Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده روشنایی

    درودی چو نور دل پارسایان
    بدان شمع خلوتگه پارسایی


    نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

    ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
    فروشند مفتاح مشکل گشایی

    عروس جهان گر چه در حد حسن است
    ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

    دل خسته من گرش همتی هست
    نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

    می صوفی افکن کجا می​فروشند
    که در تابم از دست زهد ریایی

    رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
    که گویی نبوده​ست خود آشنایی

    مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
    بسی پادشایی کنم در گدایی

    بیاموزمت کیمیای سعادت
    ز همصحبت بد جدایی جدایی

    مکن حافظ از جور دوران شکایت
    چه دانی تو ای بنده کار خدایی
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • سلامی چو بوی خوش آشنایی
      بدان مردم دیده روشنایی

      درودی چو نور دل پارسایان
      بدان شمع خلوتگه پارسایی


      نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
      دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

      ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
      فروشند مفتاح مشکل گشایی

      عروس جهان گر چه در حد حسن است
      ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

      دل خسته من گرش همتی هست
      نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

      می صوفی افکن کجا می​فروشند
      که در تابم از دست زهد ریایی

      رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
      که گویی نبوده​ست خود آشنایی

      مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
      بسی پادشایی کنم در گدایی

      بیاموزمت کیمیای سعادت
      ز همصحبت بد جدایی جدایی

      مکن حافظ از جور دوران شکایت
      چه دانی تو ای بنده کار خدایی
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • From: http://forum.shafighi.com Online Literature Portal


        سلامی چو بوی خوش آشنایی
        بدان مردم دیده روشنایی

        درودی چو نور دل پارسایان
        بدان شمع خلوتگه پارسایی


        نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
        دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

        ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
        فروشند مفتاح مشکل گشایی

        عروس جهان گر چه در حد حسن است
        ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

        دل خسته من گرش همتی هست
        نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

        می صوفی افکن کجا می​فروشند
        که در تابم از دست زهد ریایی

        رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
        که گویی نبوده​ست خود آشنایی

        مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
        بسی پادشایی کنم در گدایی

        بیاموزمت کیمیای سعادت
        ز همصحبت بد جدایی جدایی

        مکن حافظ از جور دوران شکایت
        چه دانی تو ای بنده کار خدایی
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment




        • چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
          سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

          رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
          از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

          دست مرا که ساقه سبز نوازش است
          با برگ های مرده هماغوش می کنی

          گمراه تر زروح شرابی ودیده را
          در شعله می شناسی ومدهوش می کنی

          ای ماهی طلایی مرداب خون من
          خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

          تو دره بنفش غروبی که روز را
          بر سینه می فشاری وخاموش می کنی

          Comment



          • کيه که آخر ديوونگيه واسه چشمات
            کيه جز من که می ميره واسه لحن خندهات
            کی برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره
            کيه پا به پات مياد وقتی که بارون می گيره
            کيه وقتی تشنته تو ابرها بلوا می کنه
            اگه يه جرعه بخوای کوير رو دريا می کنه
            يه شب موی تورو به صدتا مهتاب نمی ده
            خودش می سوزه ولی تن به سايه و آب نمی ده
            اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو می گفتم
            هنوزم خيس می شه چشمام وقتی ياد تو می افتم
            هنوزم ميايی تو خوابم تو شبهای پر ستاره
            هنوزم می گم : خدايا ! کاشکی برگرده دوباره

            Comment



            • آبی بود، آسمون و میگم، اما کدر ... نمی خندید، شاد نبود، غمی داشت انگار...
              پرسیدم: چی شده؟ بی پاسخ بارید...
              نگاش کردم ، ساکت تر از همیشه...
              نگام دويد اما بي صدا، دويد و رفت به اعماق نگاش...
              لرزيدم... فهميدم... و... باريدم، من هم....

              هميشه اينطور بوده است كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي.
              پيش از انكه نگاهش كني . مثل پرنده اي زيبا زود بال مي گيرد ودور ميشود.
              فكر مي كردي مي تواني تااخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و
              خورشيد از پشت كوهها سرك مي كشد در كنارش باشي...
              هنوزحرفهايت را به او نگفته بودي هنوز لبخندهاي خود را به او
              نشان نداده بودي. هميشه اينطور بوده است كسي كه از ديدنش سير نشده اي زود
              ازدنياي تو مي رود وقتي به خود مي آيي كه ديگر او نيست . فكر مي كردي

              Comment



              • اگر ماه بودم
                به هرجا که بودم
                سراغ ترا می گرفتم


                وگر سنگ بودم
                به هرجا که بودی
                سررهگذارتو جا می گرفتم


                اگر ماه بودی
                به صد ناز شاید
                شبی بر لب بام من می نشستی


                وگر سنگ بودی
                به هرجا که بودم
                مرا می شکستی مرا می شکستی!

                Comment


                • از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم
                  تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم
                  تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم
                  کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم
                  سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم
                  کاش تورو از روز اول مثل امروز می شناختم
                  آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن
                  دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن
                  یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود
                  عشق و نقاشی می کردیم نقش ما خورشید و ماه بود
                  بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود
                  مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود ...... معنی زندگی این بود
                  از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

                  Comment


                  • گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
                    خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
                    گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
                    مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،*درهم و برهم گفتيم
                    ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
                    بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،*پرسيديم
                    چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
                    وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
                    بي*سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
                    خواندني*ها كم نيست ،*من و تو كم خوانديم
                    من و تو ساده ترين ،*شكل سرودن را
                    در معبر باد ،*با دهاني بسته وامانديم
                    من و تو كم بوديم
                    من و تو ،* اما در ميدانها
                    اينك اندازه *ما مي*خوانيم
                    ما به اندازه* ما مي*گوييم ،*ما به اندازه* ما مي چينيم
                    *ما به اندازه* ما مي بوييم ،*ما به اندازه* ما مي روييم
                    من و تو كم نه كه بايد شب بي *رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
                    من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،*كه مي*بايد ،*با هم باشيم
                    من و تو حق داريم در شب اين جنبش
                    نبض آدم باشيم
                    من و تو حق داريم
                    كه به اندازه* ما هم شده با هم باشيم
                    گفتنيها كم نيست

                    Comment


                    • Comment


                      • رفتی و بی تو دلم پر درده
                        پاییز قلبم ساکت و سرده
                        دل که می گفتم محرمه با من
                        کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
                        ای که به شبهام صبح سپیدی
                        بی تو کویری بی شامم من
                        ای که به رنجام رنگ امیدی
                        بی تو اسیری در دامم من
                        با تو به هر غم سنگ صبورم
                        بی تو شکسته تاج غرورم
                        با تو یه چشمه چشمهء روشن
                        بی تو یه جادم که سوت و کورم
                        چشمهء اشکم بی تو سرابه
                        خونهء عشقم بی تو خراب
                        شادیا بی تو مثل حبابه
                        سایهء آهه نقش بر آب

                        Comment


                        • تو بزرگ ترين سوالی كه تا امروز بي جوابه
                          نه تو بيداری نه تو خواب نه تو قصه و كتابه
                          برای دونستن تو همه ي دنيا رو گشتم
                          از ميون آتش و باد خشكی و دريا گذشتم
                          تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم
                          بي جواب اومدم اما حالا از خودت مي پرسم
                          تو رو بايد از كدوم شب از كدوم ستاره پرسيد
                          از كدوم فال و كدوم شعر پرسيد و دوباره پرسيد
                          تو رو بايد از كدوم گل از كدوم گلخونه بوييد
                          تو رو بايد با كدوم اسب از كدوم قبيله دزديد
                          غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد
                          از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد
                          اون ور اينجا و اونجا اون ور امروز و فردا
                          عمق روح آبي آب ته ذهن سبز صحرا
                          مثل زندگي مثل عشق تو هميشه جاري هستي
                          تو صراحت طلوع و نفس هر بيداري هستي
                          مثل خورشيد مثل دريا روشني و با صراحت
                          تو صميميت آبي واسه شستن جراحت
                          غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد
                          از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد
                          تو رو از صداي قلبم لحظه به لحظه شنيدم
                          تو رو حس كردم تو قلبم من تو رو نفس كشيدم
                          مثل حس كردن گرما يا حضور يك صدايي
                          به تو اما نرسيدم ندونستم تو كجايي
                          تو رو بايد از كي پرسيد تو رو بايد با چی سنجيد
                          تو رو حس مي كنم اما كاشكی چشمام تو رو می ديد
                          غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چی پرسيد
                          از ته درهء ظلمت يا نوك قلهء خورشيد

                          Comment


                          • شاكيم ازت خيلي...خيلي خيلي.. هو ..گندهه ...با توام...
                            ميدوني خداهه...حالم ازت بهم ميخوره...حالم ازت خيلي بهم ميخوره.
                            تازگي ها همش فحشت ميدم.. لازم نيست ولي ...خودت ميدوني چقدر بدم مياد ازت
                            نزن خودتو به اون راه...ميدوني كه از اين مزخرفاتي كه درست كردي حالم بهم ميخوره
                            از اين حس گندي كه گذاشتي تو تك تك آدما متنفرم.
                            از اين تنهايي كه مثه زهر ريختي تو خون هممون متنفرم
                            از اين غريبي كه خيليا توش مردن متنفرم
                            از اين كه مجبورمون كردي از همه چي فرار كنيم متنفرم
                            از اين كه هر روزآب شدن آدمايي رو كه دوسشون دارم ميبينم متنفرم
                            از اين حقارت از اين دست و پا زدن براي مهم بودن... از اين چنگ زدن به هيچي متنفرم
                            آره خداهه ...حالمو بهم ميزني..نه...نه ...نگو انتخاب خودتونه
                            نگو اين مزخرفاتي رو كه خودمم تا چند سال پيش ميخواستم باورش كنم
                            اين دنيايه كوفتيه تو مارو اين طوري كرد...اين نطفه ي پوچي و تنهايي رو تو بستي به همه آدمها....
                            آدما ساخته ي شرايطشونن...شرايطي كه تو انداختي دورشون
                            هي خداهه ...بي رحمي ...تو خيلي خيلي بي رحمي....آگه يه كوچولو مهربوني داشتي
                            فقط يه كم....اين طوري روز و شب همه پر از دروغ و تنهايي و كثافت نبود
                            ازت بدم مياد خداهه...ميفهمي ؟...بدم مياد ...
                            آره ميدونم...خيلي خوش بينانس كه من دارم نفرتم رو اين طوري خالي ميكنم
                            خواهش ميكنم باش
                            باش كه من مسئوليت دنيا رو حداقل بندازم گردن تو .......
                            نه ... نه ... نه ... استغفروالله ? خدايا منو ببخش ? خدايا منو ببخش ? خدايا منو ببخش
                            ديگه تحمل ندارم ? ديگه تحمل شكست و خوردن زمين رو ندارم
                            كمكم كن تا بقيه عمرم رو در حال ساختن باشم...

                            تا حالا احساس كردي از يه چيزي نا اميد شدي؟
                            يا تو دلت افتاده كه برا چي زنده اي؟
                            شايدم فكر كردي چرا اصلا اومدي به اين دنيا...
                            تو فكر كردي ديگه وقتشه بري؟
                            يا اگه وقتش نيست پس بايد تو اين مدت كجا باشي چيكار كني..
                            تا حالا براي ادامه انگيزه اي داشتي........
                            تا حالا شده كسي بپرسه انگيزه ات زندگي چيه...
                            تا حالا كسي تو رو تنها گذاشته؟
                            تا حالا كسي رو تنها گذاشتي..؟
                            تا حالا اومدي يه كاري بكني وسطش يه اتفاقي افتاده نا اميد بشي؟
                            تا حالا جلوي دوستات كم آوردي؟؟؟؟

                            Comment


                            • هنوز نمی دانم
                              چگونه از این لحظه ها گذشتی
                              و زمین را پیمودی
                              و به قلبم بخشیدی
                              بهار را...

                              هنوز نمی دانم
                              چگونه آرام عبور کردی از من
                              و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
                              و تو راه را...

                              انگار هوس چیدن سیبی
                              تو را کشاند
                              به خراشیدن قلبم
                              که سال ها
                              در انتهای انبار چوبی ذهن
                              حتی نداشت هوا را...


                              یا جستجوی لیوانی نور
                              تو را کشاند به تاریکی درون من
                              تا روشن سازی
                              اتاقک آبی قلبم را
                              صدا کن مرا...

                              Comment


                              • ?بنفشه سخنگوی?
                                بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
                                که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن
                                بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
                                که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن
                                بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
                                خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
                                چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
                                چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
                                گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
                                کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من
                                به جعد آن نکند کاروان دل منزل
                                به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
                                بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
                                گل از نظاره رویت دریده پیراهن
                                که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
                                که طره تو بود از بنفشه یک خرمن
                                بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک
                                بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن
                                ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
                                که از زمانه بهاری و از بهار چمن
                                نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
                                درون سینه چون گل دلی است از آهن
                                اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست
                                بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
                                بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
                                بیاد موی تو مهمان آب دیده من
                                بنفشه های من از من ترا پیام آرند
                                تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن
                                که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
                                دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

                                Comment

                                Working...
                                X