If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
با توجه به دیدار دیروز صبح احمدی نژاد با دانشجویان علم و صنعت که پشت درهای قفل شده برگزار و گزارش آن در ابعاد وسیع منتشر شد، و دیدارهای قبلی وی از جاهای دیگر، گروه تشریفات ریاست جمهوری بطور خلاصه، دستورالعمل و خلاصه گزارش دیدارهای زیر را منتشر کردند.
محمود به علم و صنعت می رودمحمود به کلمبیا می رودمحمود به روستای کوشکک می رودمحمود به ماناگوآ می رودنتیجه گیری اخلاقی: صداقت خیلی مهم است، بخصوص قبل از انتخابات.
نتیجه گیری فلسفی: مهم ترین اشتباه دولت های قبلی این بود که اینقدر احمق بودند که فکر می کردند دروغ گفتن حدی دارد.
نتیجه گیری مردمی: وقتی برای دیدار مردم می روید سعی کنید سراغ مردمی بروید که یا با شما هستند، یا هنوز شما را نمی شناسند.
نتیجه گیری دانشجویی: دانشجوی خوب را با اتوبوس می آورند، دانشجوی بد را با مینی بوس می برند.
"مانور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس کاری به ما ندارد"
- رویای نیمه شب پائیز، میم الف نون
پنج ماه قبل، یک دفتر کار، دفتر به هم ریخته است.
چهار سگ وارد صحنه می شوند و شروع می کنند به بو کشیدن همه جا، ناگهان از پشت پرده بزغاله ای شروع می کند به بع بع کردن، سگها دنبال او می افتند و از صحنه خارج می شوند. یک مامور حفاظت وارد می شود. به دنبال او یک محمود وارد می شود.
مامور حفاظت: بمب نبود، صدای ساعت نمی اومد، هیچ تروریستی هم نبود....
محمود: بزغاله چی؟ بزغاله هم نبود؟
مامور: یک بزغاله از دولت قبل پشت پرده بود که سگها دنبالش کردند.
محمود: از خونه خودمون یا از خونه چاوز کسی زنگ نزده؟
مامور: نه، ولی علی آقا اومدن می خوان شما رو ببینن.
علی آقا وارد می شود، لباسی شبیه یونانیان باستان پوشیده و یک کتاب فلسفه دستش است.
محمود: به سلامتی دارین چی می خونین؟
علی آقا: دارم فلسفه می خونم. فلسفه یونان.
محمود: خیلی کار خوبی می کنید، من جوان که بودم خیلی فلسفه های مختلف خوندم، چه خبر؟
علی آقا: والله یه ذره اوضاع خطری بود، می خواستم بگم که احتمال داره آژانس علیه ما قطعنامه بده، من فکر می کنم باید جلوی این قطعنامه رو گرفت.
محمود: آژانس؟ کدوم آژانس؟ آژانس البرادعی؟ اونها از خودمونن، امکان نداره علیه ما قطعنامه بدن، تازه قطعنامه هم بدن، مساله ای نیست، یه کاغذ پاره است.... اصلا مهم نیست...
یک ماه و سه روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد با یک کره زمین فوتبال بازی می کند، علی آقا وارد می شود. محمود می نشیند و لبخندی می زند: داشتیم بازی می کردیم، دیدید؟
علی آقا: بله، پای شما درد نکنه، دارید تمرین می کنید....
محمود: بله، فعلا داریم برای مدیریت جهان تمرین می کنیم، بازی های این دنیا خیلی عجیب هست، من همیشه به شاگردانم گفتم.... راستی علی آقا! شما که هیچ وقت شاگرد من نبودید؟
علی آقا( عصبانی): نه، ولی می خواستم بگم شورای امنیت قطعنامه علیه ما صادر کرد...
محمود: دیدید گفتم هیچ کاری نمی توانند بکنند....
علی آقا: ولی من می گم قطعنامه صادر کردند، شما می گی کاری نمی تونن بکنند... من می گم...
محمود: می دونم، قطعنامه مگر چیه؟ من در همین آرشیو اینجا چند قطعنامه سازمان ملل سالهای قبل رو دیدم، همه اش کاغذی بود، ایناهاش( متن قطعنامه 598 را در می آورد.) می بینید؟ این قطعنامه 598 ، ببینید، کاغذه، چند ورق که روش انگلیسی نوشته، توی آمریکا که من رفتم هر جای سازمان ملل بری، حتی توی سطل های آشغال پره از کاغذهایی که روش انگلسی نوشته، همه رو می شه پاره کرد. یک مشت کاغذ پاره..( و شروع می کند به جر دادن قطعنامه 59
علی آقا( با اعتراض): آقا! نکن! این یک سند تاریخی است. آخه به همین سادگی که نیست، اینها قصد دارند بانک های ما رو تحریم کنند، مسوولان ایرانی رو ممنوع الخروج کنند....
محمود: شما ساده اید، امکان نداره، اصلا من مطمئنم که اینها همین الآن هم از صادر کردن قطعنامه پشیمان هستند، من همین الآن با هندی ها و چینی ها و روسی ها حرف می زنم، می گم برن قطعنامه شون رو پس بگیرند....
علی آقا: ولی آمریکا گفته می خواد قطعنامه دوم رو صادر کنه، مثل آب خوردن، ممکنه خطرناک باشه...
محمود: من می گم شما به خدا توکل کن، هیچی نمی شه، من مطمئنم که قطعنامه دومی در کار نیست، الآن به پوتین زنگ می زنم، جلوی خودت... ( گوشی را برمی دارد...)
سه ماه و ده روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد تعدادی نامه را می خواند و اشک می ریزد، علی آقا وارد می شود. ناراحت است. غلامحسین در کنار محمود نشسته و به او دستمال کاغذی می دهد تا اشکهایش را پاک کند. علی با تعجب نگاه می کند.
علی آقا: چی شده؟.... ( ادامه می دهد) قطعنامه دوم رو صادر کردند...
محمود: اینا نامه مردم آمریکاست، دارم می خونم....( ادامه می دهد) گفتم که قطعنامه کاغذ پاره است، مثل همین کاغذهای روی میز، مثل همین بودجه.... ببین، هزار صفحه است، ولی همه اش کاغذ پاره است،( شروع می کند پاره کردن کتاب بودجه) ببین، کاغذ پاره است....
علی آقا: نکن! بودجه رو مگه نباید بدی به مجلس؟ چی کار داری می کنی؟.... ( ادامه می دهد) تازه، هشت تا بانک هم با ما قطع رابطه کردن، اعلام هم کردن بانک های ما حق فعالیت در خارج رو ندارند....
محمود( در حالی که کتاب بودجه را پاره می کند): اونها به بانک های ما احتیاج دارند، هیچ وقت این کار رو نمی کنن...
علی آقا: من می گم کردن، شما می گی نمی کنن.
محمود: امکان نداره، آخرش نفت می شه لیتری هزار دلار، ما هم نمی فروشیم، اونها از سرما بیچاره می شن، می آن سراغ خودمون....
علی آقا: ولی من فکر می کنم اونها حمله می کنند....
محمود: حمله، برای چی؟ مگه چیزی شده؟ تازه به هر کی حمله کنند، ما جلوشون وامی ایستیم...
علی آقا: نه حاجی! می خوان به خودمون حمله کنند.
محمود: به ما؟ ( می خندد) آمریکا الآن جرات نداره وارد خلیج فارس بشه، چی چی حمله می کنن؟ مگه شهر هرته؟ شما می ترسی...
علی: بله، من می ترسم( علی می رود)
علی می رود، غلامحسین تکه های مانده بودجه را جمع می کند، محمود با کره اش بازی می کند...
غلامحسین: حالا بودجه رو چکار کنیم؟
محمود: فکر کنم چهل پنجاه صفحه شو پاره نکردم، همون رو بفرست مجلس، تصویبش می کنند، ما که نمی خواهیم این کاغذ پاره رو عملیاتی کنیم، چه فرقی می کنه، اونها هم که نمی خونن، اگه پتجاه صفحه نخونن، راحت تره تا هزار صفحه نخونن... این استعفای علی آقا رو هم بیار تا من باهاش موافقت کنم.
دو ماه بعد، همان جا، همان وضعیک ماه بعد، همان جا، همان وضع
فاطی مشغول تمیز کردن میز و آوردن چای است. در همین موقع صدای بمب می آید، محمود سرش را برمی گرداند. فاطی از اتاق بیرون می رود، علی آقا وارد می شود.
علی آقا: این آمریکایی ها اومدن بهشت زهرا، دارن پایگاه درست می کنن، من صحبت کردم که ما دیگه مجبوریم باهاشون وارد جنگ چریکی بشیم، عملیات انتحاری تنها راهشه...
محمود: آمریکا؟ جنگ؟ من چه جوری بگم، چرا شما متوجه نمی شین، آمریکا الآن مشکل داره، در عراق، در افغانستان، حتی در اوهایو و کالیفرنیا، در همین ارمنستان، اون ها هیچ وقت با ما وارد جنگ نمی شن....
علی آقا: من عرض کردم که آمریکایی ها الآن توی بهشت زهرا هستند، اونجا دارن پایگاه درست می کنن. 3500 تا بمب هم از ده روز قبل تا نیم ساعت قبل ریختند...
محمود: اینها رو می دونم، احمق که نیستم، ولی با ما که کاری ندارن، آمریکایی ها شاید اومدن بهشت زهرا برای زیارت اهل قبور، شما تحلیل درستی از شرایط ندارین... من نمی فهمم، چرا شما که استعفا داده بودی، دوباره برگشتی...
علی آقا: من که نمی خواستم، آقا گفتند...
غلامحسین وارد می شود: ببخشید! حاج آقا پترائوس وارد شدن، می خواستن خدمت تون برسن.
علی آقا: کدوم پترائوس؟
غلامحسین: والله من تا حالا ندیده بودم شون
محمود: بگو بیاد تو، حتما از این یونانی هایی هست که تازه مسلمون شده برای بچه اش دوچرخه می خواد...
غلامحسین: نمی تونه بیاد تو، با تانکه، هر چی هم اصرار کردم پیاده بشین، گفت من روم نمی شه دست خالی بیام، بگو ایشون بیاد دم در....
علی آقا در حال رفتن است، فاطی چای می آورد، محمود در حال حرف زدن با غلامحسین است، در همین موقع تانکی از دیوار وارد اتاق می شود....
محمود: دیدی گفتم، بالاخره آمریکایی ها مجبور شدن با پای خودشون بیان اینجا......
صحنه تاریک می شود و به مدت چند سال تاریک می ماند.
سفر هفتم رومئو و ژولیت
و آنان دو تن بودند، یک تن از آنان مردی بود تنومند و ستبر که همواره می خندید، کافری که به خدا پیمان شکسته بود و با زنان و نامحرمان نشسته بود، آن دیگری مردی بود باریک چون دوکی از نخ های ریسیده، با ریشی تنک و قدی کوتاه، مومنی بود که از خلق گسسته و با خدای پیمان بسته. تا شیطان بزرگ بر آنان نازل شد و شیطان سخت امپریالیست بود... کتاب هفتم، عهد جدید.
نمایشی در هفت صحنه
ژولیت، مرد لاغر، مومن، درتمام صحنه ها با کت و شلواری خاکستری و جوراب سفید.
رومئو، مرد چاق، کافر، در تمام صحنه ها با لباسی سرخ و جورابی سرخ و صورتی سرخ.
سفر اول، داخلی، کاخ ژولیت
رومئو وارد می شود، پشت سرش مترجمی است. مرتب با او شوخی می کند.
رومئو: از آن زمان که در این دیار وارد شدم، غمی در دلم نشسته است. زنان را می بینم که موهای زیبا زیر روسری نهان کرده اند، آه! بیچاره مردان این سرزمین!( به مترجم) اگر سبیلی انبوه بر صورتت نبود روسری بر سرت می گذاشتم تا تو نیز چون زنان پرده نشین شوی! ها ها ها ها! ( می خندد)
مترجم( به اطرافش نگاه می کند): سرور من! چنین مخند، زیرا که اینجا شوخی و خنده را مجالی نیست، در دربارشان نه دلقکی است و نه لطیفه گوئی، و ارجمندترین مردمان کسانی هستند که مرثیه می خوانند تا سوگواران بر سر و تن خویش بکوبند و های های بگریند، آه، چه غمگینم!( مترجم چشمکی می زند)
ژولیت از در وارد می شود و مستقیم به سوی رومئو می رود. مترجم زانو زده بر زمین می نشیند، رومئو آغوش ستبر و پهن خود را برای ژولیت می گشاید. هر دو همدیگر را بغل می کنند، ژولیت در بغل رومئو در حال خفه شدن است، رومئو می خندد....
رومئو: ای مرد کوچکی که نامت پشت دشمنانت را لرزانده است، گمان می بردم که قدی بلند داشته باشی و گردنی به کلفتی درختان زیزفون، اما شاید که چون ماری لاغری که کس از نیش او در امان نیست... چگونه ای؟
ژولیت: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في كل ساعة ؛ وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا ؛ حتي تسكنه ارضك طوعا و تمتعه فيها طويلا. السلام علیکم علی عباد الله الصالحین.
رومئو دست او را گرفته و با تعجب به او نگاه می کند که تند و تند دعای فرج می خواند. سعی می کند از حرف هایش چیزی بفهمد، نگاهی به مترجم می کند، مترجم سر به زیر انداخته، رومئو نمی داند چه کند، ناگاه لبخندی بر چهره اش می نشیند، به محض اینکه دعای ژولیت تمام می شود، رومئو شروع می کند به خواندن سرود انترناسیونال..... و تا آخر می خواند.
ژولیت: احسنت، احسنت به این ترانه زیبایی که خواندی و مرا به یاد آیات مربوط به حضرت عیسی در قرآن انداختی. ای بنده صالح خدای! ای هوگوی بزرگ! این که خواندی چه بود؟
رومئو: این انترناسیونال سوسیالیسم بود، سرود پیروزی...
ژولیت سری تکان می دهد و با خودش می گوید: انترناسیونال سوسیالیسم بود، اما سرود پیروزی نبود( رو به او می کند) آری ای مرد! سرود پیروزی ما چنین است، مرگ بر آمریکا...
رومئو: مرگ بر آمریکا، آه! هیچ سرودی از این برای من نیکوتر و زیبا تر از این نیست، مرگ بر آمریکا....
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
سفر دوم، داخلی، کاخ رومئو
رومئو و مترجمش به نام فرناندو مجید در کاخ ایستاده اند.
رومئو: پس دانستی کار تو چیست؟ باید که نیک بگوئی و کلماتی چنان که می خواهد بگوئی، آیا می دانی که چه بایدت گفت؟
مترجم: آری، سرور من! بیست بار آفتاب برآمده است و خفته است و چشمان من نخفته تا بیاموزم آنچه فرمودید. صد کتاب خواندم و بیست شعر از بر کردم، چنان که گفتی
صدای همهمه از بیرون می آید....
رومئو: آمدند، خود را آماده کن...
ژولیت همراه با صد تن از محافظان و منشیان و وزیران وارد می شوند.
رومئو: آه! ژولیت! روزهای جدایی چه سخت بود، دوری از تو دشوار بود، ای رفیق همرزم جدال با امپریالیزم، من در این حیاط خلوت تنهایی شبها چه گریستم...
ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من ملت تو را برادر خود می داند.
رومئو: و ملت من نیز ملت تو را برادر خود می داند...
ژولیت: بیا روابط مان را گسترش دهیم تا آمریکا از خشم بمیرد.
رومئو: ای مرگ بر آمریکا، بیا تا جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم بسازیم.
ژولیت: من برای تو تراکتورهای راهواری خواهم ساخت که زمین ها را سخت شیار دهند...
رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...
ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی برویم مانند دو کره اسب بی خیال
رومئو: و بدان که من می گویم انرژی هسته ای حق مسلم توست...
ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...
رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
سفر سوم، داخلی، کاخ ژولیت
رومئو همراه با فرناندو مجید وارد می شوند.
ژولیت: السلام علیکم ای برادر من، درود خداوند و پیامبر بر تو باد.
رومئو: آه! ژولیت! ای اخوی من! علی یارت باد، این را تازه آموختم.
ژولیت: خداوند گمراهان را هدایت می کند، ای برادر! در بهشت همیشه باز است. چگونه ای؟
رومئو: روزهای جدایی سخت بود، ای برادرهمرزم جدال با استکبار، من در آن حیاط خلوت تنهایی شبها به یاد حق و تو چه گریستم...
ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من به ملت تو درود می فرستد.
رومئو: و ملت من نیز تو را قهرمان می داند، قهرمان قهرمانان...
ژولیت: اکنون روابط ما گسترده است، آمریکا دارد می میرد از خشم.
رومئو: ای مرگ بر آمریکا، ما جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم ساخته ایم.
ژولیت: تراکتور ها چطورند؟ آیا از آنها راضی هستی؟
رومئو: مردم ما سوار بر تراکتورهای تو درود می فرستند و دعای فرج می خوانند، به زبان خودمان، عکس تو را همه جا می بینم.
ژولیت: من برای تو خودروهایی خواهم ساخت که در خیابان ها برود، برای فقیران...
رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا و اروپا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...
ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی اتمی برویم مانند دو کره اسب بی خیال
رومئو: و بدان که در آمریکای لاتین همه می گویند انرژی هسته ای حق مسلم توست...
ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...
رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
سفر چهارم، داخلی، کاخ رومئو
رومئو و ژولیت نیم ساعت است همدیگر را بغل کرده اند و گریه می کنند، در سالن همه همراهان ژولیت از گریه آنان گریه می کنند، اتللو( در نقش الهام) نوحه می خواند و همه سینه می زنند...
نوحه خوانان: عزیز دل، ای برادر، رومئو جان، ای بردار
عزیز دل، یار و یاور، تراکتورهای تو خاور
عزیز دل، ای برادر، رومئو جان ای برادر
رومئو: خوش امدی برادرم! بگو ببینم در این دوماهی که تو را ندیدم چه کردی؟
ژولیت: سخنرانی ها کردم برای پابرهنگان، هر جا رفتم تو را درود فرستادند...
رومئو: درود خدا و پیامبر بر تو باد، آقا کی ظهور می کند؟
ژولیت( چشمش چهار تا شده است): بابا تو دیگر چه کسی می باشی؟ ای رحمت بر مادر تو باد!
رومئو: آیا غنی سازی را به جایی رساندی؟ بگو چند کیلو اورانیوم ساختی تا دلم خوش شود.
ژولیت: سه هزار سانتریفیوژ هر روز در کارند، آه! تو بگو ببینم چند تراکتور تا کنون تمام شده؟
رومئو: تا ساعتی پیش 136 تراکتور راه افتاد، سمند هم در حال راه افتادن است، پیرزنانی را دیدم که دعای فرج می خواندند و تو را درود می فرستادند در خونالئانو...
ژولیت: باید برای سخنرانی به سازمان ملل برویم، من خواهم گفت مرگ بر آمریکا...
رومئو: من نیز همین خواهم گفت، و خواهم گفت ای لعنت به بوش، آیا می خواهی کارش را با لگدی بسازم؟
ژولیت: نه، چنین مکن، بگذار او ظالم و تو مظلوم باشی...
رومئو می خندد: آه! تو عجب تخم جنی می باشی! واقعا شیطان باید از تو درس بگیرد.
ژولیت: مکروا و مکروالله والله خیرالمالکرین
رومئو: ما بیشتر....
ژولیت: پس بیا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت و همه همراهان دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
سفر پنجم: داخلی، کاخ ژولیت
رومئو همان حرف های قبلی را می زند، او مفاتیح را حفظ کرده است.
ژولیت همان حرف های قبلی را می زند، او علاوه بر تراکتور و خودرو کارخانه تولید گاو، شیر، ذرت، چس فیل، و آب انبار را در اطراف کاخ ژولیت احداث کرده است.
آنها با هم ترانه می خوانند.
سفر ششم......
سفر هفتم......
سفر هشتم......
سفر نهم.....
سفر دهم.....
و همچنان ادامه دارد.
کوچولوهای افسانه ایانتخابات احمدی نژادی جاسوسی هسته ای
سووال: اصولا مشکل هسته ای ما چیست؟
جواب: می گویند ما اطلاعات هسته ای را از آمریکا و اروپا و جهان پنهان کرده ایم.
سووال: مشکل حسین موسویان چیست؟
جواب: او متهم شده است که اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است.
سووال: ادعای ایران در مورد پنهان کردن اطلاعات هسته ای چیست؟
جواب: ایران می گوید که هیچ اطلاعاتی را پنهان نکرده است.
سووال: اگر معلوم شود که موسویان اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است، یعنی چه؟
جواب: یعنی این که دولت اطلاعاتی را از آژانس و جهان پنهان کرده است.
سووال: اگر قبول کنیم که ایران همه اطلاعات را به آژانس داده است، چه نتیجه ای می گیریم؟
جواب: موسویان اطلاعاتی را به انگلیسی ها داده است که آنها خودشان دارند.
سووال: آیا انگلیسی ها ممکن است که اطلاعاتی از موسویان بگیرند که خودشان آن را دارند؟
جواب: معمولا انگلیسی هایی که مرض ندارند این کار را نمی کنند.
نتیجه گیری اول: اگر اثبات شود که موسویان اطلاعات محرمانه هسته ای به خارجی ها داده است، معلوم می شود چنین اطلاعاتی وجود دارد که خارجی ها نداشتند.
نتیجه گیری دوم: اگر معلوم شود که ایران همه اطلاعات هسته ای را به خارجی ها داده است، معلوم می شود که اصولا موسویان نمی تواند اطلاعاتی داشته باشد که وجود ندارد.
نتیجه گیری نهایی: یا دولت در مورد اطلاعات هسته ای دروغ می گوید، یا رئیس جمهور در مورد موسویان دروغ می گوید، یا موسویان برای انگلیسی ها خالی بسته است، یا انگلیسی ها اطلاعات به درد نخور می گیرند.
هفت اپیزود در ناکجا آباد
اپیزود اول: بیایید بچه دار شویم
سخنگو: اگر هر کسی سالی یک بچه بزاید، شش دو تا می کند دوازده تا، 120 میلیون می شویم.
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، زنها می توانند در آشپزخانه هم مقاله بنویسند، هم بچه بزایند، سالی دوتا، یکی اول سال، یکی آخر سال. در سه ساله می شویم 180 میلیون.
رفیق شخصی: اگه یک زره بیشتر زور بیاوریم، شاید بشود دوقلو هم زائید، دوساله می شویم 240 میلیون نفر، از همه بیشتر.
مشاور: اگه این ملت روزنامه نخوانند، بچه ها بیشتر هم می شوند، شاید شدیم 250 میلیون نفر. اندازه جمعیت آنها.
نورانی: الآن شصت میلیون هستیم، اگر خانوم ها هم تا نوک قله برن، بچه های عمو چاوز را هم حساب کنیم، سه ساله می شویم 300 میلیون نفر، از همه بیشتر.
اپیزود دوم: ورق پاره ها
سخنگو: این ها یک قطعنامه ای صادر کردند که همانطور که نورانی عزیز فرمودند، ورق پاره ای بیش نیست.
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، از نظر من و زنان مسلمان جز نامه هایی که نورانی عزیز و این حقیره می نویسیم، هر چیز کاغذی را می شود پاره کرد، ما زنان پاره می کنیم.
رفیق شخصی: یک توافقاتی هم قبلا توی پاریس شده بود که روی کاغذ بود، من پاره کردم.
مشاور: من پیشنهاد می کنم این روزنامه ها هم که کاغذی هستند، اینها را هم پاره کنیم.
نورانی: مثلا همین دلار، دلار چیه؟ یک تکه کاغذ، ما دلار ها را به جای اینکه از این به بعد ضایع کنیم، پاره می کنیم.
اپیزود سوم: بزغاله ها
نورانی: این هایی که مخالفت هایی با ما می کنند، به اندازه عطسه بزغاله ای هم نمی فهمند.
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، همانطور که خداوند به حضرت نورانی فرمودند، بزغاله بهتر از اینان است، اینان از بزغاله هم کمترند.
رفیق شخصی: همانطور که ما نوشتیم، دشمنان ما مثل گاو هستند، حیف گاو!
مشاور: البته منظور نورانی این بود که خداوند فرمود اینها همچون چهارپایان هستند.
سخنگو: من معتقدم همه بزغاله ها چهار پا دارند، پس خداوند هم فرمایش استاد را قبول دارند.
اپیزود چهارم: ای خائن، ای جاسوس
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، من و زنان مسلمان همین آشپزخانه این خائنین را تشخیص دادم، لباس اینها را باید دربیاوریم و دوچرخه دختران شان را بگیریم، ای پدرسگ!
نورانی: من این خائنین را افشا می کنیم، نگذارید اسم شان را ببرم.
مشاور: من به فیلمسازان عزیز پیشنهاد می کنم در مورد خیانت فیلم های 85 میلیمتری بزرگ که لایق سینمای ما باشد بسازند، روزنامه ها هم آزادی کامل دارند که بنویسند، اگر نه خائن اند.
سخنگو: خائنین از کفار هم بدترند، البته ما امروز اسم شان را نمی بریم.
رفیق شخصی: ای خائن، آن زن در بستر آنان اعتراف کرد که خائن است و آن مسخرگان، آیا شرم نمی کنید که فروختید، ای شرم بر شما باد، شمایان در وضع قرمزهستید، نه مایان.
اپیزود پنجم: بودجه
سخنگو: بودجه را می دهیم، تا دوستان در جریان باشند و بتوانند آن را آماده کنند، وگرنه خودمان می دانیم چه باید بکنیم.
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، خداوند در مورد بودجه چیزی به زنان مسلمان نگفته است.
رفیق شخصی: سی سال بودجه های هزار صفحه ای نوشتند و خیانت کردند، سی سال.
مشاور: مطبوعات سالها بودجه کشور را مصرف کردند و جز بالا بردن قیمت کاری نکردند.
نورانی: پنجاه صفحه را بخاطر دوستان می دهیم، وگرنه چهار صفحه بس است.
اپیزود ششم: هسته هسته هسته
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، بیست سال پدران دختران پشت درهای بسته خیانت کردند و در پاریس ها و برلین ها و لندن ها چه مروارید ها که پرپر نشد، ای اف برشما!
نورانی: انرژی هسته ای امروز از ملی شدن نفت هم بزرگتر است. البته پرونده بسته شده است.
سخنگو: من چیزی در مورد پرونده هسته ای یادم نیست، سالهاست که بسته شده.
رفیق شخصی: کدام پرونده هسته ای؟
مشاور: پرونده؟
اپیزود هفتم: جنگ
نورانی: جنگ؟ کدام جنگ؟ آمریکا جرات حمله ندارد.
سخنگو: آمریکا در عراق و افغانستان گیر کرده است و اگر تکان بخورد توی باتلاق می رود.
رفیق شخصی: آمریکا اصلا جرات ندارد که به عراق هم حمله کند.
مشاور: ما مطمئنیم که آمریکا حتی به ویتنام هم جرات ندارد حمله کند.
خانم طلا: بسم الله الرحمن الرجیم، من از همین آشپزخانه اعلام می کنم که آمریکا اصلا وجود ندارد، خداوند به ما زنان مسلمان در مورد آمریکا گفته است که هرگز آنان نبودند.
مرد سفید پوش وارد می شود، به هر کدام از افراد قرص هایش را می دهد و می گوید: بیماران عزیز! دیگه خسته شدید، حالا دیگه برید توی اتاق خودتون و گوسفندها رو بشمرید تا خواب تان ببره. چطوری بود؟
نورانی: یک گوسفند، دو گوسفند ، سه گوسفند ، چهار گوسفند ، پنج گوسفند...
سخنگو: شش گوسفند ، هفت گوسفند ، هشت گوسفند...
رفیق شخصی: نه گوسفند، ده گوسفند، یازده گوسفند...
مشاور: دوازده گوسفند، سیزده گوسفند، چهارده گوسفند....
خانم طلا: پانزده گوسفند خائن، شانزده گوسفند خائن، هفده گوسفند خائن....
( یکی یکی توی تخت های شان به خواب می روند.)
مولانا محمود پرسانتخابات آمریکا، انتخابات ایرانتوان دفاعی، توان علمیمقامات سوری، مقامات سعودی
خبر اول: احمدی نژاد با رئیس جمهور سوریه در مورد کنفرانس آناپولیس گفتگوی تلفنی کرد.
خبر دوم: احمدی نژاد با پادشاه عربستان در مورد کنفرانس پائیزی آناپولیس گفتگوی تلفنی کرد.
خبر بعدی: سوریه و عربستان در کنفرانس پائیزی آناپولیس شرکت کردند.
نتیجه گیری اخلاقی: گاهی اوقات ما فکر می کنیم که داریم گفتگوی تلفنی می کنیم، اما کسی که با او گفتگو می کنیم، فکر می کند ما مزاحم تلفنی هستیم.
نتیجه گیری سیاسی: احتمالا اگر احمدی نژاد با حماس هم گفتگوی تلفنی می کرد، آنها هم به آناپولیس می رفتند.
نتیجه گیری منطقی: از تلفن بی مورد خودداری کنید.
غنی سازی هسته ای، ملی شدن نفتمتوقف شد، متوقف نشد
داوود احمدی نژاد: دولت نهم تهاجم فرهنگی را متوقف کرد....
وزیر کشور: با انقلاب های ژیگولی نمی توان ملت ایران را استحاله کرد...
نتیجه گیری اخلاقی: یک برادر خوب مطمئن است که برادرش بهترین کار را می کند، اما یک وزیر بد امیدوار است که رئیس اش موفق شود.
تابوی اول: رئیس جمهور باید محترمانه رفتار کند. تابوی دوم: رئیس جمهور باید حرف دهانش را تا حدی بفهمد. تابوی سوم: رئیس جمهور باید به مردم احترام بگذارد. تابوی چهارم: رئیس جمهور باید جلوی مردم درست راه برود. تابوی پنحم: رئیس جمهور در مورد کشورش اطلاعات داشته باشد. تابوی ششم: رئیس جمهور نباید همیشه باعث شرمساری برای کشور باشد. تابوی هفتم: رئیس جمهور باید به فکر مردم کشور خودش باشد، نه مردم کشورهای دیگر. تابوی هشتم: رئیس جمهور در کنار علائق شخصی، مثل رفتن به مسافرت و دیدار با آدمهای معروف، باید گاهی هم برای اداره کشور وقت بگذارد. تابوی نهم: رئیس جمهور باید تمیز باشد. تابوی دهم: رئیس جمهور نباید همیشه دروغ بگوید، باید ماهی هم یک بار راست بگوید. یک تبرئه و چند نتیجه گیری
ادامه داستان، تا چند روز دیگر.... سه سوال درباره بسیجی و انرژی متراکم
1) بی تربیت؟ 2) برو بیرون، کثافت!؟ 3) خجالت بکش، تو دیگه بزرگ شدی!؟ 4) علی می گه ...... زووووووو؟
1) رایحه خوش خدمت به مشام می رسد؟ 2) همه فرار می کنند و از کنار او دور می شوند؟ 3) بوی رئیس جمهور می آید؟ 4) همه دنبال مسوول این واقعه می گردند، ولی چون بسیجی است، چیزی به او نمی گویند؟
2) میزان تورم از حد معمول بالاتر می رود، به همین دلیل بسیجی برای کنترل وضغیت انرژی متراکم خود را آزاد می کند؟ 3) شهر شلوغ می شود و چون هیچ نظارتی بر تولید و انباشت انرژی وجود ندارد، بسیجی در جریان شلوغی انرژی خود را آزاد می کند؟ 4) اصولا وقتی تراکم بالا برود این چیزها طبیعی است؟
گزارشی کمدی از وضعیتی تراژدیکشوری پهناور و منظم
کشور ایران کشوری بزرگ است، از نظر جغرافیایی هم نقشه منظمی دارد، خیلی از کشورهای جهان دوست دارند، کشوری به این بزرگی داشته باشند. اما برای ما ایرانیان این کشور بزرگ، فقط یک دردسر است. مثل کاخی بزرگ است که ما فقط از یک اتاق آن استفاده می کنیم. اتاقی به اسم تهران، در این اتاق انقلاب می کنیم، تلویزیون و رادیو داریم، آزادی در این اتاق وجود دارد، استبداد هم برای حکومت بر ایران فقط به اداره همین اتاق نیازمند است. این کاخ بزرگ را نه می توانیم تعمیر کنیم، نه می توانیم خراب کنیم، نه می توانیم اجاره بدهیم. البته آمریکایی ها اخیرا تصمیم گرفته اند که این کاخ را خراب کنند و به جای آن تعداد زیادی خانه دموکراتیک کوچک بسازند، ما هم مخالفت چندانی با آنها نداریم، فقط معتقدیم بهتر است اول آپارتمان نیمه کاره افغانستان و عراق را تمام کنند و بعد به طرف ما بیایند.
تاریخی کهن و بسیار طولانی
ما سه هزار سال تاریخ داریم، البته شما ایتالیایی ها هم تاریخی کهن دارید، اما در ایران ما نمی توانیم به این تاریخ افتخار کنیم، چون وقتی می خواهیم به گذشته افتخار کنیم، از وضع حال مان خجالت می کشیم. به نظر می آید تاریخ ما دارد رو به عقب می رود، به همین دلیل ما همیشه برای پیشرفت کردن باید به جای رفتن به آینده به گذشته برویم، حتی در بسیاری از موارد ما مجبوریم برای اینکه بدتر نشویم بایستیم، چون تاریخ مان نشان می دهد که اگر جلو برویم به وضع بدتری می رسیم.
جمعیت فراوان و جوان
حتما شما اروپایی ها می دانید که جمعیت ایران بسیار جوان است و برای این که چنین جمعیت جوانی داریم، ممکن است فکر کنید قدرت زیادی داریم. حتی رئیس جمهورمان پیشنهاد کرده بود، حالا که جمعیت ما جوان است، پس کاری کنیم که جمعیت ایران دو برابر یا حتی سه برابر شود. البته او فکر کرده بود، در همین چهارسال که او رئیس جمهوراست، جمعیت سه برابر می شود. به نظر می رسید او دوست دارد رئیس جمهور یک کشور دویست میلون نفری باشد. البته احمدی نژاد فکر می کرد می شود کاری کرد که همه مردم در سن بیست سالگی به دنیا می آیند و از این طریق ما یک کشور دویست میلیونی با یک ارتش صدمیلیونی بشویم، ولی متاسفانه بچه های ما تا وقتی هجده سال از تولدشان نگذشته باشد هجده ساله نمی شوند. به همین دلیل رئیس جمهور بعد از یک ماه از دوبرابر شدن جمعیت منصرف شد و تصمیم گرفت به جای آن یهودیان اسرائیل را به آلاسکا بفرستد. اما بعدا تصمیم او عوض شد و به جای آن تصیمم گرفت انرژی هسته ای تولید کند. البته وقتی جمعیت کشور زیاد جوان باشد، رئیس جمهور هم هر هفته تصمیم اش را تغییر می دهد. شاید مهم ترین فایده جمعیت جوان ایران این است که دولت باید به جای اینکه به فکر حل مشکل بیکاری این جوانان باشد، برای تفریح آنان فکری بکند. جمعیت کشور ما چون جوان است، تعداد بیکاران ما هر روز زیاد تر می شود. البته دولت ما هم دائما به فکر حل مشکلات ونزوئلا، کوبا، آمریکا و اروپاست. به همین دلیل جوانان کشور دائما دنبال کار می گردند، گاهی اوقات یک جوان بیکار، بیش از هشت ساعت در روز دنبال کار می گردد. برای همین قرار است اتحادیه هایی تشکیل شود تا از این حق که جوانان فقط روزی هشت ساعت حق دارند بیکار باشند، دفاع کند. این یکی از مشکلات مهم کشور ماست. به ما حق بدهید، وقتی جوانان ما روزی هشت ساعت دنبال کار می گردند، اینقدر خسته می شوند که نیاز به تفریح دارند. خوشبختانه تفریح کردن در ایران دست بخش خصوصی است؛ تفریحاتی مثل رقص، پارتی رفتن، مشروب خوردن، سینما، موسیقی راک و پاپ، قاچاق است و به همین دلیل قاچاقچیان چون دولتی نیستند، کارشان را خوب انجام می دهند. البته مشکل اقتصادی در ایران کمتر از اروپاست، شما برای پول درآوردن باید کار کنید، در حالی که ما نفت داریم و نیازی به کار کردن نداریم، بنا براین مشکل اصلی جوانان ما تفریح است و چنانکه گفتم بخش قاچاق به عنوان مهم ترین بخش اقتصادی کارش را بخوبی انجام می دهد.
نفت و ثروت های زیر زمینی
یکی دیگر از چیزهایی که ما زیاد داریم و شما ندارید، نفت است، البته ما گاز هم داریم که چون آن را لازم نداریم، گازمان را به روس ها می دهیم و به جای آن تصمیم داریم، انرژی هسته ای تولید کنیم که در آینده به جای به هدر دادن پول نفت، بتوانیم مدتی هم انرژی هسته ای را به هدر بدهیم. دولت ایران، با سایر دولت ها از نظر اقتصادی تفاوت زیادی دارد. مثلا در همه کشورها، وقتی درآمد کشوراضافه می شود، ثروتمندان زیاد می شوند، اما در کشور ما وقتی درآمد کشور در دوره احمدی نژاد دوبرابر شد، تعداد فقرای مان هم دوبرابر شد، در عوض دوستان خارجی رئیس جمهور مثل آقای چاوز، پوتین، حسن نصرالله و فیدل کاسترو زیاد شدند. نفت در کشور ما موضوع بسیار مهمی است، بگذارید مثال بزنم، مثلا در ایتالیا برای اینکه درآمد سرانه دوبرابر شود، دولت باید بیست سال کار کند، اما در کشور ما رئیس جمهور این کار را در عرض یک سال براحتی انجام می دهد. فقط لازم است یک سال جلوی دهان او را ول کنید، او هر بار که دهانش را باز می کند، قیمت نفت ده درصد بالا می رود. فعلا قیمت نفت نزدیک صد دلار است، ممکن است در همین یکی دو ساعت آینده به 110 دلار رسیده باشد. مطمئنم اگر او دو ماه دیگر حرف بزند، قیمت نفت به دویست دلار می رسد. لابد فکر می کنید که افزایش درآمد نفتی ممکن است حکومت و دولت را نابود کند، بله، همین طور است. ما هم همین طور فکر می کنیم، ولی او این فکر را نمی کند. در ایران ما نفت داریم، به همین دلیل دولت ما پولدار است، و چون دولت ما پولدار است، قدرت هم دارد، چون قدرت دارد، مردم قدرت ندارند و چون مردم قدرت ندارند، دولت هر کاری بخواهد می کند. اما مردم ما هیچ وقت تفاوت یک دولت ناتوان و یک دولت قدرتمند را از نظر اقتصادی را نمی فهمند، چون در هر حال فرقی نمی کند. در هر حال ضعیف ترین دولت هم همیشه می تواند نفت را بفروشد و پول دربیاورد. و مهم ترین نکته اینکه هر دولتی که طرفدار امنیت اقتصادی باشد، درآمدش کم می شود، چون با ایجاد امنیت اقتصادی ده درصد به تولید کشور اضافه می شود، اما 50 درصد از قیمت نفت کم می شود.
ما در صدر خبرها هستیمزنان تحصیلکرده
یکی دیگر از چیزهایی که در ایران به عنوان یک کشور اسلامی در خاورمیانه زیاد داریم و همین موضوع دردسر بزرگی برای ما ایجاد کرده است، زنان تحصیلکرده ای است که به دانشگاه می روند یا از حقوق شان دفاع می کنند یا جرایم دیگری را انجام می دهند، مثلا زیبا هستند. زنان تحصیلکرده به جای اینکه مشکلات دولت ایران را کم کند، باعث شده است که دولت ایران مجبور شود تعداد پلیس ها را افزایش دهد، برای زنان زندان های جدید و مناسب زنان تحصیلکرده بسازد و حتی تولید اتومبیل و بخصوص اتوبوس را افزایش دهد، چون وقتی پلیس این زنان را دستگیر می کند، برای انتقال آنان به زندان نیازمند افزایش تولید اتومبیل است. در حقیقت به میزانی که تعداد زنان تحصیلکرده در ایران احمدی نژاد افزایش پیدا می کند، مشکل بیکاری هم کمتر می شود، چرا که دولت افرادی را به عنوان پلیس، بازجو، مامور کنترل رفت و آمد زنان، زندانبان، راننده اتومبیل برای رفتن به زندان، کارگر برای تولید اتومبیل و مشاغل دیگر را استخدام می کند. به همین دلیل است که هر چه میزان زنان تحصیلکرده ایران افزایش می یابد، مردان کم سواد بیشتری کار پیدا می کنند.
گاهشمار استعفای از پیش تعیین نشدهدانشجویان و متخصصان
یکی دیگر از چیزهایی که تولید آن در سالهای گذشته افزایش یافته است، دانشجویان باهوش و متخصصان و نخبگان علمی است. شاید مقایسه ایران و کشورهای همجوارش در خاورمیانه نشان بدهد که ایران تا چه حد در تولید نابغه و نخبگان رشته های مختلف پزشکی، مهندسی، ریاضیات، فیزیک، هنر و علوم انسانی موفق بوده است. همین موضوع باعث شده است که مشکلات پزشکی و مهندسی و علمی کشورهایی مثل کانادا و آمریکا کمتر شود. چرا که دانشجویان باهوش ایرانی به محض اینکه متوجه می شوند خصوصیات علمی برجسته ای دارند، و مغزشان را به کار می اندازند، تصمیم می گیرند برای اینکه پیشرفت کنند، از ایران بروند. البته این باعث نمی شود که ایران نتواند از وجود نخبگان علمی که از ایران مهاجرت می کنند، درآمدی کسب نکند. همین نخبگان علمی باعث می شوند که درآمد مخابرات برای ارتباط تلفنی پدر و مادرها با فرزندان باهوش شان افزایش پیدا کند. از طرف دیگر در زمینه سفرهای هوایی، تولید چمدان، آژانس های تهیه بلیط، مدارس زبان انگلیسی و فرانسه و بسیاری مشاغل دیگر موفقیت های زیادی به دست آمده است. البته این دانشجویان تا قبل از رفتن شان از ایران، دوره های خاصی را می گذرانند تا وقتی به خارج سفر می کنند دل شان زیاد برای ایران تنگ نشود، یکی از مهم ترین این دوره ها، در زندان اوین می گذرد. معمولا هر دانشجوی ایرانی در سالهای اخیر حداقل یک دوره کوتاه آموزشی را در اوین می گذراند، تا وقتی در آمریکا یا کانادا به فکر ایران افتاد، به جای اینکه به زیبایی های طبیعت یا فرهنگ ایران فکر کند، به زندان اوین فکر کند و سعی کند هرگز پشت سرش را هم نگاه نکند.
انگار همه دیوانه شده اند
هوگو چاوز در ده سال گذشته هفت بار به ایران سفر کرده و احمدی نژاد در سه سالی که رئیس جمهور است، سه بار به ونزوئلا رفته است. البته احمدی نژاد در کلمبیا گفته است که ما در ایران همجنسگرا نداریم، وگرنه من شک می کردم که رابطه چاوز و رئیس جمهور ایران، فقط یک رابطه سیاسی باشد. مشکل ما این است که در مدتی که احمدی نژاد با چاوز دوست شده است، کارهایی را در ونزوئلا کرده است که در این کشور که سابقه دموکراتیک دارد، سابقه نداشت، به همین دلیل ما ایرانیان احساس عذاب وجدان می کنیم. گاهی فکر می کنم مشکل ما چاوز و احمدی نژاد نیستند، به نظر می آید همه دنیا دارد به دست کوتوله ها می افتد. آیا نابغه ای مثل بوش باعث روی کار آمدن آدم باهوشی مثل احمدی نژاد شد؟ یا ماجرا برعکس بود؟ سارکوزی در فرانسه چه می کند؟ چه شده است که پوتین در نقشی تا این حد با اهمیت ظاهر شده است؟ به نظرم می رسد که ارتش کوتوله ها روز بروز دارند دنیا را تسخیر می کنند.
نتیجه گیری
مسمانان ایرانی وقتی نمازشان را تمام می کنند، به طرفی که احساس می کنند خداوند ایستاده رو می کنند و دعا می خوانند، بسیاری از آنان از خداوند می خواهند که زندگی بهتر، سلامت، شادی، ثروت به آنها، خانواده شان و کشورشان بدهد، مدتهاست که ایرانیان هر چه رو به خدا دعا می کنند، به جای اینکه اوضاع بهتر بشود، بدتر می شود. من فکر می کنم آنها اشتباه می کنند، چون حدس می زنم خداوند در جایی که آنها رو به آن دعا می خوانند نایستاده است و احتمالا به همین دلیل است که مشکلات ما روز به روز بیشتر می شود، شاید در مدتی که ما داشتیم انقلاب می کردیم، یا دولت احمدی نژاد روی کار آمد، خداوند هم از ترس جایش را عوض کرد و به جای دیگری رفت. به همین دلیل است که من هم مثل بسیاری از ایرانیان نمی دانم خدا کجا ایستاده است تا بتوانم از او چیزی بخواهم، اگر می توانستم این کار را بکنم، از او می خواستم که نفت و گاز را از ما بگیرد، نام ما را از خبرهای جهان حذف کند، زنانی بی سواد که با حقوق شان آشنا نیستند به ما بدهد، این استعداد نخبگان جوان ایرانی را از ما بگیرد، کشوری بدون تاریخ، با مساحتی یک دهم سرزمینی که داریم، و چمعیتی حداکثر در حدود ده میلیون به ما بدهد، شاید نداشتن به ما کمک کند که خوشبخت تر بشویم.
Comment