Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts


  • مترسکی بودم در باغهای اميد
    گل ها روييدند و برگ ها جوانه زدند
    درختان چهره ی سبز خود را نشان دادند
    ابرها لبخند زدند و آسمان گريست.
    شاخه های عريان، در بادهای پائيز
    چهره ی زيبای درختان، رنگ ديگری گرفتند.
    گل ها به آرزوی بهار پرپر شدند،
    و درختان پيکر عريان خود را
    با صورت سپيد برف ها پوشاندند
    مترسکی بودم در باغ های اميد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • وقتی که غنچه ها می شکفند
      و پروانه ها روی گل ها می نشينند
      وقتی که لک لک ها پرواز می کنند
      و مرغان سرود صبح می خوانند
      وقتی که خورشيد طلوع می کند
      و قايق ها از بندرها سرود جدايی می خوانند
      وقتی که قوها زمزمه ی امواج را می سرايند
      و صدف ها آواز پرندگان را زمزمه می کنند
      در تصوير برگ های خزان
      چهره ی زندگی خواهد درخشيد

      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • قلم می نويسد
        آن گفته ها، آن ناگفته ها
        کلمات، جمله ها را ناتمام مي گذارند
        مثل سطرهای نامفهوم
        قلم می نويسد
        و افکار برروی برگ سايه افکنده اند
        سايه ی اميد
        آن گفته ها، آن ناگفته ها
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • ديروز
          ديروز و آن روزهای دور
          سايه ای افکنده
          برروی پرده ی چشمم
          ديروز و آن روزهای دور
          غباری افکنده
          برروی خاطرات دورم
          ديروز و آن زمان دور

          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • بر دوراهی کوچه ای
            مي رفتم و سايه ای
            مرا همراهی مي کرد
            بر دوراهی کوچه ای
            می رفتم و سايه ای
            همراه گام هايم بود
            سايه ی زندگی



            تو ای رويا
            تو ای پندار زيبا
            که زمزمه وار در گوشم
            بر روی انديشه ام
            سخن مي گويی
            کاش افسانه های تو
            قصه های تو
            همچون کشتی اميد
            فنا ناپذير بود
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • شايد، يک روز
              که آفتاب گيسوی نقرهای دماوند پير را نوازش ميکند.
              در يک غريو تندر بارانی
              در يک نسيم نوازشگر بهار
              يک روز
              شايد همراه پرواز پرستوي عشقی
              واژهی لبخند به سرزمين سوختهی من بازگردد
              اميد، کوپهی در را بفشارد
              و سپيدی، جای تمامی اين سياهیها را پر کند
              آن روز بر مردگان نيز
              سياه نخواهم پوشيد،
              حتا بر عزيزترينشان
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • در آن ايستگاه انتظار
                قطارها میرفتند
                و صدای حرکت آنان
                آرزوی شيرين زندگی را بيدار ميکرد
                در آن ايستگاه انتظار
                قطارها میرفتند
                و لحظهها همچون زمان کوتاهی
                از روی پردهی چشمم ميگذشت
                در آن ايستگاه انتظار
                قطارها میرفتند، قطارهای گذر عمر

                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • برروی ناودانی ها
                  بر روی شيرواني ها
                  آن قطرات باران
                  مي سرايند
                  مي سرايند آوای زندگانی
                  مي سرايند با روئيدن نيلوفرها



                  برخيز با نور
                  برخيز که او میدرخشد در قلب تو
                  آنگاه که درهای اميد بستهاند
                  آنگاه که خاطرات در گردابی محواند
                  برخيز که نور بسوی تو میتابد
                  آن روشنايی شگرف








                  در سکوت و تاريکی
                  دفتر خاطرات را ورق می زنم
                  غرق در کاروان زندگی
                  غرق در چرخش زمان
                  ورق ها ناگفته
                  پر از روياهای شيرين
                  مرا در دوراهی اميدوار مي سازند
                  لحظه ها پر از محبت در خاطرات
                  و قلم ناگفته و صفحات خاموش اند





                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • فردا آيد
                    و با ديده ی زيبای خود، به جهان لبخند خواهد زد
                    و ترانه های اميد، چو چراغی فروزان خواهد شد
                    چهره ی آسمان در افق رنگارنگ خود تبسم خواهد زد
                    و گلها؛ زيبايی خود را جلوه خواهند داد
                    شعله های غم با عقربه های زمان
                    در گردابی محو خواهند شد
                    و سپيده خواهد دميد
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • قدم با قدم همراه،
                      مي رفتم در کوچه های آشنا
                      با گام هايم خود را در جزيرهای پرّ زخاطرات،
                      شيرين می يافتم،
                      و آسمان همچو چتری برروی افق های اميدم می تابيد.
                      قدم با قدم همراه
                      می رفتم در کوچه های آشنا
                      و خود را در آينه اي مي ديدم
                      که ساليان با گام هايم
                      آشنا بود
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • baz baran

                        باز باران،
                        با ترانه،
                        با گهر های فراوان
                        می خورد بر بام خانه.

                        من به پشت شیشه تنها
                        ایستاده
                        در گذرها،
                        رودها راه اوفتاده.

                        شاد و خرم
                        یک دو سه گنجشک پر گو،
                        باز هر دم
                        می پرند، این سو و آن سو

                        می خورد بر شیشه و در
                        مشت و سیلی،
                        آسمان امروز دیگر
                        نیست نیلی.

                        یادم آرد روز باران:
                        گردش یک روز دیرین؛
                        خوب و شیرین
                        توی جنگل های گیلان.

                        کودکی ده ساله بودم
                        شاد و خرم
                        نرم و نازک
                        چست و چابک

                        از پرنده،
                        از خزنده،
                        از چرنده،
                        بود جنگل گرم و زنده.

                        آسمان آبی، چو دریا
                        یک دو ابر، اینجا و آنجا
                        چون دل من،
                        روز روشن.

                        بوی جنگل،
                        تازه و تر
                        همچو می مستی دهنده.
                        بر درختان میزدی پر،
                        هر کجا زیبا پرنده.

                        برکه ها آرام و آبی؛
                        برگ و گل هر جا نمایان،
                        چتر نیلوفر درخشان؛
                        آفتابی.

                        سنگ ها از آب جسته،
                        از خزه پوشیده تن را؛
                        بس وزغ آنجا نشسته،
                        دم به دم در شور و غوغا.

                        رودخانه،
                        با دو صد زیبا ترانه؛
                        زیر پاهای درختان
                        چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

                        چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
                        نرم و خوش در جوش و لرزه؛
                        توی آنها سنگ ریزه،
                        سرخ و سبز و زرد و آبی.

                        با دو پای کودکانه
                        می دویدم همچو آهو،
                        می پریدم از لب جو،
                        دور میگشتم ز خانه.

                        می پراندم سنگ ریزه
                        تا دهد بر آب لرزه.
                        بهر چاه و بهر چاله
                        می شکستم کرده خاله.

                        می کشانیدم به پایین،
                        شاخه های بید مشکی
                        دست من می گشت رنگین،
                        از تمشک سرخ و مشکی.

                        می شندیم از پرنده،
                        داستانهای نهانی،
                        از لب باد وزنده،
                        رازهای زندگانی

                        هر چه می دیدم در آنجا
                        بود دلکش، بود زیبا؛
                        شاد بودم
                        می سرودم
                        "روز، ای روز دلارا!
                        داده ات خورشید رخشان
                        این چنین رخسار زیبا؛
                        ورنه بودی زشت و بیجان.

                        این درختان،
                        با همه سبزی و خوبی
                        گو چه می بودند جز پاهای چوبی
                        گر نبودی مهر رخشان؟

                        روز، ای روز دلارا!
                        گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
                        ای درخت سبز و زیبا!
                        هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

                        اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
                        آسمان گردید تیره،
                        بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
                        ریخت باران، ریخت باران.

                        جنگل از باد گریزان
                        چرخ ها می زد چو دریا
                        دانه ها ی [ گرد] باران
                        پهن میگشتند هر جا.

                        برق چون شمشیر بران
                        پاره میکرد ابر ها را
                        تندر دیوانه غران
                        مشت میزد ابر ها را.

                        روی برکه مرغ آبی،
                        از میانه، از کرانه،
                        با شتابی چرخ میزد بی شماره.

                        گیسوی سیمین مه را
                        شانه میزد دست باران
                        باد ها، با فوت، خوانا
                        می نمودندش پریشان.

                        سبزه در زیر درختان
                        رفته رفته گشت دریا
                        توی این دریای جوشان
                        جنگل وارونه پیدا.

                        بس دلارا بود جنگل،
                        به، چه زیبا بود جنگل!
                        بس فسانه، بس ترانه،
                        بس ترانه، بس فسانه.

                        بس گوارا بود باران
                        به، چه زیبا بود باران!
                        می شنیدم اندر این گوهر فشانی
                        رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

                        "بشنو از من، کودک من
                        پیش چشم مرد فردا،
                        زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
                        هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.

                        Comment


                        • Fragments of Love and Hate
                          by Dena L. Moore


                          His hands touch me
                          Like ice, like fire, one and the same…
                          They linger on ripe valleys,
                          Virgin Plains…

                          His eyes touch me
                          In a way that steals pieces of me,
                          Bits and pieces of me,
                          They are lost still.

                          His mouth touches me
                          There, in the valley…
                          There amongst the hills,
                          Drifting lower…

                          Murmuring against the Virgin Plains…
                          How beautiful! How enchanting…
                          Such a beautiful little girl,
                          So sweet.

                          And those pieces, they are lost--
                          Will they ever be found again?
                          Will they come to me if I call?
                          Will they flow back into my being
                          And make me whole?

                          And who will understand the mix
                          Of pleasure and pain, love and hate,
                          Reverence and disgust?
                          Who will protect me now?

                          The answer is always the same…

                          No one…there is no one for you,
                          None who could understand…
                          None who could bring back those pieces that are lost.
                          Fragments of love and hate still remain.

                          Comment


                          • Kheily ghashng bood Horiye joon. Mer30

                            Comment


                            • من آن موجم که آرامش ندارم
                              به آسانی سر سازش ندارم

                              هميشه در گريز و در گذارم
                              نمی مانم به يکجا بی قرارم

                              سفر يعنی من و گستاخی من
                              هميشه رفتن و هرگز نماندن

                              هزاران ساحل و ناديده ديدن
                              به پرسش های بی پاسخ رسيدن

                              من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
                              رها تر از رهایی حصار بی حصارم

                              ساحل حصار من نیست
                              پایان کار من نیست

                              همدرد و یار من نیست
                              کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

                              صدای زنده بودن در خروشم
                              به ساحل چون می یایم خموشم

                              به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
                              برای مرگ هم در خانه جا نیست

                              اگر خاموش بشینم روا نیست
                              دل از دریا بریدن کار ما نیست

                              من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
                              رها تر از رهایی حصار بی حصارم







                              God made Coke,
                              God made Pepsi,
                              God made Persian girls so DAMN SEXY!!!

                              ~Zende Bad Iran Va Irani~

                              Comment




                              • یه حرف ساده نیستی که برات بگم عزیزی

                                با تو بودن چه قشنگه اما بی تو بودن...

                                بی تو لحظه های امید گم میشن در من میمیرن

                                بی تو زندگی جاوید دیگه معنایی نداره

                                تو چشای عاشق من زندگی جاش توی خاکه

                                بی تو لحظه هاچه فایده واسه من مثل یه شعره

                                آسمون زندگیمون بی تو آبیه کبوده

                                واسه گفتن یه بیت شعر اشک من امون نمیده

                                بی تو زندگی سرابه یه حباب روی آبه

                                بی تو زنده موندنم چیست؟بی تو شعر خوندنم چیست

                                بی توشاهد یه مرگم مرگ صحنه های امید

                                بی تو خونه مثل قبره عزیزم دلم چه تنگه

                                اینها رو گفتم بدونی بی تو خونه خیلی سرده

                                جای خالیه تو ای گل هیچ زمان از یاد نمیره

                                توی این چشمای غمبار همیشه یه دنیا اشکه







                                God made Coke,
                                God made Pepsi,
                                God made Persian girls so DAMN SEXY!!!

                                ~Zende Bad Iran Va Irani~

                                Comment

                                Working...
                                X