Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • پانزده چراغ، پانزده شعله، پانزده ضربه‌ی شلاق، پانزده شليک گلوله، پانزده شعله‌ی خاموش، پانزده سال قرن‌گونه، دور، بسان هزاره‌های تيره‌ی تاريخ و نزديک، نزديک‌تر از جان، بسان لحظه‌ی هستی.

    هزاره‌ها از سربريدن سياوش گذشته و ملت من قرن‌ها شهادت پهلوان ايزدگونه‌اش را در هيبت حسين ?بر سينه کوفته‌است. تن بی‌سر سياوش همچون ملتی بی‌تاريخ بر سينه‌ام سنگينی می‌کند، همچون ملتی که پس از هزاره‌ها هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده است. ?

    از به‌دار آويختن مزدک پانزده قرن گذشته، اثر خفگی بر گلويم سنگينی می‌کند، چرا که هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده‌ام، در همان زمان "انوشيروان عادل!" "عدالتی" که مزدک را زنده بر دار کرد. مزدک را نشناختم. ندانستم که يارش کيست و مرامش چيست. صد روايت و فسانه‌ای بيش نمانده است! چراکه روايات تاريخی در هزاره‌های استبداد به حقيقتی مثله شده و يا به اسطوره بدل گشته‌اند.

    از پوست‌کندن حلاج يازده قرن می‌گذرد. پيکر بی پوست و زردگشته ی حلاج 1081 سال است که بر گرده‌ام سنگينی می‌کند، چراکه هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده‌ام. حلاج را نيز نشناختم و ندانستم که "ان‌الحق" اش را به چه معنا بردار سرداده است. صد روايت و اسطوره‌ای بيش بر جای نمانده است. همچون ملتی که تاريخش به اسطوره بيشتر می‌ماند.

    هشت قرن از کشتن سهروردی در خفا می‌گذرد. جسد شيخ مقتول 812 سال است که بر قلب من سنگينی می‌کند، چراکه هنوز دگرانديشان همعصرم در خفا کشته می‌شوند. در خفا، به‌شکل آدم‌دزدی و شکنجه و خفه‌کردن مختاری‌ها و پوينده‌ها و پرتاب جسدهایشان در گوشه‌ی خيابانی و يا در خانه‌های دگرانديشان در جلد ديو خشم، در تيغه‌ی چاقوهايی که در پيکرهای پروانه اسکندری و داريوش فروهر بارها و بارها فرو می‌روند و يا عيان به شکل شليک در صف تظاهرکنندگان، چه در سال مرگبار شصت و چه در اعتراضات گسترده‌ی دانشجويان. همچون ملتی که سير تاريخش بر لبه‌ی قتلگاهی ايستاده است.

    جسد خفه‌شده‌ی طاهره‌ی قرة‌العين 150 سال است که چون اثر شلاق، اثر تجاوز، اثر تحقير بر پيکرم سنگينی می‌کند، چراکه هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده‌ام، در نقطه‌ی آغاز هزاره‌ای جديد از کشتار و استبداد که زيبا کاظمی نه تنها نماد حکم اعدام برای روزنامه‌نگاران شجاع و سرخ‌زبان، بلکه نماد تجاوز يک رژيم به حقوق و پيکر زن است، زنی که در هزاره‌ها استبداد جنسی هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده است.

    گويی که نجد ايران از همان آغاز در خشونت و کشتار تنيده است. زرتشت از زادگاهش به خراسان میِ‌گريزد و در دربار گشتاسپ پناه می‌گيرد. فردوسی از طوس می‌گريزد تا از خشم سلطان محمود جان به‌در برد و حال صدها شاعر، هزاران دگرانديش و ميليون‌ها ايرانی از وطن می‌گريزند تا در جايی ديگر ريشه بدوانند. سرمای اين خاک بيگانه در ستون فقراطم تير می‌کشد، چراکه هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده‌ام، در فصل خون و فرار. ريشه‌هايم روی به‌شرق دارند و شاخ و برگم روی به سرزمين آفتاب، اما مرا جز خم کمر تاب حرکتی نيست.

    بوی خون در مشامم سنگينی می‌کند، چراکه هنوز بر گورهای دسته‌جمعی بی‌نام و نشان ايستاده‌ام، بر گورهای پانزده‌ساله که دژخيمانشان حتی سنگ قبری را برنمی‌تابند. و من در همان نقطه‌ی آغاز بی‌نشان ايستاده‌ام، بر گورهايی بزرگ و سنگين که بر پيکر ملتم سنگينی می‌کند، ملتی که هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده است با کوله‌باری از آرمان‌های هزاران‌ساله‌ی عدالت و آزادی، با کوله‌باری به سنگينی هزاره‌ها و به سبکی آرمان‌های به‌دست‌آورده‌‌اش.

    و ملت من هر سال غم از کف دادن حسين‌ها، سياوش‌ها، حلاج‌ها، سهروردی‌ها و قرة العين‌ها را بر سينه می‌کوبد و بر اسطوره‌ی شهادت مرثيه می‌خواند. هرسال، شهریور، پانزده سال از قتل‌عام زندانيان سياسی به حکم "امام خمينی!" می‌گذرد. راستی امام به‌چه معناست؟ کسی که بر تن و جان من حکم براند و سير انديشه‌ام را رقم زند؟ من در کدامين برهه‌ی تاريخ ايستاده‌ام؟ در برهه‌ای که فرديت انسانی را به‌رسميت نمی‌شناسد و فتوای روحانيون گفتار و کردار انسان را رقم می‌زند؟ در قرون وسطی؟ و يا در حاشيه‌ی زمانی مدرن با دستی دور بر آتش. ريشه‌هايم شرقی است و ساق و برگم غربی. ريشه در سنت دارم و نگاه بر جامعه‌ی مدرن. فلسفه می خوانم و عشق عرفانی ايرانی را در آن می‌پويم. داستان‌های مدرن می‌خوانم و حافظه‌ام پر است از قصه‌های هزار و يک‌شب، از عشق‌های زمينی و از مرگ‌های عرفانی.

    خواب‌هايم را دزديده‌اند، خواب‌هايم را با کابوس رقم زده‌اند، کابوسی به مانند يک قرن بيداری. قرنی به مثابه هزاره‌های تيره و تار. مه‌آلود به مانند ملتی که بيداری‌اش را از کابوسی طولانی تشخيص نمی‌دهد، ملتی بی‌تاريخ، بی‌حافظه، ملتی که زمان و مکان را از دست داده است، گرفتار در مه‌ای تار، ملتی که در لحظه مى‌زيد، نه تاريخ کهن‌اش را می‌شناسد و نه تاريخ معاصرش را. بی‌هيچ تجربه‌ای از مبارزات هزاران ساله‌ی نجد ايران، اين نجد خونين. ملتی که چون تاريخش را نمی‌شناسد، حافظه‌ی تاريخی‌اش را از دست داده است. ملتی که در مه‌ای تيره گرفتار است. می‌داند که اين دنيای تيره را نمی‌خواهد ولی هنوز نمی‌داند چه می‌خواهد، چراکه نمی‌داند کجا ایستاده است. پيرامونش تيره‌تر از آن است که تشخيص دهد که هنوز در همان نقطه‌ی آغاز ايستاده است.

    دو پانزده سال از کشتار دانشيان و گلسرخی به حکم "شاهنشاه آريامهر!" می‌گذرد. همان مهری که سروهای ايستاده را تيرباران کرد. کودک نه‌ساله از آموزگار می‌پرسد: "چرا گلسرخی و دانشيان را کشتند؟" آموزگار از پرسش کودک با وحشت به پيرامونش می‌نگرد و کودک مثل هميشه، مثل تمام کودکان نجد ايران در طول هزاره‌های استبداد، بی‌پاسخ می‌ماند. حال کودک نه‌ساله به زنی 39 ساله بدل گشته است. زنی که هنوز در نقطه‌ی آغاز ايستاده است، بی‌هيچ پاسخی به اين کشتار و استبداد هزاران ساله.

    Comment


    • بدنبال ترور رفيق حريری نخست وزير پيشين لبنان که در سال گذشته رخ داد، سازمان ملل متحد با انتشار گزارش موسوم به مليس احتمال داد برخی مقام های سوريه در اين ماجرا دخيل بوده باشند. اين حادثه موجب انزوای بين المللی شديد سوريه و بشار اسد رئيس جمهور اين کشور شد.
      اما با وقوع درگيری های اخير بين ارتش اسرائيل و حزب الله لبنان، بنظر می رسد که سوريه بار ديگر به يکی از بازيگران اصلی در خاورميانه تبديل شده است.

      ديويد لش استاد دانشگاه ترينيتی و کارشناس مسائل سوريه طی چند سال گذشته ديدارهای متعددی با بشار اسد داشته است.

      او که آخرين بار سه شنبه گذشته با رئيس جمهور سوريه ملاقات و گفتگو کرده می گويد در او اعتماد بنفس بيشتری يافته است :

      "من در ملاقات ماه فوريه ای که با او داشتم اعتماد بنفس جديدی در او يافتم. زيرا گزارش مليس اثری بر روی رژيم نگذاشت و آمريکا نتوانست حمايت لازم اعضای شورای امنيت را عليه سوريه جلب کند. چند روز پيش که او را ديدم اين اعتماد بنفس همچنان در او وجود داشت. حتی بنظر می رسيد که بيشتر هم شده زيرا وقايع کنونی او را وارد بازی کرده و يا حداقل او اميدوار است که چنين شود."

      پس از ترور رفيق حريری و اعتراضات وسيع مردم لبنان، ارتش سوريه به نحو خفت باری مجبور به تخليه لبنان شد.

      بشار اسد از اين ماجرا ضربه سياسی جدی در داخل متحمل شد.

      اما ديويد لش می گويد او توانسته است که اوضاع را به نفع خود تغيير دهد بطوريکه امروز بيش از هميشه کنترل سوريه را در دست دارد:

      "در حال حاضر او بيش از هميشه بر سر قدرت و مسلط بر اوضاع داخلی است، بخصوص از يکسال پيش، يعنی هنگاميکه عبدالحليم خدام معاون رئيس جمهور سوريه که از مخالفين بالقوه بوده مجبور به استعفا شد."

      وی می افزاید: "بقول يکی از کارشناسان بشار اسد شايد لبنان را از دست داد، اما توانست دمشق را بدست آورد. او از بحران لبنان برای جلب حمايت های ناسيوناليستی بر عليه فشارهای آمريکا و سازمان ملل استفاده کرد و افراد وفادار و دوستان قديمی خود را روی کار آورد. او چنان در قدرت است که می تواند دست به انجام اصلاحات بخصوص اصلاحات اقتصادی بزند. اما برای اين منظور او نيازمند کاهش فشارهای بين المللی است."

      ادامه درگيری های ارتش اسرائيل و حزب الله لبنان موجب شده است که برخی مقام های آمريکايی از جمله سناتور جمهوری چاک هيگل خواستار گفتگوی مستقيم واشنگتن با دمشق برای کنترل حزب الله شوند.

      اما آقای لش می گويد با وجود علاقه شديدی که بشار اسد به نزديکی با آمريکا دارد نگران سياست های جورج بوش است:

      "او به دولت بوش اطمينان ندارد. اما مطالب مثبتی در مورد روسای جمهور پيشين آمريکا گفته است. وی گفته که او و پدرش به پرزيدنت کلينتون و پرزيدنت بوش اطمينان می کردند اما به دولت کنونی اطمينان ندارد. من فکر می کنم برای رسيدن به يک موافقت جامع بايد منتظر روی کار آمدن يک دولت ديگر در آمريکا بود. البته بحران جاری ممکن است بنيانی برای مذاکرات آينده فراهم کرده باشد."

      جورج بوش چندی پيش هنگام صحبت خصوصی با تونی بلر نخست وزير بريتانيا در حاشيه اجلاس گروه هشت، بدون آنکه متوجه باشد ميکروفن روی ميزش روشن است با استفاده از کلمات زشت و توهين آميزی گفت که بايد از سوريه برای کنترل حزب الله استفاده کرد.

      اين اظهارات پوشش خبری وسيعی در جهان پيدا کرد. ديويد لش در باره واکنش بشار اسد به اين قضيه می گويد:

      "من از او پرسيدم چه احساسی در اين باره دارد. او گفت اتفاقا من نگاه مثبتی به آن دارم، زيرا نشان می دهد که رئيس جمهور آمريکا به سوريه فکر می کند و سوريه در ذهنش جای دارد. در حاليکه او پيش تر فکر می کرد که سوريه آنقدر منزوی است که رئيس جمهور آمريکا حتی به آن فکر هم نمی کند."

      آقای لش درباره رابطه بشار اسد با ايران می گوید:

      "يکبار از او درباره روابط دوستانه اش با ايران و کره شمالی پرسيدم. او گفت من راه ديگری ندارم زيرا در هر حال من هم بايد دوستانی داشته باشم. اين نشان می دهد که اگر امتياز مناسبی نظير بازگرداندن بلندی های جولان و يا يک معاهده صلح جامع به او داده شود، ممکن است مايل باشد روابط خود با ايران را تضعيف کند. "

      ديويد لش می گويد در گذشته رابطه با ايران به سوريه عمق استراتژيک داده و اين برای دمشق بسيار مهم بوده است.

      با توجه به بی اعتمادی متقابلی که بين بشار اسد و دولت بوش وجود دارد بنظر نمی رسد که سوريه در کوتاه مدت بتواند از ايران فاصه بگيرد.


      Comment


      • جبهه ملی ايران که انديشه و اصول فکری خود را از پاک‌ترين و عميق‌ترين نحله‌های عدالت‌خواهی و ملي‌گرايی و آزادي‌خواهی جامعه ايران به نشأت گرفته است، توانست در مواقع حساس تاريخ ايران هرگاه که منافع ملت و اصول عدالت‌خواهی به مخاطره می افتاد قد راست کرده دشمنان داخلی و خارجی ايران را از صحنه سياست ميهن بيرون کند.
        سازمان نهضت ملی ايران که جبهه ملی ناميده شد در طول تاريخ فعاليت خود همواره نيروهای چپ مستقل، چپ ميانه و ميانه را در خود تشکل داد و در طول تاريخ مبارزات خود مثل هر جريان اجتماعی دچار بلنديها و پستي‌هايی شد ولی هرگز اصول خود را فدای منافع عادی نکرد. قريب به اتفاق نيروهای چپ مستقل و چپ ميانه و ميانه که لائيک باشند يا مذهبی ريشه و جوهر فکری خود را از اصول اين نهضت بزرگ يافته‌اند.
        به علت حوادث ناشی از ديکتاتوری شاه و انقلاب و برقراری جمهوری اسلامی جريانات و سازمان‌های سياسی گوناگونی از آن جدا شدند و کيميای سعادت جامعه ايرانی را به اشکال ديگر جستجو کردند. اين تحول فکري، تشکيلاتی و سياسی امری طبيعی و لازم بود.
        اما در اين مرحله از موقعيت جامعه جای آن دارد که همه افراد، نيروها، احزاب، دستجات، انجمن‌ها، سنديکاها، اصناف و روشنفکرانی که خواستار رهائی مردم ايران هستند و هنوز خود را در راستای خط‌مشی و اصول سياسی نهضت ملی ايران ميدانند، خود را از گم گشتگی رها سازند، در صفوف جبهه ملی ايران به هم بپيوندند و با ايجاد همبستگی و حرکت نويني، بينی جمهوری اسلامی را به خاک مالند و يک جمهوری لائيک و مترقی و ملی را بنيان گذارند.
        در ذيل نوشته ای را که تحت عنوان " حماسه قيام ملی سی تير " توسط يکی از اعضای حزب ايران که يکی از احزاب تشکيل‌دهنده جبهه ملی و دارای مرام سوسيال‌دموکراتيک بوده است و در مراحل مختلف عمر خود در سالهای ١٣٢٠ به اين سو خدمات شايانی به نهضت ملی ايران کرده است و رهبران آن همواره مورد تعقيب و ضرب و شتم و زندان و تبعيد رژيم شاه و خمينی قرار گرفته‌اند، تهيه شده بود ? بنده آنرا در تيرماه سال ١٣٥٧ در پاريس تجديد چاپ کردم - به علت اهميتی که از نظر سنديت تاريخی و تحقيقاتی دارد با اندک تغييراتي، انتشار می دهم.
        مقالات متعددی درباره قيام سی تير ١٣٣١ نوشته شده است که هريک از اهميت ويژه ای برخوردار می باشد.
        اما نوشته حاضر که تقريباً ٧ ماه قبل از انقلاب تهيه شده است از دو اهميت ويژه برخوردار است.
        1 ? واقعه‌نگاری تاريخی است که سعی کرده حوادث و اتفاقات سياسی و اجتماعی و جهت‌گيري‌های نيروهای داخلی و خارجی را در چند روز قبل از قيام و بعداز آن با ذکر منافع و مأخذ بيان کند.
        2 ? حرکت‌های سياسی نهضت ملی را از يکسو و هماهنگی آنرا با اعتصاب بزرگ مردمی و حضور فعالين سياسی و رهبران نهضت ملی را در ميان توده نشان داده و به اين نتيجه برسد که در اثر هماهنگی اين دو بود که قيام ملی سی تير موفق شد.




        با گشايش دوره هفدهم مجلس شورايملی دربار پيروان امپرياليسم، مقدمات سقوط حکومت مصدق را روبراه می کردند. روزنامه ديلی نيوز نوشت که:" در ايران بزودی تحولات غيرمنتظره‌ای روی خواهد داد. " و تاريخی نيز برای سقوط دولت دکتر مصدق تعيين کرد. (١)
        روزنامه فرانسوی پاري‌پرس نوشت:" ... به عقيده ديپلمات‌های انگليسی و آمريکايی پس از سقوط دکتر مصدق فقط يک مرد قوی مانند قوام‌السلطنه می تواند آتش احساسات ملت ايران را فروستاند و با غرب سازش کند." (٢)
        همزمان، مخالفين نهضت ملی و وابستگان به سياست‌‌های خارجی با شدت بي‌سابقه‌ای شروع به مخالفت با دکتر مصدق می کردند. ولی در ميدان توازن قدرت سياسي، مصدق و نهضت ملی خود را به شاه تحميل کرد. دکتر مصدق به مناسبت آماده‌کارشدن دورۀ هفدهم طی نطق مشروحی چنين گفت:" ... اين مبارزات ملی و مجاهدت در راه حق و حقيقت، خفتگان را از خواب غفلت بيدار کرده و در کالبد افسردگان، روحی تازه دميده است. کسانی که در برابر حوادث جز تسليم و رضا چاره‌ای نمی ديدند خوب ميدانستند که در سايۀ عزم و اراده، هر مشکلی را ميتوان آسان کرد و از بين برداشت. بيهوده نبود که جنبش مردم مبارز ايران در سراسر جهان شهرتی بسزا يافت... چنانکه همه می دانيد در آغاز کار حتی عوامل و ايادی شناخته‌شده شرکت سابق نفت نيز چاره‌ای جز آن نديدند که به پيروی از افکار عمومی خود را با اين نهضت ملی هم‌آهنگ نشان دهند. اما يقين بود که اين عده که همه چيز خود را از برکت اوضاع سابق به دست آورده‌بودند از پای نخواهند نشست و در پنهان و بتدريج چنان‌که اکنون با کمال وضوح می بينيد زمينه را برای بازگشت اوضاع سابق فراهم خواهند ساخت..."
        باري، نخست برای گمراهی افکار تودۀ مردم، شاه دکتر مصدق را بدين شرح مأمور کابينه کرد.
        " جناب آقای دکتر مصدق نخست‌وزير، نظر به اعتمادی که به مراتب کفايت و کاردانی شما داريم به موجب اين دست‌خط سمت نخست‌وزيری را به شما محول و مقرر می داريم که در تعيين هيئت وزيران اقدام نموده نتيجه را زودتر به اطلاع ما برسانيد. کاخ سعد آباد ١٩/٤/١٣٣١ "
        دکتر مصدق در شرفيابی خود، قبول زمامداری خود را مشروط به دو شرط می کند. اول گرفتن اختياراتی به مدت شش ماه برای انجام اصلاحات و تغيير و اصلاح قوانين امور مالي، اقتصادي، بانکي، قماشي، استخدامی و ايجاد سازمان‌های مستقل ملی و غيره. دوم، تفويض پست وزارت جنگ. اما چون شاه با دادن پست وزارت جنگ مخالفت کرد و به نمايندگان مجلس هم با دادن اختيارات مخالف بود از اين‌روی دکتر مصدق در روز ٢٥/تير/١٣٣١ پس از سه ساعت مذاکره با شاه، استعفاء خود را بدين شرح تقديم داشت، که ما عيناً نقل می کنيم:
        " پيشگاه مبارک اعليحضرت همايون شاهنشاهي، چون در نتيجه تجربياتی که در دولت سابق به دست آمده، پيشرفت کار در اين موقع حساس ايجاب می کند که پست وزارت جنگ را فدوی شخصاً عهده‌دار شود و اين کار مورد تصويب شاهانه واقع نشده. البته بهتر آن است که دولت آينده را کسی تشکيل دهد که کاملاً مورد اعتماد باشد و بتواند منويّات شاهانه را اجراء کند. با وضع فعلی ممکن نيست مبارزه‌ای را که ملت ايران شروع کرده است، پيروزمندانه خاتمه دهد. فدوي، دکتر محمد مصدق. "
        دکتر مصدق می گفت:" من نخست‌وزير هستم و برطبق قانون اساسي، وزراء مسئوليت مشترکی در برابر مجلس دارند. پس بايد وزير جنگ را نيز خود برگزينم و در کارهايش نظارت مستقيم و کامل داشته باشم."
        تا اين زمان وزير جنگ را شاه تعيين ميکرد و وزير جنگ تنها پيرو فرمان شاه و مجری نظريات ايشان بود تا آنجا که دولت حتی به دستورات و کارهای انجام شده در وزارت جنگ آگاهی نداشت و در کارهای رئيس ستاد ارتش و ساير فرماندهان لشگری کوچک‌ترين نظارتی نمی کرد.
        پس از استعفای دکتر مصدق، حسين علاء ( وزير دربار ) به اشاره شاه متن استعفاء‌نامه دکتر مصدق را به رئيس مجلس داد و قبولی آن را از جانب اعليحضرت اعلام داشت.
        سپس با اشاره شاه نمايندگان فئودال و مرتجع مجلس ( که اعليحضرت بعدها اقرار کرد اينها در خدمت بيگانه بودند ) بدون حضور نمايندگان فراکسيون نهضت ملی ( جبهه ملی ) به زمامداری احمد قوام ( قوام‌السلطنه ) رأی تمايل داده و فرمان نخست‌وزيری با دادن لقب مجدد جناب اشرف برای ايشان صادر شد.
        ساعت يک بعدازظهر روز ٢٦/تير/١٣٣١ سرلشکر کوپال رئيس کل شهربانی در کاخ سفيد به حضور شاه رسيد و گزارشات مملکتی را ( که قانوناً می بايست به نظر نخست‌وزير برساند ) به عرض رسانيد و فرمانداری نظامی نيز برای جلوگيری از هرگونه اجتماع و تظاهراتی که بنا بود به نفع دکتر مصدق صورت گيرد، تجهيز شد و شهربانی و ژاندارمری و ارتش به حال آماده‌باش درآمدند.
        دکتر مصدق که با اين سياست مخالف بود در جلسه علنی مجلس گفت:" من در انتخاب رئيس شهربانی دخالت نداشتم و اعليحضرت همايونی او را انتخاب کردند." (٣)
        در اينجا خلاصه‌ای از جريان نخستين جلسه مجلس شورای ملی مورخه ١٧/٤/١٣٣١ را که به رياست امام‌جمعه تهران تشکيل شده بود، ذکر ميکنيم.
        شمس قنات‌آبادی:" مردی که طوماری به پشتيبانی دکتر مصدق آورده‌اند تا به مجلس بدهند جلوی در مجلس سربازها مانع شده‌اند..."
        رئيس مجلس:" اجازه بدهيد. بنده بيم داشتم تشنج ايجاد شود و ..."
        گنجه‌ای با صدای بلند:" آقا اينطور نيست. امروز يک نفر می خواست مرا ببيند و حتی معاون بازرسی مجلس هم رفت ولی سربازها مانع شدند. آقای رئيس مگر طومار به اندازه يه عريضه ارزش ندارد که مانع می شويد؟"
        رئيس:" اجازه بفرماييد."
        شمس قنات‌آبادی فرياد زد:" اين سرهنگ مأمور مجلس به من توهين کرده است و بايد تعقيب شود."
        مهندس حسيبی:" آقای رئيس، صبح به چشم خودم ديدم که سربازان هر کس را که در محوطه مجلس طوماری به دست داشت، از او می گرفتند و بيرونش می کردند. اين کار اهانت به مجلس است..."
        مکی:" پس بفرماييد اينجا سربازخانه است تا نمايندگان هم تکليف خود را بدانند و به آقای سرلشکر گرزن ( رئيس ستاد ارتش ) بگوييد بيايد اينجا را اداره کند..."
        پارسا:" اکنون ديگر موقع آن گذشته که سه چهارنفر به اسم متولی در اطاقی بنشينند و سرنوشت کشور را به ميل خود تعيين کنند. زيرا مردم ديگر بيدار و به حقوق خود آشنا شده‌اند... "
        به هرحال برای تسکين افکار عمومی حسين علاء وزير دربار نيز در برخورد با خبرنگاران چنين گفت:" مشکلی که پيدا شده است، پست وزارت جنگ است. آقای دکتر مصدق خودشان می خواهند عهده‌دار شوند و اعليحضرت گفته‌اند بلحاظ فرماندهی کل قوا که بر عهده دارم بايد شخص ديگری ... انتخاب گردد... و آقای دکتر مصدق قبول نکرده‌اند.
        ضمناً اعليحضرت همايونی نسبت به خدمات دکتر مصدق ابراز قدردانی نموده و معتقدند که در آينده بايد خط مشی سياسی ايشان تعقيب شود." (٤ )
        انعکاس استعفای دکتر مصدق و جريان مجلس باعث شد که از ساعت يک بعدازظهر روز ٢٦/٤/١٣٣١ کسبه بازار به کلی دکان‌های خود را تعطيل کنند. ... و در اين موقع نيز اعلاميه شديداللحن فرماندار نظامی منتشر شد که خلاصه آن چنين است:
        " طبق اطلاع و گزارشات واصله عده‌ای آشوب‌طلب در نظر دارند که برخلاف مقررات قانونی دست به تظاهرات دست‌‌جمعی زده و در نتيجه آشوب و بي‌نظمی ايجاد کنند. ..." (٥)
        سرلشگر علوی
        و به دنبال آن مأموران نظامی و انتظامی با تانک و زره‌پوش و کاميون‌های مسلح برای جلوگيری از بروز حوادث ناگهاني، تهران و مراکز مهم مانند بازار، دانشگاه ... به ويژه ميدان بهارستان را به محاصره گرفتند و شهر يک حالت نظامی و اشغالی به خود گرفت.
        بنا به نوشته حسن ارسنجانی که تحت عنوان يادداشت‌های سياسی سي‌ام تيرماه ١٣٣١منتشر شده است. ساعت ٧ بعدازظهر روز پنج‌شنبه ٢٥/٤/١٣٣١ در منزل قوام‌السلطنه می روند. آقايان لسان، سپهر و آشتياني‌زاده جمع بودند. بعد هم آقايان نيک‌پور سناتور و سپس عامری ( نماينده مجلس ) می آيند و قرار می شود مقاومتی را در مجلس شورای ملی به کمک عامری و در سنا به ياری نيک‌پور بر عليه دکتر مصدق فوراً شروع کنند و نيک‌پور قول ميدهد که از طريق اصناف نيز بر عليه دکتر مصدق اقداماتی بکند. و وقتی ارسنجانی درباره پول سخن به ميان می آورد، نيک‌پور می گويد:" من حرفی ندارم که پولی به عنوان مساعده بدهم، اما بايد ديد که پشت‌بند قوام‌السلطنه محکم هست يا نه!! ... والا بيخود نمی شود پول را به خطر انداخت و ضمناً گفته است که قوام‌السلطنه روز پيش خدمت والاحضرت اشرف پهلوی بوده است چون روز ١٥/تير/١٣٣١ شاهدخت اشرف که از مخالفان جدی دکتر مصدق بود برای سقوط ايشان با عجله به تهران مراجعت کرده بودند. (٦)
        بعدها روزنامه خواندنيها در اين باره می نويسد: والاحضرت اشرف چندروز قبل از حوادث خونين سي‌ام تير وارد تهران شد و با قوام‌السلطنه تماس گرفت و با نمايندگان مجلس برای زمينه‌سازی و تحميل حکومت انگليسی وارد گفتگو گرديد... و بدون ترديد او يکی از مسئولين روی کار آوردن قوام و حوادث سي‌ام تير می باشد." (٧)
        معرفی احمد قوام از بحث کنونی ما بيرون است، (٨) زيرا نمی خواهيم مطلب به درازا بکشد.

        Comment


        • پس از اينکه قوام‌السلطنه از مجلس ر‌أی اعتماد می گيرد، مبادرت به صدور اعلاميه کذائی خود می کند که فشرده‌ای از آن بدينگونه است:
          " ملت ايران، بدون اندک ترديد و درنگ دعوت شاهنشاه مبتوع و مفخم خود را به مقام رياست دولت پذيرفته و با وجود کبر سن اين بار سنگين را بر دوش گرفتم... بايد ملت همکاری بی دريغ خويش را از من مضايقه ندارد تا بتوانيم به اين بيماري، علاج قطعی دهم. مخصوصاً در يک سال اخير موضوع نفت کشور را به آتش کشيده است... اين همان موضوعی است که ابتداء من عنوان کردم... بعضي‌ها تصور می کردند اشاره در اين مورد باعث سقوط حکومت من شده ... اما من از اقدام خود نادم نيستم زيرا آينده من جناب آقای مصدق‌السلطنه آن فکر را با سرسختی بي‌مانندی دنبال نمود و در مقابل هيچ فشاری از پای ننشست... من می خواهم که تمام اهالی کشور غنی و ثروتمند باشند ... من از چشم‌تنگی بعضی از رجال ... تنفر دارم.... من ميزان عوايد عموم را بالا خواهم برد ... من در عين احترام به تعاليم اسلام ديانت را از سياست دور خواهم کرد... وای به حال کسی که در اقدامات مصلحانه من اخلال نمايد و در راهی که من در پيش دارم مانع بتراشد... آشوبگران با شديدترين عکس‌العمل من روبرو خواهند شد... به عموم اخطار می کنم که دورۀ عصيان سپری شده و روز اطاعت از اوامر و نواهی حکومت فرا رسيده است. کشتيبان را سياستی دگر آمد ..."
          تهران، ٢٧/٤/١٣٣١ رئيس‌الوزرا قوام‌السلطنه.

          آقای ارسنجانی نيز در يادداشت‌های خود اقرار کرده است که سفارت‌خانه‌های انگليس و آمريکا توسط ( جوانکی ) با قوام‌السلطنه رابطه برقرار کرده بودند و افزوده است که اين آقايان واسطه آدمهای ( جکسن ) بوده‌اند خود نوشته است که آقای مقتدر شفيعا گفت:" سفارت انگليس از مفاد بيانات قوام در مورد نفت و مصدق ناراضی است و می گويد بايد در راديو حملات سختی به ملي‌شدن نفت و گردانندگان آن شود. در همين روز هم سخنگوی سفارت انگليس به حل مسئله نفت ابراز اميدواری کرد. و بعداً معلوم شد که وزارت امور خارجه آمريکا به عده‌ای از کارشناسان و ... دستور داده بود که وقتی کابينه قوام روی کار آمد آماده حرکت بسوی آبادان باشند." (٩)

          اعلاميه جبهه ملی
          صبح روز پنج‌شنبه ٢٦تيرماه که خبر استعفای دکتر مصدق قطعی شد، اعلاميه جبهه ملی بدين شرح منتشر شد:" ... ما امضاء‌کنندگان ذيل نمايندگان مجلس شورای ملی در تأئيد سوگندی که برای حفظ مبانی مشروطيت در مجلس شورای ملی ياد کرده‌ايم و بعلت اين که در شرائط فعلی ادامه نهضت ملی جز با زمامداری دکتر مصدق ميسر نيست، متعهد می شويم با تمام قوای خود و وسائل موجود از دکتر مصدق پشتيبانی نمائيم. پارسا، صفائي، زيرک‌زاده، دکتر معظمي، دکتر شايگان، دکتر بقائي، قنات‌آبادي، حسين مکي، خلخالي، حاج سيدجوادي، زهري، محمود نريمان، حائری زاده، مدرس، کريمي، آيت‌‌اله شبستري، اخگر، آيت‌اله انگجي، آيت‌اله ميلاني، فرزانه، مهندس حسيبي، ناصر قشقائي، خسرو قشقائي، جلالی موسوي، شاپوري، مهندس رضوي، يوسف مشار، راشد، دکتر ملکي، ناظرزاده کرمانی." (١٠)
          بايد دانست که نخست خبرگزاري‌های معروف و وابسته خارجی همه خبرهايشان در مورد آرامش در ايران و اميدواری به حل مسئله نفت ( آنطور که دلخواه بيگانگان بود ) دور می زد. اما تظاهرات مردم ايران که تقريباً از همان روز استعفای دکتر مصدق شروع شده بود از روز ٢٨/تير/٣١ با شدت بي‌سابقه و بي‌مانندی گسترش يافت. تظاهرات و اعتراض مردم منحصر به شهر تهران نبود. موج اعتراض و قيام از سراسر کشور برخاسته بود و بنا به گزارش آسوشيتدپرس پيش از سي‌ تير بزرگترين تظاهرات از طريق مردم آبادان انجام شد." (١١)
          آقای حسن ارسنجانی در يادداشت‌های خود می نويسد:" ... از وضع شهر و تحريکاتی که می شد اطلاعاتی دادند و معلوم شد که حزب توده مايل به همکاری با جبهه ملی نيست و چند نفر را فرستاده‌اند که با عباس اسکندری مذاکره کنند تا تحت شرائطی به دولت قوام کمک کنند... و گويا شمشيری و چند نفر ديگر از بازاري‌ها مأمور شده‌اند که بازار را تحريک به اعتصاب کنند..." (١٢)
          حزب توده نيز در پلنوم چهارم خود تحليل کوتاهی در اين زمينه دارد:
          " ... حزب ما مرتکب اشتباهات سياسی مهمی گرديد... و در اين دوران عملاً ابتکار سياسی در مبارزه ضد استعماری را از دست داد. سمت‌گيری غلط درباره ملي‌شدن صنايع نفت ( ابتدای جنبش ) و خط‌مشی چپ‌روانه و نادرست در قبال سال‌های قبل از کودتای ٢٨ مرداد بشمار می آمد... شعارهای حزب ما درباره نفت مبتنی بر اين تحليل بود که گويا فقط تضاد بين دو امپرياليسم آمريکا و انگليس موجب پيدايش جريان ملي‌شدن نفت شده است...
          روش حزب ما در مورد قرضه ملی و عدم استفاده از جهات مثبت قانون دکتر مصدق درباره ازدياد سهم دهقانان و تشکيل شورای ده از جمله اشتباهات تاکتيکی مهمی است ... و نيز در حادثه سی تير ١٣٣١ و روی کار آمدن قوام و کودتای ٢٥ مرداد نيز روش رهبری عليرغم شکست اين ماجرا قابل انتظار است. زيرا در حادثه سی تير ما ديرتر از بورژوازی ملی و تازه آن هم پس از اينکه بخشی از توده حزبی به ابتکار خود جنبيد، وارد صحنه شديم... " (١٣)
          در آن هنگام کميته مرکزی حزب توده ايران دکتر مصدق را زمامدار ملی و ضداستعمار نمی شناخت و می گفت که هدف دکتر مصدق تحکيم نفوذ امپرياليسم آمريکا است و وی را مانند ديگر نخست‌وزيران ايران می دانست. مثلاً روزنامه نويد آزادی نوشت:" اردوی غارتگران يکی است فقط نقاب‌ها فرق می کند و با بي‌اعتنائی به روی کار آمدن قوام نگريست." (١٤)
          روزنامه دژ پس از چهارده ماه حکومت، دکتر مصدق را هوادار امپرياليسم خواند حتی جمعيت ملی مبارزه با استعمار در دعوت‌نامه خود برای تشکيل جبهه واحد ضد استعمار در تاريخ ٢٩/٤/١٣٣١ ناجوانمردانه نهضت ملی را متهم به تسليم و پيروی از جانب امپرياليسم کرد. (١٥)
          علت اينکه حزب توده خود را نسبت به دعوت فراکسيون نهضت ملی تا ٢٩/٤/١٣٣١ بي‌تفاوت نشان می داد و در نشريات مخفی و علنی خود هيچگونه دستوری مبنی بر مشارکت در تعطيل عمومی نداد، اين بود که در آن روز دکتر مصدق مظهر مبارزه ضداستعماری ملت ايران و قوام نمايانگر ارتجاع و استعمار بود، لکن چون حزب توده کراراً دکتر مصدق را متهم به سازش با غرب کرده بود و جبهه ملی و نهضت ملي‌شدن نفت را کوبيده بود ديگر نمی توانست از دکتر مصدق پشتيبانی کند، چون سقوط دولت قوام الزاماً به زمامداری دوباره دکتر مصدق منجر می شد.
          اما پيش از اينکه در روز ٣٠/تير/١٣٣١ رهبران حزب توده پس از مشاهده موج‌های فزاينده مردم در اين مورد چاره‌ای بيانديشند و نظريه‌ای ابراز دارند افراد ساده و فداکار و پائين حزب به صفوف مبارزان در تظاهرات خيابانی پيوسته بودند و تلاش پي‌گيری می کردند. و از اينروی بود که خبرگزاری فرانسه نيز گزارش داده بود که در نتيجه حوادث اخير عده زيادی از عوامل حزب توده به جبهه ملی گرويدند. (٦١)
          بالاخره روزنامه‌های شناخته شده عصر اطلاعات، کيهان ناچار خبر دادند که طبق تلفن خبرنگاران در خرمشهر و آبادان بر اثر رسيدن خبر کناره‌گيری دکتر مصدق از نخست‌وزيری از عصر پنج‌شنبه مردم دکان‌های خود را بسته و شروع به تظاهرات کرده‌اند و در بخش پالايشگاه و ديگر بخش‌های وابسته همه کارگران دست از کار کشيده و اعتصاب کرده‌اند. (١٧)
          و از اصفهان نيز تلگراف رسيده حکايت دارد که جمعيت کثيری در تلگراف‌خانه اجتماع کرده و با نمايندگان جبهه ملی مشغول مخابره حضوری شده و از دکتر مصدق پشتيبانی کرده‌اند و در قزوين نيز دکاکين تعطيل شده و مردم به تلگراف‌خانه روی کرده‌اند و بنا به نوشته خواندنيها شماره ٨١:" سيل تلگراف و نامه‌های مبتنی بر اعتراض به قوام‌السلطنه و پشتيبانی از دکتر مصدق از سراسر کشور به سوی تهران جريان داشت تا جائی که برخلاف قانون اساسی و مقررات وزارت پست و تلگراف از مخابره و توزيع تلگراف‌ها خودداری کرد." (١٨)
          آقای دکتر شايگان به مخبرين گفته بود که در شرفيابی بحضور شاه، ايشان فرمودند:" ... پيوسته سعی من اين است که از موازين قانون اساسی پا فراتر ننهاده و يک پادشاه مشروطه و دموکرات واقعی باشم!" اما در همين حال روزنامه‌های عصر گزارش دادند ( ٣١/٤/١٣٣١ ) که:" قوام‌السلطنه از شاه تقاضای صدور فرمان انحلال مجلس را کرد و شاه قول داد که در صورت وخامت اوضاع فرمان انحلال مجلسين را صادر خواهد کرد."
          به محض انتخاب قوام به نخست‌وزيری در حدود سي‌نفر از نمايندگان طرفدار نهضت ملی ايران طی اعلاميه‌ای مردم را دعوت به مقاومت کردند.
          اعلاميه جبهه ملی ايران
          ملت رشيد ايران، چون در تمام نقاط کشور بوسيله تلگراف و تلفن و نامه و فرستاده‌های مخصوص نسبت به جريانات نامطلوب و غيرقانونی چندروز اخير سوال شده است، امضاء‌کنندگان امروز صبح در مجلس تجمع و پس از بررسی اوضاع حاضر چنين اظهار نظر می نمائيم:
          " برای اعلام اين نکته اساسی به جهانيان که نهضت ملی ايران به هيچ دسيسه و نيرنگ خاموش‌شدنی نيست و ملت قهرمان ايران هرگز مقهور دخالت‌های استقلال‌شکنانه بيگانگان نخواهد شد و تا حصول نتيجه قطعی و احقاق حق و رهائی کشور از چنگال سياست‌های استعماری استقامت خواهد کرد، روز دوشنبه ٣٠/تير/١٣٣١ در سراسر کشور تعطيل عمومی اعلام می شود و اميدواريم هموطنان عزيز که همگی طرفدار قيام حقيقی ملت و ادامه مبارزه در راه نجات کشور می باشند با نهايت آرامش و متانت در اين جنبش ملی شرکت نمايند. بديهی است نمايندگان شما در ادای وظيفه خطير نمايندگی غفلت نخواهند داشت. جريان امر بعداً به استحضار ملت بيدار ايران خواهد رسيد. امضاء ٣١ نفر از نمايندگان مجلس.
          روز ٢٩/تير/١٣٣١ شهر تعطيل بود و کارگران کارخانه‌ها اعتصاب کرده بودند و سرويس‌های سي‌گانه اتوبوس‌رانی ( که در آن زمان تنها وسيله نقليه عمومی بودند ) دست از کار کشيده بودند، يکی از علل ازکار افتادن وسائل نقليه تعطيل پمپ بنزين از فروش خودداری کرده و اظهار می داشتند که نفت مال ملت ايران است و ملت نيز خواهان دکتر مصدق است. رويهمرفته هيچ کارگاه و کارخانه‌ای در اين روز باز نبود.
          نخست، اعتراض و اعتصاب و زدو خورد مردم بطور پراکنده روی می داد و مأموران انتظامی پياده و سوار با باتوم و سرنيزه و تاختن اسب در ميان تظاهرکنندگان، آنان را به شدت متفرق می ساختند و بتدريج حتی از طريق هوا نيز نيروی انتظامی به فعاليت پرداخت. شدت تظاهرات در اطراف شهر پراکنده بود و هرچه که به مرکز شهر ( سبزه‌ميدان، ميدان سپه، مخبرالدوله، ميدان بهارستان ) نزديک‌تر می شد، تظاهرات و قيام و زدوخورد ابتدا با پليس و سپس با نظامي‌ها گسترش بيشتری می يافت.
          مقاومت‌کنندگان با مشت، سنگ و آجر و پليس و نظاميان با اسلحه گرم و آتش‌زا به ميدان آمده بودند و به يکديگر حمله می کردند.
          صبح روز ٢٩/تير/١٣٣١ نخست بين اعضاء احزاب ايران، زحمتکشان و ديگر دستجات طرفدار دکتر مصدق با پليس زدوخورد شديدی در اطراف مجلس در گرفت. فريادهای مرگ بر قوام و زنده باد دکتر مصدق طنين افکنده بود. تقريباً اکثر تظاهرات و زدوخوردها به سبب وجود احزاب طرفدار دکتر مصدق در غرب ميدان بهارستان ابتداء از همين جا شروع می شد.

          Comment


          • از ساعت نه صبح زدوخورد نسبتاً شديدی در اول شاه‌آباد نزديکي‌های خيابان صفي‌عليشاه شروع شد و مردم با پليس و نظامي‌ها درگير می شدند. بطور کلی بيش از ٢٠ تا ٣٠ تانک در ميدان بهارستان در برابر تظاهرکنندگان قرار داشت و هرلحظه يکی از اين تانک‌ها به سمت يکی از خيابان‌ها و يا کوچه‌های فرعی حمله می کرد و مردم با وسائل ابتدائی شروع به مقاومت و تعرض می کردند و حتی در جاهائی که عده‌ای از مردم تعليمات نظامی بلد بودند، راه‌های جلوگيری از ورود تانک‌ها را به ديگر مردم ياد می دادند. مردم با لوله‌های آهنی که برای لوله‌کشی آب تهران آورده بودند و وسائل ديگر مانع حرکت تانک‌ها و يا ساير وسائل نقليه نظامی می شدند و در نتيجه حملات نظامي‌ها کند می شد و مردم ( خرد و کلان ) به آسانی به تعرض دست می زدند. در خيابان‌های سعدي، اسلامبول، لاله‌زار، سرچشمه، ژاله، نادري، فردوسی و ... بوسيله گروه بسياری سرباز جلوی مردم را گرفته بودند ... در بازار و سبزه‌ميدان زدوخورد شديدتر بود و حضور حضرت حجت‌الاسلام آقا ضياء حاج سيدجوادی نماينده قزوين در آن حوالی سبب شده بود که تظاهرات مردم توأم با شعارهای مذهبی باشد. در بازار بزازها، بازار آهنگران، نوروزخان، مقابل مسجد شاه زدوخورد و تظاهرات بسيار شديد بود. در آن روز و روزهای ديگر تعداد زخمي‌ها و کشته‌شدگان معلوم نبود. صدای " از جان خود گذشتيم با خون خود نوشتيم يا مرگ يا مصدق "، در خيابان های تهران طنين افکنده بود.
            همين روزنامه‌ها می نويسند که صبح مطابق معمول کارگران کارخانه‌ها سرکار حاضر شدند اما ضمن زمزمه و گفتگوهای چندی پس از نيم ساعت کارگران ( کارخانجات دخانيات، چيت‌سازي، سيمان، راه‌آهن، سيلو، ونکف دپوی تهران و ديگر کارخانجات ) را ترک کردند.
            مخبرين خارجی که صبح برای مخابره گزارش‌های مربوط به اغتشاشات و تعطيل و قيام عمومی به تلگراف‌خانه رفتند با وضع غيرعادی مواجه شدند و متصديان از قبول تلگراف‌هايشان خودداری کردند. سپس مخبرين خبرگزاري‌های آسوشيتدپرس، يونايتدپرس، فرانس‌پرس، رويتر به تلفن‌خانه هجوم بردند ولی کارکنان آنجا نيز اعتصاب کرده بودند.
            رويهمرفته تمام کارخانجات تعطيل شده بود و تظاهرات کارگران نيز توأم با شعارهای تندی بر له دکتر مصدق و بر عليه ديگران .... بود.
            آسوشيتدپرس گزارش داده بود:" مردم مکرر روزنامه‌های مخالف دکتر مصدق را مورد حمله قرار دادند و سربازان با سرنيزه به مردم حمله کردند و گزارش‌های ساير خبرگزاري‌ها هم در همين زمينه بود.
            روزنامه زير سانسور دولتی زخمي‌شدگان را صبح روز ٢٩/تير/١٣٣١ ( روز پيش از قيام سی تير ) تنها ٢٠نفر در بيمارستان سينا و چهل نفر در بيمارستان شهربانی و دوازده نفر در بيمارستان شيروخورشيد بنا به اظهار منابع دولتی ذکر کردند که بر اثر برخورد با قنداق تفنگ‌ نظامي‌ها و فرورفتن سرنيز به شکمشان بوده است!!
            بنا به نوشته همان روزنامه‌ها روز ٢٩/تير/١٣٣١ سراسر آبادان تعطيل بوده است و مردم در خيابان‌ها دست به اعتراض زده بودند و عده‌ای نيز با پوشيدن کفن در تظاهرات خرمشهر و آبادان شرکت داشتند.
            در تظاهرات آبادان نيز تانک‌ها به مردم حمله می کردند و زنی زير تانک کشته شد. در جريان اعتصاب آبادان و خرمشهر کليه دستجات و احزاب با يکديگر همکاری داشتند.
            در کرمانشاه اعضای حزب ايران پس از استعفای دکتر مصدق برای تظاهرات بطرف سبزه ميدان می رفتند که با شليک نظاميان روبرو شدند و چون حکومت نظامی اعلام شده بود، مأمورين بشدت از تظاهرات توده مردم جلوگيری ميکردند و مردم هم به عنوان اعتراض در تلگراف‌خانه متحصن شده بودند و بيش از سيصد نفر نيز که کفن پوشيده بودند برای حرکت به تهران آماده می شدند که روز بعد در کاروانسراسنگی جلويشان را گرفتند.
            در رشت که از روز جمعه ٢٧/تير/١٣٣١ مغازه‌ها تعطيل شده بود، عصر ٢٩/تير/١٣٣١ ميتينگی از طرف حزب ايران و زحمتکشان و مجاهدين اسلام و کميته مقاومت ملی تشکيل شده بود. پس از ميتينگ مردم در حال پراکنده‌شدن بودند که ناگهان نيروی انتظامی به سوی آنان حمله‌ور شد و تيراندازی کرد و پس از آن مراکز احزاب و جمعيت‌های مزبور را اشغال کردند و تا سپيده‌دم روز سی تير آنها را در اختيار داشتند.
            در تبريز اهالی قيام کرده بودند و در قزوين شهر تعطيل شده بود.
            شهرستان‌های مسجد سليمان، شيراز، تبريز، فومن، کازرون، کرج، ساوه، اراک، آباده، قزوين، کرمانشاه، مشهد، رضائيه، اصفهان، رشت، زنجان، کاشان، کرمان، ... که زدوخورد در آنجاها بسيار شديد بوده است.
            روز ٢٩/تير/١٣٣١ شهربانی کل کشور طی اعلاميه‌ای به سرويس‌های اتوبوس‌رانی شهر ( به ويژه جنوب شهر ) ضرب‌الاجل داد که فوراً مشغول به کار شوند والا، اجازه آنها از درجه اعتبار ساقط می شود. ضمناً فرمانداری نظامی اطلاع داد که کارت‌های عبور و مرور نيز از درجه اعتبار ساقط است.
            نمايندگان جبهه ملی که از اين پس به نام فراکسيون نهضت ملی ناميده شدند، جلسه‌ای به رياست مهندس احمد رضوی تشکيل داده بودند تا عده‌ای را برای مذاکره با دکتر مصدق و ساير مقامات تعيين کنند. ... نزديکي‌های ظهر نيز رونوشت تلگرافی را که برای مخابره به شاه و همچنين پيش‌نويس اعلاميه‌ای را که خطاب به افسران تهيه شده بود در اختيار خبرنگاران گذاردند.
            متن تلگراف به شاه چنين بود:" اعليحضرتا، مردم ايران را به جرم وطن‌پرستی و نهضت ضد بيگانه عده‌ای از افراد ارتش و مأمورين پاره پاره می کنند. در سراسر کشور عده زيادی مردان شرافتمند و غيور به زندان تسليم شدند. چندين نفر مردان ملی را در معابر شهيد کرده‌اند. تا اين ساعت اين جريان قانون‌شکنانه و ناگوار ادامه دارد. مسلم است که اين اعمال ناهنجار عواقب وخيم در بر خواهد داشت. ما نمايندگان ملت با توکل به خداوند و استفاده کامل از حقوق خود برای دفاع از مردم قيام کرده‌ايم و لازم دانستيم مراتب را به استحضار مقام سلطنت برسانيم.

            ( اعلاميه خطاب به مأمورين نظامی )
            افسران و افراد شرافتمند ارتش و مأموران انتظامي، متأسفانه در اين چند روزه که ملت ايران و ما به منظور ابراز احساسات برای حفظ حقوق حقه خود و ايستادگی در مقابل بيگانگان دست به تظاهراتی زده‌ايم، مشاهده می شود با وجودی که مردم صرفاً احساسات درونی خود را ابراز می دارند، بعضی از مأمورين انتظامی و افسران و افرادی که همه چيز خود را از اين آب و خاک دارند ... اين قوه و قدرت را که بايد برای برادران خود که يقين داريم با آنان جدائی ندارند به کار ببرند درراه سرکوبی آنان به کار می برند.
            در اين موقع تاريخی مواظب باشيد که خدای ناکرده عمليات شما به نفع مسلم بيگانگان تمام نشود و ما اطمينان داريم که اکثريت قريب به اتفاق شما جز سعادت و حفظ شرافت ملت چيزی در سر نداريد. ما وظيفه وجدانی خود دانستيم که در اين لحظه تاريخی اين مطالب را به شما گوشزد کنيم. حال شما خود دانيد و شرافت سربازی خودتان.
            آيت‌اله کاشانی هم در مصاحبه تند و مفصل ٣٠/تير/١٣٣١ خود چند نکته را يادآوری کرد.
            ١- اگر پای يک انگليسی به تأسيسات نفت آبادان برسد پالايشگاه را نابود خواهيم کرد.
            ٢- برای تضمين صحت انتخابات لازم است وزارت جنگ تحت نظر دکتر مصدق باشد.
            ٣- محال است آقای قوام در همان راهی که آقای دکتر مصدق قدم گذاشت طی طريق کند.
            ٤- انگليس‌ها تمام تلاششان برانداختن کابينه دکتر مصدق و آوردن ديگری است.
            ٥- ما بدين جهت به مصدق علاقه‌منديم چون يقين داريم او تخطی از وطن‌خواهی و تمايلات ملت نمی کند.
            ٦- آقای دکتر مصدق هرچه اعلاميه به ارتشي‌ها صادر می کردند، ابداً کوچک‌ترين توجهی نمی شد.
            ٧- پس از تحقيقات معلوم شد در کابينه قوام حتی يک نفر آدم با شرف و با وجدان شرکت نمی کند.
            سپيده‌دم روز دوشنبه ٣٠/تير/١٣٣١ هنوز ستاره‌ها در آسمان نمايان بود و هوا روشن نشده بود که صدای زنجير تانک‌ها و غرش موتورهای زره‌پوش‌ها در فضای آرام و ساکت ميدان بهارستان پيچيد و مردم آنجا را از خواب بيدار کرد. نزديک ساعت ٧ صبح کاميون‌های نظامی از پادگان‌های مختلف و اطراف شهر وارد بهارستان شدند و پاسبان‌ها و سربازان را پياده کردند. از دو روز پيش که احتمال وقوع حوادثی می رفت مرتباً به نيروی نظامی در شهر به ويژه اطراف مجلس افزوده می شد. نظاميان در سپيده‌دم روز سی تير همه جای شهر را اشغال کرده بودند و روی پشت‌بام‌ها سنگربندی شده بود و سربازان دورادور ميدان را در محاصره داشتند.
            امام جمعه تهران ( رئيس مجلس ) که طرز انتخابش از مهاباد داستان شنيدنی دارد! در حاليکه آثار ناراحتی خيال و پريشانی حواس از وجناتش کاملاً پيدا بود صبح زود به مجلس آمد و رئيس گارد مجلس را که بعدها جزء قاتلين افشارطوس از آب درآمد به نزد خود خواند و دستورات لازم و کافی را صادر کرد.
            اکثر نمايندگان نهضت ملی نيز شب را در مجلس مانده بودند و آن‌هائی هم که نبودند، صبح زود آمدند. اما از آن ٤١ نفری که به قوام‌السلطنه رأی دادند هيچکدام در مجلس نبودند.
            در ميان مردم سخن از حوادث و رويدادهای قريب‌الوقوع بود و احتمال کشت و کشتار را می دادند. هرکس که وارد مجلس می شد خبر از زدوخورد مردم با مأموران در يکی از نقاط شهر می داد. خبرهای وحشت‌آور پشت سر هم به مجلس می رسيد. در نخستين ساعات روز سيل جمعيت شروع به آمدن کرد. آنان نخست در اطراف و سپس داخل ميدان بهارستان جای می گرفتند. همه در وحشت و اضطراب بودند که ناگهان فريادهائی از گوشه جنوب غربی ميدان بهارستان به هواخواهی دکتر مصدق برخاست و بلافاصله پليس با جيب بدان سوی حمله برد و زدوخورد شروع شد. حدود ساعت ٩ سيل جمعيت ديگری از سوی خيابان شاه‌آباد نمايان شد. هرچه مردم جلوتر می آمدند فرياد آنها شديدتر می شد. نعش نخستين شهيد راه وطن ساعت ٥/٩ وارد ميدان بهارستان شد. مردم جنازه جوانی را که در بازارچه مروی نزديک شمس‌العماره کشته شده بود روی تخته چوبی گذارده و پيشاپيش جمعيت حرکت می دادند. ورود چنين جمعيتی با اين ترتيب بر شور و هيجان ديگران افزود پليس و سربازان به مردم حمله بردند اما مردم نيز با مقاومت درخور تحسين و ستايشی سربازان را از روی اسب‌ها پياده می کردند و جيپ‌های شهربانی و ارتشی را آتش می زدند.
            حملات مردم سينه‌چاک و از جان گذشته به مأموران مسلح هيجان را در درون مجلس به منتها درجه رسانيد. عده‌ای به طرف اطاق رئيس مجلس و جمعی بطرف دفتر گارد مجلس دويدند. آثار ترس و وحشت از قيافه همه کاملاً مشهود بود. در اين اثناء يکی از افسران بدنام گارد مجلس برای حمله به طرفداران نهضت ملی خود را به باغ مجلس رسانيد و با فرياد گفت:" افراد آماده به خط ... " سربازها مثل مور و ملخ از پاسدارخانه بيرون ريختند و پشت نرده‌ها و ديوار مجلس و بالای شيرواني‌ها سنگربندی کردند. از اين طرف نيز جمعيت همه خيابان‌ها و ميدان مجلس را پر کرده بسوی نرده‌ها به جلو می آمدند. به گفته روزنامه‌های اطلاعات و کيهان فرياد مرده باد قوام و زنده باد دکتر مصدق رهبر ملت، ميدان بهارستان را به لرزه درآورده بود.
            عده‌ای از درب آهنی مجلس بالا رفتند تا خود را به داخل برسانند که صدای گلوله بلند شد و به دنبال آن صدای رگبار مسلسل‌ها از تانک‌ها و زره‌پوش‌ها برخاست. سيل جمعيت ناچار فريادکنان به اطراف سرچشمه و سه‌راه ژاله و شاه‌آباد عقب نشست و قوای نظامی به جلو آمد و شروع به حمله کرد و پليس سوار نيز برای پس‌راندن جمعيت بطرف اکباتان و صفي‌عليشاه وارد کار شد. صدای انفجار نارنجک‌ها و ترکيدن گازهای اشک‌آور و صدای رگبار مسلسل و شليک تفنگ و فريادهای پی در پی وضع جنگی کاملاً عياری را به وجود آورده بود. صدای مهيب چرخ تانک‌ها و سوت زره‌پوش‌ها و صدای سهمگين انفجار نارنج‌ها و رگبار مسلسل‌ها ميدان بهارستان را به ميدان جنگ تمام عياری تبديل کرده بود. ديگر بار جوانان از جان گذشته ميهن ما دست به يورش زدند و به سرعت حمله کردند. اين بار تانکها در محاصره مردم قرار گرفت و برخی نيز از کار افتاد و مبارزان راه آزادی در تيررس نظاميانی که سنگربندی کرده بودند قرارگرفتند. آنها می کشتند و اينها پيش می رفتند.

            Comment


            • هيچ وسيله دفاعی به جز چوب، سنگ، آجر نداشتند. چيز عجيبی که آن روز تا شب هنگام بکرات ديده می شد و هرگز فراموش نمی شود اين بود که بهيچوجه هيچکدام از مردم حاضر نبودند، شهيدان را تحويل نيروهای نظامی بدهند. بلکه برادران کشته يا زخمی خود را چون جان شيرين در آغوش می فشردند و با خود به کناری می کشيدند. برای توده مردم ديگر ارتش ايران با نيروی بيگانه فرقی نداشت. در گرماگرم مبارزه و کشت و کشتار مردم بي‌دفاع و دست از جان شسته و هنگامی که به جز صدای گلوله و رگبار مسلسل و ترکيدن نارنجک صدائی ديگر بر نمی خاست و زمانی که مردم به جنگ و گريز پرداخته بودند و از هر سو کشته‌ها چون برگ خزان به زمين می ريخت، ناگهان يک تاکسی که با زحمت بسيار زياد خود را به درب مجلس رسانيده بود، آقای مهندس حسيبی با چهره برافروخته و خشمگين و دهان کف‌کرده فريادزنان پياده شد و سراسيمه بسوی اطاق رئيس مجلس دويد.
              در اطاق رئيس مجلس محشری برپا شده بود. نمايندگانی که وارد می شدند با تعرض و فرياد از حوادث خونينی که خود شاهد آن بودند سخن می گفتند و ديگران را بيشتر ناراحت و وحشت‌زده می کردند.
              نزديک به ساعت ١١ که در ميدان بهارستان جز سرباز و تانک چيز ديگری نبود، گروهی از مردم فداکار و از جان گذشته از سوی غرب به شدت هجوم آوردند. اقدام اين گروه آنقدر شجاعانه بود که باعث شگفتی و تحسين حاضرين در باغ مجلس شد. اين عده در زير باران گلوله و انفجارهای پی در پی خود را به پشت نرده‌های مجلس رساندند و فرياد می زدند که ما انتقام خون شهدای خود را خواهيم گرفت. ... و به دنبال آن گروهی از زنان که فرزندان خود را از دست داده بودند، شيون‌کنان و سروسينه‌زنان به مجلس رسيدند و منظره‌ای تأثرانگيز به وجود آوردند به حدی که همه گريستند و جوانان آتشی با احساسات تندتری به حمله مبادرت می ورزيدند. يکی از زنان خود را به رئيس مجلس رساند و به شدت وی را مخاطب قرار داده و شروع به دشنام‌دادن کرد. رئيس مجلس ( امام جمعه تهران ) بتندی تصميم گرفت که به سعدآباد برود و با اتوموبيل خود حرکت کرد، اما چند قدمی نرفته بود که مورد حمله مردم قرار گرفت و شيشه‌های اتوموبيلش با سنگ و چوب خرد شد و ناچار برگشت.
              بتدريج مردم در اثر ديدن کشته‌ها و جنازه‌ها جري‌تر شده و با هيجان شديدتری جلو می آمدند. کم‌کم حمله مردم جسورانه‌تر و بي‌باکانه‌تر می شد. ديگر مردم سينه‌باز خود را جلو تانک‌ها می دادند. از ساعت ٥/١١ به بعد بر تعداد کشته‌شدگان لحظه به لحظه افزوده می شد و مردم که نعش‌ها را به مأموران نمی دادند آنها را در خيابان اکباتان جمع کرده بودند. اين نعش‌ها بر تهييج مردم می افزود. مردم پيراهن خونی کشته‌شدگان را بر سر چوب‌ها کرده و فرياد می زدند: اينها شهدای وطن هستند. جوانان از جان گذشته در لحظات واپسين حيات نيز دست از آرمان خود بر نمی داشتند و با خون خود پيام آزادی بر در و ديوار می نوشتند. جوانی با خون گرم خود به کف خيابان داغ چنين نوشته بود: اين خون زحمتکشان ملت ايران است. زنده باد مصدق. مرگ بر قوام‌ها ...
              مشارکت زنان
              زنی پنجاه‌ساله با دختر ١٦ ساله خود جلوی سربازان ايستاده بود و بهيچ‌وجه از برابر آنان کنار نمی رفت. بچه‌ها و نوجوانان با سنگ و آجر از حرکت و کار کردن هر نوع وسيله‌ای جلوگيری می کردند و گوششان به حرف احدی بدهکار نبود.
              روزنامه کيهان می نويسد:" در ميدان بهارستان يک زن چهل‌ساله طی نطق خود تودوه مردم را سخت تهييج کرد و چون لحظه به لحظه به تعداد مردم افزوده می شد، مأمورين به سرعت يورش بردند و در نتيجه يک پسر بچه ده، دوازده ساله گلوله خورد و به قتل رسيد."
              زن‌ها در ساير نقاط شهر مخصوصا بعدازظهر در ميدان بهارستان سخت ابراز احساسات می کردند و اين امر تا آن زمان بي‌سابقه است.
              مأموران برای گرفتن نعش‌ها از مردم تلاش بسيار می کردند ولی موفق نمی شدند. مردم نعش‌ها را در خيابان‌ها می گرداندند و به همه کاميون‌های نظامی حمله می کردند.
              تا آنجا که به ياد مانده است در آن روز افراد فرومايه و تبه‌کاری چون سرهنگ قرباني، سرهنگ برخوردار، سرهنگ گيلانشاه، سرگرد صيرفي، سرگرد شهرستاني، ستوان فاطمی در بيرون مجلس در کشتن مردم پيشقدم بودند و ترس و هراسی از کشتن افراد بي‌دفاع و هموطنان شرافتمند به خود راه نمی دادند و با اينگونه درندگي‌ها نفرين ابدی را برای خود و سرافکندگی را برای خانواده خود می خريدند. در باغ مجلس نيز اشخاص تبه‌کاری چون سرهنگ زاهدی و ... مشغول خوش‌خدمتی بودند تا آنجا که عده‌ای از نمايندگان در داخل مجلس به روی سرهنگ قربانی ريختند و با مشت و لگد او را زدند.
              از ساعت سه بعدازظهر رفته رفته ازدياد جمعيت به اندازه‌ای شد که ديگر هيچگونه وسيله‌ای قادر به حرکت نبود. شعارهای زنده باد دکتر مصدق، مرگ بر قوام خائن و ... مرتباً شنيده می شد. مرحوم کريم‌پور شيرازی مدير روزنامه شورش می گفت:" برادران و قهرمانان عزيز، اين نهضتی را که امروز شما برای آزادی و استقلال ايران شروع کرده‌ايد، در تاريخ مشروطيت ايران و کشورهای خاورميانه بي‌مانند است." هيجان و ابراز احساسات توده مردم به اندازه‌ای بود که ما توانائی وصف آن را نداريم.
              يکی از نخستين مراکزی که تظاهرات را شروع کرد، دانشگاه تهران بود. اندکی پس از شروع تظاهرات عده‌ای پاسبان و سرباز مغول‌وار به آنجا رسيدند تا از تظاهرات جلوگيری کنند. اما کاری از پيش نبردند. دانشجويان موج به موج جلو می رفتند و سبکبال با " فرار " و " قرار " نيروی نظامی را اين سو و آن سو می کشيدند و بينشان فاصله می انداختند و با جنگ و گريز توده مردم را به شيوه درست و آگاهانه مبارزه خيابانی آشنا می ساختند.
              بنا به نوشته روزنامه کيهان ( ٣٠/تير/١٣٣١ ) عناصر چپی از لحاظ " فرار " و " قرار " از ساير دستجات با تجربه‌تر بودند و به همين جهت در بسياری از خيابان‌ها ابتکار عمليات ( در برابر مأموران نظامی ) در دست آنها بود، زيرا وقتی که مأموران برای تفرقه تظاهرات دست به حمله می زدند، اينان مردم را تشويق به مقاومت و رفتن به کوچه‌ها می کردند." افراد ورزيده احزاب ملی در آن روز در مقاومت در برابر مأموران نظامی و مسلح پشت سر هم به معابر گوناگون می گريختند و سپس باز می گشتند و حملات خود را از نقطه نخستين شروع می کردند.
              از ساير نقاط شهر نيز مردم دسته دسته به طرف خيابان‌های اصلی شهر مخصوصاً بهارستان هجوم می بردند و همه برای برخورد با يک رويداد غيرمنتظره خود را آماده می کردند. مردمی که از سمت بازار به سوی سرچشمه و مجلس به راه افتاده بودند، شهيدان بازار را روی دست می بردند.
              روزنامه‌های عصر زير عنوان قتل و خونريزی اشاره به فشرده‌ای از کشت و کشتارها در خيابان‌های شهر کرده‌اند. در ناصرخسرو و بازار شدت تيراندازی و حمله به مردم خيلی شديد بود و چندين نفر کشته شدند که مردم جنازه‌ها را روی تخته می گذاشتند و بسوی پزشک قانونی به راه می افتادند. در برابر زندان دادگستری و روبروی روزنامه اطلاعات نظامي‌ها بي‌رحمانه به مردم بي‌سلاح حمله می کردند. حتی روی ستون‌های پارک شهر و باغ ملی زدوخورد شديدی ميان نظامي‌ها و مردم درگرفته بود. در خيابان‌هايی که به کاخ اعليحضرت منتهی می شد، مقاومت نظامي‌ها بيشتر و تعدادشان هم فزونی داشت. در برابر منزل قوام نيز زد و خورد شديدی در گرفته بود و فرياد مصدق را می خواهيم، به آسمان بلند بود. در اينجا سرهنگ گيلانشاه در اثر حمله مردم با پاره آجر مجروح شد. ( و بعداً هم برای اين شجاعت و رشادت در ميدان جنگ! مدال گرفت. ) با همه کشت و کشتار و رگبار مسلسل‌ها و انفجارات گوناگون از احساسات و مقاومت و سرسختی توده مردم چيزی کاسته نمی شد، بلکه هر آن به نيروی پايداريشان افزوده می شد.
              در خيابان اکباتان مقاومت و ايستادگی بي‌مانندی از طرف مردم می شد. انتشار روزنامه‌های شاهد ( ارگان حزب زحمتکشان ) پرچمدار ( ارگان پان‌ايرانيست‌ها ) جوانان دموکرات و بسوی آينده ( حزب توده ) و پخش فوق‌العاده‌های حزب ايران و ساير دستجات يک اتحاد بي‌مانندی در مقاومت توده مردم به وجود آورده بود. در حوالی شمس‌العماره مردم به کاميون‌های ارتشی حمله می کردند و حتی هنگام تصرف يک اتوموبيل از ميکروفون داخل آن استفاده کرده و ديگران را به مبارزه تشويق می کردند. نزديکي‌های ظهر اوضاع چهارراه مخبرالدوله بسيار وخيم گزارش شده بود و مردم خشمگين حالت حمله به خود گرفته بودند و در نخستين يورش خود سرگرد صيرفی مسئول انتظامات اين ناحيه را مجروح ساختند. او در ساعت ١٢ و ٢٠ دقيقه با بي‌سيم خود به فرماندار نظامی چنين می گويد:" چنين به نظر می رسد که مردم تصميم دارند مجتمع شده ضمن استفاده از خستگی افراد حمله شديدی را شروع کنند. به نظر اينجانب نيروی تازه‌نفس لازم است. ... ضمناً خود اينجانب بطوری مجروح شده‌ام که نيم‌ساعت ديگر قادر به ايستادن نيستم، ولی اينجانب از مرگ باک ندارم و ذره‌ای فروگذار يا سستی نخواهم کرد."
              در ساعت يازده و نيم از طرف يک جيپ خودکار با بي‌سيم به شهربانی اطلاع داده شد که در خيابان ژاله يکی از اتوموبيل‌های بی نمره دربار که متعلق به شاهپور عليرضا بود مورد هجوم مردم قرار گرفته است. فوراً بشتابيد. به مجرد وصول اين خبر چند کاميون سرباز و چند تانک از مخبرالدوله بطرف خيابان ژاله حرکت کرد و لحظه‌ای بعد اتوموبيل بي‌نمره دربار با اين طرز و تفصيل و پيروزمندانه بطرف شميران حرکت کرد. بنا به نوشته روزنامه ( اطلاعات، کيهان، شهباز، ... ) قبلاً برای حرکت‌دادن و کمک به اين ماشين بي‌نمره دربار که حامل شاهپور عليرضا بوده است ( و ظاهراً !! معلوم نبود که از کجا و برای چه کار آنجا آمده است ) از سرگرد صيرفی کمک خواسته بودند و وی گفته بود که اگر سربازان را جهت مشايعت شاهپور عليرضا جمع کنيم، مردم به ما حمله خواهند کرد و بالاخره از ميدان شاه‌آباد کمک فرستادند. يک جيپ شهربانی در جلو بود و چندين پاسبان نيز با هفت‌سرهای لخت به دنبال و اتوموبيل شخصی سرهنگ برخوردار نيز پشت سر آنها و در حاليکه مرتباً شليک می کردند و چند کاميون سرباز نيز از پشت سر و دو طرف آن را احاطه کرده بودند، شاهپور عليرضا را پس از تيراندازي‌های زياد به سوی مردم از ميدان بدر بردند.
              لحظه‌ای پس از عزيمت شاهپور عليرضا مشاهده شد که عده‌ای از سمت خيابان و سه‌راه ژاله اجساد چند جوان را که به روی تخته گذارده بودند به ميدان بهارستان آوردند. سربازان نخست می خواستند مانع شوند اما از اتفاق نادر و استثنائی اين که هنگامی که افسران برای جلوگيری پيش رفتند در اثر مشاهده وضع اجساد و زخمي‌ها و لاشه جوانان تکه و پاره شده و نيز مشاهده مردمی که به شدت تهييج شده بودند و گريه می کردند، بي‌اختيار روی برگرداندند.

              Comment


              • بتدريج آثار نافرمانی از دستورهای فرماندهان نظامی مبنی بر کشتن توده مردم در ميان نظاميان آشکار می شد. آسوشيتدپرس در اين باره گزارش داده بود که:" نزديک ميدان توپخانه سه هزار نفر از مردم به طرف يک تانک حمله‌ور شدند، ولی سربازان و مردم به جای حمله، يکديگر را در آغوش کشيدند و بوسيدند.
                باری همه نيرنگ‌ها و تدبيرها کارگر نيفتاد و با وجودی که امراء و فرماندهان جنگ لحظه به لحظه همه دستورات و فرامين صادره را مو به مو اجراء کردند، مع‌الوصف به جز کشتن و زخمي‌کردن بيش از صدها نفر از مردم تهران کاری از پيش نبردند و ناچار مانند ديگر موارد پنجاه‌ساله آهنگ عزيمت و عقب‌نشينی اختيار کردند.
                بي‌اغراق تاکنون ماجزئی از حوادث سي‌تير را ننوشته‌ايم و همه‌اش از رويداد چندين ساعته برابر مجلس سخن گفته‌ايم. مانند اين حوادث و شديدتر از آن در سبزه‌ميدان تهران، ميدان شاه، ميدان سپه، شاه‌آباد، سعدي، فردوسی و ... بگونه‌ای ديگر در همه شهر جريان داشت که امکان نشر همه اينها نيست و از همه اينها مهمتر حوادثی بود که در شهرستان‌ها می گذشت و متأسفانه مانند تهران هيچگاه منعکس نشده است و جوانان و شهيدان حماسه‌آفرين نهضت ملی ايران که به خاک رفته‌اند، در گمنامی باقی مانده‌اند.
                در قيام سي‌تير تمام مردم از هر حزب، دسته، جمعيت و از هر صنف و طبقه با هم‌آهنگی و يگانگی کامل و قابل ستايشی شرکت داشتند و شعار اصلی آنها، " مرگ بر حکومت ننگين قوام " و " زنده باد دکتر مصدق " بود.
                در سي‌تير بدون ترديد حتی يک خبرنگار داخلی يا خارجی به زشتی از قيام حماسه‌آفرين ملت ايران ياد نکرد. بنا به گزارش همه خبرگزاري‌های خارجی مردم دنيا با شگفتی و علاقه و احساس خاص و استثنائی قيام ملت ايران را پي‌گيری می کردند.
                روزنامه اطلاعات ١/مرداد/١٣٣١ نوشت: ... حوادث خونينی که در برابر مجلس روی داد و منتهی به پيروزی ملت و ابراز تمايل به دکتر مصدق شد در تاريخ معاصر ايران حائز اهميت می باشد.
                قيام سی تير که تظاهر درخشان و پر شکوه اراده و ايستادگی مردم در برابر اهريمن و بيگانه بود دکتر مصدق را دوباره به نخست‌وزيری رساند و شکست و سکوت موقت دربار و عوامل استعمار و ارتجاع و بيگانه‌پرستان را باعث شد و ما در برابر اين همه شجاعت و ازجان‌گذشتگی سر تعظيم فرود می آوريم.
                بنا به گفته ارسنجاني، آقای قوام روز سی تر که مانند برگ خزان جوانان ما را به زمين می ريختند، در باغ سفارت آلمان استراحت می کرده است و پادوها و دلالان معتبر بيگانه و نمايندگان دربار و فئودال‌ها نيز مرتباً به آنجا رفت و آمد داشته‌اند که اساميشان موجود است. مثلاً ناصر ذوالفقاری ( برادر محمد ذوالفقاری که هر دو به قوام رأی تمايل داده بودند ) عرق‌ريزان می رسد و می گويد، شهر شلوغ شده است ولی مأمورين مثل اينکه ميل ندارند جلوگيری کنند ( با آنهمه کشت و کشتار ) اينکه کار نمی شود ما با همه چيز خودمان بازی کرده‌ايم. اگر قرار باشد با سهل‌انگاری کار صورت ديگری پيدا کند وضع ما به خطر خواهد افتاد. ... ديگری خبر آورده بود که در ميدان سپه يک سرهنگ از تانک بيرون آمد و پاگون خود را کند و نعره زد که من بطرف مردم شليک نمی کنم و خود را تسليم مردم می کنم. ... و باز خبر می رسد که مردم در شهر شعارهای ضد شاه و ضد قوام می دهند ...
                آقای ارسنجانی می نويسد: در اين اثناء آقايان علاء و سپهبد يزدان‌پناه آنجا آمدند... علاء به قوام می گويد: جناب اشرف لابد از اوضاع شهر استحضار داريد. قوام ميگويد: تظاهرات مختصری شده و چند نفر مجروح شده‌اند. علاء می گويد: خير قربان، نزديک پانصدنفر کشته شده‌اند وضع خيلی خطرناک است. قوام می پرسد: شما از کجا می دانيد؟ علاء می گويد: فرماندار نظامی اطلاع داده است. قوام با قيافه برافروخته می گويد: فرماندار نظامی چرا به من که رئيس دولت هستم اطلاع نمی دهد؟ اين چه ترتيبی است؟ يعنی چه؟ ... پس معلوم می شود که آقايان هر چه خواسته‌اند کرده‌اند و به حساب من گذارده‌اند. ... علاء ميگويد: در هرحال مسلماً در تهران جوی خون جاری شده است.
                آقای ارسنجانی می افزايد: نزديک ساعت چهار بعدازظهر از شهر خبرآوردند که نيروهای انتظامی شهر را ترک کرده‌اند و مردم کلانتري‌هايی را اشغال کرده‌اند و برای اشغال ادارات دولتی تلاش می کنند. ساعت پنج بعدازظهر قوام‌السلطنه به دربار رفت و استعفاء داد در حاليکه در آن موقع اداره راديو در اشغال اعضای حزب ايران، زحمتکشان، جبهه ملی بود.
                در حدود ساعت پنج و نيم حسين علاء وزير دربار تلفنی به آقای مهندس احمد رضوی رئيس فراکسيون نهضت ملی اطلاع می دهد که قوام استعفاء داده است و ضمناً ( از طرف دربار ) دستور اکيد داده شده که نظامي‌ها فوراً به سربازخانه‌ها برگردند. پس لازم است که آقايان فراکسيون نهضت ملی خودشان امنيت شهر را مورد توجه قرار دهند.
                فراکسيون نهضت ملی برای حفظ نظم و امنيت شهر و انتشار استعفای قوام فوراً طی جلسه‌ای ترتيباتی اتخاذ کرد. آقايان حسين مکي، مهندس حسيبي، پارسا خبر استعفای قوام را به اطلاع مردم رساندند....
                آقای ارسنجانی در دنباله اعترافات خود می افزايد:" در قيافه جوان‌ها، پيران، غرور و افتخار فوق‌العاده‌ای می ديدم و از اين نيروی زنده‌کننده‌ای که مردم را به حرکت در آورده بود لذت می بردم ... آيا اينها همه مايه غرور و افتخار نمی تواند باشد؟ مسلماً چرا ...
                ساعت ٧ بعدازظهر سی تير مردم به سوی خانه دکتر مصدق رهسپار شدند ... دکتر مصدق در حاليکه به شدت می گريست، گفت:" ای کاش من مرده بودم و ملت ايران را اينطور عزادار نمی ديدم. ... و سپس افزود: ای مردم من به جرأت ميگويم استقلال ايران از دست رفته بود ولی شما با رشادت خود آن را گرفتيد ...
                روز ٣١/تير/١٣٣١ ديگر از افراد پليس و سرباز در خيابان‌های تهران خبری نبود. زيرا نيروهای پليس و نظامی جرأت آشکارشدن را نداشتند.
                حفظ نظم شهر به عهده يک عده از جوانانی بود که به سينه خود نوار سياه‌‌رنگی نصب کرده بودند. با وجود اجتماعات بيش از اندازه‌ای که در اين روز در گوشه و کنار تهران تشکيل شد و سخنان تندی که ايراد گرديد، کوچک‌ترين بي‌نظمی ديده نمی شد. حتی ترتيب عبور و مرور وسائل نقليه نيز به صورت منظم و توسط جوانان انجام می گرفت.
                ساعت سه صبح جلسه سری مجلس تشکيل شد و از ٦٤ نفر عده حاضر در جلسه ٦١ نفر به دکتر مصدق رأی اعتماد دادند.
                جالب است که روزنامه اطلاعات مانند همه بيگانه‌پرستان در روز ٢٩/تير/١٣٣١ که مردم به مؤسسه‌اش حمله بردند، آنان را آشوبگران و عناصر ماجراجو که به دنبال اغراض شخصی هستند، ناميد و روز قيام ٣٠/تير/١٣٣١ خاموش شد و روز ١/مرداد/١٣٣١ در سرمقاله خود تحت عنوان ماتم عمومی آنان را جوانان پرشور و مردمانی که شوری وطن‌پرستانه در سر داشتند، خواند و نوشت که افتخار جاويدان برای خود و خانواده خود ذخيره ساختند.
                در اين باره در تسليتی که به امضاء وزير دربار ( نه اعليحضرت همايونی ) صادر شد از قيام درخشان سی تير به نام وقايع تأسف‌بار ياد شده است.
                بالاخره در سي‌ام تيرماه ١٣٣١ پيروزی ديگری برای ملت ايران به دست آمد و اوايل شب خبر اعلام رأی ديوان دادگستری لاهه مبنی بر عدم صلاحيت آن دادگاه در رسيدگی به مسئله نفت به تهران رسيد. اين رأی که حقانيت ملت ايران را در مبارزه با استعمار انگليس ثابت کرد، پيروزی سی تير را کامل کرد تا آنجا که اعليحضرت همايونی هم شخصاً زبان به ستايش گشودند.
                " موفقيت ايران را در دادگاه لاهه به عموم هم‌وطنان عزيز از صميم قلب تبريک می گويم و بدينوسيله از اهتمام جناب آقای دکتر مصدق نخست‌وزير و تمام ملت ايران که در اين راه هم‌صدا بوده‌اند قدردانی و تشکر می نمايم. اين پيروزی قدم مهمی است در راه توفيق نهائی و رسيدن ايران به آمال و آرزوهای ملی.
                محمدرضا پهلوی ١/٥/١٣٣١
                رويتر بلافاصله پس از اين دو حادثه گزارش داد که انگلستان مأيوس است و در لندن بطور کلی نظر بر اين است که با صدور اين رأی موقعيت دولت دکتر مصدق برای مذاکره و معامله محکمتر شده است.
                روزنامه نيو استيسمن (١/مرداد/٣١ ) ضمن اشاره به قيام سی تير نوشت: حوادثی که اخيراً در ايران روی داده است مراجعت شرکت نفت انگليس را به ايران غيرممکن می سازد.
                روزنامه بني‌صباح چاپ ترکيه ( ٤/مرداد/١٣٣١ ) پس از اين حادثه نوشت: ... خوب بود راديو آنکارا که از آغاز ملی شدن نفت در ايران پيوسته عليه ايران و به نفع انگليس تبليغ و تفسير می کرد، از قاضی انگليسی ( که در دادگاه لاهه به زيان دولت خود رأی داد ) درس عبرت می گرفت.
                و روزنامه سوسياليستی شن‌ولک نيز نوشت که سياستمداران قديمی ايران هر يک به نوبه خود امتحان خويش را داده‌اند و تاکنون نتوانسته‌اند بر قلوب مردم حکومت کنند، قوام هم يک عامل استعمار انگليس بود.
                خبرگزاری فرانسه در تاريخ ١٥/مرداد/١٣٣١ گزارش داد که: عوامل سوسياليست جبهه ملی با تمام قوا تلاش می کنند که اوضاع را به نفع طبقه بينوا تغيير داده و از فشاری که بر دوش توده مستمند وارد می شود بکاهند.
                تحت تأثير قيام سی تير ملکه مادر و شاهدخت اشرف بعلت تحريکا و کارشکني‌هايی که در راه پيشرفت نهضت ملی مقدس ايران می کردند و به دليل دخالت مستقيم در اين ماجرا از ايران تبعيد شدند.
                دفاتر مخصوص شاهدخت‌ها و شاهپور‌ها بسته شد و اجازه تماس مستقيم با ادارات دولتی از آنان گرفته شد.
                بنا به گزارش رويتر شاهدخت اشرف پهلوی که برای فراهم کردن مقدمات سقوط دکتر مصدق در تاريخ ١٥/٤/١٣٣١ به تهران آمده بود روز ٩/مرداد/١٣٣١ وارد رم شد. اين خبرگزاری به نقل از روزنامه باختر امروز می افزايد اثاثيه شاهدخت اشرف بيست جامه‌دان بود که برای نخستين بار بوسيله مأموران ايرانی گمرک بازرسی شده است. ...
                آقای دکتر عبدالله معظمی در جلسه فوق‌العاده ٢/مرداد/٣١ مجلس شورای ملی که پس از قيام سی تير تشکيل شد چنين گفت: با کمال خضوع و فروتنی به روان پاک شهيدان راه آزادی و حريت و استقلال و شرافت ايران درود می فرستم و از درگاه خداوند متعال مسئلت می کنم که به ملت ايران در اين مصيبت صبر و اجر کرامت و عنايت رمايد. و اين جنبش و قيام ملی ثابت کرد که در مقابل اراده ملی هيچ قوه و قدرتی را تاب مقاومت و پايداری نيست و اين نيروی عظيم هر مانع و رادعی را از ميان برخواهد داشت... روز سی تير ماه سرزمين ايران عرصه اين آزمايش بود. ملت ايران در اين روز با خون خود و خون عزيزان خود به روی زمين ايران چند جمله نوشت که برای هميشه بايد سرمشق فداکاران و وطن‌پرستان باشد.
                اول‌نوشت در مقابل اراده ملت هيچ نيروئی تاب مقاومت و پايداری نخواهد داشت. پس‌از‌آن‌نوشت تسليم و تمکين و رضا در برابر شدائد و حوادث شيوه مردان غيرت‌مند نيست و بازنوشت، ما با قطرات خون گرم خود درخت آزادی و عظمت ايران را که از شادابی و سرسبزی افتاده بود آبياری کرديم و تا تازگی و طراوت از سر گيرد و بارور و سايه‌گستر شود.... آخرين جمله‌ای که شهيدان راه آزادی با خون خود نوشتند اين بود که همت کنيد تا اين شعله مقدس را که ما برافروخته‌ايم خاموش نشود.
                در جلسه علنی ٥/مرداد/١٣٣١ نيز آقای مهندس حسيبی در حاليکه به شدت می گريست و فرياد می زد چنين گفت: آقايان ملت ايران بيدار است و حق خود را می گيرد ولو به هر قيمتی که باشد. روز سی تير اين مردم حتی چوب در دست نداشتند و با دست خالی جلوی گلوله و توپ می رفتند...
                آقای حسيبی به حال گريه گفت: روز سی تير واقعه‌ای اتفاق افتاد که دلم را ريش کرد و آن اين بود که مردی لخت را که فقط يک پيراهن پاره پاره به تن داشت هدف گلوله قرار دادند و وقتی به زمين خورد و جان سپرد بدن او را وارسی کردند و ديدند که فقط يک تکه نان خشک در لای آستين پيراهن پاره خود دارد و او با اين تکه نان که نهارش بود برای حفظ حيثيت و استقلال کشور آمده بود تا سينه خود را هدف گلوله قرار دهد.

                Comment


                • جنبش ضد جنگ درکشورهای غربی دروجه غالب تحت نفوذ سنتی نيروهای پاسفيست و صلح طلب قراردارد . جبهه پاسيفيستی در برگيرنده ی طيف های متنوعی ازانجمن ها و گروهها و سازمانهايی است که هدف اصلی درمبارزه عليه جنگ و برای صلح فشاربه دولت های حاکم بر کشورهايشان است تا مبادا سربازان هم وطن را به مسلخ جنگ روانه سازند و با نظاميگری در گسترش شرّ جنگ شرکت نمايند . بعدازجنگ سرد و پايان دوران حاکميت سايه های بمب اتم بر فراز اروپا و آغاز به اصطلاح نظم نوين جهانی آمريکايی و جنگ اول خليج و 11 سپتامبر و سرانجام حمله ی ارتش آمريکا و متحدينش به افغانستان و عراق جريانات ضد جنگ بيش ازهر زمان ديگر به موضع ضدامپرياليستی ضد آمريکايی سطحی و ابتدايی درغلطيدند و با اين حکمت، سياست محوری خود را بر ائتلاف گسترده با کليه نيروهايی قراردادند که در ستيز با آمريکا قراردارند . اين جهت گيری تا به امروز نيز ادامه دارد تا جايی که اين نيروها برای اثبات صحت خط ومشی خود به توجيه سياست های خارجی دولت ها و گروههايی می پردازند که درشکل و محتوا نه تنها ارتجاعی اند بلکه متعلق به جناحهای مشخصی ازسرمايه اند که عليرغم مخالفت با آمريکا خواهان گسترش دامنه ی نفوذ و قدرت سياسی اقتصادی در منطقه خود و سايرنقاط مناطق جهان نيز هستند .
                  واقعيت اين است که تلاش نيروهای ضد جنگ در کشورهای غربی تا آنجا که منشا بشردوستانه دارد و با ددمنشی امپرياليسم مخالفت جدی می کند مورد تاييد نيروهای مترقی و چپ و سوسياليست قرارداشته و قرارخواهد داشت . اشکال اساسی اين نيروها همانگونه که فوقا به اختصارآمد در اجرای سيا ست های ائتلافی است که نوشته يا نا نوشته همواره کوشيده اند با تکيه بر جمعيت انبوه مهاجرين ازکشور های جنگ زده پايه های اين جنبش ضد جنگ را دراعتراضات خيابانی گسترش دهند و ازاين راه بر حجم فشاربراحزاب پارلمانی حاکم بيافزايند تا مانع و عامل کاهش دهنده ی سياست های ميليتاريستی درکشورشان باشند . جای انتظار ازبسياری ازنيروهای شرکت کننده در جنبش ضد جنگ نيست تا بجای ايفای نقش عامل فشار و تعديل سياست های حاکم بر کشورها به ريشه های ميليتاريسم که در ذات روابط سرمايه دارانه و مسلط حاکم بر جهان نهفته است پی ببرندو از اين راه به روش های مبارزاتی موثرتری دست بايند . اصولا بسياری ازاينها نقدی بر سرمايه و سرمايه داری ندارند و در بهترين حالت ازمدافعين پروپا قرص مدل دولت های رفاه هستند .
                  بخش ديگری از نيروها ی فعال در جنبش ضد جنگ را اما نيروهای مدعی چپ وسوسياليست تشکيل می دهند . دستکم انتظاری که ازاين بخش می رود اين است که به حداقل هايی از نقدی که به اعتبارآن گروهبندی خود را ازنيروهای غيرچپ وسوسياليست جدا کرده اند در مسئله جنگ و صلح نيز به همان حداقل ها پايبند بمانند . متاسفانه اين انتظار اما درعمل واهی ازآب در می آيد . به اين علت که اين عده ازمدعيان سوسياليست با پيوستن به مبارزات پارلمانی برای جمع آوری آرای بيشتر روی جمعيت مهاجرين حساب بازکرده اند . جمعيتی که البته در کشور های ميزبان شهروند درجه 2 محسوب می گردند و مورد تبعيض قومی و نژادی و مذهبی قراردارند و به حاميان مهربان نيازمندند. بدين ترتيب اين عده از سوسياليست ها توانسته اند نقش کليدی در گسترش ائتلاف هايی بر عليه فرصت های نابرابر و مخالفت با سياست های محافظه کارانه درکشورهای مربوطه داشته باشند و همچنان دارند و در مسئله جنگ و صلح نيزبيش ازهر زمانی زمينه ی همراهی و همسويی با هر نيرو و جريان ضد آمريکايی برای خود فراهم آورند . بويژه هنگاميکه امپرياليسم آمريکا نقش ژاندارمی جهان را بازی می کند و تحت رهبری بوش و همپالگی هايش نيمی ازسرزمين ها طعمه آتش و دود بمب افکن هايشان گرديده است ،ميليونها نفر روزانه ازسرزمين هايشان آواره می گردند و بخشی ازآنان نيزبعنوان پناهجوی سرازيرکشورهای غربی می گردند و کم وبيش ، دير يا زود ، مستقيم وغير مستقيم درارتباط با فعالين سوسياليست و ضد جنگ هم قرارمی گيرند .
                  علاوه بر اين دو نيرو ی اصلی درجنبش ضد جنگ گرايشات ديگر چپ و سوسياليست هم هستند که فی الواقع به نقد خود نسبت به سرمايه و ماهيت توسعه طلبانه و جنگ طلبانه ی آن واقفند؛ نقد به امپرياليسم را ازنقد به سرمايه جدا نمی کنند، سکولارند و با مذهب در هر شکل و لباسی برای پيشبرد اهداف سياسی مخالفت جدی دارند و تلاش می کنند در جنبش ضد جنگ ازموضع آزاديخواهانه ، بشر دوستانه و کارگری شرکت نمايند و در وادی جنگ قدرت ها به دام اين يا آن دولت گرفتار نيايند . حقيقت اما اين است اين گرايش با وجود صحت خط ومشی انقلابی ، چپ و سوسياليستی اش هنوزگرايش غالب نيست ، بلکه در عمل هم تحت فشار گرايشات غالب بوده وهست که گويا در مواقع حاد درگيری مابين طرفين جنگ بايد در يک طرف درگيری ايستاد و عليه ديگری بود . راه وسطی وجود ندارد .
                  فقدان يک آلترناتيو درچنين مواقعی علت اصلی استدلات کاذب نيروهای است که بنام صلح طلب و بخشا مدعی سوسياليست حاضرند به بهانه ی مقابله با امپرياليسم متحدين خود را درجبهه رنگارنگ مخالفين بازيابند و با همين استدلال جلو روند تا جايی که دولت احمدی نژاد را تلويحا بخاطر غرب ستيزی اش اگر ستايش نکرده اند هرگونه نقد بدان را تابو جلوه دهند و در عمل بويژه در ميان جمعيت مهاجرين مسلمان گروههای هم پيمان جمهوری اسلامی را هم پيمان خود گردانند .

                  تعداد و ميزان روزنامه ها و سايت های مُعرف اين گرايشات بيشمار است . نيازی نيست علاقه مندان به تک تک منابع مراجعه کرده تا با جهت گيريها و مواضع درون نيروهای جنبش ضد جنگ آشنا گردند . گروههای کاری و محلی اين جريانات و تجربه ی حرکات اعتراضی برعليه جنگ که اخيرا نيز تشديد شده است بهترين زمينه ی شناخت را برای هر ناظر هوشمندی فراهم کرده است .
                  در بين ايرانيان مهاجر و چپ و سوسياليست ، آنانکه در عمل به مسائل جامعه مبدا و مقصد حساسيت های روزمره دارند و بويژه ازموضع مترقی و ضد سرمايه داری با جنگ مخالفند موضع گيری نسبت به گرايشات غالب در جنبش ضد جنگ اين کشور ها روشن است . به جرات می توان مدعی شد بخاطر شناخت ازعواقب يک سياست يک جانبه نسبت به طرفين درگير درجنگ که نمونه ی تاريخی آن جنگ 8 ساله ايران و عراق بود بخش وسيعی از نيروهای چپ ايرانی نه تنها از موضع ضد امپرياليسم ابتدايی و سطحی فراتر رفته اند و با تعميق نقد خود از سرمايه داری به شناختی معرفتی از ماهيت جنگ های امپرياليستی پی برده اند و فريب تبليغات رسانه های ايدوئولوژيک که زمينه ساز جنگ در افکار عمومی هستند را نمی خورند ، بلکه فراتر از اين برای اولين بار با شرکت خود در اعتراضات ضد جنگ، برای مقابله با خطر تحميل جنگ به مردم ايران ازسوی آمريکا و رژيم جمهوری اسلامی توانسته اند آلترناتيوی را مطرح کنند و با شعار نه به جنگ، نه به امپرياليسم آمريکا ، نه به جمهوری اسلامی افکار عمومی را متوجه فاکتوری در تحولات درون جامعه ايران نمايند که ريشه در جنبش کارگران ؛ زنان ؛ دانشجويان و همه ی آزاديخواهان سکولار و برابری طلب جامعه ايران دارد. اين آلترناتيو که نياز به حمايت بين المللی از سوی افکار مترقی و بشر دوستانه و نهاد های دمکراتيک و کارگری جهان دارد ابتدا به ساکن موضع سوسياليستی و کارگری نيروهای درون جنبش ضد جنگ را تقويت کرده است و کليه نيروهای غير کارگری را به واکنش نسبت بخود برانگيخته است . بی دليل نيست همه احزاب و جرياناتی که در فلسفه سياسی و منش و کردار سياسی شان دستکم در 3 دهه اخير هزاران بار به اثبات رسانيده اند که شيفته ی تصرف قدرت از بالا هستند و در معادلات قدرت حوزه تاثير گذاری شان را تعيين کرده اند و با جنبش ازپايين و مردمی بيگانه اند، اينبار دارند و يا تلاش می کنند از ذخيره ی جنبش های ازپايين برای خود فروشی در بالا سوء استفاده نمايند وحمايت های بين المللی شان را از سوی اين يا آن جناح امپرياليستی با يک پايگاه مردمی فرضی در داخل کشور منطبق نمايند . غافل از اينکه تا کنون فعالين واقعی همين جنبش ها از کارگری تا زنان و دانشجويان و روشنفکران و مردمان فريخته ی جامعه از وسط تهران قادر بوده اند صدای مستقل و صلح طلبانه شان را به گوش افکار عمومی برسانند و با جنگ افروزی آمريکا ومتحدينش و جنگ طلبی رژيم جمهوری اسلامی مخالفت آشکار کرده و تاکيد نمايند جنبش شان نيازی به رهبران وارداتی و "سازمانهای جمبو جتی" ندارد. رهبران ، همان کسانی که ابتدا در پوست صلح طلب می خزند و بعد با وقاحت می گويند در صورت جنگ دوباره لباس بسيج خواهند پوشيد و در جبهه ها خواهند جنگيد و خون خواهند بخشيد . همين نمونه ازادعا ها کافی است که کسی اينبار نيز به پروژه ی صلح طلبی آنان اعتماد نکند.
                  چنين چالشی است که حکم می کند نيروهای ضد جنگ و صلح طلب ايرانی در داخل و خارج از کشور بيش از گذشته برای توقف خطر جنگ و بربريت سرمايه داری فعاليت نمايند و مبلغ سياست مستقل خود در جنبش برای صلح به نفع آزاديهای سياسی ؛ به نفع گسترش دمکراسی ازپايين و مشارکت آحاد جامعه در سرنوشت خود؛ و به نفع جهانی بری از نابرابری باشند.
                  اينکه هنوز بسياری از ايرانيان در وقوع جنگ ترديد دارند، و يا ايرانيانی ازفرط استيصال يا مزورانه طالب حمله ی نظامی آمريکا و متحدانش به ايران هم هستند، اينکه تعداد کثيری ازايرانيان مقيم خارج ازکشور به مسائل کشور خودشان فراتر از کار وزندگی در خارج و سفرو تجديد ديدار خانواده گی اصولا از دخالت در امور ديگر پرهيز می کنند؛ و يا عده کثير ديگری ازپشت ديوار بی تفاوتی سياسی به جهان نگاه می کنند و ايرانيانی شريف نيز شرکت در جنبش ضد جنگ را مسئله خودشان نمی دانند و يا همسويی با رژيم و گروههای همگرای آنرا عامل دوری شان از حرکات اعتراضی بر عليه جنگ بر می شمرند ؛ همگی واقعيتی است که وجود دارد . اما سوی ديگر واقعيتی با همين سرسختی نيز هست که خودداری از شرکت فعال در جنبش ضد جنگ و مخالفت آشکار با جنگ افروزان علاوه بر ضايعات اخلاقی که نسبت به امروزمان و سرنوشت همنوعانمان صرف نظر از مليت و جنسيت و مذهب شان در بين ما ايجاد خواهد کرد؛ و بناچارما را به صف نظاره گران خاموش جنايت و بربريت دزدان جهان پرتاب می سازد و ميدان را نيزبرای ارتجاع در هر رنگ و لباسی باز می گذارد

                  Comment


                  • هر پديده سياسى واجد وجوه مختلفى است. بسيارى از سياست شناسان براى تحليل بهتر وقايع سياسى توامان به عوامل خرد و كلان مي‌پردازند. از نظر آنها عامل و ساختار جامعه در كنار يكديگر بوجود آورنده ى يك پديده ى سياسى هستند. شكل‌گيرى جنبش دانشجويى نيز از اين قاعده مستثنى نيست. كنشگران ساختار را مي‌سازند و ساختار كنشگران را هدايت مي‌كند. در تحليل جنبش دانشجويى ايران علاوه بر توجه به فعالان و ساختارها مي‌بايست به زمان و مكان وقوع اين جنبش نيز توجه داشت. اين جنبش در محدوده جغرافيايى ? تاريخى ايران واقع است. تاريخ معاصر ايران از مشروطه تا به امروز شاهد خيزش‌هاى پر فراز و نشيبى براى استقلال، آزادي، جامعه مدنى و ... بوده است.

                    از اعزام سفيران علم جوى ايران به فرنگ و تاسيس دارالفنون توسط اميركبير در عهد قاجار (1226 ش) تا تشكيل اولين نهاد مدرن آموزشى در دوران رضا شاه (1313 ش) و گسترش حضور زنان در دانشگاه ها طى سالهاى بعد نيز بوده اند , دانشجويان و دانش‌پژوهان حامل مطالبات بنيادين ايرانيان بوده‌ و هستند. اما هيچ وقت نتوانسته‌اند ضربه نهايى را بر پيكره استبداد وارد سازند و خود را از شر تلاش براى استقلال، آزادي، دموكراسي، عدالت اجتماعى و ... براى ملت و ميهن رها سازند. شور جوانى خود را به پاى سرافرازى وطن و ملت ريخته‌اند بى آنكه آنچه مي‌خواستند بدست آورده باشند. اين تلاش مقدس است اما تقدسى كه مسئوليت مي‌آورد. مسئوليت براى نسل بعدى حاملين ديروز و امروز و فردا. اينگونه است كه در تحليل جنبش فعلى دانشجويى ايران ابتدا بايد به رسالت تاريخى آن توجه داشت. هر جنبشى براى ايفاى نقش تاريخى خود واجد پنج ويژگى جنبش‌هاى سياسى و اجتماعى است. جنبش دانشجويى ايران در زمان فعلى بر مبنايى بنا شده است كه در حول آن مطالباتش پيگيرى مي‌شود. گفتمانى دارد كه با آن خواسته هايش را تبيين مي‌كند. سازمانى دارد كه حاملان را براى رسيدن به هدف سازماندهى مي‌كند و سرانجام اينكه در كنش خود با حاكميت به دنبال مفرى براى تحقق مطالبات است.

                    همچنين جنبش دانشجويى ايران در نهاد مدرنى به نام دانشگاه و در عصر تلاش براى زندگى بهتر و متعالى بنا شده است. وقوع در اين مكان و زمان، اهدافى را براى حاملان و راهيان جنبش به وجود مي‌آورد كه رسيدن به آنها لزوماً به طور مستقيم در زمره اهداف تاريخى جنبش دانشجويى قرار نمي‌گيرد.
                    تلاش براى ارتقاء سطح زندگى و خواست خدمات درخور ممكن است به سازمان و گفتمانى نياز نداشته باشد. هر از گاهى نيازى سر بر مي‌آورد كه عامل حركتى و جوششى مي‌شود. تامين نياز رسيدن به هدف است، پس جنبش فروكش مي‌كند، و در زمان ديگرى براى نياز ديگرى سر بر مي‌آورد. به عبارت ديگر جنبش به صورت پنهانى به حيات خود ادامه مي‌دهد و در مواقع لزوم بر مي‌ خيزد. در اين وجه جنبش دانشجويى معطوف به تغيير ساختار نيست و نخواهد بود بلكه رهبران و حاملين جنبش از طريق تبديل نيازهاى بالقوه خود و ديگران به نيازهاى بالفعل، جنبش را در مسير منتهى به ايستگاه هدف هدايت مي‌كنند، هدف دست يافتنى است. پس جنبش هدف را مي‌يابد. جنبش آرام در حركت است تا روزى ديگر و براى هدفى ديگر سر بر‌آورد. اين وجه جنبش دانشجويى معمولاً مورد بي‌توجهى محقق سياسيِ قلم زن در حيطه‌ى جنبش دانشجويى قرار مي‌گيرد. در ادامه مقاله سعى مي‌كنم با تشريح دو وجه توجه به ,اهداف تاريخى, و ,نگاه به زندگى بهتر, به تبيين و تحليل جنبش دانشجويى ايران بپردازم.

                    وجه اول
                    همان طور كه گفته شد جنبش دانشجويى در پى اهداف تاريخى بايد واجد امكانات و خصوصياتى جهت حركت به سمت اهداف خود باشد.
                    الف) شكاف و دوگانگى حاصل از مطالبات جنبش دانشجويى شامل آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعى را مي‌توان حول شكاف و دوگانگى بين دموكراسى و اقتدارگرايى دسته‌بندى كرد. اين شكاف مهمترين شكافى است كه طى چند سال اخير توسط روشنفكران و نظريه‌پردازان مسائل سياسى ايران تبيين شده است. اما كمتر تلاشى عملى جهت تعميق آن به سود دموكراسى صورت گرفته است. در واقع مي‌توان شكاف و دوگانگى بين دموكراسى و اقتدارگرايى در ايران را جستجوگر گفتمانى جديد براى جنبش دانشجويى دانست.

                    ب) گفتمان جنبش دانشجويى ايران بر آن است كه از طريق تقويت عرصه عموميِ جامعه مدنى به سمت تحقق اهداف تاريخى جنبش دانشجويى حركت كند. استراتژى ,ديده‌بانى جامعه مدنى, و ,صلح در جهان و در ايران, در گفتمان تقويت عرصه عمومى شكل و بروز مى يابد. شيوه عمل در چارچوب اين گفتمان؛ درخواست مسالمت‌آميز مدنى است. در اين نوع مطالبه كاربرد خشونت تقبيح مي‌شود و راه رسيدن به هدف از طريق راهكارهايى نظير: تشكيل گروه عدم همكارى با جريانهاى مقاوم در برابر تغيير، افشاگري، انتشار بيانيه‌ها و نامه‌هاى سرگشاده، تشكيل تشكلها و NGOها با هدف گسترش و تعميق آگاهى و پيگيرى در خواستها، دنبال مي‌شود. در عرصه عمومي، آرمان برابرى و آزادى و تلاش براى رسيدن به تفاهم از طريق گفتگو بدون توجه به در خواستهاى شخصي، سبب مي‌شود كه اعمال دولت و ديگر نهادهاى صاحب قدرت و همچنين تمامى اجزاى جامعه مدنى مستمراً مورد ديده‌بانى و نقادى قرار گيرد.

                    ج) فعالان دانشجويى مومن به آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعى و ... ، حاملان اصلى جنبش دانشجويى هستند. اين حاملان تعلق به لايه‌ها و گروههاى گوناگونى دارند. خاستگاه اجتماعى دانشجويان از پايين ترين لايه‌هاى اجتماعى تا بالاترين آن را در بر مي‌گيرد. پايگاه اجتماعى ? اقتصادى دانشجويان آنها را در برابر نيازها و مطالبات قشرهاى متفاوت مردم قرار داده است. جامعه انتظار دارد كه مطالبات خويش را با زبانى گويا از زبان دانشجويان بشنود. از اين رو دانشجويان همواره با انتقال آگاهى به خاستگاههاى اجتماعى خويش، متقابلاً مطالبات آنان را از حاكميت طرح مي‌كنند. حاملان جنبش دانشجويى وظيفه اقناع لايه‌هاى مختلف اجتماع را درخصوص امكان برآورده شدن مطالبات آنان از طريق تغيير روابط بين مردم و دولت بواسطه تحقق آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعى و ... برعهده داشته و دارند.

                    د) دراين ميان بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه هر از چندگاهى تلاشهايى از سوى برخى فعالان و پيشروان مستقل دانشجويى در جهت ايجاد سازمانى ديگر براى جنبش و به جاى آن ، صورت مي‌گيرد كه به دلايل متفاوتى از جمله تندروى ها و يا خود بزرگ بينى با شكست مواجه مي‌شود. در اين ميان بايد به تشكلهاى شبه دانشجويى ديگرى كه عموماً توسط حاكميت حمايت مي‌شود نيز توجه داشت، چرا كه به هر صورت اين تشكلها نيز حداقل مدعى پيگيرى بخشى از مطالبات جنبش دانشجويى هستند. هرچند كه با بدفهمى و يا تقليل مطالبات عملاً رسالت نقادى خويش را فراموش كرده‌اند. به عنوان مثال بعد از روى كار آمدن دولت آقاى احمدى نژاد جريانات حامى وى فارغ از اينكه عدالت اجتماعيِ مدنظر آنها تهى از آزادى است ، سعى در ايجاد پايگاهى براى ايشان در دانشگاه از طريق پر رنگ كردن مطالبه عدالت اجتماعى دانشجويان كردند.

                    ه) جنبش دانشجويى ايران توجه دارد كه حاكميت در برابر برخى در خواستهاى اين جنيش، مقاوم است. تجربه جنبش دانشجويى در مواجه با حاكميت نشان مي‌دهد كه اين جنبش با اتخاذ عقلانيت استراتژيك كه در آن طرفِ مقابل صاحب طرح و برنامه در جهت منافع خويش قلمداد مي‌شود، توانسته است ضمن بقاء به اهداف خويش نيز نزديك‌تر شود. جنبش دانشجويى در برهه‌اى از زمان با راديكال كردن مطالبات اصلاحى از طريق مطرح كردن تز ,عبور از خاتمى, و استراتژى ,دورى از قدرت, سعى در وادار كردن اصلاح طلبانِ دولتمردِ وقت به برداشتن گامهاى محكم‌ترى جهت اهداف اصلاحات داشت هر چند كه به گمان من اين كار وجه عقلانى درستى نداشت .

                    در دوران كنونى نيز جنبش دانشجويى با اتخاذ استراتژى ديده‌بانى جامعه مدنى و در كنار آن مطرح كردن استراتژى مقتضيِ ,صلح در جهان و دموكراسى همراه با عدالت در ايران, در تلاش است كه حاكميت را وادار به تمكين به آزادي، دموكراسي، حقوق بشر، عدالت اجتماعى و منافع ملى كند. از سوى ديگر حاكميت نيز دريافته است كه بى توجهى به جنبش دانشجويى تبعات گسترده‌اى را براى او به همراه دارد.
                    در چنين شرايطى جنبش دانشجويى مي‌تواند با خوانش بازى حاكميت بار ديگر عقلانيت استراتژيك خويش را به كار وا دارد تا بتواند بيش از پيش به اهداف خود نزديك‌تر شود.

                    نگاه به زندگى بهتر، جنبش دانشجويى را به مثابه جنبشى مدرن مطرح مي‌كند. سبك زندگى دانشجويى مطالبه خاص خود را مي‌طلبد كه ناشى از حضور مستمر در نهاد مدرن دانشگاه است. به عبارت ديگر جنبش دانشجويى در درون نهاد مدرنى به نام دانشگاه عمل مي‌كند كه پذيراى قشرهاى متفاوتى از جوانان با ويژگيهاى شخصيتي، فرهنگى و دينيِ متعلق به خاستگاههاى متفاوت اجتماعى است. سرعت فزاينده‌ى گسترش آگاهى همراه با تغيير و تحولات جهان مدرن اين جوانان را با چالشهاى اساسى در قبال هويتشان مواجه ساخته است. از اين رو آنان در كنار تحصيل علم و دانش به طور مداوم در پى بازانديشى در هويت فردى و جمعى خويش هستند.

                    دانشجويان از خلال بازانديشى در هويت خويش با مطالبات ديگرى غير از آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعى مواجه مي‌شوند كه عموماً تلاش براى ارتقاء سطح زندگى روزمره آنان را در برمي‌گيرد. در اين وضعيت جنبش دانشجويى بيانگر علايق و نگرانيهاى خود در ارتباط با ماهيت دانشگاه، همراه با نقد نسبت به وضعيت اخلاقى حاكم بر جو عمومى محل وقوع جنبش است.

                    Comment


                    • از اين رو نسبت به ساختارهاى بروكراتيك فعلى بدگمان و تلاش مي‌كند از طريق عمل در جامعه مدني، افكار عمومى را نسبت به خواست خود متحول سازد. سياست اعتراض سمبليك و عمل به شيوه‌هاى باز و غير رسمى به همراه عدم توجه به سلسله مراتب و اتكاء به رسانه‌هاى جمعى از ديگر وجوه جنبش دانشجويى با ,نگاه به زندگى بهتر, است. در اين نگاه مطالباتى نظير توجه به اقليتها و خرده فرهنگهاى اجتماعى و سياسى از طريق برقرارى ارتباط با آنها جهت آگاه كردنشان نسبت به امكان بهبود كيفيت زندگي‌شان مطرح مي‌شود. ايجاد و گسترش فضاهاى دموكراتيك جهت گفتگو، توجه به كيفيت زندگى صنف دانشجو، اعتراض به قوانين تبعيض آميز ميان دختران و پسران، اعتراض به برخوردهاى حذفى و امنيتى با فعالين دانشجويي، اعتراض به پايين بودن سطح كيفى زندگى روزمره، اعتراض به پايين بودن كيفيت آموزشى در دانشگاهها، اعتراض به قوانين دست و پاگير آموزشى و محدوديتهاى بوركراتيك و اعتراض به نبود آزادي‌‌هاى مدنى در داخل و خارج دانشگاه از مصاديق مطالبات دانشجويى در وجه دوم است. در وجه جنبش دانشجويى با ,نگاه به زندگى بهتر,، محدوديتهاى سازمانى رنگ مي‌بازد و عموم دانشجويان خود را با مسئله جنبش درگير و همراه مي‌يابند و در نتيجه به آن مي‌پيوندند.

                      به طور كلى اعتراضات صنفى دانشجويان را مي‌توان در زمره اين وجه از جنبش دانشجويى تحليل كرد.

                      حاصل آميزش
                      در تحليل جنبش دانشجويى ايران بايد هر دو وجه پيش گفته را توامان مورد بحث و تحليل قرار داد. توجه توامان به مطالبات تاريخى و آنچه در حيطه مطالبه زندگى بهتر قرار مي‌گيرد ويژگى شاخص جنبش دانشجويى ايران است.

                      در نگاه تركيبي، جنبش دانشجويى در جايگاه يكى از اجزاى عرصه عمومى با تركيب مطالبات صنفى و سياسي، شكل نوينى از روابط دموكراتيك را در تمامى وجوه زندگى و فعاليتهاى دانشجويى رقم مي‌زند. در اين نگاه شاهد كم توجهى به جنبش دانشجويى توسط احزاب و دولت نخواهيم بود، چرا كه جنبش در كنار نگاه به زندگى بهتر فقط براى تسهيل در پيگيرى مطالبات تاريخى خود در پى برقرارى ارتباط متوازن با احزاب و گروههاى سياسى خارج از دانشگاه بر مي‌آيد. اين ارتباط نه در عرصه نابرابر قدرت و سياست كه در عرصه عمومى شكل مي‌گيرد. در نگاه تركيبى به هيچ وجه مطالبات صنفى و نگاه به زندگى بهتر مغفول نمي‌ماند. چرا كه تلاش براى ارتقاى كيفيت زندگى دانشجويى به صورت فزاينده‌اى جايگاه خويش را در جنبش باز مي‌يابد.

                      همچنين مطرح شدن همزمان وجه اول و وجه دوم جنبش در عرصه عمومي، زمينه را براى برقرارى ارتباط ديالكتيكى بين آنها فراهم مي‌سازد. به عنوان مثال : تلاش براى تحقق دموكراسى در بستر عرصه عمومى فضا را در جهت ارتقاء كيفيت آموزشى فراهم مي‌كند. همان طور كه مطرح شدن نارسايي‌هاى صنفى و رفاهى زمينه بسيج دانشجويان را با گرايشهاى سياسى گوناگون جهت پاسخگو كردن مسئولان در قبال مسئوليتشان فراهم مي‌كند.

                      با نگاه تركيبى جنبش دانشجويى در جايگاه يكى از اركان جامعه مدنى قدرت حاكم را نقد و اقتدار آن را به چالش مي‌كشد. طرح مطالبات فزاينده و متنوع دانشجويان در اين مدل، جنبش دانشجويى را از پشتوانه لازم جهت كنش سياسى برخوردار مي‌كند. فعاليت دانشجويى در زمينه‌هاى صنفى و اجتماعى با نگاه به زندگى بهتر به ارتقاء امر سياسى نزد آن دسته از دانشجويانى كه در وهله نخست نسبت به مطالبات سياسى جنبش اهتمامى نمي‌ورزند مي‌انجامد. در جامعه‌اى كه حاكميت قدرت بسيارى در هدايت آراء و افكار مردم دارد، طبيعى است كه طرح موضوعات اجتماعى و صنفى توسط دانشجويان ناگزير آنان را به انتقاد از حوزه سياسى و قدرت وا مي‌دارد. در اينجاست كه نقادى جنبش دانشجويى از هر چيز، نه براى نقد و نه نقدى آكادميك در حيطه آنچه كه در آموزشهاى رسمى مي‌آموزد، بلكه صورت نقد براى فراتر رفتن از مرحله اجتماعى خاصى به سوى مرحله‌اى تكامل يافته‌تر كه همان نيل نهايى به جامعه‌اى بهتر و ايدئال تر مى باشد را به خود مي‌گيرد. در نقد از اين منظر ساختارهاى سنتى و منحطِ اجتماعى و سياسى مورد چالش جدى واقع و براى رفع مشكلات و مسائل به جاى پرداختن به ظاهر قضايا و ترميم نما به ريشه‌هاى آنها پرداخته مي‌شود.

                      جنبش دانشجويى با پرداختن به مطالبات مربوط به ارتقاء سطح زندگى روزمره دانشجويان خواهان پاسخگويى حاكميت در برابر حجم عظيمى از مطالبات كه در ظاهر ربطى به امر سياسى ندارد، مي‌شود و از اين طريق ضمن روشنگرى و آگاه‌سازي، به سازماندهى دانشجويان جهت اعتراض مسالمت‌آميز نسبت به خواستهاى خود مي‌پردازد. كسب اعتماد و همراهى دانشجويان بايد با كاهش فزاينده بوروكراسى حاكم بر جنبش همراه باشد تا زمينه مشاركت افراد بيشترى جهت حركت به سمت اهداف فراهم شود. پس نهادهاى سازمان دهنده جنبش بايد قدرى از فضاى تشكيلاتى خود فاصله گرفته و امكانات خود را در اختيار عموم فعالان دانشجويى با مطالبات تاريخى و غير تاريخى مربوط به نگاه به زندگى بهتر قرار دهند.
                      در نگاه دو وجهى به جنبش دانشجويى تلاش براى استقرار دانشگاه منتقد قدرت به همراه عرصه عمومى قدرتمند به عنوان دو واقعيت ماهيتاً مستقل از حيطه قدرت دولت، ضامن بقاء و فراهم كننده زمينه تحقق مطالبات تاريخى و غير تاريخى جنبش دانشجويى است.


                      نتيجه
                      در اين مقاله تلاش كردم تا با بر شمردن دو وجه جنبش دانشجويى يكى با اهداف مربوط به ,مطالبات تاريخى, - آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعى - و ديگرى با مطالبات مربوط به ,تلاش براى زندگى بهتر,، خصوصيات هر يك را برشمرده و در خلال آن مدلى براى فهم جنبش دانشجويى ايران ارائه دهم. نگارنده معتقد است محقق سياسى ايرانى كه رداى دانشگاهى را نيز بر تن كرده است با گرفتار كردن خود در قيد و بندهاى بقاء در عرصه، از تحليل واقع‌بينانه و همه‌جانبه جنبش دانشجويى بازمانده است. در واقع اين محقق ايرانى با فقر فهم جنبش دانشجويى دست به گريبان است. چه اگر اينگونه نبود مي‌توانست به ارائه تحليلهاى دقيق از كنش دانشجويان در چند سال اخير بپردازد نه اينكه با نگاهى جانب دارانه آنان را به ,مزدور و خائن, تشبيه كند. جنبش دانشجويى بر آن است تا تحقق كامل وجه تاريخى مطالبات جنبش دانشجويى و مطالبات دائمى جنبش، آزادى ، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعى تلاش نمايد، كه در كنار آن مطالبات موسمى جنبش دانشجويى در چارچوب وجه ,نگاه به زندگى بهتر, ظهور و دانشجويان را به فعاليت وا ‌دارد. براى تحليل پديده ايى سياسى و اجتماعى بايد ابتدا آن را فهم كرد و سپس به تلاش براى تبيين و تحليل آن پرداخت. از نظر من محقق ايرانى سياست ورز به هر دليلى از فهم جنبش دانشجويى ايران عاجز بوده است. تلاش من در اين نوشتار بر اين استوار بوده است كه از درون جنبش دانشجويى مدلى را براى فهم جنبش دانشجويى فعلى ايران ارايه نمايم .

                      Comment


                      • ايام پائيز بود، در اين شهر هم که يکی از شهرهای زيبا و قديمی آلمان است، همانند ديگر جاها، فصل خزان آثار خودرا بر چهره زيبای آن نشانده بود. اين خزان پائيزی به نظر برخی نمای شهر را زيباتر و به نظر برخی دگر افسرده تر کرده بود. بهر حال دانش آموزان و معلمان مدارس هنوز هم در تعطيلات تابستانی به سر می بردند. اما بسياری ديگر، از مرخصی های سالانه برگشته و مشغول به کار بودند. کيوين محصل سال آخر دبيرستان که از خانواده کارگری می آمد، حدود بيست سال داشت و به دليل اينکه زياد هم علاقه به مدرسه و ادامه تحصيل نشان نمی داد و در کلاس دهم نيز يک سالی درجا زده بود، اکنون در اين سال قصد نداشت به مدرسه باز گردد، گر چه حدود هفت ماهی بيش به امتحانات آبيتور (امتحانات نهائی دبيرستان) نمانده بود. با اين وصف او مصمم بود و می خواست برای هميشه، با کلاس درس وداع گويد. پس بدين ترتيب تعطيلات مدرسه هم برايش پايانی نمی داشت. درواقع او مانند برخی ازديگر جوانان آلمانی در اروپای مرکزي، هيچ به آينده فکر نمی کرد و در حقيقت آن را سياه می ديد. درعين حال زندگی را ساده می گرفت. اما چيزهای مورد علاقه اش، نقاشی و کارهای هنری و آنچه که گذشته ها را به خاطر می آورد، بودند. او در همان ايام تعطيلات که آغاز ترک کلاس درس بود، اغلب اوقات روزهای دراز پائيزی بر روی نيمکت چوبيی که بر بالای بلندی و سينه کوه و در کنار جاده يا گذرگاه فيلسوفان و مسلط به بخش قديمی شهر، قرارداشت، می نشست و به نقاشی منظره های شهرش مشغول می شد. بويژه او فصل خزان پائيزی شهر خود را بسيار دوست می دا شت. بهمين دليل از زوايای مختلف آن در اين فصل نقاشی کرده بود و امروز نيز يکی از آن روزهائی بود که او چهار پايه نقاشی را گذاشته و کاغذی هم بر آن ومشغول به کارش بود. اين بار نوبت قديمی ترين پل روی آب بود که دوبخش اعيان نشين و مرکز شهر را بهم متصل می کرد.

                        گاهگاهی رهگذری نيز از آنجا عبور می کرد و يا دوندگان و دوچرخه سوارانی برای تمرين نيمه ماراتون و غيره که اکثرا با کمترين سر وصدا، در آمد و رفت بودند. برخی ازپياده روان و جوگينگی های غير حرفه اي، به نقاشی و قلم موهای کيوين از پشت سر نظری می افکندند. بهرحال او به کار خود سر گرم و کمتر توجهی به رهگذران و دوندگان می کرد. کيوين جوانی آرام، خوش گوشت و با چهره سرخ و چشمان خمار و خون گرم و خوش بر خورد و دوست داشتنی بود. بويژه اين کم توجهی او وکنجکاو نبودنش نسبت به ديگران، برخی از دختران را برعکس خود او، کنجکاو می کرد که می خواستند به افکار و درونش پی ببرند.
                        اليزابت که دوستانش اورا ليزا صدا می کردند يکی از آن دختران 19 سال به بالائی بود که تازه "آوس بيلدونگش" (دوره حرفه ای منشی گری) را به پايان برده و در يک شرکت بزرگ کار آموزی منشی گری (پراکتيکم) را می گذراند. او به دليل نداشتن دوست پسر و بعلاوه خودرا خوش اندام نگهداشتن، هفته ای سه روزهم به جوگينگ (يعنی به آرامی دويدن)، در ساعات بعد از کار روزانه به همان جاده يا رهگذر فيلسوفان، می آمد و هر بار بين 3 تا 4 کيلومتر می دويد. او هر گاه از آن راه عبور می کرد، کيوين را روی نيمکت کنار جاده مسلط بر شهر می ديد که در حال نقاشی است. ليزا آن روز نيز کنجکاوانه کمی بيش از ديگران پشت سر کيوين مکث کرد و به دست او درحال نقاشی قديمی ترين پل روی آب و درختان نزديکش، خيره شد. کيوين پل را نقاشی کرده بود و داشت مناره بلند کليسای نزديک به آن را با دو درخت کاج، در همه ی فصل ها سبز رنگ، می کشيد و برگهای زرد و سرخ ديگر درختان را که در کنار خيابان و بر سقف اتوموبيلها، خودنمائی می کردند، برنقاشی اش می افزود. ليزا که چنددقيقه ای از جوگينگ ايستاده بود و عميقا در عالم تماشا، برای جلب توجه کيوين گفت: "دو بيست آين رآليست، اوند مالست زهرشوين" (تو نقاش واقع گرائی هستی و خيلی هم قشنگ، واقعيت را روی کاغذ می آوريد!) کيوين سرش را برگرداند و با چشمان خمارش نگاهی به ليزا کرد و بدون مقدمه گفت: "ايش کن ديش اوند داين شوينس گزيشت آوخ مالن، ناتويرليش ون دو دافوير ثايت هاست اوند بيسشن روهيگ اشتهن بلايبست (من می توانم تو و چهره زيبايت را هم نقاشی کنم، البته اگر کمی وقت داشته باشيد و بتوانيد آرام بايستيد).
                        I. Du bist ein Realist und malst sehr sch?
                        II. Ich kann Dich und Dein sch? Gesicht auch malen, nat?, wenn Du daf?t hast und ein beschen ruhig stehen bleibst.
                        اليزابت از اين پيشنهاد بدش نيآمد و بلافاصله گفت: اوه يا، گرنه، توه ايش داس، واس دو مير زاگست. (با کمال ميل هر چيزی به من بگوئيد انجام می دهم و بيحرکت نيز خواهم ايستاد).
                        III. Oh ja, gerne tue ich das, was Du mir sagst.
                        کيوين خيلی به آرامی برگ کاغذ نقاشی را عوض کرد و نگاهی ديگر به اليزابت انداخت و قلم سياه گرافيکش را به دست گرفت و يک نيم دايره بر روی آن آورد ونمای دو چشم سياه (که بعدها عسلی اش کرد) و ابروان قيطانی و بينی زيبائی با لبان دوست داشتنی نقش بر صفحه نمود. در آن حال، چانه را با کمی فرو رفتگی در پائين نيم دايره رسم کرد و فرمی بصورتش داد. اليزابت با ديدن آن، شباهت بسيار زيادی بين خود و نقاشی را ملاحظه نمود و بهمين دليل بيشتر خودش را جمع و جور کرد و با علاقه فراوان چهره اش را بشاش تر نشان داد و بدون تغييری در حالت ايستادن خود، آرام ماند. کل ماجرا حدود بيش از بيست دقيقه ای طول نکشيد که کيوين يک نقاشی با قلم سياه از چهره زيبای ليزا با موهای دم اسبی اش رسم کرد و چشمان او را با مداد قهوه ای مايل به زرد طلائي، فرم داد و عسليش نمود و زيرش را با نام کيوين امضاء کرد و به او نشان داد. اليزابت پيش خود گفت: چه هنرمنديست و با گفتن دانکه شوين (خيلی ممنون)، در همان چند دقيقه شيفته قلمش شد. او مجددا نگاهی به نقاشی کرد و ضمن سپاس فراوان، گفت: می توانم آنرا داشته باشم؟ کيوين بدون مکث گفت: برای تو کشيده ام، نه کسی ديگر، معلومه که می توانيد ببريد. اليزابت گفت: آخر نمی شود همين طوری مجاني، اقلا بايد يک مبلغی حق زحمت بدهم. کيوين با يک نيم نگاهي، خيلی ساده و خودمانی دستش را تکان داد و گفت: نه! من فقط آن را بخاطر زيبائی تو کشيدم و اگر چهره ات دلم نمی گرفت، اين کار را نمی کردم. ليزا چون نمی خواست بدون عوض آن را ببرد، گفت: حد اقل شماره تلفنت را پشت عکس بنويس که ترا برای يک ناهار يا شام دعوت کنم، من خودم غذا می پزم. کيوين اين را استقبال کرد و خوشش آمد و گفت: آو يا، دانکه (بسيارخوب، مرسی)، دعوت را می پذيرم، اين هم شماره تلفن منزلم هست.

                        مدتی بيش از يک ماه و نيم گذشت،اليزابت ديگر کم فرصت می کرد که جوگينگ برود، زيرا ساعات کارش تغيير کرده بود و هوا هم داشت به سردی می گرائيد و آدم نمی توانست زياد در آن هوای آزاد بنشيند. بهمين دليل، هر بارهم جوگينگ می رفت، کيوين را نمی ديد. اما هر وقت به نقاشی چهره خود نگاه می کرد، گذرگاه يا جاده فيلسوفان و منظره شهر زيبا و جوگينگ گاه گداری خودش و ديدن کيوين در حال نقاشی مناظر و آثار قديمی را، به خاطر می آورد. روزی گوشی تلفنش را بر داشت و زنگی به او زد. آن طرف تلفن، صدای آرامی گفت: هلو، ور ايست دا؟ (هلو با کی طرفم). ليزا گفت: هلو، هير ايست ليزا، ارايننرست دو ديش، داس دو ماين گزيشت گمالت هاست؟ (به خاطرت می آيد، که چهره ام را نقاشی کرديد)؟ کيوين گفت: آو يا، يا، (بله، بله يادم می آيد). حالت چطوره؟! چطور بياد فقرای آن ور مرز افتادي؟ ليزا گفت: هر وقت به نقاشی چهره خودم نگاه می کنم، تو را بياد می آورم. پس فراموشت نکرده ام. اکنون چکار می کني؟ او در پاسخ گفت: دارم مطلبی درباره هنرمندانی می نويسم که در فقر می زيستند. اليزابت در تأييد گفت: اوه چه خوب! آيا امشب وقت داری برای شام پيش من بيائی و مطالبت را هم بياوري؟ اگر مايل بودی آنرا نيز برايم بخواني؟ کيوين گفت: چرا نه، چه ساعتی برايت مناسب است که بی موقع مزاحم نشوم؟ ليزا گفت: تو بهيچوجه مزاحم نخواهيد بود، هرساعتی دلت ميخواهد. اما اگر بر وقت معيين، اصرار داريد، ساعت هفت عصر خوب و مناسب است. او گفت: بسيار خوب، و با تأکيدش بر، تا بعد، گوشی را گذاشت.
                        IV. Hallo, wer ist da? Hallo, hier ist Lisa, erinnerst Du Dich, dass Du mein Gesicht gemalt hast?
                        کيوين کمی ديگر از مطلب را که سر نوشت يکی از نقاشان بزرگ اروپائی بود و در سن نو جوانی مرده بوده و چون جز نقاشی هايش چيزی در بساط نداشته و گويا شهرداری او را خاک سپاری کرده بود، ادامه داد، اما تمامش نکرد و به خاطر ناقص بودن سرگذشت قصد هم نداشت آن را با خودش ببرد و برای ليزا بخواند. بنابراين قلم و مطلب را روی ميز گذاشت، يک دوشی گرفت و با وصف اينکه او به ندرت ريش کم پشتش را تيغ ميزد، اين بار صورتش را صاف و صوف کرد و به خيابان رفت که دسته گلی نيز بخرد. او در حالی که پشت ويترين مغازه ای را نگاه می کرد، چشمش به يک قاب عکس افتاد و پيش خود گفت: اين را برای نقاشی چهره ليزا می خرم. قاب عکس 40در50 بود و برای آن نقاشی زياد هم بزرگ نبود. قاب چوبی با رنگ طبيعی و شيشه را که فقط يازده يورو و نود سنت قيمت داشت، خريد. از فروشنده خواهش کرد اتيکت قيمت را بردارد و برای هديه بسته بندی کند. او علاوه بر اين يک شاخه گل سرخ روشن هم خريد و ساعت هفت راهی آدرسی شد که ليزا تلفنی داده بود. کيوين نه گواهينامه داشت و نه ماشين. پس می بايستی از وسيله نقليه عمومی استفاده کند که از همان خيابان نزديک به خانه خودش تا منزل ليزا حدود پنج ايستگاه اتوبوس يا قطار خيابانی بود.
                        اليزابت در طبقه دوم خانه ای با آپارتمانها متعدد زندگی می کرد. آپارتمان 55 متر مربعی دو اطاقه از طرف شرکت صاحب کارش با اجاره مناسب به او داده بودند. او از کار و محل زندگيش که از هم فاصله چندانی نداشتند، بسيار راضی بود. کيوين که از اتوبوس پياده شد، پس از دويست متری راه رفتن به آن آدرس رسيد و زنگ طبقه دوم را زد، در باز شد و او از پله ها که بالا می آمد، بوی عطر برنج و غذای در حال پختن به مشامش رسيد و پيش خود زمزمه کرد، چه بوی خوشي، بگير که آمدم. ليزا با شنيدن صدای پای کيوين و به به او از عطر غذا، در آن حال سری بيرون کشيد و موهای بلند کيوين را که تا شانه رسيده بودند و در پيچ پله ها بالا می آمد، ديد و گفت: نا يا، اندليش هاست دو اس گشافت اوند گفوندن، کام مال راين دی توير ايست اوفن (خوب، عاقبت موفق شديد که آدرس را پيدا کني، بيا تو، در باز است).
                        V. Na ja, endlich hast Du es geschafft und gefunden, komm mal rein, die T? offen.
                        کيوين ضمن سلام و احوالپرسي، شاخه گل و بسته هديه را بطرف اليزابت دراز کرد و گفت: اميدوارم پسندت باشد. اليزابت پس از دانکه شوين (تشکر)، و گفتن راضی به زحمت نبودم، جا برای نشستن تعارف کرد و شاخه گل را در يک گلدان بلورين تک گلی روی ميز ناهار خوری گوشه مهمانخانه قرار داد و خودش نيز روی کاوچ نزديک کيوين نشست و بسته را باز کرد و نگاهی به نقاشی کيوين از چهره خودش که همين طور روی ديوار مهمانخانه با پونس چسبانده شده بود، انداخت و گفت: اس پاست زيشر، دانکه (بدون شک اندازه شه، مرسی) و زود نقاشی را با احتياط از ديوار کند و پائين آورد و در قاب جا داد، درست از هر طرف، چپ و راست دو سانتی متر و از بالا و پائين سه سانتی متر خالی بود و اين خود نقاشی را در قاب بر جسته تر نشان می داد. مجددا از کيوين تشکر کرد و يک بوسه بر گونه اش زد و گفت: نوشيدنی چه دوست داريد؟ کيوين گفت: اگر چای سبز داری بد نيست، و گر نه، يک ليوان آب ميوه هر ميوه ای که باشد. اليزابت گفت: هر دو ممکن است. نخست آب ميوه می آورم و بعد هم چای درست می کنم. کيوين گفت زياد زحمت نکشيد، همان آب ميوه کافی است. اليزابت ضمن آوردن يک ليوان آب ميوه، گفت: من که خودم نيز چای سبز را دوست دارم و هيچ زحمت هم نخواهد بود

                        Comment


                        • بعد از شام با کمک هم ظرفها را جمع کردند و اليزابت گفت: چای دوست داری يا يک ليوان شراب ارغواني؟ از آنجا که کيوين از شراب سرخ زياد خوشش می آمد، آن را بر چای ترجيح داد و گفت: به سلامتی ميزبان، شراب سرخ فام بهتر است و چای را می گذاريم برای بعد، اگر اجازه بيشتر ماندن را داشته باشم. اليزابت گفت: البته که اجازه داری و يک بطر شراب سرخ فرانسوی را با دو ليوان آورد و هردو به راحتی روی مبلمان مهمانخانه نشستند. چند لحظه بعد ليزا يک سی دی از آهنگهای قديمی و آرام جون بايز آمريکائی در دستگاه استريو گذاشت و در آن حال که جون بايز آهنگ آرام، "آن دی بانکس آف دی اوهايو (دونت مردر می)"را می خواند، آنها ليوان ها را به سلامتی يکديگر بلند کردند. اين دعوت ليزا از او، برای شام، به کيوين يک دل گرمی و اميدواری داده بود و آنچه که در انديشه اش می گذشت، داشت به حقيقت نزديک می شد. به قول شاعر نامدار و برجسته ايراني، منوچهری:
                          "ما مرد شرابيم و کبابيم و ربابيم خوشا که شرابست و کبابست و ربابست"
                          و يار را من اضافه می کنم. بدين ترتيب او با وصف اينکه نه با فارسی آشنا بود و نه اين شعر را اصلا شنيده بود، اما در افکارش همين گونه می گذشت، لذا شراب و کباب و رباب و يار در آن شب به اقبالش در آمده بودند.
                          پاسی از شب سپری می شد، اما اليزابت نگرانی نداشت، زيرا فردايش تعطيل بود. شيشه شراب ارغوانی خالی شد، اليزابت خواست دومی را بياورد، ولی کيوين گفت: چای يادت نره، اکنون يک چای سبز می چسبد و صفا می دهد. ليزا آب را مجددا داغ کرد و دو نپتون توی دو ليوان چای خوری دسته دار انداخت و آب داغ بر آن بست و آورد روی نيمچه ميز گذاشت. در آن حال کيوين بازوهايش را گشود و ليزا که انتظار آن لحظه را داشت، خود را به آغوش او رها کرد و همديگر را بوسيدند. شراب ارغوانی بی اثر نبود. آنها ضمن نوشيدن چای به آهستگی از هر دری سخن گفتند و ساعت ديواری بيست دقيقه ای بعد از نيمه شب را نشان می داد و کيوين نگاهی به ساعت خود کرد و گفت: آخرين اتوبوس به طرف خيابان منزل ما ساعت دوازده و چهل دقيقه می رود. ليزا به او نگاهی کرد و گفت: مگر حتما بايد منزل بروي؟ کسی در انتظارت هست؟ کيوين به ميان صحبتهای او دويد و گفت: نه، نه، کسی ندارم که انتظارم را بکشد، ليزا ادامه داد، فردا که تعطيل است، تو می توانيد اينجا هم بمانيد، جا برايت هست، البته اگر دوست داری! قند توی دل کيوين آب شد و گويا او انتظار همين تعارف را داشت و گفت: اگر مزاحمت نمی شوم وفقط جای يک متری برای خوابم داشته باشيد، بسيار خوشحال می شوم. ليزا با خنده مليحی گفت: نا کلار (معلومه که)، جا توی قلبم برايت دارم. کيوين ضمن دانکه گفتن، از جايش بلند شد و اليزابت را که سر پا ايستاده بود و می خواست سی دی موزيک را عوض کند، از پشت بغل کرد و موهای او را کنار زد و گردنش را بوسيد. ليزا سرش را بر گرداند و آندو در آغوش هم افتادند و ندانستند که هم آغوشی و راز و نياز آنان چه مدتی طول کشيد. در آن حال ليزا اطاق خواب را به کيوين نشان داد و گفت: بيش از يک متر برايت جا دارم که راحت هم بخوابی و يک حوله شسته و يک مسواک نو به او داد و گفت: اين بغل هم دستشوئی و دوش است. کيوين گفت: ممنون، قبل از اين که اينجا بيايم، دوش گرفتم، اما مسواک لازم و ضروريست.

                          ساعت نزديکی های دو بعد از نيمه شب بود که هر دو به رختخواب رفتند و گويا شراب سرخ و عشق نو آنها را خواب آلود و خسته کرده بود، لذا هردو زود بخواب رفتنند. کيوين هنگامی چشم باز کرد، هوا روشن شده بود و آفتاب زياد بالا آمده بود و بغل دستش هم خالی. ليزا که صدای جنب و جوش و خميازه و بيدار شدن کيوين را شنيد، از همان آشپز خانه گفت: خوب خوابيدي؟ کيوين گفت: آری مرسي، خوابم خوب بود و بهتر از اين نمی توانست باشد. ليزا ادامه داد، صبحانه هم دارد حاضر می شود، تخم مرغ دوست داري؟ کيوين گفت: نه خيلی ممنون، قهوه و کره و مربا يا پنير اگر داری کافی هستند. ليزا گفت: از بد شانسي، کره ندارم، ولی مربا و پنير هست و منهم خودم تخم مرغ نمی خورم، اما تصادفا دو عدد تخم مرغ توی يخچال بود، به همين دليل تعارف کردم. کيوين گفت: همان نان و پنير و مربا کافی است، همراه با يک قهوه بدون شير و شکر، اينها از سر هفت جدم هم زياد هستند.
                          اين صبحانه و يا درحقيقت چون نزديک ظهر بود، ناهار می شود گفت، آغاز و سنگ بنای دوستی سه ساله آنها شد. ليزا بسيار مايل بود که تشکيل خانواده بدهد و دارای فرزند شود، اما کيوين اهل اين حرفها نبود. او خودش را زيادي، و سر بار جامعه می دانست. لذا نمی خواست مسئوليت زن و بويژه فرزند را نيز به عهده بگيرد. در تکيه کلامش، می گفت: من توانائی و شايستگی پدر بودن را ندارم و قادر نيستم به سادگی مسئوليت فرزندی را به عهده بگيرم. ولی ليزا چون از کيوين و رفتار و گفتار صادقانه اش خوشش می آمد، سه سال دوستی صميمانه و عاشقانه با او را ادامه داد، گرچه در سال آخر دوستی با کيوين بارها با پاتريک، پسر تحصيل کرده و 25 ساله صاحب کارش که تازه فارغ تحصيل شده و در شرکت پدرش مشغول به کار بود، بيرون می رفت و در ضمن هيچگاه دعوت او را به شام يا به رقص و غيره رد نکرده بود و بسيار دوستانه با او بر خورد می کرد، اما از ته دل به کيوين وفا دار ماند. البته پاتريک با وصف اينکه نمی دانست، ليزا دوست پسر دارد، ولی هيچگاه انتظار بيش از حد دوستی عادي، از او را هم نداشت. گرچه قلبا مايل بود به او بيشتر نزديک شود، اما نمی خواست رفتاری از خود بروز دهد که ليزا از او دوری جويد. لذا به شيوه بر خوردش احترام می گذاشت و هرگز هم نپرسيد که آيا او دوست پسر دارد ياخير. ليزا نيز به دليل اينکه پاتريک پسر رئيس شرکت و علاوه بر اين جوان بسيار مؤدبی است و در هيچ شبی که با هم بودند، او گرايش عاشقانه و بوسيدن و هم خوابگی و غيره را به او نشان نداده بود، بنا براين هميشه با پاتريک رو خوش و مهربان بود و بسيار دوستانه با او برخورد می کرد. با تمام اين توصيف پاتريک به دوستی عادی خود با ليزا ادامه داد و بسيار هم مايل بود او را بيشتر بشناسد، به اين اميد که اگر او روزی علاقه نشان دهد، رابطه را با هم صميمی تر کنند و حتا عاشق و معشوق شوند.

                          در همان روزها اليزابت در يک همخوابگی با کيوين قرص ضد حاملگی را يادش رفته بود، لذا تا موعد عادت ماهانه، حدودا ششم هر ماه، دلهره داشت. از بد شانسی يا خوش شانسی او، چندروزی اين عادت ماهانه به تأخير افتاده بود و نيامد. او به خودش می گفت: شايد از کيوين حامله شده است! اگر اين طور بود، فاجعه به نظرش می آمد، زيرا کيوين اهل بچه دار شدن نبود. او با ترس در همان روز اول هفته دوم ماه به پزشک زنان مراجعه کرد و تقاضای معاينه و اولترا شال نمود. او می خواست بداند، آيا حامله است؟ پزشک بعد از يک معاينه کامل گفت: خوشبختانه حامله هستيد، ليزا از طرفی خوشحال بود زيرا هميشه آرزوی يک بچه را می کرد و از طرف ديگر نگران آينده آن طفل بود، اما بروی خود نمی آورد. با اين وصف هيچ فکر سقط جنين هم به سرش نزد وقصد آن را هم بهيچ وجه نداشت. بعد از اينکه از مطب پزشک بيرون آمد، توی فکر فرورفت که چکار بايد بکند. کيوين گفته بود، شايستگی پدر بودن را ندارد، پس نمی توان به او گفت که حامله است. روزها همه اش با اين نگرانی به سر کارش می آمد و بيشتر اوقات توی فکر بود. اما نمی گذاشت و مايل هم نبود که کسی متوجه نگرانيش بشود.

                          اليزابت چون مشخصات همه همکاران و از جمله پاتريک پسر رئيسش را، به دليل کار و آشنائی با پرونده ها، می ديد و می خواند، لذا می دانست پاتريک چند روز ديگر بيست و ششمين سالگرد تولدش است.
                          در همان روزها هنگامی که پاتريک پرونده يک کارگر را در دست داشت و به اطاق ليزا آمد و خواست که سابقه کاری آن کارگر را بداند، اليزابت با نگاهی به صفحه اول پروند، گفت: تو نيز پس فردا روز تولدت هست، مگر نه؟ پاتريک با تعجب گفت: تو از کجا می دانيد؟ ليزا گفت: نا کلار، (معلومه) تولد اين کار گر هم مثل تو روز دوازدهم ماه است. پاتريک گفت: آخ يا (او بله)، تو با پرونده ها سر و کار داريد، من خرفت اين مسئله را نمی دانستم و ادامه داد، من کارت دعوت برای چند نفری ازدوستانم ارسال کرده ام و ازحمله خودت دعوتی. می خواهم يک جشن کوچک بگيرم. ليزا با خنده گفت: من که هنوز هيچ کارت دعوتی دريافت نکرده ام. پاتريک گفت: معلومه که تو اينجا کار می کنی و نياز به ارسال کارت نبود، اما اينک رسما از اليزابت مهربان دعوت می کنم که افتخار شرکت در جشن بيست و ششمين سال تولدم را به بنده اعطا نمايند. ليزا هم با خنده شيرينی گفت: اين افتخار نصيب من است که اجازه شرکت درجشن تولد پسر رئيسم را می يابم و هر دو زدند زير خنده. ليزا در ادامه گفت: در منزل جشن می گيری يا در رستوران؟ پاتريک گفت: در منزل و خواستم برای آن شب تلفن کنم چند پيتزای پارتی بياورند. ليزا گفت چرا گريل پارتی (کباب باذغال) نمی کنيد؟ مگر بالکن و يا جای گريل نداري؟ پاتريک گفت: فکر بدی نيست، بالکن ندارم ولی تراس و جای گريل در باغ دارم، اما تنها هستم و يک کمک می خواهم. راستی تو وقت داری پس فردا حداقل برای خريد مواد غذائی به من کمک کنيد؟ ليزا گفت: البته، نه فقط برای خريد، بلکه در کباب کردن و کارهای ديگر هم اگر نياز باشد، حتما کمکت می کنم.
                          آنها باهم قرار گذاشتند و روز شنبه صبح رفتند فروشگاه مواد غذائی و ليزا همانند خانم خانه، رياست خريد را بعهده گرفت و چهارده تيکه استيک گريل گوشت گوساله و چندين عدد سينه و ران مرغ و چند بسته سوسيس نورنبرگی و يک بسته پنج کيلوئی ذغال و مقداری بروتشن (نان گرد) و چند شيشه شراب سفيد و قرمز و دوجعبه آبجو شيشه ای دوازده عددی و دو کارتن نوشابه غير الکلی و چند بسته بستنی و مقداری گوجه فرنگی و فلفل سبز و خيار شور و زيتون و کمی هم پنير يونانی و غيره خريدند و يک راست به منزل پاتريک بردند. آن روز ليزا برای اولين بار، پا به منزل پاتريک گذاشته بود. آپارتمانی بيش از صد متر مربع، در طبقه هم کف، با در اختيار داشتن تراس و باغ و حياط و محل گريل (کباب)، اطاق خواب، اطاق کار و مهمان و يک سالن بزرگ حدود چهل متر مربع که ميز ناهار خوری هم در يک سمتش قرار داشت و آشپزخانه بزرگ با يخچال و فريز و ديگر وسايل آشپزخانه و ظرفشوئی پر از ظروف نشسته (زندگی مجردی) و حمام و دست شوئی و توالت مهمان. اين آپارتمان مجهز در يک خانه چند طبقه متعلق به پدر پاتريک بود که طبقه هم کف نيز در اختيار پسرش گذاشته بود. پاتريک قبل از هرچيز، برای وضع شلوغ پلوغ خانه، عذر خواهی کرد و گفت: امروز خانم نظافتچی نيامده اند. او اطلاع داد که مهمان برايش آمده و عذر خواست. من خودم هم فرصت نکردم اين ظرفها را بشويم. اليزابت گفت: اشکال ندارد، خانه مجردی بهتر از اين نمی تواند باشد، من هم گاه گاهی فرصت ظرف شوئی را بدست نمی آورم و نظافتچی هم ندارم که کمکم کند، بلکه خودم کارها را بايد انجام دهم.

                          Comment


                          • ساعت حدود دوازده و نيم ظهر بود، پاتريک گفت: من کمی گرسنه ام و اگر تو ميل به غذا داريد، ميروم و دو تا پيتزا برای ناهار می آورم. ليزا گفت: باشه، من نيز تا حدودی گرسنه ام. اما پيتزای من کوچک باشد. پاتريک گفت: چه چيزهائی روی پيتزا دوست داري؟ در پاسخ گفت: هرچه برای خودت دوست داري، منهم موافقم.
                            او در غيبت پاتريک، آشپزخانه را جمع و جور کرد و مواد غذائی را در طبقات يخچال جا داد و کنجکاوانه سری نيز به فريز زد که پر ازغذاهای پخته و بسته بندی شده تک نفری بود. گويا مادر پاتريک برای پسرش غذا درست می کرد و توی فريز می گذاشت که او هرگاه منزل می آمد، يکی را گرم کند و ديگر به فکر غذا پختن يا رستوران رفتن نباشد. ليزا بعد از اين بازديدها، سر و سامانی به وضع منزل و مهمانخانه نيز داد. در آن حالت، او دائم در فکر بود که چکار کند؟ پيش خود می گفت: کيوين بچه نمی خواهد و اگر بچه ام به دنيا بيايد، بايد کارم را ول کنم و کيوين هم کار ندارد و پولی هم ندارد که مخارج بچه را از او بگيرم. از طرفی کيوين جوان بسيار مهربان و خوبی است و اورا هم دوست دارم، اما از طرف ديگر نمی خواهم بخاطر خواستهای درونی خودم، آينده بچه ام به خطر بيافتد و در وضعيت نامعلومی باشد. درعوض پاتريک مدتهاست که چشم به دنبال من دارد و خيلی هم علاقمند است که من دوست او بشوم. دراين حالت آيا جايز است، واقعيت را به او بگويم و بداند که من حامله هستم؟! اين فکر کمی آزارش می داد، اما در هر صورت يک ترسی مانع از گفتن اين واقعيت شد و خود نيز بهتر دانست که آن را رو نکند. بنا بر اين قلبا تصميم گرفت که هيچی نگويد. او در عين حال بر اين باور بود که پاتريک جوان بسيار خوبی است و خيلی علاقمند به زندگی و خانواده و کارش و نهايتا او دير يا زود جای پدرش را هم در شرکت خواهد گرفت و تا کنون جلف بازی از او هم سر نزده و هيچگاه از موقعيتی که در شرکت دارد، و به سادگی می توانست با هر دختری از همکاران که می خواست بيرون برود و خوش گذرانی کند، سوء استفاده نکرده. ليزا پيش خود می گفت: تا آنجا که می دانم، او فقط گاه گاهی با من بيرون می رود و هيچ گاه هم انتظار بيش از حد از من نداشته است. اما احساس می کنم، او می خواهد که من تمايل به دوستی با اورا نشان دهم. علاوه بر اين، به فرض اگر من زن او بشوم، آينده خود و فرزندم صد در صد تأمين خواهد بود. در اين حال افکارش با ورود پاتريک به منزل، پاره شد و پاتريک به محض ورود به داخل و نگاهی به آشپزخانه شگفت زده، کلی تغييرات را ديد و با نوائی دوستانه گفت: خيلی ممنون، اينقدر راضی به زحمت نبودم، تو بی نهايت لطف کرده ای. واقعا زندگی مجردی زياد جالب نيست و ادامه داد، اکنون بعد از اين همه کار، بيا با هم يک نيمچه ناهاری بخوريم. ليزا گفت: همکاری کردن، کاملا طبيعی است و هيچ زحمتی هم نبوده، همزمان دو بشقاب پهن از آشپزخانه آورد و پيتزاهارا روی آن گذاشتند و يک ناهار با هم خوردند. در آن حين پاتريک يادش آمد که ماده آتش زا، برای آتش کردن ذغال نخريده و حتا کبريت چوبی هم در منزل ندارد. ليزا گفت: نگران نباش، من در منزلم مواد آتش زا دارم. منکه می خواهم برای آب دادن گلهايم در بالکن، سری به خانه بزنم، پس هنگام برگشتن اينها را با خودم می آورم. پاتريک گفت: فکر نمی کنی دير شود؟! ليزا گفت: نه، من زودتر خواهم آمد. منکه گفتم بهت کمک می کنم، اين فقط در خريد مواد غذائی و پيتزا خوردن نبود، بلکه در آماده کردن کباب و آتش دم کردن و غيره نيز هست! فکر می کنم، اگر از ساعت شش شروع کنيم خوب است و من برای اطمينان ساعت پنج اينجا خواهم بود. باشه؟! پاتريک گفت: بسيار ممنون، بهتر از اين چيز ديگری نيست.

                            ليزا سری به منزل زد، گلهايش را آب داد و چون هنوز تا ساعت چهار و نيم و پنج وقت داشت، پشت ميز کوچکش نشست و يک نامه بسيار دوستانه برای کيوين نوشت. توی شک و ترديد بود که آيا حامله شدنش را به او بگويد، يا نه؟ آيا به او بگويد که می خواهد با پاتريک رابطه برقرار کند؟ و طرح چندين پرسش دگر. اما هر چه به خودش فشار می آورد، قادر نشد اين پرسشها را روی کاغذ بياورد. نامه را همانطور نيمه تمام توی کشو ميزش گذاشت. ساعت داشت به پنج بعد از ظهر نزديک می شد. او بلند شد و شلوار جين نازکش را با يک بلوز بنفش پوشيد و مقداری مواد آتش زا و چند کبريت برای ذخيره بر داشت و سوار ماشينش شد و حرکت کرد. هنگامی به درب منزل پاتريک رسيد، از بيرون ديد که او دارد چهار پايه و دم و دستگاه کباب را روبراه می کند و نيمکتها و صندلی هارا هم به ترتيب در تراس چيده بود. هوا نه زياد گرم بود و نه سرد و می شد به راحتی در تراس نشست. ليزا نيز به محظ ورود، دست بکار شد و اول سبزی ها و سالاد را پاک کرد و يک سالاد بسيار خوب درست نمود و بعد هم گوشت را در ادويه خواباند که برای کباب حاضر شود.

                            پاتريک با وصف اينکه فقط ده نفر از دوستان و همکاران نزديکش را دعوت کرده بود، اما چند نفر از همکلاسی های دبيرستانی اش که تاريخ تولد اورا بخاطر داشتند، به قول آلمانی ها می خواستند اوبرراشونگ کنند (بصورت مهمان غير منتظره و يا قافگير کننده) با دسته گلهائی و چند بطر شراب، به منزلش بيايند. آنها پيش خود حساب کرده بودند: "ما می رويم، اگرمنزل بود که چه خوب، و اگر هم نبود اين هدايا را جلو در آپارتمانش می گذاريم و بر می گرديم". خوشبختانه اولين زنگ را که زدند، در باز شد. سر و صدا و جنب و جوش در طبقه هم کف نشان می داد، نه اينکه پاتريک منزل است، بلکه جشن کوچک و خودمانی هم ترتيب داده. لذا آنها نيز باخنده و شادی وارد شدند. از طرفی برای پاتريک خوشحال کننده بود که اين دوستان دوران دبيرستان اورا از ياد نبرده اند اما ازطرفی ديگر هم نا گوار، چون پاتريک برای آنها دعوت نامه نفرستاده بود. گرچه عذرش موجه و آدرس آنها را بياد نداشت، ولی با اين وصف احساس شرمندگی می کرد. بهر حال با معذرت خواهی فراوان، قدم آنها را گرامی داشت. بدين ترتيب با ورود آنها، جمع مهمانان با ليزا و خودش به شانزده نفر رسيدند.

                            کباب و گريل پارتی از ساعت هفت عصر آغاز شد. انتهای هفته بود و دقدقه ای هم در کار نبود. چون فردايش تعطيل و سر و صدا و موزيک تا پاسی از شب مجاز بود. دوستان همه به هم معرفی شدند و پاتريک نيز ليزا را به عنوان همکار و دوست نزديک خودش به ديگران معرفی کرد. البته رابطه پاتريک و ليزا صميمی تر از دوهمکار نشان ميداد، تاجائی که اکثر مهمانان متوجه می شدند که پاتريک دندانش نزد ليزا گير کرده و زياد به او علاقه دارد. اين افکار با رفتار دوستانه و خودمانی ليزا نسبت به پاتريک و مهمان نوازيش نسبت به همه دوستان او، به خوبی اين احساس را نشان می داد. همه فکر می کردند که اين دو يا خيلی بهم نزديکند و يا در آينده نه چندان دور عاشق و معشوق خواهند شد.

                            بچه ها بعد از کباب و مشروب زياد تا دير وقت در سالن مهمانخانه به رقص و پايکوبی مشغول بودند. گر چه پاتريک از پيش به همسايه ها گفته بود که به مناسبت جشن تولدش تا دير وقت کمی موزيک و سر صدا می شود و اجازه اش را گرفته و عذر هم خواسته بود و گفته بود فقط يک شب در سال است و بايد اورا ببخشند اما با اين وصف و نهايتا برای احترام و رعايت خواب برخی از همسايه ها، حدودا ساعت يک بعد از نيمه شب موزيک را خاموش کردند ولی گفتگو و بحث و بگو و بخند، تا ساعت سه ونيم صبح ادامه داشت. پس از آنکه همه مهمانان رفتند، ليزا نيز درجمع وجور کردن وسايل و ميز وصندلی ها به پاتريک کمک کرد. اما شستشو را گذاشتند برای فردا که گويا پاتريک قبلا تلفنی اطلاع داده بود و از خانم نظافتچی خواسته بود، حالا که شنبه نتوانسته بيايد، پس لطف کند و يک شنبه ساعت يازده کارها را انجام دهد. بدين ترتيب، بعد از آن ليزا نيز خواست برود، اما پاتريک نگاهی به اوکرد و با لحن دوستانه و آرامی گفت: می شود، امشب مرا تنها نگذاريد؟ البته جا و تخت و رختخواب جداگانه برای مهمان هم دارم و زير لبی گفت اگر چه تو مهمان نيستی. ليزا که بدش نمی آمد و اين را می خواست، گفت: منکه در نظر داشتم، فردا برای کمکت اينجا بيايم و فکر کردم شايد نظافتچی مانند امروز ترا قال بگذارد. اما اکنون هم راستش بخواهي، حوصله رانندگی ندارم و کمی شراب سر گرمم کرده، در آن لحظه نگاهی به پاتريک کرد وگفت: حالا که می گوئيد مهمان نيستم، باشه، می مانم. پاتريک با شنيدن اين جمله بيش از حد شادمان شد و دستانش را بر گردن ليزا حلقه کرد و نگاه ها بهم مشتاقانه تر شد و ليزا سر به سينه پاتريک گذاشت. پاتريک با انگشتانش گونه های ليزا را نوازش داد و آهسته سر انگشتانش را بر پشت گوشها و گردن و زير چانه او بحرکت در آورد و به آهستگی صورتش را بطرف بالا متوجه نگاههای مشتاق خود نمود و لب بر لب ليزا نهاد. ليزا نيز بدون مقاومت خودرا در آغوش پاتريک رها کرد و بوسه ها طولانی شدند. در آن حال که ظرفها و شيشه ها و ليوانها روی ميز و در آشپزخانه آماده برای شستشو گذاشته شده بودند، آندو به طرف اطاق خواب رفتند. در حالی که پاتريک به ليزا می گفت: اگر می خواهيد تنها باشيد، تو اينجا روی اين تخت می خوابی و من در اطاق کار و مهمان. ليزا که هنوز دست پاتريک را در دست خود داشت، نگاهی به چهره پر از محبت او انداخت و مجددا لب بر لبان او نهاد و هر دو بر روی تخت در غلطيدند و در آن لحظات تصميمات جدی برای يک عشق و پيوند طولانی گرفته شد. فردايش بعد از صبحانه ليزا به منزل خود آمد و پشت ميز کوچکش نشست و کشو را باز کرد و نامه نيمه تمام به کيوين را يک بار ديگر خواند و خواست آن را تکميل کند و بفرستد. اما ناگهان گفت نه، بايد اورا ببينم و برايش توضيح دهم و نامه را پاره کرد. يک روز بعد به ديدار کيوين رفت و دوستانه به رابطه عاشقانه خود با او خاتمه داد و گفت: بگذار باهم رفيق باشيم. از آن تاريخ به بعد ليزا و کيوين دو رفيق صميمی شدند و ليزا رابطه اش را با پاتريک به کيوين هم گفت، که از ديروز آغاز شده بود.

                            چهار هفته بعد ليزا روزی به پاتريک گفت: او برای معاينه به پزشک زنان رفته است و آزمايشات و اولترا شال نشان داده اند که او حامله است، اما نگفت؛ در چه تاريخی به پزشک مراجعه نموده وچه مدتی است که حامله شده. پاتريک با شنيدن اين خبر بسی شادمان شد و در آن حال به هيچ چيز ديگر نمی انديشيد، بجز نقشه برای يک زندگی مشترک. اصلا فکرش را نمی کرد که بگويد: مثلا چند هفته است که حامله اي؟ و يا ما تازه با هم آشنا شده ايم و آغاز دوستی و عشق ما است! و هيچ هم بمغزش خطور نمی کرد که بپرسد، آيا بچه مال من است يا ديگري؟ بلافاصله و با خوشحالی گفت: آيا می خواهی باهم زندگی کنيم؟ ليزا نگاهی عاشقانه به پاتريک کرد و با تکان دادن سر آری گفت. پاتريک گفت: پس چرا معطلي؟ کی می خواهيد پيش من بيائيد که با هم زندگی درست حسابی را آغاز کنيم؟ آپارتمان من خيلی بزرگ است و برای سه نفر هم کافی است، مگر نه؟ ليزا ناگهان اورا بغل کرد و گفت: دوستت دارم، اما بايد سه ماه در آپارتمان خودم طبق قرارداد بمانم و يا اجاره نشين بعدی را خودم پيدا کنم. پاتريک گفت آپارتمان تو مال شرکت است و من ترتيب آن را ميدهم. ليست افراد تازه وارد به شرکت را نگاه کن، ببين کی مجرد است و نياز به آپارتمان دارد. من معتقدم از همين امروز بايد وسايل مورد نياز و آن چيزهائی را که دوست داری يواش يواش باهم اينجا منتقل کنيم، موافقي؟ ليزا مجددا اورا بغل کرد و بوسيد و گفت: باشد از امروز وسايل ضروری را جمع می کنم. او همان فردا که به سر کار رفت، متوجه شد، يکی از همکاران به آپارتمان دو اطاقه نياز دارد. اين همکار تا کنون در يک آپارتمان سی متر مربعی زندگی می کرده و حالا صاحب خانه اش آن را برای دختر خود می خواهد. با اين همکار صحبت کردند و او حاضر شد از ماه بعد آپارتمان ليزا را تحويل بگيرد و رنگ آميزی را نيز خودش متقبل شود.

                            Comment


                            • در همان روزها پاتريک به والدينش اطلاع داد که با ليزا زندگی خواهد کرد و رسما در يک دعوت به شام اورا به پدر و مادرش به عنوان نامزد خود معرفی کرد. ليزا از آن ببعد مرتب ماهی يک بار برای معاينه به پزشک زنان می رفت. در همان ماه هم نتيجه معاينات را به پاتريک نشان داد که خودو بچه هر دو سالم اند. پاتريک موضوع حامله بودن ليزارا با کمی تأخير به والدينش خبر داد و آنها نيز بسيار خوشحال شدند. بويژه پدر پاتريک ديگر نمی خواست زياد فشار کاری بر ليزا وارد شود. يک هفته بعد دستيار ومنشی آزمونی ديگری استخدام کرد. در آن ميان هنگامی که ليزا شش ماهه حامله بود، آنها ازدواج کردند و جشن کوچکی توی خانواده گرفتند.

                              9 ماه به زودی سپری شد و ليزا دختری ناز و ملوس به دنيا آورد که بنا به پيشنهاد مادر پاتريک، نام اورا سابينه گذاشتند. ورود سابينه به محيط گرم خانواده جوان، پاتريک و ليزا گرمی و صفائی بيشتر بخشيد. تنها کسی که از جريان حامله شدنش از کيوين اطلاع داشت، فقط خود او بود و گاهی نگرانی و آثار پنهان نگهداشتن اين راز نا گفتنی بر چهره ليزا نمايان می شد، اما راه توجيه گری برای پرده کشيدن بر آن آثار نگرانی پيدا می کرد.
                              ليزا با تمام اين توصيف، گاه گاهی کيوين را می ديد و از حال و زندگی او جويا می شد، بدون آنکه بگويد: از نظر بيولوژی او پدر واقعی سابينه است. او در هر ديدار به کيوين می گفت: اگر نياز به کمک مادی دارد حتما بگويد. کيوين در آن اوايل هيچ مايل نبود کمک مالی از ليزا بخواهد. عاقبت او يک آتليه و کارگاه کوچک نقاشی با اجاره مناسب پيدا کرد و آن را گرفت. ليزا نيز کمی به او کمک کرد.

                              کيوين بيشتر اوقات در آتليه نقاشی می کرد و بعضی روزها اگر کارش زياد بود و يا می خواست يک نقاشی را حتما تمام کند، شب تا دير وقت کار می کرد و در همان آتليه هم می خوابيد. او اغلب نقاشی های تبليغی برای شرکتهای کوچک می کشيد، اما تعداد آنها فراوان نبودند. با اين وصف کيوين دائم مشغول کار بود، زيرا او برای خود زياد نقاشی می کرد و بندرت هم نمايشگاه بر گزار می نمود. اگر هم نمايشگاهی می گذاشت، باز ديد کننده و قروشش زياد نبودند.

                              پاتريک تا مدتهای طولانی يعنی تا 16 سالگی سابينه از ديدار ليزا با کيوين هيچ اطلاع نداشت و اگر چند ساعتی يا نصف روزی هم غيبت داشت، هرگز نمی پرسيد: کجا بوده؟ او بی خيال هر موضوعي، تمام افکارش روی کار و زن و فرزندش متمرکز بود و اوقات فراغت از کار را با خانواده اش و اگر ليزا نبود با سابينه اش می گذراند. والدين پاتريک هم به سابينه زياد توجه داشتند. سابينه دختر کوچولوی تو دل برو و نازی بود و همه دوستش داشتند. او با سرعت بزرگ می شد، نخست کودکستان و مدرسه ابتدائی را پشت سر گذاشت و بعدهم چون بچه بس باهوشی بود وارد دبيرستان شد. سابينه نه فقط سوگلی والدين خودش بود، بلکه پدر مادر ليزا و پاتريک هم به او می رسيدند و هرچه می خواست برايش می خريدند. آنها بی خبر از دنيا، نمی دانستند که پاتريک پدر اصلی سابينه نيست. بويژه هنگامی که او به منزل والدين پاتريک می رفت، زود به بغل پدر پاتريک می پريد و پدر بزرگ اورا بيش ازحد دوست می داشت، تاجائی که در وصيت نامه اش يک چهارم شرکت را بنام او کرده بود و سه چهارم ديگر را بنام تنها پسرش پاتريک.
                              سابينه حدودا 16 ساله شده بود و کلاس دهم دبيرستان را با موفقيت تمام کرده بود. از مدتی پيش يک تغييراتی در روحيه مادرش احساس می کرد. او هرگاه از مدرسه بر می گشت، بر عکس سابق، مادرش منزل نبود. گاهی اوقات حتا پاتريک که کار می کرد، زود تر از ليزا بمنزل می آمد. البته نا گفته نماند که ليزا بعد از تولد سابينه ديگر از کار دست کشيد و خانه دار شد. بهمين دليل سابينه و پاتريک به همسر و مادرخانه دار عادت کرده بودند که هر وقت از مدرسه و کار بر می گردند، معمولا ليزا می بايستی منزل می بود. سابينه اغلب گله مانند می گفت: مامان هرروز کجا می روی و چکار می کنی که کارت حتا تا آمدن من طول می کشد و هر بار من از مدرسه بر می گردم تو منزل نيستي؟ يک روز پاتريک برای اولين بار دخترش سابينه را حمايت کرد و گفت: راست می گويد، عزيزم، هر وقت منهم زود تر از موعد از سر کار برگشته ام، تو نبودی. حالا من بجهنم، ولی اين دخترمان به وجود تو نياز دارد و می خواهد، وقتی منزل می رسد، تو اولين کسی باشی که آغوشش می کنی و بعد زنش را بغل کرد وبوسيد و به دخترش گفت: وارشاينليش هات ماما اتواس ويشتيگس ثو تون اوند ويل اس اونس نيشت زاگن (شايد مامان يک کار مهم دارد انجام می دهد و نمی خواهد به ماهم بگويد).
                              VII. Wahrscheinlich hat Mama etwas Wichtiges zu tun und will es uns nicht sagen.
                              ليزا روزها می رفت آتليه کيوين و او را در حال نقاشی نگاه می کرد. او ضمن اينکه می گفت: نه، نه، من هيچ چيزی ندارم که پنهان کنم، اما با اين وصف سالها بود که از درون خود خوری می کرد و مسئله راز حامله شدنش از کيوين را نه به دخترش گفته بود و نه به پاتريک و نه به خود کيوين. در اين اواخر اين افکار آزارش می دادند و حتا در بعضی شبها خواب از او ربوده شده بود و می خواست به يک نحوی از چنگ اين افکار آزار دهنده که هم دخترش و هم شوهرش به او مشکوک شده بودند و فکر می کردند، پای مرد ديگری در ميان است، که در واقع اينطور هم نبود، خود را برهاند.

                              ليزا يک روز مصمم شد، اين راز را با پاتريک شوهر عزيزش، در حضور دخترش و کيوين دوست سابقش، در ميان بگذارد و منتظر عواقب کار هرچه باشد، بماند. او در يک فرصت به پاتريک گفت تو می دانی که من دوستت دارم و در مدت اين شانزده سال زندگی با هم، بيشتر و بيشتر درقلبم جای گرفته ايد و هيچگاه به تو خيانت نکرده ام. اما يک رازی در دلم هست و مرا بيش از حد زجر می دهد، که می خواهم آن را به تو و دختر عزيزم و يک فرد ديگری بگويم. پاتريک با بی قراری گفت: آن فرد ديگری کيست؟ من يک حدسی می زدم، اما چون دوستت دارم آن حدس و گمان برايم زياد مهم نبودند و هيچگاه هم آن را جدی نگرفتم و نخواستم پرسشی در آن خصوص مطرح کنم. ليزا گفت پس اجازه می دهيد، من کيوين را دعوت کنم و با هم حرف بزنيم؟ پاتريک با شگفتی گفت کيوين ديگر چه کسی است؟ ليزا با آرامش گفت: دوست سابقم. او نقاش است و من بويژه در چند سال گذشته هفته ای چند بار به ملاقاتش رفته و می روم و به نقاشی هايش نگاه می کنم و گاهی هم به او کمک مالی می دهم. اما بدان که هيچ رابطه عشقی با او ندارم. پاتريک گفت پس من بايد کار کنم و تو به دوست سابقت کمک کنی! ليزا گفت: فکر بد نکن، مطمئن باش من از شانزده سال پيش تا کنون هيچ رابطه جنسی با او را نداشته ام. پاتريک قانع شد. آنها کيوين را دعوت کردند. در يک بعد از ظهر کيوين آتليه اش را بست و به آدرسی که ليزا به او داده بود، آمد. او يک دسته گل قشنگ هم برای خانم خانه آورده بود. ليزا کيوين را به شوهر خود معرفی کرد و گفت: کيوين دوست سابق من تا قبل از آشنائی نزديک با تو است. او که چهره مرا نقاشی کرده و تو آن نقاشی را ديده ايد که اکنون در منزل والدينم است. پاتريک گفت آهان تو همان کيوينی هستی که زير نقاشی را امضاء کرده ايد؟ کيوين با علامت سر تأييد کرد و گفت از ديدار و آشنائی با شما خوشحالم. ليزا به کيوين هم قبلا گفته بود که اسم شوهرش نيز پاتريک است. آنها بعد از اين آشنائی با هم، نشستند. در حالی که ليزا مشغول تهيه و درست کردن قهوه بود و پاتريک و کيوين در باره کار زياد و زندگی دشوار و مسئوليت آن گفتگو می کردند و پاتريک می خواست از کيوين تقاضا کند که چند نمونه نقاشی برای تبليغ شرکت آنها بکشد، سابينه نيز از مدرسه برگشت و پاتريک کيوين را به دختر خود معرفی کرد و گفت کيوين دوست سابق مامان قبل از آشنائی با من بوده. ليزا از همان آشپز خانه يک هلو گفت و با قهوه و يک سينی کيکس که خود درست کرده بود، وارد مهمان خانه شد. همه دور ميز نشستند. ليزا نگاهی به چشمهای در انتظار پاتريک و سکوت سابينه و کيوين کرد و داستان حامله شدن خود را از کيوين و افکاری که در مغزش می گذشته بوده و رازی که ساليان دراز در دل نگهداشته بود، يعنی حقيقت تلخی که بيش از شانزده سال او را آزار می داد، با آنها در ميان گذاشت و به دخترش گفت عزيزم کيوين از نظر بيولوژی پدر تو است. اما سابينه از همان اول گفت: ايش هابه ميت ايم نيشتس ثو تون اوند پاتريک ايست ماين فاتر (من با او هيچ کاری ندارم و پاتريک پدرم هستش).
                              VIII. Ich habe mit ihm nichts zu tun und Patrick ist mein Vater.
                              کيوين در برابر اين عکس العمل جدی دخترش، گفت: عزيزم، من در هفده سال پيش به مامانت گفته بودم که واقعا شايستگی پدر بودن را ندارم و هيچ هم نمی دانستم که من از نظر بيولوژی پدر تو هستم. اکنون هم اعتقاد دارم، پاتريک می تواند همانطور که در گذشته پدر بسيار خوبی برای تو بوده، در آينده نيز باشد و آرزوی خوشبختی را برايتان دارم.

                              پاتريک گفت: من از همان اول حدس زدم که سابينه نمی تواند از پشت من باشد، چون ما فقط چهارهفته بود که باهم نزديکی کرده بوديم اما ليزا حدودا شش هفته حامله بود. من چون ليزا را بيش از حد دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم، اين موضوع زياد برايم مهم نبود. اکنون اگر چه اين يک حقيقت تلخ است، اما اليزابت عشق من و سابينه دختر عزيزم است.

                              در ميان مردمان سر زمين گل و بلبل شايعه است و دهان به دهان گفته می شود که بهار فصل عشق است و بيشتر پيوندهای عاشقانه در فصل سبزه و گل جوانه می زنند. اين شايد در آن سر زمين هائی که محدوديت بيش از حد است، واقعيت داشته باشد، زيرا دراکثر آن کشورها و ياقاره ها فقط آغاز فصل بهار، جشن و شادی همگان به حساب می آيند. در نتيجه انسانهای آن ديار نيز همانند طبيعت در آن فصل شکوفا می شوند و اغلب اين گفته صحت پيدا می کند. اما در ديگر قاره ها و بويژه در قاره اروپا که محدوديت کمتری وجود دارد، هر فصلي، فصل عشق است، فصل اميدواری است و يا بر عکس آن فصل نا اميدی و آينده را سياه ديدن. در هرصورت در اينجا پيوند عشق و عاشقی و يأس و افسردگی محدوديتی ندارد و فصل خاصی را نمی شناسد. پس نه بهار به تنهائی فصل عشق و نه فقط پائيز فصل افسردگی است.

                              سوژه اين داستان کوتاه از يک برنامه تلويزيونی آلمان، در خصوص روانکاوی خانواده اقتباس شده است که واقعيت زندگی برخی از ما انسانها را نشان می دهد. نامهای اشخاص در اين قصه تغيير داده شده اند.

                              Comment


                              • در هيچ عرصه ای به اندازه سياست از کلمات سوء استفاده نشده است. سياست، فشرده کشاکش نيروهای عظيم اجتماعی و طبقاتی است. اعلام بی طرفی در مبارزه سياسی و,مصلح اجتماعی , بودن کلاشی محض است. اکنون که جامعه ايران با بحران بين المللی انرژی اتمی و انباشت تضادهای حل نشده توده های خلق با رژيم قرون وسطائی جمهوری اسلامی در آستانه تحولات بنيادی قرار گرفته است، نيروهای وسيعی وارد ميدان شده اند تا بار ديگر مردم را از پيش برد اراده و منافع خود باز دارند و آنها را به آلت دست خود تبديل کنند. بدون تغيير ايدئولوژی در جامعه، تعادل قوا در سياست تغيير نخواهد کرد. منکران ايدئولوژی و تضاد منافع طبقات با تکيه به زراد خانه ايدئولوژی نئوليبرالي، ضد دمکراتيک، ضد استقلال ملی ، ضد کمونيستي، حرکت با چراغ خاموش را کنار گذاشته و آشکارا و با ,افتخار, ضد انقلاب بودن خود را اعلام می کنند! (گنجی فقط يکی از آنهاست که در سخنرانی خود در پاريس بعنوان يک فکر نغز! خود را ضد انقلاب ناميد). طرف داران رنگارنگ ,صدورضد انقلاب امريکايی , به ايران با پنهان شدن دغلکارانه پشت لغاتی نظير حقوق بشر، دمکراسی ، برخورد متمدنانه ، نخبگان سياسي، مدارا ، نفی خشونت و.....در پی آن هستند تا همه لغات و مفاهيمی را که در پيوند با انقلاب و قدرت گيری توده مردم است از صحنه روزگار حذف کنند. حذف مردم از صحنه ،بدون حذف افکارو احساسات مردمی ممکن نخواهد بود. همه تاريخ مبارزات مردم سراسر جهان بايد به فراموشی سپرده شود !همه آرمانهای بلند انسانی برای جهانی ديگر، برای رهائی از زنجير استثمار و استعمار بيهوده و حتی مضر هستند! همه ادبيات رويا برانگيز ، همه اشعار بلند پرواز ، همه دوست داشتنها و عشقها بايد در پای اميد به قدرت های امپرياليستی و پايان تاريخ دفن شوند. ما با کتاب سوزانی واقعی روبرو هسيم !ديگر هيچ ماهی سياه کوچولوئی نبايد رويای دريا را ببيند!
                                بدون ضد حمله ايدئولوژيک عليه دشمنان مردم و نيروهای بينابينی و متزلزل ، راه انقلاب باز نخواهد شد. رشد شرايط ذهنی انقلاب بسته به اين نيز خواهد بود که روشنفکران انقلابی تا چه حد قادر به فروريختن برج و باروی رقبای ايدئولوژيک خود خواهند بود. بدون تئوری انقلابی ، هيچ جنبش انقلابی وجود نخواهد داشت !. به زعم آلتوسر، لنين با گفتن اين جمله پراتيک شناخت بطور عام را تئوريزه کرده است! هم اينجا بگويم يکی از شگردهای طرفداران نظام پوسيده و ناعادلانه سرمايه داری اين است که مانع مراجعه ما به انديشه های دوران ساز مارکس و لنين شوند.،عموما با اين بهانه که آنها قديمی شده اند و شرط روشنفکری مراجعه به انديشمندان معاصر است. تمعق بيشتر نشان می دهد که بسياری از مخالفان مارکسيسم در بهترين حالت به اسپينوزا، کانت ، توکويل ، روسو و......متفکرا ن قبل از مارکس مراجعه می کنند!
                                دست آويز ديگر برای تشويق به رويگردانی از انقلاب، مترادف قرار دادن آن با خشونت است . اصلاح طلبان که ادای فرشته ها را در می آورند ، عموما خشونت بيکران نيروهای ارتجاعی و امپرياليستی رالاپوشانی و توجيه می کنند و نشان می دهند مخالفت با خشونت در آنها ذاتی نيست. برای صحت اين مدعا نگاه کنيد به مواضع جريانهای اصلاح طلب در خارج و داخل در باره حمله امپرياليسم آمريکا به افغانستان و عراق و حمله جنايتکارانه اخير دولت متجاوز اسراييل به فلسطين و لبنان. جريانات اصلاح طلب مانند جمهوريخواهان برلين ، سارمان فدائی اکثريت ، گروه بيژن حکمت ، گروه بابک اميرخسروی و ... که در اروپا حضور دارند در چند سال اخير در حا ليکه مليونها انسان ضد جنگ و ترقی خواه عليه خشونت بيکران امپرياليسم آمريکا و انگليس به مباررزه پرداختند ، آنها در اين مبارزات شرکت نداشتند. چرا؟
                                بدون ترديد نقش , قهر در تاريخ , و استفاده از, زور, يک بحث جدی تئوريک است و استفاده منطقی از زور در يک روند مبارزه گسترده تود ه ای و ملی بايد مورد تبادل فکری جدی در بين نيروهای مترقی قرار گيرد. برای رو کردن دست قالتاقهای اصلاح طلب ( آنهم نا پيگير در اصلاحات ) در پز , فرشته های معصوم ضد خشونت , بايد از آنها خواست تا روشن کنند بطور مشخص چه نيرو و يا نيروهايی بطور واقعی قصد اعمال خشونت انقلابی در ايران را دارند؟ چرا بجای اين همه کلی بافی در مورد , مضار خشونت , نام سازمانهای سياسی که تدارک خشونت سياسی درا يران را می بينند ذکرنمی کنند.؟متاسفانه چنين نيروهايی وجود خارجی ندارند! حتی سازمانی مانند مجاهدين خلق هم در موقعيت سازمان دهی يک جنبش گسترده خشونت آميز در ايران نيست. اصلا آنها مدتهاست که خود را به عنوان يک سازمان انقلابی معرفی نمی کند. استراتژی کنونی مجاهدين همچون حزب دمکرات کردستان، کومله ِی عبداله مهتدی و سلطنت طلبها تحريک امپريالسم جهانی برای برخورد خشن با جمهوری اسلامی است. مشکل مشترک نيروهای اصلاح طلب و نيروهای انقلابی در لحضه کنوني، کم دامنه بودن جنبش های مردمی است و نه مسالمت آميز بودن آن. ترساندن مردم از نيروهای خشونت طلب از جانب اصلاح طلبان ، چيزی بجز توجيه عدم کارآيی سياست های مماشات طلبانه آنها نسبت به رژيم ولايت فقيه نيست. اصلاح طلبان انحصار خشونت در دست رژيم ولايت فقيه را قبول دارند! همچنانکه بسياری از مدافعان,جنبش رفراندوم, و انقلابهای مخملی به انحصار خشونت از طرف قدرت های امپريالستی اعتراضی ندارند که هيچ، بلکه دايما به دنبال تحريک قدرت های امپرياليستی برای مداخله نظامی در ايران هستند.
                                اصلاح طلبان کوشش می کنند انقلاب و رفرم را در برابر يکديگر بگذارند و با گوشزد کردن , هزينه , انقلاب راه رفرميستی خو د را تنها راه حل معرفی کنند. رهرو آ نست که آهسته و پيوسته رود! اين شعار خبرگزاری ايسنا چيزی جز حکمت عاميانه نيست. حکمتی که دربرخورد به واقعيات پيچيده و چند جانبه ، ساده لوحانه بودن خود را عيان می کند. يکی از اصلاح طلبان قبل از انتخابات رياست جمهوری ( جلالی پور؟ ) آنچنان از صحت و کارآيی تاکتيکهای جناح خود مطمئن بود که در گيری با جناح حاکم ذوب شده در ولايت فقيه را به بازی شطرنج با گوريل تشبيه کرده بود! که هر دم گوريل سعی می کند با نعره و ايجاد رعب بازی را بهم زند! توصيه وی اين بود که ما نبايد بترسيم و بازی را ادامه دهيم! نتيجه جمع بندی اصلاح طلبان عموما اين بود که جناح حاکم برای پيروزی احمدی نژاد , پيچيده , عمل کرده است! در واقع اصلاح طلبان در انتخابات رياست جمهوری کيش و مات شده و بازی را به گوريل باختند! ما به طور سمبليک فقط يک حيوان ميشناسيم که در بازی شطرنج با گوريل شکست خواهد خورد! خر! بحث واقعی تقابل انقلاب و اصلاحات نيست. کدام اصلاحات و کدام انقلاب؟ مثلا اصلاح طلبان ايران خواهان سرعت در خصوصی سازيهای اقتصادی هستند. يعنی خواستار اصلاحات عليه منافع اقتصادی مردم و به اقليت سرمايه دار هستند. البته در دنيای آنها سرمايه داران مردم هستند. از طرف ديگر برخی از , انقلابيون , که هنوز هم عليرغم موهای سفيد، دچار , بيماری کودکی چپ روی , هستند ، وجود يک جريان اصلاح طلب در جامعه و حکومت را, سونامی, خود می دانند . حزب دموکرات کردستان ، کومله ، سازمان فدايی اقليت (واقعا اقليت شده) ، راه کارگر( سازمان کارگران قلابی ايران)، سازمان مجاهدين و ... بگونه ای از اصلاح طلبان حکومتی ياد می کردند ( و می کنند) که گويا فاجعه جديدی بر ايران نازل شده بود! سياست گروه های ذکر شده و مشابه , شلوغ کنيم دادش ، شلوغ کنيم!, با تدارک جدی يک انقلاب فاصله نجومی دارد. شکست اصلاحات و اصلاح طلبان به معنای آماده شدن جامعه برای انقلاب نيست. يعنی ، بلافاصله اينجوری نيست.
                                شکست انقلابها دست آويز ديگری برای رفرميستها است تا فرياد زنند: ما از اول گفته بوديم که انقلاب ها شکست خورده وبه رفرم روی خواهند آورد. تلاشی شوروی و کشورهای سوسياليستی بزرگترين بهانه را به دست گله ای از ضد انقلابها، ضد کمونيستهای حرفه ای ، سوسيال دمکراتها داد تا به گمان خود انقلابها را برای هميشه دفن کنند. آنها قبل از شکست شوروی به ما حتی می گفتند که کمونيسم يک اتوپی قشنگ اما غيرقابل پياده کردن است و شوروی اصلا ربطی به کمونيسم ندارد. اما بلافاصله بعد ازشکست شوروی فرياد زدند : کمونيسم شکست خورد! من ارچه در نظر يار خاکسار شدم / رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند ! ( حاقظ). سرمايه داري، که اين باربا دست گذاشتن بر بازارهای کشورهای سوسياليستی سابق واقعا جهانی شده بود با وقفه ای کوتاه با اعتراضات، مقاومتها و مبارزات جديدی روبرو شد. جهانی ديگر ممکن است! مبارزات عليه جهانی شدن سرمايه داری با شروع نيرومند، هماهنگ و جهانی از سياتل، شکل گيری موفقيت آميز فوروم اجتماعی جهانی در پورتوآلگر، اروپا، هند بيانگر شکست ايدئولوژيک سرمايه داری نئوليبرال است. ميلتاريسم و جنگ افروزی امپريالسم جهانی به سرکردگی آمريکا، روی ديگر بن بست سرمايه داری جهانی است. انقلاب مرد ! رنده باد انقلاب

                                Comment

                                Working...
                                X