Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #121
    موسي ديگر صورت ندارد

    First part

    زناني كه در برابر مشكلات ايستادگي كرده و با سختي ها مبارزه كرده اند كم نيستند

    اگر در كنارتان زناني با اراده مي شناسيد كه در همه حال با توكل به خدا در برابر سختي ها مبارزه كرده اند، با بخش زنان روزنامه ايران تماس گرفته يا داستان زندگي اشان را براي ما ارسال كنيد. وقتي پاي عشق به ميان مي آيد، وقتي بنا بر اين گذاشته مي شود كه خوبي را با خوبي جواب داد، وقتي قرار مي شود كه وفاداري حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناي زندگي براساس همان پيماني كه سر سفره عقد گذاشته مي شود، پايه گذاري مي شود. آن وقت است كه عشق هاي پاك روزهاي اول آشنايي و وفاداري از ياد نمي رود و براي هميشه در آسمان زندگي مي درخشد. آن وقت است كه سربالايي هاي زندگي سخت و طاقت فرسا به نظر نمي آيد


    ميهمان اين صفحه اين بار زني است روستايي كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردي كرده است كه روزي به عنوان همسر پاي در خانه اش گذاشته است. ميهمان ما اين بار زني است كه محبت را با محبت و خوبي را با خوبي چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مي گويد: من و موسي هرچند فاميل بوديم ولي زياد همديگر را نمي ديديم. پدر و مادر موسي از هم طلاق گرفته بودند و موسي از پنج سالگي در خانه اي بزرگ مي شد كه نامادري اش به او سخت مي گرفت، موسي در سايه اين سخت گيري ها خودش را با شرايط وفق مي داد و در كار كشاورزي و دامداري و نگهداري چند خواهر و برادر كمك مي كرد به همين خاطر از كودكي آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مي شد. يادم هست وقتي ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مي افتد و روزي كه به موسي علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مي بندد.يادم هست كه موسي بعد از چند سال هر وقت به مرخصي مي آمد به خانه ما مي آمد و با اصرار از پدرم مرا مي خواست. پدرم مخالف بود. مي گفت او خيلي كم سن و سال است و نمي تواند از عهده مسؤوليت زندگي بربيايد من تا قبل از خواستگاري موسي به او فكر نكرده بودم ولي بعد از آن براي اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايي كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براي موسي تنگ مي شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختي زياد كشيده بود ولي در سايه اين سختي ها خوب پرورش پيدا كرده بود

    برق در چشمان آمنه مي درخشد


    يك روز با خواهرم در مورد محبت موسي حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسي جواب مثبت بدهيم. من و موسي ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسي در يك خشكشويي كار مي كرد.اينطور كه آمنه مي گويد آسمان زندگي شان سال ۷۳ آبي بوده است.موسي خيلي با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مي آمد مرا با خودش بيرون مي برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مي شد به من توجه زيادي مي كرد. مي گفت هرچه دوست داري براي خودت تهيه كن برايم هديه مي خريد، تمام تلاش موسي اين بود كه من احساس خوشبختي كنم. موسي به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتي فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولي با وجود موسي من احساس مي كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلي ندارم. خوشبختي من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشتري در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازي كه كرده بوديم خانه نيمه سازي خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاي دورافتاده اي در اطراف كرج بود ولي ما راضي بوديم.زن به دو سال قبل برمي گردد به ياد روزي كه براي رفتن به عروسي از خانه بيرون رفته بودند ولي

    ۹ شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براي عروسي يكي از بستگان بايد به قزوين مي رفتيم. با موسي و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مي شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه ميني بوس به طرف ما منحرف شد، نمي دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسي خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسي براي اينكه اتفاقي براي ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روي زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمي شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روي زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مي كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمي دانيد چه حالي شدم. نيمي از صورت موسي نابود شده بود. موسي ديگر بيني نداشت. يعني او همان شوهر من بود؟ موسي بي هوش بود و من در حال بي هوشي. نمي توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسري از سر او برداشتم و روي صورت موسي انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مي كردند موسي در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كني تا آمبولانس بيايد. گريه مي كردم. چادر عروسي را روي زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسي را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسي را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايي قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمي ماند ولي با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهي براي تنفس موسي وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحي زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسي ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاي او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #122
      Second Part

      خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسي در حالي كه روي پاي خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسي زنده نماند به خانه برنمي گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبي هايش را جبران كنم.موسي بي هوش بود. پزشكي كه بي تابي ام را ديد گفت: او زنده نمي ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مي خواهي چكار؟

      روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالي كه حتي زخم هاي صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسي را به تهران آورديم هيچ بيمارستاني او را پذيرش نمي كرد، مي گفتند فايده ندارد، مي گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزي.بالاخره با وساطت يك پزشك موسي در بيمارستاني بستري شد. يك متخصص بعد از معاينه موسي گفت بايد فوراً يك جراحي روي سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحي كردند

      تا ۲۰ روز موسي در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعري را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايي ام برايش گفتم. به او گفتم مي دانم به خاطر اينكه بلايي سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسي آرام چشم باز كرد. گفتم موسي من را مي شناسي؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مي ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمي شناختم. به سختي به چند داروخانه مي رفتم و براي شوهرم دارو مي خريدم. موسي نمي توانست صحبت كند چون در فك بالا و بيني اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسي به زبان اشاره با هم حرف مي زديم. همان موقع در پاي او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسي تكان نمي خوردم. پايين تخت موسي پتويي را كه پرستاران داده بودند مي انداختم. براي اينكه اگر موسي در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخي به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مي آمدند تا من و موسي را ببينند. يكبار يكي از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش داري

      گفتم: آقاي دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسي خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسي نه فك بالا داشت نه بيني و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مي شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاي عميق و دردناكي داشت و نمي توانست حرف بزند. براي اينكه موسي متوجه نشود كه چه اتفاقي براي صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مي كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاي من مثل قبل گوش كني و آنها را باور كني. به موسي گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوي و اميدت را ازدست بدهي. مهم اين است كه براي من هيچ چيز عوض نشده است.موسي آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روي صورتش دست مي كشيد. نمي توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مي زد.به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگي مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزي كه تو به خانه نرفته اي من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهي است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمي خواهم و نمي توانم اشك هايت را ببينم.يكي از پزشكان براي بيني او پيوندي زد آنها مي خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسي نرود و بتواند حرف بزند. دعا مي كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسي حرف زد و توانست چيزي بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگي نمي كند

      ۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسي توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگي برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختي بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسي ديگر نمي توانست كار كند. بچه ها از موسي فرار مي كردند. قرض بود و سختي و خرج بچه ها. موسي در زيرزمين مشكل تنفسي داشت و حالت خفگي پيدا مي كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسي ديگر نمي توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردي حاضر شده بود ماهي ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختي ساختم. موسي بايد زندگي مي كرد. روحيه اش بهتر شد. ولي هنوز هم گاهي دردپا آزارش مي دهد. نيمه شب پايش را ورزش مي دهم. گاهي گريه مي كند. سنگ صبورش مي شوم. مي دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مي دانم چه زجري مي كشد كه ترشحات بيني در مجراي تنفسي و دهانش وارد مي شود، مي دانم موسي جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مي دانم

      زن ساكت مي شود. دو مرواريد بزرگ اشك مي خواهند روي چهره اش بغلتند. زن از روزي كه با موسي به خانه برگشته سر زمين هاي كشاورزي مردم كارگري كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براي اينكه مرد زندگي اش باور كند. زندگي براي آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهي ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مي گيرند زندگي مي كنند. موسي ۲ سال است حتي حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.اما آمنه آرزو دارد كه روزي موسي مثل آن سالهاي سبز دوباره بخندد. اين زن دلش به عشق زنده است، همان عشقي كه روزي بذرش را موسي با محبت در قلب او كاشته است. عكس ها را گرفته ايم مي خواهيم برويم كه موسي مي گويد: اين زن، زن بزرگي است. شرمنده اش هستم. اي كاش مي شد چهره اي داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مي رفتم و براي راحتي اين زن بزرگ لقمه ناني سر سفره مي آوردم

      iran

      Comment

      • nanakhafan
        BEST Member of Spring
        • Dec 2005
        • 11016

        #123
        chesham az kase dar oomad !!! lol

        thx RW jan



        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #124
          چرا زنان بيشترين قربانيان آسيب هاى اجتماعى در ايران هستند؟ چرا آسيب هايى نظير اعتياد و ارتكاب به جرم و جنايت كه تا دو دهه قبل حداقل هنوز بطور عمده”مردانه” تلقى ميشدند، گريبانگير زنان شده اند؟ خانم مرضيه مرتاضى لنگرودى پژوهشگر و فعال حوزه حقوق و مطالبات زنان،” درباره علل اين پديده به پرسشهاى دويچه وله پاسخ داده.
          دويچه وله: خانم مرتاضى لنگرودى علل افزايش سهم زنان در آسيب هاى اجتماعى را چگونه ميتوان توضيح داد؟
          مرتاضي لنگرودي: مهمترين علل جامعه شناختي که من فکر مي کنم وجود دارد، نابرابري هاي حقوقي و صنفي ست که در مورد زنان اعمال مي شود. قوانين ما، يعني قانون اساسي جمهوري اسلامي و قوانين مدني در ايران، بشدت مبهم و دوپهلو در خصوص حقوق زنان صحبت مي کند. در حاليکه قوانين بايد صريح و روشن باشند. جامعه ي ايران جامعه اي ست در حال گذار. سنت ها در برابر مشکلات عديده اي که ملت ايران دارد، ديگر قادر نيستند به اين بحران پاسخ بدهند.
          دويچه وله: ممکن است ارتباط اين سنت ها با افزايش سهم زنان در آسيب هاي اجتماعي را بطور مشخص تر توضيح بدهيد. و آيا اين افزايش نقش زنان در عرصه هاي اجتماعي ست که منجر به رشد سهم آنها در آسيب هاي اجتماعي مي شود، يا بلعکس محدوديت هايي ست که براي آنها وجود دارد؟
          مرتاضي لنگرودي: اينکه حضور زنان در عرصه ي اجتماعي بيشتر شده، بدون ترديد آسيب هايي را هم که به آنها وارد مي آيد بيشتر مي کند. منتها، اين به آن معنا نيست که چون زنان سنتي در خانه نشسته اند کمتر آسيب ديده اند. مسئله اين است كه زناني که در نظام سنتي درخانه مانده اند يازناني که هنوز هم در تفکر سنتي در خانه حبس هستند آسيب هايشان جايي منعکس نمي شود. و به نظر من مهمترين علتش نابرابري حقوق است و اين نگرش بايد تغيير کند و زنان را بعنوان عناصر و موجودات و انسانهايي برابر با مردان ببينند. به همين علت من فکر نمي کنم که افزايش حضور زنان در اجتماع باعث شده باشد که آسيب پذيري شان هم بيشتر شده باشد. البته، به يک معنا اين آسيب پذيري به خاطر حضور بيشتر زنان در اجتماع مي تواند بيشتر بشود، همانطوري که گفتم، تنها در صورتي که قوانين نابرابر باشد. طبقه ي متوسط ايران امروز بسيار گسترده و با شتاب فراوان به سمت فقر دارد پيش مي رود. يعني جامعه ي ايران در واقع دارد به دو دسته ي اقليت ۱۲ـ ۱۰درصدي ثروتمند و اکثريت فقير تقسيم مي شود. الان امکان ندارد مردي تحصيلکرده، حالا دکتر باشد يا فوق ليسانس يا حتا يک کارگر، تمام وقت هم که کار بکند بتواند به آساني از عهده ي مخارج يک خانواده ي ۵ نفري در بيايد و وقتي هم براي اوقات فراغت داشته باشد. بنابراين، زنان در خيلي جاها ناگزير شده اند که وارد فضاي کار و عمل اجتماعي بشوند. وقتي که وارد فضاي کار و عمل اجتماعي در حوزه هاي توليد براي کسب درآمد مي شوند، مواجه مي شوند با قوانيني که بشدت نابرابر است، با جامعه اي که بشدت جنسي ست، با نگاههايي صرفا مردانه به زن، به جنس مخالف. از همان ابتدا وقتي زني وارد بازار کار مي شود با نگاه خريداري به او مي نگرند، حتا علت عدم نگاه کردن مردان سنتي و مومن به زن اين است که تحريک نشوند. در واقع فرقي نمي کند، در هرحال نگاه به زن جنسي ست. و اين آسيب هاي جنسي را در زمينه ي فحشا به زن بيشتر وارد مي کنند.
          دويچه وله: يعنى به نظر شما درواقع مهمترين عوامل رشد آسيب هاى اجتماعى كه زنان قربانى اش هستند فقر و نبود امنيت است؟
          مرتاضى لنگرودى: دقيقا! امنيت را ما زنان بايد در قانون جستجو کنيم. انسان مدرن امنيت اش را در قانون جستجو مي کند. همانطوري که انسان سنتي امنيت اش را در روابط، در سنن و در آدابي که وجود داشته جستجو مي کند. در آن سنت هاي قديمي مرد نقش حفاظتي و مراقبتي خودش را از زن و خانواده کاملا پذيرفته بود. اما جامعه ايران امروز نه مدرن است و نه سنتي. در واقع هم مدرن است و هم سنتي. بنابراين، حقوق زن در هر دو صورت اينجا پايمال مي شود و در يک کلام بهتر است اينگونه بگويم مردها اينجا شده اند مثل شتر مرغ. زنها به آنها مي گويند بپريد، مي گويند ما شتريم! مي گويند بار ببريد، مي گويند ما مرغ ايم! يعني قانون اينجا مثل شترمرغ عمل مي کند براي زنها. وقتي زن به قانون مي گويد از من حمايت کن، عملا پاسخ اش اين است که تو فقط در حوزه ي خانواده تعريف داري، وقتي مي گويد خيلي خب، در حوزه ي خانواده من را تامين کن، مي گويد نميشود زن بايد يار و همدست و همراه مرد باشد و تو بايد کار کني و اقتصاد خانواده را با همديگر به دوش بکشيد، اما در همان خانواده مرد را رييس مي کند. اين مرد است که بايد به زن اجازه بدهد درس بخواند و اگر اجازه ندهد زن نمي تواند درس بخواند، نمي تواند کار بکند و سفر هم نمي تواند برود. بنابراين، آن قوانيني که بايد از زن در عرصه ي اجتماعي حمايت بکنند، بشدت ناقص اند‌ بشدت کمبود دارد و به نظر من ريشه ي اصلي آن ناامني مستمر و فزاينده اي که بر زنان تحميل مي شود و آنها را بي پناه در برابر آسيب هاي اجتماعي قرار مي دهد، ضعف هاي قانوني ست، قوانين کهنه اي که تاريخ مصرفشان گذشته و به درد زن امروز نمي خورد

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #125
            جلوى آيينه ايستاد و مانند هميشه چند لحظه اى با دقت نگاه كرد و بعد با دلخورى سرش را پايين انداخت و با آيينه نه كه با خودش قهر كرد و همين قهر آغاز يك تصميم جدى بود! تصميم گرفت تا حد امكان وزنش را پايين آورد. همان جا قطعنامه اى را امضا كرد و َدر آن با خود تعهد كرد. «كاهش وزن در ظرف ۶ماه ، به هر قيمت ممكن!»

            ...از فردا همه چيز شروع شد.



            صبح اولين خطا انجام مى شد، شروع روز بدون صبحانه. بعد از آن كار و فعاليت شديد و بعد هم ناهارى كه در حد ميوه يا يك بيسكويت و يا ليوانى شير خلاصه مى شد و سپس براى فرار از گرسنگى به رختخواب پناه مى برد و چند ساعتى را به خواب مى رفت تا زمان شام مى رسيد و با خوراكى مختصرى يك بار ديگر فقط خود را سرگرم مى كرد.



            چندين ماه به اين شيوه گذشت و هر روز خوشحال تر از ديروز شاهد كم شدن وزنش بود غافل از آنكه بابت اين رضايت هزينه گزافى پرداخته است.


            همه ما بارها و بارها در ارتباط با خطرات اضافه وزن و چاقى شنيده ايم. اما شايد كمتر در مورد راههاى كاهش وزن و خطرات ناشى از روشهاى نادرست شنيده يا ديده باشيم.


            ر?يم هاى لاغرى


            تحقيقات نشان داده اند كه جوانان، خصوصاً خانمهاى جوان، نسبت به وزن و شكل ظاهرى خود ناراضى هستند و همين علت باعث كم شدن اعتماد به نفس آنها شده است.



            يكى از ساده ترين و در دسترس ترين روشها براى از دست دادن وزن حذف يا به حداقل رساندن يك يا چند وعده غذايى است. اما آيا تا به حال از خود پرسيده ايد بدن شما روزانه براى انجام فعاليت هاى عادى خود چه نيازهايى دارد و با حذف بخشى از مواد غذايى، آيا اين نيازهاى حياتى تأمين مى شود يا خير؟!


            بسيارى از ر?يم هايى كه جوانان براى كاهش وزن و فرار ازچاقى به آن متوسل مى شوند و كاملاً غيرعلمى و توسط خودشان انجام مى شود، آنها را با بحران كمبود كلسيم، ويتامين ها خصوصاً ويتامينC، بتاكاروتن، سلينم، روى، ريبوفلاوين و... مواجه مى كند.


            در حالى كه با توجه به سن و ميزان فعاليتشان، تأمين تمام عناصر و فاكتورهاى غذايى ضرورى به نظر مى رسد و حتى ممكن است در رشد و سلامت آنها تأثيرات جبران ناپذيرى را بر جاى بگذارد.


            بنابراين اگر قصد لاغر شدن داريدو به عبارتى از شكل ظاهرى خود احساس رضايت نمى كنيد، در ابتدا سعى كنيد نسبت به وزن ايده آل و مطلوب خود اطمينان حاصل كنيد و دريابيد كه براستى آيا اضافه وزن داريد و يا از شكل و تناسب ظاهرى بدن خود رضايت نداريد.


            پس از آن دست به انتخاب صحيحى بزنيد. درگير شدن با ر?يم هاى سخت كه فقط تأثيرات منفى به همراه دارند، بزرگترين دشمنى است كه با خود مى كنيد.


            پيش از هر تصميم عجولانه اى به فكر نيازهاى تغذيه اى خود باشيد و پس از آن ورزش منظم، حذف غذاهاى پرچرب و شور و شيرين را در رأس برنامه هايتان قرار دهيد و اجازه ندهيد لاغر شدن از كنترل خارج شود. پس از آن توجه داشته باشيد كه تنها رسيدن به وزن ايده آل پايان كار نيست و حفظ و نگهدارى آن و تناسب اندام بسيار مهمتر و باارزش تر است.



            بارها ديده شده است كه جوانان در بهترين سالهاى عمر و سلامت خود ر?يم هاى خطرناك و سختى مى گيرند و سرانجام پس از تحمل شكنجه اى شديد از وزن خود احساس رضايت و خرسندى مى كنند. غافل از آنكه عضلات و ماهيچه هاى خود را در اين روش پيش گرفته شده، نابود كرده اند و پس از پايان دوران جوانى به طور طبيعى از نعمت عضله سازى محروم خواهند بود.


            عضلات بدن انسان


            ماهيچه ها و عضلات براى ادامه زندگى انسان از جهات مختلف لازم و ضرورى هستند. آنها مركز و جزو اصلى قدرت بدنى و سرعت انسان هستند. تحرك ما به عضلاتمان بستگى دارد. چه راه برويم، چه بدويم و چه بر روى صندلى چرخ دار (Wheel chair) حركت كنيم. پاى در آسانسور بگذاريم و يا با اتومبيلمان مسيرها را طى كنيم... همه و همه با كمك عضلات انجام مى شوند.از طرفى ماهيچه ها در تناسب اندام و زيبايى ظاهرى بدن هم بسيار مهم هستند. (پايين بودن وزن تضمينى براى داشتن اندام و سلامت مطلوب نيست).


            فراموش نكنيد كه قدرت و تناسب سالم عضلات به ميزان زيادى در گرو ميزان فعاليت هاى ورزشى شماست. در دوران جوانى، استفاده فعال از ماهيچه ها در بازى ها و ورزشها باعث افزايش قدرت و رشد آنها مى شود و از آن جايى كه حداكثر و نقطه اوج شكل گيرى و رشد عضلات در انسان بين سالهاى ۲۰ تا ۳۰ سالگى است، مى بينيد كه چگونه و براحتى برخى از افراد اين زمان را از دست مى دهند حال آنكه عده اى ديگر با انجام مرتب فعاليتهاى عضلانى و تغذيه مناسب قدر اين ايام را مى دانند.


            قدرت و اندازه عضلات انسان در بين سالهاى ۸۰ _ ۳۰ عمر در حدود يك سوم كاهش مى يابد و كم شدن قدرت و توان افراد در سنين بالا به علت همين تغييرات عضلانى است.


            ديگر نيازهاى انسان


            مصرف غذا، آب و همچنين تنفس هواى سالم و مناسب از نيازهاى عمده موجودات زنده به حساب مى آيند. در طى فرايند گوارش غذاى دريافتى به اجزاى كوچكترى شكسته مى شوند و مواد مورد نياز با ورود به جريان خون توسط سلولها جذب مى شوند.


            موادغذايى با دادن انر?ى، شركت در ترميم و ساخت سلولها و بافتهاى بدن و همچنين تنظيم فرايندهاى حياتى در بدن، براى حفظ و ادامه زندگى لازم و ضرورى هستند. به همين جهت در تهيه و مصرف روزانه آنها بايد تمام گروههاى غذايى يعنى:


            - كربوهيدارت ها، فيبرها و قندها
            - پروتئين ها
            - چربى ها
            - ويتامين ها و املاح


            به ميزان معين مصرف شوند. (البته از نوشيدن مرتب و كافى آب هم نبايد غافل بود) همان طور كه اشاره شد حذف يا كم كردن هركدام از گروههاى ذكر شده مى توانند در يك يا چند عملكرد ذكر شده بدن، تأثيرات شديد و گاه جبران ناپذيرى را به همراه داشته باشند.


            بنابراين قبل از هر اقدامى به نكات زير توجه كنيد:


            - وعده هاى غذايى منظم، شامل تمام گروههاى غذايى مورد نياز به حد مناسب مصرف كنيد.
            - مراقب ميان وعده هاى چرب، شور و شيرين باشيد.
            - آهن و كلسيم در دوران جوانى و نوجوانى براى رشد و سلامت شما در حال و آينده بسيار ضرورى هستند از آنها غفلت نكنيد و در ر?يم هاى موردنظرتان توجه لازم به آنها داشته باشيد.
            - لاغر شدن تنها هدف نيست. لاغرى بدون سلامت جسم و روح ذره اى ارزش ندارد.
            - و مهمتر از همه: فعاليت را فراموش نكنيد كه انسان با فعاليت زنده است

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #126
              First part

              گفت‌وگو با زن جواني كه خودسوزي كرده است

              خديجه غلامي، متولد خرم‌آباد با 17 سال سن، يك دختر چند ماهه دارد.
              در بيمارستان مي‌بينمش. خودش مي‌گويد بيش از سنش مي‌داند، بيش از اين رنج كشيده و حالا همسن و سال همسر سابقش است كه 35 سال دارد. بالاخره بعد از همة‌ماجراها از او جدا شده و زندگي‌اش را با كودكش آغاز كرده است.
              از اتفاق پيش آمده پشيمان نيست، از ازدواجي كه كرده اما سخت پشيمان است.
              «مي‌گفتند او آدم درس خوانده‌اي است. ليسانسه است. فرهنگي است. فكر كردم بخت، بخت اول است. او به من قول داده بود كه درسم را بخوانم ولي به من اجازه درس خواندن نداد، معدلم 77/19 بود. اما زندگي ما پر از دعوا و كتك‌كاري شد.»
              و اين باعث شد كه خديجه آتش به زندگي و خودش بزند...
              هفته‌ها بعد از اين گفت‌وگو‌، دوباره خديجه را ديدم. مي‌گفت تازه عروس‌هاي ديگري در اقوام دور و نزديكش همين معامله را با زندگي كردند كه او.
              قصه تكراري است، خبر را قبلاً هم شنيده‌ايد. اما شگفتي آن در تكرار آن است. چرا؟
              *
              گفت: «مي‌تواني بهترين كار را بكني!»
              گفتم: «چه كار كنم؟»
              گفت، گفتم: «واقعاً اين كار را مي‌كنم‌ها!»
              گفت، يك سگ كمتر.
              نمي‌دانم چه شد كه بار اول كبريت خاموش شد.
              گفت: «ديدي جرأت نداري؟»
              او بنزين را بهم ريخت، بعد خودم بيشترش كردم. از اطاق بيرون رفتم.
              كبريت را كه زدم، ديدم تمام وجودم آتش گرفت، هرچه التماسش كردم خاموشم نكرد، نگاهم مي‌كرد. هر چه داد مي‌زدم مي‌گفت: بسوز! از خدا مي‌خواهم.
              صاحبخانه بيرون آمد، داد زد...
              باردار بودي؟
              يك بچة سه‌ماهه در شكمم بود، دكترها مي‌خواستند او را سقط كنند من اجازه ندادم.
              او هم مي‌دانست كه بچه داري؟
              وقتي جريان حامله شدنم را برايش گفتم خوشحال نشد، انگار مي‌دانست زندگي ما زود يا دير به پايان مي‌رسد. الان هم نسبت به بچة خودش سرد است.
              چند درصد سوخته بودي؟
              45 درصد بودم كه وقتي به بيمارستان تهران منتقل شدم 55 درصد شده بود. بيشتر از ناحيه گردن و دست چپ سوخته‌ام.
              هزينة بيمارستان را چه كسي پرداخت؟
              پدرم داد. هر نسخه‌ام 88 هزار تومان بود ولي او يك بار هم خرج نكرد. اول كه فهميدند من حالم خيلي بد است و ممكن است بميريم همه‌شان مي‌آمدند بيمارستان ولي همين كه ديدند قرار نيست بميرم ولم كردند. هيچ‌كس ديگر سراغم نيامد. پدرم يك لحظه در بيمارستان تنهايم نگذاشت با قرض هم كه شده جيب پرستارها را پر مي‌كرد تا از من نگهداري كنند. بعد از آن هم هر بار بچه مريض شد نيامد او را دكتر ببرد.
              مدتي كه با او زندگي كردي هزينة‌زندگي را تأمين مي‌كرد؟
              يسانس جغرافيا بود، معلم راهنمايي. ولي در هفت ماهي كه زندگي كرديم يك بار حقوقش را نديدم.
              چرا؟
              مي‌گفت حق‌التدريسم. چهار ماه يك بار به من حقوق مي‌دهند ولي من فيش‌ها را در جيبش مي‌ديدم حتي بارها و بارها گرسنه بودم ولي نمي‌گفتم كه شوهرم براي خانه خريد نمي‌كند.
              هيچ‌وقت نپرسيدي پول‌هايش را چه مي‌كند؟
              نمي‌دانم. هر وقت مي‌پرسيدم كتكم مي‌زد ولي هر وقت زمان پرداخت قسط تلويزيوني كه خريده بود مي‌رسيد به همان اندازه پول در جيبش مي‌ديدم. فكر مي‌كنم پول‌هايش را پيش كسي مي‌گذاشت. بعد هم كه از مدرسه اخراج شد و حالا در بازار كار مي‌كند.
              از دادگاه نخواست كه بچه را بگيرد؟
              مي‌گفت من خودم زياديم. ولي بعد از دادگاه2 روز بچه را برد. من مرتب با مأمور دنبالش بودم تا توانستم بچه را بگيرم. چون من در دادگاه مهرم را بخشيده بودم تا بچه را به من بدهد.
              مهرت چقدر بود؟
              180 سكه.
              رفتار برادرها و خواهرهايش با تو چطور بود؟
              بدي از خواهرشوهر نديدم. زن‌برادرش كه اول از من خواستگاري كرده بود اوايل خوب بود ولي بعد از آن مشكل داشتيم.
              برادرش چيزي به او نمي‌گفت؟
              برادرش كارگر ساده‌اي بود. بعضي اوقات او را دعوا مي‌كرد كه لياقت زن نداشتي. خانة برادرش زياد دعوايمان مي‌شد. مي‌گفت اين‌ها مرا بزرگ كرده‌اند و برايم زحمت كشيده‌اند من هم قبول داشتم. ولي رفتار خوبي با من نداشت. اجازه نمي‌داد كنارش بنشينم و روز به روز بدتر هم مي‌شد. سر هر دعوا هم مي‌گفت برو از آن‌ها اجازه بگير كه به خانة من برگردي.
              «آن روز، 15 آبان، تولدش بود. با هم به دادگاه مي‌رفتيم كه از هم جدا شويم. روز قبل بعد از چند روز قهر برگشتم، خانه نبود، كليدساز آوردم. لباس‌هايش را شستم. خانه را تميز كردم، شب كه آمد به پنجره زد خوشحال شدم در را باز كردم. اما او رفت خانة صاحبخانه، گفت چرا اجازه دادي در را باز كند من سكه و طلا داشتم اگر نباشد خديجه دزديده. خانه را بهم ريخت. آن شب هم التماسش كردم كه مرا ببخشد، بي‌فايده بود، گفت امشب اينجا بمان فردا با هم مي‌رويم دادگاه.
              فردا صبح 15 آبان تولدش بود. لباسي را كه براي تولدش گرفته بودم نگاه كرد پوشيد و با هم رفتيم دادگاه. از پشت سر كه مي‌ديدمش خوشحال بودم كه هديه‌ام را پوشيده. قبل از وارد شدن خواستم كه برگردد.
              گفت: نه! من بيرون مي‌مانم تو مي‌روي تقاضاي طلاق مي‌دهي يا اين‌كه مي‌روي 6 ماه خانة پدرت مي‌ماني. رفتم كه تقاضا بدهم دوباره التماسش كردم قبول نكرد، خودش آمد جلوي رييس دادگاه و گفت: «اين خانم قهر كرده و از نبودن من استفاده كرده تمام چيزها را برده خانة باباش.»
              گفتم، حالا كه مي‌گويي من اين كار را كرده‌ام. مهرم را مي‌خواهم. به قرآن هم قسم مي‌خورم كه من چيزي از تو برنداشته‌ام. قاضي قبول نكرد و ما برگشتيم. گفت: برو خانة پدرت 6 ماه بمان.»
              چرا از تو مي‌خواست 6 ماه به خانة پدرت برگردي؟
              نمي‌دانم منظورش چه بود. يك‌بار كه بعد از يك مدت قهر، آشتي كرديم سعي مي‌كرد، مرا بفرستد خانة پدرم، موقع برگشت مي‌گفت چرا شب هم پيش خانواده‌ات نمي‌ماني؟
              چرا مي‌خواست شب‌ها تنها باشد؟
              نمي‌دانم چرا، مي‌گفت، من بچة تنهايي‌ام. مي‌گفت هميشه در زمان تحويل سال در قبرستان بوده‌ام. پدر و مادر نداشته‌ام. بيشتر وقت‌ها در پارك‌ها خوابيده‌ام. ولي اگر زجر كشيده بود كه نبايد با ياد گذشتة تلخش با من اين رفتار را مي‌كرد.
              از دوران بچگي خودش چيزي برايت تعريف كرده؟
              آره مي‌گفت پدر و مادر نداشتم. عقده‌اي بار آمده‌ام. در سني كه تو اگر ناراحت بودي پدر و مادرت مشكلت را برطرف مي‌كردند ولي من در دلم نگه داشتم.
              تو هيچ وقت نخواستي بداني چه مشكلاتي داشته است؟
              مي‌گفت در سن 18 سالگي بوده كه زن خواسته به داداشش گفته اما برايش زن نگرفتند. عاشق 10 تا دختر شده، من آخري بودم.
              با بچه‌هاي كلاسش چه رفتاري داشت؟
              رفتار خيلي بدي داشت حتي خودش مي‌گفت يك‌بار يك بچه را آنقدر مي‌زند كه شلوارش را خيس مي‌كند. مي‌گفت بچه‌ها از من مي‌ترسند، از من حساب مي‌برند ولي به خاطر همين موضوع از مدرسه بيرونش كردند.
              الان چه كار مي‌كند؟
              الان اگر از آن دروغ‌هايش نباشد مي‌گويد يه جايي كار مي‌كنم ماهي 200 هزار تومان مي‌گيرم. در بازار كار مي‌كند.
              بعد از طلاق ديگر او را نديدي؟
              چند بار در خيابان ديدم، خيلي ساده از كنار هم گذشتيم. گفتم اين همان حيدر است خدايا اين حيدري است كه مي‌گفتم اگر از او جدا شوم دنيايم خراب مي‌شود، چيزي نشد و چيزي خراب نشد. به جز زندگيمان.
              «اولين بار 10 روز بعد از عقد بود مي‌خواست برود خانة برادرش. من دوست داشتم بيشتر بماند و اين اصرار باعث شد طلاهايم را بشكند و مرا كتك مفصلي بزند.
              شب اول عروسي به خاطر عقدنامه دعوا شد. پدرم مي‌خواست عقدنامه پيش خودش باشد. آن شب كتك مفصلي خوردم و لباس عروسي‌ام با خون دماغ و دهنم سرخ شد. بعد از عروسي دعوت خواهرش بوديم. وقت برگشتن گفتم چرا خواهرت به من فلان حرف را زد كه سرم را به ديوار كوبيد و از خانه بيرونم كرد. با دست‌هايش دو طرف لبم را گرفت و لبم را پاره كرد...
              هيچ وقت احترامم را نداشت.»
              سعي نكردي او را آرام كني، با او صحبت كني؟


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #127
                SEcond Part

                آنقدر سختي كشيده‌ام كه سنم به اندازة ‌او شده ‌بود، پير شده بودم. مي‌گفت: تا موقعي كه موهاي سرت مثل دندان‌هايت سفيد نشود زجرت مي‌دهم. اين آتش‌سوزي باعث شد از دستش نجات پيدا كنم. من سعي مي‌كردم اگر اشتباهي كرده‌ام با حرف و صحبت او ببخشد ولي او سعي مي‌كرد خردم كند. مي‌گفت تو بچه‌اي فعلاً حق حرف زدن نداري.
                بيشتر چه موضوعاتي باعث دعواي شما مي‌شد؟
                همه چيز، بعضي اوقات با هم خوب بوديم ولي يك‌دفعه سر يك چيز الكي، جدي مي‌شد و دعوا را شروع مي‌كرد.
                عكس‌العمل تو چه بود وقتي كتكت مي‌زد؟
                من التماسش مي‌كردم. سه ماه با برادرش زندگي مي‌كرديم با دعوا و ناراحتي جدا شديم و ما جاي ديگري اجاره‌نشين شديم. يك روز خانة خواهرش بوديم با سنگ و شلنگ كتكم مي‌زد، بي‌حال شده بودم، آمدم خيابان، چشم بسته راه مي‌رفتم. دنبالم مي‌آمد و كتكم مي‌زد با تسبيح بدنم را كبود مي‌كرد، برادرم ماجرا را ديده بود. رفت سراغ پليس، همين كه پليس مي‌خواست به او دستبند بزند فرياد زدم كسي دست به شوهرم بزند خودش مي‌داند فكر كردم شايد اگر به او محبت كنم، خوب مي‌شود. اجازه ندادم او را بزنند. بردنش كلانتري، رفتم آنجا گفتم برادرم مقصر است، شوهرم بي‌تقصير است و برادرم را از كلانتري بيرون كردند.
                او چه گفت بعد از اين ماجرا؟
                گفت اگر عرضه داشتي برادرت را خيط نمي‌كردي.
                خانواده‌ات او را سرزنش نمي‌كردند؟ مادرم مي‌گفت بچه كه نگرفته‌اي براي كتك زدن چرا اين‌طور با او رفتار مي‌كني. اما من به مادرم مي‌گفتم عيبي ندارد فكر كن پسر خود تو زده. مادرم كشيده‌اي به صورتم زد گفت تو ديگر چه دختري هستي كه با اين همه عذاب راضي نمي‌شوي برگردي، شب‌ها صورت خون‌آلود مادرم جلو چشمم بود. خواب نداشتم. وقتي خودش برايم گفت كه با مادرم دعوا كرده گفتم پسر و مادريد به من ربطي ندارد.
                بدون دليل و مشاجره هم كتك مي‌زد؟
                يك‌بار شب جمعه بود داشتم غذا درست مي‌كردم رفت بيرون. قبلاً از من پرسيده بود كه كدام دايي‌ام را بيشتر دوست‌دارم. وقتي برگشت گفت فاميل‌هايتان در خانة پدرت جمع شده‌اند نمي‌دانم چه شده تو نمي‌روي احوال زن‌دايي‌ات را بپرسي، (زن‌دايي‌ام حامله بود) در مورد او حرف مي‌زدند. وقتي با ناراحتي و عجله رفتم ديدم خبري نيست وقتي به خانه برگشتم در خانه را بسته بود و رفته بود خانة خواهرش. آنقدر رفتم و آمدم ولي كليد را به من نمي‌داد. پدرم فهميده بود فرستاد دنبالم گفتم دعوا نكرده‌ايم. كليد را نداد، زد تو گوشم. آن شب هم جلوي همسايه‌ها دعواي مفصلي شد.
                تو دليل اين رفتارهايش را چه مي‌داني؟
                به نظر من به اين خاطر است كه زير دست زن داداشش بزرگ شده فكر كنم حالت‌هاي رواني هم داشته باشد.
                بعد از خودسوزي هم به خانه‌اش برگشتي؟
                بعد از سوختگي ديگر با او زندگي نكردم. خانة پدرم بودم. اما بارها و بارها به بيمارستان مي‌آمد نمي‌دانم با چه جرأتي وارد حمام مي‌شد، مي‌گفت مي‌خواهم ببينم چقدر سوختي؟ پرستارها با او دعوا مي‌كردند ولي گوش نمي‌داد.
                چرا رضايت دادي كه آزاد شود؟
                شب اول كه سوختم و در بيمارستان بودم، لباس‌هايي كه به بدنم چسبيده بود جدا مي‌كردند روي ويلچر بودم يكي از دوست‌هاي شوهرم آمده بود بيمارستان به من گفت اگر حيدر را دوست داري رضايت بده تا آزاد شود. پرستار گفته بود تمام مي‌شوم. كسي اميدي به زنده بودنم نداشت. گفتم گناه دارد. من كه مي‌ميرم نمي‌خواهم بعد از من در زندان باشد. به پدر و مادرم هم سفارش كردم كاري به كارش نداشته باشند.
                چقدر خودت را مقصر مي‌داني؟
                شايد 30 درصد مقصر بودم. چون بعضي وقت‌ها لجبازي مي‌كردم. اما چون بزرگ‌تر از من بود به حرفش هم گوش مي‌دادم ولي باعث و باني تمام ماجرا او بود. به خاطر او با پدر و مادرم دشمني كردم جواب سلامشان را نمي‌دادم مي‌گفتم اگر مرا مي‌خواهيد بايد شوهرم را هم بخواهيد.
                «اهل ايلام بود. اولين بار كه اين مرد را ديدم چهار ستون بدنم لرزيد. انگار مي‌دانستم اين آشنايي برايم چيز خوبي نيست. مصيبت‌آور است. به پدر و مادرم اصرار كردم كه شوهرم ندهند، گفتم اين مرد زندگي براي من نمي‌شود. سنش خيلي از من بيشتر است الان جاي پدر من است. او 35 سال داشت، من 17 سال. ولي حرفم را گوش ندادند. زن برادرش مي‌آمد و مي‌رفت تا اين‌كه مجبور شدم و قبول كردم و عقد كرديم. موقع عقد پدر و مادرم راضي نبودند. ولي من مخالف شده بودم. فكر مي‌كردم مرد خوبي است به او علاقمند شدم. ولي بعد از ازدواج ديدم آنها حق داشتند ولي مجبور بودم با او بسازم.»
                اصرار پدر و مادرت براي ازدواج به چه دليل بود؟
                مي‌گفتند او آدم درس‌خوانده‌اي است، ليسانسه است. فرهنگي است.
                بعد چرا مخالف شدند؟
                چون يك چيزهايي هم آنها ديدند كه پشيمان شدند. زمان نامزدي مشكلاتمان شروع شده بود.
                تو چرا زمان عقد پشيمان نشدي؟
                فكر مي‌كردم بخت، بخت اول است. و او به من قول داده بود كه درسم را بخوانم ولي به من اجازه درس خواندن نداد. معدلم 77/19 بود و زندگي ما پر از دعوا و كتك‌كاري شد.
                قبل از ازدواج دوست داشتي در آينده چه شغلي داشته باشي؟
                دوست داشتم معلم باشم.
                دوستش داشتي؟
                خيلي زياد. برايش حاضر به هر كاري بودم. هيچ‌وقت بدون او شام نمي‌خوردم. حتي مزة غذا را نمي‌چشيدم ولي او خيلي نامرد بود. بيشتر اوقات كاري مي‌كرد كه سر شام دعوايمان شود. كتك‌هايش من را از زندگي سير كرد. دوست داشتم يك كاري بكنم. مي‌خواستم خودم را بكشم تا اولين و آخرين مرد زندگي‌‌ام باشد.
                هنوز هم دوستش داري؟
                با اين جدايي كه پيش آمده سعي مي‌كنم فراموشش كنم.
                از اين كه خودت را آتش‌زده‌اي پشيماني؟
                از اين كه آتش زدم پشيمانم ولي وقتي پدرم گفت، هزينة جراحي را مي‌دهد و فرزندم را تأمين مي‌كند اميدوار شدم.
                در مورد فيلم سينمايي بماني چيزي شنيده‌اي؟
                خيلي كم، مي‌گفتند در مورد دختري بوده كه خودش را آتش زده. من فكر مي‌كنم فقط سرنوشت من اين‌طور بوده. اشتباه كردم كه پدر و مادرم را زير پا گذاشتم. به هر در مي‌زدند كه مانع ازدواج من شوند ولي من قبول نكردم.
                قصد ازدواج نداري؟
                نه. دوست ندارم. دوست دارم اولين مرد و آخرين مرد زندگي‌ام همين باشد. مرگ يكي، مرد يكي. بين دخترهايي كه طلاق مي‌گيرند بين 100 نفر شايد يكي هم ازدواج دوبارة خوبي نداشته باشد چون مي‌گويند اگر خوب بودي با اولي مي‌ساختي.
                مي‌خواهي در آينده چه طور زندگي كني؟
                از وقتي بچه ام به دنيا آمده زندگي جديدي را با بچه‌ام شروع كرده‌ام. وقتي پدرش براي يك لحظه از من دورش كند دلم مي‌خواهد آن لحظه نباشم، احساس مي‌كنم زندگي جديدي كه با دخترم شروع كرده‌ام از هم مي‌پاشد. مردكم‌محبتي بود. به اطرافيانش محبت داشت ولي به من مي‌گفت مثل چراغي هستي كه از بس زياد روشن مانده، سياه شده.
                (اين مطلب درروزنامه سرمايه منتشر شده است.) كانون زنان ايراني
                كانون زنان ايراني
                دختران خانواده هاي پرجمعيت بيشتر فرار مي کنند
                ۲۷ دي ۱۳۸۴
                کانون زنان ايراني: دختران خانواده هاي پر جمعيت بيشتر از سايرين اقدام به فرار مي کنند.
                طبق نتايج يک پژوهش که توسط مريم فتحي بر 50 دختر فراري يکي از خوابگاههاي نگهداري از اين دختران در شهر تهران انجام شده دختراني که در خانواده هاي پرجمعيت زندگي مي کنند به دليل فقر مالي و اقتصادي و عدم پاسخگويي والدين به نيازهايشان بيشتر از خانه متواري مي شوند.
                همچنين اين دختران علل اصلي فرارشان از منزل را در مرتبه اول محدوديت بيش از حد والدين، آزار و اذيت آنان، ازدواج اجباري، اختلاف خانوادگي، فقر مالي، ممانعت از ادامه تحصيل و اعتياد پدر و يا مادر عنوان کرده اند.
                در اين پژوهش همچنين 5/55 درصد از آزمودني ها متعلق به خانواده هايي بوده اند که والدينشان دچار اختلاف هاي خانوادگي بوده و نسبت به يکديگر رفتار تند و خشن داشته اند.
                88درصد نيز متعلق به خانواده از هم گسيخته و 31درصد هم تجربه جدايي پدر و مادر را در ذهن داشته اند.
                در بين افراد مورد آزمون5/42درصد آنها پدر معتاد، 20درصد مادر معتاد و 35درصد پدر و مادر معتاد و 21درصد نيز خودشان معتاد بوده اند.
                نتايج اين پژوهش حاکي از آن است که :5/67درصد از اين آزمودني ها با رفتار بد، ضرب و شتم پدر و مادر يا اعضاي خانواده روبرو بوده که اين خشونت بيشتر از جانب پدر و يا برادران اعمال شده است.
                اين پژوهش يکي ديگر از عوامل موثر در فرار دختران را سابقه محکوميت آنها قلمداد مي کند و نتيجه مي گيرد 5/20درصد از آزمودنيهاي اين پژوهش سابقه محکوميت داشته که اين افراد بعد از گذراندن دوران محکوميت و بازگشت به خانه مجدداً اقدام به فرار کرده اند. همچنين 5/50درصد از افراد مورد پژوهش نيز از وضعيت تحصيلي پاييني برخوردار بوده اند.
                در بين افراد اين پژوهش دختراني وجود داشته اند که سابقه چند بار فرار از منزل را داشته اند که آنها در مصاحبه عمقي با پژوهشگر اعلام کرده اند که هرگز حاضر به بازگشت به خانه نيستند که اين امر در بين افرادي که اولين سابقه فرار را داشته اند مشاهده نشده است در مواردي هم که اين دختران به خانه تحويل داده شده اند مجدداً از منزل متواري شده و در اين تعدد فرار دچار آسيب هاي جنسي و جسمي بيشتر شده و نهايتاً به اعتياد و فحشا روي آورده اند.
                بنابراين پژوهشگر تحويل اين دختران به منزل را بدون انديشيدن تمهيدات ويژه به صلاح آنها ندانسته و نتيجه اين بازگشت را مثبت ارزيابي نکرده است.
                دليل فرار مجدد اين دختران بعد از تحويل نيز از سوي برخي از آنان اينگونه عنوان شده است: خانواده واطرافيان بر ما بر چسب دختر فراري گذاشته و به عنوان مجرم با ما نگريسته اند که اين رفتارها و آزار و اذيت هاي کلامي زمينه ادامه فرارمان را فراهم کرده، همچنين ترس از تنبيه و ضرب و شتم جسمي مانند گذشته علت فرار مجدد اين دختران است.
                در اين پژوهش 3/65درصد از دختراني که بيش از سه بار فرار کرده اند و 6/31درصد از دختراني که 1 تا 3 بار فرار کرده اند حاضر به بازگشت به خانه نبوده اند. ترس از آسيب ديدگي مجدد، تکرار آسيب هاي قبلي نيز از ديگر علل ترس اين افراد در بازگشت به منازلشان عنوان شده است.
                اين پژوهش که در سال 83 انجام شده اعلام مي کند که آمار فرار دختران طي چند سال گذشته افزايش چشمگيري يافته تا جايي که در سال 1380صد و بيست و دو نفر اقدام به فرار کرده (آمار ثبت شده توسط بهزيستي و نيروي انتظامي) اما اين تعداد در سال 83 به 300نفر رسيده است. که اين مساله لزوم بازنگري در قوانين حمايتي از اين دختران را ضروري مي سازد.
                چنين افزايش آماري البته در سطح جهاني نيز مشاهده شده و بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهاني سالانه بيش از يک ميليون نوجوان 13الي 19ساله از خانه متواري مي شوند.
                اين پژوهشگر تغيير روش اجراي طرح مداخله در بحران و عملکرد آن، ارائه خدمات مشاوره اي سازمان بهزيستي به خانواده قبل از ترخيص دختران فراري و بعد از آن را, اصلاح قوانين، ايجاد قوانين حمايتي از دختران فراري به ويژه آنان که مورد آزار جنسي والدين قرار گرفته اند را از مهم ترين کمک هاي حمايتي و قانوني نسبت به اين دختران آسيب ديده اجتماعي دانسته است

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #128
                  An 18-year-old Iranian woman who killed a man that she said tried to rape her has been sentenced to death for murder, according to a press report on Saturday.

                  The woman identified only as Nazanin claimed self-defense during her trial after she stabbed a man to death in March 2005, the Etemad newspaper reported.

                  It said that Nazanin, who was 17 at the time, had been out with her niece and their boyfriends on a road west of Tehran when two men started harassing them and then tried to rape them after the boyfriends had run away.

                  "I committed murder to defend myself and my niece, I did not mean to kill him. I did not know what to do because nobody came to help us," the paper quoted her as saying during her trial.

                  In January 2005, after seven years of legal wrangling, the Iranian judiciary acquitted a woman who killed a senior police officer that she said had attempted to rape her on the Gulf island of Kish.

                  The European Union and international human rights groups have been pressuring Iran to stop executing those under age 18, and the UN General Assembly has adopted a non-binding resolution denouncing the practice of executing minors in Iran.

                  Iran's ultraconservative judiciary has responded to critics by saying that minors are not executed in the Islamic republic. It has also proposed a law that would prohibit the death penalty or flagellation for those who were minors at the time of the crimes.

                  According to Iranian law, a boy can be executed from the age of 15, and a girl from the age of nine. However, the execution is carried out when the offender is over 18 years old.

                  The Iranian press reported that a disabled man had been executed in public on Friday, the first of the year. At least 81 people were executed in Iran last year, according to an AFP tally based on press reports and witnesses. Amnesty International says that at least 159 people were executed in Iran in 2004.

                  Capital offenses in Iran include murder, rape, armed robbery, apostasy, blasphemy, serious drug trafficking, repeated sodomy, adultery or prostitution, treason and espionage.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #129
                    بدليل فقر و بيکارى وسيع و فقدان هرگونه کمک اجتماعى و دولتى به زنان در ايران، امروز تعداد زيادى از زنانى که مسئوليت سرپرستى کودکان خود را دارند و از هيچ منبع درآمدى برخوردار نيستند، مجبور به تن دادن به قاچاق مواد مخدر مى گردند.
                    حوادثى که براى اين دسته از زنان و بعضا کودکانشان بدليل حمل و نقل و يا فروش مواد مخدر اتفاق مى افتد، تکان دهنده است. از ميان اين اخبار يکى از خبرها بيش از همه دردآور است:
                    زنى جوان بدليل فقر مالى مجبور به قاچاق مواد مخدر به خارج از ايران مى شود. او به درخواست قاچاقچيان بسته هاى هرويين را در پوشک بچه يک ساله اش جاسازى مى کند. اما به علت باز شدن بسته هاى هرويين و مخلوط شدن آن با ادرار بچه، پس از ١٢ ساعت اين کودک جان خود را از دست مى دهد! (روزنامه اعتماد،)
                    اما تنها اين گونه حوادث نيست که زندگى و جان اين زنان و کودکانشان را تهديد مى کند. خود رژيم اسلامى بزرگترين خطر و تهديد براى زنانى است که بدليل فقر و گرسنگى تن به خريد و فروش مواد مخدر مى دهند.
                    در خبر ديگرى در روزنامه اعتماد آمده است:
                    زنى پس از دستگيرى در حين قاچاق مواد مخدر به قاضى دادگاه مى گويد: آقاى قاضى به خدا بچه ام دو روز است که گرسنه مانده اجازه بدهيد من بروم من بيگناهم.
                    قاضى بيرحمانه به زن جواب مى دهد: وقتى هرويين ها را جابجا مى کردى و به در خانه اين و آن ميبردى بايد به فکر گرسنگى و تنهايى بچه ات مى بودى.
                    زن با گريه مى گويد: بودم، به خدا به فکر بچه ام بودم که به اين راه کشيده شدم. وقتى صداى ناله هاى بچه کوچکم را مى شنيدم که از گرسنگى چانه اش مى لرزيد، تصميم گرفتم هر طور شده پول در بياورم و شکم او را سير کنم. ....
                    جانوران اسلامى حاکم در ايران که خود مسببين فقر و فلاکت و درماندگى بخش عظيمى از مردم و بخصوص زنان و کودکان در ايرانند، تاکنون تعداد زيادى از اين زنان را بجرم خريد و فروش مواد مخدر به اعدام و يا مجازاتهاى سنگين محکوم کرده اند. اين در حاليست که بارها دست سران حکومت در خريد و فروش و قاچاق مواد مخدر و بالا کشيدن پولهاى کلان، توسط خود باندهاى رژيم و بدليل اختلافات درونى شان، رو شده است. هر رقم از این پولیها که رو میشود سر به صدها میلیارد تومان میزند و تمامی دستگاه رژیم اسلامی با این پولخواری به حیاتش ادامه میدهد
                    تحت حاکميت سياه اسلامى، امروز زنان و کودکانشان بيشترين قربانيان فقر و گرسنگى و بيکارى شده اند. زنان بيکار و بى بهره از هرگونه کمک اجتماعى که در فرهنگ اسلامى «زنان بى سرپرست و يا بد سرپرست» لقب مى گيرند، تحت بدترين شرايط اقتصادى و اجتماعى بسر مى برند. با لقب دادن «بى سرپرست» به زنان در واقع رژيم اسلامى مى خواهد از يک سو بر فرهنگ مردسالارانه اسلامى خود و بر پست بودن و غيرمستقل بودن زنان نسبت به مردان صحه بگذارد و از طرف ديگر بار مسئوليت خود در قبال شهروندان جامعه را به گردن خود زنان و نهايتا «سرپرستانشان» يعنى اقوام مرد آنها بياندازند.
                    امروز تنها منبع درآمد بخش عظيمى از زنانى که سرپرستى کودکانشان را بعهده دارند و فاقد شغل و هرگونه درآمدى اند، تن فروشى و يا فروش مواد مخدر و يا هر دوى اينهاست.
                    اين در حاليست که ثروت و درآمد حاکمين اسلامى در ايران در طول بيش از دو دهه حکومت بر مردم، سر به آسمان کشيده است.
                    يک مقايسه
                    زنانى که در ايران بدليل فقر و گرسنگى و از روى ناچارى مجبور به تن فروشى و يا فروش مواد مخدر مى گردند، مجبورند براى کسب درآمد و تامين کودکانشان هر گونه خواست و شرايطى را که توسط باندهاى قاچاق و يا خريداران بدنشان در مقابل آنها گذاشته مى شود، بپذيرند. اگر در اين رابطه براى آنها اتفاقى بيافتد، هيچ مرجع و هيچ قانونى به کمک آنها نمى آيد. نه فقط اين، بلکه اگر اين زنان دستگير شوند، مجازات شلاق و اعدام و سنگسار در انتظارشان است. اينکه چرا زنان مجبور به خريد و فروش وحمل مواد مخدر مى شوند، چه کسى مسئول گرسنگى و فلاکت آنها و کودکانشان است، و چرا هيچ مرجعى به کمک زنانى که مسئوليت فرزندانشان را دارند و از هيچ شغل و يا درآمدى برخوردار نيستند، نمى آيد، مسلما اين مشغله حکومتى که تنها فقر، استيصال، مجازاتهاى وحشيانه، سنگسار و اعدام را براى مردم و براى کودکان جامعه به ارمغان آورده است، نيست.اين وضعيت در جوامعى که حتى کمى حقوق انسانى رعايت مى شود و زنان و کودکان از حق و حقوقى برخوردارند، بسيار با وضعيت زنان در ايران متفاوت است. در جوامع غربى، زنانى که سرپرستى کودکانشان را بعهده دارند، از يک حداقل حقوق برخوردارند. کودکان تحت نظر و حمايت مراجع دولتى قرار دارند و خانواده آنها در صورت لزوم از کمکهاى اجتماعى برخوردار مى گردند. در صورتى که خانواده بدلايلى نتواند مسئوليت کودک را بعهده بگيرد، جامعه مسئوليت او را بعهده گرفته و يک شرايط انسانى را براى کودک فراهم مى نمايد.
                    اما تحت حکومت اسلامى ايران، استيصال انسان و حتى کودکان به اوج خود رسيده است. براى رهايى از اين شرايط تنها يک راه مانده است، بساط حکومت اسلامى به همراه دستگاه چپاول و سرکوبش بايد يکجا برچيده شود

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #130
                      براساس يك تحقيق كه با بررسى نمونه‌اى از زنان متاهل شهر تهران انجام شده، ‌٩/٨٧ درصد آنها از همسر آزارى روانى و ‌٩/٤٧ درصد از همسرآزارى جسمى رنج مي‌برند
                      همسر آزارى شامل بدرفتارى عليه طرف مقابل در هر نوع رابطه نزديك و صميمي، خشونت در خانواده و هر نوع خشونت عليه همسر است
                      همسر آزارى مي‌تواند اشكال مختلفى نظير بدني، كلامي، عاطفي، رواني، جنسى و اقتصادى داشته باشد
                      اگر چه زنان هدف عمده سوء رفتار هستند اما خشونت همچنين مي‌تواند عليه كودكان و ديگر اعضاى خانواده نيز به كار برده شود
                      در روابط زناشويى سوء رفتار با همسر يك مشكل جدى است كه خطوط قرمز فرهنگي، اجتماعى و اقتصادى را زير پا مي‌گذارد و مي‌تواند تاثير اساسى بر سلامت جسمى و روانى خانواده داشته باشد
                      دكتر حسن شمس اسفندآبادي، عضو هيات علمى دانشگاه علوم بهزيستى و توانبخشى در تحقيقى به منظور بررسى ميزان شيوع همسر آزارى روانى و جسمى و عوامل مؤثر بر آن در زنان متاهل شهر تهران حدود ‌١٠٠٠ زن متاهل ‌١٨ تا ‌٤٧ سال شامل دو گروه از زنان عادى (‌٨٠٠ ) و زنان شاكى (‌٢٠٠) را از طريق پرسشنامه مورد بررسى قرار داده است

                      يافته‌هاى اين پژوهش نشان داد: در گروه زنان عادي، ‌٩/٨٧ درصد از همسر آزارى روانى و ‌٩/٤٧ درصد از همسرآزارى جسمى رنج مي‌برند كه اين ميزان براى زنان شاكى به ترتيب برابر با ‌٥/٩٩ و ‌٩١ درصد است

                      براساس اين بررسي، با افزايش سن زوجين و مدت زمان ازدواج، ميزان همسر آزارى افزايش مي‌يابد

                      همچنين
                      ميزان همسر آزارى در مردان كه زنان آنها داراى تحصيلات ليسانس و بالاتر هستند، به طور معني‌دارى كمتر از ميزان همسر آزارى در مردانى است كه زنان آنها داراى تحصيلات پايين‌تر است

                      از سوى ديگر، ميزان همسرآزارى در مردان بي‌سواد و يا داراى تحصيلات پايين‌تر از ديپلم به طور معني‌دارى بالاتر از مردانى است كه داراى تحصيلات بالاتر هستند

                      براساس اين تحقيق، بين ميزان همسر آزارى و درآمد خانواده رابطه معني‌دارى وجود ندارد

                      اين نتايج مي‌افزايد: ميزان همسر آزارى در شوهرانى كه مواد مخدر استفاده مي‌كنند بيشتر از شوهرانى است كه مواد مخدر استفاده نمي‌كنند. همچنين ميزان همسر آزارى در شوهرانى كه سابقه بيمارى روانى دارند بيشتر از شوهران سالم و ميزان همسر آزارى جسمى و روانى در زنان شاكى بيشتر از زنان عادى است

                      iran

                      Comment

                      • mahsaak
                        Senior Member
                        • Dec 2005
                        • 4933

                        #131
                        mersi RW vaghean matalebet girast . ama RW joon fekr konam age topic threadet woman hast bayad dar mordewoman harf bezani, na fagaht dar morede moshkelatehsoon , ya havadese nagovareshooon, intori adam afsordegi migiri aziz. az zanane movafagham mataleb bede age toooonesti mersi



                        MAHSA














                        [/CENTER]

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #132
                          Originally posted by mahsaak
                          mersi RW vaghean matalebet girast . ama RW joon fekr konam age topic threadet woman hast bayad dar mordewoman harf bezani, na fagaht dar morede moshkelatehsoon , ya havadese nagovareshooon, intori adam afsordegi migiri aziz. az zanane movafagham mataleb bede age toooonesti mersi
                          Doost-e aziz. hamintor keh deghat kardi, 90% articles va maghalat beh zabaneh farsi hast ! in yani keh man inja talash mikonam keh faghat dar moredeh moshkelateh vagheie khanoomha va dokhtarha dar Iran sohbat konam ! in ro kheili kheili kam mitooni peida koni tooyeh site hayeh irani ! moteasefaneh khanoomhayeh irani tavajoh nemikonan ! hich kas dar moredeh masaele khoobe khanoomha ,moshkeli nadareh,khoob,khoobeh ! in bad hast keh ma ha bayad dar moredesh khabar dashteh bashim va sohbat konim ! montaha khodeh shomaha (khanoomha !) taghsir darin keh ya alaghei nadarin beh ayandeh khodetoon va ya nemikhahin aslan INFO dashteh bashin dar moredeh in chizha !

                          Beh hamin khater,man system in thread ro avaz kardam va faghat beh halateh akhbar va maghaleh daresh avordam ta baghieh bekhoonan bedooneh inkeh moshkeli pish biad !

                          Inam beh in khatere keh man tooyeh confederasion hemayat az zan dar europe,member hastam va hamisheh say kardam khedmat konam beh zanhaei keh vaghean ehtiaj beh komak daran.

                          Mamnoon az shoma .

                          iran

                          Comment

                          • mahsaak
                            Senior Member
                            • Dec 2005
                            • 4933

                            #133
                            RW jooon ye chizi migam javab mikham, nemidoonam chera na hardafe baraye threadatat post mizaram narahat mishi , va javabe mano dandoon shekan midi?!!!!!! man mage chi goftam, masaeli ke migi doroste an shaki daresh nadaram, ama azize man , man manzooram in bood ke na tanha injoor akhbaro hazf koni, balke be kamyabihayee ke khanooma bade moshkelaeshoon be dast miaran eshre koni. midoonam be dast avordane in matalebam kare asooni nist , ama esal mizanam ke khanoomi ke bad az jaro bah ba shoharesh va khoradam 26 chaghoo be poshte kamaresh ke baese ghat shodane asabe marboot be harakathayed astesh shod, bada z jodayee che kard?!!!! an behet migam un toonest dobare roohiasho negah dare va khodesho bala bekeshe un alan ye hesab dare kheili ghahare, ke tamamme karasho ba pahash mikone, 2 ta bache ham dare.
                            bebin in khabar roshan konandast, na tanah hoshdare baray e khanooma balke noghteye oidi baraye unayee ke fekr mikonan moshkelateshooon mesle koohe.
                            RW jan kheili khoshhalam ke joze anjomane hemayat az zanan hasti, va be ensab boodanet eftekharr mikonam,
                            biao ba ma ham khoob ta kon be khoda manam zanam.



                            MAHSA














                            [/CENTER]

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #134
                              mahsaak .Dooste aziz. man abadan manzooreh badi nadaram vaghti keh beh shoma va ya beh kasi digeh javab midam ! taghsire asli,khodeh in internet hast keh ehjazeh nemideh keh shoma va man beh soorateh zendeh sohbat konim,beh hamin khater ,ehtemal ziad mireh keh shoma va ya baghieh ham bardashteh eshtebah az javabe man bekonan !

                              Man hadafam ineh keh vaghti chizi ro midunam ,biam ba digaroon ghesmat va taghsim konam,va khodam ham az baghieh chizi yad begiram.inja tanha jaei nist keh man beh in soorateh monazam kar mikonam ! Forum hayeh digeh hastan va az hameh mohem tar dar zendegieh vaghei ham beh hamin soorat hastam ! I.P.W tanha yek ghesmateh kuchak az kareh roozmareh man dar rabeteh ba zan hast ! dar rooz shayad tanha 4-5 saat barayeh khodam dashteh basham. inharo migam keh shoma hadafeh man ro bedooni va dark koni ! keh laghal shoma mesleh kheili hayeh digeh,az inja bi tafavot rad nashi ! laghal shoma beh ham jens hayeh khodet va az hameh mohemtar beh khodet ehteram bezari !

                              vaghti yek mard bebineh keh yek zan ingooneh hast, moshakhasan hich vaght nemitooneh uno moredeh azar va aziat va ya hata haghesho bekhoreh. rooyeh hamin khat man salhast keh daram kar mikonam va hamkari mikonam ! shoma tanha yek moredeh kheili kuchak ro darid tooyeh tapesh.com/forum/woman mibinid.

                              Va agar mibinid keh tarzeh sohbat man kheili jeddi va halateh sangini dareh,beh in khater hast keh del negaran va moazab hastam az in hameh na khoshayandi keh dar hagheh hameh beh khoosoos zan ha dar donya va Iran misheh !

                              Say mikonam,az in beh bad,beh un mavaredi keh shoma goftin,bishtar tabajoh konam.

                              Khosh bashi .

                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #135
                                لالائي براي دختر قهرمان کارگر

                                تقديم به کودکاني که دستهاي بابايشان بوي کار ميدهد و عطر نان دارد
                                بعد از شنيدن خبر دريافت مدال طلاي دختر يک کارگر زنداني که گفته بود: " مدال طلا را ميخوام به پدرم و دوستاش که در زندان هستند بدم" بد جوري بغضام گرفت؛ دلم درد گرفت، سرم گيج رفت. خبر که خود به خود خوب بود به قول همسرم که وقتي اومد پاي کامپيوتر و پريشانيام را ديد با نگراني و تعجب پرسيد: چي شده؟ گفتم : دختر اون کارگره …که مصاحبه کرد… با راديو… اون ١٢ ساله هه، به زور سعي ميکردم خودمو کنترل کنم، گفتم مدال طلا گرفته و بغضام ترکيد. کاغذي که خبر در آن بود و تازه چاپاش کرده بودم و در دستام داشت ميلرزيد دادم دستشو رفتم بيرون. بعد از چند دقيقه وقتي داشت مييومد به طرف من با مزمت ميگفت: وا دلم ترکيد فکر کردم طفلي بلائي سرش اومده.
                                خلاصه درد اين شادي همين جور مونده تو دلم، آخه منو و دخترم هم خيلي به هم وابسته ايم، از اون روز تا حالا هر وقت يه شيرين کاري ميکنه و ميپره رو کولم با تمام ذوقي که براش ميکنم، باز نميدونم چرا يه دردي ميشينه تو دلم و انگار عزيزم مرده، همين جوري بغضام ميگيره، کاري ميکنم صورتم مو نبينه، يکي از بازيهائي که خيلي دوس داره اينه که من اسباش بشم، منم ميشم اما نه به راحتي يعني اين کمر لعنتي نميذاره؛ وقتي اصرار ميکنه بياد بغلم چهار دست پا رو زمين قرار ميگيرم و سرم را ميندازم پائين وميگم: بغل نه، بابا اسب شده بيا سوار شو، ناباورانه ميپره پشتم و حي ميکنه منم زار و بدبخت راه ميافتم.
                                زاري اسب را ميشنوه ميپرسه: بابا اسب چش شده؟ چرا گريه ميکنه؟
                                اسب غريبي ميکنه دخترم، اسب افتاده ياد اسبهاي ديگه، آخه خيلي وقته تنها مونده، افتاده ياد رفيقاش، رفيقائي که وقتي توي کوه و دشت با اونا ميتاخت هميشه دلاش ميخواست پيشمرگشون باشه، پيشمرگهشون بود. اما حالا ميبني کمرش درد ميکنه حتي ديگه نميتونه تو رو سوار کنه.
                                ديگه قبول نميکنه ازاسب به زير ميياد به زورميگه: بشين ميخوام بيام بغلت، ميشينام و مياد بغلام وقتي صورت پردرد و خيس اشکام رو ميبينه سر ميذاره رو شونم مو با بغض ميگه بابا من ديگه هيچ وقت سوار اسب نميشم بگو اسب گريه نکنه و بغضاش ميترکه. دست ميکشم رو سرش و ميگم: گريه نکن نهنهکم يادته گفته بودم جو برا اسب چقدر خوبه؟ نميزاره حرفام تموم شه…
                                بابا چشمهاتو ببند يه سور پرايز برات دارم.
                                حالا وا کن! يام، يامي
                                هر دو غش، غش ميخنديم و ميگم بازم که در واکن يادت رفته!! ميگه اِه
                                در واکن را ازش ميگيرم در آبجو را باز ميکنم و ميگم به سلامتي دخترم، دختر قهرمانام، ميگه صبر کن، ميره يه ليوان و شيشه نوشابه را مياره، ميگه برام بريز، براش ميريزم، ليوان را بلند ميکنه و مکث ميکنه، ميگه: گفتي به سلامتي دخترم چي؟ گفتم به سلامتي تو به سلامتي دختر قهرمانام. سلام!
                                سلام! دختر قهرمانات چيه ديگه؟
                                قصهشو امشب برات ميگم، به شرطي وقتي مامان اومد نگي باز با، بابا اسب بازي کرديم.
                                لالاي لالاي گل پونه *
                                بابات توي خيابونه
                                به زور اسلحه پاسدار
                                داره اتوبوس ميرونه
                                *مهديه سليمي دختر ١٢ سالهي يعقوب سليمي کارگر زنداني شرکت واحد اتوبوس راني تهران که بعد از آزادي از زندان با راديو مصاحبه کرد و از شکنجه هاي خود و ساير کودکان گقت؛ چند روز بعد در مسابقه ي کاراته مدال طلا گرفت.


                                iran

                                Comment

                                Working...