Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
مصاحبه مذکور در تیرماه سال جاری و در پاریس انجام شده است. طی سفر کوتاه دکتر سروش و سخنرانی مهم ایشان در دانشگاه سوربن جمعی از دانشجویان در یک جلسه غیر عمومی به طرح سئوالاتی از ایشان پرداختند و دکتر سروش نیز با صبر و حوصله به سئوالات ایشان پاسخ گفت. سئوالات دانشجویان موضوعات گوناگونی را در بر می گرفت از جمله سئوالات مربوط به مسائل سیاسی آنروز بویژه شکست اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری که برای انتشار در این نوشتار تازگی خود را از دست داده و در اینجا نیامده است. بخشی که در زیر می خوانید بیشتر نظرات دکتر سروش درباره سیر مطالعاتی خودش با محوریت مولوی است.
با سپاس از شما که این فرصت را در اختیار ما گذاشتید بعنوان شروع بحث از زوایای کمتر مطرح شده شخصیت خودتان شروع می کنیم. از چه سنی شما با مولوی آشنا شدید و چگونه با وی مأنوس شدید؟ و چه ویژه گی مولوی شما را جذب خودش کرد.
دکتر سروش: بسم الله الحمن الرحیم خانواده ای که من در آن بدنیا آمدم و بزرگ شدم پدر خانواده اهل ذوق و ادب بود، مادر خانواده هم همینطور. این علاقات مرا به سمت شعر کشاند و تا امروز همچنان در آن جاده باقی هستم. اما پدر من با مولوی انسی نداشت به همین سبب در کتابخانه منزل ما دیوان حافظ و سعدی بود اما مثنوی مولانا نبود. خوب به یاد دارم که کوچک بودم و به مدرسه می رفتم بعضی از صبحها پدرم بعد از نمازبوستان سعدی می خواند و هنگامی که من صبحانه می خوردم صدای پدرم را می شنیدم که بوستان می خواند یا اشعار دیگر سعدی را. اولین شاعری که شناختم و اشعارش را به حافظه سپردم سعدی بود. چاپ سنگی از دیوان سعدی را در منزل داشتیم که مثل بسیاری از کتب تنقیح نشده دیگر پر از اغلاط بود و اشعار سعدی با همان اغلاط وارد ذهن من شد و اکنون هم پاره ای از اشعار بصورت ادیت نشده ای در ذهن من هست و هنگامیکه اشعار پاره ای از دیوانها را می خوانم در می یابم که کجا با اصل صحیح مطابق نبوده است. باری دیوان حافظ هم داشتیم و آنرا هم می خواندم اما کمتر می فهمیدم ،سعدی را بیشتر می فهمیدم اما مولوی نداشتیم. در دوره دبیرستان استاد اخلاقی داشتیم که با مولوی بسیار مأنوس بود. در کلاسهای اخلاق از اشعار مولوی استفاده بسیار می کرد. از آنجا بود که من با مولوی آشنا شدم اما حقیقت این است که از شعر مولانا چندان خوشم نمی آمد برای آنکه فصاحت و بلاغت لازم را در آن شعرها نمی دیدم خصوصا در قیاس با اشعار سعدی که حلاوتی داشت و در مقایسه با اشعار حافظ که صلابتی داشت هیچ یک از اینها را در شعر مولانا نمی دیدم. حتی گاهی از آن اشعار احساس نفرت هم می کردم. اما این بدگمانی و بی مهری طول چندانی نیافت و من یکروز در مغازه پدرم و در میان اوراق باطله بریده ای از مثنوی مولانا را که توسط مرحوم فروزانفر تهیه شده بود یافتم و از آنجا بود که من با دنیای مولوی آشنا شدم و در کام او رفتم. آن گزیده را خواندم همراه با پاره ای از توضیحات فروزانفر و بسیار برای من دلنشین بود.
سئوال: الان در خاطر شما هست که آن کدام بخش از مثنوی بود؟
دکتر سروش: بله دقیقا به یاد دارم که آن داستان مرد درشت خوش سخن بود که اتفاقا قصه اخلاقی بسیار آموزنده ای است که می گوید مرد چرب زبان تند خویی بود که بوته خاری را در میان راه رهگذران افکنده بود
همچو آن مرد درشت خوش سخن در مین ره فکند او خاربن
رهگذریانش ملامتگر شدند بس بگفتندش بکن آنرا نکند
مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کارما واپس مغژ
اینکه می گویی که فردا این بدان که به روزی که می آید زمان
آن درخت تو جوانتر می شود واین کننده پیر و مضطر می شود...
خاربن دان هریکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت ...
نتیجه ای که مولانا می گیرد این است که این خاربنی که بر سر راه سلوک معنوی ما است خویهای بدی است که در ضمیر ما نشسته در حالیکه ما فردا و فردا می کنیم و می گوئیم روزی به سراغ این بوته های خار خواهیم رفت و آنها را برخواهیم کند و غافلیم از اینکه پس از مدتی نسبتها معکوس می شود ، ما ضعیفتر می شویم و آن بوته خار نیرومندتر و پس از مدتی زور ما به او نمی رسد و از عهده کندن او بر نمی آئیم راسخ و محکم نهاد می شود و ما با آن رذائل و زشتی ها از دنیا می رویم. این قصه و نیز ابیات نخستین مثنوی در آن بود ونیک به یاد دارم مرحوم فروزانفر راجع به آن بیت مولانا که گفته بود گرچه تأثیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشنتر است عقل در شرحش چو خر درگل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیل باید از وی رو متاب. یادم هست که فروزانفر توضیح داده بود این تعبیر "روشنگر" از تعبیراتی است که ظاهرا اولین بار مولانا ساخته و بکار برده است و بعد ها البته من در یافتم امثال این ترکیبات را مولانا فراوان ساخته وابداع کرده است .باری آن گزیده ، گزیده بسیار سود بخشی بود و پای مرا بدنیای مولانا باز کرد. آن استاد اخلاق همچنان با ما بود و از افاضاتش استفاده می بردیم و او هم ابر وار باران ابیات مولانا را از ما دریغ نمی کرد . تا من به کلاس آخر دبیرستان رسیدم و تصمیم گرفتم تا مثنوی مولوی را برای خود تهیه کنم . در منزل شوهر عمه ام که کارمند دانشگاه بود چاپی از مثنوی مولانا را دیده بودم که به خط مرحوم میرخانی بود ، خط نستعلیق خوشی بود و روی کتاب نوشته بود که این صحیحترین مثنوی است که در عالم به چاپ رسیده ،خوب در آن عالم جوانی آن تعبیر مرا جذب کرد خصوصا در مقدمه این چاپ هم آمده بود که هرکسی ده غلط در این کتاب پیدا بکند یک سکه به او جایزه داده می شود. باری من آن کتاب را تهیه کردم و از آنجا بود که قصه آشنائی من با مولوی پیشرفته تر شد و شروع به خواندن مثنوی کردم و بحمدالله حافظه هم یاری می کرد و ابیات در ذهن من می نشست و در دوران دانشگاه و پس از دانشگاه تا امروز، الان باید چهل سال باشد که من مونسی بهتر و نزدیکتر از مولانا ندارم و نداشته ام. حقیقتا به معنی واقعی کلمه روزی نیست که یا من به مولانا نیاندیشم و یا از او بیتی نخوانم و یا در گفتار و نوشتار خودم از او استفاده نکنم و به او استناد نکنم و این چنین است که به توفیق الهی آشنائی من فزونتر و فزونتر شده و هنگامیکه موفق شدم ویرایش تازه ای از مثنوی عرضه کنم آنجا هم خدا را خیلی شکر گذاشتم و آن فرصت بسیار مغتنمی بود برای من که مثنوی را بارها بدقت بخوانم و روی کلمه ، کلمه آن تأمل بکنم و از این طریق باز انبان ذهنم را از ذخائر نهانی و مفاهیم مثنوی بیاکنم. و بحمدالله تا امروز این انس و این توفیق از من سلب نشده است.
سئوال: چه ویژگی بارزی شما در کلام مولانا دیدید که متمایز بود و شما را به خودش جذب نمود؟
دکتر سروش: ویژگیهای نهان دارد و ویژگیهای آشکار . من سخن مولوی را ولو آنکه در حفظ نداشته باشم، لابلای کلمات دیگران تشخیص می دهم به همین دلیل خیلی از مواردبعضی افراد به من مراجعه می کنند و شعری را به عنوان یکی از اشعار مولوی می آورند و از من می پرسند که معنی این شعر چیست؟ من با نگاههای اولیه تشخیص می دهم که اساسا این شعر مال مولانا هست یا مال مولانا نیست. عمق سخن و آشنائی که من با سبک سخن گفتن مولانا پیدا کردم که البته تجربه و ممارست هم در آن نقش بسیار زیاد داشته، به من می گوید که کلام از آن کیست. نزد من مؤلف در کلام خود نشسته است و غائب نیست و تعبیری خود مولانا دارد که می فرماید
ما چه خود را در سخن آغشته ایم از حکایت ما حکایت گشته ایم
ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی ماندم از قصه تو ، قصه من بگوی
گویی خود مولانا حکایت شده است، افسانه شده است و ذوب در کلام خود شده است و نقش شخصیت خود را بر سخن زده است و لذا آشنائی با آن روح بزرگ کمک می کند به تشخیص وثاقت یا عدم وثاقت کلام ،اصالت یا عدم اصالت کلام ؛این را من جزو ویژگیهای نهانی کلام مولانا می دانم که ممارست بیشتر آنرا برای آدمی به نحو ملموسی آشکار خواهد کرد. فی المثل به یاد دارم مرحوم کیومرث صابری این شعر را نقل کرده بود و یکبار هم از زبان آقای مهاجرانی شنیدم :
"خشک چوبی خشک سیمی خشک پوست از کجا می آید این آواز دوست"
که می گویند مولانا این شعر را در باب تار یا رباب سروده است که در اولین نگاه به نظر من آمد که این شعر نباید از آن مولانا باشد به دلائل زیاد که یکی کلمه سیم است من گفتم که کلمه سیم برای آلات موسیقی از کلمات مستحدث و جدید است و در زمان مولانا بکار نمی رفته و اگر می خواست بگوید می گفت خشک تاری و این تازه مربوط می شود به جهات لفظ شناسی ولی چنانچه گفتم وجوهی هم هست که چندان قابل توصیف نیست اما اهل تجربه را راهنمایی می کند برای تشخیص صحیح از ناصحیح کلام . مثلا در سخنان کسروی هست که مولانا گفته:
" کل نسوان از شهین و از مهین لعنت الله علیهم اجمعین"
که این دروغ محض است و مولانا چنین شعری نگفته است یا بعضی افراد که طعن بر مولانا می زنند که مولانا سروده:
" تو مرو همچون حسین در کربلا تا نیافتی در میان صد بلا"
که مطلقا این شعر سروده مولانا نیست . یا شاملو از قول مولانا گفته بود که اگر مار دیدی و قزوینی ، "مار را بگذار و قزوینی بکش" . اینها نسبتهای باطلی است که اگر کسی آشنا با کلام مولانا باشد ، براحتی درخواهد یافت که این سخنان از آن او نیست. حتی مقلدانی که مولانا داشته ، که اولینشان پسر او بوده و نیز حسام الدین که خلیفه او بوده و حتی کسانی که بعدها پیدا شدند و سبک کلام مولانا را توانستند تقلید بکنند ، باز هم کلام مولوی از آنها متمایز است. حلاوتی و حرارتی دارد که در سخنان دیگران نیست.
از این بگذریم، مولوی فرد بسیار زبر دستی در سخن گفتن بوده و همچنانکه می دانید نمی خواسته وقت خود را صرف آرایش کلام بکند اگر می خواست از قدرت بی مانندی برخوردار بود ، بدلیل آنکه ابیات فوق العاده زیبا و پخته ای در همین مثنوی هست که حکایت می کند یک شاعر درجه اول پشت آنها نشسته و آنها را سروده اما اساسا بدلیل آنکه ذهن او مشغول تماشای مناظر زیبای دیگر بود چندان در لفظ و آرایش کلام در نمی پیچید:
"قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیه دولت تویی در پیش من "
مولوی تخلصش خاموش بود و خاموشی را برگزیده بود و اینهمه حرف که می زد از اضطرار بود لذا با سیاست کلی او مناسب همین بود که کمتر بگوید یا اگر می گوید گفته های خود را نیاراید،زینت نکند و در بند لفظ وقافیه نماند به همین دلیل در آن غزل مشهور دیوان شمس می گوید
" ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی"
Comment
-
مغز کار مولانا، گوهر کار مولانا خاموش بودن است و سخن گفتنهایش پرده ای می کشد بر روی مغز کار او . اما خصائص دیگری که کلام مولانا دارد به گمان من هیچ شاعری را در زبان پارسی پیدا نمی کنیم که احتمالا در همه ادبیات همه زبانها هم پیدا
" چون زرخت تن تهی شد این بدن تر و خشک خانه نبود آن من"
خانه را ترک می کنند و می روند و آزادتر هم می شوند و الان مولوی است که در کلامش نشسته است و به گمان من کتاب او مثل قرآن یک کتاب الهامی است و همنشینی با او و کتاب او همنشینی با اولیاء خداوند است.
سئوال: آقای دکتر شما از ابتدای جوانی که اشعار فارسی را می خواندید آیا به نیت حفظ کردن می خواندید یا ناخوداگاه در ذهن شما این تلقی ایجاد شده بود که هر شعر در پی خواندن باید حفظ شود و اساسا شما یک شعر را چند بار می خوانید حفظ می شوید؟
دکتر سروش: خیر من به قصد حفظ کردن هیچ شعری را نمی خوانم من اساسا اشعاری را که می پسندیدم به دلم می نشست و بدون کمترین زحمتی و بدون کمترین تکلفی در یاد من می ماند. البته بعدا در فرصتهایی از آنها استفاده می کردم و همین باعث می شد که بهتر و راسختر در ذهن بماند و کهنه نشود. دوران نوجوانی و جوانی حافظه من البته بسیار قویتر از الان بود. به یاد دارم یک صفحه شعر را با یک نگاه سریع از بالا تا پائین حفظ می شدم ولی الان این چنین نیست و جهد بیشتری می خواهد ،شاید با دو بار یا سه بار خواندن شعری را حفظ شوم.
سئوال: در مورد حیاء و عفت کلام در اشعار مولانا در مقایسه با سایر شعراء و اینکه چرا مولوی در اشعار و تعابیرش الفاظ رکیک را بکار می برد؟با توجه به جایگاه معنوی و اخلاقی این شاعر بزرگ چه توجیه و توضیحی در این خصوص دارید؟
دکتر سروش: بله این سئوالی است که من در کلاسهای درسم هم با آن مواجه بودم، سئوال جدی و مهمی است. مولوی از این حیث که شما مطرح کردید یک پدیده کاملا منحصر بفرد است .شاید هیچ شاعر دیگری را ما نداشته باشیم در سطح مولوی و در کاری مثل مثنوی که سخنانی بگوید که عرفا زشت و رکیک شمرده می شود.در کتاب مثنوی این اتفاق چندان افتاده که نمی توان آنرا حمل بر اتفاق و اضطرار کرد و باید گفت که مولانا عمدی در این کار داشته و آگاهانه، عالمانه و عامدانه در اشعار و قصه هایش این کلمات رکیک را بکار گرفته است. شعری را از مولوی برایتان بخوانم :
" کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود " تفاوت است بین دو گونه شخص: یکی که از فرط کمال خاکها را طلا می کند و یکی که از فرط نقصان طلاها را خاکستر می کند. مولوی از آن دسته بود که خاکها را طلا می کرد یعنی همین قصه های زشت را اگر دیگران می گفتند جز زشتی و رکاکت از آنها حاصل نمی شد اما او عالیترین معانی معنوی و روحانی را از آنها استخراج کرده است و این کار را چنان با مهارت انجام داده که تا امروز کسی بر او طعنی نزده و خرده ای بر او نگرفته است. یعنی زیبائی های کتاب مثنوی چندان خیره کننده است که این زشتیهای خرد در نور آنها محو می شود و به چشم نمی آید ، به همین دلیل شما می بینید بزرگانی همچون حکیم سبزواری بر کتاب مثنوی شرح نوشته اند و متعرض آن نکات نشده اند .
اما ورود و حضور این کلمات در مثنوی را از چند طریق می توان توضیح داد. اول به یاد داشته باشیم که مولوی شاگرد دو نفر بود یکی پدرش و دیگری شمس تبریزی و این هر دو بزرگوار زبانهای تندی داشتند. شمس تبریزی مقالاتش باقی است و نشان می دهد که مردی درشت خو و درشت گو بود. گاهی کلمات تند و موهنی در مخاطباتش بکار می برد . پدر مولانا که صوفی بود و اهل منبر بود، اساسا تجربه های عرفانی اش را با ادبیات اروتیک بیان می کرد. شما نوشته های بهاء ولد که در دو جلد چاپ شده نگاه بکنید، می بینید که روابط خودش با خدا را به شکل روابط جنسی بیان می کند. مولوی پرورده چنین فضائی بود و اینگونه سخن گفتن برای وی عادی شده بود. ما همه فرزندان فضائی هستیم که در آن تربیت می شویم و بزرگ می شویم ، این تعلیل اول. اما تعلیل دوم آنکه مولوی در خانه نمی نشست تا اشعارش را بسراید و بعد در دفترچه ای بنویسد شعرهایش در مجالس شبانه و بطور حضوری و شفاهی سروده می شد. این نشستها گاهی تا به صبح هم طول می کشید . اشعار را فی البداهه و بدون هیچ ذهنیت پیشین همراه با تداعی های مکرر می سرود . یکی از مخاطبان او به احتمال زیاد حسام الدین چلبی این اشعار را روی کاغذ می نوشت و بعدا به نظر مولانا می رساند تا شاید تصحیحاتی در آن انجام بدهد که من این احتمال اخیر را بسیار ضعیف می دانم. بهرحال شعرها این چنین سروده می شد. قرائن بسیاری در خود مثنوی موجود است که مثلا در یکی از جلسات ناگهان کسی در را باز کرده و وارد شده یا کسی خمیازه کشیده یا کسی مثلا چرت می زده و همه اینها در مثنوی منعکس شده است. در جائی مولوی می گوید: گر هزاران طالبند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول . منظورش اینست که این وسط یک نفر چرت می زند و من نمی توانم شعر گفتن را ادامه بدهم اما البته بعدا به خود نهیب می زند که
لیک با بی رغبتی ها ای ضمیر صدقه سلطان بیافشان وا مگیر
مخاطبان مولانا در این جلسات ، علماء و فضلا و متخصصان نبودند. مردم عادی کوچه و بازار بودند بطوریکه مولوی به همین سبب مورد انتقاد و خرده گیری دیگران واقع می شد به او می گفتند؛ چرا تو با اینها نشست و برخاست می کنی؟ چرا با فضلاء و علما جلسه نمی گذاری؟ واین اراذل را چرا بدور خودت جمع کرده ای؟چرا اجازه می دهی اینها پیش تو بیایند؟ مولانا هم با همان حاضر جوابی همیشه گی اش می گفت که اگر آنها از بزرگان بودند که من به خدمتشان می رفتم، اکنون آنها به من محتاجند تا از من چیزی بیاموزند و راهنمائی بگیرند. حال در محضر چنین کسانی سخن گفتن گاهی آدمی را وادار به همزبانی می کند. مولوی گاهی قصه هایی می گفت با همان زبان عامیانه و بازاری و میدانی که خوشایند اطرافیان باشد و گاهی هم چنان اوج می گرفت که صد عالم و فقیه به گرد اسب او نمی رسیدند، هردو حالت را شما در مثنوی می بینید.
تعلیل سومی که برای این امر می توان ذکر کرد این است که مولوی با تبعیتی که از شمس تبریزی می کرد "ملامتی" بود. ملامتیه فرقه ای بودند در میان صوفیه که فلسفه شان این بود که بدترین خطری روح یک عارف و سالک را تهدید می کند مدح و ذم مردم است به این معنا که نگاهش دائما به دهان مردم باشد. و ببیند در حق او چه می گویند تا خوش رقصی کند و کاری بکند که مورد تحسین مردم قرار گیرد . ملامتیان بدنبال این تشخیص یک راه عملی هم نشان می دادند و آن اینکه نه تنها کاری نکنید که مردم ستایشتان بکنند بلکه کاری بکنید که مردم ملامتتان بکنند و به همین دلیل آنها را ملامتیه می گفتند. آنان کارهایی می کردند که به ظاهر بسیار زشت و نامشروع بود و عقلای قوم آنرا بر نمی تافتند و ملامت می کردند. غزالی هم که رگه هایی از ملامتی گری داشت می گوید: جائز است آدمی در لیوان شراب آب بخورد تا مردم بپندارند که او شراب می خورد و اعتقادشان از او سلب بشود و درحق او مدح نگویند و او را مذمت کنند و دور او را خالی کنند و به او ارادت نورزند . آنان اعتقاد داشتند این برای بهداشت روحی و سلامت معنوی آدمی بسیار لازم است. جمع شدن مریدان و ستایشگران و مداحان قاتل روح آدمی است. مولوی در باب فرعون همین را می گوید که فرعون از شکم مادرش فرعون نبود، بلکه " او زمدح خلقها فرعون شد کن ظلیلا النفس هونا لاتسد " یعنی کوچک باش ، فروتن باش و دنبال سیادت مباش که مرید جمع کردن تو را می کشد. خود مولوی وقتی که شرح اولین ملاقاتش با شمس را بیان می کند( البته بدون نام بردن شمس) از زبان شمس می گوید که : " تو شمع شدی قبله این جمع شدی و من به او گفتم :
شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
در حقیقت شمس او را ملامت کرده بود که آقایی، رهبری ، سروری ،شیخی ، پیشی ،همه کاره ای ، مداحان و مریدان بدنبالت هستند چه گونه می توانی حرکت کنی، اینها را بریز تا سبک شوی بتوانی پرواز کنی. حال گمان من اینست که مولوی در پاره ای از این موارد ملامتی گری می کرد. یعنی با آن مقام و درجه بلندی که داشت، فقیه و مفتی و عارف از او انتظار نداشتند که زبان به اینگونه سخنان بگشاید اما او آشکارا چنین می گفت تا مورد ملامت مردم قرار گیرد گرچه این کار نه تنها او را پست نکرد بلکه بلندتر هم کرد و شاهدی شد برای همان سخن مولانا گفت :
" چون زخود رستی همه برهان شدی چون که گفتی بنده ام سلطان شدی " و نیز شعر دیگر مولانا که گفت: " نردبان خلق این ما و منی است عاقبت از نردبان افتادنی است هرکه بالاتر رود احمقتر است استخوان او بتر خواهد شکست. چنانکه دیده می شود دو درس مهم در مثنوی هست یکی تواضع و دیگری درس عشق است که این دو بهم آمیخته و متصل هستند. شرط عاشقی تواضع است و آدم متکبر نمی تواند عاشق بشود و مولوی که این درسها را می داد خودش هم عمل می کرد و یکی از شیوه های عملش هم این بود که ملامتی گری می کرد. یعنی کاری می کرد که مردم ستایشش نکنند و از زهری که به نام مدح در کام آدمی ریخته می شود اجتناب می کرد و بهداشت روانی لازم را تأمین می نمود اینها مجموعه دلائلی است که به نظر من می آید.
سئوال: آیا در اشعار و مکتوبات بجا مانده از مولوی نوعی نگاه سیاسی و یا نوعی از برداشت مولوی نسبت به حاکم و شکل حکومت دیده می شود ؟
دکتر سروش: خیر ، البته مولوی مباحث فردی دارد، مباحث اجتماعی دارد و چنانکه گفتم مهمترین درسش تواضع و عشق است. غیر از اینها هرچه گفته فرع بر اینها است. البته از کلامش می توان نظام خداشناسی بیرون آورد ، نظام پیامبر شناسی بیرون آورد که من کوشیده ام این کارها را بکنم و ان شاء الله در آینده معادشناسی مولانا را هم خواهم گفت. اما درپاره ای از مقولات ، مولوی وارد نشده از جمله موضوعی که شما اشاره کردید و همیچنین موضوعی مثل عدالت که در مثنوی بسیار ضعیف است و اشارات مولوی به این موضوع مهم، بسیار اندک است. می توان گمان زد که چرا چنین است. مولوی به هرحال یک اشعری بود و برای اشاعره آنچه که مهم است کرم و جود خداوند است و نه عدل خداوند و در مورد شاهان هم همینطور بود، کرمشان را بیشتر می خواستند تا عدلشان. بیتی در دفتر اول مثنوی هست که به نظر من لطیفترین شعر مثنوی است که آدمی را ترغیب می کند تا به طرف خداوند برود : تو مگو مارا بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست ، منظورش اینست که برو و نگو من را راه نمی دهند و به من اعتناء نمی کنند این چنین نیست خداوند کریم است. بلی سر وکار با عادلها داشتن دشوار است که مو را از ماست می کشند و به حساب آدمی می رسند و ممکن است آدمی را مجازات کنند. اما وقتی با کریم طرف هستی ، کریم اهل گذشت است ،اهل بخشش است کار با چنین کسی دشوار نیست و راحت می توان معامله کرد. این کرم الهی آنقدر برای مولوی جاذبه داشت که روی همه صفات دیگه خداوند را پوشانده بود و او به این صفت خداوند را می شناخت لذا وقتی که پای بحث از خداوند به میان می آمد کرم حرف اول را می زد و نقش اول را داشت. البته موارد اندکی هست که مولوی از عدالت سخن گفته اما فراوان نیست و به همین سبب مولوی را در محدوده خودش که محدوده تدریس و تعلیم عشق و تواضع و امثال اینها است باید دید و خواند و فهمید و از او نمی توان پرسشهایی کرد که ما امروز در عالم سیاست به آن محتاجیم . بزرگی امثال مولانا به آنست که انگشت بر روی چیزهایی نهاده اند که آدمیان بطور جاودانه با آنها سر و کار دارند و به آنها محتاجند و نه امور روزمره و زودگذر.
Comment
-
اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.
.
ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.
به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.
او کارگزار چه کساني است؟
فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.
حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:
بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار
اي آسمان ببار پي آبروي خويش
گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...
نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.
ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟
فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.
فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.
فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.
از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.
فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.
يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.
Comment
-
خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.
اين تفکر به چه مسيري مي رود؟
اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.
شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.
بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.
آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...
بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.
دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.
بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.
لوي اشتراوس؟
بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.
و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟
بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.
و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...
اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.
حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟
اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟
اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟
باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.
پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...
دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.
نيکخواهان دهند پند وليک
نيک بختان بوند پند پذير
پند من گرچه نيک خواه توام
کي کند در تو سنگدل تاثير؟
حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.
بفرماييد
قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.
در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:
خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري
بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نورپايي که چنين با دگران فاصله داري
دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي
رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....
تا آنجا که:
به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد
که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری
ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.
Comment
-
مصباح يزدي فردي است كه ميتوان به جرات از او به عنوان مطهري و صدر دوم ياد كرد. با جريانهاي انحرافي آشناست و شاگرداني مبارز دارد و تنها چيزي كه براي او مطرح نيست، بازيهاي سياسي است. متاسفانه برخي افراد كه سابقه انقلابي هم داشتهاند در حال حاضر اصول تفكرات حضرت امام (ره) را زير سوال ميبرند، ولي ايشان نسبت به امام و انقلاب، بسيار دلسوز و با اهتمام هستند.
خبرگزاري انتخاب : آيتالله ابوالقاسم خزعلي كه چند سالي است به همراه عضويت در مجلس خبرگان رهبري در كنار عدهاي از مسوولان رده بالاي نظام، دبير كلي بنياد بينالمللي غدير را بر عهده دارد، همزمان با عيد غدير خم در گفتوگويي كوتاه با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران با توصيه نسبت به توجه به عيد غدير از جهت قرار دادن آن در رديف بزرگترين عيد مردم ايران، هوشياري نسبت به انتخابات خبرگان از جهت جلوگيري از ورود جريانهاي انحرافي به اين مجلس مورد تاكيد قرار داد و گفت: گاهي ممكن است فردي باسواد باشد، اما در خط مخالف با ولايت فقيه حركت كند؛ از اين رو فقهاي محترم شوراي نگهبان بايد با دقت، افراد شايسته را انتخاب كنند.
آيتالله خزعلي در گفتوگو با ايسنا، با يادآوري ويژگيهاي نمايندگان مجلس خبرگان رهبري لزوم خبره بودن آنها را مورد تاكيد قرار داد و افزود: نمايندگان مجلس خبرگان بايد رهبر را انتخاب كنند. رهبري كه جانشين امام راحل با آن صفات درخشان است و سه نيرو بايد زير نظر او باشند. رهبري كه بايد شبهات را از فقه و دين دور كند و نگذارد به دين هجوم آورند. رهبري كه قاطع و عدل پرور است و بايد در مقابل استكبار جهاني محكم بايستد.
وي افزود: بر اين اساس نمايندگان مجلس خبرگان در درجهي اول بايد در فقه قوي باشند و در مرحلهي بعد افرادي كامل محسوب شوند تا افراد و گروههاي سياسي نتوانند آنها را به اين طرف و آن طرف ببرند؛ آنها به جاي حركت بر پايهي هوا و هوس، بايد با چراغ عقل و دين حركت كنند.
وي تصريح كرد: بر اين مبنا شوراي نگهبان كه مسووليت تشخيص صلاحيت نمايندگان مجلس خبرگان را بر عهده دارد نبايد تنها به مسالهي اجتهاد و عدالت بپردازد؛ زيرا گاهي ممكن است فرد عادل يا مجتهد باشد؛ اما در خط مخالف با ولايت فقيه حركت كند، از اين رو فقهاي محترم شوراي نگهبان بايد با دقت افراد شايسته را انتخاب كنند. چرا كه ولايت فقيه مهمترين اصل قانون اساسي است كه مردم به آن راي دادهاند.
خزعلي با تاكيد بر اينكه نمايندهي مجلس خبرگان بايد فردي پخته باشد تا تحت تاثير جريانهاي سياسي قرار نگيرد گفت: در اين شرايط عده اي درصدد تضعيف ولايت فقيه از طريق مجلس خبرگان هستند و فقهاي شوراي نگهبان بايد در بررسي صلاحيت نمايندگان مجلس خبرگان دقت كنند.
وي تاكيد كرد: در انتخابات خبرگان مردم بايد با آگاهي عمل كنند و به تبليغات اين گروه و آن گروه توجه نكنند. اصل اسلام را مد نظر قرار دهند زيرا برخي جريانها كه ممكن است به ولايت فقيه اعتقاد نداشته باشند، ميخواهند از اين طريق كسب قدرت كنند.
اين عضو مجلس خبرگان رهبري همچنين دربارهي اظهاراتي كه اين روزها دربارهي تلاش مصباح يزدي براي واردكردن تعدادي از شاگردانش به مجلس خبرگان رهبري مطرح ميشود نيز اظهار داشت: اين افراد مصباح يزدي را نميشناسند. ايشان مردي جليل و دانشمند است. چيزهايي را كه ديگران بعد از هفت هشت سال به آن رسيدند، مصباح 16 سال قبل پيشبيني كرده بود و همواره نيز اينگونه بوده كه مردان تيزبين كه عيبها را ميشناسند، دشمناني داشتهاند.
وي ادامه داد: مصباح يزدي فردي است كه ميتوان به جرات از او به عنوان مطهري و صدر دوم ياد كرد. با جريانهاي انحرافي آشناست و شاگرداني مبارز دارد و تنها چيزي كه براي او مطرح نيست، بازيهاي سياسي است. متاسفانه برخي افراد كه سابقه انقلابي هم داشتهاند در حال حاضر اصول تفكرات حضرت امام (ره) را زير سوال ميبرند، ولي ايشان نسبت به امام و انقلاب، بسيار دلسوز و با اهتمام هستند.
دبير بنياد بينالمللي غدير همچنين در تبين فعاليتهاي اين بنياد، تشكيل آنرا مبتني بر مباني كلام رسولالله (ص) كه فرموده بودند ما چهار عيد داريم و عيد غدير بزرگترين عيد است، خواند و گفت: مردم غدير را دوست دارند اما اين عيد آن طور كه شايسته است مورد تكريم قرار نگرفت لذا بنياد غدير شكل گرفت تا به مسالهي غدير توجه بيشتري شود.
خزعلي ادامه داد: بنياد غدير تاسيس شد تا در هر 12 ماه از مردي كه مهربانترين و دلسوزترين براي ضعفا بود، ياد شود و در حال حاضر نيز همهي نهادهاي مردمي و دولتي اين امر را پذيرفتهاند. بنياد غدير در 27 استان نماينده دارد و در سه كشور لبنان، سوريه و عراق نيز فعال است.
وي همچنين در توضيح اظهارات اخيرش مبني بر بزرگداشت عيد غدير خم به عنوان بزرگترين عيد الهي اظهار داشت: در مسالهي غدير، خود مردم به تدريج نسبت به آن آگاه ميشوند و در آينده جايگاه خود را مانند عيد فطر خواهد داشت، ان شاءالله.
Comment
-
خرابی های جنگ پنچ هفته گذشته اسرائيل وحزب الله لبنان آنچنان از سطح بالائی برخوردار است که کارشناسان امور ترميم وراه اندازی همه ويرانی ها را مستلزم ۱۰ سال زمان در صورت تامين بودن بودجه می دانند تا جامه عمل بپوشد. بخش اعظمی از اين بودجه از حساب ملت رنجديده ايران خواهد آمد.اما اعراب ثروتمند اين بار باز سازی کشور لبنان را منوط به کوتاه شدن دست حزب الله از لبنان کرده اند! آوارگان در حال بازگشت به خانه های خود می باشند اما آثاری از خانه آباد و سالم به چشم نمی خورد.مردم چشمانشان به سوی حزب الله به مثابه فرماندهان ومسئولين جنگ خانمان برانداز دوخته شده است. برای حزب الله تنها نام يک خيابان در رشت بنام حسن نصرالله باقی مانده است. دولت لبنان حزب الله را در اين خرابيها پاسخگو کرده است. اسرائيل خواسته بسيار منطقی را مطرح کرده است.اسرائيل خواهان اعمل قدرت دولت مرکزی لبنان بر تمام قلمرو خويش در لبنان پای می فشارد که با عقل سليم سازگار است.حزب الله که به ايران قول داده بود در صورت حمله امريکا به ايران ، آنها از پشت جبهه به امريکا حمله خواهند کرد، اينک چنان در امر باز سازی و کمک رسانی و غيره درگير خواهند شد که به هيچ وجه نخواهند توانست به وعده خود وفادار بماند.اين همان وضعيتی بود که اسرائيل وامريکا پيش بينی می کردند. حزب الله با گرفتاريهای مختلف زمين گير خواهد و نيروهای حزب الله به جای کلا شينگف بايد بيل وکلنگ بدست بگيرند تا خانه های مردم را نوسازی کنند. البته اسرائيل وامريکا در جنگ اخير ميزان همياری کشورهای اسلامی وعربی با حزب الله را آزمايش کردند که در اين ميان ميزان اتحاد ويا عدم اتحاد با رژيم اسلامی که آيا در جنگ آتی نيز تا چه اندازه کشورهای اسلامی بی تفاوت خواهند ماند يانه؟ هم عيار زده شد. همين وضعيت در مورد عراق صدق می کرد، اگر امريکا صدام را از ميان نمی برد ومستقيما به ايران حمله می برد، مطمئنا صدام به کمک ايران می شتافت وآنموقع برای امريکا مشکلات بسياری بوجود می آمد.صدام که خود را دشمن درجه يک حاکمان ايران می دانست مدتها بود که به نتيجه تلخی رسيده بود وخود را بازيچه امريکا در جنگ بيهوده ايران وعراق می دانست و در صد د بر آمده بود تا آن تلخ کامی گذشته را به نحو احسن جبران نمايد.در ايران هم محمد خاتمی به عنوان رئيس جمهور اسلامی به صدام حسين "برادر" خطاب کرده بود وصدام برای آنکه هواپيماهای گرانقيمت و مهم خود را در جنگ کويت از حملات امريکا حفظ نمايد به ايران فرستاده بود.اينکه رهبران جمهوری اسلامی بعدها در سرنگونی صدام جشن گرفتند واز امريکا تشکر کردند که دشمن آنها را به نوبت از ميان بر داشته اند بسيار صفيحانه و فرصت طلبا نه بنظر می رسيد. آقای بهزاد نبوی در جريان سرنگونی طالبان گفته بود، سرنگونی طالبان يعنی آغاز سرنگونی جمهوری اسلامی ايران و ايشان حتی خواهان حفظ طالبان شده بود. بايد گفت که نامبرده " اسم رمز" سرنگونی های به نوبت در منطقه را به خوبی دريافته بود .
۱- جمهوری اسلامی ايران فقط مرکز توليد تروريست وخشونت ودر آينده نزديک توليد بمب اتم نمی باشد بلکه ايران چشمه توليد "انديشه امريکا ستيزی " می باشد.با توليد انديشه کار ساز و سپس با توده ائی شدن آن انديشه بالنسبه خطر نا کتراز بمب اتم چنان جهان را واگير می کند که مقابل آنرا نمی توان سد کرد. همان انديشه ارتجاعی که جوانان مسلمان را وادار می کند تا مواد منفجره را به خود ببندند وبه ميان مردم بروند. اين انديشه حتی پس از سرنگونی رژيم اسلامی بين جوانان باقی خواهد ماند ونمونه های تاريخی اين تفکر را همگان می دانند. در همين جا بايد اقرار کرد که آنقدری که رژيم اسلامی در بيست وهفت سال گذشته سطح نفرت به امريکا را در جهان بالا برده است اتحاد شوروی در عرض هفتاد سال حيات خود نتوانست بدان اندازه عمل نمايد. جرج بوش بعنوان رئيس جمهور امريکا بيشترين انتقاد را از جانب جهانيان در تاريخ امريکا به خود دريافت داشته است.در تاريخ امريکا سابقه نداشته است که يکی از رئيس جمهور های آن کشور اينچنين زير فشار انتقاد ها از داخل وخارج قرار گرفته باشد.اما تقابل ج.ابا امريکا به جائی رسيده است که يکی از آن دو بايد باقی بماند ويا به شکلی موذيانه به سازش برسند که در اين صورت به محبوبيت امريکا ضربه سختی خواهد خورد. اما امريکا با تمام قوا در تلاش است تا چشمه ضد امريکائی که در سرزمين ايران قرار گرفته است را به هر نحو ممکن بخشکاند!
۲-امريکا ستيزی ديگر به يک جنبش کور و ارتجاعی تبديل شده است وضرر های آن بيشتر است تا منافع اش !.در حال حاضر امريکا ستيزی يا به نفع روسيه وچين است يا به نفع انگليس واروپا !!اگر در حال حاضر مبارزه عليه امريکا به نفع کشورهای ياد شده به کارمی آيد پس برای نيروهای مبارزه کننده عليه امريکا تنها" حمالی بی اجر ومزد" وبدون هيچ منافع کوچکی بر کشور مبارزه کننده باقی خواهد ماند. مبارزه ضد امپرياليستی از موضع مترقی هم روزهای خوش خود را پشت سر گذاشته است وهر مبارزه ضد امپرياليستی تنها به بهای گرفتاری های اقتصادی واجتماعی وفرهنگی داخلی کشورهای ذيربط تبديل می گردد.
۳- مبارزه ضد امريکائی تنها مختص نيروهای مذهبی واسلامی نمی باشد بلکه نيروهای روشنفکر وهنرمند ونويسنده وبخش های وسيعی از انديشمندان را در بر می گيرد.در سال ۱۹۹۶ ميلادی با آنکه جنگ سرد پايان يافته بود وکمونيست از بين رفته بود ونيازی به کمربند سبز ارتجاعی واسلامی دوران جنگ سرد عليه اردوگاه سوسياليست احساس نمی شد با وجود اين دولت امريکا تحت رهبری حزب دمکرات دست به جنون آميز ترين وننگين ترين عمل زشت و ضد انسانی زد و طالبان را به روی کار آورد که تاريخ بشريت هيچگاه آنرا فراموش نخواهد کرد. قتل دکتر نجيب بعنوان يک انسان شريف وفرزانه که تاريخ افغنستان بخود نديده بود ومی خواست آن کشور را با اراده ملی نجات دهد به گردن امريکاست.اما امريکا طالبان را در افغانستان بر روی کار آورد وآنجا را به کمين گاه القاعده تبديل نمود و دوست هميشگی امريکا که در استانبول در تاريخ ۱۹۷۹ ميلای به عضويت سيا در آمده بود خود را به افغانستان رساند تا آنجارا به ميعادگاه کدورت ها وانتقام جوئی های خاندان سرمايه دار اسا مه بن لادن عليه تبار بو ش ها گرداند! اعمال زشت امريکا بی شمار است و به همين خاطر مبارزه ضد امريکائی ونفرت از دستگاه حاکميت امريکا چه در لباس جيمی کارتر و برژينسکی از حزب دمکرات هنگام ياری رسانی به خمينی وچه جرج بوش و ديگ چينی از حزب جمهوری خواه تمام پهنه جهان را گسترده کرده است. امريکا در تمام مراحل تاريخ باد کاشته است اما طوفان درو کرده است. مقابله ترورريستی با حاکميت امريکا از جنايت کارترين شيوه های ممکن می باشد که تاکنون هزاران انسان جانشان را از دست داده اند. تنها روشنگری وبالا بردن سطح آگاهی مردم می تواند بهترين مقابله باشد تا به هيچ گونه در خدمت حکومت های ارتجاعی در نيايد! به اميد اتحاد مردم ايران برای تعين سرنوشت سياسی ميهن خود وآزادی ايران!
- با تمام خطا هائی که امريکا بر ملت های جهان مرتکب شده است هنوز "ارباب" جهان است ودوسوم سرمايه جهان در امريکاست و تاريخ جهان به لحاظ راهبردی در عرصه های گوناگون در دست رهبران امريکا قرار دارد.ملتهای ضعيف وکوچک چه بخواهند وچه نخواهند بايد به آهنگ امريکا برقصند.جمهوری اسلامی به سوی اتمی شدن می رود.صدام به تمام جهانيان اعلام کرده بود که دارای بمب اتم نيست و خواهان تصرف آن هم نمی باشد که عليرغم اين اورا از ميان برداشتند.اما حالا رهبران ايران می گويند داشتن بمب اتم حق مسلم ماست وجهان راهم تهديد می کنند. در يک مقايسه ساده می توان نظر داد که حکم سرنگونی رژيم اسلامی بنابراين مدتهاست که صادر شده است. اينبار افکار عمومی جهان هم آماده سرنگونی رژيم اسلامی می شود چون اعمال زشت و ارتجاعی ويهود ستيزی را صدام از خود نشان نمی داد. حکومت اسلامی اعمالی از خود نشان داده است که حتی دوستان ومتحدين نزديک ملايان حاضر به دفاع از آنها نيستند. امريکا با سياست های آهسته وآرام خودابتدا با تحريم های اقتصادی ومحاصره های گوناگون آنچنان رژيم تهران را همچون عراق ذليل و پرفلاکت خواهد کرد که در فاز بعدی در اوج نارضايتی مردم وعدم حضور اپسيوزيون گسترده ووسيع ومتحد خود امريکا بايک اقدام نظامی رژيم اسلامی بدون متحد در منطقه را ازبين خواهد برد. امريکا در اين مرحله به ملت ايران نشان خواهد دادکه فرشته نجات ملتها واز جمله ملت ايران خود امريکاست ونه نيروی ديگر؟ ازحزب الله لبنان هيچ کاری برای ايران ساخته نيست وصدام پشت ميز محاکمه ايستاده است وديگر کشورهای عربی هم به کبريت بی خطر تبديل شده اند وسرنگونی رژيم تهران را روز شماری می کنند. چهره منطقه وجهان با انقلاب اسلامی وارتجاعی و با آمدن حکومت اسلامی بطور اساسی تغيير يافت وبار ديگر تغيير جهان از ايران بعنوان قلب جهان آغاز خواهد شد وج.ا به مثابه مانع بزرگ در برابراين تغييرات هنوز از خود مقاومت نشان می دهد که لا جرم به زانو خواهد نشست.سئوال اساسی در اين ميان اين است که سهم عمده مردم وانديشمندان وسياسيون وفرزا نگان جامعه ايرانی در ارتقاء د مکراسی و يکپارچگی و وحدت ايران تا چه ميزانی خواهد بود؟ به اميد هوشياری و سرعت عمل بيشتر آزاديخواهان ايران!
Comment
-
ملت مبارز ايران ، پنجاه وسه سال از کودتای ننگين بيست هشت امرداد ۱۳۳۲ می گذرد . در اين روز مردم آزادی خواه و استقلال طلب ايران شاهد غمبارترين صحنه از تاريخ پر فراز و نشيب ايران بودند.دستهای پليد انگلستان و آمريکا به خون جوانانی آغشته شد که هدفی جز احقاق حقوق تاريخی و اجتماعی وسياسی اين مرز وبوم نداشتند.جوانانی که چشم به رايت برافراشته نهضت ملی ايران به رهبری دکتر محمد مصدق دوخته بودند و تمام آرزوهای ملت را در پيروزی آن نهضت برآورده می ديدند.
ملت ايران که خود سرمشق آزادی خواهی و استقلال طلبی در بين ملتهای استعمارزده شده بود. با چهره کريه وزشت وعريان قداره بندان وراهزنان بين المللی روبرو گرديد که حاضر بودند برای حفظ منافع نا مشروع خود دست به هر عمل ضد انسانی بزنند تا چرخ نکبت بار استعمار و امپرياليسم باز نايستد وديگر مبارزان در پهنه گيتی جهت مطالبه حقوق انسانی خود فرياد بر ندارند .
دشمنی با مصدق نه فقط به خطر ملی کردن صنعت نفت در ايران بود . بلکه آنچه دشمنان را هراسناک کرده بود اوج گيری نهضت ملی ايران بود که از اساس با استبداد و استعمار در آويخته بود هر چند اين راه بی بازگشت هم باشد . نهضت ملی ايران سر مشق نهضت های رهايی بخش ستم ديدگان دنيای آن روز به شمار می رفت وبدين دليل امپرياليستها از سويی وشوروی سابق که به دروغ وريا خود را مدافع نهضتهای ضد امپرياليستی وا نمود می کرد از سويی ديگر با نهضت ملی ايران به رهبری مصدق دشمن بودند .
پرونده سياه انگلستان مملو از دشمنی های ديرينه با ملت ايران است.شکست ايران در جنگ با روسيه، تجزيه ايران و به زنجير کشيدن ميهن ما، وابسته کردن شاهان ودرباريا ن قاجار، جلوگيری از اصلاحات و کشتن آزادگان اصلاح طلب، ساختن و پرداختن سازمان های دست نشانده مانند فراماسونری، شکست انقلاب مشروطه ، استقرار رضاخان وخفه کردن هر صدای حق طلب در گلو، حمايت از رژيم دست نشانده ی محمد رضا شاه به هم راهی آمريکا وکودتای ۲۸ امرداد وسقوط دولت ملی دکتر مصدق، غارت و چپاول نفت وديگر منابع ايران، تجزيه بحرين از ايران، سعی در ايجاد هر چه بيشتر وابستگی هزاران حرکت ضد ايران وايرانی، از محتويات اين پرونده سياه وپليد ضد انسانی سياست مداران انگلستان در دو سده اخير است .
انگلستان در رويارويی با نهضت ملی ايران ورهبر خردمند آن دکتر محمد مصدق، با پافشاری بر حفظ منافع غير قانونی خود در برابر حق مسلم ملت ايران ، يعنی ملی کردن صنعت نفت در سراسر کشور، از همه ابزارهای غير انسانی مانند به کار گيری عوامل دست نشانده ی خود در دربار و ديگر مراکز قدرت، حضور نظامی در خليج فارس و تهديد ايران، محاصره اقتصادی و همکاری با آمريکا که پس از جنگ جهانگير دوم به عنوان سر کرده فاتحان رخ نموده بود بهره گرفت.
آمريکا که در جريان جنگ از آسيب در امان مانده بود ، اکنون آن توان را در خود می ديد که در هيات ژاندارم بين المللی ظاهر شود و به باج ستانی از ملتهای رنج ديده بپردازد. اين دولت در سراسر گيتی هر صدای آزادی خواهی را در گلو خفه کرد که سر گذشت دردناک مردم ويتنام و شيلی و ديگر کشورهايی از اين دست ، خود گواه اين مدعاست.
کودتای ۲۸ امرداد ۳۲ روند استقرار دموکراسی در ايران را به تمامی مختل کرد و ساليان بسيار بايد بگذرد تا ملت ما از صدمات ضربه های جانکاهی که بر پيکرش وارد آمده است کمر راست کند. امريکا وانگلستان مسئول تمامی عقب ماندگی های ملت ايران از هدف های والای ملی وانسانی خود می باشند.
پس از کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲، گروه گروه از مردم آزادی خواه و استقلال طلب ايران به جوخه های اعدام سپرده شدند، هزاران نفر در زندان های رژيم دست نشانده ی آمريکا و انگليس شکنجه شدند، رژيم شاه چوم مترسکی بی مقدار برای بقای خود چشم بسته مطيع و نوکر اربابان تاج بخش خود شد ، نفت اين سرمايه ملی به وسيله ی کنسرسيوم ساخته و پرداخته ی امپرياليسم به تاراج رفت ، منابع و معادن ايران غارت شد و استقلال سياسی و اقتصادی ايران نابود گرديد .
حزب ملت ايران اعلام می دارد : اعتراف و پوزش خواهی سالوسانه ی دولت انگلستان و آمريکا از ملت ايران به خاطر کودتای ننگينی که در ايران به راه انداختند ، به هيچ وجه مورد پذيرش ملت بزرگ ايران نيست و نخواهد بود و حداقل خواست ملت ما بازگرداندن حقوق تاريخی و پرداخت غرامت دو سده سياست های استعماری انگلستان و همراه ۵۵ ساله اش آمريکا در ايران است.
هم ميهنان هنوز سازمان های جاسوسی سراپا ننگ و نفرت انگلستان و آمريکا از شنيدن نام مصدق بر خود می لرزند و هنوز مذبوحانه توسط دست نشاندگان حقير خود همچون عوامل وابسته به حزب توده و عناصر ريز و درشت بازمانده از کودتاچيان که با بهره گيری از رسانه های گوناگون امروزی در کوچه های باور مردم چون سائلان سمج پرسه می زنند ، تلاش می کنند نام بلند او را از منظر چشم ملت های استعمار ستيز به دور نگه دارند، اما مصدق چون دماوند سرفراز بر تارک تاريخ پر افتخار ايران سر بر کشيده است و چراغی را که او فراراه ملت ايران و ديگر ملت های آزاديخواه و استقلال طلب بر گرفته است هرگزنمی توانند خاموش کنند.
ملت بزرگ ايران
مبارزات ضد استبدادی و ضد استعماری شما ، از انقلاب مشروطيت گرفته تا نهضت ملی ايران و خيزش همگانی بهمن ماه ۱۳۵۷، نمايان گر تلاش آگاهانه و پردوام مردم ما برای اعتلای نام ايران و ايجاد شرايط زيست سرفراز در جهان ملت هاست .
متاسفانه اکنون و پس از يکصد سال از انقلاب مشروطيت ، هنوز هم نگرانی و دلواپسی عاشقان ايران نسبت به وضع موجود و آينده ی ميهن پابرجاست. دريغ و درد که هنوز هم مسئله ی اساسی ما نبود آزادی و عدالت اجتماعی و بی توجهی به مبانی استقلال است.
حزب ملت ايران همه ی زنان و مردان اين نياخاک خدايی ،همه ی سازمان های سياسی ايستاده به خود و ناسازوار با روند يکه تازی و همه ی گروههای اجتماعی را به کارآوری در راستای بازسازی حماسه ی همگانی برای ايجاد جبهه همبستگی ملی ، برای برپايی مردمسالاری در کشور فرا می خواند. باشد در پرتو آن ايران زمين يکپارچگی را بازيابد و جاودانه آباد و آزاد گردد.
- درود بر مصدق پيشوای بزرگ نهضت ملی ايران
- درود بر شهيدان دکتر سيد حسين فاطمی، داريوش و پروانه فروهر رهروان راستين مصدق بزرگ
- آزادی زندانيان سياسی خواست ملت ايران است
دبير خانه حزب ملت ايران
تهران ۳۰ امرداد ۱۳۸۵ خورشيدی
Comment

Comment