Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #241

    (آيه ).
    ابراهيم به تنهايى يك امت س بود!.
    گـفـتيم اين سوره , سوره بيان نعمتهاست و هدف از آن تحريك حس شكرگزارى انسانهاست , به گونه اى كه آنها را به شناخت بخشنده اين همه نعمت برانگيزد.
    در ايـن آيـه سـخـن از يك مصداق كامل بنده شكرگزار خدا, يعنى ((ابراهيم ))قهرمان توحيد, به ميان آمده كه مخصوصا از اين نظر نيز براى مسلمانها عموما وعربها خصوصا الهام آفرين است كه او را پيشوا و مقتداى نخستين خود مى دانند.
    از ميان صفات برجسته اين مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است .
    1ـ در آغاز مى گويد ((ابراهيم خود امتى بود)) (ان ابرهيم كان امة ).
    آرى ! ابراهيم يك امت بود, يك پيشواى بزرگ بود, يك مرد امت ساز بود, ودر آن روز كه در محيط اجتماعيش كسى دم از توحيد نمى زد او منادى بزرگ توحيدبود.
    2ـ وصف ديگر او (ابراهيم ) اين بود كه ((بنده مطيع خدا بود)) (قانتا للّه ).
    3ـ ((او همواره در خط مستقيم اللّه و طريق حق , گام مى سپرد)) (حنيفا).
    4ـ ((او هـرگز از مشركان نبود)) و تمام زندگى و فكر و زواياى قلبش را تنها نور((اللّه )) پر كرده بوده (ولم يك من المشركين ).
    (آيـه ) پـنـجـم : و بـه دنـبـال ايـن ويـژگـيـها سرانجام او مردى بود كه : ((همه نعمتهاى خدا را شكرگزارى مى كرد)) (شاكرا لا نعمه ).
    و پـس از بـيـان ايـن اوصـاف پـنج گانه به بيان پنج نتيجه مهم اين صفات پرداخته مى گويد: 1ـ ((خداوند ابراهيم را (براى نبوت و ابلاغ دعوتش ) برگزيد)) (اجتبيه ).
    2ـ و خـدا او را بـه راه راسـت هـدايت كرد)) و از هرگونه لغزش و انحراف حفظنمود (وهديه الى صراط مستقيم ).
    چـرا كـه هـدايت الهى به دنبال لياقتها و شايستگيهايى است كه انسان از خودظاهر مى سازد چون بى حساب چيزى به كسى نمى دهند.
    (آيه ) سوم : ((و ما در دنيا به او حسنه داديم )) (وآتيناه فى الدنيا حسنة ).
    از مقام نبوت و رسالت گرفته , تا نعمتهاى مادى و فرزندان شايسته و مانند آن .
    4ـ ((و او در آخرت از صالحان است )) (وانه فى الا خرة لمن الصالحين ).
    و ايـن نشانه عظمت مقام صالحان است كه ابراهيم با اين همه مقام در زمره آنها محسوب مى شود, مـگـر نـه ايـن كـه خـود ابـراهـيـم از خـدا ايـن تـقاضا را كرده بود((رب هب لى حكما والحقنى بالصالحين )): ((خداوندا! نظر صائب به من عطا كن ومرا از صالحان قرار ده )) (شعرا/83).
    (آيـه ) پـنـجـم : آخرين امتيازى كه خدا به ابراهيم در برابر آن همه صفات برجسته داد اين بود كه مـكـتـب او نـه تـنـهـا براى اهل عصرش كه براى هميشه ,مخصوصا براى امت اسلامى يك مكتب الـهـام بـخـش گـرديد, به گونه اى كه قرآن مى گويد: ((سپس به تو وحى فرستاديم كه از آيين ابراهيم , آيين خالص توحيد,پيروى كن )) (ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابرهيم حنيفا).
    بار ديگر تاكيد مى كند ((ابراهيم از مشركان نبود)) (وما كان من المشركين ).
    (آيـه ) بـا تـوجـه بـه آيات گذشته سؤالى در اينجا پيش مى آيد و آن اين كه اگرآيين اسلام آيين ابراهيم است و مسلمانان در بسيارى از مسائل از سنن ابراهيم پيروى مى كنند از جمله احترام روز جمعه , پس چرا يهود شنبه را عيد مى دانند وتعطيل مى كنند؟.
    ايـن آيـه بـه پـاسـخ اين سؤال مى پردازد و مى گويد: تحريمهاى ((روز شنبه (براى يهود) فقط به عـنـوان يك مجازات بود كه در آن هم اختلاف كردند)) بعضى آن راپذيرفتند و بكلى دست از كار كشيدند و بعضى هم نسبت به آن بى اعتنايى كردند(انما جعل السبت على الذين اختلفوا فيه ).
    جـريـان از ايـن قـرار بـود كـه طبق بعضى از روايات , موسى (ع ) بنى اسرائيل رادعوت به احترام و تـعـطـيـل روز جمعه كرد كه آيين ابراهيم بود, اما آنها به بهانه اى ازآن سر باز زدند و روز شنبه را تـرجيح دادند, خداوند روز شنبه را براى آنها قرار داد,اما توام با شدت عمل و محدوديتها, بنابراين بـه تعطيلى روز شنبه نبايد استناد كنيد,چرا كه جنبه فوق العاده و مجازات داشته است , و بهترين دليل بر اين مساله اين است كه يهود حتى در اين روز انتخابى خود نيز اختلاف كردند, گروهى آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهى نيز احترام آن را شكستند, و به كسب و كارپرداختند و به مجازات الهى گرفتار شدند ((4)) .
    در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((و پـروردگـارت روز قـيامت , در آنچه اختلاف داشتند,ميان آنها داورى مى كند)) (وان ربك ليحكم بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون ).

    (آيه ).
    ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان :.
    در لابـلاى آيـات مـختلف اين سوره بحثهاى گوناگونى گاهى ملايم و گاهى تند,با مشركان و يهود و بطوركلى با گروههاى مختلف به ميان آمد, مخصوصا در آيات اخير عمق و شدت بيشترى داشت .
    در پـايـان اين بحثها كه پايان سوره ((نحل )) محسوب مى شود يك رشته دستورات مهم اخلاقى از نـظـر بـرخورد منطقى , و طرز بحث , چگونگى كيفر و عفو, ونحوه ايستادگى در برابر توطئه ها و مـانـنـد آن , بـيـان شـده است كه مى توان آن را به عنوان اصول تاكتيكى و روش مبارزه در مقابل مـخـالـفـيـن در اسـلام نـامگذارى كرد و به عنوان يك قانون كلى در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.
    اين برنامه به ترتيب زير در ده اصل خلاصه مى شود.
    1ـ نـخـسـت مى گويد: ((به وسيله حكمت به سوى راه پروردگارت دعوت كن )) (ادع الى سبيل ربك بالحكمة ).
    نخستين گام در دعوت به سوى حق , استفاده از منطق صحيح و استدلالات حساب شده است , و به تعبير ديگر دست انداختن در درون فكر و انديشه مردم و به حركت درآوردن آن و بيدار ساختن عقلهاى خفته نخستين گام محسوب مى شود.
    2ـ ((و به وسيله اندرزهاى نيكو)) (والموعظة الحسنة ).
    يـعـنـى اسـتفاده كردن از عواطف انسانها, چرا كه موعظه , و اندرز بيشتر جنبه عاطفى دارد كه با تحريك آن مى توان توده هاى عظيم مردم را به طرف حق متوجه ساخت .
    3ـ ((و با آنها (مخالفان ) به طريقى كه نيكوتر است به مناظره پرداز)) (وجادلهم بالتى هى احسن ).
    و اين سومين گام مخصوص كسانى است كه ذهن آنها قبلا از مسائل نادرستى انباشته شده و بايد از طريق مناظره ذهنشان را خالى كرد تا آمادگى براى پذيرش حق پيدا كنند.
    و در پـايـان آيه اضافه مى كند: ((پروردگارت از هر كسى بهتر مى داند, چه كسى از راه او گمراه شـده اسـت و چـه كـسـانـى هـدايـت يـافته اند)) (ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله وهو اعلم بالمهتدين ).
    اشـاره بـه ايـن كـه وظيفه شما دعوت به راه حق است , از طرق سه گانه حساب شده فوق , اما چه كـسـانى سرانجام هدايت مى شوند, و چه كسانى در طريق ضلالت پافشارى خواهند كرد آن را تنها خدا مى داند و بس .
    (آيـه ) چـهـارم : تـاكـنون سخن از اين بود كه در يك بحث منطقى , عاطفى ويا مناظره معقول با مخالفان شركت كنيم , اما اگر كار از اين فراتر رفت و درگيرى حاصل شد و آنها دست به تعدى و تـجـاوز زدند, در اينجا دستور مى دهد: ((اگرخواستيد مجازات كنيد فقط به مقدارى كه به شما تعدى شده كيفر دهيد)) و نه بيشتراز آن (وان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ).
    5ـ ((ولـى اگر شكيبايى پيشه كنيد (و عفو و گذشت ) اين كار براى شكيبايان بهتر است )) (ولئن صبرتم لهو خير للصابرين ).
    در بـعـضـى از روايـات مى خوانيم كه اين آيه در جنگ ((احد)) نازل شده ,هنگامى كه پيامبر(ص ) وضع دردناك شهادت عمويش حمزة بن عبدالمطلب را ديد(كه دشمن به كشتن او قناعت نكرده , بلكه سينه و پهلوى او را با قساوت عجيبى دريده , و كبد يا قلب او را بيرون كشيده است , و گوش و بينى او را قطع نموده بسيارمنقلب و ناراحت شد و) فرمود: ((خدايا! حمد از آن توست و شكايت به تومى آورم , و تو در برابر آنچه مى بينم يار و مددكار مايى )).
    سـپـس فـرمود: ((اگر من بر آنها چيره شوم آنها را مثله مى كنم , آنها را مثله مى كنم , آنها را مثله مى كنم )).
    در اين هنگام آيه فوق نازل شد.
    بلافاصله پيامبر عرض كرد:.
    ((اصبر اصبر)): ((خدايا! صبر مى كنم , صبر مى كنم ))!.
    بـا ايـن كـه اين لحظه شايد دردناكترين لحظه اى بود كه در تمام عمر, بر پيامبرگذشت , ولى باز پيامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم كه راه عفو و گذشت بود انتخاب كرد.
    (آيـه ) شـشم : اين عفو و گذشت و صبر و شكيبايى در صورتى اثر قطعى خواهد گذارد كه بدون هـيچ چشمداشتى انجام پذيرد يعنى فقط به خاطر خداباشد,و لذا قرآن اضافه مى كند: ((شكيبايى پـيـشـه كـن و اين شكيبايى تو جز براى خدا(و به توفيق پروردگار) نمى تواند باشد)) (واصبر وما صبرك الا باللّه ).
    7ـ هـرگـاه تـمام اين زحمات در زمينه تبليغ و دعوت به سوى خدا و در زمينه عفو و گذشت و شيكبايى كارگر نيفتاد باز نبايد مايوس و دلسرد شد, و يا بى تابى وجزع نمود, بلكه بايد باحوصله و خـونـسـردى هر چه بيشتر همچنان به تبليغ ادامه داد, لذا در هفتمين دستور مى گويد: ((بر آنها اندوهگين مباش ))(ولا تحزن عليهم ).
    8ـ بـا تـمـام اين اوصاف باز ممكن است دشمن لجوج دست از توطئه برندارد و به طرح نقشه هاى خـطـرنـاك بـپـردازد, در چنين شرايطى موضعگيرى صحيح همان است كه قرآن مى گويد: ((و بـه خـاطر (كارهاى ) آنها, اندوهگين و دلسرد مشو ! و ازتوطئه هاى آنها, در تنگنا قرار مگير)) (ولا تك فى ضيق مما يمكرون ).
    چـرا كـه تكيه گاه شما خداست و با استمداد از نيروى ايمان و استقامت وپشتكار و عقل مى توانيد اين توطئه ها را خنثى كنيد و نقش بر آب .
    (آيـه ) آخـريـن آيـه كـه سـوره نـحل با آن پايان مى گيرد به نهمين و دهمين برنامه اشاره كرده , مى گويد:.
    9ـ ((خداوند با كسانى است كه تقوا را پيشه كنند)) (ان اللّه مع الذين اتقوا).
    ((تـقـوا)) در هـمـه ابعاد و در مفهوم وسيعش , از جمله تقوا در برابر مخالفان ,يعنى حتى در برابر دشمن بايد اصول اخلاق اسلامى را رعايت كرد, با اسيران معامله اسلامى نمود, با منحرفان رعايت انـصاف و ادب كرد, از دروغ و تهمت پرهيزنمود, و حتى در ميدان جنگ همان گونه كه در اصول تـعـلـيـمات جنگى اسلام واردشده است بايد تقوا و موازين اسلامى حفظ شود: به بى دفاعان نبايد حـمـلـه كـرد,مـتـعـرض كـودكان و پيران از كار افتاده نبايد شد, حتى چهارپايان را نبايد از بين بـرد,مـزارع را نـبـايـد نـابـود كـرد, آب را نـبـايد به روى دشمن قطع نمود;Š خلاصه تقوا ورعايت اصول عدالت در برابر دوست ودشمن عموما بايد انجام گيرد واجرا شود.
    10ـ ((و (خداوند) با كسانى است كه نيكوكارند)) (والذين هم محسنون ).
    احـسـان و نـيكى اگر به موقع و در جاى خود انجام پذيرد,يكى از بهترين روشهاى مبارزه است , و تـاريـخ اسـلام پر است از مظاهر اين برنامه , مثل رفتارى كه پيامبر(ص ) با مشركان ((مكه )) بعد از فتح نمود.
    دقـت در مـوارد ده گانه برنامه فوق كه تمام خطوط اصلى و فرعى برخورد بامخالفان را مشخص مى كند نشان مى دهد كه از تمام اصول منطقى , عاطفى , روانى ,تاكتيكى و خلاصه همه امورى كه سبب نفوذ در مخالفين مى گردد بايد استفاده كرد.
    و اگـر مـسلمانان در برابر مخالفان خود اين برنامه جامع الاطراف را به كارمى بستند, شايد امروز اسلام سراسر جهان يا بخش عمده آن را فرا گرفته بود.
    ((پايان سوره نحل )).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #242
      (آيه ).
      ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان :.
      در لابـلاى آيـات مـختلف اين سوره بحثهاى گوناگونى گاهى ملايم و گاهى تند,با مشركان و يهود و بطوركلى با گروههاى مختلف به ميان آمد, مخصوصا در آيات اخير عمق و شدت بيشترى داشت .
      در پـايـان اين بحثها كه پايان سوره ((نحل )) محسوب مى شود يك رشته دستورات مهم اخلاقى از نـظـر بـرخورد منطقى , و طرز بحث , چگونگى كيفر و عفو, ونحوه ايستادگى در برابر توطئه ها و مـانـنـد آن , بـيـان شـده است كه مى توان آن را به عنوان اصول تاكتيكى و روش مبارزه در مقابل مـخـالـفـيـن در اسـلام نـامگذارى كرد و به عنوان يك قانون كلى در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.
      اين برنامه به ترتيب زير در ده اصل خلاصه مى شود.
      1ـ نـخـسـت مى گويد: ((به وسيله حكمت به سوى راه پروردگارت دعوت كن )) (ادع الى سبيل ربك بالحكمة ).
      نخستين گام در دعوت به سوى حق , استفاده از منطق صحيح و استدلالات حساب شده است , و به تعبير ديگر دست انداختن در درون فكر و انديشه مردم و به حركت درآوردن آن و بيدار ساختن عقلهاى خفته نخستين گام محسوب مى شود.
      2ـ ((و به وسيله اندرزهاى نيكو)) (والموعظة الحسنة ).
      يـعـنـى اسـتفاده كردن از عواطف انسانها, چرا كه موعظه , و اندرز بيشتر جنبه عاطفى دارد كه با تحريك آن مى توان توده هاى عظيم مردم را به طرف حق متوجه ساخت .
      3ـ ((و با آنها (مخالفان ) به طريقى كه نيكوتر است به مناظره پرداز)) (وجادلهم بالتى هى احسن ).
      و اين سومين گام مخصوص كسانى است كه ذهن آنها قبلا از مسائل نادرستى انباشته شده و بايد از طريق مناظره ذهنشان را خالى كرد تا آمادگى براى پذيرش حق پيدا كنند.
      و در پـايـان آيه اضافه مى كند: ((پروردگارت از هر كسى بهتر مى داند, چه كسى از راه او گمراه شـده اسـت و چـه كـسـانـى هـدايـت يـافته اند)) (ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله وهو اعلم بالمهتدين ).
      اشـاره بـه ايـن كـه وظيفه شما دعوت به راه حق است , از طرق سه گانه حساب شده فوق , اما چه كـسـانى سرانجام هدايت مى شوند, و چه كسانى در طريق ضلالت پافشارى خواهند كرد آن را تنها خدا مى داند و بس .
      (آيـه ) چـهـارم : تـاكـنون سخن از اين بود كه در يك بحث منطقى , عاطفى ويا مناظره معقول با مخالفان شركت كنيم , اما اگر كار از اين فراتر رفت و درگيرى حاصل شد و آنها دست به تعدى و تـجـاوز زدند, در اينجا دستور مى دهد: ((اگرخواستيد مجازات كنيد فقط به مقدارى كه به شما تعدى شده كيفر دهيد)) و نه بيشتراز آن (وان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ).
      5ـ ((ولـى اگر شكيبايى پيشه كنيد (و عفو و گذشت ) اين كار براى شكيبايان بهتر است )) (ولئن صبرتم لهو خير للصابرين ).
      در بـعـضـى از روايـات مى خوانيم كه اين آيه در جنگ ((احد)) نازل شده ,هنگامى كه پيامبر(ص ) وضع دردناك شهادت عمويش حمزة بن عبدالمطلب را ديد(كه دشمن به كشتن او قناعت نكرده , بلكه سينه و پهلوى او را با قساوت عجيبى دريده , و كبد يا قلب او را بيرون كشيده است , و گوش و بينى او را قطع نموده بسيارمنقلب و ناراحت شد و) فرمود: ((خدايا! حمد از آن توست و شكايت به تومى آورم , و تو در برابر آنچه مى بينم يار و مددكار مايى )).
      سـپـس فـرمود: ((اگر من بر آنها چيره شوم آنها را مثله مى كنم , آنها را مثله مى كنم , آنها را مثله مى كنم )).
      در اين هنگام آيه فوق نازل شد.
      بلافاصله پيامبر عرض كرد:.
      ((اصبر اصبر)): ((خدايا! صبر مى كنم , صبر مى كنم ))!.
      بـا ايـن كـه اين لحظه شايد دردناكترين لحظه اى بود كه در تمام عمر, بر پيامبرگذشت , ولى باز پيامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم كه راه عفو و گذشت بود انتخاب كرد.
      (آيـه ) شـشم : اين عفو و گذشت و صبر و شكيبايى در صورتى اثر قطعى خواهد گذارد كه بدون هـيچ چشمداشتى انجام پذيرد يعنى فقط به خاطر خداباشد,و لذا قرآن اضافه مى كند: ((شكيبايى پـيـشـه كـن و اين شكيبايى تو جز براى خدا(و به توفيق پروردگار) نمى تواند باشد)) (واصبر وما صبرك الا باللّه ).
      7ـ هـرگـاه تـمام اين زحمات در زمينه تبليغ و دعوت به سوى خدا و در زمينه عفو و گذشت و شيكبايى كارگر نيفتاد باز نبايد مايوس و دلسرد شد, و يا بى تابى وجزع نمود, بلكه بايد باحوصله و خـونـسـردى هر چه بيشتر همچنان به تبليغ ادامه داد, لذا در هفتمين دستور مى گويد: ((بر آنها اندوهگين مباش ))(ولا تحزن عليهم ).
      8ـ بـا تـمـام اين اوصاف باز ممكن است دشمن لجوج دست از توطئه برندارد و به طرح نقشه هاى خـطـرنـاك بـپـردازد, در چنين شرايطى موضعگيرى صحيح همان است كه قرآن مى گويد: ((و بـه خـاطر (كارهاى ) آنها, اندوهگين و دلسرد مشو ! و ازتوطئه هاى آنها, در تنگنا قرار مگير)) (ولا تك فى ضيق مما يمكرون ).
      چـرا كـه تكيه گاه شما خداست و با استمداد از نيروى ايمان و استقامت وپشتكار و عقل مى توانيد اين توطئه ها را خنثى كنيد و نقش بر آب .
      (آيـه ) آخـريـن آيـه كـه سـوره نـحل با آن پايان مى گيرد به نهمين و دهمين برنامه اشاره كرده , مى گويد:.
      9ـ ((خداوند با كسانى است كه تقوا را پيشه كنند)) (ان اللّه مع الذين اتقوا).
      ((تـقـوا)) در هـمـه ابعاد و در مفهوم وسيعش , از جمله تقوا در برابر مخالفان ,يعنى حتى در برابر دشمن بايد اصول اخلاق اسلامى را رعايت كرد, با اسيران معامله اسلامى نمود, با منحرفان رعايت انـصاف و ادب كرد, از دروغ و تهمت پرهيزنمود, و حتى در ميدان جنگ همان گونه كه در اصول تـعـلـيـمات جنگى اسلام واردشده است بايد تقوا و موازين اسلامى حفظ شود: به بى دفاعان نبايد حـمـلـه كـرد,مـتـعـرض كـودكان و پيران از كار افتاده نبايد شد, حتى چهارپايان را نبايد از بين بـرد,مـزارع را نـبـايـد نـابـود كـرد, آب را نـبـايد به روى دشمن قطع نمود;Š خلاصه تقوا ورعايت اصول عدالت در برابر دوست ودشمن عموما بايد انجام گيرد واجرا شود.
      10ـ ((و (خداوند) با كسانى است كه نيكوكارند)) (والذين هم محسنون ).
      احـسـان و نـيكى اگر به موقع و در جاى خود انجام پذيرد,يكى از بهترين روشهاى مبارزه است , و تـاريـخ اسـلام پر است از مظاهر اين برنامه , مثل رفتارى كه پيامبر(ص ) با مشركان ((مكه )) بعد از فتح نمود.
      دقـت در مـوارد ده گانه برنامه فوق كه تمام خطوط اصلى و فرعى برخورد بامخالفان را مشخص مى كند نشان مى دهد كه از تمام اصول منطقى , عاطفى , روانى ,تاكتيكى و خلاصه همه امورى كه سبب نفوذ در مخالفين مى گردد بايد استفاده كرد.
      و اگـر مـسلمانان در برابر مخالفان خود اين برنامه جامع الاطراف را به كارمى بستند, شايد امروز اسلام سراسر جهان يا بخش عمده آن را فرا گرفته بود.
      ((پايان سوره نحل )).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #243
        آغاز جز پانزدهم قرآن مجيد.
        سوره اسرا [17].
        اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 111 آيه است .
        قبل از ورود در تفسير اين سوره توجه به چند نكته لازم است :.
        1 ـ.
        نامهاى اين سوره :.
        نـام مـشـهـور اين سوره ((بنى اسرائيل )) است و نامهاى ديگرى نيز از قبيل ((اسرا)) و ((سبحان )) دارد.
        اگر نام ((بنى اسرائيل )) بر آن گذارده شده به خاطر آن است كه بخش قابل ملاحظه اى در آغاز و پايان اين سوره پيرامون بنى اسرائيل است .
        و اگـر بـه آن ((اسـرا)) گـفـته مى شود به خاطر نخستين آيه آن است كه پيرامون اسرا (معراج ) پيامبر(ص ) سخن مى گويد, و ((سبحان )) نيز از نخستين كلمه اين سوره گرفته شده است .
        2ـ.
        محتواى سوره :.
        ايـن سـوره بنابر مشهور در مكه نازل شده و طبعا ويژگيهاى سوره هاى مكى درآن جمع است , و بطوركلى مى توان گفت آيات اين سوره بر چند محور زير دورمى زند.
        1ـ دلائل نبوت مخصوصا قرآن و نيز معراج .
        2ـ بحثهائى مربوط به معاد, مساله كيفر و پاداش و نامه اعمال و نتائج آن .
        3ـ بخشى از تاريخ پرماجراى بنى اسرائيل .
        4ـ مساله آزادى اراده و اختيار.
        5ـ مساله حساب و كتاب در زندگى اين جهان .
        6ـ حق شناسى در همه سطوح , مخصوصا درباره خويشاوندان , وبخصوص پدر و مادر.
        7ـ تـحـريم ((اسراف و تبذير)) و ((بخل )) و ((فرزندكشى )) و ((زنا)) و ((خوردن مال يتيمان )) و ((كم فروشى )) و ((تكبر)) و ((خونريزى )).
        8ـ بحثهايى در زمينه توحيد و خداشناسى .
        9ـ مبارزه با هرگونه لجاجت در برابر حق .
        10ـ شخصيت انسان و فضيلت و برترى او بر مخلوقات ديگر.
        11ـ تاثير قرآن براى درمان هرگونه بيمارى اخلاقى و اجتماعى .
        12ـ اعجاز قرآن و عدم توانايى مقابله با آن .
        13ـ وسوسه هاى شيطان و هشدار به همه مؤمنان .
        14ـ بخشى از تعليمات مختلف اخلاقى .
        15ـ و سـرانـجام فرازهايى از تاريخ پيامبران به عنوان درسهاى عبرتى براى همه انسانها و شاهدى براى مسائل مزبور.
        3ـ.
        فضيلت تلاوت سوره :.
        در روايـات اجـر و پـاداش فراوانى براى كسى كه اين سوره را بخواند نقل شده از جمله اين كه : در روايتى از امام صادق (ع ) چنين مى خوانيم : ((كسى كه سوره بنى اسرائيل را هر شب جمعه بخواند از دنيا نخواهد رفت تا اين كه قائم را درك كندو از يارانش خواهد بود)).
        كرارا گفته ايم اين پاداشها و فضيلتها هرگز براى خواندن تنها نيست , بلكه خواندنى است كه توام با تفكر و انديشه و سپس الهام گرفتن براى عمل بوده باشد.
        به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
        (آيه ).
        معراج گاه پيامبر(ص )!.
        نـخـسـتـيـن آيـه اين سوره از مساله ((اسر)) يعنى , سفر شبانه پيامبر(ص ) از((مسجدالحرام )) به ((مسجداقصى )) (بيت المقدس ) كه مقدمه اى براى معراج بوده است سخن مى گويد, اين سفر كه در يـك شب و مدت كوتاهى صورت گرفت حداقل در شرايط آن زمان از طرق عادى به هيچ وجه امكان پذير نبود, و جنبه اعجازآميز و كاملا خارق العاده داشت .
        نـخـسـت مـى گـويـد: ((مـنـزه است آن خداوندى كه بنده اش را در يك شب ازمسجدالحرام به مـسـجداقصى ـكه گرداگردش را پربركت ساخته ايم ـ برد)) (سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجدالحرام الى المسجد الا قصا الذى باركنا حوله ).
        اين سير شبانه خارق العاده ((به خاطر آن بود كه بخشى از آيات عظمت خودرا به او نشان دهيم )) (لنريه من آياتنا).
        پـيـامـبـر(ص ) گرچه عظمت خدا را شناخته بود, اما سير در آسمانها به روح پرعظمت او در پرتو مشاهده آن آيات بينات عظمت بيشترى داد تا آمادگى فزونترى براى هدايت انسانها پيدا كند.
        و در پايان اضافه مى كند: ((خداوند شنوا و بيناست )) ((انه هو السميع البصير).
        اشـاره بـه اين كه اگر خداوند پيامبرش را براى اين افتخار برگزيد بى دليل نبود,زيرا او گفتار و كـردارى آنـچـنـان پـاك و شـايسته داشت كه اين لباس بر قامتش كاملا زيبابود, خداوند گفتار پيامبرش را شنيده و كردار او را ديده و لياقتش را براى اين مقام پذيرفته بود ((5)) .
        (آيه ) از آنجا كه نخستين آيه اين سوره از سير پيامبر(ص ) سخن مى گفت ,و اين گونه موضوعات غالبا از طرف مشركان و مخالفان مورد انكار واقع مى شد كه چگونه ممكن است پيامبرى از ميان ما برخيزد كه اين همه افتخار داشته باشد لذاقرآن در اينجا اشاره به دعوت موسى و كتاب آسمانى او مـى كـنـد تـا مـعـلوم شود اين برنامه رسالت چيز نوظهورى نيست , همچنين مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشركان نيز در تاريخ گذشته مخصوصا تاريخ بنى اسرائيل , سابقه دارد.
        آيه مى گويد: ((و ما به موسى كتاب (آسمانى ) داديم )) (وآتينا موسى الكتاب ).
        ((و آن را مايه هدايت بنى اسرائيل قرار داديم )) (وجعلناه هدى لبنى اسرائيل ).
        بـدون شـك منظور از ((كتاب )) در اينجا ((تورات )) است كه خداوند براى هدايت بنى اسرائيل در اختيار موسى (ع ) گذاشت .
        سـپـس به هدف اساسى بعثت پيامبران از جمله موسى اشاره مى كند كه به آنهاگفتيم : ((غير مرا وكيل و تكيه گاه خود قرار ندهيد)) (الا تتخذوا من دونى وكيلا ).
        اين يكى از شاخه هاى اصلى توحيد است , توحيد در عمل كه نشانه توحيددر عقيده است , كسى كه مؤثر واقعى را در جهان هستى تنها خدا مى داند به غير اوتكيه نخواهد كرد.
        (آيـه ) در ايـن آيـه بـراى اين كه عواطف بنى اسرائيل را در رابطه باشكرگزارى از نعمتهاى الهى مـخصوصا نعمت معنوى و روحانى كتاب آسمانى برانگيزد آنها را مخاطب ساخته , مى گويد: ((اى فرزندان كسانى كه با نوح در كشتى حمل كرديم ))! (ذرية من حملنا مع نوح ).
        فراموش نكنيد كه : ((نوح بنده شكرگزارى بود)) (انه كان عبدا شكورا).
        شـمـا كـه فرزندان ياران نوح هستيد چرا به همان برنامه نياكان با ايمانتان اقتدانكنيد؟ چرا در راه كفران گام بگذاريد؟!.
        (آيـه ) سپس به ذكر گوشه اى از تاريخ پرماجراى بنى اسرائيل پرداخته ,مى گويد: ((و ما در كتاب (تـورات ) بـه بـنـى اسرائيل اعلام كرديم كه شما در زمين , دوبار فساد خواهيد كرد, و راه طغيان بـزرگـى را در پـيـش خواهيد گرفت )) (وقضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن فى الا رض مرتين ولتعلن علوا كبيرا).
        مـنـظـور از كـلـمـه ((الا رض )) بـه قـريـنـه آيـات بـعـد سـرزمـيـن مقدس فلسطين است كه ((مسجدالاقصى )) در آن واقع شده است .
        (آيـه ) سـپـس به شرح اين دو فساد بزرگ و حوادثى كه بعد از آن به عنوان مجازات الهى واقع شد پرداخته , چنين مى گويد: ((هنگامى كه نخستين وعده فرارسد (و شما دست به فساد و خونريزى و ظـلـم و جـنايت بزنيد) ما گروهى از بندگان بسيار نيرومند (و رزمنده و جنگجوى ) خود را به سراغ شما مى فرستيم )) تا به كيفراعمالتان شما را درهم بكوبند (فاذا جا وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باس شديد).
        ايـن قوم جنگجو آن چنان بر شما هجوم مى برند كه حتى براى يافتن نفراتتان ((هر خانه و ديارى را جستجو مى كنند)) (فجاسوا خلا ل الديار).
        ((و اين يك وعده قطعى و تخلف ناپذير خواهد بود)) (وكان وعدا مفعولا ).
        (آيـه ) ((سـپـس (الـطـاف الـهى بار ديگر به سراغ شما مى آيد و) شما را بر آن (قوم مهاجم ) چيره مى كنيم )) (ثم رددنا لكم الكرة عليهم ).
        ((و شـمـا را بـه وسـيله اموال و ثروت سرشار و فرزندانى كمك خواهيم كرد))(وامددناكم باموال وبنين ).
        ((و نفرات شما را بيشتر (از دشمن ) قرار مى دهيم )) (وجعلناكم اكثر نفيرا).
        (آيـه ) ايـن گـونـه الـطـاف الـهى شامل حال شما مى شود شايد به خود آييد وبه اصلاح خويشتن بـپـردازيـد دسـت از زشـتيها برداريد و به نيكيها روآريد, چرا كه (اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده ايد و اگر بدى كنيد بازهم به خود مى كنيد)) (ان احسنتم احسنتم لا نفسكم وان اساتم فلها) .
        اين يك سنت هميشگى است نيكيها و بديها سرانجام به خود انسان بازمى گردد ولى مع الاسف نه آن مـجازات شما را بيدار مى كند ونه اين نعمت و رحمت مجدد الهى , باز هم به طغيان مى پرازيد و راه ظـلـم و سـتـم و تعدى و تجاوز را پيش مى گيريد و((فساد كبير)) در زمين ايجاد مى كنيد و برترى جويى را از حد مى گذرانيد.
        سـپـس وعـده دوم الـهى فرا مى رسد: ((و هنگامى كه وعده دوم فرا رسد (بازگروهى جنگجو و پـيـكـارگـر بـر شـمـا چـيـره مى شوند, آن چنان بلايى به سرتان مى آورندكه ) آثار غم و اندوه از صورتهايتان ظاهر مى شود)) (فاذا جا وعد الا خرة ليسـؤاوجوهكم ).
        آنـهـا حـتـى بـزرگ معبدتان بيت المقدس را از دست شما مى گيرند;Š ((و داخل مسجد(الاقصى ) مى شوند همانگونه كه بار اول وارد شدند)) وليدخلوا المسجد كمادخلوه اول مرة ).
        آنها به اين هم قناعت نمى كنند;Š ((و آنچه را زير سلطه خود مى گيرند, درهم مى كوبند)) (وليتبروا ما علوا تتبيرا).
        (آيـه ) بـا ايـن حـال بـاز درهاى توبه و بازگشت شما به سوى خدا بسته نيست بازهم ;Š ((اميد است پروردگارتان به شما رحم كند)) (عسى ربكم ان يرحمكم ).
        ((و هـرگاه (به سوى ما) برگرديد ما هم بازمى گرديم )) (وان عدتم عدنا) و لطف و رحمت خود را بـه شـمـا بـاز مـى گـردانيم , و اگر به فساد وبرترى جويى گراييد بازهم شما را به كيفر شديد گرفتار خواهيم ساخت .
        و تـازه ايـن مـجازات دنياست ((و جهنم را براى كافران زندان سختى قرارداديم )) (وجعلنا جهنم للكافرين حصيرا).
        دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل :.
        در آيات فوق , سخن از دو انحراف اجتماعى بنى اسرائيل كه منجر به فساد وبرترى جويى مى گردد بـه مـيـان آمـده اسـت , كه به دنبال هر يك از اين دو, خداوندمردانى نيرومند و پيكارجو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات كنند و به كيفر اعمالشان برسانند.
        آنـچـه از تـاريـخ بنى اسرائيل استفاده مى شود اين است كه نخستين كسى كه برآنها هجوم آورد و ((بيت المقدس )) را ويران كرد, بخت نصر پادشاه بابل بود, و هفتادسال بيت المقدس به همان حال باقى ماند, تا يهود قيام كردند و آن را نوسازى نمودند, دومين كسى كه بر آنها هجوم برد قيصر روم اسپيانوس بود كه وزيرش ((طرطوز)) را مامور اين كار كرد, او به تخريب بيت المقدس و تضعيف و قتل بنى اسرائيل كمر بست , و اين حدود يكصدسال قبل از ميلاد بود.
        بنابراين ممكن است دو حادثه اى كه قرآن به آن اشاره مى كند همان باشد كه در تاريخ بنى اسرائيل نيز آمده است .
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #244
          (آيه ).
          مستقيم ترين راه خوشبختى !.
          در آيـات گـذشـته سخن از بنى اسرائيل و كتاب آسمانيشان تورات و تخلفشان ازاين برنامه الهى و كيفرهايشان در اين رابطه درميان بود.
          از ايـن بحث به ((قرآن مجيد)) كتاب آسمانى مسلمين كه آخرين حلقه كتب آسمانى است منتقل شـده , مـى گـويـد: ((ايـن قرآن مردم را به آيينى كه مستقيم ترين وپابرجاترين آيينهاست هدايت مى كند)) (ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ).
          يعنى ;Š ((قرآن به طريقه اى كه مستقيم ترين و صافترين و پابرجاترين طرق است دعوت مى كند)).
          صـافـتـر و مـستقيم تر, از نظر عقائدى كه عرضه مى كند صافتر و مستقيم تر, ازاين نظر كه ميان ظـاهر و باطن , عقيده و عمل , تفكر و برنامه , همگونى ايجاد كرده وهمه را به سوى ((اللّه )) دعوت مى كند.
          صـافـتـر و مـستقيم تر, از نظر قوانين اجتماعى و اقتصادى و نظامات سياسى كه بر جامعه انسانى حكم فرما مى سازد.
          وبالاخره صافتر و مستقيم تر از نظر نظام حكومتى كه برپادارنده عدل است ودرهم كوبنده ستم و ستمگران .
          سپس از آن جا كه موضع گيريهاى مردم در برابر اين برنامه مستقيم الهى مختلف است , به دو نوع موضع گيرى مشخص و نتائج آن اشاره كرده , مى فرمايد: ((واين قرآن به مؤمنانى كه اعمال صالح انـجام مى دهند مژده مى دهد كه براى آنان پاداش بزرگى است )) ويبشر المؤمنين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا كبيرا).
          (آيـه ) ((و (بـه ) آنها كه ايمان به آخرت و دادگاه بزرگش ندارند (و طبعا عمل صالحى نيز انجام نمى دهند نيز بشارت مى دهد كه ) عذاب دردناكى براى آنها آماده كرده ايم )) (وان الذين لا يؤمنون بالا خرة اعتدنا عذابا اليما).
          تـعبير به ((بشارت )) در مورد مؤمنان دليلش روشن است , ولى در مورد افرادبى ايمان و طغيانگر در حقيقت يك نوع استهزا است .
          (آيـه ) در ايـن آيه به تناسب بحث گذشته به يكى از علل مهم بى ايمانى كه عدم مطالعه كافى در امـور اسـت اشـاره كـرده , چنين مى فرمايد: ((و انسان همان گونه كه نيكيها را طلب مى كند (به خـاطـر دسـتپاچگى و عدم مطالعه كافى ) به طلب بديهابرمى خيزد)) (ويدع الا نسان بالشر دعاه بالخير).
          ((چرا كه انسان ذاتا عجول است )) (وكان الا نسان عجولا ).
          در حقيقت ((عجول )) بودن انسان براى كسب منافع بيشتر و شتابزدگى او درتحصيل ((خير)) و مـنـفـعـت سـبب مى شود كه تمام جوانب مسائل را مورد بررسى قرارندهد, و چه بسيار كه با اين عـجـله , نتواند خير واقعى خود را تشخيص دهد, بلكه هوى وهوسهاى سركش چهره حقيقت را در نظرش دگرگون سازد وبه دنبال شر برود.
          و در اين حال همان گونه كه انسان , از خدا تقاضاى نيكى مى كند, بر اثر سؤتشخيص خود, بديها را از او تـقـاضا مى كند, و همان گونه كه براى نيكى تلاش مى كند, به دنبال شر وبدى مى رود, و اين بـلاى بـزرگـى اسـت بـراى نوع انسانها و مانع عجيبى است در طريق سعادت , و موجب ندامت و خسران !.
          در حـديـثـى از رسول خدا(ص ) نقل شده كه فرمود: ((مردم را عجله هلاك مى كند, اگر مردم با تامل كارها را انجام مى دادند كسى هلاك نمى شد)).
          البته در روايات اسلامى بابى در زمينه ((تعجيل (و سرعت ) در كار خيرداريم ));Š از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (ص ) مى خوانيم : ((خداوند كار نيكى رادوست دارد كه در آن شتاب شود)).
          بـه هـر حـال عجله مذموم آن است كه به هنگام بررسى و مطالعه در جوانب كارو شناخت صورت گيرد, اما سرعت و عجله ممدوح آن است كه بعد از تصميم گيرى لازم , در اجرا درنگ نشود, و لذا در روايـات مـى خـوانيم : ((در كار خير, عجله كنيد))يعنى ;Š بعد از آن كه خير بودن كارى ثابت شد ديگر جاى مسامحه نيست .
          (آيـه ) در ايـن آيـه از آفـرينش شب و روز و منافع و بركات اين دو و وجودحساب و كتاب در عالم سـخـن مى گويد تا هم دليلى باشد بر توحيد و شناخت خدا وبحث گذشته معاد را تكميل كند و هـم شـاهد باشد بر لزوم دقت در عواقب كارها وعدم شتابزدگى مى فرمايد: ((ما شب و روز را دو نشانه (توحيد و عظمت خود) قرارداديم )) (وجعلنا الليل والنهار آيتين ).
          ((سـپس نشانه شب را محو كرده , و نشانه روز را روشنى بخش (به جاى آن )قرار داديم )) (فمحونا آية الليل وجعلنا آية النهار مبصرة ).
          و از ايـن كار دو هدف داشتيم , نخست اين كه ;Š (((در پرتو آن ) فضل پروردگارتان را بطلبيد)) و به تلاش زندگى برخيزيد (لتبتغوا فضلا من ربكم ).
          هـدف ديـگـر اين كه : ((عدد سالها و حساب (كارهاى زمان بندى شده خود) رابدانيد)) (ولتعلموا عدد السنين والحساب ).
          تـمام جهان هستى بر محور حساب و اعداد مى گردد و هيج يك از نظامات اين عالم بدون حساب نـيـسـت , طبيعى است انسان كه جزئى از اين مجموعه است نمى تواند بى حساب و كتاب زندگى كند.
          ((و ما هرچيز را مشخص و روشن ساختيم )) (وكل شى فصلناه تفصيلا ).
          (آيه ) از آنجا كه در آيات گذشته سخن از مسائل مربوط به ((معاد)) و((حساب )) در ميان بود, در ايـنجا به مساله ((حساب اعمال انسانها)) و چگونگى آن درروز قيامت پرداخته , مى گويد: ((و هر انسانى اعمالش را به گردنش آويخته ايم ))!(وكل انسان الزمناه طائرة فى عنقه ).
          ((طائر)) به معنى پرنده است , ولى در اينجا اشاره به چيزى است كه در ميان عرب معمول بوده كه بـه وسيله پرندگان , فال نيك و بد مى زدند مثلا اگر پرنده اى ازطرف راست آنها حركت مى كرد آن را به فال نيك مى گرفتند, و اگر از طرف چپ حركت مى كرد آن را به فال بد مى گرفتند.
          قرآن در حقيقت مى گويد: فال نيك و بد, و طالع سعد و نحس , چيزى جزاعمال شما نيست كه به گردنتان آويخته است و نتائج آن در دنيا و آخرت از شماجدا نمى شود!.
          قـرآن سپس اضافه مى كند: ((و ما روز قيامت كتابى براى او بيرون مى آوريم كه آن را دربرابر خود گشوده مى بيند)) (فنخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا).
          روشـن است كه منظور از ((كتاب )) چيزى جز كارنامه عمل انسان نيست , همان كارنامه اى كه در ايـن دنيا وجود دارد و اعمال او در آن ثبت مى شود, منتها در اينجاپوشيده و مكتوم است و در آنجا گشوده و باز.
          (آيه ) در اين هنگام به او گفته مى شود: ((نامه اعمالت را خودت بخوان ))!(اقرا كتابك ).
          ((كـافـى است كه خودت امروز حسابگر خويش باشى ))! (كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا) يعنى ;Š آنـقـدر مسائل روشن و آشكار است و شواهد و مدارك زنده كه جاى گفتگو نيست و به اين ترتيب چيزى نيست كه بتوان آن را حاشا كرد.
          در حـديـثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((در آن روز انسان آن چه را انجام داده و در نامه عمل او ثـبـت است همه را به خاطر مى آورد گويى همان ساعت آن راانجام داده است ! لذا فرياد مجرمان بـلـنـد مـى شـود و مـى گويند: اين چه نامه اى است كه هيچ صغير و كبيره اى را فروگذار نكرده است ))؟.
          (آيه ) اين آيه , چهار حكم اساسى و اصولى را در رابطه با مساله حساب وجزاى اعمال بيان مى كند.
          1ـ نـخـسـت مى گويد: ((هر كسى هدايت شود براى خود هدايت يافته )) ونيتجه اش عائد خود او مى شود (من اهتدى فانما يهتدى لنفسه ).
          2ـ ((و آن كس كه گمراه گردد, به زيان خود گمراه شده است )) و عواقب شومش دامن خودش را مى گيرد (ومن ضل فانما يضل عليها).
          3ـ ((و هـيـچ كـس بـار گـنـاه ديـگرى را به دوش نمى كشد)) و كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى كنند (ولا تزر وازرة وزر اخرى ).
          الـبـته اين قانون كلى كه ((هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد))هيچ دونه منافاتى با آنـچـه در آيـه سـوره نحل گذشت كه مى گويد: ((گمراه كنندگان بارمسؤوليت كسانى را كه گـمراه كرده اند نيز بر دوش مى كشند)) ندارد زيرا آنها به خاطراقدام به گمراه ساختن ديگران , فاعل آن گناه محسوب مى شوند, و در حقيقت اين بار گناهان خودشان است كه بر دوش دارند.
          4ـ سـرانـجـام چـهـارمين حكم را به اين صورت بيان مى كند كه : ((و ما (هيچ شخص و قومى را) مجازات نخواهيم كرد مگر آنكه پيامبرى مبعوث كرده باشيم )) تاوظائفشان را كاملا تشريح و اتمام حجت كند (وما كنا معذبين حتى نبعث رسولا).
          (آيه ).
          مراحل چهارگانه مجازات الهى :.
          در تـعـقـيب آيه قبل كه خاطر نشان مى كرد ((هرگز فرد يا گروهى را بدون بعث رسولان و بيان دسـتورات خود مجازات نمى كنيم )) در اين آيه همين اصل اساسى به صورت ديگرى تعقيب شده اسـت , مى گويد: ((و هنگامى كه بخواهيم شهر و ديارى را هلاك كنيم , نخست اوامر خود را براى مترفين (و ثروتمندان مست شهوت ) آنجابيان مى داريم , سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و اسـتحقاق مجازات يافتندآنها را به شدت درهم مى كوبيم )) و هلاك مى كنيم (واذا اردنا ان نهلك قرية امرنامترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا).
          بنابراين خداوند هرگز قبل از اتمام حجت و بيان دستوراتش كسى را مؤاخذه و مجازات نمى كند, بـلـكـه نـخـسـت به بيان فرمانهايش مى پردازد, اگر مردم از دراطاعت وارد شدند و آنها را پذيرا گـشـتـند چه بهتر كه سعادت دنيا و آخرتشان در آن است , و اگر به فسق و مخالفت برخاستند و هـمـه را زيـر پـا گـذاشـتند اينجاست كه فرمان عذاب درباره آنها تحقق مى پذيرد و به دنبال آن هلاكت است .
          از آيه استفاه مى شود كه سرچشمه غالب مفاسد اجتماعى ثروتمندان از خدابى خبرى هستند كه در ناز و نعمت و عيش و هوس غرقند.
          (آيـه ) ايـن آيه به نمونه هايى از مساله فوق به صورت يك اصل كلى اشاره كرده , مى گويد: ((و چه بـسيار مردمى كه در قرون بعد از نوح زندگى مى كردند (و طبق همين سنت ) هلاك و نابودشان كرديم )) (وكم اهلكنا من القرون من بعد نوح ).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #245
            سپس اضافه مى كند: چنان نيست كه ظلم و ستم و گناه فرد يا جمعيتى از ديده تيزبين علم خدا مـخـفـى بـمـانـد, ((هـمين مقدار كافى است كه خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بيناست )) (وكفى بربك بذنوب عباده خبيرا بصيرا).
            ايـن كه مخصوصا روى ((قرون بعد از نوح )) تكيه شده , ممكن است به خاطرآن باشد كه زندگى انـسـانـها قبل از نوح بسيار ساده بود و اين همه اختلافات مخصوصا تقسيم جوامع به ((مترف )) و ((مستضعف )) كمتر وجود داشت و به همين دليل كمتر گرفتار مجازاتهاى الهى شدند.
            (آيه ).
            خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت :.
            از آنجا كه در آيات گذشته , سخن از مخالفت گردنكشان در برابر اوامر الهى وسپس هلاكت آنها بـود در ايـنـجـا بـه علت واقعى اين تمرد و عصيان كه همان حب دنياست اشاره كرده , مى گويد: ((كسانى كه تنها هدفشان همين زندگى زودگذر دنياى مادى باشد, ما آن مقدار را كه بخواهيم به هر كس صلاح بدانيم در همين زندگى زودگذر مى دهيم سپس جهنم را براى او قرار خواهيم داد كـه در آتـش سوزانش مى سوزد در حالى كه مورد سرزنش و دورى از رحمت خداست )) (من كان يريدالعاجلة عجلنا له فيها ما نشا لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا).
            قابل توجه اينكه نمى گويد هركس به دنبال دنيا برود, به هرچه بخواهدمى رسد, بلكه دو قيد براى آن قـائل مى شود, اول اين كه تنها بخشى از آنچه رامى خواهد به آن مى رسد, همان مقدارى كه ما بخواهيم ((ما نشا)).
            ديـگر اين كه : همه افراد به همين مقدار نيز نمى رسند, بلكه تنها گروهى از آنهابه بخشى از متاع دنيا خواهند رسيد, آنها كه ما بخواهيم ((لمن نريد)).
            و بـه اين ترتيب ;Š نه همه دنياپرستان به دنيا مى رسند و نه آنها كه مى رسند به همه آنچه مى خواهند مـى رسـنـد, زنـدگـى روزمره نيز اين دو محدوديت رابه وضوح به ما نشان مى دهد, چه بسيارند كسانى كه شب و روز مى دوند و به جايى نمى رسند, وچه بسيار كسانى كه آرزوهاى دور و دراز در اين دنيا دارند كه تنها بخش كوچكى ازآن را به دست مى آورند.
            قـابـل تـوجـه ايـن كـه كـيفر اين گروه , ضمن اين كه آتش جهنم شمرده شده است ,با دو تعبير ((مذموما)) و ((مدحورا)) تاكيد گرديده , كه اولى به معنى مورد سرزنش ونكوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خداست .
            در حقيقت آتش دوزخ , كيفر جسمانى آنهاست , و مذموم و مدحور بودن كيفر روحانى آنها, چرا كه معاد هم جسمانى است و هم روحانى و كيفر و پاداش آن نيز در هر دو جنبه است .
            (آيه ) سپس به شرح حال گروه دوم مى پردازد, با قرينه مقابله , آنچنانكه روش قرآن است , مطلب آشكارتر شود, مى فرمايد: ((اما كسى كه آخرت را بطلبد وسعى و كوشش خود را در اين راه به كار بندد, در حالى كه ايمان داشته باشد, اين سعى و تلاش او مورد قبول الهى خواهد بود)) (ومن اراد الا خرة وسعى لها سعيهاوهو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا).
            بنابراين براى رسيدن به سعادت جاويدان سه امر اساسى شرط است :.
            1ـ اراده انـسـان آن هـم اراده اى كـه تـعلق به حيات ابدى گيرد, و به لذات زودگذر و نعمتهاى ناپايدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگيرد.
            2ـ ايـن اراده به صورت ضعيف و ناتوان در محيط فكر و انديشه و روح نباشدبلكه تمام ذرات وجود انسان را به حركت وادارد و آخرين سعى و تلاش خود را دراين را به كار بندد.
            3ـ هـمـه اينها توام با ((ايمان )) باشد, ايمانى ثابت و استوار, چرا كه تصميم وتلاش هنگامى به ثمر مى رسد كه از انگيزه صحيحى , سرچشمه گيرد و آن انگيزه چيزى جز ايمان به خدا نمى تواند باشد .
            (آيه ) در اينجا ممكن است اين توهم پيش آيد كه نعمتهاى دنيا, تنها سهم دنياپرستان خواهد شد و آخرت طلبان از آن محروم مى گردند, آيه به اين توهم پاسخ ‌مى گويد كه : ((ما هريك از اين گروه و آن گـروه را از اعـطاى پروردگارت مى دهيم وامداد مى كنيم )) (كلا نمد هؤلا وهؤلا من عطا ربك ).
            ((چـرا كه بخشش پروردگارت از هيچ كس ممنوع نيست )) و گبر و ترسا و مؤمن و مسلم همه از خان نعمتش وظيفه مى خورند (وماكان عطا ربك محضورا).
            (آيه ) اين آيه يك اصل اساسى را در همين رابطه بازگو مى كند و آن اينكه :همان گونه كه تفاوت تلاشها در اين دنيا باعث تفاوت در بهره گيريهاست , در كارهاى آخرت نيز همين اصل كاملا حاكم اسـت , بـا ايـن تـفـاوت كه اين دنيا محدود است وتفاوتهايش هم محدود, ولى آخرت نامحدود, و تـفـاوتـهـايش نيز نامحدود است ,مى گويد: ((بنگر! چگونه بعضى از آنها را بر بعضى ديگر (بخاطر تـفـاوت در سـعى وكوششان ) برترى داديم , اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتريش بيشتر است ))! (انظركيف فضلنا بعضهم على بعض وللا خرة اكبر درجات واكبر تفضيلا ).
            آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟.
            در آيات بسيارى , مدح و تمجيد از دنيا يا امكانات مادى آن شده است ولى با اين همه اهميتى كه به مـواهـب و نعمتهاى مادى داده شده , تعبيراتى كه قويا آن راتحقير مى كند در آيات قرآن به چشم مى خورد.
            اين تعبيرات دوگانه عينا در روايات اسلامى نيز ديده مى شود.
            پاسخ اين سؤال را با مراجعه به خود قرآن اين چنين مى توان گفت كه :مواهب جهان مادى كه همه از نـعـمـتهاى خداست و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسيله اى بـراى رسـيـدن بـه سـعـادت و تكامل معنوى انسان مورد بهره بردارى قرار گيرد از هر نظر قابل تحسين است .
            و امـا اگـر بـه عـنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بـريـده شـود كـه در ايـن هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان وسركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود, درخور هرگونه نكوهش و مذمت است .
            (آيه ).
            توحيد و نيكى به پدر و مادر, سرآغاز يك رشته احكام مهم اسلامى :.
            ايـن آيـه سـرآغـازى است براى بيان يك سلسله از احكام اساسى اسلام كه بامساله توحيد و ايمان , شروع مى شود, توحيدى كه خمير مايه همه فعاليتهاى مثبت و كارهاى نيك سازنده است .
            نخست مى گويد: ((هرگز معبود ديگرى را با خدا قرار مده )) (لا تجعل مع اللّه الها آخر).
            نـمى گويد معبود ديگرى را با خدا پرستش مكن , بلكه مى گويد: ((قرار مده )) تامعنى وسيعترى داشته باشد, يعنى نه در عقيده , نه در عمل , نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود ديگرى را در كنار ((اللّه )) قرار مده .
            سپس به بيان نتيجه مرگبار شرك پرداخته , مى گويد: اگر شريكى براى او قائل شوى ((نكوهيده و بى يار و ياور خواهى نشست )) (فتقعد مذموما مخذولا ).
            از جمله بالا استفاده مى شود كه شرك سه اثر بسيار بد در وجود انسان مى گذارد:.
            1ـ شرك مايه ضعف و ناتوانى و زبونى و ذلت است .
            2ـ شرك , مايه مذمت و نكوهش است , چرا كه يك خط و روش انحرافى است در برابر منطق عقل و كفرانى است آشكار در مقابل نعمت پروردگار.
            3ـ شـرك سـبـب مـى شـود كـه خـداوند مشرك را به معبودهاى ساختگيش واگذارد و دست از حمايتش بردارد در نتيجه ((مخذول )) يعنى بدون يار و ياورخواهد شد.
            (آيـه ) بـعد از اصل توحيد به يكى از اساسى ترين تعليمات انسانى انبياضمن تاكيد مجدد بر توحيد اشاره كرده , مى گويد: ((و پروردگارت فرمان داده جز اورا نپرستيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد))! (وقضى ربك الا تعبدوا الا اياه وبالوالدين احسانا).
            قرار دادن توحيد يعنى اساسى ترين اصل اسلامى در كنار نيكى به پدر و مادرتاكيد ديگرى است بر اهميت اين دستور اسلامى .
            سپس به بيان يكى از مصداقهاى روشن نيكى به پدر و مادر پرداخته ,مى گويد:.
            ((هـرگاه يكى از آن دو, يا هر دو آنها, نزد تو به سن پيرى و شكستگى برسند(آن چنان كه نيازمند بـه مـراقـبت دائمى تو باشند از هرگونه محبت در مورد آنها دريغ ‌مدار, و كمترين اهانتى به آنان مكن , حتى ) سبكترين تعبير نامؤدبانه يعنى : اف به آنها مگو)) (اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلا هما فلا تقل لهما اف ).
            ((و بر سر آنها فرياد مزن )) (ولا تنهرهما).
            بلكه ((با گفتار سنجيده و لطيف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو)) (وقل لهما قولا كريما).
            (آيـه ) و نهايت فروتنى را در برابر آنها بنما ((و بالهاى تواضع خود را دربرابرشان از محبت و لطف فرودآر)) (واخفض لهما جناح الذل من الرحمة ).
            ((و بگو: بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خويش قرار ده همان گونه كه دركودكى مرا تربيت كرده اند)) (وقل رب ارحمهما كما ربيانى صغيرا).
            اگـر پدر و مادر آن چنان مسن و ناتوان شوند كه به تنهايى قادر بر حركت و دفع آلودگيها از خود نـبـاشـند, فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى و آنها ازهرگونه حمايت و محبت از تو دريغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.
            (آيـه ) و از آنـجا كه گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها وتواضعى كه بر فرزند لازم اسـت مـمكن است لغزشهايى پيش بيايد كه انسان آگاهانه يا ناآگاه به سوى آن كشيده شود در اين آيه مى گويد: ((پروردگار شما به آنچه در دل وجان شماست از شما آگاهتر است )) (ربكم اعلم بما فى نفوسكم ).
            چـرا كـه علم او در همه زمينه ها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى ازهرگونه اشتباه است در حالى كه علوم شما واجد اين صفات نيست .
            بـنابراين اگر بدون قصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پـدر و مـادر از شـما سر زند و بلافاصله پشيمان شديد و در مقام جبران برآييد مسلما مشمول عفو خـدا خواهيد شد: ((اگر شما صالح باشيد (وتوبه كار) خداوند توبه كاران را مى آمرزد))! (ان تكونوا صالحين فانه كان للا وابين غفورا).
            احترام پدر و مادر در منطق اسلام ـ.
            اسلام در مورد احترام والدين آن قدر تاكيد كرده است كه در كمتر مساله اى ديده مى شود .
            به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى كنيم :.
            الـف ) در چـهار سوره از قرآن مجيد نيكى به والدين بلافاصله بعد از مساله توحيد قرار گرفته اين هم رديف بودن بيانگر اين است كه اسلام تا چه حد براى پدرو مادر احترام قائل است .
            ب ) اهـمـيت اين موضوع تا آن پايه است كه هم قرآن و هم روايات صريحاتوصيه مى كنند كه حتى اگر پدر و مادر كافر باشند رعايت احترامشان لازم است .
            ج ) شـكـرگـزارى در برابر پدر و مادر در قرآن مجيد در رديف شكرگزارى دربرابر نعمتهاى خدا قرار داده شده است .
            د) قرآن حتى كمترين بى احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است .
            هـ) بـا ايـن كه جهاد يكى از مهمترين برنامه هاى اسلامى است , مادامى كه جنبه وجوب عينى پيدا نـكـنـد يـعـنى داوطلب به قدر كافى باشد, بودن در خدمت پدر ومادر از آن مهمتر است , و اگر موجب ناراحتى آنها شود, جايز نيست .
            و) پـيامبر(ص ) فرمود: ((بترسيد از اين كه عاق پدر و مادر و مغضوب آنهاشويد, زيرا بوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مى رسد, ولى هيچ گاه كسانى كه مورد خشم پدر و مادر هستند بوى آن را نخواهند يافت )).
            در حـديـث ديگرى از امام كاظم (ع ) مى خوانيم : ((كسى نزد پيامبر(ص ) آمد واز حق پدر و فرزند سـؤال كرد, فرمود: ((بايد او را با نام صدا نزند (بلكه بگويد پدرم !)و جلوتر از او راه نرود, و قبل از او نـنشيند, و كارى نكند كه مردم به پدرش بدگويى كنند)) نگويند خدا پدرت را نيامرزد كه چنين كردى !.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #246
              (آيه ).
              رعايت اعتدال در انفاق و بخشش :.
              در ايـنـجـا فـصـل ديـگـرى از سلسله احكام اصولى اسلام را در رابطه با اداى حق خويشاوندان و مـستمندان و در راه ماندگان , و همچنين انفاق را بطوركلى , دور ازهرگونه اسراف و تبذير بيان مى كند.
              نـخست مى گويد: ((و حق نزديكان را بپرداز)) (وات ذا القربى حقه )((ذاالقربى )) مفهوم وسيعى دارد و هـمـه خـويـشاوندان را شامل مى شود, گرچه اهل بيت پيامبر از روشنترين مصداقهاى آن مى باشند و شخص پيامبر از روشنترين افراد مخاطب به اين آيه است .
              ((و (همچنين حق ) مستمندان و در راه مانده را)) (والمسكين وابن السبيل ).
              در عـيـن حـال ((هـرگز دست به تبذير نيالاى )) (ولا تبذر تبذيرا) و بيش از حداستحقاق به آنها انفاق مكن .
              دقـت در مـساله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مى خوانيم :پيامبر(ص ) از راهى عبور مـى كـرد, يـكـى از يـارانش به نام سعد مشغول وضو گرفتن بود, و آب زيادى ريخت , فرمود: چرا اسراف مى كنى اى سعد! عرض كرد: آيا درآب وضو نيز اسراف است ؟ فرمود: نعم وان كنت على نهر جا ر;Š ((آرى ! هرچند دركنار نهر جارى باشى )).
              (آيـه ) ايـن آيـه بـه مـنزله استدلال و تاكيدى بر نهى از تبذير است ,مى فرمايد: ((تبذيركنندگان بـرادران شـيـاطـيـنـنـد)) (ان المبذرين كا نوا اخوان الشياطين )چرا كه نعمتهاى خدا را كفران مى كنند.
              ((و شيطان , در برابر پروردگارش بسيار ناسپاس بود)) (وكان الشيطان لربه كفورا).
              زيرا خداوند نيرو و توان و هوش و استعداد فوق العاده اى به او داده بود, و اواين همه نيرو را در غير موردش يعنى ;Š در طريق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد.
              (آيـه ) و از آنـجا كه گاهى مسكينى به انسان رو مى آورد و امكاناتى براى پاسخ ‌گويى به نياز او در اخـتـيـارش نـيـسـت , اين آيه طرز برخورد صحيح با نيازمندان رادر چنينى شرايطى بيان كرده , مى گويد: ((هرگاه از آنان [ مستمندان ] روى برتابى (به خاطر نداشتن امكانات و) انتظار رحمت پـروردگارت را داشته باشى (تا گشايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى ) با گفتار نرم و آمـيخته با لطف با آنها سخن بگو)) حتى اگر مى توانى وعده آينده را به آنها بده و مايوسشان نساز (واما تعرضن عنهم ابتغا رحمة من ربك ترجوها فقل لهم قولا ميسورا).
              (آيـه ) و از آنجا كه رعايت اعتدال در همه چيز حتى در انفاق و كمك به ديگران شراط است در اين آيـه روى ايـن مساله تاكيد كرده , مى گويد: ((و هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن )) و ترك انفاق و بخشش منما (ولا تجعل يدك مغلولة الى عنقك ).
              ايـن تـعـبـيـر كنايه لطيفى است از اين كه دست دهنده داشته باش , و همچون بخيلان كه گويى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته است و قادر به كمك وانفاق نيستند مباش .
              ((و بـيش از حد (نيز) دست خود را مگشاى , تا مورد سرزنش قرار گيرى و ازكار فرومانى ))! (ولا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا).
              (آيـه ) در ايـنـجا اين سؤال مطرح مى شود كه اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نيازمند و مسكين هـسـتـنـد كـه لازم باشد ما به آنها انفاق كنيم آيا بهتر نبودخداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى داد تا نيازى نداشته باشند كه ما به آنهاانفاق كنيم .
              اين آيه گويى اشاره به پاسخ همين سؤال است , مى فرمايد: ((خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گـشـاده مى دارد و بر هر كس بخواهد تنگ , چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست )) (ان ربك يبسط الرزق لمن يشا ويقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا).
              اين يك آزمون براى شماست وگرنه براى او همه چيز ممكن است , اومى خواهد به اين وسيله شما را تربيت كند, و روح سخاوت و فداكارى و ازخودگذشتگى را در شما پرورش دهد.
              بـه علاوه بسيارى از مردم اگر كاملا بى نياز شوند راه طغيان و سركشى پيش مى گيرند, و صلاح آنها اين است كه در حد معينى از روزى باشند, حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغيان .
              از هـمـه ايـنـهـا گـذشـته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان ـبه جز موارداستثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين ـ بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها داردو اين كه مى فرمايد خدا روزى را براى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مى دارد, اين خواستن هماهنگ با حكمت اوست و حكمتش ايـجـاب مـى كـند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش فزونتر و هر كس كمتر باشد محرومتر گردد.
              (آيه ).
              شش حكم مهم ـ.
              در تعقيب بخشهاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد دراينجا به بخش ديگرى از ايـن احـكام پرداخته و شش حكم مهم را ضمن پنج آيه باعباراتى كوتاه اما پرمعنى و دلنشين شرح مى دهد.
              1ـ نـخـسـت به يك عمل زشت ـجاهلى كه از فجيعترين گناهان بودـ اشاره كرده , مى گويد: ((و فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد)) (ولا تقتلوا اولا دكم خشية املا ق ).
              روزى آنها بر شما نيست , ((آنها و شما را ما روزى مى دهيم )) (نحن نرزقهم واياكم ).
              ((چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست )) (ان قتلهم كان خطا كبيرا).
              از ايـن آيه به خوبى استفاده مى شود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدرسخت و ناراحت كننده بوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را ـاعم از پسر ودخترـ از ترس عدم توانايى اقتصادى به قتل مى رساندند.
              الـبـتـه هـمين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح درمترقى ترين جوامع انجام مـى گـيـرد, و آن اقـدام بـه سـقط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جمعيت و كمبودهاى اقتصادى است .
              (آيـه ) دوم : گناه بزرگ ديگرى كه اين آيه به آن اشاره مى كند مساله زنا وعمل منافى عفت است مـى گـويـد: ((و نـزديك زنا نشويد چرا كه عمل بسيار زشتى است و راه و روش بدى است )) (ولا تقربوا الزنى انه كان فاحشة وسا سبيلا ).
              نمى گويد زنا نكنيد, بلكه مى گويد به اين عمل شرم آور نزديك نشويد, اين تعبير اشاره لطيفى به ايـن اسـت كـه آلـودگـى بـه زنـا غـالـبا مقدماتى دارد كه انسان راتدريجا به آن نزديك مى كند, ((چـشـم چـرانـى )) يـكـى از مقدمات آن است , ((برهنگى وبى حجابى )) مقدمه ديگر, ((كتابهاى بدآموز)) و ((فيلمهاى آلوده )) و ((نشريات فاسد)) و((كانونهاى فساد)) هر يك مقدمه اى براى اين كار محسوب مى شود.
              هـمـچـنـيـن خـلـوت بـا اجـنبيه (يعنى بودن مرد و زن نامحرم در يك مكان خالى وتنها) عامل وسوسه انگيز ديگرى است .
              بـالاخـره تـرك ازدواج براى جوانان , و سختگيريهاى بى دليل طرفين در اين زمينه همه از عوامل ((قرب به زنا)) است كه در آيه فوق با يك جمله كوتاه ازهمه آنها نهى مى كند, و در روايات اسلامى نيز هركدام جداگانه مورد نهى قرارگرفته است .
              فلسفه تحريم زنا.
              .
              1ـ پـيـدايـش هـرج و مـرج در نظام خانواده , و از ميان رفتن رابطه فرزندان وپدران , رابطه اى كه وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعى است , بلكه موجب حمايت كامل از فرزندان مى گردد.
              زيـرا در جـامعه اى كه فرزندان نامشروع و بى پدر فراوان گردند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده سخت دچار تزلزل مى گردد.
              از ايـن گـذشـتـه از عـنصر محبت كه نقش تعيين كننده اى در مبارزه با جنايتها وخشونتها دارد مـحروم مى شوند, و جامعه انسانى به يك جامعه كاملا حيوانى توام باخشونت در همه ابعاد, تبديل مى گردد.
              2ـ تـجـربـه نشان داده و علم ثابت كرده است كه اين عمل باعث اشاعه انواع بيماريهاست و با تمام تـشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم كرده اند باز آمار نشان مى دهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را ازدست داده و مى دهند.
              3ـ نـبـايـد فراموش كرد كه هدف از ازدواج تنها مساله اشباع غريزه جنسى نيست بلكه اشتراك در تـشـكيل زنديگى و انس روحى آرامش فكرى , و تربيت فرزندان و همكارى در همه شئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم ((زنا)) هيچ يك از اينها امكان پذير نيست .
              (آيه ) سوم : حكم ديگر كه اين آيه به آن اشاره مى كند احترام خون انسانهاو حرمت شديد قتل نفس اسـت مى گويد: ((و كسى كه خداوند خونش را حرام كرده است به قتل نرسانيد مگر (آنجا كه ) به حق باشد)) (ولا تقتلوا النفس التى حرم اللّه الا بالحق ).
              نه تنها قتل نفس بلكه كمترين و كوچكترين آزار يك انسان از نظر اسلام مجازات دارد, و مى توان با اطـمـيـنان گفت اين همه احترام كه اسلام براى خون و جان وحيثيت انسان قائل شده است در هيچ آئينى وجود ندارد.
              ولى مواردى پيش مى آيد كه احترام خون برداشته مى شود, و اين در موردكسانى است كه مرتكب قتل و يا گناهى همانند آن شده اند, لذا در آيه فوق با جمله ((الا بالحق )) اين گونه افراد را استثنا مى كند.
              البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نيست , بلكه غيرمسلمانانى كه با مسليمن سـر جـنـگ نـدارنـد و در يك زندگى مسالمت آميز با آنهابه سر مى برند, جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع .
              سـپـس بـه حق قصاص كه براى اولياى دم ثابت است اشاره كرده , مى گويد(وكسى كه مظلوم كشته شود براى ولى او سلطه قرار داديم )) سلطه قصاص قاتل (ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا).
              امـا در عـين حال ((او نبايد (بيش از حق خود مطالبه كند و) در قتل اسراف نمايد چرا كه او مورد حمايت است )) (فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا).
              آرى ! اولـيـاى مـقـتول مادام كه در مرز اسلام گام برمى دارند و از حد خود تجاوزنكرده اند مورد نصرت الهى هستند.
              ايـن جـمـلـه اشاره به اعمالى است كه در زمان جاهليت وجود داشت , و امروزه نيز گاهى صورت مـى گـيـرد كـه احـيانا در برابر كشته شدن يك نفر از يك قبيله , قبيله مقتول خونهاى زيادى را مـى ريزند ويا اين كه در برابر كشته شدن يك نفر, افرادبى گناه و بى دفاع ديگرى غير از قاتل را به قتل مى رسانند.
              (آيه ) چهارم : اين آيه چهارمين دستور از اين سلسله احكام را شرح مى دهد نخست به اهميت حفظ مـال يـتـيـمـان پـرداخته و با لحنى مشابه آنچه در موردعمل منافى عفت در آيات قبل گذشت مى گويد: ((و به اموال يتيمان نزديك نشويد))(ولا تقربوا مال اليتيم ).
              نه تنها اموال يتيمان را نخوريد بلكه حتى حريم آن را كاملا محترم بشماريد.
              ولـى از آنـجـا كه ممكن است اين دستور دستاويزى گردد براى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه هاى مـنـفـى مـى نـگـرنـد, و سبب شود كه اموال يتيمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بـسـپـارنـد, لذا بلافاصله استثنا روشنى براى اين حكم ذكر كرده , مى گويد: ((مگر به طريقى كه بهترين شيوه ها است )) (الا بالتى هى احسن ).
              بـنـابراين هرگونه تصرفى در اموال يتيمان كه به منظور حفظ, اصلاح , تكثير واضافه كردن بوده باشد, مجاز است .
              الـبـتـه اين وضع تا زمانى ادامه دارد كه به حد رشد فكرى و اقتصادى برسدآن گونه كه قرآن در ادامـه آيـه مـورد بـحث از آن ياد مى كند: ((تا زمانى كه به حد بلوغ (وقدرت ) برسد)) (حتى يبلغ اشده ).
              5ـ سـپـس بـه مساله وفاى به عهد پرداخته , مى گويد: ((به عهد خود وفا كنيدچرا كه از وفاى به عهد سؤال مى شود)) (واوفوا بالعهد ان العهد كان مسؤلا ).
              بـسـيـارى از روابـط اجتماعى و خطوط نظام اقتصادى و مسائل سياسى همگى بر محور عهدها و پيمانها دور مى زند كه اگر تزلزلى در آنها پيدا شود به زودى نظام اجتماع فرو مى ريزد.
              (آيـه ) شـشـم : آخـرين حكم در رابطه با عدالت در پيمانه و وزن و رعايت حقوق مردم و مبارزه با كـم فـروشـى اسـت , مى فرمايد: ((و هنگامى كه با پيمانه چيزى را مى سنجيد حق آن را ادا كنيد)) (واوفوا الكيل اذا كلتم ).
              ((و با ميزان و ترازوى صحيح و مستقيم وزن كنيد)) (وزنوا بالقسطاس المستقيم ).
              ((چرا كه اين كار به سود شماست , و سرانجامش (از همه ) بهتر است )) (ذلك خير واحسن تاويلا ).
              اصولا حق و عدالت و نظم و حساب در همه چيز و همه جا يك اصل اساسى و حياتى است , و اصلى اسـت كه بر كل عالم هستى حكومت مى كند, وهرگونه انحراف از اين اصل , خطرناك و بدعاقبت است , مخصوصا كم فروشى سرمايه اعتماد و اطمينان را كه ركن مهم مبادلات است از بين مى برد, و نظام اقتصادى را به هم مى ريزد.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #247
                (آيه ).
                تنها از علم پيروى كن :.
                در آيات گذشته يك سلسله از اصولى ترين تعليمات و احكام اسلامى راخوانديم در اينجا به آخرين بخش از اين احكام مى رسيم كه در آن به چند حكم مهم اشاره شده است .
                1ـ نـخـست سخن از لزوم تحقيق در همه چيز به ميان آورده , مى فرمايد: ((وازآنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن )) (ولا تقف ما ليس لك به علم ).
                نه در عمل شخصى خود از غير علم پيروى كن , و نه به هنگام قضاوت درباره ديگران , نه شهادت به غير علم بده , و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن .
                و در پـايـان آيه دليل اين نهى را چنين بيان مى كند: ((زيرا گوش و چشم و دل همه مسئولند)) و در برابر كارهايى كه انجام داده اند از انسان سؤال مى شود (ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤلا ).
                ايـن مـسـؤولـيـتها به خاطر آن است كه سخنانى را كه انسان بدون علم ويقين مى گويد يا به اين طريق است كه از افراد غير موثق شنيده , و يا مى گويد ديده ام درحالى كه نديده , و يا در تفكر خود دچار قضاوتهاى بى ماخذ و بى پايه اى شده كه باواقعيت منطبق نبوده است , به همين دليل از چشم و گـوش و فـكـر و عـقل او سؤال مى شود كه آيا واقعا شما به اين مسائل ايمان داشتيد كه شهادت داديد, يا قضاوت كرديد, يا به آن معتقد شديد و عمل خود را بر آن منطبق نموديد؟!.
                نـاديـده گـرفـتـن ايـن اصـل نـتيجه اى جز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى نخواهد داشت .
                (آيه ).
                متكبر مباش !.
                ايـن آيـه بـه مـبـارزه با كبر و غرور برخاسته و با تعبير زنده وروشنى مؤمنان را ازآن نهى مى كند, روى سـخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((و در روى زمين از روى كبر و غرور, گام برمدار)) (ولا تمش فى الا رض مرحا).
                ((چـرا كـه تـو نمى توانى زمين را بشكافى ! و طول قامتت به كوهها نمى رسد))!(انك لن تخرق الا رض ولن تبلغ الجبال طولا ).
                اشـاره بـه ايـن كـه افـراد مـتـكـبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود رامحكم به زمين مـى كوبند تا مردم را ازآمد و رفت خويش آگاه سازند, گردن به آسمان مى كشند تا برترى خود را به پندار خويش بر زمينيان مشخص سازند!.
                هـدف قـرآن ايـن است كه كبر و غرور را بطوركلى , محكوم كند, نه تنها در چهره خاصى يعنى راه رفـتـن چـرا كـه غرور سرچشمه بيگانگى از خدا و خويشتن , و اشتباه در قضاوت , و گم كردن راه حق , و پيوستن به خط شيطان , و آلودگى به انواع گناهان است .
                بـرنـامـه عملى پيشوايان اسلام سرمشق بسيار آموزنده اى براى هر مسلمان راستين در اين زمينه است .
                در سـيره پيامبر(ص ) مى خوانيم : هرگز اجازه نمى داد به هنگامى كه سوار بودافرادى در ركاب او پياده راه بروند و نيز مى خوانيم : پيامبر(ص ) بر روى خاك مى نشست , و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى خورد, و از گوسفند شيرمى دوشيد, بر الاغ برهنه سوار مى شد.
                در حالات على (ع ) نيز مى خوانيم كه او براى خانه آب مى آورد و گاه منزل راجارو مى كرد.
                و در تـاريـخ امـام مجتبى (ع ) مى خوانيم كه با داشتن مركبهاى متعدد, بيست مرتبه پياده به خانه خدا مشرف شد و مى فرمود: من براى تواضع در پيشگاه خدااين عمل را انجام مى دهم .
                (آيـه ) ايـن آيـه بـه عـنـوان تـاكيدى بر تمام احكامى كه در مورد تحريم شرك وقتل نفس و زنا و فـرزنـدكـشـى و تـصـرف در مـال يـتـيمان و آزار پدر و مادر و مانند آن درآيات پيشين گذشت مـى گـويـد: ((تمام اينها گناهش نزد پروردگارت منفور است )) (كل ذلك كان سيئه عند ربك مكروها).
                از ايـن تـعـبير روشن مى شود كه بر خلاف گفته پيروان مكتب جبر, خدا هرگزاراده نكرده است گناهى از كسى سر بزند, چرا كه اگر چنين چيزى را اراده كرده بودبا كراهت و ناخشنودى كه در اين آيه روى آن تاكيد شده است سازگار نبود.
                (آيه ).
                مشرك مشو!.
                باز براى تاكيد بيشتر و اين كه اين احكام حكيمانه همگى از وحى الهى سرچشمه مى گيرد, اضافه مـى كـنـد: ((ايـنـهـا از امـور حـكمت آميزى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده است ))(ذلك ممااوحى اليك ربك من الحكمة ).
                اشـاره بـه ايـن كه احكام هم از طريق حكمت عقلى , اثبات شده است , و هم ازطريق وحى الهى , و اصـول هـمـه احـكام الهى چنين است هر چند جزئيات آن را دربسيارى از اوقات با چراغ كم فروغ عقل نمى توان تشخيص داد و تنها در پرتونورافكن نيرومند وحى بايد درك كرد.
                سـپـس هـمانگونه كه آغاز اين احكام از تحريم شرك شروع شده بود با تاكيد برتحريم شرك آن را پـايـان داده , مـى گويد: ((و هرگز (براى خداوند يگانه شريكى قائل مباش و) معبود ديگرى را در كنار ((اللّه )) قرار مده )) (ولا تجعل مع اللّه الها آخر).
                ((كـه در جـهـنـم افكنده مى شوى سرزنش شده , و رانده (درگاه خدا) خواهى بود)) (فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا).
                در حـقـيقت شرك و دوگانه پرستى , خمير مايه همه انحرافات و جنايات وگناهان است , لذا بيان اين سلسله احكام اساسى اسلام از شرك شروع شد و به شرك نيز پايان يافت .
                (آيـه ) اين آيه به يكى از افكار خرافى مشركان اشاره كرده و پايه منطق وتفكر آنها را به اين وسيله روشـن مـى سـازد و آن ايـن كه : بسيارى از آنها معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند در حـالى كه خودشان از شنيدن نام دختر, ننگ و عارداشتند و تولد او را در خانه خود مايه بدبختى و سرشكستگى مى پنداشتند!.
                قـرآن از مـنـطق خود آنها اتخاذ سند كرده , مى گويد: ((آيا پروردگار شما پسران را تنها در سهم شـما قرار داد و خود از فرشتگان دخترانى انتخاب كرد)) (افاصفيكم ربكم بالبنين واتخذ من الملا ئكة اناثا).
                بـدون شك فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند وهيچ گونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند.
                ولى هدف قرآن اين است آنها را با منطق خودشان محكوم سازد كه شماچگونه افراد نادانى هستيد براى پروردگارتان چيزى قائل مى شويد كه خود از آن ننگ و عار داريد.
                سـپـس در پـايـان آيه به صورت يك حكم قاطع مى گويد: ((شما سخن بسياربزرگ و كفرآميزى مى گوييد)) (انكم لتقولون قولا عظيما).
                سخنى كه با هيچ منطقى سازگار نيست و از چندين جهت بى پايه است زيرا:.
                1ـ اعـتـقـاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظيمى به ساحت مقدس اواست , چرا كه او نه جسم است نه عوارض جسمانى دارد, نه نياز به بقا نسل .
                2ـ چـگـونـه شما فرزندان خدا را همه دختر مى دانيد؟ در حالى كه براى دخترپايينترين منزلت را قائليد.
                3ـ از هـمـه گـذشته اين عقيده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است كه فرمانبران حقند و مقربان درگاه او شما از شنيدن نام دختر وحشت داريد, ولى اين مقربان الهى را همه دختر مى دانيد.
                (آيه ).
                چگونه از حق فرار مى كنند؟!.
                از آنجا كه سخن در آيات گذشته به مساله توحيد و شرك منتهى شد, در اينجاهمان مساله با بيان روشن و قاطعى دنبال مى شود.
                نخست از لجاجت فوق العاده جمعى از مشركان در برابر دلائل مختلف توحيد سخن به ميان آورده , مـى گـويد: ((و ما در اين قرآن انواع بيانات مؤثر را آورديم تا آنها متذكر شوند ( و در راه حق گام بـردارنـد) ولـى (گـروهـى از كوردلان ) جز برنفرتشان نمى افزايد)) (ولقد صرفنا فى هذا القران ليذكروا وما يزيدهم الا نفورا).
                در ايـنـجا اين سؤال به ذهن مى رسد كه اگر اين بيانات گوناگون نتيجه معكوس دارد, ذكر آنها چه فائده اى خواهد داشت ؟!.
                پـاسـخ ايـن سؤال روشن است و آن اين كه قرآن براى يك فرد يا يك گروه خاص نازل نشده بلكه بـراى كل جامعه انسانى است , و مسلما همه انسانها اين گونه نيستند, بلكه بسيارند كسانى كه اين دلائل مـختلف را مى شنوند و راه حق را بازمى يابند, و همين اثر, براى نزول اين آيات , كافى است , هرچند كوردلانى از آن نتيجه معكوس بگيرند.
                (آيـه ) ايـن آيـه به يكى از دلائل توحيد, اشاره مى كند كه در لسان دانشمندان وفلاسفه به عنوان ((دليل تمانع )) معروف شده است .
                مـى گويد: اى پيامبر! ((به آنها بگو: اگر با خداوند قادر متعال , خدايان ديگرى بود ـنچنان كه آنها مـى پـندارندـ اين خدايان سعى مى كردند راهى به خداوند بزرگ صاحب عرش پيدا كنند)) و بر او غالب شوند (قل لو كان معه آلهة كما يقولون اذالا بتغوا الى ذى العرش سبيلا ).
                زيرا طبيعى است كه هر صاحب قدرتى مى خواهد قدرت خود را كاملتر وقلمرو حكومت خويش را بيشتر كند و اگر راستى خدايانى وجود داشت اين تنازع وتمانع بر سر قدرت و گسترش حكومت در ميان آنها در مى گرفت .
                (آيـه ) و از آنـجا كه در تعبيرات مشركان , خداوند بزرگ تا سر حد يك طرف نزاع تنزل كرده است , در ايـن آيـه بـلافـاصـلـه مى گويد: ((خداوند از آنچه آنهامى گويند پاك و منزه است و (از آنچه مى انديشند) بسيار برتر و بالاتر است ))(سبحانه وتعالى عما يقولون علوا كبيرا).
                (آيه ) سپس براى اثبات عظمت مقام پروردگار و اين كه از خيال و قياس وگمان و وهم مشركان اسـت , بـه بـيـان تسبيح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته , مى گويد: ((آسمانهاى هـفـتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند همگى تسبيح خدا مى گويند)) (تسبح له السموات السبع والا رض ومن فيهن ).
                نه تنها آسمانها و زمين , بلكه ((هيچ موجودى نيست مگر اين كه تسبيح وحمد خدا مى گويد ولى شما تسبيح آنها را درك نمى كنيد)) (ومن ان شى الا يسبح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم ).
                عـالم شگرف هستى با آن نظام عجيبش با آن همه رازها و اسرار, با آن عظمت خيره كننده اش و با آن ريزه كاريهاى حيرت زا همگى ((تسبيح و حمد)) خدا مى گويند.
                بـا ايـن حـال ((او بردبار و آمرزنده است )) (انه كان حليما غفورا) و شما رابه خاطر شرك و كفرتان فـورا مـؤاخـذه نـمـى كـنـد, بـلكه به مقدار كافى مهلت مى دهد ودرهاى توبه را به روى شما باز مى گذارد تا اتمام حجت شود.
                آيه ـ شان نزول :.
                اين آيه در باره گروهى از مشركان نازل شده كه پيامبر(ص ) را به هنگامى كه درشب تلاوت قرآن مـى كرد و در كنار خانه كعبه نماز مى گذارد آزار مى دادند, و او را باسنگ مى زدند و مانع دعوت مردم به اسلام مى شدند.
                خداوند به لطفش چنان كرد كه آنها نتوانند او را آزار دهند و شايد اين ازطريق رعب و وحشتى بود كه از پيامبر در دل آنها افكند.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #248
                  تفسير:.
                  بى خبران مغرور و موانع شناخت ـ.
                  به دنبال آيات گذشته اين سؤال براى بسيارى پيش مى آيد كه با وضوح مساله توحيد به طورى كه هـمه موجوات جهان به آن گواهى مى دهند چرا مشركان اين واقعيت را نمى پذيرند؟ چرا آنها اين آيات گويا و رساى قرآن را مى شنوند و بيدارنمى شوند؟!.
                  آيـه مـى گـويداى پيامبر! هنگامى كه قرآن مى خوانى ميان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند, حجاب و پوششى نامرئى قرار مى دهيم )(واذا قرات القرآن جعلنابينك وبين الذين لا يؤمنون بالا خرة حجابا مستورا).
                  اين حجاب و پرده , همان لجاجت و تعصب و خودخواهى و غرور و جهل ونادانى بود كه حقايق قرآن را از ديـدگـاه فـكـر و عـقل آنها مكتوم مى داشت و به آنهااجازه نمى داد حقايق روشنى همچون توحيد و معاد و صدق دعوت پيامبر(ص ) ومانند آن را درك كنند.
                  ايـنـجاست كه مى گوييم : اگر كسى بخواهد صراط مستقيم حق را بپويد و ازانحراف و گمراهى در امان بماند بايد قبل از هر چيز در اصلاح خويشتن بكوشد.
                  (آيـه ) ايـن آيـه اضافه مى كند: ((بر دلهايشان پوششهايى و در گوشهايشان سنگينى )) قرار داديم (وجعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه وفى آذانهم وقرا).
                  و لـذا ((هـنـگـامـى كـه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى كنى آنها پشت مى كنند و روبر مى گردانند)) (واذا ذكرت ربك فى القرآن وخده ولوا على ادبارهم نفورا).
                  راستى چه عجيب است فرار از حق , فرار از سعادت و نجات , و فرار ازخوشبختى و پيروزى و فهم و شعور. (آيـه ) در اين آيه اضافه مى كند: ((هنگامى كه به سخنان تو گوش فرا مى دهند, مابهتر مى دانيم براى چه گوش فرا مى دهند)) (نحن اعلم بما يستمعون به اذ يستمعون اليك ).
                  ((و (همچنين ) در آن هنگام كه با هم نجوا مى كنند)) (واذهم نجوى ).
                  ((آنگاه كه ستمگران (به مؤمنان ) مى گويند: شما جز از انسانى كه افسون شده ,پيروى نمى كنيد)) (اذ يقول الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا).
                  در حـقـيـقـت آنـهـا بـه مـنـظـور درك حقيقت به سراغ تو نمى آيند و سخنانت را باگوش جان نـمـى شـنـوند, بلكه هدفشان آن است كه بيايند و اخلال كنند, وصله بچسبانند و مؤمنان را ـاگر بتوانندـ از راه به در برند.
                  آيه ـ شان نزول :.
                  ((ابـن عـبـاس )) مـى گـويد: ابوسفيان و ابوجهل و غير آنها گاهى نزد پيامبر(ص )مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند, روزى يكى از آنها به ديگران گفت :اصلا من نمى فهمم محمد چه مـى گـويـد؟ فـقـط مى بينم لبهاى او حركت مى كند ولى ابوسفيان گفت : فكر مى كنم بعضى از سـخـنـانـش حـق است , ابوجهل اظهار داشت اوديوانه است , و ابولهب اضافه كرد: او كاهن است , ديگرى گفت : او شاعر است و به دنبال اين سخنان ناموزون و نسبتهاى ناروا آيه نازل گشت .
                  تفسير:.
                  ظـظـدر اين آيه باز روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , ضمن عبارت كوتاهى پاسخ دندانشكنى به اين گروه گمراه مى دهد و مى گويد: ((بنگر چگونه براى تو مثل مى زنند (يكى ساحرت مى خواند ديـگـرى مـسـحـور, يكى كاهن و ديگرى مجنون ) واز همين رو آنها گمراه شده اند و قدرت پيدا كردن راه حق را ندارند)) (انظر كيف ضربوا لك الا مثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا ).
                  نـه ايـن كـه راه ناپيدا باشد و چهره حق مخفى بلكه آنها چشم بينا ندارند, وعقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از كار انداخته اند.
                  (آيه ).
                  رستاخيز قطعى است !.
                  در آيـات گـذشته سخن از ((توحيد)) و مبارزه با شرك بود, اما در اينجا سخن از((معاد)) كه در هـمـه جـا مـكـمل مساله توحيد است به ميان آمده , و به سه سؤال و يا سه ايراد منكران معاد پاسخ گفته شده است : ((و آنها گفتند: آيا هنگامى كه ما به استخوانهاى پوسيده تبديل و پراكنده شديم دگربار آفرينش تازه اى خواهيم يافت ))؟(وقالوا اذا كنا عظاما ورفاتا انا لمبعوثون خلقا جديدا).
                  ايـن تـعبير نشان مى دهد كه پيامبر(ص ) همواره در دعوت خود سخن از مساله ((معاد جسمانى )) مـى گـفـت كـه ايـن جـسـم بعد از متلاشى شدن باز مى گردد,وگرنه هرگاه سخن تنهااز معاد روحانى بود اين گونه ايرادهاى مخالفان به هيچ وجه معنى نداشت .
                  (آيـه ) قـرآن در پـاسـخ آنها مى گويد: ((بگو: (استخوان پوسيده و خاك شده كه سهل است ) شما سنگ باشيد يا آهن )) باز خدا قادر است لباس حيات در تنتان بپوشاند (قل كونوا حجارة او حديدا).
                  (آيـه ) ((يـا هـر مـخـلـوقى كه در نظر شما از آن هم سخت تر است )) و از حيات و زندگى دورتر مى باشد, باز خدا قادر است شما را به زندگى مجدد بازگرداند (اوخلفا مما يكبر فى صدركم ).
                  دومـيـن ايراد آنها اين بود كه مى گفتند: بسيار خوب اگر بپذيريم كه اين استخوانهاى پوسيده و مـتـلاشـى شـده قابل بازگشت به حيات است چه كسى قدرت انجام اين كار را دارد, چرا كه اين تـبـديـل را يـك امـر بسيار پيچيده و مشكل مى دانستند ((پس آنها مى گويند: چه كسى ما را باز مى گرداند))؟ (فسيقوون من يعيدنا).
                  پـاسخ اين سؤال را قرآن چنين مى گويد: ((به آنها بگو: همان كسى كه شما رابار اول آفريد)) (قل الذى فطركم اول مرة ).
                  سرانجام به سومين ايراد آنها پراخته , مى گويد: ((پس آنها سر خود را از روى تعجب و انكار به سوى تـو تـكـان مـى دهند و مى گويند: چه زمانى اين معاد واقع مى شود))؟ (فسينغضون اليك رؤسهم ويقولون متى هو).
                  آنـهـا در حـقـيقت با اين ايراد خود مى خواستند اين مطلب را منعكس كنند كه به فرض اين ماده خـاكـى قـابـل تـبديل به انسان باشد, و قدرت خدا را نيز قبول كنيم ,اما اين يك وعده نسيه بيش نيست و معلوم نيست در چه زمانى واقع مى شود؟.
                  قرآن در پاسخشان مى گويد: ((به آنها بگو: شايد زمان آن نزديك باشد)) (قل عسى ان يكون قريبا).
                  و البته نزديك است چرا كه مجموعه عمر اين جهان هرچه باشد در برابر زندگى بى پايان در سراى ديگر لحظه زودگذرى بيش نيست .
                  و از اين گذشته , اگر قيامت در مقياسهاى كوچك و محدود ما دور به نظربرسد آستانه قيامت كه مـرگ اسـت بـه هـمـه مـا نزديك است چرا كه مرگ قيامت صغرى است ((اذا مات الا نسان قامت قيامته )), درست است كه مرگ , قيامت كبرى نيست ولى يادآور آن است .
                  (آيـه ) در ايـن آيـه بـى آنكه تاريخ دقيقى از قيامت ذكر كند بعضى ازخصوصيات آن را چنين بيان مـى كـنـد: ((ايـن بـازگـشت به حيات ((همان روز (ى خواهدبود) كه شما را (از قبرهايتان ) فرا مـى خواند, شما هم اجابت مى كنيد در حالى كه حمد او را مى گوييد)) (يوم يدعوكم فتستجيبون بحمده ).
                  و آن روز است كه فاصله مرگ و رستاخيز يعنى دوران برزخ را كوتاه خواهيدشمرد ((و مى پنداريد تنها مدت كوتاهى (در جهان برزخ ) درنگ كرده ايد)) (وتظنون ان لبثتم الا قليلا ).
                  (آيه ).
                  برخورد منطقى با همه مخالفان :.
                  از آنـجـا كـه در آيات پيشين سخن از مبدا و معاد و دلائلى بر اين دو مساله مهم اعتقادى در ميان بود, در اينجا روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشركان را مى آموزد چرا كه مكتب هر قـدر عـالى باشد و منطق قوى و نيرومند ولى اگر باروش صحيح بحث و مجادله توام نگردد و به جاى لطف و محبت , خشونت بر آن حاكم گردد, بى اثر خواهد بود.
                  لذا آيه مى گويد: ((و به بندگان من بگو: سخنى را بگويند كه بهترين باشد))(وقل لعبادى يقولوا التى هى احسن ).
                  بـهترين از نظر محتوى , بهترين از نظر طرز بيان , و بهترين از جهت توام بودن بافضائل اخلاقى و روشهاى انسانى .
                  ((چـرا كـه (اگـر قـول احـسن را ترك گويند و به خشونت در كلام و مخاصمه ولجاج برخيزند) شيطان در ميان آنها فساد و فتنه مى كند)) (ان الشيطان ينزغ بينهم ).
                  و فـرامـوش نكنيد شيطان در كمين نشسته و بى كار نيست ((زيرا شيطان از آغازدشمن آشكارى براى انسان بوده است )) (ان الشيطان كان للا نسان عدوا مبينا).
                  گـاهى مؤمنان تازه كار طبق روشى كه از پيش داشتند با هر كس كه در عقيده باآنها مخالف بود به خشونت مى پرداختند.
                  از اين گذشته تعبيرات توهين آميز مخالفان نسبت به پيامبر(ص ) كه بعضى ازآنها در آيات پيشين گـذشـت مـانند مسحور, مجنون , كاهن , شاعر, گاهى سبب مى شد كه مؤمنان عنان اختيار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در يك مشاجره لفظى خشن برخيزند و هرچه مى خواهند بگويند.
                  ((قـرآن )) مـؤمنان را از اين كار باز مى دارد و دعوت به نرمش و لطافت در بيان وانتخاب بهترين كلمات را مى كند تا از فساد شيطان بپرهيزند.
                  (آيـه ) ايـن آيـه اضـافـه مـى كند: ((پروردگار شما از حال شما آگاهتر است اگربخواهد شما را مـشـمول رحمت خويش قرار مى دهد, و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد كرد)) (ربكم اعلم بكم ان يشا يرحمكم او ان يشا يعذبكم ).
                  در پـايـان آيـه روى سـخـن را بـه پـيـامـبر(ص ) كرده و به عنوان دلدارى و پيشگيرى از ناراحتى فوق العاده پيامبر(ص ) از عدم ايمان مشركان مى فرمايد: ((و ما تو را وكيل بر آنها نفرستاده ايم )) كه ملزم باشى حتما آنها ايمان بياورند (وما ارسلناك عليهم وكيلا ).
                  وظيفه تو ابلاغ آشكار و دعوت مجدانه به سوى حق است , اگر ايمان آوردندچه بهتر وگرنه زيانى به تو نخواهد رسيد.
                  (آيـه ) ايـن آيـه سـخـن را از اين فراتر مى برد و مى گويد: خدا تنها آگاه از حال شما نيست بلكه : ((پـروردگارت نسبت به حال همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند, از همه آگاهتر است )) (وربك اعلم بمن فى السموات والا رض ).
                  سپس اضافه مى كند: ((و ما بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر فضيلت بخشيديم و به داوود كتاب زبور داديم )) (ولقد فضلنا بعض النبيين على بعض وآتيناداود زبورا).
                  ايـن جمله در حقيقت پاسخ به يكى از ايرادات مشركان است , كه با تعبير تحقيرآميزمى گفتند: آيا خـداونـد شـخص ديگرى را نداشت كه محمد يتيم را به نبوت انتخاب كرد؟ وانگهى چه شد كه او سرآمد همه پيامبران و خاتم آنها شد؟!.
                  قرآن مى گويد: اين جاى تعجب نيست خداوند از ارزش انسانى هر كس آگاه است و پيامبران خود را از مـيـان هـمـيـن توده مردم برگزيده , يكى را به عنوان خليل اللهى مفتخر ساخت , ديگرى را كـلـيم اللّه , و ديگرى را روح اللّه قرار داد, پيامبراسلام (ص ) را به عنوان حبيب اللّه برگزيد و خلاصه بعضى را بر بعضى فضيلت بخشيد, طبق موازينى كه خودش مى داند و حكمتش اقتضا مى كند.
                  بـا اين كه داوود داراى حكومت عظيم و كشور پهناورى بود, خداوند اين راافتخار او قرار نمى دهد بلكه كتاب زبور را افتخار او مى شمرد تا مشركان بدانندعظمت يك انسان به مال و ثروت و داشتن قدرت و حكومت ظاهرى نيست و يتيم و بى مال بودن دليلى بر تحقير نخواهد شد.
                  (آيه ) در اين آيه باز سخن از مشركان است و در تعقيب بحثهاى گذشته به پيامبر(ص ) مى گويد: ((بـه آنـها بگو: معبودهايى را كه غير خدا شايسته پرستش مى پنداريد بخوانيد, آنها نه قدرت دارند مـشـكـلات و گـرفتاريها را از شما برطرف سازند و نه دگرگونى در آن ايجاد كنند)) (قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضر عنكم ولا تحويلا ).
                  در حقيقت اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن , منطق و عقيده مشركان را از اين راه ابطال مـى كـنـد كـه پرستش و عبادت آلهه يا به خاطر جلب منفعت است يا دفع زيان , در حالى كه اينها قدرتى از خود ندارند كه مشكلى رابرطرف سازند و نه حتى مشكلى را جابه جا كنند.
                  تـعـبـيـر بـه ((الـذيـن )) در اين آيه بيانگر آن است كه منظور همه معبودهاى غيراللّه نيست , بلكه معبودهايى همچون فرشتگان و حضرت مسيح (ع ) و مانند آنهاست .
                  (آيه ) اين آيه در حقيقت دليلى است براى آنچه در آيه قبل گفته شد,مى گويد: مى دانيد چرا آنها قادر نيستند مشكلى را از دوش شما, بدون اذن پروردگاربردارند براى اين كه خودشان براى حل مـشـكـلات بـه در خـانـه خدا مى روند,خودشان سعى دارند به ذات پاك او تقرب جويند و هرچه مـى خـواهـنـد از اوبـخـواهـند: ((كسانى را كه آنان مى خوانند, خودشان وسيله اى (براى تقرب ) به پروردگارشان مى جويند)) (اولئك الذين يدعون يبتغون الى ربهم الوسيلة ).
                  ((وسيله اى هر چه نزديكتر)) (ايهم اقرب ).
                  ((و به رحمت او اميدوارند)) (ويرجون رحمته ).
                  ((و از عذاب او مى ترسند)) (ويخافون عذابه ).
                  ((چرا كه عذاب پروردگارت (چنان شديد مى باشد كه ) همواره درخور پرهيزو وحشت است )) (ان عذاب ربك كان محذورا).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #249
                    تسليم بهانه جويان نشو!.
                    به دنبال بحثهايى كه با مشركان در زمينه توحيد و معاد در آيات گذشته خوانديم اين آيه آنها را با گـفـتـار بيداركننده اى اندرز مى دهد و پايان و فنا اين دنيا رادر مقابل ديدگان عقلشان مجسم مـى سـازد تـا بدانند اين سرا, سراى فانى است , وسراى بقا جاى ديگر است , و خود را براى مقابله با نـتـائج اعـمالشان آماده سازندمى گويد: ((و هيچ آبادى در روى زمين نيست مگر اين كه ما آن را قـبـل از روز قـيـامت هلاك مى كنيم , يا به عذاب شديدى گرفتارش مى سازيم )) (وان من قرية الا نحن مهلكوها قبل يوم القيمة او معذبوها عذابا شديدا).
                    بدكاران ستمگر و طاغيان گردنكش را به وسيله عذاب نابود مى كنيم وديگران را با مرگ طبيعى و يا حوادثى معمولى .
                    بـالاخـره ايـن جهان پايان مى گيرد و همه راه فنا را مى پيمايند ((و اين (يك اصل مسلم و قطعى است كه ) در كتاب الهى [لوح محفوظ] ثبت است )) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا).
                    (آيـه ) در اينجا اين ايراد براى مشركان باقى مى ماند كه خوب ما بحثى نداريم ايمان بياوريم , اما به ايـن شـرط كـه پيامبر اسلام (ص ) هر معجزه اى را كه ما پيشنهادمى كنيم انجام دهد, و در واقع به بهانه جوييهاى ما تن در دهد.
                    قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((هيچ چيز مانع ما نبود كه اين گونه معجزات رابفرستيم جز اين كه پيشينيان آن را تكذيب كردند)) (وما منعنا ان نرسل بالا يات الا ان كذب بها الا ولون ).
                    اشـاره بـه ايـن كـه : معجزاتى كه دليل صدق پيامبراست به قدر كافى فرستاده شده و اما معجزات اقـتـراحـى وپيشنهادى شما, چيزى نيست كه با آن موافقت شود,چرا كه پس از مشاهده باز ايمان نخواهيد آورد, اگر بپرسند به چه دليل ؟ در پاسخ ‌گفته مى شود به دليل اين كه امتهاى گذشته كه آنها هم شرائطى كاملا مشابه شماداشتند نيز چنين پيشنهادهاى بهانه جويانه اى را كردند, بعدا هم ايمان نياوردند.
                    سپس قرآن روى يك نمونه روشن از اين مساله انگشت گذارده , مى گويد: ((وما به قوم ثمود ناقه داديم كه روشنگر بود)) (وآتينا ثمود الناقة مبصرة ).
                    هـمـان شترى كه به فرمان خدا از كوه سر برآورد, چرا كه تقاضاى چنين معجزه اى را كرده بودند, معجزه اى روشن و روشنگر!.
                    ولـى با اين حال آنها ايمان نياوردند ((پس به آن ناقه ستم كردند)) و او را به قتل رساندند (فظلموا بها).
                    اصولا برنامه ما اين نيست كه هر كسى معجزه اى پيشنهاد كند پيامبر تسليم اوگردد ((و ما آيات و معجزات را جز براى تخويف مردم و اتمام حجت نمى فرستيم ))(وما نرسل بالا يات الا تخويفا).
                    (آيـه ) سـپس پيامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى داده , مى گويد: اگر آنها در مـقـابـل سخنانت اين چنين لجاجت به خرج مى دهند وايمان نمى آورند مطلب تازه اى نيست , ((بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگامى را كه به تو گفتيم پروردگارت احاطه كامل بر مردم دارد)) و از وضعشان كاملا آگاه است (واذ قلنا لك ان ربك احاط بالناس ).
                    هـمـيـشه در برابر دعوت پيامبران , گروهى پاكدل ايمان آورده اند و گروهى متعصب و لجوج به بهانه جويى و كارشكنى و دشمنى برخاسته اند, در گذشته چنين بوده , امروز نيز چنين است .
                    سـپس اضافه مى كند: ((و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم فقط براى آزمايش مردم بود)) (وما جعلنا الريا التى اريناك الا فتنة للناس ).
                    ((همچنين شجره معلونه [درخت نفرين شده ] را كه در قرآن ذكر كرده ايم )) آن نيز آزمايشى براى مردم است (والشجرة الملعونة فى القرآن ).
                    در پـايان اضافه مى كند: ((ما آنها را بيم داده (و انذار) مى كنيم اما جز طغيان عظيم , چيزى بر آنها نمى افزايد)) (ونخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا).
                    چـرا كـه اگـر دل و جان آدمى آماده پذيرش حق نباشد, نه تنها سخن حق در آن اثر نمى گذارد, بـلكه غالبا نتيجه معكوس مى دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى افزايد دقت كنيد.
                    رؤياى پيامبر(ص ) و شجره ملعونه :.
                    جـمعى از مفسران شيعه و اهل سنت نقل كرده اند كه : اين خواب اشاره به جريان معروفى است كه پـيـامـبر(ص ) در خواب ديد ميمونهايى از منبر او بالامى روند و پايين مى آيند, بسيار از اين مساله غـمگين شد, آن چنان كه بعد از آن كمترمى خنديد ـاين ميمونها را به بنى اميه تفسير كرده اند كه يـكـى بعد از ديگرى بر جاى پيامبر(ص ) نشستند در حالى كه از يكديگر تقليد مى كردند و افرادى فاقد شخصيت بودند و حكومت اسلامى و خلافت رسول اللّه را به فساد كشيدند.
                    امـا شـجره معلونه ـ در قرآن ممكن است اشاره به هر گروه منافق و خبيث ومطرود درگاه خدا, مـخـصـوصا گروههايى همانند بنى اميه و يهوديان سنگدل و لجوج و همه كسانى كه در خط آنها گـام بـرمـى دارنـد, باشد, و شجره زقوم در قيامت تجسمى از وجود اين شجرات خبيثه در جهان ديگر است , و همه اين شجرات خبيثه مايه آزمايش و امتحان مؤمنان راستين در اين جهان هستند.
                    (آيـه ) در ايـنجا قرآن به مساله سرپيچى ابليس از فرمان خدا مبنى بر سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال اين ماجرا اشاره مى كند.
                    مـطـرح كردن اين ماجرا به دنبال بحثهاى گذشته پيرامون مشركان لجوج , درواقع اشاره به اين اسـت كـه نمونه كامل استكبار و كفر و عصيان , شيطان بود, ببينيدسرنوشتش به كجا رسيد, شما پيروان او نيز همان سرنوشت را خواهيد داشت .
                    نخست مى گويد: ((و يادآور هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد و همگى جز ابليس سجده كردند)) (واذ قلنا للملا ئكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابليس ).
                    ايـن سـجـده يـك نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتياز اوبر ساير موجوات و يا سجده اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرينش چنين مخلوق شگرفى .
                    ابليس كه باد كبر و غرور در سر داشت و خودخواهى و خودبينى بر عقل وهوشش پرده افكنده بود, بـه گمان اين كه خاك و گل , كه منبع همه بركات وسرچشمه حيات است كم اهميت تر از آتش است به عنوان اعتراض به پيشگاه خداچنين ((گفت : آيا من براى موجودى سجده كنم كه او را از گل آفريده اى )) (قال اسجد لمن خلقت طينا).
                    (آيـه ) ولـى هـنگامى كه ديد بر اثر اين استكبار و سركشى در برابر فرمان خدا از درگاه مقدسش براى هميشه طرد شد: ((گفت : به من بگو, اين كسى را كه برمن برترى داده اى (به چه دليل بوده اسـت ؟) اگـر مرا تا روز قيامت زنده بگذارى , همه فرزندانش را, جز عده كمى , گمراه و ريشه كن خـواهـم ساخت )) (قال اريتك هذاالذى كرمت على لئن اخرتن الى يوم القيمة لا حتنكن ذريته الا قليلا ).
                    (آيه ) در اين هنگام براى اين كه ميدان آزمايشى براى همگان تحقق يابد,و وسيله اى براى پرورش مـؤمـنـان راستين فراهم شود ـكه انسان همواره در كوره حوادث پخته مى شود, و در برابر دشمن نـيـرومـند, قوى و قهرمان مى گرددـ به شيطان امكان بقا و فعاليت داده شده : ((فرمود: برو, هر كـس از آنـهـا از تـو تبعيت كندپس جهنم كيفر شماست , كيفرى است فراوان ))! (قال اذهب فمن تبعك منهم فان جهنم جزاؤكم جزا موفورا).
                    بـه اين وسيله اعلام آزمايش كرده و سرانجام پيروزى و شكست در اين آزمايش بزرگ الهى را بيان فرموده .
                    (آيه ).
                    دامهاى ابليس !.
                    در اين آيه طرق نفوذ شيطان و اسباب و وسائلى را كه در وسوسه هاى خود به آن متوسل مى شود به شـكل جالب و گويايى چنين شرح مى دهد: ((و هركدام از آنهارا مى توانى با صدايت تحريك كن )) ((واستفزز من استطعت منهم بصوتك ).
                    ((و لشكر سواره و پياده ات را بر آنها گسيل دار))! (واجلب عليهم بخيلك ورجلك ).
                    شـيـطان دستياران فراوانى از جنس خود و از جنس آدميان دارد كه براى اغواى مردم به او كمك مـى دهـند, بعضى سريعتر و نيرومندتر همچون لشكرسواره اند, و بعضى آرامتر و ضعيفتر همچون لشكر پياده !.
                    ((و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى ))! (وشاركهم فى الا موال والا ولا د).
                    ((و آنها را با وعده ها سرگرم كن ))! (وعدهم ).
                    سپس هشدار مى دهد كه : ((ولى شيطان جز فريب و دروغ وعده اى به آنهانمى دهد)) (وما يعدهم الشيطان الا غرورا).
                    (آيـه ) امـا بدان ((تو هرگز سلطه اى بر بندگان من نخواهى يافت )) (ان عبادى ليس لك عليهم سلطان ).
                    ((و همين قدر كافى است كه پروردگارت (ولى و) حافظ آنها باشد)) (وكفى بربك وكيلا ).
                    (آيه ).
                    با اين همه نعمت اين همه كفران چرا؟!.
                    بـحـثـهـايى را كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك در گذشته داشتيم در اينجانيز آن را تعقيب مى كند, و از دو راه مختلف (راه استدلال و برهان و راه وجدان ودرون ) در اين موضوع وارد بحث مى شود.
                    نـخـست به توحيد استدلالى اشاره كرده , مى گويد: ((پروردگار شما كسى است كه كشتى را در دريا به حركت در مى آورد, حركتى مداوم و مستمر))! (ربكم الذى يزجى لكم الفلك فى البحر).
                    بديهى است براى حركت كشتيها در دريا, نظاماتى دست به دست هم داده تااين امر فراهم گردد.
                    البته مى دانيد كشتيها هميشه بزرگترين وسيله نقليه انسانها بوده و هستند, هم اكنون كشتيهاى غول پيكرى داريم كه به اندازه يك شهر كوچك وسعت و سرنشين دارند.
                    سـپـس اضـافـه مى كند: هدف از اين برنامه آن است ((تا از نعمت او بهره مندشويد)) (لتبتغوا من فـضـلـه ) براى مسافرتهاى خودتان , براى نقل و انتقال مال التجاره ها, و براى آنچه به دين و دنياى شما كمك مى كند.
                    چرا كه : ((خدا نسبت به شما مهربان است )) (انه كان بكم رحيما).
                    (آيه ) از اين توحيد استدلالى ـكه گوشه كوچكى از نظام آفرينش را كه حاكى از مبدا علم و قدرت و حـكمت آفريدگار است نشان مى دهدـ به استدلال فطرى منتقل مى شود و مى گويد: فراموش نكنيد: ((هنگامى كه ناراحتيها در دريا به شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج كوبنده و وحشتناك شـويـد) تـمـام مـعبودهايى راكه مى خوانيد جز خدا از نظر شما گم مى شود)) (واذا مسكم الضر فى البحر ضل من تدعون الا اياه ).
                    و بـايد گم شود چرا كه طوفان حوادث پرده هاى تقليد و تعصب را كه برفطرت آدمى افتاده كنار مى زند, و نور فطرت كه نور توحيد و خداپرستى ويگانه پرستى است جلوه گر مى شود.
                    اين يك قانون عمومى است كه تقريبا هر كس آن را تجربه كرده است كه درگرفتاريها هنگامى كه كـارد بـه اسـتـخـوان مى رسد, موقعى كه اسباب ظاهرى از كارمى افتند, وكمكهاى مادى ناتوان مـى گـردنـد, انـسـان بـه يـاد مبدا بزرگى از علم و قدرت مى افتد كه او قادر بر حل سخت ترين مشكلات است اما ايمان و توجه به خدا درصورتى ارزش دارد كه دائمى و پايدار باشد.
                    سپس اضافه مى كند: اما شما فراموشكاران ((هنگامى كه دست قدرت الهى شما را به سوى خشكى نـجات داد رو مى گردانيد و اصولا انسان كفران كننده است ))(فلما نجيكم الى البر اعرضتم وكان الا نسان كفورا).
                    بار ديگر پرده هاى غرور و غفلت , تقليد و تعصب , اين نور الهى رامى پوشاند و گرد و غبار عصيان و گناه و سرگرميهاى زندگى مادى , چهره تابناك آن را پنهان مى سازد.
                    (آيـه ) ولـى آيا فكر مى كنيد خداوند در خشكى و قلب صحرا نمى تواندشما را به مجازاتهاى شديد مـبـتـلا سازد؟: ((پس آيا شما از اين ايمنيد كه به فرمان اوزمين بشكافد و شما را در كام خود فرو ببرد))؟ (افامنتم ان يخسف بكم جانب البر).
                    و ((آيـا از اين ايمنيد كه طوفانى از سنگ بر شما ببارد (و شما را در زير سنگهامدفون سازد عذابى كـه به مراتب از غرق در درياها سخت تر است ) سپس حافظ ونگهبانى براى خود پيدا نكنيد))؟! (او يرسل عليكم حاصبا ثم لا تجدوا لكم وكيلا ).
                    (آيـه ) سـپـس اضافه مى كند: اى فراموشكاران آيا گمان كرديد اين آخرين بار بود كه شما نياز به سـفـر دريـا پـيـدا كرديد؟ ((يا اين كه ايمن هستيد كه بار ديگر شمارا به دريا بازگرداند, و تندباد كـوبنده اى بر شما بفرستد, و شما را بخاطر كفرتان غرق كند, سپس دادخواه و خونخواهى در برابر مـا پـيـدا نكنيد)) (ام امنتم ان يعيدكم فيه تارة اخرى فيرسل عليكم قاصفا من الريح فيغرقكم بما كفرتم ثم لا تجدوا لكم علينا به تبيعا).
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #250

                      (آيه ).
                      انسان گل سر سبد موجوادت !.
                      از آنـجا كه يكى از طرق تربيت و هدايت , همان دادن شخصيت به افراداست , قرآن مجيد به دنبال بحثهايى كه درباره مشركان و منحرفان در آيات گذشته داشت , در اينجا به بيان شخصيت والاى نـوع بـشر و مواهب الهى نسبت به اومى پردازد, تا با توجه به اين ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خـود را نـيـالايـد وخـويش را به بهاى ناچيزى نفروشد, مى فرمايد: ((و ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم ))(ولقد كرمنا بنى آدم ).
                      سـپـس بـه سـه قـسـمت از مواهب الهى , نسبت به انسانها اشاره كرده , مى گويد: ((و ماآنها را(با مـركـبـهاى مختلفى كه در اختيارشان قرار داده ايم ) در خشكى و دريا حمل كرديم )) (وحملناهم فى البر والبحر).
                      ديگر اين كه : ((آنها را از طيبات روزى داديم )) (ورزقناهم من الطيبات .
                      سـوم ايـن كـه : ((ما آنها را بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برترى داديم ))(وفضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ).

                      چرا انسان برترين مخلوق خداست ؟.
                      پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست , زيرا مى دانيم تنها موجودى كه ازنيروهاى مختلف , مادى و معنوى , جسمانى و روحانى تشكيل شده , و در لابلاى تضادها مى تواند پرورش پيدا كند, و استعداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد,انسان است .
                      حـديـث مـعـروفى كه از اميرمؤمنان على (ع ) نقل شده نيز شاهد روشنى بر اين مدعاست , آنجا كه مى فرمايد: ((خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفريد: فرشتگان وحيوانات و انسان , فرشتگان عقل دارنـد بـدون شـهـوت و غـضب , حيوانات مجموعه اى از شهوت و غضبند و عقل ندارند, اما انسان مجموعه اى است از هر دوتا كدامين غالب آيد, اگر عقل او بر شهوتش غالب شود, از فرشتگان برتر است و اگرشهوتش بر عقلش چيره گردد, از حيوانات پست تر)).
                      (آيـه ) اين آيه به يكى ديگر از مواهب الهى نسبت به انسان , و سپس مسؤوليتهاى سنگينى را كه به موازات اين مواهب متوجه او مى شود اشاره مى كند:.
                      در آغـاز به ((مساله رهبرى )) و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته , مى گويد(روز قيامت هر گروهى را با امام و رهبرشان مى خوانيم )) (يوم ندعوا كل انا س بامامهم ).
                      يعنى آنها كه رهبرى پيامبران و جانشينان آنان را در هر عصر و زمان پذيرفتند,همراه پيشوايانشان خـواهـنـد بـود, و آنها كه رهبرى شيطان و ائمه ضلال و پيشوايان جبار و ستمگر را انتخاب كردند همراه آنها خواهند بود.
                      ايـن تـعبير در عين اين كه يكى از اسباب تكامل انسان را بيان مى كند, هشدارى است به همه افراد بشر كه در انتخاب رهبر فوق العاده دقيق و سختگير باشند, و زمام فكر و برنامه خود را به دست هر كس نسپرند.
                      لذا در دنباله آيه مى گويد: آنجا مردم دو گروه مى شوند ((پس كسانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود آنها (با سرفرازى و افتخار و خوشحالى وسرور) نامه اعمالشان را مى خوانند و كـوچكترين ظلم و ستمى به آنها نمى شود))(فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرؤن كتابهم ولا يظلمون فتيلا ).
                      (آيـه ) ((امـا كـسـى كـه در اين جهان (از ديدن چهره حق ) نابينا بوده است , درآخرت نيز نابينا و گمراهتر است )) (ومن كان فى هذه اعمى فهو فى الا خرة اعمى واضل سبلا ).
                      نـه در اين دنيا راه هدايت را پيدا مى كنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را, چرا كه چشم خود را بـه روى هـمـه واقعيات بستند و از ديدن چهره حق و آيات خداوند و آنچه مايه هدايت و عبرت است و آن همه مواهبى كه خداوند به آنهابخشيده بود, خود را محروم ساختند, و از آنجا كه سراى آخـرت بـازتـاب و انعكاس عظيمى است از اين جهان , چه جاى تعجب كه اين كوردلان به صورت نابينا واردعرصه محشر شوند؟!.
                      نقش رهبرى در اسلام .
                      در حـديـث مـعـروفى كه از امام باقر(ع ) نقل شده هنگامى كه سخن از اركان اصلى اسلام به ميان مـى آورد ((ولايـت ))(رهـبـرى ) را پنجمين و مهمترين ركن معرفى مى نمود در حالى كه نماز كه معرف پيوند خلق با خالق است و روزه كه رمز مبارزه باشهوات است و زكات كه پيوند خلق با خلق است و حج كه جنبه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كند چهار ركن اصلى ديگر.
                      سـپس امام (ع ) اضافه مى كند: ((هيچ چيز به اندازه ولايت و رهبرى اهميت ندارد)) چرا كه اجراى اصول ديگر در سايه آن خواهد بود.
                      و نـيـز به همين دليل در حديث معروفى از پيامبر(ص ) نقل شده : ((كسى كه بدون امام و رهبر از دنيا برود مرگ او مرگ جاهليت است )).
                      تـاريـخ نـيز بسيار به خاطر دارد كه گاهى يك ملت در پرتو رهبرى يك رهبر بزرگ وشايسته در صـف اول در جهان قرار گرفته , و گاه همان ملت با همان نيروهاى انسانى و منابع ديگر به خاطر رهبرى ضعيف و نالايق آن چنان سقوط كرده كه شايد كسى باور نكند اين همان ملت پيشرو است .
                      (آيـه ) بـا تـوجـه بـه بـحـثى كه در آيات گذشته پيرامون شرك و مشركان بود دراينجا به پيامبر اكـرم (ص ) هـشـدار مـى دهـد كه از وسوسه هاى اين گروه برحذر باشد,مبادا كمترين ضعفى در مبارزه با شرك و بت پرستى به خود راه بدهد, كه بايد باقاطعيت هر چه تمامتر دنبال گردد.
                      نخست مى گويد: ((نزديك بود آنها تو را (با وسوسه هاى خود) از آنچه بر تووحى كرديم بفريبند, تا غـيـر آن را بـه مـا نـسـبـت دهى ;Š و در آن صورت , تو را به دوستى خود برمى گزيند)) (وان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا غيره واذا لا تخذوك خليلا ).
                      (آيـه ) ((و اگـر مـا تو را ثابت قدم نمى ساختيم (و در پرتو مقام عصمت ,مصون از انحراف نبودى ) نزديك بود به آنان تمايل كنى )) (ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا ) اما اين تثبيت الهى مانع از آن تمايل شد.
                      (آيـه ) ((اگر چنين مى كردى ما دو برابر مجازات (مشركان ) در زندگى دنيا,و دو برابر (مجازات آنـهـا) را بـعـد از مـرگ به تو مى چشانديم , سپس در برابر ما ياورى براى خود نمى يافتى ))! (اذا لا ذقناك ضعف الحيوة وضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا).
                      چـرا كـه هـر قدر مقام انسان از نظر علم , معرفت و ايمان بالاتر رود, اعمال نيك او به همان نسبت عـمـق و ارزش بيشتر, و طبعا ثواب فزونترى خواهد داشت كيفرهاو مجازاتها نيز به همين نسبت بالا خواهد رفت .
                      خدايا! مرا به خود وا مگذار.
                      در مـنـابـع اسـلامـى مى خوانيم هنگامى كه سه آيه فوق نازل شد پيامبر(ص )عرض كرد: اللهم لا تـكـلـنـى الـى نفسى طرفة عين ابدا;Š ((خديا! مرا حتى به اندازه يك چشم بر هم زدن به خويشتن وامگذار)).
                      ايـن دعاى پر معنى پيامبر(ص ) يك درس مهم را به همه ما مى دهد كه در هرحال بايد به خدا پناه بـرد و بـه لـطف او متكى بود كه پيامبران معصوم نيز بدون يارى او در لغزشگاهها مصون نخواهند بود, تا چه رسد به ما در برابر اين همه وسوسه هاى شيطانى .
                      آيه ـ شان نزول : مشهور اين است كه اين آيه و آيه بعد در مورد اهل مكه نازل شده است كه نشستند و تصميم گرفتند پيامبر(ص ) را از مكه بيرون كنند و بعدااين تصميم , فسخ و مبدل به تصميم بر اعدام پيامبر(ص ) در مكه گرديد و به دنبال آن خانه پيامبر(ص ) از هر سو محاصره شد, و همانگونه كـه مـى دانيم پيامبر(ص ) ازاين حلقه محاصره , به طرز اعجازآميزى , بيرون آمد و به سوى مدينه حركت كرد وسرآغاز هجرت گرديد.

                      تفسير:.
                      توطئه شوم ديگر؟.
                      ظـدر آيـات گـذشـتـه ديـديـم كـه مـشركان مى خواستند از طريق وسوسه هاى گوناگون در پـيـامـبـر(ص ) نـفـوذ كنند و او را از جاده مستقيم خويش منحرف سازند كه لطف الهى به يارى پيامبر(ص ) آمد و نقشه هاشان نقش بر آب شد.
                      بـه دنبال آن ماجرا طرح ديگرى براى خنثى كردن دعوت پيامبر(ص ) ريختند,و آن اين كه او را از زادگاهش به نقطه اى كه احتمالا نقطه خاموش و دورافتاده اى بودتبعيد كنند كه آن هم به لطف پروردگار خنثى شد.
                      آيـه مـى گويد: ((و نزديك بود آنها تو را از اين سرزمين با نقشه و تحريك ماهرانه و حساب شده اى خارج سازند)) (وان كادوا ليستفزونك من الا رض ليخرجوك منها).
                      سـپس قرآن به آنها هشدار مى دهد كه : ((و هرگاه چنين مى كردند (گرفتارمجازات سخت الهى شـده و) پس از تو, جز مدت كمى باقى نمى ماندند)) (واذا لا يلبثون خلا فك الا قليلا ) و به زودى نـابـود مـى شدند زيرا اين گناه بسيار عظيمى است كه مردم , رهبر دلسوز و نجات بخششان را, از شـهـر خـود بيرون كنند, و به اين ترتيب بزرگترين نعمت الهى را كفران نمايند, چنين جمعيتى ديگر حق حيات نخواهند داشت و مجازات نابودكننده الهى به سراغشان خواهد آمد.
                      (آيه ) اين تنها مربوط به مشركان عرب نيست : ((اين سنت (ما در مورد)پيامبرانى است كه پيش از تو فرستاديم و هرگز براى سنت ما تغيير و دگرگونى نخواهى يافت ))(سنة من قد ارسلنا قبلك من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحويلا ).
                      ايـن سـنـت از يـك مـنطق روشن سرچشمه مى گيرد و آن اين كه چنين قوم ناسپاسى كه چراغ هدايت خود را مى شكنند سنگر نجات خويش را ويران مى كنندآرى ! چنين قومى ديگر لايق رحمت الهى نيستند, و مجازات آنها را فرا خواهدگرفت , و مى دانيم خداوند تبعيضى در ميان بندگانش قائل نيست , يعنى در مقابل اعمال يكسان مجازات يكسان قائل مى شود.
                      و اين است معنى عدم تخلف سنتهاى پروردگار.
                      (آيه ) در تعقيب آيات گذشته كه از توحيد و شرك , و سپس وسوسه ها وتوطئه هاى مشركان بحث مـى كرد, در اينجا به مساله نماز و توجه به خدا و نيايش مى پردازد, كه عامل مؤثرى براى مبارزه با شرك است , و وسيله اى براى طرد هرگونه وسوسه شيطانى از دل وجان آدمى .
                      نخست مى گويد: ((نماز را از زوال خورشيد (هنگام ظهر) تا نهايت تاريكى شب [نيمه شب ] برپادار;Š و هـمچنين قرآن فجر [نماز صبح ] را, چرا كه قرآن فجر,مشهود (فرشتگان شب و روز) است ! (اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا).
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #251
                        از ايـن تـعـبـير به خوبى روشن مى شود كه بهترين موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است .
                        آيـه فوق از آياتى است كه اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى كند, وبا انضمام به ساير آيات قرآن در زمينه وقت نماز است و روايات فراوانى كه در اين رابطه وارد شده , وقت نمازهاى پنجگانه دقيقا مشخص مى شود.
                        (آيـه ) بـعد از ذكر نمازهاى فريضه پنجگانه اضافه مى كند: ((و پاسى از شب را (از خواب برخيز و) قرآن (و نماز) بخوان )) (ومن الليل فتهجد به ).
                        مـفسران معروف اسلامى اين تعبير را اشاره به نافله شب كه در فضيلت آن روايات بى شمارى وارد شده است دانسته اند.
                        سپس مى گويد: ((اين يك وظيفه اضافى (علاوه بر نمازهاى فريضه ) براى توست )) (نافلة لك ).
                        بسيارى اين جمله را دليل بر آن دانسته اند كه نماز شب بر پيامبر(ص ) واجب بوده است .
                        بـه هـر حـال در پايان آيه نتيجه اين برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنين بيان مى كند(اميد است پروردگارت تو را به مقامى درخور ستايش برانگيزد))!(عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا) .
                        بـدون شـك ((مقام محمود)) مقام بسيار برجسته اى است كه ستايش برانگيزاست و از آنجا كه اين كلمه به طور مطلق آمده , شايد اشاره به اين باشد كه ستايش همگان را از اولين و آخرين متوجه تو مى كند.
                        روايـات اسـلامى , ((مقام محمود)) را به عنوان مقام ((شفاعت كبرى )) تفسيركرده است , چرا كه پـيـامبر(ص ) بزرگترين شفيعان در عالم ديگر است و آنها كه شايسته شفاعت باشند, مشمول اين شفاعت بزرگ خواهند شد.
                        نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى ـ.
                        غـوغـاى زنـدگى روزانه از جهات مختلف , توجه انسان را به خود جلب مى كند, و فكر آدمى را به واديـهاى گوناگون مى كشاند بطورى كه جمعيت خاطر وحضور قلب كامل , در آن بسيار مشكل اسـت امـا در دل شـب و به هنگام سحر وفرونشستن غوغاى زندگى مادى , و آرامش روح وجسم انسان در پرتو مقدارى خواب , حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد كه بى نظير است .
                        بـه همين دليل دوستان خدا هميشه از عبادتهاى آخر شب , براى تصفيه روح و حيات قلب وتقويت اراده و تكميل اخلاص , نيرو مى گرفته اند.
                        امـيـرمـؤمـنـان عـلى (ع ) مى فرمايد: ((قيام شب موجب صحت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسك به اخلاق پيامبران است )).
                        حـتـى در بـعضى از روايات مى خوانيم كه اين عبادت به قدرى اهميت دارد كه جزپاكان و نيكان موفق به آن نمى شوند.

                        در حـديـثـى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((انسان گاهى دروغ مى گويد و سبب محروميتش از نـمـاز شـب مـى شود, هنگامى كه از نماز شب محروم شد از روزى (ومواهب مادى و معنوى ) نيز محروم مى شود)).
                        نماز شب به سه بخش تقسيم مى شود:.
                        الف ) چهار نماز دو ركعتى كه مجموعا هشت ركعت مى شود و نامش نافله شب است .
                        ب ) يك نماز دو ركعتى كه نامش نافله ((شفع )) است .
                        ج ) نماز يك ركعتى كه نامش نافله ((وتر)) است , و طرز انجام اين نمازهادرست همانند نماز صبح است ولى اذان و اقامه ندارد, و قنوت وتر را هر چه طولانى تر كنند بهتر است .
                        (آيـه ) ايـن آيـه بـه يكى از دستورات اصولى اسلام كه از روح ايمان وتوحيد, سرچشمه مى گيرد اشاره كرده , مى گويد: ((و بگو: پروردگارا! مرا (در هر كار)با صداقت وارد كن , و با صداقت خارج ساز)) (وقل رب ادخلنى مدخل صدق واخرجنى مخرج صدق ).
                        هـيـچ كـار فـردى واجـتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نكنم , همچنين هيچ برنامه اى را جز به راستى پايان ندهم , راستى و صداقت و درستى و امانت , خطاصلى من در همه كارها باشد و آغاز و انجام همه چيز با آن صورت گيرد.
                        در حقيقت رمز اصلى پيروزى در همين جا نهفته شده است و راه و روش انبياو اولياى الهى همين بوده كه فكر, گفتار و اعمالشان از هرگونه غش و تقلب و خدعه و نيرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاك بود.
                        در پايان آيه به دومين اصل ـكه از يك نظر ميوه درخت توحيد, و از نظرديگر نتيجه ورود و خروج صـادقـانـه در كارهاست ـ اشاره شده است : ((و خداوندا!براى من از سوى خودت سلطان و ياورى قرار ده )) (واجعل لى من لدنك سلطانانصيرا).
                        (آيـه ) و از آنجا كه به دنبال ((صدق )) و ((توكل )) كه در آيه قبل به آن اشاره شد, اميد به پيروزى قـطـعى , خود عامل ديگرى براى موفقيت است در اين آيه به پيامبرش مى گويد: ((و بگو: حق فرا رسيد و باطل مضمحل و نابود شد)) (وقل جاالحق وزهق الباطل ).
                        ((اصولا طبيعت باطل (همين است كه ) مضمحل و نابود شدنى است )) (ان الباطل كان زهوقا).
                        بـاطـل جـولانى دارد ولى دوام وبقايى نخواهد داشت و سرانجام , پيروزى ازآن حق و طرفداران و پيروان حق خواهد بود.
                        آيه جا الحق و قيام حضرت مهدى (عج ):.
                        در بعضى از روايات جمله ((جا الحق وزهق الباطل )) به قيام حضرت مهدى ـعج ـ تفسير شده است امام باقر(ع ) فرمود: مفهوم اين سخن الهى اين است كه : ((هنگامى كه امام قائم (ع ) قيام كند دولت باطل برچيده مى شود)).
                        در روايت ديگرى مى خوانيم : مهدى به هنگام تولد بر بازويش اين جمله نقش بسته بود: ((جاالحق وزهق الباطل ان الباطل كان زهوقا)).
                        مـسـلما مفهوم اين احاديث انحصار معنى وسيع آيه به اين مصداق نيست بلكه قيام مهدى ـعج ـ از روشنترين مصداقهاى آن است كه نيتجه اش پيروزى نهايى حق بر باطل در سراسر جهان مى باشد.
                        كوتاه سخن اين كه اين قانون كلى الهى و ناموس تخلف ناپذير آفرينش در هرعصر و زمانى مصداقى دارد, و قـيـام پـيـامـبـر(ص ) و پـيـروزيـش بـر لشكر شرك وبت پرستى و همچنين قيام حضرت مهدى ـعج ـ بر ستمگران و جباران جهان ازچهره هاى روشن و تابناك اين قانون عمومى است .
                        (آيه ).
                        قرآن نسخه شفابخش :.
                        از آنـجا كه در آيات گذشته , بحث از توحيد و حق و مبارزه با شرك و باطل بود, در اين آيه به تاثير فـوق الـعـاده قـرآن و نـقش سازنده آن در اين رابطه پرداخته ,مى گويد: ((و از قرآن , آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان , نازل مى كنيم )) (وننزل من القرآن ما هو شفا ورحمة للمؤمنين ).
                        قـرآن نـسـخـه اى اسـت بـراى سـامان بخشيدن به همه نابسامانيها, بهبودى فرد وجامعه از انواع بيماريهاى اخلاقى واجتماعى .
                        ((ستمگران را جز خسران (و زيان بيشتر چيزى بر آنها) نمى افزايد)) (ولا يزيدالظالمين الا خسارا) چـرا كـه به جاى اين كه از اين وسيله هدايت بهره گيرند باحالتى صددرصد منفى به سراغ قرآن مى آيند لذا عناد و كفر در جانشان عمق بيشترى پيدا مى كند.
                        (آيه ) در اين آيه به يكى از ريشه دارترين بيماريهاى اخلاقى ((انسانهاى تربيت نايافته )) اشاره كرده , مـى گويد: ((و هنگامى كه به اين انسان نعمت مى بخشيم (غرور و استكبار به او دست مى دهد) به پـروردگار خود پشت مى كند و با حالت تكبر, دور مى شود)) (واذا انعمنا على الا نسان اعرض ونـا بجانبه ).
                        ((اما هنگامى كه (نعمت را از او سلب كنيم , و حتى ) مختصر ناراحتى به اوبرسد ياس و نوميدى سر تا پاى او را فرا مى گيرد)) (واذا مسه الشر كان يؤسا).
                        (آيـه ) در ايـن آيـه روى سـخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى فرمايد: ((بگو: هركس بر طبق روش و خلق و خوى خود عمل مى كند)) (قل كل يعمل على شاكلته ).
                        مـؤمـنـانى كه از آيات قرآن , شفا مى طلبند و رحمت كسب مى كنند, و ظالمانى كه جز خسارت و زيان , بهره اى از آن نمى گيرند, و انسانهاى كم ظرفيتى كه در حال نعمت مغرورند و در مشكلات مـايـوس و زبـون , هـمه اينها طبق روحياتشان عمل مى كنند, روحياتى كه بر اثر تعليم و تربيت و اعمال مكرر خود انسان شكل گرفته است و به اعمال انسان شكل و جهت مى دهد.
                        و در اين ميان خداوند شاهد و ناظر حال همه است : ((آرى پروردگار شماآگاهتر است به كسانى كه راهشان (بهتر و) از نظر هدايت پربارتر است )) (فربكم اعلم بمن هو اهدى سبيلا ).
                        (آيه ).
                        روح چيست ؟.
                        در تـعقيب آيات گذشته به پاسخ بعضى از سؤالات مهم مشركان يا اهل كتاب پرداخته , مى گويد: ((از تو در باره روح سؤال مى كنند, بگو: روح از فرمان پروردگارمن است و به شما بيش از اندكى علم و دانش داده نشده است )) (ويسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى وما اوتيتم من العلم الا قليلا ).
                        از مـجموع قرائن موجود در آيه و خارج آن چنين استفاده مى شود كه پرسش كنندگان از حقيقت روح آدمـى سـؤال كـردنـد, هـمين روح عظيمى كه ما را ازحيوانات جدا مى سازد و برترين شرف ماست , و تمام قدرت و فعاليت ما از آن سرچشمه مى گيرد وبه كمكش اسرار علوم را مى شكافيم .
                        و از آنجا كه روح , ساختمانى مغاير با ساختمان ماده دارد و اصول حاكم بر آن غير از اصول حاكم بر ماده و خواص فيزيكى و شيميايى آن است , پيامبر(ص ) مامورمى شود در يك جمله كوتاه و پرمعنى بگويد: ((روح , از عالم امر است يعنى خلقتى اسرارآميز دارد)).
                        و چون بهره شما از علم و دانش بسيار كم و ناچيز است , بنابراين چه جاى شگفتى كه رازهاى روح را نشناسيد, هرچند از همه چيز به شما نزديكتر است ؟.
                        از امـام باقر و امام صادق (ع ) چنين نقل شده كه در تفسير آيه يسئلونك عن الروح فرمود: ((روح از مـخلوقات خداوند است بينايى و قدرت و قوت دارد, خداآن را در دلهاى پيغمبران و مؤمنان قرار مى دهد)).
                        الـبـتـه روح آدمـى مراتب و درجاتى دارد, آن مرتبه اى از روح كه در پيامبران وامامان است مرتبه فـوق الـعاده والايى است , كه از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نيز آگاهى و علم فوق العاده اسـت و مسلما چنين مرتبه اى از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتى از جبرئيل و ميكائيل ! دقت كنيد.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #252
                          (آيه ).
                          آنچه دارى از بركت رحمت اوست !.
                          چـند آيه قبل سخن از قرآن بود, در اينجا در همين زمينه سخن مى گويد,نخست مى فرمايد: ((و اگـر بخواهيم آنچه را بر تو وحى فرستاده ايم , از تو مى گيريم ))(ولئن شئنا لنذهبن بالذى اوحينا اليك ).
                          ((سپس كسى را نمى يابى كه در برابر ما از تو دفاع كند)) و آن را از ما بازپس گيرد(ثم لا تجد لك به علينا وكيلا ).
                          پس اين مائيم كه اين علوم را به تو بخشيده ايم تا رهبر و هادى مردم باشى , و اين مائيم كه هرگاه صلاح بدانيم از تو بازپس مى گيريم , و هيچ كس را در اين رابطه دخل و تصرفى نيست !.
                          (آيـه ) ايـن آيـه كـه بـه صـورت اسـتـثـنـا آمده است , مى گويد: اگر ما اين علم ودانش را از تو نـمـى گيريم چيزى نيست : ((مگر رحمت پروردگارت )) (الا رحمة من ربك ) رحمتى است براى هـدايـت و نجات خودت و رحمتى است براى هدايات ونجات جهان بشريت و اين رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرينش است كه ايجاب مى كند هرگز روى زمين از حجت الهى خالى نماند.
                          و در پـايـان آيـه بـه عـنـوان تـاكـيد, يا به عنوان بيان دليل بر جمله سابق مى گودى (كه فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است )) (ان فضله كان عليك كبيرا).
                          وجود زمينه اين فضل در دل تو كه با آب عبادت و تهذيب نفس و جهادآبيارى شده از يكسو, و نياز مبرم بندگان به چنين رهبرى از سويى ديگر, ايجاب كرده است كه فضل خدا بر تو فوق العاده زياد باشد.
                          درهاى علم را به روى تو بگشايد, از اسرار هدايت انسان آگاهت سازد, و ازخطاها محفوظت دارد, تا الگو و اسوه اى براى همه انسانها تا پايان جهان باشى (آيه ).
                          هيچ گاه همانند قرآن را نسخواهند آورد!.
                          بـا تـوجـه بـه اين كه آيات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است , پيوند اين آيه كه با صراحت از اعجاز قرآن سخن مى گويد با آنها نياز به گفتگو ندارد.
                          بـه هـر حـال خـداوند روى سخن را در اينجا به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد(بگو: اگر انسانها و پـريـان ـجـن وانس ـ اتفاق كنند تا همانند اين قرآن را بياورندهمانند آن را نخواهند آورد هر چند يـكـديـگـر را كمك كنند)) (قل لئن اجتمعت الا نس والجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيرا).
                          ايـن آيـه با صراحت تمام , همه جهانيان را اعم از كوچك و بزرگ , عرب و غيرعرب , انسانها و حتى مـوجـودات عـاقل غيرانسانى , دانشمندان , فلاسفه , ادبا,مورخان , نوابغ و غيرنوابغ , خلاصه همه را بدون استثنا در همه اعصار دعوت به مقابله با قرآن كرده است و مى گويد: اگر فكر مى كنيد قرآن سخن خدا نيست وساخته مغز بشر است , شما هم انسان هستيد, همانند آن را بياوريد و هرگاه بعد از تلاش وكوشش همگانى , خودرا ناتوان يافتيد, اين بهترين دليل بر معجزه بودن قرآن است .
                          اين دعوت به مقابله كه در اصطلاح علما عقائد, ((تحدى )) ناميده مى شوديكى از اركان هر معجزه است , و هر جا چنين تعبيرى به ميان آمد به روشنى مى فهميم كه آن موضوع , از معجزات است .
                          (آيـه ) ايـن آيـه در واقع بيان يكى از جنبه هاى اعجاز قرآن يعنى ((جامعيت ))آن است , مى گويد: ((مـا در ايـن قـرآن براى مردم از هر چيز نمونه اى آورديم )) و همه معارف در آن جمع است (ولقد صرفنا فى هذا القرآن من كل مثل ).
                          ((اما بيشتر مردم (در برابر آن از هر كارى ) جز انكار ابا داشتند)) (فابى اكثرالناس الا كفورا).
                          بـه راسـتـى اين تنوع محتويات قرآن , آن هم از انسانى درس نخوانده , عجيب است , چرا كه در اين كتاب آسمانى , هم دلائل متين عقلى با ريزه كاريهاى مخصوصش در زمينه عقائد آمده , و هم بيان احكام متين و استوار بر اساس نيازمنديهاى بشر در همه زمينه ها, هم بحثهاى تاريخى قرآن در نوع خـود بـى نـظـيـر,هيجان انگيز, بيدارگر, دلچسب , تكان دهنده و خالى از هرگونه خرافه است و هم مباحث اخلاقيش كه با دلهاى آماده همان كار را مى كند كه باران بهار با زمينهاى مرده !.
                          مسائل علمى كه در قرآن مطرح شده , پرده از روى حقايقى بر مى دارد كه حداقل در آن زمان براى هيچ دانشمندى شناخته نشده بود.
                          خـلاصه قرآن در هر وادى گام مى نهد, عاليترين نمونه را ارائه مى دهد به همين دليل اگر جن و انس جمع شوند كه همانند آن را بياورند قادر نخواهند بود.
                          آيـه ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول ايـن آيـه و سه آيه بعد از آن چنين نقل شده كه : ((گروهى از مـشـركـان مـكـه در كنار خانه كعبه اجتماع كردند و با يكديگر پيرامون كارپيامبر سخن گفتند, سـرانجام چنين نتيجه گرفتند كه بايد كسى را به سراغ محمدفرستاد و به او پيغام داد كه اشراف قريش آماده سخن گفتن با تواند, نزد ما بيا.
                          پـيـامـبـر(ص ) به اميد اين كه شايد نور ايمان در قلب آنها درخشيدن گرفته و آماده پذيرش حق شده اند فورا به سراغ آنها شتافت .
                          اما با اين سخنان روبرو شد:.
                          اى محمد! ما تو را براى اتمام حجت به اينجا خوانده ايم بگو ببينيم درد توچيست و چه مى خواهى ؟! .
                          پـيامبر(ص ) فرمود: خداوند مرا به سوى شما فرستاده و كتاب آسمانى بر من نازل كرده اگر آن را بپذيريد, در دنيا و آخرت به نفع شما خواهد بود و اگر نپذيريدصبر مى كنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.
                          گفتند: بسيار خوب , حال كه چنين مى گويى هيچ شهرى تنگتر از شهر مانيست (اطراف مكه را كـوههاى نزديك به هم فرا گرفته ) از پروردگارت بخواه اين كوهها را عقب بنشاند و نهرهاى آب همچون نهرهاى شام و عراق در اين سرزمين خشك و بى آب و علف جارى سازد.
                          پيامبر(ص ) با بى اعتنايى فرمود: من مامور به اين كارها نيستم .
                          گـفـتـند: پس قطعاتى از سنگهاى آسمانى را ـنگونه كه گمان مى كنى خدايت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بيفكند برما فرود آر!.
                          فرمود: اين مربوط به خداست اگر بخواهد مى كند.
                          يـكى از آن ميان صدا زد: ما با اين كارها نيز ايمان نمى آوريم , هنگامى ايمان خواهيم آورد كه خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى !.
                          پـيـامـبر (هنگامى كه اين لاطائلات را شنيد) از جا برخاست تا آن مجلس راترك كند بعضى از آن گـروه بـه دنـبـال حضرت حركت كردند و گفتند: اى محمد! قوم تو هر پيشنهادى كردند قبول نكردى , به خدا سوگند هرگز به تو ايمان نخواهيم آوردتا به آسمان بالا روى , و چند نفر از ملائكه را پـس از بـازگـشت با خود بياورى ! ونامه اى در دست داشته باشى كه گواهى بر صدق دعوتت دهد!.
                          پـيامبر(ص ) در حالى كه قلبش را هاله اى از اندوه و غم به خاطر جهل ولجاجت و استكبار اين قوم فراگرفته بود از نزد آنها بازگشت .
                          در اين هنگام اين آيات نازل شد و به گفتگوهاى آنها پاسخ داد)).
                          تـفـسـير: پس از بيان عظمت و اعجاز قرآن در آيات گذشته در اينجا به قسمتى از بهانه جوئيهاى لجوجانه مشركان اشاره مى كند كه در شش قسمت بيان شده است :.
                          1ـ نـخست مى گويد: ((و آنها گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اين كه از اين سرزمين چشمه پرآبى براى ما خارج كنى ))! (وقالوا لن نؤمن لك حتى تفجرلنا من الا رض ينبوعا).
                          (آيـه ) دوم : ((يـا ايـن كـه باغى از درختان خرما و انگور در اختيار تو باشد كه جويبارها و نهرها در لابـلاى درخـتـانش به جريان اندازى ))! (او تكون لك جنة من نخيل وعنب فتفجر الا نهار خلا لها تفجيرا).
                          (آيـه ) سـوم : ((يا آسمان را چنان كه مى پندارى قطعه قطعه بر سرما فرودآرى )) (او تسقط السما كما زعمت علينا كسفا).
                          4ـ ((يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بياورى )) (او تاتى باللّه والملا ئكة قبيلا ).
                          (آيه ) پنجم : ((يا براى تو خانه اى پرنقش و نگار از طلا باشد)) (او يكون لك بيت من زخرف ).
                          6ـ ((يا به آسمان بالا روى ! حتى اگر به آسمان روى ايمان نمى آوريم مگر آن كه نامه اى بر ما فرود آورى كه آن را بخوانيم )) (او ترقى فى السما ولن نؤمن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤه ).
                          در پـايان اين آيات مى خوانيم كه خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه دربرابر اين پيشنهادهاى ضدونقيض و بى پايه و گاهى مضحك ((بگو: منزه است پروردگارم )) از اين سخنان بى معنى (قل سبحان ربى ).
                          ((مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم )) (هل كنت الا بشرا رسولا ).
                          و وظـيفه پيامبر ارائه معجزه است به مقدارى كه صدق دعوت او ثابت شود وبيش از اين چيزى بر او نيست .
                          (آيه ).
                          بهانه همگونى !.
                          در آيات گذشته سخن از بهانه جويى مشركان در زمينه نبوت پيامبراسلام بود,و در اينجا به بهانه همگونى اشاره كرده , مى گويد: ((تنها چيزى كه مانع شد مردم بعداز آمدن هدايت ايمان بياورند اين بود كه مى گفتند: آيا خدا انسانى را به عنوان پيامبر برانگيخته ))؟ (وما منع الناس ان يؤمنوا اذ جاهم الهدى الا ان قالوا ابعث اللّه بشرا رسولا ).
                          آيا باوركردنى است كه اين مقام والا وبسيار مهم بر عهده انسانى گذارده شود؟.
                          آيا نبايد اين رسالت عظيم را بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند,تا از عهده آن به خوبى برآيد, انسان خاكى كجا و رسالت الهى كجا؟ افلاكيان شايسته اين مقامند نه خاكيان !.
                          ايـن منطق سست و بى پايه مخصوص به يك گروه و دو گروه نبود, بلكه شايداكثر افراد بى ايمان در طول تاريخ در برابر پيامبران به آن توسل جسته اند.
                          (آيـه ) قرآن در يك جمله كوتاه و روشن پاسخ پرمعنايى به همه آنها داده مى گويد: ((بگو: (حتى ) اگـر در روى زمـيـن فرشتگانى (زندگى مى كردند, و) با آرامش گام برمى داشتند, ما از آسمان فـرشـتـه اى را بـه عـنـوان رسول بر آنها نازل مى كرديم ))(قل لو كان فى الا رض ملا ئكة يمشون مـطـمـئنـين لنزلنا عليهم من السما ملكارسولا ) يعنى همواره رهبر بايد از جنس پيروانش باشد, انسان براى انسانها و فرشته براى فرشتگان .
                          دلـيل اين همگونى رهبر و پيروان نيز روشن است , زيرا از يك سو مهمترين بخش تبليغى يك رهبر بـخـش عـمـلـى اوست همان الگو بودن و اسوه بودن , و اين تنها در صورتى ممكن است كه داراى همان غرائز واحساسات , وهمان ساختمان جسمى و روحى باشد.
                          از سوى ديگر رهبر بايد همه دردها, نيازها, و خواسته هاى پيروان خود را به خوبى درك كند تا براى درمان و پاسخگويى به آن آماده باشد.
                          به همين دليل پيامبران از ميان توده هاى مردم برخاسته اند.
                          (آيـه ) در تعقيب بحثهاى گذشته كه در زمينه توحيد و نبوت , و گفتگو بامخالفان بود, در اينجا يك نوع اعلام ختم بحث در اين مرحله و نتيجه گيرى از آن مى باشد.
                          نـخـسـت مـى گويد: اگر آنها دلائل روشن تو را در رابطه با توحيد و نبوت و معادنپذيرند به آنها اعـلام كـن و ((بـگـو: همين بس كه خدا ميان من و شما گواه باشد, چرا كه او از حال بندگانش آگـاه (و نـسـبـت بـه كارشان ) بيناست )) (قل كفى باللّه شهيدا بينى وبينكم انه كان بعباده خبيرا بصيرا).
                          در حـقيقت دو هدف از بيان اين عبارت در نظر بوده است ;Š نخست اين كه :مخالفان متعصب لجوج را تـهـديـد كند كه خداوند آگاه و بينا, شاهد و گواه اعمال ما وشماست , گمان نكنيد از محيط قدرت او بيرون خواهيد رفت , و يا چيزى ازاعمالتان بر او مخفى مى ماند.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #253
                            ديگر اين كه پيامبر(ص ) با بيان اين عبارت ايمان قاطع خود را به آنچه گفته است ظاهر سازد چرا كـه قاطعيت گوينده در سخن خود, اثر عميق روانى در شنونده دارد, باشد كه اين تعبير محكم و قاطع كه توام با يك نوع تهديد ملايم نيز مى باشددر آنها اثر بگذارد قلبشان را تكان دهد و فكرشان را بيدار كند و به راه راست بخواند.
                            (آيه ) سپس اضافه مى كند: ((هركس را خدا هدايت كند, هدايت يافته واقعى اوست )) (ومن يهداللّه فهو المهتد).
                            ((و هـر كـس را (بـه خاطر اعمالش ) گمراه سازد, هاديان و سرپرستانى غير خدابراى او نخواهى يافت )) (ومن يضلل فلن تجد لهم اوليا من دونه ).
                            تنها راه اين است كه باز هم به سوى او بازگردند و نور هدايت از او بطلبند.
                            ايـن دو جـمـله در حقيقت اشاره به اين است كه تنها استدلالات قوى و كوبنده براى ايمان آوردن كافى نيست , بلكه تا توفيق الهى و شايستگى هدايت در او پيدانشود محال است ايمان بياورد.
                            نطفه پاك ببايد كه شود قابل فيض ـــــ ورنه هر سنگ وگلى لؤلؤ ومرجان نشود!.
                            سـپـس بـه صـورت يك تهديد قاطع و كوبنده صحنه اى از صحنه هاى قيامت را كه نتيجه قطعى اعـمـال آنـهـاست به آنها نشان داده , مى فرمايد: ((ما آنها را در روز قيامت بر صورتهايشان محشور مى كنيم )) (ونحشرهم يوم القيمة على وجوههم ).
                            به جاى اين كه مستقيم و ايستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنان را به صورتشان بر زمين مى كشند يا همچون خزندگان بر صورت و سينه مى خزند.
                            و نيز ((آنها در حالتى كه نابينا و لال و كر هستند)) به آن دادگاه بزرگ واردمى شوند (عميا وبكما وصما).
                            مواقف و مراحل قيامت مختلف است در بعضى از مراحل و مواقف آنها كورو كر و نابينا هستند, ولى در مـراحـل ديـگرى چشمشان بينا و گوششان شنوا وزبانشان باز مى شود, تا صحنه هاى عذاب را بـبـينند و سرزنشهاى سرزنش كنندگان رابشنوند و به ناله و فرياد و اظهار ضعف بپردازند و اين خود يك نوع مجازات براى آنهاست .
                            و نـيز مجرمان از ديدن آنچه مايه سرور است و از شنيدن آنچه مايه نشاط و ازگفتن آنچه موجب نـجـات مـى بـاشد محرومند و به عكس آنچه كه مايه زجر و ناراحتى است مى بينند و مى شنوند و مى گويند.
                            ودر پايان آيه مى فرمايد: ((جايگاه هميشگى آنها دوزخ است )) (ماويهم جهنم ).
                            اما گمان نكنيد آتشش همچون آتشهاى دنيا سرانجام به خاموشى مى گرايد نه ((هر زمان التهاب آن فرو مى نشيند شعله تازه اى بر آنها مى افزائيم )) (كلما خبت زدناهم سعيرا).
                            (آيه ).
                            چگونه معاد ممكن است ؟.
                            در آيـات گـذشـتـه ديـديـم كـه چگونه سرنوشت شومى در جهان ديگر در انتظارمجرمان است سرنوشتى كه هر انسان عاقلى را در انديشه فرو مى برد در اينجاعلت اين موضوع را به بيان ديگرى تشريح مى كند.
                            نـخست مى گويد: ((اين كيفر آنهاست به خاطر اينكه آيات ما را انكار كردند وگفتند: آيا هنگامى كـه مـا اسـتخوانهاى پوسيده , و خاكهاى پراكنده شويم , بار ديگرآفرينش تازه اى خواهيم يافت ))؟ (ذلك جزاؤهم بانهم كفروا باياتنا وقالوا اذا كناعظاما ورفاتا انا لمبعوثون خلقا جديدا).
                            (آيـه ) قرآن بلافاصله از اين گفتار آنها كه مساله معاد جسمانى را با تعجب مى نگريستند و يا آن را غـيرممكن مى پنداشتند با بيان روشنى پاسخ داده , مى گويد(آيا نمى دانند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده قادر است مثل آنها را بيافريند))؟ وبه زندگى جديد بازشان گرداند (اولم يروا ان اللّه الذى خلق السموات والا رض قادر على ان يخلق مثلهم ).
                            ولـى آنـهـا نـبايد عجله كنند اين رستاخيز و قيامت اگرچه دير آيد سرانجام مى آيد ((و براى آنان سـرآمـدى قـطـعـى ـكـه شكى در آن نيست ـ قرار ده )) و تا اين زمان موعود فرا نرسد قيامت برپا نخواهد شد (وجعل لهم اجلا لا ريب فيه ).
                            ((امـا ظالمان (و ستمگران با شنيدن اين آيات نيز به همان راه انحرافى خودادامه مى دهند) و جز راه كفر و انكار را پذيرا نيستند)) (فابى الظالمون الا كفورا).
                            (آيه ) و از آنجا كه آنها اصرار داشتند پيامبر نبايد از جنس بشر باشد گويى يك نوع حسادت و بخل مـانـع از ايـن مـى شـد كه باور كنند ممكن است خدا اين موهبت را به انسانى بدهد, لذا در اين آيه مـى فـرمـايـد: ((بـه آنها بگو: اگر شما مالك خزائن رحمت پروردگار من بوديد مسلما (به خاطر تـنـگ نـظرى ) امساك مى كرديد,مبادا انفاق مايه فقر و تنگدستى شما شود)) (قل لو انتم تملكون خزائن رحمة ربى اذا لا مسكتم خشية الا نفاق ).
                            ((و انسان طبعا موجود بخيلى است )) (وكان الا نسان قتورا).
                            معاد جسمانى ـ.
                            ايـن سه آيه آخر از روشنترين آيات مربوط به اثبات معاد جسمانى است , زيراتعجب مشركان از اين بـود كـه چگونه ممكن است خداوند استخوانهاى پوسيده وخاك شده را بار ديگر به لباس حيات و زنـدگـى بيارايد, پاسخ قرآن نيز در همين رابطه است مى گويد: خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريد, چنين قدرتى را دارد كه اجزاى پراكنده انسان را جمع آورى كرده , حيات نوين ببخشد.
                            ضمنا استدلال به عموميت قدرت خداوند در اثبات مساله معاد يكى ازدلائلى است كه قرآن كرارا روى آن تكيه كرده است .
                            (آيه ).
                            با اين همه نشانه ها باز ايمان نياوردند!.
                            در چند آيه پيش از اين خوانديم كه مشركان چه تقاضاهاى عجيب و غريبى از پيامبر داشتند .
                            در ايـجا در حقيقت نمونه اى از اين صحنه را در امتهاى پيشين بيان مى كند كه چگونه انواع خارق عادات و معجزات را ديدند و باز هم بهانه گرفتند و راه انكار راهمچنان ادامه دادند.
                            نخست مى گويد: ((ما به موسى نه آيه و نشانه روشن داديم )) (ولقد آتيناموسى تسع آيات بينات ).
                            ايـن آيـات عـبـارتـند از: عصا, يد بيضا, طوفان , ملخ , يكنوع آفت نباتى به نام قمل , فزونى قورباغه , خون , خشكسالى , كمبود ميوه ها.
                            سـپـس براى تاكيد بيشتر اضافه مى كند: اگر مخالفانت حتى اين موضوع راانكار كنند براى اتمام حـجـت بـه آنـها ((از بنى اسرائيل سؤال كن كه در آن زمان كه (اين آيات ) به سراغشان آمد چگونه بودند)) (فسئل بنى اسرائيل اذ جاهم ).
                            ولـى بـا ايـن حال نه تنها تسليم نشدند بلكه موسى را متهم به ساحر بودن و ياديوانه بودن كردند ((پس فرعون به او گفت : من گمان مى كنم اى موسى تو ساحر ياديوانه اى )) (فقال له فرعون انى لا ظنك يا موسى مسحورا).
                            ايـن روش هـمـيشگى مستكبران است كه مردان الهى را به خاطر نوآوريها, وحركت بر ضد مسير جـامـعـه هاى فاسد, و همچنين نشان دادن خارق عادات متهم به سحر و يا جنون مى كردند, تا در افكار مردم ساده دل نفوذ كنند و آنها را از گردپيامبران پراكنده سازند.
                            (آيـه ) ولـى مـوسى در برابر اين تهمت ناروا سكوت نكرد و با قاطعيت هرچه تمامتر ((گفت : (اى فـرعـون ) تـو بـه خـوبى مى دانى كه اين آيات روشنى بخش راجز پروردگار آسمانها و زمين نازل نكرده است )) (قال لقد علمت ما انزل هؤلا الا رب السموات والا رض بصائر).
                            بـنابراين تو با علم و اطلاع و آگاهى حقايق را انكار مى كنى , تو به خوبى مى دانى كه اينها از طرف خداست , و منهم مى دانم كه مى دانى !.
                            و به همين دليل چون حق را دانسته انكار مى كنى ((من فكر مى كنم اى فرعون !تو سرانجام هلاك خواهى شد)) (وانى لا ظنك يا فرعون مثبورا).
                            (آيـه ) چون فرعون نتوانست در برابر استدلالهاى دندان شكن موسى مقاومت كند به همان چيزى متوسل شه كه همه طاغوتيان بى منطق در تمام قرون واعصار به آن متوسل مى شدند, مى فرمايد: ((پس (فرعون ) تصميم گرفت آنان را ازآن سرزمين ريشه كن سازد ولى ما او و تمام كسانى را كه با او بودند, غرق كرديم ))(فاراد ان يستفزهم من الا رض فاغرقناه ومن معه جميعا).
                            (آيه ) ((و بعد از آن به بنى اسرائيل گفتيم : در اين سرزمين [مصر و شام ]ساكن شويد)) (وقلنا من بعده لبنى اسرائيل اسكنوا الا رض ).
                            ((امـا هنگامى كه وعده آخرت فرا رسد همه شما را دسته جمعى (به آن دادگاه عدل ) مى آوريم )) (فاذا جا وعد الا خرة جئنابكم لفيفا).
                            (آيه ) بار ديگر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى مى رودو به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد.
                            نخست مى گويد: ((و ما قرآن را بحق نازل كرديم )) (وبالحق انزلناه ).
                            بلافاصله اضافه مى كند: ((و بحق نازل شد)) (وبالحق نزل ).
                            گـاهى انسان شروع به كارى مى كند اما چون قدرتش محدود است نمى تواندآن را تا به آخر بطور صـحـيـح پياده كند, اما كسى كه از همه چيز آگاه است , و بر همه چيز تواناست , هم آغاز را بطور صحيح شروع مى كند و هم انجام را بطوركامل تحقق مى بخشد, فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها مى كند, اما چون نمى تواند در مسير راه آن را از آلودگيها حفظ كند پاك و زلال به دست مصرف كننده نمى رسد, ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است , هم آن را پاك و زلال ازچـشـمـه بـيـرون مـى آورد, و هـم آن را پاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان واردمى سازد.
                            قرآن نيز درست چنين كتابى است كه به حق از ناحيه خداوند نازل شده است و در تمام مسير ابلاغ چه در آن مرحله كه واسطه جبرئيل بوده , و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر(ص ) بود, در همه حـال آن را از هـر نـظر حفظ و حراست فرمود و حتى با گذشت زمان دست هيچ گونه تحريف به دامانش دراز نشده و نخواهد شد, چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است .
                            بـنابراين , اين آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر(ص ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد.
                            و در پـايـان مى فرمايد: ((و ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده نفرستاديم )) وحق هيچ گونه تغيير در محتواى قرآن ندارى (وما ارسلناك الا مبشرا ونذيرا).
                            (آيـه ) در ايـن آيه به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند: چراقرآن يكجا بر پيامبر نـازل نشده , و روش نزول آن حتما تدريجى است پرداخته , مى گويد) و قرآنى كه آياتش را از هم جـدا كـرديـم , تا آن را با درنگ بر مردم بخوانى ;Š و آن را بتدريج نازل كرديم )) (وقرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث ونزلناه تنزيلا ).
                            قرآن كتابى است كه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر اسلام (ص ) و رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد.
                            مگر ممكن است همه حوادث 23 سال را در يك روز جمع آورى كرد, تامسائل مربوط به آن يك جا در قرآن نازل شود؟!.
                            در ضـمـن نـزول تـدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر(ص ) با مبدا وحى بودولى نزول دفعى ارتباط پيامبر(ص ) را بيش از يك بار تضمين نمى كرد.
                            (آيه ) اين آيه براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: ((بگو:خواه به آن ايمان بياوريد, و خواه ايمان نياوريد, كسانى كه پيش از آن به آنها دانش داده شده , هنگامى كه (اين آيات ) بر آنان خـوانـده مى شود, سجده كنان به خاك مى افتند)) (قل آمنوا به اولا تؤمنوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للا ذقان سجدا).
                            (آيـه ) در ايـن آيـه گفتارشان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو كرده ,مى فرمايد: ((آنها مى گويند: پاك و منزه است پروردگار ما, وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (ويقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا ).
                            آنـهـا بـا ايـن سـخـن نـهايت ايمان و اعتقاد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده هايى كه داده است , اظهار مى دارند.
                            (آيه ) باز براى تاكيد بيشتر و تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه مى گويد: ((آنها (بى اختيار) به زمين مى افتند و گريه مى كنند;Š و (تلاوت اين آيات همواره ) بر خشوعشان مى افزايد)) (ويخرون للا ذقان يبكون ويزيدهم خشوعا).
                            ((خـشـوع )) آن حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد.
                            آيـه ـ شـان نـزول : چـنـين نقل شده كه پيامبر يك شب در مكه در حال سجده بود و خدا را به نام يا رحـمـان و يا رحيم مى خواند, مشركان بهانه جو از فرصت استفاده كرده و گفتند: ببينيد اين مرد (مـا را سرزنش مى كند كه چرا چند خدايى هستيم اما) خودش دو خدا را پرستش مى كند آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #254
                              تفسير:.
                              آخرين بهانه ها!.
                              بـه دنـبال ايرادهاى سست و بى اساس مشركان , در اين آيه به آخرين بهانه هاى آنها مى رسيم , و آن ايـن كـه : آنـهـا مى گفتند چرا پيامبر, خدا را به نامهاى متعددى مى خواند با اين كه مدعى توحيد است قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((بگو: شما او رابه نام ((اللّه )) بخوانيد و يا به نام رحمان هركدام را بـخـوانـيـد فرق نمى كند براى اونامهاى متعدد نيك است )) (قل ادعوااللّه اوادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الا سماالحسنى ).
                              ايـن كـوردلان گـاه بـراى يـك شخص , يا يك مكان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى گذارند كه هركدام معرف گوشه اى از زواياى وجود او بود.
                              آيـا بـا ايـن حال تعجب دارد خدايى كه وجودش از هر نظر بى نهايت است ومنبع و سرچشمه همه كـمـالات , نـعـمـتها و تمام نيكيهاست وبه تناسب هر كارى كه انجام مى دهد و هر كمالى كه ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟!.
                              در پايان آيه نظر به گفتگوى مشركان در مكه در رابطه با نماز پيامبر(ص ) و اين كه مى گفتند: او نماز خود را بلند مى خواند و ما را ناراحت مى كند, اين چه عبادتى است ؟ اين چه برنامه اى است ؟ به پيامبر(ص ) دستور مى دهد: ((نمازت را زياد بلندمخوان , زياد هم آهسته مخوان , بلكه ميان اين دو راه اعتدال را انتخاب كن )) (ولا تجهر بصلا تك ولا تخافت بها وابتغ بين ذلك سبيلا ).
                              آيـه مـى گويد: نه بيش از حد بلند بخوان و فرياد بزن , و نه بيش از حد آهسته كه تنها حركت لبها مشخص شود و صدايى به گوش نرسد.
                              (آيـه ) سـرانـجام به آخرين آيه اين سوره مى رسيم آيه اى كه با حمد خداوندسوره را پايان مى دهد همان گونه كه با تسبيح ذات پاك او سوره آغاز شده بود, و درحقيقت اين آيه نتيجه اى است بر كل بحثهاى توحيدى اين سوره و محتواى همه آن مفاهيم توحيدى .
                              روى سخن را به پيامبر كرده , چنين مى گويد: ((بگو: حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه نـه فرزندى براى خود انتخاب كرده و نه شريكى در حكومت ومالكيت جهان دارد, و نه سرپرستى بـراى حـمـايـت در بـرابـر ذلت و ناتوانى )) (وقل الحمد للّه الذى لم يتخذ ولدا ولم يكن له شريك فى الملك ولم يكن له ولى من الذل ).
                              و چـنـين خدايى با چنان صفات از هر چه فكر كنى برتر و بالاتر است بنابراين ((او را بزرگ دار و به عظمت بى انتهايش آشنا شو)) (وكبره تكبيرا).
                              آيـه فـوق هـرگـونـه كـمـك كـار و شبيه را از خداوند نفى مى كند, چه آن كس كه پايين تر باشد (هـمـچـون فرزند) و آن كس كه همسان باشد (همچون شريك ) و آن كس كه برتر باشد (همچون ولى ).
                              مـرحـوم ((طـبرسى )) در ((مجمع البيان )) از بعضى مفسران نقل مى كند كه اين آيه ناظر به نفى اعـتـقاد انحرافى سه گروه است : نخست مسيحيان و يهود كه براى خدافرزند قائل بودند, و ديگر مـشـركـان عرب كه براى او شريكى مى پنداشتند, و لذا درمراسم حج مى گفتند: لبيك لا شريك لك , الا شريكا هو لك ! و ديگر ستاره پرستان ومجوس , چرا كه آنها براى خدا ولى و حامى قائل بودند .
                              ((پايان سوره اسرا)).
                              و پايان جلد دوم برگزيده تفسير نمونه .

                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #255
                                سوره كهف [ 18].
                                اين سوره 110 آيه دارد وتمام آن ـبجز آيه28 ـ در ((مكه ))نازل شده است .
                                محتواى سوره :.
                                اين سوره با حمد و ستايش خداوند آغاز مى شود, و با توحيد و ايمان و عمل صالح پايان مى يابد .
                                محتواى اين سوره همچون ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر بيان مبدا و معاد وبشارت و انذار است .
                                مـسـالـه مهم ديگر اين كه مسلمانان تا آن روز كه توانايى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانايى , همچون ((اصحاب كهف )) هجرت نمايند.
                                جالب اين كه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف ,داستان موسى و خضر و داستان ذوالقرنين ) كه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن درهيچ جاى ديگر از قرآن سخنى از اينها به ميان نيامده است و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است .
                                فضيلت تلاوت سوره :.
                                در حـديـثـى مى خوانيم كه پيامبر(ص ) فرمود: ((آيا سوره اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته به هنگام نزولش آن را بدرقه كردند و عظمتش آسمان وزمين را پر كرد؟.
                                ياران عرض كردند: آرى ؟.
                                فرمود: آن سوره كهف است هر كس آن را روز جمعه بخواند خداوند تاجمعه ديگر او را مى آمرزد (و طـبـق روايـتى او را از گناه حفظ مى كند) و به او نورى مى بخشد كه به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند)).
                                و در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : كسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند شهيد از دنيا مى رود, و با شهدا مبعوث مى شود و در روز قيامت درصف شهدا قرار مى گيرد.
                                بارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش به خاطر محتواى آن يعنى ايمان و عمل به آن است .
                                به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                                (آيه )ـ.
                                آغاز با حمد و ستايش خدا:.
                                سـوره كـهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است , و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم وشايسته اى است در اينجا ستايش را در برابر نزول قـرآن كـه خـالـى از هرگونه اعوجاج و كژى است بيان كرده , مى گويد: ((حمد خدائى را كه اين كـتاب آسمانى را بر بنده (برگزيده )اش نازل كرد, و هيچ گونه كژى در آن قرار نداد)) (الحمدللّه الذى انزل على عبده الكتاب ولم يجعل له عوجا).
                                (آيه )ـ((در حالى كه ثابت و مستقيم و نگاهبان (كتابهاى آسمانى ديگر)است )) (قيما).
                                اين كلمه كه به عنوان وصفى براى قرآن آمده , هم تاكيدى است بر استقامت و اعتدال قرآن و خالى بـودن از هرگونه ضدونقيض , و هم اشاره اى است به جاودانى بودن اين كتاب بزرگ آسمانى و هم الگو بودن براى حفظ اصالتها و اصلاح كژيها وپاسدارى از احكام خداوند و عدالت و فضيلت بشر.
                                ايـن صفت ((قيم )) در واقع اشتقاقى است از صفت قيوميت پروردگار كه به مقتضاى آن خداوند حافظ و نگاهبان همه موجوات و اشيا جهان است .
                                سپس مى افزايد: ((تا (بدكاران را)) از عذاب او بترساند)) (لينذر باسا شديدامن لدنه ).
                                ((ومـؤمـنـانـى را كـه (پـيـوسـتـه ) كـارهـاى شـايـسـتـه انـجـام ـاتـ(( :ديـازفـاى مـ س پـســـسـم مـى دهـنـدبـشـارت دهـدكـه پـاداش نـيـكـويـى بـراى آنـهـاسـت )) (ويـبـشـرالـمـؤمنين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا).
                                (آيه )ـهمان بهشت برين ((كه جاودانه در آن خواهند ماند)) (ماكثين فيه ابدا).
                                (آيه )ـسپ س به يكى از انحرافات عمومى مخالفان , اعم از انصارى ويهود و مشركان , اشاره كرده , مـى گـويـد: ((و (نـيـز) آنها را كه گفتند: خداوند, فرزندى (براى خود) انتخاب كرده است , بيم دهد)) (وينذر الذين قالوا اتخذاللّه ولدا).
                                هم مسيحيان را به خاطر اعتقاد به اين كه ((مسيح )) فرزند خداست , و هم يهودرا به خاطر اعتقاد بـه فـرزنـدى ((عـزيـر)) و هم مشركان را به خاطر اين كه فرشتگان رادختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد.
                                (آيه )ـسپس به يك اصل اساسى براى ابطال اين گونه ادعاهاى پوچ وبى اساس پرداخته , مى گويد: ((نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند, و نه پدرانشان !)) (ما لهم به من علم ولا لا بائهم ).
                                اما ((سخن بسيار بزرگى از دهانشان خارج مى شود)) (كبرت كلمة تخرج من افواههم ).
                                خدا و جسم بودن ؟ خدا و فرزند داشتن ؟ خدا و نيازهاى مادى ؟ و بالاخره خدا و محدود بودن ؟ چه سخنان وحشتناكى ؟!.
                                آرى ! ((آنها فقط دروغ مى گويند)) (ان يقولون الا كذبا).
                                (آيه )ـ.
                                غصه مخور جهان ميدان آزمايش است :.
                                از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سخن از رسالت و رهبرى پيامبر(ص ) بود, در اين آيه به يكى از مـهـمترين شرايط رهبرى كه همان دلسوزى نسبت به امت است اشاره كرده , مى گويد: ((گويى مى خواهى به خاطر اعمال آنان خود را از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند)) (فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوابهذا الحديث اسفا).
                                (آيـه )ـايـن آيـه ترسيمى از وضع اين جهان به عنوان يك ميدان آزمايش براى انسانها, و توضيحى براى خط سير انسان در اين مسير است .
                                نـخـسـت مى گويد: ((ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم )) (انا جعلناما على الا رض زينة لها).
                                جـهـانـى پـر زرق و برق ساختيم كه هر گوشه اى از آن دل را مى برد, ديدگان را به خود مشغول مـى دارد, و انـگـيـزه هـاى مـختلف را در درون آدمى بيدار مى كند, تا دركشاكش اين انگيزه ها و درخـشـش ايـن زرق و بـرقـها و چهره هاى دل انگيز و دلربا,انسان بر كرسى آزمايش قرار گيرد و ميزان قدرت ايمان و نيروى اراده و معنويت وفضيلت خود را به نمايش بگذارد.
                                لذا بلافاصله اضافه مى كند: ((تا آنها را بيازماييم كدامينشان بهتر عمل مى كنند))؟ (لنبلوهم ايهم احسن عملا ).
                                اين هشدارى است به همه انسانها و همه مسلمانها كه در اين ميدان آزمايش الهى فريب زرق وبرقها وكثرت عمل را نخورند بلكه بيشتر به حسن عمل بينديشند.
                                (آيـه )ـسـپـس مـى گـويـد: ولـى ايـن زرق وبـرقـهـا پـايـدارنـيـسـت ((ومـا (سـرانـجـام )قشر روى زمين راخاك بى گياهى قرارمى دهيم ))! (وانالجاعلون ما عليهاصعيدا جرزا).
                                آرى ! ايـن مـنـظـره زيبا كه در فصل بهار در دامان صحرا و كوهسار مى بينيم به همين حال باقى نـمى ماند, فصل خزان فرا مى رسد برگها پژمرده مى شوند, شاخه هاعريان مى شوند, و آواى حيات به خاموشى مى گرايد.
                                زندگى پرزرق و برق انسانها نيز همين گونه است اين نعمتهاى گوناگون , اين پستها و مقامها و مـانـنـد آن نيز جاودانى نيستند, روزى فرا مى رسد كه به جز يك قبرستان خشك و خاموش از اين جامعه ها چيزى باقى نمى ماند و اين درس عبرت بزرگى است .
                                آيـه ـ شـان نـزول : جـمـعـى از سـران قـريش , دو نفر از ياران خود را براى تحقيق در باره دعوت پـيامبراسلام (ع ) به سوى دانشمندان يهود در مدينه فرستادند,تا ببينند آيا در كتب پيشين چيزى در اين زمينه يافت مى شود؟.
                                آنـها به مدينه آمدند و با علماى يهود تماس گرفتند;Š علما يهود به آنها گفتند:شما سه مساله را از محمد(ص ) سؤال كنيد, اگر همه را پاسخ كافى گفت پيامبرى است از سوى خدا وگرنه مرد كذابى است كه شما هر تصميمى درباره اومى توانيدبگيريد.
                                نخست از او سؤال كنيد: داستان آن گروهى از جوانان كه در گذشته دور, ازقوم خود جدا شدند چه بود؟ زيرا آنها سرگذشت عجيبى داشتند!.
                                و نـيـز از او سـؤال كـنـيـد: مردى كه زمين را طواف كرد و به شرق و غرب جهان رسيد كه بود و داستانش چه بود؟.
                                و نيز سؤال كنيد: حقيقت روح چيست ؟.
                                آنها خدمت پيامبر رسيدند و سؤالات خود را مطرح كردند.
                                پيامبر(ص ) فرمود: فردا به شما پاسخ خواهم گفت ـولى انشااللّه نفرمودـپانزده شبانه روز گذشت كـه وحى از ناحيه خدا بر پيامبر نازل نشد, اين امر برپيامبر(ص ) گران آمد, ولى سرانجام جبرئيل فرا رسيد و سوره كهف را از سوى خداوند آورد كه در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنين آن مرد دنياگرد بود, به علاوه آيه ((يسئلونك عن الروح )) را نيز بر پيامبر نازل كرد.
                                تفسير:.
                                آغاز ماجراى اصحاب كهف :.
                                در آيـات گـذشـتـه ترسيمى از زندگى اين جهان , و چگونگى اين ميدان آزمايش انسانها و مسير زندگى آنان , از نظر گذشت , از آنجا كه قرآن مسائل كلى حساس راغالبا در ضمن مثال و يا مثالها و يا نمونه هايى از تاريخ گذشته مجسم مى سازد, دراينجا نيز نخست به بيان داستان اصحاب كهف پرداخته و از آنها به عنوان يك ((الگو))و ((اسوه )) ياد مى كند.
                                گـروهى از جوانان باهوش و با ايمان كه در يك زندگى پرزرق و برق در ميان انواع ناز و نعمت به سـر مى بردند, براى حفظ عقيده خود و مبارزه با طاغوت عصرخويش به همه اينها پشت پا زدند, و بـه غارى از كوه كه از همه چيز تهى بود پناه بردند, و از اين راه استقامت و پايمردى خود را در راه ايمان نشان دادند.
                                نخست مى گويد: ((آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب مابودند))؟! (ام حسبت ان اصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا).
                                مـا آيـات عـجيبترى در آسمان و زمين داريم كه هر يك از آنها نمونه اى است ازعظمت و بزرگى آفـريـنـش , و هـمچنين در اين كتاب بزرگ آسمانى تو آيات عجيب فراوان است , و مسلما داستان اصحاب كهف از آنها شگفت انگيزتر نيست .
                                (آيـه )ـسپس مى گويد: ((زمانى را به خاطر بياور كه آن جوانان به غار پناه بردند)) (اذ اوى الفتية الى الكهف ).
                                دسـتـشان از همه جا كوتاه شده , رو به درگاه خدا آوردند: ((و گفتند: پروردگارا!ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن )) (فقالوا ربنا آتنا من لدنك رحمة ).
                                ((و راه نجاتى براى ما فراهم ساز)) (وهيئ لنا من امرنا رشدا).
                                راهـى كـه مـا را از ايـن تنگنا برهاند, به رضايت و خشنودى تو نزديك سازد,راهى كه در آن خير و سعادت و انجام وظيفه بوده باشد.
                                (آيه )ـما دعاى آنها را به اجابت رسانديم ((پس پرده خواب را) در غاربرگوششان زديم و سالها در خواب فرو رفتند)) (فضربنا على آذانهم فى الكهف سنين عددا).
                                (آيـه )ـ((سپس آنها را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشكار گردد كه ) كدام يك از آن دو گروه , مدت خواب خود را بهتر حساب كرده اند)) (ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امدا).
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...