Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • dele man

    دل من تنها بود
    دل من هرزه نبود
    دل من عادت داشت
    که بماند يک جا
    به کجا؟
    معلوم است
    به در خانه ي تو
    دل من عادت داشت
    که بماند آن جا
    پشت يک پرده تور
    که تو هرروز آن را
    به کناري بزني
    دل من ساکن ديوارو دري
    که تو هرروز از آن مي گذري
    دل من ساکن دستان تو بود
    دل من گوشه يک باغچه بود
    که تو هرروز به آن مي نگري
    دل من راديدي؟
    ساکن کفش تو بود

    يادت هست؟

    Comment


    • یاران زه چه رو رشته الفت بگسستند
      عهدی که روا بود دگر باره نبستند
      آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
      که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
      ما را دگر از تعنه دشمن گله ای نیست
      که آن عهد که بستیم رفیقان بشکستند

      Comment


      • ديدي اون وعده هايي كه رنگي بود

        تمومش فقط واسه قشنگي بود
        ديدي اون كه دلم و بهش دادم
        رفت و از چشماي نازش افتادم
        ديدي اوني كه مي گفت مال منه
        دم آخر نيومد سر بزنه
        ديدي اون نخواست برم به بدرقش

        ديدي كه باختم توي مسابقش

        Comment


        • Setareh

          ستاره هنوز بیداری ، بازم امشب خواب نداری
          نکنه تو هم مثل من ، عاشقی چشم انتظاری
          نکنه تو هم توی شبها ، خسته از غبار جاده
          خواب مهتابو می بینی ، که میاد پای پیاده
          نکنه هجوم ابرا، تو رو هم از ما بگیره
          ستاره برای بودن ، دیگه فردا خیلی دیره
          حالا که خورشید طلسم قلعه سنگی خوابه
          تو نگو عشفا دروغه ، تو نگو دنیا سرابه

          با کدوم بهونه باید شبو از تو کوچه دزدید?
          گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید
          ستاره همه غرورم پیشکش ناز تو باشه
          تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه
          من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه
          دل خوشم به اینکه هرشب تو بیای رو بوم خونه
          همنشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی
          نکنه اینقده دورشی که دیگه منو نخواهی

          Comment


          • YOU

            تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
            تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي
            در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش

            نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
            جرياني جدي
            در فاصله دو مرگ
            در تهي ميان دو تنهائي -
            نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است

            شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
            نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
            من برمي خيزم!

            چراغي در دست
            چراغي در دلم.
            زنگار روحم را صيقل مي زنم
            آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
            تا از تو
            ابديتي بسازم.

            Comment


            • اي به داد من رسيده
              تو روزاي خود شكستن
              اي چراغ مهربوني
              تو شباي وحشت من
              اي تبلور حقيقت
              توي لحظه هاي ترديد
              تو منو از شب گرفتي
              تو منو دادي به خورشيد
              اگه باشي يا نباشي
              براي من تكيه گاهي
              براي من كه غريبم
              تو رفيقي جون پناهي
              ناجي عاطفه ي من
              شعرم از تو جون گرفته
              رگ خشك بودن من
              از تن تو خون گرفته
              اگه مديون تو باشم
              اگه از تو باشه جونم
              قدر اون لحظه نداره
              كه منو دادي نشونم
              وقتي شب ، شب سفر بود
              توي كوچه هاي وحشت
              وقت هر سايه كسي بود
              واسه بردنم به ظلمت
              وقتي هر ثانيه ي شب
              تپش هراس من بود
              وقتي زخم خنجر دوست
              بهترين لباس من بود
              تو با دست مهربوني
              به تنم مرهم كشيدي
              برام از روشني گفتي
              پرده ي شبو دريدي
              ياور هميشه مؤمن
              تو برو سفر سلامت
              غم من نخور كه دوري
              براي من شده عادت

              ايرج جنتی عطايی

              Comment


              • هلّا توان همه عاشقان در ميهن
                هلّا توان همه عاشقان در تبعيد
                دوباره می شود آری به باغ گل روياند
                دوباره می شود آری به دشت سبزه نشاند
                دوباره می شود از خانه های شاد گذشت
                دوباره می شود از کودکان ترانه شنيد
                دوباره می شود آری اگر بپيونديم
                به ديدگان پر از انتظار شب زدگان
                دوباره می شود آری اگر شکسته شود
                شب سکوت و شب ترس و ياس ما ياران

                Comment


                • دويديم و دويديم
                  هيچ جا رامون ندادن
                  گفتن که توی جاده
                  دونده ها زیادن
                  دويديم و دويديم
                  فايده نداشت دويدن
                  به همه چی رسيديم‏
                  به جز خود رسيدن

                  دويديم و دويديم
                  اسپند و دود نکردن
                  گفتن فقط زير لب ‏
                  کاش برنو بر نگردن

                  چه روزای قشنگی
                  عشق و نفس کشيديم
                  روی گلای قالی ‏
                  با خنده دست کشيديم

                  روزهای روشن عشق
                  شب و ستاره کاشتيم
                  به جز تقدس نور
                  چيزی رو دوست نداشتيم
                  پاييزه عاشقيمون
                  غرق ترانه ها بود ‏
                  هوای پاک و شرجيش
                  دور از بهانه ها بود
                  تو گرگ و ميش ترديد
                  گلايه رو نديدی
                  به خاطر رسيدن
                  دويديم و دويديم

                  دويديم و دويديم
                  سيبا رسيده بودن
                  سه فصل آزگار بود
                  همه دويده بودن
                  دويديم و دويديم
                  تا رسيديم به ديوار
                  اون ور ديوارم باز
                  خورديم به خط تکرار
                  دويديم و دويديم
                  ‏ قصه زندگی بود‏

                  که واسه اون دويدن
                  فقط ديوونگی بود
                  ‏ ‏
                  از کوچه های غربت
                  محو چشای گود شد
                  دست من و نگاهت
                  واسه سپيده پر شد
                  هر روز غروب که ميشد
                  وقت قرارمون بود‏
                  روزی که گل ميدادیم
                  فصل بهارمون بود
                  ثانيه ها گذشتن
                  ترانه ها چکيدن
                  اهالی روزگار
                  ديگه مارو نديدن
                  يه پرده حرير و
                  رو بختمون کشيديم
                  طبق يه سنت زرد
                  دويديم و دويديم

                  Comment


                  • bache ha manam ye sher goftam.....goosh konin::::

                    ahay dokhtare.....
                    TOO delam gereftam arooosiii.........Pishe babat namoooni, mipooosiii....lol
                    estedad mibare...lol....baram esfand dood konin...

                    Comment


                    • با نگاهی آرام برای تو زمزمه ها گفتم

                      با چشمانی از مهر و اشک

                      برای تو

                      برای توی که همه زندگی من هستی
                      من برای تو مرثیه دل تنگی را هزاران بار خواندم
                      وتو برای من سکوت بودی و آرام.....
                      من در نیمه های شب به چشمان تو نوشتم
                      که بیمار توام..
                      اما باز برایم سکوت بودی و ارام
                      چشمان برای تو سوختند
                      برای تو

                      رودخانه ای از مهر را جاری کردند
                      وتو باز برایم سکوت بودی و ارام


                      Comment


                      • وقتی به چشمان تو می نگرم

                        وقتی با دستهایی غم دیده ام به نوازش دستهایت می نشینم

                        اشک و دل گرفتی من به مانند دریای طوفان زده به طپش می افتد

                        با ریختن اشکهایم در آغوش ات کمی آرام می گیرم

                        مهربان محبوبم : پس سالها انتظار فرستی دوباره آمد

                        تا بر سینه ام بگیرمت وبرای تو قصه های بی تو بودن را بگویم

                        می دانم بر تو نیز چه امد

                        ومن:غم رنجهایی تو را در چشمانت می بینم

                        اینک :برای تو می خوانم مرثیه عشق را

                        می خواهم کمی بی کلام بمانم وبه چشمان تو بنگرم

                        می خواهم با اندیشه تو به خواب روم ورویایهای با تو بودن را احساس کنم

                        Comment


                        • يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
                          پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
                          يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
                          تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
                          يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
                          اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
                          يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
                          اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
                          برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
                          فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
                          فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
                          خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
                          منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
                          منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
                          الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
                          خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
                          خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
                          تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

                          Comment


                          • Ghashang bood.mamnoon aziz

                            Comment


                            • مادرم زيبا نشد
                              رضا فرمند

                              به سوری ناجی (۱۳۶۹-۱۳۱۰)

                              Farmand@email.dk

                              به جای سرسُخن

                              شعر
                              مادر من است
                              با دستهای مرده
                              و چشمهای بی حالت
                              در هفت‌بند مطبخ
                              آواره‌ی هميشه‌ی صف های نان و شير و ملاقات...
                              ----------------------------

                              مادرم زيبا نشد
                              مادرم نتوانست
                              دريچه‌ی زندگي‌اش را
                              رو به عشق بگشايد
                              به زيبايي‌اش مالک نبود

                              ۲
                              مادرم نتوانست
                              به تيزي الماس کلمه خيره شود
                              و به کنگره‌ی کاخ جهان
                              با کلمه
                              کمندی بيفکند.

                              ۳
                              مادرم نتوانست
                              مرواريد دُرُشت غروراَش را
                              از دُرج گشوده‌ی تاريخ بردارد.

                              ۴
                              مادرم نتوانست
                              در روز
                              بنشيند
                              در شب
                              چراغ‌ کلمه بيفروزد
                              و غروب را
                              در هلهله‌ی جشنی نهان کند
                              در شبان واهمه
                              دردا
                              راه شراب را نمی دانست.

                              ۵
                              مادرم نتوانست
                              حامله نشود
                              يا رَح م‌اش را
                              پنهانی
                              يک شب
                              به خورد سگی بدهد.

                              ۶
                              مادرم نتوانست
                              زن نباشد
                              از مادری استعفاء دهد
                              و در صف بلند ملاقات
                              مشوش نشود

                              ۷
                              مادرم نتوانست
                              قشر ضخيم جهل جماعت را
                              همچو ته‌ديگ سخت سوخته‌ای
                              با سيم و برف بشويد.

                              ۸
                              مادرم نتوانست
                              خود را ببالاند
                              و در هوای بيکران کلمه
                              تنفس کند
                              در او
                              آش مکرّر شد
                              چای مکرّر شد
                              و غلغل آبگوشت

                              ۹
                              مادرم نتوانست
                              کار آشپزي‌اش را
                              چند وعده به ما بفروشند
                              وز پس انداز‌اش
                              به هر که خواست
                              هديه‌ای بخرد.

                              ۱۰
                              مادرم نتوانست
                              سحری بياموزد
                              پرنده‌ای بشود
                              و سحرگاهی
                              از پنجره‌ی مطبخ بگريزد.

                              ۱۱
                              مادرم زيبا نشد
                              مادرم فرصت نيافت
                              سرمست‌ آزادی
                              بر بام قرن برقصد

                              مادرم فرصت نيافت
                              الماس فراست خود را
                              روی سيني‌ کلمه
                              شهر به شهر بگرداند
                              و بی خردان عربده‌جو را
                              با محک تجربه روسياه کند.

                              مادرم فرصت نيافت
                              بازتاب زيبايي‌اش را
                              در نگاه مست خواستاران‌اش تماشاکند

                              مادرم فرصت نيافت
                              با شاهبال فرزانگی
                              از ژرفنای باورهای گَردآلود
                              تا اوج پژوهش و پُرسش
                              پَر بکشد
                              به جهان دست بسايد
                              بودن را دريابد
                              و به حس عزيز و بزرگ خود
                              ايمان بياورد.

                              مادرم فرصت نيافت
                              اين حرف ساده را در کلمه بخواند:
                              که مقدس‌ترين است!

                              مادرم فرصت نيافت
                              خرمن سخن ها را
                              با غربال کلمه ببيزد
                              وز دانه‌های روشن دانش
                              سينه‌ريز غروری
                              به گردن آويزد.

                              ۱۲
                              مادرم
                              در خستگی متولد شد
                              صبج و غروب نداشت
                              اسب زمان
                              از گيسوان‌اش او را
                              در خارزار زندگی چرخاند.
                              صدايش را کسی نشنيد!
                              نگاه‌اش را کسی نديد!
                              و صورت‌اش
                              تا مرگ
                              ساييده شد.

                              ۱۳
                              چه حسرتی شده مادرم!
                              سنگی
                              نگاه‌اش نکرد
                              وَ در جهان پُرکلمه‌ی بودن
                              يک لحظه نيز نتوانست
                              روی سکّوی ?من? بنشيند
                              چه حسرتی شده مادرم!
                              به آينه خو نگرفت
                              به ستاره نينديشيد
                              و مرگ را نتوانست
                              با سرعت کلمه
                              پُشت سر بگذارد.

                              ۱۴
                              مادرم
                              با ريال راحت نبود
                              زبان فلزي‌اش را نمی دانست
                              ريال
                              بوف هول‌نگيزی بود
                              که جوجه های کلام‌اش را
                              ناگاه
                              می ربود.

                              ۱۵
                              مادرم
                              تا آخرين ريال خرجي خانه
                              آزادی داشت
                              او می توانست
                              سد تومانی را
                              در کيف پول دستباف کوچک‌اش
                              مچاله کند
                              وآزادانه
                              از هرکجا که خواست
                              خريد کند.

                              ۱۶
                              پدرم
                              از مسجد
                              به سوی مادرم آمد
                              و روی کلام‌اش
                              غبار ضخيمی بود.

                              ۱۷
                              پدرم
                              با قيش آيه ها
                              و تسمه‌ی حديث و روايت ها
                              مادرم را
                              به ارابه‌ی زندگي‌اش بست.

                              ۱۸
                              پدرم ايمان‌اش
                              از منطق
                              قويتر بود
                              کلمه‌ای زين رو از مادرم نخريد
                              حرف‌اش را حتی
                              وزن نمی کرد.

                              ۱۹
                              مادرم نتوانست
                              به باور پدرم
                              - اين قلعه‌ی باستانی متروکـ-
                              وارد شود
                              وآنرا
                              از خرده‌ريز حديث و روايت ها
                              جارو کند.

                              ۲۰
                              آن آينه را که مقدس می دانند
                              آن آينه را که می گويند
                              روشن‌ترين آينه هاست
                              آينه‌ی قرآن را می گويم
                              چرا در آن
                              سيمای تابناک مادر من
                              پيدا نيست!

                              ۲۱
                              بعد از گذشتن از آيه ها و روايت ها
                              مادرم
                              هراسان زيبايي‌اش
                              صدايش را در حجاب کشيد
                              نگاه‌اش را در حجاب کشيد
                              و لبخند‌اَش را
                              از روی هزار حديث
                              ميزان کرد.

                              ۲۲
                              مادرم
                              از منبر شنيده بود که چشمهايش خطاست
                              و در مغز‌اَش
                              کلمه نمی رويد
                              در او
                              چرا و اگر
                              جاده های بی پايانی بود

                              ۲۳
                              مادرم
                              کلمه‌هايش را
                              لا به لای برنج و سبزی
                              گم کرده است
                              دراو
                              کلمه
                              دردا
                              ديگر سرود نخواهد شد.

                              ۲۴
                              يکبار مادرم
                              هنگام مزّه کردن آش
                              دهان‌اش را نمی يابد
                              قاشق بدست
                              سوی آينه می آيد
                              و می بيند که سيماي‌اش را
                              تُندباد واهمه کج کره است
                              آنگاه
                              حيران به کنجی در مطبخ
                              می نشيند.

                              ۲۵
                              مادرم اکنون
                              به ?نه?ی له شده‌ای می ماند
                              و به جسدی
                              زير آوار حسرت ها.

                              ۲۶
                              نَن ه
                              -مادر بزرگ-
                              مثل بچه ها شده بود
                              کلمه را ديگر نمی شناخت
                              و به آب و آينه شک می کرد
                              اکنون
                              شنيده‌ام که می گويند:
                              مادر
                              مثل بچه ها شده است.

                              ۲۷
                              خاطره
                              اکنون
                              دستهای سايه‌وار بلنداَش را
                              به سوی مادر بيماراَم
                              دراز کرده است.

                              ۲۸
                              موجود مهربان مطبخ ما
                              که او را مادر می خوانديم
                              و حضوراَش را
                              -تنها-
                              هنگام گرسنگی و بيماری حس می کرديم
                              دل‌شکسته و خسته
                              همراهان هميشه‌گي‌اش:
                              اجاق و ظرف و سماور و جارو را
                              ترک می کند.

                              ۲۹
                              بمب سياه مرگ
                              بی خبر به خانه‌ی ما افتاد
                              و مادرم را
                              در آوار سکوت
                              مدفون کرد
                              در قلب کلمه‌ام
                              اکنون
                              حفره‌ای گشوده شده است.

                              ۳۰
                              پژمرد و مُرد مادرم
                              پژمرد و مُرد!
                              آه
                              يک لحظه
                              حافظه را از من بگير!
                              يک لحظه
                              مرگ را زيبا کن!

                              ۳۱
                              - که مادران می ميرند!
                              - که مرگ حقيقت دارد!
                              ***
                              دريچه‌ی باور ما را
                              ضروت بودن چه خوب می بندد
                              ورنه
                              با حضور قاطع مرگ
                              چه می کرديم؟

                              ۳۲
                              مادرم
                              مثل قطره‌ی اشکی
                              در مُرکّب مرگ
                              محو شد.

                              ۳۳
                              ريسمان کلمه
                              افسوس
                              به قعر چاه مرگ نمی رسد!
                              پس از سقوط نابگاه مادر بيماراَم
                              در آن
                              حلقه به حلقه
                              تا واپسين کلمه
                              فرور رفتم
                              و ناگزير باز به سطح لحظه باز آمدم

                              اعتمادام از بودن
                              سلب شده است
                              مرگ
                              حقيقت دارد!

                              ۳۴
                              خبر تلخ را نمی شود مثل خلاشه‌ای
                              از ديده در آورد
                              يا مثل غذای مسمومی
                              قی کرد
                              خبر تلخ را نمی شود حتی
                              مثل درد زخمی گريست.
                              خبر تلخ
                              به سکوت‌ات می آميزد
                              به لبخنداَت می آميزد
                              به کلمه‌ات می آميزد
                              ***
                              کلمه هايم
                              کبود و تلخ می شود از مرگ مادرم
                              کبود و تلخ می شود!

                              ۳۵
                              سکوت‌ات مرا
                              تا مرگ
                              فرو می برد
                              سنگيني‌اش هزار برابر می شد
                              مرگ‌ات با من چه خواهد کرد؟

                              ۳۶
                              در مرگ
                              چگونه‌ای مادر؟
                              من فکر می کنم آنجا هم
                              نگران ساز-و-برگ پخت-و-پزاَت هستی
                              و اينکه سفره‌ی غذا را
                              کجای مرگ پهن کنی
                              و مارا
                              چگونه
                              وز کدام دريچه صدا بزنی.

                              ۳۷
                              مادرم را نمی ديديم!
                              به او
                              مثل فرش قديمي خانه
                              عادت کرده بوديم.

                              ۳۸
                              مادرم
                              طرح ساده‌ای
                              در زمينه‌ی سکوت بود.

                              ۳۹
                              مادرم نتوانست
                              حرف زدن‌اش را رسمی کند
                              خنديدن‌اش را رسمی کند
                              فراست‌اش را رسمی کند
                              و وجود‌اَش را
                              در جامعه‌ی وحشی به ثبت برساند

                              ۴۰
                              در جامعه‌ی وحشی
                              مادرم
                              صداي‌اش رسمی نبود
                              سئوال‌اش رسمی نبود
                              زيبايي‌اش رسمی نبود
                              در جامعه‌ی وحشی
                              حق عظيم الهي مادرم
                              اطاعت بود.

                              ۴۱
                              مادرم در ساعت محو شده بود
                              عقربه‌های خستگی و سئوال
                              سراسر شب
                              چون روز
                              در چشمهای گرد و بزرگ‌اش می چرخيد
                              و زنگ حق‌حق‌اش که بی خبر می زد
                              هميشه کوک بود.

                              ۴۲
                              مادرم حريف جهان نشد
                              و چادر سنگين بيکران‌اش را
                              نتوانست از ذهن باستاني جامعه
                              برچيند

                              ۴۳
                              هنوز ياداَم هست
                              که دست و پای صدايت را
                              چگونه به سرعت آهی
                              درون لاک تنگ سکوت
                              جمع می کردی
                              و سنگ می شدی.

                              ۴۴
                              هنوز نگاه‌ات را در سکوت‌ات به ياد دارم
                              هنوز کلمه‌های دُرُشت کتاب اکابر را می بينم
                              که با دستهای بی رمق حافظه‌ات
                              از لابه‌لای سبزی ها
                              وز ميان دانه‌های برنج و لوبيا و عدس
                              جدا می کردی.

                              ۴۵
                              همچو نيشابور
                              در پيکر شگرف تو مادر
                              هرچه بود
                              ويران کردند
                              تا تو را
                              به کشتزاری مبدل کنند.

                              ۴۶
                              دردا که در حيات تو مادر
                              بيخ رَدان!
                              زندگی را تصّرف کرده بودند
                              و تو را مثل آزادی
                              به هيچ می شمردند

                              دردا که در حيات تو مادر
                              بيخردان!
                              کلمه،
                              -اين بزرگترين پنجره ها را-
                              به روی تو بستند
                              فراست‌ات را به هيچ گرفتند
                              پُرسش هايت را نکوهش کردند
                              و زيبايي‌ات را گناه دانستند

                              دردا که در حيات تو مادر
                              بيخردان!
                              زندگی را تصّرف کرده بودند!

                              ۲۷
                              تابوت‌ات را
                              روی دوش شعراَم
                              شهر به شهر خواهم برد.



                              همه‌ی حقوق برای سراينده محفوظ اس
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • سرود مازندران




                                فردوسي:


                                كه مازندران شهر ما ياد باد
                                هميشه بر و بومش آباد باد
                                كه در بوستانش هميشه گل است
                                به كوه اندرون لاله و سنبل است
                                هوا خوشگوارا زمين پر نگار
                                نه سرد و نه گرم و هميشه بهار
                                نوازنده بلبل به باغ اندرون
                                گرازنده آهو به راغ اندرون
                                هميشه بنا سايد از جستجوي
                                همه ساله هر جاي رنگ است و بوي
                                گلاب است گويي به جويش روان
                                همي شاد گردد ز بويش روان
                                دي و بهمن و آذر و فرودين
                                هميشه پر از لاله بيني زمين
                                همه سال خندان لب جويبار
                                به هر جاي باز شكاري به كار
                                سراسر همه كشور آراسته
                                ز دينار و از ديبا و از خواسته
                                بتان پرستنده با تاج زر
                                همه نامداران زرين كمر
                                كسي كاندر آن بوم آباد نيست
                                به كام از دل و جان خود شاد نيست


                                مازندران از جمله سرزمينهاي ايران بزرگ بود كه در هجوم اعراب پايداري كرد و سالها تن به خفت اعراب نداد مردان بزرگ اين سرزمين همچون مازيار سالهادر حفظ و نگهداري ارزشهاي ايراني پافشاري و استقامت كردند و اگر خيانت برادر خيانت پيشه مازيار ،كوهيار نبود شايد ميشد شاهد روند ديگري در تاريخ ايران بود .......
                                از برای ملتم ای زرتشت
                                لبخند و ترانه و رهایی بیاور
                                می خواهم باز شب میهنم را
                                در آن سپیده دمان دانا ، نظاره کنم...




                                چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟
                                تو رخت زندان تن ات و من تماشا کنم؟
                                تو رخت زندان تن ات و من بمانم خموش؟
                                قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم
                                اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
                                زبان از آن بایدم که آشکارا کنم

                                Comment

                                Working...
                                X