If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
RW che tasof avar bood in, ama che shirine ke ye bache betoone too dahane unayee ke nemikhastan shad basharo ,ba mosht bekoobooone.
rasti chera karkonane sherkate vahedo gereftan????
Etesab kardeh boodan beh khatereh kam boodane hooghoogheshoon ! shab rikhtan va 90 ta shoon ro ba zan va bacheh gereftan ! alan hanooz 29 tashoon ba famil zendani hastan !
حماسه 25 بهمن ماه 1362 را با معرفی يکی از کادرهای ارزنده مبارزات برابريخواهی زنان، فعال در اين جنبش، گرامی ميداريم
در 25 بهمن 62 ، نيروهای ويژه تهران به رهبری اسدالله لاجوردی [در حاليکه هوانيروز اصفهان نيز در خدمتش بود] ، به همراه گروه ضربت سپاه پاسداران اصفهان و فارس ، الله قلی جهانگيری و ياران دليرش را محاصره کردند ، اما نتوانستند آنان را به تسليم وادارند . الله قلی و همراهانش پس از يک مبارزه قهرمانانه بيست ساعته خوش و بی پروا سوختند و مرگ روی پاها را بر زندگی روی زانوها ترجيح دادند
زنان بيش از مردان به دادگاههاي خانواده مراجعه و درخواست طلاق ميكنند. براساس نتايج يك پژوهش كه توسط ليلا محمديخاني كارشناس ارشد مطالعات زنان انجام شده افزايش اعتياد در جامعه به افزايش زنان متقاضي طلاق منجر شده است
اين پژوهش در اسفندماه 83 در شهرستان اسلامشهر (حومهء تهران) انجام شده و هدف اساسي آن نيز بررسي علت افزايش تقاضاي طلاق از سوي زنان بوده است. به ويژه تفاوت علت طلاق بين زناني كه خود متقاضي طلاقاند و زناني كه همسران متقاضي طلاق دارند، از ديگر موارد انجام اين پژوهش بوده است.نتايج اين پژوهش حاكي از آن است كه علت طلاق مهمترين فاكتور تفاوت اين دو دسته از زنان براي طلاق است. بهطوري كه «اعتياد» بيشترين عاملي بوده كه زنان متقاضي طلاق عنوان كردهاند. اما در مورد زناني كه شوهرانشان متقاضي طلاق بودهاند «عدم تفاهم اخلاقي» مهمترين علت طلاق عنوان شده است. اين گروه از زنان همچنين اميدوار بودند كه بتوانند شرايط زندگيشان را تغيير دهند و يا در صورت طلاق به حق و حقوق قانوني خويش دست يابند. درحالي كه زنان متقاضي طلاق حاضر بودند از تمامي حق و حقوق قانوني خود بگذرند و به هيچوجه نيز حاضر به بازگشت به خانه شوهر نبودهاند.طبق اين پژوهش كه با روش مصاحبهء عمقي و روش پيماشي با زناني كه در دادگاه خانواده اسلامشهر پروندهء طلاق داشتهاند انجام شده است، «بيش از يكسوم زنان متقاضي طلاق سابقهء كتك خوردن از همسرانشان را داشتهاند. مثلائ زني عقد كرده كه متقاضي طلاق شده بود، در اينباره گفته است: بارها اعضاي بدنم (بيني، دست و پا) بر اثر ضربات شوهرم شكسته است و 11 پروندهء ضرب و شتم دارم. يا زني ديگر كه گفته است: تامين جاني ندارم. يك بار همسرم قصد داشته مادرش را به خاطر گرفتن طلاهايش خفه كند كه اطرافيان فهميدهاند. من هم ميترسم چنين بلايي به سرم بيايد. يا زن متقاضي طلاق ديگري كه گفته است: شوهرم من را از ماشين به بيرون پرت كرد و نزديك 500 متر سرم را روي آسفالت خيابان كشيد.
زنان متقاضي طلاق همچنين بيشتر از زناني كه همسرانشان متقاضي بودهاند با اجبار خانواده همسرانشان را انتخاب كردهاند و در زمينهء كسب شناخت قبل از ازدواج نيز اطلاعات كمتري از شوهرانشان داشتهاند. در صورتي كه دستهء ديگر زنان با شناخت بيشتر و اجبار كمتر ازدواج كردهاند.در زمينهء احساس خوشبختي نيز بين اين دو گروه از زنان تفاوت معناداري وجود دارد. بدينمعنا كه زنان متقاضي طلاق احساس خوشبختي كمتري از زنان دستهء دوم در زندگي خود داشتهاند.
همچنين ميزان كراهت از طلاق نيز ميان اين دو دسته از زنان متفاوت بوده است، بدينمعنا كه ميزان كراهت از طلاق ميان زنان متقاضي طلاق كمتر از گروه ديگر بوده است. ميان علت طلاق بين زنان متقاضي و زناني كه همسرانشان متقاضي طلاقاند نيز تفاوت معناداري وجود دارد. به اين معنا كه اعتياد، خلافكاري و ناراحتي رواني و خشونت عليه زنان از مهمترين علل تقاضاي طلاق از سوي زنان بوده است; اما زناني كه پيشنهاد طلاق از سوي همسرانشان ارايه شده بيشتر به دليل اختلافات خانوادگي، عدم تفاهم و دخالتهاي خانواده دچار مشكلات خانوادگي شده بودند
ميان زنان متقاضي طلاق و زناني كه همسرانشان متقاضي اين امر در زمينهء حمايت خانواده نيز تفاوت وجود دارد. بدينمعنا كه 65 درصد زنان متقاضي طلاق، پس از طلاق قصد زندگي با والدينشان را داشتند. درحالي كه اين آمار ميان زناني كه همسرانشان متقاضي طلاق بودند به
35 درصد كاهش مييافت. در پايان، پژوهشگر از تحقيق خود اينگونه نتيجه گرفته است: علت اصلي طلاق بين زنان متقاضي آن اعتياد شوهر بوده; زيرا اعتياد در جامعهء ما مساوي است با اخراج مرد از كار، خلافكاري، نزول پايگاه طبقاتي و از دست دادن شان و آبرو و خشونت عليه زن و چون اين علل از سوي جامعه و خانواده براي طلاق زنان بيشتر پذيرفته است، زنان را براي طلاق راغبتر ميكند، زيرا زنان با اين عمل در آينده نيز مشكلات كمتري را تحمل خواهند كرد. همچنين نبود آيندهء روشن در زندگي زناشويي و قطع اميد كامل زن از اين زندگي از مهمترين علت تقاضاي طلاق اين دسته از زنان بوده است.درحالي كه علل طلاق زنان كه همسرانشان متقاضي شدهاند، كاملائ با اين عمل متفاوت بوده و اختلافات خانوادگي و عدم تفاهم علت اصلي طلاق عنوان شده و اين زنان همچنين اميدوار به حل مشكلات و بازگشت به زندگيشان بودهاند
Recently I had the chance to visit Iran for a couple of months. I spent much of my time with females from all walks of life, who work inside as well as outside of their homes. It has dawned on me that if these women decided to quit what they were doing, Iranian society would collapse.
Here is what I found out about Iranian women: they come in all shapes and sizes. They drive, they fly, they walk and they run. Iranian women will email to say how much they care. The hearts of these women are what keeps Iran running, bringing joy and hope, compassion and ideals to their society. In the meantime, they also give moral support and love to their families and friends.
In all conversation with them, I noticed that Iranian women have vital things to say and everything to give. However, there is one thing they don’t talk about – they do not mention how much they are worth to their country. I was so impressed that I had to ask my mother what she thinks about these hardworking women. My mother, a religious woman, told me a little bit about the nature of Iranian women.
God created women, my mother says, while working overtime. She is made of 200 movable parts that run on leftover energy. Her lap can hold four children at the same time and they have a kiss that can cure anything from scraped knees to broken hearts. She can do everything using only her two hands. I was amazed by this and said so. My mother said, “That’s only the standard models.”
There are other things about these women you should know. She can heal herself when she gets sick and can work sixteen hours a day. And it must be remembered that the tear of a women can express joy, sorrow, pain, disappointment, love, grief, and pride.
I asked my mother if these women ever realize all these things about themselves. “You haven’t seen anything yet,” she replied.
Iranian women have a strength that amazes men. They bear hardship, carry burdens, but also have the ability to hold happiness, joy, and love. My mother went on to say that sometimes, Iranian women smile when they want to scream. They sing when they want to cry. They cry when they are happy and laugh when they are nervous. They fight for their beliefs and stand up to injustice. They don’t take ‘no’ for an answer and they go without so that their family will have.
They go to the doctor with frightened friends. They love unconditionally. They are happy when they hear of a birth or wedding and truly grieve for the loss of loved ones. They are strong when there is no strength left. And they know their hug and kiss can heal a broken heart. This we must remember on March 8th, the International Day of Women.
بيشترين تعداد زنان خيابانى در گروه سنى ۲۰ تا ۳۰ سال قرار دارند
در روزهاى پايانى بهمن ماه، اسماعيل احمدى مقدم _ فرمانده نيروى انتظامى- در جمع خبرنگاران وعده داد كه طرح جمع آورى زنان خيابانى در تهران و شهرهاى بزرگ از اسفندماه سال جارى توسط نيروى انتظامى اجرا خواهد شد. درحالى كه هم اكنون هفت روز از ماه اسفند گذشته، هنوز هيچ خبرى از اجراى اين طرح نيست و از آنجا كه نيروى انتظامى هم اكنون اولويت فعاليت خود را بر اجراى طرح نجات سه هزار معتاد خيابانى پرخطر شهر تهران متمركز كرده و در عين حال شنيده مى شود كه اين نهاد انتظامى موظف شده كه تا پايان سال جارى، بازتاب موثرى از مبارزه با مواد مخدر را در كارنامه فعاليت هاى خود بگنجاند، اجراى طرح جمع آورى زنان خيابانى در ماه پايانى سال ۸۴ بسيار بعيد به نظر مى رسد. مسكوت ماندن طرح جمع آورى زنان خيابانى در تهران و شهرهاى بزرگ در اسفندماه سال ۸۴ درحالى است كه به گفته سردار احمدى مقدم(پاسدارجنايت كار) اين طرح از زيرمجموعه هاى سرفصل گسترده «مبارزه با اخلالگران امنيت اجتماعى» به شمار مى آيد. در عين حال كه جاى اين ترديد وجود دارد كه قرار گرفتن در سايه اين سر فصل گسترده، تفاوتى در ماهيت اجراى طرح نسبت به سال هاى گذشته ايجاد كرده باشد و شنيده مى شود كه نيروى انتظامى در اجراى اين طرح نيز همچنان با همان ديد مجرمانه با زنان خيابانى برخورد كرده چنان كه به تبعيت از روند سال هاى گذشته، اين زنان در ابتدا توسط ماموران گشت هاى انتظامى دستگير شده و پس از آنكه مجرميت يا بى گناهى آنان از ارتكاب به جرم براى مسئولان قضايى محرز شد، به ندامتگاه ها يا مراكز بازپرورى سازمان بهزيستى تحويل مى شوند. درحالى كه نتايج طرح هايى كه سال هاى گذشته با عناوين متفاوت همچون «ساماندهى زنان خيابانى» به اجرا درآمده و مقايسه اى ميان وضعيت امروز حضور و فعاليت «زنان خيابانى» با سال هاى پيشين، نشان مى دهد كه برخوردهاى مجرم مدار با پديده روسپيگرى موفق نبوده و نه تنها موجب كاهش تعداد زنان خيابانى در سطح شهرها نشده بلكه فعاليت و حضور آنان را به شبكه هاى زيرزمينى هدايت كرده است. در واقع پيش قدم شدن نيروى انتظامى در برخورد با زنان خيابانى از اين منظر كه «آنان، مجرم و مخل نظم اجتماعى هستند و نيروى انتظامى موظف است كه امنيت و نظم را براى شهروندان فراهم آورد» اگرچه كه در كوتاه مدت و در اثر همان برخوردهاى مقطعى منجر به پاكسازى چهره شهر از وجود زنان و دخترانى شده كه جامعه ايران رفتار آنان را برنمى تابد اما اين حذف فيزيكى و ظاهرى، به معناى حذف كامل پديده روسپيگرى نبوده و اين برخورد غيرعقلانى طى سال هاى گذشته نتيجه اى جز افزايش تعداد زنان و دخترانى كه جذب باندهاى بى شمار فحشا شده اند، كاهش سن روسپيگرى به ۱۳ و ۱۴ سال، مخفى ماندن و پناه گرفتن باندهاى فحشا و زنان روسپى در چهارديوارى خانه ها و آسيب پذيرى هر چه بيشتر زنان و دختران جذب شده به باندهاى فحشا را در پى نداشته است
كودكان فقر در كرج،روياهاي دست نيافتني خود را در نان خشك ميجويند
با تابيدن خورشيد بر تارك ارتفاعات عظيميه كرج، جمعي كودك و نوجوان نفس نفس زنان چرخ دستيها را از سينهكش حسنآباد كرج به سوي بالا ميرانند تا به ناني برسند كه از ته سفرهها باقي مانده است. اين كار هر روز تكرار ميشود، آنان پس از رسيدن به ده حسنآباد خانه به خانه فرياد"نون خشكيه" را سرميدهند تا شايد پس از گشوده شدن دري، چند تكه نان خشك بر كيسههاي روي گاريها افزوده شود. چهرههاي آفتاب سوخته، لباسهاي كهنه، قامتهاي نحيف و دستهاي ترك خورده وجه مشترك ظاهر آنهاست كه بين شش تا 18 سال سن دارند. اغلب آنان اعضاي چند خانواده، فاميل يا همسايه بوده كه بصورت دسته جمعي به اين كار روي آوردهاند. با شنيدن صداي زني كه ميگويد "آي نان خشكي، كيلويي چند ميخري؟" كودك بلافاصله چرخ دستي را متوقف ميكند و به سمت در منزل ميرود. او با زباني كودكانه جواب ميدهد خانم نون خشكاتو بيار، هر جوري باشه ميخريم، بعد هم چهار كيلو نان خشك تحويل ميگيرد. زن اما با مهرباني توام با ترحم خطاب به كودك گفت: مادرت چطور راضي به كار كردن تو شده؟ تو الان بايد در خانه يا مدرسه باشي نه با اين هواي سرد دنبال نون خشك؟ دستان كودك از شدت سرما ميلرزيد و سرفه، عطسه و ريزش آب بيني امانش نميداد، او در مقابل صحبتهاي زن سكوت كرد و به كار خود ادامه داد، گويا ميخواست بگويد كه تو ازاوضاع ما بيخبري. سر صحبت را با كودك باز ميكنم، نامش محمود است و 9 سال سن دارد و با دستش مجيد برادر 12 سالهاش را كه كمي آن طرفتر گاري ديگري را حمل ميكرد نشان داد. او در هل دادن گاري در جاهاي ناهموار و جمعآوري نان خشك از در خانهها به دو برادر ديگر خود كمك ميكند. محمود، مجيد، موسي ، خداداد، رحيم ، سالم و نورسعيد به عنوان اعضاي كاروان گاريها ميگويند: فاميل هستيم و خانوادههايمان چند سالي است كه از مناطق شرقي كشور به كرج مهاجرت كردهاند. بيكاري، بيماري پدر، فقر مالي خانواده و نداشتن سرپناه، واژگاني است كه بر زبان تك تك آنان جاري ميشود. يكي از آنان ميگفت، مدرسه را ول كردم، ديگري از الفباي خواندن و نوشتن اظهار بياطلاعي ميكرد و بعدي با پوزخند، مدرسه به چه دردميخوره؟ اينجا پول براي سير شدن شكمها، خريد لباس و داشتن سرپناه مهمه. رحيم، گاري كش نوجوان پس از شنيدن سووال خبرنگار ايرنا درباره رفتن به مدرسه اظهارداشت: آقا چگونه بايد درس بخوانم، پدرم كارگر ساختمان است و هشت نفر اعضاي خانواده كه شش نفر آنان دختر هستند به نان و آب نيازدارند، آن وقت شما از مدرسه و درس و كتاب حرف ميزني؟ او ادامه داد: گاهي شكم خود را با نان خشكه سير ميكنم و براي حفظ آبروي خانواده بويژه خواهرانم بيش از حد انتظار كار ميكنم تا شايد بتوانم خانوادهام را از اين زندگي سخت نجات دهم. رحيم گفت: در يك خانه محقر استيجاري در اسلامآباد كرج (مرادآب) زندگي ميكنيم و فقط بعضي شبها ميتوانيم همديگر را ببينيم. من به همراه ديگر دوستانم با جمعآوري نان خشك، آنها را به مراكز خريد در شهر كرج ميفروشيم و ازاين طريق روزانه بين دو تا چهار هزار تومان درآمد داريم. اين نوجوان 15 ساله، آرزو ميكرد كه بتواند درس بخواند، معمار ساختمان شود و به پول زيادي برسد و با آن خانهاي براي خانوادهاش بسازد هرچند كه خودش ميگفت، "اين يك روياست". معاون امور اجتماعي بهزيستي كرج در گفت وگو با خبرنگار ايرنا اظهار داشت: اصولا كودكان آسيب ديده اجتماعي به دو دسته كودكان خياباني و كودكان كار تقسيم ميشوند. ناصر زماني تصريح كرد: كودكان خياباني بيشتر به سمت بزهكاري ميروند و كودكان كار در كارهاي سخت مشغول فعاليت ميشوند. وي گفت: بخشي از اين كودكان در واقع فرزندان طلاق هستند يا پدر خانواده معتاد بوده و در زندان بسر ميبرد. زماني افزود: بخش ديگري از اين كودكان متعلق به خانوادههاي پرجمعيت و ناتوان مالي هستند كه بناچار براي تامين معاش به كارهاي سخت روي ميآورند. وي گفت: طبق قانون،سازمان بهزيستي مسئوليت شناسايي،جمعآوري و ساماندهي اين كودكان را برعهده دارد. معاون امور اجتماعي بهزيستي كرج خاطرنشان كرد: به رغم گستردگي آسيبهاي اجتماعي منطقه، اين اداره امكانات، اعتبارات و نيروي انساني لازم براي جمعآوري و ساماندهي آسيب ديدگان اجتماعي را ندارد. زماني اضافه كرد: ستاد جمعآوري و ساماندهي آسيب ديدگان اجتماعي با همكاري بهزيستي، نيروي انتظامي و شهرداري در فرمانداري كرج تشكيل شده و ماهانه حدود 30 تن از اين افراد كه تعدادي از آنان كودك هستند، جمعآوري ميشوند. وي گفت: تعدادي از اين كودكان به مراكز نگهداري كودكان خياباني در تهران انتقال مييابند. معاون امور اجتماعي بهزيستي كرج افزود: به رغم اينكه اين اداره نيرو و تيم سيار براي جمعآوري كودكان آسيب ديده اجتماعي ندارد، اما آماده است در صورت دريافت اطلاعات لازم ازطريق شهروندان به اين گونه افراد كمك كند. وي تاكيد كرد: اختصاص امكانات و اعتبارات لازم براي تحقيق، شناسايي و جمعآوري كودكان و افراد آسيب ديده اجتماعي در شهرستان كرج ضروري است. زماني افزود: هر چند آمار دقيق از كودكان ونوجوانان آسيب ديده اجتماعي در شهرستان كرج وجود ندارد، اما شواهد حكايت از بالا بودن تعداد آنان در منطقه دارد
حدود ۳۰تن از علاقهمندان زن به فوتبال قصد داشتند با حضور در ورزشگاه آزادى تهران از نزديك ديدار تيمهاى ايران و كاستاريكا را مشاهده كنند كه اين امر با ممانعت مسوولان امنيتى مواجه شدند و بار ديگر فيلم ,آفسايد, جعفر پناهی را در شکل و شمايل ديگر، به نمايش گذاشتند.
به گزارش خبرگزاری ,انتخاب,، سايت زنان ايران در اين مورد نوشت: اين اتفاق در حالی رخ داده که گوينده شبکه راديويی ورزش در ساعت 18.30ضمن بازگويی اخبار بازی امروز، به راه يافتن زنان مشتاق تماشای فوتبال به استاديوم خبر داده و می گويد: اميدواريم از اين پس زنان علاقمند به فوتبال مثل امروز به استاديوم راه يابند!
آنچه اين گوينده به آن اشاره نکرده داشتن امتياز ورود به استاديوم (V.I.P) است که شامل صدها و بلکه هزاران زن عادی که مشتاق تماشای مستقيم بازی فوتبالند، نمی شود. در واقع مساله فقط تبعيض جنسيتی نيست بلکه تبعيض طبقاتی و قشری نگری نيز هست که موجب می شود مثلا برخی از زنان هنرپيشه امتياز حضور در استاديوم در زمان بازی فوتبال را بيابند، اما اين امتياز شامل دختران جوانی که سراپاشور تشويق تيم ملی شان هستند، نشود!بنابراين بهانه هميشگی اينکه " ما نمی توانيم امنيت شما را در استاديوم تضمين کنيم" همينجا منتفی است.
آنچه در کنار اين ممانعت غير قانونی (زيرا حتا اگر اين ممانعت، مقررات باشد، شکل قانونی ندارد) عجيب به نظر می رسد، برخورد نيروی انتظامی با اين زنان است که با حضور ايشان در استاديوم ، با پيش فرض اينکه مخل امنيت استاديوم هستند، با برخورد فيزيکی و لفظی مقابله می کند.
چنين برخوردی که با هيچ منطقی توجيه نمی شود، شايد تنها نشان از يک واقعيت دارد و آن اينکه اصولا برخورد نظامی وامنيتی اولين و آخرين و البته راحتترين راه برای مواجهه و مقابله با زنانی است که جز طبيعی ترين حقوق انسانيشان چيز ديگری نخواسته اند.
نشريه الکترونيک روز نيز نوشت: درپی فراخوانی که در يک وبلاگ گروهی درج شده بود، زنان و دختران که پيش از اين موفق شده بودندنيمه دوم بازی تيم ملی ايران و بحرين را تنها چند روز پيش از انتخابات رياست جمهوري، درخرداد ماه سال جاری در جايگاه ويژه استاديوم آزادی تماشا کنند، با تهيه بليط های جايگاه ويژه از دو ساعت قبل ازآغاز بازی روبروی درب غربی ورزشگاه تجمع کردند و خواهان حضور در استاديوم شدند.
دختران که اکثرا روسری های سفيد بر سر کرده و پرچم کشور را در دست داشتند ازهمان دقايق اوليه با برخورد و ممانعت نيروهای امنيتی مواجه شدند. ماموران مستقر در لندکروز های سياه رنگ نيروی انتظامی که پيش از آمدن زنان در محل مستقر شده بودند، تجمع کنندگان را تهديد به بازداشت کردند. ماموران سپس به دور گروه تجمع کنندگان که پلاکاردهايی باشعارهايی چون"ورزشگاه آزادی: ورزشگاهی صد هزار پسری" و "ما هم می خواهيم تيم ملی محبوب مان را تشويق کنيم" يا " فوتبال بدون تی وي، حق مسلم ماست" در دست داشتند، حلقه زدند ومانع حرکت آنها شدند.
با حضور سرهنگ محمد حسن اسدي، فرمانده نيروهای گارد امنيتی ورزشگاه، لحن پليس حاضر به تندی گراييد و عاقبت کار به خشونت کشيده شد. اين سرهنگ نيروی انتظامی به محض ورود پرچم های دو تن از زنان را از دست آنها گرفت و زير پا گذاشت. بعد با صدايی بلند به فحاشی پرداخت. وی آنگاه خطاب به ماموران تحت امر خود گفت: "با اينها حرف نزنيد، همه شان را بزنيد". در ادامه نيز دستور متفرق کردن زنان و دختران را صادر کرد، و خود نيز شخصا وارد عمل شد و کوله پشتی نوجوان چهارده، پانزده ساله ای را با شدت کشيد، به گونه ای که وی بر زمين افتاد. جناب سرهنگ سپس ضربه ای به اين نوجوان وارد آورد و سراغ دختران جوان ديگر رفت.
درپی تماس با فدراسيون فوتبال کشور، نيروهای پليس که لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده می شد از زنان خواستند به صف بايستند تا سردار طلايی راهی ورزشگاه شود و با آنها صحبت کند. اين در حالی بود که دو مامور با لباس شخصی و دوربين از دو سو و بی توجه به اعتراض زنان ازآنها فيلمبرداری می کردند.
سرهنگ اسدی هم به چند نفر از زنان که مشغول عکس برداری بودند، تذکر های شديد اللحنی داد و از خبرنگار جوانی که مشغول نوشتن گزارش وقايع در دفتر خود بود، خواست تا کارت خبرنگاريش را نشان دهد. اما پيش از آنکه کارت به او داده شود، يادداشت های آن خبرنگار جوان را با زور از وی گرفت و تحويل نماينده شورای تامين استان تهران که داخل لند کروز سياه رنگ نيروی انتظامی نشسته بود داد.
پس از آغازبازی مسئول شورای تامين استان تهران خواستار مذاکره با نماينده زنان شد. چند دقيقه بعد اتوبوسی در محل حضور يافت و نماينده شورای تامين، که خود را بانام موسوی معرفی کرد در حضور ماموران و زنان، به خدا و قرآن سوگند خورد که اين اتوبوس زنان را به جايگاه ويژه تماشاگران خواهد برد. چند تن از ماموران نيز سوار اين اتوبوس شدند، اما زنان را به جای جايگاه ويژه استاديوم آزادي، در ميدان آزادی پياده کردند.
اما عده ای از تجمع کنندگان با کرايه يک مينی بوس، بار ديگر به ورودی غربی ورزشگاه مراجعه کردند. اين در حالی بود که شمار ماموران افزايش يافته و سرهنگ اسدی رو به زنان و دختران با صدای بلند می گفت: "اگر حکم داشتم تمام شما را کتک می زدم، دستگير می کردم و به زندان می بردم".
در ساعات پايانی نيمه دوم بازي، گزارشگر و تصويربردار شبکه خبر به ميان زنان آمد و گزارشی از تجمع ناموفق آنها تهيه کرد. زنان حاضر بعد از پايان بازی در حالی که با صدای بلند اعلام می کردند که باز هم به استاديوم خواهند آمد محل را ترک کردند.
سايه دخترها با پلاکارد جمع شده بودند جلوی در غربی ورزشگاه. مامورين گارد ويژه به حالت آماده باش آنجا بوده اند و شروع کردهاند به عقب راندن دخترها. يکی دونفر را کتک زدهاند. بعد سعی کردهاند از در گفتگو وارد شوند که يک نفر آمده و خودش را نماينده دادستان معرفی کرده و قسم خورده که دخترها را با اتوبوس از در شرقی ميبرد داخل ورزشگاه. دخترها با ناباوری و ترديد سوار ميشوند. سوال ميکنند که مگر تا در شرقی چهقدر راه است؟ طرف باز قسم ميخورد. اتوبوس که راه ميافتد، ترديدها کامل ميشود. راننده بيسيم داشته و مامورها هم پريده بودند توی اتوبوس و به دخترها گفته بودند که هر جا دلمان بخواهد شما را ميبريم. دخترها به اين گمان ميافتند که در راه بازداشتگاه هستند. آنقدر اعتراض ميکنند که ميدان آزادی پيادهشان ميکنند. مينيبوس ميگيرند و برميگردند جلوی ورزشگاه. اين بار تعداد سربازها بيشتر شده بوده. دخترها مينشينند جلوی روی سربازهايی که مدام تهديدشان ميکردند. آن قدر مينشينند تا آقای ريشويی ميآيد و می گويد اگر بمانيد برايتان خيلی بد ميشود، بازداشت ميشويد و کتک ميخوريد و…..تمنا ميکنيم که برويد. ديگر آخرهای بازی بوده. دخترها بلند ميشوند. با پرچمهايشان و پلاکاردهايشان و صدای فريادهايی که در گوششان بوده، غريو تشويق صدهزار مرد از داخل استاديوم.
حاشيه:
_ چند تا از دخترها که موهايشان را تراشيده بودند، همان اول وارد استاديوم شدند.
_ توسط يک فيلمبردار خودی از تک تک چهرهها فيلمبرداری ميشده، دخترها هم نامردی نکردهاند و تا دوربين را ميديدند علامت پيروزی نشان ميدادهاند.
_ ماموران دخترها را به عنوان بيتربيتهايی که روی زمين نشستهاند، خطاب ميکردند و ميگفتند اگر دخترهای ما مثل شما بودند، پوست از سرشان ميکنديم.
_ در جواب سوال بچهها که چرا به آنها در مورد اتوبوس دروغ گفته شد، ماموران جواب دادند که ما پليس هستيم و کارمان دروغ گفتن است.
_ بعضی از ماموران ابراز تاسف ميکردند که چرا حکم ندارند تا همه را راحت کتک بزنند.
_ به دخترها گفته شده که بايد متشکر هم باشند که ماموران آنها را از آزار تماشاچيان مرد حفظ ميکنند.
_ دخترها پلاکاردهايی را حمل می کردند با اين عناوين: ما نمی خواهيم در آفسايد باشيم؛ استاديوم صدهزار پسري؛ سلام آزادي؛ ما کجا فرياد بزنيم؟
از سوی ديگر، نويسنده وبلاگ ,ژرف, می نويسد: زنان هم استاديوم ميخواهند: تلاش ورود زنان به استاديوم در ايران چيز کم اهميتی نيست. اهميتش در نتيجهاش نيست بلکه در سمبوليک بودن قضيه است. اينکه ايندفعه نشد نبايد کسی را مايوس کند. کسانی که تو اين حرکت فعاليت ميکنند دارند تاريخ کسب حقوق زنان ايران را مينويسند. پيروزی تو اين ماجرا ميتواند در اعتماد بنفس تمام زنان ايران تاثير بگذارد. مردها هم بايد کمک کند. اين حرکت لزومی ندارد که فقط زنانه باشد. اطلاع رسانی به رسانههای جهانی را هم بايد بهبود بخشيد. فعالان اجتماعی در ايران به تماس مداوم با خبرنگاران داخلی و خارجی نياز دارند. با پوشش بهتر جهانی کم کم اين نکته که ايران و چند کشور ديگر بطور احمقانهای زنها را به استاديوم راه نميدهند به بحثی در حد فيفا خواهد رسيد و هزينه ممنوعيت ورود زنان را برای اين نوع کشورها بالا خواهد برد.
به کسانی که به دم استاديوم رفتن تبريک ميگم. ميدانم که واقعا اين کارها خيلی دلهره برانگيزه و انرژيبر است. ولی خوب در مقابل دستآوردهايی که ميتواند داشته باشد ارزشش را دارد.
زنانی که ديروز به استاديوم راه نيافتنددختران جوانی بودند که علاوه بر تلخی توهين، با يک تجربه و يک سوال به خانه هايشان برگشتند و اينکه چه کسانی و چرا نمی خواهند آنها به يک حق ساده و بسيار کوچک دست يابند؟ اين هراس چيست و برای چه؟ ! آيا از اين نيست که "حق تماشای مستقيم فوتبال" آنها را به ياد حقوق ديگری نيز خواهد انداخت که تنها به خاطر زن بودنشان از آن منع شده اند؟
آنچه که در ادامه مي خوانيد داستان نيست بلکه واقعيتي تلخ است که در جامعه ي امروز ايران ،نمونه هاي زيادي از آن مي توان سراغ گرفت :
اعظم رضايي جوان بيست ساله اي است که بايد روزهاي جواني اش را پشت ميله هاي زندان بگذراند و هر لحظه انتظار حکم اعدام را بکشد.او سراسر زندگي خود را با درد و رنج گذرانده است.مادر اعظم که سومين زن پدرش بوده،طلاق مي گيرد و اعظم را در سن هفت سالگي و دو بردار او را به دست نامادري مي سپارد.اعظم به غير از برداران خود،سيزده خواهر و بردار ناتني داشت.او از همان کودکي سنگيني مشت هايي را که بر سر و صورتش فر مي آمدند؛مي بايست به جان بخرد و کسي هم نبود که اين کودک معصوم را در آغوش بگيرد و از زير آزارهاي بردران و خواهران ناتني نجات دهد.اعظم در ميان همين مشت و لگدها بزرگ مي شود و دوران تحصيل را همزمان با کار کردن تا پايان مقطع راهنمايي ادامه مي دهد.زماني که مي خواهد پا به مقطع دبيرستان بگذارد با مخالفت شديد خانواده اش روبرو مي شود و به ناچار ادامه ي تحصيل در مدرسه را از دست مي دهد .
در زماني که اعظم بيشتر از 17 سال سن نداشت،با فشار و تهديدهاي برادرانش تن به ازوداج مردي 36 ساله مي دهد که از دو پا معلول بود.پدر نيز بر اين ازدواج اصرار مي ورزد.قرار عقد،بدون آنکه اعظم در جريان باشد؛گذاشته مي شود و اين اتفاق،نقطه ي آغاز جهنمي سوزان تر از گذشته براي اعظم مي شود .
دو سال پس از عقد و پيش از اينکه اعظم تجربه زندگي مشترک را به دست آورد،اخلاق و رفتار ناشايست همسر اعظم،همه را به ستوه مي آورد تا جايي که پدر اعظم نيز از دخترش مي خواهد که پيش از ازدواج و در دوران عقد از شوهرش جدا شود اما دختر ستمديده که از طلاق مادرش از پدر خاطره اي تلخ دارد؛راضي به طلاق نمي شود و سوختن و ساختن را تنها راه گريز ناپذير مي داند.بعد از دو سال و در آغاز فصل خزان،اعظم پا به خانه ي بخت مي گذارد.خانه اي که هر دختري با هزاران آرزو و اميد پا به آن مي گذارد.او با جهيزيه اي که با دست رنج خويش فراهم کرده بود،خانه اش را سر و سامان مي دهد .
روزهاي آغازين زندگي مشترک که براي هر کسي،شيرين ترين روزهاي عمر است؛براي اعظم اما اينگونه نبود.او درد و رنج را بيش از گذشته اش تجربه مي کرد و هر روز به بهانه اي زير مشت هاي شوهرش کبود و سياه مي شد.اما اعظم همچنان صبورانه زندگي مي کرد.کم کم بردران ناتني اعظم شروع به دخالت در زندگي اعظم کردند.آن ها گستاخانه به شوهر اعظم مي گفتند که همسرت لياقت تو را ندارد و تو بايد زن ديگري اختيار کني! و اين موضوع دستاويزي شد براي اينکه اعظم هر روز به اين بهانه کتک بخورد.او به اعظم مي گفت بايد برايم زن بگيري.اعظم درمانده شده بود.جايي را نداشت تا سفره ي دلش را بگشايد؛نه آغوش مادر و نه دست مهربان پدر.از اين زندگي نکبتي سه ماه گذشت و آن شب از راه رسيد.نزديکي هاي عيد نوروز بود و اعظم خانه اش را براي شروع سال نو آماده مي کرد.آن شب باز بهانه گيري ها شروع شد،اعظم که صبرش به سر آمده بود به طرف آشپزخانه رفت و کاردي را آورد و رو به همسرش گفت:"بيا منو بکش تا هم من راحت بشم هم تو".شوهر اعظم با پرتاب اجاق سوز نفتي به طرف او خيز بر مي دارد و اعظم را نقش بر زمين مي کند.موهاي اعظم در دست شوهرش بود و خانه در آتش.همه چيز در حال سوختن بود و اين مرد سنگدل رو به همسرش مي گويد:"تو رو زجرکش مي کنم" آتش کم کم به اعظم نزديک مي شد؛آتشي که پدرش،بردرانش و مادرش در برافروختن آن نقش داشتند.خواهش و التماس هاي اعظم براي رهايي از دستان شوهرش بي فايده بود.مرگ آغوشش را لحظه به لحظه به اعظم نزديک مي کرد.هيچ راهي نبود.اعظم که به شدت ترسيده بود،فقط يک راه به نظرش رسيد چاقو در کنار دستانش افتاده بود ، آن را برداشت و در حالي که نقش بر زمين بود ،ضربه اي به پهلوي شوهرش وارد کرد يک بار،دو بار... ديگر هيچ چيز نمي فهميد. فقط چاقو را تکان مي داد ،بي آنکه بداند کجا مي خورد ،او اين کار را آن قدر ادامه داد تا مرگ را از خود دور کند.اعظم به خودش مي آيد و شوهرش را بي حال و غرقه در خون مي بيند.سريع بلند مي شود و چراغ نفتي را به داخل حياط مي اندازد و همسايه ها را براي کمک صدا مي زند.همسايه ها آتش را خاموش مي کنند و پيکر خون آلود شوهر اعظم را به بيمارستان مي برند.فرداي آن شب شوهر اعظم مي ميرد.اعظم بازداشت و به اداره ي آگاهي منتقل مي شود.بازجوهاي آگاهي معتقدند که اعظم همدست داشته است.چون اين کار را از توان يک زن خارج مي دانند.اما اعظم هر بار يک حرف مي زند:"خودم او را کشتم"او را تحت شکنجه و فشار مي گذارند اما اعظم همچنان حرف قبلي خود را تکرار مي کند .
اين موضوع عاملي شد براي فروش نشريات:"عروس سه ماهه شوهرش را کشت"پس از بازجويي هاي اداره ي آگاهي،اعظم به زندان منتقل مي شود.خانواده ي مقتول تقاضاي قصاص مي کنند.اعظم پشت ميله هاي زندان،مرگ را به انتظار نشسته است.پدر از روي فرزند شرمنده است و پشيمان از رفتاري که با فرزندش داشته است.اعظم مي گويد:"پدر و برادران را نمي بخشم،مادرم را نيز نمي بخشم."او خانواده اش را دليل سيه روزي خود مي داند.به راستي مقصر کيست و چه بايد کرد؟
نگاه تبعيض آميز به زنان در كشور ما قدمت تاريخي دارد
مبارزات زنان ايراني در پي احقاق حقوق خويش ، مسيري است كه بيش از يك قرن پيش آغاز شده و ضرورت آن امروز بيش از هر زمان ديگر به چشم مي خورد. نگاه تبعيض آميز به زنان در كشور ما قدمت تاريخي دارد.در كشوري كه كل سيستم آموزشي از مدارس گرفته تا دانشگاهها از رشته هاي علوم انساني گرفته تا علوم طبيعي ، زن بعنوان موجود درجه دو و در نقش معين و از پيش تعيين شده ي “مادر“ و “همسر“ تعريف مي شود ، در سرزميني كه زنان از امكان تشكيل نهادهاي مستقل و ابراز بدون هراس نظرات و ديدگاههاي خود بي بهره اند ، كجا امكان رشد فرهنگي و اجتماعي بطور واقعي وجود دارد. زن در نگاه سيستم حكومتي و قانونگزاري ، يك “ابزار جنسي“ است كه مي بايست تحت كنترل قيم باشد. بهمين دلايلي كه بدان اشاره شد، در كشوري مثل ايران ، جنبش زنان و بررسي تئوريك مسئله ي زن ، بدون برخورد جدي با قدرت سياسي ، بدون طرح مطالبات روشن سياسي و اجتماعي نمي تواند قدمي به خواسته هاي خود نزديك شود.
واضح است زن آفريده نشده تا در خدمت مرد باشد، آفريده نشده تا طبق قوانين نوشته و نانوشته ، به همسري كسي در ايد ، مادر كساني باشد، تمام عمر خود را وقف ديگران كند و از دنيا برود، بلكه زن انساني است كه مي تواند آزادانه راه زندگي خود را بجويد و بيابد، مي تواند استقلال مالي و معنوي داشته باشد، مي تواند به انتخاب ازدواج كند يا نكند، نمي بايست منتظر تاييد يا تكذيب كسي باشد، مي تواند به قدرت سياسي برسد، مي تواند يك مادر بماند ، مي تواند يك انديشمند درخشان باشد، مي تواند يك سياستمدار برجسته باشد و خلاصه مي تواند و مي بايست بدون هيچ هراسي امكان تصميم گيري در مورد سرنوشت خويش داشته باشد . دروني شدن چنين دركي از حضور زن در اجتماع در حين اينكه حدي از رشد فرهنگي و وجود پيشزمينه هاي تربيتي – آموزشي مي طلبد ، به وجود يك بستره ي مناسب اجتماعي و امكان رشد در امنيت و بدون هراس و همچنين پشتيباني قانوني نيازمند است
سهم زنان در يک مورد ، اساسي و چشمگير است و آن قابليتي است که زن ها ، در تمام زمينه ها و ميدان هائي که در آنها امکان عرض اندام داشته اند ، از خود بروز داده اند ـ در تمام شئون اجتماعي و حرفه اي اين قابليت محسوس است . امّا در رفع و دفع موانع اوليه بايد گفت که ، سهم زنان محدود بوده است به فعاليت عدة معدودي در پشتيباني از مشروطيت و در زمينة تعليم و تربيت دختران . دليل اين محدوديت هم روشن است : نخستين قدم هائي که براي شرکت دادن زنان در مسائل اجتماعي برداشته شد ، در صدر مشروطيت بود و بيشتر زنان ما در آن دوران نه فقط به حقوق خود آشنا نبودند ، حتي امکان خواندن يا تعقيب مقالات و مطالبي را که به طور اعم در زمينة تحولات اجتماعي و به طور اخص در بارة خود آنها به بحث گذاشته مي شد نداشتند چه برسد به اينکه از خود زبان و قلمي داشته باشند تا در پي احقاق حقي باشند .
بنابراين منصفانه بايد گفت که در آغاز اين مردان ما ، و به خصوص شاعران ما ، بودند که در صدد رفع تبعيض از زنان برآمدند و آنها را به برداشتن پيچيه و روبنده و ظاهر شدن در مجامع و شرکت کردن در فعاليت هاي اجتماعي دعوت و تشويق کردند .
مسلما آن کسي شايستگي برخورداري از آزادي را دارد که آزادي را بشناسد ، طالبش باشد و در حفظش بکوشد ،
بايد در نظر داشت که هميشه و در همه جا تحکيم و تثبيت آنچه قانون اعطا مي کند مستلزم تغيير بينش و عادات اجتماعي يک قوم و ملت است که به هر حال با سرعتي که قانون وضع مي شود پيش نمي رود . اين دقيقاً آن بخش از مسئله است که به تحقق رساندنش اساساً از دولت و حکومت ساخته نيست و بيش از همه بسته به همت و غيرت مدافعان آزادي است ، اعم از زن و مرد . دستگاه دولتي فقط موظف است اين قوانين را بسيار جدي تلقي کند و با نديده گرفتن و سهل انگاري در قبال خلافکاران و خلافکاري ها قانون را منسوخ و بي اهميت جلوه ندهد . هيچ احقاق حقي جز به اين صورت ميسر نيست .
وجود زمينه براي تحقق هيچ امري کافي نيست ، براي تحقق بخشيدن به امور شعور و آگاهي و همت لازم است شرط لازم آزادي داشتن استقلال فردي است . واين ازادي براي زنان در احقاق برقراري عدالت جنسيتي و دسترسي برابر زنان و مردان به منابع ،فرصتها و امكانات و كنترل برابر بر اين دسترسي. رفع كليه اشكال تبعيض عليه زنان از طريق تمهيدات قانوني ، بازدارنده و حمايتي رفع كليه اشكال خشونت اعم از جسمي ، رواني و جنسي عليه زنان و دختران از طريق راهكارهايي چون : ارائه تعريفي روشن و قانوني از خشونت عليه زنان ، تشديد مجازات مرتكبين خشونت .... اجراي اصول معطله قانون اساسي براي زنان و رفع ابهامات ، خلاء ها و كاستي هاي موجود در آن تامين امنيت فردي ، اجتماعي و قضايي زنان و دختران ارتقاء جايگاه مديريتي زنان در تمامي سطوح و عرصه ها به ويژه مراجع عالي تصميم گيري .اقدام مثبت در جهت توزيع عادلانه جنسيتي قدرت صنفي و سياسي در انتخابات سازمانهاي صنفي و احزاب . نظارت بر حسن اجراي مفاد اسناد و موازين بين المللي الحاقي در خصوص حقوق بشر زنان امکان پذير مي باشد
تحصيلكردگان و عدم اشتغال:نگاهي ديگر به عدم امنيت شغلي"من كار ندارم پس وجود ندارم
امروزه ايجاد شغل و فراهم آوردن زمينههاي اشتغال مساله بزرگي را براي دولتها در سراسر جهان به وجود آورده است. بطوري كه بسياري از اين دولتها قادر به فراهم آوردن زمينههاي اشتغال براي مردم خود نيستند. بر اساس آمار سازمان بينالمللي كار، 192 ميليون نفر در جهان قادر به يافتن شغل نيستند و طي پنج سال گذشته تنها يك ميليارد نفر از كاركنان در كشورهاي در حال توسعه به بازار جهاني كار پيوستهاند.
در ايران بيكاري نيز همانند ساير كشورهاي در حال توسعه به عنوان يكي از مهمترين معضلات اجتماعي به شمار ميرود و هر ساله به شمار بيكاران كه اكثر آنها را جوانان تحصيلكرده تشكيل ميدهند، افزوده ميشود. بر اساس آمارهاي رسمي در ايران، بيش از سه ميليون نفر بيكار وجود دارد. با نگاهي به اين آمارها ميتوان دريافت در طول پنج سال گذشته حدود دو ميليون و 900 هزار شغل ايجاد شده است. به عبارت ديگر سالي 580 هزار فرصت شغلي براي بيكاران مهيا شده است. در حالي كه بر اساس برنامه سوم توسعه سالانه بايد حدود 700 هزار فرصت شغلي جديد براي خيل عظيم بيكاران ايجاد ميشد.
تحصيلكردگان و عدم اشتغال
دلايل مختلفي در افزايش معضل بيكاري تاثيرگذار است. يكي از اين دلايل وجود جمعيت جوان در كشور است كه طي دو دهه اخير به دانشگاه وارد شده و پس از فارغالتحصيلي به جمع بيكاران پيوستهاند. نكته قابل توجه در اين ميان عدم توجه مسوولان آموزشي كشور به نيازهاي تحصيلكردگان پس از اتمام تحصيلاتشان است. زيرا جمعيت جوان كشور به دليل اهميت مدرك دانشگاهي طي چند سال اخير، ترجيح ميدهند به اميد يافتن شغل مناسب در آينده، به دانشگاه وارد شوند. متاسفانه در شرايط فعلي جامعه داشتن تحصيلات عالي تكميلي به معناي فايق آمدن بر مشكلات يافتن شغل دلخواه يا حداقل شغلي متناسب با تحصيلات فرد نيست، زيرا امروزه ميان آموختههاي علمي و دانشگاهي و نيازهاي بازار كار تفاوت فاحشي وجود دارد. بطوري كه اكثر تحصيلكردگان پس از اتمام تحصيلات به كارهايي مشغول ميشوند كه داراي كمترين ارتباط با رشته تحصيلي افراد است و در صورتي كه به كاري مشغول شوند كه مرتبط با تحصيلات باشد مسلما آموختههاي علمي، كارايي چنداني برايشان نخواهد داشت. زيرا دانش آنان در حد مسائل تئوري است و اكثريت آنها از پس مسائل تجربي بر نميآيند.
با توجه به شرايط فوق، طبيعي است كه جوانان تحصيلكرده و بيكار به سوي بزهكاري و خلافكاري گرايش يابند.
دكتر مصطفي اقليما درباره تاثير دانشگاهها در افزايش آمار بيكاري ميگويد: در اين زمينه نميتوان از نقش سازمان مديريت و برنامهريزي كشور نيز غافل بود. زيرا وظيفه اين سازمان است كه تعداد جذب دانشجويان را بر اساس تعداد نياز دستگاههاي دولتي برنامهريزي و تعيين كند. اما نقش دانشگاهها را نميتوان ناديده گرفت. زيرا متاسفانه در هر گوشه و كنار كشور دانشگاههاي خصوصي مثل لانه زنبور تشكيل شدهاند. امروزه دانشگاه آزاد اسلامي بدون توجه به نياز كشور در تمام شهرها و روستاها اقدام به تاسيس دانشگاه و رشته غيركاربردي كرده است و دانشجويان را تحت اين سيستم آموزش ميدهند و بدون هيچ پشتوانه علمي قوي از دانشگاه فارغالتحصيل ميشوند.
اما مشكل به اينجا ختم نميشود بلكه پس از آن، دانشگاه پيام نور نيز تاسيس شد و چالش زماني عميقتر شد كه دانشگاه علمي كاربردي هم به وجود آمد. البته در اوايل كار ديدگاه صحيحي براي تاسيس اين دانشگاه وجود داشت. سازمان اداره امور استخدامي كشور تصميم گرفت دورههايي ضمن خدمت براي كارمندان دولتي برگزار كند كه پس از مدتي به نام دورههاي علمي كاربردي گسترش يافت. اما اين دانشگاه برخلاف مصوبه ايجاد دورههاي علمي كاربردي كه نبايد در زمينه علوم انساني فعاليت كنند به جذب دانشجو در اين رشتهها پرداخت.
نوع ديگر مصايب آموزشي به جوانان برگزاري دورههاي پودماني به منظور اعطاي مدرك كارداني در مدت زمان چهار سال بود. زيرا مدرك اين دورهها امكان قانوني استخدام را براي جوانان فراهم نميكند. متاسفانه سيستم آموزشي در كشور به گونهيي شده كه جوانان را آگاهانه يا ناآگاهانه 4 سال سرگرم كرده و بابت اين سرگرمي از آنان مبالغ كلان ميگيريم. اما در عوض چيزي به آنان نميآموزيم.
وي ميافزايد: بزرگترين مشكل در زمينه تحصيلات تكميلي، عدم قدرت آموزش عالي در كشور است زيرا توان مقابله با دانشگاههاي خصوصي را ندارد و تحت اين شرايط جوانان كشور به افرادي بيانگيزه و بيمسووليت تبديل شده و دولت را تنها مسوول ايجاد شغل براي خود ميبينند. با توجه به اين موارد امكان روي آوردن جوانان به انواع بزه و فعاليتهاي خلاف قانون بيشتر شده و دولت مجبور است چند برابر هزينه كند تا بتواند از ميزان جرايم بكاهد.
رييس انجمن مددكاري ايران تصريح ميكند: ,دانشگاه بايد بستري براي آموختن رشتههاي تجربي نظير لولهكشي، سيمكشي، مكانيكي، نقاشي و ... باشد و دانشجويان بتوانند پس از اتمام تحصيلات سريعا وارد بازار كار شوند. نه اينكه در انتظار به دست آوردن كار پير شوند.,
وي درباره عدم وجود امنيت شغلي در كشور ميگويد: مثلا سه دهه پيشوقتي فردي فارغالتحصيل ميشد، ميتوانست سريعا وارد بازار كار شده و با حقوق مكفي ازدواج كند و با وام بانكي خانهيي بخرد. حتي نياز نبود كه زنان شاغل باشند زيرا درآمد مردان كفاف مخارج زندگي را ميداد. اما اكنون شرايط كاملا متفاوت است. زيرا پس از اتمام تحصيلات كاري وجود ندارد. بر فرض محال اگر كاري وجود داشته هيچ امنيتي براي فرد وجود ندارد كه كار خود را از دست ندهد. اين عدم امنيت ريشه در اقدام چند سال قبل سازمان مديريت و برنامهريزي كشور دارد كه سيستم استخدام پيماني را جايگزين استخدام رسمي كارمندان كرد. متاسفانه اين اقدام نه تنها زمينههاي بروز خلاقيتها و سازندگيها را از بين برد بلكه سبب از بين رفتن امنيت خاطر، ترس از اخراج شدن و آينده در ميان كارمندان شد. تحت اين شرايط طبيعي است وقتي كارمندي امنيت خاطري از آينده شغلي خود نداشته باشد خلاقيت، ابتكار و نوآوري در كارهايش ديده نشود.,
اقليما در پاسخ به اينكه اثرات بيكاري در زندگي فردي و اجتماعي چگونه است، توضيح ميدهد: ,وقتي فردي كار ندارد يعني وجود ندارد، بنابراين شخصيت اجتماعي هم ندارد. اين فرد نه از سوي خانواده پذيرفته ميشود و نه اينكه اجتماع او را قبول ميكند. بنابراين بتدريج اعتماد به نفس، اطمينان به آينده و اعتبار خود را از دست داده و به افسردگي، بيماريهاي روحي و رواني مبتلا ميشود. يكي از نمونههاي بارز اين افراد بعضي از جانبازان جنگ تحميلي هستند كه عليرغم اراده زياد و قوي به دليل نقا جسماني و عدم حمايتهاي سازمانهاي مربوطه به كنج خانهها و آسايشگاهها سپرده شده و كمكم دچار حالتهاي افسردگي و رواني شدند. در حالي كه در ساير كشورها نظير فرانسه براي اين افراد امكان اشتغال فراهم شده و اميد به زندگي در ميان آنان به ميزان قابل توجهي افزايش يافته است. به عبارت ديگر كار به انسان موجوديت ميدهد و باعث ايجاد نشاط و احساس مفيد بودن و زنده بودن ميشود.,
مردم چه ميگويند?
حامد درباره مشكلات اشتغال ميگويد: اشتغال يكي از مهمترين مشكلات كنوني در كشور است. زيرا امكان ؤبات در كارها وجود ندارد و افراد بر سر كارهاي تخصصي نيستند. بنابراين مدارك تخصصي دانشگاهي نقشي در ايجاد اشتغال ندارند.,
آرش نيز در اين باره توضيح ميدهد: در يكي از ادارات دولتي مشغول به كارم كه پس از مدت قراردادم نگران استخدام دوباره هستم. بنابراين هميشه ترس از آينده حرفه يي و مشكلات همراه من است.,
فريبا كه از دو سال پيش تاكنون به دنبال يافتن شغل است، ميگويد: ,دو سال پيش كارم را در يك شركت خصوصي از دست دادم و از آن زمان تا به حال نتوانستهام حتي با مدرك ليسانس زبان فرانسه كاري بيابم.,اميررضا گارسون يكي از رستورانها ميگويد: با وجود شرايط سخت كاري و حقوق نامناسب، حاضر نيستم كار خود را از دست بدهم. بنابراين با اين شرايط كنار ميآيم
آمار خودكشي در ايلام با خودكشي در 58 كشور برابر است.از سال 57 تا كنون فحشا 683درصد افزايش يافته است.سن فحشا، 13سالگي ـ سن خودسوزي، 11سالگي ـ كوچكترين زنداني، درنا10ساله در زندان مشهد
دختر 13 سالهيي كه توسط پدرش مورد تجاور قرار گرفته، پدرش او را ميفروخته و ما او را در گوشه پارك پيدا كرديم.بعد از 2 هفته يا 6 ماه چگونه ميتوانيم او را به خانواده بازگردانيم.ظرف6ماه 8هزار خشونت خانگي گزارش شده است.
وضعيت زنان در هر كشور شاخص جدي ارزيابي پيشرفت و تعالي آن كشور محسوب ميشود. شاخصهايي مانند ميزان مشاركت زنان در ارگانهاي تصميمگيري جامعه، پارلمانها، مديريت سازمانها و دستگاههاي سياسي، اقتصادي، ميزان اشتغال و سواد… شاخصهايي براي ارزيابي هستند. به دليل شرايط مشخص ايران و حاكميت حاكميت آخوندها، شايد بتوان وضعيت زنان در ايران را از دو وجه ديگر آن يعني آمار فحشا و خودكشي، با يك نگاه سنجيد. البته شاخصهاي متعددي براي ارزيابي وجود دارد كه همه قابل بررسي هستند.
مروري اجمالي و كوتاه به موقعيت زنان تحت ستم و فشارهاي جانكاه درايران, طي يكسال گذشته، و بطور خاص پس از رويكار آمدن احمدينژاد، تصويري از رشد فاجعه و درد جانكاه «زنبودن» در نظام ولايت فقيه را نشان ميدهد , البته فقط بخش بسيار اندك و ناقصي از واقعيت موجود و نه تصوير تمام قد آن
پيچه را انداخت و مقابل آيينه ايستاد. از ميان دريچه كوچك و توري که دنياي او بود، موجود سياهي را ديد كه تنها سفيدي پيکرش حايلي ميان صورت و چشمانش و نور خورشيد شده بود . چيزي در وجودش تكان خورد. حس شيريني وجودش را فرا گرفت دستش را روي شكمش كشيد زير دستش باز تكان خورد . در خيالش كسي گفت :«بايد رفت حتي اگر تو و همه دنيا راضي نباشيد.» چرخي در اتاق زد انگار ديگر به آنجا برنمي گشت . همه چيز سرجايش بود. خواست از اتاق خارج برود كه يادش آمد چيزي را فراموش كرده است. بازگشت و به طرف صندوق رفت . كليدش را از ميان كيسه ميان گردنش در آورد قفلش را باز كرد. صندوق يادگار مادر بزرگش بود. آنهم يادگار مادرش.
ياد صندوق هنوز بوي او را مي داد.لحظه اي ترديد كرد: اگر او آنجا بود چه مي گفت ؟ حتما مي گفت :" زن ضعيفه را چه به اين كه بي مرد برود بيرون خانه.آنهم در اين دوره كه قيامت برپا شده است ." اما او بايد مي رفت گريزي از اين رفتن نبود . کاغذهاي ممنوعه اي که مردش به خانه آورده و برايش خوانده بود را در ميان صندوق جابجا كرد . دستش به پارچه سبزي خورد چيزي كه دنبالش بود را يافت. پارچه را برداشت و تاي آن را گشود و آن چه ميانش پنهان بود در آورد . سردي فلز لرزش خفيفي در بدنش به وجود آورد. ششلول روسي يادگار پدر بزرگ سالها بود كه آن را پنهان كرده بود چند تير داشت. مي دانست چگونه مي شود از آن استفاده كرد. چشمانش را دمي بست و آن فلز سرد را لمس كرد.
باز ديد ميان ميدان بزرگ محشري بزرگ برپا است فقط آتش و خون بود. ميان ميدان ناگهان آتشي زبانه كشيد. آتشي كه بالا مي رفت. « زني با نقاب نماز خوف مي خواند، مردي که به صداي بلند نعره مي زد يا مرگ يا مشروطه.» باز ديد دارد بند بند وجودش را از هم جدا مي كند. باز ضربه اي به ديواره شكمش خورد . چشمانش را باز كرد از روزي كه مردش رفته بود و باز نگشته بود هرگاه كه چشمش را مي بست اين صحنه را مي ديد نمي دانست تعبير آن چيست . دوباره پارچه را پيچيد و درون پاكت آستينش گذاشت .
خيابان ناصري شلوغ و پر رفت آمد بود اما نه مثل هميشه شهر حالتي عادي نداشت. مانند آنروزهايي بود كه آقا از نجف حكم به حرمت توتون و تنباكو داده بود. يادش افتاد آن روز مادرش بعد از شكستن قليان هاي خانه برخلاف هميشه چاقچورش را پوشيد و با هم از خانه بيرون آمدند . مردم در همين خيابان ناصري پاي ديوار ارگ زير عمارت شمس العماره جمع شدند و از شاه خواستند تا انحصار تنباكو را از دست اجنبي بگيرد. بخاطرش آمد او و مادرش همراه زنان زيادي راه باب همايون تا سنگلج را رفتند و پشت خانه مجتهد آشتياني تجمع كردند و گفتند :" اگر آقا از تهران رود آنها هم بدنبالش تا عتبات مي روند ." آن روز را به خاطر داشت . نفس كشيدن در هواي بيرون از چهارديواري خانه چقدر خوب بود.
همه به سمتي مي دويدند صداي توپ و تير مي آمد. چند روز بود كه مدام اين صداي شوم به گوش مي رسيد ياد روزهايي افتاد كه مردم با سيدين همراه شدند و به خيابانها ريختند . همه يك صدا به دنبال مشروطه بودند . مشروطه چه لفظ زيباي بود . آن روزها حتي در ميهماني ها نام مشروطه تكرار مي شد . مي دانست مشروطه يعني قانون يعني همه حق دارند هم زن هم مرد به يك نسبت حق دارند ." مشروطه اين است که من ترسي جز قانون نداشته باشم. قانون احترام من، شمشير من و سپر من است" اين را مردش گفته بود كه امروز پي يافتنش به اينجا آمده بود . او اين حرفها را از لاي كاغذ هاي كه به خانه مي آورد مي خواند . يا آن روزهايي كه زنان در كنار مردان علي رغم نداشتن حق راي براي حفظ مشروطه از بذل جان و مال دريغ نمي كردند.
نزديك شمس العماره كه رسيد مردم زيادي را ديد كه به بالاي آن نگاه مي كنند مسير نگاهشان را دنبال كرد. بيرق سه رنگ ايران را ديد كه پاره پاره بود. شنيد چند روز پيشتر ، پيش از آن روز شوم غروب ناگهان كلاغان به جان بيرق افتادند و آن را هزار تكه كردند.چشمان شير را در آورده بودند . باز موجود درونش تكان خورد . انگار به شكمش چنگ مي زد.
صداي مردان را مي شنيد كه پچ پچ مي كردند . كسي مي گفت :" شاه در باغشاه نشسته و دست لياخوف را باز گذاشته تا هر كاري مي خواهد بكند." ديگري نجوا كرد : دارلشوري را با خاك يكسان كردند. توپ و شرانبل روسي بود. حالا مي خواهند به سراغ "خانه هاي مشروطه خواهان بروند. آنجا را خراب و غارت كنند." صداي ديگر گفت :" سه روز است كه نماينده هاي ملت وعلماي دين در حبس ممدلي شاهند و خدا مي داند چه به سرشان مي آيد." مرد ديگري گفت:" شاه فرمان داده به هيچ كس رحم نكنيد مگر نشنيديد خانه ظهيرالدوله هم ويران شده است . شاه حتي به خانه عمه خودش هم رحم نكرده است از رعيت مي ترسد. شنيدم ملكه ايران دختر شاه شهيد بام به بام با يكتا پيرهن مي گريخت تا جانش را از دست برادرزاده رعنايش نجات دهد." كسي نفس زنان گفت: "خبر را شنيديد ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان در زنجير كردند." ديگري گفت: "كجايي برادر نشنيدي آن دو را همراه با چند تن ديگر از مشروطه چي ها در باغشاه به وضع فجيعي مقتول كردند." كسي گفت:" گروه ديگري را با غل و زنجير قزاق ها آوردند." مشروطه خواهان زيادي در غل و زنجير بودند . انگار محشر كبري برپا شده بود .كسي ناله كرد و ديگري امام غائب را به كمك طلبيد.
آب سردي بر سرش ريختند. موجود درونش ديگر قرار نداشت انگار مي خواست شكمش را پاره كند . دلش آشوب بود. به كنار ديوار رفت و دستش را به ديوار گرفت و با دست ديگرش سعي كرد آن موجود را ساكت كند. اما او آرام نمي شد كسي گفت:"اين ضعيفه رو ببينيد." ديگري گفت:" آخه حالا كه مرداش امنيت ندارند و فوج سيلاخوري و قزاق به پير و جوون رحم نمي كنند تو خيابون چه مي كني." صدايي گفت:"باجي برو خونه ات تو ميدان بهارستان خودم ديدم چه بلايي به سر ناموس مردم آوردند . عدل مظفر را كنده بودند و به سر مردم مي زدند. آخه اينا بي دين و ايمونن. اگه ايمون داشتند سيد اولاد پيغمبر آسيد محمد و آسيد عبدالله را اونطور به خفت به بند نمي كشدند."
سعي كرد آرامش خود را حفظ كند . بي توجه به حرفهاي ديگران به سمتي براه افتاد . چشمانش دود و آتش و خون مي ديد . بايد مردش را مي يافت. نبايد وقت را از دست مي داد بي او نبايد باز مي گشت.
سر خيابان ناصري چشمش به تابلوي مدرسه مباركه افتاد " مدرسه مباركه دارلفنون " مردش از بارها از اينجا گفته بود. چقدر دلش مي خواست داخل آنجا برود اما افسوس كه زن بود. مردش مي گفت: "در دارلفنون به ما آموختند هر آدمي چيزي به گردنش است بنام حق يعني اگر من حق دارم در درس بخوانم بقيه هم حق دارند . مشروطه را احقاق اين حق است . همه ما بايد براي بدست آوردن اين مبارزه كنيم مرد و زن ندارد."
جلوتر رفت و از پس دريچه جلوي چشمش نگاه کرد. اينجا ميدان توپخانه نبود محشر کبري بود. فكر كرد حتما اينجا آخر دنيا است . باز آن صحنه جلوي چشمش آمد اما اينبار خواب نبود بيدار بود . ميانه ميدان كسي ايستاده بود و با شور حرف مي زد. جلوتر رفت حالا بهتر مي ديد. انگار مي شناختش آن سو تر از آن مرد چوبه هاي اعدام برپا بود. انگار هزارهزار چوبه اعدام كه بر سر هركدام مردي باد مي خورد . اينجا و اين ميدان روز عاشورا را بيادش مي آورد. نه نمايشي كه هرساله عاشورا جلوي بازار مي ديد يك معركه واقعي صداي ضجه زنان، فرياد مردان ، خنده كريه سواراني كه با زباني بيگانه حرف مي زدند. مردي را ديد سوار بر اسب سر مردي را به دست داشت . از خرخره اش خون مي چكيد. دوباره دلش آشوب شد تحمل ديدن اينهمه قصاوت را نداشت. موجود درونش به در و ديوار مي زد .
صداي مرد را شنيد كه مي گفت:" اين توفيق الهي است كه توانستيم تخم فساد را در درون خفه كنيم و اين پديده نوظهور كه از كافرستان آمده را ريشه كن كنيم . بايد دعا كرد به جان شاه جوانبخت كه اين غائله را ختم كرد." نگاه زن به سمت چوبه هاي دار رفت چهره اي آشنا را ديد مردش بر سر دار ديد . دنيا تيره و تار بود چشمان مرد رو به آسمان بود . باورش نمي شد . به سمت چوبه دار رفت . كسي در ذهنش گفت:"به چه جرمي؟" صداي شوم آن مرد دوباره گوشش را پر كرد:« اين ها به خيال خود مي خواهند در كار خداوند متعال هم فضولي كنند و قانون بگذارند . قانون گذاري خاص خداوند است و هيچ بني بشري نمي تواند در اين مقوله دخالت كند . در آن ظلالت نامه اي كه بنام مشروطه دادند و نام قانون بر آن گذاشتند هزار مفسده گنجاندند . از جمله كلمه« قبيحه آزادي ». مگر نه اين كه ما رعيت پادشاهيم بگو شما را چه به اين غلط ها . در آن ورقه ضاله نوشتند اهالي مملكت ايران در مقابل قانون متساوي الحقوق هستند. آقا اين كفر نيست ؟ يعني شما عقلتان به قانون گذاري مي رسيد كه نعوذبالله جاي حضرت باريتعالي بوديد. نه در مقام بنده خاكسار اين چه قانوني است كه همه را با هم مساوي مي داند. يعني من و ضعيفه و نوكر سياه و آن مجنوني كه دم دروازه گدايي مي کند يكسانيم. ياللعجب! همين الان همين بس نيست كه ضعيفه ها هم مشروطه چي شدند . حتما پس فردا مي خواهند كه مدرسه بروند و علم بياموزند. .... .»ديگر موجود درونش تنها در تلاطم نبود . دستش را در پاكت آستينش برد . پارچه سبز را لمس كرد. مرد داشت مي گفت: « آقايان اين حکم علما است که بر زبان من جاري است. از اين پس مشروطه چي كافر است ، دم « خونش » مباح ، زنش حرام ، مالش حلال است . هركدام از شما هرچه مشروطه چي بكشيد صوابش در كارنامه عملتان مي رود." ديگر توان تحملش نبود. ناگهان صدايي در ميان آن همه صدا در گوشش پيچيد و باز صداي ديگر و دوباره ... . سكوتي مرگبار ميدان توپخانه را پر كرد .
صداي خودش را شنيد كه سكوت را شكسته بود:«به خاطر عشقم، به خاطر مردي كه ايمانم بود و خونش را مباح كرديد . به خاطر آزادي و حق كه از من و امثال من دريغ كرده و ما را ضعيف خوانديد ، به خاطر طفلم كه مشروطه است و نمي گذارم در رحمم آن را بكشيد. به خاطر وطنم که خاک مقدسش به رنگ خون جوانانش سرخ شده است."
خودش هم باور نمي كرد اين صدا از حلقوم او در آمده باشد كسي در او متولد شده بود كه اينچنين جسارت خطر كردن را داشت. آتشي که در خواب زبانه مي کشيد بر پا شده بود. هزار مرد سياه پوش را ديد با چشماني دريده و خون گرفته كه به سمتي كه او ايستاده هجوم مي آورند و مانند گرگ گرسنه اي كه به گوسپندي مي رسند و مي خواهند آن را تكه تكه كنند. هر تكه از بدنش را ديد كه در دست كسي است . اين تكرار كابوسش بود يا واقعيتي به گونه خواب . گرگها كه كنار رفتند در ميان پارچه سبز كودكي را ديد به سفيدي پارچه اي که به دورش بود، برنگ برف . اما بر پارچه سرخي خون نقش بسته بود . زير لب گفت : صبور باش کودکم كه فردا روز آزادي از آن تو خواهد بود.
پي نوشت:
سه روز پس از به توپ بستن مجلس شوراي ملي در تير ماه سال 1286 عده اي از استبداد طلبان در ميدان توپخانه گرد آمدندو به ضرب و شتم مشروطه خواهان مشغول شدند. در اين ميان يكي از مستبدين بر بالاي ميدان رفته بود و سخنراني بسيار تندي بر عليه مشروطه ومشروطه طلبان كرد و به تهييج همفكرانش پرداخت . ناگهان زني با طپانچه اي كه داشت سه تير به سمت او شليك كرد. آن زن بعد از اين عمل به دست مستبدين زنده تكه تكه شد. بنا به گفته دكتر مهدي ملك زاده در كتاب تاريخ انقلاب مشروطه ايران حمله كنندگان به آن زن با چاقو و قلمتراش زنده اعضاي بدن اين زن را بريدند. نام و زندگي اين زن شجاع در حافظه تاريخ مانند زنان پرده نشين هم عصرش در ثبت نشده و هيچ كس نمي دانند اين زن كيست . اما عمل او و مرگ شجاعانه اش يكي از برگهاي زرين تاريخ زنان ايران است .
اين نگاه اداي ديني بود به اين زن گمنام تاريخ ايران كه مانند زنان عصرش مستوره باقي ماند
Comment