زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده, يكى سياه و ديگرى سفيد, در موقع بيرون آمدن وگردش كردن, هياكل موحش سياه, عزا, و در موقع مرگ, كفن هاى سفيد, و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم, آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده, و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم... خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها, حجاب زن است.در ايران
تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار در سال 1301 فمرى بدنيا آمد. در هشت سالگى به توصيه پدر به عقد شجاع السلطنه درآمد, و اين را آغاز بدبختى خود مىداند, آرزو داشت كه به اروپا رفته و با ¨زنان حقوق طلب¨ آنجا از وضعيت بسيار بد و محروميت زنان ايران صحبت كند, بعدها به اين آرزوى جامه عمل پوشاند و يكى از دلايل جدايى و متاركه وى و شجاع السلطنه همين امر بود.نقاش خوبى بوده و با موسيقى آشنايى داشته و تار و پيانو مىنواخت. زبان فرانسه را آموخته و به مطالعه ادبيات, تاريخ و فلسفه مىپرداخت و شعر مىسرود. وى از افكار نوين اجتماعى آگاه بوده و مدتى هم جزو ¨طبيعيون¨ شده بود. وى برخلاف بسيارى از خاطره نويسان دربارى دوران پهلوى كه براحتى ناخن كشيدنها و ديگر شكنجه هاى ساواك, اعدامها,كشتن شاعر آزاده فرخى يزدى در زندان , سوزاندن روزنامه نگار دوره مصدق كريمپور شيرازى و هزاران جنايت ديگر دوران پهلوى را انكار مىكنند, عليرغم علاقه اى كه به پدرش ناصرالدينشاه داشت, به افشاى جنايات آن دوره و بى حقوقى مردم پرداخته است. و اينك بخشهايى از خاطرات او:
خاطرات تاج السلطنه
لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم. من خيلى با هوش و زرنگ بودم, و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود. موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفيد, با چشم هاى سياه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خيلى با تناسب, لب و دهن خيلى كوچك با دندان هاى سفيد كه جلوه ى غريبى به لب هاى گلگون من مىداد.در سراى سلطنتى كه نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود, صورتى خوشگل تر و مطبوع تر از صورت من نبود.
من به قدرى از پدرم مى ترسيدم كه هروقت چشمم به او مى افتاد, بى اختيار گريه مىكردم, و هرقدر به من نوازش مىكرد, تسلى پيدا نمىكردم. چون من هيچ مردى را غير از پدرم نمىديدم, در نظرم اين شخص فوق العاده و قابل ترس مىآمد.
در مادر چيزهايى كه لازم است, داشته باشيم, در ايشان نبود. نه اينكه, خداى نخواسته, من در اينجا مادر مقدس محترمه
ى خود را تكذيب نمايم, نه, ايشان صاحب تقصير نبودند, بلكه عادات و اخلاق مملكتى را بايد در اينجا ملامت نمايم كه راه طرق و سعادت را به روى تمام زن ها مسدود نموده, و اين بيچارگان را در منتهاى جهل و بى اطلاعى نگاه داشته اند.
دايه اى از اواسط الناس براى من معين شد, دده و ننه هم از همان قسم. و اين دده, مخصوصا بايد سياه باشد, زيرا كه , بزرگى و بزرگوارى آن عصر, منوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته, الا جلد. بيچاره ها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده, ¨زرخريد¨ مىگويند. مثل بهايم, اين بيچاره ها را با پول بيع و شرى نمايند. از همين جنس يك گهواره جنبان هم براى من معين و معلوم شد, و اطاقدار, صندوقدار, رختشوى هم باز از همين جنس.از آنجايى كه به اين طايفه بدبخت به نظر احتقار هميشه نگاه كرده اند و با بهايم و وحوش فرقى نداشته اند, اين بيچارگان در وادى جهل نشو و نما يافته و واقعا ¨ح¨ را از ¨ب¨ تميز نميدهند, چه رسد به اجراى قوانين و رسومات متمدنه. اين ها بودند اشخاصى كه بايد مرا بزرگ و تربيت نمايند! به اضافه خواجه باشى هم كه از همين جنس. و تكليف اين خواجه باشى هم اين بود كه مردم را به تعظيم و تكريم اين بچه ى شيرخواره امر نموده, اگر كسى برحسب اتفاق ملتفت اداى وظيفه نمىشد, با چوب دست بايد از قرار مقدور بكوبد. اين ها بودند اشخاصى كه بايد در تحت حمايت و پرستارى خودشان, من بيچاره را بزرگ نمايند, و من ناچار بايد مرباى اين مربى هاى مخصوص شده, مرغوب واقع شوم.
آغا نورى خان خواجه, سن او تقريبا چهل , چهره زردرنگ, خيلى كريه و بدصورت, با صوتى ناهنجار, مخصوصا در مواقعى كه به اصطلاح ¨قرق¨ مىكرد, صداى او را از مسافت خيلى زياد مىشد استماع نمود. هميشه شال سفيدى به روى لباس آبى رنگ چرك كثيفش بسته, و دسته كليد خيلى بزرگى را به او آويزان نموده,چوبدست بسيار ضخيمى هم در دست داشت. و خيلىسفاك و بيباك و درب اندرون به اين خوجه سپرده شده بود, و هركس به حرمسرا داخل مىشد يا خارج مىگشت, به اجازه ى او بود. حتى خانم ها پس از تحصيل مرخصى از اعليحضرت سلطان, بايد از آغا نورى خان هم اجازه گرفته, اگر صلاح نمىديد, مرخص نمىنمود. اگر كسى در حال نزع بود و طبيب لازم مىشد, اگر بر حسب اتفاق آغانورى حمام بود, آن مريض بايد بميرد بدون طبيب, و امكان نداشت مردى داخل حرمسرا شود جز به همراهى او. تقريبا سى چهل خواجه اى كه در حرمسرا مستخدم بودند, تمام از طرف اعتماد الحرم به او سپرده شده بود
اين سلطان به اين مقتدرى به قدرى غرق در تنعمات دنيوى بوده است, كه اقتدارات سلطنتى را هم فراموش نموده. مثلا اگر اين پدر تاجدار من خود را وقف عالم انسانيت و ترقى ملت خود و معارف و صنايع مىنمود, چقدر بهتر بود , و اگر آن قدر زن ها را دوست نمى داشت و آلوده به لذايذ دنيوى نشده, تمام ساعات عمر مشغول سياست مملكت و ترويج و فلاحت مىشد, ,چه قدر امروز به حال ما مفيد بود؟
سن من به هشت سالگىرسيد, اغلب را مىشنيدم كه دده جان, عمه جان, ننه جان از عروسى من صحبت مىكنند و خيلى زود مايل هستند كه مرا به شوهر داده, خلعت ها بگيرند, شيرينى ها بخورند... ترتيب شيرينى خوران را هم فراهم و شروع نمودند. در حالتى كه تمام خانواده ى من مشغول به عيش و عشرت و خوشحالى بودند, و البته براى يك طفل هشت ساله, ساز و آواز و خوشحالى, مهمانى, موزيك, هياهو كم نعمتى نيست, ليكن, من مبهوت و مانند اشخاص مست به اين طرف آن طرف متمايل. اشخاصى كه خالى از هر احساسات بودند, اين حال مرا حمل به شرم و حيا مىنمودند. و تقريبا خشنود, و مرا به حال خود گذاشته بودند. مرا به حياط خلوتى برده, مشغول آرايش بودند. خوب به خاطر دارم كه در زير زحمت بزك و سنگينى جواهرات, نزديك به مرگ بودم. تقريبا هزار خوانچه اقسام شيرينىها, ميوه ها با چندين سينى ها طلاى پر از جواهرات الوان براى شيرينى خوران تهيه, و با موزيك, اجماع غريبى از امرا, صاحبان منصب و اشراف آورده و يك دور در حياط بزرگ گردش كرده, به منزل ما آوردند. و بايد مخصوصا خيلى آهسته, ملايم, اين جمعيت حركت كند, براى اينكه, تمام اشيا وارد را مدعوين به دقت تماشا كرده,مخصوصا بدانند براى عروس چه آورده اند و قيمت اين دختر چند است.
بيچاره من كه مثل اسير و كنيز, با جواهرات وتزئينات ظاهرى فروخته شدم, در حالتى كه اين شوهر را نديده و به اخلاق او عادت نداشتم, آه نگو! از بدبختى هاى بزرگ انسان همين است كه بايد به ميل پدر و مادر زن گرفته, شوهر نمايد. در حالتى كه برخلاف عقل و مغاير قانون و بسيار عجيب است. لباس زرى گلىرنگى را كه به طرازهاى گلابتون و تزئينات ديگر آراسته ومزين شده بود, نيم تنه كوتاهى با يك دسته كه بواسطه ى فنرها چتر زده, خيلىبلند ايستاده بود. تقريبا مضحك و خنده دار شده بودم. وقتى كه آئينه را به من دادند كه خودم را ببينم, از خودم وحشت كردم. چهره ى به اين طبيعى و مطلوبى را با اقسام سرخاب سفيداب هاى زياد نقاشى كرده, ابروى مرا نصف كرده و تمام را با يك زحمتى با مقاش كنده بودند, و يك خط صاف قوس شكل داده و با وسمه اقسام سياهى ها او را كشيده, صاف گيرى كرده بودند. به قدرى سفيداب به صورت من ماليده بودند كه تمام سايه روشن هاى طبيعى را محو و چهره مرا ... نموده بودند. به اضافه سرخاب فراوانى كه به لب هاى من ماليده بودند. مجلس عقد افتتاح شد و ما را در حضور پدر آسمانى و معبود حقيقى در سر سجاده حاضر كردند, مانند قربانى هاى قديم كه در راه خدايان قربانى مىكردند, لباسى از اطلس سفيد با انواع جواهرات زينت داده شده, خطبه تمام و منتظر جواب ازمن, ليكن اشك فرصت جواب به من نداده و يكسر مىلرزيدم. بالاخره, پس از زحمت زياد و كتكهاى مخفى بسيار, ما با يك صداى خفيفى اقرار گفته, از آشوب و جنجال خلاص شديم. پس از عقد, به مكتب هم نرفتم و اشتغال من تمام آه كشيدن و خواندن اشعار حافظ و سعدى بود. ترك بازيهاى بچه گانه را هم به يك اندازه اى كرده, كتاب هاى قشنگ و رمانهاى شيرين مطالعه مىنمودم.
تكليف هر دخترى سوگوارى و عزادارى براى پدرست. اما من براى پدرم آن اندازه متاسفم كه دخترى براى پدرش. اما, براى اين آب و خاك كه وطن من و موجب اسباب نشو و نماى من است, بيشتر محزون ودلخونم.
اين برادر عزيز من (سلطان جديد مظفرالدينشاه), تمام خانواده اش ترك, و به كلى از آداب و رسوم دور,خلق شده بود براى اينكه پدر خوبى باشد رئيس فاميل محجوبى باشد. اما, ابدا نمىشد فكر كرد كه اين سلطان باشد. خيلى متلون, زود هر حرفى را قبول كن, از خود بى اراده و با اراده ى سايرين كار كن, عليل وخيلى عوام. فوق العاده چاپلوس پرست وتملق پذير. در شب تاجگذارى , در يك خيابان خيلى بلند عريض, يك تخته قالىبزرگ پهن و يك صندلى در اول قالى گذاشته, سلطان در آن با كت و شلوار, سربرهنه, بدون تاج و ديهيم سلطنتى جلوس نموده,خانواده اش, اززن و بچگانه, فاميل هاى متوسط, دور هم نشسته, كلفت, خانه شاگرد, خواجه, در هم و برهم, شلوغ. در اطراف اين سلطان, پراكنده دو سه دسته مطرب هاى زنانه, و فواحش در انتهاى قالى نشسته, زن هاى خيلى بد هيكل قطور در وسط مشغول رقصيدن و گفتن كلمات شنيع و حركات قبيح. محض وود ما, سلطان و برادر عزيز برخاست, يكان يكان ما را در آغوش گرفته بوسيده, بعد اجازه داده ما را هم جزو اين حشرات الارض نشانيده, مشغول تفريح خود شد
تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار در سال 1301 فمرى بدنيا آمد. در هشت سالگى به توصيه پدر به عقد شجاع السلطنه درآمد, و اين را آغاز بدبختى خود مىداند, آرزو داشت كه به اروپا رفته و با ¨زنان حقوق طلب¨ آنجا از وضعيت بسيار بد و محروميت زنان ايران صحبت كند, بعدها به اين آرزوى جامه عمل پوشاند و يكى از دلايل جدايى و متاركه وى و شجاع السلطنه همين امر بود.نقاش خوبى بوده و با موسيقى آشنايى داشته و تار و پيانو مىنواخت. زبان فرانسه را آموخته و به مطالعه ادبيات, تاريخ و فلسفه مىپرداخت و شعر مىسرود. وى از افكار نوين اجتماعى آگاه بوده و مدتى هم جزو ¨طبيعيون¨ شده بود. وى برخلاف بسيارى از خاطره نويسان دربارى دوران پهلوى كه براحتى ناخن كشيدنها و ديگر شكنجه هاى ساواك, اعدامها,كشتن شاعر آزاده فرخى يزدى در زندان , سوزاندن روزنامه نگار دوره مصدق كريمپور شيرازى و هزاران جنايت ديگر دوران پهلوى را انكار مىكنند, عليرغم علاقه اى كه به پدرش ناصرالدينشاه داشت, به افشاى جنايات آن دوره و بى حقوقى مردم پرداخته است. و اينك بخشهايى از خاطرات او:
خاطرات تاج السلطنه
لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم. من خيلى با هوش و زرنگ بودم, و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود. موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفيد, با چشم هاى سياه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خيلى با تناسب, لب و دهن خيلى كوچك با دندان هاى سفيد كه جلوه ى غريبى به لب هاى گلگون من مىداد.در سراى سلطنتى كه نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود, صورتى خوشگل تر و مطبوع تر از صورت من نبود.
من به قدرى از پدرم مى ترسيدم كه هروقت چشمم به او مى افتاد, بى اختيار گريه مىكردم, و هرقدر به من نوازش مىكرد, تسلى پيدا نمىكردم. چون من هيچ مردى را غير از پدرم نمىديدم, در نظرم اين شخص فوق العاده و قابل ترس مىآمد.
در مادر چيزهايى كه لازم است, داشته باشيم, در ايشان نبود. نه اينكه, خداى نخواسته, من در اينجا مادر مقدس محترمه
ى خود را تكذيب نمايم, نه, ايشان صاحب تقصير نبودند, بلكه عادات و اخلاق مملكتى را بايد در اينجا ملامت نمايم كه راه طرق و سعادت را به روى تمام زن ها مسدود نموده, و اين بيچارگان را در منتهاى جهل و بى اطلاعى نگاه داشته اند.
دايه اى از اواسط الناس براى من معين شد, دده و ننه هم از همان قسم. و اين دده, مخصوصا بايد سياه باشد, زيرا كه , بزرگى و بزرگوارى آن عصر, منوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته, الا جلد. بيچاره ها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده, ¨زرخريد¨ مىگويند. مثل بهايم, اين بيچاره ها را با پول بيع و شرى نمايند. از همين جنس يك گهواره جنبان هم براى من معين و معلوم شد, و اطاقدار, صندوقدار, رختشوى هم باز از همين جنس.از آنجايى كه به اين طايفه بدبخت به نظر احتقار هميشه نگاه كرده اند و با بهايم و وحوش فرقى نداشته اند, اين بيچارگان در وادى جهل نشو و نما يافته و واقعا ¨ح¨ را از ¨ب¨ تميز نميدهند, چه رسد به اجراى قوانين و رسومات متمدنه. اين ها بودند اشخاصى كه بايد مرا بزرگ و تربيت نمايند! به اضافه خواجه باشى هم كه از همين جنس. و تكليف اين خواجه باشى هم اين بود كه مردم را به تعظيم و تكريم اين بچه ى شيرخواره امر نموده, اگر كسى برحسب اتفاق ملتفت اداى وظيفه نمىشد, با چوب دست بايد از قرار مقدور بكوبد. اين ها بودند اشخاصى كه بايد در تحت حمايت و پرستارى خودشان, من بيچاره را بزرگ نمايند, و من ناچار بايد مرباى اين مربى هاى مخصوص شده, مرغوب واقع شوم.
آغا نورى خان خواجه, سن او تقريبا چهل , چهره زردرنگ, خيلى كريه و بدصورت, با صوتى ناهنجار, مخصوصا در مواقعى كه به اصطلاح ¨قرق¨ مىكرد, صداى او را از مسافت خيلى زياد مىشد استماع نمود. هميشه شال سفيدى به روى لباس آبى رنگ چرك كثيفش بسته, و دسته كليد خيلى بزرگى را به او آويزان نموده,چوبدست بسيار ضخيمى هم در دست داشت. و خيلىسفاك و بيباك و درب اندرون به اين خوجه سپرده شده بود, و هركس به حرمسرا داخل مىشد يا خارج مىگشت, به اجازه ى او بود. حتى خانم ها پس از تحصيل مرخصى از اعليحضرت سلطان, بايد از آغا نورى خان هم اجازه گرفته, اگر صلاح نمىديد, مرخص نمىنمود. اگر كسى در حال نزع بود و طبيب لازم مىشد, اگر بر حسب اتفاق آغانورى حمام بود, آن مريض بايد بميرد بدون طبيب, و امكان نداشت مردى داخل حرمسرا شود جز به همراهى او. تقريبا سى چهل خواجه اى كه در حرمسرا مستخدم بودند, تمام از طرف اعتماد الحرم به او سپرده شده بود
اين سلطان به اين مقتدرى به قدرى غرق در تنعمات دنيوى بوده است, كه اقتدارات سلطنتى را هم فراموش نموده. مثلا اگر اين پدر تاجدار من خود را وقف عالم انسانيت و ترقى ملت خود و معارف و صنايع مىنمود, چقدر بهتر بود , و اگر آن قدر زن ها را دوست نمى داشت و آلوده به لذايذ دنيوى نشده, تمام ساعات عمر مشغول سياست مملكت و ترويج و فلاحت مىشد, ,چه قدر امروز به حال ما مفيد بود؟
سن من به هشت سالگىرسيد, اغلب را مىشنيدم كه دده جان, عمه جان, ننه جان از عروسى من صحبت مىكنند و خيلى زود مايل هستند كه مرا به شوهر داده, خلعت ها بگيرند, شيرينى ها بخورند... ترتيب شيرينى خوران را هم فراهم و شروع نمودند. در حالتى كه تمام خانواده ى من مشغول به عيش و عشرت و خوشحالى بودند, و البته براى يك طفل هشت ساله, ساز و آواز و خوشحالى, مهمانى, موزيك, هياهو كم نعمتى نيست, ليكن, من مبهوت و مانند اشخاص مست به اين طرف آن طرف متمايل. اشخاصى كه خالى از هر احساسات بودند, اين حال مرا حمل به شرم و حيا مىنمودند. و تقريبا خشنود, و مرا به حال خود گذاشته بودند. مرا به حياط خلوتى برده, مشغول آرايش بودند. خوب به خاطر دارم كه در زير زحمت بزك و سنگينى جواهرات, نزديك به مرگ بودم. تقريبا هزار خوانچه اقسام شيرينىها, ميوه ها با چندين سينى ها طلاى پر از جواهرات الوان براى شيرينى خوران تهيه, و با موزيك, اجماع غريبى از امرا, صاحبان منصب و اشراف آورده و يك دور در حياط بزرگ گردش كرده, به منزل ما آوردند. و بايد مخصوصا خيلى آهسته, ملايم, اين جمعيت حركت كند, براى اينكه, تمام اشيا وارد را مدعوين به دقت تماشا كرده,مخصوصا بدانند براى عروس چه آورده اند و قيمت اين دختر چند است.
بيچاره من كه مثل اسير و كنيز, با جواهرات وتزئينات ظاهرى فروخته شدم, در حالتى كه اين شوهر را نديده و به اخلاق او عادت نداشتم, آه نگو! از بدبختى هاى بزرگ انسان همين است كه بايد به ميل پدر و مادر زن گرفته, شوهر نمايد. در حالتى كه برخلاف عقل و مغاير قانون و بسيار عجيب است. لباس زرى گلىرنگى را كه به طرازهاى گلابتون و تزئينات ديگر آراسته ومزين شده بود, نيم تنه كوتاهى با يك دسته كه بواسطه ى فنرها چتر زده, خيلىبلند ايستاده بود. تقريبا مضحك و خنده دار شده بودم. وقتى كه آئينه را به من دادند كه خودم را ببينم, از خودم وحشت كردم. چهره ى به اين طبيعى و مطلوبى را با اقسام سرخاب سفيداب هاى زياد نقاشى كرده, ابروى مرا نصف كرده و تمام را با يك زحمتى با مقاش كنده بودند, و يك خط صاف قوس شكل داده و با وسمه اقسام سياهى ها او را كشيده, صاف گيرى كرده بودند. به قدرى سفيداب به صورت من ماليده بودند كه تمام سايه روشن هاى طبيعى را محو و چهره مرا ... نموده بودند. به اضافه سرخاب فراوانى كه به لب هاى من ماليده بودند. مجلس عقد افتتاح شد و ما را در حضور پدر آسمانى و معبود حقيقى در سر سجاده حاضر كردند, مانند قربانى هاى قديم كه در راه خدايان قربانى مىكردند, لباسى از اطلس سفيد با انواع جواهرات زينت داده شده, خطبه تمام و منتظر جواب ازمن, ليكن اشك فرصت جواب به من نداده و يكسر مىلرزيدم. بالاخره, پس از زحمت زياد و كتكهاى مخفى بسيار, ما با يك صداى خفيفى اقرار گفته, از آشوب و جنجال خلاص شديم. پس از عقد, به مكتب هم نرفتم و اشتغال من تمام آه كشيدن و خواندن اشعار حافظ و سعدى بود. ترك بازيهاى بچه گانه را هم به يك اندازه اى كرده, كتاب هاى قشنگ و رمانهاى شيرين مطالعه مىنمودم.
تكليف هر دخترى سوگوارى و عزادارى براى پدرست. اما من براى پدرم آن اندازه متاسفم كه دخترى براى پدرش. اما, براى اين آب و خاك كه وطن من و موجب اسباب نشو و نماى من است, بيشتر محزون ودلخونم.
اين برادر عزيز من (سلطان جديد مظفرالدينشاه), تمام خانواده اش ترك, و به كلى از آداب و رسوم دور,خلق شده بود براى اينكه پدر خوبى باشد رئيس فاميل محجوبى باشد. اما, ابدا نمىشد فكر كرد كه اين سلطان باشد. خيلى متلون, زود هر حرفى را قبول كن, از خود بى اراده و با اراده ى سايرين كار كن, عليل وخيلى عوام. فوق العاده چاپلوس پرست وتملق پذير. در شب تاجگذارى , در يك خيابان خيلى بلند عريض, يك تخته قالىبزرگ پهن و يك صندلى در اول قالى گذاشته, سلطان در آن با كت و شلوار, سربرهنه, بدون تاج و ديهيم سلطنتى جلوس نموده,خانواده اش, اززن و بچگانه, فاميل هاى متوسط, دور هم نشسته, كلفت, خانه شاگرد, خواجه, در هم و برهم, شلوغ. در اطراف اين سلطان, پراكنده دو سه دسته مطرب هاى زنانه, و فواحش در انتهاى قالى نشسته, زن هاى خيلى بد هيكل قطور در وسط مشغول رقصيدن و گفتن كلمات شنيع و حركات قبيح. محض وود ما, سلطان و برادر عزيز برخاست, يكان يكان ما را در آغوش گرفته بوسيده, بعد اجازه داده ما را هم جزو اين حشرات الارض نشانيده, مشغول تفريح خود شد


Comment