Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • اين مقاله در مورد نامه يكي از رفقاست كه در آن به چگونگي برخورد به عقايد مذهبي رايج در ميان توده ها پرداخته مي شود. اگر چه ايدئولوژي اسلامي بواسطه حاكميت رژيم مذهبي بشدت ورشكسته و بي پايه شده و بحراني ايدئولوژيك گريبان طبقات حاكمه را گرفته اما كماكان نظرات و باورهاي مذهبي و ايده آليستي در سطح جامعه نفوذي انكار ناپذير دارند. اين معضل، انقلابيون كمونيست را در بسيج ايدئولوژيك ـ سياسي توده ها با مصافي ناگزير مواجه ميكند. مقاله حاضر در خدمت به اين مصاف نوشته شده و موضوع آن، چگونگي برخورد به پايه هاي اجتماعي خط ما يعني توده هاي تحتاني جامعه است كه اسير باورهاي مذهبي مي باشند. برخورد ما به آن دسته جريانات و افرادي كه مذهب را بعنوان ايدئولوژي و راه مبارزه برگزيده و اشاعه ميدهند، بدون شك متفاوت بوده و در اين مقاله نمي گنجد.



    يكي از رفقا در گزارش خود به مسئله مذهب برخورد كرده و اينكه "نفوذ آن در ايران فراوان است و از پير و جوان اسير آن ميباشند و اين مشكلات عظيمي را براي ما بوجود ميآورد." اين موضوع ما را بر آن داشت كه نكاتي را در اين مورد توضيح داده و تجاربي را بررسي كنيم.

    اين مسئله كه مذهب يكي از بندهاي اصلي در اسارت نگاهداشتن توده هاي ستمديده است و مضافا مشكلاتي در امر رابطه با توده ها ايجاد ميكند، كاملا صحيح ميباشد. اما آنچه نادرست است آنكه اين مشكلات "عظيم" قلمداد شوند و اين "عظمت" بخواهد مانعي در كار سياسي ما با توده هاي ستمديده (كه عقايدمذهبي در ميانشان نيز بشدت رواج دارد) شده و بجاي تلاش در فهم درست اين معضل و راه مقابله و از ميان بردنش، شدت رواج آن در ميان توده ها ما را نا اميد كند؛ و يا بشكلي ديگر و تحت توجيه "احترام به عقايد و سنتهاي مردم" و يا هراس از "ايزوله شدن" دچار راست روي شده و در مقابل آن سپر بياندازيم. معني اين حرف اين نميباشد كه رفيق نويسنده گزارش چنين مواضعي دارد، اما اينها گرايشاتي است كه در مواجهه با مذهبي بودن توده ها ميتواند در ميان انقلابيون بروز كند.



    آيــا ايــن مشكل واقعــا عظيــم اسـت؟

    حقيقت امر آن است كه برخي اوقات اين مشكل را ما در ذهن خود "عظيم" ميكنيم و يا فكر ميكنيم اين معضلي است كه ويژه جامعه مذهبي ايران ميباشد. اما زماني كه به فعاليت عميق و گسترده در ميان توده هاي زحمتكش (در شهر و روستا) ميپردازيم متوجه ميشويم كه آنچنان هم "عظيم" نيست و بالعكس اعتقادات مذهبي در ميان اين اقشار سست و متزلزل است. اين امر دلايل واقعي و عيني خود را دارد. مذهب با منافع طبقاتي ايندسته از مردم ـ برخلاف اقشار فوقاني جامعه ـ در تضاد آشتي ناپذير قرار دارد. بهمين دليل است كه ما بخاطر تبليغات ضد مذهبي مان در ميان توده ها ايزوله نخواهيم شد، چرا كه مذهب به مردم بي چيز كه از وضيعت فعلي خود ناراضي اند، پيروي از همين وضعيت را توصيه ميكند. قدر مسلم دشمن تلاشهاي زيادي براي استفاده از اين امر خواهد كرد. اين يك شگرد هميشگي ارتجاع بوده است و اگرچه در دوره هائي موفق ميشود كه بخشهائي از توده ها را بر سر اين موضوع تحميق كرده و يا حتي به ضديت با كمونيستها وادار كند اما به جرات ميتوان گفت كه اين معضل اصلي نبوده و نخواهد بود. بيسوادي، ناآگاهي، مذهبي بودن توده ها هيچكدام امري پايدار نيستند. اما اين ها بطور خودبخودي از بين نميرود. بايد به آن ضربه وارد آورد و اين امر نيز راه و روش خود را مي طلبد.



    آيا مشـكل مذهبـي بـودن تـوده ها امـري مختص جـامعه ايـران اسـت؟ چگونه ميتــوان بـر بــاورهـاي مذهبـي بـطور عميـق ضـربـه وارد ســاخت؟

    بگذاريد نگاهي به جامعه پرو بيفكنيم. حزب كمونيست پرو در جامعه و در ميان كساني پرچم كمونيسم را برافراشته كه در ارتباط با شدت و عمق مذهب در جهان شهرت دارد. درجه پرستش "مسيح مقدس"، بويژه از جانب سرخپوستان پرو، مثالي است كه ساليان دراز از افتخارات كليساي كاتوليك بوده است. از زمان برپائي جنگ خلق، فعاليت ارتجاع مذهبي در اين كشور ابعاد بيسابقه اي يافت. كليسا به وسيعترين تبليغات عليه حزب پرداخت و سلاح مذهب را براي سركوب و تحميق ايدئولوژيك توده ها بيش از پيش بكار انداخت. عليرغم اين توده ها در شمار عظيم به مخالفت با نظام حاكم برخاسته و بطور روزافزوني از حزب و جنگ تحت رهبري آن دفاع كرده و بدان پيوستند. مطبوعات امپرياليستي در اينمورد مقالاتي درج كردند. آنان نوشتند در جامعه اي كه 90 درصد مردم كاتوليك هستند "چريكهاي راه درخشان كليساي كاتوليك را به زير زمين رانده اند" و صحبت از اين كردند كه چگونه در اين كشور با وجود درجه مذهبي بودن مردم و با وجود اينكه كليساي وابسته به آمريكا در دهه گذشته بالاترين رقم تمركز كشيش و مسيونر مذهبي را پس از خود كشور آمريكا به آن اختصاص داده، با اين وصف، اين كليسا است كه با تمام دستك و دمبكش مجبور به فعاليت مخفيانه است. در همين مقالات از كشيشي نقل شد كه: مردم مي گويند "آلترناتيو چيست؟" و ادامه داد: "اين خطرناكترين چيزهاست"! به بياني يعني كه با وجود "چريكهاي راه درخشان" و جنگ جاري، ما ديگر آلترناتيو نيستيم و خطر اينجاست! اين تجربه انقلابي بهترين شاخص است كه از چه طريقي ميتوان به مذهب و اعتقادات مذهبي ضربات جدي و گسترده اي وارد ساخت.



    ريشـه اعتقـادات مذهبـي در طول تـاريخ و جـامعه چـه بـوده اسـت؟

    داشتن درك درست و روشن بودن بروي علل بوجود آمدن مذهب، اعتقاد به ماوراء الطبيعه و آفريده شدن خدا توسط بشر؛ و توانائي در ارتباط دادن اين موضوع با نظام طبقاتي و اينكه طبقات استثمارگر در طول تاريخ چگونه بيشترين بهره برداري را از اين مسئله كرده اند، بسيار مهم است. بارها مشاهده شده كه هنگام كار توده اي توضيح اين مسائل حتي توده هاي بسيار مذهبي را بفكر فرو برده و در جستجوي كشف حقيقت آنان را بما نزديكتر ساخته است.

    بشر اوليه با سطح تفكر و شعور آنروزش، وقتي با باد، باران، تاريكي، سرما و گرماي طاقت فرسا، زلزله، آتشفشان و پديده هائي از اين قبيل روبرو ميشد، خود را حقير و ناتوان ميديد. موجودات غير قابل شمارش، روندهائي كه بي خبر ظاهر ميشدند، اتفاقات و حوادث غير منتظره و عموما مهيب، احساس ضعف (و ناتواني) در مقابل طبيعت و همچنين احساس شگفتي (و ناداني) را بر مي انگيخت. مسائل طبيعي كه بشر توانائي فهميدن آن و كنترل كردن آن را نداشت. اين مسئله پايه اعتقادات اوليه به ماوراء الطبيعه را تشكيل داد و پايه اعتقاد به اين مسئله را كه در يكجائي موجودات ـ و بعدها موجود واحدي ـ وجود دارد كه همه چيز و همه كس را تحت نظارت و كنترل خود دارد. به مرور اشكال ايدئولوژيك پرداخت شده اي تحت عنوان دين بروز يافت (در جامعه بدون طبقه) بعدها با شكل گيري جامعه طبقاتي و ظهور طبقات، اعتقاد به وجود قدرت لايزال و قدرتمندي كه بر كل كائنات حاكم است، ديگر به آن اندازه سابق بدليل ناتواني بشر در برابر "راز" هاي نيروهاي طبيعي نبود؛ بلكه بيشتر ناتواني در قبال نيروهائي بود كه جامعه و زندگي بشر را تعيين كرده و كنترل ميكنند: سران جامعه طبقاتي، طبقاتي كه قدرت سياسي را دارند و آنان تعيين ميكنند كه مردم چگونه زندگي كنند و چگونه بميرند. پيشتر از آن، تضاد بشر با طبيعت و عدم درك قانون بندي هايش و احساس ضعف و شگفتي در مقابل آن به دين پا داده بود، اينبار همراه با آن ـ و مهمتر و بيشتر از آن ـ جامعه طبقاتي و ملزوماتش خود را در قالب دين منعكس ميساخت.

    تقويت ديدگاه مادي در ميان توده ها با استفاده از بيشمار پديده هائي كه طبيعت و جامعه در اختيار ما نهاده است و توانائي در ربط دادن "اسرار" طبيعت با مناسبات حاكم بر جهان، نقش مهمي در زدودن توهمات مذهبي در ميان توده ها و رها ساختن انرژي آنان دارد.

    آيـا مسئله اصلي در بسيــج و ســازماندهــي تــوده هـا، خـط كشي بـر سـر مذهـب اسـت؟

    واقعيت آنست كه در هيچ تجربه اي از انقلابات پيروزمند، مسئله اساسي حزب در ارتباط با بسيج توده ها در جنگ با نظام حاكم، موضوع مذهبي بودن توده ها نبوده و مبارزه براي زدودن افكار مذهبي نيز پيش شرطي براي بسيج نبوده است. اگرچه پيش گذاردن درك ماترياليستي از تاريخ، توضيح و تشريح جهان مادي با فلسفه ماترياليسم ديالكتيكي و بطور خاص پرداختن به مسئله ريشه هاي بوجود آمدن توهمات مذهبي و نقش واقعي مذهب در جامعه طبقاتي و زندگي توده ها، يكي از مسائل مهم ترويج و تبليغ پرولتاريا بوده است. درك اين مسئله مهم است كه پايه وحدت ما با توده ها بر سر خط كشي با "خدا" نميباشد

    Comment


    • قدر مسلم تفاوتهاي كيفي ميان كساني كه اعضاي ارتش خلق هستند با كساني كه عضو حزب ميباشند، موجود است. اينكه حزب، ارتش را رهبري ميكند و ارتش سياست و خط حزب را به پيش ميبرد، بطور اتوماتيك بدين معنا نيست كه آحاد ارتش خلق نيز بايد دربست تمام اجزاء بينش كمونيستي را پذيرفته باشند؛ مثلا اينكه تمام اعضاي ارتش، لائيك (معتقد به عدم دخالت مذهب در امور دنيوي) و يا بيشتر از آن آته ايست (بي خدا) باشند. اعضاي ارتش ميليونها كارگر و دهقاني هستند كه بسياري شان داراي عقايد مذهبي اند اما با اين وصف تحت رهبري حزب براي سرنگون كردن نظام ارتجاعي حاكم مي جنگند و جنبه تعيين كننده در اين جنگ واژگوني خدايان زميني است! اين جمله شايد كمي تحريك آميز بنظر بيايد، چرا كه بخشي مهم از "نظام ارتجاعي" حاكم، مذهب و اعتقادات مذهبي است. اما همانطور كه در بالا اشاره كرديم، اين جامعه طبقاتي است كه ملزومات خود را در قالب دين بيان ميدارد و براي محو دين نيز پيش از هر چيز ميبايست پايه هاي اساسي آن ـ نظام طبقاتي و حافظين آن ـ محو گردد. اگر قرار به سرنگوني خداي آسمان باشد او نيز در همين پروسه سرنگون ميشود! ما يقينا مذهب، خدا و افسانه الهي نظم كائنات را به مبارزه مي طلبيم؛ اما اين امر، تهاجمي گسترده به مجموعه مناسبات اقتصادي و سياسي در كره خاكي را طلب ميكند. بقول ماركس: "انتقاد از دين در ذات خويش انتقاد از كره زميني است كه انعكاس مقدس آن دين است....

      بدين ترتيب انتقاد از آسمان تبديل به انتقاد از كره زمين، انتقاد از دين به انتقاد از حقوق، انتقاد از الهيات به انتقاد از سياست تبديل ميگردد." كمونيستها با مردمي كه ميخواهند عليه بيعدالتي، ستم و استثمار و ....بجنگند متحد ميشوند، اگرچه كه اين مردم داراي عقايد مذهبي باشند و قدرمسلم مبارزه ايدئولوژيك خود عليه مذهب و هر ايدئولوژي ايده آليستي ديگري را نيز بايد به پيش برند.



      آيــا پيــش از بــرپائـي جنـگ نمي توان بــه بــاورهـاي مذهبــي تــوده ضــربـه وارد ســاخـت؟

      زماني كه ما به تبليغات عليه نظام موجود و لزوم زير و رو كردن آن مي پردازيم، بسياري توده ها ميگويند: "اين صحيح است. دنياي ظالمي است. اين وضعيت غيرقابل تحمل است و بايد همه چيز يكطور ديگر شود؛ اما، هر چه خدا بخواهد مي شود.

      " به بياني توده ها ميگويند كه "ما براي اينكه خودمان در راس امور قرار بگيريم و سرنوشتمان را تعيين كنيم، ناتوان ميباشيم.

      " ما بهنگام كار توده اي بارها با اين مسئله مواجه گشته ايم. توده اي كه بما سمپاتي داشت، در عينحال داراي عقايد شديد مذهبي بود، پس از كشمكشهاي بسيار و قهر و آشتي هاي متعدد بالاخره روزي تن به اين داد كه براي بحث بر سر اين موضوع خود پا پيش گذارد. مشرك بودن ما هميشه او را آزار ميداد و هرگاه هنگام بحث پاي "خدا" بوسط كشيده ميشد، او گوشهاي خود را ميگرفت تا حرفهاي كفر آميز را نشنود (و تاثير نگيرد) بعدها تصميم گرفت با ما قهر كند. اما در كنار اين مسئله انقلابي بودن ما، خواست و هدف ما براي از ميان بردن ظلم و ستم و فهم بيشتر اين مسئله از جانب وي كه ما "هر چه هم كه باشيم" داريم براي رهائي طبقه او مبارزه ميكنيم و غيره، زير بناي آشتي هاي او (يعني وحدت او را با ما) تشكيل داده و دوباره به سمت ما باز ميگشت. بهر حال او روزي گله مند بحثي را آغاز كرد مبني بر اينكه:"حرف شما اين است كه هر كسي خدا را قبول داشته باشد نمي تواند انقلابي باشد. من خودم خيلي انقلاب را دوست دارم و ميخواهم مبارزه كنم اما خدا را هم بسيار دوست دارم و در ضمن معتقدم رهائي بدون او ممكن نيست و اين اوست كه ميتواند رهبر ما باشد و غيره. مضافا من با 90 درصد حرفهاي شما موافقم و با 10 در صد كه عليه خدا ميگوئيد مخالفم. " رفيقي به او پاسخي اينچنين داد: "يكم اينكه ما معتقديم شمار عظيمي از توده ها خواست انقلاب را دارند و در عين اينكه مذهبي ميباشند به مبارزه انقلابي نيز پيوسته و جانفشاني هاي فراواني هم ميكنند. دوم اينكه همان 90 درصد به اندازه كافي خوب و قبول هست كه بتواند ما را با يكديگر در جهت عوض كردن دنياي كنوني متحدين قدرتمندي كند و معيار اساسي ما با تو آن 90 درصد است و آن 10 درصد هم در جريان اين مبارزه به مرور از ميان خواهد رفت. اما با اين وصف ما يك سوال از تو داريم و ميخواهيم صادقانه پاسخ دهي. آيا اين اعتقاد تو به "خدا" و نظم ساخته شده توسط او تاثير در فعاليت تا به آخر تو براي انقلاب نميگذارد؟ آيا براي اينكه تو بتواني با تمام قوا و بالاترين حد راديكاليسم وارد انقلاب شوي، سد ايجاد نميكند؟ آيا هيچوقت نشده در مقابل فشارهاي زندگي ات و نيازي كه به انقلاب كردن داري و از طرف ديگر مشكلات و سختي هاي راه و پرقدرت بودن دشمنان، بخود گفته باشي كه: بالاخره سرنوشت عالم را كس ديگري تعيين كرده است. من هركاري هم بكنم نميتوانم خارج از اراده و خواست مقدر آن كس فراتر بروم و غيره؛ و نتيجتا به اين موضع رسيده باشي كه: بگذار هر چه قرارست بشود، بشود؟" دوست ما در مقابل اين سوال بفكر فرو رفت و سپس گفت، "دقيقا همين هست كه ميگوئيد و من بارها به مسئله اينگونه برخورد كرده ام. من هر بار كه ظلم و ستمهاي بيشمار اطراف خودم را ميبينم و فقر و بينوائي مردم را و در عينحال حرفهاي شما را بخاطر ميآورم كه براي از ميان بردن اينهمه رنجها چه مايه اي بايد گذاشت، با چه دشمنان جور و واجوري بايد جنگيد و غيره، آنگاه پيش خودم ميگويم: خيلي سخت است! از عهده ما خارج است! بالاخره خدا مقدر كرده و در روز قيامت ما سهم خود را ميگيريم! من ميدانم كه اين پاسخي از سر ناتواني است، اما من در برابر اين ناتواني احتياج دارم كه خود را اينطوري تسكين دهم"گفتگو با او به درازا كشيد. رفيق ما به بحث در اينمورد پرداخت كه چگونه تمام ثروت جهان بدست طبقه او توليد ميشود. از زندگي خود آن توده برايش مثال آورد. بزبان ساده اين مسئله را تشريح كرد كه چگونه دانش بشر و كشفيات و تئوريهاي دانشمندان بسيار باسواد نيز محصول كار و فعاليت توليدي است كه توده هاي كاركن امثال او صورت ميدهند و بدين طريق مصالح براي كشفيات، اختراعات و ... را در اختيار دانشمندان قرار ميدهند. بحث بر سر اين شد كه چگونه مردم تحصيل كرده و روشنفكر، دانششان را مديون كار و تلاش كارگران و دهقانان هستند. بهمان ترتيب كه نان شبشان را، پوشاكي كه بر كرده اند و چارديواري اي كه زيرش بسر ميبرند. تجارب انقلابي براي او مطرح شد. اينكه ميليونها انسان زحمتكش مانند او در چين انقلابي توانستند خود را از شر اينهمه فلاكت، جهل و ستم خلاص كنند. توده هائي كه تا پيش از آن آدم هم حساب نميشدند دمار از روزگار قدرتهاي ارتجاعي درآوردند، اربابان سرنوشت خودشان شدند و جامعه نوين را سازمان دادند. مثالهائي از پرو آورده شد و وضعيت آن جامعه و زندگاني مردم در آنجا و اينكه امروزه چطور بخش مهمي از اين "مردم جاهل و بيسواد" حاكم بر سرنوشت خود شدند. مثال از شوروي سوسياليستي آورده شد و اينكه چطوري مردم آن كشور توانستند محاصره دهها كشور قدرتمند امپرياليستي را درهم بشكنند و پيروز شوند و ...

      از اين مثالها دو نتيجه گيري گرفته ميشد. يكم اينكه توده ها ناتوان نيستند، بلكه تواناترين ميباشند و زماني كه به منافع طبقاتي خويش آگاه ميشوند اين توانائي بالقوه، بالفعل شده و تاريخ را ميسازد و دوم اينكه: در تمام اين موارد هيچ رد پائي از خدا ديده نميشود! و اگر توده ها ميخواستند دل به "رهبري خدا" ببندند و به حرف نمايندگان خدا بروي زمين گوش فرا دهند (چه در لباس روحانيت و چه هيئت هاي حاكمه شان) آنوقت طبعا نمي توانستند دست به چنين كارهائي بزنند و وضعيتشان مانند سابق باقي ميماند.

      اين بحث در اينجا به پايان رسيد. اما برخورد او در فرداي اين بحث بسيار ديدني بود. او به ديدار ما آمد ـ اينبار با كمي التهاب ـ و به محض اينكه نشست پرسيد: "كمونيسم چيست؟ شما چطوري اين چيزها را ياد گرفتيد؟ شما چگونه داخل تشكيلات شديد؟" (ناگفته نماند كه ما پيش از بحث فوق در حين كار با اين توده بر سر كمونيسم، حزب و مسائلي از ايندست نيز صحبتهائي كرده بوديم، اما هربار كه بحث به خدا كشيده بود، او گارد ميگرفت) قصد ما اين نيست كه بگوئيم با اين بحث ما با يك متقاضي عضويت روبرو شديم! قدر مسلم اين كاري بسيار بيشتر را مي طلبد. اما ميتوانيم بگوئيم كه ما بر باورهاي مذهبي دوستمان ضربه وارد آورديم، حداقل در اين زمينه كه گويا "توده ها بيكاره اند و خدا همه كاره. " تبليغ چنين ايده اي براي اين توده به تحكيم رابطه ما خدمت كرد، "حرمت" موضعگيري عليه خدا را نزد او شكست و او را آماده گوش كردن به بحثهاي بيشتر در هر زمينه ـ منجمله بحثهاي ضد خدا ـ كرد. بعدا ديگر هيچگاه در بحثهايش "ضعف" و "ناتواني" مردم را فرموله نميكرد و بالعكس، همواره بر مبناي مشاهدات روزمره اش، تلاش داشت كه مثالهائي مبني بر پرقدرت بودن مردم، مقاومت سرسختانه شان و غيره بياورد. او هنوز هم يك فرد مذهبي است. اما ميخواهيم يك مقايسه اي بكنيم و تاكيد كنيم كه در ابتداي كار و ارتباط گيري با او حقيقتا بخاطر اين مسئله ما مشكل داشتيم و گاهي مجبور بوديم اين مسئله را بنوعي درنظر بگيريم بدينصورت كه در صحبتها زياد به پر و پاي "خدايش" نپيچيم! بعدها در تجربه و عمل دريافتيم كه براي زدودن توهمات مذهبي، هيچ لزومي ندارد كه حتما در ابتدا از "شخص خدا" شروع كنيم و اينكه موجود نيست و دروغ است و غيره. اين "موجود نبودن" را به صدها طريق و از دهها كانال و در جريان رشته بحثهاي مختلف ـ بدون اينكه حتي نقطه عزيمت و يا مسئله عمده مباحث اثبات اين موضوع باشد ـ ميتوان به توده ثابت كرد. مثلا در همين بحث پيش گفته، نقطه تمركز بحث ما نشان دادن توانائي و قدرت توده ها بود. طبيعتا يك چنين بحثي، بيكاره بودن خدا را نيز نشان ميدهد!

      ما بايد قادر باشيم كه مداوما ديدگاه مادي از جامعه و طبيعت را در ميان توده ها تقويت كنيم. زماني كه ما در ميان توده هاي پايه اجتماعي فعاليت ميكنيم، در عين حال در محاصره افكار شديدا مذهبي و خرافاتي نيز هستيم. همين توده ها كه ميتوانند و بايد اعضاي حزب كمونيست و ارتش انقلابي بشوند. ما بطور خاص به اين مسئله چگونه برخورد ميكنيم؟ خب! زماني ميرسد كه توده ها متوجه ميشوند ما نماز نمي خوانيم و روزه نمي گيريم. اين مسئله ممكن است برخي مذهبي ترها را آزرده سازد. اما تا اينجاي مسئله زياد مشكل آفرين نيست. مشكل آنجائي پديدار ميشود كه توده ها مي فهمند ما مي گوئيم خدائي وجود ندارد. توجه كنيم كه داريم از توده هائي صحبت ميكنيم كه با ما در ارتباط هستند و ما را بمثابه انقلابيوني كه براي خاطر رهائي آنان زندگي و كار ميكنيم مي شناسند. رگبار سوالات آغاز ميشود، در گوشي از اينكه ما كيستيم بحث ميشود و بالاخره كسي پا پيش ميگذارد و ميپرسد: "آيا صحيح است كه شما خدا را قبول نداريد؟" ما پاسخ ميدهيم كه "صحيح است. ما به هيچكس و ناكسي سجده نميكنيم.

      Comment


      • معمولا اولين عكس العمل، طرح اين سوال است؟ "ترا چه كسي بدنيا آورده است؟ اين دنيا را چه كسي ساخته است و ...؟" ما بطور علمي و بزبان خيلي ساده به تشريح اين ماجرا مي پردازيم. "راز آفرينش" را از آن هاله "جاودانه" و سحرآميزش بيرون ميكشيم و با استفاده از زندگي و تجارب خود توده حقيقت داستان را در مقابلش عريان ميكنيم. زندگي مادي بيشمار مثال را براي تشريح موضوع در اختيار ما قرار داده است. اين موضوعات بقدري حقيقي اند كه در دل توده جا باز ميكنند. داستان توليد نسل بشر (و ديگر حيوانات) را توضيح ميدهيم و بطلان اين جمله ورد زبان همه را كه "خدا خواست بچه بدهد يا ندهد"، "خدا خواست كه پسر باشد يا دختر" و غيره را ثابت ميكنيم. هميشه استفاده از تجارب خود توده روش بسيار خوبي براي توضيح مسائل است. داستان خدا و نظم لايتغيير طبيعت را ميتوان براي يك دهقان با استفاده از تجارب خودش در ارتباط با كار توليدي كه درگيرش ميباشد توضيح داد. اينكه داستان باريدن يا نباريدن باران چيست و چرا برخي مناطق آب فراوان است و برخي مناطق خشك است و چطور ميتوان مناطق خشك را آبياري كرد و چگونه بشر چنين فعاليتهائي را تا بحال انجام داده و با اين توضيحات نشان ميدهيم كه چرا هيچ نظم غيرقابل گريزي در پشت تمام اين ماجراها نخوابيده و تنها رازي كه موجود است، "راز" حاكميت استثمارگران است. توضيح علل جاري گشتن سيلهاي خانمان برانداز براي يك دهقان فقير بنگلادشي كار چندان مشكلي نيست و اينكه علل خشم طبيعت در اين منطقه چه ميباشد و چرا در اين رابطه مناسبات طبقاتي حاكم بر جهان و بر بنگلادش نقش تعيين كننده را بازي ميكنند. چرا در چين توانستند عظيمترين رودخانه ها را مهار ساخته و اين امر تنها زماني ميسر شد كه چين انقلابي شده و خدايان واقعي واژگون گشتند. ما بايد قادر باشيم در عين توضيح علل اينگونه وقايع، بحثمان شكل آموزش آكادميكي در مورد امور طبيعي را بخود نگرفته و بتوانيم ربط كليه اين مسائل را به نظام ارتجاعي حاكم و در عين حال بندهائي كه وجود تفكرات مذهبي در راه مبارزه انقلابي بوجود ميآورد را براي توده ها تشريح نمائيم.

        يك دهقان فقير، كه داراي عقايد مذهبي است، زماني كه محصول خوبي ببار ميآورد ميگويد "خدا خواست" ؛ بهمين ترتيب زماني كه محصولش بدليل كم آبي، بذر بد، عدم بارش باران، طوفان سخت، جاري شدن سيل و غيره خراب ميشود باز ميگويد "خدا خواست"! بايد از او پرسيد: "مگر اين خداي تو ديوانه است؟ مگر اينهمه رنج و بينوائي ترا نمي بيند؟ چرا كاري نمي كند كه هميشه محصول تو خوب باشد؟ تازه اين چه خدائي است كه هميشه كاري ميكند كه محصولات مزرعه دولتي يا باغ فلان مالك بزرگ خوب از آب در بيايد و مال تو نه؟ چرا حتي زماني كه باران نمي بارد، چيزي از آنان كم نميشود، اما تو اينطور به خاك سياه مي افتي؟ پس حتي اگر قبول كنيم كه خدائي موجود است چون هميشه در سمت اربابان بوده و هست، او نيز بايد بزير كشيده شود" به اين بحث معمولا دو جور پاسخ مي دهند: 1 ـ واي! استغفرالله! 2 ـ راست ميگوئي! اين يكي را هم بايد انداخت!

        آن چه نيازي است كه يك زحمتكش را وادار ميكند كه تمام دسترنج يكروز ـ و گاه يكماه ـ خود را گاهي مواقع به دعا نويس بپردازد تا بلكه فرجي حاصل شده و فرزندش شفا يابد يا مشكلش حل شود؟ او بارها و بارها همين طريق را رفته و خيري نديده است. اما باز چنين ميكند چرا كه نيازمند آنست كه بجائي، به چيزي اميد ببندد. انسان بمثابه يك موجود باشعور بدين اميدواري شديدا نيازمند است. اكثريت توده ستمديده چشم اميد خود را به بالاي جامعه ـ طبقات حاكمه ـ نمي دوزند. آنها بطور تجربي و نسل اندر نسل اينرا حس كرده اند كه خيري از اين بالا بدانان نخواهد رسيد. از اينرو چشمان خود را به چيزي "بالاتر" ميدوزند: به خدائي در آسمانها. آنان قبول كرده اند ـ و به آنان طي تمام تاريخ جامعه طبقاتي قبولانده اند ـ كه بهتر است نگاه خود را بدانجا دوخته و اگر آرزوئي دارند از خدا بخواهند و رهائي را فقط در دنيائي ديگر آرزو كنند، خوابش را ببينند و اينگونه آرامش بيابند. زماني كه ماركس گفت: "مذهب افيون توده هاست" بروي همين مسئله تاكيد ميگذاشت. مسلما در دنياي نوين آينده، دنياي عاري از ستم و استثمار، دنيائي كه توده خود مي بيند و احساس ميكند كه چگونه با دستان پر توان اوست كه همه چيز ساخته ميشود و خود حاكم بر سرنوشت خويش است، ديگر كسي نياز ندارد كه نگاه خود را به ماوراء الطبيعه بدوزد، اما در دنياي پر از نوميدي كنوني چنين نيازي داراي زمينه مادي بسيار قدرتمندي است.

        رفيقي ميگفت: "هنگامي كه در مقابل چشمان حيرت زده و پر از نگراني يكي از توده هائي كه با او كار ميكردم، تازينامه را بر زمين گذاشتم ـ بدون انجام احترامات لازمه در اينمورد ـ و به ورق زدن و توضيح مزخرفات آن پرداختم، او پس از مدتي گفت: واقعا هيچ اتفاقي نيفتاد! زماني كه در توضيح علل بيماري پدرش به يك كتاب پزشكي رجوع كردم، او بي اختيار گفت: مثل اينكه اين كتاب تو مفيدتر از تازينامه خواني و دعا و نذر كردن است! و زماني كه به تشريح "راز" كهكشان و توضيح تاريخ واقعي ساختمان جهان مادي پرداختم، چند نفري كه سراپا گوش بودند پرسيدند: پس چطور همه طور ديگري اين ماجرا را نقل ميكنند؟ چطور كتابهائي كه تو مي خواني و اينها را از توي آنها ياد گرفته اي، غير از آن چيزي است كه ما شنيده ايم؟ وقتي فرق عقايد ما با عقايد و خرافات حاكم و منافع آخوندها را در اين ميان تشريح كردم، كسي از ميان جمع گفت: دقيقا همينطور است كه تو ميگوئي! و ديگري با ترديد اظهار داشت: شايد موضوع همين است كه تو ميگوئي. اما انسان ناتوان است و لازم است كه خود را بجائي بند كند، بكسي دل ببندد و به او اميد داشته باشد؛ آن جا، دنياي پس از مرگ و آن كس خداست.

        رفيق آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا، تجربه اي را در اين زمينه نقل ميكند. او ميگويد: "موقعي كه چين هنوز انقلابي بود بدانجا سفر كردم. در يك متينگ با گروهي از كارگران جوان در يك كارخانه، كارگري برايم ماجرائي را نقل كرد. او گفت: مادر بزرگ من توسط ميسيونرهاي كاتوليك در روزهاي قديم، زماني كه چين تحت سلطه قدرتهاي امپرياليستي بود، مسيحي شد. پس از انقلاب پيروزمند در سال 1949 و ساختمان جامعه نوين سوسياليستي، هنوز مادر بزرگ من بطور مرتب به كليسا ميرفت. ولي بعد، پس از چند سال، او فقط گاهگداري ميرفت؛ و پس از چند سال ديگر او فقط عيد كريسمس و عيد پاك را به كليسا رفت. و بالاخره او ديگر هيچوقت نرفت. وقتي من از مادر بزرگم خواستم كه علت اين مسئله را برايم توضيح دهد، او جواب داد: خب! تمام آن چيزهائي كه من برايش عبادت ميكردم به حقيقت پيوست، اما نه از طريق "كمكهاي خدا" بلكه از طريق انقلاب و سوسياليسم!"

        بسياري اوقات مسئله مذهب و خدا را ميتوان از زاويه عملكرد اجتماعي آن براي توده توضيح داد و نتايج خوبي دارد. رفيقي ميگفت: "مدتها بود كه منتظر بودم فرصتي پيش آيد و با يكي از توده هائي كه با او تماس داشتم وارد بحث بر سر مذهب شوم. ويژگي اين توده از اين قرار بود: زني بود مسن، بيسواد، بسيار مذهبي و از تحتاني ترين اقشار جامعه. بالاخره اين فرصت دست داد. روزي او از من پرس و جو كرد كه چرا نماز نمي خواني؟ سعي كردم از زاويه تشريح عملكرد اجتماعي مذهب، در دنياي واقعي، مسئله را باز كنم. از جمهوري اسلامي و سرانش شروع كردم. به او گفتم وقتي جمهوري اسلامي از اجراي دقيق و نعل به نعل قوانين الهي صحبت مي كند، دروغ نمي گويد. جنايات عظيمشان زير نام خدا و تحت پرچم محمد و تازينامه انجام مي شود. هزاران انسان انقلابي را تحت نام خدا "مهدورالدم" مي خوانند و به قتل مي رسانند؛ بنام تازينامه مالكيت سرمايه داران و فئودالها را محترم مي شمرند و شيره جان ما را مي مكند؛ بيشترين ستمها را طبق نص صريح تازينامه به زنان اين جامعه تحميل مي كنند؛
        و دهها مثال ديگر كه همه ما ميدانيم. اين گفتگو براي آن زن بسيار گيرا و قابل فهم بود و زمينه مساعدي براي آژيتاسيون در اين زمينه و همچنين عرصه هاي ديگر را فراهم ساخت. نه به اين بمعنا كه او ضد خدا و مذهب شد، بلكه به اين معنا كه حداقل بخوبي درك كرد چرا من ضد آن هستم. پس از آن او ديگر هيچگاه سر نماز نخواندنم پاپيچ نشد و هرگاه كه ديگران مي پرسيدند او خود پيشقدم ميشد و توضيحات مرا ميداد. نكته قابل ذكر آنكه در بدو آشنائي با او بحث درمورد مذهب و موضعگيري عليه آن، بسيار مشكل بنظر ميآمد و آنچه در ابتدا بچشم ميخورد اين بود كه او در اين زمينه كاملا غيرقابل نفوذ است. اما ويژگي هايش حكم ميكرد كه در برقراري مناسبات و تحكيم آن با او كوشش كنيم. زماني كه "نفوذ ناپذيري" او را در ارتباط با مذهب ملاحظه كرديم، تاثيري در اين تلاش نگذاشت. حتي با او در مورد مراسم مذهبي هم بحث كردم؛ سابقه و علل برپائي چنين مراسمي و دروغ و فريب نهفته در حرفهاي گردانندگان آن را توضيح دادم. علل واقعي دردهاي او و اينكه راه حل واقعي و تنها راه چه ميباشد و چرا راههاي ديگر فقط به تداوم رنجها مي انجامد را بيان كردم. نمي شود گفت در اين امر كاملا موفق بوديم، بدين معنا كه از آن به بعد زن مورد نظر ديگر چنين باورهائي نداشت (چنين انتظاري را نيز نداشتيم) اما ما هربار خراشي به اعتقادات او وارد ميساختيم و آشكارا ميديديم كه تا چه حد اين معتقدات "جان سخت" شل و متزلزل است؛ و همچنين كافر بودن ما در مقابل تلاشي كه براي باز كردن چشم او بروي حقيقت ميكنيم، دشمنان طبقاتي اش را ميشناسيم و ميدانيم كه چطور ميتوان بر آنان غلبه كرد و غيره، تا چه حد براي او بي اهميت است.
        افشاگري از عوامفريبهاي طبقات حاكم در ارتباط با مسئله مذهب و زاهد نمائي شان بويژه در دوره هائي كه آنها نياز به بسيج هرچه بيشتر توده ها دارند نيز گيرا، قابل درك و موثر است. بطور مثال رسانه هاي گروهي در دوره جنگ آمريكا عليه عراق در كنار ساير تبليغات، خبر از عبادت و نيايش بوش و صدام حسين و طلب كمك از خدا براي پيروزي در آن جنگ ميدادند. اينكه چقدر آنها "مومن" هستند موضوع بحث ما نيست (بسياري شان نيستند؛ اما كاملا به اين مسئله وقوف دارند كه مذهب يكي از ستونهاي مهم حفظ حاكميت طبقاتي شان است و بدين جهت با چنگ و دندان به آن مي چسبند و رواجش ميدهند.) بهرحال ما در آندوره حول اين مطلب نيز افشاگري كرديم و در برابر توده ها اين سوال را گذاشتيم كه: "بنظر شما خدا حرف كدامشان را گوش خواهد كرد؟ به كدامشان كمك خواهد كرد؟ آنچه مسلم است اينكه امكان ندارد خواسته هر دو را پاسخ دهد و..." پس از پايان جنگ و شكست عراق بحث را در اين زمينه دنبال كرديم و گفتيم: "خدا به آمريكا، به بزرگترين دشمن مردم تمام دنيا، كمك كرد!!" طبعا پذيرش اين موضع براي توده ها مشكل بود. اما بهر حال همه مجبور شدند موقتا نقش خدا را در اين ميانه فراموش كنند و بروي زمين بيايند. آنان شروع كردند به شمردن تعداد بمب افكنهاي آمريكا، ائتلاف بزرگي كه حول آمريكا شكل گرفته بود، كوچك بودن عراق و مسائلي از اين قبيل. پيشروترها ـ اگرچه مذهبي ـ بر اساس آموزشي كه ديده بودند، دلايل شكست عراق را بدرستي توضيح ميدادند و اينكه عراق محكوم به شكست نبود و در صورتي كه حاكميتش انقلابي بود، فلان طور مي جنگيد و بهمان كار را ميكرد و ... ميتوانست آمريكا را شكست دهد. بهرحال در اين سلسله مباحث، اگرچه هدف عمده افشاگري از خدا نبود، اما تا حدودي خدا نيز افشا شد. به اين تفكر كه "خدا در همه چيز دست دارد و سمت فقرا را ميگيرد"، ضربه وارد آمد و معلوم گشت كه حداقل در اين جنگ كاملا بيكاره بوده است!

        Comment


        • برغم واکنشهاي بسيار مثبت و نامه هاي همدلانه و تائيدي شخصيّتها و نويسندگان و پژوهندگان و اساتيد و همچنين تشويق کثيري از هموطنان گرامي از گوشه و کنار جهان؛ بويژه ايران در همفکري با مقاله ي ? نگاهي به مسئله ي جدايي دين از حکومت ?، برخي افراد نيز از دو الي سه جمله ي مقاله، کژبرداشتهايي را داشته اند که نگارنده، تلاش کرده است در اين جُستار، نکات مبهم را، گذرا بازشکافي کند.

          آن طيف از گرايشهاي سياسي و شخصيّتها و سازمانها و پيکارگران و پژوهشگران ايراني که سالهاست شعار ? جدايي دين از حکومت ? را سرداده اند و هنوز آن را پيگيري مي کنند

          در اين راستا، بالطّبع هستند گرايشها و سازمانها و افرادي که آرزومندند پس از سرنگوني حکومت فقها، تمام آخوندها را يک شبه از دم تيغ بگذرانند. مساجد را تخريب و با خاک يکسان کنند. تازينامه را در هر کوي و برزن به آتش بکشند و خلاصه، هر چيزي که رنگ و بويي از اسلام را داشته باشد بدون لحظه اي ترديد و نگراني سر به نيست کنند. چنين گرايشها و آرزوهايي بسيار خطرناک هستند و بايستي از هم اکنون به سنجشگري و صف آرايي فکري با آنها رو آورد. چنين گرايشها و افرادي هنوز متوجّه نيستند که اگر کُشتن و خونريزي و ويرانگري و شکنجه، کارساز مسائل انساني بود، امروز حتّا در پرت افتاده ترين نقاط جهان نيز، متولّيان اسلام به برکت شمشير ذولفقارشان مي توانستند حکومت مطلق ? الّله ? را برپا کنند. وليکن خونريزي و کشتار و ويرانگري، هيچگاه پاسخگو و راه رويارويي با مسائل انساني و ميهني و جهاني نبوده است. ديگر آنکه در مسئله ي کُشتن و خونريزي، تاريخ اسلام، بزرگترين دليل و گواه آشکار است که اثبات مي کند اسلاميستها در توحش و ويرانگري و کشتار از سرآمدترين و خبيث ترين و حرفه اي ترين جلّادان تاريخ بشر هستند. آنها براي قتل عام و خونريزي مي توانند بدون عذاب وجدان و دغدغه ي خاطر از اوامر ? الّله ?، تبعيّت کنند؛ زيرا سراسر آيه هاي تازينامه با ? اقتلو ! اقتلو ! ? مزيّن شده است. بنابر اين، کُشتن و خونريزي و شکنجه و تبعيد و محبوس کردن نبايد و نمي تواند کار و راه و شيوه ي تلاشگران آزادي و روشنگري باشد. ما بايستي بکوشيم که با کاربرد امکانها و راههاي کاربست عدم خشونت؛ ولي قاطع و راستمنشانه و روشنگرانه به سنجشگري تازينامه و اسلام رو بياوريم و کلّيّه حقايق الهي و آکادميکي و زميني و فراکائناتي و ايدئولوژيکي را در پاي وجود خدايي و شاهنشاهانه انسانها قرباني کنيم؛ ولي عکس قضيه هرگز نبايد رخ دهد. مهمترين اصل، کاربست سنجشگري است.

          نبايد از ياد برد که مسئله ي خدايان نوري، مسئله ي قدرتخواهي مومنان به آنهاست. ظهور و شکل گيري خدايان خونريز و قصاص دهنده و انتقامجو از خواست قدرت طلبي و حاکميّت توتاليتر خواه انسانها نشات مي گيرد. بنابر اين، بايستي در اين باره انديشيد که چگونه مي توان در مناسبات انسانها، لبه هاي تيز و خشن و ويرانگر خدايان قدرت پرست را تحت کنترل درآورد و خونريزي و کشتار و خشونتگرايي مومنان به آنها را تعديل و کرانمند کرد. خداي ايرانيان [ سيمرغ گسترده پر ] تنها خدائيست که برغم حقّانيت دهي به قدرت، چنانچه قدرتورزان بخواهند زندگي را آزار دهند با تمام نيرو بر ضدّ آنها پيکار مي کند. سيمرغ، خداوند قدرت ? ستيز هست. انديشيدن و پروراندن خداي ضدّ قدرت از عاليترين و با خجسته ترين و ژرفترين فروزه هاي فرهنگ ايرانزمين است. بر شالوده ي فرهنگ ايرانزمين، انسانهايي که زندگي را بپرورند و پاس بدارند و شکوفا کنند، آنها دارنده ي ? فرّ ? هستند و سزاوار به حکومتگري. ولي آناني که زندگي را بيازارند و امر به کُشتن و خونريزي بدهند، هرگز لياقت به حکومت ندارند و فاقد ? فر ? مي باشند.

          ايراني از نخستين لحظه هاي سپيده دم فرهنگش، نگاهبان زندگي بوده است و براي قداست زندگي و جان تا امروز پيکار کرده است و همچنان خواهد کرد. ايراني هيچگاه به کُشتن، امر نمي کرده است و نمي کند و هرگز نيز نخواهد امر کرد؛ زيرا خداي ايرانيان، خداوند مهر است و زندگي پرور. زندگي و جان در فرهنگ ايراني، قداست دارد و بايستي از آن، بي چون ? و ? چرا نگاهباني کرد؛ زيرا هر چيزي که هستي دارد چه جاندار باشد چه بي جان، چهره هاي ديگرساني از خدا هستند. خدا خودش را در گيتي و کائنات مي گستراند و در هر پديده اي، چهره اي نو از گوهر جوينده ي خودش را پديدار مي کند. به همين دليل، آزردن زندگي و پديده ها، آسيب زدن به خداست. آزردن و آسيب رساندن به چهره هاي رنگارنگ و متنوّع و ضدّ و نقيض و ناهمخوان خدا در گيتي و کائنات، بزرگترين علّت و عامليست که خباثت و نکبت و غارت و خونريزي و جنايت را در مناسبات بشري شدّت مي دهد و در روند به قهقرا رفتن جوامع و فروپاشي حکومتها، نقش بسيار اساسي و تعيين کننده اي را ايفا مي کند. از اين رو، در ايران آينده که سپيده دم آن، اکنون برآمده است، قانون اساسي اش بايستي با پرنسيپ و شيرازه ي فرهنگ ايرانزمين مزيّن و تضمين و اجرا شود؛ يعني اصل ? زندگي، مقدّس است ?؛ وگرنه هيچ حکومتي به قدرتورزي حقّانيّت ندارد و فاقد ? فرّ ? است و بايستي با آن، مبارزه کرد.

          آن گرايشها و اشخاص و سازمانها و افرادي که بخواهند کُشتن و خونريزي را بپسندند و با خونريزي و جنايتکاران همداستان شوند نه تنها هيچ نشانه اي از فروزه هاي ايراني بودن در وجود آنها نيست؛ بلکه با اقدامات و خواستهاي خود، فقط مي توانند امتداد و سيماي تمام عيار ? امّت اسلام ? را آشکار کنند؛ زيرا ايراني مي داند و آگاه است که ? ديو ? را نبايد کُشت؛ بلکه بايستي آن را بست و تحت کنترل در آورد. ايده ي ? ديوبندي ?، يکي ديگر از مهمترين و کليدي ترين فروزه هاي فرهنگ ايرانزمين است. علّت دوام و جاذبه هاي شگفت انگيز فرهنگ ايراني نيز تا کنون به اين بازبسته بوده است که از کاربست و تائيد و پذيرش خشونت در هر فرمي که مي خواهد باشد با شدّت تمام مي پرهيزد و به زندگي ارج مي نهد. مدّعيان اسلام پس از هزار و چهارصد سال توحش و کشتار و خونريزي و تکفير و شکنجه و تبعيد مخالفان خود، سرانجام وقت آن رسيده است که آخوندها و فقها و مراجع تقليد بياموزند که بايستي شمشير شرع انور اسلام را براي هميشه و ابد به خاک بسپارند و ? آدم ? بشوند و به گفت ? و ? شنود با دگرانديشان رو بياورند و پاي ميز استدلال بنشينند.

          ايجاد و دوام و استحکام دمکراسي به تفاهم انسانها نياز مبرم دارد. چنين آرزويي موقعي امکانپذير مي شود و واقعيّت عيني پيدا مي کند که تمام مخالفين در مبارزات سياسي، گشوده فکر و حقيقت گريز باشند. زيرا کساني که مدّعي و مالک ? حقيقت ? هستند، هيچگاه به انديشه ها و تجربيات و ديدگاههاي دگرانديشان، شانس پذيرفتن نيز نمي دهند؛ چه رسد به آنکه بخواهند در مسائل کشوري با دگر انديشان، همفکري و همآزمايي و همکاري نيز داشته باشند. دمکراسي، هنر ديدن و کشف ديگري در مقام انسان است. هر انساني، دلبستگيها و گرايشها و افکار و آرزوها و سليقه ها و احساساتي دارد که بسان من نيست؛ بلکه موجودي منحصر به فرد است. از اين رو، ديگران هستي دارند و مي زييند و زيستن آنها، مقدّس هست؛ زيرا من به آنها در مناسبات گوناگون اجتماعي همبسته ام. من، جداي از ديگران نيستم؛ بلکه ما در کنار يکديگر هستيم. چنين همبستگي همواره بدون واسطه و يکراست است. هر فردي، يک انسان ديگريست که فرديّت خود را دارد. مردم در همبستگي فردي با يکديگر، ميهن خود را مي آفرينند و از بهر خشنودي و شادکامي و رشد و شکوفايي استعدادهاي يکديگر و حلّ و فصل مسائل اجتماعي، با همديگر همکاري و همدردي و همآزمايي مي کنند.

          افراد به اين دليل گرد هم نمي آيند تا به مذهب يا ايدئولوژي يا مرام و مسلک واحدي شهادت بدهند؛ بلکه هر کس، خود را با ديگري همبسته مي کند تا ديگري را در فرديّتش از اين راه به رسميّت بشناسد و فرديّتش به رسميّت شناخته بشود. ارزش دادن به فرديّت و تکبودها، کشف کردن و ارجگزاري به واقعيّتهاست. ارزش دادن به بسياري از چهره هاي ناشناخته و رنگارنگ زندگي و پديده ها و جهان است. شناختن عنصر تصادف و ملزوم زندگاني و اجتماع انساني است. به همين دليل هر چيزي در همان فرد بودن و اختلاف بينش و اصالت شخصيّتش، در انسان، ايجاد مهر و عشق مي کند. رويارويي با هر انساني فقط در دنياي آزادي امکانپذير است.

          در جامعه اي که وابستگي و تابعيّت محض حکمفرماست ما هر گونه رابطه ي بي ميانجي را با انسانها و پديده ها از دست مي دهيم. عشق و گرايش به جست ? و ? جو و کشف ناشناخته ها فقط مي تواند در يک روند ماجراجويانه ي انسان با پديده ها و انسانهاي ديگر تحقّق پيدا کند. يافتن هر چيز تازه و نو به نو با خطاها و اشتباهات انسان توام است. ما اشتباه مي کنيم؛ زيرا اختلاف و دگرساني را نمي بينيم. فقط از راه خطاهاست که چشمان ما حسّاستر و باريک بين تر و فهم ما ژرفنگر تر مي شود. براي مثال: آنچه را که ? حافظ شيرازي ? از نامکرّر بودن حديث عشق بر زبان مي راند، دقيقا به طيف بسيار پيچيده و متنوّع انسانها و ظرايف روحي و تجربي و فکري و شخصيّتي آنها بازمي گردد. واقعيّتها هرگز يکسان و يک شکل نيستند و با مفاهيم خرد ابزاري نيز اينهماني ابدي ندارند. حقيقت هيچگاه يک چهره ندارد يا به زبان ? پروتاگوراس ?: ( Anthropos metron hapanton| آنتروپوس مترون هاپانتون | ανθρωπος μετρον απαντων [ = فرد، فرد انسانها، سنجه و معيار و اندازه گذار هر چيزي هستند. ] ).

          تلاشگران آزادي و روشنگري بايد همواره در نظر داشته باشند که بدون کسب ضمانتهاي کتبي و گفتاري و تاکيدي و مکرّر و همچنين پيکارهاي گسترده ي فرهنگي در تمام ابعاد تصوّر شدني، محال است که بتوان اقتدار فقها و آخوندها و مراجع تقليد را کاهش داد و دخالتهاي بي جاي آنها را در سياست، کرانمند و خنثا کرد. در قانون اساسي ايران آينده بايستي آشکارا و با تاکيد مبرم از لحاظ حقوقي و قانوني، اين اصل، عبارت بندي شود که کلّيّه مراجع تقليد و فقها و آخوندها موظّف و مکلّف و مسئول هستند که ديدگاهها و گرايشهاي عقيدتي خود را با استدلال و برهان و توضيح منطقي در اختيار افکار عمومي بگذارند و هرگز مجاز و محقّ نيستند که در مسائل اجتماعي و ميهني و منطقه اي و جهاني از حربه ي ? فتوا دادن ? استفاده کنند.

          چنانچه فقها و آخوندها بخواهند در شکست آتوريته و مسئله ي قدرت طلبي خود به حربه ي ? فتوا دادن ? استناد کنند و عوام را تهييج و تحريک کنند يا با موعظه کردن اخلاقيات متعفن خود بر سر منابر، روند رشد و شکوفايي اقتصاد مملکت را آسيب برسانند و چرخ مملکت را ورشکست و فلج کنند، ارگانهاي اجرايي دولت منتخب مردم، مجاز و محقّ هستند که عاملان ? فتوا ? را رسوا و محاکمه علني کنند و همزمان با محاکمه ي آنها، کلّيّه مطبوعات و رسانه ها در راديکالترين فرم ممکن به سنجشگري رفتارهاي ضدّ فرهنگي و ضدّ حقوق بشري آنها بکوشند. اگر تلاشگران آزادي و روشنگري گمان مي کنند که بدون کاربست روشها و راههاي قاطع و مستحکم حقوقي و فکري مي توان اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها را از دامنه ي قدرتورزي و دخالتهاي بي جا در مسائل سياسي به کناري نهاد، من همینجا با صدايي رسا فرياد مي زنم که آنها خشت بر آب زده اند؛ زيرا آخوندها و فقها و مراجع تقليد، حقّانيّت حربه ي ? فتوا دادن ? را از حقيقت ازلي ? ابدي اسلام مي گيرند. آنها ادّعا مي کنند که ? تازينامه ?، کتابي الهي است. ? محمّد ابن عبدالّله ? نيز آخرين رسول مي باشد و اسلام، تنها دين برگزيده از سوي ? الّله ? است که بايستي با تکيه به نصّ مطلق و صريح آن، ابناي بشر را که ? ظلوم و جهول ? هستند براي تابعيّت و عبوديّت ? الّله ?، تربيت کرد.

          Comment


          • تا چنين باوري بر ذهنيّت آخوندها و فقها و مجتهدان، سيطره دارد ما هيچگاه نخواهيم توانست که قدرتورزي آنها را کنترل کنيم؛ زيرا آنها مالکين و داعيان و موذنان ? حقيقت خالص و فراکائناتي ? هستند. به همين سبب، خطر فروپاشي يا پديدار نشدن نظام دمکراسي از نفوذ و رخنه ي حقايق الهي و ايدئولوژيکي ريشه مي گيرد. بنابر اين، ما بايد بکوشيم که با حقيقت اسلام، صف آرايي فکري کنيم؛ آنهم ممتد و دنباله دار و پيوسته. ما در ايرانزمين با اسلام و متوليان آن، مسئله ي حادّ داريم؛ زيرا اسلام، بزرگترين عامل فلاکتها و عقب ماندگيهاي اجتماعي در ايرانزمين است. ديگر اينکه بايستي براي درهم کوبيدن و متلاشي کردن ريشه هاي نفوذ مباني عقيدتي اسلام در زندگي مردم، امکانهايي را فراهم کرد که بتوان به گسترش و تقويت و پشتيباني و سرمايه گذاريهاي بسيار کلان در زمينه هاي هنر و نقّاشي و بويژه ? اروتيک ? و رقص و بالت و سينما و داستان نويسي و شعر و نمايشنامه و تئاتر و موسيقي و گرافيک و عکس و مجسمه سازي و معماري و کاريکاتور و انواع و اقسام ورزشها و بازيها و تفريحگاههاي ملّي در سراسر ايرانزمين مدد رسانيد.

            هر چقدر بر دامنه ي کوششها و تلاشهاي فرهنگي و زايش فرقه ها و اقليّتهاي فکري و عقيدتي رنگارنگ و همچنين نفوذ دستگاهها و نگرشهاي جورواجور و متنوّع و ضدّ و نقيض فکري و فلسفي و نيز سنجشگري توام با روشنگري و آفرينشهاي نو به نو در اجتماع افزوده شود، به همان ميزان از نفوذ و اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها کاسته خواهد شد. تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي بتوانند اسلام و متولّيان آن را در حلقه ي پيکارهاي فرهنگي و آفرينشهاي فکري خود قرار دهند تا گام به گام از اعتبار و نفوذ آخوندها و فقها کاسته شود. ما برغم رنجها و آسيبها و ستمهايي که از سوي اسلاميستها ديده ايم، بايستي بسيار شادمان نيز باشيم؛ زيرا حاکميّت مستبدانه و مملوّ از خونريزي فقها و آخوندها و مراجع تقليد در طول بيست و چهار سال گذشته تا امروز به ? اسلام ?، عالي ترين و کوبنده ترين و ريشه کن ترين تبرها و ضربات مهيب را فرو آورده است؛ يعني ضرباتي که فلسفيدنهاي صدها ? فريدريش نيتچه ? نيز در ايرانزمين در طول صدها سال سنجشگري نمي توانست چنين خدمت عالي را به جامعه ي ايراني کند. تلاشگران ازادي و روشنگري از چنين امکان تاريخي و مثبت بايستي بتوانند به بهترين شکل ممکن، بي نهايت استفاده و بهره برداري کنند تا بتوان در ايجاد و گسترش و واقعيّت پذيري مباني فکري دمکراسي بر شالوده ي فرهنگ ايراني و خرد جهان آراي انسانها همّت شايان ستايش کرد. مردم ما هزاره هاست که در واقعيّت پذيري اين آرزو، بي تابي مي کنند و همه جا با ? کليم همداني ? همآواز مي خوانند که:

            صيّاد آرزو، به هواي تو، پير شد .................... اي طاير مراد، تو را آشيان کجاست؟
            آناني که هنوز نتوانسته اند به راز اقتدار و حاکميّت فقها و مراجع تقليد و آخوندها پي ببرند و از در نگرفتن سماع دمکراسي در ايرانزمين همچنان مات و مبهوتند، خوب است در اين باره بينديشند که علّتش فقط يک چيز مي تواند باشد و آن هم اينکه کفش صوفي [ فرهنگ ايرانزمين ] با کفش عامي ناجنس [ شرايع اسلام ] بدل شده است!. به همين دليل است که نمي توان فقط با اندرز و نصيحت و تهديد و شعارهاي توخالي، ? دين را از حکومت ? جدا کرد. بياييد رادمنشانه به جاي قيل و قالهاي بي پايه و بدون استدلال و دلخوشيهاي گفتاري، همگي با مسئوليّت و گشوده فکري تمام در باره ي چگونه عمل کردن و شيوه هاي خردمندانه و پراکتيک بارآور و تاکتيکهاي چاره ساز از بهر ? جدايي دين از حکومت ? بينديشيم؛ زيرا دايناسور اسلام، ذاتش خونريز است و هر لحظه در پي خونريزي، نعره ي ? الّله اکبر ? سر مي دهد. ////////

            آريابرزن زاگرسي

            آدرس پست الکترونيکي نگارنده: azagrosi@yahoo.de

            Comment


            • نامه های به آذين را منتشر می کنيم
              گفت و گو با شهلا اعتماد زاده و محسن جمال
              به بهانه بزرگداشت م.الف به آذين در تورنتو
              خسرو شميرانى
              shemiranie@yahoo.com

              پائيز 1357، دهمين شب از شب هاى دهگانه شعر در انستيتو گوته است و او در برابر هزاران نفر، بازگشت به آزادى را درخواست مى کند، آن را غايت مقصود مى نامد و مى گويد: "امروز و هميشه، ما اين آزادى را حق همه مى دانيم و براى همه مى خواهيم؛ همه، بدون استثنا"
              زنگ فريادش در گوش حافظه تاريخى کم حافظه گى هاى ما هنوز پژواک مى کند و امروز پس از 28 سال، آزادى دست نايافتنى تر از آن لحظه مى نمايد.

              از محمود اعتمادزاده، م.الف به آذين سخن مى گويم. نزديک به يک سده به دنبال آزادى دويد، براى آن پيکار کرد، گفت و نوشت، زندان رفت، شکنجه شد و دوباره نوشت و گفت و نوشت تا آنجا که نا در بدن داشت.
              در سال 1293 در رشت به دنيا آمد و 92 سال بعد در ده خرداد 1385 از دنيايى که "از رنج هاى بسيار و خوشى هاى کم آن لذت برده بود" رفت.
              فردا شنبه 12 آگوست 2006 کميته اى که به ابتکار شهلا اعتماد زاده و محسن جمال تشکيل شده است، برنامه بزرگداشت به آذين را در تورنتو برگزار خواهد کرد. پس از درگذشت اين مترجم، نويسنده و آزاديخواه سرآمد ايران با شهلا اعتمادزاده و محسن جمال، دو عضو خانواده او گفت و گويى داشتيم که در اينجا به خوانندگان گرامى ارائه مى شود.
              خ ــ ش

              خانم شهلا اعتمادزاده اجازه دهيد با دختر به آذين از زبان خودش آشنا بشويم.
              ــ در مقطع انقلاب در فرانسه مشغول تحصيل بودم. همراه با امواج انقلاب با همسرم محسن تحصيل را رها کرده و به ايران رفتيم تا در آن نقشى هر چند کوچک داشته باشيم. فضا به سرعت تغيير کرد. پدر را گرفتند و من و همسرم محسن دوباره مجبور به ترک ايران شديم.

              محسن جمال اولين برخورد خود با به آذين را چنين تصوير مى کند:
              ــ اواسط دهه چهل بود. من دانشجوى رشته نقاشى هنرهاى زيبا بودم. توسط دوستى به به آذين معرفى شدم. قرار بود با وى همکارى کنم و کار و آشنايى من با او در آن مقطع در "کتاب هفته" آغاز شد و تا پايان دوره سردبيرى او در آنجا ادامه يافت. در آن دوران گرچه سالها از کودتا گذشته بود اما کتابهاى نوشته شده توسط چپ هاى واداده تخم يأس در دل ما جوانان آن موقع مى کاشت. تاثير آشنايى با به آذين بر من تبديل آن يأس به نيروى زندگى بود.
              وقتى که "مهمان اين آقايان" منتشر شد، من در زندان بودم. فضاى حاکم بر کتاب مخالفت با مشى مسلحانه بود و اين امر بحث هاى زيادى را در زندان عليه به آذين برانگيخته بود. به آذين در اين کتاب در بحث با حجتى کرماني، از يک سو مشى چريکى و از سوى ديگر ديدگاه عقب مانده مذهبى را به نقد گذاشته بود. او از حجتى کرمانى سئوال مى کرد که چگونه مى توان نظام حکومتى که 1400 سال پيش امتحان خود را باز پس داده است به عنوان الگو برگزيد.

              چه شد که همين به آذين براى دفاع از حکومت برآمده از تفکر آقاى حجتى کرمانى موجب دو دستگى در کانون نويسندگان شد و عملا شعار هميشگى خود را که دفاع بى شائبه از" آزادى بيان بدون هيچ حصر و استثناء" بود زير پا گذاشت؟
              ــ واقعيت اينکه در آن مقطع هنوز رژيم اسلامى به طور کامل مسلط نشده بود و ما هنوز براى افزايش نقش نيروهاى چپ احتمال قائل بوديم. بويژه به اين دليل که هنوز بلوک سوسياليسم واقعا موجود، واقعا موجود بود و در مقابل امپرياليسم قرار داشت، ما معتقد بوديم در اين تقابل هيچ رژيمى نميتواند تا ابد شعار نه شرقى نه غربى را ادامه دهد و دير يا زود بايد يا به اردوگاه سوسياليسم و يا به جبهه امپرياليسم نزديک شود. ما اميدوار بوديم با حفظ و تقويت خط صحيح، ايران را به سمت سوسياليسم برانيم. در آن مقطع کانون نويسندگان عمدتا در سمت نيروهاى ضدانقلاب قرار داشت که از وابستگان به رژيم قبل، ليبرال ها و اولترا چپ ها تشکيل مى شد. به آذين به همراه 4 تن از يارانش نامه اى نوشتند تا نشان دهند که در کنار و نه در مقابل انقلاب قرار دارند. اين حق آنها بود که هر خط سياسى داشته باشند و در عين حال عضو کانون نويسندگان باقى بمانند چرا که کانون نه يک تشکل سياسى بلکه يک تشکل صنفى بود.
              اخراج اين پنج نفر عملا مخالف اساسنامه کانون بود. به هر روى اين اخراج به شکل گيرى شوراى هنرمندان و نويسندگان انجاميد که غالبا نزديکان به حزب توده ايران و سازمان اکثريت را در خود جاى مى داد. من نيز با اين "شورا" همکارى خود را آغاز کردم.

              از دوران دستگيرى و حضور به آذين در تلويزيون چه خاطره اى داريد؟
              ــ بگذاريد قدرى به عقب بروم و توضيح بدهم که من پيش از آغاز دستگيرى ها هم به قول معروف قدرى به چپ ميزدم. طرح هايى که براى انتشار مى کشيدم غالبا با اين انتقاد به آذين روبرو مى شد که اين طرح ها تند هستند. از همان موقع به او مى گفتم اينجا جاى ماندن نيست، خطر نزديک است و بايد به جاى امنى فرار کرد اما به آذين تا آخر هم گفت که از ايران تکان نمى خورد.
              عده اى اين خوشبينى را داشتند که چون حزب از انقلاب دفاع کرده است مشکل بزرگى پيش نمى آيد. من اما از دوران زندان آخوندها را مى شناختم و مى دانستم که قابل اعتماد نيستند.
              بعد از ديدن آن صحنه ها در تلويزيون، براى ما روشن بود زير فشارهاى طاقت فرسا اين انسانهاى شريف را خرد کرده و آنها را وادار کرده بودند تصويرى کاملا متضاد آنچه در واقع بودند از خود ارائه دهند. کودکان من هنوز خيلى كوچك بودند، اما ما آنها را به نيش گرفتيم تا جانشان را به سلامت از آن معرکه بدر بريم.

              خانم اعتمادزاده از آن پس ديگر رابطه شما با به آذين از راه دور بوده است. اينطور نيست؟
              ــ بله. من دو دوره در خارج از کشور بودم و از اين دو دوره نامه هاى بسيارى که نوشته هاى پدرم هستند جمع آورى کرده ام. البته از سالهاى اول زندان او نوشته هاى زيادى در دست نداريم. در اين دوره او به شدت در فشار بود. مى دانستم که او براى ساعاتى به خانه برده مى شد و بعد دوباره وى را به زندان برمى گرداندند.

              آيا اين نامه ها روزى منتشر خواهند شد؟
              ــ حتما. زيرا اين نوشته ها انباشته از پيام هاى زندگى هستند. من هنوز با مرور آنها، درس مى گيرم و فکر مى کنم حق ندارم آنها را براى خودم نگه دارم. اين نامه ها حتما منتشر خواهند شد.
              يک سرى آخر آنها متعلق به زمان "آزادى" از زندان جمهورى اسلامى است. در اين زمان پدر ديگر دچار ضعف بنيه شده است و بيمارى ريه به شدت آزارش مى دهد. در چنين وضعيت روحى و جسمى نامه هاى او به کلى متفاوت هستند، اما همچنان هزار نکته در بر دارند که بى ترديد براى بسيارى از ما آموزنده و جالب توجه خواهند بود.

              اگر بخواهيد اين نامه ها را دوره بندى کنيد، اين دوره ها چگونه خواهند بود؟
              ــ يک طرح اوليه وجود دارد. طبيعى است که به آذين در هر دهه از تلاش هايش با مسائل متفاوتى از دهه قبل درگير بوده است و اين امر بر نوشته هاى او به من تاثير گذاشته است. دهه چهل و همگرايى نويسندگان در مبارزه براى آزادى بيان، دهه پنجاه و انقلاب، دهه شصت و سرکوب، زندان، شکنجه و دهه هفتاد دوره مصائب و رنج هاى پس از به اصطلاح آزادى.
              مجموعه اى که منتشر خواهد شد، با توضيحاتى درباره هر يک از اين دوره ها و چگونگى وضعيت پدر در آن مقطع همراه خواهد بود که خودم آماده ميکنم. فکر ميکنم اين شکل کار در بهره بردارى خواننده از نامه ها تاثير مثبت خواهد داشت.

              حدس مى زنم سخت ترين لحظات براى شما هنگام دستگيرى و بويژه مشاهده مصاحبه هاى تلويزيونى به آذين بود ...
              ــ وحشتناک بود. در تلويزيون مشاهده مى کرديم و مى ديديم که چگونه شکنجه شده است. مى خواستيم تصور کنيم تحت چه فشار غير انسانى و جنايت کارانه اى قرار گرفته، اما حتى تصور آن دشوار بود. خرد شدن آن کوه اراده زير فشارهاى معمولى صورت نگرفته بود و ما اين را مى ديديم و با تمام وجود حس ميکرديم. من شخصا چنان تحت تاثير چهره او قرار داشتم که پيام او را اصلا نشنيدم و تازه ديرتر بود که به حرف هايش فکر کردم. او خودش نبود، تبديل به فرد ديگرى شده بود.
              از خارج گفتند که به آنها آمپول زده اند و با آمپول هاى روانگردان آنها را به گفتن آن حرف ها وادار کرده اند. به عقيده ما اين شيوه اى بود براى اينکه وجود شکنجه هاى طاقت فرسا را منکر شوند، شکنجه هايى را که ما در چهره درد کشيده او مى ديديم. او خودش ديرتر در کتاب "بار ديگر و اين بار" به طور کامل اين شکنجه ها را شرح داده است. البته اين کتاب تاکنون مجوز انتشار نگرفته است.

              در آن لحظه در ذهن شما چه مى گذشت؟
              ــ براى من شخصا اين سئوال مطرح بود اولا چرا با انسانى که در تمام عمرش چيزى بجز آزادى براى تمامى انسان ها طلب نکرده بود اينچنين مى کنند. ديگر اينکه او براى ما اسطوره بود و ما از خود سئوال مى کرديم چه بلايى بر سرش آورده اند که او درباره خود چنين مى گويد.

              گرچه به آذين با تن و روحى رنجور از زندان بيرون آمد و ديگر به آذين سابق نبود، اما از نوشتن دست برنداشت ....
              ــ او پنج جلد "از هر درى" نوشت که مى توان آنها را چکيده اى از مجموعه خاطرات وى دانست. جلد يکم و دوم منتشر شدند، اما بقيه در محاق سانسور هستند. به کتاب "بار ديگر و اين بار" هم که پيش تر اشاره کردم.

              آيا شما اين کتاب هاى منتشر نشده را خوانده ايد؟
              ــ 12 سال پيش در يک سفر به ايران از پدرم خواهش کردم درباره دوره زندان توضيح بدهد. او به "بار ديگر و اين بار" اشاره کرد. از او خواستم اجازه بدهد آن را بخوانم. پدرم بود و روحيه مرا مى شناخت. نمى خواست آزار بکشم و از اجابت خواهش من خوددارى کرد. من اصرار کردم و کتاب را گرفتم. آن را خواندم، اما هرگز نمى خواستم دوباره به آن برگردم. او با آن قلم ميم الف به آذينش، محيط و فضا را تصوير کرده است. از بازجوها گفته است و از شکنجه ها. من کتاب را کنار گذاشتم و هيچگاه درباره آن با پدر حرفى نزدم. او براى ديگران به آذين بود، براى من پدر بود. براى من اسطوره بود اسطوره اى بود که شکسته بودندش.
              شايد اگر پيامى را که او سال گذشته به مناسبت نود سالگى اش براى ما فرستاد، برايتان بخوانم متوجه مى شويد چرا او را اسطوره خطاب مى کنم.
              او در قسمتى از پيام خود مى گويد:
              "آدمى به آرمانى که در دل و جان دارد و مى پروراند آدمى ست. من تا جايى که توانسته ام خود را بسنجم آرمانگرا بوده و هستم. آرمان نقشى زنده و زيبا است، اما گريز پا. به دست هرگز نمى آيد. بايد خواستش و در پى آن دويد و از پا ننشست. آرمانى که من بدان دلبسته ام آزادگى ست، دادجويى و انصاف دهى ست. چنين آرمانى را براى شما هم آرزو ميکنم."


              Comment


              • هيچ وقت درباره "شوهاى تلويزيونى" گفت گويى داشتيد؟
                ــ در رابطه با آن "شوهاى تلويزيونى" از او سئوال شد که آيا ميتوان مقاومت کرد و سازش نکرد؟ جواب او چنين بود: "تا سازش چه باشد، چه بدهى و چه بستانى. اگر به هر عنوان که باشد از خود ببرى و بنده ديگري، بنده زر و زور و باور ديگرى بشوى نمى توان گفت که سازش کرده اى. اين خودفروشى ست و بس. خيانت به خودِ خويش در برابر وعده سراسر فريب زنده ماندن ــ خوردن و خفتن و نفس کشيدن.
                مى توان در جاى خود مرگ را انتخاب کرد. اما مردن براى خشنودى دل تماشاگران؟ براى آنکه هورا بکشند و کف بزنند؟ حماقت است و جنايت است!
                مرگ برحق، مرگ زندگى زا، حامل پيامى روشن و رساست، الهام بخش هنر بويژه شعر و داستان."

                در نامه هاى به آذين به شما، چه چيز بيشتر جلب توجه مى کند؟
                ــ نکته اى وجود دارد که بابا در نوشته هايش بسيار مورد تاکيد قرار داده. اين را در نوشته هايش به خودم و يا سالها پيش تر در نامه هاى ارسالى به برادرم که در مسکو تحصيل ميکرد شاهد هستم و يقين دارم در مکاتبات با ديگر خواهران و برادرانم نيز بر آن تاکيد کرده است. او به خود مى بالد که هيچگاه "خود بودنِ خود" را ترک نکرده است. او خود بودن را برابر با آزاد بودن و آزاد بودن را برابر با تنها بودن ميداند. در يکى از نامه هايش به من چنين مى نويسد: ,حرکت آزاد من براى برخى مايه ى بيگانگى شده: "اِاِ ه ه اينکه او نيست. آنکه شناخته ام نيست." و چنين آسان آن را که به گمان خود شناخته اند در شناخت مقطعى و لحظه اى خويش زندانى مى کنند.,

                بابا در يکى از نامه هاى خود به من، در سال هاى زندانش، يعنى وقتى که هر از گاه او را يکى دو ساعت به خانه مى بردند و دوباره به سلول باز مى گرداندند، نوشت: "در اين دو ساله اخير توانسته ام چند چيز بنويسم. همه و همه حکايت از خودم است و راهپيمايى درونى ام در اين هفتاد و دو ساله زندگى. به همين علت محيط تنگ و افق بسته خودم را به تصوير مى کشد. حرف گفتنى بسيار دارم دخترم. اگر فرصت دست داد در آزادى خواهم نوشت."

                در جاى ديگرى از نامه هايش مى گويد: "با هيچ کس و در هيچ حال سر دادوستد در اين باره ندارم. آزادى حق من است. اگر بدهند حقى است که ادا شده و اگر هم ندهند سر معارضه با قدرتى که مردم به آنان تفويض کرده اند ندارم. مى دانم که دير يا زود حق پيروز مى شود. مرد و مردانه بايد پذيرفت، حق و ناحق را. زيرا بسيار زود رنگ عوض مى کنند، حق ناحق مى شود و ناحق به جاى حق مى نشيند. گردنم خم نشده است و نمى شود و اين نعمتى ست که زندگى در شصت سال فعاليت اجتماعي، ادبى و سياسى به من بخشيده است. سپاسگزارشم."

                به آذين را بسيار ستوده اند، اما گاه به او نسبت هايى داده شده که زيبا نيستند. خود او در اين رابطه چه مى گفت؟
                ــ من با او گفت و گويى کتبى داشتم که به همين سئوال باز مى گشت. در پاسخ به من چنين نوشت: "من از هيچ چيز پشيمان نيستم. چه آنچه ديگران به من نسبت بدهند و چه آنچه من از خود مى دانم. هيچ عذر به درگاه هيچ کس و هيچ مقام نمى آورم. در زندگى ام بسيار کم اتفاق افتاده است که در پى تبرئه خودم از يک لغزش واقعى يا خيالى بر آمده باشم. بيهوده است. کارى ست شده. همين است و نمى توانسته است جز اين باشد از آنى که بوده ام، گذشته ام، دور شده ام. آنکه گفته است بگذار به آذين همانطور که در ذهنم مانده بماند، او يک لحظه را از من گرفته است. همان را دو دستى چسبيده و درجا ميزند. باشد، توش و توانش همين است.
                دخترم عزيزم، تو هم بى شک تراشيده و پرداخته و رنگ يافته زندگى هستى. اگر پيشم بودى چيزها داشتى که بگويى و تو چه شيرين مى گويى. نمى دانم آيا فرصت آن خواهم يافت که از زبان خودت آزموده هاى حس و عملت را بشنوم، به هر حال آرزويش را دارم."

                به هر حال پدرم به تکامل و رشد انسان باور داشت. او اين خواسته مردم را که فرد را در مقطع مورد علاقه خود ساکن مى خواهند نمى پذيرفت. "منِ" امروز، "من" بيست، پانزده و پنج سال پيش نيست.

                آخرين ديدار شما با به آذين کى بود؟
                ــ تقريبا دو ماه پيش [آپريل 2006] بود. من سالها پيش وقتى که براى اولين بار پس از دوران زندان او را ملاقات کردم در بيمارستان بود. آنقدر دارو به او خورانده و تزريق شده بود که بيهوش و بى رمق مى نمود. انتظار ديدن مرا داشت. احساسى بود که بارها درباره آن به من نوشته بود. اين بار حال او خيلى بد بود و بد شانسى من سبب شد که نتوانم با او صحبت کنم. به هر روى لحظه بسيار سختى بود.
                واقعيت اين است که عاشق تر از پدرم کسى را در زندگى نديده ام. زندگى را با تمام تواناييش دوست داشت. و همين به آذين عاشق است که مى نويسد: "بايد شهامت آن را داشت که جا را براى ديگران تنگ نکرد و با خاطرى خرسند رفت." و ادامه مى دهد: "من در زندگى بر اين باور بودم که براى کارى نگاه داشته شده ام و بر همين باور هم جست و خيز داشته ام و حالا که نه نيرويى مانده و نه شورى در تعجبم در اينجا چه مى کنم؟ از من چه مى خواهند؟ براى ريشخندم مى گذارند اين پا آن پا کنم؟ نمى دانم، بيحوصله شده ام، هيچ نشانه اميدى هم از هيچ جا نيست. همه جا آشفتگى ست و آشوب. در مقياسى کوچک اما مداوم. بلاى طبيعت با گشاده دستى. اين آدميزاد جنايت کار که هوا و آب و خاک را زهر آلود کرده است."

                برنشيت چند ده ساله، تنگى نفس و سرفه هاى گاه بى امان، به شدت آزارش مى داد. اما مهمتر اينکه نوشتن برايش به شدت دشوار شده بود و اين چيزى بود که نمى توانست تحمل کند. ناتوانى فيزيکى که مانع نوشتنش شده بود برايش عذابى بى پايان بود. از اين رو ماندن خود را بيهوده مى ديد پس رفتن را بر زندگى که عاشقش بود، ترجيح داد.

                Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • Comment


                      • Comment


                        • روشنفکری دينی از مقوله های فلسفی و سياسی ی مورد بحث و اختلاف در ايران و در ميان ايرانيان تبعيدی و مهاجر است. برخی از روشنفکران غير دينی نفی کننده ی وجود روشنفکری دينی هستند و براين نظرند که دو پديده ی متناقض و متضاد "فکر روشن" و "دين" نمی توانند در کنار هم مابه ازای فکری و رفتاری روشنفکرانه و روشنگرانه داشته باشند. به نظر من , به عنوان يک کوشنده ی سياسی و فرهنگی ی تبعيدی, نفی کنندگان روشنفکری دينی هنوز دليل قانع کننده و روشنی برای اثبات نظر خود ارايه نداده اند و اين در حالی ست که روشنفکران دينی با کار فکری و رفتارشان در حال تدارک آنچه را که "لوازم پروژه روشنفکری دينی" می خوانند ,هستند:

                          "........روشنفکران دينی و جنبش جامعه مدنی ايران در صدد باز توليد دورانی اند که در آن همه ی انسان ها آزادند و شهروندان به درجه اول و دوم تقسيم نمی شوند و رابطه خدايگان و بندگی از عرصه ی همگانی رخت بر بسته باشد . نفی " اجتماع" ما قبل مدرن و ايجاد "جامعه مدنی" به تفرد و آزادی منتهی می شود."(۱)

                          "........روشنفکری دينی که از يک طرف "عقل خود بنياد نقاد" را به رسميت می شناسد و از طرف ديگرديندار است , با نقد قرايت سنتی از دين راه ظهور قرايت مدرن از دين را هموار می سازد. قرايت دين سازگار با مدرنيته, محصول جابجايی پاراديم است. پارادايم مدرنيته به جای پارادايم سنت می نشيند و عقل ودين , و به تبع آنها نهاد های عقل بنياد , از نهادهای دين بنياد از يکديگر تفکيک می شوند, لذا تفکيک نهاد دين ار نهاد دولت يکی از لوازم پروژه روشنفکری دينی است." (۲)

                          به اعتبار آثار و کردار روشنقکران دينی در دهه اخير, فرستادن روشنفکران دينی به درون گيومه هايی چون "اصلاح طلبان دينی" , "مصلحين اجتماعی", "نوانديشان دينی" و..... نمی تواند تغييری در واقعيت ويژگی ی گفتارها و کردارهای اخير اکبر گنجی و ساير روشنفکران دينی ايجاد کند. می توان آنها را درون گيومه های دلخواه گذاشت اما نمی توان دلبخواه آنها را از پهنه ی جنبش روشنفکری ايران حذف کرد.

                          در باره تاريخ پيدايی و تطور روشنفکر و روشنفکری کتاب ها و مقالات متعدد ,و بربنيان ديد گاه های مختلف به نگارش در آمده است . ده ها تعريف از روشنفکر شده است و چندين ويژگی برای روشنفکر برشمرده شده است . دامنه کار به جايی رسيده است که تيپ شناسی روشنفکری به وجود آمده است و روشنفکران را به انواع و تيپ های مختلف تقسيم کرده اند .

                          در اين تيپ شناسی, روشنفکری دينی يکی از انواع روشنفکری ست. و اکبر گنجی با افکار و کردار اش در دهه اخير نمونه و نماد اين نوع روشنفکری در ايران است. خداباور و دين باوری آزاد انديش وآزاديخواهی که با ايجاد بحران و تغيير در مفاهيم دينی و خوانش متفاوت متون دينی بر آن بوده وهست تا فکر و کردار خود و جامعه را با انسان و جامعه مدرن منطبق کند. از اين دست خدا باوران و دين باوران, تاريخ جنبش روشنفکری در جهان و ايران فراوان به خود ديده است.

                          واقعيتی ديگر اين است که امروز روشنفکران و روشنفکری دينی بيش از هر زمانی در تغيير و تحول فکری و رفتاری در جامعه ما نقش بازی می کنند. اين نوع روشنفکری به دلايل متعدد , از جمله ساخت و بافت جامعه , ويژگی حکومت, ضعف, لغزش, پراگندکی وسرکوب خشن روشنفکران و روشنفکری غير دينی ,نقشی هدايت کننده و پيشگام در کل جنبش روشنفکری ايران, به ويژه بر بخشی از اين جنبش در خارج از کشور ايفا کرده و می کند. نمونه فراوان است, که تازه ترين آن را حضور فعال اکبر گنجی در خارج از کشور پيشاروی مان نهاده است.

                          حضور اکبر گنجی در خارج از کشور و واکنش های متفاوت مخالفان حکومت اسلامی و روشنفکران تبعيدی و مهاجر, سبب شده است تا بار ديگر اپوزيسيون و روشنفکری غير دينی در خارج از کشوربه چالش کشيده شود .

                          برای نمونه: برخی از مخالفان حکومت اسلامی وروشنفکران غير دينی در خارج کشوراز پيشنهاد گنجی , مبنی بر برپايی اعتصاب غذا برای آزادی زندانيان سياسی,حمايت کرده اند و "ناصحانه و رهبرانه و پرشورانه" همگان را نيز به حمايت از پيشنهاد گنجی فرا می خوانند . بسياری ديگر اما ضمن اينکه بر آنند "صف مستقل" خود را داشته باشند با طرح ترديد ها و نگرانی هايی ,اين حمايت ها را از نوع "دنباله روی" و "فرصت طلبی"هايی می بينند که طی ۲۸ سال گذشته لطماتی کاری و جدی به جنبش روشنفکری غير دينی ميهنمان وارد کرده است. اگر چه در اين نوع موضع گيری تفرعن و خود محوری نيز عمل کرده است اما ترکيب اکثريت حمايت کنندگان , به ويژه کسانی که خود را سخنگوی حمايت کنندگان جا زده اند , جا برای نگرانی باز گذاشته است . عده ای ديگر با ابراز تعجب از خروج آزادانه ی گنجی از ايران حمايت از اکبر گنجی را مشروط به "تواب شدن" او نسبت به حمايت ها و همکاری هايش با حکومت اسلامی کرده اند. جماعتی ديگر اما اگر فرصتی به دست آورند پيش از جمهوری اسلامی, گنجی را در خارج از کشور "حلق آويز" می کنند!
                          در اين ميان آنچه غير قابل انکاراست نقش يگانه و نمونه واری ست که گنجی در ايجاد تحرک در ميان بخشی از جنبش روشنفکری و نيرو های مخالف حکومت اسلامی در خارج از کشور ايفا کرده است , حتی درميان سکوت کنندگان و مخالفين گنجی نيز می توان اين تحرک را ديد!
                          حضور فعال اکبرگنجی, همچون ديگر تلاش های سياسی روشنفکران دينی در خارج از کشور, برای چندمين بار دونکته ی قابل فکر و يک سؤال پيش روی ما قرار داده است:
                          ۱- بی برنامگی وبحران اعتماد در ميان اکثريت مخالفان حکومت اسلامی به ويژه روشنفکری غير دينی در خارج از کشور
                          ۲- پيشتازی و پيشگامی روشنفکران و روشنفکری دينی حتی در خارج از کشور!
                          ۳- و بالاخره اين سؤال و نگرانی که: آيا جنبش روشنفکری غير دينی در خارج کشور با ويژگی های گفته شده توان , ظرفيت و شايستگی ايفای نقشی مؤثر در جنبش روشنفکری و روشنگری ميهنمان را خواهد يافت ؟

                          Comment


                          • معجزه" باور معتقدين به همه ی انواع مذاهب است. در جهان, باورمندان به اين پديده خيل ميليونی مردمان عامی و مذهبيونی را شامل می شوند که برای نمونه درايران" حدود ۳ ميليون "شان به اميد برخاستن معجزتی از يک مسجد و ته يک چاه, ظرف دوسه روز نيمه ی ماه شعبان زيارت کننده ی مسجد و چاهی که مقدس می پندارند, بودند. مسجد و چاهی که " سالانه بيش از ۱۶ ميليون وارد مسجد جمکران می شوند که از تعداد زايران حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) نيز بيشتر می باشد".(۱)
                            و حکايت های شفای افليج ها و کورها و سرطانی های زنجير شده به ضريح امام ها و امام زاده ها ی ريز و
                            درشت هنوز باقيست, و هنوز ميليون ها اميد و آرزو بر ضريح ها و در های سقاخانه ها قفل و زنجيرند.
                            در امريکا, به عنوان پيشرفته ترين کشور جهان نيز ميليون ها امريکايی در کليساها ومکان هايی که مقدس می پندارند دل به معجزه خوش کرده اند و به گونه ای ديگر شفا ی درد و اميد و آرزو هايشان را اين سو و آن سوی کليسا ها و اين مکان ها قفل و زنجير می کنند.
                            اما سوای گروه فوق سه گروه ديگر با پديده معجزه سر و کار دارند:
                            گروه اول : نوعی از بيماران روانی هستند, اينان يا خود را ثمره ی معجزه می دانند و يا در خود توانايی انجام معجزه می بينند . پيامبران و اما ما ن ديوانه خانه ها ی ايران نمونه اند.
                            "......در بيمارستان روزبه تهران ما هميشه تعداد بسيار زيادی امام زمان داشته ايم .... ما هميشه برای دانشجويان توضيح می داديم که دليل کثرت امام زمان ها در تيمارستان های ايران در اينجاست که هر چند منشا اين اختلالات فيزيکی است اما نحوه بروز آن ها جنبه قرهنگی و اجتماعی دارد, يعنی همان جنون بزرگ منشی يا عظمت طلبانه در اينگونه بيماران که خود را بنوعی منجی جامعه و ديگران می دانند. در جامعه ايران با زمينه فرهنگی و مذهبی که دارد گرايش اينگونه بيماران به اينکه خود را امام يا بر گزيده يا قرستاده بشمارند بالطبع وسيعتر و پرشمارتر
                            است......" (۲)
                            در امريکا نيز کمتر تيمارستانی را می توان سراغ داشت که حداقل يک "مسيح معجزه گر" نداشته باشد.
                            گروه دوم: عوامفريبانی هستند که خود را بيشتر ثمره معجزه وانمود می کنند تا معجزه گر . در ايران شيخان و شاهان زيادی خود را ثمره معجزه جا زده اند . حکايت جفت شدن کفش های آيت الله بروجردی در جلوی پاهايش و يا خواب نما شدن شاهنشاه آريامهر يک نمونه است, که البته رابطه ظل الله با امام رضا و حضرت عباس و ساير امامان و امام زاده هم حکاياتی ثبت شده است!.
                            در امريکا نيز برخی ازآخوندهای کليسايی همچون پت رابرتسون, و رييس جمهوری چون بوش نيز در اين زمره اند.عکس های بوش با هاله ای نورانی در اطرافش و نيز سخنان" گوهر بار"ش نمونه اند. بوش خود را سمبل نيکی و خير می داند ومی پندارد رسالت دارد که آزادی را به عنوان هديه ای الهی , حتی با جنگ و کشتار به جهانيان اهدا کند. بوش با کلمات و ژست های کليسايی اش وانمود کرده است رابطه نزديکی با خدا و مسيح دارد.او گفته است در جنگ ميان" خير و شر" و " نيکی و بدی" خداوند بی طرف نيست و پشتيبان خير ونيکی ست , خير ونيکی ای که بوش خود را نماد و تجلی آن ها می داند. (۳)

                            گروه سوم : کسانی را شامل می شود که هم روان پريش اند و هم عوامفريب . در عالم سياست از اين گروه فراوانند, به ويژه در ميان رهبران سياسی و مذهبی کشور هايی که به کشورهای" جهان سوم" معروفند , نمونه اش آقای احمدی نژاد, رييس جمهور حکومت اسلامی ست, رييس جمهوری که ولی فقيه اش با ادعا و" دروغی مصلحت آميز" دولت دست نشانده اش را " از محبوب ترين دولت های ايران از زمان مشروطيت "(۴) معرفی کرده است.البته ولی فقيه فراموش کرده است صفت "مهر ورزترين" را هم بر " محبوب ترين " اضافه کند ,صفت موجودی که يکی از تازه ترين نشانه های " مهرورزی" اش سازماندهی" زهرا خا نم" ها ی چماقدار در لباس "سربازان مؤنث امام زمان", مسلح به هفت تير و باطوم, وسرکوب تجمع زنان آزاديحواه توسط اين سربازان است.
                            ماجرای رابطه و ميثاق "محبوب ترين " رييس جمهور و دولتش با امام زمان وارادتش به مسجد وچاهی که حتی " خودی ها " هم به نادرست بودن روايات در باره اين مسجد و چاه معترف اند(۵) و نيز حکايت هاله نورانی و مات و مبهوت کردن رهبران جهان در سازمان ملل و..... نمونه های شناخته شده ی ابتلای ايشان به توهم ,خود بزرگ بينی عظمت طلبانه و خود شيفتگی ست.(۶)
                            بسياری ديگر از کارهای ايشان اما آميزه ای از علايم روان پريشی و عوامفريبی ست . نامه به بوش يک نمونه است . ناديده پنداشتن ضعف ها و خطا های خود و فرافکندن ( projection ) آن ها بر ديگران نشان از ويژگی گفته شده دارد. بدون ترديد دولت بوش و آقای بوش لغزش ها و خطا های زياد, و گاه بزرگی را مرتکب شده اند که مورد انتقاد و نارضايتی حتی بيش از نيمی از مرم امريکا ست , و بی شک شباهت های زيادی ميان عملکرد بوش و احمدی نژاد و شخصيت هر دو وجود دارد اما تفاوت ها و وجوه افتراق ها نيز کم نيستند. برای نمونه نگاه کنيد به برخورد بوش به کاريکاتوريست ها, طنز نويسان و ظنز پردازانی که او و دولت اش را به نقد , طنز و تمسخر می گيرند. بوش حتی مطرح ترين آن ها را به ميهمانی های خود دعوت می کند و کار آنها را به عنوان تجلی آزادی بيان در امريکا تاييد می کند. آيا جناب احمدی نژاد و دولتمردانش در همين حد تحمل و سعه صدر دارند؟.
                            احمدی نژاد در حالی به سراغ "ارشاد و اصلاح" رهبران سياسی و مذهبی جهان و مردمان " غرب " رفته است که خود و تعدادی از وزيران کابينه اش متهم و شريک جرم جناياتی هستند که هر روزه در ميهنمان اتفاق می افتد و زندان ها ی بی شمار حکومت شان شکنجه گاه ها و قتلگاه های دگر انديشان سياسی و مذهبی و روشنفکران و روشنگران ميهنمان بوده وهست.
                            نامه احمدی نژاد به بوش شرح احوال بيماری ست که برخی از علايم بيماری اش , همچون فرافکنی, خود بزرگ بينی , خود محوربينی و عظمت طلبی روان پريشانه را روی کاغذ آورده است , عظمت طلبی ای که بارها بر زبان و قلم اش جاری کرده است :
                            ".... بايد خودمان را برای اداره جهان آماده کنيم چون اسلام دين سلامت همه ی جهان است و در هر جايی که حکومت اسلام تشکيل شود , همه می توانند آنجا زندگی کنند......دولت اسلامی مقدمه ی تشکيل يک جهان اسلامی ست..."(۷)
                            اين شرح احوال و انتقادهای به بوش به درستی بيان سياسی و ايديولوريک ضرب المثل " ديگ به ديگ ميگه روت سياه , سه پايه ميگه صل علی" نيز می تواند باشد.
                            بر زمينه ی علايم و ويژگی های اشاره شده, تبليغات برنامه ريزی شده ای از سوی ولی فقيه , برخی از حوزوی ها و" تيم امام زمانی ها"ی کابينه ی احمدی نژاد و " اصحا ب" شان , به ويژه در بيت رهبری , سپاه و بسيج شروع شده است, تا ترديدی بر جای نماند که امام زمان يار و پشتيبان احمدی نژاد است, و صلاح در اين است که مردم به خاطر امام زمان هم که شده بی عدالتی های اقتصادی, اجتماعی و قضايی و جنايات و مفاسد ريز و درشت را تحمل کنند.
                            غلامحسين الهام, سخنگوی دولت احمدی نژاد,انتخاب احمدی نژاد را يک" اعجاز" اعلام می کند(۸) و همسر ايشان,فاطمه رجبی از نويسندگان هفته نامه يالثارات الحسين, بر آن است با انتشار کتابی ثابت کند " احمدی نژاد, معجزه هزاره سوم " است(۹) . احمدی نژاد نيز برای اينکه هم جبران تملق کرده باشد و هم به نوعی صحه بر تاييدات و چاپلوسی های الهام گذاشته باشد, در ديدار با مردم می گويد :" الهام از احمدی نژاد بالا تر است "(۱۰)
                            البته آقای محمد رضا رحيمی ,رييس ديوان محاسبات ايران نيز از قول يک مسلمان سوری !! گفته اند: " اگر بنا بود پيامبری بيايد آن پيامبر احمدی نژاد بود". (۱۱)
                            اين "اعجاز" و "پيامبر" که قدرتش را بر بنيان حمايت خشن ترين جناح های حکومتی , عوامفريبی و تقلب کسب کرده است پس از يک سال که از انتخابش می گذرد , دولت اش دستاوردی جز تبليغ خشونت و عدم تحمل دگرانديشان , گسترش بی عدالتی در همه ی عرصه های زندگی اکثريت مردم و افزايش بدبينی وانزجار جهانيان از ايرانيان نداشته است , دستاوردهايی که صدای " خودی " هايشان را هم در آورده است :
                            " آقای رئيس جمهور
                            بدهی خود به خدا و مردم را فراموش نکنيد و در نخستين تير کابينه ميثاق، به دليل کوتاهی و ضعف عملکرد مديران انتخابی خود، از مردم عذرخواهی کنيد، اميد آن که اين عذر‌خواهی، آخرين عذرخواهی احمدی‌نژاد در چهار سال باشد. انشاالله"(۱۲)
                            اما روش و منش احمدی نژاد, حاميان او و دولت اش دستاورد های ديگری نيز داشته است که يکی از آن ها پيدايی امام زمان های رنگارنگ و گسترش اعتقاد به اوهام و خراقات و رواج هر چه بيشتر" دروغ مصلحت آميز" در جامعه است .
                            "..... يکی از مدعيان ارتباط با امام زمان(عج) که با فعاليت‌های خود مريدانی را نيز گرد خود جمع کرده بود، يکشنبه گذشته در تهران بازداشت شد.
                            بر اساس اطلاعات رسيده، به همراه فرد مذکور، بيش از بيست نفر از مريدان وی در تهران و ديگر شهرستان‌ها دستگير شده‌اند. همچنين مکان‌های تجمع آنان تفتيش و شماری از کتب فرد يادشده به همراه برخی بولتن‌ها کشف شده است.
                            يک منبع نزديک به فرد مذکور اظهار داشت: مأموران بازداشت‌کننده نامبرده، قبلا به وی در مورد فعاليت‌هايش تذکر داده‌ بودند و او نيز جلسات خود با هوادارانش را بسيار محدود کرده بود، با اين حال پس از روی کار آمدن دولت جديد و فضای ايجادشده، ايشان نيز فعاليت‌های خود را اندکی افزايش داده بود.
                            به گفته وی، اکنون رايزنی‌هايی برای آزادی فرد مذکور در جريان است." (۱۳)
                            که در اين ميان ميزان" دروغ های مصلحت آميز "و بزرگنمايی ها دور از واقعيت به راستی حيرت انگيز اند :
                            ".....امروز ملت ايران حتی در بين يهوديها ,بودايی ها و مسيحی ها جزو عزيز ترين ملت هاست "(۱۴)
                            "..... بيش از ۲ ميليارد جمعيت از دست يابی ايران به انرژی هسته ای خوشحال شده و جشن گرفتند....."(۱۵)
                            اين روش و منش با پراکندن اوهام و خرافات و" دروغ مصلحت آميز" خاک بر چشم مردم می پاچد تا بتواند به اميال و خواست های خود دست يابد ," معجزاتی" که احمدی نژاد استادانه تر از بوش, که مذهبيون امريکا نيز او را "معجزه هزاره سوم " می پندارند, انجام داده و می دهد .

                            Comment


                            • Comment


                              • اين نمودار كه اخيراً از سوي بخش جمعيت اداره امور اقتصادي و اجتماعي سازمان ملل متحد در سراسر جهان، انتشار يافته حاوي اطلاعات ارزنده‌‏اي درباره بيماري ايدز و ويروس آن به تفكيك در كشورهاي جهان است.
                                در اين نمودار تعداد حاملان ويروس ايدز (HIV) در ايران 31 هزار نفر در سال 2003 قيد شده, كه سن آنان بين 15 تا 49 سال است و مجموعاً 1/0 از كل جمعيت 69 ميليوني ايران را تشكيل داده‌‏اند. در همين سال هزار نفر از نوزادي تا 17 سالگي نيز ناقل ويروس ايدز بوده‌‏اند"(10).

                                علل آشفته بازار آماری و تناقض گویی در باره ایدز در ایران .

                                فقر آمار و نظام آماری اسلامی در جمهوری اسلامی یکی ازعلل آشفته بازار آماری و تناقض گویی در باره ایدز در ایران است . اگرچه نابسامانی آماری نیز از دستاوردهای حکومت اسلامی ست , اما حاکمیت دین که ایدز را
                                یک پدیده "اخلاقی" می پندارد بدلیل سوء استفاده سیاسی و دینی از این پدیده بر دامنه ی این نابسامانی ها و قربانیان این بیماری افزوده است.
                                و بی دلیل نیست که :" آمار ارائه شده از سوی وزارت بهداشت در ایران با آمار دیگر نقاط جهان همخوانی ندارد. در حالی که بنا بر آمار سازمان جهانی بهداشت ۸۰ درصد انتقال ویروس ایدز از راه آمیزش جنسی صورت گرفته، و ۶۰ درصد از مبتلایان زنان هستند در ایران مطابق آماری که وزارت بهداشت در تیرماه سال جاری منتشر کرده اعتیاد تزریقی با شیوع ‌٣/٨٦ درصد، و تماس جنسی با ‌٩/٩ درصد از شایع‌ترین راههای آلودگی هستند و از١٠ هزار و ‌٢٦٥ نفری که شناسایی شده‌اند زنان تنها ۵ درصد را شامل می‌شوند." (11)
                                مسؤولین جمهوری اسلامی که ایدز را دستاورد جامعه وفرهنگ فاسد غرب می دانند تلاش کرده اند نشان دهند که جامعه ی تحت حکومت آنان نه فقط آلوده به این فساد نیست بل که اسلام شان مانعی ست نفوذ ناپذیر در برابر فساد, به ویژه در برابر بیماری ایدز.
                                این ها " فرمایشات" برخی از مسؤلین جمهوری اسلامی در باره بیماری ایدز است:
                                " یکی ازعلل شیوع این بیماری روسپیانی هستندکه از کشورهای همسایه به ایران می آیند"
                                " ایدز بیماری لواط کاران است واین غول توسط همجنس بازان امریکایی بیدار شده است ." (12)
                                " اعتقاد به دین اسلام و ختنه کردن پسران در کشورهای اسلامی با شیوع پایین تر بیماری ایدز همراه بوده است."(13)
                                وآقای هاشمی رفسنجانی در مراسم افتتاح مرکز تولید پلاسمای خون ایران با اشاره به" شیوع ایدزدر کشورهای خارج "وجود این مرکز را هم از" نظر سیاسی "و هم از نظر اقتصادی برای کشور ضروری دانست. تاکید آقای رفسنجانی به اهمیت سیاسی بیماری ایدز در واقع تاکید وتاییدی بر بهره برداری سیاسی , فرهنگی و مذهبی حاکمان استبداد دینی از این بیماری ست(14).
                                واقعیت اما این است که آمار بیماری ایدز در ایران بیش از ارقامی ست که حتی برخی مسؤلین مملکتی به آن معترف اند, به این دلایل آمارهای ارایه شده در ایران غیر واقعی و دستکاری شده اند :
                                1- فحشا یا تن فروشی وروسپیگری در ایران اسلامی گسترش یافته است . ایران اسلامی یکی از بزرگترین صادر کننده دختران و زنان خود فروش به کشورهای همسایه در منطقه خلیج فارس است.
                                "یک جامعه شناس با استناد به تحقیقاتی که انجام داده گفت:سن فحشا در ایران در سال65 هفده سال بود اما اینک با کاهشی چشمگیر به 14 سال رسیده است. (15)
                                "پدیده دختران فراری از دیگر ضایعات قابل مشاهده اجتماعی است. آمارهای اداره بهزیستی طی سال1383(2004) خبر از بازداشت 4600 دختر فراری در تهران می‌دهد و تایید می‌کند که اینان موضوع سوءاستفادهای جنسی قرارگرفته‌اند. فرار دختران از خانه نه فقط به دلیل وضعیت مالی نابسامان خانواده، بلکه به خاطر ممنوعیت‌های خشونت‌زائی است که قواعد و رسوم سنتی مردسالار به آنان تحمیل می‌کند."(16)
                                البته ارایه راه حل های اسلامی نیز فراوان است , برای نمونه خانم "عشرت شایق" نماینده مردم تبریز درسومین هم اندیشی مجمع بانوان عضو شوراهای اسلامی مراکز استانهای سراسر کشور در تهران راه حل شان را برای از میان بردن فحشا اعلام نمودند :"درخصوص زنان خیابانی خلاء قانونی نداریم و اگر 10 نفر از آنان اعدام شوند دیگر زن خیابانی نخواهیم داشت و هر قاضی که ادعا کند خلاء قانونی وجود دارد، من پاسخ وی را خواهم داد"(17)!
                                2- صیغه یا متعه (ازدواج موقت یا فحشا زیر چادر) در ایران اسلامی رایج و قانونی ست.
                                3- اعتیاد در ایران اسلامی گسترش یافته است:
                                "دبير كل ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام كرد كه سهم ايدز در معتادين تزريقي در سال 1377، 3 درصد بوده است، اما اين آمار در سال 1381به 66 درصد افزايش يافته است.
                                دكتر علي هاشمي، دبير كل ستاد مبارزه با مواد مخدر، در همايش پيشگيري از اعتياد اجتماع محور، گفت: در سال‌‏هاي پيش به دليل موانع قانوني اجراي برنامه‌‏هاي پيشگيري از ايدز و عدم توجه مسئولين، اين معضل بين معتادين تزريقي افزايش جشمگيري يافت.
                                وي افزود: 295 هزار هروئيني در كشور وجود دارد كه 145 هزار نفر آنها تزريقي هستند و همه در معرض ابتلا به ايدز هستند؛ كه اگر برنامه مشخصي براي آموزش آنها نداشته باشيم، كشور با مشكل مواجه خواهد شد
                                دبير كل ستاد مبارزه با مواد مخدر عنوان كرد كه طبق آمارهاي اعلام شده 2 ميليون معتاد در كشور وجود دارد، اما نگاه مجرمانه ما به معتادين، باعث افزايش تعداد معتادين مي‌‏شود"(1.
                                "سرپرست مركز مشاوره پزشكي بيماري‌‏هاي رفتاري شهرستان ري، گفت: طبق آمار در كشور 3 ميليون نفر مواد مخدر مصرف مي‌‏كنند كه بيش از 400 هزار نفر از اين افراد، معتاد تزريقي هستند.
                                دكتر غلامي، سرپرست بيماري‌‏هاي رفتاري مركز مشاوره شهرستان ري، در مراسم افتتاحيه اين مركز، افزود: طبق آمارهايي كه اعلام شده است تا سال 2010 در جهان، بيش از 42 ميليون نفر مبتلا به ايدز مي‌‏شوند و اگر اين روند
                                ادامه پيدا كند، ايران به خاطر موقعيتي جغرافيايي در معرض خطر ابتلا به ايدز، قرار دارد (19).

                                در چنین شرایطی طبق آمارهای اداره بهزیستی در سال 1998( 1377) میانگین سن اعتیاد به زیر 18 سال تقلیل یافته و تعداد زنان معتاد 31% نسبت به سال قبل افزایش داشته است.
                                اظهارات رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران در مورد ربط اعتیاد و فقر و فحشا شنیدنی است. او تایید می‌کند که طبق آمارهای رسمی‌حدود 5/2 تا 3 میلیون معتاد در کشور وجود دارد و این در حالی است که طبق شاخص‌های جهانی 2 میلیون نفر معتاد هم بطور مخفی در کشور وجود دارد. این مقام می‌افزاید اگر خانواده هر معتاد را چهار نفر در نظر بگیریم 16 میلیون نفر بطور مستقیم درگیر با مساله اعتیاد هستند و فرزندان این خانواده‌ها برای تامین هزینه‌های زندگی مجبور هستند کار کنند و چون نیاز مبرم به کار دارند مورد سوءاستفاده‌های جنسی قرار می‌گیرند. بحث در داخل کشور بر سر پدیده قاچاق دختران و زنان جوان به کشورهای حاشیه خلیج، ابعاد غیرقابل انتظار گسترش فحشا را به رخ می‌کشد"(20).
                                4- فراورده های خونی آلوده به ویروس بیماری ایدز در ایران اسلامی تهیه, وارد و مصرف شده و می شود. بیماران هموفیلی و تالاسمی مبتلا به ایدز قربانیان و شاهدان این ندانم کاری ها و سود جویی ها هستند. (21)
                                5- همجنس گرایی در ایران همچون جوامع دیگر وجود داشته و دارد. کشتارهمجنس گرایان در ایران اسلامی سبب پنهان شدن این پدیده انسانی و اجتماعی شده است .( همجنس گرایان نیز به ایدز مبتلا می شوند اما میزان ابتلا ی دگر جنس گرایان به ایدز به مراتب بیشتراست . 80 درصد ابتلا به بیماری ایدز از طریق تماس جنسی , ناشی از تماس جنسی با جنس مخالف است ).
                                6- "بچه بازی" و آزار جنسی کودکان در ایران اسلامی گسترش یافته است.
                                7- اقدامات پیشگیرانه اجتماعی ,انسانی و پزشکی , و نیز بسیج اجتماعی و آگاه سازی در ایران اسلامی در سطح نازل وجود دارد و آموزش و بحث در باره مسایل جنسی, به ویژه در میان زنان و دختران جوان از"
                                محرمات " است( 22).
                                ******
                                بیماری ایدز با آموزش وگسترش اقدامات وامکانات پیشگیری و درمانی,و حل مشگل بزرگ فقر, اعتیاد وفحشا کنترل خواهد شد و لاغیر!. دین بازی و سیاست بازی ای که در رابطه با این بیماری" جمهوری" اسلامی پیشه کرده تنها به آمار قربانیان این رژیم افزوده است. در مورد این" بازیگری " ها بد نیست به تازه ترین ادعا ها و حرف های دکتر حمید ستایش , هماهنگ کننده ی" دفتر ایدز" سازمان ملل در تهران نظری بیاندازیم :
                                " ایران درحال حاضردارای یکی از بهترین برنامه های اجرایی در زندان ها برای جلوگیری و انتقال ویروس ایدز, نه تنها در منطقه بلکه در جهان است . در زندان های ایران کاپوت و آمپول توزیع می شود...در تمام دنیا فقط 6 یا 7 کشور هستند که دست به این اقدام می زنند......بحشی از موفقیت برنامه جلو گیری از انتقال ایدز در ایران مرهون حمایت روحانیون از این برنامه است ....پرسشنامه ای برای با نفوذ ترین روخانیون قم ارسال داشتم تا نظر آن ها را در مورد مسایل حساسی از قبیل کاپوت و نقش دولت در جلوگیری از انتقال ایدز و برخورد جامعه با افرادی که دچار بیماری ایدز شده اند جویا شوم.....از این روحانیون 17 پاسخ کتبی دریافت داشتم که تقریبا" در همه آن ها از تلاش دولت در این زمینه حمایت به عمل آمده است.... جزوه اطلاعاتی در زمینه هشدار در مورد انتقال بیماری ایدز که برای استفاده در دبیرستان ها تهیه شده است به تایید روحانیون قم رسید . آن ها تصویری که از کاپوت در این جزوه وجود داشت را حذف کردند و خواستار ذکر این مساله در این جزوه شدند که به موجب قوانین اسلامی هر گونه رابطه جنسی قبل از ازدواج ممنوع است ..."
                                دکتر ستایش, هماهنگ کننده" دفتر ایدز" سازمان ملل در تهران اما توضیح نمی دهد که چرا " کاپوت و آمپول" در زندان ها ی " جمهوری اسلامی " توزیع می شود, مگر در زندان ها ی اسلامی روابط جنسی و توزیع ومصرف مواد مخدر مجاز هستند ؟!. جناب دکتر به نقش کشتار وحشیانه واسلامی ی معتادان , روسپیان و همجنس گرایان در کاهش بیشتر میزان آ مار های نادرست و دروغین ایدز درحکومت اسلامی نیز اشاره ندارد!(23)
                                در ایران اسلامی در برخوردهای سیاسی وفرهنگی , حتی واژه ی ایدز به عنوان واژه ای "ننگین " و به عنوان برچسب و نسبتی زشت ومخرب تلقی می شود . چاپ یک مقاله و مقایسه ی ضمنی بیماری ایدز با آیت الله خمینی کار روزنامه نگار جوان الهام ا فروتن را به جرم اهانت به رهبری جمهوری اسلامی به زندان و شکنجه گاه های اسلامی می کشاند و امتیاز انتشار روزنامه " تمدن هرمز گان " را که صاحب امتیازش " علی دیر باز" نماینده مجلس اسلامی ست , لغو می کند. و نماینده مجلس را نیز به حبس تعزیری می فرستد.
                                ( هفته نامه ایران تایمز( واشنگتن دی سی), شماره , 1796 , 25 فروردین 1385)
                                2- نخستین مورد بیماری ایدز در امریکا ( لس آنجلس) در سال 1981 شناخته شد.
                                3- نقل قول ها ازروزنامه های کیهان , اطلاعات , رسالت , کیهان هوایی و ایران تایمز برداشته شده اند.

                                Comment

                                Working...
                                X