Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • " ناجيان بشری 2 "
    سخن امروز
    فريبا مرزبان
    گنجی در سخنرانی هايی که اخيراً داشته، خود را با گاندی و نلسون ماندلا هم مانند دانسته است و با تلقيناتی که به او، از طرف هماهنگ کنندگان سخنرانی های دوره ايش شده، آنقدر خود را باور کرده است که برای آزادی سه تن از زندانيان سياسي، پيشنهاد اعتصاب غذا به مدت سه روز می دهد. (نتيجه اين چنين پيشنهادها و روشهای اعتصاب غذای او چه بود در بخشهايی از اين مقاله خواهد آمد)
    يکی از شخصيت های مبارز و محبوب در تاريخ مبارزات خلقها، گاندی است. گاندی در کشتار و سرکوب مردم کشورش، نقشی نداشت بلکه برای استقلال کشورش جنگيد و حضور او جلوه گاه استقلال هند شده است. ماندلا هم همينطور. نلسون ماندلا در سرکوب مردم آفريقای جنوبي، نه تنها دستی نداشت بلکه 27 سال از عمر خويش را در زندان سپری کرد. او قدرت را برای خويش نمی خواست. برابری را برای هم نژادانش می خواست؛ به همين دليل، کمی بعد از به روی کار آمدن از قدرت کناره گيری کرد و کارها را به ديگر هموطنانش سپرد.
    بايد پرسيد گاندی کجا، اکبر گنجی کجا؟ نلسون ماندلا کجا، اکبر گنجی کجا؟

    اعتصاب غذا برای سه تن از زندانيان سياسی اعلام می شود و نامی از ساير زندانيان سياسی آورده نمی شود بايد به پرسم چرا؟ آيا به جزء اين سه تن، زندانيِ سياسی در ايران وجود ندارد؟ آيا فراموش شده است که دکتر ناصر زرافشان چرا و به چه دليل در حبس می باشد؟
    دکتر زرافشان به دليل دفاع از پرونده قتل های زنجيره ای (قتل های نويسندگان و شعراء) بازداشت و در بيدادگاههای جمهوری اسلامی محاکمه و به زندان محکوم گرديد.
    آقای گنجی زندانهای ايران را تهی از فعالان سياسی می بيند، حال آنکه تعداد زيادی از قربانيان کوی دانشگاه و جنبش دانشجويی ايران از سال 1378 تا کنون در حبس به سر می برند. نمايندگان مختلف بخش های کارگری برای دريافت حقوق معوقه خويش بازداشت و در زندان هستند.

    گنجی سخن از صلح و سکولارئيسم به ميان می آورد آن هم در کشوری که رعايت قوانين حقوق بشر در آنجا، حکم کيميا را دارد. در پيکره جمهوری اسلامي، سخن گفتن از صلح، دوستی و دمکراسی حرف ياوه ای بيش نيست. سالهاست که آزاديخواهان، مبارزان و انقلابيون اين نيازهای جامعه و اجرای آن را نه با فرياد بلکه به قيمت از دست دادن جانشان می خواهند. رژيم حاکم بر ايران هيچ صدايی نشنيد. گوشهايش، برای شنيدن اين فريادها که از سر بيداد و طغيانگری بلند شده است بسته شده و هر ندای حق طلبانه ای را در نطفه خفه کرده و می کند.
    حال چه کسی می خواهد حقوق مردم را رعايت بکند؟ از مجموعه قانون اساسی که مادر قوانين است می توان حديث مفصل خواند.

    توجه به سوالات بالا و نياز به پاسخ به آنها، ايجاب می کند که به نحوه خروج اکبر گنجی از ايران و همچنين پيوند سخنرانيهای ايشان، چگونگی تحمل حبس و در زندان بودن او ياد آوری بشود.
    در کشورمان ايران " در حبس بودن، شرايط آزادی از زندان، گرفتن گذرنامه و اجازه خروج از کشور، دريافت دعوتنامه، اخذ ويزا، قلم طلايي، جلسات سخنرانی و کنفرانسهای مطبوعاتی و راديويی ... همه و همه يعنی عبور از هفت خان رستم."
    بدون استثناء هر زندانی سياسی که از زندان آزاد می شود در صورت تواب نبودن و همکاری نداشتن با رژيم، تعهد می دهد بعد از آزادي، اظهار مخالفت و اقدام به مبارزه بر عليه رژيم نکند. اين تعهد توسط واحد اجرای احکام مستقر در زندانهای مختلف از زندانيان گرفته می شود. حال اکبر گنجی به خارج از کشور آمده اند، چگونه؟ با سپردن چه وثيقه ای او توانسته خارج بشود؟
    بر زندانيان سياسی و آگاهان امور قضايی پوشيده نيست که در جمهوری اسلامي، هر زندانی سياسی در صورت تواب نبودن پس از خروج از زندان، از سوی دفتر اجرای احکام و واحد پيگيری زندانها، حداقل 5 سال يا بيشتر ممنوع الخروج از کشور می باشد. آقای گنجی در مدت زمان کوتاه، چگونه موفق به دريافت دعوتنامه و اخذ ويزا شده است؟ آيا زمانی که در زندان بود هماهنگی های لازم برايشان انجام نشده است؟
    اکبر گنجی به دليل اينکه سالها از پايه گذاران، چنين سيستمی بوده است خود به خوبی می داند حقوق و حدود آزادی زندانيان سياسيِ آزاد شده از زندان چقدر است؟

    در مقاله ناجيان بشری بخش اول اشاره به امکانات آقای گنجی در زندان نمودم؛ در اختيار داشتن سيستم های کامپيوتر و دسترسی به اينترنت، چاپ عکس های مختلف و گزارشهای لحظه به لحظه از وضعيت او ، حق اتخاذ وکيل مدافع. اينها در شرايطی است که هنوز آقای زرافشان برای دفاع حقوقی از خانوادهای قربانيان اهل قلم در زندان به سر می برد. کشتار اهل قلم يا قتلهای زنجيره ای ابعاد وسيعی پيدا کرد پس از کشتار زندانيان سياسی در دهه شصت. و بسياری از اعدام شدگان دهه شصت، شناساييِ محل دفن نشده اند و حکومت به فکر تخريب محل هايی است که آنها را بدون نام و نشان در زير زمين جای داده است. قبرستانها را تخريب بکنند تا آثار جنايات را از بين ببرند.

    با خروجِ از کشور گنجي، امثال او و سخنرانی هايشان منافع چه کسانی حفظ می شود؟ حکومت جمهوری اسلامی برای خنثی کردن مبارزات مردم و مخالفان در خارج از کشور با هدف تاثير گذاری بر روند کلی حرکت های اعتراضی مردم و کند کردن جنبش های داخلي، به تشويق و تشکيل نيروی مخالف داخل حکومت اقدام کرده است و چون اين نيروها مستقل نيستند حکومتی ناميده می شوند.
    در حقيقت جبهه سومی از عناصر حکومتی تشکيل گرديده است که با شعار اصلاحات از درون اقدام به تشکيل حزب و دفتر هماهنگی کردند. عباس عبدی و سعيد حجاريان تئوريسين اصلی اين جريان (اصلاحات) شدند. محسن سازگارا، جلايی پور، احمد زيدآبادي، محمد رضا خاتمی رئيس جمهور سابق از ديگر عناصر تشکيل دهنده اين جبهه هستند. تشکيل جبهه اصلاحات با توجه و با شناخت از خواستهای مردم و روانشناسی جامعه صورت گرفته است. حکومت به تصور اينکه با تقويت و ارسال عناصر سياسی درهايی را باز می کنند برای گشايش گفتگو با کشورهای طرف قرارداد تجاری و با تصور اينکه، تقويت افرادی که سالها در درون نظام خدمت کرده اند می توانند حرکتها و مخالفان واقعی حکومتی را تضعيف بنمايند اقدام به تشکيل چنين جبهه ای نمود.
    مکمل سياسی اين گروه خانم شيرين عبادی شد. يک روز اعلام کرد مورد تهديد عده ای قرار گرفته؛ روز بعد اعلام کرد ما در مقابل آمريکا می ايستيم و اجازه نمی دهيم که بيگانه ای به خاک کشور ما وارد بشود. اين مطلب جديدی نيست که از او شنيده شده است. خانم عبادی از بدو انقلاب به رژيم جمهوری اسلامی وفادار بوده است و افتخار جايزه صلح نوبل را نصيب آدمکشان جمهوری اسلامی کرده است و گفت: جايزه صلح نوبل به رئيس جمهور خاتمی تعلق دارد.

    گواهان تاريخ چه کسانی هستند؟ آنها که درگير مستقيم با حکومت بوده اند و از چنگال حکومت اسلامي، جانی به در برده اند گواهان تاريخ 30 ساله کنونی بر شمرده می شوند. تعدادی از اين شاهدان زنده، لب، به سخن گشوده و پرده از بخشی از ددمنشی ها و جنايات شکل گرفته در درون زندانهای ايران برداشته اند. زندانهايی که گنجی ها، حجاريان ها، محسن سازگارا ها، امير فرشاد ابراهيمی ها، جلايی پورها، شمس الواعظين ها، محسن آرمين ها از طراحان، پايه گذاران، مجريان قوای سرکوب و تشکيلات های مختلف برای جلوگيری از رشد نيروهای مخالف سرکوب و طرفداران واقعی آزادی بشريت از هر قيد و بند هستند. اين افراد جزء مبلغان روشنفکری دينی هستند.
    شاهدانی که آثار به جای مانده از شکنجه های آنان را در رگه رگه های پوست و استخوانهاشان بايد ديد تا ادعاهای آنها بيشتر از گذشته عيان بشود. با بودن اين شاهدان بايد گفت: آقای گنجی خجالت

    Comment


    • منبع: www.goftogoo.net
      تاکنون به انحاء مختلف از جمله گفتگوها و فعاليت‌های آماري، براين موضوع انگشت گذاشته‌ام که ظرف سالهای اخير در اغلب کشورهای اروپايی (امريکا را به راستی نمي‌دانم) و مشخصاً کشور انگلستان، جامعه‌ای در دل جامعه‌ی موجود ايرانی شکل گرفته که راز و رمز و قوانين مخصوص به خودش را دارد و پيچيدگي‌ها و مهابت‌هايش را.
      در طول آشنايی چند ساله‌ام با بخشی از اين جامعه، بارها شنيده و شاهد بوده‌ام که اتفاق‌ها و حوادث ناگواري، ساکنان اين جامعه‌ی نامرئی را در گرداب خود فرو برده است: مفقود شدن آدمها، اخاذی و باجگيری به شيوه‌های مختلف، سوءاستفاده‌های جنسی و مالی از زنان و دختر جوان ـ و مردان جوان ـ چاقو زدن‌ها و زورگيري‌های کنتراتي، راه‌اندازی فاحشه‌خانه‌ها با استفاده از زنان و دخترانی که هيچ حق و حقوقی ندارند، تشکيل باندهای توزيع سيگار قاچاق و مواد مخدر در حوزه‌ی محلي، تشکيل باندهای قاچاق انسان به کشورهای اروپايی و... متأسفانه هيچکدام از اين واقعيت‌ها و رويدادهای تأسف‌آور به رسانه‌های ايرانی و غيرايرانی راهی پيدا نکرده‌اند و حتا کسانی که خود مورد ظلم و سوءاستفاده‌های مختلف قرار گرفته‌اند، سکوت اختيار کرده‌اند.

      تخمين من از نفوس اين جامعه‌ی جديد در کشور انگلستان رقمی معادل ده هزار نفر است، بيشتر است امّا کمتر نيست. در يک برآورد تقريبي، بيش از نود درصد از اين جامعه فاقد ,هويت اجتماعی, هستند. اينان با مردود شدن تقاضای پناهندگي‌شان، از نام‌ها و آدرس‌های غيرواقعی استفاده مي‌کنند و برای اين منظور حتا از کارت‌های شناسايی جعلی بهره‌برداری مي‌کنند. شبکه‌ای با حداقل دستمزد اين کارتها را در اختيار متقاضيان قرار مي‌دهد. کاربرد اين کارت‌های شناسايی در سازمانها و نهادهای پناهندگي، و در مراکزي‌ست که اين عده به کار ,غيرقانونی, اشتغال دارند. خط قرمز اين کارت‌ها، اداره‌ی پليس و نهادهای مشابه است. در اين مرحله ,کارت‌های شناسايی, دراسرع وقت بايد معدوم گردند، چرا که صاحبان آن قبلاً با نام‌های ديگری توسط پليس انگشت‌نگاری و شناسايی شده‌اند. با اين توضيح کوتاه مي‌توانيد دلايل سکوت اين جامعه‌ی ده هزار نفره را نسبت به تضييقات و جناياتی که بر آنها روا شده را جستجو کنيد: گزارش هر جرم و جنايت به پليس، قبل از هر چيز ديپورت‌ شاکی خصوصی را به همراه خواهد داشت.

      آشنايي‌ام با جمعی از پناهجويان ايراني، از همان ساعات نخست مرا به فکر وامي‌دارد. ديدارها و ملاقاتهای بعدي، اين حس غريب را شدت مي‌دهد. اين جمع، اغلب‌شان زنان جوانی هستند که برداشت‌ها و استنتاج‌هايشان از ,آزادی,، حقوق فردی و اجتماعي، شنونده را تا مغز استخوان دچار پريشانی مي‌کند. در تعريف آنها از آزادي، مسئوليت و مسئوليت‌پذيری محلی از اعراب ندارد. خصوصاً اين چهارچوب فکري، از آنجا که قرار است خود را در جامعه‌ی مردسالاری بازتوليد کند که فاقد هويت اجتماعي‌ست، ترس و وحشت را فزاينده‌تر مي‌کند. اين است که در آخرين ديدار حضوري‌ام با اين جمع جوان، از آنها مصرانه مي‌خواهم تا جايی که مي‌توانند خود را ,حفظ, کنند و در جامعه‌ی ,مردانه, مألوف، آسيبی را متوجه خود نسازند. در اين جمع هشت نفره، ,منيژه, يک استثناست. ويژه‌گي‌های شخصيتی او، وی را از ديگران متمايز مي‌کند.
      * * *

      غروب سه‌شنبه يازدهم جولای تلفن همراهم زنگ مي‌زند. ,منيژه, با لحنی که نشانی از شادی و سرخوشی گذشته را در خود ندارد، مي‌خواهد که هر چه زودتر ملاقاتم کند. صدايش خالی از احساس و عاطفه است. بريده ـ بريده حرف مي‌زند و اصلاً حوصله صحبت کردن ندارد. پيشنهاد ملاقات فردا غروب را که مي‌دهم، تلفن زنگ ممتد مي‌زند. نه خداحافظی و نه چيز ديگری.
      و حالا دلشوره به سراغم آمده است. در فاصله‌ای کوتاه دهها تصوير و سناريوی سياه را در ذهنم مرور و مجسم مي‌کنم. خيالبافي، اضطراب و فکرهای ماليخوليايی امانم را بريده است. فکر مي‌کنم بهتر است به تلفن دستي‌اش زنگ بزنم، امّا تلفن او خاموش است. بيست و چهار ساعت را با همين احساس غريب و کشنده سپری مي‌کنم.

      در راه هستم و مي‌دانم برای اولين بار چند دقيقه‌ ديرتر به قرار مي‌رسم، که تلفن همراهم زنگ مي‌زند؛ او با وحشت سؤال مي‌کند: چرا دير کرده‌ام؟ ساعتم را نگاه مي‌کنم؛ نزديک به دو دقيقه از زمان ملاقات گذشته است. مي‌گويم: حداکثر تا چند دقيقه‌ی ديگر ملاقاتش مي‌کنم، با دويدن اين زمان را به نصف کاهش مي‌دهم. وقت رسيدن، دلهره را در صورتش مي‌بينم.

      حس مي‌کنم رنگ پريده و لاغرتر به نظر مي‌رسد. احساسم را با او در ميان مي‌گذارم. با بي‌حوصله‌گی لبانش را جمع مي‌کند و به زهر خندی مي‌گويد: همان [...] سابق است، و بعد سکوت مي‌کند.
      به تجربه دريافته‌ام که در گفتگو با آنان نبايد پيشقدم شد. بايد انتظار کشيد تا هر وقت خودشان خواستند، ديوار سکوت را فرو ريزند. ربع ساعتی با دنيای درونم کلنجار مي‌روم تا اينکه او آرام ـ آرام به سخن مي‌آيد:
      او را به ميهماني‌ای دعوت مي‌کنند (با تأثر مي‌گويد): بايد حرف‌تان را گوش مي‌داديم و به جايی که نمي‌شناختيم، نمي‌رفتيم. شرکت‌کنندگان در ميهماني، که اغلب ,مردان, ايرانی هستند، به همان جامعه‌ی بي‌هويت کذا تعلق دارند. مردان، که ميانداری مي‌کنند، چند باری سعی مي‌کنند، ,بچه پررو, را (به قول خودش) از ميدان به در کرده و مطيع خود سازند. امّا او (باز به قول خودش) بيدی نبوده که از آن بادها بلرزد. تا يک ساعت اين جنگ و جدال ادامه دارد و او همچنان مقاومت مي‌کند. سپس دچار سرگيجه مي‌شود. مي‌گويد: آخرين چيزی که از آن لحظه به ياد دارد، خنده‌ی جنون‌آميز مردان جمع بوده که با کش آمدن و قوس برداشتن‌های صورتک‌هايشان هيولا را در نظرم مجسم مي‌کرده است. و بعد...
      چهل و هشت ساعت تمام او را در بي‌هوشی کامل مورد تجاور قرار مي‌دهند تا ,مردانگی,شان را به او کرده باشند. وقتی به هوش مي‌آيد، مي‌گويد: با وضعيتی که داشتم، در تعجب بودم که چطور زنده مانده‌ام. در اين لحظه ساق پايش را نشانم مي‌دهد: به اندازه‌ی يک مشت گره کرده سياه و کبود است. مي‌گويد: تمام تنم را اين‌گونه نشانه‌گذاری کرده‌اند... و بعد دوباره سکوت مي‌کند و ديگر کلامی به زبان نمي‌آورد.
      در حالي‌که اشک از چشمانمان سرازير شده به صورتش خيره مي‌شوم: زنان جوانی را مي‌بينم که در ,بهارآزادی, برای آزادی به خيابانها زده‌اند تا پس از گذشتن از هفت خوان راست و چپ و ميانه، حق‌شان را مطالبه کنند. در ذُل نگاهش، سيمای زندانی زن سياسي‌ای را مي‌بينم که برای حفظ ناموس ,جامعه‌ی اسلامی,، جيره‌ی شلاق او را دو برابر کرده‌اند. کبودی ساق پايش، جای قلوه سنگ‌هايي‌ست که خدا سال تاريخ جهل و جنون به سوی او پرتاب کرده است.

      ما را چه مي‌شود؟ در يک روز روشن، بيخ گوش ما، آن هم در فصل بهار، زنی را تازيانه زده‌اند، سنگسارش کرده‌اند، و قبل از اعدام مورد تجاوزش قرار داده‌اند تا به او گفته باشند: آسمان تو در اينجا هم ابری و خاکستري‌ست!

      Comment


      • در جامعه‌ای که تار و پود آن با بحران آميخته شده، آسيب‌های اجتماعی و تباهی زندگی مردمان آن نه فقط يک پديده که بيشتر به روش زندگی آنان تبديل مي‌شود. اين بحران مي‌تواند مثلا جنگ باشد يا دوره‌ای از سياست خودکامه‌گی و اقتصادی مريض و در بند قدرت حاکم. جاافتادن آسيب‌ها و تباهي‌های اجتماعي، بتدريج در زندگی مادی و روحی انسان‌ها جا خوش مي‌کند و شيوه‌ی رفتار زندگی شخصی و اجتماعی آنان را تغيير مي‌دهد.
        طبيعي‌ست در جامعه‌ای که زنان در موقعيت اجتماعی ضعيف‌تری قرار دارند بيشتر و بي‌رحمانه‌تر در معرض چنين آسيب‌هايی هستند. اين موقعيت ضعيف‌تر را، هم قوانين و نهادهای اجتماعی تبعيض‌آميز و هم فرهنگ سنتی خود جامعه فراهم مي‌آورد.
        مشکل چند برابر مي‌شود اگر يک آسيب اجتماعی را با تعاريف سنتی گذشته بخواهيم توجيه کنيم. مثلا درباره‌ی ازدواج موقت يا صيغه، يک نمونه‌ی اين توجيهات که از يک انديشه‌ی سنتی سرچشمه مي‌گيرد "رفتن مردان و کشته‌شدن به جنگ است و اين که آيا بهتر نيست زن به جای گدايی يا خودفروشی به ازدواج (دائم يا موقت) با مردی متاهل رضايت بدهد؟" چنين ديدگاه سنتي، درباره‌ی قوانينی که طبق آن‌ها، زنان از حقوق و موقعيت برابر برای کار و کسب درآمد يا امکانات رفاهی دولتی برای يک زندگی مستقل برخوردار هستند، خاموشند و حل مشکلات جامعه‌ی امروزی را در گرته برداری از متون دينی مي‌بينند.
        حرکت از نقطه‌ای که طبق آن، اين راه‌حل‌ها بهترين راه‌حل‌های ممکن هستند و از سرشتی الهی سرچشمه گرفته‌اند، موجب مي‌شود تا علت‌های واقعی و پيامدهای چنين آسيب‌های اجتماعی مثلا همين ازدواج موقت يا صيغه را ببينند ولی باز در همان توجيه و راه‌حل سنتی بمانند و چنين آسيب‌هايی بيشتر و بيشتر نهادينه و تثبيت شوند.
        وقتی از علت‌های واقعی مي‌گويم،‌ بعنوان نمونه از انگيزه‌ی زنان در دوران بحران‌ها و فلاکت اقتصادی مي‌گويم، آنچنان که در دوره‌ی قاجار وجود داشت و با شباهت‌هايی در همين دوران خود ما وجود دارد. در پايين نمونه‌ای را از اين انگيزه‌ها خواهم آورد که به کلی با منطق توجيه‌گران چندهمسری و ازدواج موقت بيگانه است.
        درباره‌ی پيامدهای پافشردن بر چنين ديد سنتی نسبت به مشکلات اجتماعی امروز، چه مثالی بهتر از افزايش زياد کودکان بي‌هويتی که محصول چنين ازدواج‌هايی هستند و مي‌روند که نسلی از انسان‌های بي‌هويت را در جامعه تشکيل دهند.

        نمونه‌ای از يک دوران با بحرانی عميق در سياست، اقتصاد و انديشه و آسيب‌های اجتماعی در کشور ما سال‌های پيش از انقلاب مشروطه است. جای سوال دارد که چگونه با همه‌ی تغييراتی که در سياست و اقتصاد انجام شد، چنين آسيب‌های اجتماعی با جان‌سختی به زندگی خودشان ادامه مي‌دهند؟ به نظر مي‌رسد که نه صرف تحول سياسی يا اقتصادي،‌بلکه در کنار آن، نگاه ما به جامعه و جستجوی راه‌‌حل‌هايی بر پايه‌ی خرد اجتماعی لازم است تا بتوان آسيب‌های اجتماعی را کم‌رنگ‌تر کرد. تنها با تغيير سياسی و اقتصادي، آن هم اگر فقط تحولی در ابزارها و نه تحولی بنيادی در منطق و انديشه‌ی سياسی و اقتصادی باشد، کار در آنجا هم لنگ خواهد زد.

        حاج‌سياح از روشن‌فکران دوران پيش و پس از مشروطه پس از يک سفر طولانی 18 ساله به اروپا، آمريکا و ژاپن به ايران برگشت، وقتی هنوز ناصرالدين شاه بر سر کار بود. حاج‌سياح که با ديدن تفاوت‌های تمدن خردگرای مدرن در غرب، حساسيت‌هايش در برابر نابساماني‌های جامعه‌ی سنتی ايران چند برابر شده بود پس از بازگشت به وطنش، با بي‌پروايی دغدغه‌هايش را با اطرافيانش در ميان مي‌گذاشت هرچند که در همان اوايل بازگشت از شاهزاده‌ی حاکم شيراز شنيد که "به تو نصيحت مي‌کنم در ايران حرف تمدن بر زبان نياور که برای تو خطر جانی دارد." طبق نوشته‌ی دکتر جواد طباطبايي، حاج‌سياح از معدود روشن‌فکرانی است که در شرح خاطرات اين بازگشت به وطن، اشاره‌هايی به موضوع آسيب‌های اجتماعی داشته است. من در سفرنامه‌ی ابراهيم بيک نوشته‌ی زين‌العابدين مراغه‌ای هم نمونه‌هايی را ديده‌ام. چون نمونه‌ی ازدواج موقت يا صيغه را در بالا آوردم به همين نمونه در خاطرات حاج سياح اشاره مي‌کنم. اين فقط برای يک نمونه است که يک بار ديگر انديشه کنيم چه چيز موجب مانده‌گاری انحطاط سخت‌جان در جغرافيای ايرانی ما شده است.
        چون متن کامل خاطرات را در دست ندارم، اين نمونه را از کتاب ,مکتب تبريز, آخرين اثر منتشرشده‌ی دکتر طباطبايی با کلمات خودم نقل مي‌کنم:

        موضوع درباره‌ی وضع اجتماعی کرمان است که حاج سياح از زندگی مردم مي‌نويسد. زمانی که درمانده‌گی مردم تا به آن حد رسيده بود که کودکان خردسال خود را به فرش‌بافی و شال‌بافی مي‌فرستادند. با وجود اجرت ناچيزی که اين کودکان مي‌گرفتند در صورت خطايی هر چند کوچک "با سوزن به دست ايشان زده، سوراخ مي‌کنند يا گوش‌شان را چنان فشار مي‌دهند که نزديک دريدن مي‌گردد". چنين وضع اسفناک اقتصادی را زنان کرمانی هم بايد تحمل مي‌کردند چنان‌که "از صد خانه يکی قدرت نداشت شب چراغ روشن کند" و مردم به جای نان با شلغم و چغندر شکم‌شان را سير مي‌کردند. حاج سياح ادامه مي‌دهد: "انسان به ميدان مي‌رود، مي‌بيند هر يک پاره‌نمدی پوشيده که به تنش فرو رفته، پشته‌ای از هيزم در پشت از صحرا آورده، به جزئی وجه مي‌فروشند و برای اين پشته، که از ده شاهی بالاتر نمي‌فروشند، دو روز کار کرده،‌ با وجه آن بايد امرار معاش کنند و ماليات ديوان را بدهند".
        در چنين وضع دشواری که تازه "ماليات ديوان" هم بايد پرداخت مي‌شد و معلوم نبود در مقابل آن ماليات‌دهنده‌گان چه حقوقی داشتند، وضع زنان در مقايسه با ديگران از اين هم وحشتناک‌تر بود. حاج سياح مي‌نويسد: "لابُدَم (مجبورم) کار بدتر از همه را هم که فعلا از کارهای معمولی آن‌جاست، بنويسم. از شدت پريشاني،‌ زن و دختران را که به نه سالگی رسيده يا نرسيده، به مقاطعه مي‌دهند، يا به اسم صيغه و متعه يا فروش،‌ هر چه بگويی سزاست".
        محل واگذاری اين زنان و دختران، مدرسه‌های طلاب کرمان و شهرهای ديگر کشور بود. در اين مدرسه‌ها "کارشان صيغه دادن زن و دختر است که به خود زن‌ها يا کسان‌ ايشان وجهی داده، زن‌ها را برای اين کار اجاره مي‌کنند و به مردم صيغه و مقاطعه داده، وجه اجاره را داده، باقی دخل ايشان است". حاج سياح از مدرسه‌ی نمدمالان نام مي‌برد که خودش هم برای ديدن اين مدرسه رفته بوده است: "اين مدرسه زياد وسيع نبود اما حجره‌هايی داشت که کسانی از پير و جوان در ايوان هر حجره نشسته بودند و به هر کس وارد مي‌شد، قليان مي‌دادند و اظهار اُنس کرده، بعد می پرسيدند: زن مي‌خواهی يا دختر جوان؟". حاج سياح اضافه مي‌کند: "اين زن بيوه به مدرسه آمدن و شبانه متعه‌ی طلاب شدن و پول گرفتن اختصاص به کرمان ندارد".
        طبق گفته‌ی حاج سياح، معترضان به چنين وضعيت‌های ناهنجاری خيلی زود برچسب بابی و بهايی مي‌خوردند که به اين طريق راه هر اعتراضی را مي‌بستند.

        در نهادينه شدن آسيب‌های اجتماعی و کم‌رنگ و بي‌رنگ شدن حساسيت اجتماعی نسبت به آن، دکتر طباطبايی مي‌نويسد:
        "بديهي‌ است که خودکامه‌گی حکومت خاستگاه بسياری از آسيب‌های اجتماعی بود، اما همه‌ی آسيب‌ها به ضرورت از آن ناشی نمي‌شد، بلکه بسياری از مردم عادی از وَهنی که به کودکان خردسال و زنان مي‌رفت، بهره مي‌بردند و سوء‌استفاده کنندگان از باورهای مردم نيز حربه‌هايی در اختيار داشتند که برهان قاطع آن دهان کسانی مانند حاج سياح را که بويی از آسيب‌های اجتماعی برده بودند، مي‌بست".

        به نظر من، بررسی تاريخ گذشته نه برای افسوس خوردن و آه کشيدن، که بيشتر برای درک بهتر چرايی وضعيتی است که امروز در آن هستيم.

        Comment


        • سفر اكبر گنجى به اروپا و امريكا و كمپين سه روز اعتصاب غذا براى آزادى سه زندانى سياسى كشور على اكبر موسوى خوييني،رامين جهانبگلو و منصور اسانلو به نمايندگى از سه جريان عمده دانشجويي،روشنفكرى و كارگرى ايران،با واكنش هاى متفاوتى از سوى افراد و جريان هاى سياسى داخل و خارج از كشور مواجه شد. آن هنگام كه اكبر گنجى در اعتصاب غذاى مشهور خود در زندان به سر مى برد بسيارى از نيروهاى تحولخواه ايران به خصوص طيف چپ و دموكرات با چشم بستن بر تناقضات موجود در مباحث تئوريكى كه او در قالب "مانيفست جمهوريخواهى" عرضه كرده بود ،حمايت كامل خود را از او اعلام كرده و به نوعى اعلام "اتحاد" كردند. هر چند در آن ماجرا نيز موج سازى هاى رسانه اى جريان مشخصى خواست تا "بازى گنجى" را به نقطه مشخص ترى هدايت كند اما اين نيروها بار ديگر بر اين واقعيت نيز چشم بستند و مقاومت گنجى را ستودند و همراهش شدند و اين در حالى بود كه بسيارى از سينه چاكان امروز گنجى به خصوص طيف هايى از ليبرال هاى دينى و اصلاح طلبان سابقا حكومتي، در آن روز حركت او را "افراطى" و... عنوان مى كردند،هرچند بخشى از اين جريان هنوز هم چنين رويه اى را دنبال مى كند. ذكر اين نكته ضروريست كه گرچه او با استدلال "ذكر نام سه نفر از سه جريان مختلف سياسى و عدم صدور "حكم قطعى" براى اين سه نفر" به حذف نام دكتر ناصر زرافشان از فهرست خود مبادرت ورزيد اما نبايد از خاطر دور داشت كه همه اين حمايت ها از گنجى درست در زمانى بود كه حكم قطعى" او اعلام شده و او حمايت نيروهاى سياسى را از اعتصاب غذاى خود خواستار بود. هفت روز تحصن در برابر درب اصلى زندان اوين در سال گذشته ،تجمع بزرگ تحولخواهان در برابر درب اصلى دانشگاه تهران كه به خشونت نيز كشيده شد و تجمع در برابر بيمارستان ميلاد تهران،همه در دوران اعتصاب غذاى گنجي، تحولخواهان از هر طيف و جريان سياسى را در كنار يكديگر نشاند و اهداف، البته در بسترى از ابهام، سويه هايى از "اتحاد" را باز تاباندند. اما آزادى اكبر گنجى از زندان و نوع برخورد او با همه اين جريانات بار ديگر كدورت ها را دامن زد و تناقضات مطرح در مانيفست جمهورى خواهى و مقالات تئوريك او را از روى كاغذ در عرصه عمل نمودار كرد. دوست روزنامه نگار پيشرويى كه در طيف ليبرال ها هم قرار دارد در روزهاى اخير مى گفت شايد بهتر بود گنجى هم اكنون بحث هاى تئوريك خود مربوط به ليبراليسم و.. را باز نمى كرد تا به تفارق ها و اختلاف نظرها دامن نزند. خود او اما بلافاصله مى گويد كه اگر چنين مى شد آيا صداقت سياسى رنگ نمى باخت و داستان انقلاب 57 بار ديگر در شكل متفاوتى تكرار؟ با اين همه،حضور وسيع طيف ها و جريانات مختلف سياسى در گردهمايى اعتراض به بازداشت مهندس موسوي،دبيركل در بند ادوار تحكيم، چنان گسترده و رنگارنگ بود كه بسيارى از ناظران سياسي، آن را زمينه اى براى نزديكى هر چه بيشتر جريانات مختلف و به نوعى اتحاد آنها براى نقش آفرينى در سپهر تحولات آتى كشور ارزيابى كردند. اما سفر گنجى به خارج از كشور و متعاقب آن فعل و انفعلات و اظهار نظرها و از همه مهمتر حذف نام دكتر ناصر زرافشان از ليست خود،حال با هر توجيهي، مختصات صحنه را عملا ديگرگون كرد. غيبت ملموس نيروهاى طيف چپ و دموكرات در مراسم آخرين روز اعتصاب غذا در محل دفتر ادوار تحكيم و سكوت مطلق يا تقبيح حركت پيشنهادى اكبر گنجى توسط غالب افراد و احزاب و سازمانهاى سياسى دموكرات و چپ داخل و خارج از كشور، همه اين كورسوهاى اميد را نقش بر آب كرد و بار ديگر دشوارى هاى اتحاد بر سر "حداقل ها" را زير سوال برد... جدا از آنچه بخشى از اپوزيسيون ايران حضور اكبر گنجى در خارج از كشور و مانور گسترده تبليغاتى روى اين حضور را بخشى از سناريوى سياستگذاران كلان جمهورى اسلامى براى در دست گرفتن بازى و به نوعى ناك اوت كردن حريف ارزيابى كردند اما عدم ذكر نام وكيل پرآوازه قتل هاى سياسى و عضو برجسته كانون نويسندگان ايران، دكتر ناصر زرافشان در جريان اين كمپين ، كه در طول همه اين ساليان ديگر به نماد بى چون و چرايى از دموكراتيسم و تحولخواهى در كشور بدل شده است، موجى از نارضايى و ترديد نسبت به ماهيت جريانى كه اكبر گنجى پيشگام آن شده است را در داخل و خارج از كشور دامن زد. تا جايى كه كانون نويسندگان ايران طى اطلاعيه اى رسما اعلام كرد كه هيچگونه حمايتى از اين جريان نكرده است و متعاقب آن على اشرف درويشيان ،يكى از اعضاى هيات دبيران كانون ضمن اعلام عدم اطلاع خود از ذكر نامش پاى بيانيه حمايت از اعتصاب غذا، به صراحت اعلام كرد كه تا نام دكتر ناصر زرافشان در صدر ليست قرار نگيرد هيچگونه همراهى با اين جريان صورت نخواهد گرفت. بخش ديگرى از نيروها و افراد تحولخواه داخل كشور نيز نسبت به سكوت و طفره اكبر گنجى از پرداختن به فعاليت هاى سياسى گذشته خود نقد روشنى بر او داشتند. تعدادى از اين افراد و گروهها حتى پاى بيانيه حمايت از اعتصاب غذاى اكبر گنجى امضا گذاشته بودند و اين اقدام خود را تنها در راستاى حسن نيت و علاقه به ايجاد حركتى در جامعه سكون زده ايران اعلام كردند هر چند از ياد نبردند كه خط فاصل هاى روشن خود را با گنجى و جريان او به صراحت اعلام كنند. اكبر گنجى تاكنون بارها اعلام كرده كه از نقد و انتقاد استقبال مى كند و مايل است كه به آنها پاسخ دهد حال آنكه در غالب گفتگوهايى كه در رسانه هاى مختلف فارسى و غير فارسى با او انجام گرفته مصاحبه گر يا ناآگاهانه و يا بر اساس سياستى كه به او ديكته شده است از باز كردن مباحث اساسى اجتناب كرده و ديگر از چند مصاحبه اول به بعد نيز پاسخ گنجى به پرسش ها، همانند هم و در كليشه اى مشخص بيان مى شود. به گواهى اهل فن ، ابهامات، همچنان به جاى خود باقيست و پرسش هاى زيادى هست كه آقاى گنجى اگر داعيه تحول و تكامل در سير انديشگى خود را دارند ناگزيرند كه پيش از هر چيز، كليات تكرارى خود را كنار گذاشته و پاسخى روشن به همه آنها بدهند. اين گوى و اين ميدان. دكتر فريبرز رئيس دانا،اقتصاددان و جامعه شناس و عضو كانون نويسندگان ايران در گفتگويى انتقادى در مورد گنجى و عدم حمايت غالب نيروهاى چپ و دموكرات از حركات اخير او معتقد است كه ,اين هيسترى چپ ستيزى و كمونيست ستيزى و سوسياليست ستيزي،اين هيسترى كارگر ستيزى كه حالا نام آقاى اسانلو را هم آورده در ليستش كه جنسش را جور كند براى آگاهان شناخته شده بود و نبايد تعجب كند كه چرا ناگهان تنهايش گذاشتند. ليبرال دموكرات كه باشى بايد در خدمت سياست هاى هاشمى رفسنجانى و خاتمى باشى و بايد چهار و نيم ميليون بيكار را به عنوان كوچكترين قربانى در راه سرفرازى و رستگارى راست و سرمايه در نظر بگيرى. , . مساله بغرنج خاورميانه و تبعات تحولات جارى در منطقه نيز در خلال گفتگويى مشروح با رئيس دانا مطرح شده است.
          س. آ

          حالا ظاهرش سازمان ملل است ولى به نظر ما حقيقتش انتخاب نيويورك است. ظاهرش صحبت كردن در يك فضاى آزاد است ولى به نظر ما واقعيتش رفتن به قلمروى ايالات متحده امريكاست. در پرانتز بگويم اين همان ايالات متحده است كه درست در همان زمان كه ايشان آنجا را انتخاب كرد آن جنايت ها را كماكان در عراق و افغانستان انجام مى دهد و همين چندى پيش وقتى كه شوراى امنيت سازمان ملل متحد درخواست كرد كه بين اسرائيل و لبنان و فلسطين آتش بس اجرا شود ايالات متحده مخالفت كرد. اين در حالى بود كه اسرائيل گفته بود من چهارده روز ديگر وقت مى خواهم تا به اهدافم برسم. و آن اهداف مشخص بود. چون از هفته گذشته اهداف را مى ديديم در تلويزيون ها كه چگونه دستيابى مى شود. و آن هم بلدوزرينگ و صافسازى و نسلكشى و قتل عام و نابود كردن مردم فلسطين و لبنان است به بهانه دو تا سرباز. گويا مثلا فيلم "نجات سرباز رايان" آنها را تحت تاثير قرار داده بود! ايالات متحده چنين عملكردى دارد در حالى كه در برابر آن دو سرباز اسرائيل هزاران گروگان در زندانهاى خود دارد دولت ايالات متحده امريكا آن را وتو كرد. يعنى نگذاشت كه در شوراى امنيت مصوب بشود كه فورى آتش بس بدهند. پس امريكا به كشتار اعتقاد دارد. در يك چنين شرايط كشتارى كه نمونه هايش را اينجا و آنجا مى بينيم،آقاى گنجى مى رود امريكا را براى بحثش انتخاب مى كند. موارد ديگرى هم وجود دارد. چه آن زمان كه ايشان زندان بود و بيانيه جمهورى خواهى و اينها را داد كه در آنها از يكى از ورشكسته ترين و منسوخ ترين و نارساترين نظريه ها يعنى نظريات هايك و پوپر و نظريه هاى دفاع از ستمگيرى و بهره كشى ستمگرانه سرمايه تحت عنوان آزادى و دموكراسى! نظريه هايى كه به هيچ وجه از نظر فلسفى و تجربى قابل دفاع نيست را مطرح كرده و جلو مى رود. قرار نيست دموكرات ها،نيروهاى دموكرات و چپ پشت ايشان بايستند و حركات ايشان را دنبال كنند. در يك كلام مى خواهم بگويم كه ايشان رهبر مبارزين دموكرات و آزاديخواه ايران نيست كه ساليان سال است زمانى كه ايشان مشاغل ديگرى داشتند در صفوف مبارزه آزاديخواهانه بودند،در زندان ها سر كردند و نوشته ها دارند و آثار و هنوز هم در صف اول صحنه مبارزه هستند. ايشان نه مى تواند داعيه رهبرى داشته باشد،نه هست و نه با آن ديدگاه بسيار محدود بين سرمايه گرايانه و آن اعتقاداتى كه به هيچ وجه مورد تائيد زحمتكشان و طبقه كارگر و آزاديخواهان ايران نمى تواند باشد واضح بود كه ايشان نمى تواند يك بسيجى ايجاد كند. دو جريان ويژه اى كه اگر يك زمانى پايگاهى داشتند ديگر امروز ندارند از ايشان حمايت كردند اما نيروهاى دموكرات و چپ به طور مشخص حتى من ديدم،مى دانم و شنيدم كه اين حركت خودسرانه ايشان را كه بدون مشورت رفته است آنجا حتى تقبيح هم كردند. ولى به هر حال چون تازه از زندان آمده و اينها ديگر بيش از اين بحثى درباره اش در نگرفت.
          به نظر من ايشان دانش كافى را در زمينه فلسفه سياسى ندارد. بويژه در زمينه اقتصاد كه اصلا دانشى ندارد. چون در آن مانيفست جمهورى خواهى اش مرتب دارد واويلا مى گويد كه چرا ايران دارد دير مى رود به سازمان تجارت جهانى و سازمان تجارت جهانى و عضويت در اين جهانى سازى تحميلى را بخش عمده اى از ليبراليزمى كه شيفته اش شده است مى داند و اين را راه نجات ايران عنوان مى كند. ايشان نمى داند كه همين فرايندهاى خصوصى سازى ،فرايندهاى سياست تعديل ساختارى دنباله روى شانزده هفده ساله از آن چيزيست كه خود ايشان مى گويد. دنباله روى كه جمهورى اسلامى از اين سياست ها كرده حاصلش چهار و نيم ميليون بيكار است و كارگرانى كه در ستم هستند. در رنج و مذلت هستند و اتفاقا ايشان بايد بفهمد كه چرا ديگر دنبال حرفش نمى روند. ايشان بايد بفهمد زمانى كه در زندان بود شرافت سياسى آزاديخواهان حكم مى كرد كه از او حمايت كنند. وقتى مى آيد بيرون اينها را مى گويد دارد از چيزى دفاع مى كند كه باعث رنج و نكبت و بدبختى مردم است و باعث بوجود آمدن حكومت هاى توتاليترى هست كه بر پايه سرمايه و سرمايه جهانى دارند عمل مى كند. ايشان اينها را نمى داند. گمان نمى كنم دانستن برايش سخت باشد. البته در اين سن و سال بايد از آغاز برود اقتصاد سياسى بخواند. مگر آنكه واقعا بخواهد اين كار را بكند.

          Comment


          • ليبرال ها و چپ ها شرمنده اند،نمى دانند،مى خواهند به روى خود نياورند و... نه آقا! ليبرال تويى. ما اينگونه نيستيم. ما سوسياليستيم. ما آرمان هاى اجتماعى داريم. ما ليبراليسمى را كه چهل و پنج سال در دوران جنگ سرد جنايات ايالات متحده را تحمل كرد. دم بر نياورد به بهانه اى كه در اتحاد شوروى حكومت توتاليتر هست قبول نداريم. ما ليبراليسمى كه در حال حاظر بر و بر نگاه مى كند تانك كشى و موشك اندازى و جنايت هاى اسرائيل را در فلسطين و در لبنان و خودش هزاران هزار گروگان فلسطينى را ربوده و در آنجا به خاطر دو تا گروگان نگاه داشته و اين قتل عام را نگاه مى كند قبول نداريم. ايشان مى خواهد بگويد يا آزادى را متوجه نيستيد يا اگر هستيد بايد قائدتا ليبرال باشيد. نه،چنين نيست. من شرافت سياسى آقاى گنجى را گرو مى گيرم و از او مى خواهم در مدت شش سالى كه زندان بوده ببيند امضاى همپالكى هايش را پاى كدام بيانيه در دفاع از خودش پيدا كرده؟! كدام ليبرال را ديده كه از خود او در زندان دفاع كند؟! ولى سوسياليست ها،چپ ها و آزاديخواهان بودند كه از او حمايت كردند براى اينكه از زندان بيايد بيرون. بنابراين آزادى كه شرط مقدم بر دموكراسى است در ميان ليبرال ها وجود ندارد. ليبرال هايى كه به اصل مقدس مالكيت و بهره كشى مالكيت به هر قيمتى هست اعتقاد دارند نمى توانند طرفدار آزادى باشند اما ايشان آنها را آزاديخواه مى داند و بعد هم گنجى پس از بيرون آمدن از زندان انتقام گرفت. حتى به خودش زحمت نداد تشكر كند. چه كتبي،چه حضورى قدردانى كند از كسانى كه در تمام شرايط پاى دفاع از او ايستادند. شما موضوع شخصى من را در اين رابطه مى دانيد كه چه بر من گذشت براى دفاع از ايشان و چه هزينه اى پرداختيم!
            *بله، البته يك چيزهايى پراكنده اى هم در اين رابطه گفته اما به هر حال نبود نام دكتر زرافشان در اين كمپين ملموس بود!
            ايشان نه تنها حمايت نمى كند بلكه مى آيد يكى از برجسته ترين نمايندگان نگرش دموكراتيك و آزاديخوهانه ايران ،يعنى ناصر زرافشان را از ليست خودش حذف مى كند. بنابراين اين هيسترى چپ ستيزى و كمونيست ستيزى و سوسياليست ستيزي،اين هيسترى كارگرستيزى كه حالا نام آقاى اسانلو را هم آورده در ليستش كه جنسش را جور كند براى آگاهان شناخته شده بود و نبايد تعجب كند كه چرا ناگهان تنهايش گذاشتند. ليبرال دموكرات كه باشى بايد در خدمت سياست هاى هاشمى رفسنجانى و خاتمى باشى و بايد چهار و نيم ميليون بيكار را به عنوان كوچكترين قربانى در راه سرفرازى و رستگارى راست و سرمايه در نظر بگيرى. به اين سبب ايشان نمى تواند بيشتر از اين جلو برود و به نظر من تا زمانى كه يكى دو سال به دنياى درون خودش مراجعه نكند،از نو تاريخ را نخواند،فلسفه را نخواند و به زندگى اجتماعى برنگردد، با اين انديشه و طرز ترقى اش نمى تواند جلو برود. به هر حال،آنك ايشان و آنك روشنفكران دينى و همپالكى هايشان و نيويورك نشينان.
            *آقاى دكتر،يك چيز هم بايد بگوييم كه خود گنجى چندين بار وقتى از او درباره غيبت نام هاى ديگر در اين كمپين پرسيده شد، گفت نام اين سه نفر نمادين است و هر يك، جريانى در داخل كشور را نمايندگى مى كنند. يك چيز ديگر هم گفته و اينكه احكام اين سه نفر هنوز صادر نشده است. يعنى چون مثلا ديگران و خصوصا دكتر ناصر زرافشان با حكم قطعى در زندان هستند قضيه شان جداست... اين تا آنجا كه من فهميدم استدلال گنجى است.*
            اين كه ايشان مى گويد رياكارى است. خودش هم مى داند رياكارى است. زمانى كه من فريبرز رئيس دانا را در آستانه شصت سالگى جلوى دانشجويانم و جلوى دانشگاه تهران خواباندند و كتك زدند به خاطر اكبر گنجى بود. آن زمان حكم اكبر گنجى قطعى شده بود! آن زمان كه حكم خودش قطعى شده بود،دست به اعتصاب غذا زد و انتظار حمايت داشت مى خواست بگويد حكم من قطعى شده كارى براى من نكنيد. وقتى نوبت ناصر زرافشان مى رسد،حكم قطعى دليل حذف مى شود. خب خودشان و خودمانى هايشان در سال شصت و شصت و يك در نابود كردن چپ دخالت داشتند...
            *عابد و ياشار را هم در ليستش قبول نكرد*
            *البته واقعا هيچ نامى هم از بچه ها،عابد و ياشار آن طور كه بايد به ميان نياوردند...*
            بله،همان زمان،ياشار قاجار و عابد توانچه،دو دانشجوى چپگرا هم در زندان بودند و هم توسط كسانى رفته بودند كه برايشان فتواى قتل بگيرند. چون گفتند اين بچه ها ملحد هستند!
            *به گوش گنجى رسيد؟*
            بله،اين را آقاى گنجى مى دانست و من توسط آقاى عبدالله مومنى به او پيغام دادم. با اين وجود بر سر عقيده خودش ايستاد!
            *واقعا چرا؟*
            چون خيال مى كند اگر لجاج كند علامت انقلابى گرى است. يك ليبرال هر چقدر لجاج كند يعنى دارد پافشارى مى كند بر كشتار توده ها. پافشارى مى كند بر محروم كردن جنبش هاى كارگرى و دموكراتيك،پافشارى بر منافع وابسته به نظام سرمايه جهانى و نيويوركى در واقع پافشارى بر سر آرمانها و آرزوهاى ملى نيست و به همين سبب به شما اطمينان مى دهم كه ايشان در ميان روشنفكران مستقل و لائيك و دموكرات تنها مانده و تنها خواهد ماند. بايد برود مطالعه كند و راى خود را كلا و سريعا پس بگيرد.
            *قرمه سبزى با شله زرد و پاره آجر*
            *دكتر،موضوع ديگرى كه مطرح شد اين بود كه آقاى گنجى تا حالا حاظر نشده اند حتى يك كلمه،روشن و مستدل از دوران فعاليت هاى خودشان مشخصا در دوره سالهاى 57 تا 63 و از سال 63 تا سال 68 توضيحى بدهند. در اين سفرى هم كه هستند در برابر الفاظ تندى مانند "مزدور" و... كه توسط سلطنت خواهان يا گروهايى مانند "حزب كمونيست كارگرى" و... به ايشان گفته شد، ايشان به راحتى موقعيتى را فراهم ديدند كه بحث را كلا به جايى ديگر ببرند و به يك نوعى به معركه گيران درس اخلاق و اينها بدهند. حتى من شنيدم در يكى از جلسات پرسش و پاسخ ايشان در اروپا فردى به توهين آميز ترين شكل، كتاب مقدس مسلمانان را جلوى چشم ايشان پاره كرده و خب واكنش ايشان هم مشخص است. باز هم فرصت را مغتنم شمرده و بحث را به سوى ديگرى بردند . كلياتى گفتند و باز هم درس اخلاق و به نوعى طفره رفتن...*
            اين تصور و تفكر و مايه هاى فكرى ليبرال ها همه اش همينطورى ريخت و پاش است. به زبان خودشان ،ادبياتشان با ادبيات چپ فرق دارد! مثل قرمه سبزى خودش!
            *چه جور قرمه سبزى هست اين حالا دكتر؟*
            قرمه سبزى كه در آن نخود و شله زرد و پاره آجر و تليت هم ريخته است. ليبرال ها همين انند. گنجى هم همين است. يك ليبرالى كه معتقد است آزادى يعنى دادن فرصت مساوى به همه ولى وقتى به او مى گويى اين سرمايه تو،اين ارث پدرى تو،اين قدرتى كه در حكومت داري،اين دينى كه در يك جامعه دينى داري،فرصت تساوى را به ما نمى دهد،من به عنوان يك چپگرا نمى توانم با تو وارد بحث شوم. چون تو از ارزش هايى دفاع مى كنى كه مورد حمايت حاكميت وقت است ولى من نمى توانم در برابر همه اينها طفره مى رود،ديگر رياكارى در ذات صحبت هايشان مشخص است. و آن كسانى هم كه كتاب مقدس آسمانى را جلوى ايشان پاره كردند بسيار بى جا كردند. بسيار افراد وقيح و بى حيايى هستند كه در واقع به جستجوى آشوبند. اگر نه از زمانى كه در جنگل،احسان الله خان دوستدار قرآن را آتش زد به اين طرف ما مى دانيم كه برخورد كردن،اهانت كردن به باورها و فرهنگ مردم راه و رسم چپ نيست. راه و رسم كمونيست ها نيست. آنها جانشان را مى دهند براى اينكه ديگران بتوانند آزادى انديشه و بيان داشته باشند. ما مى توانيم با خواسته هاى يك حكومت ديني،چه جمهورى اسلامى باشد،چه جمهورى يهودى اسرائيل مخالفت كنيم اما حق نداريم اهانت كنيم. آن كسى كه چنين كارى كرده احتمالا مامريتى داشته است. اما اينها در مقوله صحبت هاى ما نمى گنجد. فكر مى كنم در تحليل نهايى سر به نيست كردن سوسياليست ها و چپ ها مى تواند مورد تائيد ليبرال ها قرار بگيرد، به اين دليل كه براى آنها اصل مقدس،اصل مالكيت سرمايه است.
            *ديدن بوش كفاره دارد*
            *حالا با همه اين تفاسير، حرف و حديث درباره چشم انداز اين جريان، امروز مطرح است. آيا با توجه به شرايط ويژه منطقه و.. اگر اراده اى به ايجاد تغييرات بنيادين توسط امپرياليسم در كشور ما وجود داشته باشد با گنجى و گنجى ها مى توانند چنين آلترناتيوى را بسازند؟ چون مى دانيد كه الان حرف از ملاقات يا عدم ملاقات گنجى با بوش است. گويا اين هفته قرار است نوام چامسكى را ببيند و از اين حرفها. شما به اين صحنه چطور نگاه مى كنيد؟*
            بله،ديدن بوش كفاره دارد و افتخار نيست. ملاقات با آن نومحافظه كاران،قاتلان مردم عراق،مردم فلسطين و كسانى كه با نهايت خونسردى فرمان مى دهند كه شوراى امنيت جنايات را محكوم نكند، آتش بس ندهد تا اسرائيل به اهداف بيست و يك روزه خود برسد افتخار نيست و كفاره دارد. اين يك. دوم اينكه با ديدن آنها علاوه بر آنكه رهبرى در كشور ايجاد نمى شود كه مجسمه نفرت در جامعه ايجاد مى شود. كدام يك از افرادى كه به خدمت ايالات متحده يا پابوس آن مغبچه سياسي، تونى بلر رفتند در كشور ما براى خود جايگاهى درست كردند؟ جايگاه،از آن ناصر زرافشان است. به خاطر اينكه در دل توده هاى مردم جا دارد.حضور دارد.
            *بله، البته اينجا بايد روشن كرد كه به جريان چپ و دموكرات هم نقدهايى زيادى وارد است و...*
            بله، ما هم هزار عيب داريم كه خودمان مى دانيم و آنها اصلا نمى دانند. اما اراده مردم ايران بايد تعيين كننده آينده شان باشد. دموكراسى صادراتي،دموكراسى با موشك كروز،دموكراسى با آن پسرك جلف، فخرآور و آن پاسدار سابق،سازگارا و... كه كاخ سفيد و اين ور آن ور مى فرستندشان در كشور ما درست نمى شود. ضمنا ما يك نوع دموكراسى نداريم. بويژه نوع امريكايى... ما دهها نوع دموكراسى داريم. ما دموكراسى مشاركتى و سوسيال را براى جامعه مان مى خواهيم و مى بينيد كه هر ليبرالى در گام هاى نخست خود را داخل زباله دان مى اندازد كه بيرون آوردنش ديگر مشكل است.
            *يك بخش هم به هر حال اصلاح طلبان دينى سابقا حكومتى هستند كه عده اى مى گويند به شكل جدى پشت "پروژه گنجى" هستند . مى گويند گنجى يكى از برگهاى اينهاست بعد از هشت سال "فرصت سوزى" و...*
            كسانى كه دارند پروژه درست مى كنند و رهبر درست مى كنند،چه در داخل ايران و چه در داخل كشور،بايد بسى نادان،كودن و در واقع درازگوش باشند. آخر،اينها را كى به رهبرى قبول مى كند؟! كشور ما اينها را ديده است. نظام سرمايه دارى بهترين هايش را مى گذارد در ويترين. خوشكلك هايش را مى گذارد در ويترين. آن از ماهواره، كه مى بينيد. من تعجب مى كنم كه جمهورى اسلامى انقدر كند ذهن عمل مى كند. چرا ماهواره ها را بر مى دارد؟ بگذاريد باشند تا مردم بشناسند اينها چه كسانى هستند. چرا جمهورى اسلامى آقاى گنجى را انداخت زندان؟ كاش كه زودتر مى گذاشت حرفهايش را بزند. مى زد،مردم مى فهميدند كى هستند اينها...نه، اين پروژه سازى ها در كت ما نمى رود. رهبران مردم از ميان خود مردم برگزيده خواهند شد.
            *آقاى دكتر، اما انگار اين جريانات از زمانى كه به هر حال جمهورى اسلامى و امريكا به نوعى سر مساله هسته اي،عراق و...به هم چراغ سبز نشان مى دهند،بيشتر به تقلا افتاده اند...*
            از وقتى كه ايران دارد خود را به شكلى سر مساله هسته اى به غرب و امريكا نزديك مى كند طبيعى است كه تحركات خودانگيخته و حساب شده بر اى نفوذ در هم شكل مى گيرد. طبيعى است كه امريكايى ها چهره هايى را از اينجا بيرون مى دهند. از آنجا كه امريكايى ها در ديپلماسى بسيار محدود بين و نزديك بين هستند و خرفتند چهره هايى كه بيرون داده اند همين ها است كه داريم مى بينيم.

            Comment


            • اين مهم نيست که سی ان ان به عنوان فرستنده غير رسمی , قدرت , ، جنگی با اين طول و عرض عليه مردم بی گناه فلسطين و لبنان و شهر شمالی اسرائيل حيفا را ، فوق العاده تلقی نکند (Breaking News ) ، يا در حالی که خبر را مدام پخش می کند ، فوق العاده بودن خبر را کتمان کند . اگر مقاومت عراق و افغانستان ضربه ای کاری به اشغالگران بزند ، يا نيروی متجاوز به زعم خودشان ضربه ای کاری به مقاومت بزند ، يا نه ، در هر مورد مشابه ديگری که خبر لحظه به لحظه پخش شود ، محال است شما عنوان , برکينگ نيوز, را بر صفحه سی ان ان مشاهده نکنيد . در خبرهای لحظه به لحظه ی مربوط به تجاوز وحشيانه ی ارتش اسرائيل ، يا ارتش نايب ايالات متحده در منطقه ، به زنان و کودکان و مردان عادی لبنان و نوار غزه ، خبر در طبقه بندی , فوق العاده , قرار نمی گيرد . تازه ، در ادامه خبر روزهای اخير ، نوار غزه چنان از قلم می افتد که انگاری آنجا خبری نيست .
              اين مهم نيست که تلويزيون های آلمان ، اساسا عنوان خبر را , جنگ يک طرفه عليه مردم , نمی گذارند و بيشتر به فاجعه ای که در شهر اسرائيلی حيفا جريان دارد می پردازند، تا به عمق فاجعه ی نوار غزه ، جنوب لبنان ، مرکز لبنان بيروت ، مرز لبنان و سوريه و حالا ديگر با حمايت و توجيه صريح جرج هربرت واکر بوش و کاندوليزا رايس ، همه ی لبنان . من اسم اين رسانه ها را مافيای خبری می گذارم و جريان اصلی خبر که متعلق به اين مافياست ، ظاهرا خيلی هم به ما لطف می کند که همين ها را هم می گويد . در دوران تحول ارتباطات و توسعه ی اطلاعات ، منابع خبری ما اما ، فقط اين مافيای خبری نيستند .
              مهم اين است که با گرفتن خبر از هر مجرائی ، به اختصار هم که شده بدانيم چه می گذرد، چرا می گذرد ، و تا کجا خواهد گذشت .
              از نيمه شب چهار شنبه بيست و هشتم ژوئن ، ارتش اسرائيل که نايب ارتش آمريکا در خاور ميانه است ، با پنج هزار سرباز و حداکثر توان هولناک هوائی به نوار غزه هجوم برده است تا مقدمات تجاوز نظامی به خاک لبنان را نيزبه بهانه ی تعقيب حزب الله آماده کند. در هم کوبيدن تاسيسات ، قطع آب و برق در تابستان آن منطقه ، در هم کوبيدن خانه ها و کوچه ها و خيابان ها واداره ها و مدرسه ها و داروندار مردم که جای خود ، بچه های مردم يا دارند درخانه ها و خيابان ها با بمب ها و موشک های مسلح به تفکر جنايتکار موشه دايان جان می دهند ، يا درخانه ها از گرسنگی و بی دوائی می ميرند. اين ، دنيای مدرن آزادی جديد ، جهانی شدن سرمايه و صدور آزادی و عدالت اجتماعی از ناف کارتل های نفتی و صنايع نظامی سرمايه داری مهربان جهانی است که جرج بوش و تونی بلر و اهود اولمرت و پوتين و آن همه بد آئين ديگر آن را نمايندگی می کنند .
              بی بهانه کار از پيش نمی رود و فاجعه ای ديگر پديد نمی آيد . عناصر ساختن بهانه ، هميشه از پيش مهيا می شوند . با آماده سازی اين عناصر ، برج های دوقلو کمر شکن می شوند تا هزاران کارمند و کارگر بميرند و آمريکا بتواند بر هزاران هزار ديگر در افغانستان آتش ببارد . به قول خانم , آروند هاتی روی , در مقاله ی , جنگ يعنی صلح , ، خلبان های آمريکائی با هواپيماهای مسلح به پايگاه برگشته بودند و گفته بودند جز قلوه سنگ چيزی نمی بيينند که بر آن بمب ببارند . و شنيده بودند که برگرديد و برهمان قلوه سنگ ها بمب بباريد . عناصر فاجعه از پيش آماده شده اند . عراق بايد تاسيسات اتمی ، يا نه ، دست کم بمب های شيميائی و سلاح های تخريب جمعی داشته باشد تا بمب های ده تنی آمريکا بر مردمش ببارند. اين مهم نيست که هيئت های بازرسی چه گفته اند و بعد ها هم معلوم می شود که هيچ اثری از پديده های مورد ادعا پيدا نشده است . مهم اين است که البرادعی و کوفی عنان بايد پاسخ مناسبی به پروار بندان بدهند و دولت های دست نشانده ی مصر و اردن و عربستان و ترکيه و پاکستان و شيخ نشين های خليج و عناصر تشکيل دهنده اردوی بی ترحم سرمايه داری ، بايد اطاعت کنند و با جان و مال بربوق امپراتور بدمند . مزدوران طالبانی و بارزانی و آخوند های فرتوت و مرده خور حاکم بر ايران که جای خود دارند. مراد ارباب بايد حاصل شود . اگر در گذشته حکومت پادشاهی ايران و اسرائيل و عربستان سعودی پست های ديده بانی و فرمانبر بی چون و چرای امپراتور در خاورميانه بوده اند ، هنوز اسرائيل و عربستان سعودی و حالا ديگر مصر به عنوان قدرتمند ترين نيروی نظامی عربی باقی مانده است . با چون وچرای جمهوری اسلامی هم می شود يک جوری کنار آمد . اگر هم نشد که نشد . بمب ها و موشک ها آماده اند که بر سرمردم ايران ببارند . امام حسنی نشد ، امام حسينی .
              عناصر ساختن بهانه را ، از پيش آماده کرده اند . اول تکه ی اندکی از آلمان در اشغال لهستان بود و بعد لهستان عقب نشست . اما بهانه می توانست کشتن چند سرباز آلمانی به وسيله ی لهستانی ها باشد تا فاشيست های هيتلری کفش و کلاه کنند . والا که اگر بهانه واقعی بود ، چه کار به پشت دروازه های مسکو ولندن و جهان گشائی داشت. نژاد برتر ، بهانه اش را از پيش تراشيده بود .
              حالا هم ، ظاهرا بهانه گروگان گرفتن دو سرباز اسرائيلی با هدف مبادله ی زندانيان واصرار بر آزاد کردن صدها اسير فلسطينی در زندان های اسرائيل است. جان اسرائيلی ها جان است و جان فلسطينی ها و لبنانی ها و عراقی ها و افغانی ها ، و لابد بعدها ايرانی ها و سوريه ای ها ، بادنجان .
              اين ها بهانه است . بهانه ی ادامه بازی شيطان در خاورميانه . از زمانی که سرمايه داری به دوران انحصارات پاگذاشت و کار تحميل مازاد توليد با زورگوئی و کشور گشائی های مدرن اروپائی و آمريکائی به توسعه طلبی های جديد اقتصادی و سياسی و نظامی کشيد ، هر بخشی از بازی تجاوز و توطئه ، بهانه ی خود را می طلبيده که به وسيله عوامل مستقيم و غير مستقيم توسعه طلبان ساخته شده است . دوران ها تغيير می کنند ، اما بهانه ها و بازی ها ، با صورت های جديد تری به جای خود می مانند . شکنجه کردن و به بند کشيدن انسان ، همانی است که در قرون وسطی و پيش از آن بوده ، فقط نوع و فضا تغيير کرده است . مضمون همان است ، تفاوتی درشکل به وجود آمده است . به قول استيفن کينزر در کتاب اخيرش , براندازی , که سياست های ايالات متحده در براندازی دولت ها را بررسی می کند ، از هاوائی در 110 سال پيش ، تا عراق ، بهانه های امريکا مضمون واحدی داشته، منتها شکل هايش تکامل يافته است . يا از دولتی ، و ايدئولوژی دولتی خوشش نيامده ، يا بايد راه را برای تجارت آمريکا هموار می کرده ، يا دنبال بازار جديد می گشته ، يا تئوری بازار آزاد و جهانی شدن سرمايه برای تامين بازارهای جديد را بايد تحميل می کرده ، يا برای تهاجم به کشوری ديگر ، پايگاهی جديد می خواسته . والا که به قول يکی از گزارش های همين سی ان ان مافيائی ، چه ضرورتی دارد که در 126 نقطه ی جهان ( غير از امريکا البته ) ، نيروی نظامی و ارتشی مخوف به نام واکنش سريع داشته باشد . ساختن پايه های امپراتوری ، از ديروز شروع نشده که امروز به پايان برسد . اين رشته سردراز دارد .
              با وجود آن که بهانه ها و بازی ها نزد بسياری از مردم امروز جهان شناخته شده است ، ايالات متحده
              بازهم از شيوه های قديمی استفاده می کند . حزب الله و حماس از دايره ی اطاعت کامل خارج شده اند، پس بايد حساب پس بدهند . والا که حماس را در سال 1987 خود اسرائيل ساخته تا سازمان آزاديبخش فلسطين و جريان معتقد به جدائی دين از دولت را در فلسطين خنثی کند . اسنادش را نه تنها آقای رابرت دريفوس در کتاب بازی شيطان ، بلکه بسياری از محققان و مفسران جهان افشا کرده اند. اسحاق شامير ، به قول يکی از روزنامه های ايتاليائی ، در حضور حسنی مبارک رئيس جمهوری مزدور مصر به ياسر عرفات گفته است که اشتباه بزرگ اسرائيل ساختن حماس بود.
              حماس برای اين با نظر آمريکا و حمايت اسرائيل در آغاز انتفاضه اول ( قيام اول ) به وجود آمد تا سازمان آزاديبخش فلسطين را که فتح از اعضای اصلی آن است ، از ميدان به در کند . شيخ احمد ياسين که قرار شد اين سازمان نظامی را علم کند ، قبلا رهبر اخوان المسلمين بود . همه ی اين فرقه های مذهبی هم ، از شاخه ها و زاد و ولدهای همين اخوان المسلمين اند . اخوان المسلمين را در سال 1928 بريتانيا برپا کرد و از حدود شصت سال پيش ، امريکا و انگليس ، هر دو در اين سازمان مافيائی اسلامی نفوذ دارند . پيش از فروريختن اتحاد شوروی ، کا گ ب هم گاو و گوسفند هايش را در اين سازمان مرکزی اسلامی می چراند . همه ی بازی ها و تحولات اسلامی ، از صلح بگيريد تا سازش و توطئه و جنگ و خون ريزی ، از مجرای همين سازمان مزدور می گذرد.
              حالا ، مردم منطقه ی خاور ميانه ، بايد تاوان بخش جنگی ی اين بازی را پس بدهند . شيح حسن نصرالله رهبر مزدور حزب الله لبنان که با لهجه ی سليس آمريکائی ، انگليسی حرف می زند ، دو روز پس از حمله اسرائيل به جنوب لبنان با ادعای درهم شکستن مرکز و منشاء حزب الله ، در مصاحبه ای با سی ان ان دقيقا گفت : , می خواهيد بازی را عوض کنيد ؟ بسيار خوب ، ما هم با کارت شما بازی می کنيم ., همين چند روز پيش ، نماينده اسرائيل در جلسه ی شورای امنيت دول متحد آمريکائی ، برسرنماينده لبنان فرياد کشيد که قصد ما تجاوز به لبنان نيست ! شما بعدها خواهيد فهميد که اين عمل به نفع شماست ! يعنی حزب الله و حماسی را که ساخته بوديم و در مقابل خود شما علم کرده بوديم ، حالا می خواهيم بکشيم . خانم کاندوليزا رايس هم همين امروز به صراحت اعلام کرد که آمريکا با آتش بس مخالف است و موافق است که ريشه اين تندروهای اسلامی ( ساخت بريتانيا و آمريکا و اسرائيل ) کنده شود .
              سازندگان حماس و حزب الله که اين فرقه ها را برای درگيری عليه کمونيسم و ناسيوناليسم و سکولاريسم خاور ميانه علم کرده اند ، به قول رابرت دريفوس در , ايسم , اسلاميسم در خلاب مانده اند . تاريخ مصرف تندروهای اسلامی در تحليل سرمايه داری جهانی به پايان رسيده و ديگر تامين کننده منافع شان نيست . سهل است ، با سرکشی ها و چموشی های سال های اخير ، رفته رفته دارد سر راه ساختن امپراتوری آمريکا و يکسان کردن اوضاع سياسی منطقه ، موانعی ايجاد می کند . امپرياليسم جهانی به سرکردگی آمريکا ، هنوز فکر می کند تنها اخوان المسلمين به عنوان جريانی تابع و نسبتا يکدست می تواند مورد معامله باشد . بنابراين ، فرقه های منشعب از آن و وابسته به آن ، اعم از آن که شيعه باشند ، يا سنی و وهابی ، يا بايد تمرکز تحت امر را بپذيرند ، يا تاوان سرکشی های خود را پس بدهند . اگر جهادی های موسوم به افغانی به وسيله سی آی ا و موساد در سال 1979 ازچهل کشور مسلمان در افغانستان جمع شدند تا به نقش ارتش نايب آمريکا جمهوری های مسلمان نشين شوروی را بشورانند و با خدا نشناسان بجنگند ، آن دوران اکنون به پايان رسيده و اين ارتش اسلامی ? آمريکائی که اکنون در سطح جهان پراکنده شده و به روی سازنده ی خود برگشته ، بايد مهار شود . بقيه ی قضايا بهانه است . منتها ، اين بهانه و بازی های ناشی از آن و سازنده ی آن، قرار نيست به اين زودی ها به پايان برسد . ظاهرا جيمی کارتر در مصاحبه با لاری کينگ در تلويزيون سی ان ان درست گفته است که آمريکا قرار نيست تا بيست سال آينده از منطقه خارج شود ، چون روسيه و بريتانيا جايش را خواهند گرفت .
              معضل اسلاميست ها ، تغيير اساسی نگرش مردم خاور ميانه و سراسر جهان نسبت به آمريکا ، و رقابت های درونی دولت های امپرياليستی برسر تسلط بر امور منطقه ، نفت بيشتری بر آتشی که ارتش های مستقيم و غير مستقيم آمريکا در خاور ميانه افروخته اند خواهد پاشيد .

              Comment


              • آتشباری ارتش اسرائيل از زمين و هوا و دريا عليه مناطق مسکوني، مجتمع های اقتصادی و خطوط ارتباطی کشور لبنان بشدت و در حجم گسترده ای همچنان ادامه دارد. اين حملات با پاسخ و موشک اندازی حزب الا به مناطقی در داخل شهرهای اسرائيل روبرو شده است. تلفات مردم بی دفاع در هر دو سوی مرزها، بويژه در ميان شهروندان مدنی لبنانی هر دم درحال افزايش و صدها هزار نفر از مردم اين کشور دوباره رنج آوراگی دهه 80 ميلادی را تجربه می کنند.
                مردم لبنان اما هيچ منافعی در آغاز اين جنگ ندارند. آنها قربانی يک جدال اند. اين جنگ، جنگ دولتهای اسرائيل با حمايت آمريکا از يک طرف و حزب آلا با حمايت ايران و سوريه از طرفی ديگر است. جنگی که خط مقدم جبهه ايران در آن حزب الا لبنان است. جنگی که انگيزه ها و منافع چندگانه ايدئولوژيک و استراتژيک پشت آن خوابيده است.
                اينکه اين جنگ با چه بهانه ای و از جانب کداميک از طرفين، حزب الا يا اسرائيل آغاز گرديد، از اهميت درجه دوم برخوردار است. شروع اين جنگ اجتناب ناپذير بود. هر بهانه ای می توانست جرقه ای برای اين حريقی که شعله های آن از چهار سوی جهان ديده می شود و هر دم زبانه می کشد، باشد.
                برای شناخت ماهيت اين جنگ بايد اهداف و انگيزه های آن را بررسی کرد. اين جنگ ادامه سياست طرفين در خاورميانه به شکل ديگريست و هر کدام در آغاز و تداوم آن، اهداف بلند مدت تر خود را تعقيب می کنند.
                بر خلاف دوره حکومت پهلوی که دولتهای اسرائيل و ايران متحد و در يک جبهه قرار داشتند، دولت اسرائيل جمهوری اسلامی را رقيب منطقه ای خود می داند.
                از طرفی ديگر جمهوری اسلامی نيز دولت اسرائيل را دشمن خود می داند، دشمنيِ که هم ريشه در اختلافات مسلکی دارد و هم رقابت قدرت درمنطقه مبنای ديگری برای آن است.
                هر دو طرف درگير در اين جدال متحدين و مخالفين خود را نيز دارند. يکی از جبهه های مخالفت با هر دو دولت، جبهه ائی است که در اين مطلب جبهه سوم خواند می شود. اين جبهه، جبهه مردم آزاديخواه و عدالت طلب است که موجوديت هر دو رژيم و حاميانشان بر اساس انکار هويت و منافع آنها در منطقه استوار است. اين جبهه، جبهه کارگران و زحمتکشان، مردم ستم ديده فلسطين و تمام آزاديخواهان منطقه است که دشمنی هر دو دولت اسرائيل و ايران و حاميانشان را عليه خود طی سه دهه گذشته تجربه کرده اند.
                از نگاه اين جبهه دولتی که ( دولت اسرائيل ) هر گونه مصالحه و راه حل ديپلماتيک در اين جدال را رد می کند و برای مردم دنيا و نهادهای بين المللی تعيين می کند که عمليات ويرانگرش تاکی و به چه شيوه ای ادامه خواهد يافت، وارث يک کلونی کشاورزی يهودی نشين در سرزمين فلسطين در سال 1916 ميلادی است که در پی قرارداد سايکس ? پيکو، و وعده "بالفور" وزير امور خارجه انگليس در سال 1917 از طرف پادشاهی انگليس برای ايجاد يک ميهن برای ملت يهوديان است، و در پی منافع مشترک بريتانيا و آمريکا با اشغال سرزمين مردم فلسطين به چنين دولت قدرتمندی در منطقه تبديل شد. دولتی که دارای ششمين ارتش منظم جهان با امکانات تسليحاتی نامحدود هسته ای و غير هسته ائی. دولتی که از حمايت کامل دولت آمريکا برخوردار است و با تکيه براين حمايت هاست که تمام هنجارهای بين المللی را ناديده می گيرد و زير پا می گذارد.
                از نگاه همين جبهه دولت جمهوری اسلامی نيز وارث سازش دولتهای امپرياليستی و در راس آنها آمريکا بر عليه انقلاب مردم ايران در سال 1357 است. انقلابی که می رفت منافع آنها در منطقه را با چالش جدی روبرو سازد. از اين نقطه نظر دو دولت و متحدان درگيرشان در منطقه موجوديت شان در تضاد آشکار با منافع، خواستها و مطالبات برحق و عادلانه مردم ستم ديده منطقه؛ از جمله انکار هويت مردم فلسطين است. لذا اين جنگ، جنگی بر عليه مردم حق طلب منطقه است و قربانيان آن نيز همين مردم اند.
                برای جمهوری اسلامی که گرايش چپ و آزاديخواهانه جنبش فلسطين را زير ضرب قرار داد و تضعيف کرد و اين جنبش را تا حد يک تقابل مذهبی مسلمانان با يهوديان تنزل داد؛ و يهودی ستيزی اش را نه تنها پنهان نمی کند، بلکه آن را از زبان رئيس جمهورش در مناسبتهای گوناگون جار می زند، و بدين وسيله دشمنی آشکار خود را با دولت اسرائيل و پيروان دين يهود به نمايش می گذارد؛
                اين جنگ هم بار ايدئولوژيک و هم اينکه در شرايطی که در رابطه با پرونده هسته ائی اش با فشارهای سياسی جامعه بين المللی روبروست معنای به انحراف کشاندن ذهنيت جامعه بين المللی از اين قضيه را در بردارد.
                برای دولت اسرائيل نيز که دستگاههای اطلاعاتی اش شاهد ارسال تدريجی موشک های دولت ايران و ديگر کمکهای تسليحاتی و لجستگی به حزب الا هستند، قدرت گيری حزب الا در کنار مرزهای خود را بعنوان خطری جدی تلقی کرده و بر نگرانيهايشان می افزود. و همچنين در حاليکه جامعه بين المللی از خلع سلاح حزب الا ناتوان مانده است، درصدد بود که فرصتی يافته و خود مستقيما" وارد عمل شده و توان نظامی حزب الا را نابود سازد و در عين حال به دولت ايران نشان دهد که توان جلوگيری از قدرتمند شدن ايران و جلوگيری از مجهز شدنش به سلاح هسته ای را دارد.
                افزون براين، حمله اسرائيل به لبنان وعلاقه آمريکا به گسترش اين جنگ به منظور اثبات دخالت و حمايت سوريه و ايران از حزب الا و عملياتش تداوم همان سياستی است که تاکنون در خاورميانه پی گرفته است.
                اما بحث بر سر اين است که آيا آمريکا و اسرائيل برای پيشبرد اين سياست منطقه ای حمايت جامعه جهانی را با خود خواهند داشت؟ واکنش ها و شواهد بويژه موضعگيری افکارعمومی بخصوص در اروپا نشان نمی دهد که چنين شود.از طرفی ديگر فرورفتن آمريکا در باتلاق عراق و افغانستان توان گشودن جبهه ديگری را از آنها گرفته است. جنگ داخلی در عراق شدت بيشتری گرفته و افزايش شمار قربانيان انسانی آن تکان دهنده است. در افغانسان گزارشات از تصرف مناطقی در استان هلمند توسط نيروهای طالبان خبر می دهند. در چنين شرايطی گشودن جبهه ديگری ممکن نيست و بنظر می رسد برای اين مرحله در هم کوبيدن توان نظامی حزب الا و فشار سياسی بر آن با بمباران مناطق غير نظامی درداخل شهرهای لبنان و اجرای نمايش قدرتی به ايران و سوريه کافی خواهد بود و ادامه آن بر روی ميز مذاکره خواهد رفت.
                اما اگر آمريکا و اسرائيل نتوانند کل اهداف خود را در اين مرحله از عمليات جنگی خود متحقق سازند، اين امتيازی برای جمهوری اسلامی نخواهد بود، چرا که ماهيت طرفين درگير در اين جنگ برای افکار عمومی مردم منطقه آشکار است.
                دراين ميان مردم بی دفاع متضرر خواهند شد، اما نتيجه تنها اين نخواهد بود،بلکه بدون ترديد موج نفرت از دولتهای درگير از آمريکا گرفته تا اسرائيل و ايران در افکار عمومی مردم منطقه گسترده تر خواهد شد. اين زمينه حقانيت و رشد جبهه سوم در ايران و منطقه خواهد بود. اما با وجود همه اينها بايد همصدا با مردم آزاديخواه جهان خواهان پايان دادن به اين جنگ و بمباران مناطق مسکونی و مردم بی دفاع شد و هر گونه عمليات بر عليه هدفهای غير نظامی را بشدت محکوم کرد.

                Comment


                • اينجانب حجت بختيارى 36 ساله در سال 80 بازداشت شدم و پس از تحمل 50 روز انفرادى و بازجويى زير شکنجه روزانه با قرار وثيقه آزاد شدم. در تاريخ 15/2/81 دوباره مامورين اطلاعاتى به دنبالم آمدند و من که يک کاسب بودم مجبور شدم شغل و محل زندگى را رها کرده و متوارى شوم.تا اينکه بالاخره بازداشت و به چهار سال زندان محکوم و روانه زندان شدم.مدتها با زندانيان سياسى ديگر در بند 3 اوين زندگى کردم. اين را گفتم که بدانيد نوجوان بى تجربه اى نيستم که تحت تاثير اين و آن به مبارزه کشيده شده باشم و يا تحت تاثير کسى قرار گرفته باشم که عليه ديگرى قلم بزنم. من تامدتها پس از زندانى شدنم امير عباس فخرآور را نميشناختم و در ارث پدرى هم با او شريک نبودم که گفته شود به سبب دوستى يا دلخورى شخصى نامه اى به طرفدارى يا عليه او نوشته باشم. اگر در دو سال پيش نامه اى در افشاء همکارى هاى او با حراست زندان و پادوئى هاى او براى اطلاعات قوه قضائيه نوشتم فقط و فقط براى هشدار به جوانان بود تا بدام اين عنکبوت نيفتند و قبل از آنکه وارد مبارزه شوند توسط پليس سياسى شناسائى نشوند. مگر براى شناسائى يک خائن بايد چند کلاس سواد داشت؟ شنيده ام که او مرا به بيسوادى متهم کرده است. اگر منظور از بيسوادى نرفتن به دانشگاه باشد ، پس خود او هم بيسواد است.اشتباه نکنيد! اگر از اميرعباس فخرآور سخن ميگويم ، او نه دانشجوست و نه زندانى سياسى. بلکه صحبت از پسرک شياد و فاسدى است که به جرم "منافى عفت" محکوم شده و به زندان آمده است. او را هنگاميکه به زندان قصر تبعيد شده بودم ، همرا با چند زندانى ديگر ، يعنى کورش صحتى و دکتر فرزاد حميدى ، در بند زندانيان شرور و قاتلين ديدم. در مورد آدمفروشى و رفتارش با ديگر زندانيان در زندان قصر ، در نامه دوسال پيشم توضيح دادم. اما اولين اقدام او عليه من و ديگر زندانيان سياسي، رد کردن گزارش دروغى مبنى بر اقدام ما به دامن زدن به يک شورش در زندان بود.او براى خود شيرينى به حراست زندان گزارش داده بود که اين چند نفر خيال دارند با کمک عده اى از زندانيان عادى دست به شورش بزنند.زندانيان عادى بنام مهدى وصال و على فرهادى که از قصر به بند يک رجائى شهر منتقل شدند ، براى تنبيه او ميخواستند لختش کرده و با او رفتارى را بکنند که در شان ما نبود و ما از اين عمل آنها جلوگيرى کرديم و نگذاشتيم به او آسيبى برسد. دکتر فرزاد حميدى و کورش صحتى شاهد بودند و نميدانم سکوت کورش صحتى در اينباره چه دليلى دارد و آيا از عاقبت همکارى با چنين عنصرى شرم ندارد و فکر نميکند که وقتى اين خائن معرفى شود چگونه ميخواهد همکارى خود را با او توجيه کند؟ جالب اينجاست که وقتى آقاى داراب زند را به بند يک رجائى شهر تبعيد کردند ، او با مهدى وصال و على فرهادى در يک بند افتاد و آنها تمام اين ماجرا و ماجراهاى ديگر را براى او نيز حکايت کرده بودند.
                  پس از آنکه زندان قصر را تعطيل و به پارک تبديل کردند ما را به زندان اوين انتقال دادند. چون در زندان اوين تفکيک جرائم اجرا ميشد ، من و پيمان پيران را به بند سياسى و اميرعباس فخرآور را بنا به جرمش به بند چهار که محل نگهدارى اشرار بود ، منتقل کردند. اما نمى دانم چه شد که پس از مدتى ، بى سرو صدا او را هم به بند يک (بند سياسى) انتقال دادند.با انتقال او از بند چهار به بند يک زندانيان کمابيش رفتار او را زير نظر داشتند ، اما سوء ظن آنان با اقدامات خود او رفته رفته به تعين تبديل شد : مثلا به بهانه اى ، دو يا سه روز به عنوان مرخصى او را به بيرون ميفرستادند. بعد از يکماه مى آمد و ميگفت در چند روزى که بيرون بوده با کسانى تماس داشته و بخاطر همين موقع برگشتن او را به انفرادى برده اند و 25 روز گذشته زير بازجوئى بوده است. بعد معلوم ميشد دروغ ميگويد و تمام اين مدت يکماهه را بيرون بوده است. در زندان همراه چند کارمند اطلاعات و چند پاسدار و يکى دو سرباز که به اتهام سرقت يا مواد مخدر يا سوء استفاده مالى در زندان بودند (در آن مقطع محکومين سازمان قضائى نيروهاى مسلح يعنى پاسداران ، بسيجى ها ، ارتشى ها و اطلاعاتى هائى را هم که زندانى ميشدند به بند زندانيان سياسى مى آوردند که با فشار و کشمکش و اعتصاب غذاى دکتر زرافشان و مقاومت ساير زندانيان بالاخره آنها را جدا کردند) يک گروه فشار درست کرده بودند که دائم با طرح و سناريوئى که پليس به آنها ميداد در بند تشنج و تنش و درگيرى ايجاد ميکردند(حمله شبانه براى قتل دکتر زرافشان پس از اعتصاب غذاى سال 83 و ايجاد درگيرى با زندانيان براى اينکه به بهانه بررسى و ايجاد نظم دائما مامورين حراست را به داخل بند بکشند ، خبرچينى هاى خلاف واقع براى اين و آن از جمله اين کارها بود) تا بالاخره روزى که مهندس سعيد ماسورى موبايل حراست زندان را از داخل شورت او بيرون کشيد و دکتر زرافشان آنرا در جمع زندانيان سياسى مطرح کرد ، اين ماجرا به اوج خود رسيد ، زندانيان اين موبايل را ميشناختند و "پين کد" آنرا هم ميدانستند ، چون قبلا هم آنرا براى همين نوع کارها بدست فرد ديگرى داخل زندان فرستاده بودند. مهندس ماسورى به خاطر اينکار به بند 209 (بند اطلاعات) منتقل شد و هنوز هم دارد تاوان آنرا پرداخت ميکند. بهر حال زندانيان سياسى دسته جمعى نامه اى خطاب به رئيس زندان نوشتند و در آن صريحا اعلام کردند که اگر مسئولين زندان در مورد انتقال اين فرد اقدامى نکنند ، زندانيان خود تکليف او را روشن ميکنند و آنگاه مسئوليت هرچه پيش آيد به عهده مسئولين زندان است. باارسال اين نامه رئيس زندان همرا ه برخى مسئولين ديگر به بند يک آمد و دکتر زرافشان و جمع زندانيان سياسى در اينباره مفصلا با آنها گفتگو کردند. مسئولين زندان ضمن اين گفتگو ها صريحا گفتند برنامه هائى که فخرآور و آن دارودسته چند نفره اجرا ميکنند و مرخصى هائى که ميگيرد از طرف آنها نيست ، زيرا اين شخص براى دستگاه ديگرى کار ميکند و به همين دليل در انتقال او هم با محظوراتى روبرو هستند.بهر حال پس از چند روز او را از بند يک به 350 بردند که در ميان زندانيان سياسى نباشد. اما در اوائل سال 84 که زندانيان بند يک را کلا به 350 منتقل کردند، چون مجددا آنها با فخرآور برخورد کردند دستگاه اطلاعاتى ابتدا زير عنوان مرخصى او را به بيرون زندان فرستاد و حدود يکسال بيرون زندان سرگرم هرزگى و خدمت براى پليس بود تا سرانجام او را به دبى و از آنجا هم به امريکا فرستادند و جالب اين بود که در تمام مدتى که فخرآور در زندان آن رسوائى ها را بالا آورد و در مدت يکسالى که بيرون بود از داخل زندان و بعد در خارج زندان با بعضى از اين تلويزيونهاى برون مرزى هم مصاحبه ميکرد و با آب و تاب او را فعال دانشجوئى و زندانى سياسى مبارز که مخفى و متوارى است و امثال اينها معرفى ميکردند.
                  من تنها کسى نيستم که در مورد اين فرد بى آبرو نامه نوشتم.زندانيان سياسى بسيارى در مورد اين فرد مطالبى را توضيح داده و به بيرون زندان فرستاده اند ، اما متاسفانه بدلائلى که براى من روشن نيست دوستان خارج زندان فقط معدودى از اين نامه ها را انتشار داده اند.نامه زندانيان اعتصابى بند يک در تيرماه 83، مصاحبه دکتر زرافشان با نشريه دانشجوئى سهند، نامه شش نفر از زندانيان سياسى در بهار 85 و نظائر اينها .
                  در توطئه هاى متعددى که عليه جان دکتر زرافشان از بالا ترتيب دادند و اراذل و اوباش عامل اجراى آن بودند واسطه بين عوامل اجرائى و آمرين ، فخرآور بود. فخرآور به اين عوامل گفته بود که رضا پهلوى به او گفته در صورت کشتن دکتر زرافشان تا سقف 60 ميليون تومان بابت ديه خواهد پرداخت، بعلاوه دستمزد ايشان را هم ميپردازد.وقتى آنها سوال کرده بودند چه چيز عايد تو ميشود گفته بود قرار است براى من يک مدرک دکترا درست کنند. در توطئه اى که براى تبعيد بينا داراب زند به رجائى شهر چيدند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و اجراى آن بود. داراب زند در مورد زندان اطلاع رسانى و افشاگرى ميکرد و وقتى تصميم به تبعيد او گرفتند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و فراهم ساختن بهانه مورد نظر براى فرستادن او به زندان رجائى شهر بود. شنيده ام که ميگويند چرا در مورد يک فعال دانشجوئى که زندان هم کشيده اينچنين صحبت ميکند. مردم بايد بدانند اين فرد نه دانشجو بود و نه بخاطر فعاليت سياسى به زندان افتاده. کتمان اين واقعيت ها از مردم اصلا درست نيست ، چون بعد از عملکرد مشکوک اوليه فخرآور اين سوال براى زندانيان مطرح شده بود که سابقه اين فرد چيست ، از کجا سر درآورده و در چه زمان و به چه اتهامى زندان افتاده است. به طريقى به پرونده او سر کشيدند و همه اطلاع پيدا کرده بودند که اين فرد دانشجو نيست و بخاطر "منافيات عفت" زندان شده است.از اينرو اين مسئله گاهى وسيله دست انداختن او شده بود.روزى يکى از دانشجويان زندانى دانشگاه اميرکبير در حياط زندان از او پرسيده بود شما دانشجوى کدام دانشگاه يا مدرسه عالى هستيد و فخرآور که بارها با اين سوال آزار دهنده روبرو شده بود جواب ميدهد "من مادرزاد دانشجو بوده ام"و دانشجوى مزبور ميگويد مرحبا به مادر شما و اين برخورد و ماجرا هاى شبيه اين زندگى روزمره اين پسرک را تشکيل ميداد.سرقت يادداشتها و نوشته هاى ساير زندانيان و تحويل آن به حراست، گزارش کلاسهاى دکتر زرافشان و جلسات شبانه بهروز جاويدتهرانى با تازه واردين که منجر به تبعيد بهروز از بند يک شد فعاليتهاى اورا در مواردى که به تناوب او را از مرخصى به زندان مى آوردند ، تشکيل ميداد.
                  اينکه مى بينيد اطلاعات دقيقى از اين عنصر پليد دارم به اين علت است که چه در زندان قصر و چه در اوين با او در يک اطاق بسر ميبردم. او عادت دارد به قصد تطهير خود يا براى بزرگ نمائي، خود را در کنار افراد موجه تر يا بزرگتر از خود نام ببرد که هيچگونه مناسبتى با او ندارند يا گاهى اصلا او را نمى شناسند. مثلا وقتى در يک برنامه ماهواره اى از او ميپرسند که تو به همکارى با پليس متهم شده اى ، چه ميگوئى ؟ جواب ميدهد من و افشارى و حقيقت جو را متهم به اطلاعاتى بودن ميکنند، حال آنکه افشارى و حقيقت جو به موضوع ارتباطى ندارند و کسى هم آنها را متهم به اطلاعاتى بودن نکرده است. يا وقتى از او ميپرسند تو متهم هستى در زندان آدمفروشى کرده اى و فضاحتهاى متعددى را به تو نسبت ميدهند ، خود را در برابر دکتر زرافشان قرار ميدهد و همه کسانى را که در مورد او دست به افشاى مسائلى زده اند، تحريک شده از طرف دکتر زرافشان معرفى ميکند ، در حالى که در حدى نبوده و نيست که در زندان طرف شخصى مانند دکتر زرافشان بوده باشد و اقداماتى که دکتر زرافشان در مواقعى در مورد او انجام داد در مقام نمايندگى بند زندانيان سياسى و به اراده جمعى آنان کرده است.
                  واقعا جاى سوال جدى دارد که کدام دستى در پشت پرده،اين فرد را که به اتهام "منافيات عفت" به زندان افتاده بصورت خزنده به بند سياسى مى آورد، اورا آموزش ميدهد تا خود را دانشجو و فعال دانشجوئى معرفى کند و عليرغم افتضاحات و رسوائى هاى پى در پى به او جسارت و گستاخى ادامه کار ميدهد و او را در منظر رسانه هاى جمعى و خبرى قرار ميدهد؟اين همه چه چيزى را نشان ميدهد و چه کسانى پشت پرده به اين فرد آبرو باخته کمک ميکنند و براى چه اين فعل و انفعالات را صورت ميدهند؟ وقتى اين سوال را از ديگر زندانيان سياسى ميپرسم در جواب ميگويند همه کسانى که با او کار ميکنند يا مجرى هائى که به او امکان تبليغ ميدهند ، همه از قماش او هستند و به زودى همانطور که در ايران ماهيت پليسى او افشاء و به مهره سوخته اى تبديل شده ، در خارج کشور هم همين سرنوشت را خواهد داشت.
                  با درود فراوان
                  حجت بختيارى
                  بند 350 اوين

                  Comment


                  • Comment


                    • Comment


                      • مقاله زير توسط محسن سازگارا نوشته شده و وسيعا بوسيله رسانه های نزديک به گرايش او پخش شده است. مقاله از سه بخش تشکيل شده و تا آنجا که به اطلاعات علنی و قابل دسترس برای همه مربوط است، درهر سه بخش به تحريف و تخريب اطلاعات پرداخته است. بخش اول به تطهير جمهوری اسلامی و تحريف انگيزه ی بوجود آوردن سپاه و ساير نيروهای مسلح و تقلب در توصيف ماهيت آن ها اختصاص دارد. دستگاه هايی که از آغاز آگاهانه به منظور سرکوب مردم و به خاطر وحشت رژيم از رويگردانی روزافزون مردم از ديکتاتوری جديد سازمان داده شدند و از روز اول بطور روزمره و تقريبا ساعت به ساعت به دانش آموزان و دانشجويان و زنان حمله ور ميشدند و همه فعالين سياسی را که در سال 60 دسته دسته و در سال 67 , بطور فله ای, و يک جا اعدام شدند، ,ويت کنگی های ولد زنای کافر, می خواندند. انبوه اطلاعات کتبی و شفاهی وجود دارد که نشان ميدهد به اصطلاح,ارتش 20 ميليونی, مستقيما برای حمايت از حکومت آخوندی در مقابل موج بيداری مردم و عليه ارتش 20 ميليونی واقعی که داشت به پا ميخواست سازمان داده شد و چيزی که قابل توجه است اين بود که حتی حمله عراق و دشمن خارجي، رژيم و دستگاه های سرکوب آن را حتی برای يک لحظه به فکر يار گيری از نيروی بيداری نينداخت و تنها به بسيج فاشيستی برای سرکوب مردم همزمان با جنگ در جبهه ها مشغول بود. با اينکه سازگارا پاسدار سابق نظام و پاسدار کنونی نظام نئوکان هاست، اما هنوز هم شنيدن اين گونه تحريف ها از تاريخی که اين همه خون در دفاع از آزادی در طول آن ريخته شد، آزار دهنده است - مگر برای کسانی که از آغاز به همکاری با آنها برخاستند وشعاردادند,پاسداران را به سلاح سنگين مجهز کنيد,.

                        البته قصد سازگارا جلب همکاری بخشی از سران جنايتکار سپاه به جبهه نومحافظه کاران آمريکاست، به همين جهت نسبت به ,آبروی سپاه, در ميان مردم هشدار ميدهد. بخش های دوم و سوم نيز،تا آنجا که اطلاعات عمومی به تحليل گران فاقد ارتباطات جاسوسی اجازه داوری ميدهد، به همان شيوه و هدف، سير سياسی اوضاع را به شکلی تحريف شده توصيف ميکند. در حاليکه رژيم و بويژه سپاه و دستگاه های نظامی آن با اتخاذ سياست ماجراجويانه ای ايران را در شرايط بسيار خطرناک و در معرض تحريم و حمله نظامی آمريکا قرار داده، سازگارا از زاويه سياست نومحافظه کاران آمريکا همين کار را ميکند. آقای سازگارا در وسط دعوا نرخ هم تعيين ميکند، و نه تنها برنامه فاجعه بار تعديل اقتصادی رفسنجانی را که در همه جا از اوکراين تا ايران توليد تن فروش و معتاد بيشترين محصول آن بود نجات ميدهد، بلکه حتی به نجات دزدان کرملين می شتابد که تمام دستگاه يلتيسين متشکل از انواع حزبی ها و اعضای کاگ ب و بويژه آقازاده هايی که برخی از آن ها مثل خودوروفسکی دور و بر 20 سال داشتند،اعضای باند آن را تشکيل ميدادند. اکنون برخی از دانه درشت ترين آن ها تامين کننده بخشی از ماليه موسسه ای هستند که آقای سازگارا در خدمت آن می نويسد. سازگارا طبيعتا داستان خود را در قالب مقبولی ارائه ميدهد يعنی همراه با شرح گوشه کوچکی از واقعيات مربوط به جنايت های رژيم و سپاه از قبيل حمله به دانشگاه ها و زنان و نيز دزدی ها و فساد دستگاه حکومتی وروابط آن با بنيادگرايان اسلامی منطقه و اطلاعاتی جهت داده شده در مورد مافيای آخوندی نظامی درزمانی که خود با آن ها همکاری ميکرد.
                        حقيقت اين است که هر دو طرف، هم نظاميان رژيم و هم نومحافظه کاران آمريکا طرح های بسيار خطرزايی برای کشور را در پيش گرفته اند و هر دو طرف اطلاعات واقعی مربوط به طرح های خود را به شدت از مردم ايران مخفی ميکنند. پخش ضد اطلاعات و تحريف وقايع از هر دو طرف بخشی از همين تلاش برای مخفی کردن واقعيات است.
                        خواندن مقاله سازگارا اگر ملاحظات فوق در نظر گرفته شود مفيد است و مثلا همين مقاله در کنار نکات ديگر نشان ميدهد که سازگارا از زاويه منافع نو محافظه کاران و برای يارگيری حتی حاضر شده با مرتجع ترين آخوندها متحد شده و نسبت به خطری که قدرت خامنه ای و ,آبروی سپاه در ميان مردم ,!! را تهديد می کند و ,در ظاهر مشغول بله قربان گويی ظاهری به مقام رهبری, ودر ,پشت پرده مشغول توطئه چينی ,عليه مقام رهبری است هشدار بدهد! گويا خطر خامنه ای از خطر سپاه کمتر است و يا دولت آخوندی از دولت سپاهيان برای دمکراسی مفيد تر است ويا ,رقبای تجاری, مافيای سپاه، يعنی مافيای رفسنجانی برای مردم ايران مفيدترند از مافيای سپاه!! در اين مورد بايد توجه کرد مساله اين نيست که سازگارا با درک خطر يک طرف به ناگزير با طرف ديگر موازی شده است، بلکه کلمات را در جهت همدلی با آن ها انتخاب کرده است. بايد به آقای سازگارا يادآوری کرد، آخوندها و دستگاه نظامی شان در ترکيب با هم يا جدا از، در جدال بادولت آمريکا، در صورت سازش با دولت آمريکا برای مردم ايران عين شر و خطرند و بايد دفع شوند، ولی يک مورد هست که وابستگان سياست آمريکا بيش از همه از آن می ترسند و آن سازش رژيم با آمريکاست، زيرا اين مورد ديگر علت وجودی برای آنها باقی نمی گذارد، به همين جهت است که با اشتياق بر طبل جنگ ميکوبند.


                        سپاه و سه انحراف، محمدمحسن سازگارا
                        به نام خدا

                        خاطرم می آيد که درماه آبان سال ۵۷ در نوفل لوشاتوی فرانسه، نخستين بار اين فکر مطرح شد که چون ممکن است دوره مبارزه انقلابی به درازا بکشد بايد بفکر يک ارتش مردمی بود. هيچ کس تصوری از پيروزی سريع انقلاب نداشت. بيشتر مدل انقلاب الجزاير يا کوبا پيش چشم ما بود و يک دوره جنگ طولانی. به همين دليل فکر تشکيل يک ارتش مردمی مطرح شد. آموزش تئوريک و سپس نظامی کادرهايی از ايران و اروپا و آمريکا آغاز شد. من يک اتاق در مهمانخانه دهکده نوفل لوشاتو اجاره کردم که جز يکی دو نفر کسی از آن اطلاعی نداشت. خودم در ساختمان باغ سيب همراه ديگران می خوابيدم و آن اتاق را به کلاس درس آموزش تئوريک تبديل کرده بوديم. با همکاری صادق قطب زاده و سپس نيز آقای مهندس غرضی و دوستان ايشان از دو کانال متفاوت چندين گروه برای آموزش نظامی به خاورميانه اعزام شدند. اما تقريباً تمامی آنها پس از پيروزی انقلاب به ايران بازگشتند.

                        پيروزی برق آسای انقلاب، در فردای روز پيروزی يعنی ۲۳ بهمن ماه ۱۳۵۷ ما را با چند سؤال جدی مواجه کرد. اول آنکه سلاح های پخش شده در ميان مردم چگونه بايد جمع آوری شود و تحت قاعده و قانونی قرار بگيرد که بتوان در کوتاه ترين زمان، نظم و امنيت رابه کشوراعاده نمود؟ دوم آنکه چگونه می توان از خطر کودتای نظامی جلوگيری کرد؟ به خصوص آنکه تجربه کودتا عليه دکتر محمد مصدق در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و دهها کودتای ديگر در ميان کشورهای آمريکای لاتين را هم پيش رو داشتيم. از يک سو به ارتش و بازسازی آن در کوتاه ترين زمان نياز بود تا بتواند دولت نوپای انقلابی و يکپارچگی کشور را حفظ کند و از طرف ديگر در کشوری که نهادهای مدنی ضعيف هستند و قدرت در ميان مردم توزيع نشده است همواره خطر نقش آفرينی قدرت برهنه (به قول راسل) و نيروی نظامی وجود دارد. بنابر اين چگونه از خطر اين نقش آفرينی سياسی ارتش جلوگيری کنيم؟ سوال سوم اين بود که چگونه خطر حمله خارجی رادفع کنيم؟ از يک سو نگران بوديم که با بروز انقلاب اسلامی و محبوبيت آن ميان مسلمانان جمهوری های مسلمان نشين دو سوی دريای خزر با خطر حمله و يا نوعی کودتای کمونيست ها و شوروی مواجه شويم و از طرف ديگر بيشتر از شوروی نگران آمريکا بوديم که مستقيم يا توسط يکی از همسايگان ايران دست به حمله نظامی برای سرنگونی حکومت نوپای انقلابی بزند و يا با جدا کردن بخشی از ايران همچون خوزستان، ايران شمالی و جنوبی درست کند و در واقع بيشتر مدلی مثل ويتنام پيش چشم ما بود. ويتنام در آن روزگاران مؤثرترين و مهم ترين مدل برای انقلابيون سراسر دنيا بود. در پاسخ به اين سه سؤال بود که فکر تداوم حرکت برای تشکيل يک ارتش مردمی که قرار بود به کار مبارزه انقلابی بيايد مطرح شد تا با آن بتوان به سه سوال بالا پاسخ مناسب داد.

                        با تشکيل يک سازمان نظامی مردمي، می توان سلاح های در دست مردم را شناسايی و سازمان يافته کرد و مردم به هيجان آمده برای مبارزه انقلابی را در يک ارتش مردمی به صورت دسته های چريکی سازماندهی نمود. به اين ترتيب کشور صاحب يک ارتش بيست ميليونی برای دفاع در مقابل هر تهاجم خارجی می شد.
                        مدل هايی چون ويت کنگ ها در ويتنام يا ارتش سوئيس و يا گارد ملی آمريکا مورد مطالعه قرار گرفته بود و در سازماندهی اين ارتش مردمی مد نظر بود. اين کار خطر هر کودتای نظامی را هم مرتفع می کرد چون اولاً کشور دارای دو نيروی نظامی می شد که به اين سادگی يکی از آنها نمی توانست دست به کودتا بزند و ثانياً وقتی عامه مردم آموزش نظامی ديده و آماده جنگيدن باشند هيچ فرمانده نظامی دست به کودتا نخواهد زد.

                        روز بيست وسوم بهمن آقای لاهوتی نزد آقای خمينی رفت و از ايشان حکمی برای جمع آوری سلاح های تهران گرفت. اعلاميه ای هم تنظيم شد که بارها از راديو تلويزيون ملی کشور پخش شد و از مردم خواسته شد تا سلاحها و اموالی را که از پادگانها برده بودند به باغشاه آورده و تحويل بدهند. من به همراه آقای لاهوتی از دبيرستان رفاه عازم باغشاه شدم و در آنجا ظرف يک هفته ضمن جمع آوری سلاح های شهر، طرح تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی راهم نهايی کرديم. اين اسم هم پيشنهاد آقای مهندس محمد توسلی بود که کمی بعد در دولت آقای مهندس بازرگان مسئوليت شهرداری تهران را پذيرفت. طرح تهيه شده برای سپاه توسط آقای دکتر يزدی معاون نخست وزير در امورانقلاب به دولت و شورای انقلاب رفت. ستاد مرکزی اين نيروی نظامی تازه تأسيس از باغشاه به عباس آباد و در کمتر از يک هفته به يک ساختمان خالی و تازه ساز متعلق به ساواک منتقل شد که ظاهرا قرار بود اداره چهارم ساواک در آن ساختمان باشد. ساختمان جدا از باغ مهران، مقرساواک، در چند خيابان بالاتر از آن در انتهای يکی از خيابانهای فرعی سلطنت آباد که امروزه خيابان پاسداران ناميده می شود قرار داشت. فرماندهی سپاه مرکب از آقايان دانش منفرد، غرضي، رفيق دوست، افروز و بنده بود. اندکی بعد که فهميديم دو سازمان مسلح ديگر کم و بيش با همين اهداف تشکيل شده اند، به خواهش بنده حاج مهدی عراقی پا در ميانی و درواقع ريش سفيدی کرد و جلساتی را تشکيل داد که سازمانهای مسلح و انقلابی ديگر هم همگی پذيرفتند که به سپاه بپيوندند. در جلسات هماهنگی نهايی ميان آنها با سپاه، آقای هاشمی رفسنجانی از سوی شورای انقلاب شرکت می کرد و صورت جلساتی تنظيم و امضاء گرديد و بدينسان ادغام آنها در سپاه قطعی شد. پس از آن در کميسونی مرکب از بنده و آقای يوسف کلاهدوز با کمک گرفتن ازآقای داودی شمسي، در اساسنامه سپاه هم تغييراتی به عمل آمد و نهايی شد. خاطرم هست حدود يک ماه بعد از پيروزی انقلاب، شبی در مقر سپاه تازه تشکيل، با دکتر مصطفی چمران که به تازگی از لبنان برگشته بود جلسه طولانی و مفصلی داشتم. تمامی فکرهای منجر به تشکيل سپاه را با او در ميان گذاشتم. هدفم استفاده از دانش و تجربه او بود پيشنهادات بسيار مفيدی برای کادرسازی در سپاه و نحوه سازماندهی آن داشت.

                        به نظرمن اين سازمان درعمر ۲۷ ساله خود، دچار سه انحراف گشته که اکنون هريک ازآنها به صورت خطری عمده برای کشور درآمده و ضربات جبران ناپذيری به مملکت زده و می زند. لذا يک به يک به بررسی اين سه انحراف می پردازم.

                        Comment


                        • انحراف اول باورود محسن رضايی و محمدباقر ذوالقدر و دوستان ايشان به سپاه آغاز شد. اين افراد قبل از پيروزی انقلاب از اعضای گروه مسلح کوچکی به نام "منصورون" بودند که کارهای عجيب و مشکوکی مثل بمب گذاری در رستوران خوانسالار تهران را در آستانه انقلاب مرتکب شدند و در آن عامل بمب گذاری که کارگری بنام احمدی بود کشته شد. با روحانی ای به نام راستی کاشانی که تازه از نجف به قم آمده بود ارتباط داشتند و وقتی هم همين گروه به صورت يکی از گروههای هفت گانه در تشکيل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در اول انقلاب مشارکت کرد خيلی زود با استفاده از آقای راستی کاشانی که پس از مرگ آقای مطهري، او را به عنوان نماينده امام در آن سازمان مطرح کرده بودند، عامل اصلی انشعاب در آن سازمان شدند. آنچنان آن را متلاشی کردند که بعدازگذشت يک دهه بخشهايی از مجاهدين انقلاب توانستند آن راتجديد سازمان نمايند. اين گروه پس از ورود به سپاه، بخش اطلاعات و تحقيقات سپاه را که قرار بود به صورت مغز متفکر و برنامه ريز سپاه باشد و حداکثر به صورت واحد اطلاعات نظامی برای سپاه عمل کند بصورت يک سازمان امنيت درآورده ومحسن رضايی هم درراس اين واحد قرارگرفت وفرمانده اطلاعات سپاه شد. خيلی زود اين سازمان امنيت جديد به سايربخش های سپاه دست انداخت. اين گروه پس ازفتح خرمشهردررأس سپاه قرارگرفت وبه سرعت شروع به تبديل سپاه به يک ارتش منظم وکلاسيک نمود.قراربود پس ازبيرون راندن ارتش عراق ازايران، جنگ تمام شود وبا اعلام آتش بس يکطرفه هم به لحاظ سياسی و هم به لحاظ نظامی حکومت ايران درمقابل رژيم بعثی عراق دست بالا را داشته باشد. اما اينان به کمک آقای هاشمی رقسنجاني، آقای خمينی را هم قانع کردند که بايد برای دفاع ازخرمشهرهم که شده به داخل خاک عراق بروند وبصره را فتح کنند. به اين ترتيب بايدمسئوليت شش سال دوم جنگ که بيهوده و طولانی وبسيارخسارت بارهم بود برعهده اين گروه وباندجديدحاکم برسپاه دانست. اين افرادبعدها باتعبيه سلسله مراتب درسپاه برای خود مناصب ژنرالی هم دست وپاکردند.بدون داشتن دانش وتخصص نظامي، دراين ساليان طراح چندين عمليات بزرگ و بسيارخونبارنظيرخيبروبدروکربلای ۴و۵ شدند که بهای آن، شهادت هزاران نفرازفرزندان ايران بود.

                          آمار نشان می دهد که ازحدود ۲۶۷ هزار نفر شهيد و حدود ۵۰۰ هزار نفر مجروح جنگ، کمتر از ده درصد آن در دوره دو ساله اول جنگ و دفاع از کشور يعنی تا زمان عمليات آزادی خرمشهر بوده است. الباقی اين تلفات جانکاه حاصل ندانم کاری و تصميمات اشتباه نظامی بوده که البته مسئوليت اصلی آن برعهده آقای خمينی و سپس نماينده اوآقای رفسنجانی است اماعامل واقعی واجرايی آن، همين تيمی است که هم اينک هم برسپاه مسلط است. کسانی که به دليل تمام ندانم کاريهاوخساراتی که برمملکت وارد کرده اندبايد محاکمه شونداکنون مدعی تمام کشورشده اند. اين انحراف درزمانی درسال ۱۳۶۴ کامل شد که سپاه بااخذمجوزازآقای خمينی مبنی برتشکيل سه نيروی دريايی وهوايی وزمينی خواست به صورت يک ارتش کلاسيک دربيايد. به صورت يک رقيب در کنارارتش، امابادانش وتجربه ناچيز. اين ماجراهنوزهم ادامه دارد.درزمان جنگ،آقای محسن رضايی درسمت فرماندهی کل سپاه،يک باراعلام کردکه سپاه بايد ارگان هايی برای برخوردبامخالفين داشته باشد.درهمان زمان درجلسه ای بارئيس وقت قوه قضائيه کشورازاوخواستم که جلوی اين کاررابگيرد. گفتم که ازدل اين کارپيراهن قهوه ای های حزب نازی بيرون می آيند.اما ايشان باهمان شوخی وخنده هميشگی گفت که چرانازی هارابدنام می کنی آنهالااقل يک عده تحصيل کرده دوروبرخودشان داشتندوالبته ايشان اقدامی هم نکردند. متأسفانه ازدل همان افکار،پيراهن سفيدهاوگروههای سرکوب لباس شخصی بيرون آمدند که هنوزهم به هرتظاهرات وتجمع مخالفی حمله می کنند ومردم بيدفاع رامورد ضرب وشتم قرارمی دهند.اين انحراف اول يعنی انحراف ازمأموريت وسازماندهی سپاه،باعث شدکه ازارتش مردمی بودن آن تنهايک اسم ارتش ۲۰ ميليونی ويک نيروی چهارم درکنارسه نيروی زمينی و دريايی وهوايی به نام نيروی بسيج باقی بماند.اين نيرو عملاًنه فقط ارتش چريکی کشورنيست بلکه بلای جان مردم شده واکثراًنيزمحلی شده برای به دست آوردن پاره ای امتيازات برای برخی اعضای فرصت طلب آن. نيروی بسيج به مخالفين،به خصوص دردانشگاههاحمله می کند ودرعمل پايگاهی برای آن گروههای سرکوب خيابانی ولومپن های مذهبی شده است. اين انحراف اول نيروی پنجمی راهم در سپاه ايجاد کرده که اين يکی انصافاً درسراسر دنيا آبروی ايران رابرده ودست به کارهايی می زند که با هيچ دين واخلاق وانسانيتی سازگاری ندارد.اين پنجمي،نيروی قدس است که مسئوليت تمام عمليات برون مرزی رادرسپاه برعهده دارد.اين نيروبه صورت بازوی تروريستی درآمده ومی کوشد تاباصرف هزينه های فراوان ازجيب ملت ايران درلبنان وفلسطين ويمن ومصروسودان وبخصوص عراق به قول خودشان هسته های حزب الله ودرواقع گروههای تروريستی ايجاد نمايد تابتوان سرميزمذاکره باخرج کردن آنها معامله کرده و امتياز گرفت.

                          آقای حسن عباسی ازاعضای دفترمطالعات استراتژيک سپاه دريک ميزگرد دردانشگاه صنعتی خواجه نصير، درمقابل خود بنده ودرحضوردانشجويان،استفاده ابزاری ازهسته های حزب الله راباافتخارتعريف می کرد. آيا غيرانسانی تروغيراخلاقی تروغيردينی ترازاين می توان باجان مردم بازی کرد وسپس هم به آنان خيانت کرد؟ خدامی داند که پشت پرده گروگانگيريهای اخير در فلسطين و لبنان و خشونتها و خونريزيهای اسرائيل چه می گذرد و يادر کشتارهای شيعه و سنی درعراق چه دست جنايتکاری توطئه می کند.رئيس جمهوری فعلی کشورهم تمام سوابق سپاهيگريش به کار در قرارگاه رمضان، يکی از قرارگاههای تابعه نيروی قدس ومخصوص اموراطلاعات وعمليات درعراق،برمی گردد. انحراف اول به دست کسانی انجام گرفت که هنوزهم برسپاه حاکم هستند.بسياری ازفرماندهان ارشد و فداکار و لايق چون داود کريمي، فرمانده سابق سپاه تهران را مشمول تصفيه يابازنشستگی پيش ازموعدوانتقال به سايرسازمانهاقرارداده وکنارگذاشته اند.جنگ راهم شش سال اضافه طول داده اند وباندانم کاريهای خودمسئوليت جان هزاران شهيدومجروح رابردوش می کشند. آخرين قارچ روييده بر بستر اين انحراف اول هم تشکيل يک سازمان مخفی زيرلوای اداره حفاظت قوه قضاييه معروف به سازمان امنيت موازی است که زيرنظرمستقيم مقام رهبری کارمی کند. اين سازمان برای خودش درگوشه زندان اوين بندويژه ای بنام ۳۲۵ داردکه امثال بتده وبسياری ازدانشجويان ومخالفين رابه آنجامی برند.

                          انحراف دوم در زمان رياست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی و به دست ايشان اتفاق افتاد. سياست غلط آقای رفسنجانی برای اين که تمام دستگاههای دولتی به سراغ کسب درآمد بروند، وقتی به وزارت اطلاعات و سپاه رسيد، فاجعه خلق کرد. اين دو سازمان با اسلحه و دستبند وارد تجارت شدند. امری که در هر جای دنيا مافيا خلق می کند. در شوروی هم چون ک گ ب، وارد تجارت شده بود، بعد ازسقوط کمونيست ها،روسيه به سرعت صاحب يکی از قوی ترين تشکيلات جنايتکاری سازمان يافته شد. برخی ازافراداين تشکيلات هنوزهم به صورت يک باند مخوف براصلی ترين شريان های اقتصاد روسيه حاکم هستند وبرمناصب اصلی قدرت چنگ انداخته اند. ورودبااسلحه به تجارت دوخطرعمده وفوری ايجادمی کند. يکی آنکه رقبای تجاری با زورو دستگيری وزندان ازميدان کنارگذاشته می شوند وبسياری از فعاليتها انحصاری می گردد. دوم آنکه سازمان مسلح تجاری برای کسب درآمدآسان باتکيه بر زور وسلاح وارد حوزه های ممنوعه ای چون قاچاق کالاوموادمخدروالکل وفحشاء می شود.چرا که کسی نمی تواند وجرأت نمی کند سؤالی بکند. دردوره رياست جمهوری آقای خاتمی با اصراروزيراطلاعات وقت، کوشش بسياری شد که پای وزارت اطلاعات را از فعاليتهای اقتصادی بيرون بگذارند. فعالين ودست اندرکاران وزارت اطلاعات هم ظاهرا ازاين کاراستقبال کرده وگويا توفيق نسبی بدست آمده است. دقيقاً نمی دانم آقای يونسی وزير اطلاعات وقت تا چه حد توفيق يافته است اما شنيده ام که توانسته تا حد زيادی شراين خطررا از سر وزارت اطلاعات و کشور کم کند. البته بعضی ها معتقدندکه دراين کارهم تقلب صورت گرفته است که خودمی تواندموضوع نوشته جداگانه ای درخصوص وزارت اطلاعات باشد.

                          اما درمورد سپاه که بيرون ازکنترل دولت وزيرنظر مستقيم مقام رهبری بوده چنين اتفاقی نيفتاده و وضعيت بگونه ديگری است.اکنون سپاه بابيش از ۱۰۰شرکت به شکل شرکت های تعاونی و پيمانکاری و بازرگانی وصنعتي، وابسته به سپاه ويابسيج دراکثرکارهای اقتصادی کشورحضوردارد،ازورود لوازم خانگی درتمام سالهايی که ورود آن ممنوع بود گرفته تاشرکتهای خودروسازی نظيرگروه بهمن(مزدا)، ازپيمانکاری خطوط انتقال نفت وگازگرفته تاانتقال ترانزيتی نفت قزاقستان ازايران،ازقاچاق نفت عراق درزمان تحريم اقتصادی آن کشورتوسط سازمان ملل گرفته تااسکله های غيرقانونی ودههاکارخلاف ديگر. بسياری ازرقبای تجاری را هم به زورزندان ودستگيری ازميدان به درکرده اند و روزبه روزهم بيشتروحريص تربه سراغ تمامی ارکان افتصادی کشوروطرحهای اساسی آن می روند. اين انحراف دوم فساد مالی را درميان بخش اندکی دررده فرماندهان سپاه جاری کرده است. درحاليکه بدنه اصلی سپاه، باحقوق اندک وفقروفاقه دست بگريبان است، کسانی که مرتبط با اين فرماندهان هستند گاهی با ثروت های چندين ميلياردی زندگی می کنند. افرادی چون آقای صادق محصولی فرمانده سابق منطقه ۵ (آذربايجان)سپاه ووزيرنفت معرفی شده توسط آقای احمدی نژادتنهايک نمونه ازآن است. يک مثال ديگردست يافتن اين بخش ازسپاه به شهرداری تهران است .يک قلم تنهاسرنوشت هزينه کردن ۳۵۰ ميلياردتومان ازپولهای شهرداری نامعلوم است.اکنون هم که همان شهرداريعنی آقای احمدی نژاد دستش به رياست دولت رسيده درمدتی کمترازدوماه بيش از۷ميليارد دلارازکارهای پيمانکاری نفت رابدون برگزاری مناقصه به سپاه بخشيده است. اين درحالی است که صدهاشرکت پيمانکاری مجرب وقديمی کشورباخطربيکاری وتعطيل مواجه هستند. حجم عظيمی ازفساد وحمله به منابع کشور در يکی دوسال آينده گريبانگير مملکت خواهد شد.دولتی که مأموريت و شعارخود را مبارزه با فسادمالی عنوان کرده بود،بزودی به يکی ازفاسدترين دولت های تاريخ معاصرازمشروطه تاکنون تبديل خواهدشد.موجی ازدستگيری و به زندان انداختن رقبای تجاری آنهم با اتهامهای مختلف درراه است.اين انحراف دوم،عملاًسپاه رابه جاده ای انداخته که انتهای آن تولد يک مافيای جديددرکشور است.

                          به اين ترتيب باشکل گيری اين سه انحراف، سپاه در حال حاضر تبديل به سازمان عجيب وغريبی شده که هم نقش ارتش و احزاب کمونيست در کشورهای کمونيستی را بازی می کند، هم نقش ک گ ب و سازمانهای امنيتی در حکومت های ديکتاتوری را وهم نقش تراستهاوکارتلهای اقتصادی را آن هم به شکل انحصاری و با استفاده ازرانت های حکومتی. سپاه هم نقش مافيارادرکشورداردوهم همزمان برپليس کشورحکومت می کند. برای جاه طلبی سياسی حد ومرزی نمی شناسد.هم بر شورای امنيت ملی مملکت ووزارت کشورومجلس وقوه قضائيه می خواهد چنگ بياندازد وهم بروزارت خارجه و مطبوعات و راديو تلويزيون انحصاری و دولتی ايران. تمامی اين کارها هم توسط بخش معدودی از فرماندهانی صورت می گيردکه تنهاهنرشان بله قربان گويی ظاهری به مقام رهبری وتوطئه چينی درپشت پرده است.

                          اين ميليتاريسم سياسی و اقتصادی براساس ذات نظامی خود دست به ماجراجوئی هايی می زند که کشور را وارد بحرانهای جدی خواهدساخت.گروگانگيری در لبنان و فلسطين وآتش افروزی دراين مناطق ،تنهايک نمونه آن است.اين سازمان عريض و طويل سپاه، بايد هر چه زودتر پايش رابه گليم خودش برگرداند. در غير اين صورت مطمئناً با سه موج مخالفت مواجه خواهد شد.اول ازدرون خودش، دوم ازدرون حکومت و سومی که بسيار بزرگتر از هر دو خواهد بود، از سوی مردم. هر چه سپاه بيشتر در ارکان اقتصاد و سياست کشور رخنه کند و با بی لياقتی های عملی بيشتر مملکت رابه ورطه نابودی بکشاند، ابعاداين امواج مخالفت بزرگتر خواهد شد.

                          Comment


                          • رابطه‌ی اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است و اين امر سبب می‌شود که هرکس که بخواهد در اين باره سخنی درست، جامع، عميق، و نو بگويد خود را با انبوهه‌ای از پرسش‌ها، مسائل، و نادانی‌ها و سردرگمی‌ها مواجه می‌بيند، به حدی که چه بسا نتواند سخنی قانع‌کننده، مستدل ‌و علمی و تحقيقی بگويد و خود را ناچار از سکوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالی و نگاهی از چشم پرنده به اين رابطه است. اين طرح تنها کاری که می‌تواند کند اين است که جغرافيای اين مبحث را روشن می‌کند، به طوری که هرکس که بخواهد در اين زمينه مطالعه و تحقيق کند، لااقل، بداند که در کجای اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق است. غرض از اين مقدمه اين بود که مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخنانی متواضعانه، بی‌ادعا، و منتظر نقد تلقی کنند، نه سخنان کسی که در يک باب سخن خود را ختم سخنان و فيصله بخش همه‌ی نزاع‌ها و اختلاف نظرها می‌داند.

                            چرا رابطه‌ی اسلام و غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگی و ابهام فراوانی برخوردار است؟ زيرا اين دو پديده هر يک کثيرالوجوه و چند چهره‌اند. نه اسلام يک پديده ساده و بسيط و تک‌بعدی است و نه غرب، هر يک از ابعاد و وجوه فراوانی برخوردارند و اين ابعاد و وجوه متعدد و در کنش و واکنشی که با يکديگر دارند تأثير فراوانی می‌نهند. سخن عالمانه در باب رابطه‌ی اسلام و غرب بايد با توجه به ذو وجوه بودن اين دو پديده گفته شود.

                            اما ابعاد اسلام چندتا است و ابعاد غرب چندتا؟ بدون مبالغه، هريک از اين دو به حدی کثيرالوجوه‌اند که شمارش وجوه هيچيک در توان من نيست. از اين رو، و به ناچار، از ميان ابعاد پرشمار اسلام چهار بعد و از ميان ابعاد پرشمار غرب نيز چهار بعد را برمی‌گزينيم و ارتباط اين دو پديده را در قالب ارتباط اين ۸ بعد بررسی می‌کنيم.

                            غرب، دست کم، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) تا حد فراوانی مسيحی است، ۲) مدرنتر از بقيه‌ی نقاط جهان است، ۳) از سلطه‌ی تمدنی و مادی برخوردار است، و ۴) از سلطه‌ی فرهنگی و معنوی برخوردار است.

                            اسلام نيز، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) دين است، ۲) در دوره‌ی ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است، ۳) کمابيش در موضع دفاعی است، و ۴) چند آوايی است، يعنی قرائت‌ها و تفاسير متعددی از آن وجود دارد.

                            وقتی که آن ۴ وجه شاخص غرب در اين ۴ وجه شاخص اسلام تاثير می‌کنند و از آنها تاثير می‌پذيرند چه رخ می‌دهد؟ آنچه رخ می‌دهد اين است که داوری‌های يکسونگرانه، سطحی و ظاهربينانه، و تنگ‌نظرانه را نقش بر آب می‌کند و از لحاظ نظری اعتبار آنها را يکسره مخدوش می‌سازد.

                            نخست، توضيح بسيار مختصری در باب هر يک از اين ۸ شاخص بدهم.

                            غرب:
                            ۱) تا حد فراوانی مسيحی است. به دو جهت نگفته‌ايم: يکسره مسيحی است؛ اول: در غرب اديان و مذاهب ديگر نيز کمابيش حضور دارند، اما البته حضورشان، به هيچ‌وجه، قابل قياس با حضور مسيحيت نيست، ثانياً: مسيحيان غرب نيز الان به صورتی که در صدر مسيحيت و دوران آباء کليسا و نيز به صورتی که در قرون وسطا با مسيحيت می‌زيستند و تنفس می‌کردند نمی‌زيند و تنفس نمی‌کنند. بسياری از ساحت‌های زندگی مسيحيان کنونی غرب، تحت تاثير عوامل فراوانی و از جمله مدرنيته غربی، از شمول آموزه‌ها و تعاليم مسيحی بيرون رفته است. سکيولاريزم شاخص و بارز غرب کنونی، اگرچه مسيحيت را يکسره از ميدان بدر نکرده است، تا حد فراوانی، دايره‌ی شمول احکام و آموزه‌هايش را تنگ کرده است. در عين حال، هنوز انسان غربی هويت خود را در چارچوب مسيحيت تعريف می‌کند و دست کم يکی از مهم‌ترين مولفه‌های وجودی خود را مسيحی بودن خود می‌داند.

                            ۲) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است. غرب نه فقط خاستگاه مدرنيته بوده است و نه فقط زودتر از ساير اقاليم و نواحی عالم مدرن شده است، بلکه اکنون نيز، که مدرنيته تقريباً عالم گير شده است، باز هم از ساير نقاط جهان مدرنتر است. يعنی مدرنيته‌ی آن وسيع‌تر و عميق‌تر است.

                            ۳) غرب از سلطه تمدنی و مادی برخوردار است. قبل از توضيح اصل اين سخن، روشن کنم که منظور از تمدن (Civilization) در اين بيان من و در سراسر اين نوشته، مجموعه‌ی همه‌ی ابعاد مادی و بيرونی زندگی يک جامعه است. مناسبات اقتصادی، توليد، توزيع، مصرف، کشاورزی، دامپروری، صنعت، خدمات، شهرسازی،‌وسائل حمل و نقل، وسائل ارتباط جمعی وضع خوراک، پوشاک، مسکن، تفريحات، ورزش و... بسيار چيزهای ديگری که ابعاد مادی و بيرونی (objective) زندگی‌اند، زيرعنوان تمدن جامعه جای می‌گيرند. روشن است که رشد علوم تجربی و همراه و متناسب با آن، رشد فناوری و صنعت و همراه با اين دو رشد سطح زندگی و رفاه مادی دست به دست هم داده‌اند و هم انسان غربی را بسيار بيشتر از ساير انسانها از رفاه معيشتی و برخورداری‌های مادی برخوردار کرده‌اند و هم سلطه‌ای برای تمدن غرب نسبت به ساير تمدن‌ها پديد آورده‌اند. بدون شک رشد تسليحات جنگی و نظامی، که در سلطه گستری نقش بسيار عمده‌ای دارند، همراه با سرمايه‌های مالی و پولی غربيان موجبات سلطه‌ی بلا منازع غرب رافراهم آورده‌اند.

                            ۴) غرب از سلطه‌ی فرهنگی و معنوی برخوردار است. باز، در اينجا، منظور از فرهنگ (Culture) مجموعه‌ی همه‌ی ابعاد معنوی و درونی زندگی جامعه است. باورها، علوم و معارف، اطلاعات، احساسات و عواطف، نيازها، خواسته‌ها، آرزوها، آرمان‌ها، طرحها و برنامه‌ها، هدف‌ها و تصميم‌ها، بينش‌ها، نگرش‌ها، خودشناسی‌ها، تصورات از خود (Self-images) و... بسياری از چيزهای ديگر که ابعاد معنوی و درونی (subjective) زندگی‌اند زيرعنوان فرهنگ جامعه اندراج می‌يابند. واضح است و نيازی به گفتن نيست که بسياری از مولفه‌های فرهنگی جوامع غربی برای غيرغربيان جذابيت و دل‌انگيزی داشته است و همين جذابيت و دل‌انگيزی باعث شده است که غرب نوعی سلطه معنوی و فرهنگی بر عالم غيرغربی پيدا کند. به گمان من، اهم اين مولفه‌های فرهنگی جذابيت عبارتند از، نگرش مبتنی بر آزمون و خطا و تجربه اندوزی و توجه به واقعيات (که نافی هرگونه خودشيفتگی، تعصب، جزم و جمود، پيشداوری، و خرافه‌پرستی است)، استدلال‌گرايی (که با تعبد و تقليد سر ناسازگاری دارد)، برابری‌طلبی (که هرگونه سلسله مراتب بی‌دليل و ناموجه (unjustified) را نفی و طرد می‌کند)، ماترياليزم روش‌شناختی (methodological) و معرفت‌شناختی (epistemological) (در برابر ماترياليزم وجودشناختی (ontological) که جهان هستی را منحصر در عالم ماده و ماديات می‌داند)، يعنی اعتقاد بر اينکه هر پديده‌ی مادی سرانجام علتی مادی دارد که بايد در پی يافتن آن بود و به هيچ قيمتی دست از طلب آن برنداشت، سنت‌ستيزی (anti-traditionalism) که به هيچ وجه حاضر نيست که چيزی را به صِرفْ کهن بودن و قرن‌ها مورد اعتقاد و عمل بودن بپذيرد و حقانيت ببخشد. آزادانديشی (free-thinking) که تفکر را در قيد و بند هيچ چيزی جز لوازم و مقتضيات و قوانين و قواعد تفکر قرار نمی‌دهد، انسان‌گرايی (humanism)، فردگرايی (individualism) که نافی هر مسلک و مرامی است که فرد انسانی گوشت و پوست و خوندار را فدای امور انتزاعی و هويت‌های جعلی، مانند جامعه، نظام و... قرار می‌دهد، مفهوم حقوق طبيعی (natural rights) و حقوق بشر (human rights)، ليبراليزم، پلوراليزم، مدارا (tolerance)، و دموکراسی. اينها، به گمان من، موجبات سلطه‌ی فرهنگی و مادی غرب را بر ساير اقاليم عالم فراهم آورده‌اند و هرچه غرب التزام و تعهدش به اينها بيشتر و جدی‌تر شود جاذبه خود را افزايش داده است. در همين جا، اشاره کنم که اين وجوه جذابيت، اصلاً تصادفی و به تبعيت از مد و اسلوب زمانه نيستند. هر انسان دارای عقل و وجدان اخلاقی برای اينها ارزش قائل است.

                            و اما اسلام: ۱) دين است، بدين معنا که برای طرفداران خود، مثل هر دين ديگری، هم نقشه‌ی عالم هستی و جايگاه يکايک موجودات را تعيين می‌کند، هم کتاب قانون است و بايدها و نبايدها و درست و نادرست‌ها و واجب و حرام‌ها را روشن می‌کند و هم نسخه است، يعنی درمانگری دارد و بيماری‌ها و دردهای روانی و روحانی آنها را درمان می‌کند. هر دين، به گمان من هم نقشه است، هم کتاب قانون، و هم نسخه، اگرچه اديان مختلف از لحاظ ميزان تاکيدشان بر هر يک از اين سه وجه با هم فرق دارند، از سوی ديگر،‌اسلام مانند هر دين ديگری، آن نقشه و کتاب قانون و نسخه را فوق سوال و خطاناپذير و بی‌چون و چرا و معصوم از خطا می‌داند.

                            ۲) اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است. اين وجه باعث می‌شود که اسلام، مانند همه اديان بزرگ جهانی، هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی، بسياری از مشخصه‌های دوران سنت و قبل تجدد را تصريحاً و تلويحاً پذيرفته است. اين مشخصه‌ها فقط شامل هستی‌شناسی و جهان‌شناسی (cosmology) و خداشناسی و فرشته‌شناسی و انسان‌شناسی و علم‌النفس و هیأت و نجوم و افلاک‌شناسی و تاريخ و جغرافيا و طبيعيات قدما و ادوار باستانی نيست، بلکه از اين لحاظ نيز صبغه دوران ماقبل تجدد دارد که مبتنی بر تعبد و قبول اوتوريته‌هايی است که هرگز نبايد مورد پرس‌وجو و نقد و اعتراض واقع شوند، بر ايمان تاکيد فراوان دارد. به سلسله مراتبی (از جمله سلسله مراتب روحانيون قائل است، دست غيب را هم در کار می بيند ، به نوعی عقل دينی قائل است و آزادانديشی را نمی‌پذيرد. خداگرا و خدا محور است، نه انسان محور، اجتماع‌گرا و جامعه‌گرا است. به پلوراليزم (لااقل پلوراليزم صدق و حقانيت) اصلاً قائل نيست، به مدارا چندان روی خوش نشان نمی‌دهد، و...
                            اسلام کمابيش در موضع دفاعی است. اسلام تقريباً با ظهور رنسانس در غرب و آغاز عصر طلايی تمدن و فرهنگ غربی آهسته آهسته و تحت تأثير علل و عوامل متعددی که من، در اينجا، قصد شمارش آنها را ندارم، در مقايسه با غرب رو به افول نهاد. اين افول از زمانی که جهان اسلام با جهان غربی مسيحی مواجهه جدی يافت روز به روز بيشتر و بيشتر شد، ورود ناپلئون به مصر شايد بارزترين جلوه‌ی اين ضعف باشد. طبعاً هرچه ضعف بيشتر، موضع دفاعی بيشتر و چه بسا در خود فرورفتن و گتو (ghetto) نشينی بيشتر. اکنون، علی‌رغم اينکه نوعی بيداری جهان اسلام و نوعی بنيادگرايی تهديدکننده غرب در جهان اسلام ظهور کرده است، باز بايد گفت که اسلام در موضع دفاعی است. حتی بنيادگرايی اسلامی و تروريسمی را که بعضی از گروه‌های سياسی و انقلابی اسلامی ايجاد و تقويت کرده‌اند می‌توان در چارچوب موضع دفاعی مورد تجزيه و تحليل و تفسير و تبيين قرار داد.

                            Comment


                            • اسلام چند آوايی است. يعنی قرائت‌ها و تفاسير متعددی از آن وجود دارد. اگرچه هميشه از اسلام قرائت‌ها و تفاسير متعددی وجود داشته است و هميشه در طول تاريخ اسلام، اسلام فقها، با اسلام عرفا و متصوفه، اسلام فلاسفه و حکما، اسلام متکلمان اشعری، معتزلی، امامی و خوارج و... همه با هم فرق‌ها و اختلاف‌نظرهای احياناً فاحش داشته‌اند ولی امروز، يعنی پس از مواجهه فرهنگی و تمدنی اسلام و غرب، می‌توان گفت که اين چند آوايی بارزتر و انکارناپذيرتر شده است: از ميان اين آواهای مختلف چه بسا می‌توان گفت که سه آوا شاخص‌تر و تقابلشان با يکديگر بيشتر است: اسلام بنيادگرايانه (fundamentalistic)، سنت‌گرايانه (traditionalistic)، و تجددگرايانه (modernistic). می‌توان با کمال اختصار گفت که تفاوت‌های اصلی و عمده اين سه تفسير و رويکرد به اسلام عبارتند از:

                              اسلام بنيادگرانه: الف) عقل استدلال‌گر را منبع معرفتی در کنار قرآن و روايات نمی‌داند، بلکه نهايت اعتباری که برای آن قائل است فقط در جهت کشف و استخراج حقايق از دل کتاب و سنت است و از اين جهت شديداً نص‌گرا و نقل‌گرا است. ب) بر ظواهر اسلام تأکيد دارد، نه بر روح آن، ج) شريعت انديش است و ديانت را بيش از هر چيز و پيش از هر چيز در رعايت احکام شريعت و فقه می‌داند و اين احکام را تغييرناپذير و خدشه‌ناپذير می‌انگارد و بنابراين د) برای تأسيس مجدد جامعه‌ای که در آن شريعت و فقه به نحو تام و تمام اشاعه و ترويج يابد می‌کوشد واز آنجا که تأسيس چنين جامعه ای با وجود حکومت‌های غيردينی و فارغ از ارزش که جانب هيچيک از تصورات مختلفی را که در باب زندگی خوب وجود دارند نمی‌گيرد مشکل و بلکه محال است. هـ) نسبت به همه اين قبيل حکومتهای غير دينی سر ناسازگاری قصد براندازی دارد و سعی می‌کند تا نظامهای حکومتی شريعتمدار وفقه‌گرا ايجاد کند، و) به تکثرگرايی دينی قائل نيست، ز) با تکثرگرايی سياسی نيز روی خوش ندارد، ح) دين را برآورنده همه نيازهای بشر، اعم از مادی و معنوی و دنيوی و اخروی می‌داند و از اين رو ط) معتقد است که با ايجاد حکومت دينی می‌توان بهشت زمينی پديد آورد، ی) با فرهنگ غرب متجدد و حتی در بعضی از موارد با تمدن آن مخالف است، چرا که همه اينها را ناسازگار با اسلام، يعنی ناسازگار با شريعت و فقه، می‌بيند و يا سرچشمه همه مسائل و مشکلات کنونی جهان اسلام را غرب می‌داند.

                              اسلام تجددگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را هم ابزار کشف و استخراج حقايق از دل کتاب و سنت می‌داند وهم منبعی در کنار دو منبع کتاب و سنت. حتی در صدد است حجيت خود کتاب و سنت را هم از طريق عقل اثبات کند.
                              ب) بر روح پيام اسلام تأکيد دارد، نه بر ظواهر آن،
                              ج) تدين را بيش و پيش از هر چيز در اخلاقی زيستن می بيند،
                              د) احکام شريعت و فقه را تغييرناپذير نمی داند بلکه بيشتر آنها را مقيد و مشروط به زمان، مکان، و اوضاع و احوال هنگام ظهور دين می داند و جمود بر آنها را موجب دور شدن از روح پيام جهانی و جاودانی اسلام می داند و، بنا بر اين، به هيچ روی، دغدغه‌ی تأسيس جامعه‌ای را ندارد که در آن احکام شريعت و فقه مو به مو و به همان صورت ۱۴۰۰ سال پيش اجرا شود، بلکه بيشتر سعی در عقلانی‌سازی احکام شريعت و فقه و نزديک ساختن اين احکام به حقوق بشر و نوعی اخلاق جهانی دارد و به همين جهت
                              هـ) سعی در ايجاد حکومتهای شريعتمدار و فقه‌گرا ندارد و معتقد است که وجود جامعه‌ای دينی در سايه حکومتی غير دينی نيز ممکن است و از اين رو فراق و فراغ دولت از ديانت و ديانت از دولت را هم ممکن می‌داند و هم مطلوب. و) به تکثرگرايی دينی قائل است.
                              ز) از تکثرگرايی سياسی نيز استقبال می‌کند.
                              ح) دين را فقط برآورنده نيازهای معنوی و اخروی می‌داند،
                              ط) معتقد نيست که با تاسيس حکومت دينی و ايجاد جامعه دينی لزوماً رفاه مادی نيز حاصل می آيد.
                              ی) از تمدن غرب و در بسياری از موارد و از فرهنگ آن نيز دفاع می‌کند و اين تمدن و فرهنگ را در برآوردن نيازهای دنيوی مادی موفق می‌داند.
                              يا) دشمن جهان اسلام را بيشتر خانگی می‌داند تا خارجی و می‌گويد از ماست که بر ماست.

                              اسلام سنتگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را فقط ابزار کشف و استخراج حقايق کتاب و سنت می‌داند و آن را منبعی در کنار اين دو نمی‌انگارد و اين شأن اخير را تنها برای عقل شهودی قائل است که پشتوانه حجيت و اعتبار دين است. اگر دست به تأويل کتاب و سنت ببرد بيشتر به حکم عقل شهودی است، نه عقل استدلال‌گر و از اين نظر، عقل‌گرا و آزادانديش و تعبدگريز نيست.
                              ب) بر روح پيام اسلام تاکيد دارد.
                              ج) تجربت‌انديش است و تدين را بيشتر نوعی سير و سلوک باطنی و معنوی می‌داند که فقه شرط لازم (و نه کافی) آن است. شريعت و فقه را هدف و غايت نمی‌داند،‏ بلکه وسيله و آلتی می‌انگارد که از توسل و تمسک به آن گريز و گزيری نيست.
                              د) دغدغه تأسيس جامعه‌ای شريعتمدار و فقه‌گرا را ندارد. بلکه بيشتر در ترويج اخلاق و معنويت می‌کوشد.
                              هـ) از جدايی دين از دولت ناخشنود نيست و حکومت‌های غيردينی را مزاحم استکمال اخلاقی و معنوی نمی‌داند.
                              و) به تکثرگرايی معتقد است.
                              ز) از تکثرگرايی سياسی نيز استقبال می‌کند.
                              ح) دين را فقط برآورنده نيازهای معنوی می‌بيند. و
                              ط) اصلاً معتقد نيست که دين وعده تحقق بهشت زمينی داده باشد. ی) با فرهنگ و حتی تمدن غرب سر ستيز دارد و آن را نتيجه غفلت بشر و عصر ظلمت می‌داند.
                              يا) سبب نکبت و ادبار وضع جامعه اسلامی را خود مسلمين می‌داند‏، نه غربيان و بيگانگان.

                              حال که با ۴ وجه شاخص‌تر غرب و ۴ وجه شاخص‌تر اسلام کمابيش آشنايی يافتيم، می‌توانيم درباره ارتباط غرب و اسلام، طرحی بدين صورتی که می‌آيد تصوير کنيم:

                              A) غرب تا حد فراوانی مسيحی است. پس:

                              ۱) چون اسلام هم دين است، با غرب ستيزی دارد که هر دو دين بزرگی می‌توانند با هم داشته باشند. اين ستيز در مخالفتی که کمابيش در سرتاسر جهان اسلام با ميسيونرهای مذهبی مسيحی، اعم از کاتوليک و پروتستان، نشان داده می‌شود هويداست. کشورهای غربی نيز برای فعاليت‌های تبليغی و ترويجی روحانيان مسلمان، اعم از شيعی و سنی و وهابی، محدوديت‌ها و تضييقاتی ايجاد می‌کنند، اگرچه اين محدوديت‌ها و تضييقات قابل مقايسه با محدوديت‌ها و تضييقات مسيونرهای مذهبی مسيحی در کشورهای اسلامی نيست، و اين نيز بدين علت است که غرب لااقل نظراً آزادی دين و مذهب و وجدان و بيان را از اصول حقوق بشر تلقی می‌کند. حمله ی متقابل الاهيدانان مسيحی و الاهيدانان مسلمان نيز به يکديگر در همين راستا قابل تبيين است. خصوصاً بنيادگرايان مسيحی و بنيادگرايان مسلمان خود را در حال نوعی جهاد مقدس (Holy War) بر ضد يکديگر می‌دانند. کتب، رسالات و مقالات مدافعه نگارانه (apologetic) علمای مسلمان و تئولوگهای مسيحی که شمار آنها روزافزون است، در واقع، مواجهه غرب مسيحی‌اند، با اسلام.

                              حقيقت اين است که، در اين بعد، اگر الاهيدانان هر دو دين توجه کنند به اينکه مساله اصلی جهان امروز، در واقع، مواجهه ماديت و معنويت است، درخواهند يافت که می‌توانند به جای دشمنی با يکديگر، برای دفاع از جبهه معنويان جهان در کنار هم تشريک مساعی کنند، علی‌الخصوص که چون هر دو از اديان ابراهيمی‌اند وجوه اشتراک آنها بسيار بيشتر از آن است که در نگاه نخستين به نظر می‌رسد. چه نيکوست که با توجه به وضع خطير کنونی الاهيدانان اين دو دين الاهيدانانی مانند تامس مرتون امريکايی (Thomas Merton)، هانس کونگ آلمانی (Hans Kung) را اسوه و الگوی خود قرار دهند و به جای تضاد توان‌زدا‌ و تضعيف کننده با يکديگر در جهت تقويت جهان‌نگری معنوی بکوشند.

                              ۲) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است و مسيحيت غرب نيز چنين است، از اين نظر، اسلام و غرب در دوران مدرنيته با مسائل و مشکلات يکسانی مواجهند و بنابراين، می‌توانند به هم کمک فراوان بکنند. البته می‌پذيرم که مسيحيت چون در قياس با اسلام، دين کم شريعتی است و شريعت و فقه گسترده‌ای ندارد و طبعاً مسائل و مشکلات کمتری با مدرنيته دارد و علی‌الخصوص پلوراليزم و حقوق بشر را به سهولت بيشتری می‌تواند بپذيرد و حال آنکه فقه بسيار وسيع و متورم اسلام دشواری‌های بيشتری در اين راه دارد، اما، به هر تقدير، مسائل و مشکلات اسلام و مسيحيت غرب در رويارويی با مدرنيته آنقدر فراوانند که تشريک مساعی اين دو دين يقيناً به سود هر دو خواهد بود. اين تشريک مساعی دو جنبه مهم می‌تواند داشته باشد: ۱) وجوهی از مدرنيته که واقعاً با گوهر دين منافاتی ندارند پذيرفته و جذب و هضم فرهنگ دين شوند و با آنها عناد و مخالفت نشود. ۲) وجوهی از مدرنيته که با گوهر دين منافات زوال‌ناپذير دارند به صورتی مستدل و فقط با توسل به نيروهای باوراننده و اقناع‌گر تضعيف شوند.

                              ۳) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است می‌تواند به خطا دستخوش اين توهم شود که همه فعاليت‌های الاهيدانان مسيحی در جهت تضعيف اسلام و جهان مسلمين است. اساساً در موضع دفاعی فرد يا جامعه هميشه در معرض خطاانديشی و توهم‌زدگی و بيگانه‌ستيزی و دشمن‌خويی است. و اين وضع متاسفانه در ذهن و انديشه بسياری از عالمان و روحانيون اسلام راسخ و يا برجا شده است. از سوی ديگر، در موضع دفاعی گاه هست که آدمی قدرت تميز ميان دوست و دشمن را از دست می‌دهد و خشک و تر را با هم می‌سوزاند. اينکه بسياری از الاهيدانان مسلمان از يادگيری و آموزش بسياری از دستاوردهای فکری و علمی الاهيدانان مسيحی روی برمی‌تابند و اعراض می‌کنند نتيجه‌ی عدم تشخيص دشمن واقعی از غيردشمن است.

                              ۴) چون اسلام چندآوايی است موضعش در برابر مسيحيت غربی در يک ضابطه و جمله قابل تلخيص نيست. بنيادگرايان اسلامی چيزی جز طرد و نفی در قبال الاهيات و دين مسيحی در پيش نگرفته‌اند. سنت‌گرايان اسلامی تا آنجا که الاهيات مسيحی را در راستای حکمت خالده (perennial philosophy) و دين خالد (perennial religion) می‌بينند نسبت به آن قبول و حتی استقبال دارند. آثار رنه گنون (Rene Guenon)، فريتيوف شووان (Frithjof Sohuon)، تيتوس بورکهارت (Titus Burckhardt)، مارتين لينگز (Martin Lings)، گی ايتون (Gai Eaton)، و سيدحسين نصر سرشار است از آموزه‌های الاهيات مسيحی و تفسير و تبيين و دفاع از آنها، و حال آنکه شماری از اينان خود مسلمانند. و اما تجددگرايان اسلامی نيز مطلقاً مخالفتی با الاهيات تجددگرايانه مسيحی ندارند، بلکه می‌توان گفت که يکی از منابع تغذيه فکری آنان آثار اين الاهيدانان مسيحی است. از اين بالاتر، می‌توان مدعی شد که آثار سنت‌گرايان مسلمان و تجددگرايان مسلمان در چند دهه‌ی اخير در تلطيف و انسانی کردن روابط غرب مسيحی و جهان اسلام تاثير عظيمی داشته است، هرچند در مقابل بايد اعتراف کرد که روحانيون بنيادگرا و ايدئولوژيک مسلمان نيز در تيره و تار کردن اين روابط از هيچ چيز فروگذار نکرده‌اند.

                              B) غرب مدرنتر از بقيه‌ی نقاط جهان است پس،

                              ۵) چون اسلام دين است، آن هم دين پرشريعتی که برای جميع ابعاد و ساحات زندگی، اعم از فردی و جمعی، و مادی و معنوی، و دنيوی و اخروی، و کوتاه‌مدت و درازمدت، احکام و دستورالعمل‌هايی دارد طبعاً نوعی تماميت‌خواهی و شمول‌طلبی دارد و از اين رو با غرب که چون مدرنتر از بقيه نقاط جهان است بسياری از ساحتهای زندگی را از شمول احکام دين بيرون می‌برد و حتا در بعضی از ساحتها با احکام دينی مخالفت صريح يا ضمنی می‌ورزد سر سازگاری ندارد.

                              ۶) چون اسلام در دورة ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است و با بسياری از شاخص‌های فکری و علمی آن دوران عقد اخواتی دارد و آن شاخص‌های فکری و علمی با مدرنيته ناسازگاری دارند، از اين رو، اسلام به غرب مدرن به چشم دوستی و يگانگی نمی‌تواند بنگرد. انس و الفت بيشتر جهان اسلام را با کشورهای جهان سوم، ولو غيرمسلمان، که کمتر از غرب به بواطن و ظواهر مدرنيته التزام دارند و تظاهر می‌کنند، در اين راستا می‌توان تبيين کرد.




                              Comment


                              • D غرب از سلطه فرهنگی و معنوی برخوردار است. پس،

                                ۱۳) چون اسلام دين است و خود را کلمه‌ی عليای الاهی می‌داند با اين پرسش مواجه است که علت نفوذ و جذابيت فرهنگی و معنوی غرب چيست؟ بسياری اصلاً منکراين سلطه فرهنگی و معنوی شده‌اند و برای توجيه اين انکار، به بسياری از مشکلات روان‌شناختی و اجتماعی انسان غربی توسل می‌جويند. حتی اسلام آوردن بعضی از غربيان را دليل صدق‌ مدعای خود می گيرند. آمارهای حاکی از نابسامانی‌های فردی و جمعی غربيان همواره برای اين دسته از مسلمانان شادی‌زا بوده است (و اين جای بسی تأسف است) که کسی برای اثبات سيادت و حقانيت مکتب خود خوشحال شود از اينکه انسان‌های پريشان و شکست‌خورده در غرب فراوان باشند)، دسته ای ديگر می‌کوشند تا نشان دهند که غربيان هر جا مسلمان بدون نام بوده‌اند، يعنی اسماً غيرمسلمان و عملاً مسلمان بوده‌اند، رشد فرهنگی و معنوی کرده‌اند. بعضی ديگر جذابيت سلطه فرهنگی و معنوی غرب را نشانة نفسانيت و غلبه خوی بهيمی انسان دانسته‌اند و آن را مصداق تبعيت از هوای نفس و شهوت‌پرستی و انانيت تلقی کرده‌اند، بعضی آن را از علائم آخرالزمان دانسته‌اند و در واقع فرهنگ و معنويت غرب را فرهنگ‌نما (pseudo-culture) و معنويت کاذب (pseudo-spirituality) دانسته‌اند و...

                                ۱۴) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور کرده است می‌تواند سلطة فرهنگی و معنوی غرب را براساس ديدگاه ادواری (cgclie) تاريخی توجيه و تبيين کند. طبق اين ديدگاه دوران طلايی و سيمين بشريت گذشته است و اين دو دوران دوران‌های سلطة فرهنگی و معنوی اديان بزرگ الاهی بوده‌اند و اينک به دوران آهن و تاريگی پا نهاده‌ايم، و طبعاً اقتضای روحيه اين دوران پذيرش و استقبال از فرهنگ و معنويت جديد غربی است. از اين روست که اين ديدگاه همة نهضت‌های دينی جديد (New Religius Morements) را نيز و آنها را معنويت شيطانی می‌داند. (نمونه اين سخنان را در آثار گنون و شووان و نصر می‌توان ديد.

                                ۱۵) چون اسلام کمابيش در موضع دفاعی است بزرگترين چالش کنونی‌اش همين سلطه فرهنگی و معنوی غرب است. و اين چالش به صورتهايی که در بند بعدی خواهد آمد جلوه‌يافته است.

                                ۱۶) چون اسلام چندآوايی است واکنشی به چالش سلطه فرهنگی و غرب نشان داده است چندگانه بوده است. بنيادگرايان اسلامی، شايد به فاحشترين صورت در تاريخ اسلام، عرصة فکر و فرهنگ را عرضه مشت و لگد و اذيت و آزار و زندان و شکنجه کرده‌اند و هر دگرانديش را که اندکی ميل به فرهنگ غرب نشان دهد تجسم شيطان و شيطان مجسم تلقی می‌کنند و بدترين ظلمها و بی‌عدالتی‌ها را در حقش روا می‌دارند. رفتار طالبان، القاعده، و روحانيان ايدئولوژيک کشور من با فرهنگ غربی مصداق بارز اين رويکرد است. قتل‌های زنجيره‌ای که تعداد آنها بسيار بيش از آن است که همه می‌پندارند، و اگر ادامه‌اش با مانع روبه‌رو نشده بود جهانيان از وسعت و عمقش باخبر می‌شدند، حمله و به آتش کشيدن کتاب‌فروشی‌ها و موسسات انتشاراتی دگرانديش، ترور حجاريان، که به راستی از مغزهای متفکر ايران معاصر است، حمله به جلسات سخنرانی متفکران و عالمان و روشنفکران دگرانديش، حمله به روحانيان اديان و مذاهب اقليت، جلوگيری از نشر کتاب‌های دينی و مذهبی اقليت‌های دينی، سانسور شديد کتب و مطبوعات و مجلات، جلوگيری از عرضه بسياری از کتاب‌ها به زبان‌های اروپايی در نمايشگاه به اصطلاح بين‌المللی کتاب تهران، فحاشی بسيار وقيحانه به دگرانديشان حتی از رسانه‌ی ملی، متهم کردن دگرانديشان به همکاری با اجانب و جاسوسی و مزدوری و ارتزاق از سازمان‌های جاسوسی غرب، ايراد غيرواقعی‌ترين و زننده‌ترين اتهامات به دگرانديشان از تريبون‌های نماز جمعه، ارعاب و تهديد دانشجويان دگرانديش و ايراد وحشيانه‌ترين شکنجه‌های جسمی و روحی بر آنان در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها.

                                تجددگرايان مسلمان، برعکس، هر حسن و مزيتی در فرهنگ غرب ديده‌اند پذيرفته‌اند و سعی کرده‌اند تا آن را در فرهنگ دينی و مذهبی مسلمين وارد کنند و سنتگرايان مسلمان به شدت فرهنگ غربی را نفی کرده‌اند، اگر چه برای اين نفی هرگز دست به خشونت فيزيکی نزده‌اند.

                                سخن ما در اين ميان چيست؟ به نظر من:

                                ۱) غرب نبايد از سلطه تمدنی و مادی خود برای تحکيم و تقويت سلطه فرهنگی و معنوی خود استفاده کند. ارزش‌های فرهنگ غربی آنقدر جذابيت عقلی و اخلاقی دارند که غرب نيازمند توسل به وسائل و ابزار تمدنی و مادی خود برای ترويج آنها نداشته باشد. از اين رو:

                                ۲) غرب نبايد هيچ‌گونه قصد و عمل غرب‌گستری در کشورهای اسلامی، با توسل به زور و خشونت و لشکرکشی و عمليات نظامی و امثال اينها، داشته باشد. اين گونه کارها نه تنها به سلطه فرهنگی و معنوی غرب در جهان اسلام منجر نمی‌شود، بلکه بدون شک از جذابيت فرهنگی غرب تا حد وافری می‌کاهد.دموکراسی از طريق بمب‌افکن‌ها و موشکهای بالستيک صادرکردنی نيست و اصولا در عرصه فرهنگی نبايد سرهنگی کرد. تفکر نظامی با تفکر دموکراتيک ناسازگار است.

                                ۳) غرب نبايد در مواجهه با جهان اسلام و کشورهای غيراسلامی سياست يک بام و دو هوا و تبعيض‌آميز داشته باشد. اين کار مانع عاطفی و روانی در جهت روابط غرب و جهان اسلام ايجاد می‌کند. چون مسلمين خود را دستخوش تبعيض و ستم می‌بينند. (ناديده گرفتن بمب‌های اتمی اسرائيل و تاکيد بر اين که ايران حتّی حق غنی‌سازی اورانيوم هم ندارد، خود نمونه‌ای از اين سياست دوگانه است که به لحاظ حقوقی قابل دفاع نمی‌باشد. پشتيبانی يکجانبه از اسرائيل و عدم توجه به نابودی ملت فلسطين و درد و رنجی که آنان می‌کشند، نمونه‌ای ديگر از سياست دوگانه است.) اگر ديکتاتوری و استبداد و اختناق بد است، در همه جا بد است، نه فقط در جهان اسلام.

                                ۴) جهان اسلام بايد به اين تصور از خود (Self-image) پايان دهد که گويی غرب فقط در تضاد و مخالفتش با اسلام تعريف می‌شود. اين خودانگاره، هم ناشی از عقده حقارت جهان اسلام است، و هم ناشی از خودبزرگ‌بينی آن. جهان اسلام بايد خود را شريک و دارای سهم در پديد آمدن نظم معنوی و اخلاقی جديد جهان بداند و سهم خود را در اين ميان ادا کند، نه اينکه فکر کند که ديگران در حال پختن آشی هستند که برای اسلام و مسلمين در حکم زهر است، نه دارو و خوراک، آشی در حال پختن است که می‌تواند برای حال و آينده بشريت بسيار مفيد باشد. هر فرهنگ و تمدنی، از جمله اسلام، بايد سهم خود را در اين آش داشته باشد.

                                ۵) اسلام و غرب هر دو بايد از اسارت در دام حافظه تاريخی خود، که متاسفانه حاکی از خصومت و عداوت است، برهند و اجازه ندهند که گذشته نامطلوب نياکانشان، حال و آينده خود و فرزاندانشان را در قبضه و چنگ خود گيرد و آن را به خصمانه‌ترين و غيرانسانی‌ترين شکلی درآورد، در واقع، به گذشته ملحق و ملصق کند. رجوع به تاريخ گذشته برای درس آموزی در جهت ساختن حال و آينده‌ای بهتر است، نه برای انباشتن کينه‌ها و انتقام‌جويی‌ها.

                                ۶) براين اساس، ما طرفدار صلح جهانی و همزيستی مسالمت‌آميز بر مبنای آزادی، عدالت، و عشق‌ايم. به نظر ما، هرجا آزادی، عدالت، و عشق سرکوب شود، صلح به خطر می‌افتد. صلح فرزند آزادی، عدالت و عشق است. اگر بخواهيم جهانی صلح‌آميز داشته باشيم که وضع خطير و شکننده کنونی جهان فقط با همين صلح‌خواهی به ساحل امنی خواهد رسيد، بايد در پاسداشت و حفظ و حراست آزادی، عدالت و عشق هيچ قصور و تقصيری را نپذيريم. اين است که من طرفدار ليبرال دموکراسی بشر دوستانه‌ام. ليبراليسم مورد اعتقاد من دغدغه آزادی دارد، دموکراسی مورد اعتقاد من پاسدار عدالت در عرصه اجتماعی و سياسی و مدنی است، و اومانيسم مورد اعتقاد من ضامن عشق جهانی است، عشقی که هيچ حد و مرزی نمی‌شناسد و همه خطوط قومی، ملی، نژادی، دينی و مذهبی، و سياسی را درمی‌نوردد. وقتی دموکراسی باشد صلح هست. جمهوی جمهوری‌ها خواسته من است که چون پاسدار دموکراسی است ضامن صلح هم هست. دموکراسی‌ها با يکديگر نمی‌جنگند. نظام سياسی تمامی کشورها بايد دموکراتيک شود. وقتی جمهوری در همه کشورها شکل گرفت، می‌توان کنفدراسيونی از جمهوری‌ها تشکيل داد که به صورت فدرالی اداره خواهند شد.

                                ۷) آنچه برای آرمان‌هايی که در بند قبل گفته شد مزاحمت و مانعيت جدی دارد بنيادگرايی دينی و سياسی است. از اين نظر، غرب، و علی‌الخصوص، جهان اسلام بايد بجد بکوشد تا قرائت بنيادگرانه از دين و سياست را به قوت برهان و منطق طرد و نفی کنند. جهان اسلام اگر قرائت بنيادگرايانه را طرد و نفی نکند نه خود روی آرامش خواهد ديد و نه با غرب به آرامش خواهد زيست. مسلمانان، يهوديان و مسيحيان نبايد دين را به سلاح پيکار و جنگ تبديل کنند. پيروان همه‌ی اديان بايد اصالت را به صلح و همزيستی مسالمت‌آميز بدهند. شرط اين صلح‌جويی رواداری است و شرط رواداری اين است که مؤمنان واقعيت پلوراليسم دينی را بپذيرند و از اعتقاد جزمی برتری دين خود بر اديان ديگر دست بردارند. خودبرتردانی و برتری‌جويی به نفرت و جنگ می‌انجامد نه به صلاح و صلح که داعيه اديان است. اينک بنيادگرايان يهودی، مسيحی و مسلمان در يک جبهه قرار گرفته‌اند. همه آنها با سوءاستفاده از احساسات دينی در حال شعله‌ور کردن آتش جنگ و کشتار انسانهای بی‌گناه هستند. در مقابل، دينداران صلح‌طلب يهودی، مسيحی و مسلمان بايد در يک جبهه قرار گيرند، نشان دهند که صلح و فقط صلح و دوستی و برادری پيام اديان ابراهيمی است. آنان برای پی گرفتن اين هدف در درجه نخست بايد دين را از پهنه‌ی سياست معطوف به قدرت (دولت) دور کنند (جدايی نهاد دين از نهاد دولت). هدفی که آنان بايد در هر گام در مقابل خود بگذارند، همزيستی صلح‌آميز همه انسانهاست. اصل اساسی اخلاقی و دينی ما بايستی نه پافشاری بر يک حکم جزمی سنتی، بلکه سازش و همزيستی صلح‌آميز در دنيای مدرن باشد. اديان در تفسير انسانی از آنها بايستی اين نقش را ايفا کنند که زندگی صلح‌آميز انسانها را امکان‌پذير سازند. شعار عصر روشنگری در قبال دين در بيان کانتی آن چنين بود: دين فقط در حيطه عقل! اکنون با توجه به تجربياتی که اندوخته‌ايم و اهميتی که لازم است به صلح و همزيستی بدهيم، می‌توانيم اين شعار را مشخصتر کنيم و بگوييم که دين امروز بايد جای خود را در آن حيطه ادراکی و عاطفی‌ای بيابد که به صلح و دوستی ياری‌رسان باشد. دين فقط در حيطه‌ی صلح: اين است معنای ديانتی شايسته و بايسته برای دنيای مدرن. مسيح در موعظه بر سر کوه گفت: "خوشا به حال صلح‌دهندگان، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد."

                                اکبر گنجی

                                Comment

                                Working...
                                X