمىكنند. چادر ما دور است. آنها كه نزديك هستند, تماشاى كامل مىكنند. خيلى ها لخت شده اند و از توى آب تماشا مىكنند. دو قايق هم هست كه دور و برى هاى مليجك سوار مىشوند و متصل از جلوى سراپرده مىگذرند. معلوم است به آن نزديكى براى چه مىروند. چادر بختياريها پائين چادر معتضدالسلطنه است. دوربينهاى خوب دارند, مدام نشسته و تماشا مىكنند. رويهمرفته اين كار بى قاعده اى است. البته وقتى اين همه زن كه شهرت خوبى دارند و همه كس ميل ديدار آنها را دارد, به اين نزديكى لخت شوند, وضيع و شريف از مشاهده ناگزيرند. كسى كه آنها را حتى در چادر و چاقچور نديده و حالا ممكن شود بى ستر عورت ببيند البته نگاه خواهد كرد و انواع حيله را به جهت ديدن صورت خواهد داد. در نگاه كردن مردم بى اختيار بودند و حق هم دارند. انصاف هم نيست يك نفر آنقدر زن همراه داشته باشد و ديگران هيچ

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #380
            صبا زان لولى شنگول سرمست
            چه دارى آگهى چون است حالش
            بنده طالع خويشم كه درين قحط وفا
            عشق آن لولى سرمست خريدار منست



            --------------------------------------------------------------------------------

            از ترانه هاى عاميانه بسيار محبوب نزد كوليها
            مال و منالى كه در جهان داريد, كم كم صاحب شما مىشود... غم شما از قيودى است كه خود بردست و پاى خويش نهاده ايد. عشق بايد چون نسيمى نشاط انگيز و مفرح بر آدمى بوزد, وقتى كه عشق را در ميان چهار ديوارى حبس كرديد, زشت و خشن مىشود... قلب خود را بگشاييد. سقف از سر, و ديوار از پهلوهاى خود برداريد, بگذاريد اين نسيم جانبخش به آزادى بر دل و جان شما بوزد

            كولى ها در نواحى مختلف ايران به نامهاى كولى, پوشه, پاپتى, جات, چگنى, چنگى, خنياگر, زنگى, سوزمانى, غربتى, كابلى, گجر, لوطى, لولى, مطرب...ناميده مىشوند. عربها آنها را حرامى, يعنى دزد مىنامند. در كشورهاى اروپايى به نامهاى جيپسى, رُم, روما, زيگان, گيتانو, فلامنكو, چيگانو...ناميده مىشوند. اما بيشتر كوليها خودشان را رُم كه به زبانشان معنى آدم و انسان را مىدهد مىنامند
            محققان در مورد هند بعنوان خواستگاه اوليه كوليها متفق القول هستند. مهاجرت دسته هاى بزرگ كوليها به اروپا يكى از طريق آسياى ميانه و فلات ايران و روسيه بوده و ديگرى از طريق جنوب ايران, خليج فارس, عربستان, سوريه, ارمنستان. وجود كوليها در كتب اروپائيان به سده 12 ميلادى مىرسد و كهن ترين نامى كه از كوليان رفته در كتابى است كه يكى از راهبان آلمانى در سال 1122 ميلادى نگاشته است

            براساس خداينامه, شاهنامه فردوسى و مجمع التواريخ مهاجرت اولين دسته هاى كوليها به ايران به دوره ساسانيان برمىگردد. شاپور دوم معروف به ذوالاكتاف هنگام بستن سد شوشتر چندهزار لولى يا كولى را از كابل به شوشتر آورد. در فرهنگ انجمن آراى ناصرى نوشته شده: شاپور هنگام بستن شوشتر چندهزار از اين طايفه را از كابل احضار كرده به خوزستان و شوشتر آورد. روز, مردان ايشان عملگى كردندى و شب, زنان ايشان به كار آب و رقاصى... بسر بردندى


            دينا گوتليب كه در اردوگاه آشويتس اسير بود, بدستور پزشك اس اس مسئول نقاشى چهره تعدادى اززندايان كولى شد. دينا از آشويتس جان سالم بدر برد و اكنون در آمريكا زندگى ميكند با به قدرت رسيدن نازيها در آلمان كشتار بيرحمانه و بدون وقفه كوليها (كه با صدور اعلاميه 14 دسامبر 1937 جنايتكاران قهار ناميده شدند) در اروپا آغاز شد. نام كوليها در ليست مرگ شمار زيادى از اردوگاهها, از جمله موتازن, گوسن, داتمرگن, ناتسويلر و فلوزنبورگ ديده مىشود. پنج هزار كولى از آلمان به گتوى لودز لهستان كه كسى از آن جان سالم بدر نبرد منتقل شدند.سى هزار نفر ديگر در لهستان به اردوگاههاى مرگ بلزك, تربلينكا, سوبيبور, و ماجدانك منتقل و نابود شدند. هزاران نفر ديگر از كوليهاى بلژيك, هلند و فرانسه در اردوگاه آشويتس از ميان رفتند. در شب 24 دسامبر 1941 در سيمويروپل 800 مرد, زن و كودك كولى تيرباران شدند.300 هزار كولى در نواحى اوكراين و كريمه توسط نازيها ازبين رفتند. در يوگسلاوى 28 هزار كولى كشته شدند. جوزف تننبام, تاريخ نگار مدعى است كه دست كم 500 هزار كولى توسط نازيها كشته شدند


            از تمامى عوامل فرهنگى, شايد زبان, استوارترين پيوند كوليان با ميراث مشتركشان باشد. اين زبان رومى يا رومنى جزو گروه زبانهاى هند و اروپايى است و كوليهاى كشورهاى گوناگون از طريق اين زبان مىتوانند با يكديگر ارتباط برقرار كنند. مردم يكى از روستاهاى شهرستان قوچان در خراسان داراى زبانى بوده اند كه تنها در ميان چند خانواده زنده مانده و نام رومانو را برخود دارد. كوليهاى آذربايجان گويشى دارند كه شباهت شگرفى با سانسكريت و زبانهاى كنونى هند و پاكستان دارد. در لهجه كوليان اروپايى كلمات مشترك زيادى با زبانهاى ايرانى چون: بخت, امبرول(امرود), انگسترى(انگشترى), خانگرى(كليسا), زور, سيكات(جبهه) ... وجود دارد. زبان كوليها به مرور تحت تاثير زبان كشورهاى ميزبان به لهجه هاى متنوعى تقسيم شده است. معروفترين اين لهجه ها لهجه دانوبى مىباشد كه حداقل دوسوم كوليهاى جهان با آن سخن مىگويند

            از ميان كوليان شخصيتهاى زيادى برخواستند كه معروفيتى فراتر از مرزهاى كشور ميزبان يافتند. از جمله: ابو حنيفه كه جزو مهاجران خراسان و ماوراالنهر به بغداد بود. و در دوران عباسى به شهرت كامل رسيد و امروزه چهار پنچم مسلمانان جهان ازمكتب فقهى او پيروى مىكنند
            ابودلف شاعر و جهانگرد كه در سده 4 هجرى قمرى ميزيسته و چندى در خدمت نصربن احمد سامانى بسربرده است. وى در سال 331 به چين و هند رفته و در سالهاى 331 تا 341 در شهرهاى ايران به سير وسياحت پرداخته و مدتى در خدمت امير سيستان بود. ابو دلف خود را وابسته به بنى ساسان مىدانسته كه طايفه اىبودند فقير و زندگى خود را از طريق داستانسرايى, مرثيه خوانى, معركه گيرى, فالگيرى, گدايى و دزدى مىگذراندند
            تپولنگرو از بزرگان گروه كولى اروپا و از نويسندگان بنام است, او درباره كوليها مىنويسد: خيانت در عشق و محبت, در نظر كوليها بزرگترين خيانتها است. خيانتى است كه هرگز نمىتوان بخشود. وقتى كه زن و مردى با هم ازدواج مىكنند به وسيله خون بهم پيوند مىشوند و اين پيوند را فقط مرگ مىتواند گسست
            جانگورينهاردت, هنرمند كولى, از موسيقى دانان بزرگ جهان است كه دوك النگتون در آمريكا, درباره او مىگويد: جانگورينهاردت, هنرمند كولى بيش از هركسى به اشاعه جاز به عنوان موسيقى در سراسر گيتى كمك كرده است. از قرن هيجدهم به بعد, كوليها به موسيقى اسپانيايى روح تازه اى دميده و به آهنگسازان پر نبوغى چون فالاآل بنيز و گرانا اوس و سگوويا, الهام بخشيده اند
            كاتارينا تايكون از سوئد, از نويسندگان كولى معروف در اروپاست كه پژوهشهاى بسيارى در زمينه زندگى كوليان انجام داده است. و خواهر وى روزا تايكون ضمن كارهاى تحقيقى و پژوهشى و نگارش مقالات در زمينه زندگى كوليان, ازمتخصصين حرفه مدرن تراش جواهرات مىباشد
            حسن پور حيدريان دوتارنواز معروف و معلم موسيقى در نيشابور. وى همچنين در ساختن دوتار مهارت دارد. و سازهاى ساخته او از بهترين دوتارهاى موجود در خراسان است. وى از بهترين هنرمندان است, در نواختن, خواندن, ساختن ساز و سرودن اشعار كردى, تركى, فارسى براىبرخى آهنگها, تكيه ها, زيورها و زينت هاى مضراب و پنجه او حاوى نكات ظريفى است كه تداعى كننده زيباترين و دل انگيزترين مينياتورهاست
            تيكنو آجامس از بزرگترين فيلسوفان مكتب برگسون و شاعر پرمايه كولى

            كوليان اروپا و آمريكا موسيقى جديدى را به جهان ارمغان آورده اند. چه آنها زير تاثير تحقير, تعقيب و آزار, شكلى ازموسيقى و رقص ابداع كردند كه اكنون جزو ميراث موسيقى اروپاست. آهنگهاى غمناك ويلن نوازان رومانى, و ملوديهاى مجارها همگى تا اندازه اى شكوه خود را مديون احساس ژرف , وزن و اندوه بى حد و مرز جامعه كوليان هستند. اما كوليان در هيچ جاى ديگر اروپا چز اسپانيا, موسيقىاى كه از لحاظ پيچيدگى, تنوع, زيبايى, و قدرت ارتباطى قابل مقايسه با فلامنكو باشد ابداع نكردند. در ترانه فلامنكو, در نواى گيتار فلامنكو, دقيقتر بگوييم در ريتم هاى پرمعنىى رقص فلامنكو, صداى اندوه و مقاومتى از گذشته هاى بسيار دور وجود دارد كه پژواك رنج و افتخار مردمى كناره نشين را در قالب اين هنر با خود دارد


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #381
              قمر, بزرگترين بانوى موسيقى ايران مدتها بر تارك آسمان زمانش درخشيد. بسيارى از زنان در طول تاريخ و امروزه تلاش كرده و مىكنند اين عنوان را به خود اختصاص دهند. اما آنچه قمر را از همه ى زنان هنرمند امروز كه در پى اين عنوانند متفاوت مىسازد اين است كه قمر در طول زمان به چنين مقامى رسيد و ?تاريخ?, عنوان ?بانوى آواز ايران? را به او اهدا كرد. باشد كه زنان هنرمند امروز خود را ?وارث قمر?, ?قمر ثانى?,و ?قمر زمانه? تلقى نكنند و بگذارند آنچه قمر را در آسمان موسيقى ايران درخشنده ساخت, آنان را نيز جاودانه سازد

              قمرالملوك در سال 1284 خورشيدى در تهران به دنيا آمد و در چهارده مرداد 1338 درگذشت و در مقبرة ظهيرالدوله به خاك سپرده شد
              پدر قمر قبل از تولد او فوت كرده وزمانيكه مادرش را در سالهاى كودكى از دست داد تحت سرپرستى مادر بزرگش قرار مىگيرد. مادر بزرگ او خيرالنسا در مجالس زنانه ى سوگ دربار ناصرى مداح بوده و قمر از طريق او با شركت در مجالس در سنين پائين به وجود صداى استثنائى خود پى مىبرد
              قمر برخلاف ديگر خوانندگان دوره قاجار راه خود به موسيقى را از ميان دسته ها و مطرب هاى زنانه باز نكرد. او دخترى بود با صدايى ?جادوئى? كه همراه با مادربزرگش كه در مجالس روضه ى زنانه مىخواند, شركت كرده بود. آشنائى وى با مرتضى نىداوود سبب آشنائى وى با موسيقى جدى شد. او تحت تعليم استادان موسيقى قرار گرفت و به همين جهت است كه او را جزو معدود زنانى مىدانند كه تنها ترانه خوان و ضربى خوان نبود و موسيقى آوازى را مىشناخت و به نيكوئى مىخواند. نى داوود در باره آشنائى اش با قمر مىگويد: اين ديدار قبل از سال 1300 ه.ش, در محفلى پيش آمد كه من هم به آن دعوت شده بودم. يكى از حاضران ساز مىزد ولى من از طرز نواختنش هيچ خوشم نيامد. اما همين كه قمر شروع به خواندن كرد, به واقعيت عجيبى پى بردم, پى بردم كه صداى اين خانم جوان, به اندازه اى نيرومند و رساست كه باوركردنى نيست و در عين حال به قدرى گرم كه آن هم باور كردنى نبود. چون صفات ?گرم و قوى? به ندرت ممكن است در صداى يك نفر جمع شود. هر صداى نيرومندى ممكن نيست خشونتى نداشته باشد و هر صداى گرمى, ضعفى. اما خدا شاهد است نه قوى بودن صداى قمر, آزاردهنده بود, نه در گرم بودنش ضعفى وجود داشت. منظورم از ?گرم بودن? آن حالت صداست كه جذابش مىكند و اين حالت در صداى قمر فوق العاده بود. از صاحبخانه ساز خواستم و با صداى قمر شروع به نواختن كردم. به او گفتم صداى فوق العاده اى داريد. چيزى كه كم داريد آموختن گوشه هاى موسيقى ايرانى است. قمر به كلاس موسيقى نى داوود رفت و بيش از دوسال به آموختن دستگاههاى موسيقى ايرانى, آوازها, نحوه ى خوانندگى و درآمدها, گوشه ها, تناسب اشعار, قطعات ضربى ... پرداخت

              ساسان سپنتا مىنويسد: سبك صداى قمر صاف و داراى جاذبيت و درخشنده بود. او از عهده ى خواندن آواز و تصنيف به خوبى برمىآمد. وسعت صداى قمر در اجراى تحريرها در بم و اوج نشانه ى توان او در خوانندگى بود. طنين صداى قمر خاص خود اوبوده است. چون از اول با ساز پرده دار(تار) تمرين كرده بود نت هاى گام را به خوبى ادا كرده و براثر نوع بازتاب مطبوع صوت در حفره هاى صوتى فوق حنجره ى آواز او زنگ و درخشندگى خاصى داشت. برخى خوانندگان بعدى كه در راديو به اجراى برنامه مى پرداختند اكثر براثر وجود ميكرفن و دستگاههاى تقويت كننده كمبود دامنه ى صداى خود را با نزديك خواندن در ميكرفن جبران مىكردند, در حاليكه صداى پردامنه قمر گاه در هواى آزاد و سكوت شب تا فواصل زياد شنيده مى شد.به هنگام آواز دهان او كمى باز بود و به آرامى و متانت با قيافه اى آرام مىخواند و صداى آهنگين و درخشان و خوش طنين او بر شنونده تاثير مىنهاد

              قمر كه تاكنون فقط در مجالس خصوصى وخانوادگى و جمع دوستان و آشنايان خوانده بود در سال 1303 خورشيدى درسالن گراند هتل نخستين كنسرت خود را برگزار مىكند.خودش در اين مورد مىگويد: يكى از خاطره انگيزترين حوادث زندگى من كه هيچ گاه فراموش نخواهم كرد آن شب بود. جمعيتى در راه ايستاده بودند. برخى قيافه هاى عصبانى و ناراحت را هم مىديدم. ترسى مرموز سراپايم را فراگرفته بود. من با تاج گل زيبايى روى صحنه ظاهر شدم. حاضران با كف زدن و شور و هيجان ورودم را به صحنه گرامى داشتند و اين همه استقبال از يك زن تنها و بدون پشتيبان به من اميد و اعتماد به نفس داد. بى اختيار اشك شوق در ديدگانم آمد, نواى تار مرتضى خان نى داوود به دادم رسيد, فرصتى يافتم كه حنجره ام را كه براثر فشار گريه ى شوق منقبض شده بود استراحت دهم. بتدريج آن هيجان اوليه جاى خود را به آرامش داد و سالن را سكوت فرا گرفت. آب دهانم را فرو بردم و چشم از جمعيت برگرفتم و به آرامى به مرتضى خان نگاه كردم. پس از لحظه هايى او با سكوت آخرين جمله هاى درآمد آواز با نيم اشاره اى چشم و سر خود به من فهماند كه درآمد را شروع كنم و من خواندم
              ساسان سپنتا در مورد كنسرت قمر مىنويسد: در اولين كنسرتى كه داد به كلانترى جلب شد و به او تاكيد كردند و التزام گرفتند كه بى حجاب ظاهر نشود و بدون اجازه ى شهربانى صفحه ضبط نكند



              متجاوز از دويست اثر قمر بر روى صفحه گرامافون ضبط گرديده كه اولين آن تصنيف ?جمهورى? از عارف در ماهور بود. سپس صفحه هاى ?گريه كن كه دگر? , ?اى دست حق? و چندتاى ديگر از عارف. از صفحه هاى خوب قمر در تصنيف يكى ?نگار من? در بيات ترك است , ديگر ?ماه من? در اصفهان مىباشد كه سازنده آن نىداوود است. تصانيف عارف و چند تصنيف از جاهد, عشقى و درويش و قطعه هاى ضربى از جمله آهنگ هايى است كه قمر ضبط كرده. يكى از آنها ضربى معروفى است كه با اين شعر شروع مىشود: شبى ياد دارم كه چشمم نخفت, شنيدم كه پروانه با شمع گفت و خاطره پروانه نيز آنرا باز خوانى كرده است
              ضمنا صفحاتى از آواز قمر ضبط شده اند از جمله صفحه ى افشارى با ويلن موسى خان, صفحه شور, صفحه ى ابو عطا, صفحه دشتى, صفحه ترك و قطار كه در آن يعقوب خان رشتى شاگرد اكبر فلوتى با قمر همراهى كرده است, بيداد بختيارى تار مرتضى خان, صفحه ى بيات اصفهان با تار نى داوود
              لازم به تذكر است كه علاوه بر مشكلات فنى ضبط صفحه در آنزمان مشكلات ديگرىنيز دامنگير هنرمندان و هنردوستان ميشد(و كماكان هنوز در مملكت ما مىشود) از جمله مشكلى كه بعداز ضبط تصنيف جمهورى عارف قزوينى كه قمر خوانده بود. قمر مىگويد: روز بعد ، كنسرت در همدان خاتمه يافت به فكر افتادم جواني را كه از همدان برايم نامه مي فرستاد و به آوازم اظهار علاقه كرده بود ملاقات كنتم ، معلوم شد بعلت اينكه يكي از صفحات ( مارش جمهورى ) مرا كه خوانده بودم نزدش يافته اند و او را به جرم جمهورى خواهي زندانى كرده اند. در ان موقع دستور داده بودند صداى جمهورى خواهى را خاموش كنند و صفحه اى را هم كه خوانده بودم جمع كردند و هر كس آن صفحه را نگه ميداشت تحت تعقيب قرار مى گرفت. بعد قمر مى گويد كه چگونه دادن كنسرت را در همدان موكول به آزاد كردن آن جوان كرده بود و از رئيس شهرباني وقت خواسته بود كه جوان مذكور را كه تا آن زمان نديده بود و به جرم اينكه در قهوه خانه اش ، صفحه مارش جمهورى را گذارده بود، به زندان افكنده بودندد، آزاد كنند و آنها نيز به مناسبت آنكه قمر كنسرت خود را موكول به اين شرط كرده بود چنين كردند و شب روز بعد ، آن جوان كه بنام فتحعلي قهوه چى شهرت داشت با چشمان اشكبار جزو حاضران در كنسرت شركت داشت. عارف قزوينى نيز در كنسرت شركت كرد و قمر گلدان نقره بزرگى كه به او هديه شد به عارف هديه كرد كه عارف دوباره ان را به قمر برگرداند

              بعداز تاسيس راديو تهران در سال 1319 خورشيدى قمر از جمله اولين خوانندگانى بود كه با راديو همكارى مىكرد. در مقاله ى حسينعلى ملاح در مجله پيام نوين آمده است: نخستين ترانه اى كه قمر در سال 1319 در راديو اجرا كرد تصنيفى است كه آهنگ آن را موسى معروفى و شعرش را دكتر نير سينا ساخته اند. ترانه ى ديگرى كه قمر در راديو خواند و شهرتى يافت, تصنيفى است كه آهنگ آنرا مرتضى نىداوود ساخته و شعرش را دكتر نير سينا سروده است. مطلع شعر اين ترانه ى زيبا نيز چنين است: زدختر زيبا, به جز حسن و دلبرى مخواه / شنيده اى هرگز, كسى خواهد به جز روشنى زماه؟
              همكارى با راديو ادامه داشت تا زمانى كه قمر متوجه شد ديگر صدايش شكسته شده و آن لطف و جذابيت روزگار جوانى را ندارد. براى اين كه به محبوبيت خود لطمه وارد نكند از اين زمان همكارى با راديو را ترك گفت و گوشه ى عزلت گزيد
              قمر با اكثر آهنگسازان و اركسترهاى راديو همكارى داشت. ساسان سپنتا مىنويسد: در مواقعى كه با اركسترهاى فوق همكارى مىكرد راديو قدر او را نشناخت. از اين دستگاه دل خونى داشت. ناملايمات به اندازه اى بود كه او را آزرده مىكرد و مجبور بود براى امرار معاش در كافه ها نيز بخواند. بعداز كسالت ديگر هيچگاه نتوانست بخواند. متاسفانه نوارهاى سابق او با اركستر معارفى را راديو پاك كرد و با اين خيانت بزرگترين لطمه را به گنجينه ى هنر آواز فراهم آورد

              قمر در آخرين سالهاى عمر خويش در سال 1330 در فيلم مادر ساخته اسماعيل كوشان شركت كرد و در صحنه اى آوازى در چهارگاه خواند. ديگر بازيگران فيلم عبارت بودند از دلكش, آلك بيجانيان, جمشيد مهرداد, عبدالله بقايى, حبيب الله مراد, زينت نورى. قمر براى اين فيلم تنها دوهزار توان دريافت كرد كه آن هم خرج تهيه لباسش شد. اين فيلم بعدها به ادعاى پارس فيلم در آتش سوزى از بين رفت

              به گفته اغلب كسانى كه قمر را از نزديك مىشناختند وى شخصيتى متكى به خود و جسور داشته و عليرغم مشكلاتى كه براى يك زن هنرمند در آن دوره وجود داشت, با اتكا به نفسى شديد خود را بى نياز از حامى و پشتيبان احساس مىكرد. شايد ازدست دادن والدين در كودكى و ازدواج ناموفق در سنين خيلى پايين و تنهايى تاثير زيادى در شكل گيرى شخصيت وى گذاشتند. همه ى كتاب ها و مقاله هايى كه درباره ى قمر نوشته شده با اين جمله پايان مىگيرد كه: قمر در نهايت فقر و تنگدستى مرد

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #382
                کارزار لغو کليه قوانين نابرابر و مجازات های اسلامی عليه زنان

                ملکه قربانی به جرم رابطه جنسی خارج از ازدواج در شهر نقده حکم سنگسار گرفته است. ملک قربانی اولين زنی نيست که در جمهوری اسلامی شامل قانون وحشيانه سنگسار می شود و تا زمانی که مرتجعين واپسگرا در ايران حاکم هستند آخرين نيز نخواهد بود.

                اما هر زنی که سنگسار می شود، هر زنی که حکم سنگسار می گيرد، بايد سند رسوايی رژيم زن ستيز جمهوری اسلامی در افکار عمومی جهان شود. هر حکم سنگسار فشرده مجموعه نابرابری ها و آپارتايد جنسی عليه ميليونها زن در ايران است. مبارزه گسترده عليه هر حکم سنگسار وظيفه هر زن و مرد آزاديخواهی است که عليه هر شکل از ستم جنسی و نابرابر ی مبارزه می کند.

                صدای اعتراض ملکه قربانی به اين حکم را به گوش همه نيروهای آزاديخواه، مجامع و نهادهای مترقی برسانيم. هر يک فرياد معترض او شويم. می توانيم و بايد به هر وسيله حکم سنگسار ملکه قربانی را لغو کنيم و مرتجعين جمهوری اسلامی را به عقب نشانيم.



                کارزار لغو کليه قوانين نابرابر و مجازات های اسلامی عليه زنان
                تير ماه 1385

                iran

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #383
                  بلاي جان زنان عراقي، بخش اول، ژيلا بني یعقوب
                  مادراني براي کشته شدگان،همسراني براي کشته شدگان و دختراني براي کشته شدگان ... زنان هنرمند و روزنامه نگارعراقي آن روز با انواع دلايل و مستندات خود به من گفتند كه «جنگ اگرچه ضد حقوق بشر است اما بيش از هر چيز ضد زنان است و امنيت جسمي و رواني آنها را بيشتر از مردان دچار مخاطره مي‌كند.»

                  راهنماي عراقي ام نگاهي به به ساعت مچي اش انداخت و گفت:‌‌« هوا كم كم دارد تاريك ميشود.» اين جمله تكراري و هر روز راهنماي عراقي ام بود. او هر روز درست موقع غروب آفتاب با نگراني به من ميگفت: «عجله كنيم كه يك وقت ديرمان نشود.»
                  اگر گفته هاي دوستانمان در تهران درباره شيوع انواع و اقسام بيماري ها و تنفر عراقي ها از ايراني ها درست نبود. اما درباره نا امني هاي عراق كاملا حق با آنها بود.
                  همين كه به بغداد رسيديم، دوستان ايراني مان كه به عنوان روزنامه نگار از مدت ها قبل در عراق بودند، به ما گفتند: «هرگز نبايد قبل از تاريكي هوا در خيابان باشيد و اگر هم احتمالا در چنين ساعت هايي فعاليت و يا برنامه نيمه تمام داشته باشيد، بهتر است رهايشان كنيد."
                  با هر عراقي كه در بغداد – و همينطور بقيه شهرها- صحبت كردم. مهمترين دغدغه و نگراني اش، امنيت بود. عراق بعد از جنگ براي هر عراقي ناامن شده و اين نا امني بيش از همه دامنگير زنان و دختران است.
                  شب هاي بغداد براي مردمش به گونه اي هراس انگيز و ناامن است كه كمتر كسي جرأت مي كند بعد از تاريكي هوا از خانه بيرون بزند.
                  در اين ميان وضع براي دختران و زنان عراقي به مراتب سخت تر از مردان است. به همين دليل هرچه غروب آفتاب نزديك مي شود، كمتر مي توان زنان و دختران را در خيابان ديد.
                  آفتاب كه غروب مي كند بخش وسيعي از بغداد در تاريكي هولناك فرو مي رود. چرا كه نه برقي هست كه چراغ هاي معابر و خيابان ها را روشني ببخشد و نه روشنايي براي اغلب خانه ها.
                  البته آنها كه درآمد بيشتري دارند براي خانه هايشان ژنراتورهاي برق اضطراري خريده اند كه از روشنايي آن خيابان هاي بغداد نيز نصيبي مي برند.
                  در عراق هم مثل هر جاي ديگر دنيا كه ناامني در وهله اول بلاي جان زنان آن جامعه مي شود و در درجه هاي بعدي دشمن مردان، دشواري هاي زيادي به خاطر نا امني هاي پس از جنگ براي زنان عراقي به وجود آمده است.
                  «اثير»، جوان عراقي در همين باره به من گفته بود كه بعد از جنگ اوضاع براي خواهر دانشجويش خيلي با پيش از آن فرق كرده است. قبل از جنگ خواهرش هر روز به راحتي به دانشگاه مي رفت و نه خودش از چيزي مي ترسيد و نه خانواده اش.
                  اما خواهرش حالا هر روز صبح از لحظه اي كه از خانه بيرون مي زند تا زماني كه بازگردد هم خودش مي ترسد و هم اعضاي خانواده اش كه تمام روز نگران او هستند.
                  بعد از جنگ تعداد دزدها، آدم رباها و اشرار در عراق خيلي زياد شده و هيچ كس هم مانع كار آنها نمي شود.
                  بسياري از روزها «ابواثير» (پدراثير) دخترش را به دانشگاه مي رساند و بعد از پايان كلاس هايش او را از آنجا به خانه باز مي گرداند. كاري كه اين روزها بسياري از خانواده هاي عراقي درباره دخترانشان انجام مي دهند.
                  «فاطمه»، زن سي و چهار ساله عراقي كه در رشته گرافيك تحصيل كرده است. در همين باره به من گفت:" اين روزها مهم ترين مشكل مردان و زنان عراقي« نداشتن امنيت» است و البته وضع براي زنان به مراتب سخت تر است."
                  فاطمه هر روز صبح كه براي رفتن به محل كارش از خانه بيرون مي زند. نمي داند كه چه بلايي بر سرش خواهد آمد و آيا در پايان روز سالم به خانه بازخواهد گشت يا نه؟
                  او قبل از جنگ به راحتي در خيابان ها رفت و آمد مي كرد، بدون اينكه از كسي يا چيزي ترسي داشته باشد. او گفت:« در دوران صدام حتي اگر من و دوستانم بعد از ساعت دو نيمه شب به خيابان مي رفتيم، هيچ كس مزاحم مان نمي شد و چيزي براي ترسيدن وجود نداشت.»
                  فاطمه در همان حال كه امنيت آهنين دوران صدام را مورد ستايش قرار داد، صدام را هم لعنت كرد كه درست در روزهاي پاياني حكومتش سي هزار زنداني را آزاد كرد:
                  " مگر شما فكر مي كنيد صدام چه كساني را آزاد كرد؟ آدم هاي سياسي و شريف را؟ او همه آنها را قبلا كشته بود و فقط دزدها، قاتل ها و اشرار را آزاد كرد تا بعد از رفتنش بلاي جان ما شوند. حالا آن سي هزار دزد و جنايتكار آزادنه در شهر مي گردند و دست به دزدي، جنايت و آدم ربايي مي زنند و كسي هم كاري به كارشان ندارد. آمريكايي ها هم اصلا دغدغه شان مبارزه با اين جنايتكاران نيست.»
                  فاطمه همچنين با ناراحتي زياد برايم تعريف كرد: « ربودن زن ها و تجاوز به آنها بعد از جنگ در عراق بسيار رواج پيدا كرده است.
                  هر زني اين روزها نگران است كه نكند خودش هم يکي ازاين قربانيان باشد
                  تعداد زناني كه در اين روزها در خيابان هاي بغداد مي بيني، خيلي كم است. اما فكر نكن كه حضور آنها در جامعه تا پيش از جنگ نيز همينطور بوده. نه! بسياري از زنان عراقي از ترس است كه پايشان را از خانه بيرون نمي گذارند."

                  با "رزا"که يک زن هنرمند است،در گالري افق در"المسبح" بغدادگفتگوکردم.اوگفت: «به نظر من بيشترين آسيب‌ها را در هرجنگي «زنان» مي‌بينند. وقتي در دهه 80 به هردليل جنگي بين ما و شما [ايران و عراق] به وجود آمد. زنان در هر دو كشور مادراني براي كشته‌شدگان، همسراني براي كشته‌شدگان و دختراني براي كشته‌شدگان جنگ بودند. هم من و هم تو مي‌دانيم كه در كشورهايي مثل ايران و عراق زناني كه مردانشان را از دست مي‌دهند بسيار آسيب‌پذيرترند تا مرداني كه همسرانشان مي‌ميرند.»
                  رزا مكثي كرد و بعد خطاب به من افزود: «آيا تو آسيب‌هايي را كه زنان كشورت در آن جنگ هشت ساله دچارش شدند، به ياد مي‌آوري؟»
                  و بدون اينكه منتظر پاسخ بماند، گفت: «خوشبختانه ملت شما پس از پايان آن جنگ تا به امروز در صلح زندگي كرده است اما پس از آن صدام ملت ما را درگير جنگ با كويت كرد كه به تلافي‌اش آمريكا كشورمان را مورد حمله‌هاي گسترده قرار داد و بعد هم كه همه جهان عراق را در محاصره كامل اقتصادي – سياسي قرار دادند و چند ماه پيش هم كه حمله دوباره آمريكا و متحدانش اتفاق افتاد.»
                  يكي از زناني كه در كنارش نشسته بود، حرفش را قطع كرد كه: « مگرحمله‌هاي وحشتناكي را كه در دوران كلينتون عليه ما انجام شد، فراموش كرده‌اي».
                  رزا گفت: «منظورم اين بود كه به ياد بياور زنان كشور تو در يك جنگ هشت ساله دچار چه آسيب‌ها و مصيبت‌هايي شدند كه شايد هنوز هم آثارش به جا مانده باشد و آنگاه زنان عراقي را تصور كن كه به جز آن جنگ هشت ساله چندين جنگ و يك تحريم طولاني را هم پشت سرگذاشته‌اند، آن وقت شايد بتواني بخشي از مسائل زنان ما را درك كني. بعد از جنگ سال 1991 كه باعث محاصره اقتصادي عراق شد، ارزش دينار عراقي در برابر دلار آنقدر پايين آمد كه حقوق كاركنان و كارمندان دولت كاهش و قدرت خريد هم هر روز كمتر و كمتر شد. شايد باورتان نشود كه ادارات و سازمان‌هاي دولتي به كارمندانشان بين سه تا هشت دلار حقوق مي‌دادند. بسياري از مردان حاضر به كاركردن با چنين حقوقي نبودند و به اميد يافتن شغل‌هاي آزاد و پردرآمدتر ادارات را ترك كردند. در چنين شرايطي زنان با حقو‌ق‌هاي اندك در شغل‌هاي خالي مانده مشغول به كار شدند» و بعد حنا، روزنامه‌نگار پرشور عراقي، حرف‌هاي دوستش را اين طور ادامه داد: «بسياري از زنان عراقي كه شوهران و پدران خود را در جنگ‌هاي متوالي از دست داده بودند، براي امرار معاش خود در خانواده‌هايشان بيشتر و بيشتر وارد بازار كار شدند، البته كارهايي پرمشقت اما با حقوق اندك, چاره‌اي هم نداشتند، چه در غير اين صورت خود و فرزندانشان گرسنه مي‌ماندند. هرچه وضع اقتصادي عراق بدتر شد، زنان متحمل به زحمت و كار بيشتر شدند، در دوران تحريم نسبت زنان خدمتكار و همين‌طور زناني كه كارهاي خانگي انجام مي‌دادند بيشتر شد و گروهي از زنان نيز چاره‌اي نداشتند جز اينكه با حقوقي كمتر از مردان به كشاورزي بپردازند. زناني كه بدون هيچ تخصصي كشاورز شدند و براي صاحبان اراضي بزرگ كشاورزي كه مرد بودند، كار مي‌كردند، كارفرماها به آنها نصف مردان حقوق مي‌دادند، اما زنان اين تبعيض را ناديده مي‌گرفتند، چرا كه چاره‌اي نداشتند و اگر همين كار را هم از دست مي‌دادند، از گرسنگي مي‌مردند، از همه بدتر اينكه خانواده‌ها به خاطر فشار اقتصادي دختران خود را از مدارس بيرون كشيدند و فقط پسرانشان را به مدرسه فرستادند.
                  متأسفانه اغلب خانواده‌هاي عراقي اگر ناگزير به انتخاب ميان دختران و پسرانشان باشند، حتماً پسرها را انتخاب مي‌كنند.
                  بنابراين وقوع چند جنگ و برقراري يك تحريم طولاني در عراق باعث شد برنامه‌هاي دولت براي آموزش اجباري دختران و پسران شكست بخورد، چرا كه بعضي از دختران عراق به خاطر فقر زياد خانوادهايشان مجبور به ترك تحصيل شدند.
                  فقر ناشي از جنگ آثار ديگري هم در عراق داشت، از جمله اينكه خانواده‌هاي هسته‌‌اي را دوباره به خانواده‌هاي گسترده تبديل كرد. يعني اينكه عروس‌ها و دامادها به جاي اينكه در خانه‌اي مستقلي زندگي كنند، دوباره مجبور به زندگي با پدران و مادرانشان شدند. بنابراين كم‌كم همه چيز دوباره سنتي‌تر و عشيره‌اي تر شد.»
                  حنا‌ آهي كشيد و گفت: « قبلاً قوي‌ترين نظام قانوني و اخلاقي در عراق قوانيني عشيره‌اي و قبيله‌اي بود كه هرچه نسبت دانش‌آموزان و دانشجويان زن و حضورشان در اجتماع بيشتر شد، قانون عشيره را بيشتر و بيشتر به عقب راندند و حالا بحران‌هاي اقتصادي ناشي از جنگ دوباره باعث شده بود كه اطلاق عشيره‌اي در جامعه پيشروي كند.»
                  اين بار «فاطمه» يكي ديگر از زنان هنرمند گفت: «به خاطر اورانيوم به كار گرفته شده از سوي آمريكايي‌ها در چند جنگ گذشته، تعدادي زيادي از مادران باردارعراقي سقط جنين كردند و برخي از نوزادان با انواع و اقسام معلوليت‌هاي جسمي و ذهني متولد شدند. سرطان رحم و سينه نيز شيوع زيادي پيدا كرد. جنگ اين بار از طريق بيماري‌هايي كه به جان زنان مي‌انداخت، بلاي جان آنان شده بود.
                  حمله اخير آمريكا و هرج و مرج‌هاي ناشي از جنگ و نبود يك حكومت مركزي قوي در عراق، همه مردم اعم از زن و مرد را دچار مشكلات فراوان كرده، اما مثل هميشه زنان علاوه بر مشكلات عمومي و مبتلا به جامعه، مسائل ويژه خود را نيز دارند. به عنوان مثال اين روزها گروگانگيري زنان و تجاوز به آنها خيلي زياد شده است، همچنان كه ربودن و قتل آنها روز به فزوني گذاشته.»
                  همه زنان هنرمند و روزنامه‌نگار عراقي كه من آن روز در گالري افق با آنها صحبت كردم، هركدام به نوعي معتقد بودند كه «جنگ اگرچه ضد حقوق بشر است اما بيش از هر چيز ضد زنان است و امنيت جسمي و رواني آنها را بيشتر از مردان دچار مخاطره مي‌كند.»
                  زنان عراقي براي اثبات حرف‌هاي خود از اوضاع كشورهاي اروپايي پس از جنگ جهاني دوم نيز مثال‌هايي آوردند كه در اين كشورها نيز در دوران پس از جنگ «گروگانگيري و قتل زنان» و همچنين «تجاوز» به آنها افزايش پيدا كرده بود و بيش از همه نيز از اوضاع زنان ايتاليايي در روزهاي پس از جنگ دليل آوردند.
                  زنان عراقي آن روز با انواع دلايل و مستندات خود گفتند كه «تمام فسادها و مرض‌هاي يك جامعه متخلف ناشي از جهل و فقر است و نخستين نتيجه هر جنگي نيز افزايش جهل و فقر در آن جامعه است كه ناامني را نيز با خود به همراه مي‌آورد پس عجيب نيست اگر نخستين قربانيان هر جنگ و آشوبي زنان باشند. زنان مظلوم و بي‌پناه.»»
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #384
                    وقتي بعد از همه اين حرف‌ها پرسيدم كه «به نظر شما امروز مهمترين مشكل زنان عراقي چيست؟» حنا گفت: «اشغال» مهمترين مسأله ما زنان عراقي است. ما نياز كار، آموزش و بيشتر از همه امنيت داريم اما اشغال هر سه و بيشتر از همه امنيت ما زنان و دختران را به خطر انداخته است. يك كشور تحت اشغال يك جامعه طبيعي و قانونمند نيست بلكه قوانينش به نوعي همان قوانين جنگ و ناامني‌هاي ناشي از آن است كه بيش از هركس و هرچيز هم بلاي جان زنان مي‌شود.»
                    در حالي كه صدايش از ناراحتي مي‌لرزيد، اضافه كرد: «آمريكايي‌ها مي‌گويند كه براي آزادي زنان عراقي آمده‌اند، آيا ربودن، تجاوز و قتل زنان كه هر روز و در دوران اشغال اتفاق مي‌افتد، به معناي همان آزادي و امنيتي است كه وعده‌اش را به ما داده بودند؟
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #385
                      بلاي جان زنان عراقي (بخش دوم)، ژيلا بني‌يعقوب
                      در عراق نه فقط مردان بر زنان خود حكمروايي مي كنند كه برادران نيز بر خواهرانشان حكومت مي كنند و اگر يك برادر علاقه مند به ادامه تحصيل خواهرش نباشد آن دختر بيچاره مجبور به ترك مدرسه و خانه نشيني مي شود و پدر و مادر هم اغلب اعتراضي به پسرشان نمي كنند. چرا كه پسر است و حق دارد براي دختران خانواده تصميم بگيرد

                      با «مرينا» زن 36 ساله عراقي در يك كافي نت مدرن در خيابان سعدون بغداد گفت و گو كردم. او كه زني از اقليت مذهبي مسيحي است ، در رشته دكوراسيون داخلي منازل تحصيل كرده اما با همه علاقه اي كه در خود نسبت به رشته تحصيلي اش احساس مي كند، در زمينه كاري متفاوتي فعاليت دارد. او در يك شركت تبليغاتي كارت ويزيت و انواع تقويم ها را طراحي مي كند، در شركتي كه همسرش يكي از سهامداران اصلي است. او گفت: «مردم عراق ترجيح مي دهند كار دكوراسيون خانه هايشان را به مردها بسپارند نه به زن ها؛ اغلب مردم ما اعتمادي به كار زن ها ندارند.»

                      تنها استفاده اي كه او اين روزها از تخصصش مي كند، طراحي و دكوربندي خانه هاي دوستانش است. البته آن هم به طور افتخاري و بدون دريافت هيچ گونه دستمزدي.

                      با خنده اي هم گفت: « دكوراسيون خانه خودم را هم زود به زود تغيير مي دهم. تا خيلي غير مفيد بودن تحصيلاتم را احساس نكنم.» به گفته مرينا: «بيشتر عراقي ها، پسران خود را به دختران ترجيح مي دهند البته اين روحيه فقط مختص به عراقي ها نيست و تقريبا همه مردم خاورميانه به ويژه اعراب چنين روحيه اي دارند، تا حدي كه حتي اغلب خانواده هاي روشنفكر و با فرهنگ عراقي هم اگر فرزند اولشان دختر باشد، از اين موضوع خيلي ناراحت مي شوند.»

                      مرينا از وضعيت نامناسب زنان در عراق مثال هاي فراوان دارد: «كتك زدن زنان توسط مردان در اينجا خيلي رايج است. متأسفانه زنان كتك خورده اقدام به شكايت عليه شوهران خود نمي كنند، آنها به خاطر حفظ آبروي خود و خانواده همواره سكوت مي كنند و به اين ترتيب سال هاي متمادي كتك مي خورند بدون اينكه لب از لب باز كنند. مي دانيد! اگر در جامعه عراق يك مرد اشتباه كند، كسي بر او خرده نمي گيرد اما زن ها بارها در خانه، محيط كار و جامعه به خطاهاي گوناگون متهم مي شوند بدون اينكه اصلا اشتباه و يا خطايي انجام داده باشند. اگر مردي راه به خطا برد. فوري همه مي گويند حتما يك زن او را به اشتباه انداخته است و بيچاره آن مرد تقصيري ندارد. فكر مي كنم اين نوع تفكر در بسياري از كشورهاي جهان سوم رواج دارد.»

                      به عقيده او، اگرچه زنان مسيحي نيز در كشور عراق مشكلاتشان تا حد زيادي شبيه به مسائل زنان مسلمان است اما مي شود گفت در مواقعي، وضع بهتري دارند: «به عنوان مثال اگر يك زن مسيحي از شوهرش كتك بخورد اگرچه به دادگاه مراجعه نمي كند اما شكايت او را به كليسا مي برد و كشيش براي آن مرد دادگاه تشكيل مي دهدكه ممكن است نتيجه چنين دادگاهي گرفتن طلاق آن زن از شوهرش باشد. يعني اگر كليسا تشخيص بدهد كه مرد قصد ندارد دست از آزار و اذيت بي رحمانه همسرش بردارد حكم به جدايي مرد مي دهد. اما زن مسلمان فقط تحمل مي كند و تحمل. البته اين را هم بگويم كه بعضي از زنان مسيحي هم مثل زنان مسلمان فقط تحمل مي كنند و حتي از مرارت هاي خود براي كشيش ها هم حرفي نمي زنند. راستش را بخواهيد در همه اين سال ها آنقدر حكومت عراق به مردم ظلم روا داشته بود كه ما زنان به خودمان مي گفتيم وقتي حكومتي به اين مستبدي و ظلم هايش را تحمل مي كنيم پس چرا شوهرانمان را تحمل نكنيم.»

                      مردان عراقي عادت ندارند به همسران خود در انجام كارهاي خانه و نگهداري بچه كمك كنند و اگر مردي هم پيدا شود كه همسر خود را در اين امور ياري كند آنقدر براي ديگران عجيب به نظر مي رسد كه زبانزد عام و خاص مي شود.

                      مرينا دوستي دارد كه شوهرش فقط يك روز در هفته آن هم در جمعه ها به او كمك مي كند. مرد هر جمعه به زنش مي گويد كه تو امروز يك ملكه هستي و همه كارها را من انجام مي دهم. زن و مرد هر دو شاغل هستند و به يك اندازه در خارج از خانه كار مي كنند اما شوهرش فقط يك روز به او كمك مي كند و به خاطر همين يك روز هم زبانزد تمام دوستان و بستگانش شده و خيلي ها هم به اين دليل به او انتقاد مي كنند.

                      به گفته او در عراق نه فقط مردان بر زنان خود حكمروايي مي كنند كه برادران نيز بر خواهرانشان حكومت مي كنند و اگر يك برادر علاقه مند به ادامه تحصيل خواهرش نباشد آن دختر بيچاره مجبور به ترك مدرسه و خانه نشيني مي شود و پدر و مادر هم اغلب اعتراضي به پسرشان نمي كنند. چرا كه پسر است و حق دارد براي دختران خانواده تصميم بگيرد.

                      مرينا اعتقاد دارد پيش از جنگ عراق با كويت و بعد هم حمله آمريكا به عراق وضع زنان بهتر بود: « بعد از وقوع جنگ و تحريم گسترده اقتصادي عليه عراق بسياري از فرهنگيان، روشنفكران و نخبگان عراقي از كشور مهاجرت كردند، رفتن آنها وضع زنان را بدتر كرد، چرا كه تقريبا اغلب آنها كه براي زنان احترامي قائل بودند، رفتند. علاوه بر اين سخت تر شدن شرايط اقتصادي، وضع زندگي زنان را بدتر و بدتر كرد. وضع مالي خانواده ها آنقدر بد شد كه حتي بسياري از آنها مجبور شدند ماشين هاي لباسشويي شان را هم بفروشند و همينطور ديگروسايل رفاهي خود را. زن ها مجبور شدند هم به جاي شوهرانشان در كارخانه ها و مزارع كار كنند و هم بدون امكاناتي همچون ماشين لباسشويي در خانه بيشتر و بيشتر كار كنند. تعداد مرداني كه در جنگ كشته يا مفقود شدند آنقدر افزايش يافت كه به تدريج تعدد زوجات ( چند زني) در عراق رواج پيدا كرد. روش هاي حكومتي صدام نيز بعد از جنگ خليج فارس نسبت به زنان عوض شد. صدام در سخنراني هايش مي گفت كه زن بايد مقتصد باشد و براي كمك به اقتصاد خانواده بايد در خانه نان بپزد و ...»

                      مرينا آهي كشيد و افزود: «جنگ هاي پي در پي در عراق وضع همه مردم را بد كرد و از همه بدتر شرايطي بود كه براي زنان به وجود آورد. بسياري مردان كشته شدند و حالا زنان بايد به تنهايي زندگي خود و فرزندانشان را تأمين كنند و از همه ناگوارتر شرايط زندگي زناني است كه مردانشان در جنگ معلول شدند و حالا نه فقط بايد زندگي فرزندان خود را تأمين كنند كه هزينه هاي سنگين نگهداري از همسر معلول شان را هم بايد فراهم كنند.

                      آه! كه اين جنگ ها چه آسيب هايي به زنان عراقي وارد كرده است و اين روزها هم كه نا امني مهمترين دردسرها زنان و دختران شده است. در چند ماه گذشته «بعد از اشغال عراق» زنان و دختران زيادي ربوده شده اند. اين روزها ما حتي مي ترسيم از خانه هايمان خارج شويم و جايي نيست كه اين روزها احساس ترس نكنيم يعني هميشه و همه جا احساس ناامني مي كنيم و همه چيز و همه كس مي ترسيم. اين روزها زندگي سختي داريم ما زنان!»
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #386
                        بلاي جان زنان عراقي، بخش سوم، ژيلا بني‌يعقوب
                        اغلب خانواده‌هاي عراقي به ويژه خانواده‌هاي سنتي با تحصيل و اشتغال دخترانشان در هنرهاي تجسمي و حجمي از نقاشي گرفته تا مجسمه‌سازي، خوشنويسي و عكاسي مخالفند، اما در همين حال همه عاشق اين هستند که دخترانشان بازيگر سينما بشوند

                        كمي‌ آنسوتر از ميدان علي‌بابا و گذر از رستوران معروف «كندل»]شمع[ در بغداد، بالاخره گالري نقاشي‌اي را كه روز قبل «حنا ابراهيم»،روزنامه نگار آدرسش را به من داده بود، پيدا كردم.

                        به قول همراهم پيدا كردن يك آدرس در بغداد بيش از هر چيز ديگري بايد براي خارجي‌ها دشوار باشد. چرا كه بيشتر خيابان‌ها و كوچه‌هاي بغداد اكنون تابلو ندارند، بنابراين نه شماره‌اي دارند و نه نامي بر خود. نمي‌دانم وضع در دوران صدام نيز همين‌گونه بوده يا اين نيز يكي از عوارض بعد از جنگ است. آنچه كار را بيشتر بر خارجي‌ها در بغداد سخت مي‌كند، اين است كه اهالي اين شهر راهنماهاي خوبي در پيدا كردن يك آدرس براي تو نيستند. هر چند كه از هر كس كه آدرسي را بپرسي، با نهايت مهرباني و خوشرويي پاسخت را مي‌دهد و تلاش زيادي هم به عمل مي‌آورد تا كمكت كند. اما اغلب هم در اين تلاش ناكام مي‌ماند. به نظر مي‌رسد عراقي‌ها فقط كوچه‌ و خياباني را كه خودشان در آن زندگي مي‌كنند، بلدند و چند خيابان آنطرفتر را نمي‌شناسند. بگذريم! چرا كه حالاديگر من جلوي گالري نقاشي‌اي كه صاحبش يك زن هنرمند عراقي است بودم.

                        گالري ديوارهاي كوتاهي داشت، با حياطي كه چمن، گل‌ها درختان زيبايش در آن ظهر ملال‌آور بغداد براي من نشاط‌آور و تنوع‌بخش بود. گروه‌هاي چند نفره زنان و مردان عراقي دور ميزهايي كه در گوشه‌و كنار حياط گالري قرار داشت، نشسته و مشغول بحث و گفت‌وگو با هم بودند، البته بيشتر آنها زن بودند و تك و توكي هم مرد در ميانشان ديده مي‌شد. ظاهراً حق با حنا بود. تعدادي از زنان فرهيخته و نخبه به بهانه برگزاري يك نمايشگاه نقاشي در حياط سرسبز و با صفاي اين گالري دور هم جمع شده بودند تا بحث‌ها طولاني سياسي و اجتماعي با يكديگر داشته باشند و برنامه‌هاي آينده خود را پي‌بريزند. حنا قبل از هر چيز مرا به زينب دختر 36 ساله‌اي كه كت و شلوار كرم رنگ پوشيده بود، معرفي كرد و گفت:«زينب فارغ‌التحصيل رشته مجسمه‌سازي دانشگاه بغداد است و مديريت اين گالري را برعهده دارد.»

                        بعد از مكث كوتاهي با لبخندي در تمجيد از دوستش گفت:«مهمترين ويژگي زينب اين است كه هنرش را با سنت‌ها و فرهنگ مردم عراق پيوند زده است، كاري كه متأسفانه برخي از هنرمندان ما از آن غافل ماند‌ه‌اند.»

                        زينب صحبت‌هايش را با بيان دشواري‌هايي كه براي تحصيل در رشته مجسمه‌سازي داشت آغاز كرد:«پدر و مادرم با تحصيل من در اين رشته مخالف بودند و مي‌‌گفتند چه معنايي دارد كه يك دختر خوب در چنين رشته‌اي درس بخواند و كار كند. اغلب خانواده‌هاي عراقي به ويژه خانواده‌هاي سنتي با تحصيل و اشتغال دخترانشان در هنرهاي تجسمي و حجمي از نقاشي گرفته تا مجسمه‌سازي، خوشنويسي و عكاسي مخالفند، اما در همين حال همه عاشق اين هستند که دخترانشان بازيگر سينما بشوند.‌.‌.»

                        من كه از شنيدن حرف‌هايش واقعاً‌ تعجب كرده بودم، حرفش را قطع كردم و گفتم:«زينب! تو مطمئني كه اشتباه نمي‌كني، چرا كه علي‌الاصول خانواده‌هاي سنتي بايد تمايل چنداني به بازيگر شدن دخترانشان نداشته باشند، اگر نه نقاشي و عكاسي و اينطور هنرها كه نبايد تعارضي با معيارهاي اخلاقي آن خانواده‌ها داشته باشد.»

                        زينب با لحن قاطعي گفت:«نه! اشتباه نمي‌كنم و تو در اين باره مي‌تواني از همه زنان و مردان هنرمندي كه در اينجا حضور دارند، سؤال كني. همه آنها حرف‌هاي مرا در اين باره تأييد خواهند كرد. اتفاقاً نكته شگفت‌آورترش اين است كه اغلب خانواده‌هاي عراقي چه فقير باشند و چه ثروتمند و چه سنتي باشند و چه غير سنتي عاشق اين هستند كه دخترشان بازيگر شود، آن هم يك بازيگر مشهور، آنها هم كه در اين باره سخت‌گيرترند در نهايت راحت‌تر قانع مي‌شوند كه دخترشان وارد عرصه سينما و بازيگري شود تا مثلاً نقاشي و خوشنويسي».گفتم:«اينكه خيلي عجيب است، من اصلاً نمي‌فهمم.»

                        گفت: خودم هم كه اين همه سال با آن دست به گريبانم، نمي‌فهمم چه برسد به تو كه براي اولين بار است كه اصلاً اين موضوع را مي‌شنوي البته شايد يك دليلش اين باشد كه بازيگري هم شهرت به ارمغان مي‌آورد، هم ثروت. به هر حال به دليل همين علاقه خانواده‌هاست كه عراق اين همه بازيگر زن دارد اما تعداد نقاشان و مجسمه‌سازان زن و به طور كلي زناني كه در عرصه هنرهاي تجسمي كار كنند، اينقدر كم است.

                        دوباره گفتم: عجيب است زينب! خيلي هم عجيب است.

                        سپس زينب از مشكلاتي كه بر سر راه رشد و ارتقاي زنان هنرمند در عراق وجود دارد، برايم حرف زد:«اغلب صاحبان گالري‌ها در عراق مرد هستند و اغلب آنها حاضر نيستند براي آثار زنان هنرمند نمايشگاه برگزار كنند. همين تبعيض هم مرا تشويق كرد تا اين گالري را تأسيس كنم تا شايد كه كمكي باشم براي زنان هنرمندي كه معمولاً با پاسخ‌ منفي گالري‌داران مرد مواجه مي‌شوند.»

                        البته زينب به گفته خودش در همه اين سال‌ها اين شانس را داشته كه با مرداني كار كند كه نه فقط نگاه تبعيض‌آميز نسبت به زنان ندارند كه آنها را مورد حمايت نيز قرار مي‌دهند اما به اعتقاد او اين ويژگي در ميان مردان عراقي چندان عموميت ندارد.

                        «من در گالري خودم هم آثار زنان را عرضه مي‌كنم هم آثار مردان را همانطور كه مي‌بيني اين روزها گالري من ميزبان آثار «فائق حسين» از نقاشان معروف عراقي است و بارها هم براي ايشان نمايشگاه گذاشته‌ام. هر چند كه اين را هم بايد بگويم كه بيشتر براي زنان نمايشگاه برگزار كرده‌ام تا مردان. شايد به اين دليل كه مردان در گالري‌هاي ديگر هم به راحتي مي‌توانند نمايشگاه‌ها خود را برگزار كنند اما زنان دشواري‌هاي بيشتري براي پيدا كردن يك گالري مناسب براي عرضه آثار خود دارند.

                        از زينب پرسيدم آيا بين تعداد خريداران تابلوهاي زنان و مردان هم تفاوت معناداري وجود دارد، منظورم اين است كه آثار زنان بيشتر به فروش مي‌رود يا آثار مردان؟

                        كه گفت: «نه! در اين باره تفاوتي وجود ندارد، چرا كه اغلب خريداران تابلوهاي نقاشي روشنفكران هستند و بنابراين تفاوتي ميان هنر زنان و هنر مردان نمي‌گذارند و اثري را مي‌خرند كه زيباتر و ارزشمندتر باشد.»

                        بعد هم از مسؤول مركز هنرهاي تجسمي در دوران صدام برايم حرف زد كه «يك زن هنرمند به نام ليلا عطار بود و هرگز تفاوتي ميان هنرمندان زن و مرد نمي‌گذاشت و به هر دو تسهيلات يكسان مي‌داد. صدام نيز دستور داده بود به هر هنرمند بعد از پنج سال فعاليت حقوق و مزاياي ثابت پرداخت شود. صدام همواره در صحبت‌هايش به هنرمندان اظهار علاقه مي‌كرد و يا حداقل اين طور وانمود مي‌كرد.»

                        با خنده‌اي گفتم: نكند تو از طرفداران صدام هستي؟

                        با لحني كاملاً جدي و خشك گفت: «نه! من هرگز طرفدار او نبودم و نيستم اما آيا اين شيوه و دليل مناسبي است كه اگر كسي را دوست نداشتيم و مخالفش بوديم، فقط نكات منفي را درباره‌اش بازگو كنيم و احياناً اگر اقدام درستي هم كرده آن را كتمان كنيم. اگر دنبال چنين شيوه‌اي هستي بايد بگويم سراغ خوب آدمي براي مصاحبه نيامده‌اي.»

                        گفتم: نه زينب! نه! من در اين باره با تو موافقم. يعني من هم مثل تو مخالف «نفي مطلق» هستم همچنان كه با «قبول مطلق» هم مخالفم. پس راحت حرف‌هايت را بزن.»

                        لبخندي زد و گفت: «صدام 14 نفر از اعضاي خانواده درجه يك و درجه دو مرا كشته است. من هرگز او را دوست نداشته و ندارم، او فقط زندگي مرا خراب نكرده، زندگي خيلي‌ها را نابود كرده است. اما از آمريكايي‌ها هم متنفرم. چرا كه من وطنم را دوست دارم، پس چطور مي‌توانم از كساني كه خانه‌ام را اشغال كرده‌اند، متنفر نباشم. »

                        اين بار پرسيدم: «آيا معناي حرف‌هايت اين است كه صدام را به آمريكايي‌ها ترجيح مي‌دهي؟»

                        سرش را تكان داد و گفت: «نه! حرف من ترجيح دادن اين يا آن نيست. به قول شاعر معروف عرب كه مي‌گويد: «مواظب شترها باشيد، بهتر از آنكه مواظب خوك‌ها باشيد.»

                        وقتي چهره بهت‌زده مرا ديد، سعي كرد كه معناي شعر را توضيح بدهد: «يعني اينكه همه به كثيف بودن خوك اطمينان دارند و ماهيتش روشن است، بنابراين بايد مواظب شترها باشيم كه همه فكر مي‌كنند هم خودش پاك است و هم فرآورده‌هايش.»

                        گفتم: «بنابراين منظورت اين است كه صدام خوك بود و آمريكايي‌ها شتر.»

                        با خوشحالي حرفم را تأييد كرد: «بله! چرا كه شناخت ماهيت يك ديكتاتور مثل صدام كار چندان سختي نيست، اما آمريكايي‌ها با چهره بزك‌كرده به كشور ما آمده‌اند و شعارهاي قشنگي مي‌دهند. منظورم اين است كه ما صدام را خوب مي‌شناختيم و لااقل مي‌دانستيم چه مي‌كند. اما واقعاً نمي‌دانيم كه آمريكايي‌ها چكار مي‌كنند.

                        به شوخي گفتم: «چون كه شتر هستند نه؟»

                        فقط خنديد و دوباره از هنر حرف زد: «تعداد زنان مجسمه‌ساز در عراق خيلي اندك است، شايد در مجموع پنج يا شش نفر بيشتر نباشند. علتش به جز عدم علاقه‌مندي خانواده‌ها به هنرهاي تجسمي و حجمي، صبغه مذهبي بسياري از مردم است كه معتقدند مجسمه‌سازي در اسلام حرام است.»

                        وقتي در پايان گفت‌وگويمان از او پرسيدم كه آيا ازدواج كرده است يا نه؟ پاسخ داد: «مگر ديوانه‌ام كه ازدواج كنم؟»

                        -«چطور؟»

                        «به نظر من مردان مانعي بر سر راه رشد زنان هستند و آزادي همسرانشان را مصادره مي‌كنند. من بعضي وقت‌ها هوس مي‌كنم تا ساعت سه نيمه شب كار كنم اگر شوهر داشته باشم حتماً به من خواهد گفت كه ديوانه شده‌اي. مردان هرچقدر هم كه روشنفكر باشند آزادي همسرانشان را در ارتباطات اجتماعي محدود مي‌كنند. البته پدران به دخترانشان در مسير تعالي و رشد كمك مي‌كنند اما همين پدران علاقه‌اي به رشد اجتماعي همسران خود ندارند و اگر بتوانند آنها را محدود مي‌كنند.»

                        بعداز زينب نوبت حنا ابراهيم،روزنامه نگار ميانسال عراقي بود که در اين باره حرف بزند كرد : «البته من فمينيست نيستم و به مشاركت زنان و مردان اعتقاد دارم. همين حالا تعداد زيادي از مرداني كه همفكران ما هستند در كنار ما كار مي‌كنند. يعني اينكه ما براي حل مسائل و مشكلات ويژه زنان با مردان شريك شده‌ايم و براي ساختن يك زندگي بهتر با آنها كار مي‌كنيم. اگر زنان و مردان با هم باشند، قادرند جامعه‌اي زيباتر و پربارتر بسازند».

                        به اعتقاد حنا مردان بايد از «زندان» خود و زنان هم بايد از «زندان» خود رها شوند و با كمك هم زندان‌هاي جامعه را بشكنند:" يك مرد واقعي زنان را دشمن خود نمي‌بيند و يك زن واقعي هم مردان را دشمن خود نمي‌داند. زنان و مردان مي‌توانند براي احقاق حقوق همه انسان‌‌ها با هم كار كنند. زن‌‌ها انسان هستند و مردها هم انسان. پس چرا نبايد با هم كار كنند».
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #387

                          وقتي از حنا درباره مسائل خاص زنان عراق پرسيدم، گفت: مشكلات زنان در هر كجاي دنيا كه باشند، فرق زيادي با هم ندارد. زنان در ابتداي قرن گذشته زندگي مستقل‌شان را آغاز كرده‌اند و بسياري از زنان جهان تازه در 25 سال گذشته حق رأي پيدا كرده‌اند. زن عراقي همه مشكلات زنان را در ساير نقاط جهان دارد، افزون بر آن مشكلات ديگري هم دارد كه ناشي از روابط عشايري است. جامعه عراق پس از قرن‌‌ها همچنان يك جامعه عشايري محسوب مي‌شود و اگرچه اسلام خواستار انهدام اين قوانين عشايري است اما واقعيت اينكه در جامعه عراق همچون بسياري از كشورهاي عربي اين عشاير هستند كه بر اسلام مسلط شده‌اند نه اسلام بر عشاير. قوي‌ترين نظام قانوني و اخلاقي در عراق قانون عشيره است. حتي اگر قوانين رسمي به زنان آزادي‌هاي لازم را بدهد و حتي اگر شوهران نيز خواهان استفاده زنان‌شان از اين آزادي‌‌ها باشند، قوانين عشيره آن را نمي‌پذيرد. هنوز هم در بسياري از مناطق عراق پسرعمو مي‌تواند مانع ازدواج دخترعمويش بشود و هنوز هم در بعضي از قبيله‌‌ها به دلايل واهي زنان را مي‌كشند تا به قول خودشان ننگ را از قبيله‌شان پاك كنند."

                          او بعد از اين حرف‌‌ها با خوشحالي گفت: «البته وقتي زن عراقي در جامعه حضور پيدا كرد و در شغل‌هاي مختلف مشغول به كار شد، بخشي از قوانين عشايري را شكست. وقتي در دهه‌هاي 1970 و 1980 استقرار اقتصادي در جامعه عراق به وجود آمد، بسياري از زنان اين فرصت را پيدا كردند كه در عرصه‌هاي مختلف حضور فعال داشته باشند. نسبت دانش‌آموزان و دانشجويان زن نيز نسبت به گذشته بيشتر و بيشتر شد... درواقع هرچه زنان حضور و نقش پررنگ‌تري در جامعه پيدا مي‌كردند، قوانين عشايري بيشتر و بيشتر عقب‌نشيني مي‌كردند."

                          نگاهي به زينب کردم و گفتم:

                          «پس دوست صميمي‌ات «حنا» مثل تو فكر نمي‌كند و معتقد است يك مرد واقعي زنان را دشمن خود نمي‌بيند و يك زن واقعي هم مردان را دشمن خود نمي‌داند.»

                          لبخند گرمي زد و گفت: «او اعتقادات خودش را دارد و من هم اعتقادات خودم را.»
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #388
                            ژيلا بني يعقوب، دانشنامه روزنامه نگاران زن ايراني را تدوين مي كند

                            ژيلا بني يعقوب، روزنامه نگار ، دانشنامه (دايره المعارف) روزنامه نگاران زن ايراني را تدوين مي كند.
                            اين دانشنامه به معرفي كامل زناني مي پردازد كه از سال 1300 به بعد در عرصه روزنامه نگاري فعال بوده اند. يعني زناني كه به صورت مستمر و حرفه اي در نشريه هاي مختلف اعم از روزنامه ، هفته نامه ، ماهنامه ،فصلنامه و گاهنامه به كار روزنامه نگاري اشتغال داشته اند و يا در خبرگزاري هاي مختلف به مشاغل خبرنگاري و نويسندگي مشغول بوده ويا هستند.

                            اين دانشنامه زناني را كه در نشريات به كار عكاسي نيز مشغول بوده وياهستند ، نيز در بر خواهد گرفت .

                            ژيلا بني يعقوب از همه زنان روزنامه نگار و عكاس مطبوعاتي در ايران و آنهايي كه در خارج از كشور در نشريات فارسي زبان و يا غير فارسي زبان كار كرده ويا مي كنند، دعوت كرده است تا با ارسال بيوگرافي كامل خود، او را در تدوين اين دانشنامه ياري كنند.

                            اين بيوگرافي بايد شامل مشخصات كامل فرد ، شرح كامل فعاليت هاي مطبوعاتي و نام نشرياتي كه براي آن مي نوشتند، باشد .هر روزنامه نگار مي‌تواند در باره آن بخش از زندگي خصوصي‌اش كه مايل به انتشارش است ، نيز بنويسد .

                            بني يعقوب اميدوار است زنان پيشكسوت در عرصه روزنامه نگاري ايران نيز كه سال‌ها پيش جلاي وطن كرده‌اند ، با ارسال بيوگرافي خود ، اين افتخار را به او بدهند كه نام آنها را نيز در اين دانشنامه ثبت كند. او همچنين اظهار اميدواري كرده تا نام آن دسته از روزنا‌مه‌نگاران زن ايراني كه اكنون در قيد حيات نيستند ، با كمك فرزندان ، بستگان و يا آشنايانشان در اين دانشنامه ثبت شود.

                            اين دايره‌المعارف زناني را كه به طور پراكنده و غير حرفه‌اي مطالبي را در نشريات مختلف منتشر كرده‌اند در بر نمي‌گيرد.

                            بيوگرافي‌ها بايد همراه با حداقل يك قطعه عكس (سياه و سفيد) به آدرس :

                            تهران – صندوق پستي 8498- 14155 ارسال شود.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #389
                              از رنجهاي زنان سرزمينم، ژيلا بني يعقوب
                              «سارا» كه بالاترين رده تحصيلي و بيشترين تخصص را نسبت به همه همكاران مردش در محيط كارش دارد، مجبور است زير دست مردي كار كند كه از توانايي و تخصص كمتري برخوردار است. سارا مي‌گويد: «اين به خاطر ديدگاه مردسالارانه مدير مؤسسه‌اي است كه من كارمندش هستم. من اگر يك مرد بودم حتماً مدير كسي بودم كه حالا زير دستش كار مي كنم.»

                              «سارا» كه بالاترين رده تحصيلي و بيشترين تخصص را نسبت به همه همكاران مردش در محيط كارش دارد، مجبور است زير دست مردي كار كند كه از توانايي و تخصص كمتري برخوردار است.
                              سارا مي‌گويد: «اين به خاطر ديدگاه مردسالارانه مدير مؤسسه‌اي است كه من كارمندش هستم. من اگر يك مرد بودم حتماً مدير كسي بودم كه حالا زير دستش كار مي كنم.»
                              سارا درست مي‌گويد، مديريت زنان به سختي در ايران پذيرفته مي‌شود و از هر يكصد مدير فقط سه نفر آنها زن هستند.
                              با همه اينها درسالهای اخير در وضع زنان تا حدودي پيشرفت حاصل شده است ..."

                              ژيلا بني يعقوب

                              Baniyaghoob@hotmail.com

                              وقتي براي تهيه يك گزارش به اداره پزشكي قانوني در تهران رفته بودم، گلبهار دختر 20 ساله اهل استان چهارمحال و بختياري را ديدم. دختري از عشاير.
                              "گلبهار" در گوشه اي از سالن پرازدحام پزشكي قانوني، پسر دو ماهه اش را زير چادر پنهان كرده بود و با خجالت به او شير مي داد. وقتي پدر پيرش را ديد كه به او نزديك مي شود, سينه اش را به زور از دهان كودكش بيرون كشيد و سرپا ايستاد.
                              بچه كه هنوز سير نشده بود, سرش را اين طرف و آن طرف مي چرخاند و سينه مادرش را جستجو مي كرد و وقتي نااميد شد، صداي گريه اش به هوا رفت. صداي گريه اش آنقدر بلنـد بود كـه همه مـردم را متوجه خـود و مادرش كرد. وقتي از گلبهار پرسيدم كه " چرا سينه ات را به زور از دهانش بيرون كشيدي" در حالي كه از صحبت كردن با يك غريبه احساس ناامني مي كرد, گفت: "هم خجالت مي كشم؛ هم مي ترسم." وقتي علت ترس و خجالتش را جويا شدم, فقط سرش را پايين انداخت و حرفي نزد.
                              هوا سرد بود و گلبهار سردش بود, همچنان كه پسر دو ماهه اش سردش بود. اين را وقتي انگشتان كوچك دستها و پاهاي نحيفش را لمس كردم فهميدم. بچه زيبايي بود, بويژه با آن چشمان مشكي و شرقي اش. تنها تن پوش او در آن هواي سرد يك لباس نازك بود. نازك, كثيف و كهنه كه شايد مادر گلبهار از بقچه اي كه سالهاي طولاني در پستوي خانه شان خاك خورده, بيرون كشيده بود.
                              وقتي پرسيدم "چرا در اين هواي سرد, لباسي به اين نازكي بر او پوشانده اي", گفت: "لباس ديگري ندارد. آخر مي دانيد, در ميان خانواده ما كسي حاضر نشده براي بچه ام لباس بخرد. خودم هم كه درآمدي ندارم».
                              يكبار ديگر دستها و پاهاي كوچكش را لمس كردم. سرد بود, خيلي سرد. تمام تنم يكهو مورمور شد و انگار سرماي وجودش تا اعماق قلبم پيش رفت. احساس كردم چيزي از درون مرا مي خورد و آزارم مي دهد.
                              دست توي كيفم كردم و چند اسكناس بيرون كشيدم و با التماس به بهمن كه در كنارم ايستاده بود, گفتم: "تا من با مادرش صحبت مي كنم خواهش من را قبول كن و از همين دوروبر برايش لباسي بخر تا قدري گرمش كند." اول نگاهي به بچه كرد و بعد هم به من و دوان دوان رفت و من ماندم و گلبهار... حالا ديگر با من احساس راحتي بيشتري مي كرد و با صميميت حرف مي زد. شايد چون مي خواستم لباسي براي فرزندش بخرم.
                              گلبهار برايم تعريف كرد: بچه اي كه در آغوش دارد, فرزند نامشروع او از يك پسر جوان است كه در همسايگي آنها زندگي مي كند و اما حالا موضوع را انكار مي كند. خانواده اش از پسر جوان به دادگاه شهر كوچك شان شكايت برده اند و قاضي آنها را براي انجام آزمايش DNA روانه تهران كرده است، تا پدر واقعي فرزندش معلوم شود. در شهر خودشان امكان انجام اين آزمايش وجود ندارد. و بعد پسر جواني را با اوركت آمريكايي و شلوار جين نشانم داد كه چند صندلي آن طرف‌تر نشسته بود.
                              گلبهار! مي‌خواهم بدانم آن پسر چرا موضوع را انكار مي‌كند؟
                              از ترس آبرويش و از ترس جانش. مي‌ترسد پيش خانواده خودش بي‌آبرو شود و خانواده من هم او را بكشند.
                              مگر خانواده‌ات قصد كشتن او را دارند؟
                              اگر جواب آزمايش مثبت شود، مي‌كشندش.
                              خودت هم مي‌ترسي؟
                              بله. خيلي مي‌ترسم خانم.
                              كم‌كم مي‌فهميدم چرا گلبهار از شير دادن به فرزندش خجالت مي‌كشيد. هيچ چيز براي پدرش به عنوان يك مرد روستايي در ايران، سخت‌تر از تحمل يك بچه نامشروع در آغوش دخترش نيست، چه برسد كه اين دختر بخواهد به اين بچه نامشروع شير هم بدهد. حالا مي‌فهميدم كه چرا كسي در خانواده گلبهار حاضر نيست براي فرزندش لباس بخرد. چون هيچ كس حاضر نيست ننگ خريد كردن براي يك فرزند نامشروع را تحمل كند.


                              گلبهار چند قدم دور‌تر از پدر و ديگر مردان خانواده‌اش كه او را در سفر به تهران همراهي كرده‌اند، ايستاده بود. ايستادن و يا نشستن يك زن در كنار مردان حتي اگر پدر، برادر و يا عموهايت باشند در عشيره گلبهار پذيرفتني نيست، چه برسد كه يك فرزند نامشروع هم در آغوش داشته باشد.
                              به همراه گلبهار به طرف پدرش رفتم. پدر سالخورده‌اي كه چين و چروك صورتش بيشتر خبر از رنج‌هاي بسيار مي‌داد تا پشت سر گذاشتن يك عمر طولاني. لباس‌هاي مندرسش هم نشان از فقر اقتصادي‌اش مي‌داد. گلبهار با چادر مشكي‌اش، خودش را پشت من قايم كرده بود، شايد چون نمي‌خواست چشم‌هايش توي چشم‌هاي پدرش بيفتد.
                              پدرش با چشمان غمگين و عصباني‌اش اول به گلبهار نگاه كرد، بعد آب دهانش را قورت داد و روبه من گفت:
                              «اگر بميرم از اين زندگي بهتر است. يك ذره آبرو برايم باقي نمانده. دخترم شوهر نكرده اما بچه‌اي در بغل دارد. آيا ننگ بيشتر از اين هم مي‌شود؟ من چطور با اين دختر بعد از اين مي‌توانم در خانواده، روستا و عشيره‌ام سرم را بالا بگيرم.»
                              پرسيدم: «آيا اگر نتيجه آزمايش DNA مثبت شد، اجازه مي‌دهيد دخترتان با آن پسر ازدواج كند؟
                              -نه! هرگز! اين براي من، خانواده و طايفه‌ام ننگ بزرگي است كه چنين پسري داماد ما باشد.
                              پس بالاخره مي‌خواهيد چه كار كنيد؟

                              اين بار به جاي پدر گلبهار، پسر عمويش پاسخم را داد. شايد به اين خاطر كه در ميان عشاير عموها و پسر عموها جايگاه ويژه و مهمي در تصميم‌گيري براي سرنوشت يك دختر دارند. پسر عموي گلبهار گفت:

                              «بچه را به پرورشگاه مي‌سپاريم.»

                              -گلبهار و آن پسر چطور؟

                              "يك فكري هم براي آنها مي‌كنيم."

                              ... بهمن را كه از دور ديدم، به طرفش دويدم و لباس بچه‌گانه را از دستش قاپيدم و با كمك گلبهار لباس را بر تن پسرش كـردم. در لباس تازه‌اش كه به رنـگ صورتي خوش رنـگ بود زيبايي‌اش دو چندان شد. بوسه‌اي بر پيشاني‌اش زدم و به آغوش مادرش سپردم و بعد پرسيدم:

                              -گلبهار! نكند بر سر بچه‌ات بلايي بياورند؟

                              "نه! نمي‌توانند."

                              آخر از كجا اينقدر مطمئني؟

                              قاضي از آنها تعهد گرفته كه كاري به كار من و بچه‌ام نداشته باشند و اگر اتفاقي براي ما بيفتد سر و كارشان با دادگاه خواهد بود.
                              گلبهار كه از اتاق آزمايش بيرون آمد، فرياد فرزند‌ش به آسمان بلند بود. نمي‌دانم از گرسنگي بود يا از درد سرنگي كه خودنش را براي آزمايش مكيده بود. گلبهار فرزندش را نوازش مي‌كرد تا شايد آرام شود، اما همين كه سنگيني نگاههاي خشمگين عمو و پسر عموهايش را بر خود حس كرد، بچه را زير چادرش پنهان كرد.
                              او در حالي كه به همراه پدر و مردان طايفه‌اش از پله‌ها پايين مي‌رفت، بدون هيچ كلامي نگاهي به من انداخت، اما حتي دستش را هم به نشانه خداحافظي برايم تكان نداد. فقط نگاهم كرد. انگار با نگاهش مي‌خواست با من خداحافظي كند.
                              * * *
                              در راه بازگشت تمام وقت به گلبهار فكر مي‌كردم و چشمان درشت و سياهش. و به پسرش فكر مي‌كردم كه نامي نداشت چون مادرش از ترس پدر، برادر و عموهايش حتي جرأت نكرده بود نامي براي او برگزيند.


                              در مسير بازگشت وقتي از مقابل ساختمان دادگستري تهران عبور مي‌كردم مادر «ليلا فتحي» را ديدم كه به همراه شوهرش و به نشانه اعتراض به مجازات نشدن قاتلان دخترشان جلوي دادگستري به تحصن نشسته بودند. هر دو كفن پوشيده بودند، يعني براي ستاندن حق فرزند‌مان حتي براي مرگ هم آماده‌ايم.
                              ليلا فتحي، دختر 12 ساله، هفت سال پيش در راه مدرسه توسط سه مرد ربوده شد. هر سه نفر به او تجاوز كردند و سپس آنقدر كتكش زدند كه زير ضربه‌هاي متعدد مشت و لگدشان جان داد. آنها پس از هفت سال هنوز مجازات نشده‌اند.
                              مادر ليلا با اندوه فراوان روزي را به ياد مي‌آورد كه براي قاتلان دخترش حكم قصاص صادر شده بود. آن روز از دادگستري تهران با او تماس گرفته و گفته بودند: «اگر مي‌خواهي قاتلان فرزندت مجازات شوند بايد نصف ديه سه مرد كامل را پرداخت كنيد.»
                              بر طبق ماده‌اي از قوانين قضايي در ايران «حتي اگر مردي عمداً زني را به قتل برساند خانواده مقتول براي قصاص بايد نصفي از ديه را كه در ايران رقم قابل توجهي است به خانواده قاتل بپردازند. اما در‌باره زنان اين قانون به صورت معكوس اجرا مي‌شود. يعني اگر يك زن، مردي را به قتل برساند، علاوه بر اينكه آن زن اعدام مي‌شود، خانواده‌اش بايد نصف ديه را هم به خانواده مقتول بپردازند. خانواده ليلا بعد از تماس دادگستري تهران با فروش خانه، اتومبيل و همه لوازم زندگي‌شان در صدد حكم قصاص براي مي‌آيند كه به دليل نامعلومي اجرا نمي‌شود.
                              «شيرين عبادي» كه يكي از زنان مترقي و روشنفكر در ايران است، به عنوان وكيل افتخاري پرونده ليلا مي‌گويد:
                              «در اين پرونده مسأله‌اي كه موضوع را دردناك‌تر مي‌كند اين است كه خانواده‌اي دخترشان مورد تجاوز قرار مي‌گيرد و به قتل مي‌رسد و دادگاه بدون در نظر گرفتن وضعيت روحي و اقتصادي‌شان از آنها طلب تفاوت ديه را مي‌كند. آنها به دليل پرداخت اين مبلغ، تمام هستي‌شان را از دست داده‌اند و مي‌توان گفت اكنون اين خانواده در آستانه فروپاشي كامل است.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #390
                                يك هفته بعد، پشت ميزم در هيأت تحريريه روزنامه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد. دوستي بود كه از شهر محل سكونت گلبهار تلفن مي‌زد و گفت: «برادر، عمو و پسر عموهاي گلبهار چند روز پس از بازگشت از تهران، گلبهار را در آتش سوزاندند. اول مي‌خواستند با طناب دارش بزنند اما هر بار از دستشان فرار مي‌كرد. بار آخر برادرش در يك لحظه مقدار زيادي بنزين رويش ريخت و يكي از پسر عموهايش فوري كبريت را كشيد... روز بعد هم بچه‌اش را با خوراندن سم كشتند. حالا هم براي فرار از مجازات شايعه كرده‌اند گلبهار خود‌سوزي كرده و بچه‌اش هم از گرسنگي مرده است.»
                                او يكريز حرف مي‌زد و من فقط سكوت كرده بودم. سكوتم آنقدر طولاني شد كه براي اطمينان از اينكه هنوز پشت خط هستم بارها الو، الو گفت، اما من نمي‌توانستم جوابش را بدهم. بغض راه گلويم را بسته بـود. فقط صـداي گلبهار توي سرم مي‌پيچيد كه «... نمي‌توانند بلايي بر سر من و بچه‌ام بياورند. آنها به قاضي تعهد كتبي داده‌اند.»
                                * * *
                                وقتي با ناراحتي زياد ماجراي گلبهار را براي زهرا كه يك زن جوان و تحصيل كرده است، تعريف مي‌كنم و مي‌گويم:
                                «وضع زنان در ايران خيلي بد است، نه»؟
                                مستقيم توي چشمانم نگاه مي‌كند و مي‌گويد:
                                «اما وضع گلبهار در ايران استثناء است و قاعده نيست.»
                                مي‌گويم: «قاعده نيست اما اگر حتي يك زن در هزار نفر هم دچار چنين سرنوشتي شود، باز هم خيلي وحشتناك است.»
                                مي‌گويد: «اما خودت هم مي‌داني كه خيلي كمتر از اين است كه گفتي.»
                                با ناراحتي مي‌گويم: «حتي اگر يك در ميليون هم باشد، زياد است. بويژه اينكه قوانين حمايتي براي چنين زناني در كشور ما(ايران) وجود ندارد.»

                                زهرا لبخندي مي‌زند و مي‌گويد: «من مي‌خواهم بگويم آنچه در‌باره گلبهار تعريف كردي، وضع همه زنان ايراني نيست. خودت خوب مي‌داني كه بسياري از زنان در ايران بر مردان خود حكمراني مي‌كنند.»
                                اين حرفش مرا با خود به گذشته‌هاي دور برد، آن زمان كه كودكي بيش نبودم و دست در دست مادرم به خانه پدري‌اش مي‌رفتيم و مادر بزرگ ريزنقشم را مي‌ديدم كه با اقتدار زياد بر همه امور خانه نظارت و مديريت مي‌كرد و هر بار كه چيزي مي‌گفت، پدر بزرگم با آن هيكل تنومندش مي‌گفت: «چشم خانم، امر ديگري نداريد.»
                                مادر بزرگم تنها زن مقتدري نبود كه در اطرافم مي‌ديدم. خاله‌ها، عمه‌ها، مادرم و بعضي از زنان همسايه هم بودند. آنها هنوز هم با اقتدار كامل زندگي مي‌كنند.
                                بزرگ‌تر كه شدم در دبيرستان و دانشگاه دختران بسياري را در ميان همكلاسي‌هايم مي‌ديدم كه با شور و نشاط فراوان در همه عرصه‌هاي اجتماعي حضور مي‌يافتند و چه بسيار وقت‌ها كه از پسران دور و اطرافشان بيشتر مي‌درخشيدند. در روابط و تفريح‌هاي خود آزادي زيادي داشتند ، بدون اينكه با ممانعت پدران و برادرانشان روبرو شوند. هنوز هم از اين دختران و زنان در اطرافم كم نمي بينم.
                                اما حتي فكر كردن به اين مسائل هم نمي‌تواند لحظه‌اي چهره شرقي گلبهار را از يادم ببرد، با آن چشمان نافذ و ابروان مشكي‌اش ... همانطور كه نمي‌توانم چشمان سياه پسر دو ماهه‌اش را فراموش كنم. در همين فكرها هستم كه صداي زنگ تلفن مرا به اطراف خود مي‌كشد، از آن سوي خط صداي يكي از بستگانم را مي‌شنوم كه بيش از 20 سال است در اروپا زندگي مي‌كند و مي‌گويد مشغول ديدن فيلمي از تلويزيون فرانسه درباره وضع زنان ايران بوده كه به ياد من افتاده.
                                بعد هم اضافه مي‌كند: «با ديدن اين فيلم احساس مي‌كنم شما زن‌ها در ايران هنوز هم خيلي بد بخت هستيد. آيا تو احساس بد بختي نمي‌كني كه نمي تواني فعاليت اجتماعي داشته باشي ؟»
                                من در پاسخش مي گويم: «من احساس بد بختي نمي‌كنم و در كنار بسياري از زنان ايراني در جامعه حضور و فعاليت دارم. "
                                او در پاسخ من كلماتي را بر زبان آورد كه نشان مي‌داد هيچ كدام از حرف‌هايم را باور نكرده است. اما مـن راست مي‌گفتم. البته حـرف‌هـاي مـن اصلاً به ايـن معنا نبود كـه رفتارهـاي تبعيض‌آميزي را كه در كشورم نسبت به زنان روا داشته مي‌شود، از يادم برده‌ام.

                                «سارا» كه بالاترين رده تحصيلي و بيشترين تخصص را نسبت به همه همكاران مردش در محيط كارش دارد، مجبور است زير دست مردي كار كند كه از توانايي و تخصص كمتري برخوردار است.
                                سارا مي‌گويد: «اين به خاطر ديدگاه مردسالارانه مدير مؤسسه‌اي است كه من كارمندش هستم. من اگر يك مرد بودم حتماً مدير كسي بودم كه حالا زير دستش كار مي كنم.»
                                سارا درست مي‌گويد، مديريت زنان به سختي در ايران پذيرفته مي‌شود و از هر يكصد مدير فقط سه نفر آنها زن هستند.
                                با همه اينها درسالهای اخير در وضع زنان تا حدودي پيشرفت حاصل شده است .
                                در هشت سال اخير بيش از 2000 انجمن، سازمان غيردولتي وتعاوني زنان و … در ايران پا گرفته كه بيشتر اعضا و گردانندگانش را زنان تحصيل‌كرده تشكيل مي‌دهند،درصد دانشجويان دختر در مراكز آموزش عالي و دانشگاهها در سال 83 نسبت به سال 76 بيش از 47 درصد رشد داشته است. و تعداد زنان در سطوح مديريتي در همين سال نسبت به سال 76 بيش از 63درصد رشد را نشان مي دهد.
                                در نخستين انتخابات سراسري شوراهاي شهر نيز كه براي نخستين‌بار برگزار شد، زنان توانستند يك‌سوم از كرسي‌هاي نمايندگي شوراهاي شهر را به دست آورند و در 109 شهر كشور 114 نفر از زنان نفر اول و يا نفر دوم شوراهاي شهر بودند.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...