Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #91
    (آيه 150)ـ.
    ميان پيامبران تبعيض نيست !.
    در ايـن آيـه و آيه بعد توصيفى از حال جمعى از كافران و مؤمنان و سرنوشت آنها آمده است و آيات گذشته را كه در باره منافقان بود تكميل مى كند.
    نـخـسـت بـه كـسـانى كه ميان پيامبران الهى فرق گذاشته , بعضى را بر حق وبعضى را بر باطل مـى دانـند اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنها كه به خدا و پيامبرانش كافرمى شوند و مى خواهند ميان خـدا و پيامبران تفرقه بيندازند و اظهار مى دارند كه مانسبت به بعضى از آنها ايمان داريم اگرچه بعضى ديگر را به رسميت نمى شناسيم , وبه گمان خود مى خواهند در اين ميان راهى پيدا كنند )) (ان الـذيـن يـكـفـرون بـاللّه ورسله ويريدون ان يفرقوا بين اللّه ورسله ويقولون نؤمن ببعض ونكفر ببعض ويريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا ).
    در حقيقت اين جمله حال يهوديان و مسيحيان را روشن مى سازد كه يهوديان مسيح را به رسميت نـمـى شـنـاخـتـنـد, و هر دو, پيامبر اسلام (ص ) را, در حالى كه طبق كتب آسمانى آنها نبوت اين پيامبران بر ايشان ثابت شده بود.
    بـنابراين , ايمان آنها حتى در مواردى كه نسبت به آن اظهار ايمان مى كنند,بى ارزش قلمداد شده است , چرا كه از روح حق جويى سرچشمه نمى گيرد.
    (آيـه 151)ـ در ايـن آيـه مـاهيت اين افراد را بيان كرده , مى فرمايد: ((آنها كافران واقعى هستند)) (اولئك هم الكافرون حقا).
    و در پايان آنها را تهديد كرده , مى گويد: ((ما براى كافران عذاب توهين آميز وخواركننده اى فراهم ساخته ايم )) (واعتدنا للكافرين عذابا مهينا).
    (آيـه 152)ـ در اين آيه به وضع مؤمنان و سرنوشت آنها اشاره كرده ومى گويد: ((كسانى كه ايمان بـه خـدا و هـمـه پـيـامـبران او آورده اند و در ميان هيچ يك ازآنها تفرقه نينداختند (و با اين كار, ((تـسـلـيـم و اخلاص )) خود در برابر حق , و مبارزه باهرگونه ((تعصب )) نابجا را اثبات نمودند) به زودى خداوند پاداشهاى آنها را به آنهاخواهد داد)) (والذين آمنوا باللّه ورسله ولم يفرقوا بين احد منهم اولئك سوف يؤتيهم اجورهم ).
    و در پـايان آيه به اين مطلب اشاره مى شود كه اگر اين دسته از مؤمنان درگذشته مرتكب چنان تـعـصبها و تفرقه ها و گناهان ديگر شدند اگر ايمان خود راخالص كرده و به سوى خدا بازگردند خـداونـد آنـهـا را مى بخشد ((و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده و هست )) (وكان اللّه غفورا رحيما).
    آيـه 153ـ شان نزول : جمعى از يهود نزد پيامبر(ص ) آمدند و گفتند: اگر توپيغمبر خدايى كتاب آسمانى خود را يكجا به ما عرضه كن , همانطور كه موسى تورات را يكجا آورد, اين آيه و آيه بعد نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
    تفسير:.
    بهانه جويى يهودـ.
    در ايـن آيـه , نـخست اشاره به درخواست اهل كتاب (يهود) مى كند و مى گويد(اهل كتاب از تو تقاضا مى كنند كه كتابى از آسمان (يكجا) بر آنها نازل كنى )) (يسئلك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السم).
    شـك نـيـسـت كـه آنها در اين تقاضاى خود حسن نيت نداشتند, زيرا هدف ازنزول كتاب آسمانى همان ارشاد و هدايت و تربيت است , گاهى اين هدف با نزول كتاب آسمانى يكجا تامين مى شود, و گاهى تدريجى بودن آن به اين هدف بيشتركمك مى كند.
    لـذا بـه دنـبال اين تقاضا خداوند به عدم حسن نيت آنها اشاره كرده , و ضمن دلدارى به پيامبرش , سـابـقـه لـجـاجـت و عناد و بهانه جويى يهود را در برابر پيامبربزرگشان موسى بن عمران بازگو مى كند.
    نـخـست مى گويد: ((اينها از موسى چيزهايى بزرگتر و عجيبتر از اين خواستندو گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان بده )) ! (فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقلوا ارنااللّه جهرة ).
    ايـن درخـواست عجيب و غيرمنطقى كه نوعى از عقيده بت پرستان رامنعكس مى ساخت و خدا را جسم و محدود معرفى مى كرد و بدون شك ازلجاجت و عناد سرچشمه گرفته بود, سبب شد كه ((صاعقه آسمانى به خاطر اين ظلم و ستم آنها را فرا گرفت )) (فاخذتهم الصاعقة بظلمهم ).
    سـپـس بـه يـكـى ديـگـر از اعـمال زشت آنها كه مساله ((گوساله پرستى )) بود, اشاره مى كند و مى گويد: ((آنها پس از مشاهده آن همه معجزات و دلايل روشن , گوساله رابه عنوان معبود خود انتخاب كردند)) ! (ثم اتخذوا العجل من بعد ما جتهم البينات ).
    ولـى بـا اين همه براى اين كه به راه باز گردند ((ما آنها را بخشيديم و به موسى برترى و حكومت آشـكـارى داديم )) و بساط رسواى سامرى و گوساله پرستان رابرچيديم )) (فعفونا عن ذلك وآتينا موسى سلطانا مبينا).
    (آيـه 154)ـ باز آنها از خواب غفلت بيدار نشدند و از مركب غرور و لجاجت پايين نيامدند, به همين جهت ((ما كوه طور را بر بالاى سر آنها به حركت در آورديم ,و در همان حال از آنها پيمان گرفتيم و به آنها گفتيم كه به عنوان توبه از گناهانتان از دربيت المقدس با خضوع و خشوع وارد شويد, و نـيـز به آنها تاكيد كرديم كه در روزشنبه دست از كسب و كار بكشيد و راه تعدى و تجاوز را پيش نگيريد (و از ماهيان دريا كه در آن روز صيدش حرام بود استفاده نكنيد) و در برابر همه اينها پيمان شديداز آنان گرفتيم )) اما آنها به هيچ يك از اين پيمانهاى مؤكد وفا نكردند ! (ورفعنا فوقهم الطور بميثاقهم وقلنا لهم ادخلوا الباب سجدا وقلنا لهم لا تعدوا فى السبت واخذنامنهم ميثاقا غليظا).
    (آيه 155).
    گوشه ديگرى از خلافكاريهاى يهود!.
    در ايـنـجا قرآن به قسمتهاى ديگرى از خلافكاريهاى بنى اسرائيل و كارشكنيها و دشمنيهاى آنها با پيامبران خدا اشاره كرده است .
    نـخـسـت , بـه پـيـمـان شكنى و كفر جمعى از آنها و قتل پيامبران به دست آنان اشاره كرده چنين مـى فـرمايد: ((ما آنها را به خاطر پيمان شكنى )) از رحمت خود دورساختيم يا قسمتى از نعمتهاى پاكيزه را بر آنان تحريم نموديم (فبما نقضهم ميثاقهم ).
    آنـهـا بـه دنـبال اين پيمان شكنى , ((آيات پروردگار را انكار كردند و راه مخالفت پيش گرفتند)) (وكفرهم بيات اللّه ).
    و بـه ايـن نـيـز قناعت نكردند, ((بلكه دست به جنايت بزرگ ديگرى كه قتل وكشتن راهنمايان و هاديان راه حق يعنى پيامبران زدند و بدون هيچ مجوزى آنها را ازبين بردند)) (وقتلهم الا نبي بغير حق ).
    آنها به قدرى در اعمال خلاف جسور و بى باك بودند كه گفتار پيامبران را به باداستهزا مى گرفتند و صـريـحـا بـه آنـهـا ((گـفـتند: بر دلهاى ما پرده افكنده شده كه مانع شنيدن و پذيرش دعوت شماست )) ! (وقولهم قلوبنا غلف ).
    در ايـنجا قرآن اضافه مى كند: دلهاى آنها به كلى مهر شده و هيچ گونه حقى در آن نفوذ نمى كند ولـى عـامـل آن كـفـر و بـى ايمانى , خود آنها هستند و به همين دليل جزافراد كمى كه خود را از ايـن گونه لجاجتها بركنار داشته اند ايمان نمى آورند,مى فرمايد: ((آرى ! خداوند به علت كفرشان , بـر دلـهـاى آنها مهر زده , كه جز عده كمى (كه راه حق مى پويند و لجاج ندارند) ايمان مى آورند)) (بل طبع اللّه عليها بكفرهم فلايؤمنون الا قليلا ).
    (آيه 156)ـ ((آنها در راه كفر آن چنان سريع تاختند كه به مريم پاكدامن , مادرپيامبر بزرگ خدا كه بـه فـرمـان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند))(وبكفرهم وقولهم على مريم بهتانا عظيما).
    (آيـه 157)ـ حتى آنها به كشتن پيامبران افتخار مى كردند ((و مى گفتند مامسيح عيسى بن مريم رسـولـخـدا را كـشـته ايم )) (وقولهم انا قتلنا المسيح عيسى ابن مريـم رسول اللّه ) و شايد تعبير به رسول اللّه را در مورد مسيح از روى استهزا وسخريه مى گفتند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #92
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #93
        (آيه 171).
        تثليث موهوم است !.
        در ايـن آيـه و آيـه بـعـد بـه تـناسب بحثهايى كه در باره اهل كتاب و كفار بود به يكى از مهمترين انـحـرافـات جـامعه مسيحيت يعنى ((مساله تثليث و خدايان سه گانه ))اشاره كرده و با جمله اى كوتاه و مستدل آنها را از اين انحراف بزرگ برحذر مى دارد.
        نخست به آنان اخطار مى كند كه : ((اى اهل كتاب ! در دين خود راه غلو رانپوييد و جز حق , در باره خدا نگوييد)) (ي اهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم ولا تقولواعلى اللّه الا الحق ).
        مـسـالـه ((غلو)) در باره پيشوايان , يكى از مهمترين سرچشمه هاى انحراف در اديان آسمانى بوده است , به همين جهت اسلام در باره غلات سختگيرى شديدى كرده ودر كتب ((عقايد)) و ((فقه )) غلات از بدترين كفار معرفى شده اند!.
        سپس به چند نكته كه هركدام در حكم دليلى بر ابطال تثليث و الوهيت مسيح است اشاره مى كند: .
        1ـ ((عيسى فقط فرزند مريم بود)) (انما المسيح عيسى ابن مريم ).
        ايـن تـعـبـيـر خاطرنشان مى سازد كه مسيح همچون ساير افراد انسان در رحم مادر قرار داشت و دوران جـنينى را گذراند و همانند ساير افراد بشر متولد شد, شيرخورد و در آغوش مادر پرورش يـافـت يـعـنى , تمام صفات بشرى در او بود, چگونه ممكن است چنين كسى كه مشمول و محكوم قوانين طبيعت و تغييرات جهان ماده است خداوندى ازلى و ابدى باشد.
        2ـ ((عيسى فرستاده خدا بود)) (رسول اللّه ) ـاين موقعيت نيز تناسبى باالوهيت اوندارد.
        3ـ ((عيسى كلمه خدا بود كه به مريم القا شد)) (وكلمته القيه الى مريم ).
        ايـن تعبير به خاطر آن است كه اشاره به مخلوق بودن مسيح كند, همانطور كه ((كلمات )) مخلوق ما است , موجودات عالم آفرينش هم مخلوق خدا هستند.
        4ـ ((عيسى روحى است كه از طرف خدا آفريده شد)) (وروح منه ).
        اين تعبير كه در مورد آفرينش آدم و به يك معنى آفرينش تمام بشر نيز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است كه خدا آفريد و در وجود انسانها عموماو مسيح و پيامبران خصوصا قرار داد .
        سپس قرآن به دنبال اين بيان مى گويد: ((اكنون كه چنين است به خداى يگانه وپيامبران او ايمان بـيـاوريد و نگوييد خدايان سه گانه اند و اگر از اين سخن بپرهيزيد,به سود شماست )) (فمنوا باللّه ورسله ولا تقولوا ثلثة انتهو خيرا لكم ).
        بار ديگر تاكيد مى كند كه : ((تنها خداوند معبود يگانه است )) (انما اللّه اله واحد).
        يـعـنى , شما قبول داريد كه در عين تثليث , خدا يگانه است در حالى كه اگرفرزندى داشته باشد شـبيه او خواهد بود و با اين حال يگانگى معنى ندارد ((چگونه ممكن است خداوند فرزندى داشته بـاشـد در حالى كه او از نقيصه احتياج به همسرو فرزند و نقيصه جسمانيت و عوارض جسم بودن مبراست )) (سبحنه ان يكون له ولد).
        به علاوه ((او مالك آنچه در آسمانها و زمين است مى باشد, همگى مخلوق اويند و او خالق آنهاست , و مسيح نيز يكى از اين مخلوقات اوست )) (له ما فى السموات وما فى الا رض ).
        چگونه مى توان يك حالت استثنايى براى وى قائل شد؟ آيا مملوك ومخلوق مى تواند فرزند مالك و خـالـق خود باشد؟ خداوند نه تنها خالق و مالك آنهاست بلكه مدبر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نيز مى باشد ((و براى تدبير وسرپرستى آنها خداوند كافى است (وكفى باللّه وكيلا ).
        اصـولا خـدايـى كه ازلى و ابدى است , و سرپرستى همه موجودات را از ازل تاابد بر عهده دارد چه نيازى به فرزند دارد, مگر او همانند ما است كه فرزندى براى جانشين بعد از مرگ خود بخواهد ؟!.
        آيـه 172ـ شـان نـزول : روايـت شـده كـه : طـايفه اى از مسيحيان نجران خدمت پيامبراسلام (ص ) رسـيـدنـد و عـرض كردند: چرا نسبت به پيشواى ما خرده مى گيرى ؟پيامبر(ص ) فرمود: من چه عيبى بر او گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گويى او بنده خدا وپيامبر او بوده است آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
        تفسير:.
        مسيح بنده خدا بودـ.
        پـيـونـد و ارتـباط اين آيه با آيات گذشته كه در باره نفى الوهيت مسيح و ابطال مساله تثليث بود آشكار است .
        نـخـسـت بـا بيان ديگرى مساله الوهيت مسيح را ابطال مى كند و مى گويد شماچگونه معتقد به الـوهيت عيسى هستيد در حالى كه ((نه مسيح استنكاف از عبوديت و بندگى پروردگار داشت و نـه فـرشـتـگـان مـقـرب پروردگار استنكاف دارند)) (لن يستنكف المسيح ان يكون عبدا للّه ولا الملائكة المقربون ).
        و مسلم است كسى كه خود عبادت كننده است معنى ندارد كه معبود باشد.
        در حـديثى مى خوانيم كه امام على بن موسى الرضا(ع ) براى محكوم ساختن مسيحيان منحرف كه مـدعـى الوهيت او بودند به ((جاثليق )) بزرگ مسيحيان فرمود:عيسى (ع ) همه چيزش خوب بود تنها يك عيب داشت و آن اين كه عبادت چندانى نداشت , مرد مسيحى برآشفت و به امام گفت چه اشـتـبـاه بـزرگى مى كنى ؟ اتفاقا او ازعابدترين مردم بود, امام فورا فرمود: او چه كسى را عبادت مـى كـرد؟ آيـا كـسـى جـزخـدا را مـى پرستيد؟ بنابراين , به اعتراف خودت مسيح بنده و مخلوق وعبادت كننده خدا بود, نه معبود و خدا, مرد مسيحى خاموش شد و پاسخى نداشت !.
        سـپس قرآن اضافه مى كند: ((كسانى كه از عبادت و بندگى پروردگار امتناع ورزند و اين امتناع از تـكبر و خودبينى سرچشمه بگيرد, خداوند همه آنها را در روزرستاخيز حاضر خواهد ساخت )) و به هركدام كيفر مناسب خواهد داد (ومن يستنكف عن عبادته ويستكبر فسيحشرهم اليه جميعا).
        (آيـه 173)ـ ((در آن روز آنها كه داراى ايمان و عمل صالح بوده اند پاداششان را بطوركامل خواهد داد, و از فضل و رحمت خدا بر آن خواهد افزود, آنها كه ازبندگى خدا امتناع ورزيدند و راه تكبر را پيش گرفتند به عذاب دردناكى گرفتارخواهد كرد و غير از خدا هيچ سرپرست و حامى و ياورى نـخـواهـنـد يـافت )) (فاماالذين آمنوا وعملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم ويزيدهم من فضله واما الذين استنكفوا واستكبروا فيعذبهم عذابا اليما ولا يجدون لهم من دون اللّه وليا ولانصيرا).
        (آيه 174).
        نور آشكار!.
        در تـعـقيب بحثهايى كه در باره انحرافات اهل كتاب از اصل توحيد و اصول تعليمات انبيا در آيات سـابـق گـذشت در اين آيه و آيه بعد سخن نهايى گفته شده وراه نجات مشخص گرديده است , نـخـسـت عـمـوم مـردم جهان را مخاطب ساخته ,مى گويد: ((اى مردم از طرف پروردگار شما پيامبرى آمده است كه براهين و دلايل آشكار دارد و همچنين نور آشكارى به نام قرآن با او فرستاده شـده كـه روشـنـگـر راه سـعـادت شـماست )) (ي ايها الناس قد جكم برهان من ربكم وانزلن اليكم نورامبينا).
        منظور از ((برهان )) شخص پيامبراسلام (ص ) است و منظور از ((نور)) قرآن مجيداست كه در آيات ديگر نيز از آن تعبير به نور شده است .
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #94
          (آيـه 175)ـ در ايـن آيـه نتيجه پيروى از اين برهان و نور را چنين شرح مى دهد: ((اما آنها را كه به خـدا ايـمان آوردند و به اين كتاب آسمانى چنگ زدند به زودى در رحمت واسعه خود وارد خواهد كـرد, و از فـضـل و رحـمـت خـويـش برپاداش آنها خواهد افزود و به صراط مستقيم و راه راست هدايتشان مى كند)) (فاماالذين آمنوا باللّه واعتصموا به فسيدخلهم فى رحمة منه وفضل ويهديهم اليه صراطا مستقيما).
          آيـه 176ـ شـان نـزول : از ((جابربن عبداللّه انصارى )) چنين نقل كرده اند كه مى گويد: من شديدا بيمار بودم , پيامبر(ص ) به عيادت من آمد و در آنجا وضو گرفت واز آب وضوى خود بر من پاشيد, مـن كه در انديشه مرگ بودم به پيامبر(ص ) عرض كردم : وارث من فقط خواهران منند, ميراث آنها چگونه است ؟.
          اين آيه كه آيه فرائض نام دارد نازل شد و ميراث آنها را روشن ساخت .
          و به عقيده بعضى اين آخرين آيه اى است كه در باره احكام اسلام برپيامبر(ص ) نازل شده .
          تفسير:.
          اين آيه مقدار ارث برادران و خواهران را بيان مى كند, و همان طور كه در اوايل اين سوره در تفسير آيه 12 گفتيم در باره ارث خواهران و برادران , دو آيه در قرآن نازل شده است يكى همان آيه 12 كه نـاظر به برادران و خواهران ((مادرى )) است , وديگر آيه مورد بحث كه در باره خواهران و برادران ((پـدرى و مـادرى )) يـا ((پـدرى تـنـهـا))سـخن مى گويد, مى فرمايد: ((ا زتو در اين باره سؤال مى كنند, بگو خداوند حكم كلاله (برادران و خواهران را) براى شما بيان مى كند)) (يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلالة ).
          سپس به چندين حكم اشاره مى نمايد:.
          1ـ ((هـرگاه مردى از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد و يك خواهر داشته باشد نصف ميراث او به آن يك خواهر مى رسد)) (ان امرؤ هلك ليس له ولد وله اخت فلها نصف ما ترك ).
          2ـ و اگـر زنى از دنيا برود ((و فرزندى نداشته باشد و يك برادر (برادر پدر ومادرى يا پدرى تنها) از خود به يادگار بگذارد تمام ارث او به يك برادر مى رسد))(وهو يرثه ان لم يكن لها ولد).
          3ـ ((اگر كسى از دنيا برود و دو خواهر از او به يادگار بماند دو ثلث از ميراث اورا مى برند)) (فان كانتا اثنتين فلهما الثلثان مما ترك ).
          4ـ ((اگـر ورثـه شـخـص متوفى , چند برادر و خواهر باشند (از دو نفر بيشتر) تمام ميراث او را در مـيـان خـود تقسيم مى كنند بطورى كه سهم هر برادر دو برابر سهم يك خواهر شود)) (وان كانوا اخوة رجالا ونسا فللذكر مثل حظ الا نثيين ).
          در پـايـان آيـه مـى فـرمـايد: ((خداوند اين حقايق را براى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد و راه سعادت را بيابيد (و حتما راهى را كه خدا نشان مى دهد راه صحيح وواقعى است ) زيرا به هر چيزى دانا است )) (يبين اللّه لكم ان تضلوا واللّه بكل شى عليم ).
          پايان سوره نسا.
          سـوره مـائـده .
          اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 120 آيه است .
          محتواى سوره :.
          اين سوره محتوى يك سلسله از معارف و عقايد اسلامى و يك سلسله ازاحكام و وظايف دينى است .
          در قـسمت اول به مساله ولايت و رهبرى بعد از پيامبر(ص ) و مساله تثليث مسيحيان و قسمتهايى از مسائل مربوط به قيامت و رستاخيز و بازخواست از انبيادر مورد امتهايشان اشاره شده است .
          و در قـسمت دوم , مساله وفاى به پيمانها, عدالت اجتماعى , شهادت به عدل و تحريم قتل نفس (و بـه تـنـاسـب آن داستان فرزندان آدم و قتل هابيل بوسيله قابيل ) وهمچنين توضيح قسمتهايى از غذاهاى حلال و حرام و قسمتى از احكام وضو وتيمم آمده است .
          و نـامـگـذارى آن بـه ((سوره مائده )) به خاطر اين است كه داستان نزول مائده ((34)) براى ياران مسيح در آيه 114 اين سوره ذكر شده است .
          (آيه 1).
          لزوم وفا به عهد و پيمان !.
          بطورى كه از روايات اسلامى و سخنان مفسران بزرگ استفاده مى شود, اين سوره آخرين سوره (و يا از آخرين سوره هايى ) است كه بر پيامبر(ص ) نازل شده است .
          در ايـن سـوره ـ بـه خاطر همين موقعيت خاص ـتاكيد روى يك سلسله مفاهيم اسلامى و آخرين بـرنـامـه هاى دينى و مساله رهبرى امت و جانشينى پيامبر(ص ) شده است و شايد به همين جهت اسـت كـه بـا مساله لزوم وفاى به عهد و پيمان , شروع شده , و در نخستين جمله مى فرمايد: ((اى افراد با ايمان به عهد و پيمان خود وفاكنيد)) (ي ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود).
          تـا به اين وسيله افراد با ايمان را ملزم به پيمانهايى كه در گذشته با خدابسته اند و يا در اين سوره به آن اشاره شده است بنمايد.
          جـمـلـه فـوق دلـيل بر وجوب وفا به تمام پيمانهايى است كه ميان افراد انسان بايكديگر, و يا افراد انـسان با خدا, بطور محكم بسته مى شود, و به اين ترتيب تمام پيمانهاى الهى و انسانى و پيمانهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و تجارى وزناشويى و مانند آن را در بر مى گيرد و يك مفهوم كاملا وسيع دارد, حتى عهد وپيمانهايى را كه مسلمانان با غيرمسلمانان مى بندند نيز شامل مى شود.
          در اهـميت وفاى به عهد در نهج البلاغه در فرمان مالك اشتر چنين مى خوانيم (در ميان واجبات الـهى هيچ موضوعى همانند وفاى به عهد در ميان مردم جهان ـباتمام اختلافاتى كه دارندـ مورد اتـفـاق نـيـسـت بـه هـمـيـن جهت بت پرستان زمان جاهليت نيز پيمانها را در ميان خود محترم مى شمردند زيرا عواقب دردناك پيمان شكنى را دريافته بودند)).
          سپس به دنبال دستور وفاى به پيمانها كه تمام احكام و پيمانهاى الهى راشامل مى شود يك سلسله از احـكـام اسـلام را بـيـان كـرده , كـه نخستين آن حلال بودن گوشت پاره اى از حيوانات است , مـى فـرمـايـد: ((چهارپايان (يا جنين آنها) براى شماحلال شده است )) (احلت لكم بهيمة الا نعام ) ((35)).
          سـپس در ذيل آيه دو مورد را از حكم حلال بودن گوشت چهارپايان استثناكرده , مى فرمايد: ((به استثناى گوشتهايى كه تحريم آن به زودى براى شما بيان مى شود)) (الا ما يتلى عليكم ).
          ((و بـه اسـتـثناى حال احرام (براى انجام مناسك حج يا انجام مناسك عمره ) كه در اين حال صيد كردن حرام است )) (غير محلى الصيد وانتم حرم ).
          و در پـايان مى فرمايد: ((خداوند هر حكمى را بخواهد صادر مى كند)) (ان اللّه يحكم ما يريد) يعنى , چـون آگـاه از هـمه چيز و مالك همه چيز مى باشد هر حكمى راكه به صلاح و مصلحت بندگان باشد و حكمت اقتضا كند تشريع مى نمايد.
          (آيه 2).
          هشت دستور در يك آيه !.
          در ايـن آيـه چـنـد دستور مهم اسلامى از آخرين دستوراتى كه بر پيامبر(ص ) نازل شده است بيان گرديده كه همه يا اغلب آنها مربوط به حج و زيارت خانه خداست :.
          1ـ نخست خطاب به افراد با ايمان كرده , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! شعائر الهى را نـقـض نـكـنـيـد و حـريـم آنها را حلال نشمريد)) (ي ايها الذين آمنوا لا تحلوا شعئر اللّه ) منظور از ((شعائراللّه )) مناسك و برنامه هاى حج است .
          2ـ ((احترام ماههاى حرام را نگاه داريد و از جنگ كردن در اين ماههاخوددارى كنيد)) (ولا الشهر الحرام ).
          3ـ ((قـربـانـيـانى را كه براى حج مى آورند, اعم از اين كه بى نشان باشند ـهدى ـو يا نشان داشته بـاشند ـقلائدـ حلال نشمريد و بگذاريد كه به قربانگاه برسند و درآنجا قربانى شوند)) (ولا الهدى ولا القلائد).
          4ـ تـمـام زائران خـانـه خـدا بـايـد از آزادى كـامل در اين مراسم بزرگ اسلامى بهره مند باشند و هـيـچ گـونه امتيازى در اين قسمت در ميان قبايل و افراد و نژادها وزبانها نيست بنابراين ((نبايد كسانى را كه براى خشنودى پروردگار و جلب رضاى او وحتى به دست آوردن سود تجارى به قصد زيارت خانه خدا حركت مى كنند مزاحمت كنيد خواه با شما دوست باشند يا دشمن همين اندازه كه مسلمانند وزائر خانه خدامصونيت دارند)) (ولا امين البيت الحرام يبتغون فضلا من ربهم ورضوانا).
          5ـ تـحـريم صيد محدود به زمان احرام است , بنابراين ((هنگامى كه از احرام (حج ياعمره ) بيرون آمديد, صيد كردن براى شما مجاز است )) (واذا حللتم فاصطادوا).
          6ـ اگر جمعى از بت پرستان در دوران جاهليت (در جريان حديبيه ) مزاحم زيارت شما از خانه خدا شـدند و نگذاشتند مناسك زيارت خانه خدا را انجام دهيد,((نبايد اين جريان سبب شود كه بعد از اسـلام آنـهـا, كـينه هاى ديرينه را زنده كنيد ومانع آنها از زيارت خانه خدا شويد)) (ولا يجرمنكم شنـان قوم ان صدوكم عن المسجدالحرام ان تعتدوا).
          از جمله فوق يك قانون كلى استفاده مى شود وآن اين كه مسلمانان هرگز نبايد((كينه توز)) باشند و در صدد انتقام حوادثى كه در زمانهاى گذشته واقع شده برآيند.
          7ـ سپس براى تكميل بحث گذشته مى فرمايد: شما بجاى اين كه دست به هم بدهيد تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگيريد ((بايد دست اتحاددر راه نيكيها و تقوا به يكديگر بدهيد نه اين كه تعاون و همكارى بر گناه و تعدى نماييد)) (وتعاونوا على البر والتقوى ولا تعاونوا على الا ثم والعدوان ).
          8ـ در پـايـان آيـه بـراى تحكيم و تاكيد احكام گذشته مى فرمايد: ((پرهيزكارى راپيشه كنيد و از مـخـالـفت فرمان خدا بپرهيزيد كه مجازات و كيفرهاى خدا شديداست )) (واتقوا اللّه ان اللّه شديد العقاب ).
          (آيه 3)ـ در آغاز اين سوره اشاره به حلال بودن گوشت چهارپايان به استثناى آنچه بعدا خواهد آمد شـده ايـن آيه در حقيقت همان استثناهايى است كه وعده داده شد, در اينجا حكم به تحريم يازده چيز شده است .
          نـخست مى فرمايد: ((مردار بر شما حرام شده است )) (حرمت عليكم الميتة ) ((وهمچنين خون )) (والـدم ) ((و گـوشـت خوك )) (ولحم الخنزير) ((و حيواناتى كه طبق سنت جاهليت به نام بتها و اصـولا بـه غـيـر نـام خـدا ذبح شوند)) (وما اهل لغير اللّه به )((و نيز حيواناتى كه خفه شده باشند حرامند)) (والمنخنقة ).
          خـواه بـخـودى خـود و يـا بوسيله دام و خواه بوسيله انسان اين كار انجام گرددچنانكه در زمان جـاهـلـيـت مـعـمـول بوده گاهى حيوان را در ميان دو چوب يا در ميان دو شاخه درخت سخت مى فشردند تا بميرد و از گوشتش استفاده كنند ((و حيواناتى كه با شكنجه و ضرب , جان بسپارند و يا به بيمارى از دنيا بروند)) (والموقوذة ).
          در تـفـسير قرطبى نقل شده كه در ميان عرب معمول بوده كه بعضى ازحيوانات را به خاطر بتها آنقدر مى زدند تا بميرد و آن را يكنوع عبادت مى دانستند!.
          ((و حيواناتى كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند)) (والمتردية ).
          ((و حيواناتى كه به ضرب شاخ مرده باشند)) (والنطيحة ).
          ((و حيواناتى كه بوسيله حمله درندگان كشته شوند)) (وم اكل السبع ).
          سپس به دنبال تحريم موارد فوق مى فرمايد: ((اگر قبل از آن كه اين حيوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون بقدر كافى ازآنها بيرون بريزد, حلال خواهد بود)) (الا ما ذكيتم ).
          در زمان جاهليت بت پرستان سنگهايى در اطراف كعبه نصب كرده بودند كه شكل و صورت خاصى نـداشـت , آنـهـا را ((نـصـب )) مـى ناميدند در مقابل آنها قربانى مى كردند و خون قربانى را به آنها مـى مـالـيـدنـد, و فـرق آنها با بت همان بود كه بتهاهمواره داراى اشكال و صور خاصى بودند اما ((نـصـب )) چنين نبودند, اسلام در آيه مورد بحث اين گونه گوشتها را تحريم كرده و مى گويد: ((حـيـوانـهـايـى كه روى بتها يا دربرابر آنها ذبح شوند همگى بر شما حرام است )) (وما ذبح على النصب ).
          روشن است كه تحريم اين نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #95

            نوع ديگرى از حيواناتى كه تحريم آن در آيه آمده آنهاست كه بصورت ((بخت آزمايى )) ذبح و تقسيم مـى گرديده و آن چنين بوده كه : ده نفر با هم شرطبندى مى كردند و حيوانى را خريدارى و ذبح نـموده سپس ده چوبه تير, كه روى هفت عدد از آنها عنوان ((برنده )) و سه عدد عنوان ((بازنده )) ثبت شده بود در كيسه مخصوصى مى ريختند و به صورت قرعه كشى آنها را به نام يك يك از آن ده نـفـربـيرون مى آوردند, هفت چوبه برنده به نام هر كس مى افتاد سهمى از گوشت برمى داشت , و چـيزى در برابر آن نمى پرداخت , ولى آن سه نفر كه تيرهاى بازنده رادريافت داشته بودند, بايد هر كـدام يـك سـوم قـيـمـت حـيـوان را بپردازند, بدون اين كه سهمى از گوشت داشته باشند, اين چوبه هاى تير را ((ازلام )) مى ناميدند, اسلام خوردن اين گوشتها را تحريم كرد, نه به خاطر اين كه اصل گوشت حرام بوده باشد,بلكه به خاطر اين كه جنبه قمار و بخت آزمايى دارد و مى فرمايد: ((و (هـمـچنين )قسمت كردن گوشت حيوان به وسيله چوبه هاى تير مخصوص بخت آزمايى )) برشما حرام شده است (وان تستقسموا بالا زلام ).
            روشـن است كه تحريم قمار و مانند آن اختصاص به گوشت حيوانات ندارد,بلكه در هر چيز انجام گـيـرد ممنوع است و تمام زيانهاى ((فعاليتهاى حساب نشده اجتماعى )) و برنامه هاى خرافى در آن جمع مى باشد.
            و در پـايـان بـراى تاكيد بيشتر روى تحريم آنها مى فرمايد: ((تمام اين اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار)) (ذلكم فسق ).

            اعتدال در استفاده از گوشت .
            آنـچـه از مـجموع بحثهاى فوق و ساير منابع اسلامى استفاده مى شود اين است كه روش اسلام در مـورد بهره بردارى از گوشتها ـهمانند ساير دستورهايش ـيك روش كاملا اعتدالى است , يعنى نه هـمـانـنـد مردم زمان جاهليت كه از گوشت سوسمار و مردار و خون و امثال آن مى خوردند, و يا هـمـانـنـد بـسـيارى از غربيهاى امروز كه حتى از خوردن گوشت خرچنگ و كرمها چشم پوشى نمى كنند, و نه مانندهندوها كه مطلقا خوردن گوشت را ممنوع مى دانند, بلكه گوشت حيواناتى كـه داراى تـغذيه پاك بوده و مورد تنفر نباشد حلال كرده و روى روشهاى افراطى وتفريطى خط بطلان كشيده و براى استفاده از گوشتها شرايطى مقرر داشته است .
            بـعـد از بـيان احكام فوق دو جمله پرمعنى در آيه مورد بحث به چشم مى خوردنخست مى گويد: ((امروز كافران از دين شما مايوس شدند بنابراين , از آنها نترسيد وتنها از (مخالفت ) من بترسيد)) (اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون ).
            و سـپـس مـى گـويد: ((امروز دين و آيين شما را كامل كردم و نعمت خود را برشما تمام نمودم و اسـلام را بـه عنوان آيين شما پذيرفتم )) (اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الا سلام دينا).
            روز اكمال دين كدام روز است .
            منظور از ((اليوم )) (امروز) كه در دو جمله بالا تكرار شده چيست ؟ آنچه تمام مفسران شيعه آن را در كتب خود آورده اند و روايات متعددى از طرق معروف اهل تسنن و شيعه آن را تاييد مى كند و با مـحـتويات آيه كاملا سازگار است اين كه :منظور روز غديرخم است , روزى كه پيامبراسلام (ص ) امـيرمؤمنان على (ع ) را رسمابراى جانشينى خود تعيين كرد, آن روز بود كه آيين اسلام به تكامل نـهـايـى خـودرسيد و كفار درميان امواج ياس فرو رفتند, زيرا انتظار داشتند كه آيين اسلام قائم بـه شـخـص بـاشـد, و بـا از ميان رفتن پيغمبر(ص ) اوضاع به حال سابق برگردد, و اسلام تدريجا بـرچـيده شود, اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا وقدرت و عدالت بعد از پـيامبر(ص ) در ميان مسلمانان بى نظير بود به عنوان جانشينى پيامبر(ص ) انتخاب و از مردم براى او بـيـعت گرفته شد ياس و نوميدى نسبت به آينده اسلام آنها را فرا گرفت و فهميدند كه آيينى است ريشه دار و پايدار.
            نـكـتـه جـالـبـى كـه بـايد در اينجا به آن توجه كرد اين است كه قرآن در سوره نورآيه 55 چنين مى گويد: ((خداوند به آنهايى كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است كـه آنـها را خليفه در روى زمين قرار دهد همان طور كه پيشينيان آنان را چنين كرد, و نيز وعده داده آيـينى را كه براى آنان پسنديده است مستقر و مستحكم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد)).
            در اين آيه خداوند مى فرمايد: آيينى را كه براى آنها ((پسنديده )), در روى زمين مستقر مى سازد, با تـوجـه بـه اين كه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و باتوجه به جمله ((رضيت لكم الا سـلام ديـنا)) كه در آيه مورد بحث , در باره ولايت على (ع ) نازل شده , چنين نيتجه مى گيريم كه اسلام در صورتى در روى زمين مستحكم و ريشه دار خواهد شد كه با ((ولايت )) توام باشد, زيرا اين هـمـان اسـلامـى اسـت كـه خـدا ((پـسنديده )) و وعده استقرار و استحكامش را داده است , و به عبارت روشن تراسلام درصورتى عالمگير مى شود كه از مساله ولايت اهل بيت جدا نگردد.
            مطلب ديگرى كه از ضميمه كردن ((آيه سوره نور)) با آيه موردبحث استفاده مى شود اين است كه در آيـه سـوره نور سه وعده به افراد با ايمان داده شده است نخست خلافت در روى زمين , و ديگر امنيت و آرامش براى پرستش پروردگار, وسوم استقرار آيينى كه مورد رضايت خداست .
            اين سه وعده در روز غديرخم با نزول آيه ((اليوم اكملت لكم دينكم )) جامه عمل بخود پوشيد زيرا نـمـونـه كـامـل فـرد با ايمان و عمل صالح , يعنى على (ع ) به جانشينى پيامبر(ص ) نصب شد و به مضمون جمله اليوم يئس الذين كفروا من دينكم مسلمانان در آرامش و امنيت نسبى قرار گرفتند و نـيـز بـه مـضـمـون ورضيت لكم الا سلام دينا آيين مورد رضايت پروردگار در ميان مسلمانان استقرار يافت .
            در پايان آيه بار ديگر به مسائل مربوط به گوشتهاى حرام برگشته , و حكم صورت اضطرار را بيان مى كند و مى گويد: ((كسانى كه به هنگام گرسنگى ناگزير ازخوردن گوشتهاى حرام شوند در حـالـى كـه تـمايل به گناه نداشته باشند خوردن آن براى آنها حلال است , زيرا خداوند آمرزنده و مـهـربان است )) و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقت نمى افكند و آنها را كيفر نمى دهد (فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لا ثم فان اللّه غفور رحيم ).
            آيـه 4ـ شــان نـزول : در بـاره ايـن آيـه شـان نزولهايى ذكر كرده اند كه مناسبتر ازهمه اين است : ((زيـدالـخير)) و ((عدى بن حاتم )) كه دو نفر از ياران پيامبر(ص ) بودندخدمتش رسيدند و عرض كـردنـد: مـا جـمـعـيتى هستيم كه با سگها و بازهاى شكارى صيد مى كنيم , و سگهاى شكارى ما حـيـوانـات وحشى حلال گوشت را مى گيرند,بعضى از آنها زنده به دست ما مى رسد و آن را سر مى بريم , ولى بعضى از آنهابوسيله سگها كشته مى شوند, و ما فرصت ذبح آنها را پيدا نمى كنيم و با ايـن كـه مـى دانيم خدا گوشت مردار را بر ما حرام كرده , تكليف ما چيست ؟ آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
            تفسير:.
            صيد حلال ـ.
            بـه دنبال احكامى كه در باره گوشتهاى حلال و حرام در دو آيه گذشته بيان شددر اين آيه نيز به قـسـمـتـى ديـگـر از آنـها اشاره كرده و به عنوان پاسخ سؤالى كه در اين زمينه شده است , چنين مى فرمايد: ((از تو در باره غذاهاى حلال سؤال مى كنند))(يسئلونك ماذا احل لهم ).
            سـپـس بـه پيامبر(ص ) دستور مى دهد كه نخست به آنها ((بگو: هر چيز پاكيزه اى براى شما حلال است )) (قل احل لكم الطيبات ).
            يـعـنـى تـمـام آنـچه را اسلام تحريم كرده در زمره خبائث و ناپاكها است و هيچ گاه قوانين الهى , موجود پاكيزه اى كه طبعا براى استفاده و انتفاع بشر آفريده شده است تحريم نمى كند.
            سپس به سراغ صيدها رفته , مى گويد: ((صيد حيوانات صياد كه تحت تعليم شما قرار گرفته اند, يعنى از آنچه خداوند به شما تعليم داده به آنها آموخته ايد, براى شما حلال است )) (وما علمتم من الجوارح مكلبين تعلمونهن مما علمكم اللّه ).
            حـيـوانى را كه سگها شكار مى كنند اگر زنده به دست آيد, بايد طبق آداب اسلامى ذبح شود ولى اگر پيش از آن كه به آن برسند جان دهد, حلال است , اگرچه ذبح نشده باشد.
            سـپـس در ذيـل آيـه اشاره به دو شرط ديگر از شرايط حليت چنين صيدى كرده , مى فرمايد: ((از صيدى كه سگهاى شكارى براى شما نگاه داشته اند بخوريد))(فكلوا مم امسكن عليكم ).
            بـنـابـرايـن , اگر سگهاى شكارى عادت داشته باشند قسمتى از صيد خود رابخورند و قسمتى را واگذارند, چنان صيدى حلال نيست و در حقيقت چنين سگى نه تعليم يافته است و نه آنچه را كه نگاه داشته مصداق ((عليكم )) (براى شما)مى باشد, بلكه براى خود صيد كرده است .
            ديگر اين كه ((به هنگامى كه سگ شكارى رها مى شود, نام خدا را ببريد))(واذكروا اسم اللّه عليه ).
            و در پـايـان بـراى رعـايـت تـمـام ايـن دسـتـورات , مـى فرمايد: ((از خدا بپرهيزيد,زيرا خداوند, سريع الحساب است )) (واتقوا اللّه ان اللّه سريع الحساب ).
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #96
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #97
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #98
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #99

                    (آيه 29)ـ به علاوه من نمى خواهم بار گناه ديگرى را به دوش بكشم ((بلكه مى خواهم تو بار گناه مـن و خـويـش را به دوش بكشى )) (انى اريد ان تبو باثمى واثمك ) و مسلما با قبول اين مسؤوليت بزرگ ((از دوزخيان خواهى بود و همين است جزاى ستمكاران )) (فتكون من اصحاب النار وذلك جزا الظالمين ).
                    (آيه 30).
                    پرده پوشى بر جنايت !.
                    در ايـن آيه و آيه بعد دنباله ماجراى فرزندان آدم تعقيب شده , نخست مى گويد: ((سرانجام , نفس سركش قابيل او را مصمم به كشتن برادر كرد و او راكشت )) (فطوعت له نفسه قتل اخيه فقتله ).
                    سپس مى گويد: ((و بر اثر اين عمل زيانكار شد)) (فاصبح من الخاسرين ).
                    چـه زيـانـى از اين بالاتر كه عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگين را تادامنه قيامت براى خود خريد.
                    (آيـه 31)ـ در روايـتـى از امـام صادق (ع ) نقل شده , هنگامى كه قابيل برادرخود را كشت , او را در بـيابان افكنده بود, و نمى دانست چه كند ! چيزى نگذشت كه درندگان به سوى جسد هابيل روى آوردنـد, در اين موقع همانطور كه قرآن مى گويد(خداوند زاغى را فرستاد كه خاكهاى زمين را كـنـار بـزنـد (و بـا پنهان كردن جسدبى جان زاغ ديگر, و يا با پنهان كردن قسمتى از طعمه خود, آنـچنان كه عادت زاغ است ) به قابيل نشان دهد كه چگونه جسد برادر خويش را به خاك بسپارد)) (فبعث اللّه غرابا يبحث فى الا رض ليريه كيف يوارى سواة اخيه ).
                    سپس قرآن اضافه مى كند در اين موقع قابيل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شدو ((فرياد برآورد كـه اى واى بـرمـن ! آيـا من بايد از اين زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن كنم )) (قال يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب فاوارى سؤاة اخى ).
                    اما به هر حال ((سرانجام از كرده خود نادم و پشيمان شد)) (فاصبح من النادمين ) البته اين ندامت دليل بر توبه او از گناه نخواهد بود.
                    در حـديـثى از پيامبراسلام (ص ) نقل شده كه فرمود: ((خون هيچ انسانى به ناحق ريخته نمى شود مـگـر اين كه سهمى از مسؤوليت آن بر عهده قابيل است كه اين سنت شوم آدمكشى را در دنيا بنا نهاد)).

                    (آيه 32).
                    پيوند انسانها!.
                    پـس از ذكـر داسـتـان فرزندان آدم يك نتيجه گيرى كلى و انسانى در اين آيه شده است , نخست مى فرمايد: ((به خاطر همين موضوع بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم كه هرگاه كسى انسانى را بدون ارتكاب قتل , و بدون فساد در روى زمين به قتل برساند,چنان است كه گويا همه انسانها را كشته است و كسى كه انسانى را از مرگ نجات دهد گويا همه انسانها را از مرگ نجات داده است )) (من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الا رض فكانما قتل الناس جميعاومن احياها فكانما احيا الناس جميعا).
                    چـگـونـه قـتـل يـك انسان مساوى است با قتل همه انسانها و نجات يك نفرمساوى با نجات همه انسانها؟.
                    آنچه مى توان گفت اين است كه : قرآن در اين آيه يك حقيقت اجتماعى وتربيتى را بازگو مى كند زيـرا: كـسـى كـه دسـت بـه خون انسان بيگناهى مى آلايد درحقيقت چنين آمادگى را دارد كه انـسـانهاى بيگناه ديگرى را به قتل برساند, او درحقيقت يك قاتل است و طعمه او انسان بيگناه , و مـى دانـيـم تـفـاوتـى در مـيـان انـسـانهاى بيگناه از اين نظر نيست , همچنين كسى كه به خاطر نـوع دوسـتـى و عاطفه انسانى , ديگرى را از مرگ نجات بخشد اين آمادگى را دارد كه اين برنامه انـسـانـى رادر مـورد هـر بـشـر ديـگرى انجام دهد و با توجه به اين كه قرآن مى گويد: ((فكانما ))اسـتـفـاده مى شود كه مرگ و حيات يك نفر اگر چه مساوى با مرگ و حيات اجتماع نيست اما شباهتى به آن دارد.
                    قابل توجه اين كه , كسى از امام صادق (ع ) تفسير اين آيه را پرسيد, امام فرمود: منظور از ((كشتن )) و ((نـجـات از مـرگ )) كـه در آيـه آمده نجات از آتش سوزى ياغرقاب و مانند آن است , سپس امام سـكوت كرد و بعد فرمود: تاويل اعظم و مفهوم بزرگتر آيه اين است كه ديگرى را دعوت به سوى راه حق يا باطل كند و او دعوتش را بپذيرد.
                    در پـايان آيه اشاره به قانون شكنى بنى اسرائيل كرده مى فرمايد: ((پيامبران ما بادلايل روشن براى ارشـاد آنـهـا آمـدنـد ولـى بـسيارى از آنها قوانين الهى را درهم شكستند و راه اسراف را در پيش گرفتند)) (ولقد جتهم رسلنا بالبينات ثم ان كثيرامنهم بعد ذلك فى الا رض لمسرفون ).
                    ((اسراف )) در لغت , معنى وسيعى دارد كه هرگونه تجاوز و تعدى از حد راشامل مى شود اگرچه غالبا در مورد بخششها و هزينه ها و مخارج به كار مى رود.
                    آيه 33ـ شان نزول : نقل شده كه : جمعى از مشركان خدمت پيامبر آمدند ومسلمان شدند اما آب و هواى مدينه به آنها نساخت , رنگ آنها زرد و بدنشان بيمارشد, پيامبر(ص ) براى بهبودى آنها دستور داد بـه خـارج مـديـنـه , در نـقـطه خوش آب وهوايى از صحرا كه شتران زكات را در آنجا به چرا مـى بردند بروند و ضمن استفاده ازآب و هواى آنجا از شير تازه شتران به حد كافى استفاده كنند, آنـهـا چـنين كردند وبهبود يافتند اما به جاى تشكر از پيامبر(ص ) چوپانهاى مسلمان را دست و پا بـريـده وچـشـمـان آنـهـا را از بـيـن بـردنـد و سپس دست به كشتار آنها زدند و از اسلام بيرون رفتندپيامبر(ص ) دستور داد آنها را دستگيركردند و همان كارى كه با چوپانها انجام داده بودند به عنوان مجازات در باره آنها انجام يافت , آيه در باره اين گونه اشخاص نازل گرديد و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد.
                    تفسير:.
                    كيفر آنها كه به جان و مال مردم حمله مى برندـ.
                    ايـن آيه در حقيقت بحثى را كه در مورد قتل نفس در آيات سابق بيان شدتكميل مى كند و جزاى افـراد مـتـجـاوزى را كـه اسـلـحه به روى مسلمانان مى كشند و باتهديد به مرگ و حتى كشتن , اموالشان را به غارت مى برند, با شدت هر چه تمامتربيان مى كند, و مى گويد: ((كيفر كسانى كه با خـدا و پـيـامـبر به جنگ برمى خيزند و درروى زمين دست به فساد مى زنند اين است كه (يكى از چـهـار مـجازات در مورد آنهااجرا شود نخست اين كه كشته شوند, (ديگر) اين كه به دار آويخته شـونـد, (سوم )اين كه دست و پاى آنها بطور مخالف (دست راست با پاى چپ ) بريده شود(چهارم ) ايـن كه از زمينى كه در آن زندگى مى كنند تبعيد گردند)) (انما جزا الذين يحاربون اللّه ورسوله ويـسـعـون فى الا رض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الا رض ).
                    در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((اين مجازات و رسوايى آنها در دنيا است و (تنها به اين مجازات قناعت نـخواهد شد بلكه ) در آخرت نيز كيفر سخت و عظيمى خواهندداشت )) (ذلك لهم خزى فى الدنيا ولهم فى الا خرة عذاب عظيم ).
                    از ايـن جمله استفاده مى شود كه حتى اجراى حدود و مجازاتهاى اسلامى مانع از كيفرهاى آخرت نخواهد گرديد.
                    (آيـه 34)ـ سـپـس بـراى اين كه راه بازگشت را حتى به روى اين گونه جانيان خطرناك نبندد, مـى گـويـد: ((مـگـر كـسانى كه پيش از دسترسى به آنها توبه و بازگشت كنند كه مشمول عفو خداوند خواهند شد و بدانيد خداوند غفور و رحيم است ))(الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان اللّه غفور رحيم ).
                    الـبـتـه تـوبـه آنـها, تنها تاثير در ساقط شدن حق اللّه و مجازات محارب دارد و اماحق الناس بدون رضايت صاحب حق , ساقط نخواهد شد ـدقت كنيد.
                    (آيه 35).
                    حقيقت توسل !.
                    در اين آيه روى سخن به افراد با ايمان است و به آنها سه دستور براى رستگارشدن داده شده .
                    نـخست مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! تقوا و پرهيزكارى پيشه كنيد)) (يا ايـها الذين آمـنوا اتقوا اللّه ) سپس دستور مى دهد كه : ((وسيله اى براى تقرب به خدا انتخاب نماييد)) (وابتغوا اليه الوسيلة ) و سرانجام ((دستور به جهاد درراه خدا مى دهد)) (وجاهدوا فى سبيله ) و نتيجه همه آنها اين است كه ((در مسيررستگارى قرار گيريد)) (لعلكم تفلحون ).
                    ((وسـيـله )) در آيه فوق معنى بسيار وسيعى دارد و هر كار و هر چيزى را كه باعث نزديك شدن به پيشگاه مقدس پروردگار مى شود شامل مى گردد كه مهمترين آنها را على (ع ) در ((نهج البلاغه )) اين چنين بر مى شمرد:.
                    ((بهترين چيزى كه به وسيله آن مى توان به خدا نزديك شد ايمان به خدا وپيامبر او و جهاد در راه خـداسـت كـه قـلـه كوهسار اسلام است , و همچنين جمله اخلاص (لااله الا اللّه ) كه همان فطرت تـوحـيـد اسـت , و بـرپاداشتن نماز كه آيين اسلام است , و زكوة كه فريضه واجبه است , و روزه ماه رمـضـان كـه سـپرى است در برابر گناه و كيفرهاى الهى , و حج و عمره كه فقر و پريشانى را دور مـى كـنند و گناهان رامى شويد, و صله رحم كه ثروت را زياد و عمر را طولانى مى كند, انفاقهاى پـنـهـانـى كـه جـبـران گناهان مى نمايد و انفاق آشكار كه مرگهاى ناگوار و بد را دور مى سازد وكارهاى نيك كه انسان را از سقوط نجات مى دهد)).
                    و نـيـز شـفـاعـت پـيـامـبـران و امامان و بندگان صالح خدا كه طبق صريح قرآن باعث تقرب به پروردگار مى گردد, در مفهوم وسيع توسل داخل است .
                    لازم بـه تـذكـر اسـت كـه هـرگز منظور از ((توسل )) اين نيست چيزى را از شخص پيامبر يا امام مستقلا تقاضا كنند, بلكه منظور اين است با اعمال صالح يا پيروى ازپيامبر و امام , يا شفاعت آنان و يا سوگند دادن خداوند به مقام و مكتب آنها (كه خوديكنوع احترام و اهتمام به موقعيت آنها و يك نـوع عـبـادت است ) از خداوند چيزى رابخواهند و اين معنى , نه بوى شرك مى دهد و نه بر خلاف آيات ديگر قرآن است ونه از عموم آيه فوق بيرون مى باشد ـدقت كنيد.
                    (آيـه 36)ـ در تـعـقـيب آيه قبل كه به مؤمنان دستور تقوا و جهاد و تهيه وسيله مى داد,در اين آيه بـه عـنـوان بـيـان عـلـت دسـتـور سـابق به سرنوشت افراد بى ايمان وآلوده اشاره كرده , مى فرمايد: ((افـرادى كـه كـافرشدند اگر تمام آنچه روى زمين است وهمانند آن راداشته باشند تا براى نجات ازمجازات روزقيامت بدهند ازآنهاپذيرفته نخواهد شد وعذاب دردناكى خواهند داشت )) (ان الذين كفروا لو ان لهم ما فى الا رض جميعاومثله معه ليفتدوا به من عذاب يوم القيمة ما تقبل منهم ولهم عذاب اليم ).
                    تنها در پرتو ايمان و تقوا و جهاد و عمل مى توان رهايى يافت .
                    (آيـه 37)ـ سپس به دوام اين كيفر اشاره كرده , مى گويد: ((آنها پيوسته مى خواهند از آتش دوزخ خـارج شوند ولى توانايى بر آن را ندارند و كيفر آنها ثابت وبرقرار خواهد بود)) (يريدون ان يخرجوا من النار وماهم بخارجين منها ولهم عذاب مقيم ).
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • (آيه 3.
                      مجازات دزدان !.
                      در چـند آيه قبل احكام ((محارب )) بيان شد, در اين آيه , به همين تناسب حكم دزد يعنى كسى كه بطور پنهانى و مخفيانه اموال مردم را مى برد بيان گرديده است ,نخست مى فرمايد: ((دست مرد و زن سارق را قطع كنند)) (والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما).
                      از روايـات اهـل بـيـت (ع ) اسـتفاده مى شود كه تنها چهار انگشت از دست راست بريده مى شود, نه بيشتر, اگرچه فقهاى اهل تسنن بيش از آن گفته اند!.
                      در ايـنجا مرد دزد بر زن دزد مقدم داشته شده در حالى كه در آيه حد زناكار, زن زانيه بر مرد زانى مـقـدم ذكـر شـده اسـت , اين تفاوت شايد به خاطر آن باشد كه درمورد دزدى عامل اصلى بيشتر مردانند و در مورد ارتكاب زنا عامل و محرك مهمترزنان بى بندو بار!.
                      سـپـس مـى گويد: ((اين كيفرى است در برابر اعمالى كه انجام داده اند ومجازاتى است از طرف خداوند)) (جزآ بما كسبا نكالا من اللّه ).
                      و در پـايـان آيـه بـراى رفـع ايـن توهم كه مجازات مزبور عادلانه نيست مى فرمايد: ((خداوند توانا (قدرتمند) و حكيم است )) (واللّه عزيز حكيم ).
                      بنابراين دليلى ندارد كه از كسى انتقام بگيرد و كسى را بى حساب مجازات كند.
                      (آيه 39)ـ در اين آيه راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرمايد: ((كسى كه بعد از اين ستم توبه كند و در مقام اصلاح و جبران برآيد خداوند او را خواهدبخشيد زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است )) (فمن تاب من بعد ظلمه واصلح فان اللّه يتوب عليه ان اللّه غفور رحيم ).
                      آيـا بـوسـيـلـه توبه تنها گناه او بخشوده مى شود و يا اين كه حد سرقت (بريدن دست ) نيز ساقط خواهد شد؟.
                      معروف در ميان فقهاى ما اين است كه : اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامى توبه كند حد سـرقت نيز از او برداشته مى شود, ولى هنگامى كه از طريق دوشاهد عادل , جرم او ثابت شد با توبه حد از بين نمى رود.
                      (آيـه 40)ـ بـه دنبال حكم توبه سارقان روى سخن را به پيامبر بزرگ اسلام (ص )كرده , مى فرمايد: ((آيـا نـمـى دانـى كـه خـداونـد مالك آسمان و زمين است (و هرگونه صلاح بداند در آنها تصرف مـى كـنـد) هـر كس را كه شايسته مجازات بداند, مجازات وهر كس را كه شايسته بخشش ببيند, مى بخشد و او بر هر چيز تواناست )) (الم تعلم ان اللّه له ملك السموات والا رض يعذب من يش ويغفر لمن يش واللّه على كل شى قدير).
                      آيه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع ) نقل شده كه : يكى از اشراف يهود خيبر كه داراى همسر بود, با زن شـوهـردارى كه او هم از خانواده هاى سرشناس خيبرمحسوب مى شد عمل منافى عفت انجام داد, يـهـوديـان از اجـراى حـكـم تورات (سنگساركردن ) در مورد آنها ناراحت بودند, اين بودكه به هم مسلكان خود درمدينه پيغام فرستاندند كه حكم اين حادثه را از پيامبراسلام (ص ) بپرسند (تا اگر دراسـلام حـكـم سبكترى بود آن را انتخاب كنند و در غير اين صورت آن را نيز به دست فراموشى بسپارند و شايد از اين طريق مى خواستند توجه پيامبراسلام (ص ) را نيز به خود جلب كنند و خود را دوست مسلمانان معرفى نمايند).
                      در اين موقع حكم سنگباران كردن كسانى كه مرتكب زناى محصنه مى شودنازل گرديد, ولى آنها از پذيرفتن اين حكم شانه خالى كردند !.
                      پـيـامبر(ص ) اضافه كرد: اين همان حكمى است كه در تورات شما نيز آمده , آيا موافقيدكه يكى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از زبان تورات نقل كرد بپذيريد گفتند:آرى .
                      پيامبر(ص ) گفت : ابن صوريا كه در فدك زندگى مى كند چگونه عالمى است ؟.
                      گـفتند: او از همه يهود به تورات آشناتر است , به دنبال او فرستادند و هنگامى كه نزد پيامبر(ص ) آمد به او فرمود: آيا حكم سنگباران كردن در چنين موردى درتورات بر شما نازل شده است يا نه ؟.
                      او در پاسخ گفت : آرى ! چنين حكمى در تورات آمده است .
                      پيامبر(ص ) گفت : چرا از اجراى اين حكم سرپيچى مى كنيد؟.
                      او در جـواب گـفـت : حـقـيـقـت ايـن است كه ما در گذشته اين حد را در باره افرادعادى اجرا مـى كـرديـم , ولـى در مورد ثروتمندان و اشراف خوددارى مى نموديم , اين بود كه گناه مزبور در طبقات مرفه جامعه ما رواج يافت به همين جهت ما قانونى سبكتر از قانون سنگسار كردن تصويب نموديم .
                      در اين هنگام پيامبر(ص ) دستور داد كه آن مرد و زن را در مقابل مسجدسنگسار كنند.
                      و فرمود: خدايا من نخستين كسى هستم كه حكم تو را زنده نمودم بعد از آن كه يهود آن را از بين بردند.
                      در اين هنگام آيه نازل شد و جريان مزبور را بطور فشرده بيان كرد.
                      تفسير:.
                      داورى ميان دوست و دشمن ـ.
                      از ايـن آيه و چند آيه بعد از آن استفاده مى شود كه قضات اسلام حق دارند باشرايط خاصى در باره جرايم و جنايات غيرمسلمانان نيز قضاوت كنند.
                      آيه مورد بحث با خطاب (ي ايها الرسول ) ((اى فرستاده !)) آغاز شده , گويابه خاطر اهميت موضوع مى خواهد حس مسؤوليت را در پيامبر(ص ) بيشتر تحريك كند و اراده او را تقويت نمايد.
                      سـپس به دلدارى پيامبر(ص ) به عنوان مقدمه اى براى حكم بعد پرداخته ومى فرمايد: ((آنها كه با زبـان , مـدعى ايمانند و قلب آنها هرگز ايمان نياورده و در كفر بريكديگر سبقت مى جويند هرگز نـبـايـد مـايه اندوه تو شوند)) زيرا اين وضع تازگى ندارد(لا يحزنك الذين يسارعون فى الكفر من الذين قالوا آمنا بافواههم ولم تؤمن قلوبهم ).
                      بـعـد از ذكـر كار شكنيهاى منافقان و دشمنان داخلى به وضع دشمنان خارجى و يهود پرداخته و مـى گـويـد: ((همچنين كسانى كه از يهود نيز اين مسير را مى پيمايندنبايد مايه اندوه تو شوند)) (ومن الذين هادوا).
                      بعد اشاره به پاره اى از اعمال نفاق آلود كرده , مى گويد: ((آنها زياد به سخنان تو گوش مى دهند) اما اين گوش دادن براى درك و اطاعت نيست , بلكه براى اين است ) كه دستاويزى براى تكذيب و افترا بر تو پيدا كنند)) (سماعون للكذب ).
                      ايـن جـمله تفسير ديگرى نيز دارد, ((آنها به دروغهاى پيشوايان خود فراوان گوش مى دهند ولى حاضر به پذيرش سخن حق نيستند)).
                      صـفـت ديـگر آنها اين است كه نه تنها براى دروغ بستن به مجلس شما حاضرمى شوند, بلكه ((در عين حال جاسوسهاى ديگران كه نزد تو نيامده اند نيز مى باشند))(سماعون لقوم آخرين لم ياتوك ).
                      يـكـى ديـگـر از صفات آنها اين است كه ((سخنان خدا را تحريف مى كنند (خواه تحريف لفظى و يا تحريف معنوى هر حكمى را بر خلاف منافع و هوسهاى خودتشخيص دهند) آن را توجيه و تفسير و يا بكلى رد مى كنند)) (يحرفون الكلم من بعدمواضعه ).
                      عـجـب تر اين كه آنها پيش از آن كه نزد تو بيايند تصميم خود را گرفته اند,((بزرگان آنها به آنان دستور داده اند كه اگر محمد حكمى موافق خواست ما گفت ,بپذيريد و اگر بر خلاف خواست ما بود از آن دورى كنيد)) (يقولون ان اوتيتم هذافخذوه وان لم تؤتوه فاحذروا)).
                      اينها در گمراهى فرو رفته اند و به اين ترتيب اميدى به هدايت آنها نيست , و خدامى خواهد به اين وسـيله آنها را مجازات كرده و رسوا كند ((و كسى كه خدا اراده مجازات و رسوايى او را كرده است هرگز تو قادر بر دفاع از او نيستى )) (ومن يرداللّه فتنته فلن تملك له من اللّه شيئا).
                      آنـهـا بـه قـدرى آلوده اند كه قابل شستشو نمى باشند به همين دليل ((آنها كسانى هستند كه خدا نمى خواهد قلب آنها را شستشو دهد)) (اولئك الذين لم يرداللّه ان يطهر قلوبهم ).
                      در پايان آيه مى فرمايد: ((آنها هم در اين دنيا رسوا و خوار خواهند شد و هم در آخرت كيفر عظيمى خواهند داشت )) (لهم فى الدنيا خزى ولهم فى الا خرة عذاب عظيم ).
                      (آيـه 42)ـ در ايـن آيه بار ديگر قرآن تاكيد مى كند كه ((آنها گوش شنوا براى شنيدن سخنان تو و تكذيب آن دارند)) و يا گوش شنوايى براى شنيدن دروغهاى بزرگانشان دارند (سماعون للكذب ) .
                      اين جمله به عنوان تاكيد و اثبات اين صفت زشت براى آنها تكرار شده است .
                      عـلاوه بـر ايـن ((آنـهـا زيـاد امـوال حرام و ناحق و رشوه مى خورند)) (اكالون للسحت ) سپس به پـيـامـبـر(ص ) اخـتـيار مى دهد كه ((هرگاه اين گونه اشخاص براى داورى به تو مراجعه كردند مـى تـوانـى در ميان آنها داورى به احكام اسلام كنى و مى توانى ازآنها روى گردانى )) (فان جؤك فاحكم بينهم او اعرض عنهم ).
                      و براى تقويت روح پيغمبر(ص ) اضافه مى كند: ((اگر صلاح بود كه از آنها روى بگردانى هيچ زيانى نـمـى تـوانند به تو برسانند)) (وان تعرض عنهم فلن يضروك شيئا)((و اگر خواستى در ميان آنها داورى كـنـى حـتما بايد اصول عدالت را رعايت نمايى ,زيرا خداوند افراد دادگر و عدالت پيشه را دوست دارد)) (وان حكمت فاحكم بينهم بالقسط ان اللّه يحب المقسطين ).
                      (آيه 43)ـ اين آيه بحث در باره يهود را در مورد داورى خواستن از پيامبر(ص )كه در آيه قبل آمده بود تعقيب مى كند و از روى تعجب مى گويد: ((چگونه اينها تو رابه داورى مى طلبند در حالى كه تورات نزد آنهاست و حكم خدا در آن آمده است وبه آن ايمان دارند)) ! (وكيف يحكمونك وعندهم التورية فيها حكم اللّه ).
                      بـايد دانست كه حكم مزبور يعنى (حكم سنگسار كردن زن و مردى كه زناى محصنه كرده اند) در تورات كنونى در فصل بيست و دوم از سفر تثنيه آمده است .
                      عجب اين كه ((بعد از انتخاب تو براى داورى , حكم تو را كه موافق حكم تورات است چون بر خلاف ميل آنهاست نمى پذيرند)) (ثم يتولون من بعد ذلك ).
                      ((حقيقت اين است كه آنها اصولا ايمان ندارند)) وگرنه با احكام خدا چنين بازى نمى كردند)) (وم اولئك بالمؤمنين ).
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • (آيـه 44)ـ ايـن آيه و آيه بعد, بحث گذشته را تكميل كرده , و اهميت كتاب آسمانى موسى , يعنى تـورات را چـنـين شرح مى دهد: ((ما تورات را نازل كرديم كه درآن هدايت و نور بود)) هدايت به سـوى حـق و نـور و روشنايى براى برطرف ساختن تاريكيهاى جهل و نادانى (انا انزلنا التورية فيها هدى ونور).
                        ((بـه همين جهت پيامبران الهى كه در برابرفرمان خدا تسليم بودند و بعد ازنزول تورات روى كار آمـدنـد هـمـگـى بر طبق آن براى يهود, حكم مى كردند)) (يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا).
                        نـه تـنها آنها چنين مى كردند بلكه ((علماى بزرگ يهود و دانشمندان با ايمان وپاك آنها, بر طبق ايـن كتاب آسمانى كه به آنها سپرده شده بود, و بر آن گواه بودندداورى مى كردند)) (والربانيون والا حبار بما استحفظوا من كتاب اللّه وكانوا عليه شهدا).
                        در ايـنـجـا روى سـخـن را بـه آن دسته از دانشمندان اهل كتاب كه درآن عصرمى زيستند كرده , مـى گويد: ((از مردم نترسيد (و احكام واقعى خدا را بيان كنيد) بلكه از مخالفت من بترسيد)) كه اگـر حق را كتمان كنيد مجازات خواهيد شد (فلا تخشواالناس واخشون ) و همچنين ((آيات خدا را به بهاى كمى نفروشيد)) (ولا تشتروابـاياتى ثمنا قليلا ).
                        در حـقيقت سرچشمه كتمان حق و احكام خدا يا ترس از مردم و عوامزدگى است و يا جلب منافع شـخـصى و هركدام باشد نشانه ضعف ايمان و سقوطشخصيت است , و در جمله هاى بالا به هر دو اشاره شده است .
                        و در پـايـان آيه , حكم قاطعى در باره اين گونه افراد كه بر خلاف حكم خدا داورى مى كنند صادر كـرده , مى فرمايد: ((آنها كه بر طبق احكام خدا داورى نمى كنند,كافرند)) (ومن لم يحكم بم انزل اللّه فاولئك هم الكافرون ).
                        (آيه 45).
                        قصاص و گذشت !.
                        ايـن آيـه قسمت ديگرى از احكام جنايى و حدود الهى تورات را شرح مى دهد, و مى فرمايد: ((ما در تـورات قانون قصاص را مقرر داشتيم كه اگر كسى عمدابيگنا هى را به قتل برساند اولياى مقتول مى توانند قاتل را در مقابل اعدام نمايند))(وكتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس ).
                        ((و اگـر كسى آسيب به چشم ديگرى برساند و آن را از بين ببرد او نيز مى تواند,چشم او را از بين ببرد)) (والعين بالعين ) ((و همچنين در مقابل بريدن بينى , جايزاست بينى جانى بريده شود)) (و الا نف بالا نف ) ((و نيز در مقابل بريدن گوش , بريدن گوش طرف , مجاز است )) والا ذن بالا ذن ) ((و اگـر كـسـى دنـدان ديـگـرى را بشكند اومى تواند دندان جانى را در مقابل بشكند)) (والسن بـالسن ) ((و بطوركلى هر كس جراحتى و زخمى به ديگرى بزند, در مقابل مى توان قصاص كرد)) (والجروح قصاص ).
                        بـنـابـرايـن , حـكم قصاص بطور عادلانه و بدون هيچ گونه تفاوت از نظر نژاد وطبقه اجتماعى و طايفه و شخصيت اجرا مى گردد.
                        ولى براى آن كه اين توهم پيش نيايد كه خداوند قصاص كردن را الزامى شمرده و دعوت به مقابله به مثل نموده است , به دنبال اين حكم مى فرمايد: ((اگركسى از حق خود بگذرد و عفو و بخشش كـنـد, كـفـاره اى بـراى گناهان او محسوب مى شود, و به همان نسبت كه گذشت به خرج داده خداوند از او گذشت مى كند))(فمن تصدق به فهو كفارة له ).
                        و در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((كسانى كه بر طبق حكم خداوند, داورى نكنندستمگرند)) (ومن لم يحكم بم انزل اللّه فاولئك هم الظالمون ).
                        چه ظلمى از اين بالاتر كه ما گرفتار احساسات و عواطف كاذبى شده و ازشخص قاتل به بهانه اين كه خون را با خون نبايد شست بكلى صرف نظر كنيم !.
                        (آيه 46)ـ در تعقيب آيات مربوط به تورات , در اين آيه اشاره به وضع انجيل كرده , مى گويد: ((پس از رهـبـران و پـيـامـبران پيشين , مسيح را مبعوث كرديم , درحالى كه (به حقانيت تورات اعتراف داشت و) نشانه هاى او كاملا با نشانه هايى كه تورات داده بود تطبيق مى كرد)) (وقفينا على آثارهم بعيسى ابن مريم مصدقا لما بين يديه من التورية ).
                        سپس مى گويد: ((انجيل را در اختيار او گذاشتيم كه در آن هدايت و نور بود))(وآتيناه الا نجيل فيه هدى ونور).
                        اطلاق نور به اين دو كتاب در قرآن , ناظر به تورات و انجيل اصلى است .
                        بـار ديـگـر بـه عـنـوان تاكيد, روى اين مطلب تكيه مى كند كه ((نه تنها عيسى بن مريم , تورات را تـصـديق مى كرد, بلكه انجيل كتاب آسمانى او نيز گواه صدق تورات بود)) (ومصدقا لما بين يديه من التورية ).
                        و در پـايان مى فرمايد: ((اين كتاب آسمانى مايه هدايت و اندرز پرهيزكاران بود)) (وهدى وموعظة للمتقين ).
                        (آيه 47).
                        آنها كه به قانون خدا حكم نمى كنند!.
                        پـس از اشـاره بـه نـزول انجيل در آيات گذشته , در اين آيه مى فرمايد: ((ما به اهل انجيل دستور داديـم كـه بـه آنچه خدا در آن نازل كرده است , داورى كنند))(وليحكم اهل الا نجيل بم انزل اللّه فيه ).
                        مـنـظور اين است , كه ما پس از نزول انجيل بر عيسى (ع ) به پيروان او دستورداديم كه به آن عمل كنند و طبق آن داورى نمايند.
                        و در پايان آيه , بار ديگر تاكيد مى كند: ((كسانى كه بر طبق حكم خدا داورى نكنند فاسقند)) (ومن لم يحكم بم انزل اللّه فاولئك هم الفاسقون ).
                        (آيـه 4ـ در ايـن آيـه اشـاره بـه مـوقـعيت قرآن بعد از ذكر كتب پيشين انبيا شده است نخست مـى فـرمايد: ((ما اين كتاب آسمانى را به حق بر تو نازل كرديم در حالى كه كتب پيشين را تصديق كرده (و نشانه هاى آن , بر آنچه در كتب پيشين آمده تطبيق مى كند) و حافظ و نگاهبان آنهاست )) (وانزلن اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب ومهيمنا عليه ).
                        اسـاسا تمام كتابهاى آسمانى , در اصول مسائل هماهنگى دارند و هدف واحد يعنى , تربيت و تكامل انسان را تعقيب مى كنند.
                        سـپـس دستور مى دهد كه چون چنين است ((طبق احكامى كه بر تو نازل شده است در ميان آنها داورى كن )) (فاحكم بينهم بم انزل اللّه ).
                        بـعـد اضـافـه مى كند: ((از هوى و هوسهاى آنها (كه مايلند احكام الهى را بر اميال و هوسهاى خود تطبيق دهند) پيروى مكن و از آنچه به حق بر تو نازل شده است روى مگردان )) (ولا تتبع اهوآئهم عما جك من الحق ).
                        و بـراى تـكـميل اين بحث مى گويد: ((براى هر كدام از شما آيين و شريعت وطريقه و راه روشنى قرار داديم )) (لكل جعلنا منكم شرعة ومنهاجا).
                        سپس مى فرمايد: ((خداوند مى توانست همه مردم را امت واحدى قرار دهد وهمه را پيرو يك آيين سازد ولى خدا مى خواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد)) و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد (ولو شاللّه لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم فيما آتيكم ).
                        سـرانـجـام , همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت مى كند كه به جاى صرف نيروهاى خود در اختلاف و مشاجره ((در نيكيها بر يكديگر پيشى بگيريد)) (فاستبقوا الخيرات ).
                        زيـرا ((بـازگشت همه شما به سوى خداست و اوست كه شما را از آنچه در آن اختلاف مى كنيد در روز رستاخيز آگاه خواهد ساخت )) (الى اللّه مرجعكم جميعافينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ).
                        آيـه 49ـ شـان نـزول : از ابن عباس نقل شده : جمعى از بزرگان يهود توطئه كردند و گفتند: نزد مـحـمـد(ص ) مـى رويـم شـايـد بـتـوانيم او را از آيين خود منحرف سازيم , پس از اين تبانى , نزد پـيـامـبـر(ص ) آمـدنـد و گفتند: ما دانشمندان و اشراف يهوديم و اگر ما از تو پيروى كنيم ساير يـهوديان نيز به ما اقتدا مى كنند ولى در ميان ماو جمعيتى , نزاعى است (در مورد يك قتل يا چيز ديـگـر) اگـر در ايـن نزاع به نفع ماداورى كنى ما به تو ايمان خواهيم آورد, پيامبر(ص ) از چنين قضاوتى (كه عادلانه نبود) خوددارى كرد و اين آيه نازل شد.
                        تـفـسير: در اين آيه بار ديگر خداوند به پيامبر خود تاكيد مى كند كه ((در ميان اهل كتاب بر طبق حكم خداوند داروى كن و تسليم هوى و هوسهاى آنها نشو)) (وان احكم بينهم بم انزل اللّه ولا تتبع اهوآئهم ).
                        سـپس به پيامبر(ص ) هشدار مى دهد كه ((اينها تبانى كرده اند تو را از بعضى احكامى كه خدا بر تو نازل كرده منحرف سازند مراقب آنها باش )) (واحذرهم ان يفتنوك عن بعض م انزل اللّه اليك ) ((و اگـر اهل كتاب در برابر داورى عادلانه توتسليم نشوند, بدان اين نشانه آن است كه (گناهان آنها دامـانـشان را گرفته است وتوفيق را از آنها سلب كرده ) و خدا مى خواهد آنها را به خاطر بعضى از گناهانشان مجازات كند)) (فان تولوا فاعلم انما يريداللّه ان يصيبهم ببعض ذنوبهم ).
                        و در پـايـان آيـه مـى فرمايد: اگر آنها در راه باطل اين همه پافشارى مى كنند,نگران مباش ((زيرا بسيارى از مردم فاسقند)) (وان كثيرا من الناس لفاسقون ).
                        (آيه 50)ـ در اين آيه به عنوان استفهام انكارى مى فرمايد: آيا اينها كه مدعى پيروى از كتب آسمانى هـسـتند ((انتظار دارند با احكام جاهلى و قضاوتهاى آميخته باانواع تبعيضات در ميان آنها داورى كنى )) (افحكم الجاهلية يبغون ).
                        ((در حـالـى كـه هـيـچ داورى براى قومى كه اهل يقين هستند, بالاتر و بهتر ازحكم خدا نيست )) (ومن احسن من اللّه حكما لقوم يوقنون ).
                        آيـه 51ـ شان نزول : در مورد نزول اين آيه و دو آيه بعد نقل كرده اند كه : بعداز جنگ بدر, عبادة بن صامت خزرجى خدمت پيامبر رسيد و گفت : من هم پيمانانى از يهود دارم كه از نظر عدد زياد و از نـظـر قـدرت نـيـرومـنـدنـد, اكـنون كه آنها مارا تهديد به جنگ مى كنند و حساب مسلمانان از غـيرمسلمانان جدا شده است من ازدوستى و هم پيمانى با آنان برائت مى جويم , هم پيمان من تنها خدا و پيامبر اوست .
                        عبداللّه بن ابى گفت : ولى من از هم پيمانى با يهود برائت نمى جويم , زيرا از حوادث مشكل مى ترسم و به آنها نيازمندم .
                        پـيامبر(ص ) به او فرمود: آنچه در مورد دوستى با يهود بر عباده مى ترسيديم , برتو نيز مى ترسم (و خـطـر اين دوستى و هم پيمانى براى تو از او بيشتر است ) عبداللّه گفت : چون چنين است من هم مـى پـذيـرم و با آنها قطع رابطه مى كنم , آيه نازل شد ومسلمانان را از هم پيمانى با يهود و نصارى برحذر داشت .
                        تـفسير: قرآن , مسلمانان را از همكارى با يهود و نصارى بشدت برحذرمى دارد, نخست مى گويد: ((اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد, يهود و نصارى را تكيه گاه و هم پيمان خود قرار ندهيد)) (ي ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود والنصارى اولي).
                        يعنى ايمان به خدا ايجاب مى كند كه به خاطر جلب منافع مادى با آنهاهمكارى نكنيد.
                        سپس با يك جمله كوتاه , دليل اين نهى را بيان كرده , مى گويد: ((هر يك از آن دو طايفه , دوست و هم پيمان هم مسلكان خود هستند)) (بعضهم اولي بعض ).
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment



                            • انتخاب جانشين نقطه پايان رسالت !.
                              در ايـن آيه روى سخن , فقط به پيامبر است , و تنها وظيفه او را بيان مى كند, باخطاب ((اى پيامبر !)) (يـ ايـهـا الـرسـول ) شـروع شـده و بـا صـراحت و تاكيد دستورمى دهد, كه ((آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم ) برسان ))(بلغ م انزل اليك من ربك ).
                              سـپـس بـراى تـاكـيد بيشتر به او اخطار مى كند كه : ((اگر از اين كار خوددارى كنى (كه هرگز خوددارى نمى كرد) رسالت خدا را تبليغ نكرده اى )) ! (وان لم تفعل فمابلغت رسالته ).
                              سپس به پيامبر(ص ) كه گويا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ,دلدارى و تامين مى دهد و بـه او مـى گـويد: از مردم در اداى اين رسالت وحشتى نداشته باش )) زيرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت )) (واللّه يعصمك من الناس ).
                              و در پايان آيه به عنوان يك تهديد و مجازات , به آنهايى كه اين رسالت مخصوص راانكار كنند و در بـرابـر آن از روى لجاجت كفر بورزند, مى گويد: ((خداوند كافران لجوج را هدايت نمى كند)) (ان اللّه لا يهدى القوم الكافرين ).
                              راسـتـى چه مساله مهمى در اين آخرين ماههاى عمر پيامبر(ص ) مطرح بوده كه در آيه فوق عدم تبليغ آن مساوى با عدم تبليغ رسالت شمرده شده است .
                              در كـتـابـهـاى مـختلف دانشمندان شيعه و اهل تسنن روايات زيادى ديده مى شود كه با صراحت مـى گويد آيه فوق در باره تعيين جانشين براى پيامبر(ص ) وسرنوشت آينده اسلام و مسلمين در غديرخم نازل شده است .
                              خلاصه جريان غديرـ.
                              در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجة الوداع , با شكوه هر چه تمامتر درحضور پيامبر(ص ) به پايان رسيد.
                              نـه تـنـها مردم مدينه در اين سفر پيامبر(ص ) را همراهى مى كردند بلكه ,مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر(ص ) بودند.
                              آفـتـاب حجاز آتش بر كوهها و دره ها مى پاشيد, اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير, همه چيز را آسـان مـى كـرد, ظـهر نزديك شده بود, كم كم سرزمين جحفه وسپس بيابانهاى خشك و سوزان ((غديرخم )) از دور نمايان مى شد.
                              روز پنج شنبه سال دهم هجرت بود, و درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت , ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر(ص ) به همراهان داده شد.
                              مـؤذن پـيـامـبر(ص ) با صداى اللّه اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد, مردم بسرعت آماده نماز مـى شدند, اما هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند,قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند.

                              نماز ظهر تمام شد, مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه هاى كوچكى كه باخود حمل مى كردند پـنـاهنده شوند, ولى پيامبر(ص ) به آنها اطلاع داد كه همه بايدبراى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضـمـن خطبه مفصلى بيان مى شد خود را آماده كنند كسانى كه از پيامبر(ص ) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمى توانستند مشاهده كنند.
                              لـذا مـنـبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(ص ) بر فراز آن قرار گرفت ونخست حمد و سـپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد, سپس مردم رامخاطب ساخت و چنين فرمود: ((مـن بـه هـمـيـن زودى دعـوت خدا را اجابت كرده , ازميان شما مى روم , من مسؤولم , شما هم مسؤوليد, شما در باره من چگونه شهادت مى دهيد))؟.
                              مـردم صـدا بـلـنـد كردند و گفتند: نشهد انك قد بلغت ونصحت وجهدت فجزاك اللّه خيرا: ((ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرطخيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى ,خداوند تو را جزاى خير دهد)).
                              سـپـس فرمود: ((آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روزرستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نمى دهيد))؟!.
                              همه گفتند: ((آرى ! گواهى مى دهيم )) فرمود: خداوندا ! گواه باش )) !.
                              بـار ديـگـر فـرمـود: اى مردم ! آيا صداى مرا مى شنويد؟ گفتند: آرى , و بدنبال آن , سكوت سراسر بيابان را فراگرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى شدپيامبر(ص ) فرمود: اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيد كرد؟.
                              يكى از ميان جمعيت صدا زد, كدام دو چيز گرانمايه يا رسول اللّه ؟!.
                              پـيـامبر(ص ) بلافاصله گفت : اول ثقل اكبر, كتاب خداست كه يك سوى آن به دست پروردگار و سـوى ديگرش در دست شماست , دست از دامن آن برنداريد تاگمراه نشويد, و اما دومين يادگار گـرانـقـدر مـن خـانـدان مـنـند و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جـدانشوند, تا در بهشت به من بپيوندند, از اين دوپيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
                              نـاگهان مردم ديدند پيامبر(ص ) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مى كند وهمين كه چشمش به على (ع ) افتاد, خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد, آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذير اسلام على (ع ) است , در اينجا صداى پيامبر(ص ) رساتر و بلندترشد و فرمود: ايها الناس من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم : ((چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟ !)).
                              گـفتند: خدا و پيامبر(ص ) داناترند, پيامبر(ص ) گفت : خدا, مولى و رهبر من است , و من مولى و رهـبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود: فـمـن كنت مولاه فعلى مولاه : ((هر كس من مولا ورهبر او هستم على مولا و رهبر اوست )) و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى ازراويان حديث , چهار بار تكرار كرد.
                              و بدنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: اللهم وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احـبـه وابـغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله وادر الحق معه حيث دار: ((خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنان اورا دشمن بدار, محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد, و مـبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد, يارانش را يارى كن , و آنها را كه ترك ياريش كنند, از يارى خويش محروم ساز, و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن )).
                              سـپـس فـرمود: الا فليبلغ الشاهد الغائب : ((آگاه باشيد, همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غايبان برسانند)).
                              خطبه پيامبر(ص ) به پايان رسيد, عرق از سر و روى پيامبر(ص ) و على (ع ) و مردم فرو مى ريخت , و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدانازل شد و اين آيه را بر پيامبر(ص ) خواند: اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ((امروز آيين شما را كامل و نعمت خود را بر شـما تمام كردم , پيامبر(ص )فرمود: اللّه اكبر, اللّه اكبر على اكمال الدين واتمام النعمة ورضى الرب بـرسالتى والولاية لعلي من بعدى : ((خداوند بزرگ است , خداوند بزرگ است همان خدايى كه آيين خـود را كـامـل و نعمت خود را بر ما تمام كرد, و از نبوت و رسالت من وولايت على (ع ) پس از من راضى و خشنود گشت )).
                              در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و به على (ع ) اين موقعيت راتبريك مى گفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك گفتند, ابوبكر و عمر بودند, كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبـان جارى ساختند: بخ بخ لك يا بن ابى طالب اصبحت وامسيت مولاى ومولا كل مؤمن ومؤمنة : ((آفـريـن بـر تـو باد, آفرين بر تو باد,اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى )).
                              اين بود خلاصه اى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است .
                              آيـه 68ـ شـان نزول : نقل شده كه جمعى از يهود خدمت پيامبر(ص ) آمدند,نخست پرسيدند آيا تو اقرار ندارى كه تورات از طرف خداست ؟.
                              پيغمبر(ص ) جواب مثبت داد:.
                              آنـهـا گـفـتـند: ما هم تورات را قبول داريم , ولى به غير آن ايمان نداريم (درحقيقت تورات قدر مـشـترك ميان ما و شماست اما قرآن كتابى است كه تنها شما به آن عقيده داريد پس چه بهتر كه تورات را بپذيريم و غير آن را نفى كنيم !).
                              آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
                              تفسير: اين آيه به گوشه ديگرى از كارشكنيها و ايرادهاى اهل كتاب (يهود ونصارى ) اشاره مى كند و مـى گـويـد: ((بگو: اى اهل كتاب شما هيچ موقعيتى نخواهيدداشت مگر آن زمانى كه تورات و انـجـيـل و تمام كتب آسمانى را كه بر شما نازل شده بدون تبعيض و تفاوت برپا داريد)) (قل ي اهل الكتاب لستم على شى حتى تقيمواالتورية والا نجيل وم انزل اليكم من ربكم ).
                              زيـرا ايـن كـتـابها همه از يك مبد صادر شده , و اصول اساسى آنها يكى است اگر چه آخرين كتاب آسمانى , كاملترين و جامع ترين آنهاست و به همين دليل لازم العمل است .
                              ولى قرآن بار ديگر اشاره به وضع اكثريت آنها كرده , مى گويد: ((بسيارى از آنهانه تنها از اين آيات پـنـد نـمـى گـيـرنـد و هـدايت نمى شوند بلكه به خاطر روح لجاجت برطغيان و كفرشان افزوده مى شود)) (وليزيدن كثيرا منهم م انزل اليك من ربك طغيانا وكفرا).
                              و در پـايان آيه پيامبر خود را در برابر سرسختى اين اكثريت منحرف , دلدارى مى دهدو مى گويد: ((از مخالفتهاى اين جمعيت كافر غمگين مباش )) (فلا تاس على القوم الكافرين ).
                              زيـرا زيـان آن مـتوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نمى رساند ! بديهى است محتواى اين آيه اختصاص به قوم يهود ندارد, مسلمانان نيز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت كنند, و اصول تعليمات انبيا و مخصوصا كتاب آسمانى خود را بر پاندارند, هيچ گونه موقعيت و ارزشى نه در پيشگاه خدا, و نـه در زنـدگـى فـردى واجتماعى نخواهند داشت , و هميشه زبون و زيردست وشكست خورده خواهندبود.
                              (آيه 69)ـ در اين آيه موضوع فوق را مورد تاكيد قرار داده , مى گويد: ((تمام اقوام و ملتها و پيروان هـمه مذاهب بدون استثنا اعم از مسلمانان و يهوديان وصابئان و مسيحيان در صورتى اهل نجات خـواهند بود, و از آينده خود وحشتى و ازگذشته غمى نخواهند داشت كه ايمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند)) (ان الذين آمنوا والذين هادوا والصابئون والنصارى من آمن باللّه واليوم الاخر وعمل صالحا فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون ).
                              ايـن آيـه پـاسخ دندانشكنى است به كسانى كه نجات را در پناه مليت خاصى مى دانند و ميل دارند ميان دستورات انبيا تبعيض قائل شوند, و دعوتهاى مذهبى را با تعصب قومى بياميزند.
                              (آيـه 70)ـ در سـوره بـقـره و اوايل همين سوره اشاره به پيمان مؤكدى كه خداوند از بنى اسرائيل گرفته بود شده است , در اين آيه بار ديگر اين پيمان رايادآورى كرده مى فرمايد: ((ما پيمان (عمل بـه آنـچه نازل كرديم ) از بنى اسرائيل گرفتيم و پيامبرانى براى هدايت آنها و مطالبه وفاى به اين پيمان , به سوى آنان فرستاديم )) (لقد اخذنا ميثاق بنى اسرآئيل وارسلن اليهم رسلا ).
                              سـپس اضافه مى كند: آنها نه تنها به اين پيمان عمل نكردند, بلكه ((هر زمان پيامبرى دستورى بر خـلاف تـمـايـلات و هوى و هوسهاى آنها مى آورد (به شديدترين مبارزه بر ضد او دست مى زدند) جـمعى را تكذيب مى كردند و جمعى را كه باتكذيب نمى توانستند از نفوذشان جلوگيرى كنند به قتل مى رساندند)) (كلما جهم رسول بما لا تهوى انفسهم فريقا كذبوا وفريقا يقتلون ).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X