Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #211
    (آيه ).
    سرانجام موافقت پدر جلب شد!.
    بـرادران يـوسـف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند, ولى درفكر آينده بودند كه اگـر پـدر بـا فـرستادن برادر كوچك (بنيامين ) موافقت نكند, عزيزمصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميه اى به آنها نخواهد داد.
    لذا قرآن مى گويد: ((هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر ! دستورداده شده است كه در آينده (سهميه اى به ما ندهند و) كيل و پيمانه اى براى مانكنند)) (فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ).
    ((اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانه اى دريافت داريم )) (فارسل معنا اخانا نكتل ).
    ((و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد)) (وانا له لحافظون ).
    (آيـه ) پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد, رو بـه آنها كرده ((گفت : آيا من نسبت به اين (برادر) به شمااطمينان كنم همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف ) در گذشته به شما اطمينان كردم )) (قال هل آمنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل ).
    سـپس اضافه كرد: ((در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است )) (فاللّه خير حافظا وهو ارحم الراحمين ).
    (آيـه ) سـپـس برادرها ((هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها,به آنها بازگردانده شـده )) ! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غله , به عزيزمصر پرداخته بودند, در درون بارهاست ! (ولما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم ).
    آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى يافتند, نزد پدر آمدند((گفتند: پدر جان ! ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ؟ اين سرمايه ماست كه به ماباز پس گردانده شده است )) (قالوا يا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الينا).
    پـدرجـان ! ديـگـر جاى درنگ نيست , برادرمان را با ما بفرست ((ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد)) (ونمير اهلنا).
    ((و در حفظ برادر خواهيم كوشيد)) (ونحفظ اخانا).
    ((و يك بار شتر هم (به خاطر او) خواهيم افزود)) (ونزداد كيل بعير).
    ((و ايـن كـار (بـراى عـزيـزمصر, اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم ) كارساده و آسانى است )) (ذلك كيل يسير).
    (آيـه ) ولـى يعقوب با تمام اين احوال , راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود, و از طرفى اصـرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود, او را وادار مى كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود, سـرانـجـام راه چـاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند, موافقت مشروط كند, لذا به آنها چنين ((گفت : من هرگز او را با شمانخواهم فرستاد تا پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد مـن خـواهـيـد آورد مگراين كه (بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر) قدرت از شما سلب شود)) (قال لن ارسله معكم حتى تؤتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم ).
    مـنـظـور از ((موثقا من اللّه )) (وثيقه الهى ) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است .
    به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند, ((و هنگامى كه عهد وپيمان خود را در اختيار پـدر گـذاشـتند (يعقوب ) گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظآن است كه ما مى گوييم )) (فلما آتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وكيل ).
    (آيه ) سرانجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر, برادر كوچك را باخود همراه كردند و براى دومـيـن بـار آمـاده حركت به سوى مصر شدند, در اينجا پدر,نصيحت و سفارشى به آنها كرد ((و گـفـت : فرزندانم ! شما از يك در وارد نشويد,بلكه از درهاى مختلف وارد شويد)) (وقال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد وادخلوامن ابواب متفرقة ) تا مورد حسد و سعايت حسودان قرار نگيريد.
    و اضـافه كرد ((من با اين دستور نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم )) (وما اغنى عنكم من اللّه من شى ).
    و در پايان گفت : ((حكم و فرمان از آن خداست )) (ان الحكم الا للّه ).
    ((بر او توكل كرده ام )) (عليه توكلت ).
    و ((هـمـه مـتـوكـلان بايد بر او توكل كنند)) و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند (وعليه فليتوكل المتوكلون ).
    (آيـه ) برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان ومصر, وارد سرزمين مصر شدند ((و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود (ازراههاى مختلف ) وارد مصر شدند اين كـار هـيچ حادثه الهى را نمى توانست از آنهادور سازد)) (ولما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ).
    بـلـكـه تـنها فايده اش اين بود ((كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مى شد)) (الا حاجة فى نفس يعقوب قضيها).
    اشـاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود, چرا كه اواز همه فرزندان خود دور بـود, و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود, و از گزندحوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسيد, و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مى بندند دلخوش بود.
    سـپـس قـرآن يـعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى كند كه : ((او از طريق تعليمى كه ما به او داديـم , عـلم و آگاهى داشت , در حالى كه اكثر مردم نمى دانند))(وانه لذو علم لما علمناه ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
    (آيه ).
    طرحى براى نگهدارى برادر:.
    سرانجام برادران بر يوسف وارد شدند, و به او اعلام داشتند كه دستور تو رابه كار بستيم و با اين كه پـدر در آغـاز مـوافـق فرستادن برادر كوچك , با ما نبود با اصراراو را راضى ساختيم , تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم .
    يـوسـف , آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت , و به ميهمانى خويش دعوت كرد, دستور داد هر دو نـفـر در كـنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند, آنها چنين كردند, دراين هنگام ((بنيامين )) كه تنها مـانـده بـود گـريـه را سـر داد و گـفت : اگر برادرم يوسف زنده بود, مرا با خود بر سر يك سفره مى نشاند, چرا كه از يك پدر و مادر بوديم .
    يوسف رو به آنها كرد و گفت : مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است ؟من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مى نشانم !.
    سـپـس دسـتـور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند, باز ((بنيامين ))تنها ماند, يوسف گـفـت : او را نزد من بفرستيد, در اين هنگام يوسف برادرش را نزدخود جاى داد, اما ديد او بسيار نـاراحـت و نـگران است و دائما به ياد برادر از دسته رفته اش يوسف مى باشد, در اينجا پيمانه صبر يـوسـف لـبـريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت , چنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه وارد بر يـوسف شدند اوبرادرش را نزد خود جاى داد و گفت : من همان برادرت يوسفم , غم مخور و اندوه بـه خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مى كنند نگران مباش )) ! (ولما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه قال انى انا اخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون ).
    منظور از كارهاى برادران كه ((بنيامين )) را ناراحت مى كرده است ,بى مهرى هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند, و نقشه هايى كه براى طرد آنهااز خانواده كشيدند.
    (آيـه ) در اين هنگام طبق بعضى از روايات , يوسف به برادرش بنيامين گفت : آيا دوست دارى نزد مـن بـمانى ؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد يوسف گفت : غصه مخور من نـقـشـه اى مى كشم كه آنها ناچار شوند تورا نزد من بگذارند, ((سپس هنگامى كه بارهاى غلات را بـراى بـرادران آماده ساخت پيمانه گران قيمت مخصوص را, درون بار برادرش بنيامين گذاشت چون براى هركدام بارى از غله مى داد (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اخيه ).
    الـبته اين كار در خفا انجام گرفت , و شايد تنها يك نفر از ماموران , بيشتر از آن آگاه نشد, در اين هنگام ماموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گران قيمت نيست , در حـالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه قافله آماده حركت شد, ((ندا دهنده اى فرياد زد: اى اهل قافله ! شما سارق هستيد)) !(ثم اذن مؤذن ايتها العير انكم لسارقون ).
    برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند, سخت تكان خوردند و وحشت كردند, چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى يافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام , متهم به سرقت شوند!.
    (آيـه ) لـذا ((رو بـه آنـها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كرده ايد)) ؟ (قالواواقبلوا عليهم ماذا تفقدون ).
    (آيه ) ((گفتند: ما پيمانه سلطان را گم كرده ايم )) و نسبت به شما ظنين هستيم (قالوا نفقد صوا الملك ).
    و از آنجا كه پيمانه , گران قيمت و مورد علاقه ملك بوده است , ((هر كس آن رابيابد و بياورد, يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد)) (ولمن جا به حمل بعير).
    سـپس گوينده اين سخن براى تاكيد بيشتر گفت : ((و من شخصا اين جايزه راتضمين مى كنم )) (وانا به زعيم ).
    (آيـه ) بـرادران كـه سـخـت از شـنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند, ونمى دانستند جريان چيست ؟ رو به آنها كرده ((گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيدما نيامده ايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچ گاه سارق نبوده ايم )) (قالوا تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الا رض وما كنا سارقين ).
    (آيه ) در اين هنگام ماموران رو به آنها كرده ((گفتند: اگر شما دروغ بگوييدجزايش چيست ؟)) (قالوا فما جزاؤه ان كنتم كاذبين ).
    (آيـه ) و آنـهـا در پـاسـخ ((گـفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك ,در بار او پيدا شود خودش را, توقيف كنيد و به جاى آن برداريد)) (قالوا جزاؤه من وجد فى رحله فهو جزاؤه ).
    ((آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مى دهيم )) (كذلك نجزى الظالمين ).
    (آيـه ) در ايـن هـنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند, منتها براى اين كه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود,((نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش (بـنـيـامين ) بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد)) (فبدا باوعيتهم قبل وعا اخيه ثم استخرجها من وعا اخيه ).
    هـمـيـن كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد, دهان برادران از تعجب باز ماند,گويى كوهى از غم و انـدوه بـر آنان فرود آمد از يك سو برادر آنها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنـهـاست , و از سوى ديگر موقعيت آنها رانزد عزيز مصر به خطر مى اندازد, و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند ؟چگونه او باور مى كند كه براداران تقصيرى در اين زمينه نداشته اند؟.
    سـپـس قـرآن چـنين اضافه مى كند كه : ((ما اين گونه براى يوسف , طرح ريختيم ))(كذلك كدنا ليوسف ) تا برادر خود را به گونه اى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد.
    مـسـاله مهم اينجاست كه اگر يوسف مى خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مـى بـايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد, كيفرش نزد شما چيست ؟آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما شخص سارق را در برابرسرقتى كه كرده بر مى دارند, و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد, چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.
    به همين جهت قرآن مى گويد: ((يوسف نمى توانست برادرش را طبق آيين ملك مصر بر دارد)) و نزد خود نگهدارد (ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك ).
    سپس به عنوان يك استثنا مى فرمايد: ((مگر اين كه خداوند بخواهد: (الا ان يشا اللّه ).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #212
      اشاره به اين كه : اين كارى كه يوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فـرمـان الـهـى بـود, و نـقشه اى بود براى حفظ برادر, و تكميل آزمايش پدرش يعقوب , و آزمايش برادران ديگر!.
      و در پـايـان اضافه مى كند: ((ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم )) (نرفع درجات من نشا) درجات كسانى كه شايسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات , سالم به در آيند.
      ((و در هر حال برتر از هر صاحب علمى عالمى است )) يعنى خدا, (وفوق كل ذى علم عليم ).
      و هم او بود كه طرح اين نقشه را به يوسف الهام كرده بود.
      (آيـه ) بـرادران سرانجام باور كردند كه برادرشان ((بنيامين )) دست به سرقت زشت و شومى زده اسـت , و سـابـقـه آنها را نزد عزيزمصر بكلى خراب كرده است ولذا براى اين كه خود را تبرئه كنند ((گـفـتند: اگر او [بنيامين ] دزدى كند (چيز عجيبى نيست , چرا كه ) برادرش (يوسف ) نيز قبلا مـرتـكـب دزدى شـده اسـت )) كه هر دو ازيك پدر و مادرند و حساب آنها از ما كه از مادر ديگرى هستيم جداست ! (قالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل ).
      يـوسـف از شـنيدن اين سخن سخت ناراحت شد و ((آن را در دل مكتوم داشت , و براى آنها آشكار نساخت )) (فاسرها يوسف فى نفسه ولم يبدها لهم ).
      چـرا كـه او مى دانست آنها با اين سخن , مرتكب تهمت بزرگى شده اند, ولى باپاسخ آنها نپرداخت , هـمـيـن اندازه سربسته به آنها ((گفت : ((شما (از ديدگاه من ,) ازنظر منزلت بدترين مردميد)) (قال انتم شر مكانا).
      سپس افزود: ((و خداوند از آنچه توصيف مى كنيد, آگاهتر است )) (واللّه اعلم بما تصفون ).
      (آيـه ) هـنـگـامـى كـه بـرادران ديـدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پـذيرفته اند مى بايست نزد عزيزمصر بماند و از سوى ديگر با پدرپيمان بسته اند كه حداكثر كوشش خـود را در حـفـظ و بـازگـردانـدن بـنيامين به خرج دهند, رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها نـاشـنـاخـتـه بـود كـردند و ((گفتند: اى عزيزمصر ! و اى زمامدار بزرگوار, او پدرى دارد پير و سـالـخورده (كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كرديم و او از ما پـيـمان مؤكد گرفته كه به هر قيمتى هست , او را بازگردانيم , بيا بزرگوارى كن ) و يكى از ما را به جاى اوبگير)) (قالوا يا ايها العزيز ان له ابا شيخا كبيرا فخذ احدنا مكانه ).
      ((چـرا كـه مـا تـو را از نـيكوكاران مى بينيم )) (انا نريك من المحسنين ) و اين اولين بار نيست كه نسبت به ما محبت فرمودى بيا و محبت خود را با اين كار تكميل فرما.
      (آيه ) يوسف اين پيشنهاد را شديدا نفى كرد و ((گفت : پناه بر خدا(چگونه ممكن است ) ما كسى را جـز آن كس كه متاع خود را نزد او يافته ايم بگيريم ))هرگز شنيده ايد آدم با انصافى , بى گناهى را به جرم ديگرى مجازات كند ؟ (قال معاذاللّه ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده ).
      ((اگر چنين كنيم مسلما ظالم خواهيم بود)) (انا اذا لظالمون ).
      قـابـل توجه اين كه يوسف در اين گفتار خود هيچ گونه نسبت سرقت به برادرنمى دهد بلكه از او تـعـبـيـر مى كند به كسى كه متاع خود را نزد او يافته ايم , و اين دليل بر آن است كه او دقيقا توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگويد.
      (آيه ).
      برادران سرافكنده به سوى پدر بازگشتند:.
      بـرادران آخرين تلاش و كوشش خود را براى نجات بينامين كردند, ولى تمام راهها را به روى خود بسته ديدند.
      لـذا مـايـوس شـدنـد و تـصـميم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر راگرفتند, قرآن مـى گـويـد: ((هنگامى كه آنها (از عزيز مصر يا از نجات برادر) مايوس شدند به گوشه اى آمدند و خـود را از دگـران جـدا سـاخـتند و به نجوا و سخنان درگوشى پرداختند)) (فلما استيئسوا منه خلصوا نجيا).
      بـه هـر حـال , ((برادر بزرگتر (در آن جلسه خصوصى به آنها) گفت : مگر نمى دانيد كه پدرتان از شـمـا پـيـمـان الهى گرفته است )) كه بنيامين را به هر قيمتى كه ممكن است بازگردانيد (قال كبيرهم الم تعلموا ان اباكم قد اخذ عليكم موثقا من اللّه ).
      و شـما همان كسانى هستيد كه : ((پيش از اين نيز در باره يوسف , كوتاهى كرديد)) و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد (ومن قبل ما فرطتم فى يوسف ).
      ((حـال كـه چـنين است , من از جاى خود ـيا از سرزمين مصرـ حركت نمى كنم (و به اصطلاح در ايـنـجا متحصن مى شوم ) مگر اين كه پدرم به من اجازه دهد, و ياخداوند فرمانى در باره من صادر كـنـد كـه او بهترين حاكمان است )) (فلن ابرح الا رض حتى ياذن لى ابى او يحكم اللّه لى وهو خير الحاكمين ).
      مـنـظـور از ايـن فرمان , يا فرمان مرگ است و يا راه چاره اى است كه خداوندپيش بياورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر بطور قطع پذيرفته باشد.
      (آيـه ) سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستور داد كه ((شما به سوى پدربازگرديد و بگوييد: پدر ! فرزندت دست به دزدى زد)) ! (ارجعوا الى ابيكم فقولوايا ابانا ان ابنك سرق ).
      ((و ايـن شـهـادتى را كه ما مى دهيم به همان مقدارى است كه ما آگاه شديم ))(وما شهدنا الا بما علمنا).
      هـمـيـن انـدازه ما ديديم پيمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند, كه نشان مى داد او مرتكب سرقت شده است , و اما باطن امر با خداست .
      ((و ما از غيب خبر نداشتيم )) (وما كنا للغيب حافظين ).
      (آيـه ) سـپـس براى اينكه هرگونه سؤظن را از پدر دور سازند و او رامطمئن كنند كه جريان امر هـمـيـن بـوده , نه كم و نه زياد, گفتند: ((براى تحقيق بيشتر ازشهرى كه ما در آن بوديم سؤال كن )) (وسئل القرية التى كنا فيها).
      ((و هـمـچنين از قافله اى كه با آن قافله به سوى تو آمديم )) و طبعا افرادى ازسرزمين كنعان و از كسانى كه تو بشناسى در آن وجود دارد, مى توانى حقيقت حال را بپرس (والعير التى اقبلنا فيها).
      و به هر حال ((مطمئن باش كه ما در گفتار خود صادقيم و جز حقيقت چيزى نمى گوييم )) (و انا لصادقون ).
      از مجموع اين سخن استفاده مى شود كه مساله سرقت بنيامين در مصرپيچيده بوده كه كاروانى از كـنـعان به آن سرزمين آمده و از ميان آنها يك نفر قصدداشته است پيمانه ملك را با خود ببرد كه ماموران ملك به موقع رسيده اند و پيمانه را گرفته و شخص او را بازداشت كرده اند.
      (آيه ) برادران از مصر حركت كردند در حالى كه برادر بزرگتر و كوچكتر رادر آنجا گذاردند, و با حـال پـريـشـان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدرشتافتند, پدر كه آثار غم و اندوه را در بـازگـشت از اين سفر ـبه عكس سفر سابق ـ برچهره هاى آنها مشاهده كرد فهميدآنها حامل خبر نـاگـوارى هـسـتـند, بخصوص اين كه اثرى از ((بن يامين )) و برادر بزرگتر در ميان آنها نبود, و هـنـگامى كه برادران جريان حادثه را بى كم و كاست , شرح دادند يعقوب برآشفت , رو به سوى آنها كـرده ((گـفـت :هـوسـهـاى نـفـسانى شما, مساله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است )) ! (قال بل سولت لكم انفسكم امرا).
      سپس يعقوب به خويشتن بازگشت و گفت : من زمام صبر را از دست نمى دهم و ((شكيبايى نيكو خالى از كفران مى كنم )) (فصبر جميل ).
      ((امـيدوارم خداوند همه آنها (يوسف و بن يامين و فرزند بزرگم ) را به من بازگرداند)) (عسى اللّه ان ياتينى بهم جميعا).
      ((چرا كه او دانا و حكيم است )) (انه هو العليم الحكيم ).
      از درون دل هـمـه آگاه است و از همه حوادثى كه گذشته و مى گذرد با خبر;Š به علاوه او حكيم است و هيچ كارى را بدون حساب نمى كند.
      (آيـه ) در ايـن حـال غـم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فراگرفت و جاى خالى بن يامين همان فرزندى كه مايه تسلى خاطر او بود, وى را به ياد يوسف عزيزش افكند, به ياد دورانى كه اين فرزند برومند با ايمان باهوش زيبا در آغوشش بود واستشمام بوى او هر لحظه زندگى و حيات تازه اى به پدر مى بخشيد, اما امروز نه تنها اثرى از او نيست بلكه جانشين او بن يامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است , ((در اين هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت : وا اسفابر يوسف )) !(وتولى عنهم وقال يا اسفى على يوسف ).
      اين حزن و اندوه مضاعف , سيلاب اشك را, بى اختيار از چشم يعقوب جارى مى ساخت تا آن حد كه ((چشمان او از اين اندوه سفيد و نابينا شد)) (وابيضت عيناه من الحزن ).
      وامـا بـا ايـن حال سعى مى كرد, خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند وسخنى برخلاف رضاى حق نگويد ((او مرد با حوصله و بر خشم خويش مسلط بود))(فهو كظيم ).
      (آيـه ) برادران كه از مجموع اين جريانها, سخت ناراحت شده بودند, ازيك سو وجدانشان به خاطر داسـتـان يـوسـف مـعذب بود, و از سوى ديگر به خاطربن يامين خود را درآستانه امتحان جديدى مـى ديـدنـد, و از سـوى سـوم نـگـرانـى مـضـاعـف پدر بر آنها, سخت و سنگين بود, با ناراحتى و بـى حوصلگى , به پدر((گفتند: به خدا سوگند تو آنقدر ياد يوسف مى كنى تا در آستانه مرگ قرار گيرى ياهلاك گردى )) (قالوا تاللّه تفتؤا تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهالكين ).
      (آيـه ) امـا پير كنعان آن پيامبر روشن ضمير در پاسخ آنها ((گفت : (من شكايتم را به شما نياوردم كه چنين مى گوييد) من غم و اندوهم را نزد خدا مى برم وبه او شكايت مى آورم )) (قال انما اشكوا بثى وحزنى الى اللّه ).
      ((و از خـدايم (لطف ها و كرامت ها و) چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد))(واعلم من اللّه ما لا تعلمون ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #213
        (آيه ).
        بكوشيد و مايوس نشويد كه ياس نشانه كفر است !.
        قـحـطـى در مـصر و اطرافش از جمله كنعان بيداد مى كرد, دگربار يعقوب فرزندان را دستور به حـركـت كـردن به سوى مصر و تامين مواد غذايى مى دهد, ولى اين بار در سرلوحه خواسته هايش جـسـتـجو از يوسف و برادرش بن يامين را قرارمى دهد و مى گويد: ((فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد)) (يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف واخيه ).
        و از آنجا كه فرزندان تقريبا اطمينان داشتند كه يوسفى در كار نمانده , و از اين توصيه و تاكيد پدر تـعـجب مى كردند, يعقوب به آنها گوشزد مى كند: ((از رحمت الهى هيچ گاه مايوس نشويد)) كه قدرت او مافوق همه مشكلات و سختيهاست (ولا تايئسوا من روح اللّه ).
        ((چـرا كه جز كافران بى ايمان (كه از قدرت خدا بى خبرند) از رحمتش مايوس نمى شوند)) (انه لا يايئس من روح اللّه الا القوم الكافرون ).
        (آيه ) به هرحال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و اين سومين مرتبه است كه آنها به اين سرزمين پرحادثه وارد مى شوند.
        در ايـن سفر بر خلاف سفرهاى گذشته يك نوع احساس شرمندگى روح آنهارا آزار مى دهد, چرا كـه سـابـقـه آنـهـا در مصر و نزد عزيز, سخت آسيب ديده , و شايدبعضى آنها را به عنوان ((گروه سـارقان كنعان )) بشناسند, تنها چيزى كه در ميان انبوه اين مشكلات و ناراحتيهاى جانفرسا مايه تسلى خاطر آنهاست , همان جمله اخيرپدر است كه مى فرمود: از رحمت خدا مايوس نباشيد كه هر مشكلى براى او سهل وآسان است .
        ((پس هنگامى كه آنها وارد بر يوسف شدند, (با نهايت ناراحتى رو به سوى اوكردند و) گفتند: اى عزيز ! ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فراگرفته است ))(فلما دخلوا عليه قالوا يا ايها العزيز مسنا واهلنا الضر).
        ((و تنها متاع كم و بى ارزشى همراه آورده ايم )) (وجئنا ببضاعة مزجية ).
        اما با اين حال به كرم و بزرگوارى تو تكيه كرده ايم ((و انتظار داريم كه پيمانه مارا بطوركامل وفا كنى )) (فاوف لنا الكيل ).
        و در اين كار ((بر ما منت گذار و تصدق كن )) (وتصدق علينا).
        و پاداش خود را از ما مگير, بلكه از خدايت بگير ((چرا كه خداوند كريمان ومتصدقان را پاداش خير مى دهد)) (ان اللّه يجزى المتصدقين ).
        جـالـب ايـن كـه بـرادران يـوسف , با اين كه پدر تاكيد داشت در باره يوسف و برادرش به جستجو بـرخـيـزيد به اين گفتار چندان توجه نكردند, و نخست از عزيزمصر تقاضاى مواد غذايى نمودند, شـايـد چـنـدان امـيدى به پيدا شدن يوسف نداشتند, و يا فكركردند تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمايند تا تاثير بيشترى در عزيزمصرداشته باشد.
        در روايـات مـى خوانيم كه برادران حامل نامه اى از طرف پدر براى عزيزمصربودند كه در آن نامه , يـعـقـوب , ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزيزمصر, نسبت به خاندانش , و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش , ناراحتيهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بن يامين وگرفتاريهاى ناشى از خشكسالى را براى عزيزمصر شرح داده بود.
        و در پايان نامه از او خواسته بود كه بن يامين را آزاد كند چرا كه هرگز سرقت و مانند آن در خاندان ما نبوده و نخواهد بود.
        هـنـگـامـى كه برادرها نامه پدر را به دست عزيز مى دهند, نامه را گرفته ومى بوسد و بر چشمان خويش مى گذارد, و گريه مى كند, آنچنان كه قطرات اشك برپيراهنش مى ريزد.
        (آيه ) در اين هنگام كه دوران آزمايش به سر رسيده بود و يوسف نيزسخت , بى تاب و ناراحت به نظر مـى رسيد, براى معرفى خويش از اينجا سخن راآغاز نمود, رو به سوى برادران كرد ((گفت : هيچ مـى دانـيـد شـمـا در آن هنگام كه جاهل و نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد)) (قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف واخيه اذ انتم جاهلون ).
        عـزيـزمـصـر, گفتارش را با تبسمى پايان داد, اين تبسم سبب شد دندانهاى زيباى يوسف در برابر برادران كاملا آشكار شود, خوب كه دقت كردند ديدند عجب شباهتى با دندانهاى برادرشان يوسف دارد.
        (آيه ) مجموع اين جهات , دست به دست هم داد, از يك سو مى بينندعزيزمصر, از يوسف و بلاهايى كه برادران بر سر او آوردند و هيچ كس جز آنها ويوسف از آن خبر نداشت سخن مى گويد.
        از سوى ديگر نامه يعقوب , آنچنان او را هيجان زده مى كند كه گويى نزديكترين رابطه را با او دارد .
        و از سـوى سـوم , هـر چه در قيافه و چهره او بيشتر دقت مى كنند شباهت او رابا برادرشان يوسف بيشتر مى بينند, اما در عين حال نمى توانند باور كنند كه يوسف بر مسند عزيزمصر تكيه زده است , او كجا و اينجا كجا ؟!.
        لذا با لحنى آميخته با ترديد ((گفتند: آيا تو خود يوسف هستى )) ؟ (قالوا انك لا نت يوسف ).
        لـحـظـه ها با سرعت مى گذشت , ولى يوسف نگذارد اين زمان , زياد طولانى شود به ناگاه پرده از چـهـره حقيقت برداشت , ((گفت : آرى منم يوسف ! و اين برادرم بن يامين است )) ! (قال انا يوسف وهذا اخى ).
        ولى براى اين كه شكر نعمت خدا را كه اين همه موهبت به او ارزانى داشته به جا آورده باشد و ضمنا درس بـزرگى به برداران بدهد اضافه كرد: ((خداوند بر مامنت گذارده هر كس تقوا پيشه كند و شـكـيـبـايـى داشـتـه بـاشد (خداوند پاداش او راخواهد داد) چرا كه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى كند)) (قد من اللّه علينا انه من يتق ويصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين ).
        (آيـه ) در ايـن لـحـظات حساس برادران كه خود را سخت شرمنده مى بينندنمى توانند درست به صـورت يـوسف نگاه كنند, آنها در انتظار اين هستند كه ببينندآيا گناه بزرگشان قابل اغماض و بـخـشش است يا نه , لذا رو به سوى برادر كرده ((گفتند: به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشـتـه اسـت )) و از نـظر علم و حلم وعقل و حكومت , فضيلت بخشيده (قالوا تاللّه لقد آثرك اللّه علينا).
        ((هر چند ما خطاكار و گنه كار بوديم )) (وان كنا لخاطئين ).
        (آيـه ) امـا يـوسف كه حاضر نبود اين حال شرمندگى برادران مخصوصا به هنگام پيروزيش ادامه يابد, بلافاصله با اين جمله به آنها امنيت و آرامش خاطر دادو ((گفت : امروز هيچ گونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود)) (قال لا تثريب عليكم اليوم ).
        فـكرتان آسوده , و وجدانتان راحت باشد, و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهيد, سپس براى ايـن كـه بـه آنـهـا خاطرنشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است , بلكه حق الهى نيز در اين زمـيـنـه با اين ندامت و پشيمانى قابل بخشش است ,افزود: ((خداوند شما را مى بخشد, چرا كه او ارحم الراحمين است )) (يغفراللّه لكم وهو ارحم الراحمين ).
        و اين دليل بر نهايت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت ,بلكه از نظر حق اللّه نيز به آنها اطمينان داد كه خداوند غفور و بخشنده است .
        (آيـه ) در ايـنـجـا غـم و اندوه ديگرى بر دل برادران سنگينى مى كرد و آن اين كه پدر بر اثر فراق فـرزنـدانـش نابينا شده و ادامه اين حالت , رنجى است جانكاه براى همه خانواده , به علاوه دليل و شـاهـد مـسـتمرى است بر جنايت آنها, يوسف براى حل اين مشكل بزرگ نيز چنين گفت : ((اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود)) (اذهبوا بقميصى هذا فالقوه على وجه ابى يات بصيرا).
        ((و سپس با تمام خانواده به سوى من بياييد)) (واتونى باهلكم اجمعين ).
        در پـاره اى از روايـات آمـده كه يوسف گفت : آن كسى كه پيراهن شفابخش من را نزد پدر مى برد بـايـد همان باشد كه پيراهن خون آلود را نزد او برده بود;Š لذا اين كاربه ((يهودا)) سپرده شد, زيرا او گفت من آن كسى بودم كه پيراهن خونين را نزد پدربردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده .
        ضمنا آيات فوق اين درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترين وجهى به ما مى آموزد كه به هنگام پيروزى بر دشمن , انتقامجو و كينه توز نباشيد.
        همانطور كه پيامبر اسلام (ص ) بعد از فتح مكه به مخالفان گفت : من در باره شما همان مى گويم كـه بـرادرم يوسف در باره برادرانش به هنگام پيروزى گفت : لا تثريب عليكم اليوم : ((امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست ))!.
        (آيه ).
        سرانجام لطف خدا كار خود را كرد!.
        فـرزنـدان يـعـقـوب در حـالى كه از خوشحالى در پوست نمى گنجيدند, پيراهن يوسف را با خود بـرداشـتـه , هـمـراه قافله از مصر حركت كردند ((هنگامى كه كاروان (ازسرزمين مصر) جدا شد, پـدرشان (يعقوب ) گفت : من بوى يوسف را احساس مى كنم , اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت نـدهيد)) اما گمان نمى كنم شما اين سخنان را باور كنيد (ولما فصلت العير قال ابوهم انى لا جد ريح يوسف لولا ان تفندون ).
        (آيـه ) اطرافيان يعقوب كه قاعدتا نوه ها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گـسـتـاخـى رو به سوى او كردند و با قاطعيت ((گفتند: به خداسوگند تو در همان گمراهى قديمت هستى )) ! (قالوا تاللّه انك لفى ضلا لك القديم ).
        مصر كجا, شام و كنعان كجا ؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه تو همواره در عالم خيالات غوطه ورى , و پندارهايت را واقعيت مى پندارى , اين چه حرف عجيبى است !.
        امـا ايـن گـمـراهى تازگى ندارد, قبلا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و ازيوسفم جستجو كنيد!.
        و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كه منظور از ضلالت , گمراهى در عقيده نبوده , بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است .
        (آيه ) بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت , يك روز صدا بلند شد بـيـاييد كه كاروان كنعان از مصر آمده است , فرزندان يعقوب برخلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند, و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه ((بشير)) ـهمان بشارت دهنده وصال و حـامـل پـيـراهـن يوسف ـنزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند, يعقوب كه چشمان بى فروغش توانايى ديدن پيراهن را نداشت , همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنايى از آن به مشام جانش مى رسد.
        هـيـجـان عجيبى سر تا پاى پيرمرد را فراگرفته است , ناگهان احساس كرد,چشمش روشن شد, هـمـه جـا را مـى بـيـند و دنيا با زيبائيهايش بار ديگر در برابر چشم او قرار گرفته اند چنانكه قرآن مـى گويد: ((هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن (پيراهن )را برصورت او افكند ناگهان بينا شد)) ! (فلما ان جا البشير القيه على وجهه فارتدبصيرا).
        برادران و اطرافيان , اشك شوق و شادى ريختند, و يعقوب با لحن قاطعى به آنها((گفت : آيا نگفتم مـن از خـدا چـيـزهـايـى سراغ دارم كه شما نمى دانيد)) ؟! (قال الم اقل لكم انى اعلم من اللّه ما لا تعلمون ).
        (آيـه ) ايـن معجزه شگفت انگيز برادران را سخت در فكر فرو برد, لحظه اى به گذشته تاريك خود انـديـشـيـدنـد, و چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فكر اصلاح و جبران بيفتد, همان گونه كه فرزندان يعقوب دست به دامن پدر زدند و ((گفتند پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد))(قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا).
        ((چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم )) (انا كنا خاطئين ).
        (آيه ) پيرمرد بزرگوار كه روحى همچون اقيانوس وسيع و پرظرفيت داشت بى آنكه آنها را ملامت و سـرزنـش كـنـد ((بـه آنـهـا وعـده داد و ((گفت : من به زودى براى شما از پروردگار مغفرت مى طلبم )) (قال سوف استغفر لكم ربى ).
        در روايات وارد شده كه هدفش اين بوده است كه انجام اين تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه كه وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذيرش توبه است , به تاخير اندازد.
        و امـيـدوارم او توبه شما را بپذيرد و از گناهانتان صرف نظر كند ((چرا كه او غفورو رحيم است )) (انه هو الغفور الرحيم ).
        از اين دو آيه استفاده مى شود كه توسل و تقاضاى استغفار از ديگرى نه تنهامنافات با توحيد ندارد, بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار, و گرنه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر, تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذيرد, و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.
        پايان شب سيه .
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #214

          درس بزرگى كه آيات فوق به ما مى دهد اين است كه مشكلات و حوادث هرقدر سخت و دردناك باشد و اسباب و علل ظاهرى هر قدر, محدود و نارسا گردد وپيروزى و گشايش و فرج هر اندازه بـه تاخير افتد, هيچ كدام از اينها نمى توانند مانع ازاميد به لطف پروردگار شوند, همان خداوندى كـه چـشم نابينا را با پيراهنى روشن مى سازد و بوى پيراهنى را از فاصله دور به نقاط ديگر منتقل مـى كـنـد, و عـزيـزگـمـشده اى را پس از ساليان دراز باز مى گرداند, دلهاى مجروح از فراق را مرهم مى نهد, و دردهاى جانكاه را شفا مى بخشد.
          آرى ! در ايـن تـاريـخ و سرگذشت اين درس بزرگ توحيد و خداشناسى نهفته شده است كه هيچ چيز در برابر اراده خدا مشكل و پيچيده نيست .

          (آيه ).
          سرانجام كار يوسف و يعقوب و برادران :.
          با فرارسيدن كاروان حامل بزرگترين بشارت از مصر به كنعان طبق توصيه يوسف بايد اين خانواده بـه سوى مصر حركت كند, مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت , يعقوب را بر مركب سوار كردند, در حالى كه لبهاى او به ذكر و شكر خدامشغول بود.
          ايـن سـفـر خـالى برخلاف سفرهاى گذشته از هرگونه دغدغه بود, و حتى اگرخود سفر رنجى مى داشت , اين رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود كه :.
          وصال كعبه چنان مى دواندم بشتاب ـــــ كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد!.
          هر چه بود گذشت , و آباديهاى مصر از دور نمايان گشت .
          اما همان گونه كه روش قرآن است , اين مقدمات را كه با كمى انديشه و تفكرروشن مى شود, حذف كـرده و در اين مرحله چنين مى گويد: ((هنگامى كه وارد بريوسف شدند, يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد)) (فلما دخلوا على يوسف آوى اليه ابويه ).
          سـرانـجام شيرين ترين لحظه زندگى يعقوب , تحقق يافت و در اين ديدار ووصال كه بعد از سالها فراق , دست داده بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچ كس نمى داند آن دو چه احساساتى در اين لحظات شيرين داشتند.
          سپس يوسف ((به همگى گفت : در سرزمين مصر قدم بگذاريد كه به خواست خداهمه , در امنيت كامل خواهيد بود)) (وقال ادخلوا مصر ان شااللّه آمنين ).
          چرا كه مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود.
          از ايـن جـمـله استفاده مى شود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر آمده بود, و شايد از جمله ((دخلوا على يوسف )) استفاده شود كه دستورداده بود در آنجا خيمه ها برپاكنند و از پدر و مادر و برادران پذيرايى مقدماتى به عمل آورند.
          (آيه ) هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند, ((او پدر و مادرش را بر تخت نشاند)) (ورفع ابويه على العرش ).
          عـظـمـت ايـن نعمت الهى و عمق اين موهبت و لطف پروردگار, آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تاثير قرار داد كه ((همگى در برابر او به سجده افتادند)) (وخرواله سجدا).
          البته سجده به معنى پرستش و عبادت , مخصوص خداست لذا در بعضى ازاحاديث مى خوانيم كه : ((سجود آنها به عنوان اطاعت و عبادت پروردگار و تحيت واحترام به يوسف بوده است )).
          در اين هنگام يوسف , رو به سوى پدر كرد ((و عرض كرد: پدرجان ! اين همان تاويل خوابى است كه از قـبـل (در آن هـنگام كه كودك خردسالى بيش نبودم )ديدم )) (وقال يا ابت هذا تاويل رياى من قبل ).
          مگر نه اين است كه در خواب ديده بودم خورشيد و ماه , و يازده ستاره دربرابر من سجده كردند.
          ببين همان گونه كه تو پيش بينى مى كردى ((خداوند اين خواب را به واقعيت مبدل ساخت )) (قد جعلها ربى حقا).
          ((و (پروردگار) به من لطف و نيكى كرد, آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت )) (وقد احسن بى اذ اخرجنى من السجن ).
          جـالـب ايـن كـه در بـاره مـشكلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مى گويداما به خاطر برادران , سخنى از چاه كنعان نگفت !.
          سپس اضافه كرد: خداوند چقدر به من لطف كرد كه ((شما را از آن بيابان كنعان به اينجا آورد بعد از آن كـه شـيـطان در ميان من و برادرانم فسادانگيزى نمود))(وجا بكم من البدو من بعد ان نزغ الشيطان بينى وبين اخوتى ).
          سرانجام مى گويد: همه اين مواهب از ناحيه خداست , ((چرا كه پروردگارم كانون لطف است و هر چيز را بخواهد لطف مى كند)) (ان ربى لطيف لما يشا)كارهاى بندگانش را تدبير و مشكلاتشان را سهل و آسان مى سازد.
          او مى داند چه كسانى نيازمندند, و نيز چه كسانى شايسته اند, ((چرا كه اوعليم و حكيم است )) (انه هو العليم الحكيم ).
          (آيه ) سپس رو به درگاه مالك الملك حقيقى و ولى نعمت هميشگى نموده , به عنوان شكر و تقاضا مـى گويد: ((پروردگارا ! بخشى از يك حكومت وسيع به من مرحمت فرمودى )) (رب قد آتيتنى من الملك ).
          ((و از علم تعبير خواب به من آموختى )) (وعلمتنى من تاويل الا حاديث ).
          و همين علم ظاهرا ساده چه دگرگونى در زندگانى من و جمع كثيرى ازبندگانت ايجاد كرد, و چه پربركت است علم !.
          ((تويى كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد فرمودى )) (فاطر السموات والا رض ).
          و به همين دليل , همه چيز در برابر قدرت تو خاضع و تسليم است .
          پروردگارا ! ((تو ولى و ناصر و مدبر و حافظ من در دنيا و آخرتى )) (انت وليى فى الدنيا والا خرة ).
          ((مرا مسلمان و تسليم در برابر فرمانت از اين جهان ببر)) (توفنى مسلما).
          ((و مرا به صالحان ملحق كن )) (والحقنى بالصالحين ).
          يـعـنـى من دوام ملك و بقا حكومت و زندگى ماديم را از تو تقاضا نمى كنم كه اينها همه فانيند و فقط دورنماى دل انگيزى دارند, بلكه از تو مى خواهم كه عاقبت وپايان كارم به خير باشد, و با ايمان و تسليم و براى تو جان دهم , و در صف صالحان وشايستگان قرار گيرم .
          (آيـه ) بـا پـايان گرفتن داستان يوسف با آن همه درسهاى عبرت و آموزنده , و آن نتائج گرانبها و پـربـارش آن هـم خـالـى از هـرگـونـه گـزافـه گويى و خرافات تاريخى , قرآن روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده و مى گويد: ((اينها از خبرهاى غيبى است كه به تووحى مى فرستيم )) (ذلك من انبا الغيب نوحيه اليك ).
          ((تو هيچ گاه نزد آنها نبودى در آن هنگام كه تصميم گرفتند و نقشه مى كشيدند))كه چگونه آن را اجرا كنند (وما كنت لديهم اذ اجمعوا امرهم وهم يمكرون ).
          بنابراين تنها وحى الهى است كه اين گونه خبرها را در اختيار تو گذارده است .
          (آيـه ) بـا اين حال مردم با ديدن اين همه نشانه هاى وحى و شنيدن اين اندرزهاى الهى مى بايست ايمان بياورند و از راه خطا بازگردند, ولى اى پيامبر ((هرچند تو اصرار داشته باشى (بر اين كه آنها ايمان بياورند) اكثرشان ايمان نمى آورند)) !(وما اكثر الناس ولو حرصت بمؤمنين ).
          (آيـه ) سـپـس اضـافه مى كند: اينها در واقع هيچ گونه عذر و بهانه اى براى عدم پذيرش دعوت تو نـدارند زيرا علاوه بر اين كه نشانه هاى حق در آن روشن است , ((تو هرگز از آنها اجر و پاداشى در برابر آن نخواسته اى )) كه آن را بهانه مخالفت نمايند (وما تسئلهم عليه من اجر).
          ((ايـن دعـوتـى است عمومى و همگانى و تذكرى است براى جهانيان )) و سفره گسترده اى است براى عام و خاص و تمام انسانها ! (ان هو الا ذكر للعالمين ).
          (آيـه ) آنـهـا در واقع به اين خاطر گمراه شدند كه چشم باز و بينا و گوش شنوا ندارند به همين جـهـت ((بسيارى از آيات خدا در آسمانها و زمين وجود دارد كه آنها از كنار آن مى گذرند و از آن روى مى گردانند)) (وكاين من آية فى السموات والا رض يمرون عليها وهم عنها معرضون ).
          هـمـين حوادثى را كه همه روز با چشم خود مى نگرند: اسرار اين نظام شگرف , اين طلوع و غروب خـورشـيـد, ايـن غـوغاى حيات و زندگى در گياهان ,پرندگان , حشرات و انسانها, و اين زمزمه جويباران , اين همهمه نسيم و اين همه نقش عجب كه بر در و ديوار وجود است , به اندازه اى آشكار مى باشد كه هر كس درآنها و خالقش نينديشد, همچنان نقش بود بر ديوار!.
          (آيـه ) در ايـن آيـه اضـافـه مـى كـند: ((و بيشتر آنها كه مدعى ايمان به خداهستند, مشركند)) و ايمانشان خالص نيست , بلكه آميخته با شرك است )) (ومايؤمن اكثرهم باللّه الا وهم مشركون ).
          ممكن است خودشان چنين تصور كنند كه مؤمنان خالصى هستند, ولى درگه هاى شرك در افكار و كردارشان غالبا وجود دارد;Š و لذا در روايتى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((شرك در اعمال انسان مخفى تر است از حركت مورچه )).
          يـك مـوحـد خـالـص كـسى است كه غير از خدا, معبودى به هيچ صورت در دل و جان او نباشد, گفتارش براى خدا, اعمالش براى خدا, و هر كارش براى او انجام پذيرد, قانونى جز قانون خدا را به رسميت نشناسد.
          (آيـه ) در ايـن آيـه به آنها كه ايمان نياورده اند و از كنار آيات روشن الهى بى خبر مى گذرند و د ر اعـمال خود مشركند, هشدار مى دهد كه : ((آيا اينها خود را ازاين موضوع ايمن مى دانند كه عذاب فـراگـيـر الـهى (ناگهان و بدون مقدمه بر آنها نازل شود)) و همه آنها را دربر گيرد (افامنوا ان تاتيهم غاشية من عذاب اللّه ).
          و ((يا اين كه قيامت ناگهان فرارسد (و دادگاه بزرگ الهى تشكيل گردد و به حساب آنها برسند) در حالى كه آنها بى خبر و غافلند)) (او تاتيهم الساعة بغتة وهم لا يشعرون ).
          (آيـه ) در ايـن آيـه پيامبر اسلام (ص ) ماموريت پيدا مى كند كه آيين و روش و خط خود را مشخص كـنـد, مـى فرمايد: ((بگو: راه و طريقه من اين است كه همگان را به سوى اللّه (خداوند واحد يكتا) دعوت كنم )) (قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه ).
          سـپس اضافه مى كند: من اين راه را بى اطلاع يا از روى تقليد نمى پيمايم , بلكه ((از روى آگاهى و بـصـيرت , خود و پيروانم )) همه مردم جهان را به سوى اين طريقه مى خوانيم (على بصيرة انا ومن اتبعنى ).
          اين جمله نشان مى دهد كه هر مسلمانى كه پيرو پيامبر(ص ) است بايد باسخن و عملش ديگران را به راه ((اللّه )) دعوت كند.
          سپس براى تاكيد, مى گويد: ((خداوند (يعنى همان كسى كه من به سوى او دعوت مى كنم ) پاك و منزه است از هرگونه عيب و نقص و شبيه و شريك )) (وسبحان اللّه ).
          بازهم براى تاكيد بيشتر مى گويد: و من از مشركان نيستم )) و هيچ گونه شريك و شبيهى براى او قائل نخواهم بود (وما انا من المشركين ).
          در واقع اين از وظايف يك رهبر راستين است كه با صراحت برنامه ها واهداف خود را اعلام كند.
          قـرارگرفتن اين آيه به دنبال آيات ((يوسف )) اشاره اى است به اين كه راه و رسم من از راه و رسم يـوسف پيامبر بزرگ الهى نيز جدا نيست , او هم همواره حتى در كنج زندان دعوت به ((اللّه الواحد القهار)) مى كرد, و غير او را اسمهاى بى مسمايى مى شمرد كه از روى تقليد از جاهلانى به جاهلان ديگر رسيده است , آرى ! روش من و روش همه پيامبران نيز همين است .
          (آيه ) و از آنجا كه يك اشكال هميشگى اقوام گمراه و نادان به پيامبران اين بوده است كه چرا آنها انـسـانـنـد ! قـرآن مـجيد يك بار ديگر به اين ايراد پاسخ ‌مى گويد: ((ما هيچ پيامبرى را قبل از تو نفرستاديم مگر اين كه آنها مردانى بودند كه وحى به آنها مى فرستاديم , مردانى كه از شهرهاى آباد و مراكز جمعيت برخاستند))(وما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم من اهل القرى ).
          آنها نيز در همين شهرها و آباديها همچون ساير انسانها زندگى مى كردند, و درميان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نيازها و مشكلاتشان به خوبى آگاه بودند.
          سـپـس اضـافه مى كند: براى اين كه اينها بدانند سرانجام مخالفتهايشان بادعوت تو كه دعوت به سوى توحيد است چه خواهد بود, خوب است بروند و آثارپيشينيان را بنگرند ((آيا آنها سير در زمين نـكـردند تا ببينند عاقبت اقوام گذشته چگونه بود ؟)) (افلم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ).
          كـه ايـن ((سـيـر در ارض )) و گـردش در روى زمين , مشاهده آثار گذشتگان , ويرانى قصرها و آبـاديهايى كه در زير ضربات عذاب الهى درهم كوبيده شد بهترين درس را به آنها مى دهد, درسى زنده , و محسوس , و براى همگان قابل لمس !.
          و در پايان آيه مى فرمايد: ((و سراى آخرت براى پرهيزكاران مسلما بهتراست )) (ولدار الا خرة خير للذين اتقوا).
          ((آيا تعقل نمى كنيد و فكر و انديشه خويش را به كار نمى اندازيد)) (افلا تعقلون ).
          چـرا كـه ايـنـجـا سرايى است ناپايدار و آميخته با انواع مصائب و آلام و دردها,اما آنجا سرايى است جاودانى و خالى از هرگونه رنج و ناراحتى .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #215

            (آيـه ) در ايـن آيـه اشـاره بـه يـكى از حساسترين و بحرانى ترين لحظات زندگى پيامبران كرده , مـى گـويد: پيامبران الهى در راه دعوت به سوى حق , همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سـركـش هـمـچـنان به مخالفت خود ادامه مى دادند((تا آنجا كه پيامبران از آنها مايوس شدند, و (مـردم ) گـمـان بردند كه به آنها دروغ گفته شده است , در اين هنگام يارى ما به سراغ آنها آمد, آنـان را كـه خـواسـتيم نجات يافتند)) (حتى اذا استيئس الرسل وظنوا انهم قد كذبوا جاهم نصرنا فنجى من نشا).
            و در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((عذاب و مجازات ما از قوم گنهكار و مجرم ,بازگردانده نمى شود)) (ولا يرد باسنا عن القوم المجرمين ).
            اين يك سنت الهى است , كه مجرمان پس از اصرار بر كار خود و بستن تمام درهاى هدايت به روى خـويـشتن و خلاصه پس از اتمام حجت , مجازاتهاى الهى به سراغشان مى آيد و هيچ قدرتى قادر بر دفع آن نيست .
            (آيه ) آخرين آيه اين سوره محتواى بسيار جامعى دارد, كه تمام بحثهايى كه در اين سوره گذشت بـطـور فـشـرده در آن جـمع است و آن اين كه ((در سرگذشت آنها (يوسف و برادرانش و انبيا و رسـولان گـذشته و اقوام مؤمن و بى ايمان )درسهاى بزرگ عبرت براى همه انديشمندان است )) (لقد كان فى قصصهم عبرة لا ولى الا لباب ).
            آيـيـنـه اى اسـت كـه مـى توانند در آن , عوامل پيروزى و شكست , كاميابى و ناكامى ,خوشبختى و بـدبختى , سربلندى و ذلت و خلاصه آنچه در زندگى انسان ارزش داردو آنچه بى ارزش است , در آن ببيند.
            ولى تنها ((اولى الالباب )) و صاحبان مغز و انديشه هستند كه توانايى مشاهده اين نقوش عبرت را بر صفحه اين آيينه عجيب دارند.

            و بـه دنـبـال آن اضافه مى كند: ((آنچه گفته شد يك افسانه ساختگى و داستان خيالى و دروغين نبود)) (ما كان حديثا يفترى ).
            اين آيات كه بر تو نازل شده و پرده از روى تاريخ صحيح گذشتگان برداشته ,ساخته مغز و انديشه تـو نـيـست , ((بلكه (يك وحى بزرگ آسمانى است , كه ) كتب اصيل انبياى پيشين را نيز تصديق و گواهى مى كند)) (ولكن تصديق الذى بين يديه ).
            بـه عـلاوه ;Š هر آنچه انسان به آن نياز دارد, ((و شرح هر چيزى )) كه پايه سعادت انسان است در اين آيات آمده است (وتفصيل كل شى ).
            و بـه هـمـين دليل ((مايه هدايت (جستجوگران ) و مايه رحمت براى همه كسانى است كه ايمان مى آورند)) (وهدى ورحمة لقوم يؤمنون ).
            ((پايان سوره يوسف )).
            سوره رعد [13].
            اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 43 آيه است .
            محتواى سوره رعد:.
            هـمـان گـونـه كه قبلا هم گفته ايم , سوره هاى مكى چون در آغاز دعوت پيامبر(ص ) و به هنگام درگيرى شديد با مشركان نازل شده است غالبا پيرامون مسائل عقيدتى مخصوصا دعوت به توحيد و مـبارزه با شرك و اثبات معاد سخن مى گويد, در حالى كه سوره هاى مدنى كه پس از گسترش اسلام و تشكيل حكومت اسلامى نازل گرديد, پيرامون احكام و مسائل مربوط به نظامات اجتماعى , طبق نيازمنديهاى جامعه بحث مى كند.
            ايـن سـوره كـه از سـوره هاى مكى است نيز همين برنامه را تعقيب كرده است وپس از اشاره به به حـقـانيت و عظمت قرآن , به بيان آيات توحيد و اسرار آفرينش كه نشانه هاى ذات پاك خدا هستند مى پردازد.
            سـپس به بحث معاد و زندگى نوين انسان و دادگاه عدل پروردگار مى پردازد واين ((مجموعه معرفى مبدا و معاد)) را, با بيان مسؤوليتهاى مردم و وظائفشان تكميل مى كند.
            دگـربـار بـه مساله توحيد باز مى گردد سپس براى شناخت حق و باطل , مثال مى زند, مثالهايى زنده و محسوس , و براى همه قابل درك .
            و از آنجا كه ثمره نهايى ايمان به توحيد و معاد, همان برنامه هاى سازنده وعملى است به دنبال اين بـحـثـهـا, مردم را به وفاى به عهد و صله رحم و صبر واستقامت و انفاق در پنهان و آشكار و ترك انتقامجويى دعوت مى كند.
            و سرانجام دست مردم را مى گيرد و به اعماق تاريخ مى كشاند و سرگذشت دردناك اقوام ياغى و سركش گذشته را نشان مى دهد.
            بـنـابـرايـن سوره رعد, از عقايد و ايمان شروع مى شود, و به اعمال و برنامه هاى انسان سازى پايان مى يابد.
            به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
            (آيـه ) بـار ديگر به حروف مقطعه برخورد مى كنيم , منتها اين سوره تنهاسوره اى است كه در آغاز ((الف , لام , ميم , را)) (المر) ديده مى شود.
            محتمل است اين تركيب اشاره به اين باشد كه محتواى سوره ((رعد)) جامع محتواى هر دو گروه از سوره هايى است كه با ((الم )) و ((الر)) آغاز مى شود.
            بـه هـر حـال نـخـسـتين آيه اين سوره از عظمت قرآن سخن مى گويد: ((اينها آيات كتاب بزرگ آسمانى است )) (تلك آيات الكتاب ).
            ((و آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است حق است )) (والذى انزل اليك من ربك الحق ).
            و جـاى هـيـچ گـونـه شـك و ترديد در آن ديده نمى شود, چرا كه بيان كننده حقايق عينى جهان آفرينش و روابط آن با انسانها مى باشد.
            ((ولى بيشتر مردم ايمان نمى آورند)) (ولكن اكثر الناس لا يؤمنون ).
            (آيه ).
            نشانه هاى خدا در آسمان و زمين و جهان گياهان :.
            بـعـد از بـيـان حروف مقطعه , به تشريح قسمت مهمى از دلائل توحيد ونشانه هاى خدا در جهان آفـريـنـش مى پردازد, و چه زيبا مى گويد: ((خدا همان كسى است كه آسمانها را چنانكه مى بينيد بـدون سـتون برپا داشت )) يا آنها را ((با ستونهاى نامرئى برافراشت )) (اللّه الذى رفع السموات بغير عمد ترونها).
            ايـن آيـه پرده از روى يك حقيقت علمى برداشته كه در زمان نزول آيات , بركسى آشكار نبود, چرا كـه در آن زمـان ((هـيئت بطلميوس )) بر محافل علمى جهان و برافكار مردم حكومت مى كرد, و طبق آن آسمانها به صورت كراتى تودرتو همانندطبقات پياز روى هم قرار داشتند ولى حدود هزار سـال بـعـد از نزول اين آيات , علم ودانش بشر به اينجا رسيد كه افلاك پوست پيازى , بكلى موهوم است و آنچه واقعيت دارد, اين است كه كرات آسمانى هركدام در مدار و جايگاه خود, معلق وثابتند, بـى آنـكـه تكيه گاهى داشته باشند, و تنها چيزى كه آنها را در جاى خود ثابت مى دارد, تعادل قوه جاذبه و دافعه است .
            ايـن تـعـادل جـاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى , كرات آسمان را درجاى خود نگه داشته است .
            سـپس مى فرمايد: خداوند ((بعد (از آفرينش اين آسمانهاى بى ستون كه نشانه بارز عظمت قدرت بـى انتهاى اوست ) بر عرش استيلا يافت )) و زمام تدبير جهان رادر كف قدرت گرفت (ثم استوى على العرش ).
            بعد از بيان آفرينش آسمانها و حكومت پروردگار بر آنها, سخن از تسخيرخورشيد و ماه مى گويد: او كـسـى اسـت كه : ((خورشيد و ماه را مسخر و فرمانبردار وخدمتگذار ساخت )) (وسخر الشمس والقمر).
            امـا ايـن نـظـام جـهـان ماده جاودانى و ابدى نيست , ((و هركدام (از اين خورشيدو ماه ) تا سرآمد مـشـخصى كه براى آنها تعيين شده است در مسير خود به حركت ادامه مى دهند)) (كل يجرى لا جل مسمى ).
            وبه دنبال آن مى افزايد كه : اين آمدوشدها و دگرگونيها بى حساب و كتاب نيست و بدون نتيجه و فـايـده نـمـى بـاشد بلكه ((اوست كه همه كارها را تدبير مى كند))(يدبر الا مر) و براى هر حركتى حسابى , و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است .
            ((او آيات خويش را براى شما بر مى شمرد و ريزه كاريهاى آنها را شرح مى دهدتا به لقاى پروردگار و سراى ديگر ايمان پيدا كنيد)) (يفصل الا يات لعلكم بلقا ربكم توقنون ).
            (آيه ) اين آيه , آيات الهى را در عالم بالا نشان مى دهد و انسان را به مطالعه زمين و كوهها و نهرها و انـواع مـيـوه ها و طلوع و غروب خورشيد دعوت مى كند, مى گويد(و او كسى است كه زمين را گسترش داد)) (وهو الذى مد الا رض ) تا براى زندگى انسان و پرورش گياهان و جانداران آماده باشد.
            پس از آن به مساله پيدايش كوهها اشاره مى كند و مى فرمايد: ((خداوند درزمين كوهها قرار داد)) (وجعل فيها رواسى ).
            همان كوههايى كه در آيات ديگر قرآن ((اوتاد)) (ميخهاى ) زمين معرفى شده شايد به دليل اين كه كوهها از زير به هم پنجه افكنده اند و همچون زرهى تمام سطح زمين را پوشانده كه هم فشارهاى داخـلـى را از درون خنثى كنند و هم نيروى فوق العاده جاذبه ماه و جزر و مد را از بيرون , و به اين ترتيب , تزلزل و اضطراب وزلزله هاى مداوم را از ميان ببرند كره زمين را در آرامش براى زندگى انسانها نگه دارند.
            سـپـس بـه آبـهـا و نـهـرهـايـى كـه در روى زمـين , جريان دارد اشاره كرده , مى گويد: ودر آن ((نهرهايى )) قرار دارد (وانهارا).
            سـيـستم آبيارى زمين به وسيله كوهها, و ارتباط كوهها با نهرها, بسيار جالب است , زيرا بسيارى از كـوهـهاى روى زمين , آبهايى را كه به صورت برف درآمده درقله خود يا در شكافهاى دره هايشان ذخيره مى كنند كه تدريجا آب مى شوند و به حكم قانون جاذبه از مناطق مرتفعتر به سوى مناطق پست و گسترده روان مى گردند.
            بعد از آن به ذكر مواد غذايى و ميوه هايى كه از زمين و آب و تابش آفتاب به وجود مى آيد و بهترين وسيله براى تغذيه انسان است پرداخته , مى گويد: ((و از تمام ميوه ها دو جفت در زمين قرار داد)) (ومن كل الثـمرات جعل فيها زوجين اثنين ).
            اشـاره بـه ايـن كه ميوه ها موجودات زنده اى هستند كه داراى نطفه هاى نر وماده مى باشند كه از طريق تلقيح , بارور مى شوند.
            اگـر ((لـينه )) دانشمند و گياه شناس معروف سوئدى در اواسط قرن 18 ميلادى موفق به كشف زوجـيت عمومى و همگانى در جهان گياهان شد, قرآن مجيد در يك هزار و چهارصد سال قبل از آن , ايـن حـقـيـقـت را فـاش ساخت , و اين خود يكى ازمعجزات علمى قرآن مجيد است كه بيانگر عظمت اين كتاب بزرگ آسمانى مى باشد.
            و از آنـجا كه زندگى انسان و همه موجودات زنده و مخصوصا گياهان و ميوه هابدون نظام دقيق شب و روز امكان پذير نيست در قسمت ديگر اين آيه , از اين موضوع سخن به ميان آورده , مى گويد: خداوند ((به وسيله شب , روز را مى پوشاند وپرده بر آن مى افكند)) (يغشى الليل النهار).
            چرا كه اگر پرده تاريك آرامبخش شب نباشد, نور مداوم آفتاب , همه گياهان را مى سوزاند و اثرى از ميوه ها و بطوركلى از موجودات زنده بر صفحه زمين باقى نمى ماند.
            و در پـايان آيه مى فرمايد: ((در اين (موضوعات كه گفته شد) آيات ونشانه هايى است براى آنهايى كه تفكر مى كنند)) (ان فى ذلك لا يـات لقوم يتفكرون ).
            آرى ! آنها در اين آيات , قدرت لايزال و حكمت بى پايان آفريدگار را به روشنى مى بينند.
            (آيـه ) در ايـن آيـه به يك سلسله نكات جالب زمين شناسى و گياه شناسى كه هركدام نشانه نظام حـسـاب شـده آفرينش است اشاره كرده , نخست مى فرمايد: ((ودر زمين قطعات مختلفى وجود دارد كه در كنار هم و در همسايگى يكديگرند))(وفى الا رض قطع متجاورات ).
            ديـگـر ايـن كـه : ((در هـمين زمين باغها و درختانى وجود دارد از انواع انگور وزراعتها و نخلها)) (وجنات من اعناب وزرع ونخيل ).
            و عـجـب ايـن كـه اين درختان و انواع مختلف آنها, ((گاهى از يك پايه و ساقه مى رويند و گاه از پايه هاى مختلف )) (صنوان وغير صنوان ).
            مـمـكن است اين جمله اشاره به مساله استعداد درختان براى پيوند باشد كه گاه بر يك پايه چند پـيـونـد مـخـتلف مى زنند و هركدام از اين پيوندها رشد كرده و نوع خاصى از ميوه را به ما تحويل مى دهد.
            و عجيبتر اين كه : ((همه آنها از يك آب سيراب مى شوند)) (يسقى بما واحد).
            و با اين همه ((بعضى از اين درختان را بر بعض ديگر از نظر ميوه برترى مى دهيم )) (ونفضل بعضها على بعض فى الا كل ).
            آيا هر يك از اين اسرار, دليل بر وجود يك مبدا حكيم و عالم كه اين نظام رارهبرى كند نيست .
            ايـنـجـاست كه در پايان آيه مى فرمايد: ((در اين امور نشانه هايى است (از عظمت خدا) براى آنها كه تعقل و انديشه مى كنند)) (ان فى ذلك لا يـا ت لقوم يعقلون ).
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #216
              (آيه ).
              تعجب كفار از معاد!.
              در ايـنـجا قرآن به مساله ((معاد)) مى پردازد, و با ارتباط و پيوستگى خاصى كه ميان مساله مبدا و مـعـاد اسـت , اين بحث را تحكيم بخشيده , مى گويد: ((و اگر (ازچيزى ) تعجب مى كنى , عجيب گـفـتـار آنهاست كه مى گويند: آيا هنگامى كه خاك شديم بار ديگر آفرينش تازه اى پيدا خواهيم كرد)) ؟! (وان تعجب فعجب قولهم اذاكنا ترابا انا لفى خلق جديد).
              سپس وضع فعلى و سرنوشت آينده اين گروه را در سه جمله بيان مى كند:ابتدا مى گويد: ((اينها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدند)) (اولئك الذين كفروا بربهم ).
              چـرا كـه خـداونـد و ربوبيت او را قبول داشتند, هرگز در قدرت او در مساله معادو تجديد حيات انسان ترديد نمى كردند.
              ديـگـر ايـن كـه بـر اثـر كـفر و بى ايمانى و خارج شدن از زير پرچم آزادگى توحيدى , زنجيرهاى بـت پـرستى , هوى پرستى , ماده پرستى و جهل و خرافات را بادست خود بر گردن خويش نهاده اند هـمـانـطـور كه آيه مى فرمايد: ((و آنان غل وزنجيرها در گردنشان است )) (واولئك الا غلا ل فى اعناقهم ).
              ((و چـنـيـن افرادى (با اين وضع و اين موقعيت ) مسلما اصحاب دوزخند وجاودانه در آن خواهند ماند)) و جز اين نتيجه و انتظارى در باره آنان نيست (واولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ).
              (آيـه ) در ايـن آيه به يكى ديگر از سخنان غيرمنطقى مشركان پرداخته ومى گويد: ((آنها به جاى ايـن كـه از خـداوند به وسيله تو تقاضاى رحمت كنند,درخواست تعجيل عذاب و كيفر و مجازات مى نمايند)) (ويستعجلونك بالسيئة قبل الحسنة ).
              آيـا آنـهـا فـكـر مـى كنند مجازات الهى دروغ است ؟ ((با اين كه در گذشته عذابهايى (بر امتهاى سركش پيشين ) نازل گرديد)) كه اخبار آن بر صفحات تاريخ ودر دل زمين ثبت است (وقد خلت من قبلهم الـمثـلا ت ).
              سپس اضافه مى كند: ((پروردگار تو نسبت به مردم ـبا اين كه ظلم مى كنندـداراى مغفرت است , و (در عين حال ) پروردگارت داراى عذاب شديد است )) (وان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم وان ربك لشديد العقاب ).
              (آيه ).
              باز هم بهانه جويى !.
              در ايـنـجـا به يكى از ايرادات مشركان لجوج در زمينه ((نبوت )) پرداخته ,مى گويد: ((كسانى كه كافر شدند مى گويند: چرا معجزه و نشانه اى از پروردگارش براو نازل نشده است )) (ويقول الذين كفروا لولا انزل عليه آية من ربه ).
              واضح است كه يكى از وظايف پيامبر(ص ), ارائه معجزات به عنوان سندحقانيت و پيوندش با وحى الهى است .
              ولـى مـخـالـفـان انـبـيـا, هـمـواره داراى حـسـن نيت نبودند;Š يعنى , معجزات رابراى يافتن حق نمى خواستند, بلكه به عنوان لجاجت و عدم تسليم در برابر حق هرزمان پيشنهاد معجزه مى كردند و خارق عادت عجيب و غريبى مى كردند.
              در مقابل اين گونه افراد, پيامبران با ذكر اين حقيقت كه معجزات به دست خداست و به فرمان او انـجـام مـى گـيـرد و مـا وظـيفه تعليم و تربيت مردم را داريم ,دست رد بر سينه اين گونه افراد مى زدند.
              لـذا قـرآن به دنبال آن مى افزايد: اى پيامبر ! ((تو فقط بيم دهنده اى و براى هرقوم و ملتى هادى و رهنمايى هست )) (انما انت منذر ولكل قوم هاد).
              در واقـع قـرآن مـى گـويـد: اين كافران وظيفه اصلى پيامبر را فراموش كرده اند كه مساله انذار و دعوت به سوى خداست و چنين پنداشته اند كه وظيفه اصلى او اعجازگرى است .
              قـابـل تـوجـه ايـن كـه تفاوت ميان ((انذار)) و ((هدايت )) در اين است كه انذار براى آن است كه گـمراهان از بيراهه به راه آيند, و در متن صراط مستقيم جاى گيرند ولى هدايت براى اين است كه مردم را پس از آمدن به راه به پيش ببرد.
              لذا در روايات متعددى از پيامبر(ص ) در كتب شيعه و اهل تسنن نقل شده كه , فرمود: ((من منذرم و تو هادى اى على ! به وسيله تو هدايت يافته گان هدايت مى شوند)).

              (آيه ).
              علم بى پايان خدا!.
              در ايـن بـخـش سخن از علم وسيع پروردگار (علم به نظام آفرينش و علم به اعمال بندگان ) و آگاهى او بر همه چيز است .
              نخست مى گويد ((خداوند از جنينهايى كه هر زن ـيا هر حيوان ماده ـ حمل مى كند آگاه است )) (اللّه يعلم ما تحمل كل انثى ).
              نه تنها از جنسيت آن , بلكه از تمام مشخصات , استعدادها, ذوقها, ونيروهايى كه بالقوه در آن نهفته شده آگاه است .
              ((و (همچنين ) آنچه را كه رحمها كم مى كنند و قبل از موعد مقرر بيرون مى ريزند)) مى داند (وما تغيض الا رحام ).
              ((و (همچنين ) از آنچه از موعد مقرر افزون نگاه مى دارند)) نيز باخبر است (وما تزداد).
              سپس قرآن اضافه مى كند: ((و هر چيز در نزد خدا به مقدار و ميزان ثابت ومعين است )) (وكل شى عنده بمقدار).
              تـا تـصور نشود كه اين كم و زيادها بى حساب و بى دليل است , همان گونه كه اجزاى جنين و خون رحم , همه داراى حساب و كتاب است .
              (آيه ) اين آيه در حقيقت دليلى است بر آنچه در آيه قبل بيان شد,مى گويد: ((او (خداوند) از غيب و شهود (پنهان و آشكار) آگاه است )) (عالم الغيب والشهادة ).
              و آگاهى او از غيب و شهود به اين دليل است كه : ((او بزرگ و متعالى است )) ومسلط بر همه چيز (الكبير المتعال ) و به همين دليل در همه جا حضور دارد, وچيزى از ديدگان علم او پنهان نيست .
              (آيه ) و براى تكميل اين بحث و تاكيد بر علم بى پايان او اضافه مى كند(براى او (خداوند) يكسان اسـت كـسـانـى از شـمـا كـه پـنـهـانـى سـخـن بـگـويـنـد, و يـا آن راآشـكـار سازند))اوهمه را مى داندومى شنوند(سوا منكم من اسر القول ومن جهر به ).
              ((و (نيز براى او تفاوت نمى كند) كسانى كه مخفيانه در دل شب و در ميان پرده هاى ظلمت گام برمى دارند و آنها كه آشكارا در روز روشن به دنبال كار خويش مى روند)) (ومن هو مستخف بالليل وسارب بالنهار).
              (آيه ).
              محافظان غيبى !.
              در آيه قبل خوانديم كه خدا به حكم ((عالم الغيب و الشهادة )) بودن , از پنهان وآشكار مردم باخبر و همه جا حاضر و ناظر است .
              در ايـن آيـه اضـافـه مى كند كه خداوند علاوه بر اين , حافظ و نگاهبان بندگان خود نيز مى باشد: ((براى انسان مامورانى است كه پى درپى از پيش رو, و پشت سراو قرار مى گيرند و او را از حوادث حفظ مى كنند)) (له معقبات من بين يديه ومن خلفه يحفظونه من امراللّه ).
              امـا بـراى ايـن كه كسى اشتباه نكند كه اين حفظ و نگاهبانى بى قيد و شرطاست و انسان مى تواند خـود را بـه پـرتـگـاهـهـا بـيفكند و دست به هر ندانم كارى بزند و يامرتكب هرگونه گناهى كه مـسـتـوجـب مجازات و عذاب است بشود و باز انتظارداشته باشد كه خدا و ماموران او حافظ وى بـاشـنـد اضافه مى كند كه : ((خداوندسرنوشت هيچ قوم و ملتى را تغيير نمى دهد مگر اين كه آنها تغييراتى در خود ايجادكنند)) ! (ان اللّه لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ).
              و باز براى اين كه اين اشتباه پيش نيايد كه با وجود ماموران الهى كه عهده دارحفظ انسان هستند, مساله مجازات و بلاهاى الهى چه معنى دارد, در پايان آيه اضافه مى كند كه : ((و هرگاه خداوند به قـوم و جـمعيتى اراده سؤ و بدى كند هيچ راه دفاع و بازگشت ندارد)) (واذا اراداللّه بقوم سو افلا مرد له ).
              ((و جز خدا, سرپرستى نخواهند داشت )) (وما لهم من دونه من وال ).
              بـه هـمـيـن دلـيـل هـنگامى كه فرمان خدا به عذاب و مجازات يا نابودى قوم وملتى صادر شود, حافظان و نگهبانان دور مى شوند و انسان را تسليم حوادث مى كنند!.
              هميشه تغييرات از خود ما است !.
              جمله ((ان اللّه لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم )) كه در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصرى آمده است , يك قانون كلى و عمومى را بيان مى كند.
              ايـن اصـل قـرآنـى كه يكى از مهمترين برنامه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كندبه ما مى گويد هرگونه تغييرات برونى متكى به تغييرات درونى ملتها و اقوام است , وهرگونه پيروزى و شكستى كـه به قومى رسيد از همين جا سرچشمه مى گيرد,بنابراين آنها كه هميشه براى تبرئه خويش به دنـبـال ((عـوامـل بـرونـى )) مى گردند, وقدرتهاى سلطه گر و استعماركننده را همواره عامل بدبختى خود مى شمارند,سخت در اشتباهند, چرا كه اگر اين قدرتهاى جهنمى پايگاهى در درون يك جامعه نداشته باشند, كارى از آنان ساخته نيست .
              ايـن اصـل قـرآنى مى گويد: براى پايان دادن به بدبختيها و ناكاميها بايد دست به انقلابى از درون بزنيم , يك انقلاب فكرى و فرهنگى , يك انقلاب ايمانى واخلاقى , و به هنگام گرفتارى در چنگال بدبختيها بايد فورا به جستجوى نقطه هاى ضعف خويشتن بپردازيم , و آنها را با آب توبه و بازگشت بـه سـوى حق از دامان روح و جان خود بشوييم , تولدى تازه پيدا كنيم و نور و حركتى جديد, تا در پرتو آن بتوانيم ناكاميها و شكستها را به پيروزى مبدل سازيم .
              (آيه ).
              بخش ديگرى از نشانه هاى عظمت او:.
              قرآن در اينجا بار ديگر به آيات توحيد و نشانه هاى عظمت خدا و اسرارآفرينش مى پردازد .
              نخست به برق (برقى كه در ميان قطعات ابر پيدا مى شود) اشاره كرده ,مى گويد: ((او كسى است كه برق را كه مايه ترس و طمع مى باشد به شما ارائه مى دهد)) (هو الذى يريكم البرق خوفا وطمعا) .
              از يك سو شعاع درخشانش چشمها را خيره مى كند و شما را به وحشت مى اندازد.
              اما از آنجا كه غالبا همراه آن رگبارهايى به وجود مى آيد و تشنه كامان بيابان راآب زلال مى بخشد و درخـتـان و زراعـت را سيراب مى كند, آنها را به اميد و طمع مى كشاند, و در ميان اين بيم و اميد, لحظات حساسى را مى گذرانند.
              سـپس اضافه مى كند: ((او كسى است كه ابرهاى سنگين و پربار ايجاد مى كند))كه قادر به آبيارى زمينهاى تشنه اند (وينشئ السحاب الثقال ).
              (آيه ) اين آيه به صداى ((رعد)) مى پردازد كه از برق هرگز جدا نيست ,مى فرمايد: ((و رعد تسبيح و حمد خدا مى گويد)) (ويسبح الرعد بحمده ).
              آرى ! اين صداى پرطنين جهان طبيعت كه توام با پديده برق مى باشد و هردو در خدمت يك هدف هـسـتـنـد, عـملا تسبيح خدا مى گويد و به تعبير ديگر: ((رعد))زبان گوياى ((برق )) است , كه حكايت از نظام آفرينش و عظمت خالق مى كند.
              نـه تـنـهـا صداى رعد و ساير اجزاى جهان ماده , تسبيح او مى گويند كه ((همگى فرشتگان نيز از ترس و خشيت خدا)) به تسبيح او مشغولند (و الملا ئكة من خيفته ).
              آنها از اين مى ترسند كه در انجام فرمان پروردگار و مسؤوليتهايى كه در نظام هستى بر عهده آنها گذارده شده كوتاهى كنند و گرفتار مجازات الهى شوند, ومى دانيم هميشه و ظيفه ها و تكاليف بـراى آنها كه احساس مسؤوليت مى كنند ترس آفرين است , ترسى سازنده كه شخص را به تلاش و حركت وا مى دارد.
              و بـراى توضيح بيشتر در زمينه رعد و برق اشاره به صاعقه هاكرده , مى فرمايد(خداوند صاعقه ها را مـى فرستد و به هركس بخواهد به وسيله آن آسيب مى رساند))(ويرسل الصواعق فيصيب بها من يشا).
              ولـى بـا اين همه , و با مشاهده آيات عظمت پروردگار و با كوچكى و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث , حتى در برابر يك جرقه آسمانى باز هم ((گروهى (ازبى خبران ) در باره خدا به مجادله و ستيز برمى خيزند)) (وهم يجادلون فى اللّه ).
              ((در حـالـى كـه خـداونـد قدرتى بى انتها, و مجازاتى دردناك و كيفرى سخت دارد))(وهو شديد المحال ).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #217

                (آيه ) اين آيه به دو مطلب اشاره مى كند: نخست اين كه ((دعوت حق ازآن (خدا) است )) (له دعوة الحق ) يعنى هرگاه او را بخوانيم مى شنود, و اجابت مى كند, هم آگاهى از دعاى بندگان دارد و هم قدرت بر انجام خواسته هاى آنها.
                ديگر اين كه خواندن بتها و تقاضاى از آنها دعوت و دعاى باطل است , زيرا((كسانى را كه مشركان غـير از خداوند مى خوانند (و براى انجام خواسته هايشان به آنها پناه مى برند هرگز) به دعوت آنان پاسخ نمى گويند)) و دعايشان را اجابت نمى كند (والذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى ) .
                سپس ـهمان گونه كه روش قرآن است ـ براى مجسم ساختن اين موضوع عقلانى مثال حسى زيبا و رسـايـى بـيـان مى كند و مى گويد: ((آنها (كه غير خدا رامى خوانند) همچون كسى هستند كه كـفـهاى (دست ) خود را به سوى آب مى گشايدتا آب به دهانش برسد, و هرگز نخواهد رسيد))! (الا كباسط كفيه الى الما ليبلغ فاه وما هو ببالغه ).
                آيا مى توان در كنار چاه نشست و دست به سوى آب دراز كرد و با اشاره , آب را به دهان فرستاد ؟ آيا اين كار جز از يك انسان ساده لوح و ديوانه سر مى زند؟.
                در پايان آيه براى تاكيد اين سخن مى گويد: ((و دعاى كافران (از بتها چيزى )جز (گام برداشتن ) در گمراهى نيست )) (وما دعا الكافرين الا فى ضلا ل ).
                چـه ضـلالـتـى از اين بالاتر كه انسان سعى و كوشش خود را در بيراهه اى كه هرگز او را به مقصد نمى رساند به كار برد.
                (آيه ) در اين آيه براى اين كه نشان دهد بت پرستان چگونه از كاروان عالم هستى جدا گشته و تك و تـنـهـا در بـيـراهه ها سرگردان شده اند چنين مى فرمايد: ((همه كسانى كه در آسمانها و زمين هـستند از روى اطاعت و تسليم و يا از روى كراهت وهمچنين سايه هاى آنها, هرصبح و شام , براى خـدا سـجـده مـى كنند)) (وللّه يسجد من فى السموات والا رض طوعا وكرها وظلا لهم بالغدو والا صال ).

                منظور از سجده موجودات چيست ؟.
                سجده در اين گونه موارد به معنى خضوع و نهايت تواضع و تسليم است ,منتهى گروهى سجده و خـضـوعـشـان تنها جنبه تكوينى دارد, يعنى در برابر قوانين عالم هستى و آفرينش خاضعند, ولى گروهى علاوه بر سجود تكوينى سجودتشريعى نيز دارند يعنى با ميل و اراده خود در برابر خداوند سجده مى كنند.
                و تـعـبـيـر بـه ((طوعا وكرها)) ممكن است اشاره به اين باشد كه مؤمنان از روى ميل و رغبت در پـيـشـگاه پروردگار به سجده مى افتند و خضوع مى كنند, اما غيرمؤمنان هر چند حاضر به چنين سجده اى نيستند تمام ذرات وجودشان از نظرقوانين آفرينش تسليم فرمان خداست چه بخواهند و چه نخواهند.
                (آيه ).
                بت پرستى چرا ؟.
                از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته بحثهاى فراوانى درباره شناخت وجود خدا بود دراين آيه به بحث پيرامون اشتباه مشركان و بت پرستان مى پردازد و از چند طريق اين بحث را تعقيب مى كند.
                نخست روى سخن را به پيامبر كرده , مى گويد: ((از آنها بپرس پروردگار و مدبرآسمانها و زمين كيست )) (قل من رب السموات والا رض ).
                سـپس بى آنكه پيامبر درا نتظار پاسخ آنها بنشيند دستور مى دهد كه خودپاسخ اين سؤال را بده , و ((بگو: اللّه )) (قل اللّه ).
                سپس آنها را با اين جمله مورد سرزنش و ملامت قرار مى دهد كه : ((به آنهابگو: آيا غير خدا را اوليا و تكيه گاه و معبود خود قرار داده ايد ؟ با اين كه اين بتهاحتى نسبت به خودشان مالك سود و زيانى نيستند)) ؟! (قل افاتخذتم من دونه اوليا لا يملكون لا نفسهم نفعا ولا ضرا).
                سپس با ذكر دو مثال روشن و صريح وضع افراد ((موحد)) و ((مشرك )) رامشخص كرده , نخست مى گويد: ((بگو: آيا نابينا و بينا يكسان است )) ؟ (قل هل يستوى الا عمى والبصير).
                هـمـان گـونـه كه نابينا و بينا يكسان نيست , همچنين كافر و مؤمن , يكسان نيستند, و ((بتها)) را نمى توان در كنار ((اللّه )) قرار داد.
                ديگر اين كه : ((آيا ظلمات و نور يكسانند)) !! (ام هل تستوى الظلمات والنور).
                چـگـونه مى توان بتها را كه ظلمات محضند در كنار ((خدا)) كه نور مطلق عالم هستى است , قرار داد؟.
                سپس از راه ديگرى بطلان عقيده مشركان را مؤكدتر مى سازد و مى گويد: ((آياآنها همتايانى براى خـدا قـرار دادنـد به خاطر اين كه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند, و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است )) (ام جعلوا للّه شركا خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم ).
                در حـالـى كـه بـت پـرستان نيز چنين عقيده اى در باره بتها ندارند, آنها نيز خدا راخالق همه چيز مى دانند و عالم خلقت را دربست مربوط به او مى شمارند.
                و لذا بلافاصله مى فرمايد: ((بگو: خدا خالق همه چيز است و اوست يگانه وپيروز)) (قل اللّه خالق كل شى وهو الواحد القهار).
                از آيـه فـوق استفاده مى شود كه خلقت يك امر دائمى است و فيض هستى بطور دائم از طرف خدا صـادر مـى شـود و هـر مـوجـودى لحظه به لحظه از ذات پاكش هستى مى گيرد, بنابراين برنامه آفرينش و تدبير عالم هستى همچون آغاز خلقت همه به دست خداست .
                (آيه ).
                ترسيم دقيقى از منظره حق و باطل :.
                از آنجا كه روش قرآن , به عنوان يك كتاب تعليم و تربيت , متكى به مسائل عينى است , براى نزديك ساختن مفاهيم پيچيده به ذهن , انگشت روى مثلهاى حسى جالب و زيبا در زندگى روزمره مردم مـى گذارد, دراينجا نيز براى مجسم ساختن حقايقى كه در آيات گذشته پيرامون توحيد و شرك , ايمان و كفر, وحق و باطل گذشت , مثل بسيار رسايى بيان مى كند.
                نخست مى گويد: ((خداوند از آسمان آبى را فرو فرستاده است )) (انزل من السمـا ما).
                آبـى حـياتبخش و زندگى آفرين , و سرچشمه نمو و حركت ! ((و از هر دره ورودخانه اى به اندازه آنها سيلابى جارى شد)) (فسالت اودية بقدرها).
                جـويـبـارهـاى كـوچـك دسـت بـه دست هم مى دهند و نهرهايى به وجودمى آورند, نهرها به هم مـى پـيـونـدنـد و سـيـلاب عظيمى از دامنه كوهسار سرازيرمى گردد, آبها از سر و دوش هم بالا مـى رونـد و هر چه را بر سر راه خود ببينند برمى دارند و مرتبا بر يكديگر كوبيده مى شوند, در اين هـنـگام كفها از لابلاى امواج ظاهر مى شوند, آنچنان كه قرآن مى گويد: ((سيل بر روى خود كفى حمل كرد))(فاحتمل السيل زبدا رابيا).
                پـيـدايـش كـفـهـا مـنـحـصر به نزول باران نيست , ((و از آنچه (در كوره ها) براى به دست آوردن زيـنـت آلات يـا وسـائل زنـدگـى , آتش روى آن روشن مى كنند (تا ذوب شود) نيز كفهايى مانند (كفهاى روى آب ) به وجود مى آيد)) (ومما يوقدون عليه فى النار ابتغا حلية او متاع زبد مثله ).
                بـعد از بيان اين مثال به سراغ نتيجه گيرى مى رود, و چنين مى فرمايد: ((اين گونه خداوند براى حق و باطل , مثال مى زند)) (كذلك يضرب اللّه الحق والباطل ).
                سپس به شرح آن مى پردازد و مى گويد: ((اما كفها(ى بلند آواز و ميان تهى ) به كنار مى روند و آبى كه براى مردم مفيد و سودمند است در زمين مى ماند)) (فاما الزبدفيذهب جفا واما ما ينفع الناس فيمكث فى الا رض ).
                هـمـچـنـيـن حـق , هميشه مفيد و سودمند است ;Š همچون آب زلال كه مايه حيات است ;Š اما باطل بى فايده و بيهوده است , ولى حق هميشه بايد بجوشد وبخروشد تا باطل را از خود دور سازد.
                و درپـايـان آيـه براى تاكيد بيشتر و دعوت به مطالعه دقيقتر روى اين مثال وديگر مثالهاى قرآن , مى فرمايد: ((اين چنين خداوند مثالهايى مى زند)) (كذلك يضرب اللّه الا مثال ).
                مثال , مسائل را همگانى مى سازدـ.
                بـسيارى از مباحث علمى است كه در شكل اصليش تنها براى خواص قابل فهم است , و توده مردم استفاده چندانى از آن نمى برند, ولى هنگامى كه با مثال آميخته , و به اين وسيله قابل فهم گردد, مردم در هر حد و پايه اى از علم و دانش باشند, از آن بهره مى گيرند, بنابراين مثالها به عنوان يك وسيله تعميم علم وفرهنگ , كاربرد غيرقابل انكارى دارند.
                (آيه ).
                آنها كه دعوت حق را اجابت كردند:.
                پـس از بـيـان چـهره حق و باطل در ضمن يك مثال رسا و بليغ در آيه گذشته , دراينجا اشاره به سـرنوشت كسانى مى شود كه دعوت حق را اجابت كردند و به آن گرويدند و هم كسانى كه از حق روگردان شده , به باطل روى آوردند.
                نـخـسـت مـى گـويد: ((براى كسانى كه اجابت دعوت پروردگارشان كردند, پاداش نيك و نتيجه سودمند و عاقبت محمود است )) (للذين استجابوا لربهم الحسنى ).
                سـپس مى افزايد: ((و آنها كه اجابت اين دعوت پروردگار را نكردند(سرنوشتشان به قدرى شوم و رقـت بار است كه ) اگر تمام روى زمين و حتى همانندش مال آنها باشد حاضرند همه اينها را براى نجات از آن سرنوشت شوم بدهند)) و با اين حال از آنها پذيرفته نخواهد شد (والذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما فى الا رض جميعا ومثله معه لا فتدوا به ).
                بـراى تـرسـيـم عظمت عذاب و كيفر آنها, تعبيرى از اين رساتر نمى شود كه يك انسان مالك همه روى زمين , بلكه دو برابر آن باشد, و همه را بدهد تا خود را رهايى بخشد, و سودى نداشته باشد.
                ايـن جمله در حقيقت اشاره به اين است كه آخرين آرزوى يك انسان كه برتراز آن تصور نمى شود, ايـن اسـت كه مالك تمام روى زمين شود, ولى شدت مجازات ستمگران و مخالفان دعوت حق در آن حد و پايه است كه حاضرند اين آخرين هدف دنيوى بلكه برتر و بالاتر از آن را هم فدا كنند و آزاد شوند.
                و بـه دنبال اين بدبختى ـعدم پذيرش همه آنچه در زمين است در برابر نجات اوـ اشاره به بدبختى ديگر آنها كرده , مى گويد: ((آنها داراى حساب سخت و بدى هستند)) (اولئك لهم سو الحساب ).
                يعنى , اين گونه اشخاص هم محاسبه سخت و دقيقى را پس مى دهند, و هم در حال محاسبه مورد تـوبـيـخ و سـرزنـش قرار مى گيرند و هم كيفر آنها بعد از حساب بدون كم و كاست به آنان داده مى شود.
                در پايان آيه به سومين مجازات و يا نتيجه نهايى مجازات آنان اشاره كرده ,مى فرمايد: ((جايگاه آنان دوزخ اسـت و چـه بـد جـايگاهى است )) (وماويهم جهنم وبئس المهاد) و به جاى اين كه در بستر استراحت بيارمند بايد روى شعله هاى آتش سوزان قرار گيرند!.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #218
                  (آيه ).
                  برنامه اولوالالباب :.
                  در اينجا ترسيم و تجسمى از جزئيات برنامه هاى سازنده طرفداران حق به چشم مى خورد كه بحث آيـات گـذشته را تكميل مى نمايد;Š نخست به صورت يك استفهام انكارى مى فرمايد: ((آيا كسى كه مى داند آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده حق است , همانند كسى است كه نابيناست )) ؟ (افمن يعلم انما انزل اليك من ربك الحق كمن هو اعمى ).
                  اين تعبير اشاره لطيفى است به اين كه ندانستن اين واقعيت به هيچ وجه امكان پذير نيست مگر اين كه چشم دل انسان بكلى از كار افتاده باشد.
                  و لـذا در پـايـان آيه اضافه مى كند: ((تنها كسانى متذكر مى شوند كه اولواالالباب و صاحبان مغز و انديشه اند)) (انما يتذكر اولواالا لباب ).
                  (آيه ) سپس به عنوان تفسير ((اولوا الا لباب )) ريز برنامه هاى طرفداران حق را بيان كرده , و قبل از هـر چـيـز انگشت روى مساله وفاى به عهد و ترك پيمان شكنى گذارده , مى گويد: ((آنها كسانى هـسـتند كه به عهد الهى وفا مى كنند و پيمان رانمى شكنند)) (الذين يوفون بعهداللّه ولا ينقضون الميثاق ).
                  ((عـهـداللّه )) (عـهـد الـهى ) معنى وسيعى دارد كه شامل عهدهاى فطرى وپيمانهايى كه خدا به مـقـتضاى فطرت از انسان گرفته مى شود و هم پيمانهاى عقلى يعنى , آنچه را كه انسان با نيروى تفكر و عقل از حقايق عالم هستى و مبدا و معاددرك مى كند, هم پيمانهاى شرعى يعنى آنچه را كه پـيامبر(ص ) از مؤمنان در رابطه بااطاعت فرمانهاى خداوند و ترك معصيت وگناه , پيمان گرفته همه را شامل مى گردد.
                  (آيه ) دومين ماده برنامه آنها, حفظ پيوندها و پاسدارى از آنهاست , چنانكه مى فرمايد: ((آنها كسانى هـسـتـنـد كـه پيوندهايى را كه خداوند امر به حفظ آن كرده برقرار مى دارند)) (والذين يصلون ما امراللّه به ان يوصل ).
                  انـسـان ارتـبـاطـى بـا خدا, ارتباطى با پيامبران و رهبران , ارتباطى با ساير انسانهااعم از دوست و همسايه و خويشاوند و برادران دينى و همنوعان دارد, و ارتباطى نيز با خودش , همه اين پيوندها را بايد محترم شمرد.
                  در حقيقت انسان يك موجود منزوى و جدا و بريده از عالم هستى نيست بلكه سر تا پاى وجود او را پيوندها و علاقه ها و ارتباطها تشكيل مى دهد.
                  سـومين و چهارمين برنامه طرفداران حق آن است كه : ((آنها از پروردگارشان ,حشيت دارند و از بدى حساب (در دادگاه قيامت ) مى ترسند)) (ويخشون ربهم ويخافون سو الحساب ).
                  (آيه ) پنجمين برنامه آنها استقامت است , در برابر تمام مشكلاتى كه درمسير اطاعت و ترك گناه و جـهاد با دشمن و مبارزه با ظلم و فساد وجوددارد آن هم صبر و استقامتى براى جلب خشنودى پـروردگار, و لذا مى فرمايد: ((آنها كسانى هستند كه به خاطر جلب رضايت پروردگارشان صبر و استقامت به خرج دادند))(والذين صبروا ابتغا وجه ربهم ).
                  اين جمله دليل روشنى است بر اين كه صبر و شكيبايى و بطوركلى هرگونه عمل خير در صورتى ارزش دارد كـه ((ابـتـغا وجه اللّه )) و براى خدا باشد, و اگرانگيزه هاى ديگرى از قبيل رياكارى و جلب توجه مردم و يا حتى براى ارضاى غرورخود, كارى را انجام دهد بى ارزش است .
                  ششمين برنامه آنها اين است كه ((آنها نماز را بر پا مى دارند)) (واقامواالصلوة ).
                  چه چيز مهمتر از اين است كه انسان هر صبح و شام رابطه و پيوند خود را باخدا تجديد كند, با او به راز و نياز برخيزد و به ياد عظمت او و مسؤوليتهاى خويش بيفتد, و در پرتو اين كار, گرد و غبار و زنگار گناه را از دل و جان بشويد.
                  و بـه دنـبال آن هفتمين برنامه حقجويان را با اين عبارت بيان مى كند: آنهاكسانى هستند كه ((از آنچه به آنان روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى كنند))(وانفقوا مما رزقناهم سرا وعلا نية ).
                  نماز پيوند انسان را با ((خدا)) و زكوة پيوند او را با ((خلق )) محكم مى كند.
                  بالاخره هشتمين و آخرين برنامه آنها اين است كه : ((آنها به وسيله حسنات ,سيئات خود را از ميان مى برند)) (ويدرؤن بالحسنة السيئة ).

                  و هـر انـدازه گـناه و لغزش آنها بزرگتر باشد به همان اندازه حسنات بيشترى انجام مى دهند, تا وجود خود و جامعه را از لوث گناه با آب حسنات بشويند.
                  ايـن احـتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه آنها بدى را با بدى تلافى نمى كنند, بلكه سعى دارند اگر از كسى نسبت به آنها بدى برسد, با انجام نيكى درحق وى , او را شرمنده و وادار به تجديد نظر كنند.
                  و در پـايـان آيـه پـس از ذكـر بـرنامه هاى مختلف گذشته اشاره به عاقبت كار((اولواالالباب )) و انديشمندان و طرفداران حق و عاملان به اين برنامه ها كرده ,مى فرمايد: ((عاقبت نيك سراى ديگر براى آنهاست )) (اولئك لهم عقبى الدار).
                  (آيـه ) ايـن آيـه در تـوضـيح اين سرانجام نيك و عاقبت خير مى گويد:سرانجام كار آنها ((باغهاى جـاويـدان بـهشت است كه هم خودشان وارد آن مى شوند وهم پدران و همسران و فرزندان صالح آنها)) (جنات عدن يدخلونها ومن صلح من آبائهم وازواجهم وذرياتهم ).
                  و چـيـزى كه اين نعمتهاى بزرگ و بى پايان را تكميل مى سازد, اين است كه ((فرشتگان از هر درى برآنها وارد مى شوند))(والملا ئكة يدخلون عليهم من كل باب ).
                  (آيه ) و به آنها مى گويند: ((سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان ))(سلا م عليكم بما صبرتم ).
                  آن صـبـرها و استقامتهاى شما در راه انجام وظائف و مسؤوليتها و تحمل شدائد و مصائب بوده كه اين سلامت را به وجود آورد, در اينجا در نهايت امنيت وآرامش خواهيد بود.
                  و در پايان مى فرمايد: ((چه پايان نيك و چه عاقبت خوبى )) ؟ (فنعم عقبى الدار).
                  از آيـات قـرآن و روايـات بـه خـوبى استفاده مى شود كه بهشت درهايى دارد كه اشاره به اعمال و كـارهـايـى اسـت كـه سـبـب ورود به بهشت مى شوند و جالب اين كه در قرآن مى خوانيم : جهنم ((هفت )) در دارد, و طبق روايات , بهشت داراى ((هشت )) در است اشاره به اين كه طرق وصول به سـعـادت و بـهشت جاويدان از طرق وصول به جهنم بيشتر است , و رحمت خدا بر غضب او پيشى مى گيرد.
                  (آيه ).
                  دنياپرستان تبهكار !.
                  از آنـجـا كـه نـيك و بد همواره در مقايسه با يكديگر به خوبى روشن مى گرددپس از ذكر صفات ((اولـواالا لباب )) در اينجا بخشى از صفات اصلى مفسدان و آنها كه عقل و انديشه واقعى خود را از دسـت داده انـد بيان مى دارد, مى گويد: ((و آنها كه عهد الهى را بعد از محكم كردن مى شكنند, و پـيوندهايى را كه خدا فرمان به برقرارى آن داده , قطع مى كنند, و در روى زمين افساد مى نمايند, لـعـنـت و مـجـازات سـراى ديگر از آنهاست )) (والذين ينقضون عهداللّه من بعد ميثاقه ويقطعون ماامراللّه به ان يوصل ويفسدون فى الا رض اولئك لهم اللعنة ولهم سؤ الدار).
                  در حقيقت تمام مفاسد عقيدتى و علمى آنها در سه جمله فوق , خلاصه شده است :.
                  1ـ شكستن پيمانهاى الهى ;Š.
                  كه شامل پيمانهاى فطرى , و پيمانهاى عقلى , و پيمانهاى تشريعى مى شوند.
                  2ـ قطع رابطه ها;Š.
                  رابطه با خدا, رابطه با رهبران الهى , رابطه با خلق , و رابطه با خويشتن .
                  3ـ آخرين قسمت كه ثمره دو قسمت قبل است , فساد در روى زمين است .
                  (آيـه ) در ايـن آيه اشاره به اين مى كند كه روزى و زيادى و كمى آن , به دست خداست : ((خداوند روزى را براى هر كس بخواهد وسيع , و براى هر كس بخواهد تنگ قرار مى دهد)) (اللّه يبسط الرزق لمن يشا ويقدر).
                  اشاره به اين كه آنها به خاطر جلب درآمد بيشتر در روزى زمين فساد مى كنند,پيوندهاى خدايى را مى برند, و عهد الهى را مى شكنند تا درآمد و بهره بيشترى اززندگى مادى پيدا كنند, توجه به اين حقيقت ندارند كه روزى و كم و زياد آن به دست خداست .
                  سـپـس اضـافـه مـى كـند كه : پيمان شكنان و مفسدان فى الارض ((تنها به زندگى دنيا خشنود و خـوشحالند در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت , متاع ناچيزى بيش نيست )) (وفرحوا بالحيوة الدنيا وما الحيوة الدنيا فى الا خرة الا متاع ).
                  (آيـه ) از آنـجا كه در اين سوره بسيارى از بحثها پيرامون توحيد و معاد ورسالت پيامبر(ص ) است , ايـن آيه بار ديگر به سراغ مساله دعوت پيامبر اسلام مى رود و يكى از ايرادات منكران لجوج را بيان كـرده , مـى گـويـد: ((و كـافران مى گويند:چرا معجزه اى از سوى پروردگارش بر او نازل نشده است )) (ويقول الذين كفروا لولا انزل عليه آية من ربه ).
                  آنها انتظار دارند كه پيامبر به صورت يك ((خارق العاده گر)) در گوشه اى بنشيندو هر يك از آنها از در وارد شوند, و هر معجزه اى مايل هستند پيشنهاد كنند او هم بلافاصله به آنها ارائه دهد, و تازه آنها اگر مايل نبودند ايمان نياورند!.
                  قرآن در پاسخ آنها مى گويد: اى پيامبر ! به اينها ((بگو: كه خداوند هر كه رابخواهد گمراه مى كند و هـر كـس كـه بـه سـوى او بـاز گردد مشمول هدايتش قرارمى دهد)) (قل ان اللّه يضل من يشا ويهدى اليه من اناب ).
                  اشـاره بـه اين كه كمبود شما از ناحيه اعجاز نيست , بلكه كمبود شما از درون وجود خودتان است , لجاجتها, تعصبها, جهالتها, و گناهانى كه سد راه توفيق مى شود مانع از ايمان شماست .
                  جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد.
                  (آيه ) در اين آيه تفسير بسيار جالبى از ((من اناب )) (آنها كه به سوى خدابازگشته اند) بيان كرده , مى فرمايد: ((اينان كسانى هستند كه ايمان آورده اند ودلهايشان به ذكر خدا مطمئن و آرام است )) (الذين آمنوا وتطمئن قلوبهم بذكراللّه ).
                  و بـعد به عنوان يك قاعده كلى و اصل جاويدان و فراگير مى فرمايد: ((آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مى گيرد)) (الا بذكراللّه تطمئن القلوب ).
                  (آيـه ) و در ايـن آيـه بـا ذكر سرنوشت و پايان كار افراد با ايمان مضمون آيات قبل راچنين تكميل مـى كـنـد: ((آنـهـايـى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترين زندگى براى آنهاست و سـرانجام كارشان بهترين سرانجامها خواهد بود)) (الذين آمنوا وعملوالصالحات طوبى لهم وحسن مــاب ).
                  ذكر خدا چيست و چگونه است ؟.
                  گـفـتـه انـد ((ذكـر دوگونه است : ذكر قلبى و ذكر زبانى و هريك از آنها دوگونه است يا پس از فراموشى است و يا بدون فراموشى )).
                  و بـه هـر حال در آيه فوق منظور از ذكر خدا كه مايه آرامش دلهاست تنها اين نيست كه نام او را بر زبـان آورد و مـكرر تسبيح و تهليل و تكبير گويد, بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عـظمتش و علم و آگاهيش و حاضر و ناظر بودنش گردد, و اين توجه , مبدا حركت و فعاليت در وجـود او بـه سـوى جهاد و تلاش ونيكيها گردد و ميان او و گناه سد مستحكمى ايجاد كند, اين است حقيقت ((ذكر)) كه آن همه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است .
                  در حديث مى خوانيم ;Š از وصايايى كه پيامبر به على (ع ) فرمود اين بود:.
                  ((اى عـلى ! سه كار است كه اين امت طاقت آن را ندارند (و از همه كس ساخته نيست ) مواسات با بـرادران ديـنى در مال , و حق مردم را از خويشتن دادن , وياد خدا در هر حال , ولى ياد خدا (تنها) سبحان اللّه والحمدللّه ولا اله الا اللّه واللّه اكبرنيست , بلكه ياد خدا آن است كه هنگامى كه انسان در برابر حرامى قرار مى گيرد ازخدا بترسد و آن را ترك گويد)).
                  آيه ـ شان نزول :.
                  مـمـكـن است اين آيه را پاسخ به گفتار مشركان كه در سوره فرقان آمده است بدانيم كه در برابر دعـوت پـيـامـبـر(ص ) كـه مى گفت : ((براى رحمان سجده كنيد,گفتند:رحمان كيست ))؟ ما رحمان را نمى شناسيم ! اسجدوا للرحمن قالوا وما الرحمن (فرقان /60).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #219
                    تفسير:.
                    هر كار كنى اين لجوجان ايمان نمى آورند!.
                    بـار ديگر قرآن به بحث نبوت باز مى گردد و قسمت ديگرى از گفتگوهاى مشركان و پاسخ آنها را در زمينه نبوت بازگو مى كند:.
                    نخست مى گويد: ((همان گونه (كه پيامبران پيشين را براى هدايت اقوام گذشته فرستاديم ) تو را نيز به ميان امتى فرستاديم كه قبل از آنها امتهاى ديگرى آمدند و رفتند)) (كذلك ارسلناك فى امة قد خلت من قبلها امم ).
                    ((و هدف اين بود كه آنچه را بر تو وحى كرده ايم بر آنها بخوانى )) (لتتلوا عليهم الذى اوحينا اليك ).
                    ((در حالى كه آنها به رحمان كفر مى ورزند)) (وهم يكفرون بالرحمن ).
                    به خداوندى كه رحمتش همگان را در بر گرفته و فيض گسترده و عامش كافرو مؤمن و گبر و ترسا را شامل شده است .
                    ((بگو: (اگر نمى دانيد) رحمان آن خداوندى كه فيض و رحمتش عام است ,پروردگار من است )) (قل هو ربى ).
                    ((هيچ معبودى جز او نيست , من بر او توكل كردم , و بازگشتم به سوى اواست )) لا اله الا هو عليه توكلت واليه متاب ).
                    آيه ـ شان نزول : بعضى از مفسران بزرگ گفته اند: اين آيه در پاسخ جمعى از مشركان ((مكه )) نازل شده است , كه در پشت خانه كعبه نشسته بودند و به دنبال پيامبر((ص ) فرستادند, پيامبر(ص ) (به اميد هدايت آنان ) نزد آنها آمد, عرض كردند:اگر دوست دارى از تو پيروى كنيم اين كوههاى مكه را به وسيله قرآنت عقب بران تاكمى اين زمين تنگ و محدود ما گسترش يابد!.
                    تو به گمان خود كمتر از داوود نيستى كه خداوند كوهها را براى او مسخر كرده بود, يا اين كه باد را مسخر ما گردان , همان گونه كه مسخر سليمان بود, و نيز جدت ((قصى )) (جد طايفه قريش ) را زنده كن , زيرا عيسى (ع ) مردگان را زنده مى كرد و توكمتر از عيسى نيستى !.
                    در اين هنگام آيه نازل شد كه شما همه آنچه را مى گوييد از سر لجاجت است نه براى ايمان آوردن ! .
                    تـفـسير: همان گونه كه در شان نزول آمد, اين آيه پاسخ به بهانه جويانى است كه از سرلجاجت نه بـراى ايـمـان آوردن از پـيامبر درخواست معجزات اقتراحى مى كردند,مى فرمايد: ((حتى اگر به وسـيـلـه قـرآن كـوهـها به حركت درآيند و زمينها, قطعه قطعه شوند, و به وسيله آن با مردگان صـحـبت شود)) باز هم ايمان نخواهند آورد ! (ولو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الا رض او كلم به الموتى ).
                    ((ولـى هـمـه ايـن كـارهـا در اختيار خداست )) و هر اندازه لازم بداند انجام مى دهد(بل للّه الا مر جميعا).
                    امـا شـمـا طالب حق نيستيد و اگر بوديد همان مقدار از نشانه هاى اعجاز كه ازپيامبر(ص ) صادر شده براى ايمان آوردن كاملا كافى بود.
                    سـپس اضافه مى كند: ((آيا كسانى كه ايمان آورده اند نمى دانند كه اگر خدابخواهد همه مردم را بالاجبار هدايت مى كند)) (افلم يايــس الذين آمنوا ان لويشا اللّه لهدى الناس جميعا).
                    ولـى هـرگـز او چـنـيـن نخواهد كرد, چرا كه اين گونه ايمان اجبارى بى ارزش وفاقد معنويت و تكاملى است كه انسان به آن نياز دارد.
                    بعد اضافه مى كند: ((در عين حال كافران همواره مورد هجوم مصائب كوبنده اى به خاطر اعمالشان هـسـتـنـد)) (ولا يـزال الـذين كفروا تصيبهم بما صنعواقارعة ) كه اين مصائب به صورت بلاهاى مختلف و همچنين جنگهاى كوبنده مجاهدان اسلام بر آنها فرود مى آيد.
                    و اگر اين مصائب در خانه آنان فرود نيايد ((به نزديكى خانه آنها وارد مى شود))(او تحل قريبا من دارهم ) تا عبرت بگيرند و تكانى بخورند و به سوى خدا بازگردند.
                    و اين هشدارها همچنان ادامه خواهد يافت ((تا فرمان نهايى خدا فرا رسد))(حتى ياتى وعداللّه ).
                    ايـن فـرمان نهايى ممكن است اشاره به مرگ , يا روز قيامت باشد و يا به گفته بعضى ((فتح مكه )) كه آخرين قدرت دشمن را درهم شكست .
                    و بـه هـر حال وعده خدا قطعى است , ((و خداوند هيچ گاه از وعده خودتخلف نخواهد كرد)) (ان اللّه لا يخلف الميعاد).
                    (آيـه ) در ايـن آيـه روى سـخـن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: تنها تونيستى كه با تقاضاهاى گـونـاگـون و پـيـشـنهاد معجزات اقتراحى از طرف اين گروه كافربه استهزا و سخريه كشيده شـده اى , ايـن يـك سـابـقه طولانى در تاريخ انبيا دارد ((وبسيارى از رسولان پيش از تو نيز مورد استهزا واقع شدند)) (ولقد استهزئ برسل من قبلك ).
                    ولى ما اين كافران را فورا مجازات نكرديم , ((بلكه به آنها مهلت داديم ))(فامليت للذين كفروا).
                    شايد بيدار شوند و به راه حق بازگردند و يا حداقل اتمام حجت كافى بر آنهابشود چرا كه اگر آنها بدكار و گنهكارند مهربانى خداوند و لطف و كرم و حكمت اوجايى نرفته است !.
                    ولـى بـه هـر حال اين مهلت و تاخير به آن معنى نيست كه مجازات و كيفر آنان فراموش شود, لذا ((پـس (از اين مهلت ) آنها را گرفتيم , ديدى مجازات من چگونه بود)) ؟! اين سرنوشت در انتظار قوم لجوج تو نيز هست (ثم اخذتهم فكيف كان عقاب ).
                    (آيه ).
                    چگونه خدا را با بتها قرين مى سازيد ؟!.
                    در ايـن آيـه بـار ديـگـر بـه بحث در باره توحيد و شرك باز مى گردد و مردم را بااين دليل روشن مخاطب مى سازد كه : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده (و حافظ ونگهبان و مراقب همه است ) و اعـمال همه را مى بيند)) همچون كسى است كه هيچ يك از اين صفات را ندارد ؟ (افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت ).
                    سـپـس به عنوان تكميل بحث گذشته و مقدمه اى براى بحث آينده ,مى فرمايد: ((و آنها براى خدا شريكهايى قرار دادند)) (وجعلوا للّه شركا).
                    بلافاصله از چند طريق به آنها پاسخ مى دهد.
                    نخست مى گويد: ((بگو: اين شريكها را نام ببريد)) (قل سموهم ).
                    يـعـنـى چـگـونه يك عده موجودات بى نام و نشان و بى ارزش و بى اثر را دررديف پروردگار قادر متعال قرار مى دهيد؟.
                    دوم ايـن كـه چـگـونـه چـنـين شريكى وجود دارد كه خداوند كه به پندار شما شريك آنهاست از وجـودشـان هـيچ گونه اطلاعى ندارد با اين كه علمش همه جهان را در برگرفته ((آيا به او خبر مى دهيد از چيزى كه وجود آن را در زمين نمى داند)) (ام تنبئونه بما لا يعلم فى الا رض ).
                    سـوم ايـن كـه : خـود شـمـا هم در واقع در دل , ايمان به چنين چيزى نداريد,((تنها به يك سخن ظـاهـرى تـوخـالـى )) كه در آن هيچ مفهوم صحيحى نهفته نيست قناعت كرده ايد (ام بظاهر من القول ).
                    بـه هـمـيـن دلـيل اين مشركان هنگامى كه در تنگناهاى سخت زندگى قرارمى گيرند به سراغ ((اللّه )) مى روند چرا كه در دل مى دانند كارى از بتها ساخته نيست .
                    چـهارم اين كه : اين مشركان درك صحيح و درستى ندارند, و چون پيرو هوى و هوس و تقليدهاى كـوركـورانـه انـد, قـادر بـه قضاوت عاقلانه و صحيح نيستند, و به همين دليل به اين گمراهى و ضلالت كشيده شده اند ((بلكه در نظر كافران ,دروغهايشان زينت داده شده (و بر اثر ناپاكى درون , چـنـين مى پندارند كه واقعيتى دارد) و آنها از راه (خدا) باز داشته شده اند)) (بل زين للذين كفروا مكرهم وصدواعن السبيل ).
                    ((و هـركـس را خدا گمراه سازد, راهنمايى براى او وجود نخواهد داشت ))(ومن يضلل اللّه فما له من هاد).
                    ((اضـلال الـهـى )) بـه مـعـنـى عـكس العمل كارهاى نادرست و غلط خود انسان است كه او را به گمراهيها مى كشاند, و از آنجا كه اين خاصيت را خدا در اين گونه اعمال قرار داده , به خدا نسبت داده مى شود.
                    (آيـه ) و در ايـن آيه به مجازاتهاى دردناك آنها در دنيا و آخرت كه طبعاشامل شكست و ناكامى و سيه روزى و آبروريزى و غير آن مى شود, اشاره كرده چنين مى گويد: ((براى آنها در زندگى دنيا مـجازاتى است و مجازات آخرت سخت ترو شديدتر است )) (لهم عذاب فى الحيوة الدنيا ولعذاب الا خرة اشق ).
                    چـرا كه دائمى و هميشگى و جسمانى و روحانى و توام با انواع ناراحتيهااست : و اگر گمان كنند راه فرار و وسيله دفاعى در برابر آن دارند, سخت دراشتباهند چرا كه : ((هيچ چيز در برابر خداوند نمى تواند از آنها دفاع كند)) (وما لهم من اللّه من واق ).
                    (آيه ) بار ديگر در اين آيه سخن از معاد و مخصوصا از نعمتهاى بهشتى وكيفرهاى دوزخى به ميان آمده است .
                    نخست مى گويد: ((توصيف بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده (اين است كه ) نهرهاى آب از زير درختانش جارى است )) (مثل الجنة التى وعدالـمـتقون تجرى من تحتها الا نهار).
                    دومين وصف باغهاى بهشت اين است كه : ((ميوه هاى آن دائمى و هميشگى است )) (اكلها دائم ).
                    نـه هـمـچـون مـيوه هاى اين جهان كه فصلى است و هركدام در فصل خاصى آشكار مى شود بلكه گاهى بر اثر آفت و بلا ممكن است در يك سال اصلا نباشد.
                    و همچنين ((سايه آنها)) نيز هميشگى است (وظلها).
                    از اين جمله روشن مى شود كه باغهاى بهشت خزان ندارند, و نيز از آن معلوم مى شود كه تابش نور آفتاب يا همانند آن در بهشت هست .
                    و در پـايان آيه بعد از بيان اين اوصاف سه گانه بهشت مى گويد: ((اين است سرانجام پرهيزكاران , ولى سرانجام كافران آتش است )) ! (تلك عقبى الذين اتقواوعقبى الكافرين النار).
                    در ايـن تعبير زيبا, نعمتهاى بهشتى با لطافت و به تفصيل بيان شده , اما درمورد دوزخيان در يك جمله كوتاه , و خشك و خشن مى گويد: ((عاقبت كارشان جهنم است ))!.
                    (آيه ).
                    خداپرستان و احزاب !.
                    در ايـن آيـه اشـاره بـه عـكـس الـعـمل متفاوت مردم در برابر نزول آيات قرآن شده است كه افراد حـقـيـقـت جـو و حـق طلب چگونه در برابر آنچه بر پيامبر نازل مى شدتسليم و خوشحال بودند و معاندان و افراد لجوج به مخالفت بر مى خاستند.
                    نـخـست مى گويد: ((آنها كه كتاب آسمانى در اختيارشان قرار داده ايم از آنچه بر تونازل مى شود خوشحالند)) (والذين آتيناهم الكتاب يفرحون بما انزل اليك ).
                    يعنى حق طلبان يهود و نصارى و مانند آنها از نزول اين آيات بر تو خوشحال و خشنودند, چرا كه از يك سو آن را هماهنگ با نشانه هايى كه در دست دارندمى بينند و از سوى ديگر مايه آزادى و نجات آنها از شر خرافات و عالم نمايان يهود ومسيحيت و امثال آنهاست كه آنان را به قيد و بند كشيده , و از آزادى فكرى و تكامل انسانى محروم داشته بودند.
                    سـپـس اضـافـه مـى كند: ((ولى جمعى از احزاب قسمتى از آياتى را كه بر تو نازل شده است انكار مى كنند)) (ومن الا حزاب من ينكر بعضه ).
                    منظور از اين گروه همان جمعيت از يهود و نصارى بوده اند كه تعصبهاى قومى و مذهبى و مانند آن بـر آنـهـا غـلـبـه داشـتـه , و در برابر كتب آسمانى خودشان نيزتسليم نبودند, آنها در حقيقت ((احزاب )) و گروههايى بودند كه تنها خط حزبى خودشان را دنبال مى كردند.
                    يـا اشـاره بـه مـشركان بوده باشد كه آيين و مذهبى نداشتند بلكه احزاب وگروههاى پراكنده اى بودند كه مخالفت با قرآن و اسلام آنها را متحد ساخته بود.
                    در پـايـان آيـه به پيامبر(ص ) دستور مى دهد كه , به مخالفت و لجاجت اين و آن اعتنا مكن بلكه در خـط اصـيـل و صـراط مـسـتقيم خود بايست و((بگو: من تنها مامورم كه اللّه و خداى يگانه يكتا را بـپـرسـتـم و هـيـچ شريكى براى او قائل نشوم , فقط به سوى او دعوت مى كنم و بازگشت من (و همگان ) به سوى اوست )) (قل انما امرت ان اعبداللّه ولا اشرك به اليه ادعوا واليه مـاب ).
                    اشـاره بـه ايـن كه , موحد راستين و خداپرست حقيقى جز تسليم در برابر همه فرمانهاى خدا هيچ خط و برنامه اى ندارد.
                    (آيـه ) قرآن همچنان مسائل مربوط به نبوت را دنبال مى كند, در اين آيه مى فرمايد: ((همان گونه (كـه بر اهل كتاب و پيامبران پيشين كتاب آسمانى فرستاديم )اين قرآن را نيز بر تو نازل كرديم در حالى كه مشتمل بر احكام روشن و آشكار است ))(وكذلك انزلناه حكما عربيا).
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #220

                      منظور از توصيف قرآن به صفت ((عربى )) اين است كه احكامش واضح وآشكار و جاى سؤاستفاده و تعبيرهاى مختلف ندارد.
                      بـعـد بـا لـحـنى تهديدآميز و قاطع , پيامبر(ص ) را مخاطب ساخته , مى گويد: ((واگر از هوى و هـوسـهـاى آنها بعد از آن كه آگاهى بر تو آمده پيروى كنى (به كيفر الهى مجازات خواهى شد و) هيچ كس در برابر خدا قدرت حمايت از تو و نگهداريت رانخواهد داشت )) (ولئن اتبعت اهواهم بعد ماجاك من العلم مالك من اللّه من ولي ولا واق ).
                      گرچه احتمال انحراف , مسلما در پيامبر(ص ) با آن مقام عصمت و معرفت وآگاهى وجود نداشته , اما اين تعبير روشن مى سازد كه خدا با هيچ كس ارتباطخصوصى و به اصطلاح خويشاوندى ندارد, و حتى اگر پيامبر, مقامش والا است به خاطر تسليم و عبوديت و ايمان و استقامت اوست .
                      (آيه ) اين آيه در حقيقت پاسخى است به ايرادات مختلفى كه دشمنان پيامبر(ص ) داشتند;Š از جمله ايـن كـه : گـروهـى مـى گـفتند مگر پيامبر ممكن است ازجنس بشر باشد, و همسر اختيار كند و فـرزندانى داشته باشد, قرآن به آنها پاسخ ‌مى گويد: اين امر تازه اى نيست ((ما پيش از تو پيامبران بـسـيـارى فـرسـتـاديم و براى آنهاهمسران و فرزندان قرار داديم )) (ولقد ارسلنا رسلا من قبلك وجعلنا لهم ازواجاوذرية ).
                      ديگر اين كه آنها انتظار دارند كه هر معجزه اى را پيشنهاد مى كنند و هر چه هوى و هوسشان اقتضا مـى كـنـد انجام دهى ـچه ايمان بياورند يا نياورندـ ولى آنهابايد بدانند: ((هيچ پيامبرى نمى تواند معجزه اى جز به فرمان خداوند بياورد)) (وماكان لرسول ان ياتى باية الا باذن اللّه ).
                      سومين ايراد اين بود كه پيامبر اسلام (ص ) آمده و احكامى از تورات يا انجيل را دگرگون ساخته .
                      آيه در آخرين جمله خود به آنها پاسخ مى گويد كه : ((براى هر زمانى حكم وقانونى مقرر شده )) تا بشريت به مرحله بلوغ نهايى برسد و آخرين فرمان صادر شود(لكل اجل كتاب ).
                      بـنابراين جاى تعجب نيست كه يك روز تورات را نازل كند, و روز ديگر انجيل را, وسپس قرآن را, چرا كه بشريت در زندگى متحول و متكامل خود, نياز به برنامه هاى متفاوت و گوناگونى دارد.
                      (آيـه ) ايـن آيـه به منزله تاكيد و استدلالى است بر آنچه در ذيل آيه قبل گفته شد و آن اين كه هر حـادثـه و هـر حكم و فرمانى , زمان معينى دارد و اگر مى بينى بعضى از كتاب آسمانى جاى بعض ديـگـر را مى گيرند به خاطر آن است كه ((خداوندهر چيزى را بخواهد محو مى كند (همان گونه كـه بـه مـقـتضاى اراده و حكمت خويش ) امورى را اثبات مى نمايد, و كتاب اصلى و ام الكتاب نزد اوست )) (يمحواللّه ما يشا ويثبت وعنده ام الكتاب ).
                      (آيـه ) سـرانـجـام بـه عـنوان تاكيد بيشتر در مورد مجازاتهايى كه پيامبر(ص )وعده مى داد و آنها انتظارش را مى كشيدند و حتى ايراد مى كردند كه چرا اين وعده هاى تو عملى نمى شود, مى فرمايد: ((و اگـر پـاره اى از آنـچـه را به آنها وعده داديم (از پيروزى تو و شكست آنها و رهايى پيروان تو و اسـارت پـيروان آنها) دردوران حياتت به تو نشان دهيم و يا تو را پيش از آن كه اين وعده ها تحقق پـذيـرد ازدنـيـا بـبـريـم در هـر صورت وظيفه تو ابلاغ رسالت است و وظيفه ما گرفتن حساب ازآنهاست )) (وان ما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فانما عليك البلا غ وعليناالحساب ).

                      لوح محو و اثبات و ام الكتاب ـ.
                      جمله ((يمحواللّه ما يشا ويثبت )) يك قانون كلى را بيان مى كند كه در منابع مختلف اسلامى نيز به آن اشـاره شـده است , و آن اين كه : تحقق موجودات وحوادث مختلف جهان دو مرحله دارد: يكى مـرحـلـه قـطـعـيـت كـه هـيـچ گـونه دگرگونى در آن راه ندارد (و در آيه فوق از آن تعبير به ((ام الـكـتاب )), كتاب مادر شده است ) وديگرى مرحله غيرقطعى به تعبير ديگر ((مشروط)) است كه در اين مرحله دگرگونى در آن راه دارد, و از آن تعبير به مرحله محو و اثبات مى شود.
                      گـاهـى نيز از اين دو, تعبير به ((لوح محفوظ)) و ((لوح محو و اثبات )) مى شود,گويى در يكى از اين دو لوح , آنچه نوشته شده است به هيچ وجه دگرگونى در آن راه ندارد و كاملا محفوظ است و امـا ديـگـرى مـمكن است , چيزى در آن نوشته شود وسپس محو گردد و به جاى آن چيز ديگرى نوشته شود.
                      از امـام بـاقـر(ع ) چـنـيـن نـقل شده كه فرمود: ((قسمتى از حوادث حتمى است كه حتما تحقق مـى پـذيرد, و قسمت ديگرى مشروط به شرائطى است در نزد خدا كه هركدام را صلاح بداند مقدم مى دارد و هركدام را اراده كند محو مى كند, و هركدام رااراده كند اثبات مى نمايد)).
                      (آيه ).
                      انسانها و جامعه ها از ميان مى روند و خدا مى ماند:.
                      از آنـجا كه در آيات گذشته روى سخن با منكران رسالت پيامبر(ص ) بود دراينجا نيز همان بحث تعقيب شده است .
                      نخست مى گويد: اين مغروران لجوج ((آيا نديدند كه ما پيوسته به سراغ زمين مى آييم و از اطراف (و جوانب ) آن كم مى كنيم )) ؟! (اولم يروا انا ناتى الا رض ننقصها من اطرافها).
                      روشـن اسـت كـه مـنظور از ((زمين )) در اينجا ((اهل زمين )) است , يعنى , آيا آنها به اين واقعيت نمى نگرند كه پيوسته اقوام و تمدنها و حكومتها در حال زوال و نابودى هستند؟.
                      و اين هشدارى است به همه مردم اعم از نيك و بد حتى علما و دانشمندان كه اركان جوامع بشرى هـسـتـند و با از ميان رفتن يك تن آنها گاهى دنيايى به نقصان مى گرايد, هشدارى است گويا و تكان دهنده !.
                      سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: ((حـكـومت و فرمان از آن خداست و هيچ كس را ياراى رد احكام او يا جلوگيرى از فرمان او نيست )) (واللّه يحكم لا معقب لحكمه ).
                      ((و او سريع الحساب است )) (وهو سريع الحساب ).
                      (آيـه ) در ايـن آيه بحث فوق را ادامه مى دهد و مى گويد: تنها اين گروه نيستند كه با توطئه ها و مـكـرهـا بـه مبارزه با تو برخاسته اند بلكه ((آنها كه پيش از اين گروه بودندنيز چنين توطئه ها و مكرها داشتند)) (وقد مكر الذين من قبلهم ).
                      اما نقشه هايشان نقش بر آب و توطئه هايشان به فرمان خدا خنثى شد, چرا كه او از همه كس به اين مسائل آگاهتر است , بلكه ((تمام طرحها و نقشه ها از آن خداست )) (فلله المكر جميعا).
                      اوست كه از كار و بار هر كس آگاه است و ((مى داند هر كسى چه كارى مى كند))(يعلم ما تكسب كل نفس ).
                      و سپس با لحنى تهديدگونه آنها را از پايان كارشان برحذر مى دارد و مى گويد(كافران به زودى خـواهند دانست كه پايان كار و سرانجام نيك و بد در سراى ديگر ازآن كيست )) ؟ (وسيعلم الكفار لمن عقبى الدار).
                      (آيـه ) در ايـن آيـه ـهـمان گونه كه اين سوره در آغاز از نام قرآن و كتاب اللّه شروع شده ـ با تاكيد بيشترى روى معجزه بودن قرآن , سوره رعد را پايان مى دهد,مى گويد: ((اين كافران مى گويند تو پيامبر نيستى )) (ويقول الذين كفروا لست مرسلا ).
                      هر روز بهانه اى مى تراشند, هر زمان تقاضاى معجزه اى دارند و آخر كار هم باز مى گويند تو پيامبر نيستى !.
                      در پـاسـخ آنـها ((بگو: همين كافى است كه دو كس ميان من و شما گواه باشديكى اللّه و ديگرى كـسـانـى كه علم كتاب و آگاهى از قرآن نزد آنهاست )) ! (قل كفى باللّه شهيدا بينى وبينكم ومن عنده علم الكتاب ).
                      هـم خـدا مـى داند كه من فرستاده اويم , و هم آنها كه از اين كتاب آسمانى من يعنى قرآن آگاهى كافى دارند.
                      و اين تاكيدى است مجدد بر اعجاز قرآن از جنبه هاى مختلف .
                      ((پايان سوره رعد)).
                      سوره ابراهيم [14].
                      ايـن سوره داراى 52 آيه است كه در ((مكه )) نازل شده به استثناى آيات 28 و 29, كه طبق گفته بسيارى از مفسران در ((مدينه )) در باره كشتگان مشركان در بدر نازل گرديده است .
                      محتواى سوره :.
                      چـنـانـكـه از نـام سـوره پـيـداست , قسمتى از آن در باره قهرمان توحيد ابراهيم بت شكن (بخش نيايشهاى او) نازل گرديده است .
                      بـخـش ديگرى از اين سوره اشاره به تاريخ انبياى پيشين همچون نوح , موسى و قوم عاد و ثمود, و درسهاى عبرتى كه در آنها نهفته است مى باشد.
                      خـلاصـه ايـن سـوره مـجـمـوعه اى است از بيان اعتقادات و اندرزها و موعظه هاو سرگذشتهاى عبرت انگيز اقوام پيشين و بيان هدف رسالت پيامبران و نزول كتب آسمانى .
                      فضيلت تلاوت اين سوره :.
                      از پيامبر اكرم (ص ) نقل شده است كه فرمود: ((كسى كه سوره ابراهيم و حجررا بخواند, خداوند به تعداد هر يك از آنها كه بت مى پرستيدند و آنها كه بت نمى پرستيدند, ده حسنه به او مى بخشد)).
                      همان گونه كه بارها گفته ايم پاداشهايى كه در باره تلاوت سوره هاى قرآن واردشده پاداشى است در برابر خواندن توام با انديشه و سپس عمل .
                      به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                      (آيه ).
                      بيرون آمدن از ظلمتها به نور:.
                      اين سوره همانند بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه شروع شده است نكته اى كه تذكر آن را در ايـنجا لازم مى دانيم اين است كه از 29 سوره اى كه باحروف مقطعه آغاز شده , درست در 24 مورد از آنها بلافاصله سخن از قرآن مجيد به ميان آمده است كه نشان مى دهد پيوندى ميان اين دو يـعـنى حروف مقطعه و قرآن برقرار است , و ممكن است خداوند بخواهد با اين بيان روشن كند كـه ايـن كـتـاب بـزرگ آسمانى با اين محتواى پرعظمت كه رهبرى همه انسانها را به عهده دارد ازمواد ساده اى به نام ((حروف الفبا)) تشكيل يافته و اين نشانه اهميت اين اعجاز است .
                      به هر حال بعد از ذكر حروف ((الف , لام , را)) (الر).
                      مـى فرمايد: ((اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم به اين منظور كه مردم را ازگمراهيها به سوى نور خارج كنى )) (كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور).
                      در حـقـيقت تمام هدفهاى تربيتى و انسانى , معنوى و مادى نزول قرآن , درهمين يك جمله جمع اسـت : ((بـيـرون سـاخـتن از ظلمتها به نور)) ! از ظلمت جهل به نور دانش , از ظلمت كفر به نور ايـمـان , از ظلمت ستمگرى و ظلم به نور عدالت , ازظلمت فساد به نور صلاح , از ظلمت گناه به نور پاكى و تقوا, و از ظلمت پراكندگى وتفرقه به نور وحدت .
                      و از آنجا كه سرچشمه همه نيكيها, ذات پاك خداست , و شرط اساسى درك توحيد, توجه به همين واقـعـيـت اسـت بـلافـاصله اضافه مى كند: همه اينها ((به اذن پروردگارشان (پروردگار مردم ) مى باشد)) (باذن ربهم ).
                      سـپـس بـراى تـوضيح و تبيين بيشتر هدايت به سوى نور مى فرمايد: ((به سوى راه خداوند عزيز و حميد)) (الى صراط العزيز الحميد).
                      خـداونـدى كـه عـزتـش دلـيل قدرت اوست , و حميد بودنش نشانه مواهب ونعمتهاى بى پايان او مى باشد.
                      (آيـه ) در ايـن آيـه بـه عـنـوان مـعـرفى خداوند, درسى از توحيد بيان كرده ,مى گويد: ((همان خـداونـدى كـه آنچه در آسمان و زمين است از آن اوست )) (اللّه الذى له ما فى السموات وما فى الا رض ).
                      و در پايان آيه توجه به مساله معاد ـبعد از توجه به مبداـ داده , مى گويد(واى بر كافران از عذاب شديد)) رستاخيز (وويل للكافرين من عذاب شديد).
                      (آيـه ) و در اين آيه بلافاصله كافران را معرفى مى كند و با ذكر, سه قسمت از صفات آنها و ضعشان را كاملا مشخص مى سازد بطورى كه هر كس در اولين برخورد بتواند آنها را بشناسد.
                      نـخـسـت مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه زندگى پست اين جهان را بر زندگى آخرت مقدم مى شمرند)) (الذين يستحبون الحيوة الدنيا على الا خرة ).
                      و همه چيز حتى ايمان و حق را فداى منافع پست و شهوات و هوسهاى خودمى سازند.
                      سـپـس مـى گـويـد: آنها به اين مقدار هم قانع نيستند بلكه علاوه بر گمراهى خودشان سعى در گـمراه ساختن ديگران هم دارند: ((آنها (مردم را) از راه خدا بازمى دارند)) (ويصدون عن سبيل اللّه ).
                      بلكه علاوه بر آن ((سعى مى كنند آن را دگرگون نشان دهند)) (ويبغونها عوجا).
                      در حـقـيقت آنها هوسها را زينت مى دهند, مردم را تشويق به گناه مى نمايند, واز درستى و پاكى مـى تـرسـانـنـد و با تمام قوا مى كوشند ديگران را همرنگ خود سازندو با افزودن خرافات , و انواع تحريفها, و ابداع سنتهاى زشت و كثيف به اين هدف برسند.
                      روشن است ((اين افراد (با داشتن اين صفات و اعمال ) در گمراهى بسياردورى هستند)) (اولئك فى ضلا ل بعيد).
                      هـمان گمراهى كه بازگشتشان به راه حق بر اثر بعد و دورى مسافت به آسانى امكان پذير نيست ولى اينها همه محصول اعمال خود آنهاست !
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #221
                        .
                        (آيه ) در آيات گذشته سخن از قرآن مجيد و اثرات حياتبخش آن بود, در اين آيه همين موضوع در بعد خاصى تعقيب شده و آن وحدت لسان پيامبران و كتب آسمانى آنها با زبان نخستين قومى است كه به سوى آنها مبعوث شده اند.
                        مـى فرمايد: ((و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش )) (وماارسلنا من رسول الا بلسان قومه ).
                        زيـرا پـيامبران در درجه اول با قوم خود, همان ملتى كه از ميان آنهابرخاسته اند, تماس داشتند و نـخستين شعاع وحى به وسيله پيامبران بر آنهامى تابيد, و نخستين ياران و ياوران آنها از ميان آنان برگزيده مى شدند, بنابراين پيامبربايد به زبان آنها و لغت آنها سخن بگويد ((تا حقايق را به روشنى براى آنان آشكارسازد)) (ليبين لهم ).
                        لـذا دعـوت پـيـامـبران از طريق تبيين و روشنگرى و تعليم و تربيت با همان زبان معمولى و رايج صورت مى گرفته است , نه از طريق يك اثر مرموز و ناشناخته درقلبها.
                        سـپـس اضـافه مى كند: ((بعد (از تبيين دعوت الهى براى آنها) خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى كند و هركس را بخواهد هدايت مى نمايد)) (فيضل اللّه من يشاويهدى من يشا).
                        اشاره به اين كه هدايت و ضلالت در نهايت امر, كار پيامبران نيست , كار آنهاابلاغ و تبيين است , اين خداست كه راهنمايى و هدايت واقعى بندگانش را دردست دارد.
                        ولـى براى اين كه تصور نشود معنى اين سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشراست , بلافاصله اضافه مى كند: ((و او عزيز حكيم است )) (وهو العزيز الحكيم ).
                        به مقتضاى عزت و قدرتش , بر هر چيز تواناست , اما به مقتضاى حكمتش بى جهت و بى دليل كسى را هـدايـت و يا كسى را گمراه نمى سازد, بلكه گامهاى نخستين با نهايت آزادى اراده در راه سير الى اللّه از ناحيه بندگان برداشته مى شود وسپس نور هدايت و فيض حق بر قلب آنها مى تابد.
                        هـمچنين آنها كه با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطه ور شدن درشهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم , شايستگى هدايت را از خود سلب كرده اند, ازفيض هدايت محروم , و در وادى ضلالت , گمراه مى شوند.
                        و به اين ترتيب سرچشمه هدايت و ضلالت به دست خود ماست .
                        (آيـه ) در ايـن آيـه بـه يكى از نمونه هاى ارسال پيامبران در مقابل طاغوتهاى عصر خود به منظور خـارج كـردن آنان از ظلمتها به نور اشاره كرده , مى فرمايد: ((و ماموسى را با آيات خود (معجزات گـونـاگـون ) فرستاديم و به او فرمان داديم كه قوم خودت را از ظلمات به سوى نور بيرون آر)) ! (ولقد ارسلنا موسى بياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الى النور).
                        سـپس به يكى از ماموريتهاى بزرگ موسى اشاره كرده , مى فرمايد: ((ايام الهى و روزهاى خدا را به ياد قوم خود بياور)) (وذكرهم بايام اللّه ).
                        ((ايام اللّه )) تمام روزهايى است كه داراى عظمتى در تاريخ زندگى بشر است .
                        هـر روز كـه فـصل تازه اى در زندگى انسانها گشوده , و درس عبرتى به آنها داده وظهور و قيام پـيـامـبـرى در آن بـوده , يا طاغوت و فرعون گردنكشى در آن به قعر دره نيستى فرستاده شده , خـلاصـه هـر روز كه حق و عدالتى بر پا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته , همه آنها از ايام اللّه است .
                        در حـديـثـى از امـام بـاقر(ع ) مى خوانيم كه فرمود: ((ايام اللّه , روز قيام مهدى موعودـعج ـ و روز رجعت و روز قيامت است )).
                        در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((در اين سخن و در همه ايام اللّه , آيات و نشانه هايى است براى هر انسان شكيبا و پراستقامت و شكرگزار)) (ان فى ذلك لا يات لكل صبار شكور).
                        بـه ايـن تـرتيب افراد با ايمان نه در مشكلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مى كنند, و تسليم حوادث مى شوند و نه در روزهاى پيروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت مى گردند.

                        (آيـه ) در ايـن آيـه بـه يـكـى از آن ايـام اللّه و روزهاى درخشان و پربارى كه در تاريخ ‌بنى اسرائيل وجـودداشته و ذكر آن تذكرى براى مسلمانان است , اشاره كرده مى گويد: ((و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : نعمت خدارا متذكر شويد آن زمان كه شما را از چنگال آل فرعون رهايى بخشيد)) (واذ قال موسى لقومه اذكروا نعمة اللّه عليكم اذ انجيكم من آل فرعون ).
                        ((همانها كه شما را به بدترين وجهى عذاب مى كردند, پسرانتان را سرمى بريدند و زنانتان را (براى خـدمـت و كـنـيـزى ) زنده نگه مى داشتند)) (يسومونكم سؤ العذاب ويذبحون ابناكم ويستحيون نساكم ).
                        و در طول تاريخ شيوه هر استعمارگرى چنين بوده است كه قسمتى ازنيروهاى فعال و پرخاشگر و پـرمـقـاومـت را نابود مى كردند, يا با انواع اعتيادها وآلودگيها آنها را عملا بى اثر مى ساختند, و قسمت ديگرى را تضعيف كرده و در مسيرمنافع خود به كار مى انداختند.
                        ((و در اين آزمايش بزرگى از پروردگارتان براى شما بود)) (وفى ذلكم بلا من ربكم عظيم ).
                        نـه تنها در مورد بنى اسرائيل كه در مورد همه اقوام و ملتها, روز رسيدنشان به آزادى و استقلال و كوتاه شدن دست طاغوتها از ((ايام اللّه )) است .
                        (آيـه ) سـپـس اضافه مى كند: ((و (اين را هم به خاطر بياوريد) كه پروردگارشما اعلام كرد اگر شـكـر نـعمتهاى مرا به جا آوريد من بطور قطع نعمتهاى شما راافزون مى كنم و اگر كفران كنيد عـذاب و مـجـازات من شديد است )) (واذ تاذن ربكم لئن شكرتم لا زيدنكم ولئن كفرتم ان عذابى لشديد).
                        ايـن آيـه ممكن است دنباله كلام موسى به بنى اسرائيل باشد و نيز ممكن است يك جمله مستقل و خـطـاب بـه مـسـلمانان بوده باشد, ولى به هر حال از نظر نتيجه چندان تفاوت ندارد و به عنوان درسى سازنده براى ما در قرآن مجيد آمده است .
                        شكر مايه فزونى نعمت و كفر موجب فناست ـ.
                        بـدون شـك خداوند در برابر نعمتهايى كه به ما مى بخشد نيازى به شكر ماندارد, و اگر دستور به شكرگزارى داده آن هم موجب نعمت ديگرى بر ما و يك مكتب عالى تربيتى است .
                        حقيقت شكر تنها تشكر زبانى نيست , بلكه شكر داراى سه مرحله است ;Šنخستين مرحله آن است كه به دقت بينديشيم كه بخشنده نعمت كيست ؟ اين توجه و ايمان و آگاهى پايه اول شكر است , و از آن كـه بگذريم مرحله زبان فرامى رسد, ولى از آن بالاتر مرحله عمل است , شكر عملى آن است كه درسـت بينديشيم كه هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است آن را در مورد خودش صرف كنيم كه اگر نكنيم كفران نعمت كرده ايم .
                        و از اينجا رابطه ميان ((شكر)) و ((فزونى نعمت )) روشن مى شود, چرا كه هرگاه انسانها نعمتهاى خـدا را درسـت در هـمـان هـدفهاى واقعى نعمت صرف كردند, عملاثابت كرده اند كه شايسته و لايق اند و اين لياقت و شايستگى سبب فيض بيشتر وموهبت افزونتر مى گردد.
                        (آيه ) اين آيه تاييد و تكميلى است براى بحث شكرگزارى و كفران كه درآيه قبل گذشت , و آن در ضـمن سخنى از زبان موسى بن عمران نقل شده است ,مى فرمايد: ((و موسى به بنى اسرائيل يادآور شـد كه اگر شما و تمام مردم روى زمين كافر شويد (و نعمت خدا را كفران كنيد هيچ زيانى به او نمى رسانيد) چرا كه اوبى نياز و ستوده است )) (وقال موسى ان تكفروا انتم ومن فى الا رض جميعا فان اللّه لغنى حميد).
                        در حقيقت شكر نعمت و ايمان آوردن به خدا مايه افزونى نعمت شما وتكامل و افتخار خودتان است وگرنه خداوند آنچنان بى نياز است كه اگر تمام كائنات كافر گردند, بر دامان كبريايى او گردى نمى نشيند.
                        (آيه ) سپس به سرنوشت گروههايى از اقوام گذشته در طى چندين آيه مى پردازد, همانها كه در بـرابـر نعمتهاى الهى راه كفران را پيش گرفتند, و در برابردعوت رهبران الهى به مخالفت و كفر بـرخـاسـتـنـد و منطق آنان و سرانجام كار آنها راشرح مى دهد تا تاكيدى باشد بر آنچه در آيه قبل گـفـتـه شد, مى فرمايد: ((آيا خبركسانى كه قبل از شما بودند به شما نرسيده )) ؟ (الم ياتكم نبؤا الذين من قبلكم ).
                        ايـن جـمـلـه ممكن است دنباله گفتار موسى بوده باشد كه در آيه قبل آمده , و ممكن است بيان مستقلى از ناحيه قرآن خطاب به مسلمانان باشد, و از نظر نتيجه تفاوت چندانى ندارد.
                        سـپـس اضـافه مى كند: ((اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود و آنها كه بعد ازآنان بودند)) (قوم نوح وعاد وثمود والذين من بعدهم ).
                        ((هـمـانـها كه جز خدا آنان را نمى شناسد)) و از اخبار آنها كسى غير او آگاه نيست (لا يعلمهم الا اللّه ).
                        سـپـس بـه عنوان توضيحى در زمينه سرگذشت آنها مى گويد: ((پيامبرانشان بادلائل روشن به سوى آنها آمدند ولى آنها (از سر تعجب و انكار) دست بر دهان گذاشتند و گفتند: ما به آنچه شما بـه خاطر آن فرستاده شده ايد كافريم )) (جاتهم رسلهم بالبينات فردوا ايديهم فى افواههم وقالوا انا كفرنا بما ارسلتم به ).
                        چرا كه ((ما در باره آنچه شما ما را به سوى آن دعوت مى كنيد, شك و ترديدداريم )) و با اين شك و ترديد چگونه امكان دارد, دعوت شما را بپذيريم ! (وانا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب ).
                        (آيه ).
                        آيا در خدا شك است ؟.
                        از آنـجـا كـه در آيـه قبل گفتار مشركان و كافران را در زمينه عدم ايمانشان كه استناد به شك و تـرديد كرده بودند بيان شده , در اين آيه بلافاصله با دليل روشنى كه در عبارت كوتاهى آمده شك آنـهـا را نـفـى مـى كـند و چنين مى گويد: ((پيامبرانشان به آنان گفتند: آيا در وجود خدايى كه آفريننده آسمانها و زمين است شكى است )) ؟!(قالت رسلهم افى اللّه شك فاطر السموات والا رض ).
                        مـمكن است ((فاطر)) اشاره به شكافتن توده ابتدايى ماده جهان باشد كه درعلوم روز مى خوانيم كه مجموع ماده عالم , يك واحد به هم پيوسته بود سپس شكافته شد و كرات آشكار گشت .
                        بـه هـر حـال قرآن در اينجا مانند غالب موارد ديگر براى اثبات وجود خدا وصفات او تكيه بر نظام عالم هستى و آفرينش آسمانها و زمين مى كند.
                        سـپس به پاسخ دومين ايراد منكران مى پردازد كه ايراد به مساله رسالت پيامبران است , مى فرمايد: ايـن مـسـلم است كه آفريدگار دانا و حكيم , هرگز بندگانش را بدون رهبر, رها نمى كنند, بلكه ((از شما (با فرستادن پيامبران ) دعوت مى كند تا ازگناه و آلودگيها پاكتان سازد و گناهانتان را ببخشد)) (يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم ).
                        ((و تا موعد مقررى شما را باقى گذارد)) ! تا راه تكامل خويش را بپيماييد وحداكثر بهره لازم را از اين زندگى ببريد (ويؤخركم الى اجل مسمى ).
                        در حقيقت دعوت پيامبران براى دو هدف بوده , يكى آمرزش گناهان وديگرى ادامه حيات تا زمان مقرر كه اين دو در واقع علت و معلول يكديگرند, چه اين كه جامعه اى مى تواند به حيات خود ادامه دهد كه از گناه و ظلم پاك باشد.
                        ولـى بـا ايـن هـمـه بـاز كـفار لجوج اين دعوت حياتبخش كه آميخته با منطق روشن توحيد بود نـپـذيـرفـتند و با بيانى كه آثار لجاجت و عدم تسليم در برابر حق ازآن مى باريد, به پيامبران خود چنين ((پاسخ گفتند: شما جز بشرى مثل ما نيستيد)) !(قالوا ان انتم الا بشر مثلنا).
                        به علاوه ((شما مى خواهيد ما را از آنچه نياكان ما مى پرستيدند بازداريد))(تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤنا).
                        از همه اينها گذشته ((شما دليل روشنى براى ما بياوريد)) (فاتونا بسلطان مبين ).
                        (آيه ).
                        تنها بر خدا توكل كنيد !.
                        در ايـن آيـه و آيـه بعد پاسخ پيامبران را از بهانه جوييهاى مخالفان لجوج كه درآيات گذشته آمده مى خوانيم .
                        در مقابل ايراد آنها كه مى گفتند: چرا از جنس بشر هستيد, ((پيامبرنشان به آنهاگفتند: مسلما ما تـنـهـا بـشرى همانند شما هستيم , ولى خدا بر هر كس از بندگانش بخواهد منت مى گذارد)) و موهبت رسالت را به آنها مى بخشد (قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم ولكن اللّه يمن على من يشا من عباده ).
                        سپس به پاسخ سؤال سوم مى پردازد بى آنكه از ايراد دوم پاسخ گويد گويى ايراد دوم آنها در زمينه اسـتناد به سنت نياكان آنقدر سست و بى اساس بوده كه هرانسان عاقلى با كمترين تامل جواب آن را مى فهمد, به علاوه در آيات ديگر قرآن ,پاسخ اين سخن داده شده است .
                        آرى ! در پـاسـخ سـؤال سـوم چنين مى گويدكه آوردن معجزات , كار ما نيست كه به صورت يك خـارق الـعـاده گـر, گوشه اى بنشينيم و هر كس به ميل خودش معجزه اى پيشنهاد كند و مساله خـرق عادت تبديل به يك بازيچه بى ارزش شود, بلكه : ((مانمى توانيم معجزه اى جز به فرمان خدا بياوريم )) (وما كان لنا ان ناتيكم بسلطان الا باذن اللّه )
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #222
                          .
                          بـه عـلاوه هـر پيامبرى حتى بدون تقاضاى مردم به اندازه كافى اعجاز نشان مى دهد تا سند اثبات حقانيت او گردد.
                          سپس براى اين كه پاسخ قطعى به تهديدهاى گوناگون بهانه جويان نيز بدهندبا اين جمله موضع خـود را مشخص مى ساختند و مى گفتند: ((همه افراد با ايمان بايد تنها بر خدا تكيه كنند)) همان خدايى كه قدرتها در برابر قدرتش ناچيز وبى ارزش است (وعلى اللّه فليتوكل المؤمنون ).
                          (آيـه ) بـعد به استدلال روشنى براى مساله توكل , پرداخته و مى گفتند(چرا ما بر ((اللّه )) توكل نكنيم (و در همه مشكلات به او پناه نبريم ؟ چرا ما ازقدرتهاى پوشالى و تهديدها بترسيم ) در حالى كه او ما را به راههاى سعادتمان هدايت كرده )) (وما لنا الا نتوكل على اللّه وقد هدينا سبلنا).
                          و سـپـس چـنين ادامه مى دادند: اكنون كه تكيه گاه ما خداست , تكيه گاهى شكست ناپذير مافوق هـمه چيز ((بطور قطع , ما در برابر تمام آزار و اذيتهاى شماايستادگى و شكيبايى خواهيم كرد)) (ولنصبرن على ما آذيتمونا).
                          و بـالاخـره گفتار خود را با اين سخن پايان مى دادند كه : ((و همه توكل كنندگان بايد تنها بر اللّه توكل كنند)) (وعلى اللّه فليتوكل المتوكلون ).
                          مـنـظور از ((توكل )) اين است كه در برابر عظمت مشكلات , انسان احساس حقارت و ضعف نكند, بلكه با اتكاى بر قدرت بى پايان خداوند, خود را پيروز وفاتح بداند, و به اين ترتيب توكل اميدآفرين , نيروبخش و تقويت كننده , و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است .

                          (آيه ).
                          برنامه و سرنوشت جباران عنيد:.
                          همان گونه كه راه و رسم افراد بى منطق است , هنگامى كه به ضعف و ناتوانى گفتار و عقيده خود آگاه شدند, استدلال را رها كرده , و تكيه به زور و قدرت و قلدرى مى كنند;Š در اينجا نيز مى خوانيم هنگامى كه پيامبران منطق متين و رساى خود راـكه در آيات قبل گذشت ـ بيان كردند ((كافران (لـجوج و بهانه جو), به پيامبران خودگفتند: سوگند ياد مى كنيم كه شما را از سرزمينمان خارج مـى سـازيـم , مـگـر ايـن كـه بـه آيين ما (و بت پرستى ) باز گرديد)) ! (وقال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنااو لتعودن فى ملتنا).
                          ايـن مـغروران بى خبر, گويى همه سرزمينها را مال خود مى دانستند و براى پيامبرانشان حتى به اندازه يك شهروند حق قائل نبودند و لذا مى گفتند: ((ارضنا))(سرزمين ما !) در حالى كه خداوند زمين و تمام مواهبش را براى صالحان آفريده است .
                          سپس اضافه مى كند: ((در اين حال , پروردگار (به پيامبران دلدارى و اطمينان خاطر مى داد و) به آنها وحى فرستاد كه : ما ظالمان را هلاك مى كنيم )) (فاوحى اليهم ربهم لنهلكن الظالمين ).
                          بنابراين از اين تهديدها هرگز نترسيد و كمترين سستى در اراده آهنين شما راه نيابد.
                          (آيه ) و از آنجا كه منكران ستمگر, پيامبران را تهديد به تبعيد ازسرزمينشان مى كردند خداوند در مـقـابـل به آنها چنين وعده مى دهد كه : ((و شما را درزمين بعد از (نابودى ) آنها سكونت خواهيم داد)) (ولنسكننكم الا رض من بعدهم ).
                          ((ولـى ايـن (مـوفـقـيـت و پـيروزى نصيب همه كس نمى شود بلكه ) براى كسى است كه از مقام (عـدالت ) من بترسد (و احساس مسؤوليت كند) و از عذاب من بيمناك باشد)) و آن را جدى تلقى كند (ذلك لمن خاف مقامى وخاف وعيد).
                          (آيـه ) و در ايـن هنگام كه پيامبران كارد به استخوانشان رسيده بود و تمام وظيفه خود را در برابر قـوم خـويـش انـجـام داده بـودند و آنهاكه بايد ايمان بياورند ايمان آورده و بقيه در كفر پافشارى داشـتـند و مرتبا رسولان را تهديد مى كردند, در اين موقع ((آنهااز خداوند تقاضاى فتح و پيروزى (بر كفار) كردند)) (واستفتحوا).
                          خـداونـد هـم دعاى اين مجاهدان راستين را به هدف اجابت رسانيد ((و(سرانجام ) هر گردنكش منحرفى نوميد و نابود شد)) (وخاب كل جبار عنيد).
                          (آيـه ) سـپس به نتيجه كار اين جباران عنيد از نظر مجازاتهاى جهان ديگردر ضمن دو آيه به پنج موضوع اشاره مى كند:.
                          1ـ ((به دنبال اين نوميدى و خسران ـو يا به دنبال چنين كسى ـ جهنم و آتش سوزان خواهد بود)) (من ورائه جهنم ).
                          2ـ ((و از آب بدبوى متعفنى نوشانده مى شود)) ! (ويسقى من ما صديد).
                          ((صـديـد)) چـركـى است كه ميان پوست و گوشت جمع مى شود;Š يعنى از يك آب بدبوى متعفن بدمنظره همانند چرك و خون به او مى نوشانند.
                          (آيـه ) سوم : اين مجرم گناهكار و جبار عنيد, هنگامى كه خود را در برابرچنين نوشابه اى مى بيند ((بـه زحمت جرعه جرعه آن را سر مى كشد, و هرگز مايل نيست آن را بياشامد)) بلكه به اجبار در حلق او مى ريزند (يتجرعه ولا يكاد يسيغه ).
                          4ـ آنقدر وسائل عذاب و شكنجه و ناراحتى براى او فراهم مى گردد كه ((از هرسو مرگ به سوى او مـى آيد ولى با اين همه هرگز نمى ميرد)) تا مجازات زشتيهاى اعمال خود را ببيند (وياتيه الموت من كل مكان وما هو بميت ).
                          5ـ و بـا ايـن كه تصور مى شود مجازاتى برتر از اينها كه گفته شد نيست , بازاضافه مى كند: ((و به دنبال آن عذاب شديدى است )) (ومن ورائه عذاب غليظ).
                          و بـه ايـن تـرتـيب آنچه از شدت مجازات و كيفر در فكر آدمى بگنجد و حتى آنچه نمى گنجد در انتظار اين ستمگران خودخواه و جباران بى ايمان و گنهكار است ,و اينها نتيجه و اثر طبيعى اعمال خود انسانهاست , بلكه تجسمى است از كارهاى آنان در سراى ديگر كه هر عملى به صورت مناسب خود مجسم مى شود.
                          (آيه ).
                          خاكسترى بر سينه تندباد!.
                          در ايـن آيـه مـثـل بسيار رسايى براى اعمال افراد بى ايمان بيان شده كه بحث آيات گذشته را در زمـينه عاقبت كار كفار تكميل كرده , مى فرمايد: ((اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند هـمچون خاكسترى است در مقابل تندباد در يك روزتوفانى )) ! (مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح فى يوم عاصف ).
                          مـنظور از ((اعمالهم )) همه اعمال آنهاست ;Š حتى اعمال ظاهرا خوبشان كه درباطن رنگ شرك و بت پرستى داشت .
                          هـمـان گـونه كه خاكستر در برابر تندباد, آن هم در يك روز طوفانى آنچنان پراكنده مى شود كه هيچ كس قادر بر جمع آن نيست , همين گونه منكران حق ((توانايى ندارند كه چيزى از اعمالى را كـه انجام داده اند به دست آورند)) و همگى برباد مى رود و دستهايشان خالى مى ماند (لا يقدرون مما كسبوا على شى ).
                          ((و اين همان گمراهى دور و دراز است )) (ذلك هو الضلا ل البعيد).
                          (آيه ).
                          آفرينش براساس حق است :.
                          بـه دنـبـال بحث از باطل در آيه قبل و اين كه همچون خاكستر پراكنده و بى قراراست كه دائما با وزش بـاد از نـقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى شود, در اين آيه سخن از حق و استقرار آن به ميان آمده است .
                          روى سـخـن را بـه پيامبر(ص ) به عنوان الگويى براى همه حق طلبان جهان كرده , مى گويد: ((آيا نـديـدى كه خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است ؟ (الم تر ان اللّه خلق السموات والا رض بالحق ).
                          ((حق )) به معنى ((مطابقت و هماهنگى )) است و در اينجا ساختمان عالم آفرينش , آسمان و زمين , همگى نشان مى دهد كه در آفرينش آنها, نظام و حساب وحكمت و هدفى بوده است , نه خداوند به آفـريـنـش آنـهـا نياز داشته و نه كمبودى را باآن مى خواهد در ذات خود برطرف سازد چرا كه او بى نياز از همه چيز است .
                          سـپـس اضافه مى كند;Š دليل بر اين كه نيازى به شما و ايمان آوردن شما ندارداين است كه : ((اگر اراده كـنـد شـمـا را مـى برد و خلق تازه اى (به جاى شما) مى آورد))(ان يشا يذهبكم ويات بخلق جديد).
                          خلقى كه همه ايمان داشته باشند و هيچ يك از كارهاى نادرست شما را انجام ندهند.
                          (آيه ) ((و اين كار براى خدا به هيچ وجه مشكل نيست )) (وما ذلك على اللّه بعزيز).
                          شاهد اين سخن آن كه در سوره نسا آيه 131ـ133 مى خوانيم : ((اگر شماكافر شويد (به خدا زيانى نمى رساند) چرا كه آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداست و خداوند بى نياز و شايسته ستايش اسـت هـرگـاه بـخـواهـد شـما را اى مردم مى برد و گروه ديگرى مى آورد, و خداوند بر اين كار تواناست )).
                          (آيه ) در چند آيه قبل اشاره اى به مجازات سخت و دردناك منحرفان لجوج و بى ايمان شده بود;Š در اينجا همين معنى را تعقيب و تكميل مى كند.
                          نـخست مى گويد: ((و در قيامت همه آنها (جباران و ظالمان و كافران اعم ازتابع و متبوع , پيرو و پيشوا) در پيشگاه خداوند ظاهر مى شوند)) (وبرزوا للّه جميعا).
                          و ((در ايـن هـنـگـام ضـعـفـا (يعنى پيروان نادانى كه با تقليد كوركورانه , خود را به وادى ضلالت افكندند) به مستكبران (و رهبران گمراه ) مى گويند: ما پيروان شمابوديم آيا (اكنون كه به خاطر رهبرى شما به اين همه عذاب و بلا گرفتار شده ايم )حاضريد شما سهمى از عذاب الهى را بپذيريد و از ما برداريد)) ؟ (فقال الضعفؤاللذين استكبروا انا كنا لكم تبعا فهل انتم مغنون عنا من عذاب اللّه من شى ).
                          امـا آنها بلافاصله مى گويند: ((اگر خدا ما را (به سوى نجات از اين كيفر وعذاب ) هدايت مى كرد ما هم شما را راهنمايى مى كرديم )) (قالوا لو هدينا اللّه لهديناكم ).
                          ولى افسوس كه كار از اين حرفها گذشته است , ((بر ما يكسان است چه بى تابى و جزع كنيم و چه صبر و شكيبايى , راه نجاتى براى ما وجود ندارد)) (سواعلينا اجزعنا ام صبرنا ما لنا من محيص ).
                          (آيه ).
                          گفتگوى صريح شيطان و پيروانش !.
                          در ايـن آيـه بـه صحنه ديگرى از مجازاتهاى روانى جباران و گنهكاران و پيروان شياطين در روز رستاخيز پرداخته چنين مى گويد: ((و شيطان هنگامى كه كار حساب بندگان صالح و غير صالح پـايـان پذيرفت (و هركدام به سرنوشت و پاداش و كيفرقطعى خود رسيدند) به پيروان خود چنين مـى گـويـد: خـداوند به شما وعده حق دادو من نيز به شما وعده دادم (وعده اى پوچ و بى ارزش چنانكه خودتان مى دانستيد)سپس از وعده هاى خود تخلف جستم )) (وقال الشيطان لما قضى الا مر ان اللّه وعدكم وعد الحق ووعدتكم فاخلفتكم ).
                          و بـه اين ترتيب شيطان نيز با ساير مستكبرانى كه رهبران راه ضلالت بودند هم آواز شده و تيرهاى ملامت و سرزنش خود را به اين پيروان بدبخت نشانه گيرى مى كند.
                          و بـعـد اضافه مى كند: ((من بر شما تسلط و اجبار و الزامى نداشتيم , تنها اين بود كه از شما دعوت كـردم , شـمـا هـم بـا مـيل و اراده خود پذيرفتيد)) (وما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى ).
                          ((بنابراين مرا هرگز سرزنش نكنيد, بلكه خويشتن را سرزنش كنيد)) كه چرادعوت شيطنت آميز و ظاهرالفساد مرا پذيرفتيد (فلا تلومونى ولوموا انفسكم ).
                          خودتان كرديد كه لعنت بر خودتان باد !!.
                          بـه هـر حال ((نه من مى توانم (در برابر حكم قطعى و مجازات پروردگار) به فرياد شما برسم و نه شما مى توانيد فريادرس من باشيد)) (ما انا بمصرخكم وما انتم بمصرخى ).
                          ((من اكنون (اعلام مى كنم كه ) از شرك شما در باره خود كه از قبل داشتيد (واين كه اطاعت مرا هم رديف اطاعت خدا قرار داديد) بيزارم و كافرم )) (انى كفرت بمااشركتمون من قبل ).
                          اكـنـون فـهـميدم كه اين ((شرك در اطاعت )) هم مرا بدبخت كرد و هم شما را,همان بدبختى و بيچارگى كه راهى براى اصلاح و جبران آن وجود ندارد.
                          بدانيد ((براى ستمكاران قطعا عذاب دردناكى است )) (ان الظالمين لهم عذاب اليم ).
                          از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه وسوسه هاى شيطان هرگز اختيار وآزادى اراده را از انسان نمى گيرد بلكه او يك دعوت كننده بيش نيست , و اين انسانهاهستند كه با اراده خودشان دعوت او را مى پذيرند.
                          (آيـه ) در اين آيه به دنبال بيان حال جباران عنيد و بى ايمان و سرنوشت دردناك آنها, به ذكر حال مؤمنان و سرانجام آنها پرداخته , مى گويد: ((و آنها را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به بـاغهاى بهشت وارد مى كنند باغهايى كه نهرهااز زير درختانش جارى است )) (وادخل الذين آمنوا وعملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الا نهار).
                          ((جاودانه به اذن پروردگارشان در آن (باغهاى بهشت ) مى مانند)) (خالدين فيها باذن ربهم ).
                          ((و تحيت آنان در آنجا سلام است )) (تحيتهم فيها سلا م ).
                          سلامت از هرگونه ناراحتى و گزند روحى و جسمى .
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #223
                            (آيه ).
                            شجره طيبه و شجره خبيثه :.
                            در اينجا صحنه ديگرى از تجسم حق و باطل , كفر و ايمان , طيب و خبيث راضمن يك مثال جالب و بـسـيـار عـمـيـق و پرمعنى بيان كرده , و بحثهاى آيات گذشته راكه در اين زمينه بود تكميل مى كند.
                            نـخـست مى فرمايد: ((آيا نديدى چگونه خدا مثالى براى كلام پاكيزه زده , و آن را به شجره طيبه و پاكى تشبيه كرده است )) ؟ (الم تر كيف ضرب اللّه مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة ).
                            سپس به ويژگيهاى اين شجره طيبه (درخت پاكيزه و پربركت ) مى پردازد و به تمام ابعاد آن ضمن عبارات كوتاهى اشاره مى كند.
                            1ـ موجودى است داراى رشد و نمو ((شجره )) نه بى روح , و نه جامد وبى حركت .
                            2ـ ايـن درخـت پـاك است و ((طيب )) از هر نظر, ميوه اش شكوفه و گلشن ونسيمى كه از آن بر مى خيزد همه پاكيزه است .
                            3ـ ايـن شـجـره داراى نـظـام حـساب شده اى است ريشه اى دارد و شاخه ها وهركدام ماموريت و وظيفه اى دارند.
                            4ـ ((اصـل و ريـشه آن ثابت و مستحكم است )) بطورى كه توفانها و تندبادهانمى تواند آن را از جا بركند (اصلها ثابت ).
                            5ـ شاخه هاى اين شجره طيبه در يك محيط پست و محدود نيست بلكه بلند آسمان جايگاه اوست , ايـن شـاخه ها سينه هوا را شكافته و در آن فرو رفته , آرى ((شاخه هايش در آسمان است )) (وفرعها فى السمـا).
                            روشـن است هر قدر شاخه ها برافراشته تر باشند از آلودگى گرد و غبار زمين دورترند و ميوه هاى پاكترى خواهند داشت .
                            (آيـه ) شـشـم : اين شجره طيبه شجره اى پربار است نه همچون درختانى كه ميوه و ثمرى ندارند بنابراين مولد است و ((ميوه خود را مى دهد)) (تؤتى اكلها).
                            7ـ امـا نـه در يـك فـصـل يـا دو فصل , بلكه در هر فصل , يعنى ((در هر زمان )) كه دست به سوى شاخه هايش دراز كنى محروم بر نمى گردى (كل حين ).
                            8ـ ميوه دادن او نيز بى حساب نيست بلكه مشمول قوانين آفرينش است وطبق يك سنت الهى ((و به اذن پروردگارش )) اين ميوه را به همگان ارزانى مى دارد(باذن ربها).
                            اكنون درست بينديشيم و ببينيم اين ويژگيها و بركات را در كجا پيدا مى كنيم ؟مسلما در كلمه توحيد و محتواى آن , و در يك انسان موحد و با معرفت .
                            مـردان بزرگ و با ايمان اين كلمات طيبه پروردگار, حياتشان مايه بركت است ,مرگشان موجب حـركـت , آثـار آنـها و كلمات و سخنانشان و شاگردان و كتابهايشان وتاريخ پرافتخارشان , و حتى قبرهاى خاموششان همگى الهام بخش است و سازنده و تربيت كننده .
                            آرى ((خـداوند براى مردم مثلهايى مى زند شايد متذكر شوند)) (ويضرب اللّه الا مثال للناس لعلهم يتذكرون ).
                            (آيـه ) و از آنجا كه يكى از بهترين راهها براى تفهيم مسائل استفاده از روش مقابله و مقايسه است بـلافـاصـلـه نـقـطه مقابل ((شجره طيبه )) را چنين بيان مى كند: اما ((مثل كلمه خبيثه و ناپاك هـمانند درخت خبيث و ناپاك و بى ريشه است كه از روى زمين كنده شده (و در برابر طوفانها هر روز بـه گـوشـه اى پـرتـاب مى شود و) قرار و ثباتى براى آن نيست )) (ومثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الا رض مالها من قرار).
                            جـالـب ايـن كـه در وصـف ((شـجره طيبه )) قرآن با تفصيل سخن مى گويد و اما به هنگام شرح ((شجره خبيثه )) با يك جمله كوتاه از آن مى گذرد.
                            ايـن يك نوع لطافت بيان است كه انسان در مورد ذكر ((محبوب )) به همه خصوصيات بپردازد اما هنگامى كه به ذكر ((مبغوض )) مى رسد با يك جمله كوبنده ازآن بگذرد!.
                            (آيـه ) از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته در دو مثال گويا, حال ((ايمان )) و ((كفر)) و((مؤمن )) و ((كـافـر)) و بـطـوركلى ((هر پاك )) و ((ناپاك )) تجسم يافت , در اين آيه به نتيجه كارو سرنوشت نهايى آنها مى پردازد.
                            نـخـسـت مـى گـويـد: ((خـداونـد كـسانى را كه ايمان آورده اند به خاطر گفتار واعتقاد ثابت و پايداريشان ثابت قدم مى دارد;Š هم در اين جهان و هم در جهان ديگر))و برزخ كه امكان لغزش كم و بيش در آن وجود دارد (يثبت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا وفى الا خرة ).
                            چـرا كه ايمان آنها يك ايمان سطحى و متزلزل و شخصيت آنها يك شخصيت كاذب و متلون نبوده است .
                            در ايـنـجـا در بـرابـر مـشـكـلات و وسـوسه ها, در ايمان و پاكى ثابت مى مانند ودامانشان از ننگ آلودگيها مبرا خواهد بود, و در آنجا در نعمتهاى بى پايان خداجاودان خواهند ماند.
                            سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته , مى گويد: ((و خداوند ظالمان را گمراه مى سازد و خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد)) (ويضل اللّه الظالمين ويفعل اللّه مايشا).
                            بـارهـا گـفـتـه ايم هر جا سخنى از هدايت و ضلالت است و به خدا نسبت داده مى شود, گامهاى نـخـسـتين آن از ناحيه خود انسان برداشته شده است , كار خدا همان تاثيرى است كه در هر عمل آفـريـده , و نـيـز كـار خـدا اعـطـا مواهب و نعمتها يا سلب نعمتهاست كه به مقتضاى شايستگى و عدم شايستگى افراد مقرر مى دارد.
                            (آيه ).
                            سرانجام كفران نعمتها:.
                            در ايـنجا روى سخن به پيامبر است و در حقيقت ترسيمى از يكى از موارد((شجره خبيثه )) در آن به چشم مى خورد.
                            نـخـسـت مـى فرمايد: ((آيا نديدى كسانى را كه نعمت خدا را تبديل به كفران كردند)) (الم تر الى الذين بدلوا نعمت اللّه كفرا).
                            ((و سـرانـجـام قـوم خـود را بـه دارالبوار و سرزمين هلاكت و نيستى فرستادند))(واحلوا قومهم دارالبوار).
                            اينها همان ريشه هاى شجره خبيثه و رهبران كفر و انحرافند.
                            گـرچـه مـفـسـران گـاهـى اين نعمت را به وجود پيامبر(ص ) تفسير كرده اند, وگاهى به ائمه اهـل بـيت (ع ) و كفران كنندگان اين نعمت را گاهى ((بنى اميه )) و((بنى مغيره )) و گاهى همه كـفـار عـصر پيامبر(ص ) معرفى نموده اند, ولى مسلما مفهوم آيه وسيع است و اختصاص به گروه مـعينى ندارد و همه كسانى را كه نعمتى ازنعمتهاى خدا را كفران كرده و از آن سؤ استفاده كنند شامل مى شود.
                            (آيـه ) قـرآن سپس ((دارالبوار)) را چنين تفسير مى كند: ((جهنم است كه در شعله هاى سوزانش فرو مى روند و بدترين قرارگاههاست )) (جهنم يصلونهاوبئس القرار).
                            (آيـه ) در ايـن آيـه بـه يـكـى از بـدتـرين انواع كفران نعمت كه آنها مرتكب مى شدند اشاره كرده , مـى گـويـد: ((و آنـهـا بـراى خدا شريكهايى قرار دادند تا (مردم رابه اين وسيله ) از راه او گمراه سازند)) (وجعلوا للّه اندادا ليضلوا عن سبيله ).
                            و چند روزى در سايه اين شرك و كفر و منحرف ساختن افكار مردم از آيين وطريق حق بهره اى از زندگى مادى و رياست و حكومت بر مردم ببرند.
                            اى پـيامبر ! ((به آنها بگو: (از اين زندگى دنيا و بى ارزش مادى ) بهره بگيريد اما(بدانيد) سرانجام كار شما به سوى آتش (دوزخ ) است )) (قل تـمـتعوا فان مصيركم الى النار).
                            با اين كه نه اين زندگى شما زندگى است كه بدبختى است و نه اين رياست وحكومت شما ارزشى دارد كه تبهكارى و دردسر و مصيبت است .
                            (آيه ).
                            عظمت انسان از ديدگاه قرآن :.
                            در تـعـقـيـب آيات گذشته كه از برنامه مشركان و كسانى كه كفران نعمتهاى الهى كردند سخن مـى گفت , در اينجا سخن از برنامه بندگان راستين و نعمتهاى بى انتهاى اوست كه بر مردم نازل شده .
                            نـخـست مى گويد: ((به بندگان من كه ايمان آورده اند بگو: نماز را بر پاى دارند واز آنچه به آنها روزى داده ايـم در پـنهان و آشكار انفاق كنند)) (قل لعبادى الذين آمنوايقيموا الصلوة وينفقوا مما رزقناهم سرا وعلا نية ).
                            چرا كه ايمان در صورتى ريشه دار است كه در عمل متجلى شود و انسان را ازيك سو به خدا نزديك كند و از سوى ديگر به بندگانش !.
                            ((پيش از آن كه روزى فرا رسد كه نه در آن خريد و فروش است و نه دوستى ))نه با مال مى توانند از كيفر خدا رهايى يابند و نه با پيوندهاى مادى ! (من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه ولا خلا ل ).
                            (آيـه ) سپس به معرفى خدا از طريق نعمتهايش مى پردازد, آن گونه معرفى كه عشق او را در دلها زنـده مـى كـند, و انسان را به تعظيم در برابر عظمت و لطفش وامى دارد زيرا اين يك امر فطرى اسـت كه انسان نسبت به كسى كه به او كمك كرده ولطف و رحمتش شامل اوست علاقه و عشق پيدا مى كند و اين موضوع را ضمن آياتى چند چنين بيان مى دارد:.
                            ((خـداونـد هـمـان كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده است )) (اللّه الذى خلق السموات والا رض ).
                            ((و از آسـمان آبى فرستاد كه به وسيله آن ميوه هاى مختلف را خارج ساخت واز آنها به شما روزى داد)) (وانزل من السما ما فاخرج به من الثـمرات رزقا لكم ).
                            ((و كشتى را مسخر شما ساخت )) (وسخر لكم الفلك ).
                            هـم از نظر مواد ساختمانيش كه در طبيعت آفريده است و هم از نظر نيروى محركش كه بادهاى منظم سطح اقيانوسهاست .
                            ((تـا ايـن كـشـتيها بر صفحه اقيانوسها به فرمان او به حركت در آيند)) (لتجرى فى البحر بامره ) و سـيـنـه آبـها را بشكافند و به سوى ساحل مقصود پيش روند, وانسانها و وسائل مورد نيازشان ر از نقطه اى به نقاط ديگر به آسانى حمل كنند.
                            همچنين ((نهرها را در تسخير شما درآورد)) (وسخر لكم الا نهار).
                            تـا از آب حياتبخش آنها زراعتهايتان را آبيارى كنيد, و هم خود و دامهايتان سيراب شويد, و هم در بسيارى از اوقات , صفحه آنها را به عنوان يك جاده هموارمورد بهره بردارى قرار داده , با كشتيها و قايقها از آنها استفاده كنيد, و هم از ماهيان آنها و حتى از صدفهايى كه در اعماقشان موجود است , بهره گيريد.
                            (آيـه ) نـه تـنـها موجودات زمين را مسخر شما ساخت بلكه ((خورشيد و ماه را كه دائما در كارند سرگشته فرمان شما قرار داد)) (وسخر لكم الشمس والقمردائبين ).
                            نـه فـقـط موجودات اين جهان , بلكه حالات عارضى آنها را نيز به فرمان شماآورد, همان گونه كه ((شب و روز را مسخر شما ساخت )) (وسخر لكم الليل والنهار).
                            خلاصه انسان از ديدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد كه همه اين موجودات به فرمان ((اللّه )) مسخر او گـشـتـه انـد;Š يعنى , يا زمام اختيارشان به دست انسان است , و يادر خدمت منافع انسان حركت مى كنند.
                            (آيه ) و قسمتى از هر چيزى كه از او تقاضا كرديد و (از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختى ) به آن نياز داشتيد در اختيار شما قرار داد))(وآتيكم من كل ما سالـتمـوه ).
                            و بـه ايـن تـرتيب ((اگر نعمتهاى الهى را بخواهيد بشمريد هرگز نمى توانيدشماره كنيد)) (وان تعدوا نعمت اللّه لا تحصوها).
                            چـرا كـه نـعـمـتـهاى مادى و معنوى پروردگار آنچنان سر تا پاى وجود و محيطزندگى شما را فراگرفته كه قابل احصا نيستند.
                            امـا بـا ايـن هـمه لطف و رحمت الهى ((باز اين انسان ستمگر است و كفران كننده نعمت )) (ان الا نسان لظلوم كفار).
                            نعمتهايى كه اگر به درستى از آنها استفاده مى كرد مى توانست سراسر جهان راگلستان كند.
                            در حـقيقت قرآن مى گويد اى انسان ! همه چيز به قدر كافى در اختيار توست ,اما به شرط اين كه ظلوم و كفار نباشى , به حق خود قناعت كنى و به حقوق ديگران تجاوز ننمايى !.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #224
                              (آيه ).
                              دعاهاى سازنده ابراهيم بت شكن :.
                              از آنـجا كه در آيات گذشته از يك سو بحث از مؤمنان راستين و شاكران دربرابر نعمتهاى خدا در مـيان بود, به دنبال آن در اينجا گوشه اى از دعاها ودرخواستهاى ابراهيم بنده مقاوم و شاكر خدا را بـيان مى كند تا سرمشق و الگويى باشد براى آنها كه مى خواهند از نعمتهاى الهى بهترين بهره را بگيرند.
                              نـخـسـت مـى گـويـد: ((و (به خاطر بياوريد) زمانى را كه ابراهيم (به پيشگاه خدا)عرضه داشت , پروردگارا ! اين شهر ((مكه )) را سرزمين امن و امان قرار ده )) (واذ قال ابرهيم رب اجعل هذا البلد آمنا).
                              چرا كه نعمت ((امنيت )) نخستين شرط براى زندگى و سكونت انسان در يك منطقه است .
                              (آيـه ) چرا كه من مى دانم بت پرستى چه بلاى بزرگ و خانمانسوزى است , و با چشم خود قربانيان ايـن راه را ديده ام ((پروردگارا ! اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساخته اند)) (رب انهن اضللن كثيرا من الناس ).
                              آن هم چه گمراهى خطرناكى كه همه چيز خود حتى عقل و خرد خويش رادر اين راه باخته اند.
                              خـداونـدا ! مـن دعـوت به توحيد تو مى كنم , و همه را به سوى تو مى خوانم ,((پس هر كس از من پيروى كند او از من است , و هر كس نافرمانى من كند (اگر قابل هدايت و بخشش است در باره او محبت كن چرا كه ) تو بخشنده و مهربانى )) (فمن تبعنى فانه منى ومن عصانى فانك غفور رحيم ).
                              در حـقـيـقـت ابـراهـيم با اين تعبير مى خواهد به پيشگاه خداوند چنين عرض كند كه حتى اگر فرزندان من از مسير توحيد منحرف گردند, و به بت توجه كنند ازمن نيستند, و اگر بيگانگان در اين خط باشند آنها همچون فرزندان و برادران منند.
                              اين دعاى ابراهيم , همه موحدان و مبارزان راه توحيد را شامل مى شود.
                              (آيـه ) سپس دعا و نيايش خود را اين چنين ادامه مى دهد: ((پروردگارا !من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى , در كنار خانه اى كه حرم تو است ساكن ساختم تا نماز را برپاى دارند)) (ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوة ).
                              پس از آن كه خداوند به ابراهيم , پسرى از كنيزش ((هاجر)) داد و نامش را((اسماعيل )) گذاشت , حسادت همسر نخستينش ((ساره )) تحريك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل كند, از ابـراهيم خواست كه آن مادر و فرزندرا به نقطه ديگرى ببرد, و ابراهيم طبق فرمان خدا در برابر اين درخواست تسليم شد.
                              اسـمـاعيل و مادرش هاجر را به سرزمين مكه كه در آن روز يك سرزمين خشك و خاموش و فاقد همه چيز بود آورد, و در آنجا گذارد, و با آنها خداحافظى كرد و رفت .
                              سپس ابراهيم دعاى خودش را اين چنين ادامه مى دهد:.
                              خـداونـدا ! اكـنـون كه آنها در اين بيابان سوزان براى احترام خانه بزرگ تومسكن گزيده اند ((تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را دردلهايشان بيفكن )) (فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم ).
                              ((و آنها را از انوع ميوه ها (ثمرات مادى و معنوى ) بهره مند كن , شايد شكرنعمتهاى تو را ادا كنند)) (وارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون ).
                              (آيـه ) و از آنجا كه يك انسان موحد و آگاه مى داند كه علم او در برابر علم خداوند محدود است و مـصـالح او راتنها خدا مى داند, و گاهى مطالبى در درون جان اوست كه نمى تواند همه را بر زبان آورد, لـذا به دنبال تقاضاهاى گذشته چنين عرض مى كند: ((پروردگارا ! تو آنچه را كه ما پنهان مى داريم و يا آشكار مى سازيم به خوبى مى دانى )) (ربنا انك تعلم ما نخفى وما نعلن ).
                              ((و هـيـچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمى ماند)) (وما يخفى على اللّه من شى فى الا رض ولا فى السمـا).
                              اگـر مـن از فـراق فـرزنـد و هـمسرم غمگين هستم تو مى دانى , و اگر قطره هاى اشكم آشكارا از چشمم سرازير مى شود تو مى بينى .

                              و اگر به هنگام جدايى از همسرم , به من مى گويد: الى من تكلنى ;Š ((مرا به كه مى سپارى )) ؟! تو از هـمـه ايـنها آگاهى , و آينده اين سرزمين و آينده آنها كه سخت به هم گره خورده است همه در پيشگاه علمت روشن است .
                              (آيـه ) سـپـس به شكر نعمتهاى خداوند كه يكى از مهمترين آنها در حق ابراهيم همان صاحب دو فـرزنـد بـرومـنـد شوند به نام اسماعيل و اسحاق , آن هم درسن پيرى بود, اشاره كرده مى گويد: ((حـمدو سپاس خدايى را كه در پيرى , اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد)) و دعاى مرابه اجابت رسانيد (الحمدللّه الذى وهب لى على الكبر اسمعيل واسحق ).
                              ((آرى ! خداى من حتما دعاها را مى شنود)) (ان ربى لسميع الدعا).
                              (آيه ) و باز به تقاضا و نيايش و دعا ادامه مى دهد و عرض مى كند(پروردگارا ! مرا بر پاكننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن )) اى خداى من (رب اجعلنى مقيم الصلوة ومن ذريتى ).
                              ((پروردگارا ! و دعاى ما را بپذير)) (ربنا وتقبل دعا).
                              (آيه ) و آخرين تقاضا و دعاى ابراهيم در اينجا اين است كه : ((پروردگارا !مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى كه حساب برپا مى شود ببخش و بيامرز))(ربنا اغفرلى ولوالدى وللمؤمنين يوم يقوم الحساب ).
                              بـه ايـن تـرتيب تقاضاهاى هفتگانه ابراهيم از امنيت شروع مى شود, و به آمرزش پايان مى پذيرد, و جالب اين كه اينها را نه تنها براى خود مى طلبد, كه براى ديگران نيز همين تقاضاها را دارد, چرا كه مردان خدا هرگز ((انحصارطلب )) نبوده ونخواهند بود!.
                              (آيه ).
                              روزى كه چشمها از حركت باز مى ايستد:.
                              از آنجا كه در آيات گذشته سخن از ((روز حساب )) به ميان آمد, به همين مناسبت در اينجا وضع ظالمان و ستمگران را در آن روز مجسم مى سازد.
                              ضمنا با بيان اين بخش از مسائل معاد, بخشهاى توحيدى گذشته تكميل مى گردد.
                              نخست با لحنى تهديدآميز (تهديدى نسبت به ظالمان و ستمگران ) چنين آغاز مى كند: اى پيامبر ! گـمـان مـبر كه خداوند, از آنچه ظالمان انجام مى دهند, غافل است )) (ولا تحسبن اللّه غافلا عما يعمل الظالمون ).
                              ايـن سـخـن در حـقـيقت پاسخى است به سؤال كسانى كه مى گويند اگر اين عالم خدايى دارد, خدايى عادل و دادگر, پس چرا ظالمان را به حال خود رها كرده است ؟.
                              قرآن در برابر اين سؤال مى گويد: خدا هرگز غافل نيست , اگر به فوريت آنها رامجازات نمى كند بـه خـاطـر آن اسـت كه اين جهان ميدان و محل آزمايش و پرورش انسانهاست , و اين هدف بدون آزادى ممكن نيست .
                              سـپس مى گويد: ((خدا مجازات آنها را به روزى تاخير مى اندازد كه در آن روز,چشمها (از شدت ترس و وحشت ) از حركت مى ايستد و به يك نقطه دوخته شده ,بى حركت مى مانند)) (انما يؤخرهم ليوم تشخص فيه الا بصار).
                              (آيـه ) مجازاتهاى آن روز آنقدر وحشتناك است كه اين ستمگران , ازشدت هول ((گردنهاى خود را بـرافـراشته , سر به آسمان بلند كرده , و حتى پلكهاى چشمهاشان بى حركت مى ماند و دلهايشان (از شـدت نگرانى و پريشانى ) بكلى تهى مى شود)) (مهطعين مقنعى رؤسهم لا يرتد اليهم طرفهم وافئدتهم هوا).
                              آنـهـا كـه خود را ((عقل كل )) مى پنداشتند و ديگران را بى خرد مى انگاشتند,آنچنان عقل و هوش خود را از دست مى دهند كه نگاهشان نگاه ديوانگان بلكه مردگان است , نگاهى خشك , بى تفاوت , بى حركت و پر از ترس و وحشت !.
                              بـه راسـتى قرآن هنگامى كه مى خواهد منظره اى را مجسم نمايد در كوتاهترين عبارت كاملترين ترسيم ها را مى كند كه نمونه آن آيه كوتاه بالاست .
                              (آيـه ) سپس براى اين كه تصور نشود مجازاتهاى الهى به گروه خاصى مربوطاست به عنوان يك دسـتـور كـلـى بـه پـيامبرش مى فرمايد: ((همه مردم را از روزى كه عذاب دردناك پروردگار به سـراغشان مى آيد انذار كن (هنگامى كه ظالمان نتائج وحشتناك اعمال خود را مى بينند, پشيمان مى شوند و به فكر جبران مى افتند و)عرض مى كنند: پروردگارا ! ما را تا مدت كوتاه ديگرى مهلت ده )) (وانذر الناس يوم ياتيهم العذاب فيقول الذين ظلموا ربنا اخرنا الى اجل قريب ).
                              تـا از ايـن مـهـلـت كوتاه استفاده كرده , ((دعوت تو را اجابت نماييم و ازپيامبرانت پيروى كنيم )) (نجب دعوتك ونتبع الرسل ).
                              مـنظور از اين روز, روز نزول پاره اى از بلاها و مجازاتهاى دنيوى است ,همانند عذابهايى كه بر قوم لوط و قوم عاد و ثمود و قوم نوح و فرعونيان نازل گرديدو از ميان رفتند.
                              امـا فورا دست رد بر سينه آنها زده مى شود و به آنها اين پيام تكان دهنده رامى دهند: چنين چيزى مـحـال است , دوران عمل پايان گرفت ((آيا شماها نبوديد كه در گذشته سوگند ياد مى كرديد, هـرگـز زوال و فـنايى براى حيات و قدرت شمانيست )) (اولم تكونوا اقسمتم من قبل ما لكم من زوال ).
                              (آيه ) ((شما همانها نبوديد كه در كاخها و منازل و مساكن كسانى كه به خويشتن ستم كرده بودند سكونت جستيد)) (وسكنتم فى مساكن الذين ظلمواانفسهم ).
                              ((و براى شما اين واقعيت به خوبى آشكار شده بود كه ما بر سر آنها چه آورديم )) (وتبين لكم كيف فعلنا بهم ).
                              ((و براى شما مثالها (ى تكان دهنده از حالات امتهاى پيشين ) ذكر كرديم ))(وضربنا لكم الا مثال ).
                              امـا هـيـچ يك از اين درسهاى عبرت در شما مؤثر نيفتاد و همچنان به اعمال ننگين و ظلم و ستم خويش ادامه داديد.
                              (آيه ).
                              توطئه هاى ستمگران به جايى نمى رسد:.
                              در آيـات گـذشـتـه بـه قـسـمـتى از كيفرهاى ظالمان اشاره شده , در اينجا نيزنخست اشاره به گـوشـه اى از كـارهـاى آنـهـا كرده , سپس قسمتى ديگر از كيفرهاى سخت و دردناكشان را بيان مى كند;Š مى فرمايد: (( آنها مكر خود را به كار زدند و(تاآنجا كه قدرت داشتند) به توطئه و شيطنت پرداختند)) (وقد مكروا مكرهم ).
                              خلاصه كارى نبود كه دشمنان تو براى محو و نابودى اسلام , انجام ندهند.
                              ((و همه مكرها (وتوطئه هايشان ) نزد خدا آشكار است )) (وعنداللّه مكرهم ).
                              بـه هـر حال نگران مباش , اين نيرنگها و نقشه ها و طرحهاى آنها اثرى در تونخواهد كرد ((هر چند مكرشان چنان باشد كه كوهها را از جا بر كند)) (وان كان مكرهم لتزول منه الجبال ).
                              (آيـه ) بـار ديگر روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , به عنوان تهديد ظالمان و بدكاران مى فرمايد: ((گمان مبر كه خداوند وعده اى را كه به پيامبران داده مخالفت مى كند)) (فلا تحسبن اللّه مخلف وعده رسله ).
                              چـرا كـه تـخلف از كسى سر مى زند كه يا قادر و توانا نباشد, و يا كيفر و انتقام درقاموس او نيست , ولى ((خداوند هم تواناست و هم صاحب انتقام )) (ان اللّه عزيزذوانتقام ).
                              اين آيه در حقيقت مكمل آيه اى است كه قبلا داشتيم ;Š ولا تحسبن اللّه غافلاعما يعمل الظالمون .
                              يـعـنـى اگـر مى بينى ظالمان و ستمگران , مهلتى يافته اند نه به خاطر غفلت پروردگار از اعمال آنـهاست و نه به خاطر آن است كه از وعده خود تخلف خواهدكرد, بلكه همه حسابهاى آنها را يك روز رسيده و كيفر عادلانه آنها را خواهد داد.
                              (آيه ) در اين آيه اضافه مى كند: اين مجازات ((در روزى خواهد بود كه اين زمين به زمين ديگرى و آسمانها (به آسمانهاى ديگرى ) مبدل مى شود)) (يوم تبدل الا رض غير الا رض والسموات ).
                              در آن روز هـمـه چـيز پس از ويرانى , نو مى شود, و انسان با شرايط تازه در عالم نوى گام مى نهد, عـالـمـى كـه هـمـه چيزش با اين عالم متفاوت است , وسعتش , نعمتها وكيفرهايش , و در آن روز هركس هرچه دارد با تمام وجودش ((در پيشگاه خداوندواحد قهار ظاهر مى گردند))! (وبرزوا للّه الواحد القهار).
                              ((بـروز)) انسانها در برابر خداوند در قيامت به معنى ظهور تمام وجود انسان ودرون و برونش در آن صحنه است البته تعبير بروز و ظهور در مقايسه با تفكر مااست , نه با مقايسه به علم خدا!.
                              به هر حال توصيف خداوند در اين حال به ((قهاريت )) دليل بر تسلط او برهمه چيز و سيطره او بر درون و برون همگان مى باشد.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #225

                                (آيه ) در اين آيه حال مجرمان را به نحو ديگرى ترسيم مى كند,مى فرمايد: ((و در آن روز, مجرمان را با هم در غل و زنجير مى بينى )) كه دستها وگردنهايشان را به هم بسته است (وترى المجرمين يومئذ مقرنين فى الا صفاد).
                                ايـن غل و زنجيرها تجسمى است از پيوند عملى و فكرى اين گنهكاران در اين جهان كه دست به دسـت هم مى دادند, و به كمك هم مى شتافتند و در طريق ظلم وفساد با يكديگر رابطه و پيوند و هـمـكارى داشتند و اين ارتباط در آنجا به صورت زنجيرهايى مجسم مى شود كه آنان را به يكديگر مرتبط مى سازد.
                                (آيـه ) سـپـس بـه بـيان لباس آنها مى پردازد كه خود عذاب بزرگى است براى آنان , و مى گويد: ((لـبـاسـهـايشان از قطران [ماده جسبنده بد بوى قابل اشتعال ] است و صورت آنها را (شعله هاى ) آتش مى پوشاند)) (سرابيلهم من قطران وتغشى وجوههم النار).
                                به اين ترتيب به جاى لباس , بدنهاى آنها را از نوعى ماده سياهرنگ بدبوى قابل اشتعال مى پوشانند, لباسى كه هم زشت و بدمنظر است و هم بدبو, و هم خودقابل سوختن و شعله ور شدن و با داشتن ايـن عيوب چهارگانه بدترين لباس محسوب مى شود چرا كه لباس را براى آن مى پوشند كه زينت بـاشـد و هـم انسان را ازگرما و سرما حفظ كند, اين لباس به عكس همه لباسها هم زشت است و هم سوزاننده و آتش زننده .
                                (آيـه ) اينها براى آن است , ((تا خداوند هر كس را, هرآنچه انجام داده , جزادهد)) ! (ليجزى اللّه كل نفس ما كسبت ).
                                جـالـب ايـن كـه نمى گويد: ((جزاى )) اعمالشان را به آنها مى دهد, بلكه مى گويد:آنچه را انجام داده انـد به عنوان جزا به آنها خواهند داد و اين آيه با اين تعبير خاص دليل ديگرى بر مساله تجسم اعمال است .
                                و در پايان مى فرمايد: ((خداوند سريع الحساب است )) (ان اللّه سريع الحساب ).
                                كـاملا روشن است هنگامى كه اعمال انسان از ميان نرود و با تغيير چهره به سراغ آدمى بيايد ديگر حسابى از آن سريعتر نخواهد بود, و در واقع حسابش همراه خودش است !.
                                در بـعـضـى از روايـات مى خوانيم : ((خداوند به اندازه يك چشم بر هم زدن حساب همه خلايق را مى رسد)).
                                اصولا محاسبه پروردگار نياز به زمان ندارد و آنچه در روايت فوق آمده , درحقيقت براى اشاره به كوتاهترين زمان است .
                                (آيـه ) و از آنجا كه آيات اين سوره و همچنين تمامى اين قرآن جنبه دعوت به توحيد و ابلاغ احكام الهى به مردم و انذار آنها در برابر تخلفاتشان دارد,در آخرين آيه اين سوره مى فرمايد: ((اين (قرآن ) ابلاغ عمومى براى همه مردم است ))(هذا بلا غ للناس ).
                                ((تا همه به وسيله آن انذار شوند)) (ولينذروا به ).
                                ((و بدانند او خداى يكتاست )) (وليعلموا انما هو اله واحد).
                                و منظور اين است كه : ((صاحبان مغز و انديشه پند گيرند)) (وليذكراولوا الا لباب ).

                                آغاز و ختم سوره ابراهيم ـ.
                                سـوره ((ابـراهـيـم )) هـمان گونه كه ديديم از بيان نقش حساس قرآن در خارج ساختن انسان از ظـلـمـات جـهل و شرك به نور علم و توحيد, آغاز شد, و با بيان نقش قرآن در انذار همه توده ها و تعليم توحيد و تذكر اولوا الالباب پايان مى گيرد.
                                اين ((آغاز)) و ((پايان )) بيانگر اين واقعيت است كه همه آنچه را مى خوانيم در همين قرآن است , و به گفته اميرمؤمنان على (ع ) فيه ربيع القلب وينابيع العلم ;Š ((بهار دلها وسرچشمه علوم و دانشها همه در قرآن است )).
                                و هـمـچـنـيـن درمـان همه بيماريهاى فكرى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى رابايد در آن جست ((فاستشفوه من ادوائكم )).
                                ايـن بيان دليل بر اين است كه بر خلاف سيره بسيارى از مسلمانان امروز كه به قرآن به عنوان يك كتاب مقدس كه تنها براى خواندن و ثواب بردن نازل شده مى نگرند كتابى است براى دستورالعمل در سراسر زندگى انسانها.
                                و بالاخره كتابى است كه هم دانشمند را تذكر مى دهد, و هم توده مردم از آن الهام مى گيرند.
                                فـرامـوش كـردن اين كتاب بزرگ آسمانى و روى آوردن به مكتبهاى انحرافى شرق و غرب يكى از عوامل مؤثر عقب افتادگى و ضعف و ناتوانى مسلمين است .
                                ((پايان سوره ابراهيم )) ((3)) .
                                آغاز جز چهاردهم قرآن مجيد.
                                سوره حجر [15].
                                اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 99 آيه است .
                                محتواى سوره :.
                                در اين سوره آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا منعكس است لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد:.
                                1ـ آيات مربوط به مبدا عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرارآفرينش .
                                2ـ آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران .
                                3ـ اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى .
                                4ـ داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او.
                                5ـ اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب .
                                6ـ انذار و بشارت و اندرزهاى مؤثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب .
                                7ـ دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه ها.
                                به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                                (آيـه ) بـاز در آغـاز ايـن سوره با حروف مقطعه ((الف , لام , را)) (الر) برخوردمى كنيم كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد, از حروف ساده الـفـبا است , همين ماده خامى كه در اختيارهمه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد, و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود.
                                و لـذا بـلافـاصـله بعد از آن مى گويد: ((اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكاراست )) (تلك آيات الكتاب وقرآن مبين ) كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق ازباطل مى باشد.
                                (آيه ).
                                آرزوهاى بيجا !.
                                سـپـس بـه آنـها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرارمى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شـد و, ((چـه بـسا اين كافران آرزومى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ).
                                ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههايى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد, در حالى كه در آنـجا قدرت بازگشت ندارند ! و در اينحا نيز تعصبها ولجاجتها و يا منافع مادى اجازه نمى دهد كه دين اسلام را بپذيرند.
                                (آيـه ) سـپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر ((اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چـهـارپايان ) بخورند, و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند, و آرزوها آنها را از اين واقعيت بـزرگ غـافـل سـازد ولى به زودى خواهندفهميد)) (ذرهم ياكلوا ويتمتعوا ويلههم الا مل فسوف يعلمون ).
                                اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف , و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين هاست .
                                پـرده هـاى غـرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده , و آنهارا به خود مشغول ساخته كه ديگر توانايى درك واقعيتى را ندارند.
                                امـا آن گاه كه پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود, و خود رادر آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند, مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تاچه حد زيانكار و بدبخت بوده اند.
                                (آيـه ) در اين آيه براى اين كه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذايذ دنياپايان ناپذير است , اضافه مى كند: ((ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابودنكرديم مگر اين كه آنها, اجل معين و زمان تغيير ناپذيرى داشتند)) (وما اهلكنا من قرية الا ولها كتاب معلوم ).
                                (آيـه ) و ((هـيـچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد, وهيچ يك نيز عقب نخواهد افتاد)) (ما تسبق من امة اجلها وما يستاخرون ).
                                سـنـت الـهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد, حوادث دردناك , و وسائل رحمت را يكى پس از ديگرى مى فرستد, تهديد مى كند, تشويق مى كند, اخطار مى نمايد تا حجت بر همه مردم تمام شود.
                                ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهدگرفت .
                                (آيـه ) در اينجا نخست به موضع گيريهاى خصمانه كفار در مقابل قرآن وپيامبر(ص ) اشاره كرده , مى گويد: ((و آنها گفتند: اى كسى كه قرآن بر تو نازل شده بطور قطع سوگند ياد مى كنيم (كه تو ديوانه اى )) ! (وقالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون ).
                                و اين تعبير نهايت گستاخى و جسارت آنها را در برابر پيامبر(ص ) مجسم مى كند.
                                آنـها مقياس را عقل كوچك و ناتوان خودشان قرار مى دهند و هر چه در اين مقياس نگنجد در نظر آنها بى عقلى و ديوانگى است !.
                                و عجب اين كه اين نابخردان وصله هايى به رهبران الهى مى چسباندند كه گاهى كاملا با هم ضد و نقيض بود, گاهى آنها را ((ديوانه )) مى خواندند و گاهى ((ساحر)), با اين كه ساحر كسى است كه بايد از زيركى و هوشيارى خاصى برخوردارباشد و درست در نقطه ضد ديوانه است .
                                (آيـه ) آنـهـا نـه تـنـها چنين نسبتهاى نابخردانه اى به پيامبر(ص ) مى دادند بلكه براى بهانه جويى مى گفتند: اگر از راستگويانى چرا فرشتگان را براى ما نمى آورى )) ! تاتصديق گفتار تو كنند و ما ايمان بياوريم (لو ما تاتينا بالملا ئكة ان كنت من الصادقين ).
                                (آيـه ) خـداونـد به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((ما ملائكه را جز به حق نازل نمى كنيم )) (ما ننزل الملا ئكة الا بالحق ).
                                ((و آنـگـاه (كـه فرشتگان نازل شوند و حقيقت براى آنها جنبه شهود و حسى پيدا كند و بعد ايمان نـيـاورنـد) ديـگـر به آنها مهلت داده نخواهد شد)) و به عذاب الهى نابود مى گردند (وما كانوا اذا منظرين ).
                                بـه تعبير ديگر اعجاز بازيچه نيست , بلكه براى اثبات حق است , و اين امر به قدر كافى براى آنها كه خـواهان حقند ثابت شده , چرا كه پيامبر اسلام (ص ) با دردست داشتن اين قرآن و اعجازهاى ديگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...