Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • چه پر توقع است که از مردم می خواهد او را به عنوان رهبری معنوی انتخاب کنند.
    و چه تنگ نظر است که مرز می کشد بين ايرانيهای داخل کشور و خارج از کشور.
    و چه مستبدانه بر طبل بی صدای "جمهوری خواهی " می کوبد و همزمان از حقوق بشر صحبت می کند و بعد بخش بزرگی از اپوزيسيون تعيين کننده يعنی مشروطه خواهان را چشم ديدن ندارد.
    و چه جاهلانه هنوز به دموکراسی دينی معتقد است و اعتقاد دارد دين اسلام با دموکراسی منافات ندارد.
    و چه ابلهانه متفکرين ايران را فقط در قامت سروش و کديور و مجتهد شبستری می بيند.
    و چه احمقانه هنوز رهبری جنبش را در داخل و از افراد نيمه ريزشی رژيم سراغ می گيرد.
    و چه...و
    " امروز بحث جنبش نبايد روی اين موضوع بگردد که از آقای گنجی يک قهرمان بسازيم و آن را در حد يک رهبر، صلاحيتش را بالا ببريم و از مردم و نيروها بخواهيم که حول محور او بسيج شوند. زيرا چنين بحثی يک انحراف در جنبش و حرکت اجتماعی ايجاد می کند و چنين انحرافی می تواند لطمات سنگينی به جنبش آزاديخواهی وارد کند. مبارزه گنجی قابل قدردانی است ولی بت ساختن از او مضرّ و مخرّب است. فراموش نکنيم که ايشان در درون رژيم جمهوری اسلامی کار و مبارزه می کنند و نمی شود با دست و دل ِ باز روی او سرمايه گذاری کرد. بويژه اينکه آقای گنجی با اعتصاب غذايش، چيزی از حاکميت نگرفت که رژيم آن را از دست بدهد. اگر خواست َ اعتصاب َ غذای گنجی مبنی بر اين بود که " خامنه ای بايد برود " همگان ديديم که چنين نشد و به کوچکترين خواسته اش توجهی نشد بلکه اين آقای گنجی بود که از اعتصاب بيرون رفت. امّا در کنار اين شکست تاکتيکی از رژيم، توانست حمايت افکار عمومی جهان را به خود جلب کند و اين يک پيروزی برای گنجی بود و قرار است حزب سبزهای آلمان يک لوح تقدير بنام اکبر گنجی جلوی دفتر حزبشان نصب کنند. و مطمئن باشيم که چنين گشاده دستی از طرف حزب سبزها، سرمايه گذاری برای آينده خودشان است که از اين طريق می خواهند افکار عمومی آلمان را به سمت خودشان جلب کنند. زيرا تا دو الی سه هفته ديگر انتخابات در آلمان برگزار می شود. از طرف ديگر با چنين سرمايه گذاری روی گنجی می خواهند آينده ايران را رقم بزنند و ای چه بسا خواب کانديد کردن او را برای انتخابات آينده می بينند و اين خطرناک است. همچنين اين حمايت جهانی از گنجی به لحاظ عملی دارای ارزش چندانی نيست. زيرا مبنای مادی ندارد. مثلاً نمی تواند رژيم را وادارد که زندانيان سياسی را آزاد کند و يا اينکه ديگر دست به چنين اعمال ضد بشری نزند بلکه در حد سمبليک باقی می ماند. و حتی امروز هيچ تضمينی وجود ندارد که پس از شکستن اعتصاب غذايش از زندان آزاد شود و يا بتواند فارغ از هر گونه پيگيری به فعاليت سياسی خود ادامه دهد. تازه اگر بتواند آزاد شود و به فعاليت سياسی خود بدون هيچگونه پيگردی ادامه دهد، آنوقت سئوالات ديگری در ذهن ايجاد می شود که چگونه است آقای گنجی با اين سوابق خاری در چشم رژيم نيست؟ چنين گمانه زنيهايی حق ما است. زيرا ما با رژيمی طرف هستيم که به هيچ معيار بين المللی و حقوق بشری پايبند نيست زيرا همين گنجی با يک سخنرانی در کنفرانس برلين با اينکه از ايرانيان خارج از کشور خواسته بود که به ايران برگردند، شش سال زندان گرفت. پس چگونه است که امروز می تواند بعد از اعتصاب غذايش به فعاليت سياسی ادامه دهد؟ فراموش نکنيم خانم شيرين عبادی برنده جايزه صلح امروز در جامعه امنيت ندارد و بارها بوسيله آدمکشان ثارالله تهديد به مرگ شده است.
    حال اگر آقای گنجی شروع حرکتش را بر پايه بسيج مردم و اتحاد نيروها حول به زير کشيدن خامنه ايها و کل رژيم متمرکز می کرد، دستاورد بزرگی می توانست نصيب جنبش و خود آقای گنجی شود. زيرا چنين حرکتی مبنای مادی و عملی داشت که اثرش در جامعه می ماند و بعد می توانست هر روز گسترده تر شود. زيرا اين خواست تک تک مردم ايران است که آرزوی رسيدن به چنين روزی را در سر می پرورانند.
    ای کاش چنين می شد ولی همانطوريکه شاهد هستيم چنين نشد و ما امروز اجازه نداريم بی ماليات حرف هايی را در اذهان عمومی منعکس کنيم که جزء خلط ِ مبحث و مخدوش کردن اذهان نيست."

    در رابطه با عنصر رهبری جنبش نوشته بودم.
    " . مطمئن باشيم که گنجی ها در هيچ شرايطی نمی توانند به عنوان سمبل و نماد مقاومت قرار بگيرند و پرچم رهبری جنبش را در دست بگيرند. زيرا در درون رژيم و در چهار چوب آن چنين کاری غير ممکن است و اگر روزی برسد که آقای گنجی و يا گنجی ها بتوانند چنين بار گرانی را بر دوش بگيرند، مطمئناً جايش در درون اپوزيسيون واقعی رژيم و آن هم در بيرون از چهارچوب رژيم جمهوری اسلامی است. گنجی ها علی رغم مبارزاتشان در اين شرايط، هر چند که مفيد و کارساز است، امّا بايستی بدانند که عنصر رهبری کننده جنبش در بيرون از رژيم جمهوری اسلامی شکل می گيرد و در داخل رژيم اين امر محال است. و بايد بدانند که چنين رژيمی اگر امکاناتی برايشان فراهم می کند که حرفشان را بزنند، چنين امکاناتی از ديگران سلب است. زيرا رژيم می داند که آنانيکه بيرون ازرژيم جمهوری اسلامی در خارج و يا در زندان بسر می برند، خواهان سرنگونی کل رژيم جمهوری اسلامی هستند. امّا نيروهای داخل در طيف اصلاح طلبان، خواهان از بين رفتن رژيم نيستند بلکه در عالی ترين شکلش می خواهند آن را قدری تعديل کنند. و بايد بدانيم چنين حرکتی در هيچ شرايطی در اين رژيم کارساز نيست. زيرا حکومت دينی تعديل پذير نيست و چنين عملکردی را ۲۷ سال اين رژيم نشان داده است و به خوبی از عهده آن برآمده است. زيرا هر بار يکی از اين طرفداران تعديل را برای جلوگيری از فشار مردم عاصی به قدرت می رساند و چندی بعد وقتی که طغيان مردم فروکش کرد، فرد متحجرتر را به قدرت می رسانند و اين سيکل معيوب را تکرار می کنند."
    و امروز متاسفم برای آنانيکه بدون انديشه حرفهای پرطمطراق می زنند و يا کتابهايی ضد دينی و ضد تفکرات دينی می نويسند اما در عمل به پيشباز حاملان چنين تفکری می روند و با او عکس يادگاری می گيرند و يا شبهايی را با او بيتوته می کنند.
    اينها همه درد است که ساليان دراز در جان و تنم احساس می کنم و هر بار نمکی بر زخم و جراحت تنم پاشيده می شود.
    با خود می گويم که چنين افرادی تا وقتی که جمهوری اسلامی وجود دارد، اينجا و آنجا برای مانع شدن يک اتحاد فراگير و بزرگ همه تلاش خود را بکار می گيرند تا اتحاد بزرگ پای نگيرد.
    اما با همه اين دردها، درد و خون جگر از اين نيست که چرا اين طيف از به اصطلاح اپوزيسون به سمت ملت ايران نمی آيند بلکه درد و شکنج از اين است که در طيف مقابل افرادی صف کشيده اند که هر روز يک سازی را به صدا در می آورند.
    ديروز جنبش رفراندم بر تارک همه طرح ها و بديل ها، درخشان درخشيد و طيف وسيعی از نيروها و شخصيت ها را به سمت خود جلب کرد.
    اما همينکه همين طرح در امتداد خود جهت سازماندهی مردم در امر يک مبارزه نافرمانی مدنی به پيشباز " کنگره بروکسل " می رفت، افرادی از امضاء کنندگان اوليه طرح به سبب طينت هژمونی طلبی و خودپرستی، نشستی تحت عنوان " نشست برلين " اعلام کردند و صف خود را از جنبش رفراندم جدا کردند.
    هرچند در آغاز چنين وانمود می شد که "نشست برلين" تداوم جنبش رفراندم است اما با " نشست لندن " نشان داده شد که خانمها و آقايان تشکيل دهنده چنين نشستی سودای رهبری در جانشان می جوشد.
    از همين زمان بود که افراد شاخص اين نشستها برای مظلوم نشان دادن خود تهمت هژمونی طلبی را به يکی از انديشمند و متفکر امروز ايران که انديشه اش بسان تيزابی هر انحراف و کج انديشی را حل و محو ميکند، می زنند تا به خود حقانيت بدهند.
    بسيار مايه تأسف است که افرادی از همين گروه رسالاتی در باره مدرنيته و مدرنيزم می نويسند اما خود از ظرفيت مدر نيته بر خوردار نيستند. و يا افرادی از همين طيف که تا ديروز افکار توتاليتاريسم داشتند امروز وقتی که از آن افکار فاصله گرفتند به افراد دموکرات مارک ضد دموکرات می زنند.
    گناه آن انديشمند ِ وطن دوست چيست که دست روی رگ گردن خود گذاشته و از تماميت ارضی ايران دفاع می کند و فدراليسم را سمّی مُهلک برای آينده ايران می داند؟
    گتاهش چيست که انگشت بر يکی از محورهای قطعنامه تان می گذارد و می گويد، گنجاندن و قائل شدن "حقوق سياسی " برای اقوام، راه را برای جدايی از ايران باز می گذارد؟
    عجيب است که افراد تشکيل دهنده اين نشست ها و صادر کنندگان قطعنامه اينچنينی، حداقل آگاهی از محورهای قطعنامه ندارند و اصلاً نمی دانند برای چه جمع شده اند.
    زيرا با يکی از همين افراد که صحبت می کردم، بحث را به آنجا کشاندم که با بودن جنبش رفراندم، چرا " نشست برلين " و " نشست لندن "؟

    زيرا هنوز آن ناخالصی های گذشته در افکارش هست.
    سپس از ايشان سئوال کردم که بند دادن " حقوق سياسی به اقوام ايران " به چه معنی است. و بعد نظرم را طبق داده های تاريخی برايش توضيح دادم و اشاره کردم که چنين بندی در برنامه برای اقوام ايرانی در آينده خطرناک است. زيرا به لحاظ حقوقی اين حق به ايشان داده شد که فردا برای خودشان حکومت درست کنند و پس فردا با دولت مرکزی قهر کنند و پسين فردا دور خودشان ديوار بکشند و اعلان استقلال کنند.
    ايشان گفتند که اين نظر شماست و نظر آنها نيست.
    ادامه دادم که تاريخ گواهی بر نظر من می دهد. زيرا پيشه وری را درتاريخ داريم. قاضی محمد را در تاريخ داريم. ميرزا کوچک خان را همراه با احسان الله خان دوستدار و حيدر عمواغلی را در تاريخ داريم. محمد تقی خان پسيان را در تاريخ داريم. از شيخ خزعل نمی گويم.
    آيا گزافه است که بگوييم در اين شرايط خطرناک که می رود با سياست ضد ايرانی جمهوری اسلامی يک جنگ ويرانگر به مردم ايران تحميل شود، فرصت طلبان جدايی طلب بشکن می زنند تا به آرزوی اهريمنی و ضد تماميت ارضی خود برسند؟
    مگر همين چند روز پيش شورش تبريز را نديديم که چگونه فرصت طلبان از سوراخ های خود بيرون جستند و شعار جدايی دادند و بر فارس و فارس زبانان فحاشی کردند؟
    ايشان گفتند راستش را بخواهی اطلاع چندانی از" حقوق مليت ها" ندارند اما طرفدار حکومت فدراليسم در ايران است.
    من ضمن تصحيح گفته ايشان که حقوق اقوام درست است نه حقوق " مليتها ". زيرا ما " يک کشور و يک ملت " هستيم. ادامه دادم که شما چطور از فدراليسم دفاع می کنيد که اطلاعی از حقوق اقوام نداريد؟
    ايشان گفتند آن حساسيتی که شما نسبت به اين مسئله داريد من ندارم.
    ملاحظه می کنيد چنين افرادی با اين" سواد" به طرف مقابل مارک هژمونی طلب می زند. درحالی که نه آن فرد را ديده و نه با او ديالوگ داشته است.
    در کنار اين ايراد اساسی که نسبت به آن حساسيت ويژه ای دارم، اما جای بسی شادمانی است که اين طيف معتقد به ائتلاف بزرگ است و ايران را برای همه ايرانيها می خواهد.
    فراموش نکنيم که حلقه اتصال نيروهای معتقد به ائتلاف بزرگ ظرف رفراندم است. و اين ظرف سنجش و ميزانی است که هر فرد و يا گروه می تواند خودرا نسبت به آن محک بزند.
    مطمئناً افراد و يا گروهايی که طرح رفراندم را قبول ندارند، به نوعی با ذهنيت استبدادی زندگی می کنند و استبداد را قبول دارند. زيرا اولاً ايران را برای همه ايرانيها نمی خواهند دوماً از ائتلاف با طيف بزرگ اپوزيسيون يعنی مشروطه خواهان طفره می روند سوماً اين افراد و يا گروها معتقد به رأی مردم نيستند چهارماً از ميزان استقبال مردم از مشروطه خواهان و نظام پادشاهی وحشت دارند پنجماً اين طيف از مخالفين رفراندم در بين خود منسجم نيستند و از شخصيتی مطرح در بين خود تهی هستند.
    با اين نوشته و توضيحات بايد بگويم ملت ايران و کشور ايران در يک شرايط دشوار و کشنده قرار گرفته است. زيرا جمهوری اسلامی عزم کرده است تا " خشت آخر ِ " بنای ايران برای بقای خود مايه بگذارد. در اين راستا جهت کشاندن جنگ به خاک ايران گريزان نيست. به همين منظور از تروريستهای حماس و جهاد و حزب الله حمايت می کند و دنبال ساختن سلاح اتمی است.


    Comment


    • همانطوریکه تاریخ نگارش این نوشته گواهی می دهد، هفت ماه پیش راه کار اتحاد تحت نام " جنبش رفراندم ملی هم استراتژیک و هم تاکتیک " از این قلم بر روی صفحات سامانه های چندی انعکاس یافت که در همان زمان مورد استقبال قرار گرفت.
      در تداوم شناساندن این راه کار، مقالات چندی در این زمینه حول رفراندم و ضرورت معرفی رهبری آن از این قلم منتشر شد که همگی در آرشیو سایت های مختلف موجود است.
      آن روزها این قلم امروز و حتی فرداهای دور را دیده بود و دردمندانه از همگی خواسته بود که برای رهایی ایران ِ جان از چنگال از گورگریختگان ِ دیوان فرود آمده بر فراز پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایران، اختلافات حقیر گروهی، شخصی و مسلکی را جهت دستیابی به منافع و مصالح عالیه ملت ایران در تمامیتش، کنار بگذارند و به ایران و سربلندی ایران فکر کنند.
      زیرا با انتشار طرح رفراندم ملی دیگر هیچ عذر و بهانه ای جهت نپیوستن به آن و در افتراق ماندن قابل پذیرش نبود. چرا که این طرح عالیترین و انسانی ترین و در عین حال پیشرو و صلح و آشتی طلبانه ترین مقوله دموکراتیک بود که همگی در آن می توانستند و می توانند با پیوستن به آن غفلت و کم کاری گذشته خودشان را بهبود ببخشند و در امر پیش برد جنبش رفراندم، سهم مساوی داشته باشند. زیرا این طرح متعلق به همه و در عین حال در انحصار هیچ کس نبود و نیست و همه ایرانیان از این حق برخوردار هستند که ابتدا در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی با رأی مساوی در آن شرکت کنند و سپس در فردای سرنگونی برای تصویب قانون اساسی نوین و تعیین نوع نظام، حتی هواداران همین جمهوری اسلامی ساقط شده می توانند با شرکت در رفراندم، آینده خود را رقم بزنند.
      اما همانطوریکه همگان شاید بودیم، علی رغم استقبال با شکوه و بی مانندی که از آن به عمل آمد، بودند کسان و یا گروهها و سازمانهایی که از همان ابتدا در جهت متلاشی کردن این طرح گام برداشتند و در این راه رذیلانه ترین برچسب و فحش و فضیحت را نثار حامیان طرح رفراندم کردند که خود بیش از همه سزاوارشان بودند.
      تصمیم گرفته بودند ساختار چنین طرحی را بشکنند و حامیان آن را منفعل کنند. برای این کار حتی حاضر شدند با حامیان نظام جمهوری اسلامی به اتحاد و ائتلاف برسند تا پیشرفت چنین طرحی را نبینند که قصد آن کرده بود همه قربانیان جمهوری اسلامی را زیر یک سقف بیاورد.
      بیانیه ها و طرح های موازی با طرح رفراندم انتشار دادند تا از این طریق مردم را سر درگم و متفرق نگه دارند. اما همگی آنها به دلیل بی پایه گی و بی مایه گی بوسیله مردم پس گردنی خوردند و دود شدند و از بین رفتنند.
      آخرینشان طرح " کنگره ملی " بود که بوسیله " میلیون " بیرون داده شد. در حالی که طراح چنین طرحی پای طرح رفراندم را امضاء نکرده بود و حامیان ایشان یک تضاد کور و آنتاگونیسمی با بخش بزرگی از اپوزیسیون تحت نام مشروطه خواهان دارند. برای این منظور این قلم در یک مقاله تحلیلی جهت روشن کردن اذهان مردم نوشته بود:

      " اینروزها اینجا و آنجا اطلاعیه های حمایتی از " میلیون " برون مرز و درون مرز و میان مرز از طرح آقای عباس امیر انتظام بر روی تارنماها منعکس شده است که چنین القاء می شود که این طرح گامی فراتر از طرح رفراندم ملی است. در حالی که چنین نیست. هرچند در این طرح صحبت از این می شود که همه نیروها باید برای عبور از معضل اجتماعی موجود در کنار یکدیگر قرار بگیرند. اما روشن نمی کند که این " همه نیروها " آیا شامل نیروهایی است که جنبش رفراندم ملی آنها را دعوت به همکاری کرده است یا اینکه فقط شامل نیروهای رنگارنگ جمهوری خواهان است؟
      همچنین مشخص نمی کند که در فردای سرنگونی رژیم آیا رفراندمی جهت انتخاب نوع نظام را برگزار می کند یا خیر؟
      اگر جواب سئوالات بالا مثبت باشد، بنابراین سئوال دیگری که مطرح می شود این است، که چه نیازی سبب شده است، این طرح مطرح شود؟ زیرا بر همگان مبرهن و روشن است که حدود یکسال پیش طرحی تحت نام رفراندم ملی منتشر شد که با استقبال با شکوهی از مردم درون مرز و برون مرز روبرو شده است. بطوریکه امروز، طرح رفراندم به تنها امید مردم ایران برای رهایی از جهنم رژیم جمهوری اسلامی و همچنین متحد کننده همه نیروهایی که دل در گرو ایران دارند، تبدیل شده است. و نشان داده است که از چنان ظرفیتی برخوردار است که می تواند نیروهای صدرصد متضاد را، کنار هم روی یک میز بنشاند و در باره آینده ایران رایزنی کنند.
      ولی اگر جواب سئوالات بالا منفی باشد، نه اینکه از قدرت راه گشایی بی بهره است بلکه در نهایت می تواند قسمتی از نیروها را حول برنامه خود جمع کند. و این عملی است که تا امروز به کرات آزمایش شده است و ناتوانی و بی مایگی و بی پایگی شان برای همگان هویدا گردیده است.
      پرسیدنی است که با موجود بودن طرح رفراندم ملی و جا افتادگی آن در سراسر کشور، چرا امروز صحبت از " کنگره ملی " می شود؟ چه چیزی قرار است، در صورت تشکیل کنگره ملی در آن صحبت شود و بعد به تصویب برسد؟ اگر قرار است در عالی ترین شکل مفروض، کنگره ملی بخواهد همه نیروهای مخالف رژیم را تحت یک پلاتفرم جمع کند، یک عمل تکرای است. زیرا طرح رفراندم ملی به عالی ترین وجهی این کار را به مدت یکسال دنبال می کند و به تازگی یک کنگره جهانی را هم پشت سر گذاشته است. آیا بهتر نمی بود که پیشنهاد دهنده کنگره ملی از طرح رفراندم ملی حمایت می کرد و نیروهای هم جهت با خود را از این تفرقه و تشتّت و جدایی بیرون می کشید و زمینه همگرایی بین همه نیروها را بوجود می آورد؟ فراموش نکنیم که نیروهای هم جهت با پیشنهاد دهنده طرح کنگره ملی تا دیروز همه کسانی را که از طرح رفراندم ملی حمایت کرده بودند، به مارک خیانت مفتخر کردند. و حتی تا آنجا پیش رفتند و اظهار لحیه کردند که هرکس از جمهوری خواهان اگر بخواهد در کنگره جهانی رفراندم در بروکسل شرکت کند، خائن است.
      و امروز هم پس از یک ماه از برگزاری کنگره جهانی رفراندم در بروکسل، افرادی کینه جو از همین قماش برنشست برلین و کنگره جهانی رفراندم خشم کورشان را فرو می ریزند. همین نیروهایی که سالها در کنج عزلت لم داده بودند و امروز از سوراخ بیرون جستند و بر سر و روی حامیان جنبش رفراندم ملی چنگال فرو می کنند. پاراگراف پایین از یکی از همین گم کرده راه است که پس از سالیان دراز خمیازه کشیدن و دهان دره کردن از پستوی حجره خود، بیرون جسته و جهت مشروعیت دادن به خود ابتدا به همه می فهماند که پدر بزرگش با سلیمان میرزا اسکندری چای تلخ خورده است. به عبارت دیگر ایشان نوه پدر بزرگشان هستند. بنابراین به خود حق می دهد، افاضات پایین را بی پروا روی کاغذ نقاشی کند. باهم می خوانیم."

      " ما مصدقیها نیز شاگردان مکتب مصدق هستیم،اتکاء به ملت و مردم خود داریم و برای دستیابی به هدفها و آرمانهای خود مانند غریق بهر خس و خاشاکی که رضا پهلوی و پهلویستها و از آن بدتر سازمان سی آی ای نمونه های آن هستند،متوسل نمیشویم.همه با همی نیستیم و تحت هیچ شرطی از شرائط نه با رضا پهلوی و پهلویستها و سلطنت طلبان مشروطه خواه،نه با مجاهدین خلق و نه با افراطیون چپ و راست حاضر بهیچگونه ائتلاف سازمانی نیستیم.هر کس بنام مصدق و جبهه ملی با آقای رضا پهلوی و مجاهدین به ائتلاف بنشیند از ما نیست و کارهایش ربطی به جبهه ملی ایران ندارد."

      اخیراً در این راستا طرحی تحت عنوان پارلمان در تبعید اینجا و آنجا از آن سخن رانده می شود که اگر با طرح رفراندم پیوند نداشته باشد، بایستی آن را برای همیشه از حافظه و ذهن پاک کرد. هرچند طراح این طرح معتقد است که این طرح در پیوند با طرح رفراندم است. اما بهتر است چنین طرحی از طریق هماهنگی با طراحان طرح رفراندم انجام پذیرد نه اینکه بطور انتزاعی و یارگیری از حامیان رفراندم.
      فراموش نکنیم که اگر به طرح رفراندم ملی وفادار هستیم. پایوران این طرح به تازگی یک گنگره جهانی را در بروکسل برگزار کردند و اسناد درخشانی را هم به تصویب رساندند که در سامانه رفراندم منعکس است. به تازه گی هیئت اجرایی این طرح در رسانه ها به شکل همگانی اعلام شده و قرار است در فردای نزدیک هیئت رهبری این طرح از طریق رسانه ها به اطلاع عمومی برسد. بنابراین جا دارد آنانیکه به طرح رفراندم ملی علاقه مند هستند، تکروی و رهبری طلبی را از ذهن و جان خود بیرون کنند و در جهت زمینه هر چه بیشتر استواری و همه گیرشدن طرح رفراندم کوشا باشند.
      مطمئن باشیم که پارلمان در تبعید و یا دولت در تبعید بایستی از دل طرح رفراندم و با هماهنگی مسئولین طرح رفراندم بیرون بیاید و گرنه این قلم به سلامت چنین پیشنهادی مشکوک خواهد بود.

      با این مقدمه طولانی، اکنون ارزش آن را خواهد داشت در این آشفته بازار تولید طرح های گوناگون، یکبار دیگر مقاله " جنبش رفراندم هم استراتژیک هم تاکتیک " از این قلم را از نظر بگذرانیم.

      امروز با یکدست شدن حاکمیت جمهوری اسلامی تحت نام ولایت فقیه، دیگر نه عذری باقی مانده است و نه بهانه ای که تئوری سر هم کنند و در اندر مزایای اصلاح طلبی ِ بخشی از حاکمیت، مردم را به این باور بکشانند که قانون اساسی رژیم جمهوری اسلامی هنوز ظرفیت اصلاحات دارد و می شود همچنان با چانه زنی در بالا و فشار از پائین حاکمیت را وادار کرد که اندک تغییری را در سیستم پوسیده خود بپذیرد. چنین نگاهی می بایستی بیست و شش سال از عمر کل جامعه را به پای بقای حاکمیت ولایت فقیه تلف می کرد تا موجودی جانی، تروریست و تیر خلاص زن به نام احمدی نژاد بر مسند ریاست جمهوری جلوس کند. و شگفت و غم انگیزتر از مفتضح شدن این نگاه و پشت کردن مردم به آن و یک" نه" بزرگ دادن به حاملان آن، بر ملاء شدن زبونی و خواری و پخش گردیدن لجن نشت کرده در جامعه فرهنگی و روشنفکری در قالب اخته گان روشنفکری و سینمائی بود که بوی گند تعفن آنها در دامن چاک دادن و سینه زدن برای یک جانی دیگر در ردیف خلخالیها و لاجوردیها بود که در سیمای او عنصری" ضد فاشیست" می دیدند که طوق هلال نورانی ماه را در گردن دارد و از پله های قمر زمین به طرف کره زمین می آید.
      چرا چنین شد و چگونه از عملکرد و تئوری آنها میوه ای پوسیده و تلخ بنام احمدی نژاد از درخت قعر تاریکخانه زمان پائین افتاد؟ چرا حاملان این تئوری و نگاه که زمانی در حال نواختن و ناز دادن به افکار خمینی، لیبرال ها را می کوبیدند و نیروهای آزادیخواه را به مسلخ می فرستادند، ابتدا پشت رفسنجانی زنجیر زدند و او را در حد یک اصلاح طلب و " مُدره " بالا کشیدند و دراندر خدمات " سازندگی اش " مرثیه های انسان سوز خواندند و سپس پشت خاتمی سینه زدند و اندر برکات " اصلاح طلبی" او کف بر دهان آوردند و حنجره پاره کردند و دست آخر دوباره به طرف قبله گاه خودشان سر تعظیم فرود آوردند و نماز " ضد فاشیستی " خواندند؟ چگونه می توان این دگردیسی و سیکل معیوب ِ نگاه این جماعت را تجزیه و تحلیل کرد؟
      برای جواب دادن به این سئوالات و تجزیه وتحلیل روی آنها بایستی به عقب برگردیم و ببینیم که اینگونه نگاه ها و جماعت حامل آنها در نظام گذشته، شرایط اجتماعی و واقعیت های موجود را چگونه ارزیابی می کردند.

      Comment


      • اگر بخواهیم از تحلیل تاریخی به دلیل خارج بودن از حوصله این نوشته صرف نظر کنیم، در یک کلام پاسخ به سئوالات بالا را می توان چنین داد که جماعت مورد نظر عزم خودشان را جزم کرده بودند که از مُدرنیته ، ترقی، پیشرفت و در رأسشان خانواده پهلوی انتقام بگیرند.
        بدون اینکه چشمان خون آلود آنها قدرت دیدن چند قدم جلوتر و واقعیت های اجتماعی را داشته باشد، سعی کردند با همه ابزارها و حمایت های آشکار و پنهان کشور های دوست و رفیق و برادر، این فضای کنونی را حاکم گردانند که حاکمانشان خمینی، خامنه ای، رفسنجانی...و احمدی نژاد می باشد. هر چند بنا ندارم در این نوشته از نظام پادشاهی گذشته با چشمان بسته و نا دیده گرفتن کمبودها وکاستی ها دفاع، قدر دانی و حمایت کنم. امّا می توانم بگویم که علی رغم هر نوع اشکال و محدودیت مبنی بر فضای سیاسی، کشور در شاهراه ترقی اقتصادی و پیشرفت اجتماعی گام بر می داشت و می رفت خود را با کشورهای بزرگ و مرفّه جهان خویشاوند کند. سیستمی بود امروزی و نو و از این جهت ظرفیت تازه شدن و دریدن جامه کهنگی از جسم و جان جامعه را داشت و به عبارت امروزی پتانسیل اصلاحات را دارا بود.
        عقل و خرد حکم می کرد که نیروهای سیاسی آن دوران راه کار ورود به اصلاحات را در عرصه های مختلف بویژه عرصه سیاسی را خواستار می شدند، نه اینکه تیشه و سلاح بردارند و آنچه را که با خون ِ دل و رنج و شکنج مردم ستمدیده ایران حاصل گشته بود و به قله پیشرفت اقتصادی- اجتماعی رسیده بود، از ریشه نابود و یا تیر باران کنند و آن همه دستاورد عظیم علمی در زمینه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در قالب رفاه و پیشرفت را در سینی زرّین به رجاله هایی که از قعر تاریکی بر آمده بودند، تحویل دهند و بعد در مقابل آنها کرنش کنند تا تکه استخوانی برایشان بیاندازند و همگی دیدیم حتی با این چاکری و کرنش ها فقط سرشان را پائین آوردند و پس گردنی زدند و عاقبت هم وقتی که خر ِ مرادشان از پل گذشت شمشیر از نیام کشیدند و بر فرق آنها فرود آوردند .
        و چقدر دردناک است که امروز دیده می شود این نگاه و سیاست، خوار و زبون گشته است که حاصلش جزء ویرانی، مرگ، شکنجه و به قهقرا کشاندن جامعه و مردم سودی نداشت. هر چند بنا ندارم در این نوشته کسی و یا جریانی را ملامت کنم ولی قصد آن را دارم که نشان دهم که همگی مان از خُرد و بزرگ، از مبارزین رادیکال و مسالمت جو و ازشرکت کنندگان در " انقلاب شکوهمند " و مخالف آن قربانی این رجاله های گریخته از قبر زمان هستیم. بنا براین جا دارد قربانیان با هر ایده و مرام در کنار هم قرار بگیرند و حقوق پایمال شده خود را از ظالمان حاکم بگیرند. در این زمان سرنوشت ساز پرداختن و دامن زدن به اختلافات درونی بهره ای نصیب جنبش نمی کند بلکه آن را تضعیف و دشمن مشترک را قوی و مسلط می کند. امروز باید صدر خواسته های همه نیروها، نجات ایران و اعتبار دادن به حمیّت و پیوند ملی باشد، نه بر کرسی نشاندن خواسته های محدود و تنگ ِ گروهی.
        امروز که کوس رسوائی نگاه " اصلاح طلبی " از درون رژیم عالمگیر شده است و مردم ایران در انتخابات شوراها ی شهر و روستا، مجلس هفتم و بویژه نُهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به آنها پشت کردند و راه حل از بن بست رژیم جمهوری اسلامی را در بیرون از کلیت رژیم جستجو می کنند، جا دارد منصفانه و صادقانه در پیشگاه ملت ایران زانو بزنند و از عملکرد و گذشته ناشاد خود عذرخواهی بکنند. زیرا باید بدانند چنین نگاه مخرّبی سنگ بنایش در نظام پادشاهی گذشته نهاده شد و آن ضدیت کور و کر و انتقام خون آلود از خانواده پهلوی بود، بدون اینکه بدانند چه می خواهند. و بر همین پایه بود که چشمانشان را بر هر گونه پیشرفت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی می بستند و با تمامی قوا به ویرانی شیرازه و شالوده بنیه اجتماعی و اقتصادی مشعول بودند. آیا گزافه است که بگوئیم در رفرم ارضی و قائل شدن حق رأی برای زنان که جامعه را از مدار بسته فئودالیسم به جامعه باز و ترقی پرتاب می کرد همین نگاه مورد بحث به مخالفت با آن بر خواستند و پشت سر خمینی در آن بلوای ارتجاعی و ضد مردمی خرداد سال 1342 سینه زدند؟ آیا بهتر نمی بود که پس از شنیدن صدای انقلاب بوسیله پادشاه وقت، رفرم سیاسی را در همان نظام خواستار می شدیم که با جوامع پیشرفته و آزاد جهان هماهنگ بود؟ ولی همانطور که همگی شاهد بودیم بر این موقعیت طلائی چشم پوشیدیم و دنبال عنصری مرتجع در کره ماه رفتیم و همین نگاه بود که پس از " انقلاب شکوهمند " تا امروز چشم بر همه جنایات این رژیم بست و برای بقای آن در مقابل مردم و آزادیخواهان ایستاد. امّا امروز چنین نگاهی بطور اتو دینامیکی و درون جوش مکافات عملکرد گذشته ناشاد خودشان را با از دست دادن اعتبار اجتماعی و پشت کردن مردم به آنها می چشند. و یکبار دیگر تاریخ نشان داد که با عناصر کهنه نمی شود به مصاف نوگرائی رفت.

        جنبش ملی رفراندم هم استراتژی و هم تاکتیک:

        قبل از باز کردن و توضیح روی شعار بالا باید بگوئیم که جنبش رفراندم وحی مُنزل نیست ولی می توانیم بگوئیم که در حال حاضر جامع ترین و خرد و دنیا پسند ترین و در عین حال مدنی و مسالمت آمیزترین و حتی نسبت به بدیل های موجود َ دیگر کم هزینه ترین آلترناتیو و برنامهء ساز و کار مبارزاتی جهت خلع قدرت کردن رژیم جمهوری اسلامی تحت یک مبارزه نافرمانی مدنی در تمامی اشکالش می باشد که خود را در اعتراضات، تظاهرات، اعتصابات و امتناع از همکاری با رژیم نشان می دهد. حال اگر نیروهای مخالف این طرح بدیل بهتر، جهان پسندیده تر و در عین حال کم هزینه تر دارند می توانند پیشنهاد کنند تا ما به آن بپیوندیم. امّا تا امروز که قلم روی کاغذ می لغزد، این قلم با مطالعه همه بدیل های دیگر، طرحی جامع تر از جنبش ملی رفراندم نیافته است. زیرا آن بدیل هایی که راه مبارزه مسالمت آمیز را جهت تغییر رژیم جمهوری اسلامی پیشنهاد می کنند بدلیل نارسائی و یا مراحلی پائین تر از طرح رفراندم ملی می توانند در زیر مجموعه جنبش ملی رفراندم قرار بگیرد ( مثل بیانیه 565 نفر از مبارزین و فرهنگیان داخل ایران ). امّا بدیل های رادیکال و انقلابی ِ خون آلود بدلیل نقش ویرانگر و خراب کنندهء شیرازه و بُنیهء ملی و در عین حال بی هدف و عوام فریب، از آنجا که با دنیای مدرن امروز همخوانی ندارد و در چهارچوب یک شرایط دموکراتیک نمی گنجد از بحث و هدف ما خارج است. زیرا تاریخ نشان داده و به ما آموخته است که هر گونه تغییری که با خون و خون ریزی حاصل شود، در خون و خونریزی ادامه حیات می دهد که حاصلش یک جامعه توتالیتر و تک صدائی است.
        حال با این توضیحات می پردازیم به اینکه چرا جنبش ملی رفراندم هم استرا تژی است و هم تاکتیک؟
        الف:
        تاکتیک است بدلیل اینکه این طرح یک گفتمان سیاسی جهت نزدیک کردن نیروها با هر عقیده ومرام حول محور نجات ایران و مردم ستمکشیده از ظلم و جور ِ حاکمیت جمهوری اسلامی است. زیرا طرح رفراندم در انحصار کس و یا نیروئی نیست بلکه همه نیروهای موجود در ایران می توانند این طرح را متعلق به خود بدانند. بنا براین رسالت این طرح در قدم اوّل جمع کردن نیروهای متفرق و پراکنده در زیر یک سقف و جلوگیری از هرز رفتن انرژیهای آنها است. و نیک می دانیم که یکی از دلایل طولانی تر شدن عمر این رژیم عدم اتحاد بین نیروها و پراکندگی آنها است و تا امروز غیر از طرح رفراندم ملی هیچ طرحی نتوانسته است نیروهای پراکنده را از جمهوری خواه گرفته تا مشروطه خواه تلویحاً به هم نزدیک کند و بعضاً روی یک میز بنشاند. برای ورود به این بحث لازم می بینیم، سیر تاریخی حرکتی که امروزه به جنبشی تحت عنوان فراخوان ملّی رفراندم انجامید، را از نظر بگذرانیم تا پیش زمینه این حرکت و صف آرائی نیروها در این پروسه مشخص گردند و مشاهده کنیم که چگونه شد که امروز نیروهای مختلف اجتماعی با خواسته ها و نظرات متفاوت حول این شعار اختلافات گذشته را حداقل تلویحأ کنار گذاشته و بطور نظری کنار هم قرار گرفته اند، بدون اینکه بخواهند ائتلافی و یا اتحّادی در این باره تشکیل دهند، هر چند در تعمیق این حرکت این چشم انداز وجود دارد که ائتلافی حول این شعار شکل گیرد. طبیعی است تمامی این تلاش ها جهت تشکیل یک آلترناتیو سیاسی در مقابل رژیم جمهوری اسلامی می تواند معنی دهد، تا از این طریق از پراکندگی و تفرقه نیروها و اقطاب جلوگیری کرده و بالعکس انرژی متفرق و پراکنده آنها را حول یک محور گره بزند. همانطور که می دانیم از فردای 30 خرداد 1360 فراخوانی تحت نام " میثاق " بوسیله مسعود رجوی از مجاهدین خلق و ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور بر کنار شده، انتشار یافت که در روند خود به شورای ملّی مقاومت تغییر نام داده شد که ابتدا با اقبال گسترده ای از نیروها و شخصیتهای نامدار روبرو شد. ولی همچنانکه می دانیم این حرکت به دلیل تنگ نظری مجاهدین و همچنین تاکتیک قهرآمیز مبارزه مسلحانه علیه رژیم که شرط ورود پذیرش اعضاء جدید به داخل شورای ملّی مقاومت بود و از طرف دیگر بخش بزرگی از ایرانیان از مشروطه خواهان تا نیروهای بینابینی که به مبارزه مسلّحانه و قهرآمیز اعتقادی نداشتند ولی خواهان سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی بودند، را نفی می کرد، نتوانست به یک آلترناتیو فراگیر، دموکراتیک و آزادیخواه که حمایت بین المللی را جلب کند، تبدیل شود که عاقبت آنرا امروز مشاهده می کنیم که محوری ترین سازمان تشکیل دهنده آن هم اکنون در لیست تروریستی اتحادیه اروپا، وزارت خارجه آمریکا و دولت کانادا قرار گرفته است.

        را در جهت نزدیک کردن نیروهای اپوزیسیون انجام دهند. هرچند در 2 خرداد سال 1376 نیروهای جبهه متحد ارتجاع سالهای 1360 به بعد زیر علم " اصلاح طلبان حکومتی " دامن چاک دادند و برسر کوفتند و سینه زدند و یک بار دیگر نشان دادند که برای فرو رفتن در مأتحت برادران ایدئولوژیک هیچ فرصتی را از دست نمی دهند و برای چاکری حاضرند حتی دستمال یزدی در دست بگیرند ودر صف مقدّم بیعت با ابوالارتجاح ( بخوان ولی فقیه ) پاسپورت و شناسنامه بدست به نماینده گیهای آن نا ایرانیان رجوع کنند و نهایت بندگی و جان نثاری را با رأی خود در صندوق فریبا خاتمی بریزند. امّا چون حرکت 2 خرداد 1376 حرکتی از درون رژیم بود، نتوانسته قدمی به جلو بردارد. چنانکه دیدیم عاقبت و محصول نهایی آن فردی جانی و عقب گرا به نام احمدی نژاد بود که بر گُرده مُلک و ملت ایران سوار شد. و یک بار دیگر اثبات شده است که در یک سیستم تک صدائی و بویژه دینی که شالوده و شیرازه حاکمیت بر اصل ولایت پیشوا، امام و رهبر ( از نوع معظم و عقیدتی ) است و تنظیم رابطه ولایت با مردم بر پایه هدایت شبانی با گوسفندان است، نمی شود تغییرات دموکراتیک را که از ظرفیت ها و ویژه گیهای جوامع آزاد، پیشرفته و حاکمیت مردم بر مردم است، از یک حاکمیت توتالیتر، تک صدائی ازنوع دینی و کمونیستی اش انتظار داشت. و در نُهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به عینه دیده شد که " رهبر معظم " در رأس حاکمیت، شریک، رقیب و یا دوگانگی نمی پذیرد. بر همین پایه بود که خامنه ای با پذیرفتن ریسک و خطر فروپاشی جمهوری اسلامی، رفسنجانی را با ترفندهای رذیلانه از رسیدن به رأس هَرَم رهبری مانع شد تا خدشه ای بر اصل امامت مذهب شیعه وارد نیاید. و این پیامی است روشن و شفاف به آنانیکه هنوز نسبت به رژیم جمهوری اسلامی توهّم دارند و می خواهند از درون، رژیم را متحّول کنند.

        Comment


        • هشداراقتصادی نهضت آزادی ايران
          بسمت بحران بزرگ
          و انفجار اجتماعی می رويم
          كابوس سرمايه داری نظامی- سپاهی




          صدها ميليارد دلار پول فروش نفت، بجای رفاه اجتماعی، شكاف طبقاتی را به همراه آورده است و نگرش های سياسی و اقتصادی دولت يكدست احمدی نژاد بحران را تشديد كرد. واگذاری پروژه‏های بزرگ عمرانی به بسيج، سپاه پاسداران و سازمان‏های وابسته به نهادهای نظامی، اقتصاد كشور را تحت تاثير فشارهای قدرت سياسی و نظامی قرار داده است. بی اعتمادی به حاكميت چنان است كه مردم حتی طرح واگذاری سهام شركت‏های دولتی به بخش خصوصی را نيز تصميمی در راستای سوء استفاده دست‏اندركاران از اموال عمومی و دولتی ارزيابی كرده و از آن استقبال نكردند. افزايش واردات كشور از 1/18 ميليارد دلار در سال 1381 به حدود 40 ميليارد دلار در سال 1384 (بدون در نظر گرفتن كالاهای قاچاق، كه رقم عمده‏ای را تشكيل مي‏دهد) و پيش‏بينی افزايش بيشتر آن به حدود 52 ميليارد دلار در سال 1385، نشانگر رشد بي‏سابقه مصرف زدگی، رشد اقتصاد دلالی و كاهش توليد داخلی است. سقوط شاخص قيمت ها در بورس اوراق بهادار و عدم تحرك بورس، بحران بازار پول بصورت افزايش شديد نقدينگی، تورم و نابسامانی نظام بانكی انكار ناپذير است. فرار از حساب و كتاب و پاسخگويی گسترده‏تر و عميق‏تر شده و تا قدرت عادلانه توزيع نشود اين روند ادامه خواهد يافت. بجای توزيع درآمد نفت، بايد قدرت در مملكت توزيع شود.





          تحليل نهضت آزادی ايران با صدور بيانيه ای نگرش های خود را پيرامون بحران اقتصادی كشور اعلام داشت. در اين بيانيه آمده است:

          راه حل‌های بكار گرفته شده در مورد مسائل گوناگون بايد مجموعه‌ای هماهنگ را تشكيل دهد. بعنوان مثال، نمي‌توان در مورد حل پاره‌ای از مسائل دولت از مدل اقتصاد دستوری (مانند دستور كاهش نرخ ارز) و در حل پاره‌ای ديگر از مسائل از مدل اقتصاد آزاد (مانند خصوصي‌سازی و آزادسازي) استفاده كرد.

          بحران‏های اقتصادی موجود كه اخيراً در بيانيه پنجاه اقتصاددان كشور منعكس شده بود، تنها از عوامل اقتصادی سرچشمه نمي‏گيرد. بلكه عوامل غيراقتصادی (يا فرا اقتصادي)، منشأ يا تشديد كننده بسياری از آنها است. فارغ از ساختار توسعه نيافته اقتصاد كشور و وابستگی شديد آن به درآمدهای نفت، كه موجب رشد فرهنگ و اقتصاد دلالی و عقب ماندگی صنعتی شده است، نابساماني‏های اقتصادی عمدتاً ناشی از سوء مديريت، سوء استفاده از امكانات و تصميمات و اقدامات متناقض يا ناهماهنگ، كه بعضاً جنبه‏های سياسی، حقوقی و فرهنگی دارد، مي‏باشد.

          حتی صدها ميليارد دلار درآمد ارزی حاصل از فروش نفت و گاز كه در سال‏های اخير در اختيار دولت قرار گرفته است ـ و مي‏توانست از طريق سرمايه‏گذاري‏های بلندمدت موجب توسعه همه جانبه كشور شود، به علل غيراقتصادی (عمدتاً فرهنگی، سياسی و مديريتي) به افزايش تورم، پايين ماندن درآمد سرانه، افزايش شديد ميزان واردات كالا، بهره‏وری اندك، افزايش شكاف طبقاتی و سختی معشيت مردم منتهی گرديده است.

          بهره‏گيری ثمربخش از درآمدهای نفتی و ساير منابع سرشار كشور، از جمله منابع انسانی كارشناس و شايسته، مستلزم وجود شرايط مناسب سياسی، شايسته سالاری و مشاركت واقعی مردم در امور و اعتماد و اطمينان نسبت به شرايط حاكم بر فضای سياسی، قضائی و فرهنگی كشور است. نا امنی محيط‌های سياسی و قضائی نه تنها موجب كاهش ميزان سرمايه‏گذاري‌های داخلی و خارجی شده است، بلكه فرار مغزها و سرمايه‏های داخلی را نيز در پی داشته است. نمونه آن رويدادی است كه در دوره جديد رياست جمهوری و دولت يكدست كنونی پديد آمده است. بنابر آنچه در رسانه‌های عمومی آمده است، ميلياردها دلار به كشورهای ديگر، از جمله كشورهای حاشيه خليج فارس (بويژه دبي) منتقل شده است، تا در آنجا جايگاه مطئمن‏تری بيابد. ناامنی در محيط‌های سياسی، روانی، قضائی و اجتماعی، از جمله تشديد تنش‏ در روابط خارجی، موجب فرار سرمايه‌های مادی و معنوی، افزايش نرخ بيمه كالاها، افزايش سطح نگرانی و بي‏ثباتی اقتصادی گرديده است و خواهد گرديد.

          وابستگی سياسی دست‏اندركاران اقتصادی و دخالت‏های اقتصادی دست‏اندركاران سياسی موجب پيدايی رانت، بازار ناسالم و غيررقابتی و درآمدهای بادآورده سرشار برای گروههای خاص و افزايش شديد شكاف و اختلاف طبقاتی شده است. واگذاری اجرای پروژه‏های بزرگ عمرانی كشور به بسيج سازندگی، سپاه پاسداران و سازمان‏های وابسته به نهادهای نظامی به محيط سالم رقابتی و بخش خصوصی به شدت آسيب ‏رسانده، حركت اقتصادی را تحت تاثير فشارهای قدرت سياسی و نظامی از مسير عادی خارج مي‏سازد و اجرای كارها را پرهزينه مي‌كند و اقتصاد رانتی و دلالی را گسترش مي‌دهد.
          در چنين شرايطی، حتی برخی از سياست‏های كلان اقتصادی كه مي‏تواند در راستای حل مسائل اقتصادی مفيد واقع شود، از سوی جامعه با اطمينان كافی مورد استقبال قرار نمي‏گيرد. بعنوان مثال، هنگامی كه واگذاری سهام شركت‏های دولتی به بخش خصوصی مطرح مي‏گردد، مردم بي‏اعتماد، بيش از آن كه موضوع را يك تصميم راهبردی اقتصادی تلقی كنند، آن را در راستای سوء استفاده دست‏اندركاران از اموال عمومی و دولتی ارزيابی مي‌نمايند و عده‏ای نيز فكر مي‏كنند كه ناكارآمدی و بار مالی سنگين يا ورشكستگی شركت‏های دولتی انگيزه چنين حركتی شده است.

          اگر آن دسته از عوامل اقتصادی كه وضعيت كنونی را ايجاد كرده است همچنان دست نخورده باقی بماند، اين خطر به شدت وجود خواهد داشت كه همان‌هايی كه پايگاه‌های سياسی، حكومتی و فرهنگی را بطور يكپارچه در اختيار گرفته‌اند، مالكيت واحدهای ظاهراً خصوصی شده را نيز بدست آورند و چرخه باطل فقر، بي‌عدالتی و فساد قوي‌تر از پيش ادامه يابد.

          حكمرانی خوب ـ كه همان مديريت درست جامعه است ـ مستلزم شايسته سالاری و ايجاد محيط‌های امن و اميدواركننده داخلی و خارجی برای همكاری، همكنشی و پيشرفت همه جانبه، بويژه توسعه اقتصادی، است. متاسفانه، به علل سياسی، دايره انتخاب‏ها و انتصاب‏ها محدود شده و در بسياری از موارد اصل شايسته سالاری فدای ملاحظات سياسی گرديده است. تصميمات انفرادی، غيركارشناسانه و تبليغاتی فضا و محيط داخلی و تعاملات خارجی كشور را برای سرمايه‏گذاری مخاطره‏آميز كرده و ريسك‏پذيری سرمايه‏گذاران داخلی و خارجی را به شدت كاهش داده است. سطح پايين سرمايه‏گذاری، كاهش درآمد ملی، اشتغال و توليد را همراه داشته و فقر و فساد را افزايش خواهد داد.

          در همين دوره، حكمرانی خوب ـ به معنای تنظيم سياست‏های سنجيده و تصميم‌گيريهای مبتنی بر مطالعات كارشناسانه ـ كمتر مورد توجه جدی واقع قرار گرفته و مسير نامطلوبی را پيموده است و نبود آن اقتصاد نامتعادل كشور را نامتعادل‏تر كرده است. افزايش شديد وابستگی بودجه سال 1385 به درآمد نفت (تا حدود 40 ميليارد دلار) و برداشت‏های سنگين از صندوق ذخيره ارزی ـ كه به گفته رئيس مركز پژوهشهای مجلس، مانده آن در پايان ارديبهشت ماه سال جاری منهای 4 ميليارد دلار بوده است ـ آشكارا نشانگر عدم تعادل و از هم گسيختگی اقتصادی است. افزايش ارزش واردات كشور از 1/18 ميليارد دلار در سال 1381 به حدود 40 ميليارد دلار در سال 1384 (بدون در نظر گرفتن كالاهای قاچاق، كه رقم عمده‏ای را تشكيل مي‏دهد) و پيش‏بينی افزايش بيشتر آن به حدود 52 ميليارد دلار در سال 1385، نشانگر رشد بي‏سابقه مصرف و مصرف زدگی، رشد اقتصاد دلالی و كاهش بهره‏وری و توان توليد داخلی است كه ريشه در حال نگری و كوتاه‏بينی و فقدان آينده‏نگری و عاقبت‏انديشی دارد.

          بحران بازار كالا، به رغم ورود گسترده كالاهای مصرفی بطور رسمی يا قاچاق به كشور، خود را بصورت افزايش سريع قيمت‏ها نشان داده است. بحران بازار سرمايه در شكل سقوط شاخص قيمت ها در بورس اوراق بهادار و عدم تحرك بورس قابل مشاهده است. بحران بازار پول بصورت افزايش شديد نقدينگی، تورم و نابسامانی نظام بانكی پديدار شده است و بالاخره، بحران بازار كار در قامت افزايش بي‌رويه و ناگهانی حقوق و دستمزدها و بيكاری گسترده ادامه يافته است.

          نابساماني‏های بالا به علت تصميم‌گيريهای متناقض و ناهماهنگ ـ كه از دو نگرش اقتصادی متفاوت (اقتصاد وابسته به بازار و اقتصاد دستوري) سرچشمه مي‌گيرد و عمدتاً غيركارشناسانه و غيرعلمی بوده، نشانگر برخوردی ساده انديشانه با مسائل پيچيده جامعه است ـ ايجاد يا تشديد شده است.

          با توجه به اين كه رفتارها و سياست‏های اقتصادی كنونی به احتمال قوی به حل مسائل و نابساماني‏های گفته شده كمك نخواهد كرد و حتی به تشديد آنها خواهد انجاميد لازم است كه به آثار ثانوی سياست‏های مذكور بر علل غيراقتصادی نابساماني‏ها، از جمله عوامل فرهنگی، اخلاقی، سياسی و اجتماعی، نگاه كرد.

          رفتار اقتصادی دولت احساس امنيت و آرامش را، كه شرط لازم برای تقويت انگيزه‏های سرمايه‏گذاری و سازندگی است، بيش از پيش تضعيف كرده است، و اين عامل اصلی برخی از ويژگي‏های نامطلوب فرهنگی جامعه را تشديد خواهد كرد؛ بعنوان نمونه، بي‏نظمی، عدم شفافيت و فرار از حساب و كتاب و پاسخگويی را گسترده‏تر و عميق‏تر خواهد ساخت؛ كارهای زود بازده و منفعت طلبي‌های كوتاه مدت فردی، باندی و خانوادگی و روحيه به اصطلاح بازاری را رواج خواهد داد؛ فرهنگ برنامه‏ريزی بلندمدت و سرمايه‏گذاری برای آينده را تضعيف خواهد كرد؛ ساده‏انگاری، برخورد عاطفی با مسائل و عمل‏زدگی را به جای جامع‏نگری، عقلانيت و عاقبت‏انديشی خواهد نشاند و فرهنگ تصميم‏گيری از بالا و وابسته كردن مردم به دولت و فرهنگ استبدادی و هرج و مرج خواهی را گسترش خواهد داد. گسترش چنين فرهنگی زمينه و امكان توسعه مشاركت واقعی مردم و گسترش آزادي‏های قانونی و مشروع را كاهش خواهد داد و توسعه سياسی كشور را با محدوديت‏ها و موانع بيشتری روبرو خواهد كرد.

          راهكار اصولی و راهبردی برای حل مسائل اقتصادی جامعه ايران ايجاد آرامش و امنيت از طريق پذيرفتن صادقانه حقوق اساسی مردم، رفع موانع مشاركت سازمان يافته و واقعی مردم در امور، توزيع عادلانه قدرت (پيش از توزيع پول نفت) توسعه اخلاق و هنجارهای سالم اجتماعی و بسط آزادي‏های قانونی و اساسی به وسيله حكومت و با كمك ملت است. در چنين صورتی، با ايجاد اصلاحات و تغييرات تدريجی در نهادهای سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و تقويت اميد و امنيت، شرايط لازم برای حل مسائل اقتصادی فراهم خواهد آمد. تنها در چنين بستری سياست‏های اقتصادی درست مي‌تواند اثربخش واقع گردد.


          Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • Comment


                      • Comment




                        • گزيده از "کارنامه دکتر کورش آريامنش"

                          سخنی با ايران پرستان

                          اگر ايران را دوست داريد، دستها را از آستينها بيرون بکشيد







                          ايران پرست پر تلاش و پر شور ما، کدبان الف. رفيعی از آلمان نامه ای نوشته اند که به راستی دل هر ايرانی دلباخته سرزمينش را به درد می آورد و از اينهمه بی انگاری خويش که بر روی گنجينه ای از سيم و زر و گوهر نشسته ايم و نمی دانيم، سخت اندوهگين می شود

                          اين گران مايه که رنج درونش از نامه پر شورش نمايان است، می نويسد:

                          "مهر ورزيده هر چه زودتر پاسخ اين پرسش مرا بدهيد که فريادم به آسمان بلند است. اگر در اين زمينه هر نسکی (کتابی) به فارسی يا هر زبان ديگر می دانيد، برايم بفرستيد، روشن است که بی درنگ بهای آنها را برايتان خواهم فرستاد، زيرا بايد پاسخ يکی از دوستان آلمانيم را که دانشجوی رشته باستان شناسی است و دارد پايان نامه دکترای خود را می نويسد، بدهم
                          پژوهش او در باره دانشمندان باستانی هم دوره سغرات، افلاتون... می باشد. بر پايه بررسيهايی که او کرده، چنين برداشت نموده است که شهريگری (تمدن) و فرهنگ از اروپا که رم و يونان باشند به ديگر سرزمينهای جهان رفته اند و اروپا گهواره شهريگری و مادر فرهنگ و دانش جهان است و اينکه شما ايرانيان می گوييد که گهواره شهري گری و فرهنگ و دانش جهان، ايران است، دروغی بيش نيست زيرا برای نمونه نام يک دانشمند ايرانی را در هيچ فرهنگ واژه ها و نسک و نوشتار و پژوهشی نخوانده است، ولی ده ها نام دانشمند يونانی، مصری، چينی...را ديده است

                          من به او پاسخ دادم، همانگونه که می دانی تازيان همه نسک خانه های ما را آتش زدند و دانشمندان را کشتند. اينان ددمنشی را به جايی رساندند که هر کس توانايی خواندن و نوشتن داشت، دست بريدند. آنها همه نوشتارهای ارزشمند زرتشت و آيين و انديشه ايرانی را نابود کردند و بدين گونه خواستند ما را بی منش و بی گذشته نمايند

                          او پاسخ داد که همه اينها درست، ولی ايران در زمان ساسانيان، چهارسد سال در اوج توانايی و نيرومندی می زيست و با اروپا در پيوند بود، به گومه ای که در نسکها و نوشتارهای دانشمندان آن دوره، همه جا از شاهان و کشورگشايي هايشان نام برده شده است، ولی هيچ جا نام دانشمندی ايرانی به چشم نمی خورد

                          اکنون بر شماست که پاسخ من و او را بدهيد و نوشتارهايی که سراغ داريد برايم بفرستيد چون او می خواهد در پايا نامه اش بنويسد که ايران دارای شاهان کشورگشا بوده، ولی دانشمند نداشته و اين کشور بويی از فرهنگ نبرده است



                          !ايران پرست آزاده کدبان الف. رفيعی

                          . نامه تان به همان اندازه که شما را اندوهگين کرده است، دل ما را هم به درد آورد

                          در باره دوست آلمانی دانشجوی رشته باستان شناسی که در باره شهريگری و فرهنگ ايران هيچ چيز پيدا نکرده، پاسخ بسيار ساده است. به او بفرماييد که اگر ما هيچ نداشتيم چگونه فرمان آزادی (حقوق بشر کنونی) کورش بزرگ بر پا گرديد؟ چگونه زنجير دادگری نوشيروانی بسته شد؟ چگونه نخستين دانشگاه جهان به نام "گنديشاپور" در خوزستان درست شد و بزرگترين دانشمندان در آن به آموزش پرداختند؟ در همان زمانی که ما اين دانشگاه را داشتيم، در رم، آدمها را جلو ببر و پلنگ و شير می انداختند و پاره پاره می کردند. اگر او فرانسه می داند به او يادآوری فرماييد که دوازده پوشينه نسک ارزنده از "امير مهدی بديع" را که در پنج هزار رويه است، بخواند تا ببيند که اين مرد بزرگ ايرانپرست چگونه از بنمايه های خود يونانيان و نويسندگان اين کشور بهره گرفته و نوشته است که " ايران، کانون فرهنگ و شهريگری جهان بوده است. اين نسکها پر از دستمايه های يونانی است که کسی نگويد ايرانيان از خود آفريده اند تا به نادرست خودی نشان دهند

                          اگر ما هيچ کس را نداشته باشيم، دست کم زرتشت، برزويه پزشک، بزرگمهر... را داشتيم. شما اگر دو پوشينه "گنجينه نام" پاسداران فرهنگ ايران را داريد، در بخش "هنر و هنرمند، خرد و خردمند، دانش و دانشمند" 615 نام يافت می شود که بيشتر آنها فرزانگان پيش از تازش تازيان به ايرانند، که گردآوری شده اند

                          دستمايه های بيگانگان نشان می دهد که بيش از چهارسد نوازنده و خنياگر و رامشگر در دربار "خسرو پرويز" بودند. تخت جمشيد را دست کدام هنرمندی ساخته است؟ اوستا را کی نوشته است؟ گاتها را کی سروده است؟

                          آيا می توان گفت کشوری که هنرمند و فرزانه و دانشمندی نداشته است، چگونه دانشگاه بر پا کرده، فرمان آزادی (حقوق بشر) نوشته، از يکتا پرستی سخن گفته، خوبی و بدی يا اهورا و اهريمن و فروغ و روشنايی به نوشتار کشيده است؟ دو تازش بزرگ و اهريمنی اسکندر و تازيان همه چيز ما را نابود کردند

                          "امير مهدی بديع" با بهره گيری از نوشتارهای يونانيان می نويسد ? اسکندر بيش از چندسد بار شتر نسک از ايران به يونان برد.? به ايشان بفرماييد که هرچه امروز در دين ترسايی يافت می شود، از ميترايی ايران زمين است که بخشی از آنرا در روزنامه خونده ايد و می خوانيد

                          در زير کاخ واتيکان، مهرابه ميترايی يافت می شودکه در آنرا برای هميشه بسته اند و هيچ "پاپی" نمی گذارد که کسی به آنچه که در آن يافت می شود، دسترسی پيدا کند

                          اين مهرابه سرشار از نگاره های زيبا و دستورهای مردمی و دانشمندانه ايرانی است. سال گذشته در انگلستان، سوئيس و اسپانيا، به سه مهرابه تازه دست يافتند. در سراسر اروپا و در هر گوشه ای نشانه های ميترايی يافت می شوند که بيشتر فرتورهای (عکس های) آنها در دست ماست که اميدواريم به زودی بتوانيم به ياری ايرانپرستان آنها را به چاپ برسانيم

                          "ناپلئون" در نامه خود به فتحعليشاه می نويسد: زمانی که ايرانيان شهريگری و فرهنگ و شاهنشاهی را پايه گذاری کردند، نياکانش در جنگلها و بيابانها به سر می بردند. مگر نياکان او چه کسانی بودند؟ جز روميها و يونانيان بودند؟

                          روشن است که بايد بپذيريم ما گناهکاريم که به جستجوی بزرگان خويش بر نيامديم و بدبختانه همه چيز را نخست به سغرات و ارستو و ...بستيم و پس از آن از آن محمد و علی و حسن و حسين...دانستيم و بدين گونه خود را بی منش و کيستی (شخصيت) و بی گذشته کرديم هر چه گفتار نيک و پسنديده ايرانی و از بزرگان و دانشمندان ما می باشند، با دست و دل بازی به نام مشتی تازی در آورديم و خود را سرافراز هم ديديم

                          ميهن پرستان هم در اين تاراج انديشه و سخن، همچنان خاموش نشستند و گواه نابودی نام و نشان بزرگان خود شدند که نفرين بر اينها باد و نفرين بر کسانی که هنوز خاموشند و با بی انگاری بر بدبختی و سياه روزی ايران کهن و سربلند، می نگرند. باختر هميشه دشمن ما بوده است و هست و نام و نشان بزرگان ما را دوست ندارد که بياورد

                          با اين رو نسک (کتاب) "هفت هزار سال فرهنگ و شهريگری و هنر ايران" نوشته "آندره مالرو" بزرگترين نويسنده فرانسوی که در سال 1962 نوشته شده است بسياری از نادانستنيها را روشن می کند و به روی می آورد. همين دانشمند فرانسوی به شادروان محمد رضا شاه گفت که دستگاه چاپ از آفريده های (اختراعات) هخامنشيان است و سالها پيش از گتنبرگ بوده است و اين دستگاه هم اکنون در نمايشگاه باستانی "لوور" پاريس (موزه) در بخش ايران است

                          Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • مقاله همان زمان منتشر شده که آقای فخر آور در مصاحبه با راديو فردا گفتند که جمهوری اسلامی حکم دستگيری او همراه با دستور تير را به خواهر او نشان داده اند. يعنی زمانی که بنا برگفته خود آقای فخرآور خطر آنی جان او را تهديد ميکند و با توجه به خصلت فاشيستی رژيم که بی بهانه آدم می کشد، چه رسد بهانه به دستش داده شود، از هر کسی که حداقل پروای جان آدمی را داشته باشد انتظار می رود رعايت امنيت او را بکند. صرفنظر از اين که خودش اين امررا مراعات می کند يا نه.

                                اما مقاله نشريه سان درست برعکس اين منطق تنظيم شده است. در اين مقاله الای ليک از قول آقای امير عباس فخر آور که در يک گفتگوی تلفنی از تهران صحبت می کرد نقل می کند که او خودش را يکی از رهبران واقعی جنبش دانشجويی خوانده واعلام نموده او و ساير رهبران ,واقعی, جنبش دانشجويی تصميم گرفته اند از کشور خارج شده و در يک کشور همسايه اقامت کنند، و اين که رهبران ,واقعی, جنبش دانشجويی خود را در قلب و ذهن خود به جرج بوش و رهبران طرفدار سياست ,Regim change, در آمريکا و غرب نزديک احساس کرده و فکر می کنند با هم پيوند دارند و از اين رو آمريکا بايد فعاليت های آن ها را تامين مالی کند. الای ليک همچنين از قول آقای فخر آور درخواست می کند که پرونده ايران به شورای امنيت برده شود و تحريم نه به صورتی که قبلا در دوره سازگارا گفته ميشد يعنی تحريم محدود و متوجه رهبران رژيم، بلکه تحريم کامل ايران صورت گيرد و او با ايرانی ها صحبت کرده وهمه خواهان تحريم کامل ايران هستند. خلاصه مقاله را در زير نويس [26]بخوانيد.

                                البته رژيم اسلامی انگليسی بلد است و اين مطالب را می خواند. آيا نشريه نيويورک سان به جمهوری اسلامی برای سرکوب ,گرا, ميدهد؟ يعنی همان ماموريتی که آقای منشه امير در رابطه با سياست خارجی جمهوری اسلامی انجام ميدهد؟ چون هرچه اين رژيم خصلت ماجراجويانه خود در سياست خارجی و خصلت سرکوبگری خود در سياست داخلی را بيش از پيش به نمايش بگذارد، به نفع نومحافظه کاران و اسرائيل است. پس بگذار آتش اين معرکه را چنان تند کنند که تمام ايران و ايرانی ها در آن بسوزند. در استراتژی هردوطرف، هم رژيم اسلامی و هم آمريکا و اسرائيل ما بايد جنگ آن ها با هم را بجنگيم، نه جنگ خودمان با رژيم را. درست مثل جنگ هشت ساله. ما با عراقی ها چه جنگی داشتيم؟، چرا بايد جنگ خمينی و صدام را می جنگيديم؟ تا جنگ خودمان با رژيم زير چکمه های دو طرف له شود؟

                                بايد دانست که آنچه در نشريه سان ديديم يک مورد منحصربه فرد نيست. شيوه کار روزمره نيروهای وابسته به آمريکاست. هرجا که تلاش مردم در مقابل رژيم اوج تازه ای می گيرد، توطئه برای مسخ مضمون آن هم اوج ميگيرد. وقتی که کارگران مبارزه خود را تشديد می کنند، می نويسند چرا يک جنبش همبستگی مشابه لهستان سازمان ندهيم و رهبرانی مثل لخ والسا تربيت نکنيم. وقتی مبارزه ملی اوج ميگيرد، سروکله آقای مايکل لدين و طرفداران يوگسلاويزه کردن ايران پيدا ميشود. جنبش آزادی را از عدالت، جنبش عدالت خواهی را از استقلال، و جنبش ملی را دمکراسی و عدالت تهی می کنند تا از طريق جدا کردن آن ها از هم بتوانند برهمه ی آن ها سوار شوند و اين همه توسط شبکه طرفدار آن ها وارد فضای سياسی ايران می شود.

                                البته رژيم هم بيکار نمی نشيند وازهمين خاصيت استفاده می کند و يک يک اين جنبش ها را جداگانه سرکوب می کنند. آزادی خواهان را به بهانه آدم های مرفه که درد عدالت ندارند، عدالت خواهان را به اين بهانه که غم استقلال ندارند و به وضعيت اضطراری و توطئه های دشمن بی توجه اند و جنبش های ملی را به بهانه وابستگی به امپرياليسم.

                                بعلاوه رژيم از اين روابط آلوده استفاده می کند و جاسوسان و ماموران خود را به درون آن ها نفوذ ميدهد. آيااين معماهای جاسوس های دو جانبه که تا به حال حل نشده است و همين الان در رسانه های يکديگر فعالند و حتی گاهی عليه هم اعلام جرم می کنند، خود گويای واقعيت نيست؟ اين رفراندوم اينترنتی که در درون آن خودشان همديگر را متهم به همکاری با رژيم يا آمريکا می کردند، بالاخره تحت نفوذ کدام بود؟

                                اين وضعيت و اين روابط، مبارزه مردم ايران با رژيم را زير تنه جنگ رژيم با اسرائيل و آمريکا مچاله می کند و هدف آن نيز اين است که دومی را بر اولی غالب کند.

                                خصومت رژيم اسلامی و آمريکا، و فشار آن بر جنبش آزاديخواهی مردم ايران
                                رژيم اسلامی ايران و آمريکا در کشمکش خود در منطقه، نيروی خود را از ورشکستگی سياست طرف مقابل می گيرند. بزرگ ترين ياورآمريکا و اسرائيل در توهم پراکنی نسبت به آمريکا در ميان ايرانيان، خود رژيم است نه عوامل وابسته به آمريکا يا اسرائيل. همانطور که رژيم اسلامی ايران، بلند شدن پرچم اسلام در خاورميانه را مرهون خود آمريکاست. پس سوء استفاده دو طرف از ورشکستگی يکديگر در ديپلماسی قدرت ها يک نوع ,واقع بينی, و ,تاکتيک,زيرکانه, تلقی می شود.

                                اما واقع بينی قدرت ها، يک چيز است و واقع بينی مردم يک چيز ديگر. مردم به زور حاکم نه می گويند و برای تقابل با رژيم ممکن است به هر وسيله ای که دم دست است چنگ بيندازند. اين می تواند منشاء توهمات عجيب و غريبی باشد و اغلب می شود. برخلاف روضه خوانی های معلمان اخلاق که بعد از روی کار آمدن خمينی خروارها نوشته درمورد فرهنگ عقب مانده ايرانی به عنوان علت العلل مشکلات سياسی ما و تز خلايق هر چه لايق توليد کرده اند، در رابطه بااين خاصيت ويژه، بين مردم ايران و آمريکا و هيچ جای ديگر تفاوت اساسی وجود ندارد. ويژگی های فرهنگی فقط در شکل بروز اين خصوصيت تاثير دارد. در تهران به عکس خمينی در ماه متوسل می شوند و در کاليفرنيا به معجزه بازوی کلفت ترميناتور و در شهرستان های آمريکا به ماموريت مسيحايی بوش. همه وقتی معجزات را امتحان کردند، آن ها را پس ميزنند.

                                با وجود اين مردم عليرغم موهوم بافی های ناشی از استيصال خود، واقع بينی حيرت انگيزی دارند که روشنفکران منفرد فقط با تمرکز و تلاش فوق العاده می توانند به آن دست پيدا کنند. مثلا مردم ما از عوامل وابسته به کشورهای خارجی همانقدر متنفرند که از عوامل زورگوی دولت اسلامی. مردم اين اين حس واقع بينی تحسين آميز را از آسمان نمی گيرند، تجارب تاريخی در عميق ترين لايه های وجدان و آگاهی مردم جريان دارد.به همين جهت امثال آقای طاهری هرگز جرات نمی کنند در مقابل مردم به وابستگی خود به لابی های نومحافظه کاران و اسرائيل اعتراف کنند. مردم از وثوق الدوله و شيخ فضل الله نوری و زاهدی متنفرند، و ستار خان و مصدق و گلسرخی را دوست دارند. چون ديده اند اولی ها تاريخ کشور به لجن آلوده اند و دومی ها در برابر آن ها مقاومت کرده اند. آن ها مثل ستار خان نه ,بيرق, ارتجاع را بر سر در خانه خود ميخواهند نه ,بيرق, روس و انگليس و آمريکا و اسرائيل را.
                                تخيل دايی جان ناپلئونی برخی ايرانيان به اوج تازه ای رسيده و جدا معتقدند که هسته نيرومند و موثر در دولت جمهوری اسلامی را نفوذيان و دست نشانده گان اسرائيل تشکيل ميدهد و جمهوری اسلامی ايران سياست های اسرائيل را به اجرا می گذارد!!
                                اين تعبير، صرفنظر از خصلت دايی جان ناپلئونی و ساده انگارانه خود، گويای يک واقعيت هم است. و آن اين است که مردم سياست دولت های جمهوری اسلامی و اسرائيل را در خصومت با منافع ملی ايران ميدانند.
                                اين مساله فقط به اسرائيل منحصر نيست. شايعات دايی جان ناپلئونی مشابه اين در دوره اخير بيش از پيش رواج پيدا کرده است. از اين قبيل که آخوندها از تونی بلر و جک استراو دستور می گيرند، اين که خمينی را خود دولت آمريکا روی کار آورد، اين که , خودشان آوردند، خودشان می برند و ازما کاری ساخته نيست,، اين که ,هر 25 سال يک بار برای ايران يک تصميم بزرگ می گيرند,...

                                اما همين مثال ها يک حقيقت تلخ را هم نشان ميدهد:جنگ ارتجاعی رژيم و آمريکا نفس جنبش آزاديخواهی ايران عليه رژيم را تنگ کرده است. آري، سياست وابستگی تعدادی نيروی نخبه را به طرف خود جذب کرده می کوشد به کمک آن ها فضا را مسموم کند. بويژه که اين گونه نخبگان، برای کار نياز به بيل زدن در زمين سفت ندارند و بر بال امکانات نرم افزاری و رسانه ها در فضای سيبرنتيک جولان ميدهند.

                                اما بخش بزرگ تری از جوانان و مردم زير فشار دو غول ارتجاع ونيروهای وابسته به آن ها به بيزاري، سياست زدگی و انفعال کشيده ميشوند.

                                فشار اين تخاصم ارتجاعي، فضارا برای حرکت مستقل مردم تنگ و محيط را برای فعاليت ,سخت افزاری, , رژيم و آمريکا بيش از پيش مساعد می کند، يعنی: برای سرکوب رژيم، برای بمب گذاری ها و انفجارها که معلوم نيست از کدام يک از دو طرف است، برای فعاليت هسته اي، برای شورای امنيت و تحريم، برای تبديل مبارزه برحق برای رفع ستم ملی به به جنگ قومی از هر دو طرف، و حتی برای حمله نظامی آمريکا در شرايط مساعد.

                                برای نجات جنبش آزادی خواهی ايران بايد آن را از زير تنه سنگين اين مخاصمه ارتجاعی که ماهيتا تفاوتی با جنگ صدام و خمينی ندارد، خارج کرد و اين ممکن نيست مگر با محکوم کردن صريح رابطه ها با هر دو طرف. و اين رابطه ها و سياست های ناشی از آن تا به جايی پيش رفته که ديگر با اظهار بی خبري، با نوشتن يک جمله در يک پلاتفرم در نفی حمله نظامی به ايران يا دخالت خارجی مساله حل نمی شود. همانطور که با تکرار جملاتی در محکوميت جمهوری اسلامی يا اصلاح طلبی ديگر نمی توان قطع ارتباطات آلوده با جناح های رژيم رابه اثبات رساند، چون اين ارتباطات طی 16 سال اخير به شدت گسترش يافته است. بايد اين روابط آلوده را با نام و مشخصاتش بطور جدی محکوم کرد و مرزها را با هر دو ارتجاع بست.

                                تا زمانی که اين رابطه های آلوده قطع نشده و عليه آن بطور جدی موضع گيری نشود، تا دخالت آمريکا و جنگ و تجاوز صريحا و قطعا و بی اما و اگر محکوم نشود، مبارزه با جمهوری اسلامی هرقدر هم قاطع باشد پشيزی ارزش ندارد و حتی يک تلاش ارتجاعی است، همانطور که ادعای مبارزه جمهوری اسلامی با امپرياليسم و استعمار و مخالفتش با جنگ و اشغال پشيزی ارزش ندارد و ماهيتا سياستی ارتجاعی است در خدمت دوام رژيمی سرکوبگر. و تا اين رابطه ها هست، نميتوان و نبايد به هيچ گروه آن ها نزديک شد حتی به ,نرم ترين, شان که ظاهرا با جنگ يا دخالت يا پاره پاره کردن ايران مخالفت می کنند، زيرا سرانجام همان روابط همه را به يک خط خواهد کرد ومثل آقای روستا به دفاع از مداخله و تجاوز ,مردم جهان آزاد, ويا هر سياستی که در نظر دارد خواهد واداشت. همانطور که رابطه با هر جناح جمهوری اسلامی نيز چنين است و هرنوع روابط با هر جناحی از جمهوری اسلامی سرانجام همه را در خدمت منافع نظام به خدمت خواهد گرفت.

                                ما موظفيم چراغ ها را روشن کنيم. چون در رابطه با همکاری ها در برلين يا بروکسل،تهران يا واشينگتن، با سلطنت يا بی سلطنت، ,مولفه دمکراسی, و نجات از سرنوشت عراق،در گرو قطع رابطه کامل با عوامل هردو طرف اين جنگ ارتجاعي، با صحاف ها و مخابراتی های يک طرف و چلبی ها و مهره های پنتاگونی طرف ديگر است.

                                Comment

                                Working...
                                X