Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #151
    بايستي از زنان مبارز , فدايي و مجاهد نامه برد كه با ايستادگي خود نشان دادند كه زن اگر آگاه به حقوق خود شود دمار از روزگار حاكمان مستبد در خواهد آورد زنان مبارز ما هم پاي مردان مبارز به ميدان رزم شتافتند و با خون خود راه را براي نسل ما باز كردند.
    در اينجابايد اشاره اي به زن فداي خلق مرضيه اسكويي كرد كه با فداي جان خود به رژيم مستبد شاه نه گفت ودر برابراوسر خم نكرد .
    من يك زنم
    زني كه مرادف مفهومش
    درهيچ جاي فرهنگ ننگ آلود شما
    وجود ندارد
    زني كه درسينه اش دلي
    آكنده از زخمهاي چركين
    خشم است .
    زني كه در چشمانش
    انعكاس گلرنگ گلوله هاي آزادي
    موج مي زند
    زني كه دستانش را كار
    براي گرفتن سلاح پرورده است
    مرضيه اسكويي (مرجان ) ازفرزندان خطه آذربايجان در سال 1324 در شهر اسكو متولد شد در كودكي با كار در مزرعه وبازي با بچه هاي فقير همسايه سپري كرد از همان ا وان نوجواني شروع به نوشتن كردو بعد از گذراندن دوره دبيرستان وارد دانشسري تربيت معلم شد و از همان ابتدا با رابطه اي كه با طبقه محروم داشت با شوقي صد چندان از روستايي به روستاي ديگر براي معلمي و آگاهي دادن به مردم وطنش راهي شد. با اينكه در دانشگاه تبريز قبول شده بود اما بهتر ديد كه وارد دانشسراي عالي سپاه دانش شود.
    يكي از شاگردان همان دورانش مي گويد: از همان ابتداي ورودش تمام تلاشش را مي كرد كه هر كدام از مارا به وظايفي كه در قبال خلقمان داريم آگاه كند و مي گفت كه بايد معني كلمه به كلمه حرفي را كه مي زنيد با عمق وجودتان فهم كنيد و با آگاهي در مورد آن صحبت كنيد و از فاصله طبقاتي كه در ميهنمان ايران بود هميشه رنج مي برد و پولي را كه از معلمي به دست مي آورد خرج محرومان مي كرد.
    آري مرضيه با مردم و ميهنش پيوندي عميق داشت و بخاطر همين پيوند به خلق و ميهن جانش را فدا كرد. مرضيه براي اينكه فضاي كاربيشتري براي فعاليتش داشته باشد ازاسكو به بهانه گرفتن ليسانس به تهران مي رود و با دوستانش گروهي زيرزميني را بنياد مي نهند و به تدارك مبارزه مسلحانه مي پردازنداما در سال 52 گروه آنها لو مي رود و عده اي دستگير مي شوند. بعداز اين واقعه مرضيه به سازمان چريكهاي فدايي مي پيوندد و بعد از يكسال در تاريخ ششم ارديبهشت 53 در يك تعقيب و گريزتوسط ساواك شاه محاصره مي شودولي مرضيه دليرانه سلاح كشيده با ساواك درگير مي شود. مزدوران از زنده دستگير كردن مرضيه قهرمان مايوس مي شوند با مسلسل به سمت او شليك كرده و او را به شهادت مي رسانند.
    Attached Files

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #152
      سكينه محمدي اردهالي ، در سال 1303 در اراك به دنيا آمد.پدرش مدير مجله‌اي مذهبي واجتماعي به نام جمعه بود.سكينه طي تحصيلات ابتدائي، علوم مذهبي را نزد پدر خود آموخت. اين آموزشها با يك ايمان بسيار مستحكم نيز عجين بود، از محلات مختلف تهران او را براي ادارهٌ جلسات مذهبي و آموزش قرآن فرا مي‌خواندند، ودرمشكلات مورد مشورت بسياري از مردم و خانواده‌ها قرار داشت .
      بسياري ازمردم خير به اعتمادي كه به او داشتند كمكهاي خودرا ازطريق اوبه نيازمندان مي‌رساندند. و از اين رو خانهٌ او در خيابان گرگان تهران علاوه بر آن كه محل برگزاري جلسات مذهبي بانوان بود، محل مراجعه مردم دردمند و مستمند نيز بود كه از نقاط مختلف شهر به او روي مي‌آوردند.
      اگرچه خانم ذاكري داراي 9 فرزند بود،اما هرگز وظايف ومسئوليت هاي اجتماعي ‌اش رابه دليل مشكلات اداره خانه رها نمي‌كرد
      ايمان مذهبي مادر وقتي به ثمر اجتماعيش بالغ شد كه يكي از فرزندانش، ابراهيم ذاكري، به خاطرعضويت دريك سازمان انقلابي ضد حكومتي به زندان افتاد و مادر از طريق او به تدريج در جريان انديشه و فرزندش قرار گرفت. خانم ذاكري كه همواره چشماني تيزبين و بينا براي ديدن حقيقت داشت، و از آن پس چه در جلسات مذهبي كه برگزار مي‌نمود و چه هر هفته در جلوي زندان قصر يا زندان اوين، در ميان ساير خانواده‌هاي زندانيان به افشاگري عليه رژيم و زندانبانان مي‌پرداخت .وي درعين حال با هوشياري خاص خود از رساندن اخبار مقاومت از بيرون به درون زندان و انتقال خبرهاي داخل زندان به بيرون،با مسئوليت‌پذيري بسيار عمل مي‌نمود.
      يك بار وقتي رئيس زندان قصراو راتهديد به دستگيري كرده بود,خودش به دفتر او رفت و گفت مگر نگفته‌ايد كه مي‌خواهيد مرا بگيريد، آمده‌ام كه دستگيرم كنيد. به اين ترتيب چنان عوامل ساواك را خلع سلاح كرده بود كه او را با خواهش و تمنّا روانه خانه كرده و دريافته بودند كه اين گونه شگردها بر روي او تأثيري ندارد.
      خانم ذاكري در همه فعاليت‌ها ودر تجمعات و تحصن‌هاي اعتراضي، و يا در تظاهرات و راه‌پيمائي با جان و دل فعالانه شركت مي‌كرد. و به مدت يك ماه در زندان، تحت فشارهاي مختلف روحي و جسمي قرار گرفت. اما وي كه گوئي با مفهوم ترس بكلي بيگانه بود، از چنان موضع قاطع و مسلطي و با چنان اعتماد به‌نفسي با پاسداران مواجه مي‌شد كه زندانبانان از مواجه شدن با او وحشت داشتند.

      پس از خرداد او را همراه با7 فرزندوهمسرش دستگير كردند. لاجوردي از همان ابتدا اين مادر را مورد بدترين سرزنش‌ها وآزارها قرارداد. اماهمه فشارها شكنجه هاي جلاد، هنگامي كه به صخرهٌ خلل‌ناپذير مادر ذاكري برمي‌خورد، همچون حبابي در هم مي‌شكست. پس از آن او را به زيروحشيانه ترين شكنجه‌ها كشيدند و درنهايت از سر عجز و درماندگي او را به جوخهٌ تيرباران سپردند

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #153
        First victims
        We should build a united force against political Islam whose number one target is women

        Speech at Stockholm conference on "Globalization of Political Islam, Women's Rights" on 21/01/06, in commemoration of the death of Fatima Shahindal, a victim of honour killings.

        We are here today to commemorate Fatima Shahindal who was murdered four years ago by her father. She was tried in a family court and executed by members of her family only because she chose to live differently.

        We are here to talk about honour killings, which according to UN, takes the lives of 5000 women worldwide. There is another theme to the conference, as well, political Islam. Why political Islam? What connects Fatima with Aynor in Berlin who was killed in February last year? She was killed by her 17-year-old brother, in front of her 5-year-old son, while waiting at a bus stop.

        What connects these two with another Fatima in Palestine and another one in Jordan, and another one in Nigeria or Syria? What connects them all with Fatemeh Rajabi; a 16-year-old girl in Iran who was gang raped and executed the next day by the Islamic Republic of Iran? She was accused of corruption and prostitution.

        What connects these events with Hajiyeh Esmailvand who was sentenced to death by stoning last December? She escaped stoning as a result of international protests and especially the work of Mina Ahadi, who is one of the speakers in this conference, and Organisation for Women's Liberation (OWL).

        What do they all have in common? I go further, what connects all these with women who are harassed every single day on the streets of Iran for not observing the veil, not observing it properly or try to break gender apartheid? All those women who are trying to live independently and all those women in Afghanistan? Or women in Iraq who are murdered by the Islamic thugs. All these women, In fact, millions of women are terrorized, kidnapped, raped and murdered because they are not Islamic enough.

        I go even further, what connects these brutalities, atrocities and murders with September 11th in New York? To the victims of the suicide bombings in London in July 7th, In Madrid, In Bali and In Iraq?

        Try and think carefully! They all have one thing in common. They are all connected by ONE movement, namely, Political Islam. I talk of a political movement and not a religion proper. Because it is not the force of believing in a religion, however violent its teachings and doctrines may be, that creates a sophisticated machinery of terror, maiming and murder.

        There is need for a political movement, political power and political machinery to organize such horrendous acts of murder and brutality. It is the force of a political movement that has turned each and every mosque into recruitment headquarters for terror. True. Ideologically, Political Islam is based on Islam. It derives its doctrines and vision from Islam. But only as a political movement it can acquire such immense power to suppress millions of people.

        For the past 30 years there has been a movement in the Middle East, in Afghanistan, Iran, and in the Islamic ridden countries that has gained power, which tries to acquire power in the region, and tries to become a power globally. It has based itself on religion, has based itself on Islam and has cashed on in people's sufferings and grievances to fill up the vacuum created in the political and ideological sphere in the region. Intimidation and terror is its strategic tool.

        The first victims of this reactionary movement are women. They have been raped, stoned to death, killed, maimed, flogged and their dignity violated. Political Islam promotes and mobilizes a very concentrated, coherent campaign to suppress and silence women in the Middle East and the Islamic ridden countries and also in Europe.

        As I mentioned, according to the UN 5000 women are killed annually world wide. Even the UN says that this figure is far from the real figure. Do you know why? Because some women are not even worth being registered as dead! Or their murder is disguised as suicide. The figure is much more than 5000. Majority of these victims belong to the Islamic communities either in North Africa, Middle East or Islamic communities in the West.

        When a woman or a young girl is killed in the name of honour, it is not only her, but the whole family is killed in a way. They pick a 16 or 17 year old male member of the family to execute the death sentence. By doing this they kill the boy as a human being. Just think what this „trial‰ and execution do to humanity. To be present in such trial, to be judge or jury in it, and then be chosen as the executor, just imagine what this process does to the mind of any human being.

        Going back to the question: why political Islam? Because Political Islam is responsible for basically all these atrocities taking place against women, children and humanity. Political Islam is the driving force behind this violence. It promotes violence and terror. It mobilizes force, it nurtures and recruits, it supports and encourages, it leads a global movement of terror and backwardness.

        It must also be added that political Islam did not reach this position; it did not acquire such power alone. It was aided considerably by the West. Bin Laden, the infamous character, who everyone is looking for, rose to power by the US. Taliban and Islamic Republic of Iran could not come to power without the West's aid. When the West wanted to fight the left, they brought these monsters to us. Unleashed them upon us and now that the monster has come to the West, they are looking for them! It is ironic that even when the US and the West decide to come after these monsters, again there are the people in the region who become victims. What happened in Iraq and the misery and bloodshed imposed on Iraqi people is a vivid example of this.

        Perhaps most of you like to hear what you can do in Sweden to change the situation. For example what integration policy can be adopted to fight this? Definitely, Sweden needs to have a better, universal, more progressive and less racist integration policy. But fighting against honour killings, atrocities against women, violations against women goes further than a sound integration policy.

        Political Islam is an international movement, it fights internationally, it mobilizes internationally. The network of Mullahs and Mosques that spread hatred, terror, and anti women, anti human values in Stockholm, London, Berlin and so on are related internationally. Just go to these Mosques and see what hatred and brain washing they inflict on young minds of our children. They issue fatwa's against people like us, people fighting for women's rights and freedom, secularism, fighting against religious rule, against political Islam, against whoever questions the rule of Islam or the god. All of us deserve to die.

        Go to the religious schools and see what superstitions they put in the young impressionable minds of our children: hatred against women, hatred against the West, hatred against liberty and anything human. These are all related. We can not just sit here and talk about an integration policy that is better and can solve the problem. We have to think internationally. They think internationally we have to think internationally as well. They organize and mobilize internationally, we have to organize and mobilize internationally.

        We should come together and build a united force against political Islam, against religion's meddling in public life, for a secular society, for equal and universal rights for women, for banning of child veiling, against gender apartheid, for banning religious schools, against funding of states to religious institutions and groups, to support our movement for liberation and equality.

        I call upon you all to support our movement to fight for these goals and values. We should unite and organize for a better and more humane world, to safeguard freedom and bring about equality. We need a world free of religious superstitions and terrorism. We need to stand against two poles of terrorism: Islamic and state terrorism led by the US and Western governments.

        iran

        Comment

        • mahsaak
          Senior Member
          • Dec 2005
          • 4933

          #154
          mersi RW joon . matlabe akarit kheili jaleb va jazab bood, ama bishtar shabihe in bood ke heade ye enghalae jadid bashi, shoarat jaleb bood, va DAGHIGH , inchizi ke too keshvare ma hakeme doroste elam nist, eslame man dar avardie, eghole yeki az doostanam too iran intorie: GHORANO VEL KON ,ESLAMO BECHASB, eslami ke dar zehne ma tavasote amoozeshayae amdrese shekl gerefte,
          dar hali ek bayad bar gerefte az afkar va haghoghate dark kardeh az dine vagheimoon bahse
          man ye shoari hamishe midam, va pasham hatsam, moteasefane in rejim un rejimi nist ke emam khoemeyni ghasdesho dasht.
          moteasefane melte irani tond ro hastan, moteadel raftar nemikonan, ya bayadaz ye var dige gand bezanan ya invari,
          bavar kon hichki az hokoomate dakhele iran ghalbi razi nist, chon hokoomate ma daghighan zede eslamie, hame chiz zoor, hame chiz penhooni, hamechiz poshte pardeh,
          omidvaram bedoone khoone khoon keshi, khodeshoon bikhial beshan, ke baedam nist chon dige ardoman ke daran irano too dast migiran, dige unhayee ke shikam gonde mikardan , daran jaygayeshoono az dast midan
          kheli efsha gariha , dare una ro az jaygah va amghameshooon door mikone, melate iran khar nistan, faghta ye start mikhan, yeki bayad rashon bendaze, inha bidar shodan nemikhan , kheili vaghtie bidar shodan , ama hanooz az jaygashoon jorate boland shodan nadaran,
          bayad raft, bayad istad, irani esteghamat dare, irani shahamat dare, irani ghoroor dare. bayad khodemoono az no besazim



          MAHSA














          [/CENTER]

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #155
            تجربه به خيلی از زنان ثابت کرده که بزرگترين مانع در راه پيشرفتشان زائيده نگرش و رفتارهای خود آنهاست. اين قضاوت برای تبرئه مردان سلطه جو نيست، بلکه اعتراف به رفتار زنانی است که نتيجه آن سلب شدن حق انتخاب از زنان می شود. جولانگاه اين رفتارهای ظاهرا کم اهميت هم معمولا در خانه و خانواده است: خرده گيری از سفره آرائی خانم خانه، ... بچه داری او يا ميزان تعهدش به رفت و روب. شايد برخی بگويند که اين قصه ای قديمی است و تا نيم قرن پيش بود که جامعه از زن انتظار ديگری نداشت.

            از آن روز تا امروز، هم روحيه زنان تغيير کرده و هم تلاش های زيادی برای گسترش حقوق آنها شده؛ همان طور که بنيانگذاران مناسبت های مختلف مثل روز جهانی زن (8 مارس) يکی از اهداف اصلی خود را کمک به زنان در رسيدن به فرصت های برابر با مردان در عرصه های مختلف اجتماعی قرار داده اند.

            اما اين داستان هنوز (با شدت و ضعف هايی در دوره های مختلف) ادامه دارد.

            زير پوسته تحولات مثبت، می بينيم که نگرش عمومی به قدر کافی تغيير نکرده: جامعه (لااقل بخش قابل توجهی از آن) برابری زن و مرد را لازم نمی داند و حضور زن در صحنه های جدی تر جامعه را بيشتر نوعی مزاحمت تلقی می کند. اين نوع نگرش معمولا منسوب به مردان سنتی است اما اگر طرف بحث زنان، زنان ديگر باشند چه؟

            جنبه ای ديگر از دنيای "زنانه"

            يکی از سرگرمی های مردم در جاهای مختلف، تماشای برنامه های تلويزيونی با موضوعات مرتبط با خانه و خانواده است. هدف اين برنامه ها هم همفکری و همدردی با مسائلی است که ساکنان يک خانه شهری احتمالا با آن روبرو هستند: کمک به حل مجادلات خانوادگی با راهنمايی روانشناس برنامه، نگاهی به وقايع روزمره کوچه و بازار برای تاکيد بيشتر بر حس نوعدوستی و شهروندی، ... و البته بخش ثابت و پرطرفدار همه آنها ارائه ابتکارات تازه در زمينه هنر خانه داری است
            مهارت زن خانواده در خانه داری و به طور کلی همه هنرهای منسوب به اين بخش از زندگی او (آشپزی، کاردستی، نظافت ...) نسل هاست که موضوع شيرين و گاه بسيار تلخ هر خانه ايرانی بوده.

            فرزانه، ساکن کرج است و يک آرايشگاه دارد: "کار خانه روحيه من را ارضاء نمی کند. نمی توانم بپذيرم که تمام روزم را فقط صرف کار خانه کنم. وقتی بچه ها کوچک بودند و کار نمی کردم، از خانه داری زجر می کشيدم. از اين که هر روز ساک سنگين خريد را بکشم، متنفر بودم. اما حالا که فعاليت ديگری هم دارم، کار خانه را با علاقه بيشتری انجام می دهم. شايد مادرانمان با خانه داری خوش بودند اما امروز، خانم ها، هم به خاطر استقلال مالی و هم برای بودن در اجتماع می خواهند که شاغل باشند."

            هر زنی، چه شاغل باشد و چه نباشد، چه تحصيلات عاليه را پشت سرگذاشته باشد چه نه، به رقابت برای کسب مهارتهای خانه داری دعوت شده؛ دعوتی که رد آن ساده نيست. اهميت اين موضوع در چهره مجری زن برنامه های خانوادگی هم مشهود است؛ اين که چطور او با دقت، تمام توجه خود را معطوف مهمان بخش آشپزی و کاردستی می کند. چون شايد همه مهمان های برنامه مهم باشند اما اين جا موضوع شخصی تر شده است: او به عنوان يک زن نبايد از فراگيری اين مهارت ها شانه خالی کند.

            فرزانه در اين مورد می گويد: "اين برنامه ها و يادگيری کاردستی زمانی که فقط خانه دار هستی خوبه. من کاردستی زياد درست می کردم، همه جور. اما بعد از مدتی آن را عبث ديدم. چون خيلی از چيزهايی که درست می کنيم، معمولا چند ماه بعد می اندازيم دور. من فکر می کنم اگر خانمی، مثلا گل چينی را ماهرانه درست می کند، بهتر است از او بخرم تا اين که ساعتها وقت بگذارم و آخر هم يک گل چينی ناهنجار درست کنم. اينطوری هم به تجارت آن خانم کمک کرده ام هم وقتم را برای کاری گذاشته ام که من را ارضاء می کند."

            نگاه خلاقانه به خانه داری

            کتاب های روانشناسی به ما می گويند و خود ما هم گاه متوجه شده ايم که کار خانه در حد محدودش برای روح و روانمان خوب بوده است؛ ثابت شده کار يدی می تواند فرصتی برای مکاشفه های ذهنی باشد: بخش خودآگاه مغز فعاليت خود را تقريبا متوقف می کند و به بخش ناخودآگاه فرصت می دهد سکان ذهن را به دست بگيرد و راه را برای خلاقيت فکری باز کند. برخی نويسندگان معروف متوجه شده اند که بهترين ايده های هنری اشان در حين کارهای يدی مثل رسيدن به باغچه و گلکاری يا نظافت اتاق، به آنها الهام شده است
            رويا خانه دار است و می گويد کار خانه را دوست دارد و آن را نوعی ابراز عشق به فرزند و همسرش می داند: "من مثلا آشپزی را با همان ديدی که به زندگی مشترکم نگاه می کنم، انجام می دهم و برای من کار خوشايندی است. اگر هم کار خانه زياد باشد آن را مثل يک چالش و مسابقه می بينم و دوست دارم با برنامه ريزی، خوب انجامش بدهم. قبلا من شاغل بودم و باز هم با برنامه ريزی به کار خانه ام می رسيدم. البته هنوز هم ترجيح می دهم که اگر موقعيت دست بدهد به شغل مربی گری (شنا) برگردم."

            در دنيايی که احساس می کنی رای و اراده تو برای سمت و سوق دادن به راه زندگی عملا مهم نيست، محکم چسبيدن به افسار کار خانه می تواند تسلی بخش روح و روان باشد. اما مشکل زمانی به وجود می آيد که تلاش ما برای معنی دادن به زندگی روزمره، به يک وسواس تبديل شود.

            افسانه هاشمی، روانشناس در تهران، نگاه خلاقانه به خانه داری را مثبت می داند اما استفاده از کار خانه برای پر کردن خلاءهای زندگی را هشدار دهند می داند: "بسته به ساختار خانواده، خانم خانه ممکن است برای جبران کمبود های عاطفی که با شوهرش احساس می کند، مسئوليت های خانه - از نظافت گرفته تا پرورش بچه ها - را در حجمی چند برابر برعهده بگيرد. او در واقع نظرش را به طور افراطی در کار های خانه به اجرا می گذارد چون نظر شوهرش بر او تحميل شده است."

            زور آزمائی دو زن!

            ما با ديگران معاشرت می کنيم و دلايل و انگيزه های متفاوتی هم برای اين کار داريم. اما نزديک شدن به فردی را که به ما شباهت بيشتری دارد حتما آسان تر می بينيم؛ تائيد رفتار و سبک زندگی او را هم به همين ترتيب.

            قبلا که نقش اجتماعی زنان در جامعه تنوع چندانی نداشت، انتظارات آنها از زندگی هم همين طور بود. معاشرت ميان آنها پيچيدگی نداشت. حرف ها و خواسته ها آشنا بود و شايد هم مثل هم. اما امروز، زنان بسته به جايگاهی که در جامعه انتخاب کرده اند تفکرات بسيار متنوعی از يکديگر دارند.

            خانم دکتر هاشمی معتقد است که اگر زن خانه و زن شاغل جايگاه خود را بشناسند تفاوت در برخی نقش ها برای آنها مهم نخواهد بود و آنها يکديگر را در تضاد نمی بينند: "زن محبوس در لاک خانه خود را عقب مانده می بيند و زن شاغل که خيلی کمتر وقت برای خانه داری دارد، احساس گناه می کند. تامل در اينجا مهم است. خانم خانه دار بايد با دقت فکر کند تا وقتش را فقط صرف چهار ديواری خانه نکند و زن شاغل هم از خانه غافل نباشد."
            کسانی که اهل قلم و نوشتن داستان هستند ظرايف روابط اجتماعی و اهميت آن را خوب درک کرده اند؛ سرنوشت قهرمانان داستان در گيرودار همين ظرايف رقم می خورد.

            پری نوش صنيعی، نويسنده رمان های پرفروش "سهم من" و "پدر آن ديگری" می گويد کسی که به حقوقش تجاوز شده خيلی راحت تر به حقوق ديگران تجاوز می کند: "زنی که به زور شوهر کرده، ازدواج اجباری را طبيعی فرض می کند. مثل معصومه و مادرش در 'سهم من'. در نسلهای قبلی مادر به دخترش می گفت من اين طوری زندگی کردم تو هم زندگی کن. آنها نمی خواستند شرايط (متفاوت) دخترشان را درک کنند و حتی از مردان (سنتی) نسبت به آداب و رسوم سخت گيرتر بودند. اکنون هم همين وضعيت را می بينيم. مثلا زنان پاسدار سخت گيرتر از مردان هستند. آنها به خود حق می دهند همان قوانينی را به ديگران تحميل کنند که به آنها تحميل شده."

            خانم صنيعی اين رفتار را ناشی از يک باور و تربيت غلط توصيف می کند و نه از روی بدجنسی و خباثت: "اگر گروهی از زنان نسبت به زنان ديگر سخت گيرند، به خاطر نوع تربيت ماست. زن سخت گير آموزش ديده که اين گونه باشد. چطور می توانيم انتظار داشته باشيم که او چيزی را آموزش بدهد که ياد نگرفته است. در حالی که اگر اين باور و آموزش غلط را حذف کنيم و او را وارد جامعه ای مثبت تر و به لحاظ تحصيلی بالاتر قرار بدهيم، می بينيم که زنان خيلی قشنگ با يکديگر کنار می آيند. در اين شرايط اگر سرسختی نسبت به زن باشد، بيشتر از سوی مردهاست!"

            اگر سرگذشت قهرمانان يک داستان به واقعيت نزديک نباشد و زندگی بخش بزرگتری از يک جامعه را منعکس نکند، به دل نمی نشيند و در يادها نمی ماند. در اين داستانها به ويژه چهره پردازی از قهرمان زن بايد با ارزش های جامعه همخوانی داشته باشد. حتی در اينجا هم می بينيم که قهرمان زن (اگر قرار است شخصيتی محبوب باشد) بايد در همه جنبه های زندگی خانوادگی از جمله امورات خانه، مسلط باشد
            پری نوش صنيعی در اين باره می گويد: "من سعی نکرده ام که الگوسازی کنم و بگويم که زن خوب زنی است که اين خصيصه ها را داشته باشد بلکه (به خصوص در 'سهم من' که براساس يک کار تحقيقی و آماری است) می خواهم بگويم که زن ايرانی اصلا اين طوری هست. آمار به من نشان داد که زنان چطور هم کار می کنند هم خانه داری و هم بچه داری. من به زن ايرانی و توانايی هايش اعتقاد دارم. گرچه نسل فعلی به نظر من به آبديدگی مادرانشان نيستند و خيلی زود وا می دهند."

            نگرانی از به قاضی نشستن ديگران در مورد ما، تنها دغدغه زنان نيست. مردان هم ملاک هايی برای محک زدن "ارزش" اجتماعی يکديگر دارند: چه شغلی، چه ثروتی، چه احترامی، ... شايد آنها برای داشتن فرصت های برابر در اجتماع به ندرت مجبور بوده اند مثل زنان تلاش و مبارزه کنند، اما به هر حال جامعه از ديدن يک مرد بر مسند (هر) کار، يکه نمی خورد و يا اخم نمی کند.

            در مقابل، زن بلندپرواز، برای خواستن جايگاهی به جز کدبانوی خانه، بارها و بارها بايد عذر خواهی کند، حتی از برخی زنان ديگر

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #156
              هم ميهنان
              در آستانه سال نو و روئيدن سبزها و سربرآوردن جوانه گلها هستيم.جشن چهارشنبه سوري از راه ميرسد.
              چهارشنبه سوري از آئين ها و سنت هاي كهن ايران زمين است كه براي مردم مظهر روشنايي است.چهارشنبه سوري براي دور ريختن كينه ها،زشتي و پليدي ها است.اكنون سالهاست كه چهارشنبه سوري براي مردم ايران زمين مفهوم ظلم ستيزي هم پيدا كرده و جوانان با شعله وركردن آتش،آمادگي خود را براي پيكار با استبداديان اعلام ميكنند و ثابت ميكنند كه خواهان آزادي و عدالت اجتماعي در سايه حكومتي مردمي هستند.
              بعد از 27سال از حاكميت ولايت فقيه و زورگويي به مردم،اينك چهارشنبه سوري تنها يك سنت و آئين ملي نيست،چهارشنبه سوري امسال همه ايرانيان از كرد و فارس و بلوچ و....آتش به پا خواهند كرد و آئين ظلم ستيزي را زنده و پايدار نگاه ميدارند.اكنون براي ما چهارشنبه سوري يك اعتراض عمومي به حاكميت ديكتاتوري است.ما با روشن كردن خرمنهاي آتش،ضحاكان زمان را به دست آتش مي سپاريم.زردي و ياس و نااميدي را به شعله هاي سركش آتش مي سپاريم.با اميد به آينده اي درخشان سنت هاي ديرين سرزمين آريايي خود را گرامي ميداريم و فرياد “آزادي“بر مي آوريم.
              كميته رفراندوم آزاد ايران، از عموم هموطنان ميخواهد كه آتش اميد را در هر كجا كه هستند روشن نمايند.در هر كوچه و محله و خيابان آتش بپا كنيد و چهارشنبه سوري را هر چه باشكوهتر دست در دست هم جشن بگيريد.
              وعده ما در تهران:ميدان محسني-ساعت7بعدازظهر
              شهرستانها:ميدان اصلي شهر

              بهاران خجسته ايران فراخواهد رسيد
              زنده باد آزادي
              كميته رفراندوم آزاد ايران
              18اسفند 1384 9مارس2006


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #157
                فروغ تنهاست خيلي بيشتر از آنكه بتوان از چشمانش فهميد.

                دل كوچك اين دختر ۶ ساله آنقدر غمگين است كه نمي شود باور كرد.اين ها را وقتي فهميديم كه كيف مدرسه اش را گوشه اتاق انداخت و با بغض گفت: ديگر مدرسه نمي روم.

                مادر چشمان پر اشكش را به گلهاي بي رنگ و روي قالي سوخته دوخت و قلبش آتش گرفت و پدر از خانه بيرون زد تا در شلوغي شهر گم شود.

                فروغ كنارم مي نشيند.دستهاي سوخته اش را مي خواهد پنهان كند، مبادا كه چشمان جست وجو گر آدمها با سؤالهايشان دل كوچكش را برنجانند.

                فروغ جان تلويزيون مي بيني؟

                سرش را به علامت مثبت تكان مي دهد.اين دخترك در چهار ديواري خانه جز تلويزيون هيچ همدمي ندارد.

                فروغ يادت هست كه چطور شد خانه آتش گرفت؟

                دخترك نگاهم مي كند.مي داند كه به اميدي پاي به روزنامه گذاشته، مي داند كه مي خواهد كمكش كنم. او معناي كمك را خوب مي داند.

                همان لحظه اي كه در ميان شعله هاي آتش فرياد كمك مي زد معناي اين وا?ه را عميقاً درك كرده است، حالا هم هنوز از ته دل بي صدا روزي هزار بار همين وا?ه «كمك» را با خودش مرور مي كند.

                ظهر بود.ناهارم را خورده بودم.مامانم داشت ظرف مي شست. داداش كوچولو هم توي حياط بازي مي كرد.خيلي دوست داشتم كبريت بازي كنم.رفتم توي اتاق مي خواستم خاله بازي كنم. براي خاله بازي بايد تخم مرغ درست مي كردم.

                مادر چشمانش به اشك مي نشيند. ۱۹ شهريور سال ۸۲ بود. دخترم ۴ ساله بود. ظهر يك پنجشنبه بود.پدرش سركار رفته بود.من ناهار بچه ها را داده بودم و داشتم ظرفها را مي شستم.

                پسرم در حياط بود و باخودش بازي مي كرد.يكدفعه صداي فريادهاي فروغ و شعله هاي آتش را ديدم، رختخوابها آتش گرفته بود.خودم بهيار هستم و در بيمارستان كار مي كنم.دخترم دچار سوختگي و گاز گرفتگي شده بود.فوراً فروغ را به بيمارستان رسانديم.

                از ياسوج او را به علت شدت سوختگي به اصفهان بردند.يك ماه بستري بود و تحت مداوا، به علت گاز گرفتگي نمي شد بچه را به اتاق عمل برد، الآن دو سال و نيم مي گذرد هنوز مفصل دستانش آزاد نشده است.وضع مالي مان طوري نيست كه بتوانيم از عهده مخارج بيمارستان برآييم.

                امسال فروغ بايد به پيش دبستان مي رفت، فكر كرديم اگر به مدرسه برود حال روحي اش بهتر مي شود شايد اگر به كلاس و درس و هم شاگردي ها مشغول شود آن وقت كمترغصه بخورد.

                اما فروغ چند روزي بيشتر به پيش دبستان نرفت.يك روز با چشمان گريان به خانه آمد.كيفش را گوشه اتاق انداخت و فرياد زد: ديگر نمي خواهم بروم. بچه ها از من مي ترسند، بچه ها من را مسخره مي كنند.من خجالت مي كشم كه نمي توانم مداد دست بگيرم و بنويسم و...

                فروغ گريه مي كند و مادر با اشك هاي دخترك ديگر حرفي نمي زند.ديگر بيش از اين لازم نيست تا او بخواهد برايمان بگويد. مي دانم فروغ نمي تواند بنويسد. نمي تواند نقاشي كند و مداد رنگي به دست بگيرد، نقاشي هاي اين دخترك سياه است.

                آرزوي فروغ اين است كه روزي دكتر شود، روزي بيايد كه او براي همه بچه هاي بيمار نيازمند كاري كند.اين را خودش مي گويد.دختر ۶ ساله اي كه معناي كمك، تنهايي و نيازمندي را خيلي خوب حس كرده است.

                فروغ تنها چيزي را كه دوست دارد عمو پورنگ است.عموپورنگ برنامه كودك كه به دل تنهاي او شادي مي دهد.خودش مي گويد: تنها عموپورنگ مرا خوشحال مي كند.شادي كودكانه اين دخترك اي كاش بيشتر شود.

                فروغ از عيدي گرفتن خوشحال نمي شود.براي او عيد مثل ديگر روزهاست.او با آمدن عيد باز هم تنها خواهد شد و هيچگاه آرزويش سبز نخواهد شد. به فروغ مي گويم تو به مدرسه خواهي رفت.مدرسه اي كه در آن مشق عشق، همياري، دوستي و محبت سرمشق هاي تو هستند.

                به فروغ مي گويم فروغ جان امسال بهار پشت پنجره كوچك دلت است و مي خواهد به تمام اندازه دنيا شادي برايت بياورد. امسال مداد به دست خواهي گرفت و با شادي نامت را خواهي نوشت.امسال به اندازه هزاران سال معناي خوشبختي را حس خواهي كرد.

                فروغ، امسال در دل پر غصه ات هزار بادكنك رنگي پرواز خواهدكرد. فروغ، تو امسال از تنهايي بيرون خواهي آمد.چون ميهمان تمام سفره هاي هفت سين خواهي بود و مقلب القلوب را معنا خواهي كرد و حال ما را به بهترين حال تبديل خواهي كرد.فروغ تو امسال با دل شكسته ات ما را به خدا نزديك نزديك مي كني.خوشا به حال آنانكه سلام تو را جواب دهند

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #158
                  Today I feel different

                  How to keep quiet and not to think about seeking a way to prevent war in the world?

                  Nahid Husseini

                  Today I consider myself as a different woman, one who doesn’t want to talk about universal discrimination against women. Today, the 8th of March has another concept of meaning for me and I strongly feel I like to talk to you on this day about war and peace, and to express my wishes and desires to some of the people in this small world.

                  I have been out of my country, Iran, for a long time, because of political reasons. I have lived and travelled in different countries. I am familiar with different languages and cultures and have friends from different backgrounds, Muslim, Christian, Jewish, Indian and Chinese. I am working in a college where, among my students, one is African, another is English, a third is Latin American, a fourth is from Eastern Europe and another is from the Middle East. Furthermore I am living in a quiet street in London where the neighbour on my right is French, the one on my left is English and the one opposite is Polish. The world is not as big as I had previously thought.

                  I remember Tamara, who was of Tatar ethnicity in Tashkent. She was my friend even though I couldn’t speak her language well, and we met each other quite often. She invited me for dinner and our children played in the garden. She served food that was the same as ours; only it took a bit longer to serve the starter, the main dish and the dessert. She made Green tea, not in a cup, but in a small bowl and she was trying not to make it full, according to her culture of welcoming the guest into her house.

                  I remember an Armenian student. We met each other on a bus in Yerevan and I went to her house with my family. There I met her blind mother and listened to Armenian music, and when an earthquake happened in that area, she never contacted me again and I cried from my heart for her loss.

                  How can I forget my Uzbek lecturer, who felt close to me, as her husband’s grandfather was Iranian. When I graduated, she organised a party with members of her family at her house. Instead of wine, horse’s milk was served, which presented some difficulties. But she said it contained a lot of vitamins for pregnant mothers, useful as I was pregnant at the time! I’d never tried it before, but at that gathering I drank the horse’s milk, and everybody said “Cheers” in the Uzbek language.

                  How can I forget my Russian neighbour, we went out and bought fish from the fishmongers and cooked it together. She cleaned the fish and I put some Iranian stuffing inside. She told me stories about how she became a socialist. She told me how Russians had brought all the equipment and materials by train from Moscow to build Tashkent University and how the train had taken a month to arrive. She said that, after a big earthquake in Tashkent, Russians and Uzbeks had come together to rebuild the modern Tashkent city. She said that once they had celebrated the 8th of March with flowers sent by aeroplane from the Communist Party to all women during the Party Congress. That made a perfect headline for the daily newspapers.

                  How can I forget my Scottish neighbours, who were like grandparents to my son, and who looked after me like a daughter. They laughingly told me that drinking whiskey with water and ice showed a lack of respect towards Scottish people! They told me stories about Robert Burns, their own national poet, how he had loved his 13 lovers and so produced beautiful poems. They celebrated with a Robert Burns’ Supper, eating their own traditional food, “haggis”, and reading poems on his birthday.

                  How can I forget Christina, my English teacher who, very importantly, helped me to get my first job in this country? She married a nice Kurdish guy from Turkey and she helped a lot of refugees to settle in this country. How can I forget Helen, who was always there for me and showed great consideration in helping me with study and work. How could I fail to acknowledge my love and respect for Luanne, who has always been a great friend to our Iranian community. How could I ignore Robert, who likes Iranians, speaks Farsi and loves his Iranian wife.

                  How could I miss talking about Jude, a Christian African colleague. We talk about work and study, we both teach computers and we are aware of a lot of educated Iranian and Nigerian people working in this area in London. We eat lunch together and discuss problems in our countries: he talks about Iranian Government policy regarding the current situation in the Middle East and I talk about how we need peace in our country. I go to his house and his son calls me “aunty”, just as Parasto, another friend’s daughter did when she was a child.

                  And how could I not mention Gity for her sense of humour, Sima for her honesty and kindness and Farideh for her hard work and independence in life.

                  Yes that has been my real world, although at the same time, the unhappiness, difficulties and misunderstandings I have lived through cannot be ignored. That big world is so small for me now that my imagination can easily envisage anything. I have seen a lot of similarities in my world rather than differences. I have found all people to be the same; no one person is better or worse than another. Colour, race, religion and gender don’t have any place in my judgement of them.

                  Today I feel this huge world is like a big family for me. All of us are members of this family. Why are we talking about nuclear weapons, war and killing each other? Was not the Danish cartoon simply a big misunderstanding which caused a lot of death and conflict between Muslims and the West? But you can see another side to the story as well: elsewhere an Iranian movie got the same Golden Bear prize as a Danish film producer’s in Berlin two weeks ago.

                  I wonder whether, the money spent on war to be allocated instead to education, hospitals and modern equipment and technology in some Middle Eastern countries, would this not be a better way to help them become modernised more easily? I believe strongly that by keeping the fire of war burning, there is no way we can achieve democracy, good friendship and tolerance.

                  Today the whole world is in crisis, particularly in Middle Eastern countries, and I am worried for my home, where my sick mother is living, my brother is working hard and my sister is responsible for four others. I don’t want to see that small, beautiful land destroyed by bombs again, which made my father and brother sleep forever. None of us wants to see any harm come to Behshte Zahra, a place where thousands of young people were killed during the war with Iraq.

                  I talk to my Iraqi doctor friend through the Internet for hours about love, friendship, war, peace, the UK and the US and even Bird Flu. He is only 26 years old, but he has known 8 years of war between Iran and Iraq, during which Saddam Hussein started to destroy our countries. He realises that I become very upset when I remember that time of war. He has asked me not to talk about it as he feels ashamed as an Iraqi, even though he was very young when the war took place. He hates war and is looking for a quiet and peaceful place to live.

                  He has always been a witness to war in his country: the war with Iran, the attack on Kuwait, sanctions and then the US invasion. And now, after the Smareh explosion he has shut himself away in his home and worries whether Iraq will descend into civil war. He said that Bird Flu has killed a young Iraqi and that he felt a kind of relief at least an Iraqi died without being involved in the war with the Americans or any other Iraqis. He says that all the young people in Iraq have a sad life and look 10 years older than their age. He is looking forward to seeing democracy in his country.

                  How to keep quiet and not to think about seeking a way to prevent war in the world? I believe women have the potential to play a great role in this subject at the present time. Today, as a woman and as a mother, who has for many years celebrated the 8th of March, International Women’s Day, I am saying I am in love with peace and friendship and security.

                  More than anything else, I think about my own country nowadays. I know that in a peaceful environment my sister, my mother and my friends would be in a better situation to fight for their rights, for I believe that in a conflict situation, women lose more than men. Under such circumstances, women suffer more than men, both economically and psychologically. In a peaceful environment everybody can turn their thoughts to progress, development and positive changes in their life and society.

                  Yes, today I think about peace and security more than at any other time. So, on this day, with a red rose, I go to meet all of those women who are striving for peace and who disagree with war in any part of the world.

                  iran

                  Comment

                  • mahsaak
                    Senior Member
                    • Dec 2005
                    • 4933

                    #159
                    wow . great job siamak jan,
                    vaghean dast neveshtehat harf nadare, bavar kon hamishe ba tamame saaf inharo mikhoonam
                    rasti un dokhtarak shomare hesabi ya chizi nazashte ke beshe behesh komak kard???????????????????



                    MAHSA














                    [/CENTER]

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #160
                      Originally posted by mahsaak
                      wow . great job siamak jan,
                      vaghean dast neveshtehat harf nadare, bavar kon hamishe ba tamame saaf inharo mikhoonam
                      rasti un dokhtarak shomare hesabi ya chizi nazashte ke beshe behesh komak kard???????????????????
                      4 shanbeh mireseh beh dastam ! inja mizaram keh bebini ageh khasti komak koni ! Hagh yaret .

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #161
                        This picture was taken in Pouran Farrokhzad's home 2 hours after the incident in Tehran's Daneshjou Park on Wednesday March 8. Ms Behbahani is doing fine and is at home.
                        Attached Files

                        iran

                        Comment

                        • jahansh88
                          Member
                          • Dec 2005
                          • 100

                          #162
                          kkk....

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #163
                            گفتگو با
                            سیمین بهبهانی
                            درباره یورش
                            به زنان در
                            پارک دانشجو

                            گفتگو با سیمین بهبهانی: من بیشتر از آنچه که برای خودم متاسف باشم یا نگران باشم، متاسفم برای جوانان کشورم که لباس پلیس تنشان بود و امروز این وحشیگری را من از آنها دیدم. البته همه را محکوم نمی کنم، در میان آنها بسیار انسان‌های خوبی هم دیدم، ولی بسیاری از آنها هم بودند که باید در رفتار خودشان تجدیدنظر کنند. حیف از جوانی آنها که با اینطور رفتار وحشیانه خدشه دار شود و ما زن‌ها هم بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم

                            مجهز بودند به اسلحه، باتوم‌های برقی، لگد و مشت و چیزهای دیگر و با کمال خشونت و‌بی‌احترامی با خانم‌ها حرف زدن، با زن‌ها به طور خیلی خشن رفتار کردن، دخترهای جوان را زیر مشت و لگد گرفتن. صدای فریاد بلند شده بود و من نمی دانم این رفتار چرا انجام گرفت. برای این که این خانم‌ها در یک گوشه از پارک دانشجو ایستاده بودند در حدود 300 الی 400 نفر و داشتند بیانیه شان را می‌خواندند در کمال آرامش و به هیچ جایی هم برنمی خورد و یک ساعت بیشتر هم وقت نمی خواستند و متفرق می‌شدند. ولی یک دفعه اینها ریختند و خانم‌ها را با باتوم و تهدید به اسلحه و غیره متفرق کردند، ولی بعد از آن یک دمونستراسیون بسیار زیبا از خانم‌ها راه افتاد و از جایشان که حرکت کردند که بروند، در صف‌های چهار پنج نفری پشت سر هم تمام دور پارک دانشجو و قسمتی از خیابان را دور زدند و یک نمایش زیبایی بود و سرودخوانان می‌رفتند، ولی باز اینها تاب نیاوردند و افتادند وسط این جمعیت و متفرق کردند و با هتک حرمت و زدن و باتوم و برقی و جفتک انداختن و لگد زدن جمعیت را پراکنده کردند و در خیابان ولیعصر و جمهوری پر شده بود از خانم‌ها و اینها هم وسط جمعیت با لباس‌های پلیس. این لباس واقعا حرمت دارد، ولی حرمت این لباس را امروز اینها از بین بردند. این را هم بگویم که عده کمی از افسران ارشد بسیار مودب بودند و رفتار خوبی داشتند

                            معتقدم جرات زنان بیشتر می‌شود، زیرا مستوجب این رفتار نبودند امروز. من منصفانه دارم قضاوت می‌کنم. من خود شاهد عینی بودم و درست نبود که با زنان اینطور رفتار شود

                            با یکی هم صحبت کردم. درجه ارشدیت داشت. بسیار انسان خوبی بود و فقط از من خواهش کرد که آرامشم را حفظ کنم و محل را ترک کنم و بسیار مودب بود



                            iran

                            Comment

                            • jahansh88
                              Member
                              • Dec 2005
                              • 100

                              #164
                              kkk.....

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #165
                                يك لحظه تلخ بود، آرزوهاي مادر براي دو دختر در چشم برهم زدني بر باد رفت،ابرهاي سياه بر خنده هاي كودكانه «مهسا» نشست، باران اشك از اعماق سوخته جان سرازير شد، اما روي گونه هاي سوخته دخترك، راهي براي جاري شدن نبود.



                                بغض گلوي مادر را فشرد، ناله هاي «مهسا»ي كوچكش دردناك بود، گوش هايش را با دو دست فشرد و چشمانش را بست. در خيال خود «مهسا»ي زيبايش را ديد كه شيطنت مي كرد.



                                رؤياي شيريني بود كه با سياهي دست «مهسا» رنگ باخت، رنگ هاي شاد قرمز و سبز گم شدند، اگر دست «مهسا» زير تيغ جراحي نمي رفت، اگر دختركش توان مقابله با مرگ نداشت، با پاهايي لرزان به كنار تخت «مهسا» رفت، بغض تركيد و اشك هايش روي دستان خالي ولرزانش ريخت.



                                «سميرا» نمي داند خواهر نمكين اش چه سرنوشت دلخراشي دارد، هنوز فريادهاي «مهسا» در گوشش مي پيچد. به گريه افتاد، آرزو داشت روزي در لباس سفيد عروسي به زندگي لبخند بزند، اما بازي روزگار براي «مهسا» و «سميرا» سياهي را عيدي داده بود، ناله اي كرد كه در ميان دلسوختگان هم اتاقي هايش گم شد.



                                پدر، در خلوت خود مي گريد، چه شب ها با گرسنگي سر به بالين گذاشت و با سيلي صورتش را سرخ نگه داشت، اين بار شرمسار بود و به دنبال روزنه اميدي تكاپو مي كرد.اين پدر، دستان پينه بسته اش را براي نجات دو دختر، به دست مهرباناني مي سپارد كه دلي براي گريستن و دستي براي مهرباني و محبت دارند.



                                مادر از روز فاجعه مي گويد: «روز جمعه پنجم اسفند ماه بود براي عيادت بيماري به كرج رفته بوديم، وقتي خواستيم به خانه برگرديم، يكي از آشنايان با پرايدش ما را سوار كرد. زير پل مهرشهر بود كه اين اتفاق افتاد.



                                خودروي كاميون بنزي روي پرايد وازگون شد، ما هفت نفر بوديم و همگي دچار جراحت و شكستگي شديم، اما...»به گريه مي افتد: «سميرا» و «مهسا» در صندلي جلو نشسته بودند، شيشه پرايد شكسته بود و آب جوش رادياتور كاميون روي دو دخترم ريخت.



                                فريادهايشان را مي شنيدم، همه تسليم بوديم، هنوز سوختم سوختم هاي آنان در مغزم نشسته است.»سخت است، اما التماس از گفته هايش مي بارد: «مهسا» به كما رفت و صورت، بدن و پاهايش با آب جوش سوخت و «سميرا» با ريخته شدن آب جوش روي بدنش بشدت سوخت، ما نيز همراه آنان تحت درمان بوديم.»



                                آهي مي كشد و مكثي مي كند: «خجالت مي كشم از بي پولي مان بگويم، اما شكستن به خاطر نجات دو دخترم را بد نمي دانم. از آن روز تاكنون «مهسا» و «سميرا» در بيمارستان بستري هستند.



                                پدرش كارگر حفاري است، با وجود داشتن ۵ بچه هميشه سعي مي كرديم اگر گرسنه هستيم هيچ كس نداند، چاره اي نبود خانه به خانه دوستان، همسايگان و فاميل گشتيم و با لطف آنان توانستيم مقدار كمي پول براي مداواي اوليه آنان تهيه كنيم.



                                چند روزي «مهسا» در كما بود تا اينكه چشم باز كرد، اما هنوز نتوانسته حرفي بزند، «سميرا» هم با شدت سوختگي بالا در بيمارستان بستري است و روحيه اش را باخته است.



                                پدرشان هر روز براي خريدن داروهاي دو دخترم سرگردان خانه ها است تا پولي تهيه كند، مي دانم چه سختي اي تحمل مي كند، كمرش زير سنگيني اين كار مي شكند. بارها نزد من گريه كرده است، اما جان دو دخترم در خطر است و اگر درمان نشوند، من و پدرش به خاطر نداري شرمسارشان خواهيم بود.»



                                بنا به اين گزارش، اين دو خواهر به خاطر وخامت حال و شدت جراحات و سوختگي در دو بيمارستان جداگانه بستري هستند و پزشكان اعلام كرده اند در صورت پرداخت هزينه هاي سنگين جراحي و تهيه داروهاي گرانقيمت براي آنان، از مرگ نجات خواهند يافت.



                                پزشك جراحت سوختگي «مهسا» به خبرنگار ما گفت: «مهسا» از حالت كما خارج شده است، شدت سوختگي دستش بسيار زياد است و ديگر اندام هايش نيز نياز به جراحي هاي ترميمي دارد.



                                هنوز نمي توان هزينه درمان كلي اين دختربچه را برآورد كرد، اما به نظر مي رسد بيش از ۵ ميليون تومان و يا شايد خيلي بيشتر باشد كه روز آخر درمان مشخص مي شود.



                                يكي از پرستاران بخش سوختگي بيمارستان كه «سميرا» در آن بستري شده است نيز به خبرنگار ما گفت: شدت سوختگي «سميرا» بالا است، اما اگر داروهاي مورد نياز تهيه شود، او از خطر نجات خواهد يافت

                                iran

                                Comment

                                Working...