مرور جوک ها و لطیفه های قدیمی نشان می دهد که بسیاری از لطیفه ها در شرایط اجتماعی مختلف با شخصیت پردازی متفاوت و با مقاصد متفاوت تکرار شده و در جامعه نقل شده است. لطیفه هایی که در این جا می خوانید، لطیفه های دهه سی و چهل شمسی است. من برخی از این لطیفه ها را مودبانه کردم و سعی کردم عفت و عصمت و سایر خواهران عمومی را مورد حفاظت قرار دهم، اگر چه اصولا نمی شود در مورد این گروه جوک ها چنین کاری کرد. لطیفه ها از کتاب اسرار مگو که کتاب زیرزمینی دوران خودش بود و بعدا معلوم شد که نوشته مرحوم مهدی سهیلی است، نقل شده است. این لطیفه ها را در سه قسمت منتشر خواهم کرد.
وسعت خانم
مردی با زنی مشغول کارهای مهمی بود. در حال بررسی دید که بخش مربوطه خانم شدیدا دچار انبساط است و گشادگی شدیدی بر آن عارض است. از خانم پرسید: ببخشید خانم! اسم شریف شما چیست؟ زن گفت: وسعت خانم!
مرد گفت: کور شوم که می بینم و می پرسم.
بابا شمل و غزل
اکبری، در حالی که یک فصل حسابی عرق و لوبیا و ماست و خیار خورده بود و حالش خراب بود، در حالی که اشک از چشمانش روان بود و قیافه ای اندوهبار گرفته بود و کتش را یک وری روی دوشش انداخته بود، با صدای دورگه داشت این بیت را می خواند:
مرا به وصل تو ای گل امیدواری بود
مرا نهادی و رفتی، چه کونده خواری بود!
تنبیه با اعمال شاقه
یک زن و شوهر روستایی پهلوی هم ایستاده بودند که خروسی جلوی چشم آنها ترتیب مرغی را داد. زن در کمال سادگی از شوهرش پرسید: چرا این خروسه این کار رو کرد؟ شوهر در حالی که می خندید، گفت: این مرغه گوزیده و خروسه داره تنبیهش می کنه.
شب شد و زن و شوهر شام خوردند و خوابیدند و دوساعتی از شب گذشته، اسدالله، از خواب بلند شد و گفت: صغری! گوزیدی؟ صغری گفت: به روح پدرتان نگوزیدم. اسدالله گفت: گوزیدی و حالا باید تنبیه بشی و برای تنبیه ترتیب صغری را داد و خوابید.
یک ساعتی گذشت و اسدالله دوباره دچار مشکل معاملاتی شد و دوباره صغری را صدا کرد و گفت: صغری! این چه وضعیه! تو که دوباره گوزیدی؟ صغری با التماس گفت: بخدا من نگوزیدم، اما شوهرش به التماس زن گوش نداد و دوباره برای تنبیه یک بار دیگر ترتیب او را داد.
سه ساعتی گذشت و اسدالله برای بار سوم صغرای بیچاره را که کاملا به خواب رفته بود، از خواب بیدار کرد و گفت: زن! تو امشب چرا این قدر می گوزی! پاشو تنبیهت کنم. صغری گفت: اسدالله! به خدا من نگوزیدم، به همین سبیل مردونه ات من نگوزیدم. اما اسدالله که کاملا نیازهای معاملاتی اش عود کرده بود، گفت: خودم شنیدم که گوزیدی و باید تنبیه بشی. و یک بار دیگر برای تنبیه ترتیب زن را داد و خوابید.
پس از یک ساعت صغری که تازه از این کار خوشش آمده بود، از خواب بلند شد و به اسدالله گفت: اسدالله خان! اسدالله خان! پاشو پاشو من بدجوری گوزیدم. اسدالله که کاملا از فرط انجام امور معاملاتی خسته شده بود و حال نداشت بلند شد و ترتیب زن را داد و دوباره به خواب رفتند.
نزدیک صبح بود که صغری دوباره احساس کرد که حالش زیادی خوب است، اسدالله را صدا کرد و گفت: اسدالله! پاشو! اسدالله که داشت خواب می دید و از خستگی نا نداشت، گفت: چی شده؟ صغری گفت: من همین حالا گوزیدم، زود باش منو تنبیه کن. اسدالله که اصلا حال نداشت، گفت: صغری جان! من دیگه کاری ات ندارم، می خوای بگوزی بگوز، می خوای برینی برین، من دیگه تنبیه ات نمی کنم.
آشنایی نزدیک
شبی کسی می خواست مهمانی برود. دوستش به او گفت: به صاحبخانه بگو من برادرت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. راه افتادند، وسط راه یک آشنای دیگر را هم دیدند و وقتی فهمید آنها می خواهند به مهمانی بروند، گفت: به صاحبخانه بگو من برادر زنت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. سه نفری به طرف مهمانی راه افتادند. وسط راه یک دوست دیگر را دیدند. او گفت: من هم با شما به مهمانی می آیم. کسی که کارت داشت، گفت: من دو نفر را به زور با خودم می برم، تو چطوری می آیی؟ مرد چهارمی گفت: صاحبخانه خودش مرا می شناسد.
وقتی به محل مهمانی رسیدند، صاحبخانه خواست که کارت شان را نشان دهند. اولی کارتش را نشان داد و گفت: ایشان هم برادرم هستند. صاحبخانه که ناراحت شده بود، سومی را نشان داد و گفت: ایشان چی؟ اولی گفت: ایشان هم برادرزنم هستند که چون امروز از سفر آمده بودند، از ایشان درخواست کردم با من بیایند. صاحبخانه با عصبانیت مرد چهارمی را نشان داد و گفت: این مادرقحبه دیگر کیست؟ مرد چهارمی گفت: دیدید گفتم صاحبخانه مرا می شناسد!
حوری قدبلند
واعظی بالای منبر می گفت: هر کسی نماز شب بخواند، خداوند در روز قیامت به او حوریه ای می دهد که پنجاه فرسخ بلندی قدش است. مردی پای منبر این حرف را شنید و گفت: من نه نماز شب می خوانم و نه چنین حوریه ای می خواهم. چون وقتی دارم در تهران این حوریه را می بوسم، مردم قزوین ترتیبش را در آنجا می دهند و من اصلا نمی فهمم.
میرزا حمالی
چنانکه می دانیم اصولا در گذشته ایران، موضوع سکس و مسائل جنسی یکی از موضوعات طبیعی بود. داروخانه ها و برخی نجاری ها هم وظیفه سکس شاپ های امروز را انجام می دادند. بانوان محترمه ای هم که شوهرشان به مسافرت می رفت یا اینکه با شوهرش خوب معامله اش نمی شد، و وضع معاملاتی شوهرش کساد بود، از وسایل کمک جنسی استفاده می کردند. نام این وسایل با عنوان «مچاچنگ» گفته شده است. در بعضی موارد هم که بانوان محترم گرایشات زنانه داشتند و لزبین های قبل از دوران مدرن بودند، این اشیاء کمک آموزشی وجود داشت و گاهی اوقات خانم ها وسیله مذکور را به هم قرض می دادند و یا برای استفاده مشترک به مهمانی همدیگر می رفتند.
شوهر زنی به مسافرت رفته بود. ناچار زن به خراطی مراجعه کرد و گفت:
- آقا! لطفا یک آلت مردانه از چوب برای من بسازید.
خراط گفت: حمالی می خواهید یا میرزایی؟
زن فکری کرد و پرسید: حمالی چه جوری یه و میرزایی چه جوره؟
خراط گفت: حمالی کوتاه است و کلفت و میرزایی نازک است و دراز.
زن دقیقا محاسبه کرد و گفت: «میرزاحمالی» باشد بهتر است.
از میان زنان رد نشوید
آقا نجفی، یکی از مراجع تقلید اصفهان یک روز از کوچه ای می گذشت. رسید به دو زن که چون کوچه تنگ بود، مجبور بود از وسط آن دو زن رد شود، بنابراین ایستاد و به آنها گفت:
- شما دو زن کنار هم بایستید، چون رد شدن از وسط زنان کراهت دارد.
یکی از زن های اصفهانی که احتمالا خوشش می آمد بامزه باشد، گفت: اما حاج آقا! شما خودتان هم وقتی به دنیا آمدید از وسط زنان رد شدید.
آقا نجفی گفت: بله، اما ایشان به این گشادی نبودند.
مشکل مالی
در شب زفاف دامادی به حجله نمی رفت و می گفت:
- من اصلا به این ازدواج راضی نیستم، چون جهیزیه دختر فقط سی هزار تومان است و این بسیار کم است و به همین خاطر هم اصلا پا به حجله نمی گذارم.
موضوع را به پدر عروس خبر دادند، او با عصبانیت به خانه داماد رفت و به او گفت:
- مردک پدرسوخته! من یک دختر خوشگل چهارده ساله را با سی هزار تومان پول به تو داده ام و می گویم او را بکن، تو نمی کنی؟ تو یک صد تومانی به من بده تا من در عرض یک ساعت تمام اعضای فامیلت را بکنم.
عاق والدین
زنی با پسرش دعوا کرده بود و سرانجام بعد از روزها دعوا به او گفت: من تو را عاق می کنم و هر چه زحمت به پایت کشیدم، حلالت نمی کنم.
پسر در کمال خشم و خشونت گفت: اولا من نمی خواستم به دنیا بیایم و این همه مصیبت و بدبختی بکشم. تو خودت یکشب یقه پدرم را گرفتی که خوش بگذرانی و من بدبخت را درست کردید. در ثانی چه زحمتی برای من کشیدی؟ چه چیزی به من دادی که حلالم نمی کنی؟
مادر گفت: من به تو یک خروار شیر دادم.
پسر گفت: این که چیزی نیست. من حاضرم دو خروار شیر بخرم و همه اش را بدهم به تو هر وقت خواستی بخوری.
مادر گفت: ای بی رحم! من تو را دو سال تمام بغل کردم و تو در بغل من گریه کردی.
پسر گفت: این هم چیزی نیست! من حاضرم تو را چهار سال بغل کنم و تو هر چقدر دلت می خواهد توی بغل من گریه کن.
مادر گفت: از همه بالاتر. من تورا نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه در دلم نگه داشتم.
پسر گفت: این که اصلا مهم نیست. تو می توانی پانزده ماه و پانزده روز و پانزده دقیقه و پانزده ثانیه بروی توی کون من.
القاعده
گاهی آدم تعجبش می گیرد از اینکه ملت ایران برای هر کاری از شعر استفاده می کردند، از دادن دسور آشپزی تا درخواست پول و سایر موارد. یک شب ناصرالدین شاه دستور داد یکی از زنان حرم که اتفاقا «قاعده» بود، شب برای هم بستری به حضورش برسد. آن زن که طبعا غیر از زیبایی و دادن سرویس های سکسی به شاه هنرهای دیگری هم داشت، موضوع «قاعدگی» خودش را در این شعر به گوش ناصرالدین شاه رساند:
ز «قتل» من اگر شاها دلت خوشنود می گردد
به جان منت، ولی تیغ تو خون آلود می گردد.
وسعت خانم
مردی با زنی مشغول کارهای مهمی بود. در حال بررسی دید که بخش مربوطه خانم شدیدا دچار انبساط است و گشادگی شدیدی بر آن عارض است. از خانم پرسید: ببخشید خانم! اسم شریف شما چیست؟ زن گفت: وسعت خانم!
مرد گفت: کور شوم که می بینم و می پرسم.
بابا شمل و غزل
اکبری، در حالی که یک فصل حسابی عرق و لوبیا و ماست و خیار خورده بود و حالش خراب بود، در حالی که اشک از چشمانش روان بود و قیافه ای اندوهبار گرفته بود و کتش را یک وری روی دوشش انداخته بود، با صدای دورگه داشت این بیت را می خواند:
مرا به وصل تو ای گل امیدواری بود
مرا نهادی و رفتی، چه کونده خواری بود!
تنبیه با اعمال شاقه
یک زن و شوهر روستایی پهلوی هم ایستاده بودند که خروسی جلوی چشم آنها ترتیب مرغی را داد. زن در کمال سادگی از شوهرش پرسید: چرا این خروسه این کار رو کرد؟ شوهر در حالی که می خندید، گفت: این مرغه گوزیده و خروسه داره تنبیهش می کنه.
شب شد و زن و شوهر شام خوردند و خوابیدند و دوساعتی از شب گذشته، اسدالله، از خواب بلند شد و گفت: صغری! گوزیدی؟ صغری گفت: به روح پدرتان نگوزیدم. اسدالله گفت: گوزیدی و حالا باید تنبیه بشی و برای تنبیه ترتیب صغری را داد و خوابید.
یک ساعتی گذشت و اسدالله دوباره دچار مشکل معاملاتی شد و دوباره صغری را صدا کرد و گفت: صغری! این چه وضعیه! تو که دوباره گوزیدی؟ صغری با التماس گفت: بخدا من نگوزیدم، اما شوهرش به التماس زن گوش نداد و دوباره برای تنبیه یک بار دیگر ترتیب او را داد.
سه ساعتی گذشت و اسدالله برای بار سوم صغرای بیچاره را که کاملا به خواب رفته بود، از خواب بیدار کرد و گفت: زن! تو امشب چرا این قدر می گوزی! پاشو تنبیهت کنم. صغری گفت: اسدالله! به خدا من نگوزیدم، به همین سبیل مردونه ات من نگوزیدم. اما اسدالله که کاملا نیازهای معاملاتی اش عود کرده بود، گفت: خودم شنیدم که گوزیدی و باید تنبیه بشی. و یک بار دیگر برای تنبیه ترتیب زن را داد و خوابید.
پس از یک ساعت صغری که تازه از این کار خوشش آمده بود، از خواب بلند شد و به اسدالله گفت: اسدالله خان! اسدالله خان! پاشو پاشو من بدجوری گوزیدم. اسدالله که کاملا از فرط انجام امور معاملاتی خسته شده بود و حال نداشت بلند شد و ترتیب زن را داد و دوباره به خواب رفتند.
نزدیک صبح بود که صغری دوباره احساس کرد که حالش زیادی خوب است، اسدالله را صدا کرد و گفت: اسدالله! پاشو! اسدالله که داشت خواب می دید و از خستگی نا نداشت، گفت: چی شده؟ صغری گفت: من همین حالا گوزیدم، زود باش منو تنبیه کن. اسدالله که اصلا حال نداشت، گفت: صغری جان! من دیگه کاری ات ندارم، می خوای بگوزی بگوز، می خوای برینی برین، من دیگه تنبیه ات نمی کنم.
آشنایی نزدیک
شبی کسی می خواست مهمانی برود. دوستش به او گفت: به صاحبخانه بگو من برادرت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. راه افتادند، وسط راه یک آشنای دیگر را هم دیدند و وقتی فهمید آنها می خواهند به مهمانی بروند، گفت: به صاحبخانه بگو من برادر زنت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. سه نفری به طرف مهمانی راه افتادند. وسط راه یک دوست دیگر را دیدند. او گفت: من هم با شما به مهمانی می آیم. کسی که کارت داشت، گفت: من دو نفر را به زور با خودم می برم، تو چطوری می آیی؟ مرد چهارمی گفت: صاحبخانه خودش مرا می شناسد.
وقتی به محل مهمانی رسیدند، صاحبخانه خواست که کارت شان را نشان دهند. اولی کارتش را نشان داد و گفت: ایشان هم برادرم هستند. صاحبخانه که ناراحت شده بود، سومی را نشان داد و گفت: ایشان چی؟ اولی گفت: ایشان هم برادرزنم هستند که چون امروز از سفر آمده بودند، از ایشان درخواست کردم با من بیایند. صاحبخانه با عصبانیت مرد چهارمی را نشان داد و گفت: این مادرقحبه دیگر کیست؟ مرد چهارمی گفت: دیدید گفتم صاحبخانه مرا می شناسد!
حوری قدبلند
واعظی بالای منبر می گفت: هر کسی نماز شب بخواند، خداوند در روز قیامت به او حوریه ای می دهد که پنجاه فرسخ بلندی قدش است. مردی پای منبر این حرف را شنید و گفت: من نه نماز شب می خوانم و نه چنین حوریه ای می خواهم. چون وقتی دارم در تهران این حوریه را می بوسم، مردم قزوین ترتیبش را در آنجا می دهند و من اصلا نمی فهمم.
میرزا حمالی
چنانکه می دانیم اصولا در گذشته ایران، موضوع سکس و مسائل جنسی یکی از موضوعات طبیعی بود. داروخانه ها و برخی نجاری ها هم وظیفه سکس شاپ های امروز را انجام می دادند. بانوان محترمه ای هم که شوهرشان به مسافرت می رفت یا اینکه با شوهرش خوب معامله اش نمی شد، و وضع معاملاتی شوهرش کساد بود، از وسایل کمک جنسی استفاده می کردند. نام این وسایل با عنوان «مچاچنگ» گفته شده است. در بعضی موارد هم که بانوان محترم گرایشات زنانه داشتند و لزبین های قبل از دوران مدرن بودند، این اشیاء کمک آموزشی وجود داشت و گاهی اوقات خانم ها وسیله مذکور را به هم قرض می دادند و یا برای استفاده مشترک به مهمانی همدیگر می رفتند.
شوهر زنی به مسافرت رفته بود. ناچار زن به خراطی مراجعه کرد و گفت:
- آقا! لطفا یک آلت مردانه از چوب برای من بسازید.
خراط گفت: حمالی می خواهید یا میرزایی؟
زن فکری کرد و پرسید: حمالی چه جوری یه و میرزایی چه جوره؟
خراط گفت: حمالی کوتاه است و کلفت و میرزایی نازک است و دراز.
زن دقیقا محاسبه کرد و گفت: «میرزاحمالی» باشد بهتر است.
از میان زنان رد نشوید
آقا نجفی، یکی از مراجع تقلید اصفهان یک روز از کوچه ای می گذشت. رسید به دو زن که چون کوچه تنگ بود، مجبور بود از وسط آن دو زن رد شود، بنابراین ایستاد و به آنها گفت:
- شما دو زن کنار هم بایستید، چون رد شدن از وسط زنان کراهت دارد.
یکی از زن های اصفهانی که احتمالا خوشش می آمد بامزه باشد، گفت: اما حاج آقا! شما خودتان هم وقتی به دنیا آمدید از وسط زنان رد شدید.
آقا نجفی گفت: بله، اما ایشان به این گشادی نبودند.
مشکل مالی
در شب زفاف دامادی به حجله نمی رفت و می گفت:
- من اصلا به این ازدواج راضی نیستم، چون جهیزیه دختر فقط سی هزار تومان است و این بسیار کم است و به همین خاطر هم اصلا پا به حجله نمی گذارم.
موضوع را به پدر عروس خبر دادند، او با عصبانیت به خانه داماد رفت و به او گفت:
- مردک پدرسوخته! من یک دختر خوشگل چهارده ساله را با سی هزار تومان پول به تو داده ام و می گویم او را بکن، تو نمی کنی؟ تو یک صد تومانی به من بده تا من در عرض یک ساعت تمام اعضای فامیلت را بکنم.
عاق والدین
زنی با پسرش دعوا کرده بود و سرانجام بعد از روزها دعوا به او گفت: من تو را عاق می کنم و هر چه زحمت به پایت کشیدم، حلالت نمی کنم.
پسر در کمال خشم و خشونت گفت: اولا من نمی خواستم به دنیا بیایم و این همه مصیبت و بدبختی بکشم. تو خودت یکشب یقه پدرم را گرفتی که خوش بگذرانی و من بدبخت را درست کردید. در ثانی چه زحمتی برای من کشیدی؟ چه چیزی به من دادی که حلالم نمی کنی؟
مادر گفت: من به تو یک خروار شیر دادم.
پسر گفت: این که چیزی نیست. من حاضرم دو خروار شیر بخرم و همه اش را بدهم به تو هر وقت خواستی بخوری.
مادر گفت: ای بی رحم! من تو را دو سال تمام بغل کردم و تو در بغل من گریه کردی.
پسر گفت: این هم چیزی نیست! من حاضرم تو را چهار سال بغل کنم و تو هر چقدر دلت می خواهد توی بغل من گریه کن.
مادر گفت: از همه بالاتر. من تورا نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه در دلم نگه داشتم.
پسر گفت: این که اصلا مهم نیست. تو می توانی پانزده ماه و پانزده روز و پانزده دقیقه و پانزده ثانیه بروی توی کون من.
القاعده
گاهی آدم تعجبش می گیرد از اینکه ملت ایران برای هر کاری از شعر استفاده می کردند، از دادن دسور آشپزی تا درخواست پول و سایر موارد. یک شب ناصرالدین شاه دستور داد یکی از زنان حرم که اتفاقا «قاعده» بود، شب برای هم بستری به حضورش برسد. آن زن که طبعا غیر از زیبایی و دادن سرویس های سکسی به شاه هنرهای دیگری هم داشت، موضوع «قاعدگی» خودش را در این شعر به گوش ناصرالدین شاه رساند:
ز «قتل» من اگر شاها دلت خوشنود می گردد
به جان منت، ولی تیغ تو خون آلود می گردد.


Comment