Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من از آوردن برق امیدی در نگاه من از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دید به خاطر تو زندانی کشیدن به خاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی توست که برق امیددر چشمان خسته ام می درخشدو از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را احساس می کنم.نمی توانم خوب حرف بزنم. نیروی شگفتی که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف پنهان کرده ام را دریاب! دریاب خوب من...! من تو را دوست می دارم. همه ی زندگی ام و همه ی روزها و شب های زندگی من بر این دوست داشتن شهادت می دهند. شاهد بوده اند و شاهد هستند:
    آزادی تو مذهب من است.خوشبختی تو عشق من است.آینده ی تو تنها آرزوی من است.

    Comment


    • سراغ از من نمی گیری گل نازم
      نمی شناسی صدای کهنه ی سازم
      نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه؟
      نمی دونی مگه با غصه دمسازم؟

      هوای گریه داره این دل سردم
      چشام گریون صدام لرزون تویی دردم
      شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز
      به دنبال چراغ خونه می گردم

      برات گفتم حدیث برگ خشک و باد
      لالایی قصه ی پروانه و شمشاد
      سراغ از من نمی گیری نگیر اما
      فراموشم نکن پروانه ی زیبا

      سرود بی وفایی رو چرا خوندی؟
      مگه لالایی هامو برده ای از یاد؟
      نذار یادت بره پروانه ی زیبای من روزی
      شده قلبی اسیر خونه ی غم ها

      Comment


      • The Rubaiyat By Omar Khayyam (ca. 1120 A.C.E.)
        verses 37-40

        XXXVII
        For I remember stopping by the way
        To watch a Potter thumping his wet Clay:
        And with its all-obliterated Tongue
        It murmur'd--"Gently, Brother, gently, pray!"


        XXXVIII
        And has not such a Story from of Old
        Down Man's successive generations roll'd
        Of such a clod of saturated Earth
        Cast by the Maker into Human mould?


        XXXIX
        And not a drop that from our Cups we throw
        For Earth to drink of, but may steal below
        To quench the fire of Anguish in some Eye
        There hidden--far beneath, and long ago.


        XL
        As then the Tulip for her morning sup
        Of Heav'nly Vintage from the soil looks up,
        Do you devoutly do the like, till Heav'n
        To Earth invert you--like an empty Cup.

        Comment


        • man o darde jodai...vay barman....

          بی تو طوفان زده دشت جنونم
          صید افتاده به خونم
          تو چه سان می گذری ...
          ...
          غافل از اندوه ..درونم

          بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
          بی من از شهر سفر کردی و رفتی
          قطره ای اشک درخشید
          به چشمان سیاهم

          تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
          تو ندیدی

          نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
          چون در خانه ببستم
          گوییا زلزله آمد
          گوییا خانه فروریخت... سر من
          ...
          بی تو من
          در همه شهر..غریبم
          بی تو کس نشنود
          از این دل بشکسته ..صدایی
          برنخیزد دگر از مرغک پر بسته ..نوایی
          تو همه بود و نبودی
          تو همه شعر و سرودی
          چه گریزی ز بر.. من
          که ز کویت ..نگریزم
          گر بمیرم ز غم دل
          با تو هرگز..نستیزم
          من و یک لحظه ..جدایی
          نتوانم نتوانم
          بی تو من...
          زنده نمانم
          ...

          Comment


          • shamloo

            اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد.
            اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.
            اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.
            ***
            در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.
            در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.
            در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

            نيلوفر و باران در تو بود
            خنجر و فريادي در من.
            فواره و رؤيا در تو بود
            تالاب و سياهي در من.

            در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم.
            ***
            من برگ را سرودي كردم
            سر سبز تر ز بيشه

            من موج را سرودي كردم
            پرنبض تر ز انسان

            من عشق را سرودي كردم
            پر طبل تر زمرگ.

            سر سبز تر ز جنگل
            من برگ را سرودي كردم

            پرتپش تر از دل دريا
            من موج را سرودي كردم

            پر طبل تر از حيات
            من مرگ را
            سرودي كردم

            Comment


            • shere digari az shamlo

              اشك رازي ست
              لبخند رازي ست
              عشق رازي ست

              اشك آن شب لبخند عشقم بود
              قصه نيستم كه بگويي
              نغمه نيستم كه بخواني
              صدا نيستم كه بشنوي
              يا چيزي چنان كه ببيني
              يا چيزي چنان كه بداني......
              من درد مشتركم
              مرا فرياد كن..

              درخت با جنگل سخن ميگويد
              علف با صحرا
              ستاره با كهكشان
              و من با تو سخن مي گويم
              نامت را به من بگو
              دستت را به من بده
              حرفت را به من بگو
              قلبت را به من بده

              من ريشه هاي ترادريافته ام
              با لبانت براي همه ي لبها سخن گفته ام
              و دست هايت با دستان من آشناست...
              در خلوت روشن با تو گريسته ام
              براي خاطر زندگان ،
              و در گورستان تاريك باتو خوانده ام
              زيباترين سرودها را
              زيرا كه مردگان اين سال
              عاشق ترين زنده گان بوده اند...

              دستت را به من بده
              دست هاي تو با من آشناست
              اي دير يافته با تو سخن ميگويم
              بسان ابر كه با طوفان
              بسان علف كه با صحرا
              بسان باران كه با دريا
              بسان پرنده كه با بهار
              بسان درخت كه با جنگل سخن ميگويد

              زيرا كه من
              ريشه هاي تو را دريافته ام
              زيرا كه صداي من
              با صداي تو آشناست....
              ___________

              Comment


              • ino ye shakhsi ke esmesho nagofteh bara dokhtaresh gofteh ke kheili ghamgineh
                vaghti ke khondam delam bara mamanam kheili tang shod.
                این شعر را برای دخترم که پيشم نيست گفته ام



                من از تو دور می باشم

                ولی گر بنگری با ديده جانت
                تو خواهی ديد من را در کنار خود



                مرا خواهی ببينی تو
                نظر افکن به اطرافت
                نگاه کن بلبل غمزده را
                در قفس تنهايی و عزلت
                تو خواهی ديد مرا آنجا، که می نالم
                نگاه کن سر کشيده شعله ها
                در آتش سوزندهء فرقت
                تو خواهی ديد مرا آنجا، که می سوزم
                نگاه کن تو گل پژمرده را
                در باغچه دلتنگی غربت
                تو خواهی ديد مرا آنجا، که می پوسم

                به هر جايی که اندازی نگاهت را
                تو خواهی يافت من را در همه آنجا

                به هنگام بهاران
                برو بر دامن صحرا
                ببين باريدن باران ز گريان چشم های آسمان را
                تو خواهی ديد در هر قطره باران
                اشک هايم را
                که می ريزم ز هجرانت

                به فصل گرم تابستان
                برو بر ساحل دريا
                ببين تفتيده شن های کنار آب
                تو خواهی ديد در شن ها
                وجودم را
                که می سوزد ز هجرانت

                زمانی که خزان آيد
                برو جنگل
                ببين افتاده برگان درختان را که زردند و خشکيده
                تو خواهی ديد در برگان
                رويم را
                که پژمرده ز هجرانت

                و اما در زمستان
                برو بر صخره های سخت کوهستان
                بببين يخ بسته سنگ ها را به زير برف و يخبندان
                تو خواهی ديد در آنجا
                تن بی روح و بی جانم
                که جان داده ز هجرانت


                به هر چيزی که در اطراف خود بينی
                نگاه کن دخترم در آن
                تو خواهی ديد من را در همه آنها
                تو خواهی يافت من را در همه آنجا

                دريچه های ذهنت را
                مبند هرگز به روی من
                مرا مسپار تو هرگز
                بدستان فراموشی
                بيادم باش
                من هستم در کنار تو
                هميشه در نگاه تو
                مبند چشمت به روی من
                مبر من را ز ياد خود
                بيادم باش

                Comment


                • من با تو نگویم که تو پروانه ی من باش

                  چون شمع بیا روشنی خانه ی من باش

                  در کلبه ی من رونق اگر نیست صفا هست

                  تو رونق این کلبه و کاشانه ی من باش

                  من یاد تو را سجده کنم ، ای صنم اکنون

                  برخیز و بیا خود بت بتخانه ی من باش

                  دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا

                  اکنون دگر آبادی ویرانه ی من باش

                  لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست

                  آرام و قرار دل دیوانه ی من باش...

                  Comment


                  • kheili ghashang bood

                    Comment


                    • تا که بودیم نبودیم کسی
                      کشت ما را غم بی همنفسی
                      تا که رفتیم همه یار شدند
                      خفته ایم و همه بیدار شدند
                      قدر آیینه بدانید چو هست
                      نه در آن وقت که اقبال شکست







                      God made Coke,
                      God made Pepsi,
                      God made Persian girls so DAMN SEXY!!!

                      ~Zende Bad Iran Va Irani~

                      Comment


                      • بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
                        همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
                        شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
                        شدم آن عاشق دیوانه که بودم
                        در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
                        باغ صد خاطره خندید
                        عطر صد خاطره پیچید
                        یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
                        پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
                        ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
                        تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
                        من همه محو تماشای نگاهت
                        ...
                        اشکی از شاخه فرو ریخت
                        مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
                        اشک در چشم تو لرزید
                        ماه به عشق تو خندید
                        یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
                        پای در دامن اندوه کشیدم
                        نگسستم .. نرمیدم
                        رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
                        نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
                        نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
                        بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.....

                        Comment


                        • lol in tanha shere farsiie ke man baladam,,,and i looove it its so beautifuul
                          thnx arman

                          Comment


                          • باز از دیار ما به سفر رفت یار ما

                            ای دل ، دگر به هیچ نیرزد دیار ما

                            سرمست و شاد رفت و خدا باد همرهش

                            رحمی نکرد بر غم ما ، بر خمار ما

                            او رفت و صبر رفت و تحمل تمام شد

                            از هم گسست سلسله ی اختیار ما

                            گفت از تو یاد می کنم ، اما وفا نکرد

                            یادش بخیر یار فراموش کار ما...

                            Comment


                            • کاش بودی تادلم تنها نبود
                              تااسیرغصه ی فردانبود

                              کاش بودی تابرای قلب من
                              زندگی اینگونه بی معنا نبود

                              کاش بودی تالبان سردمن
                              قصه گوی غصه ی فردانبود

                              کاش بودی تانگاه خسته ام
                              بی خبرازموج وازدریا نبود

                              کاش بودی تادودست عاشقم
                              غافل ازلمس گل مینا نبود

                              کاش بودی تازمستان دلم
                              این چنین پرسوزوپرمعنانبود

                              کاش بودی تافقط باورکنی
                              بعد تو این زندگی زیبا نبود

                              Comment


                              • در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
                                چشمهاي وحشي تو در سكوت خويش
                                گرد من ديوار ميسازد
                                مي گريزم از تو در بيراهه هاي راه
                                تا ببينم دشتها را در غبار ماه
                                تا بشويم تن به آب چشمه هاي نور
                                در مه رنگين صبح گرم تابستان
                                پر كنم دامان ز سوسن هاي صحرايي
                                بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان
                                مي گريزم از تو تا در دامن صحرا
                                سخت بفشارم به روي سبزه ها پا را
                                يا بنوشم سرد علفها را
                                مي گريزم از تو تا در ساحلي متروك
                                از فراز صخره هاي گمشده در ابر تاريكي
                                بنگرم رقص دوار انگيز طوفانهاي دريا را
                                در غروبي دور
                                چون كبوترهاي وحشي زير پر گيرم
                                دشتها را كوهها را آسمانها را
                                بشنوم از لابلاي بوته هاي خشك
                                نغمه هاي شادي مرغان صحرا را
                                مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
                                راه شهر آرزو را

                                فروغ فرخزاد

                                Comment

                                Working...
                                X