Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #436
    كتاب زبان اورارتويي در پژوهشكده*ي زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري به فارسي ترجمه شد؛ اين نخستين*بار است كه زبان و گرامر زبان اورارتويي در ايران ترجمه شده است.


    كتاب زبان اورارتويي كه توسط حميده بحرانيان ـ پژوهشگر پژوهشكده*ي زبان و گويش ـ از آلماني به فارسي ترجمه شده است، فصل*هايي را مانند زيستگاه*هاي اقوام اورارتويي، خط اورارتويي و منشا آن، فونتيك، مورفولوژي و صرف نام*ها، ضميرهاي مختلف، اعداد، نحوه*ي ساخت افعال و گرامر زبان يادشده دارد.


    به گزارش گروه دريافت خبر ايسنا، در اين كتاب همچنين پژوهش*هايي كه ازسوي افراد مختلف درباره*ي اين زبان صورت گرفته، ارايه شده*اند.


    بحرانيان زبان قوم اورارتويي را كه در قرن ششم و نهم پيش از ميلاد تحت لواي حكومتي در شرق باستان زندگي مي*كردند، جزو گروه زبان*هاي آزياتيك دانست.


    به گفته*ي او اورارتوها در نيمه*ي دوم هزاره*ي اول پيش از ميلاد در اطراف درياچه*ي وان به*طور گسترده سكونت داشتند.


    بحرانيان با اشاره به بقاياي يكي از شهرهاي اصلي حكومت اورارتو به نام توشبا در مكان فعلي شهر وان تركيه، گفت: براساس اطلاعات ارايه*شده در اين كتاب در جنوب شرقي وان يكي از مراكز مذهبي اورارتوها وجود داشته است كه مردم آن به زبان اورارتويي صحبت مي*كردند.


    اين نژاد به*طور پراكنده در حاشيه*ي جنوبي درياچه*ي وان تا قسمت سواحل شمالي درياچه*ي اروميه و ناحيه*ي شهر تبريز فعلي استقرار داشتند.


    قرار است اين كتاب تا پايان سال در اختيار علاقه*مندان قرار گيرد.

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #437
      بزرگ ترین نمایشگاه کتاب دنیا، امروز 4 اکتبر(12 مهر) در شهر فرانکفورت آلمان افتتاح شد. میهمان افتخاری نمایشگاه امسال هند است و این کشور تلاش دارد تا ادبیات خود را بیشتر به جهانیان معرفی کند.
      پنجاه و هشتمین نمایشگاه کتاب فرانکفورت، توسط فرانک اشتاین مایر، وزیر خارجه آلمان افتتاح شده است. وزیر منابع طبیعی هند و چند نویسنده هندی نیز در مراسم افتتاحیه حضور داشتند.

      آقای اشتاین مایر در سخنان خود، تنوع فرهنگی هند و وجود 24 زبان در این کشور را ستوده و گفته است که "کتاب" اولین و متداول ترین ابزار برای گفتگوی فرهنگی است.

      آرجون سینگ، وزیر منابع طبیعی هند نیز گفته است که در جهانی که توسط تروریسم و سوءبرداشت ها مورد تهدید قرار گرفته، کتاب می تواند برای نزدیک تر کردن مردم جهان مورد استفاده قرار گیرد.

      بیش از 7 هزارشرکت کننده از 113 کشور جهان در نمایشگاه حضور خواهند داشت و 400 هزار عنوان کتاب در معرض دید بازدید کنندگان قرار می گیرد.

      انتظار می رود که 280 هزاربازدید کننده از نمایشگاه کتاب فرانکفورت که تا 8 اکتبر ادامه خواهد داشت، دیدن کنند.

      شرکت های بزرگ انتشاراتی دنیا هر سال در این رویداد بزرگ فرهنگی شرکت می کنند و در ایام برپایی این نمایشگاه، قراردادهای متعدد نشر و ترجمه کتاب منعقد می شود.

      نمایشگاه کتاب فرانکفورت که توسط اتحادیه ناشران و کتابفروشان آلمان برگزار می شود هر ساله جایزه معتبری تحت عنوان، جایزه صلح اهدا می کند که امسال این جایزه به پرفسور "ولف لپنيس" جامعه شناس آلمانی داده می شود.

      پیش از این افرادی چون اورهان پاموک، نویشنده ترک و سوزان سونتاگ، منتقد آمریکایی این جایزه را دریافت کرده اند.

      یورگن بوس، مدیر نمایشگاه گفته است که امسال تعداد شرکت کنندگان آسیایی نسبت به سال پیش افزایش یافته است.

      نسل جدید ادبی هند

      صنعت رو به گسترش نشر در هند و افزایش انتشار کتاب های نویسندگان هندی به زبان های خارجی، این کشور را به میهمان ویژه نمایشگاه امسال تبدیل کرده است. هر سال حدود 80 هزار عنوان کتاب در هند منتشر می شود.

      70 نویسنده سرشناس هندی در روزهای برپایی نمایشگاه در فرانکفورت حضور خواهند یافت و به ارائه آثار خود خواهند پرداخت. در نمایشگاه امسال نویسندگان سرشناس هند همچون سلمان رشدی، آرونداتی روی و ویکرام ست حضور نخواهند داشت بلکه نسل جدید نویسندگان این کشور که در صحنه بین المللی خوش درخشیده اند با آثار خود شرکت می کنند.


      نسل جدید ادبیات هند در عرصه های بین المللی خوش درخشیده است

      تنها در سال گذشته بیش از 25 داستان نویسندگان هندی به زبان آلمانی ترجمه شده و ناشران بین المللی در این کشور به دنبال کشف استعدادهای جدید برای معرفی به جهانیان هستند.

      آقای بوس، مدیر نمایشگاه فرانکفورت تاکید کرده که هند در کانون توجهات جهانی قرار دارد و توسعه اقتصادی، تنوع فرهنگی و فضای سیاسی تمام جهان را مجذوب خود کرده است.

      قرار است سال آینده کاتالونیا (منطقه ای خودمختار در شمال شرقی کشور اسپانیا) میهمان ویژه نمایشگاه باشد و در سال 2008 نیز ترکیه حضور خواهد یافت.

      نمایشگاه امسال همچنین برآموزش و تشویق بر سواد آموزی متمرکز شده است. دیجیتالی شدن و روند جهانی سازی، اهمیت آموزش در عصر فعلی را بیش از پیش آشکار کرده است.

      همچنین در جلسات متعددی که در جین برپایی نمایشگاه برگزار می شود به موضوع حقوق معنوی نویسندگان و سرقت اینترنتی نیز پرداخته خواهد شد.

      آتوم اگویان، کارگردان ارمنی کانادایی الاصل نیز جایزه بهترین اقتباس ادبی نمایشگاه فرانکفورت امسال را به خاطر فیلم جایی که حقیقت دروغ می گوید دربافت کرده است.

      نویسندگانی مانند، گونترگراس (نویسنده آلمانی برنده جایزه نوبل ادبیات)، ایمره کرتژ و گائو چینگ ژیان (هر دو از جمله برندگان نوبل ادبیات)، زدی اسمیت، دونا لئون، کن فالت و کایران دسایی(نامزد جایزه بوکر امسال) در جشنواره امسال حضور خواهند داشت و به ایراد سخنرانی و شرکت در کارگاه های آموزشی خواهند پرداخت.

      نگرانی از گوگل

      نمایشگاه امسال همچنین بر اینترنت به عنوان رسانه ای که صنعت نشر را به چالش کشیده متمرکز خواهد شد.

      رشد و ترقی صنعت نشر الکترونیکی و نگرانی از فعالیت های گوگل در ارائه خدمات مربوط به کتاب از دیگر مسائلی است که مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.

      قرار است در نمایشگاه فرانکفورت، سیستم جدیدی ارائه شود که به ناشران این امکان را می دهد که از حقوق معنوی آثار خود در فضای اینترنت مراقبت کنند.

      برخی فعالان نشر از روند دیجیتالی شدن و تهدید های ناشی از آن نگران هستند. افزایش استفاده از سی دی، دی وی دی، کتاب های صوتی و بانک های اطلاعاتی آن لاین از جمله چالش های صنعت نشر معرفی شده است.

      شرکت گوگل، در نمایشگاه امسال در کانون توجه قرار دارد. گوگل می خواهد به کاربران این امکان را بدهد که که بخشی از هر کتاب منتشر شده را به صورت آن لاین در اختیار کاربران قرار دهد که این مساله باعث بروز نگرانی هایی درباره حقوق معنوی این آثار در میان ناشران و صاحبان آثار شده است.


      پروژه جدید گوگل به امر آموزش و سواد آموزی می پردازد

      اتحادیه ناشران و کتابفروشان آلمان برای مقابله با چنین چالش هایی، بانک اطلاعاتی اینترنتی کتاب را عرضه کرده است. این بانک اطلاعاتی قرار است تا پایان سال 2007، صد هزار عنوان کناب را در خود جای دهد.

      پروژه جدید گوگل، به معلمان، سازمان ها و کسانی که به سواد آموزی علاقه مند هستند این امکان را می دهد تا از اینترنت برای دریافت و ارائه اطلاعات استفاده کنند. با این محصول جدید گوگل، تمام سازمان هایی که به نحوی در سواد آموزی در نقاط مختلف دنیا فعالیت می کنند، می توانند با یکدیگر در ارتباط باشند.

      کاربران از این پس قادر خواهند بود که به کتاب های دیجیتالی و مقاله های علمی دسترسی داشته باشند و اطلاعات و دانش خود را از طریق وبلاگ ها، گروه های اینترنتی و ویدئو با دیگران تقسیم کنند.

      این پروژه توسط گوگل و با همکاری برنامه سواد آموزی نمایشگاه فرانکفورت (LitCam) و یونسکو ارائه شده است.


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #438
        در تعريفي از شعر گفته شده است، «شعر نقاشي کلمات است» و اين تعبير و تعريف عجيب مترادف نام سهراب سپهري است و انگار با سهراب مراعات*النظير است.


        غلامرضا کافي با بيان اين مطلب، در گفت*وگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در فارس، درباره علل رويکرد به سهراب سپهري و شعر او در ادبيات معاصر ايران، اظهار داشت: سهراب سپهري گلي است در شوره*زار و پرنياني در خارزار؛ يعني در روزگار سياست*زدايي و سياسي*سرايي که زبان سخت و ثقيل است و لحن تپنده و خشمگين، او مخملين و پرنياني مي*انديشد، در حالي که از احوال پيرامون خود هم غافل نيست. قطار سياست از نظر او خالي است و قوطي کنسرو صنعت، گلوي نازک آب را مي*خراشد و دغدغه آن دارد که حيات و هستي در حال گل*آلود شدن است.


        اين شاعر در ادامه گفت: پس از عنوان غم*انگيز خاتم*العرفا در ادبيات ايران، او بارقه*هاي اشراق شرق را با آينه*ي ضمير زلال خويش بر جان*ها مي*تاباند و عرفان، اين يوسف عزيز را به دامان يعقوب کهنسال ادبيات بازمي*گرداند. تشنگي پنج*قرنه از عصر جامي، جامي زلال و سکرآجين را درمي*نوشد و سرمست مي*شود. و عرفان اين*بار بي*تکلف است، عيني و ملموس و به همين دليل بي زرق و سالوس.


        وي معتقد است: سهراب «عاريت کس نپذيرفته است / آن*چه دلش گفت بگو، گفته است»، يعني در شعر او به جاي آن که پروانه با شمع جمع شود، با برنامه*ي دفع آفات مراعات آورده شده است. وقتي مي*گوييم فلان به شيوه*ي خراساني سروده است، به نوعي دست*افزارهايي براي او آماده کرده*ايم و ذهن*مان را براي شنيدن چيزهاي عقلي ـ که اتفاق هم مي*افتد ـ آماده ساخته*ايم. اما در زبان ويژه*ي سهراب که خاص خود اوست، هميشه منتظر حادثه*اي غيرقابل پيش*بيني هستيم و اين حادثه گاهي حادثه*ي عشق است که بهترين چيز است و نگاه را تر مي*سازد.


        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #439
          چهل*وسومين كنگره جهاني نويسندگان از 28 سپتامبر (ششم مهر) با مراسم ويژه*اي در بزرگداشت چهل*وپنجمين سال دريافت جايزه نوبل ايوو آندريچ، با حضور شاعري از ايران، آغاز و تا چهارم اكتبر (12 مهر) در بلگراد و ديگر شهرهاي صربستان برگزار شد.

          به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، سودابه باباگپ - نخستين و تنها ايراني شركت*كننده در اين گردهمايي - با شعرهايي كه حاصل سفرهايش به تركيه، بلغارستان، روسيه، و دوره اقامتش در صربستان و مونته*نگرو بود، در اين برنامه حضور داشت.

          برخي از شاعران و نويسندگان مطرح حاضر در اين كنگره چون الكساندر پترو - شاعر مشهور صربستان كه يكي از استادان دانشگاه*هاي آمريكاست - و همچنين مما ريسيچ - كارگردان هنري برنامه -، از حضور نماينده*اي از ايران براي نخستين*بار در تاريخ 43ساله كنگره يادشده تشكر كردند.

          اين كنگره در مكان*هايي چون تالار بزرگ كولارتس، كانون نويسندگان بلگراد و اماكن فرهنگي شهرهاي ديگر صربستان چون سرمسكي كالوتسي، و نووي ساد برگزار شد كه در تمامي اين برنامه*ها، باباگپ با خواندن شعرهايش و متني با موضوع "شعر؛ از گريستن تا نيايش"، حضور داشت. او در بخش پاياني سخنراني*اش و در توضيح انتخاب اين پايان*بندي، به رستگاري كلام در سكوت و نيايش اشاره كرد.

          همچنين يكي از روزنامه*هاي چاپ بلگراد در بخش منتخب آثار اين دوره از كنگره، شعري از باباگپ را در كنار تصويرش به چاپ رساند.

          كنگره*ي جهاني نويسندگان بلگراد از سال 1964 با سرپرستي انجمن نويسندگان صربستان و حمايت شاعراني ازجمله ايوو آندريچ، ميلوش كرنجانكسي، دسانكا ماكسيموويچ، واسكوپوپا و ...، هر ساله برگزار مي*شود.

          حاضران در اين دوره از كنگره، از كشورهاي جمهوري اسلامي ايران، فرانسه، انگلستان، ايتاليا، روسيه، چين، هند، بلژيك، آمريكا، بلغارستان، بوسني، دانمارك، مجارستان، مقدونيه، آلمان، لهستان، روماني، تركيه، اوكراين، كرواسي، مونته*نگرو، سوئد و اسپانيا بودند.


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #440
            كاوه ميرعباسي معتقد است: آثاري كه از ما ترجمه شده، براي غرب قابل درك نيستند، زيرا امروز دوره ادبيات روستايي به پايان رسيده است.

            اين مترجم و داستان*نويس در ادامه گفت*وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،* متذكر شد: نويسندگان ما امروز يا از آثار خارجي تقليد مي*كنند و يا اين*كه ادبياتي روستايي مي*نويسند كه دوره آن تمام شده است. اما اگر ادبيات شهري ما ترجمه شود، قطعا موفق خواهد بود.

            وي با اشاره به نداشتن نويسنده حرفه*يي در ايران تصريح كرد: يكي ديگر از عواملي كه آثار ما چندان ترجمه و خوانده نمي*شود، اين است كه رمان نداريم و دليل اين امر هم نداشتن نويسنده حرفه*يي است. ما نويسنده*اي نداريم كه تمام كارش نوشتن باشد و بتواند به صورت ممتد رمان خلق كند.

            ميرعباسي يكي از شروط داشتن نويسنده حرفه*يي و به دنبال آن خلق رمان را پيوستن به قانون كپي*رايت ذكر كرد و افزود: مشكل ما اين است كه قانون كپي*رايت نداريم. نمايشگاه*هاي كتاب در دنيا عرصه خريد و فروش كپي*رايت است، ولي ما متأسفانه چنين بازارهايي نداريم. بايد توجه داشت كه كتاب هم يك كالاست و براي كسي كه در كار نشر است، علاوه بر بخش فرهنگي، بخش اقتصادي نيز اهميت دارد. وقتي ترجمه كتابي براي ناشر بازدهي اقتصادي ندارد، در اين زمينه تلاش نخواهد كرد.

            وي در عين حال معتقد است: ما نبايد تيراژ آثاري را كه از نويسندگان*مان ترجمه شده، با نويسندگان بزرگ دنيا بسنجيم، چرا كه مثلا گابريل گارسيا ماركز به يكي از زبان*هاي بين*المللي مي*نويسد و به اين دليل آثارش با استقبال زيادي مواجه شده*اند. اما مي*توانيم خود را با اورهان پاموك - نويسنده ترك - بسنجيم، چرا كه زبان آن*ها هم به اندازه زبان ما مهجور است. اما اين*كه چرا اين نويسنده جهاني شده، دليلش نوع نوشتن اوست كه به ادبيات غرب نزديك*تر است.

            اين مترجم متذكر شد: اما آثار نويسندگاني از ما ترجمه شده كه درواقع نوعي از ادبيات روستايي است و دورانش به سر آمده و مخاطبان خاص را مي*طلبد.

            وي يكي ديگر از دلايل استقبال نكردن از ترجمه*هاي آثار را، نشناختن ادبيات ما عنوان كرد و گفت: درباره ادبيات كشور ما چيزهاي محدودي نوشته شده، غربي*ها ادبيات ما را نمي*شناسند، و طبيعي است آثار ما كه كم*تر ترجمه شده، با استقبال چنداني هم مواجه نشود.

            ميرعباسي همچنين ياد*آور شد: آثاري از ادبيات ما چون "بامداد خمار" ترجمه شده و تيراژ فراواني هم داشته است، كه اين به رابطه*ها ربطي ندارد، بلكه مترجم مطابق سليقه خود، اين كار را انجام مي*دهد. درواقع ناشر خارجي به روابط كاري ندارد، بلكه به دنبال انتشار كاري است كه فروش داشته باشد.

            وي ادامه داد: يكي از شروط اوليه براي ترجمه آثار ما اين است كه به قانون كپي*رايت بپيونديم، و تا زماني كه اين اتفاق نيفتد، آثارمان به سختي ترجمه خواهند شد.


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #441
              محمدعلي سپانلو معتقد است: آثار ما كه در غرب منتشر مي*شوند،* آثاري نيستند كه براي آن*ها تازه باشند.

              اين شاعر و مترجم در ادامه گفت*وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره دليل اين امر توضيح داد: علت اين است كه ما نوع داستان كوتاه و رمان را از غرب گرفته*ايم و تجربه چنداني در اين زمينه نداريم. الان چيزهايي را كه نويسندگان ما با عنوان رئاليسم جادويي مي*نويسند، حتا يك صفحه از آثار ماركز را جواب نمي*دهد.

              وي با بيان اين مطلب كه آن*چه قابليت مقايسه جهاني دارد، شعر ماست، ادامه داد: شعر ما به اين دليل اين قابليت مقايسه جهاني دارد كه داراي گذشته پرباري است، اما رمان*نويسي اين*قدر در كشور ما سابقه ندارد. اما نكته اين*جاست كه حتا شعر معاصر فارسي نيز ترجمه نمي*شود. شعرهاي شاعراني چون فروغ فرخزاد، مهدي اخوان ثالث، احمد شاملو، سهراب سپهري و ... كه از شاعران بزرگ معاصر ما هستند، نيز ترجمه نمي*شوند، و دليل اين امر شايد نشناختن شعرمان باشد.

              سپانلو گفت: ما همچنان دچار مسائل فرقه*يي هستم و هركس هواي گروه وابسته به خود را دارد. وقتي به داستان*هايي كه از ما ترجمه شده، خوب دقيق مي*شويم، مي*بينيم بيش*تر داستان*ها اهميت*شان در اين است كه در آن*ها از ايران خبري هست و ساختار و ديگر مسائل داستان در آن*ها ديده نمي*شود.

              وي در عين حال دليل ديگر خوانده نشدن آثار ايراني را در خارج از كشور، ترجمه ضعيف آن*ها عنوان كرد و ادامه داد: ترجمه*هايي كه از آثار ما شده، بيش*تر مكانيكي بوده و سطح و شيوه به جود نمي*آورد.

              درواقع ترجمه*ها تنوع زبان فارسي را منتقل نمي*كنند و خواننده گمان مي*كند نويسنده با كمبود واژه مواجه است. مثلا در ترجمه*ها مترجمان نمي*توانند خيلي خوب تلميحات ما را درآورند و گويي يك نامه تجاري را ترجمه مي*كنند؛ نه ادبيات داستاني يك كشور را.

              سپانلو همچنين متذكر شد: ادبيات داستاني ما به آن صورت كه در تنوع غرب مطرح باشد، كم است، و سال*هاست «بوف كور» صادق هدايت در جنبه اقتصادي بازار كار مي*كند. به نظرم روابط ميان افراد در ترجمه آثار چندان دخيل نبوده است، چرا كه در غرب ناشران به دنبال كار فرهنگي هستند و تنها به دنبال آثاري - چه خوب و چه بد - براي چاپ هستند.

              وي درباره مهجور بودن زبان فارسي و دليل خوانده نشدن ترجمه آثار ما توضيح داد: زبان فارسي تا مدت*هاي مديدي حوزه گسترده*اي داشت، حتا در آلمان تا سال 1910 شاعر فارسي*گو وجود داشت؛ اين امر به دليل نفوذ سياسي ايران بود كه زبان فارسي نيز به دنبال آن نفوذ فراواني داشت. شايد امروز از حوزه نفوذ اين زبان كاسته شده باشد، اما اين زبان همچنان قوي است؛ ولي مسأله اين*جاست كه امروز ديگر كسي اصرار ندارد زبان فارسي را ياد بگيرد.


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #442
                حسن نكوروح ـ مترجم آثار آلماني*زبان ـ با اشاره به توقف طولاني چند عنوان از آثارش در مميزي، به ارايه*ي توضيحاتي در اين زمينه پرداخت.

                اين مترجم به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: ترجمه*اي كه از كتاب «يوسف و برادرانش» توماس مان انجام داده*ام، بيش از پنج سال است كه گرفتار مميزي است. در طول اين مدت پي*گيري براي ديدن معاونت اسبق و فعلي فرهنگي و نامه*نگاري درباره*ي اين موضوع بي*نتيجه مانده است.

                نكوروح با اشاره به اين*كه علل و ريشه*هاي جريان مميزي به خيلي قبل*تر برمي*گردد، گفت: اين مسأله به دوران مشروطه و پيش از آن و زماني كه كالاي غرب به ايران راه يافت، برمي*گردد. از همان زمان تقليد از اروپاييان سرلوحه*ي كارهاي*مان شد، كه ايراد همين بود. چون به اعماق فرهنگ*شان راه نيافتيم، به سطح و ظاهرش چسبيديم و همين اشتباه*مان بود كه به دامش افتاديم و هنوز هم گرفتارش هستيم. ولي غربي*ها،* كه خود پيش از ما به سراغ شرق آمده بودند، راه ديگري رفتند. از همان قرون وسطا، كه با همه*ي شك و بدبيني نسبت به مشرق*زمين و انديشه و فرهنگ اسلامي،* توجه*شان توسط اصحاب كليسا،* و پيش از همه استاد اعظم*شان، آلبرت كبير، به امتيازهاي آن جلب شد،* تا بعدها در دروه*ي روشنگري كه كساني ازجمله حكيم كليسايي ديگري،* هردر،* چشم*شان را به محاسن عظيم دنياي شرق و اسلام و كتاب آسماني*اش باز كرد، هميشه با آگاهي از ويژگي*هاي شرقي اين آثار و ارتباط*هاي فرهنگي و تاريخي با اين دنياي بيگانه اين كار را مي*كردند. اين*ها فرق مي*گذاشتند، نه فقط ميان غرب خودي و شرق بيگانه، بلكه ميان آثار شرقي هم تفاوت قايل بودند. چنان*كه هردر ميان سعدي و حافظ فرق مي*گذاشت، و اولي را به*خاطر آموزندگي* آثارش ترجيح مي*داد. ولي گوته هم كه در دنباله*ي* هردر و تحت تأثير او از جواني توجهش به آثار اين دو شاعر فارسي جلب شده بود، چون بعدها به هر دو اين*ها و حتا بيش*تر به حافظ روي آورد، با اين آگاهي به اين كار دست زد. كتاب «ديوان شرقي و غربي»اش از اين آگاهي مالامال است كه آن*را در همان عنوان هم در عبارت «شرقي و غربي» اعلام مي*كند.

                او افزود: با اين آگاهي است كه تقليد را رد مي*كند، هم صراحتا و هم در عمل. حتا آن*جا كه ظاهرا تقليد مي*كند، به كمك طنز، خواننده را متوجه ظرايف كار خود مي*كند، كه همه* دلالت بر غربي بودن اثر او دارد و در اين* همه مترجم راهنماي او بوده است. اساس كار شاعر آلماني، اطلاعاتي بود كه از مترجم حافظ و ديگر مستشرقان آلماني و اروپايي گرفته بود، ولي ما تقليد كرديم و هنوز هم مي*كنيم، چون از اين آگاهي بي*بهره بوديم و هستيم. اول به سراغ رمانتيك*ها رفتيم و هرچه از آن دوره بود، ترجمه كرديم و هرچه خوش*مان آمد، مثلش را ساختيم، كه به*ظاهر چنين بود. چون به ظاهر توجه داشتيم و بعد كه از آن خسته و دل*زده شديم، سراغ مدرن*ترهاشان رفتيم و تا توانستيم، آثار مدرن ساختيم و پرداختيم. بازارش داغ شد، كه از آن مد ساختيم و مد را با مدرن اشتباه گرفتيم، كه حال نيز به عمق آثار مدرن پي نبرده مي*خواهيم «پست*مدرن» باشيم تا از قافله عقب نمانيم، به خيال آن*كه اين يكي هم دوره*ي* پس از آن را شامل مي*شود، حال آن*كه اين درواقع خود در برابر تحولات جديد فكري و فرهنگي يك جريان ارتجاعي به حساب مي*آيد، كه اين خود حكايت ديگري است و مجال ديگري مي*خواهد.


                نكوروح در ادامه يادآور شد: اين بدان معنا نيست كه نبايد سراغ آثار رمانتيك رفت يا آثار مدرن و پست*مدرن را بايد به*كلي مردود شمرد. اين*ها هركدام در جاي خود جالب است و مي*تواند داراي محتويات والا و حتا آموزنده نيز باشد. مهم آن است كه بايد با آمادگي و دانش لازم براي درك صحيح آن*ها به سراغ*شان رفت. يعني بايد جايگاه هركدام را در فرهنگ غرب دانست و آن*گاه از مدرنيسم و پست*مدرنيسم دم زد، كه در غير اين*صورت همه*اش طبل توخالي است كه به صدا درآورده*ايم، و تنها مي*تواند تأثير مخرب و منحرف*كننده داشته باشد.

                او گفت: در واقع ما از همان آغاز كار را ساده گرفتيم و براي خود آسان كرديم. عجله داشتيم و مي*خواستيم فورا به آن برسيم، فوت و فنش را به كار بريم و كالاي*مان را زود به بازار برسانيم. از ترس آن*كه رقبا زودتر از ما دست به كار شوند و بازار را بگيرند. اين تفكر بازاري بر تمام اين جريان سايه انداخته است كه دستگاه*هاي اجرايي مربوط نيز از آن بي*بهره نمانده*اند. متأسفانه بايد گفت كه اين*ها نيز در كار خود از همين تفكر برخاسته از ناآگاهي يادشده پيروي كرده*اند و مي*كنند؛ يعني مي*توان گفت در برابر تقليد كوركورانه*ي مقلدان فرهنگ و ادب غرب، سانسور به*معناي نفي كوركورانه است. با اين ابزار تقليد نفي مي*شود، و چون اين نفي جنبه*ي* اجباري دارد، فقط آني و مقطعي است، و چون دوره*اش به*سرآمد، و مانع از سر راه كتابي برداشته شد، تقليد باز ادامه مي*يابد. ما اين را بارها تجربه كرده*ايم. اين طريق اجباري هرگز تقليد را متحول و به تأثير بدل نمي*كند، تأثيري از همان دست كه نمونه*اش را در اثر جاويدان گوته پيش رو داريم. براي اين كار تحولي لازم است، كه ابزارهاي خود را دارد، و تنها از راه آگاهي به دست مي*آيد و زمان مي*طلبد!

                اين مترجم در بخش ديگري از گفته*هايش به ايسنا اظهار داشت: اين نداشتن آگاهي تا بدان حد است كه وقتي مترجمي شرح و بسط نكاتي را براي خواننده لازم مي*داند،* تا دچار توهمات زيان*باري نشود، مأموران آن وزارتخانه جلويش را مي*گيرند. مثلا مقدمه*اي كه بر اين اثر توماس مان نوشته*ام،* با چنين انگيزه*اي بوده است. ولي از آن وزارتخانه درست همان*جا كه بنده خواسته*ام به طنز نويسنده اشاره كنم و براي اين كار از متن اثر نمونه آورده*ام، نوشته*اند: «حذف شود!» حال آن*كه توماس مان، كه خود را شاگرد گوته مي*داند، با اين شيوه*ي بيان مي*خواسته از تقليد صرف از داستان تورات (با اشاراتي به روايات جامي و منسوب به فردوسي) اجتناب كند،* تا بتواند اثري نو با انديشه*اي غيرتوراتي به خواننده عرضه كند.

                حسن نكوروح همچنين در ادامه توضيح داد: موضوع بر سر همين حذف است، حذف موضعي (حذف يا تغيير جمله يا عبارتي) يا حذف كامل و توقيف كتاب، كه در هر حال يكي است. چون اثر ادبي بر جمله*هايش استوار است، و طنز توماس مان، به*عنوان مثال با همين جمله*ها و در آن*ها شكل و بنيان مي*يابد. حال با اين كار چه به دست مي*آيد؟ ظاهرش درست مي*شود، يعني اشكال از سر راه برداشته مي*شود. به چه قيمتي؟* با از دست دادن اصل و معناي اثر. يعني اين مفاهيم در اين ساختار كه طنز در آن نقش اساسي ايفا مي*كند، چنان جا افتاده، كه دست زدن به آن و اجزاي تشكيل*دهنده*اش، جمله و عبارت و كلمه، كل مفاهيم آن*را زايل مي*كند. انگشت گذاشتن روي اجزاي كوچك از نداشتن درك اثر ادبي سرچشمه مي*گيرد. اين برخورد با اثر ادبي مغايرت كيفي و اساسي دارد. درنظر نگرفتن نقش كلمه و جمله در كل اثر و گسستن آن، به بافت اثر ادبي و وحدت و يكپارچگي آن آسيب*هاي جبران*ناپذيري وارد مي*آورد. منظورم ادبيات در بالاترين سطح آن است (كه كتاب توماس مان به گواهي كارشناس محترمي كه معاونت پيشين نظرش را به بنده منتقل كرد، از آن دست است). ادبيات به مفهومي والا؛ آثاري كه نويسنده در انتخاب هر كلمه و جمله*ي* آن دقت و وسواس بي*حدي به كار برده و مترجم هم بدون چنين وسواسي از عهده*ي* برگرداندن* آن برنمي*آيد، و نبايد و نشايد كه بدون آن به*سراغ چنين اثري برود.

                نكوروح افزود: وسوسه*ي* سانسور كه تازگي هم ندارد و همه*جا و همه*وقت وجود داشته است، از آن*جا ناشي مي*شود كه دردها و زخم*هاي كهنه را ظاهرا التيام مي*دهد. ولي هميشه هم پس از چندي بر بي*فايدگي*اش واقف شده*اند و از آن دست كشيده*اند. اما اين ساكت*كننده*ي درد مثل بيش*تر مسكن*ها زيان*بار هم بوده و هست. اين درواقع عطش و ولع خواننده، بخصوص جوانان را تشديد كرده، كه چون مانع برداشته* شده، با بي*تابي بيش*تري به سراغش رفته*اند، و با اين شدت و حدت موضوع آگاهي را كه پيش*تر يادآور شدم، به*كل از نظر دور داشته*اند.

                اين مترجم در پايان گفته*هايش با طرح پرسشي گفت: پرسشي كه پيش روي ما قرار دارد، اين است كه به همين تسكين آني قانعيم، يا به فكر آينده*ايم و نگران فرهنگ و ادب اين مرز و بوم؟ آن*چه تا كنون كرده*ايم، درست نبوده. اين را همه مي*پذيريم. پس بايد راه ديگري در پيش بگيريم و براي آن*هم به پاي*افزار ديگري نياز داريم. به*هرحال بايد بدانيم يك*شبه راه طي نمي*شود؛ مگر بخواهيم از بي*راهه بزنيم،* و خود را از مخمصه يا نتايج اشتباهات گذشته برهانيم، يعني همان راه كوتاه و آساني كه تا كنون رفته*ايم. راه درست، راه آگاهي است. بدون آگاهي همچنان مقلد آثار فرنگيان خواهيم بود و اين را هم بدانيم كه با حذف و سانسور به جايي نخواهيم رسيد، مگر بخواهيم درها را ببنديم و خود را و فرهنگ*مان را در خانه حبس كنيم؟* خدا نياورد،* كه اين تنها به ضعف و ناتواني فكري و فرهنگي*مان خواهد انجاميد، كه اين را يقينا هيچ*كس نمي*خواهد، و اگر اين اشتباه را كرديم، كه در گذشته هم كرده*ايم، باز روزي به نتيجه*اش پي خواهيم برد و از آن دست خواهيم كشيد، كه نتيجه*اش همان است كه هميشه بوده:* ولع بيش*تر در دست*يابي به آثار سانسورشده، با ناآگاهي بيش*تر، و ادامه*ي تقليد. سانسور نتيجه*اش جز اين نخواهد بود.


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #443
                  در حالي*که مدير مرکز حافظ شناسي، چندي پيش از برگزاري برنامه*هايي در يادروز حافظ و اجراي برنامه*هايي در ديگر كشورها خبر داد، مدير بنياد فارس*شناسي بي*اطلاعي خود را از برگزاري آيين يادروز حافظ در ديگر کشورها اظهار کرد.

                  به گزارش خبرنگار خبرگراري دانشجويان ايران (ايسنا) در شيراز، سعيد زاهد - مدير بنياد فارس*شناسي همچنين گفت، مرکز حافظ شناسي هيچ همكاري*اي در برگزاري برنامه*هاي يادروز حافظ ندارد و افزود: زياد موافق نبوديم با مرکز حافظ شناسي همکاري داشته باشيم، به همين دليل، با اعضاي دانشکده ادبيات دانشگاه شيراز که آن*ها نيز همکاري مؤثري در مراکز حافظ شناسي دارند، مراسم يادروز حافظ را برگزار مي*کنيم.

                  اما به گفته*ي جليل سازگارنژاد - مدير مركز حافظ شناسي - امسال براي اولين*بار با تغيير دولت و برخي مسوولان فرهنگي استان، اين امكان براي مركز يادشده فراهم نشد تا مراسم نمادين را در روز حافظ برگزار كند.

                  او در عين تاكيد كرد، نشست*هاي علمي بزرگداشت حافظ را مركز حافظ *شناسي برگزار مي*كند و همچنين طبق سال*هاي گذشته، امسال هم*زمان در 24 كشور مراسم يادروز حافظ برگزار خواهد شد.

                  سازگارنژاد ياد*آور شد: تنها مراسمي كه مركز ما در آن مشاركت ندارد، برگزاري مراسم در آرامگاه حافظ است كه اين*را هم مسوولان فرهنگي استان نخواستند.

                  او با ابراز تاسف از اين تصميم و بيان اين*كه مركز حافظ شناسي، مركزي مستقل، غيردولتي و به دور از مسائل سياسي است، گفت: به*دلايلي كه براي ما روشن نيست، بنياد فارس*شناسي و ديگر مسوولان فرهنگي استان اين امكان را براي ما فراهم نكردند.

                  وي همچنين گفت، انتشار مقالات و چاپ دفتر نهم "حافظ پژوهي" مشتمل بر مقالات نشست علمي سال گذشته هم توسط اين مركز انجام مي*شود.

                  ازسوي ديگر، كاووس حسنلي - مسوول علمي مركز حافظ شناسي - چند روز پيش در گفت*وگويي، اين مركز را به*عنوان يكي از برگزاركنندگان مراسم يادروز حافظ اعلام كرد.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #444
                    بيستم مهرماه روز بزرگداشت خواجه شمس*الدين محمد شيرازي، متخلص به «حافظ» و معروف به لسان*الغيب، از بزرگ*ترين شاعران غزل*سراي ايران و جهان است.

                    به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره*ي حافظ بسياري نوشته*اند و گفته*اند و حكايت همچنان باقي است...

                    محمدرضا شفيعي كدكني در نوشتاري با اشاره به نفوذ حافظ شيراز در زندگي مردم ماوراء*النهر در قرن اخير و اين*كه شعرهاي او «ورد شبانه و درس سحرگاه» همه ملل آسياي ميانه و آسياي غربي و بخش عظيمي از جهان اسلام بوده است، مي*گويد: ديوان حافظ زماني متن درسي مكتب*خانه*ها بوده است و كودكان خواندن را با شعر حافظ آغاز مي*كرده*اند. اين سنت تا همين اواخر در خراسان (و سراسر ايران) رواج داشت. در مشهد، در مكتب*خانه*اي كه در همسايگي ما بود، كودكان پس از قرآن، حافظ را مي*خواندند.

                    او در جاي ديگري به اين موضوع اشاره دارد كه: حجم غزل*هاي خواجه و مقايسه*ي آن با سال*هاي نسبتا دراز شاعري او، نشان مي*دهد كه وي در هر سال بيش*تر از 10 غزل نگفته و پيداست كه در اين فاصله، او جز پرداختن به همين حجم نسبتا اندك غزل*ها كاري هنري و شعري دنداشته است و اگر بخواهيم يك تن از شاعران بزرگ زبان فارسي را درنظر بگيريم كه نصيحت حكيم نظامي را بيش از هر كس ديگر، به كار بسته باشد، از خواجه* شيراز هيچ*كس را مناسب*تر نخواهيم يافت كه به اين بيت نظامي عمل كرده است:

                    آن*چه درين پرده نشانت دهند / گر نپسندي به از آنت دهند. بي*گمان، اين ديرپسندي و پرداختن غزل*ها، كه در طول زمان انجام گرفته است، در همه*ي جوانب خلاقيت شعري او، *آثار خود را به*جاي گذاشته است.

                    شفيعي كدكني درباره*ي طنز حافظ هم اين*گونه اظهارنظر مي*كند: قلمرو طنز حافظ را در سراسر ديوان او، *به هيچ استثنايي رفتار مذهبي و رياكاران عصر تشكيل مي*دهد، و حتا يك مورد بيان طنزآميز نمي*توانيد پيدا كنيد كه در ساختار معنايي انساني، بخشي از عناصر مذهب وجود نداشته باشد: چنين كه صومعه آلوده شد به خون دلم / گرم به باده بشوييد، حق به دست شماست. آلوده شدن (نجس شدن) و به باده شستن (تطهير نجس به نجس) و از همه مهم*تر حق به دست شماست، يعني باده حق است، همان باده*اي كه به دست شماست. تمام اجزاي اين بيت از گره*خوردگي تناقض*ها تركيب يافته است و يكي از دو سوي تناقض را در تمام اجزاي آن، مذهب و مباني اعتقادات مذهبي تشكيل مي*دهد.

                    وي تاكيد مي*كند، در اين*باره هيچ*گونه آماري نگرفته است، ولي تا آن*جا كه حافظه*اش - كه انس بسياري با شعر حافظ دارد - ياري مي*كند، حتا يك مورد استثنا نمي*توان يافت كه در شعر حافظ بيان طنزآميزي ديده شود و در تركيب اجزاي متناقض آن، عنصري از عناصر مذهب ديده نشود و اين بزرگ*ترين و مهم*ترين ويژگي* شعر اوست كه با هنر خويش و با طنز خويش ساختار متناقض جامعه را تصوير مي*كند؛ جامعه*اي كه تركيب آن بر اساس "ريا" استوار شده است. مگر "ريا" خود چيزي جز "تناقض" مي*تواند باشد؟ واقعا هيچ انديشيده*ايد كه "ريا" از چه چيزي به وجود مي*آيد؟ از تناقض. تناقض ميان "دل" و "رفتار": "رفتار" مطابق شريعت، "گفتار" *مطابق شريعت، اما "دل" *متوجه فريب مردم، براي جلب قدرت و استمرار حكومت. حاكميت امير مبارزالدين با آن سوابق و رفتارهايش چيزي جز تركيب تناقض*هاست؟ چه طنزي بالاتر از اين*كه كسي با عالي*ترين اسلوب بيان هنري خويش، اين چنين تناقضي را تصوير كند: محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد / قصه*ي ماست كه در هر سر بازار بماند. يا: دوش از اين غصه نخفتم كه فقيهي مي*گفت: / حافظ ار مست بود جاي شكايت باشد.

                    به اعتقاد اين شاعر و پژوهشگر معاصر، كوشش حافظ براي تصوير هنري اجتماع نقيضين در ساخت جامعه، و نشان دادن اين*كه يكي از دو سوي اين تناقض را عنصري از عناصر مذهب تشكيل مي*دهد، بازگشتش به جنبه*ي سياسي شعر اوست. شعر حافظ در تاريخ ادبيات ايران، ضمنا سياسي*ترين شعرهاست.

                    اما سيمين دانشور كه زماني گفته هر شب حافظ مي*خواند، زبان اين شاعر را كامل*ترين زبان مي*داند.

                    همچنين در نوشتاري از يوهان کريستف بورگل با ترجمه خسرو ناقد درباره حافظ آمده است: اين*که عشق موضوع اصلي شعر حافظ است، قاعدتا شناخته*شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت يک عاشق را دارد. حافظ در ابياتي بي*شمار، عشق را در کنار «رندي» مي*نهد؛ شيوه*اي ديگر از زندگي که معرف شاعران فارسي*زبان است. اين بيت به بهترين وجه معناي رندي را نشان مي*دهد: کجا يابم وصال چون تو شاهي / من بدنام رند لاابالي. باري، رند کسي است که از نام و ننگ در جامعه نمي*پرسد و برخلاف هنجارهاي اجتماعي زندگي مي*کند، و نهايتا با در پيش گرفتن اين شيوه از زندگي، در خلاف عقل متعارف عمل مي*کند. بنابراين، آن*جا که حافظ در شعرهايش عشق و رندي را به هم پيوند مي*زند، تقابل عقل و عشق را نيز درنظر دارد؛ عاشق و رند و نظربازم و مي*گويم فاش / تا بداني که به چندين هنر آراسته*ام، و يا: نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ / طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد. در بيت اخير، رندي در تباين با نفاق ظاهر مي*شود تا ديوانگي متضمن در شيوه*ي رندانه زيستن، نخستين جنبه*ي مثبت خود را بيابد.

                    به گزارش ايسنا در ادامه آمده است: مي*دانيم که حافظ نه تنها عاشق، بلکه سراينده*ي عشق است و خود معترف است که او را عشق تعليم سخن داده و شاعر ساخته است و شهرت شاعري خود را نيز مديون همين آموزش است: مرا تا عشق تعليم سخن داد / حديثم نکته*ي هر محفلي شد، يا: زبور عشق*نوازي نه کار هر مرغي است / بيا و نوگل اين بلبل غزل*خوان باش. آن*چه در بيت دوم جلب توجه مي*کند، کلمه «زبور» است که حافظ با به*کارگيري آن، شعر خود را هم*تراز متون وحياني قرار مي*دهد؛ همچنان*که در بيت*هاي ديگري، حتا از الهام گرفتن از جبرييل، روح*القدس و يا سروش، فرشته*ي پيام*رسان آيين زرتشتي، سخن مي*گويد. به هر حال حافظ مدعي است که بيش*تر از «واعظ» از عشق مي*داند. او در بيت*هايي بسيار در برابر واعظ همان*گونه به ميدان آمده است که در برابر زاهدان قشري؛ حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد. اين موضوع بيان*گر همان تقابل ديرين است که ميان طريقت و شريعت وجود دارد؛ ميان باطن و ظاهر يا به عبارتي ديگر، ميان درک باطني از دين و دنيا و فهم ظاهري از آن. و يا ميان عشق و عقل که در بيت*هايي از اين دست مشاهده مي*کنيم.

                    ازسوي ديگر، منوچهر آتشي كه خود را از مريدان خواجه شيراز مي*دانست، اعتقاد داشت كه حافظ دين*محور است، اما در تبيين اين دين*محورى، نبايد از ملاك*هاى ظاهرى و متداول يارى بجوييم. حافظ شاعري است اهل زبان و شگردهاى زبانى، و در همين عرصه است كه مى*گوييم حافظ قرآن*محور است. قرآن*محورى، گرچه نه عين تدين و نه تعارض با آن است، فصلى ديگر را در عرصه دين*باورى مى*گشايد كه ما را به اقاليم و امكانات زبان قرآن از يك*سو و زبان شعر از ديگرسو رهنمون مى*شود

                    ******

                    شعري از محمدرضا شفيعي كدكني

                    اي هرگز و هميشه!

                    (در ستايش حافظ)

                    مستي و هوشياري و راهي و رهزني

                    ابري و آفتابي و تاريك*روشني

                    هر كس درون شعر تو جوياي خويش و تو

                    آيينه*دار خاطر هر مرد و هر زني

                    در پايتخت سلسله*ي شب، كه شهر ماست،

                    همواره روح را به سوي روز، روزني

                    نشناخت كس تو را و شگفتا كه قرن*هاست

                    حاضر ميان انجمن و كوي و برزني

                    اين*سان كه در سرود تو خون و طراوت است

                    صد بيشه ارغواني و صد باغ سوسني

                    اي هرگز و هميشه و نزديك و دير و دور!

                    در هركجا و هيچ*كجا، *در چه مأمني؟

                    در مسجدي و گوشه*ي ميخانه*ات پناه

                    آلوده*ي شرابي و پاكيزه*دامني

                    هر مصرعت عصاره*ي اعصار و اي شگفت

                    كآينده را به آينگي صبح روشني!

                    نشگفت اگر كه سلسله*ي عاشقان دهر

                    امروز خامش*اند و تو گرم سرودني

                    آفاق از چراغ صداي تو روشن است

                    خاموشي*ات مباد كه فرياد ميهني!

                    (از مجموعه*ي "هزاره*ي دوم آهوي كوهي")

                    پي*نوشت: در نگارش اين مطلب از كتاب "اين كيمياي هستي"، مجموعه مقاله*ها و يادداشت*هاي محمدرضا شفيعي كدكني درباره حافظ به*كوشش ولي*الله دروديان نيز استفاده است.


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #445
                      ***an Desai claims Booker title

                      Desai has won the UK's leading literary award, the Man Booker Prize, for her novel The Inheritance of Loss.
                      She picked up the £50,000 prize after being chosen by a panel of judges from a shortlist of six.

                      Desai beat favourite Sarah Waters - shortlisted for The Night Watch - and fellow nominees Kate Greenville, Hisham Matar, M J Hyland and Edward St Aubyn.

                      Desai, 35, is the youngest female winner of the prize. The Inheritance of Loss is her second novel.

                      She dedicated the novel to her mother and fellow novelist Anita Desai who has herself been nominated for the Booker prize three times, but has never won.

                      I think her mother would be proud

                      Hermione Lee
                      Chair of the judges
                      Desai told the BBC her win felt "like a family endeavour".

                      "I wrote this book so much in her company it feels almost like her book," she said.

                      The judges hailed The Inheritance of Loss as "a magnificent novel of humane breadth and wisdom, comic tenderness and powerful political acuteness".

                      Mother's influence

                      Hermione Lee, chairwoman of the judges, said: "I think her mother would be proud.

                      "It is clear to those of us who have read Anita Desai that ***an Desai has learned from her mother's work.

                      "Both write not just about India but about Indian communities in the world.




                      Profile: ***an Desai

                      "The remarkable thing about ***an Desai is that she is aware of her Anglo-Indian inheritance - of Naipaul and Narayan and Rushdie - but she does something pioneering.

                      "She seems to jump on from those traditions and create something which is absolutely of its own.

                      "The book is movingly strong in its humanity and I think that in the end is why it won."

                      Desai added: "It was seven, almost eight years of work, writing half stories, quarter stories, stories in eighths, of broken people, difficult lives and I picked the novel out of it.

                      "It was quite a difficult, emotional experience for me. I think I was devastated and sad by the end of the book."

                      Sarah Waters had been favourite to win the award.

                      Late surge

                      But on Monday bookmakers reported a surge in people backing Desai.

                      BOOKER SHORTLIST
                      Sarah Waters - The Night Watch
                      ***an Desai - The Inheritance of Loss
                      Edward St Aubyn - Mother's Milk
                      Kate Greenville - The Secret River
                      M J Hyland - Carry Me Down
                      Hisham Matar - In the Country of Men

                      The Inheritance of Loss tells the story of a Cambridge-educated Indian judge who lives a reclusive retirement in the foothills of the Himalayas.

                      But the arrival of his orphaned teenage granddaughter, and his cook's son's attempts to keep one step ahead of the US immigration department, threatens to shatter his peace.

                      Desai herself lived in India until the age of 15, when she moved to England to continue her education, and currently lives in the US

                      She said she returned to India to write parts of the novel.

                      "I went back to write the Indian bits in India, so it wasn't entirely from a distance."

                      Desai's mother was not at London's Guildhall to hear her daughter scoop the prestigious prize.

                      "I think she was so terrified on my behalf that she retreated as far as she could," said Desai.

                      "She gave me lots of advice and now she is without a phone and without a television in a village in India."

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #446
                        مهدي غبرايي از چاپ ترجمه*ي "هرگز تركم نكن" ايشي گورو منصرف شد.

                        به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، چاپ اين كتاب پس از 10ماه در انتظار مجوز نشر بودن، مشروط بر انجام حذفياتي اعلام شده كه به گفته غبرايي، چون موارد حذفي زياد است، به ناشر پيشنهاد داده است كتاب با اين وضع منتشر نشود.

                        او معتقد است: نمي*توان سروته كتاب را زد، چرا كه با اين كار هم به مترجم و هم به نويسنده توهين مي*شود.

                        همچنين كتاب "راهنما" *نوشته ر. ك. نارايان با ترجمه وي پس از 15 سال توسط نشر نيلوفر به چاپ دوم رسيده و منتظر اجازه ترخيص است. اين اثر سال*هاي قبل توسط نشر تندر منتشر شده بود.

                        ترجمه رمان "كوري" ژوزه ساراماگو نيز توسط نشر مركز به چاپ دهم رسيده است.

                        غبرايي كه ترجمه*هاي "سياهاب"، "كتاب ريتم*ها" و "موج*ها"يش در انتظار دريافت مجوزنشرند، گفت: با روشي كه مسوولان در پيش گرفته*اند و آثار با اشكال*تراشي*هاي زياد مواجه مي*شوند و چاپ آن*ها به تاخير مي*افتد، يا بايد افسرده شد و كار را كنار گذاشت يا ادامه داد و به اميد روزي نشست كه سعه صدري باشد تا آثار منتشر شود.

                        او هم*اكنون مشغول ترجمه "خانواده مالويني" جويس كرول اوتس است كه آخرين مراحل ترجمه را مي*گذارند.

                        غبرايي رماني را هم درباره* افغانستان ترجمه كرده است و رماني ديگر از يك نويسنده معروف آمريكايي را در دست ترجمه دارد كه ترجيح مي*دهد نام هيچ*يك از آن*ها را نگويد.

                        "دفترهاي مالده لائوريس بريگه" از راينر ماريا ريلكه، "خانه*اي براي آقاي بيسواس" از و. س. نايپل، "عشق و مرگ در كشوري گرمسير" از شيوا نايپل، "ميعاد در سپيده*دم" از رومن گاري، "دل سگ" از ميخائيل بولگاكف، "درسواوزالا" از ولاديمير آرمني*يف، "موج*آفريني" از ماريو بارگاس يوسا، "تانگوي تك*نفره" (زندگي*نامه*ي آنتوني كويين) از آنتوني كويين و دانيل پسنر، از جمله ترجمه*هاي اين مترجم*اند.


                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #447
                          جايزه*ي نوبل ادبيات سال 2006 به اورهان پاموك - نويسنده*ي اهل تركيه - رسيد.

                          به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، پاموك اين جايزه را به*خاطر مجموعه*ي آثارش كه به برخورد فرهنگ*ها مي*پردازد، به*دست آورد.

                          آكادمي نوبل در سوئد، روز پنج*شنبه 12 اكتبر اعلام كرد، پاموك در كاوش روح افسرده*ي زادگاهش، نمادهاي تازه*اي از برخورد و در هم پيچيدن فرهنگ*ها را كشف كرده است.

                          پاموك كه چندي پيش به اتهام اهانت به هويت ترك به دادگاه رفت، در حالي* اين جايزه را برد كه امسال از فيليپ راث آمريکايي، آموس از اسراييلي، آدونيس (علي احمد سعيد) سوري و ماريو بارگاس يوسا پرويي به*عنوان نامزدهاي اين دوره نام برده مي*شد و اتفاقا شانس كم*تري براي پاموك ترك درنظر گرفته بودند.

                          اورهان پاموك كه سال گذشته نيز از او به عنوان نامزد نوبل ياد *مي*شد، هفتم ژوئن سال 1952 در استانبول تركيه متولد شد. او آن*گونه كه در سايت شخصي*اش آمده است، در خانواده*اي پرجمعيت و در منطقه*ي متمول و غربي*شده*ي نيسانتاسي بزرگ شد؛ همان*گونه كه در رمان*هايش همچون "سودت بيگ و پسرانش" و "كتاب سياه" شرح مي*دهد.

                          پس از فارغ*التحصيلي از كالج غيرمذهبي آمريكايي رابرت در استانبول، سه سال به تحصيل در رشته*ي معماري در دانشگاه فني استانبول پرداخت، اما وقتي تمايلش را براي يك هنرمند معمار شدن از دست داد، در رشته*ي روزنامه*نگاري دانشگاه استانبول نام*نويسي كرد، كه هيچ*گاه به عنوان يك روزنامه*نگار فعاليت نكرد. در 23سالگي تصميم گرفت نويسنده شود و از آن زمان هر كار ديگري را رها كرد و به آپارتمانش پناه برد و شروع به نوشتن كرد.

                          پاموك در سال 1998 عنوان باارزش "هنرمند دولتي" را ازسوي دولت تركيه رد كرد و گفت، اگر اين عنوان را بپذيرد، ديگر نمي*تواند به چهره*ي مردمي كه براي آن*ها مي*نويسد، نگاه كند.

                          "سودت بيگ و پسرانش» (1982)، "خانه*ي ساكت" (1983)، "قلعه*ي سفيد" (1985)، "كتاب سياه" (1990)، "زندگي نو" (1995)، "نام من قرمز است" (2000)، "برف" (2002) و "استانبول" (2003) از آثار منتشرشده*ي پاموك هستند.

                          رمان*هاي پيچيده و پست*مدرن وي كه به موضوعاتي همچون تغييرات فرهنگي، بحران*هاي هويتي، غرب و شرق، سنت و مدرنيته و غيره مي*پردازند، در عين حال كه در بازار فروش كتاب با موفقيت چشم*گيري مواجه مي*شدند، انتقادهايي را نيز در پي داشته*اند.

                          اما گاردين زماني درباره*ي او نوشت: جان آپدايك، استعداد و مهارت پاموك را در تشريح مطالب با مهارت پروست مقايسه كرده است، ولي اكثر نويسندگان، سبك روايتي اين نويسنده را با سبك نويسندگاني همچون فرانتس كافكا، خورخه لويس بورخس، ايتالو كالوينو و گابريل گارسيا ماركز مقايسه كرده*اند.

                          اين نويسنده در سال 2003 با كسب جايزه*ي ايمپك ايرلند به*خاط كتاب "نام من قرمز است"، و پس از آن جايزه*ي صلح بازار كتاب آلمان در نمايشگاه بين*المللي كتاب فرانكفورت در سال 2005 و سپس جايزه*ي مديسي فرانسه كه به*خاطر كتاب "برف" به او تعلق گرفت، به شهرتي جهاني دست يافت.

                          البته نام پاموك از زماني به*عنوان نويسنده*اي بحث*برانگيز مطرح شد كه مسائلي را عليه دولت تركيه مطرح كرد. در فوريه*ي سال 2004 در گفت*و*گو با يك مجله*ي سوييسي به كشتار جمعي كردها و ارامنه در آنتاليا در سال*هاي بين 1915 و 1917 توسط ارتش تركيه اشاره كرد و همين امر سبب شد ازسوي دولت تركيه، به توهين به مردم ترك متهم شود. بسياري از تاريخ*نگاران اين گفته*ها را به*عنوان يك خلاصه*ي درست از رفتار عثماني*ها با ارمني*ها در سال 1915 تا 1917 و چند دهه درگيري* با جدايي*طلبان كرد، پذيرفتند؛ اما مسأله*ي قتل عام و نسل*كشي به*طور رسمي ازسوي مقامات تركيه رد شد.

                          به اين ترتيب، روزنامه*ها مبارزاتي را عليه پاموك آغاز كردند، تا جايي كه حتا برخي از ستون*نويس*ها پيشنهاد دادند او بايد كشته شود. اين در حالي است كه گه*گاهي نيز به مرگ تهديد مي*شد، تا جايي كه مجبور شد در جايي پنهان شود. عاقبت به دادگاه بازگشت و شواهد نشان مي*داد، سه سال محكوميت در انتظارش است.

                          وي چهار روز قبل از تاريخ تشكيل دادگاهش نوشت: كسي كه مثل من در كشوري زندگي مي*كند كه براي پاشاها، قديس*ها و پليس*ها احترام قايل*اند، اما از احترام به نويسندگان*شان پرهيز مي*كنند و اجازه مي*دهند آن*ها ساليان دراز را در دادگاه*ها و زندان*ها بگذرانند، جاي تعجب نمي*ماند اگر روانه*ي دادگاه شوم. اكنون مي*فهمم كه چرا دوستانم به من با لبخند مي*گويند، بالأخره تو نويسنده*ي حقيقي تركيه شدي.

                          اما در ماه دسامبر 2005، دادگاه وي ظرف چند دقيقه به تعويق افتاد. در ماه ژانويه پرونده*ي اين نويسنده بار ديگر روانه*ي دادگاه شد، ولي درنهايت پرونده مختومه اعلام شد. اين محاكمه در پى اعلام نظر وزارت دادگسترى تركيه مبنى بر اين*كه دادگاه استانبول، اجازه*ي محاكمه ندارد، متوقف شد.

                          به هر حال وي پس از اين ماجرا در اولين گفت*وگويش با يك روزنامه*ي انگليسي با امتناع از سخن گفتن درباره*ي مشكلاتش گفت: مي*خواهم زندگي را كه قبلا داشتم، دنبال كنم. زندگي يك نويسنده، انتشار كتاب و نوشتن كتاب است.

                          پاموك پيش از اين گفته بود، عده*اي با آغاز مبارزه*ي نفرت*انگيزي عليه وي، او را به فرار از كشور مجبور كرده بودند، اما سازمان عفو بين*المللي، انجمن جهاني قلم (PEN) و مجموعه*اي از نويسندگان مشهور از جمله گابريل گارسيا ماركز، جان آپدايك، گونتر گراس و اومبرتو اكو حاميان وي بودند.

                          اين نويسنده همچنين هنگام دريافت جايزه*ي صلح بازار كتاب آلمان در سخناني گفت: برخلاف آن*چه اكثر مردم فكر مي*كنند، سياست*هاي يك رمان*نويس هيچ ارتباطي با جوامع، احزاب و گروه*هايي كه وي ممكن است به آن*ها تعلق داشته باشد، ندارد. سياست*هاي يك رمان*نويس از تخيلاتش نشأت مي*گيرند. از توانايي*اش براي تصور كردن خودش به جاي ديگران. اين قدرت نه تنها وي را به فردي تبديل مي*كند كه به كشف حقايق بشر مي*پردازد، بلكه به سخنگويي براي افرادي كه نمي*توانند سخن بگويند، تبديل مي*شود؛ سخنگوي افرادي كه كسي عصبانيت*شان را نشنيده و هميشه حرف*هاي*شان ناديده گرفته شده است. يك رمان*نويس ممكن است مثل من دليلي براي علاقه*مند شدن به امور سياسي نداشته باشد.

                          او همچنين متذكر شد: امروزه بزرگ*ترين رمان*هاي دنيا را به دلايلي كه خود نويسنده نوشته، نمي*خوانيم، آن*ها را به عنوان كتابي كه نشان*دهنده حوادث روز يك كشور است، مي*خوانيم. اين امر درباره كتاب "شياطين" داستايووسكي صدق مي*كند. گاهي رازهاي يك جامعه را تنها يك رمان مي*تواند كشف كند. مطمئنا روزنامه*ها و مجلات نمي*توانند به عمق حوادث بپردازند. براي درك تاريخ ملت و مردم، براي سهيم شدن در مشكلات آن*ها، تنها مي*توانيم به خواندن رمان*هاي بزرگ بپردازيم.

                          پاموك يادآور شد: رمان*هاي من به موضوعات تيره، به شرم، غرور، خشم و حس شكست مي*پردازند؛ چراكه من از ملتي برخاسته*ام كه بر در اروپا مي كوبد. من تلاش مي*كنم از اين شرم به عنوان راز نجواشده حرف بزنم. پس، از طريق خواندن رمان*ها، داستان*ها و اسطوره*ها مي*توان به درك عقايدي پرداخت كه بر جهان حكومت مي*كند. رمان به اعتقاد من همچون يك موسيقي و يك تابلوي نقاشي پسارنسانس، نقطه*ي اوج تمدن اروپاست. رمان است كه اروپا را آن*گونه كه هست، مي*سازد. من نمي*توانم اروپا را بدون رمان تصور كنم. رمان روشي براي فكر كردن، براي درك كردن و براي تصور كردن است. از زماني كه رمان "برف" من منتشر شده است، هر زمان كه در خيابان*هاي فرانكفورت قدم مي*گذارم، احساس مي*كنم روح "كا" آن*جاست و فكر مي*كنم شهر را آن*گونه مي*بينم كه تلاش كرده*ام آن را درك كنم.

                          پاموك همان زمان در يك نشست خبري در فرانكفورت متذكر شد: خيلي دلم مي*خواهم تركيه عضو اتحاديه*ي اروپا شود، ولي اين مسأله*اي سياسي است؛ نه فرهنگي. عضويت تركيه در اتحاديه*ي اروپا فرهنگ اتحاديه*ي اروپا را هم غني خواهد كرد. به گزارش ايسنا او خاطرنشان كرد: داستايووسكي، توماس مان، تولستوي، پروست، جويس، ويرجينيا وولف و فاكنر، نويسندگان تأثيرگذار بر من بودند و وقتي مي*نويسم با آن*ها حرف مي*كنم. نويسندگان اروپايي نقش زيادي در پيشرفت كشورهاي*شان داشته*اند و من هم خود را جزو نويسندگان اروپايي مي*دانم.

                          به*جز سه سال زندگي در نيويورك، پاموك بقيه*ي عمرش را در استانبول و همان خيابان*ها و همان محله گذرانده و امروز در همان ساختماني زندگي مي*كند كه در آن بزرگ شده است. او 30 سال از عمرش را به نوشتن گذرانده و به هيچ كار ديگري نپرداخته است كه آثارش هم تاكنون به حدود 40 زبان ترجمه شده*اند.


                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #448
                            Orhan Pamuk wins Nobel prize

                            The Turkish author Orhan Pamuk, whose trial on charges of "insulting Turkishness" was dropped earlier this year, has won the 2006 Nobel prize for literature.
                            The Swedish Academy praised the author's work, which includes the bestselling novels Snow and My Name is Red and a memoir of his home city, Istanbul, saying that "in the quest for the melancholic soul of his native city [he] has discovered new symbols for the clash and interlacing of cultures."

                            Pamuk's work, which has achieved both critical and commercial success in Turkey and beyond, examines questions of identity, and explores the transformations of modern Turkish society.
                            The announcement by Horace Engdahl, head of the Swedish Academy, in Stockholm this lunchtime drew a brief but intense round of applause.

                            A Turkish court dropped charges against Pamuk in January, ending a high-profile trial that had cast doubt on the country's commitment to free speech. Pamuk was prosecuted over an interview he gave to a Swiss newspaper in February 2005, in which he said "Thirty thousand Kurds and a million Armenians were killed in these lands, and nobody but me dares to talk about it."

                            "Pamuk has said that growing up, he experienced a shift from a traditional Ottoman family environment to a more Western-oriented lifestyle," said the Academy in its citation. "He wrote about this in his first published novel, a family chronicle ... which in the spirit of Thomas Mann follows the development of a family over three generations.

                            "Pamuk's international breakthrough came with his third novel, The White Castle. It is structured as an historical novel set in 17th-century Istanbul, but its content is primarily a story about how our ego builds on stories and fictions of different sorts. Personality is shown to be a variable construction."

                            Engdahl told journalists that Pamuk's 1990 novel, The Black Book, was his favourite of the author's many works, and praised his "flowing imagination and impressive ingenuity". The prize will lift Pamuk's already strong international reputation, and will no doubt lead to the reissuing of those titles of his that are currently out of print. He will receive prize money of 10m kronor (£730,000), a gold medal and a diploma, and an invitation to a banquet in Stockholm on December 10, the anniversary of the death of the prize's founder, Alfred Nobel.

                            At 7-1, 54-year-old Pamuk was third favourite with bookmakers Ladbrokes in the run up to the prize, following in the wake of perennial Nobel contender Ali Ahmad Said, the Syrian poet better known as Adonis (3-1) and the American author Joyce Carol Oates (6-1).

                            The award follows last year's decision by the Academy to honour the playwright Harold Pinter, who used his acceptance speech to launch an attack on US foreign policy. On hearing of this year's decision, Pinter, who is also vice-president of English PEN, said: "I couldn't be more delighted. I first met Pamuk when Arthur Miller and I visited Istanbul in 1985 on a PEN mission looking into the condition of writers there. He's a great writer and this award couldn't be more appropriate. I expected him to win it last year but somebody else got in the way."

                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #449
                              در مقابل حافظ به قطعيت رسيدن بي*معناست.

                              به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، رشيد كاكاوند با اعتقاد بر اين مطلب در مراسم بزرگداشت حافظ در دانشگاه آزاد كرج گفت: عدم قطعيت در شعر حافظ بي*نظير است؛ اين عدم قطعيت خواننده را سرگشته مي*سازد و اين چيزي است كه در شعر معاصر وجود ندارد. خواننده شعر حافظ به شخصيت*پردازي آدم پشت كلمات به عنوان شاعر مي*پردازد، اگر بتواند به داخل شعر راه باز كند و اين به دليل عدم قطعيت شعر حافظ است كه باعث شده هر كس پس از حافظ به سراغ او مي*رود، سرگشته مي*شود و جنگ و جدل*هاي هميشگي بر سر شعر حافظ به خاطر اين است كه نمي*دانند حافظ چه مي*خواهد بگويد؛ نه اين كه شعرش را نمي*فهمند، بلكه هر كس هر طور بخواهد آن را مي*فهمد.

                              وي افزود: به همان دليل كه در برابر غزل*هاي مولانا ناتوانيم، به همين خاطر نمي*توانيم واحد اجباري درسي در دانشگاه ارايه دهيم و به همين دليل نمي*توانيم كلاس حافظ داشته باشيم، چرا كه دانشكده*هاي ادبيات به دنبال قطعيت*اند كه هزار متاسفانه اين دانشكده*ها از روز اول بر پايه علم بنا نهاده شده*اند و علم قطعيت دارد، ولي در مقابل حافظ به قعطيت رسيدن بي*معني است، مگر اين كه توقع*مان را از حافظ كم كنيم.

                              اين عضوي هيأت علمي دانشگاه خاطرنشان كرد: هركس مي*تواند با رويكردي خاص به سراغ حافظ رود، چرا كه چندلايگي عادت شعر حافظ است. حافظ به خواسته خود رندي را در شعرش نشان مي*دهد. تكليف خواننده هم با رند روشن نيست و ظرف شعر حافظ اين است كه مي*توان با هر جنبه*اي به سراغش رفت.

                              اين مدرس دانشگاه اظهار داشت: در اين قرن در نقد ادبي به اين توانايي رسيده*ايم كه ناشكفتگي*هايي را از شعر حافظ بيرون بكشيم و وقتي درباره*ي او صحبت مي*كنيم، مجبوريم از عدم قطعيت سخن بگوييم، به*طوري*كه وجود ابهام يكي از نشانه*هاي عدم قطعيت در شعر حافظ است. يك نقطه در مقابل پاي خواننده با چند معني كه تمام معاني درست است.

                              وي گفت: مي*توانيم شعر حافظ را براي خودمعني كنيم. اين ويژگي در شعر او به نهايت مي*رسد، آن*قدر كه اگر بخواهيم علمي برخورد كنيم، عصبي مي*شويم، زيرا تلقي هر كس از شعر حافظ درست است. كدام شعر فارسي چنين بحثي دارد؟

                              كاكاوند تاكيد كرد: گاه حافظ از وسط كلمه عبور مي*كند و عبارت*هايي ايهامي مي*سازد و دردسر عبارت*هاي ايهامي بيش*تر از واژه*هاي ايهامي است‏. عبارت ايهامي مفهوم كل عبارت را عوض مي*كند و در عبارت با دو معني كاملا جدا از هم روبه*رو مي*شويم. حافظ گاه معاني متضاد را در يك عبارت مي*گنجاند، كه اگر بخواهيم آن را جدي بگيريم، به جنون مي*رسيم.

                              اين محقق و پژوهشگر در ادامه گفت: سبك*شناسان نيز در مقابل حافظ راه به جايي نمي*برند. آن*ها معتقدند براي معناي عبارت ايهامي بايد به لحن‏، سبك و جهان ذهني شاعر دقت كرد. هركدام از معاني به ذهن او نزديك*تر بود‎، معني اصلي عبارت ايهامي است. اما حافظ هر دو گونه انديشه را در شعر خود دارد، و نمي*توان گفت اين معني حافظانه*تر است و درست.

                              وي تصريح كرد: حافظ خواننده را وارد بازي مي*كند و با خود همراه مي*سازد و اين مدرن*ترين نگاه به شعر و ادبيات است. شاعر قرن هشتم از بسياري از شاعران مدرن امروز مدرن*تر است.

                              وي همچنين در پايان گفت: هرقدر خواننده بيش*تر حافظ را مي*خواند، بلاتكليف*تر و پادرهواتر مي*شود. حافظ با رندي همه را بازي مي*دهد و بايد گفت، از نظرگاه ادبيات توقع ما از ادبيات احترام به مخاطب است. حافظ براي مخاطب احترام قايل است و شعر را به دست او مي*دهد؛ اين كه هميشه انسان به عنوان موجود مختار مي*تواند به راه*هاي مختلف راه يابد و اگر هنر را بزرگ*ترين شكل تعالي جهان بدانيم،‏ ويژگي* اختيار هم بايد در آن باشد.


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #450
                                Reading Shahnameh in Paris

                                The Marais district of Paris is full of people some would not really expect in the heart of Paris, like Iranian lesbians. A traditional neighborhood of Jews, Le Marais is now famous as the “gay” neighborhood of Paris. Many of the gay restaurants, clubs and other happenings are found here. But it is because of the atmosphere of this district that attracts them, say the locals.
                                A 37-year-old Iranian lesbian named Parvaneh is visiting a young (man and woman) couple who live in a tiny studio on rue Sainte Croix de Bretonnerie. They also happen to be Iranians. But “they are not gay,” Parvaneh assures me, “they are young, educated and open minded. And last summer I met them at a rally outside of Paris for Maryam Rajavi. We have become very close since, and I’m here today because I’m in search of moral support.”

                                Today, she is upset because the woman she has been in love with for the past five or so years has left for Tehran last night. Narjis, a 46-year-old mother of two, had been coming in and out of Paris for the last ten years, because her husband is a middleman who works for a French company that deals with Iranian companies. Because their children are grown up (and are living abroad,) Narjis had been able to go with her husband wherever business takes him, preferably to Paris.

                                Over the years, the two women developed a special bond. Although Narjis is almost ten years Parvaneh’s senior, it did not hinder the fact that the women found themselves so much in common. And Narjis’s frequent trips to Paris only enriched that bond.

                                “They come here a lot, and often do business with my husband,” explains Parvaneh. “Sometimes two or three times a year. A lot of the times they stay a long period. This time they stayed for nearly a year. It is hard to let go someone after all that time. I’m unhappy because I want to be with her all the time but I can’t because of our dilemma.”

                                Parvaneh is also married, with three children. They live in a luxury apartment in the upscale 7th Arrondissement. To all the Iranian friends and families of Paris, and those who visit all the time from all over the world, her life seems perfect. She is married to a great businessman who has been able to afford her the best life possible. They own vacation homes in three countries, including Spain and Switzerland.

                                “I have been married to him for fourteen years,” recounts Parvaneh, “and I had never been without something I needed. He has been there for me financially and emotionally. But there is something inside me that is just beyond him. I wish I could change it but I have come to terms with it now that I could not because it is inherently part of me.”

                                Although she admits she had known about her lesbian feelings since she was a young girl, and was dreaming of women like Anicée Alvina and Dalida, Parvaneh says she really did not accept it and fought very hard to overcome her sexual desires for other women. Instead, she grew into a sad young woman with very low self-esteem because she had this crazy idea that men could suspect her lesbian feelings although she is very feminine.

                                When her father told her about his friend’s son who expressed interest in marriage, she thought it was the one thing she had been praying for because men did not show interest and she desperately wanted to experience her female sexuality with men. Marriage came fast. Everything that she wanted to happen happened. But that did not change how she felt about women, she says. And that she only ended up in a life that she did not bargain for.

                                “It is a tough life being married to a man and in love with another woman at the same time,” confesses Parvaneh. “At least, before it was fantasies about women from afar. Now it is a relationship with a woman, an Iranian woman. Somehow, the longer we keep this up the easier it gets on hand, because our feelings grow. On the other hand, the harder it becomes because Narjis and I are much attached now. It is too late for us to back out of this.”

                                It has especially been very tough for Narjis because she comes from a very religious Muslim family. When she was young, her father used to tell her that she might become the mother of the Mahdi. She took his words to heart and immersed herself in the faith. As a grown woman who realized she had sexual feelings for women, feelings that were condemned in her faith, she began a long life battle to reconcile her sexuality with her faith. It almost cost her life.

                                But since she met Parvaneh, who comes from a far more liberal background, things have eased up for Narjis. “Slowly she began to understand that religions are formed by males who often want to be only heterosexual,” says Parvaneh. “And that sometimes they don’t understand or want to understand the complexity of human biology.”

                                Later that day, Parvaneh is home and waiting for the call. Narjis always calls the night she gets to Tehran, to let her lover know that she made it safe and sound. Although Parvaneh was comforted by her friends in the Marais, Parvaneh is growing nervous. “She usually calls right away, and the flight is only six hours, and it has already been ten,” she says.

                                For a moment, Parvaneh’s sadness is taken away by the distraction of a ritual. Her seven-year-old son loves to hear the story of his name. Something she has done since he could remember, he can’t imagine sleep without. Tucked together in his bed, she says...

                                “You were a large baby in mommy’s belly, and decided to come a month early. Then your father was very scared because mommy was in trouble. He prayed to God and I was able to deliver you in good health through cesarean section. We had originally decided to name you Ahmad, if you turned out to be a boy, after your oldest uncle. And if you turned out to be a girl, we would name you Narjis after my dear friend. But because your birth was as miraculous as the birth of the son of Zal and Roudaba, whose name was Rostam, we decided to call you that instead.”

                                She opens the book, and reads the story the way Ferdowsi wrote it. Parvaneh has been reading the stories to her children as a way for them to keep their culture. And although there is always “reasons,” says Parvaneh, she gives them of why all the kids are named after such characters, “it is really a way for me to let my children know that they come from a great people. Not that I believe everything in these stories but the imagination of them all,” she adds.

                                As the little boy falls asleep, Parvaneh’s husband walks in quietly. “It is Narjis,” he whispers, handing the cordless phone to her, and as if he knows about their intimate relationship, slowly walks back out. As Rostam sleeps away, Parvaneh goes into the bathroom to talk to the woman she loves.

                                “I had to read another Shahnameh tale in Paris,” she starts with the conversation.

                                iran

                                Comment

                                Working...