RedWine jokes (18+)

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #166
    مرور جوک ها و لطیفه های قدیمی نشان می دهد که بسیاری از لطیفه ها در شرایط اجتماعی مختلف با شخصیت پردازی متفاوت و با مقاصد متفاوت تکرار شده و در جامعه نقل شده است. لطیفه هایی که در این جا می خوانید، لطیفه های دهه سی و چهل شمسی است. من برخی از این لطیفه ها را مودبانه کردم و سعی کردم عفت و عصمت و سایر خواهران عمومی را مورد حفاظت قرار دهم، اگر چه اصولا نمی شود در مورد این گروه جوک ها چنین کاری کرد. لطیفه ها از کتاب اسرار مگو که کتاب زیرزمینی دوران خودش بود و بعدا معلوم شد که نوشته مرحوم مهدی سهیلی است، نقل شده است. این لطیفه ها را در سه قسمت منتشر خواهم کرد.

    وسعت خانم
    مردی با زنی مشغول کارهای مهمی بود. در حال بررسی دید که بخش مربوطه خانم شدیدا دچار انبساط است و گشادگی شدیدی بر آن عارض است. از خانم پرسید: ببخشید خانم! اسم شریف شما چیست؟ زن گفت: وسعت خانم!
    مرد گفت: کور شوم که می بینم و می پرسم.

    بابا شمل و غزل
    اکبری، در حالی که یک فصل حسابی عرق و لوبیا و ماست و خیار خورده بود و حالش خراب بود، در حالی که اشک از چشمانش روان بود و قیافه ای اندوهبار گرفته بود و کتش را یک وری روی دوشش انداخته بود، با صدای دورگه داشت این بیت را می خواند:
    مرا به وصل تو ای گل امیدواری بود
    مرا نهادی و رفتی، چه کونده خواری بود!

    تنبیه با اعمال شاقه
    یک زن و شوهر روستایی پهلوی هم ایستاده بودند که خروسی جلوی چشم آنها ترتیب مرغی را داد. زن در کمال سادگی از شوهرش پرسید: چرا این خروسه این کار رو کرد؟ شوهر در حالی که می خندید، گفت: این مرغه گوزیده و خروسه داره تنبیهش می کنه.
    شب شد و زن و شوهر شام خوردند و خوابیدند و دوساعتی از شب گذشته، اسدالله، از خواب بلند شد و گفت: صغری! گوزیدی؟ صغری گفت: به روح پدرتان نگوزیدم. اسدالله گفت: گوزیدی و حالا باید تنبیه بشی و برای تنبیه ترتیب صغری را داد و خوابید.
    یک ساعتی گذشت و اسدالله دوباره دچار مشکل معاملاتی شد و دوباره صغری را صدا کرد و گفت: صغری! این چه وضعیه! تو که دوباره گوزیدی؟ صغری با التماس گفت: بخدا من نگوزیدم، اما شوهرش به التماس زن گوش نداد و دوباره برای تنبیه یک بار دیگر ترتیب او را داد.
    سه ساعتی گذشت و اسدالله برای بار سوم صغرای بیچاره را که کاملا به خواب رفته بود، از خواب بیدار کرد و گفت: زن! تو امشب چرا این قدر می گوزی! پاشو تنبیهت کنم. صغری گفت: اسدالله! به خدا من نگوزیدم، به همین سبیل مردونه ات من نگوزیدم. اما اسدالله که کاملا نیازهای معاملاتی اش عود کرده بود، گفت: خودم شنیدم که گوزیدی و باید تنبیه بشی. و یک بار دیگر برای تنبیه ترتیب زن را داد و خوابید.
    پس از یک ساعت صغری که تازه از این کار خوشش آمده بود، از خواب بلند شد و به اسدالله گفت: اسدالله خان! اسدالله خان! پاشو پاشو من بدجوری گوزیدم. اسدالله که کاملا از فرط انجام امور معاملاتی خسته شده بود و حال نداشت بلند شد و ترتیب زن را داد و دوباره به خواب رفتند.
    نزدیک صبح بود که صغری دوباره احساس کرد که حالش زیادی خوب است، اسدالله را صدا کرد و گفت: اسدالله! پاشو! اسدالله که داشت خواب می دید و از خستگی نا نداشت، گفت: چی شده؟ صغری گفت: من همین حالا گوزیدم، زود باش منو تنبیه کن. اسدالله که اصلا حال نداشت، گفت: صغری جان! من دیگه کاری ات ندارم، می خوای بگوزی بگوز، می خوای برینی برین، من دیگه تنبیه ات نمی کنم.

    آشنایی نزدیک
    شبی کسی می خواست مهمانی برود. دوستش به او گفت: به صاحبخانه بگو من برادرت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. راه افتادند، وسط راه یک آشنای دیگر را هم دیدند و وقتی فهمید آنها می خواهند به مهمانی بروند، گفت: به صاحبخانه بگو من برادر زنت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. سه نفری به طرف مهمانی راه افتادند. وسط راه یک دوست دیگر را دیدند. او گفت: من هم با شما به مهمانی می آیم. کسی که کارت داشت، گفت: من دو نفر را به زور با خودم می برم، تو چطوری می آیی؟ مرد چهارمی گفت: صاحبخانه خودش مرا می شناسد.
    وقتی به محل مهمانی رسیدند، صاحبخانه خواست که کارت شان را نشان دهند. اولی کارتش را نشان داد و گفت: ایشان هم برادرم هستند. صاحبخانه که ناراحت شده بود، سومی را نشان داد و گفت: ایشان چی؟ اولی گفت: ایشان هم برادرزنم هستند که چون امروز از سفر آمده بودند، از ایشان درخواست کردم با من بیایند. صاحبخانه با عصبانیت مرد چهارمی را نشان داد و گفت: این مادرقحبه دیگر کیست؟ مرد چهارمی گفت: دیدید گفتم صاحبخانه مرا می شناسد!

    حوری قدبلند
    واعظی بالای منبر می گفت: هر کسی نماز شب بخواند، خداوند در روز قیامت به او حوریه ای می دهد که پنجاه فرسخ بلندی قدش است. مردی پای منبر این حرف را شنید و گفت: من نه نماز شب می خوانم و نه چنین حوریه ای می خواهم. چون وقتی دارم در تهران این حوریه را می بوسم، مردم قزوین ترتیبش را در آنجا می دهند و من اصلا نمی فهمم.

    میرزا حمالی
    چنانکه می دانیم اصولا در گذشته ایران، موضوع سکس و مسائل جنسی یکی از موضوعات طبیعی بود. داروخانه ها و برخی نجاری ها هم وظیفه سکس شاپ های امروز را انجام می دادند. بانوان محترمه ای هم که شوهرشان به مسافرت می رفت یا اینکه با شوهرش خوب معامله اش نمی شد، و وضع معاملاتی شوهرش کساد بود، از وسایل کمک جنسی استفاده می کردند. نام این وسایل با عنوان «مچاچنگ» گفته شده است. در بعضی موارد هم که بانوان محترم گرایشات زنانه داشتند و لزبین های قبل از دوران مدرن بودند، این اشیاء کمک آموزشی وجود داشت و گاهی اوقات خانم ها وسیله مذکور را به هم قرض می دادند و یا برای استفاده مشترک به مهمانی همدیگر می رفتند.
    شوهر زنی به مسافرت رفته بود. ناچار زن به خراطی مراجعه کرد و گفت:
    - آقا! لطفا یک آلت مردانه از چوب برای من بسازید.
    خراط گفت: حمالی می خواهید یا میرزایی؟
    زن فکری کرد و پرسید: حمالی چه جوری یه و میرزایی چه جوره؟
    خراط گفت: حمالی کوتاه است و کلفت و میرزایی نازک است و دراز.
    زن دقیقا محاسبه کرد و گفت: «میرزاحمالی» باشد بهتر است.

    از میان زنان رد نشوید
    آقا نجفی، یکی از مراجع تقلید اصفهان یک روز از کوچه ای می گذشت. رسید به دو زن که چون کوچه تنگ بود، مجبور بود از وسط آن دو زن رد شود، بنابراین ایستاد و به آنها گفت:
    - شما دو زن کنار هم بایستید، چون رد شدن از وسط زنان کراهت دارد.
    یکی از زن های اصفهانی که احتمالا خوشش می آمد بامزه باشد، گفت: اما حاج آقا! شما خودتان هم وقتی به دنیا آمدید از وسط زنان رد شدید.
    آقا نجفی گفت: بله، اما ایشان به این گشادی نبودند.

    مشکل مالی
    در شب زفاف دامادی به حجله نمی رفت و می گفت:
    - من اصلا به این ازدواج راضی نیستم، چون جهیزیه دختر فقط سی هزار تومان است و این بسیار کم است و به همین خاطر هم اصلا پا به حجله نمی گذارم.
    موضوع را به پدر عروس خبر دادند، او با عصبانیت به خانه داماد رفت و به او گفت:
    - مردک پدرسوخته! من یک دختر خوشگل چهارده ساله را با سی هزار تومان پول به تو داده ام و می گویم او را بکن، تو نمی کنی؟ تو یک صد تومانی به من بده تا من در عرض یک ساعت تمام اعضای فامیلت را بکنم.

    عاق والدین
    زنی با پسرش دعوا کرده بود و سرانجام بعد از روزها دعوا به او گفت: من تو را عاق می کنم و هر چه زحمت به پایت کشیدم، حلالت نمی کنم.
    پسر در کمال خشم و خشونت گفت: اولا من نمی خواستم به دنیا بیایم و این همه مصیبت و بدبختی بکشم. تو خودت یکشب یقه پدرم را گرفتی که خوش بگذرانی و من بدبخت را درست کردید. در ثانی چه زحمتی برای من کشیدی؟ چه چیزی به من دادی که حلالم نمی کنی؟
    مادر گفت: من به تو یک خروار شیر دادم.
    پسر گفت: این که چیزی نیست. من حاضرم دو خروار شیر بخرم و همه اش را بدهم به تو هر وقت خواستی بخوری.
    مادر گفت: ای بی رحم! من تو را دو سال تمام بغل کردم و تو در بغل من گریه کردی.
    پسر گفت: این هم چیزی نیست! من حاضرم تو را چهار سال بغل کنم و تو هر چقدر دلت می خواهد توی بغل من گریه کن.
    مادر گفت: از همه بالاتر. من تورا نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه در دلم نگه داشتم.
    پسر گفت: این که اصلا مهم نیست. تو می توانی پانزده ماه و پانزده روز و پانزده دقیقه و پانزده ثانیه بروی توی کون من.

    القاعده
    گاهی آدم تعجبش می گیرد از اینکه ملت ایران برای هر کاری از شعر استفاده می کردند، از دادن دسور آشپزی تا درخواست پول و سایر موارد. یک شب ناصرالدین شاه دستور داد یکی از زنان حرم که اتفاقا «قاعده» بود، شب برای هم بستری به حضورش برسد. آن زن که طبعا غیر از زیبایی و دادن سرویس های سکسی به شاه هنرهای دیگری هم داشت، موضوع «قاعدگی» خودش را در این شعر به گوش ناصرالدین شاه رساند:
    ز «قتل» من اگر شاها دلت خوشنود می گردد
    به جان منت، ولی تیغ تو خون آلود می گردد.


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #167
      فسق الطلاب
      یک طلبه اصفهانی با طلبه قزوینی در اصفهان مشغول تحصیلات دینی بودند و حجره شان مجاور همدیگر بود. طبیعتا طلبه اصفهانی بر حسب عادات ملی و محلی به بچه بازی علاقه وافری داشت، اما طلبه قزوینی اصلا هیچ چیزی از این مسائل را نمی دانست، انگار که اصلا اهل قزوین هم نبود. یک روز طلبه اصفهانی به قزوینی گفت: رفیق! می آی بریم امشب یه فسقی بوکونیم؟
      طلبه قزوینی هم که اصلا نفهمیده بود فسق چیست و چطور آنرا می کنند، موافقت کرد و با همدیگر به محل فسق که سرپل خواجو بود رفتند و یک جوانک مناسب فسق را پیدا کردند. اصفهانی اول وارد اتاق شد و ترتیب جوانک را داد و پولش را هم پرداخت و بیرون آمد و به قزوینی گفت: حالا نوبت تست.
      قزوینی وارد اتاق شد، اما نمی دانست چه باید بکند. جوانک اصفهانی هم وقتی دید که این طلبه قزوینی جوان اصلا هیچ آشنایی با فسق ندارد، به او گفت: شلوارت را بکن. و بعد هم ترتیب طلبه قزوینی را داد و به او گفت: حالا پنج تومن به من بده. طلبه قزوینی پنج تومان به جوانک داد و در حالی که محل فسقش درد می کرد بیرون آمد و بدون اینکه هیچ حرفی بزند، با طلبه اصفهانی به محل تحصیلات دینی برگشتند.
      یک ماهی گذشت تا اینکه باز هم روزی طلبه اصفهانی سراغ طلبه قزوینی آمد و گفت: می آی بریم یه فسقی بوکونیم؟ طلبه قزوینی که یاد فسق آن شب افتاده بود گفت: نه، من هنوز جای فسق قبلی ام درد می کند.

      عقب و جلو
      صبحی، گوینده برنامه کودکان یکی از شخصیت های طنزگویی بود که لطیفه های گفتاری زیادی از او نقل شده است. بعضی از این لطیفه ها جنبه جنسی دارد، و نمی دانم آیا لطیفه ای از قول او نقل شده باشد که جنبه جنسی نداشته باشد، به قول جواد مجابی، مردان زیادی در تاریخ بوده اند که در مقابل وسوسه زنان خویشتنداری کرده اند، مثلا حضرت یوسف و.... آدم دیگری یادم نمی آید....
      شبی در کافه فردوسی صبحی در کنار جوانکی نشسته بود. جوان اصرار داشت که به سفارش صبحی در رادیو ایران مشغول به کار شود. به صبحی گفت:
      - آقای صبحی! خواهش می کنم که دست ما را هم توی اداره رادیو بند کنید.
      صبحی گفت: مثلا شما چه کاری بلدی که من دستت را بند کنم تا در رادیو انجام دهی؟
      جوان گفت: مثلا یک چیزی بگذارند جلوی مان تا بخوانیم.
      صبحی گفت: اگر یک چیزی عقب تان بگذارند نمی خوانید؟

      ویاگرا، حب اتم
      بسیاری از جوک هایی که در سالهای اخیر در مورد ویاگرا شنیدیم، سالها قبل در مورد قرصی به نام «قرص اتم» گفته می شد، ظاهرا پزشکی به نام دکتر چادرشبی حب اتم می فروخت. سکینه سلطان که وصف «حب اتم» را شنیده بود و دلش می خواست آنرا برای شوهرش بخرد، پول هایش را خرد خرد جمع کرد و بعد از مدتی چند تا از آن قرص ها خرید و برای اینکه شوهرش متوجه نشود، قرص ها را خوب کوبید و آنها را در نمکدان ریخت و وقتی شوهرش می خواست خیار بخورد، آن را روی خیارهای پوست کنده صفرقلی ریخت. ولی با کمال تعجب صفرقلی دید که خیارها وسط بشقاب صاف ایستاده اند.

      علی اکبر مه لقا
      در تعزیه ای که در کوچه برگزار شده بود، زن و مرد دور تعزیه خوان جمع شده بودند و ضمن عزاداری تعزیه را تماشا می کردند. در این میان شلوار «حضرت علی اکبر» تعزیه پاره شده بود و ماجرایش در معرض دید مردم قرار گرفته بود.
      شمر تعزیه که متوجه این موضوع شده بود، خواست با کنایه و اشاره و وسط اشعاری که می خواند علی اکبر را متوجه ماجرا کند، به همین دلیل با همان آهنگی که می خواند با صدای بلند گفت:
      - ای علی اکبر مه لقا، دلدل ات دیده شد، بکش بالا
      علی اکبر متوجه ماجرا شد، ولی این قدر دستپاچه شده بود که تا آمد شلوارش را بالا بکشد تلنگش در رفت. شمر تعزیه که ناراحت شده بود، در حالی که گریه می کرد، چنین می خواند:
      - بتر کردی، آی، بتر کردی، همه عالم را خبر کردی.

      استعمال شمع ممنوع
      برق شهر یک ماه بود که هر شب قطع می شد، زنی به اداره برق تلفن زد و برای اعتراض گفت: آخر این چه وضعی است. شما قول داده بودید که هر شب به ما سرویس بدهید، در حالی که من الآن بخاطر کم لطفی شما هر شب مجبورم شمع استعمال کنم.

      ابوالقاسم رو به بهبودی است
      ابوالقاسم حالت، شاعر طنزسرا طبعا روحیه ای بسیار شوخ داشت. از طرفی بعضی از دوستانش با گفتن تلفظ فرانسه «حالت» یعنی «آلت» او را دست می انداختند، چون زبان دوم حالت هم فرانسه بود. یک روز آقای بهبودی یکی از دوستان حالت به او رسید و گفت: آقای «آلت» چطوره؟
      حالت بلافاصله گفت: فعلا که رو به «بهبودی» است.

      قلم آزاد است!
      زمانی شوخی با اصطلاح «قلم آزاد است» در دهه سی باب شد و حتی کار به جاهای باریک و تاریک هم کشید. در دهه بیست و سی شمسی، که تا سی چهل سال بعد از آن هم این قضایا کمابیش ادامه داشت و دارد، بعضی از رهگذران ایرانی در خیابان براساس یک عادت قدیمی و تاریخی انگشت شان را به نمایندگی از بقیه وجود مبارک، حواله باسن آقایان و خانم ها می کردند. و این ماجرا آنقدر طبیعی بود که گاهی اوقات برای عبور از بعضی جاها مثل کوچه ملی یا کوچه برلن باید رهگذر از یک هفته قبل آمادگی روحی و روانی و تحتانی پیدا می کرد.
      مردی در خیابان اسلامبول انگشت به ماتحت رهگذری کرد. رهگذر با ناراحتی گفت:
      - آقا! خجالت نمی کشید؟
      آقای مذکور که به نظر نمی رسید اصلا خجالت کشیده باشد، گفت: آقا! قلم آزاده، خجالت نداره.
      رهگذر گفت: آقای محترم! قلم آزاده، دوات که آزاد نیست.

      لوطی و فکلی
      (یکی از مشخصه های جوک های دهه بیست و سی و شاید هم چهل این است که یک شخص محترم و شیک و آلامد ناخواسته در معرض لوطی ها قرار می گیرد و آنها برای دفاع از او جملاتی می گویند که به نظر خودشان در دفاع از اوست، اما عملا فحش است.)
      مردی فکلی با لباس شیک از جلوی مغازه کله پاچه فروشی می گذشت. طبیعتا در آن زمان کله پاچه فروش ها هم مثل سایر مردم آت و آشغال و کثافت های خودشان را با سطل می ریختند وسط خیابان و به دلیل احترامی که اصولا ما ایرانیان برای نظافت قائل هستیم، بخصوص مسلمین ما، همیشه خیابان های شهرها بوی گند و گه می داد. در همان زمان که آقای فکلی، مثلا ایرج خان مشغول عبور از جلوی کله پاچه فروشی بود، مرد کله پز، ظرف آب و آشغال های مغازه را خالی کرد توی خیابان و اتفاقا همه اینها ریخته شد روی کت و شلوار تمیز و شیک ایرج خان.
      میوه فروشی که کنار کله پزی مغازه داشت با عصبانیت علیه کله پز و به نفع ایرج خان وارد صحنه شد و گفت:
      - عباس آقا! مگه کوری؟ نمی بینی آبها رو کجا می ریزی؟ تو که خواهر آقا رو گائیدی!

      آبروی بزرگان
      عده ای با واعظی مخالف بودند و می خواستند او را بی آبرو کنند. به همین منظور جوانی خوشنام را که در دادوستد سابقه درخشانی داشت، مامور کردند تا آبروی شیخ را ببرد.
      پسرک روزی جلوی همه مردم در بازار یقه شیخ را گرفت و گفت: یادت هست پریشب یقه مرا گرفتی و می خواستی ترتیب مرا بدهی و من فرار کردم؟
      شیخ در کمال خونسردی گفت: یادم هست یقه ات را گرفتم، اما یادم نیست فرار کرده باشی.

      داماد سرخانه
      یک لوطی برای دوستانش می گفت: هیچ وقت داماد سرخانه نیاورید. چون در یک اتاق با شما و پدرتان و مادرتان نان و نمک می خورند، و در اتاق بغلی ترتیب خواهرتان را می دهند.

      نگاه چپ نکنید!
      مردی داشت با پسری کارهای مهمی می کرد. در حین انجام عمل مذکور، دید به کمر پسر دشنه ای آویخته است. از او پرسید: این دشنه برای چیست؟
      پسر گفت: این دشنه را به کمر بستم که هر کس به من نگاه چپ کند، با همین دشنه شکمش را سفره کنم.
      مرد به کارش ادامه داد و گفت: باز هم خدا را شکر که من به تو نگاه چپ نمی کنم.

      زنان ما و زنان آنان
      حاکمی گزارش به دهی افتاد و دید چند زن نشسته اند و تاپاله گاو به دیوار می چسبانند. گفت: حالم از هر چه زن است به هم خورد، من نمی دانم کدام مرد رغبت می کند با این زنها بخوابد؟
      مرد دهاتی این را شنید و گفت: ارباب! هر کسی توانست با این زنها بخوابد کار مهمی کرده است، وگرنه با زن شما که هر مردی می تواند بخوابد.

      مرید و مراد
      یکی از گنده لات های قم طرفدار آیت الله کاشانی بود و هر کس با آقا مخالفت می کرد سروکارش با قمه او بود. یک روز آیت الله کاشانی در مسجد نشسته بود، گنده لات قم وارد شد و گفت: در تمام این شهر قم غیر از آقای کاشانی کسی نمی تواند تخم مرا هم بخورد.
      آقای کاشانی در حالی که سرش را پائین انداخته بود، گفت: من هم نمی توانم.

      اخلاق العلماء
      در حین انجام عمل: ماجرا با شور و غوغای تمام در حال انجام است. عالم مذکور در حین عمل با لهجه ای غلیظ می گوید: ولدی صالح، ولدی صالح
      بعد از پایان عمل: ضعیفه! برو! الاحقر را کثیف کردی.

      نرخ را رعایت کنند
      عده ای رفتند پیش آقا نجفی و به او گفتند پسر فلانی لواط می دهد.
      آقا نجفی با لهجه غلیظ اصفهانی پرسید: چقدر پول می ستوند؟
      گفتند: بیست تومن.
      گفت: وای وای! گرونس، والله گرونس! این پول حرومس.

      اتوبوسی به نام فلان
      مسافرین سوار اتوبوس شدند، مطابق معمول صف اتوبوس شلوغ بود. شاگرد راننده اعلام کرد: جا نداریم، تکمیل.
      ولی یک مرد اصرار داشت با زنش سوار اتوبوس شود و داشت به زور تو می آمد. شاگرد راننده به مرد گفت: آقا! آخه چرا نمی فهمی می گم جا برای نشستن نداریم، من که نمی تونم ناموس شما رو روی فلانم بشونم.


      iran

      Comment

      • mahsaak
        Senior Member
        • Dec 2005
        • 4933

        #168
        llllllllllllllllllllllllloooooooooooooooooooooooll lllllllllllllllllllllllll



        MAHSA














        [/CENTER]

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #169
          چشم انتظار

          چرا فكر ميكنيم كمك كردن به همسرانمون كار سخت و به دور از منطق مردانه است مثلا روزي چهارتا بشقاب شستن و آب كشيدن يا طي كشيدن آشپزخونه و پختن غذا، كاري داره؟

          فكرشو بكنيد اينجوري پايه هاي زندگي مستحكم ميشه و يك زندگي كاملا رومانتيك خواهيد داشت! اگه يه روز رفتي خونه ديدي كلي لباس چرك جمع شده آستينها تو بالا بزن برو حموم و شروع كن به شستن آخ كه چه كيفي داره بعد از اين كه 40 تيكه لباس رو شستي در كنار همسرت بنشيني و با هم يك فنجان چاي كه خودت دم كردي رو نوش جان كني غرور خوبه و اگه كنترل بشه نتيجه بهتري بدست خواهد داد.

          ميتــــــرا همسر مهربانم برگرد و من رو با خودت از اين تيمارستان ببر دوستت دارم عزيزم


          iran

          Comment

          • Karimi_8
            Newbie
            • Sep 2006
            • 29

            #170
            looooooooooool, The perfect day is the every-day-life of my brother....

            Comment

            • negaroo
              Newbie
              • Nov 2005
              • 10

              #171
              funny!!! thanks

              Comment

              • shantia

                #172
                aloooooooooooo

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #173
                  تركه 100 تومان تو صندوق صدقات مياندازه و سوار ماشينش ميشه و 50 متر بالاتر تصادف ميكنه و ميميره. اون دنيا به خدا ميگه من كه 100 تومان تو صندوق انداختم .پس چرا مردم.خدا ميگه ها 100 تومانيت گوشه نداشت.
                  ---
                  تركه هميشه لباس مشكي مي پوشيده. دوستاش ميگن چرا هميشه مشكي مي پوشي؟ تركه ميگه : آخه من ختم روزگارم!!!
                  ---
                  به تركه ميكن راسته كه ترك خره ميكه والا يه جيزهايي ميكن ولي ما زير بار نميريم.
                  ---
                  يك روزي سر يه كرد ميخ ميره ميربرنش دكتر ، دكتر هر كاري مي منه در بياره نمي تونه آخرش كرده ميگه كجش كن همان جا بمونه
                  ---
                  مردي از سفر خود به آلمان تعريف کرد. گفت دختر زيبايي به من نزديک شد و از من پرسيد: نام تو چيست؟ گفتم نصرالله . گفت کنيه ات چيست ؟گفتم شمس الله. گفت در دستت چيست؟ گفتم کتاب الله. گفت کجا ميروي؟ گفتم : بيت الله. گفتم نام تو چيست؟ گفت: سيندرلا. گفتم دمي از پشت : گفت استغفرالله. گفتم دمي از پيش گفت : بسم ا... . ما هم آنچنان ميخ را کوفتيم که گفت: اشهد ان لا.....
                  ---
                  يه روز يه تركه ميگوزه ميره جلو ميگن حالا كه گوزيدي چرا ميري جلو مگه اخه تو دنده بود
                  ---
                  زن اصفهاني يه پسر بچه اش را دم بالکن نشونده بود و قربون و صدقه اش مي رفت. دست به الت بچه ميذاشته و ميگفته ...اين قوقولش سيصد تومن. اون قوقولشم چارصد تومن. اين يکي شم پونصد تومن.....مرد رند اصفهاني که داشته از زير پنجره مي گذشته رو به زنه ميگه : ببخشين آباجي ...شوما که قيمت دستتونه ميشه يه قيمتي هم رو معامله ما بزارين؟
                  ---
                  از رشتي يه مي پرسن: چند تا بچه داري ؟ ميگه: 7تا ميپرسن: اسماشون يادت نمي ره ؟ رشتي يه مي گه: اسماشون نه ولي بعضي وقتا فاميلشون يادم مي ره !!!
                  ---
                  شير فرهاد وخوامت و دوست ودارمت اي جيگر اي ساقه نخود دار تو همه اي عشق مني ها.... وگرفتي چي وگوفتم
                  ---
                  يك روز يك شاگرد از معلم علوم مي پرسه آقا جگر پا داره؟ معلم مي گه نه. پسره مي گه پس چرا ديشب بابام گفت جگرم پاهات رو ببر بالا ؟؟؟؟؟؟
                  ---
                  ميگن هرکجا شنيدي گفتن ياحسين سريع برو بخاطر اينکه اونجا دارن غذا مي دن وهرجاشنيدي ياعلي گفتند اونجا نرو بخاطر اينکه اونجا دارن ماشين حل مي دن
                  ---
                  يه زن ميره پيش دكتر ميگه اقاي دكتر من شبها كه مي خوابم اينقدر سينه ام درد مي گيره كه دلم ميخواد اونو بكنم بندازم جلوي گربه يكدفعه دكتره ميگه ميوميو!!
                  ---
                  به يه تركه ميگن محبوبترين تيم فوتبالي كه دوست داري چيه ؟؟؟؟؟ ميكه قربون جدش آسد ميلان
                  ---
                  يه رشتي ميره پيش دكتر ميگه اي دكتر علاجي كن من چهارفرزند دارمديگه نميخواهم بچه دار بشم دكتر دستور ميده اقا از كاندوم استفاده كه رشتي جواب ميده اقاي دكتر اولي كاندوم استفاده كردم ولي خانم حامله شد دكتر مي گويد به خانمت بگو اي يو دي بزاره مي گويد اي دكتر دومي را اي يو دي گذاشت ولي باز حامله شد دكتر ميگه خوب بگو قرص ضد حاملگي بخوره گفت خورد ولي بازم حامله شد دكتر گفت با با ديگه نكن رشتيه ميگه بابا اخريرو هم ما نكرديم و حامله شد.
                  ---
                  تركه ميره بيست سوالي. بهش ميگن جواب انبر دسته ولي اولش لوندي. تركه مي پرسه تو جيب جا ميشه ؟ ميگن نه. ميگه اااا!!! عجب انبر دست بزرگي
                  ---
                  از رشتي يه مي پرسن توي شهر شما دختر نجيب هم پيدا مي شه؟ رشتي يه مي گه: پيدا مي شه ولي هزار تومن گرونتره!!!
                  ---
                  ترکه میخواسته تونماز غرق در خدا بشه جلیقه نجات میپوشه
                  ---
                  از زن رشتيه مي*پرسن: *شما موقع عشق*بازي با شوهرتون صحبت مي*كنيد؟ ميگه: اگه زنگ بزنه، خوب آره
                  ---
                  به ابادانيه ميگن با موتور جمله بساز ميگه:مو تور خوردم رو قالي
                  ---
                  تركه نذر كرده بود كه هزارتا صلوات بفرسه ميره دم ورزشگاه آزادي مي گه جميعن صلوات
                  ---
                  يه آقايي براي تسليت گفتن، مي خواست بره خونه کسي که به تازگي زنشو از دست داده بوده ولي اشتباهي مي ره خونه آقايي که دوچرخه شو گم کرده بود، بهش تسليت مي گه ولي طرف با کمال خونسردي مي گه: نه آقا راحت شدم از دستش، جلوش تاب داشت، تهش باد مي داد و تازه هرکي مي رسيد، مي پريد روش.
                  ---
                  آيا ميدونين واژه ي ...خل از کي رواج پيدا کرد؟ يه روز حضرت آدم از خانه براي شکار بيرون رفته بود.وقتي که به خانه برگشت در زد. حوا گفت : کيه؟ حضرت آدم فرمود: ...خل غير از من و تو کسي توي دنيا نيست!!!
                  ---
                  ترکه ميره سر زده خونه اش ميبينه که چند تا کفش مردونه دم در خونه پارک شده . در خونه را باز مي کنه و مي گه: ببخشين ...جوک رو اشتباهي اومدم!!!
                  ---
                  شباهت پياز با پير زن:هر دوشون وقتي لخت مي كنند اشك آدم رو در ميارند.
                  ---
                  خاطره ي يه دختر تنها:وقتي رفتم پيشش گفت:بخواب.خوابيدم.گفت:وا كن.وا كردم.درد داشت ولي تحمل كردم.كارش كه تموم شدخون اومدخيلي ترسيدم اخه اولين باري بود كه دندونمو ميكشيدم
                  ---
                  تركه نماز ميخونده موقع قنوت دستش را اينور واونور مي كرده از مي پرسند چرا ميگه: آخه آنتن نمي ده
                  ---
                  به رشتيه ميگن نظرت راجع به خانه عفاف چيه؟ميگه: خيلي خوبه زنم يك كار دولتي پيدا كرده
                  ---
                  ترك غسل ميكرد . گفت : غسل جنايات ميكنم .گفتن ان غسل جنابات نه جنايات . ترك ميگه : انجوري كه من كردم جنايات بود نه جنابات
                  ---
                  از يه دختر عرب مي پورسند: 4 تا پستاندار نام ببر ميگه خواروم ماروم زن براروم خومم داروم در مياروم
                  ---
                  تركه مجري مسابقه 20 سوالي ميشه يارو ميگه جانداره؟ ميگه:نه ميگه توجيب جاميشه؟ميگه آره ولي اگه بريزي تو جيب جيبت ماستي ميشه
                  ---
                  تركه ميره كله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟تركه ميگه: نه آقا! حداقل صبر كن من برم قايم شم!!
                  ---
                  يه روزيه پسرترك يه دخترميبره خونه بعد دختره ميگه من پريودم پسره مياد كلاس بذاره ميگه خوشبختم منم ديويدم
                  ---

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #174
                    قانون 18 نيوتن : اگر بتوني با سرعت نور به افتخاراتت بريني بهت ميگن زيدان
                    ---
                    به يه رشتي ميگن تو كه8 سال اسارت بودي چطوري 5تا بچه داري ميگه من اسير بودم زنم كه اسير نبود
                    ---
                    رشتيه دعا ميكنه حق به حقدار برسه صبح ميبينه هيچكدوم از بچه هاش نيستند
                    ---
                    يه اصفهانيه مسابقه رالي داشته وسط راه مسافر سوار ميكنه
                    ---
                    روزي پدري و مادري بعد از مدتها بچه دار ميشن ولي مادر سر زايمان ميميره. پدر هر دايه اي مياره بچه از شير اون نميخوره بعد پدر يه دايه سياه پوست مياره بچه از شير اون مي خوره پدره ميگه: اي پدر سوخته شير كاكائو ميخواستي؟-----
                    به تركه مي گن با ماتيز جمله بساز مي گه ديشب دزد اومده بود خونمون. مي گن اينكه ماتيز نداشت مي گه كه اخه ما تيز بوديم گرفتيمش
                    ---
                    ترك ميره سربازي ناگهان يك موشك ميايد فرمانده سنگر بگيريد ترك ميگه نه براي من بربري بگيريد
                    ---
                    تركه 15سال دعا ميكرد.خدايا يك بچه اي برام بده....بعد از 15سال فرشته اي براش مياد وميگه:اول ازدواج كن تا برات بچه بديم
                    ---
                    از تركه ميپرسن پرچم دزدان دريايي چه معني ميده تركه ميگه خوردن كله پاچه در دريا ممنوع
                    ---
                    يه رشتيه روي در خونش مينويسه : ورود افراد زير 18 سال ممنوع . ميگند چرا ؟ ميگه اخه ناموس كه بچه بازي نيست ---

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #175
                      يه روز يه تهراني به يه مارمولك آباداني نگاه ميكرد
                      مارمولكه بهش ميگه
                      چيه ولك تا به حال ازدها نديدي؟
                      ---
                      يك روز به يك خروس ميگن بزرگترين ارزوت چيه ميگه برم تو فريزر. ميگن چرا؟ميگه چون اون جاهمه مرغ ها لخت هستند
                      ---
                      تو قزوين تو صف نون وايي يه نفر دچار برق گرفتگي ميشه ده نفر ميميرن
                      ---
                      يه تركه نوشابه را در نلبكي ميريزه ميخوره بهش ميگن چرا اينجوري كردي .ميگه اخه روش نوشته خنك بنوشيد

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #176
                        يه روزيه تركه كيث كامپيوترشو مي بره تعمير
                        ميپرسن مشكلش چيه؟
                        ميگه: چند وفته جاليوانيش بيرون نمياد
                        ---
                        بعد عمري داريوش مياد ايرون اجراي زنده ميزاره تو استاديوم ازادي خلاصه ديگه ملت داشتن خودشونو خفه ميكردن داريوش هم مياد خيلي حال بده از ملت ميپرسه چه ميخواين براتون بخونم غضنفر از اون پشت داد ميزنه ابي بخون....ابي بخون
                        ---
                        يه بار غضنفر توي هواپيما بوده هواپيما داشته سقوط ميكرده همه مردم داشتن از ترس سكته ميكردن ولي غضنفر ريلكس نشسته بوده بهش ميگن هواپيما داره سقوط ميكنه تو چرا اين قدر ريلكسي ميگه مگه اين هواپيما مال بابامه
                        ---
                        غضنفر از تير چراغ برق بالا ميرفته.بهش ميگن سر سيما لخته.ان وقت ميگه سيما خانم ياا...
                        ---
                        به گوسفنده ميگن چطوري دستشويي ميكني؟ ميگه به سبك گروه آريان....اينطوري: دونه دونه دونه
                        ---
                        يك روز يك سربازي به باباش اينطور تلگراف ميزنه:
                        من كاظم پول, لازم.
                        پدر در جواب مي نويسه من تراب,وضع خراب
                        ---
                        از تركه مي پرسن چرا با ماشينت رفتي تو چمنا
                        ميگه آخه پليسه گفت بزن چنار منم زدم چنار

                        ---
                        سال 2020 بچه به باباش مي گه بابايي من چه جوري به دنيا اومدم .. باباش مي گه .. از اينترنت دانلودت کردم عزيزم---
                        يك روز مگسه مي افته تو چاي اصفهانيه بعداصفهانيه مي زنه تو سره مگسه ميگه هر چي خوردي تف كن
                        ---
                        يك روز يك جواني مي ره خاستگاري پدردخترازش سوال مي كنه ؟كارداري ميگه نه داداش دوباره سوال مي كنه؟خونه داري مي گه نه داداش مي گه ماشين داري ؟ميگه نه داداش ميگه پس تو چي داري ..داماد مي گه :پشت مو رو داشته باش
                        ---
                        رشتيه به باجناقش ميگه خجالت نميکشي؟
                        باجناقش ميگه چرا؟
                        رشتيه ميگه :آخه زنم خالکوبي عکس زنتو رو شکم اصغر آقا ديده
                        ---
                        غضنفر تازه از دهات به شهر امده بود.براي قضاي حاجت رفت داخل توالت موقعي كه برگشت ديدند دهانش پر از خون است . گفتند چرا دهانت خوني شده . گفت نميدانم كدام نامرد يك مسواك بزرگ داخل مستراح گذاشته بود من هم مسواك زم دندانهايم خوني شد.
                        ---
                        يه روز براي يه قزوينه يه كيسه برنج تبرك مي فرستن .قزوينه در كيسه رو باز مي كنه مي گه پس حميد كجاست
                        ---
                        يك روز همه داشتند با هم فوتبال بازي ميكردند يكي از راه ميرسه و يه قزوينيه را ميبينه كه روي زمين نشسته. بهش ميگه چرا نميري با بقيه بازي كني ؟ ميگه : من برانكاردم !
                        ---
                        يك روزبه غضنفر ميگن شما شهرام هستيد ميگه مرسي چشماتون قشنگ ميبينه
                        ---

                        iran

                        Comment

                        • delbakhtehd
                          Newbie
                          • Dec 2005
                          • 20

                          #177
                          thanks

                          mamnoonam , kheili jaleb bood
                          Last edited by Rasputin; 12-12-2006, 07:35 AM. Reason: The link doesn't working.

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #178
                            The most versatile word in Persian vocabulary is "Koon"

                            Here are some proverbs widely used in the language

                            1. When you are excessively happy , tooye koonet
                            aroosieh.

                            2. When you are teasing people, koonet mi……

                            3. When you are lazy, koonet goshade.

                            4. When you are out in the cold, Koonet yakh mizaneh

                            5. When you loose something for no reason, koonet
                            misouzeh.

                            6. When you work damn hard, koonet pareh misheh.

                            7. When you are scared and shaken, barq az koonet
                            mipareh.

                            8. When you are extremely frightened , ann tou koonet
                            Alaska mishe

                            9. When you are damn tired, joon az koonet dar
                            mireh.

                            10. When you are incredibly lucky, az koon shans
                            myiari.

                            11. When you demonstrate disregard for someone,
                            barash
                            koon kaj mikoni.

                            13. When you have a very sharp vision , koonet ham
                            cheshm dareh.

                            14. When you think very highly of yourself, az koone
                            feel oftadi.

                            15. When something terrible happens, koone aasemoon
                            zamin miad

                            iran

                            Comment

                            • mahsaak
                              Senior Member
                              • Dec 2005
                              • 4933

                              #179
                              merrsi siamak joon jaleb boodan



                              MAHSA














                              [/CENTER]

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #180
                                به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت:يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!! منم خوشحال شدم رفتم. در و که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت: من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن تولد نولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخت رفته بودم تو
                                ---

                                تهرونيه خوابيده بوده كنار زنش، يهو هوس كار خير ميكنه و شروع ميكنه آروم آروم با پر و پاچة حاج خانوم ور رفتن. زنش پشتش رو ميكنه بهش، ميگه: رامين بيخود فكراي الكي نكن... فردا بايد برم دكتر زنان، اونجام بايد تميز باشه! تهرونيه ميخوره تو پرش، يكم واسه خودش چرت ميزنه، بعد يهو خوشحال بلند ميشه، به زنش ميگه: شقايق جون، فردا وقت دندون*پزشكي كه نداري؟؟؟؟

                                ---

                                تركه داروخونه ميزنه،* رو درش مي*نويسه: فروش نوار بهداشتي با نصب در محل
                                ---

                                تركه ميره دكتر ميگه: آقاي دكتر تخمم درد ميكنه، دكتر دست ميزنه ميگه: الان چه احساسي داري؟ ميگه: دكتر جون دوست دارم ادامه بده
                                ---

                                يه ترکه ميره داروخونه ميگه اقا يزيد دارين! ميگه يزيد چيه؟!!ما يزيد نداريم.ترکه ميگه هموني که مي زارن سر اونجاشون ديگه!!!!!مرده ميگه با با اسمه اون که کاندومه با با!!ترکه ميگه ايلده من نيميدونم هر چي جلوي اب و بگيره يزيد ديگه!!
                                ---

                                زاحمه زنگ ميزنه خونة يه تركه، ميگه: ببخشيد گوشي دستتونه؟ يارو ميگه: بعله. ميگه: خوب پس بيزحمت بكنيدش تو كونتون! تركه شاكي ميشه و قطع ميكنه. سه چهار ساعت بعد باز مزاحمه زنگ ميزنه همون خونه، ميگه: ببخشيد گوشي دستتونه؟ تركه مياد تيز بازي در بياره، ميگه: نه! مزاحمه با صداي متجب ميگه: اِااِ... يعني هنوز تو كونتونه؟
                                ---

                                از تركه ميپرسن اسم زنت چيه؟ ميگه اسمش ميناس، من مين صداش ميكنم مردم نپرن روش
                                ---

                                رشتيه يك پول قلنبه مياد دستش، تصميم ميگيره يك كاسبي اساسي راه بندازه. خلاصه ميره سي مليون تومن شورت زنونه ميخره، بار تريلي ميكنه ميبره تهرون، شروع ميكنه فروختن، و بعد يك مدت كارش اساسي ميگيره. بعد از دو سه ماه، زنگ ميزنه به زنش ميگه: خانم جان، پاشو بيا اينجا ببين من با اينهمه شورت چه غوغايي كردم! زنش ميگه: هنر كردي! تو پاشو بيا اينجا ببين من اينجا بدون شورت چه غوفايي كردم
                                ---

                                يه روز يه زنه صداش نازك بوده ميره دكتر واز دكتره دوائي مي خواد تا صداش كلفت بشه دكتره يه نسخه نوشت وبه زنه گفت:خانم اين دارو يه كم عوارض جانبي داره.زنه گفت:اشكالي نداره بعد از يه ماه زنه ميره پيش دكتره وگفت: آقاي دكتر صدايم كلفت شد.خيلي ممنون. دكتر گفت دارو هيچ عوارضي نداشت؟ زنه گفت: بله آقاي دكتر.كمي سينه ام مو درآورده.كه اونهم به تخمم
                                ---

                                iran

                                Comment

                                Working...