Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #241
    Saving Nazanin
    Former Miss World Canada struggles to save 18-year-old Iranian woman from execution


    "If Iranians are passionate about seeing a free and democratic Iran, then they shouldn"t just complain amongst friends; they must become active." Nazanin Afshin-Jam

    It's never easy to be a teenager particularly anywhere in the world, but it is certainly more difficult in Iran where an entire nation is subject to particularly harsh and not difficult to exclaim, absurd faux-Islamic laws meant purely to control all aspects of life including the most intimate ones.

    It is not an exaggeration to say that since the 1979 Islamic revolution in Iran, Iranian women have been subject to a form of gender-based apartheid. For example, the price of donor blood of an Iranian woman, is worth half the price of a man's. Women cannot become Judges because they are considered to incapable of objective thought. The court testimony of a woman in any kind of legal case is worth half that of a man's.

    Paradoxically it is precisely women who struggle for social and judiciary justice in today's Iran. The year 2003 seemed to smile on Iranian women and raise hopes for a solution to their predicament. The Nobel Peace Prize was awarded to an Iranian woman, Shirine Ebadi for her efforts in the realm of human rights, especially the rights of women and children. Herself a former Judge (prior to the revolution), now only allowed to be a lawyer, Ms. Ebadi won from a record field of 165 candidates, who included Pope John Paul and former Czech President Vaclav Havel.

    That same year, Iranian born Nazanin Afshin-Jam was selected as Miss World representing Canada and later became the Miss World first runner-up. As if through fate, two symbols of a different generation, joined by the common pain of revolution and exile, were honored in the West, each setting an example, in their own way, for Iranian women worldwide to look up to.

    Nearly three years later, the situation of Iranian women has not changed much. The radically interpreted Islamic laws continue to be prejudicial towards women, and the recent presidential election of the radical fanatic Mahmoud Ahmaninejad (who seems to have single handedly stirred a rising anti-Semitic militancy that was virtually inexistent in Persian society prior to his unwelcome arrival) has only encouraged his hard-line supporters to intensify their firm grip on the country's judiciary.

    In the face of such rising intolerance within her native country Nazanin Afshin-Jam has chosen to take a stand for the predicament of an Iranian 18 year old woman ironically also named Nazanin , who finds herself threatened by an imminent execution. Her crime? Having fatally stabbed to death in March 2005 one of three men who attempted to rape her, and her 16 year old niece in a public park in Southern Tehran.

    During her trial Nazanin said"I wanted to defend myself and my niece. I did not want to kill that boy. In the heat of the moment I did not know what to do, because no one came to our help". She was nevertheless sentenced to the maximum punishment possible under current Iranian law, Death by Hanging.

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #242
      استاد دانشگاه تهران گفت: هر روز، بطور ميانگين، دو زن در ايران زير تيغ جراحي‌هاي زيبايي جان خود را از دست مي‌دهند
      روز پنجشنبه در همايش "مديريت زنان در هزاره سوم" در مجتمع فدك اردبيل افزود: هم اكنون ايران رتبه اول شمار جراحي‌هاي زيبايي جهان را دارد.

      وي، پايين بودن اعتماد به نفس، وجود فضاهاي مجازي در جامعه، بي‌هويت شدن آدم‌هاي مجازي، پايين آمدن كيفيت زندگي و افزايش كميت آن را از مواردي ذكر كرد كه گرايش به نيازهاي كاذب در جامعه بويژه بين نسل جوان را سبب شده است.

      كردي افزود: بر اساس اعلام رسمي و گزارش دفتر سلامت روان وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي هم‌اكنون ‪ ۱۵‬ميليون نفر در ايران با مسايل رواني درگير هستند و نبايد نسبت به اين آمار بي‌تفاوت بود.

      وي به پيچيده‌تر شدن زندگي در جهان هزاره سوم با وجود رسانه‌ها، تحولات جمعيتي، صوتي و تصويري اشاره كرد و گفت: لازم است با ايجاد بسترهاي لازم همگام و متناسب با تحولات جمعيتي، اقتصادي، رواني،آموزشي و شيوه‌هاي زندگي حركت شود.

      وي استفاده نكردن از ابتكار و خلاقيت را درد جامعه امروز كشور برشمرد و اظهار داشت: در ايران برغم پيشينه و غناي فرهنگي و هويتي ‪ ۸۰‬درصد كتابهاي كودكان غيراستاندارد و غيرعلمي بوده و داستان‌هاي كشورهاي غربي ازجمله پسر شجاع، هاچ زنبور عسل، هاكلبري فين و ساير داستانها را شامل شده است.

      استاد علوم تربيتي دانشگاه تهران در ادامه سخنان خود به اشغال ‪ ۷۰‬درصد دانشگاههاي كشور توسط دختران اشاره كرد و افزود: با ادامه اين روند در آينده‌اي نه چندان دور شاهد بروز و گسترش تفاوت‌ها و اختلافات فرهنگي خواهيم بود.

      وي نقش زنان در مديريت مثبت زندگي در خانواده و مسووليت‌هاي شغلي را مهم برشمرد و گفت: اين قشر بايد با خلاقيت‌هاي لفظي، زباني و مهارت‌هاي كلامي براي جهت دهي اخلاق به آموزش‌هاي فني از بهترين فرصت‌هاي درون سازماني و برون سازماني بهره جسته و چالش‌هاي فردي، اجتماعي و تهديدها را از كاهش دهند.


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #243
        در حالي که تحقيقات گسترده اي درباره مرگ شماري از دختران دانش آموز دبيرستاني پس از مصرف قرص برنج آغاز شده و اخبار متفاوتي از تعداد قربانيان منتشر شده است ، روز گذشته بازپرس ويژه قتل تهران مرگ 3دانش آموز دختر دبيرستاني را پس از مصرف قرص برنج تائيد کرد.

        هيچ مسوولي تاکنون شمار قربانيان واقعي ناشي از مصرف قرص برنج را اعلام نکرده است. اگرچه اين خبر ابتدا از سوي معاون وزير بهداشت اعلام شد و حساسيت هاي لازم را براي پيگيري موضوع از سوي نهادها و سازمان هاي مسوول ايجاد کرد اما نتيجه بررسي ها و تحقيقات نشان مي دهد تاکنون 5 دختر دانش آموز که عمدتا در جنوب تهران ساکن بوده اند ، پس از مصرف قرص برنج دچار مسموميت شديد شده و با انتقال به بيمارستان جان خود را از دست داده اند.

        شکايت

        تحقيقات خبرنگار جنايي جام جم حاکي است ، تاکنون اسامي 5 نفر از قربانيان به نامهاي (ر - الف) ، (ب - غ) ، (ب - ج) ، (ز - ش) و دختر ديگري به نام (غ) که بر اثر مصرف قرص برنج جان خود را از دست داده اند ، از ابتداي امسال قطعي است و تنها در يک فقره از اين حادثه ، خانواده آخرين قرباني روز گذشته با مراجعه به شعبه هفتم بازپرسي دادسراي جنايي ، شکايت خود را عليه فردي که قرص برنج را در اختيار فرزند 16 ساله آنها قرار داده ، مطرح کرده اند.

        نياز به تحقيق

        اگرچه در حال حاضر 3 پرونده مرگ دختران دانش آموز روي ميز بازپرس جنايي قرار گرفته است اما بايد به اين نکته توجه کرد که مي توان با استعلام از برخي بيمارستان ها از جمله بيمارستان لقمان الدوله که در زمينه مسموميت فعاليت مي کند ، مشخص کرد موضوع مرگ و مير ناشي از مصرف قرص برنج تنها مربوط به سال جديد نبوده و اين واقعه تلخ ، سال گذشته نيز روي داده است.

        هيجان و خودکشي

        بازپرس حسيني روز گذشته درباره پرونده مرگ دختران دانش آموز به خبرنگار ما گفت : پس از اعلام مرگ 3 دختر دانش آموز ، دستور قضايي به کلانتري 130 نازي آباد صادر شده و در حال حاضر تحقيقات گسترده اي در اين خصوص آغاز شده است.
        بازپرس جنايي گفت : با توجه به گزارش کلانتري ، احتمالا قربانيان ديگري پس از مصرف قرص برنج جان باخته اند که بررسي ها در اين باره ادامه دارد. بازپرس ويژه قتل تهران تاکيد کرد: در حال حاضر سرنخي درباره حضور يک زن ناشناس در مراسم ختم قرباني دوم به دست آمده است.
        وي افزود: با شکايت خانواده يکي از قربانيان ، تحقيق درباره نحوه توزيع قرصهاي برنج در ميان دانش آموزان شروع شده و اين نگرش وجود دارد که مقتولان حادثه ، قرباني باندهاي بزهکار شده و در نهايت اقدام به خودکشي کرده باشند.

        برخورد شديد

        بازپرس حسيني تاکيد کرد: اگر در بررسي پرونده مرگ دختران دانش آموز مشخص شود که افرادي با در اختيار قرار دادن قرصها قصد دارند خودکشي را در جامعه رواج دهند، با اين افراد بشدت برخورد خواهد شد. وي تصريح کرد: در حال حاضر تحقيقات گسترده اي در اين باره آغاز شده است و يک تصور ديگر وجود دارد که ممکن است قربانيان به جاي قرص موسوم به اکستازي ، از قرصهاي برنج که يک ماده شيميايي و محرک قوي است استفاده کرده و به علت مسموميت شديد ، جان خود را از دست داده باشند. بازپرس شعبه هفتم تاکيد کرد: قصد داريم با استعلام از مراکز درماني و بررسي برخي از پرونده هاي خودکشي دختران جوان ، نتيجه معاينات پزشکي قانوني را نيز بررسي کنيم تا مشخص شود که آيا پيش از اين نيز با استفاده از قرص برنج ، کسي جان خود را از دست داده يا خير. يادآور مي شود ، اسامي کامل 5 قرباني و محل تحصيل و محل سکونت آنها و تاريخي که جان خود را از دست داده اند ، در دفتر روزنامه محفوظ است

        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #244
          Fundraising: For cancer research in honor of our 10 year old Elli


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #245
            بنابر تحقيقی در بريتانيا، مادران شاغل که زندگی زناشويی پايداری دارند، سالم ترين زنان محسوب می شوند. اين در حالی است که ميزان چاقی مفرط در ميان مادران خانه دار بسيار بيشتر است.
            متخصصان برای انجام اين تحقيق، که نتيجه آن در مجله تخصصی "بيماری های واگيردار و بهداشت جامعه" چاپ شده است، هزار و دويست زن 15 تا 54 سال را تحت نظر داشته اند.

            تحليل اطلاعات به دست آمده نشان داده است که زنانی که تا سن 54 سالگی نقش همسر، مادر و کارمند را داشته اند در مقايسه با زنانی که اين سه نقش را نداشته اند، کمتر بيمار می شوند.

            در مقابل، مادرانی که تمام يا بيشتر عمرشان خانه دار و غير شاغل بوده اند بيشتر از ناسالم بودن خود شکايت دارند. بعد از اين گروه، مادران بدون همسر و زنان بدون فرزند قرار دارند.

            بنابر اين تحقيق در بريتانيا، 38 درصد از مادرانی که به مدت طولانی خانه دار بوده اند به چاقی مفرط مبتلا هستند در حالی که اين رقم در ميان مادران شاغل با زندگی زناشويی پايدار به 23 درصد می رسد.

            محققان و در راس آنها دکتر "آن مک مان" از دانشگاه لندن، می گويند که وضع سلامتی بهتر در مادران شاغل نتيجه داشتن چند نقش در زندگی آنهاست و نه دليل آن.

            خانم مک مان گفت: "اين تحقيق نشان می دهد که زنانی که در خانه هستند به خاطر تحرک کمتر و دسترسی آسانتر به غذا و خوردن ته مانده غذای فرزندانشان، آمادگی زيادی برای چاق شدن دارند. ما احتمالا بهتر است که به مادران کمک کنيم وارد بازار کار شوند. اين تحقيق همچنين حاوی اين پيام است که تاثير مثبت شاغل بودن برای سلامت مادران در درازمدت بيشتر از ميزان استرسی است که آنها بايد در کوتاه مدت متحمل شوند."

            پرفسور "کری کوپر"، از بخش روانشناسی دانشگاه لنکستر بريتانيا، در اين ارتباط گفت: "از آنجايی که مادران شاغل مجبور هستند چند وظيفه را همزمان انجام دهند در اولويت بندی کارهای خود ماهر می شوند و کمتر از ديگران فرصت نشستن پيدا می کنند. اما اين نبايد بهانه ای شود که پدران از مسئوليت خود در وظايف خانه و بچه داری شانه خالی کنند!"


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #246
              شهر کلن، خبرنگاران را از تصويربرداری در يکی از خيابان های اين شهر که محل تردد روسپی هاست، منع کرده است. روسپی های کلن شکايت کرده اند که حضور خبرنگاران مانع از کسب و کار آنها می شود.
              ظاهرا پس از منتشر شدن خبری در روزنامه "سان" بريتانيا مبنی بر اين که مقامات شهر کلن در آماده سازی برای هجوم علاقمندان فوتبال در زمان برگزاری جام جهانی از جمله يک خيابان را در اختيار روسپيان قرار داده اند، موجی از خبرنگاران بين المللی برای تهيه گزارش در اين زمينه به اين شهر سرازير شده اند.

              زنان روسپی شهر کلن می گويند خيابان "گسته موند"، Geestemuende، از پنج سال پيش به آنها واگذار شده و ارتباطی با موضوع مسافران جام جهانی فوتبال ندارد.

              در کنار برگزاری جام جهانی فوتبال در آلمان، موضوعی که در محافل اجتماعی آلمان و وسائل ارتباط جمعی مطرح است مسئله روسپی گری و سودجويی از آن و همچنين درآمد کلانی است که نصيب معامله گران اين بازار می کند.

              درعين حال صحبت از ورود تعداد زيادی زنان روسپی از کشورهای ديگر به آلمان است.

              می توان تصور کرد که به دليل تقاضای زياد در اين دوران زنان زيادی برای کار به آلمان بيايند، اما آنچه نگرانی گروه های فعال امور زنان، حقوق بشر و تعدادی از مقامات دولتی را برانگيخته سوء استفاده ای است که در اين زمينه می شود.

              موضوع فحشای اجباری موضوع تازه ای نيست و در تمام دنيا وجود دارد. تخمين زده می شود که سالانه 4/2 ميليون زن و مرد و کودک در سرتا سر جهان قربانی تجارت انسانها که مهمترين آن فحشاء اجباری است می شوند.

              طبق برآورد سازمان جهانی کار درآمد متوسط از يک مورد فحشای اجباری در سال ۶۷ هزار دلار است.


              کشورهائی مثل رومانی و بلغارستان که زنان زيادی از آنجا می آيند برای وارد شدن به آلمان نياز به ويزا ندارند و می توانند به مدت سه ماه در اين کشور اقامت داشته باشند. اما قانونا حق کار کردن ندارند و به محض اطلاع مسئولين به کشورشان بازگردانده می شوند

              از سال ۲۰۰۲ فحشا در آلمان قانونی اعلام شد و حدود ۴۰۰ هزار زن روسپی در آلمان کار می کنند. کسانی که زنان را به کار می گمارند موظف هستند آنها را بيمه درمانی کنند اما اينکه در عمل به چه ميزان اين موضوع اجرا می شود، موضوع ديگری است.

              آنچه که قابل توجه است روسپيانی هستند که از کشورهای ديگر به آلمان می آيند.

              در سالهای اخير به دليل سخت گيری های قانونی در مورد اقامت، بيشتر زنان روسپی از کشورهای اروپائی می آيند. زنانی که از کشورهای اروپائی وارد می شوند می توانند مستقل کار کنند و به اداره ماليات اطلاع بدهند. کشورهائی مثل رومانی و بلغارستان که زنان زيادی از آنجا می آيند برای وارد شدن به آلمان نياز به ويزا ندارند و می توانند به مدت سه ماه در اين کشور اقامت داشته باشند. اما قانونا حق کار کردن ندارند و به محض اطلاع مسئولين به کشورشان بازگردانده می شوند.

              اين گروه زنان همچون زنان ديگری که غير قانونی کارمی کنند بطور ويژه تحت ستم هستند و غير قانونی بودنشان وسيله ای می شود برای سوءاستفاده از آنها.

              فحشا در آلمان بعد از هلند، کشورهمسايه اش، قانونی شد اما در سوئد فحشا غير قانونی است و مردانی که به اين زنان مراجعه می کنند مجازات می شوند.

              جام جهانی و فحشای اجباری

              همزمان با تب داغ فوتبال در آلمان موضوع فحشا اجباری هم مورد توجه قرار گرفته است و کارزار تبليغاتی بزرگی عليه آن به راه افتاده است که قصد آن جلب توجه مقامات مسئول و مردم است.

              يکی از برنامه های تبليغاتی عليه فحشای اجباری که از سوی چندين سازمان وگروه های مختلف دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر طرح شده است مورد حمایت شهردار برلين و رئيس فدراسيون فوتبال قرار گرفته است.


              يکی از برنامه های تبليغاتی عليه فحشای اجباری که از سوی چندين سازمان وگروه های مختلف دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر طرح شده است مورد حمایت شهردار برلين و رئيس فدراسيون فوتبال قرار گرفته است

              اين گروه ها با پخش پلاکاردها و دفترچه هايی خواسته های خود را از مقامات دولتی برای مقابله با فحشای اجباری ابراز کرده اند. اين خواسته ها بيشتر منافع زنان خارجی را که بيشتر مورد سوءاستفاده قرار می گيرند در نظر گرفته است.

              "بهشيد نجفی"، ۱۳سال است که در يکی از دفاتر رسيدگی به امور زنانی که به فحشای اجباری واداشته شده اند، کار می کند. در مجموع ۳۵ دفتر در سر تا سر آلمان در اين زمينه کار می کنند.

              او می گويد: "زنان خارجی که به فحشای اجباری وادار می شوند، وضع دشواری دارند . آنها می ترسند شکایت کنند. در صورت شکایت آنها تنها می توانند تا مدتی که پرونده شان در حال رسيدگی است در آلمان بمانند و بعد از آن به کشورشان بازگردانده می شوند. روال کار ما اين است که در ابتدا سه ماه به آنها وقت برای فکر کردن می دهيم و وقتی تصميم به شکایت گرفتند از آنها حمايت می کنيم. اما نمی توانيم بر وضعیت اقامت آنها تاثير بگذاريم."

              "بهشيد نجفی"، برخورد دولت ايتاليا با زنانی که به اجبار به فحشا وادار شده اند را مثبت می داند.

              دولت ایـتاليا به زنان خارجی که از عاملان فشار بر خود شکايت کنند حق اقامت می دهد. از اين طريق حدود ۸۰۰۰ زن در ايتاليا توانستند اقامت بگيرند. اين اقدام در عين حال باعث کم شدن فحشای اجباری در ایتاليا شده است.

              عدم حمايت جدی دولت ها از مبارزه با فحشای اجباری راه را برای سوءاستفاده های بيشتر باز می کند. اما مدافعان حقوق زنان در آلمان اميدوارند در زمان برگزاری مسابقات جام جهانی فوتبال در اين کشور موضوع فحشای اجباری نيز فرصتی برای طرح و بررسی بيابد.


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #247
                Chicago welcomes Simin Behbahani
                Celebration of the life and work of contemporary Iran's most outstanding poet!

                Saturday May 27, 2006 at 7:00pm
                International House-Home
                Room 1414 East 59th Street, Chicago IL 60637-2997

                Program featuring a recitation of her poetry by *Simin Behbehani* and introductions to her life and work by: Ali Behbahani Saeed Yousef Ghahremani (Near Eastern Languages and Civilizations) Heshmat Moayyad (Near Eastern Languages and Civilizations) Reception to follow program, hosted by Iran House of Greater Chicago. During the reception, Ms. Behbahani will be available for book signing. This event honoring the career of Simin Behbahani is sponsored by the University of Chicago's Center for Middle Eastern Studies and Iran House of Greater Chicago. This program is in Persian and free and open to the public.

                For information about this event contact Simin Rasmussen at Pirzan1@yahoo.com or call Iran House at 847 673 0614.

                International House at the University of Chicago
                1414 East 59th Street, Chicago, Illinois
                60637-2997 USA
                Front Desk (773) 753-2270
                773.702.4504 Fax: 773.702.9853

                iran

                Comment

                • koh
                  Member
                  • Sep 2005
                  • 156

                  #248
                  جنبش زنان و سياست



                  برخی مسائل مطرح در جنبش زنان ايران

                  با نگاهی به هشت مارس 1384 در پارک دانشجو



                  بسياری از فعالين جنبش زنان در ايران از اينکه به آن هويت سياسی داده شود هراس دارند و به همين جهت در اين جنبش (يا بنظر من بهترست گفته شود در بخشی از اين جنبش) افراد سعی ميکنند محتوای حرکت خود را چيز ديگری معرفی کنند. مثلا تحت نام های جنبش اجتماعی يا جنبش فرهنگی زنان و غيره. واقعيت آن است كه مشاجره بر سر محتوای جنبش زنان در ايران و اينکه خود را چگونه بايد معرفی و بيان کند, بحثی جاری در درون اين جنبش است و طيف ها و گرايشات مختلف سياسی بر مبنای موضع, حد و حدود مطالبات و افقی که برای اين جنبش ترسيم ميکنند, برخوردهای متفاوت کرده و سياست های جور و واجور تببين ميکنند.

                  بحث بر سر محتوای جنبش زنان و دغدغه هايی که حول اين جريان دارد را بايد از دو جهت مورد بررسی قرار داد. يکی از زاويه وجود رژيمی بشدت هار و خطرناک که هرگونه مبارزه و اعتراضی را وحشيانه سرکوب ميکند و ميخواهد حق هرگونه مقاومت و اعتراضی را از هر بخشی از مردم سلب کند. اما همين شرايط سرکوب و اختناق بهمراه بيحقوقی مفرط و بيعدالتی های وحشتناک, به اينصورت يا آنصورت به مقاومت و اعتراض دامن ميزند.

                  اين گرايش که برای ممانعت از سرکوبگری رژيم به مبارزه خود رنگ و بوی غير سياسی بدهيم و به اصطلاح همه مطالبات را صرفا در چارچوبه های صنفی تعريف و تعيين کنيم, گرايشی نسبتا قدرتمند است. در حاليکه تجربه مبارزه بخش های مختلف مردم مرتبا اين را نشان ميدهد که در جامعه خفقان زده ايران هرگونه مبارزه اي, هر اندازه هم رنگ و لعاب صنفی داشته باشد و صرفا برای طرح برخی مطالبات حق طلبانه صنفی هم براه افتاده باشد, توسط نيروهای رژيم بشدت سرکوب ميشود. حمله دستجات نيروهای انتظامی و نيروهای شبه نظامی و لباس شخصی ها به صفوف مبارزه مردم, ضرب و شتم و دستگيری و زندان و ناپديد شدنها و غيره, روتين برخورد رژيم به مقاومت مردم است. در اين جامعه فاشيستی هر مبارزه صنفی سريعا خصلت سياسی پيدا ميکند و رژِيم جمهوری اسلامی در اينمورد هيچ توهمی ندارد و سعی ميکند مبارزه را در نطفه خفه کند. پس بهترست فعالين جنبش مردم, زنان مبارز و آگاهی که برای ارتقا و پيشروی اين جنبش تلاش کرده و در راه رهايی زنان از نکبت اين رژِيم ضد زن, سياست و نقشه عمل مبارزاتی ترسيم ميکنند, اين حقيقت مثل روز روشن را باور کرده, دست از توهمات خود برداشته و مبارزه برای مطالبات زنان را به مبارزه سياسی بزرگتر و در جهت سرنگونی اين رژيم گره بزنند.

                  تلاش برای غير سياسی جلوه دادن مبارزه و مطالبات زنان (حتا اگر برای ممانعت از حمله رژِيم باشد) تلاشی بيهوده و بسيار مضر است. بيهوده است چرا که مانع سرکوب نمی شود. اينرا به تجربه بارها ديده ايم. مضر است چرا که اين درک و روحيه را به وجود ميآورد که بدون دامن زدن به يک مبارزه سياسی و قدرتمند عليه سياست, قوانين و عملکردهای رژيم, ميتوان به مطالبات زنان دست يافت و يا بيشتر از آن رژيم را تضعيف کرده و شرايط را برای سرنگونی آن فراهم کرد. مضر است چرا که بر خلاف واقعيات عينی و روند واقعی مبارزه و پيشروی امور است. مضر است چرا که جنبش زنان را در موقعيت ضعيف و تظلم خواهی قرار ميدهد و قادر نيست بخشهای پيشرو و راديکال زنان را که عميقا خواست سرنگونی اين رژِيم را دارند و منافعشان را هيچ چيزی کمتر از سرنگونی جمهوری اسلامی پاسخ نميدهد, بسيج و متحد کند. تاکتيک "غير سياسی” جلوه دادن مبارزه زنان, اينکه نهايتا وظيفه مبارزاتی زنان اينست که "روز جهانی فقر" يا "روز جهانی کودک" و امثالهم را برگزار کنند, در جوهر خود منطبق بر اين ايده عقب مانده و نادرست است که گويی زنان از آنجايی که موجوداتی نرم و ظريف و احساساتی هستند صرفا به درد اين نوع فعاليتها ميخورند و عرصه سياست و قدرت سياسي, عرصه های مردانه است و ربطی به زنان ندارد. مسلما اينجا قصد نداريم مبارزه و اعتراضاتی که توسط زنان آگاه و دلسوز و به مناسبت های پيش گفته براه می افتد را تخطئه کنيم. اين فعاليتها خوب و مفيد اند. اما هر آينه مبارزه خود را ورای اين محدوده های از پيش تعيين شده نبريم و تلاش نکنيم اين فعاليتها را به مبارزه ای بزرگتر و به ادعا نامه ای قدرتمند عليه رژيم جمهوری اسلامی تبديل کنيم, اين فعاليتها بخودی خود راه بجايی نخواهند برد. فقر و بينوايی اکثريت مردم و بيشتر از همه زنان ابعادی هولناک يافته است. پديده کودکان خيابانی و فقر قلب هر انسان شرافتمندی را از جا می کند. اما عامل و باعث همه اينها حاکميت رژيم جمهوری اسلامی است. وجود دولتی که لازمه بقايش فقر و فلاکت, فساد و اعتياد, خيل گسترده کودکان خيابانی و تن فروش های 13 ساله است.

                  از زاويه ديگری هم مساله زنان و اينکه "صنفی يا سياسی” است مطرح ميشود. ديدگاه و بينش دوم خردادی و يا ديدگاه برخی نيروهای رفرميست غير حکومتي. اين تفکر از بالا و از درون جناحهای از طبقه حاکمه سر ريز شده و در نقاطی منطبق بر گرايشات رفرميستی بخش هايی از جنبش زنان می شود. يعنی صرفا مساله اتخاذ تاکتيک برای ممانعت از سرکوب نيست. بلکه موضع, ديدگاه و نهايت مطالبات بخشی از جامعه را نيز منعکس ميکند. آن بخش هايی از جامعه که به خاطر محدوديت های طبقاتی و تفکرشان در نهايت چيزی بيشتر از دستيابی به برخی خواسته ها در چارچوب همين سيستم نمی خواهند. حداکثر مطالباتشان ايجاد تغييراتی جزيی در اين بند و آن بند قوانين اسلامی است و يا در حسرت پيوستن ايران به کنوانسيون منع تبعيض از زنان می سوزند.

                  شما هر يک از مطالبات زنان را که در نظر بگيريد بصورتی حاد با قوانين رژيم اسلامی روبرو می شويد. با قانون اساسي, قانون مدني, قانون جزايی و مجازات های اسلامي. در برابر هر خواسته ای مانند حق طلاق, حق حضانت, حق سفر, حق تعيين مسکن, حق انتخاب پوشش, حق عاشق شدن, حق کنترل بر بدن خويش و غيره, در برابر تمامی اين مطالبات اوليه که شايسته هر انسان آزادی است, جمهوری اسلامی زنان را به بردگی گرفته و با قوانينش و با نيروهای حافظ اين قوانين يعنی قوای سرکوبگرش در برابر زنان ايستاده است. بطور عينی و واقعی انگشت نهادن بروی هر يک از اين خواسته ها يعنی به مصاف گرفتن قوانين و سياستهای رسمی جمهوری اسلامی در عرصه زنان. اگرچه برخی از اين مطالبات بيشتر از بقيه ارکان و ريشه های رژيم را مورد ضرب قرار ميدهد و از اين جهت طرح آنها در مبارزه عليه جمهوری اسلامی از اهميت فوق العاده ای برخوردار است (مانند حق انتخاب پوشش و مبارزه برای لغو حجاب اجباری) اما در عين حال هر يک از اين مطالبات به اين ترتيب يا آن ترتيب ريشه های ايدئولوژيک و سياست های کلی رژيم را مورد ضرب قرار ميدهد. اين امری است که حکومت به آن واقف است. به همين خاطر عليرغم اينکه برخی از بخش های جنبش زنان مرتبا ادعا ميکنند که حرکت آنها سياسی نيست و صرفا برخی مطالبات صنفی را بيان ميکنند, با اين وصف هنگام طرح مسالمت جويانه و آرام همين خواسته ها نيز وحشيانه مورد حمله نيروهای سرکوبگر واقع می شوند. آخرين نمونه اين تجربه را ميتوان در متينگ 8 مارس زنان در پارک دانشجو مشاهده کرد. در اين متينگ خواست لغو حجاب اجباری مطرح نبود و اين خواست تبديل به يکی از شعارهای پلاکاردها نگشت. متينگی بود به اصطلاح آرام و تميز! اما رژيم اسلامی برای 15 دقيقه هم تاب تحمل اين گردهمآيی را نداشت و همانطور که ميدانيم به ضرب و شتم وحشيانه ای دست زد. آيا همين عملکرد رژِيم برای آن دسته دوستانی که به دلايل مختلف ( ترس از حمله رژيم يا توهم و غيره) از پيش گذاشتن برخی خواسته های ريشه ای تر خودداری ميکنند به فکر وا نميدارد؟ بقولی وقتی که رژيم بهر صورت بما اينطور حمله ميکند پس چرا سطح خواسته ها و مطالباتمان را بالاتر نبريم؟ چرا همه خواسته ها و تمايلات ذهنی و قلبی و عينی خود را بروی پلارکاردهايمان ننويسيم؟ چرا کاری نکنيم که مردم وقتی به متينگ ما نگاه ميکنند بتوانند علاوه بر شعارهای خوب و عادلانه ای مثل "برابری” , "عدالت اجتماعی”, "مزد برابر در مقابل کار برابر" و غيره نسبت به خواسته های مشخص, بسيار عينی و خاص که روزمره زندگی را بر ما جهنم کرده و نفس ما را بند آورده مانند "لغو حجاب اجباری” و غيره, آگاه شوند. اين مهم ترين درس سياسی است که بايد از اين مبارزه آموخته شود.

                  شايد عرصه زنان تحت حاکميت اين رژيم تنها عرصه ای باشد که دست گذاشتن بروی هر گوشه آن پايه های رژيم را بزير ضرب می برد. با شرع و عرفش. با نوشته ها و نا نوشته هايش. به همين خاطر عرصه زنان در ايران از سياسی ترين عرصه های مقاومت و مبارزه است. از همان زنی که در مقابل دادگاههای خانواده قانون شرع را به مصاف ميگيرد, تا دختر جوانی که در برابر نيروهای امر به معروف و نهی از منکر تمرد ميکند, تا زنی که خارج از چارچوبه های تعيين شده توسط قوانين شريعت عاشق می شود و و و ......حتا اگر خود به آن آگاه نباشند به نوعی وارد مبارزه سياسی با رژِيم شده اند. اين واقعيت جاری و عينی اين جامعه است. پس وظيفه فعالين جنبش زنان اينست که اين واقعيت را به رسميت شناخته و برای جمع کردن اين انرژی های فراوان و در راه گسستن زنجيرهای انقياد از دست و پای ميليونها زن ستمديده, نقشه و سياست رهايی بخش را ترسيم کنند.



                  د.

                  Comment

                  • koh
                    Member
                    • Sep 2005
                    • 156

                    #249
                    مسئله زنان، شراکت در قدرت سياسی حاکم نيست. زنان قدرت سياسی ای از نوع ديگر ميخواهند



                    موضوع سياسی يا صنفی بودن جنبش زنان از اين زاويه نيز مطرح می شود که زنان بايد در قدرت سياسی کنونی شريک باشند يا در مناسبات قدرت به آنان سهم بيشتری داده شود. سردمدار طرح اين مسئله جناح هايی از همين قدرت سياسی حاکم هستند. نيروهايی مانند دوم خردادی ها. اعم از مشارکتی ها يا تحکيم وحدتی ها و امثالهم. برخی از نيروهای وابسته به اين جريانات حکومتي, دست بر قضا بروی مساله زنان و رابطه اش با سياست و مناسبات قدرت سياسی تاکيد ميگذارند. هرچند اين نيروها طيفهای مختلفی را در بر ميگيرند اما کنه بحث همه شان يکی است. همين ها هستند که در دوره انتخابات رياست جمهوری سعی کردند موضوع تفسير "رجل" در قانون اساسی را به محور خواسته ها و مطالبات زنان تبديل کنند. در اين مورد مفيد است که نگاهی به سخنان الهه کولايی (معاون دبير کل جبهه مشارکت) بيندازيم. وی در سخنرانی خود که بمناسبت 8 مارس در مراسم جبهه مشارکت ايراد کرد ميگويد: «انشاء الله احزاب و گروههای سياسی نه فقط برای جذب حمايت و کسب قدرت بلکه برای سهيم کردن زنان در قدرت به بازسازی رفتار و برنامه های خود بپردازند.». ( مسئله زنان؛ سياسی يا غير سياسي. گزارش مراسم جبهه مشارکت در روز جهانی زن - روزنامه شرق – 5 شنبه 18 اسفند 1384 – 9 مارس 2006)

                    هنگام خواندن اين سطور آدم به اين فکر می افتد که خود ايشان جزو همان دسته گروههای سياسی است که پرداختن به مساله زنان را صرفا برای جذب حمايت زنان ميخواهند. در واقع وی ميخواهد زنان در اعمال حاکميت و در سيستمی شريک شوند که ستم بر زن جزو پايه ای ترين اصول و قواعدش می باشد. سياست و رابطه آن با زنان از اين جهت برای اين نيروها طرح ميشود که خود در ايندوره از شراکت عمده در قدرت سياسی محروم شده و توسط جناح های رقيب به حاشيه پرتاب شده اند. ايندسته نيروها که عوام فريبانه در دوره دوم خرداد بروی مساله زنان و مطالباتشان مانور داده و تلاش کردند با وعده و وعيد بروی خشم و انزجار زنان از اين سيستم آب پاکی بريزند, امروز بطريقی ديگر همان راه را ميروند. پيام ارتجاعي, خانه خراب کن و مفتضح اين دسته نيروها به زنان اينست که بيائيد در اعمال حاکميت و سرکوبگری بر خودتان شريک شويد. سيستم را دست نخورده باقی بگذاريم و الی آخر.

                    حقيقت ماجرا آنجا بيشتر روشن می شود که الهه کولايی در ادامه همين صحبت خود ميگويد: «زنان در 1400 سال پيش بر اساس آموزه های دين اسلام از حق تملک و اموال و اداره مستقل در فعاليتهای اقتصادی برخوردار شدند و امروز ما برای احيای اين حق نيازمند تلاش مجدد هستيم» (همان جا).

                    يعنی همين ها تا بحال کم نبوده و تازه بايد منتظر احيای آموزه های دين اسلام شد! در حاليکه همين آموزه های زن ستيز و اجرای روزمره آن, وجود قدرتمند نظام مردسالارانه و پاتريارکال که اسلام حافظ آنست و در تمام عرصه های جامعه و زندگی و رفتار و آداب روزمره نسخه آنرا برای زنان پيچيده, همان چيزی است که سالهاست زنان و دختران را به بندگی کشانده. مجازات های ويژه ای که عليه زنان اعمال ميشود ( مانند سنگسار) نعل به نعل اجرای آموزه های دين اسلام است. ضرورت تمکين زن از مرد و اينکه تحت هر شرايطی شوهر ميتواند همسرش را مورد تجاوز قرار دهد نص صريح قرآن است که بمثابه يکی از مهمترين ضروريات حفظ نظم اجتماعی مورد تاکيد قرار گرفته است. بنابراين حذف اين قوانين از زندگی و حيات روزمره جامعه و مردم, جدايی دين از دولت بطوری كه دين و مذهب امر صندوق خانه و خصوصی هر کسی باشد‏ جزو خواسته ها و ضروريات اوليه مردم و زنان ماست. هر چند اين خواست يك خواست اوليه و گام اول در پاره كردن زنجيرهای انقياد زنان است اما در تضاد با اركان اساسی و موجوديت جمهوری اسلامی قرار دار

                    Comment

                    • Sepideh_UK
                      Senior Member
                      • May 2006
                      • 2226

                      #250
                      KHEILY MAMNOON . Man hcih kodumesho natunetsam bekhunam!!


                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #251
                        زنان مرواريدهايي در قفس

                        وقتي از دردهاي خفته در حنجره ات با من سخن ميگويي انگار كه رشته هايي از عشقهاي ناشناخته را با پيكره ام مي تني . رنجهايي كه خاموشند و چون خاكستري مدفون در زير خاك . رنجهايي كه حتي واژه ها در وصف آن ناچيزند و نارسا چرا كه هرگز نميتوانند و نتوانسته اند بيانگر كيفيت و عمق آنها باشند.
                        در عصر قلم و گفتار و حنجره و فرياد, اما تو با كوله باري از انبوه ناگفته هايت محكوم به سكوتي! ستمي چند بعدي! به كدامين حكم و قانون ؟!
                        از دردهايت براي من بگو كه قلمم تنها ارمغان من براي توست كه از تو با عشق بنويسم و از بغضها و مرواريدهايت كه شبانگاه در پستوهاي تاريك در كنج خانه ميبارند و هرگز كسي صداي آه پر كينه ات را در بين صداهايي كه بوي تعفن طبقات ميدهند را نميشنود!
                        خواهر من, مادرم!
                        ميخواهم آن قدر از تو بنويسم تا شايد قدمي باشم براي حذف اتيكت ” نيمه انسان“ يا” كنج نشين“ از سرنوشتت.
                        حرمتت در چنگال تحقير و تبعيض و ستم تا خصوصي ترين زواياي زندگي فردي , خانوادگي و اجتماعي اسير است و من به اين ميانديشم كه گناهت چيست ؟ كدام معيار سنجش بر تقدير تو حكم ميراند؟ آيا تنها ابزار خشونت و فشار است كه بايد نام پر معنايت را تفسير كند؟
                        گناهت اين است كه زني ! ميخواهم بداني كه تفكراتي آلوده به كهن ترين و دورترين اعصار بدوي و غار نشين تو را به كنج پستوها رانده و به زائده اي ضعيف و بي كفايت بدل ساخته اند, تا سكوت كني و در سكوتت از فرياد بي كسي حنجره ات را بدري .
                        اما, ما سهم بزرگي داريم . سهم بازگو كردن حقيقت!
                        پس به آنهايي بيانديش كه قرنها پيش, با دستهايي خالي و بي كس تارهاي سياه و آهنين قفس حقارت زن را دريدند و نامشان بر تارك تاريخ ايرانمان افراخته شد!


                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #252
                          مرگ دردناك چهار دختر دانش آموز در تهران و مسموميت چند دختر نوجوان ديگر كه با خوردن قرص هاى سمى به حال اغما افتاده اند، پرده از حضور مواد مخدر شيميايى در مدارس و فعاليت دست هاى مرگ آفرينى برداشت كه قرص هاى اكستازى و انواع ديگر مواد شيميايى به اصطلاح «نشاط آور» را در ميان دانش آموزان نوجوان پخش مى كنند كه سه تن از چهار دختر دانش آموزى كه تاكنون به كام مرگ افتاده اند، قرص هاى ضدآفت برنج را به جاى اكستازى مصرف كرده بودند. اين دختران كه دانش آموزان مدرسه اى در جنوب شهر بوده اند، طى دو ماه اخير در كلاس درس دچار تشنج شده اند و پس از چند ساعت در حال اغما جان داده اند. يكى از اين دختران وقتى در كلاس درس دچار تشنج شديدى شده بود، قوطى كوچكى از جاسازى كفش او درآوردند كه در آن هشت قرص ضدآفت برنج جاى داشت و جاى دو قرص هم خالى بود. اين سه دختر در مدارس منطقه نازى آباد تحصيل مى كردند و چهارمين دختر هم كه با همين قرص هاى سمى مرده، دانش آموز يك هنرستان دخترانه در منطقه شهيد مفتح بود. اين فاصله مكانى بين نازى آباد تا منطقه شهيد مفتح، گستردگى فعاليت دست هاى پنهانى را نشان مى دهد كه اقدام به پخش قرص هاى شيميايى مرگبار مى كنند.
                          هم اكنون حدود ۱۰ دختر دانش آموز هم كه در نقاط مختلف شهر با خوردن چنين قرص هايى به حال تشنج و اغما افتاده بودند، اكنون در بيمارستان لقمان الدوله تحت مراقبت هاى ويژه پزشكى قرار دارند. بازپرس دادسراى جنايى و كارآگاهان پليس تهران به تحقيق و جست وجو ادامه مى دهند تا عاملان پخش قرص هاى مرگبار را شناسايى كنند. ضمناً ماموران به بيمارستان ها و مراكز درمانى مختلف در شهر سر مى زنند تا بيماران ديگرى را كه احتمالاً از اين نوع قرص ها مصرف كرده اند شناسايى كنند.
                          پزشكان قانونى نيز در همكارى با دادسراى جنايى تهران به آزمايش سم شناسى به روى مردگانى پرداخته اند كه بر اثر مسموميت جان سپرده اند تا احتمالاً افرادى را كه بر اثر مصرف قرص هاى مرگبار مرده اند شناسايى كنند. به گفته صاحب نظران رواج مصرف مواد شيميايى در ميان جوانان را چندان جدى نگرفتيم و به فكر ريشه يابى و چاره جويى نيفتاديم تا اينكه مرگ چهار دختر زنگ هاى خطر را بيخ گوشمان به صدا درآورد و هشدار داد كه اگر غفلت ها ادامه پيدا كند، آثار فاجعه اى اجتماعى رخ نشان خواهد داد.
                          يكى از روانپزشكان مى گويد: اگر به مراكز روان درمانى سرى بزنيد، ضايعات غمناك انسانى را در چهره جوانان خواهيد ديد. دختران و پسرانى كه بر اثر مصرف قرص هاى شيميايى با آسيب هاى مغزى روبه رو شده اند و متاسفانه روزبه روز بر تعداد اين جوانان روان پريش افزوده مى شود.
                          در اين ميان دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر قرص هاى اكستازى و مواد مخدر شيميايى جديد را مهمانان ناخوانده اى مى داند و مى گويد: «با توجه به افزايش هرروزه آگاهى خانواده ها نسبت به مواد مخدر شيميايى، نگران گسترش اين مواد در جامعه نيستيم، زيرا يك قشر بسيار محدود از جوانان و نوجوانان به سمت اين مواد گرايش دارند.» دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر قرص هاى اكستازى و ديگر مواد شيميايى مخدر را موادى سمى و خطرناك مى داند و مى گويد: «حدود دو تا سه سال است وارد جامعه ما شده اند اما در همين مدت كوتاه، مردم آنها را نپذيرفته اند و با توجه به حساسيت خانواده ها و آگاهى آنها، نسبت به عواقب بسيار خطرناك و گسترش اين مواد نگران نيستيم.» وقتى اين نظر خوشبينانه دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر را با روانپزشكان و خانواده هاى جوانان مطرح كرديم، جواب هايى نه چندان موافق اين نظر شنيديم.
                          يكى از روانپزشكان گفت: آيا مرگ چهار دختر نوجوان و مسموميت چند دانش آموز ديگر كافى نيست كه برخلاف نظر خوشبينانه دبيركل ستاد مواد مخدر، اين حادثه تلخ و تكان دهنده را نشانه آغاز يك فاجعه اجتماعى بدانيم و ضمن ريشه يابى انگيزه هاى جوانان و نوجوانان در گرايش به مواد مخدر، به علاج واقعه بپردازيم؟ حرف هاى مادرى كه با گريه و صدايى بغض آلود سخن مى گفت، شنيدنى است: «دختر شاداب و سرزنده ام را مى ديدم كه روزبه روز لاغر تر و افسرده تر مى شود. تا اينكه در برابر اصرار و التماس هايم به گريه افتاد و گفت كه در مدرسه گرفتار اعتياد شده و يكى از دختران مدرسه براى او و چند نفر از همكلاس هايش قرص هاى مخدر مى فروشد.
                          با توصيه آشنايان، دخترم را براى معالجه به يكى از درمانگاه هاى مخصوص معالجه معتادان بردم ولى نوبتى دادند كه مى بايست دو ماه منتظر مى مانديم. وقتى اصرار كردم گفتند دكتر و مددكار و روانپزشك و حتى دارو به اندازه نياز نداريم تا به اين همه بيمار كه روزبه روز تعدادشان بيشتر مى شود، برسد. ناچار شدم براى نجات دخترم كه به خاطر اعتياد و افسردگى شديد با خطر خودكشى روبه رو بود، به درمانگاه هاى خصوصى مراجعه كنم و تاكنون بيش از ۲ ميليون تومان بابت سم زدايى و روانكاوى و مدد كارى براى نجات دخترم داده ام ولى حالا دخترم را در آستانه جنون مى بينم. با اين خطرى كه نسل جوان را تهديد مى كند لااقل مسئولان درمانى ترتيبى مى دادند كه رسيدن به دوا و درمان براى جوانانى كه اسير اعتياد شده اند و حالا به دنبال راه نجاتى هستند، آسان مى شد.
                          تعجب مى كنم وقتى قرص متادون (تنها داروى موثر در ترك اعتياد) در كارخانه هاى داروسازى كشور توليد مى شود چرا بايد هر دانه قرص متادون را كه در حدود بيست تومان قيمت گذارى شده به قيمت ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ تومان از بازار سياه تهيه كنيم. چه دست هايى هست كه بسته هاى قرص متادون ساخت كشور مان را به جاى پخش مستقيم به بازار سياه ناصرخسرو سرازير مى كند؟»
                          • قرص هاى روانگردان در مدارس
                          معلمان و دبيران مدارس از دست هاى پنهان و آشكارى مى گويند كه پخش قرص هاى مخدر شيميايى را به عهده دارند. گزارش هاى پليس كه از ديرباز مبارزه پيگيرى را با عوامل پخش مواد مخدر دارد، نشان داده قاچاقچيان معمولاً توسط عوامل خود دختران و پسرانى را به دام مى كشند و معتادشان مى كنند تا واسطه اى براى پخش و فروش مواد مخدر در ميان دانش آموزان شوند. اين واسطه هاى نوجوان به خاطر اينكه اسير اعتياد هستند، مجبور مى شوند چنين نقشى را اجرا كنند تا به مواد مورد نياز خود برسند. فاطمه فراهانى كه معلم يكى از دبيرستان هاى تهران است، درخصوص مصرف اين قرص ها در ميان جوانان به خبرنگار شرق گفت: متاسفانه امروزه در مدارس به خصوص در دبيرستان ها مصرف قرص هاى اكستازى و انواع ديگر مانند شيشه ميان دانش آموزان افزايش چشمگيرى داشته كه جسم و روان نوجوانان را به خطر مى اندازد و سبب بروز جرايمى از جمله سرقت در ميان اين اسيران اعتياد مى شود. اين معلم درباره علت رواج قرص هاى شيميايى گفت: با توجه به آمارى كه گرفته شده اغلب دانش آموزانى كه به مصرف اين قرص هاى خطرناك رو مى آورند در خانواده هايشان دچار مشكلات زيادى با افراد خانواده هستند و شرايط خانوادگى نابسامانى دارند. ۸۰ درصد جوانانى كه در دام اعتياد گرفتار شده اند بچه هاى طلاق هستند و يا كانون خانوادگى شان در آستانه فروپاشى است. يك جامعه شناس معتقد است بعد از خانواده در مرحله بعدى محيط و شرايط اجتماعى است كه نوجوانان را به سمت اعتياد و جرم سوق مى دهد. امروزه به دليل نبود تفريحات سالم و مناسب، برخى از نوجوانان دچار افسردگى هايى مى شوند و براى اينكه چند ساعتى از افسردگى هاى روانفرسا رهايى پيدا كنند به چنين قرص هاى غفلت آفرينى روى مى آورند

                          iran

                          Comment

                          • Sepideh_UK
                            Senior Member
                            • May 2006
                            • 2226

                            #253
                            RedWine. man aage begam babai ino baram bekhun ye dame kuni mizane loool


                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #254
                              م.ک.ف
                              matinkf@gmail.com


                              ( زندگی باید خیلی لذت بخش باشه؛اون وقتی که تو یه مردی، رئیسی، پدری، حق داری، پول و زور و قدرت داری... چه حالی داره مرد بودن! )


                              مامان رو به منشی کرد و پرسید: "این فرم را من پر کنم یا بیمار؟"
                              منشی لبخندی زد و گفت: "مراجع پر کند."
                              به آخرین سؤال که رسیدم رو به مامان گفتم: "علت مراجعه را چه بنویسم؟"
                              با جدیت گفت: "بنویس انجام یک عمل غیر منطقی و نسنجیده!"
                              با خنده گفتم: "آهان! خودکشی را می گویی؟"
                              گفت: "آره."
                              نوشتم "خودکشی".



                              بیشتر از ده سال بود که میگفتم برویم مشاوره. که این زندگی نمیشود. که ما حرف هم را نمی فهمیم. میگفتم خودتان دو تا هم نمی روید، نروید. لا اقل بگذارید من بروم. تمام این ده سال مامان میگفت: "نه! اگر به مشاور و روان شناس مراجعه کنی برای خودت بد می شود. از فردا توی فامیل همه میگویند که دیوانه ای."
                              میگفتم: "به درک! مهم نیست."
                              میگفت: "مهمه. برای زندگی و آیندۀ خودت بد است."



                              دو سه شب پیش، بابا من را نشاند رو به روی خودش و بهم گفت که توضیح بدهم. پرسید که چه مرگم است؟ که چه کمبودی دارم؟ بهم گفت که مگر چه اتفاقی افتاده؟ که مثلأ که چه که قرص خوردم؟ گفت که همه جوره با من همراهی کرده. گفت که 9 سال پیش با وجود نارضایتی خودش به من اجازه داده که بروم هنرستان و رشتۀ مورد علاقه ام را بخوانم. گفت که دلش نمی خواسته بروم دانشگاه اما این اجازه را داده. گفت با وجود افتضاحی که سال پیش به بار آوردم باز به من اجازه داده که بروم دانشگاه. بعد هم گفت: "لابد چشمم کور! دندم نرم؟! وظیفم بوده. نه؟؟"
                              من هم زل زدم توی چشمش و هر چه دلم خواست گفتم. گاهی هم فقط زل زدم و چیزی نگفتم! جنگ لفظی مان که تمام شد با مهربانی گفت: "حالا قرار شده مادرت از روان پزشک وقت بگیرد و تو را ببرد تا درمان بشوی!" پوزخندی زدم و چیزی نگفتم! ادامه داد: "اصلأ نگران نباش. فکر حرف مردم را هم نکن! هر کس برود پیش روان پزشک که مشکل روانی ندارد. ان شا الله میروی دکتر و درمان میشوی." صدای قهقه ام پیچید توی اتاق. گفت: "چی شد؟" اشکهام راه افتاد و با تمسخر گفتم: "شما داری به من میگویی که از روان شناس و دکتر نترسم؟ بیشتر از ده سال است که میگویم برویم پیش روان شناس و مشاور. میگویید نه!" بعد هم اضافه کردم: "در ضمن! زیاد مطمئن نباش که من نیاز به درمان داشته باشم." با تعجب گفت: "یعنی چه؟" گفتم: "حالا پیش دکتر که برویم معلوم می شود. شاید این شما باشی که نیاز به درمان داری! ما می رویم صحبت می کنیم و دکتر خودش تشخیص میدهد!"



                              وقتی مامان بهم گفت که دکتر مرد است نا خودآگاه از دهنم پرید: "چه بهتر!"
                              گفت: "از چه نظر بهتر؟"
                              گفتم: "فکر میکنم که یک مرد حرف هایم را بهتر بفهمد."
                              گفت: "اتفاقأ چون تو یک زنی مسلمأ یک زن بهتر درکت می کند."
                              پوزخندی زدم و گفتم: "نه! زن ها همۀ فکرشان حفظ کانون خانواده است! حریم مقدس خانواده! گرمابخشی به خانواده! یک مرد بهتر نیازهایم را درک میکند. نیاز به استقلال را میفهمد." لبم را گاز گرفتم و فکر کردم: "باز گند زدم! پیش داوری!!" سریع ادامه دادم: "البته همه جور آدمی هست. بستگی دارد کدام زن باشد یا کدام مرد. اما به طور کلی فکر میکنم با یک مرد راحت تر بتوانم از نیازهایم حرف بزنم."


                              از دکتر خوشم آمد. منظورم این است که احساس کردم که میفهمد چه میگویم. از همان خودکشی شروع کردم. بهش گفتم که که دقیقأ موقعی خودکشی کردم که همه فکر میکردند خانه در آرامش به سر میبرد. موقعی که همه فکر میکردند من به راه آمده ام و به اصطلاح خودشان مدتی بود که خانومانه رفتار میکردم و اعمالم سنجیده شده بود! گفتم که این کار کاملأ برنامه ریزی شده بود. که اختیارم را از دست نداده بودم. که این هم یک راه بود. گفتم که زندگی را دوست دارم. آرزو دارم. نمی خواستم بمیرم. گفتم که البته احتمال مردن را هم داده بودم. شاید مامان دیر به خانه میرسید. شاید واقعأ میمردم. ولی به هر حال خودم را آماده کرده بودم. گفتم بیشتر از یک سال این شرایط مزخرف را تحمل کردم. گفتم که احساس پوچی میکردم. که نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. که پارسال یک ماه حبسم کردند. حبسم کردند چون 2 بار با یک پسر قرار گذاشته بودم. گفتم که قبل از به قول خودشان آن افتضاح هم من آسایش نداشتم. گفتم که دانشجوی عکاسی هستم و تمام این 8 ترم را توی خانه پاس کردم. گفتم که دانشگاه باید به من لوح افتخار بدهد!! گفتم البته وقتی به عکاسی طبیعت رسیدیم استاد با خواهش و تمنا از ما خواست که طبیعت را محدود به حیاط خانه مان نکنیم! گفتم بابا من را برد جاده چالوس و گفت: "بیا! این هم درخت! خب عکست را بیانداز دیگر! چرا خودت را لوس می کنی!" گفتم که هر کسی می تواند دکمۀ دوربین را فشار بدهد ولی من نا سلامتی دانشجوی رشتۀ عکاسی بودم و قرار نبود یک عکس یادگاری از یک درخت- از نظر بابا هر درختی که باشد!!- بیاندازم! گفتم که وقتی قرص ها را خوردم تمام چادر هایم را با قیچی ریز ریز کردم و ریختم وسط اتاقم. گفتم که بیشتر از 10 سال بود که در مورد چادر باهاشان صحبت کرده بودم اما موفق نمی شدم. گفتم که حالم از چادرهایم به هم میخورد اما بدون آن دانشگاه را هم از دست میدادم. گفتم که بابا هیچ وقت برای ما وقت ندارد. گفتم که از بچگی یکی یکی قید تفریحاتم را زدم. گفتم که بابا بد قول است. گفتم که برای هر بار بیرون رفتن و گردش باید التماسش میکردی و اشک می ریختی. گفتم بعد از چند بار بد قولی بابا و التماس های بی نتیجۀ من، خودم به خودم گفتم که پارک و سینما و شهر بازی و گردش تعطیل. دیگر التماسش نکردم. گفتم که ازش بریدم. گذاشتمش کنار. گفتم همیشه به خودم می گفتم که پارک و سینما ارزش این همه خواهش ندارد. گفتم ولی آینده برایم مهم بود. درس برایم مهم بود. دوست هایم برایم مهم بودند. گفتم که همیشه دنبال استقلال بودم و هیچ وقت موفق نشدم. گفتم که از تفریحاتم گذشتم تا زودتر بزرگ بشوم و به یک جایی برسم که مجبور نشوم برای 2 ساعت بیرون رفتن از خانه به کسی التماس کنم. گفتم که از ازدواج سنتی بدم می آید. گفتم که نمی گذارند 4 تا آدم ببینم. گفتم که طی این 4 سال کلی پیشنهاد کار داشتم اما هیچ کدام را نگذاشتند انجام بدهم. گفتم بعد از افتضاح پارسال اینترنت را از دست دادم. تلفن را از دست دادم. ارتباطم را با دوستهایم قطع کردند. گفتم که دارم می گندم و این زندگی نشد. گفتم سهیل را دوست دارم. گفتم اصلأ پشیمان نیستم. گفتم تحملم تمام شده. گفتم کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم با یکی از خواستگارهایم ازدواج کنم. گفتم تنها راه رفتنم از آن خانه بود. گفتم از یکی از آن ها بدم نیامد. گفتم دلم جای دیگری بود ولی این خواستگارم هم به نظرم پسر روشن فکر و مهربانی رسید. گفتم که سعی کردم واقع بین باشم و موقعیت هایم را از دست ندهم. گفتم که سه جلسه با سعید صحبت کردم. گفتم که برای اولین بار فکر کرده بودم شاید از طریق سنتی هم بشود یک ارتباط دوستانه به وجود آورد. گفتم سعید حرف هایم را می فهمید. گفتم ولی صحبت هامان مانده بود. تمام نشده بود. همدیگر را نشناخته بودیم و مامان و مامان بزرگ و خاله عقیده داشتند که صحبت هایمان طولانی شده. گفتم همه می خواهند توی دو جلسه دو نفر را به هم برسانند و زودتر مجلس عقد را برگزار کنند. گفتم که با تمام این ها برنامه به هم خورد. گفتم بابا به آن ها جواب رد داد و هیچ توضیحی نداد. گفتم که اشک هایم برای از دست دادن سعید نبود. گفتم من که عاشق سعید نبودم ولی آدم بودم. گفتم می خواستم بفهمم چرا بابا جواب رد داد. گفتم مامان بهم گفت که پدرت گفته عزت ما در این ازدواج نیست! گفتم که مامان گفته به بابات اعتماد کن و این قدر سؤال نکن! گفتم نا سلامتی قرار بوده من ازدواج بکنم یا نکنم. گفتم باید به من هم می گفتند. گفتم نصف اشکهایم هم برای این بود که دیگر تحمل خانه را نداشتم. که فکر کرده بودم میروم و یک نفسی میکشم. گفتم که تا به حال چند بار یواشکی عکس هایم را فروخته ام. گفتم که یواشکی برای سایت های اینترنتی داستان و مقاله می نویسم و گاهی منتشر میشود. گفتم که یکی از داستان هایم توی یک مجله چاپ شد. گفتم که کسی نمیداند که من با بدبختی و یواشکی وصل به اینترنت میشوم. گفتم کسی نمیداند که یواشکی با تلفن حرف میزنم. گفتم که نماز نمیخوانم و این مسأله به مامان و بابا فشار می آورد. گفتم که نمی فهمم نماز یعنی چه. درکش نمیکنم.

                              آخرش هم دستم را توی جیبم کردم و کاغذی در آوردم و روی میز دکتر گذاشتم و گفتم: "این تعهدی است که پارسال بابا از من گرفت تا بگذارد ترم آخر دانشگاهم را بروم."

                              دکتر به حرفهایم گوش می کرد و جز چند باری که تعجب کرده بود، چیزی توی صورتش نشان نمیداد. بهم گفت که آیا واقعأ پدر و مادرم به خاطر 2 بار قرار ملاقات گذاشتن با یک پسر دانشگاهم را تحریم کرده اند؟ گفت که نماز و روزه به زور نمیشود و باید توی مخ آدم رفته باشد. گفت که بهش اعتماد کنم و مطمئن باشم که صحبت ها بین خودمان میماند و نگرانی از بابت مامان و بابا نداشته باشم. تأکید کرد که همان هفته یک کلاس ورزشی ثبت نام کنم. گفت که کتاب "چه کسی پنیر من را جا به جا کرد؟" را بخوانم تا جلسۀ بعد. آخرش هم ازم پرسید: "این کاغذی را که میگویی تعهد دادی میتوانم نشان مادرت بدهم و در موردش صحبت کنم؟" گفتم: "بله."

                              داشتم از جایم بلند میشدم تا بروم و مامان را صدا کنم که گفت: "علاقه به سهیل هم توی خودکشیت نقشی داشته؟"
                              نگاهش کردم و با اطمینان گفتم: "نه



                              مامان که از اتاق بیرون آمد توی فکر بود. عصر همان روز رفتم دندان پزشکی و وقتی برگشتم چهرۀ مامان زیر و رو شده بود. خیلی خسته و داغان بود. از همان شب مامان و بابا قهر کردند. نفهمیدم چرا


                              جلسۀ بعد دکتر کتاب جدیدی معرفی کرد تا بخوانم. "وضعیت آخر". از من پرسید که برنامه ام برای پنج سال آینده چیست. گفتم که میخواهم پایان نامه ام را تمام کنم. رمان بنویسم. سر کار بروم. زبانم را تکمیل کنم. کامپیوتر را حرفه ای یاد بگیرم
                              گفت که میخواهد پدر و مادرم را با هم ببیند


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #255
                                2

                                مامان میگفت با بابا نمی آید و بابا میگفت بدون مامان نمی آید! کلی بال بال زدم و هی خودم را این طرف و آن طرف پرتاب کردم و هی رفتم و آمدم تا بابا رضایت داد تنها بیاید. من بیرون اتاق بودم و صداها را می شنیدم اما کلمات را تشخیص نمیدادم. دکتر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با بابا حرف زد و من همین قدر فهمیدم که بابا هی میپرید وسط حرف دکتر و لحن صدایش حسابی دفاعی بود. یکی دو بار هم کمی صدایش رفت بالا. توی دلم برای دکتر کف می زدم!!

                                **

                                داشتم ظرف های شام را می شستم که برادرم آمد و با صورت برافروخته گفت که زودتر به اتاقم بروم.
                                رفتم...

                                **

                                دکتر پرسید: "چه خبر؟"
                                صدام میلرزید. گفتم که برادرم کشف جدیدی کرده. که بعد از فیلمهای سوپر و عکسهای مستهجن بابا، که بعد از دفتر شخصی بابا و ماهواره اش، که بعد از شب دیر آمدنهایش، که بعد از گم شدن شناسنامه اش...
                                اشکم راه افتاد و ادامه دادم: "بعد از تمام اینها که ما میدانیم و بابا فکر میکند نمیدانیم، حالا فهمیدیم که بابا یک زن دیگر هم دارد!"
                                گفتم که برادرم به صورت اتفاقی عکسها را توی موبایل بابا دیده. که عکسها مربوط به سه هفته قبل از خودکشی من میشده و بابا برای زنش تولد گرفته بوده. گفتم که اصلأ برایم مهم نیست بابا یک زن دیگر دارد ولی خیلی ناراحتم. گفتم که بابا میتواند هر غلطی دلش میخواهد بکند ولی فقط دست از سر من بردارد.

                                **

                                ارتباطم با مامان همچنان رو به بهبود بود اما در مورد بابا یکدفعه متوقف شد. از چند متریش فرار میکردم و توی صورتش نگاه نمیکردم. جوابهاش را یک کلمه ای میدادم و فحشهایم را قورت میدادم. بیشتر از همیشه دلم میخواست توی خانه نبینمش. هر بار که بهم تذکری میداد، دهنم را باز میکردم تا جوابش را بدهم و بعد سریع جلوی خودم را میگرفتم و با نفرت زل میزدم توی چشمهاش. دکتر گفته بود که اگر مسأله را علنی کنیم و مامان طلاق بگیرد اوضاع بدتر میشود. گفته بود با بابات که مسلمأ نمیتوانی زندگی کنی. با مادرت هم اگر بخواهی زندگی کنی شرایطت از الان هم محدودتر میشود. گفته بود که اگر با مامان زندگی کنم، مامان نا خودآگاه میخواهد جای بابا را پر کند و کاری کند که مردم فکر نکنند که حالا که بابا بالای سرم نیست پس ول شده ام و همین مسأله باعث میشود مامان نخواسته و نفهمیده بیشتر دورم را بگیرد.

                                **

                                به دکتر گفتم که از بابا بدم می آید. نمیخواهم برای بهبود روابطمان تلاش کنم. دکتر پرسید: "کی داره صحبت میکنه؟" میدانستم که باید بگویم: "کودک". نگفتم! در عوض کمی فکر کردم و گفتم:" مگر نمی شود که کسی بالغانه کسی را دوست نداشته باشد؟" گفت: "چرا میشود. اما تو حالت چهره ات طوری است که انگار در مورد یک آدمی که توی خیابان از کنارت گذشته حرف میزنی در حالیکه صحبت ما در مورد پدر تو است." بهم گفت صندلی خالی را رو به رویم قرار دهم و بابا را تصور کنم که آنجا نشسته. گفت که باهاش حرف بزنم و هر چه که دلم میخواهد بهش بگویم. جلسۀ قبل مامان را تصور کرده بودم و بهش نزدیک شده بودم. البته بعد از کلی طفره رفتن و خجالت کشیدن از دکتر. با این وجود این بار هم طفره رفتم و هی گفتم که خجالت میکشم. گفتم که احمقانه است که با صندلی خالی حرف بزنم. گفتم که مثل دیوانه ها به نظر میرسم! با جدیت گفت: "کی داره حرف میزنه؟" گفتم: "والد!" ادامه داد: "خب! حالا بالغ چی میگه؟" گفتم: "میگه اومدی دکتر تا مشکلت رو حل کنی، پس همکاری کن!" زل زدم به صندلی خالی و به انگشتهام ور رفتم! دکتر مصممانه گفت: "بهت تضمین میدم که اگر این برنامه رو نتونی پیاده کنی و هر بار هی سکوت کنی، توی زندگی آینده و بعد از ازدواجت هم به مشکل بر میخوری!" گفتم که حرفش را قبول ندارم! گفت که جدی میگوید! گفتم ولی من اینجور فکر نمیکنم! مدتی بحث کردیم و باز زل زدم به صندلی خالی. گفت: "امکان داره که این مکالمه ای که الان توی ذهنت با پدرت داری را برای من هم بگویی؟" گفتم که بله! گفتم که دارم بهش میگم که مانتوی تنگ و کوتاه فقط به زن دومت می آمد؟ گفتم که دارم فلش کارت لپ تاپش را که مدتهاست گم کرده به طرفش پرت میکنم و میگویم که اینی که دنبالش میگشتی دست من بود! دارم بهش میگویم که چون پر از عکسهای مستهجن بوده قایمش کرده بودم تا برادرم دوباره نبیندشان! گفتم که اینها را دارم با تمسخر بهش میگویم. مدتی که گذشت دکتر را از مکالمه حذف کردم و مستقیمأ با بابای خیالی که مثلأ آنجا نشسته بود حرف زدم! اشکهام راه افتاده بود و با نفرت حرف میزدم. تنم میلرزید و تند و تند حرف میزدم. گفتم: "جون خودت اینترنت بی سیم و 24 ساعته گرفتی تا فقط ایمیل های شرکت رو چک کنی! اونم تو که هیچی زبان حالیت نیست و مترجم باید برات ترجمه کنه!" گفتم: "ما رو توی خونه حبس کردی تا گندکاریهات رو نبینیم و نفهمیم اون بیرون چه غلطی میکنی، نه؟" گفتم: "آدم رو آویزون و وابسته بار میاری و بعد برای هر کاری که میکنی کلی منت میذاری." گفتم: "بذار خودم کارهام رو انجام بدم و این قدر منت نذار." گفتم: "در ضمن پول دواهای منو تو باید بدی نه همسایمون. وظیفته."

                                دکتر گفت که ادامه بدهم. گفتم حالم بهتر شده و الان چیزی نمیخواهم بگویم.

                                **

                                جلسۀ بعد دکتر به من گفت که بابت من نگرانی ندارد. گفت که تو خودت داری می آیی و پیگیری میکنی و در نهایت هم طرح "والد – کودک – بالغ" را یاد میگیری و میتوانی از پس کارت بر بیایی. گفت ولی در مورد برادرت خیلی نگرانم. گفت این چیزهایی که میگویی باید زنگ خطری باشد برای همۀ خانواده. گفت که تو به تنهایی میتوانی خودت را به یک جایی برسانی ولی برای برادرت به کمک پدر و مادرت نیاز است. گفت که میخواهد آنها را با هم ببیند. پوزخندی زدم و گفتم: "بابام وقت نداره!" خیلی توی فکر بود. گفت: "شاید کار پدرت و یا زندگیش با آن یکی زنش برایش مهمتر از آنچه در خانه اش میگذرد باشد." باز با تمسخر گفتم: "همه چیز برایش مهمتر از آنچه در خانه میگذرد است!" گفت: "خب! پس باید بداند که یک روزی به بن بست میرسد."

                                **

                                تمام 13 روز عید را بال بال میزدم تا زودتر تعطیلات تمام شود و بروم دکتر. به تازگی کشف کرده بودیم که ارتباط بابا با آن زن به احتمال زیاد مربوط به بیشتر از یک سال پیش میشود.

                                **

                                14 فروردین. از همان لحظۀ اول با بغض حرف میزدم. 4 روز بود که سردرد بدی داشتم و خوابهای بدی میدیدم. یکبار خواب دیدم که بابا گلوی مامان را فشار میداد و میخواست زبانش را بکند و هی با فریاد بهش میگفت که زن گرفتم که گرفتم! خلاف شرع که نکردم! یکبار خواب دیدم که از دست بابا فرار میکنم و به هر جا که فکر میکردم میتواند پناهگاه خوبی باشد پناه میبرم و هی پیدام میکنند. یکبار خواب دیدم که بابا میخواست به زور بچه ام را ازم بگیرد و هی شکنجه ام میکرد...

                                به دکتر گفتم که کتاب "present "را خواندم ولی این کتاب در موقعیت فعلی کمکی به من نمیکند. گفتم که اصلأ نمیتوانم تصور کنم که تمام آن یک ماهی که بابا من را حبس کرده بود و من با آن حال و روز به هم ریخته جلو چشمش بودم، خودش بیرون از خانه مشغول بوده. گفتم اصلأ برایم قابل درک نیست. که این دارد دیوانه ام میکند. گفتم که تمام این دو هفته تعطیلی بابا بیرون از خانه بود. گفتم که 3 شب پیش ساعت 12شب بدون هیچ دعوا و علت خاصی کتش را برداشت و رفت و تا فردا شبش بر نگشت. گفتم که هفتۀ پیش به طور اتفاقی حین سیگار کشیدن غافلگیرش کردم و او هم اصلأ به روی مبارکش نیاورد که ناسلامتی 3 سال پیش ترک کرده بوده!! گفتم که تمام این دو هفته را فکر کردم و دیدم که واقعأ بابا را دوست ندارم. که این بالغم است که ازش متنفر است. که حالم ازش به هم میخورد. که چطور توانست، واقعأ چطور توانست یک ماه حبسم کند؟ گفتم که دوباره ذهنم پر از فکر فرار شده. که منتظرم یک حرف نامربوط بزند.

                                کمی در مورد فرار حرف زدیم. این که کجا میروم و برنامه ام چیست. گفت که خوب است که آدم حتی اگر میخواهد یک کار اشتباه بکند برایش برنامه داشته باشد. بهم گفت که آدمهای پیشرو همه در زمان خودشان سختی های خودشان را داشته اند. گفت آنهایی که میخواهند زندگی کنند و زندگی را تجربه کنند همه شان با مشکلات زیادی رو به رو بوده اند. گفت آنهایی که دنباله روی میکنند مسلمأ مشکلی هم نخواهند داشت و مؤاخذه هم نمیشوند. گفت مثل یک گله گاو و گوسفندند که توی مسیر مشخصی میروند و مانعی هم برایشان نیست. گفت تو داری خلاف جریان آب میروی و این مشکلات هم هست. گفت این 5- 6 ماهی را که میگویی بعد از فرار میخواهی صرف پنهان شدن و افتادن آبها از آسیاب کنی، توی خانه تلاش کن و ببین نتیجه چه میشود. گفت حداقلش این است که توی این زمان مشخص یک قدمهایی برمیداری. گفت که کتاب "انسان در جستجوی معنا" را بخوانم و همچنان برای اتمام پایان نامه و قبولی در کنکور ارشد تلاش کنم. گفت که در اسرع وقت میخواهد مامان و بابا را با هم ببیند.
                                از روی صندلی که بلند شدم گفت: "اگر خواستی با عجله تصمیمی بگیری، چه فرار و چه خودکشی، پیشنهاد میکنم که قبلش با من تماس بگیری." گفتم: "تا قبل از دفاعیه و کنکور تصمیمی نمیگیرم."

                                **

                                فردا، مامان و بابا میروند پیش دکتر و من هم این نوشته را میفرستم روی اینترنت. دلم خیلی شور میزند. میترسم مامان و بابا طاقت حرفهای دکتر را نداشته باشند. دیشب مامان بهم گفت: "قصد فضولی ندارم ولی میشه به من بگی با دکتر چه صحبت هایی کردین؟" گفتم: "در مورد مسائل خونه و مشکلاتم." گفت: "تو رفته بودی در مورد برنامه های خودت صحبت کنی به مسائل خونه چیکار داری؟!!" بعد هم گفت: "به هر حال من میرم پیش دکتر و دکتر به من خواهد گفت که اونجا چه صحبتهایی کردین!! نمیدونم تو چرا این قدر از راز و مسائل خصوصی خوشت میاد و میخوای همه چیز رو قایم کنی!! من به عنوان مادرت و صاحبکار دکتر باید در جریان تمام مسائل قرار بگیرم!! این نمیشه که تو بری اونجا و من ندونم که چی گذشته!!"
                                من هم با خونسردی گفتم: "باشه. پس از خود دکتر بپرسین تا بهتون توضیح بده!!"

                                **

                                یادم باشد که فردا صبح به دکتر زنگ بزنم و بگویم: "هی! آقای دکتر!! مراقب باش!! خبر نداری که امروز صاحبکارت داره میاد اونجا

                                iran

                                Comment

                                Working...