beduneh zan aslan u ham vojood nadashti :P
Woman
Collapse
X
-
iqqqqqqq bi mazeeeee... tu in donya bedune zan VA mard hich kudum nabudim.. life without the other is impossibleeLLy kHoShKeLe
boT daram ke gerde gel ze sonbol sayeban darad
bahare aarezash khaT be khune arghavan darad
ghobare khat napushanid khorshide rokhash
yarab hayate javdanash deh ke hosne javdan darad
- Hafez
Comment
-
ازدواج، كاريكاتوري از لبخند و هراس
وضعيت «ازدواج» در جامعه ما خيلي كاريكاتوري شده است؛ از يك سو تبسمي بر چهره دارد و اميدي مفرح است و از سويي ديگر در تأملي ژرف، با تزريق تفكرات ظاهري، بياساس و چالشبرانگيز، چهره كريم و زيبايش، خوفناك و هيولايي شده است؛ تا آن جا كه فوجي از جوانان را از خود ميراند و مثل يك آرزو براي آنها ميشود كه سالهاي بايد براي رسيدن به آن صبر پيشه كنند.
نتايج بررسيها در كشور نشان ميدهد افزايش سن ازدواج براي مردان، داراي رشد سالانه معادل 6/0 درصد و براي زنان 5/0 درصد معادل 6 ماه در سال است، به عبارت ديگر متوسط سن ازدواج مردان در حال حاضر 7/26 و زنان 4/22 سال است كه اين امر ميتواند مشكلات فرهنگي، اخلاقي و اجتماعي ناشي از تجرد را بويژه براي دختران بالاتر از 23 سال به همراه داشته باشد.
از سويي ديگر تحصيلات بطور مستقيم و غيرمستقيم از طريق ارتقاي منزلت شغلي باعث افزايش سن ازدواج ميشود، به عبارت ديگر با افزايش تحصيلات، امكان دستيابي به شغلي با منزلت بالا بيشتر ميشود و اين دسته از افراد به خاطر داشتن استقلال مالي بيشتر و وجهه اجتماعي بالاتر ميتوانند مدت طولاني تري را در جستجوي همسر مناسب بمانند.
نتايج تحقيقي پيرامون تأثير تحصيلات و اشتغال زنان بر تأخير در سن ازدواج در تهران ثابت ميكند: با افزايش تحصيلات بر تعداد افراد با تأخير ازدواج كرده افزوده ميشود، به عبارت ديگر با افزايش تحصيلات، افراد در سنين بالاتري ازدواج ميكنند؛ چرا كه در طول دوران تحصيل و با وجود امتحانات گوناگون، فشار رواني زيادي بر فرد تحميل و اين فشار خود تبديل به عاملي جهت افزايش سن ازدواج ميشود، از اين رو فرد ترجيح ميدهد بعد از پايان اين فشارها اقدام به ازدواج كند.
افزايش سطح تحصيلات نيز در كشور ما به عاملي براي تاخير در ازدواج تبديل شده است؛ به گونهاي كه افزايش سطح تحصيلات موجب انتظارات بيشتر زن از زندگي زناشويي ميشود و در اين شرايط زنان خواستار برابري مسؤوليتها و آزادي اراده بيشتر هستند، در نتيجه يافتن چنين همسري در جامعه ما به مدت زماني طولاني نياز دارد.
به گزارش ايسنا، همچنين بين نوع شغل افراد و وضعيت ازدواج، رابطه معناداري وجود دارد، بنابراين از آنجايي كه درآمد و شغل در ازدواج نقش بسيار مهمي دارند، مردان بيكار با توجه به تمايل خود براي ازدواج به علت بيكاري و نداشتن شغل و درآمد مناسب، اين امر را دست نيافتني ميدانند و در تعدادي نيز به دليل درآمد كافي، شغل مناسب و وضعيت اقتصادي خوب خانواده درصد ازدواج به خاطر رفاه نسبي كمتر شده است و در اين موقعيت كه بيشتر در خانوادههاي مرفه وجود دارد، فرد از شرايط خود راضي بوده و به فكر تغيير موقعيت و ازدواج نميافتد. اما در عين حال مشكلات اقتصادي و درآمد پايين و بيكاري همچنان مهمترين علت عدم ازدواج جوانان و افزايش سن ازدواج در آنها محسوب ميشود.
تحقيقي در خصوص افزايش سن ازدواج جوانان نشان ميدهد كه اين دو مسأله (درآمد پايين و بيكاري) باعث شده كه پسرها به دليل نداشتن شغل و درآمد مناسب و در اختيار نداشتن مسكن تن به ازدواج ندهند و در اين راستا خانواده دختر نيز تا زماني كه پسري شغلي و درآمدي نداشته باشد و يا از مسكن متعارفي برخوردار نباشد، قبول نميكند كه دخترشان با او ازدواج كند و اين يكي از دلايل اساسي تأخير در ازدواج جوانان محسوب ميشود؛ چرا كه امروزه دختر و پسر جوان زماني تن به ازدواج ميدهند كه از نظر امكانات اوليه تأمين باشند و همين مسأله ازدواج آنها را به تأخير انداخته است.
همچنين برخي از خانوادهها كه به لحاظ اقتصادي با مشكل رو به رو هستند، نميتوانند جور جوانان خود را كشيده و زمينه لازم را براي شكلگيري خانوادهاي جديد فراهم كنند. مضاف بر اين كه چشم و همچشميها نيز تا حدود زيادي در اين مسأله دخيل شده و مشكلات زيادي را به وجود آورده است.
نتايج پاياننامه معصومه اميري در اين باره حاكيست كه پايين بودن پايگاه اقتصادي خانواده پسر از ديگر موانع مهم ازدواج جوانان است. همچنين طول دوره سربازي و مخارج برگزاري مراسم عروسي از ساير موانع ازدواج محسوب ميشوند، از اين رو ايجاد اشتغال براي دانشجويان پس از فراغت از تحصيل توسط سازمانها، دانشگاهها و مساعدت مديران گروههاي آموزشي در افزايش ازدواج دانشجويان و جوانان در آستانه ازدواج موثر است.
به گزارش ايسنا، تهيه برنامههاي راديو تلويزيوني و همكاري مطبوعات به منظور تشويق جوانان به ازدواج، ارتقاي سطح آگاهي آنان درمورد مسايل مربوط به ازدواج و تحكيم نهاد خانواده و حل اختلافات زناشويي، فرهنگسازي ازدواجهاي آسان و كاهش سطح توقعات خانواده و عدم تحميل نظر خود در مورد انتخاب همسر آينده، تغيير نگرش خانواده در مورد عوامل فرهنگي مانند همشهري بودن يا هملهجه بودن در امر ازدواج فرزندانشان در اين امر موثر است.
ازدواج در سن بالا مسألهاي جهاني بوده و از اين جهت آسيب اجتماعي تلقي ميشود كه با توجه به زودرس شدن بلوغ جنسي و عدم تأمين نيازهاي روحي و جسمي جوانان، مشكلات و ناهنجاريهاي اجتماعي و بحرانهاي شخصيتي از جمله گرايش به ارتباط غيرمتعارف دختر و پسر، افسردگي و ... را بوجود ميآورد
iran
Comment
-
جنيفر لوپز و دختران قربانی در پس کوچه های ج
از سال 1993 تاکنون 370 زن درسيوداد خوارز در مرز مکزيک و آمريکا به قتل رسيده اند. يک سوم آن ها قبلا مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بودند، يا هنگامی که به قتل می رسيدند به آن ها تجاوز شده است. چه کسی دادرس آن ها بوده است؟ امروز حتی يک نفر متهم به قتل در زندان نيست. نخستين مظنونين در سال 1995 بازداشت و بعد آزاد شدند. حالا شايعاتی در افواه هست که پليس مکزيک خود در پرده پوشی قتل ها دست دارد و شايد بخشی از قتل ها به اين منظور صورت گرفته باشد.
قربانيان اين قتل ها فقيرترين زنان مکزيکی بوده اند و سرگذشت بعضی ها از آن ها که توسط فعالين حقوق بشر منتشر شده نشان از آوارگی دخترانی دارد که در جستجوی مکانی شايسته در اين جهان به قتلگاه کشيده شده اند. سن بيشتر آن ها هنگام قتل بين 16 تا 25 سال بود.
گناه اوليه اين زنان آن است که در جايی به دنيا آمده اند که انسان ها حتی به اندازه يک شماره ارزش ندارند. اهالی دسته دوم زمين. مايکل نيوتون که در مورد اين قتل ها تحقيق کرده است می نويسد سيوداد خوارز به عنوان مرکزی برای تجارت سکس، مواد مخدر و اسلحه شناخته می شود. هيچکس تعداد واقعی جمعيت را نمی داند. در يک آماردر سال 1999 اين رقم 780522 ذکر شده است. اما رقم واقعی را از سال2000 به بعد دو ميليون ذکر کرده اند. بسياری از مردم در خيابان ها زندگی می کنند. بسياری ديگر جمعيت در گذارند، به سوی مرز، به سوی بهشتی که در دوقدمی است ولی گويا با سال های نوری از آن ها فاصله دارد: آمريکا.
نيوتون در معرفی اوضاع اين شهر به توصيف نويسنده انگليسی سيمون وايت چاپل در کتابش ,عبور به قتل گاه, اشاره می کند:,نوعی زخم ناشی از سايش، زخم به چرک نشسته در طول مرزی که در آن پلوتوکراسی آمريکا با فقر مکزيک ، ميل آمريکا با نياز مکزيک در تماس قرار ميگيرند.,
کسانی که نمی توانند از مرز عبور کنند در شهر ميمانند و به کارهای ارزان در ماکيلادورها يعنی کارگاه های ارزانی که کالای صادراتی توليد می کنند می پردازند. کار موقت با دستمزد روزانه به دلار.
سوء استفاده جنسی بخشی جدايی ناپذير از کار در چنين محيطی برای دختران جوان است. و آسيب های مرگبار اجتماعی اکنون در همه جای جهان بيش از همه دامن گير دختران اعماق در پس کوچه های جهان نو ليبرالی است که نهادهايی مثل AFTA ,CAFTA,AFTA,WB,WTO, با حروف درشت بر تابلوهای شاهراه هايش با تلو تلويی خيره کننده چشمک ميزنند و بر فرازشان آقای پل ولفوويتز با لبخندی پيروزی به ما می نگرد.
زنان قربانی اين پس کوچه ها نگاه کمپانی های رسانه ای را جلب نمی کنند. اما چشم رسانه ها برای گرفتن يک تصوير از جنيفر لوپز زيبا بسيار حريص است.
وحالا شايد ستاره بلند اين زن زيبا، به روی سرگذشت زنانی که در کوچه های اعماق اين جامعه بدبخت زيستند و دردناک جان دادند، روشنی بيندازد. مگر نه اينکه کودک جنگ زده افغانی وقتی در آغوش آنجلينا جولی باشد چشم رسانه ها را بر خود ميخکوب می کند و وقتی او با هواپيما از کابل به جهان بهتری پرواز کند، باز اين کودکان در سايه ها محو می شوند؟
جنيفر لوپز مثل آنجلينا جولی يا شکيرا سفير سازمان ملل نشده است. او قراراست در فيلمی بازی کند که موضوع آن معمای قتل زنان در سيوداد خوارز است. فيلمبرداری شروع شده است و شايد از اين ببعد در مورد قتل اين زنان جهان بيشتر بداند.
iran
Comment
-
مرگ به خاطرعشق به زندگي
تيم جنايي آگاهي كل ناجا با ۳۲ دليل علمي و پليسي پرده از مرگ اسرارآميز زني در ميان شعله هاي آتش برداشت و آن را مرگي خودخواسته دانست.
اين اقدام تخصصي در حالي صورت گرفت كه بررسي هاي كارشناسانه در صحنه آتش سوزي مرگبار تصوري مبني بر توطئه قتل خانوادگي را پيش روي پليس شهرستان اقليد شيراز قرار داده بود.بنا به اين گزارش، اوايل ارديبهشت ماه سال ،۸۲ زني جوان به نام «مرضيه» كه با حالت قهر خانه شوهرش را در اقليد ترك كرده بود، دچار حادثه مرموزي شد و از پاي درآمد.
يك روز صبح، «مرضيه» با وجود مخالفت هاي مادرش با حالتي پريشان خانه پدري را ترك كرد تابه خانه خودش برود، ساعاتي نگذشته بود كه با انفجارهاي مهيب كپسول هاي گاز و آتش هولناك، اين زن ميان شعله هاي مرگ گرفتار شد.وقتي مأموران آتش نشاني توانستند شعله هاي آتش را مهار كنند، پيكر سوخته زن جوان در گوشه اي ازخانه بيرون كشيده شد و از آنجا كه «مرضيه» و شوهرش از مدت ها پيش دچار اختلاف شديدي بودند، پدر وي با احتمال اينكه دخترش در جريان يك نقشه شوم به قتل رسيده است نزد قاضي نورالديني از شعبه يكم دادگستري شهرستان اقليد خواستار شناسايي عاملان جنايت شد.اين مرد به قاضي نورالديني گفت: «مرضيه» ۱۵ساله بود كه با دامادم ازدواج كرد، آنان با عشق و علاقه با هم زندگي مي كردند، وضعيت مالي مناسبي داشتند و با به دنيا آمدن نوه ام شيريني زندگي شان صد چندان شده بود تا اينكه از مدتي پيش مسأله اي مرموز در زندگي آنان به وجود آمد و اختلاف شديدي بين آن دو پيش آمد.وي افزود: روز قبل از حادثه «مرضيه» پس از ۱۱سال زندگي با شوهرش به حالت قهر خانه اش را ترك كرد اما وقتي صبح روز جنايت شنيد شوهرش ساعت ۱۳ظهر مي خواهد با تنها گذاشتن او به خارج از كشور برود و ديگر بازنگردد تصميم گرفت به خانه برگشته و از بر باد رفتن زندگي اش جلوگيري كند.
مادر «مرضيه» خيلي اصرار كرد كه مانع از رفتن او به خانه شوهرش شود ولي «مرضيه» مي خواست شوهرش را به زندگي بازگرداند. وقتي رفت و از او خبري نشد خيلي سعي كرديم با خانه او تماس بگيريم اما كسي جواب نمي داد تا اينكه با نگراني پسرم را به در خانه اش فرستاديم، وقتي بازگشت شنيديم «مرضيه» با آتش گرفتن خانه اش به قتل رسيده است.
iran
Comment
-
کوچه پشت مدرسه راه آسان تا مدرسه بود. کوچه ای باریک که قرارگاه بود و محل گذر دختران دانش آموز. پر از خاطره های خوب و بد. قدم زدن در کوچه پشت مدرسه یعنی آغاز صبح تازه یعنی شروع یعنی دیدار دوست بعد از ظهر ها یعنی فرار یعنی آزادی یعنی قرار یعنی دیدن کسی که آن جا در انتظارت بود. بی هراس از جاسوس های ناظم . محل رد و بدل کردن ممنوعه ها نوار، فیلم و عکس. همه این ها تا آن صبح پاییزی بود. صبحی که کوچه پشت مدرسه شکل دیگری گرفت.
هوا ابری بود. سوز سردی می آمد. نگاهی به ساعتم انداختم ده دقیقه تا زنگ فرصت داشتم . دوستم مریض بود آن روز به مدرسه نمی آمد. آن روز تنها تا مدرسه می رفتم. سر کوچه کمی تامل کردم. چرا آن روز دلم آنقدر شور می زد؟ کوچه آن روز چقدر طولانی و خلوت بود. با این که زمانی بود که باید پر از رفت و آمد باشد اما هیچ کس نبود. در سرم پر از فکر بود. هنوز خواب کاملا از سرم نپریده بود. زیر لب شعری که قرار بود حفظ کنم را تکرار می کردم:گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس / خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس »
باید تمام شعر را از بر می خواندم. چقدر کلاس ادبیات را دوست داشتم. از مقابل خانه لیلا رد شدم. وسط کوچه بود. پنچ خانه تا دیوار مدرسه. یادم بود دو شب دیگر تولدش دعوتیم. به خودم گفتم:« حتما بلوز آبی و شلوار جین می پشم. یادم باشه به سعیده بگم گوشواره هامو بهم بده.» غرق در خیالهای خودم بودم که صدایی خلوتم را بر هم زد صدای موتور آزار دهنده. خودم را کنار کشیدم و زیر لب غر زدم تو کوچه به این باریکی موتور چیکارداره. صدا لحظه به لحظه نزدیکتر می شد و چیزی را دورنم می لرزاند. کاش این کوچه زودتر تمام می شد. هیچوقت این قدر خلوتی کوچه پشت مدرسه آزارم نمی داد. موتور کاملا پشت سرم بود و من تا انتهای کوچه انگار راه زیادی داشتم. ناگهان دستی کنارم تا روی سینه ام آمد. لحظه ای نفهمیدم چه شد. به خودم که آمدم بوی مشمئز کننده نفس مردانه ای آزارم می داد و دستی که از روی سینه ام تا به پایین سنگینی می کرد. زبانم بند آمده بود. همه افکار دخترانه ام در هم شکست. درد و حقارتی تمام وجودم را پر کرد. صدای نفس های تهوع آور مرد را روی صورتم حس می کردم. لحظه ای به اندازه یک سال گذشت. تنها فکری که داشتم این بود که آن مهاجم را از خود دور کنم باید کاری می کردم کاری برای گریز. با حرکتی دستم را آزاد کردم و کلاسورم را بالا بردم پایین آوردم و با تمام وجود به سمت مدرسه دویدم برایم مهم نبود که چه وضعیتی دارم یا کسی مرا در آن وضعیت می بیند یا نه به دردی که در سینه و پایم می پیچید اهمیتی نمی دادم.
داخل مدرسه که رسیدم هنوز گیج و گنگ بودم. گیج از آن چه کمتر از چند دقیقه پیش برایم رخ داده بود. یکی از همکلاسی هایم پرسید اتفاقی افتاده؟! که دیگر هیچ نفهمیدم.
به هوش آمدم نتواستم دقیقا تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است. آن روز و هیچ روز دیگر شعر حبیب اصفهانی را از بر نخواندم. کبودی هایی صورت و بازویم به اندازه وحشتی که داشتم آزار نمی داد.
از فردای آن روز کوچه پشت مدرسه راه آسان رفتن مدرسه نبود. دیگر از کوچه پشت مدرسه نرفتم. تولد لیلا نرفتم. کوچه پشت مدرسه دیگر کوچه خاطره ها نبود. صدای همه موتورها از فردای آن روز ترسناک بود. هنوز هم صدای موتور می شنوم خودم را جمع می کنم.
iran
Comment
-
احتمالا فکر می کنید اینها که من نوشته ام چیزی شبیه یک قصه است.درست هم فکر کرده اید.اما به خاطر داشته باشیم که خیلی قصه ها ریشه در واقعیت دارند . این هم یک گفت و گوی واقعی است که بعضی جا هایش را به خواست خودم ویرایش کرده ام.
می گفت خیلی طول کشید تا بگوید نه! دخترۀ ...!
گفتم چقدر طول کشید؟
- یک هفته!
- و این خیلی دیر است؟
- پس چی! مگر می خواست چه کار مهمی کند؟
- حداقلش این که باید یک عمر جورابهای بوگندوی شما را بشوید و آشپزی کند و 1001 خدمت دیگر هم بکند…آدم اگر بخواهد برای کارگری هم جایی برود حداقل یک هفته فکر می کند، نمی کند؟ تازه شاید...شاید داشته فکر می کرده که می تواند دوستتان هم داشته باشد یا نه... مگر خود حضرت عالی ظرف چند ثانیه به این نتیجه رسیدید که باید با او ازدواج کنید؟
- خب...چند روز...ولی یک هفته نشد...
- از اولین روزی که شناختیدش؟
- نه...
- چرا فکر کردید که باید با او ازدواج کنید؟
- من...نمی فهمم...
- آدم ممکن است از خیلی ها خوشش بیاید اما با همه آنها که ازدواج نمی کند، می کند؟
- نه...خب...اما ...آدم بالاخره باید ازدواج کند...
- بله...اما با کی؟ با اولین نفری که در ایستگاه بعد سوار اتوبوس شد؟
- نه...اما ...
- مگر چه قدر شما را می شناخت؟
- خب...همان قدر که من می شناختمش...کم...
- کی بود؟
- برادر زاده پدر بزرگ پسر عمه نوۀ خاله مامانم!
- جدا به همین نسبت؟
- آره...دقیقا...
- و شما عصبانی شدید که گفت نه؟
- خب من ضایع شدم!
- چرا؟ چون رفتید و گفت نه؟
- دقیقا!
- ...
- شما به چی فکر می کنید؟
- به اینکه تا به حال چند بار رفته ام بقالی و چیزی که می خواسته ام نداشته و من ضایع شده ام!
- این با آن فرق دارد...
- چه فرقی مثلا؟ خب رفته اید حرف بزنید و سوالی کنید و چیزی بخواهید. اگر قرار بود که حتما زن شما بشود که لازم نبود قدم رنجه کنید و بروید آنجا. با پدرش می رفتید محضر و قباله می زدید به نام پدرش و او را می خریدید! ...و اگر می گفت بله، برایتان عجیب نبود؟ نمی پرسیدید چرا به همین راحتی گفت بله؟
- من هم به همین راحتی رفتم خواستگاری اش!
- کار شما هم کم عجیب نیست و البته خالی از اشکال...
- چرا؟
- بگذریم...شما تا به حال عاشق شده اید؟
- بله...یک بار فقط...
- می توانید بگویید کی بود؟ یا اینکه چه صفاتی داشت که شما عاشقش شدید؟
- خب...چون خیلی فعال بود، همیشه کارهایی از دستش بر می آمد که ما مرد ها نمی توانستیم...
- دیگر...
- مستقل بود، صبر نمی کرد ما بیاییم اگر کار سنگینی هم بود، خودش انجام می داد...
- مثلا چه کار سنگینی؟
- یک بار لامپ سوخته بود، خیلی تاریک نبود اما ...ما داشتیم با همان نور می ساختیم...رفت لامپ نو گرفت و صندلی را گذاشت زیر پایش و رفت بالا لامپ را...
- عوض کرد، در خانه شما همیشه لامپ ها را مرد ها عوض می کنند؟
- بله، این یک کار مردانه است...
- واگر یک روز لامپ سوخت، زنها تا شب صبر می کنند تا مردها بیایند! خوب، دیگر؟
- یک بار هم همه داشتیم از سرما قندیل می بستیم، تا ما رفتیم از فراش و آبدارچی نردبان بگیریم، رفته بود روی صندلی و پنجره دریچه کولر را بسته بود...
- و همینها بس بود تا شما عاشقش بشوید؟
- فقط اینها که نبود.... درسش از همه ما بهتر بود و همیشه استادمان تشویقش می کرد. ما هم دلمان می خواست مثل او بشویم اما نمی شد، خیلی جلوتر از کلاس بود...باهوش بود، زود یاد می گرفت، چشمهای قشنگی هم داشت، خیلی زیبا بود...استادمان هم دوستش داشت...
- و شما عاشقش شدید؟
- تقصیر من نبود...یکهو فهمیدم که خیلی دوستش دارم...آنقدر که اگر یک روز نمی دیدمش مریض می شدم...
- و الان هم مریضید؟
- آره...
- و شما فکر می کردید چنان آدمی با شما زندگی خواهد کرد؟
- مگر من...
- نه...شما عیبی ندارید، فقط فکر نمی کنید خیلی با هم فرق دارید؟ مادر یا خواهر های شما هیچ کدام شبیه او نیستند، هستند؟ حتی بعید است در همه فامیل شما کسی شبیه او باشد! و شما از او خوشتان آمده چون کاملا غیر از نمونه هایی است که در اطرافتان دیده اید و می شناسید.
- من از او خوشم می آمد چون ...اهل کتاب بود و زیاد مطالعه می کرد و گهگاه با استاد بحث های خوبی می کرد ...اهل موسیقی و فیلم هم بود..
- و چه کتابهایی را بیشتر می خواند؟
- ...نمی دانم...
- هیچ وقت نپرسیدید؟
- نه...
- و شما با او از احساستان حرف زدید؟
- نه...نمی شد...نمی توانستم... چون به خیلی ها از من بهتر گفته بود نه! نمی شد... تا اینکه نمی دانم از کجا فهمید...شاید هم همینطوری گفت...یک روز سر کلاس گفت که آدم باید همیشه رک و صریح باشد...خودش هم همیشه رک بود...من تاب نداشتم که با من رک حرف بزند...
- پس هیچ وقت نفهمید که دوستش دارید؟
- چرا...بالاخره یک روز برایش نامه نوشتم...و ...
- و ...؟
- گفتم که خوب نیست با من این طور رفتار کند و به من بی اعتنایی کند.
- مگر چه جور رفتار می کرد که فکر کردید بی اعتنایی می کند؟ با بقیه مهربان تر بود؟
- نه...به هیچ وجه...اما آخر من..من خیلی دوستش داشتم...
- و او چه گفت؟
- گفت که در مغز من نیست و نمی دانسته که در ذهن من چه می گذرد .
- همین؟!
- و با احترام به من گفت که...
- گفت که نه...خیلی بی رحمانه بود؟
- نبود؟
- فقط چون خلاف میل شما بود؟ به شما گفت نه و به شما خندید؟ یا کاری کرد که بقیه بفهمند؟ یا رفتارش با شما عوض شد؟
- نه...اتفاقا با من مثل همیشه رفتار می کند.
- شما می دانید که او کس دیگری را دوست دارد یا نه؟
- نه...
- می دانید که از چه جور مردهایی خوشش می آید؟
- نه...
- می دانید چه جوری تفریح می کند؟
- نه...
- می دانید که پدرش چه کاره است؟
- نه...
- می دانید شبها زود می خوابد یا دیر؟
- نه...
- می دانید که شما را دوست دارد یا نه؟
- نه...فکر نمی کنم . این سوالها چه ربطی به حس من دارند؟
- شما در واقع هیچ چیز نمی دانید...حتی در مورد خودتان... چون زندگی را فقط حس شما نمی سازد .
- بله؟!
- شما می توانید آدم به آن مستقلی را 24 ساعت زیر یک سقف تحمل کنید و قول بدهید که بعد از پایان وقت جسد شما یا او پیدا نشود؟
- ...
- و مطمئن هستید که برای رقابت با دیگران عاشقش نشده اید؟
- وااای...بله...من جدا عاشقش هستم...
- و با این وجود از دست دختر دیگری عصبانی هستید که به شما گفت نه؟
iran
Comment
-
چند سال بعدش بود ... هنگامی که توانستم دریچه ای از فضای اندوه آلود مجازات خودم را با گریه های بی امان بیرون بریزم... و توانستم بپذیرم آنچه که درون من می گذرد، شکنجه ایست که حکم آن را خودم برای خودم صادر کرده ام!
در نهاد خودم تفاوت مفهوم و موجودیت «جنین» و «بچه» را حذف کرده بودم! از همین رو اگر چه جنینام را سقط کرده بودم، و این را میدانستم، اما نمی توانستم بپذیرم که بچهام را کشته ام ... و «بچه» برای من زنده ماند، و به رشد خود ادامه داد. دو بچه زاییده بودم ... اما آن «بچه» اولی حذف نشده بود... و دوسال بزرگتر از فرزند بزرگترم به زندگی ادامه می داد. اولین فرزندم که بدنیا آمد، آن بچه هم جان گرفت ... حسی درونی در هنگام حاملگی به من گفته بود که پسر بوده. و گاه و بیگاه او را می دیدم... گاه می دیدم که بازی می کند ... یک بار دیدماش که تازه راه می رفت ... بار دیگر وقتی که بزرگتر شده بود و با توپ بازی می کرد... او را در زمانهای گوناگون میدیدم، حتی لباسهایش را هم بوضوح می دیدم.
جالب اینکه اصلا نمی دانستم که این دیدنها غیرعادی است، که نوعی خودآزاری و شکنجه است، که شاهد رشد بچهای بودن که هرگز وجود نداشته، خیلی ذهنی است. و به فکرم خطور نمی کرد که دراین باره با کسی حرف بزنم! چرا که اصلا «فکر» نمی کردم! همه اش «حس» بود و بس! حس پشیمانی، حس افسردگی، و بدتر از همه، حس گناه!
این گناه من بود، و من در آن تنها بودم. چه کسی با من می توانست شریک باشد؟ چه کسی جز من بچه را در بطن خودش داشته بود؟
تصویر بچه همان سند گناه من بود که همیشه در مقابل چشمانم بود تا به من یادآوری کند که من حق زندگی او را انکار کرده ام ... و این باور من بود! نمی دانستم که دارم خودم را بیخودی آزار می دهم. اصلا به ذهنی بودن این مساله فکر نمی کردم. اصلا فکر در کار نبود. حس هایی در تاریکی بود که گم بود و مغشوش... و ساخته و پرداخته حس گناه که از باورهایی دور و کهن سرچشمه می گرفت.
پس از چند سال، ناهماهنگی این حس ها با زندگی روزمره، یا حس ناهماهنگی با زندگی روزمره ... بیشتر آزارم میداد ... و کم کم ضرورت فکر کردن در اینباره، یعنی حرف زدن با خودم، برایم روشن شد ... و به سراغ مریم رفتم!
مریم متخصص بهداشت زنان بود، و او مرا به کلینیک سقط جنین معرفی کرده بود. نمی دانستم چه میخواهم به او بگویم، اما نیاز داشتم که با او صحبت کنم... او باید می فهمید که من چه میکشم، و باید به او میگفتم چرا نگفتی که چنین مجازاتی در انتظار من خواهد بود... اما وقتی که در مقابلش نشستم، به جای یک توقف چند دقیقه ای در دفتر او، یک ساعت تمام هق هق گریه جاری بود و واژه ها مثل ماهیهای سرگردان در رودخانه زاری شنا می کردند... نمیدانم گریه بی اختیارم از کجا آمده بود، اما بقدری شدید بود که او با ادب خاص خودش به آرامی به طرف من آمد و جعبه دستمال کاغذی را روی پایم گذاشت.
زمان فراموشم شده بود، و خود را رها کرده بودم در عمق چند سال پیش... و توضیح دادم که چگونه آن بچه هنوز در مقابل چشمم رشد می کند.
مریم تعجب کرد...
و من هم تعجب کردم که او گفت " هستند تعداد کمی از زنها ... که مثل تو هستند."
من هرگز فکر نکرده بودم که آیا زنان دیگری وضعیت مشابه مرا دارند، یا هیچ زنی وضعیت مشابه مرا ندارد ... بقدری خودم را در شکنجه دادن خودم محق میدانستم که آن را بصورت امری مسلم پذیرفته بودم و جای هیچ شکی در آن برایم باقی نمانده بود. از حرف های مریم تعجب کردم و دانستن اینکه آنهایی که مثل من هستند گروه های مشاوره و خودیاری تشکیل میدهند، برایم تعجب آور بود: من تنها نیستم!
و اینکه زنانی مثل من بسیار اندک هستند، و اکثر قریب به اتفاق زنان هیچ مشکلی پس از سقط جنین ندارند، خیلی عجیب بود: یعنی می توان دچار شکنجه و عذاب مجازات این گناه نشد!؟
مریم چند راه کمک از جمله کتاب و ... به من معرفی کرد، اما دیگر نیازی نبود. علامت سوالی که او روی این شکنجه گذارده بود، برای من کافی بود! باید بیشتر روی آن کار می کردم ... و جای علامت سوال را بطور مشخص تر در ذهن و سلسله باورهای خودم تعیین میکردم.
و حالا، چند سال پس از آن زمانی که به دیدار دوباره مریم رفتم، می توانم خودم را راضی کنم تا درباره آن بنویسم و برخی گریه هایم را با واژه ها بیان کنم.
باور دارم که متن بزرگترین دردها هرگز به کلمه در نمی آیند، اما شاید نمای کلی یا حاشیه درد را بتوان با واژه ها بازسازی کرد… و زحمت فراوانی می خواهد که آدم عمق تاریک و ناشناخته درد را با واژه ها روشن سازد تا دیگرانی که آن را حس نمیکنند، بتوانند آن را ببینند. اما چاره ای نیست! چرا که باید درد را شناخت، و جای ضربه ها را نقطه به نقطه مشخص کرد و بر روی زخم ها مرهم گذاشت.
نه اینکه حس ها و سرزنش ها تمام شده، اما اینگونه به نخ کشیدن واژه ها خیلی کمکم می کند... همین که می توانم دراینباره صحبت کنم، یعنی اینکه خیلی بهبود یافته ام ... اگرچه هنوز جا برای پیشرفت دارم.
هنوز هم زنی درون من شیون می کند… و گریه هایش مانع از کار قلم من میشود. هنوز هم من می خواهم او را آرام کنم. من منطق دارم، و او احساس دارد … منطق من پاکی و گناه را نمی شناسد، و احساسهای پر از درد و شیون او از گناه سرچمشه می گیرد. و حالا این منم که می خواهم او را ساکت کنم، منی که تا همین چندی پیش خود او بودم، پر از گریه و درد!
گفتن آسان نیست، بویژه هنگامی که در این گفتن تنها هستی! وقتی که تنهایی، دهان گشودن خیلی سخت است، چون هیچ جهتی وجود ندارد: نه شمال، نه جنوب، نه درست، و نه نادرست ... در بیابانی بی دروپیکر، کسی قطبنمایی برایت نگذاشته که جهت حرفهایت را پیش از گفتن پیدا کنی، و درجه قابلپذیرش بودن آن را در بیرون خودت بسنجی. و هنوز نمی دانی آیا ناشی از ضعف توست، یا پوششی ناخودآگاه بر اشتباهات تو، یا اینکه نه خوب است، و نه بد، و تنها نیاز توست ... و بس! من هم بدون قطب نما می نویسم، باید بنویسم، زیرا که تنها نیستم. شاید خودم را تنها حس میکنم، اما زن بودن نمی تواند اینقدر یگانه و منحصر بفرد باشد! حتما تنها نیستم ... شاید دیگران هم مثل من سکوت کرده اند... ولی باید باور کنیم که ما در دردها و گناه ها و مجازات های گوناگون زن بودن تنها نیستیم. درون پر التهاب زنانه مان باید بپذیرد که زن بودن مترادف با گناهکار بودن نیست، و هر کردار را نمی توان با گناه و ثواب سنجید.
باید همه التهاب ها را با واژه هایی که با دست های ما آشنا هستند، روی طناب در آفتابی ترین قسمت حیاط پهن کنیم که رطوبت گناه خشک شود تا بتوانیم بفهمیم وقتی که تصمیم می گیریم، در واقع داریم روی چه چیزی تصمیم می گیریم... چه چیزی ما را آزار می دهد و تصمیمگیری ما را دشوار می کند ... چه گزینههایی برای تصمیمگیری داریم ...
زیرا در فضاهای تاریک احساسها و باورها، واژه ها جایی ندارند، اندیشه و فکر راهی ندارد، و نمی توان گزینه های تصمیم گیری را دید، و برداشت.
همیشه باید خودت انتخاب کنی: انسان بهتر می تواند پای تصمیمهای خودش بایستد، تا پای تصمیمهای دیگران. و حس های من همه تحمیلی بود که بر روی سر من جاری میشد، و سرچشمه اش شاید در زمزمه آواز کسانی بود که حروف میخی را بر سنگ نبشته حمورابی نقش می کردند ... شاید مشخصههای زمانی و مکانی سر این چشمه گم شده، اما خود آن هنوز در بطن همه ما جاری است ... دفعه بعد که از گورستانی عبور می کنید، خط های نانوشته روی سنگ قبرهای زنان را بخوانید ... و ... خواهید دید که چند تا از آن ها با حس های گناه مردهاند بی آنکه هرگز در میان واژه ها پرسشی را یافته باشند.
اما من را واژه ها از این باتلاق شنی بیرون میکشند، واژههایی که صبورانه مینشینند تا من آنها را ردیف کنم، و با آنها نقش احساسهایی را بسازم که به تاروپود گناه آویزان نیستند.
واژه هایی که اگر اندوه بخواهد به آنها بچسبد، سبک پرواز می کنند
iran
Comment
-
كليد طلايى براى رسيدن به هدف تناسب اندام
براساس ارزيابى درست از توانايى خود، شراره به ۵ پارامتر نياز دارد تا به هدفش برسد
تصور ذهنى از چهره خود با تناسب اندام جديدش روزى سه بار هر بار ۵ دقيقه ارزيابى واقعى از توان خود
رعايت غذايى علمى و متناسب با توان خود نه توان متخصص تغذيه
شروع جدى ورزش متناسب با توان خود (نه توان مربى خوش اندامش كه روزى ۷ ساعت ورزش ائروبيك دارد و شغلش ورزش است
اصل نگهدارى: وقتى بنا داريد لاغر شويد، به هيچ كس حتى مادرتان لازم نيست از تصميمتان چيزى بگوييد زيرا انر?ى شما تحليل مى رود! باور كنيد بسيارى از افراد مصمم را ديده ام كه هنوز يك هفته از تمرينشان نگذشته كه گزارش باشگاه و ر?يم فلان دكتر و... را به همه مى دهند! اگر شما قصد خودنمايى داريد نه تناسب اندام، باور كنيد كه لازم نيست اينهمه خرج باشگاه و لباس ورزشى و... كنيد! از راههاى ارزانتر هم مى شود تأييد و تحسين موقت ديگران را به خود جلب كرد
تمام ۵ مرحله بالا احتياج به جديت و تعهد و پيگيرى دارد كه همگى از توانايى هاى آنيموسى يك زن هستند
زنى كه توانايى مرزگذارى ندارد، دائم مورد حمله روحى-روانى اطرافيان خود قرار مى گيرد. چنين زنى ممكن است كه ملعبه و زنگ تفريح بسيارى از مردان شود بدون اينكه از خود و شخصيتش دفاع كند. از سويى اين فشار درونى و احساس بدبختى به شكل نق زدن و نتيجه گيريهاى كلى خود را بيرونى مى كند: «همه مردها سر و ته يك كرباسند و... » ببينيد كسى منكر اين نيست كه مردان بد هم وجود دارند (مثل زنان بد كه وجود دارند) ولى زنى كه قدرت مرزگذارى ندارد هر مرد خوبى را هم كه در ابتدا خوب بوده، مبدل به مردى بد مى كند!
اين زنان چگونه به كسى علاقه مند مى شوند؟
ما معمولاً عاشق خوش تيپها نمى شويم ! ما اكثراً ناخودآگاه به كسانى دل مى بنديم كه داراى صفتى هستند كه خودمان آن صفت را زندگى نمى كنيم! مثلاً فريده كه خودش جديت و غرور لازم را در لحظات مهم زندگيش ندارد، عاشق بهروزى مى شود كه جدى و مغرور و با اراده است
اگر فريده تمرين كند كه خودش كمى جديتر باشد ديگر به اين شكل به بهروز وابسته نمى شود و ترس از دست دادن او را فرا نمى گيرد
مجتبى عاشق بهناز شده است. خودش فكر مى كند كه عاشق چهره و ادب بهناز شده اما خوب كه مى كرديم در مى يابيم كه زندگى جدى و خشك و بسيار فرموله مجتبى احتياج به كمى لطافت و ملايمت دارد كه اتفاقاً در بهناز جمع شده است! يونگ مى گفت كه عشق و نفرت ما بيش از آنكه به دليل طرف مقابلمان باشد به خاطر كيفيتيست كه درون خود ما پنهان شده است
iran
Comment
Comment