Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tanze Nabavi

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • بزغاله ها

    ‏نمایش تک پرده ای

    Comment



    • بزغاله گرایان و گوساله گرایانبزغاله گرایان و گوساله گرایانماهواره کیلویی به فروش می رسدجنس خوب و رقیب بد

      Comment


      • علم و صنعت و کلمبیا و کوشکک

        با توجه به دیدار دیروز صبح احمدی نژاد با دانشجویان علم و صنعت که پشت درهای قفل شده ‏برگزار و گزارش آن در ابعاد وسیع منتشر شد، و دیدارهای قبلی وی از جاهای دیگر، گروه ‏تشریفات ریاست جمهوری بطور خلاصه، دستورالعمل و خلاصه گزارش دیدارهای زیر را ‏منتشر کردند.‏

        محمود به علم و صنعت می رودمحمود به کلمبیا می رودمحمود به روستای کوشکک می رودمحمود به ماناگوآ می رودنتیجه گیری اخلاقی: صداقت خیلی مهم است، بخصوص قبل از انتخابات.‏
        نتیجه گیری فلسفی: مهم ترین اشتباه دولت های قبلی این بود که اینقدر احمق بودند که فکر می ‏کردند دروغ گفتن حدی دارد.‏
        نتیجه گیری مردمی: وقتی برای دیدار مردم می روید سعی کنید سراغ مردمی بروید که یا با شما ‏هستند، یا هنوز شما را نمی شناسند.‏
        نتیجه گیری دانشجویی: دانشجوی خوب را با اتوبوس می آورند، دانشجوی بد را با مینی بوس می ‏برند.‏

        Comment



        • خنده دارها

          Comment


          • بزنامه

            Comment


            • مانور و سگ ها

              ‏"مانور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس کاری به ما ندارد" ‏
              ‏- رویای نیمه شب پائیز، میم الف نون‏

              پنج ماه قبل، یک دفتر کار، دفتر به هم ریخته است.‏
              چهار سگ وارد صحنه می شوند و شروع می کنند به بو کشیدن همه جا، ناگهان از پشت پرده ‏بزغاله ای شروع می کند به بع بع کردن، سگها دنبال او می افتند و از صحنه خارج می شوند. ‏یک مامور حفاظت وارد می شود. به دنبال او یک محمود وارد می شود. ‏
              مامور حفاظت: بمب نبود، صدای ساعت نمی اومد، هیچ تروریستی هم نبود....‏
              محمود: بزغاله چی؟ بزغاله هم نبود؟
              مامور: یک بزغاله از دولت قبل پشت پرده بود که سگها دنبالش کردند. ‏
              محمود: از خونه خودمون یا از خونه چاوز کسی زنگ نزده؟
              مامور: نه، ولی علی آقا اومدن می خوان شما رو ببینن.‏
              علی آقا وارد می شود، لباسی شبیه یونانیان باستان پوشیده و یک کتاب فلسفه دستش است.‏
              محمود: به سلامتی دارین چی می خونین؟
              علی آقا: دارم فلسفه می خونم. فلسفه یونان.‏
              محمود: خیلی کار خوبی می کنید، من جوان که بودم خیلی فلسفه های مختلف خوندم، چه خبر؟
              علی آقا: والله یه ذره اوضاع خطری بود، می خواستم بگم که احتمال داره آژانس علیه ما قطعنامه ‏بده، من فکر می کنم باید جلوی این قطعنامه رو گرفت.‏
              محمود: آژانس؟ کدوم آژانس؟ آژانس البرادعی؟ اونها از خودمونن، امکان نداره علیه ما قطعنامه ‏بدن، تازه قطعنامه هم بدن، مساله ای نیست، یه کاغذ پاره است.... اصلا مهم نیست...‏

              یک ماه و سه روز بعد، همان جا، همان وضع
              محمود نشسته است و دارد با یک کره زمین فوتبال بازی می کند، علی آقا وارد می شود. محمود ‏می نشیند و لبخندی می زند: داشتیم بازی می کردیم، دیدید؟
              علی آقا: بله، پای شما درد نکنه، دارید تمرین می کنید....‏
              محمود: بله، فعلا داریم برای مدیریت جهان تمرین می کنیم، بازی های این دنیا خیلی عجیب ‏هست، من همیشه به شاگردانم گفتم.... راستی علی آقا! شما که هیچ وقت شاگرد من نبودید؟
              علی آقا( عصبانی): نه، ولی می خواستم بگم شورای امنیت قطعنامه علیه ما صادر کرد...‏
              محمود: دیدید گفتم هیچ کاری نمی توانند بکنند....‏
              علی آقا: ولی من می گم قطعنامه صادر کردند، شما می گی کاری نمی تونن بکنند... من می گم...‏
              محمود: می دونم، قطعنامه مگر چیه؟ من در همین آرشیو اینجا چند قطعنامه سازمان ملل سالهای ‏قبل رو دیدم، همه اش کاغذی بود، ایناهاش( متن قطعنامه 598 را در می آورد.) می بینید؟ این ‏قطعنامه 598 ، ببینید، کاغذه، چند ورق که روش انگلیسی نوشته، توی آمریکا که من رفتم هر ‏جای سازمان ملل بری، حتی توی سطل های آشغال پره از کاغذهایی که روش انگلسی نوشته، ‏همه رو می شه پاره کرد. یک مشت کاغذ پاره..( و شروع می کند به جر دادن قطعنامه 59
              علی آقا( با اعتراض): آقا! نکن! این یک سند تاریخی است. آخه به همین سادگی که نیست، اینها ‏قصد دارند بانک های ما رو تحریم کنند، مسوولان ایرانی رو ممنوع الخروج کنند....‏
              محمود: شما ساده اید، امکان نداره، اصلا من مطمئنم که اینها همین الآن هم از صادر کردن ‏قطعنامه پشیمان هستند، من همین الآن با هندی ها و چینی ها و روسی ها حرف می زنم، می گم ‏برن قطعنامه شون رو پس بگیرند....‏
              علی آقا: ولی آمریکا گفته می خواد قطعنامه دوم رو صادر کنه، مثل آب خوردن، ممکنه خطرناک ‏باشه...‏
              محمود: من می گم شما به خدا توکل کن، هیچی نمی شه، من مطمئنم که قطعنامه دومی در کار ‏نیست، الآن به پوتین زنگ می زنم، جلوی خودت... ( گوشی را برمی دارد...)‏

              سه ماه و ده روز بعد، همان جا، همان وضع
              محمود نشسته است و دارد تعدادی نامه را می خواند و اشک می ریزد، علی آقا وارد می شود. ‏ناراحت است. غلامحسین در کنار محمود نشسته و به او دستمال کاغذی می دهد تا اشکهایش را ‏پاک کند. علی با تعجب نگاه می کند.‏
              علی آقا: چی شده؟.... ( ادامه می دهد) قطعنامه دوم رو صادر کردند...‏
              محمود: اینا نامه مردم آمریکاست، دارم می خونم....( ادامه می دهد) گفتم که قطعنامه کاغذ پاره ‏است، مثل همین کاغذهای روی میز، مثل همین بودجه.... ببین، هزار صفحه است، ولی همه اش ‏کاغذ پاره است،( شروع می کند پاره کردن کتاب بودجه) ببین، کاغذ پاره است....‏
              علی آقا: نکن! بودجه رو مگه نباید بدی به مجلس؟ چی کار داری می کنی؟.... ( ادامه می دهد) ‏تازه، هشت تا بانک هم با ما قطع رابطه کردن، اعلام هم کردن بانک های ما حق فعالیت در ‏خارج رو ندارند....‏
              محمود( در حالی که کتاب بودجه را پاره می کند): اونها به بانک های ما احتیاج دارند، هیچ وقت ‏این کار رو نمی کنن...‏
              علی آقا: من می گم کردن، شما می گی نمی کنن. ‏
              محمود: امکان نداره، آخرش نفت می شه لیتری هزار دلار، ما هم نمی فروشیم، اونها از سرما ‏بیچاره می شن، می آن سراغ خودمون....‏
              علی آقا: ولی من فکر می کنم اونها حمله می کنند....‏
              محمود: حمله، برای چی؟ مگه چیزی شده؟ تازه به هر کی حمله کنند، ما جلوشون وامی ایستیم...‏
              علی آقا: نه حاجی! می خوان به خودمون حمله کنند. ‏
              محمود: به ما؟ ( می خندد) آمریکا الآن جرات نداره وارد خلیج فارس بشه، چی چی حمله می ‏کنن؟ مگه شهر هرته؟ شما می ترسی... ‏
              علی: بله، من می ترسم( علی می رود)‏
              علی می رود، غلامحسین تکه های مانده بودجه را جمع می کند، محمود با کره اش بازی می ‏کند...‏
              غلامحسین: حالا بودجه رو چکار کنیم؟
              محمود: فکر کنم چهل پنجاه صفحه شو پاره نکردم، همون رو بفرست مجلس، تصویبش می کنند، ‏ما که نمی خواهیم این کاغذ پاره رو عملیاتی کنیم، چه فرقی می کنه، اونها هم که نمی خونن، اگه ‏پتجاه صفحه نخونن، راحت تره تا هزار صفحه نخونن... این استعفای علی آقا رو هم بیار تا من ‏باهاش موافقت کنم.‏

              دو ماه بعد، همان جا، همان وضعیک ماه بعد، همان جا، همان وضع
              فاطی مشغول تمیز کردن میز و آوردن چای است. در همین موقع صدای بمب می آید، محمود ‏سرش را برمی گرداند. فاطی از اتاق بیرون می رود، علی آقا وارد می شود.‏
              علی آقا: این آمریکایی ها اومدن بهشت زهرا، دارن پایگاه درست می کنن، من صحبت کردم که ‏ما دیگه مجبوریم باهاشون وارد جنگ چریکی بشیم، عملیات انتحاری تنها راهشه... ‏
              محمود: آمریکا؟ جنگ؟ من چه جوری بگم، چرا شما متوجه نمی شین، آمریکا الآن مشکل داره، ‏در عراق، در افغانستان، حتی در اوهایو و کالیفرنیا، در همین ارمنستان، اون ها هیچ وقت با ما ‏وارد جنگ نمی شن....‏
              علی آقا: من عرض کردم که آمریکایی ها الآن توی بهشت زهرا هستند، اونجا دارن پایگاه درست ‏می کنن. 3500 تا بمب هم از ده روز قبل تا نیم ساعت قبل ریختند...‏
              محمود: اینها رو می دونم، احمق که نیستم، ولی با ما که کاری ندارن، آمریکایی ها شاید اومدن ‏بهشت زهرا برای زیارت اهل قبور، شما تحلیل درستی از شرایط ندارین... من نمی فهمم، چرا ‏شما که استعفا داده بودی، دوباره برگشتی...‏
              علی آقا: من که نمی خواستم، آقا گفتند...‏
              غلامحسین وارد می شود: ببخشید! حاج آقا پترائوس وارد شدن، می خواستن خدمت تون برسن.‏
              علی آقا: کدوم پترائوس؟
              غلامحسین: والله من تا حالا ندیده بودم شون
              محمود: بگو بیاد تو، حتما از این یونانی هایی هست که تازه مسلمون شده برای بچه اش دوچرخه ‏می خواد...‏
              غلامحسین: نمی تونه بیاد تو، با تانکه، هر چی هم اصرار کردم پیاده بشین، گفت من روم نمی شه ‏دست خالی بیام، بگو ایشون بیاد دم در....‏
              علی آقا در حال رفتن است، فاطی چای می آورد، محمود در حال حرف زدن با غلامحسین است، ‏در همین موقع تانکی از دیوار وارد اتاق می شود....‏
              محمود: دیدی گفتم، بالاخره آمریکایی ها مجبور شدن با پای خودشون بیان اینجا......‏
              صحنه تاریک می شود و به مدت چند سال تاریک می ماند.‏

              Comment


              • [B]
                ابوسعید ابوالخیر بازداشت شد
                [/B
                ]

                Comment


                • سفر هفتم رومئو و ژولیت‏ ‏
                  و آنان دو تن بودند، یک تن از آنان مردی بود تنومند و ستبر که همواره می خندید، کافری که به ‏خدا پیمان شکسته بود و با زنان و نامحرمان نشسته بود، آن دیگری مردی بود باریک چون دوکی ‏از نخ های ریسیده، با ریشی تنک و قدی کوتاه، مومنی بود که از خلق گسسته و با خدای پیمان ‏بسته. تا شیطان بزرگ بر آنان نازل شد و شیطان سخت امپریالیست بود... کتاب هفتم، عهد جدید.‏

                  نمایشی در هفت صحنه
                  ژولیت، مرد لاغر، مومن، درتمام صحنه ها با کت و شلواری خاکستری و جوراب سفید.‏
                  رومئو، مرد چاق، کافر، در تمام صحنه ها با لباسی سرخ و جورابی سرخ و صورتی سرخ.‏

                  سفر اول، داخلی، کاخ ژولیت
                  رومئو وارد می شود، پشت سرش مترجمی است. مرتب با او شوخی می کند. ‏
                  رومئو: از آن زمان که در این دیار وارد شدم، غمی در دلم نشسته است. زنان را می بینم که ‏موهای زیبا زیر روسری نهان کرده اند، آه! بیچاره مردان این سرزمین!( به مترجم) اگر سبیلی ‏انبوه بر صورتت نبود روسری بر سرت می گذاشتم تا تو نیز چون زنان پرده نشین شوی! ها ها ‏ها ها! ( می خندد)‏
                  مترجم( به اطرافش نگاه می کند): سرور من! چنین مخند، زیرا که اینجا شوخی و خنده را مجالی ‏نیست، در دربارشان نه دلقکی است و نه لطیفه گوئی، و ارجمندترین مردمان کسانی هستند که ‏مرثیه می خوانند تا سوگواران بر سر و تن خویش بکوبند و های های بگریند، آه، چه غمگینم!( ‏مترجم چشمکی می زند)‏
                  ژولیت از در وارد می شود و مستقیم به سوی رومئو می رود. مترجم زانو زده بر زمین می ‏نشیند، رومئو آغوش ستبر و پهن خود را برای ژولیت می گشاید. هر دو همدیگر را بغل می کنند، ‏ژولیت در بغل رومئو در حال خفه شدن است، رومئو می خندد....‏
                  رومئو: ای مرد کوچکی که نامت پشت دشمنانت را لرزانده است، گمان می بردم که قدی بلند ‏داشته باشی و گردنی به کلفتی درختان زیزفون، اما شاید که چون ماری لاغری که کس از نیش او ‏در امان نیست... چگونه ای؟
                  ژولیت: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه ‏الساعة و في كل ساعة ؛ وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا ؛ حتي تسكنه ارضك طوعا و ‏تمتعه فيها طويلا. السلام علیکم علی عباد الله الصالحین. ‏
                  رومئو دست او را گرفته و با تعجب به او نگاه می کند که تند و تند دعای فرج می خواند. سعی می ‏کند از حرف هایش چیزی بفهمد، نگاهی به مترجم می کند، مترجم سر به زیر انداخته، رومئو نمی ‏داند چه کند، ناگاه لبخندی بر چهره اش می نشیند، به محض اینکه دعای ژولیت تمام می شود، ‏رومئو شروع می کند به خواندن سرود انترناسیونال..... و تا آخر می خواند.‏
                  ژولیت: احسنت، احسنت به این ترانه زیبایی که خواندی و مرا به یاد آیات مربوط به حضرت ‏عیسی در قرآن انداختی. ای بنده صالح خدای! ای هوگوی بزرگ! این که خواندی چه بود؟
                  رومئو: این انترناسیونال سوسیالیسم بود، سرود پیروزی... ‏
                  ژولیت سری تکان می دهد و با خودش می گوید: انترناسیونال سوسیالیسم بود، اما سرود پیروزی ‏نبود( رو به او می کند) آری ای مرد! سرود پیروزی ما چنین است، مرگ بر آمریکا...‏
                  رومئو: مرگ بر آمریکا، آه! هیچ سرودی از این برای من نیکوتر و زیبا تر از این نیست، مرگ ‏بر آمریکا....‏
                  رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
                  همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
                  ‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا

                  سفر دوم، داخلی، کاخ رومئو
                  رومئو و مترجمش به نام فرناندو مجید در کاخ ایستاده اند.‏
                  رومئو: پس دانستی کار تو چیست؟ باید که نیک بگوئی و کلماتی چنان که می خواهد بگوئی، آیا ‏می دانی که چه بایدت گفت؟
                  مترجم: آری، سرور من! بیست بار آفتاب برآمده است و خفته است و چشمان من نخفته تا بیاموزم ‏آنچه فرمودید. صد کتاب خواندم و بیست شعر از بر کردم، چنان که گفتی
                  صدای همهمه از بیرون می آید....‏
                  رومئو: آمدند، خود را آماده کن...‏
                  ژولیت همراه با صد تن از محافظان و منشیان و وزیران وارد می شوند.‏
                  رومئو: آه! ژولیت! روزهای جدایی چه سخت بود، دوری از تو دشوار بود، ای رفیق همرزم ‏جدال با امپریالیزم، من در این حیاط خلوت تنهایی شبها چه گریستم...‏
                  ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من ملت تو را برادر خود می داند.‏
                  رومئو: و ملت من نیز ملت تو را برادر خود می داند...‏
                  ژولیت: بیا روابط مان را گسترش دهیم تا آمریکا از خشم بمیرد.‏
                  رومئو: ای مرگ بر آمریکا، بیا تا جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم بسازیم.‏
                  ژولیت: من برای تو تراکتورهای راهواری خواهم ساخت که زمین ها را سخت شیار دهند...‏
                  رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...‏
                  ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی برویم مانند دو کره اسب بی خیال
                  رومئو: و بدان که من می گویم انرژی هسته ای حق مسلم توست...‏
                  ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...‏
                  رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
                  رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
                  همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
                  ‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

                  سفر سوم، داخلی، کاخ ژولیت
                  رومئو همراه با فرناندو مجید وارد می شوند.‏
                  ژولیت: السلام علیکم ای برادر من، درود خداوند و پیامبر بر تو باد. ‏
                  رومئو: آه! ژولیت! ای اخوی من! علی یارت باد، این را تازه آموختم.‏
                  ژولیت: خداوند گمراهان را هدایت می کند، ای برادر! در بهشت همیشه باز است. چگونه ای؟
                  رومئو: روزهای جدایی سخت بود، ای برادرهمرزم جدال با استکبار، من در آن حیاط خلوت ‏تنهایی شبها به یاد حق و تو چه گریستم...‏
                  ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من به ملت تو درود می فرستد.‏
                  رومئو: و ملت من نیز تو را قهرمان می داند، قهرمان قهرمانان...‏
                  ژولیت: اکنون روابط ما گسترده است، آمریکا دارد می میرد از خشم.‏
                  رومئو: ای مرگ بر آمریکا، ما جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم ساخته ایم.‏
                  ژولیت: تراکتور ها چطورند؟ آیا از آنها راضی هستی؟
                  رومئو: مردم ما سوار بر تراکتورهای تو درود می فرستند و دعای فرج می خوانند، به زبان ‏خودمان، عکس تو را همه جا می بینم.‏
                  ژولیت: من برای تو خودروهایی خواهم ساخت که در خیابان ها برود، برای فقیران...‏
                  رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا و اروپا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...‏
                  ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی اتمی برویم مانند دو کره اسب بی خیال‏
                  رومئو: و بدان که در آمریکای لاتین همه می گویند انرژی هسته ای حق مسلم توست...‏
                  ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...‏
                  رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
                  رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
                  همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
                  ‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

                  سفر چهارم، داخلی، کاخ رومئو
                  رومئو و ژولیت نیم ساعت است همدیگر را بغل کرده اند و گریه می کنند، در سالن همه همراهان ‏ژولیت از گریه آنان گریه می کنند، اتللو( در نقش الهام) نوحه می خواند و همه سینه می زنند...‏
                  نوحه خوانان: عزیز دل، ای برادر، رومئو جان، ای بردار‏
                  ‏ عزیز دل، یار و یاور، تراکتورهای تو خاور‏
                  ‏ عزیز دل، ای برادر، رومئو جان ای برادر‏
                  رومئو: خوش امدی برادرم! بگو ببینم در این دوماهی که تو را ندیدم چه کردی؟
                  ژولیت: سخنرانی ها کردم برای پابرهنگان، هر جا رفتم تو را درود فرستادند...‏
                  رومئو: درود خدا و پیامبر بر تو باد، آقا کی ظهور می کند؟
                  ژولیت( چشمش چهار تا شده است): بابا تو دیگر چه کسی می باشی؟ ای رحمت بر مادر تو باد!‏
                  رومئو: آیا غنی سازی را به جایی رساندی؟ بگو چند کیلو اورانیوم ساختی تا دلم خوش شود.‏
                  ژولیت: سه هزار سانتریفیوژ هر روز در کارند، آه! تو بگو ببینم چند تراکتور تا کنون تمام شده؟
                  رومئو: تا ساعتی پیش 136 تراکتور راه افتاد، سمند هم در حال راه افتادن است، پیرزنانی را دیدم ‏که دعای فرج می خواندند و تو را درود می فرستادند در خونالئانو...‏
                  ژولیت: باید برای سخنرانی به سازمان ملل برویم، من خواهم گفت مرگ بر آمریکا...‏
                  رومئو: من نیز همین خواهم گفت، و خواهم گفت ای لعنت به بوش، آیا می خواهی کارش را با ‏لگدی بسازم؟
                  ژولیت: نه، چنین مکن، بگذار او ظالم و تو مظلوم باشی...‏
                  رومئو می خندد: آه! تو عجب تخم جنی می باشی! واقعا شیطان باید از تو درس بگیرد.‏
                  ژولیت: مکروا و مکروالله والله خیرالمالکرین ‏
                  رومئو: ما بیشتر....‏
                  ژولیت: پس بیا ترانه مان را بخوانیم
                  رومئو و ژولیت و همه همراهان دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
                  همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
                  ‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

                  سفر پنجم: داخلی، کاخ ژولیت
                  رومئو همان حرف های قبلی را می زند، او مفاتیح را حفظ کرده است.‏
                  ژولیت همان حرف های قبلی را می زند، او علاوه بر تراکتور و خودرو کارخانه تولید گاو، شیر، ‏ذرت، چس فیل، و آب انبار را در اطراف کاخ ژولیت احداث کرده است.‏
                  آنها با هم ترانه می خوانند.‏

                  سفر ششم......‏
                  سفر هفتم......‏
                  سفر هشتم......‏
                  سفر نهم.....‏
                  سفر دهم.....‏
                  و همچنان ادامه دارد.‏

                  Comment



                  • کوچولوهای افسانه ایانتخابات احمدی نژادی ‏جاسوسی هسته ای
                    سووال: اصولا مشکل هسته ای ما چیست؟ ‏
                    جواب: می گویند ما اطلاعات هسته ای را از آمریکا و اروپا و جهان پنهان کرده ایم.‏
                    سووال: مشکل حسین موسویان چیست؟
                    جواب: او متهم شده است که اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است.‏
                    سووال: ادعای ایران در مورد پنهان کردن اطلاعات هسته ای چیست؟
                    جواب: ایران می گوید که هیچ اطلاعاتی را پنهان نکرده است.‏
                    سووال: اگر معلوم شود که موسویان اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است، یعنی چه؟
                    جواب: یعنی این که دولت اطلاعاتی را از آژانس و جهان پنهان کرده است.‏
                    سووال: اگر قبول کنیم که ایران همه اطلاعات را به آژانس داده است، چه نتیجه ای می گیریم؟
                    جواب: موسویان اطلاعاتی را به انگلیسی ها داده است که آنها خودشان دارند.‏
                    سووال: آیا انگلیسی ها ممکن است که اطلاعاتی از موسویان بگیرند که خودشان آن را دارند؟
                    جواب: معمولا انگلیسی هایی که مرض ندارند این کار را نمی کنند.‏
                    نتیجه گیری اول: اگر اثبات شود که موسویان اطلاعات محرمانه هسته ای به خارجی ها داده ‏است، معلوم می شود چنین اطلاعاتی وجود دارد که خارجی ها نداشتند.‏
                    نتیجه گیری دوم: اگر معلوم شود که ایران همه اطلاعات هسته ای را به خارجی ها داده است، ‏معلوم می شود که اصولا موسویان نمی تواند اطلاعاتی داشته باشد که وجود ندارد.‏
                    نتیجه گیری نهایی: یا دولت در مورد اطلاعات هسته ای دروغ می گوید، یا رئیس جمهور در ‏مورد موسویان دروغ می گوید، یا موسویان برای انگلیسی ها خالی بسته است، یا انگلیسی ها ‏اطلاعات به درد نخور می گیرند. ‏

                    Comment


                    • هفت اپیزود در ناکجا آباد
                      ‏ ‏
                      اپیزود اول: بیایید بچه دار شویم
                      سخنگو: اگر هر کسی سالی یک بچه بزاید، شش دو تا می کند دوازده تا، 120 میلیون می شویم.‏
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، زنها می توانند در آشپزخانه هم مقاله بنویسند، هم بچه بزایند، ‏سالی دوتا، یکی اول سال، یکی آخر سال. در سه ساله می شویم 180 میلیون. ‏
                      رفیق شخصی: اگه یک زره بیشتر زور بیاوریم، شاید بشود دوقلو هم زائید، دوساله می شویم ‏‏240 میلیون نفر، از همه بیشتر.‏
                      مشاور: اگه این ملت روزنامه نخوانند، بچه ها بیشتر هم می شوند، شاید شدیم 250 میلیون نفر. ‏اندازه جمعیت آنها.‏
                      نورانی: الآن شصت میلیون هستیم، اگر خانوم ها هم تا نوک قله برن، بچه های عمو چاوز را هم ‏حساب کنیم، سه ساله می شویم 300 میلیون نفر، از همه بیشتر.‏

                      اپیزود دوم: ورق پاره ها
                      سخنگو: این ها یک قطعنامه ای صادر کردند که همانطور که نورانی عزیز فرمودند، ورق پاره ‏ای بیش نیست.‏
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، از نظر من و زنان مسلمان جز نامه هایی که نورانی عزیز و ‏این حقیره می نویسیم، هر چیز کاغذی را می شود پاره کرد، ما زنان پاره می کنیم.‏
                      رفیق شخصی: یک توافقاتی هم قبلا توی پاریس شده بود که روی کاغذ بود، من پاره کردم.‏
                      مشاور: من پیشنهاد می کنم این روزنامه ها هم که کاغذی هستند، اینها را هم پاره کنیم. ‏
                      نورانی: مثلا همین دلار، دلار چیه؟ یک تکه کاغذ، ما دلار ها را به جای اینکه از این به بعد ‏ضایع کنیم، پاره می کنیم. ‏

                      اپیزود سوم: بزغاله ها
                      نورانی: این هایی که مخالفت هایی با ما می کنند، به اندازه عطسه بزغاله ای هم نمی فهمند. ‏
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، همانطور که خداوند به حضرت نورانی فرمودند، بزغاله بهتر ‏از اینان است، اینان از بزغاله هم کمترند.‏
                      رفیق شخصی: همانطور که ما نوشتیم، دشمنان ما مثل گاو هستند، حیف گاو!‏
                      مشاور: البته منظور نورانی این بود که خداوند فرمود اینها همچون چهارپایان هستند.‏
                      سخنگو: من معتقدم همه بزغاله ها چهار پا دارند، پس خداوند هم فرمایش استاد را قبول دارند.‏

                      اپیزود چهارم: ای خائن، ای جاسوس
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، من و زنان مسلمان همین آشپزخانه این خائنین را تشخیص دادم، ‏لباس اینها را باید دربیاوریم و دوچرخه دختران شان را بگیریم، ای پدرسگ!‏
                      نورانی: من این خائنین را افشا می کنیم، نگذارید اسم شان را ببرم.‏
                      مشاور: من به فیلمسازان عزیز پیشنهاد می کنم در مورد خیانت فیلم های 85 میلیمتری بزرگ که ‏لایق سینمای ما باشد بسازند، روزنامه ها هم آزادی کامل دارند که بنویسند، اگر نه خائن اند.‏
                      سخنگو: خائنین از کفار هم بدترند، البته ما امروز اسم شان را نمی بریم.‏
                      رفیق شخصی: ای خائن، آن زن در بستر آنان اعتراف کرد که خائن است و آن مسخرگان، آیا ‏شرم نمی کنید که فروختید، ای شرم بر شما باد، شمایان در وضع قرمزهستید، نه مایان.‏

                      اپیزود پنجم: بودجه
                      سخنگو: بودجه را می دهیم، تا دوستان در جریان باشند و بتوانند آن را آماده کنند، وگرنه خودمان ‏می دانیم چه باید بکنیم.‏
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، خداوند در مورد بودجه چیزی به زنان مسلمان نگفته است. ‏
                      رفیق شخصی: سی سال بودجه های هزار صفحه ای نوشتند و خیانت کردند، سی سال. ‏
                      مشاور: مطبوعات سالها بودجه کشور را مصرف کردند و جز بالا بردن قیمت کاری نکردند. ‏
                      نورانی: پنجاه صفحه را بخاطر دوستان می دهیم، وگرنه چهار صفحه بس است.‏

                      اپیزود ششم: هسته هسته هسته
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرحیم، بیست سال پدران دختران پشت درهای بسته خیانت کردند و در ‏پاریس ها و برلین ها و لندن ها چه مروارید ها که پرپر نشد، ای اف برشما!‏
                      نورانی: انرژی هسته ای امروز از ملی شدن نفت هم بزرگتر است. البته پرونده بسته شده است. ‏
                      سخنگو: من چیزی در مورد پرونده هسته ای یادم نیست، سالهاست که بسته شده. ‏
                      رفیق شخصی: کدام پرونده هسته ای؟‏
                      مشاور: پرونده؟‏

                      اپیزود هفتم: جنگ
                      نورانی: جنگ؟ کدام جنگ؟ آمریکا جرات حمله ندارد.‏
                      سخنگو: آمریکا در عراق و افغانستان گیر کرده است و اگر تکان بخورد توی باتلاق می رود.‏
                      رفیق شخصی: آمریکا اصلا جرات ندارد که به عراق هم حمله کند.‏
                      مشاور: ما مطمئنیم که آمریکا حتی به ویتنام هم جرات ندارد حمله کند.‏
                      خانم طلا: بسم الله الرحمن الرجیم، من از همین آشپزخانه اعلام می کنم که آمریکا اصلا وجود ‏ندارد، خداوند به ما زنان مسلمان در مورد آمریکا گفته است که هرگز آنان نبودند. ‏

                      مرد سفید پوش وارد می شود، به هر کدام از افراد قرص هایش را می دهد و می گوید: بیماران ‏عزیز! دیگه خسته شدید، حالا دیگه برید توی اتاق خودتون و گوسفندها رو بشمرید تا خواب تان ‏ببره. چطوری بود؟

                      نورانی: یک گوسفند، دو گوسفند ، سه گوسفند ، چهار گوسفند ، پنج گوسفند...‏
                      سخنگو: شش گوسفند ، هفت گوسفند ، هشت گوسفند...‏
                      رفیق شخصی: نه گوسفند، ده گوسفند، یازده گوسفند...‏
                      مشاور: دوازده گوسفند، سیزده گوسفند، چهارده گوسفند....‏
                      خانم طلا: پانزده گوسفند خائن، شانزده گوسفند خائن، هفده گوسفند خائن....‏
                      ‏( یکی یکی توی تخت های شان به خواب می روند.)‏

                      Comment



                      • مولانا محمود پرسانتخابات آمریکا، انتخابات ایرانتوان دفاعی، توان علمیمقامات سوری، مقامات سعودی
                        خبر اول: احمدی نژاد با رئیس جمهور سوریه در مورد کنفرانس آناپولیس گفتگوی تلفنی کرد.‏
                        خبر دوم: احمدی نژاد با پادشاه عربستان در مورد کنفرانس پائیزی آناپولیس گفتگوی تلفنی کرد.‏
                        خبر بعدی: سوریه و عربستان در کنفرانس پائیزی آناپولیس شرکت کردند.‏
                        نتیجه گیری اخلاقی: گاهی اوقات ما فکر می کنیم که داریم گفتگوی تلفنی می کنیم، اما کسی که با ‏او گفتگو می کنیم، فکر می کند ما مزاحم تلفنی هستیم.‏
                        نتیجه گیری سیاسی: احتمالا اگر احمدی نژاد با حماس هم گفتگوی تلفنی می کرد، آنها هم به ‏آناپولیس می رفتند.‏
                        نتیجه گیری منطقی: از تلفن بی مورد خودداری کنید. ‏

                        غنی سازی هسته ای، ملی شدن نفتمتوقف شد، متوقف نشد
                        داوود احمدی نژاد: دولت نهم تهاجم فرهنگی را متوقف کرد....‏
                        وزیر کشور: با انقلاب های ژیگولی نمی توان ملت ایران را استحاله کرد...‏
                        نتیجه گیری اخلاقی: یک برادر خوب مطمئن است که برادرش بهترین کار را می کند، اما یک ‏وزیر بد امیدوار است که رئیس اش موفق شود. ‏

                        داوود شون، محمود شون ‏

                        Comment


                        • کی می گه جنگ؟ دشمن!

                          هشت ماه قبلهفت ماه قبلشش ماه قبلپنج ماه قبلچهار ماه قبلسه ماه قبلدو ماه قبلیک ماه قبلیک هفته بعددو ماه بعد ‏

                          Comment


                          • ده تابوی شکسته


                            تابوی اول: رئیس جمهور باید محترمانه رفتار کند.‏
                            تابوی دوم: رئیس جمهور باید حرف دهانش را تا حدی بفهمد.‏
                            تابوی سوم: رئیس جمهور باید به مردم احترام بگذارد.‏
                            تابوی چهارم: رئیس جمهور باید جلوی مردم درست راه برود.‏
                            تابوی پنحم: رئیس جمهور در مورد کشورش اطلاعات داشته باشد.‏
                            تابوی ششم: رئیس جمهور نباید همیشه باعث شرمساری برای کشور باشد.‏
                            تابوی هفتم: رئیس جمهور باید به فکر مردم کشور خودش باشد، نه مردم کشورهای دیگر.‏
                            تابوی هشتم: رئیس جمهور در کنار علائق شخصی، مثل رفتن به مسافرت و دیدار با آدمهای ‏معروف، باید گاهی هم برای اداره کشور وقت بگذارد.‏
                            تابوی نهم: رئیس جمهور باید تمیز باشد.‏
                            تابوی دهم: رئیس جمهور نباید همیشه دروغ بگوید، باید ماهی هم یک بار راست بگوید.‏
                            یک تبرئه و چند نتیجه گیری


                            ادامه داستان، تا چند روز دیگر....
                            سه سوال درباره بسیجی و انرژی متراکم

                            ‏1) بی تربیت؟‏
                            ‏2) برو بیرون، کثافت!؟
                            ‏3) خجالت بکش، تو دیگه بزرگ شدی!؟
                            ‏4) علی می گه ...... زووووووو؟
                            ‏ ‏

                            ‏1) رایحه خوش خدمت به مشام می رسد؟
                            ‏2) همه فرار می کنند و از کنار او دور می شوند؟
                            ‏3) بوی رئیس جمهور می آید؟
                            ‏4) همه دنبال مسوول این واقعه می گردند، ولی چون بسیجی است، چیزی به او نمی گویند؟


                            ‏2) میزان تورم از حد معمول بالاتر می رود، به همین دلیل بسیجی برای کنترل وضغیت انرژی ‏متراکم خود را آزاد می کند؟
                            ‏3) شهر شلوغ می شود و چون هیچ نظارتی بر تولید و انباشت انرژی وجود ندارد، بسیجی در ‏جریان شلوغی انرژی خود را آزاد می کند؟
                            ‏4) اصولا وقتی تراکم بالا برود این چیزها طبیعی است؟

                            Comment


                            • داشتن یا نداشتن، مساله این است؟

                              گزارشی کمدی از وضعیتی تراژدیکشوری پهناور و منظم
                              کشور ایران کشوری بزرگ است، از نظر جغرافیایی هم نقشه منظمی دارد، خیلی از کشورهای ‏جهان دوست دارند، کشوری به این بزرگی داشته باشند. اما برای ما ایرانیان این کشور بزرگ، ‏فقط یک دردسر است. مثل کاخی بزرگ است که ما فقط از یک اتاق آن استفاده می کنیم. اتاقی به ‏اسم تهران، در این اتاق انقلاب می کنیم، تلویزیون و رادیو داریم، آزادی در این اتاق وجود دارد، ‏استبداد هم برای حکومت بر ایران فقط به اداره همین اتاق نیازمند است. این کاخ بزرگ را نه می ‏توانیم تعمیر کنیم، نه می توانیم خراب کنیم، نه می توانیم اجاره بدهیم. البته آمریکایی ها اخیرا ‏تصمیم گرفته اند که این کاخ را خراب کنند و به جای آن تعداد زیادی خانه دموکراتیک کوچک ‏بسازند، ما هم مخالفت چندانی با آنها نداریم، فقط معتقدیم بهتر است اول آپارتمان نیمه کاره ‏افغانستان و عراق را تمام کنند و بعد به طرف ما بیایند. ‏

                              تاریخی کهن و بسیار طولانی
                              ما سه هزار سال تاریخ داریم، البته شما ایتالیایی ها هم تاریخی کهن دارید، اما در ایران ما نمی ‏توانیم به این تاریخ افتخار کنیم، چون وقتی می خواهیم به گذشته افتخار کنیم، از وضع حال مان ‏خجالت می کشیم. به نظر می آید تاریخ ما دارد رو به عقب می رود، به همین دلیل ما همیشه برای ‏پیشرفت کردن باید به جای رفتن به آینده به گذشته برویم، حتی در بسیاری از موارد ما مجبوریم ‏برای اینکه بدتر نشویم بایستیم، چون تاریخ مان نشان می دهد که اگر جلو برویم به وضع بدتری ‏می رسیم. ‏

                              جمعیت فراوان و جوان
                              حتما شما اروپایی ها می دانید که جمعیت ایران بسیار جوان است و برای این که چنین جمعیت ‏جوانی داریم، ممکن است فکر کنید قدرت زیادی داریم. حتی رئیس جمهورمان پیشنهاد کرده بود، ‏حالا که جمعیت ما جوان است، پس کاری کنیم که جمعیت ایران دو برابر یا حتی سه برابر شود. ‏البته او فکر کرده بود، در همین چهارسال که او رئیس جمهوراست، جمعیت سه برابر می شود. به ‏نظر می رسید او دوست دارد رئیس جمهور یک کشور دویست میلون نفری باشد. البته احمدی ‏نژاد فکر می کرد می شود کاری کرد که همه مردم در سن بیست سالگی به دنیا می آیند و از این ‏طریق ما یک کشور دویست میلیونی با یک ارتش صدمیلیونی بشویم، ولی متاسفانه بچه های ما تا ‏وقتی هجده سال از تولدشان نگذشته باشد هجده ساله نمی شوند. به همین دلیل رئیس جمهور بعد از ‏یک ماه از دوبرابر شدن جمعیت منصرف شد و تصمیم گرفت به جای آن یهودیان اسرائیل را به ‏آلاسکا بفرستد. اما بعدا تصمیم او عوض شد و به جای آن تصیمم گرفت انرژی هسته ای تولید کند. ‏البته وقتی جمعیت کشور زیاد جوان باشد، رئیس جمهور هم هر هفته تصمیم اش را تغییر می دهد. ‏شاید مهم ترین فایده جمعیت جوان ایران این است که دولت باید به جای اینکه به فکر حل مشکل ‏بیکاری این جوانان باشد، برای تفریح آنان فکری بکند. جمعیت کشور ما چون جوان است، تعداد ‏بیکاران ما هر روز زیاد تر می شود. البته دولت ما هم دائما به فکر حل مشکلات ونزوئلا، کوبا، ‏آمریکا و اروپاست. به همین دلیل جوانان کشور دائما دنبال کار می گردند، گاهی اوقات یک جوان ‏بیکار، بیش از هشت ساعت در روز دنبال کار می گردد. برای همین قرار است اتحادیه هایی ‏تشکیل شود تا از این حق که جوانان فقط روزی هشت ساعت حق دارند بیکار باشند، دفاع کند. این ‏یکی از مشکلات مهم کشور ماست. به ما حق بدهید، وقتی جوانان ما روزی هشت ساعت دنبال ‏کار می گردند، اینقدر خسته می شوند که نیاز به تفریح دارند. خوشبختانه تفریح کردن در ایران ‏دست بخش خصوصی است؛ تفریحاتی مثل رقص، پارتی رفتن، مشروب خوردن، سینما، موسیقی ‏راک و پاپ، قاچاق است و به همین دلیل قاچاقچیان چون دولتی نیستند، کارشان را خوب انجام می ‏دهند. البته مشکل اقتصادی در ایران کمتر از اروپاست، شما برای پول درآوردن باید کار کنید، در ‏حالی که ما نفت داریم و نیازی به کار کردن نداریم، بنا براین مشکل اصلی جوانان ما تفریح است ‏و چنانکه گفتم بخش قاچاق به عنوان مهم ترین بخش اقتصادی کارش را بخوبی انجام می دهد.‏

                              نفت و ثروت های زیر زمینی
                              یکی دیگر از چیزهایی که ما زیاد داریم و شما ندارید، نفت است، البته ما گاز هم داریم که چون ‏آن را لازم نداریم، گازمان را به روس ها می دهیم و به جای آن تصمیم داریم، انرژی هسته ای ‏تولید کنیم که در آینده به جای به هدر دادن پول نفت، بتوانیم مدتی هم انرژی هسته ای را به هدر ‏بدهیم. دولت ایران، با سایر دولت ها از نظر اقتصادی تفاوت زیادی دارد. مثلا در همه کشورها، ‏وقتی درآمد کشوراضافه می شود، ثروتمندان زیاد می شوند، اما در کشور ما وقتی درآمد کشور ‏در دوره احمدی نژاد دوبرابر شد، تعداد فقرای مان هم دوبرابر شد، در عوض دوستان خارجی ‏رئیس جمهور مثل آقای چاوز، پوتین، حسن نصرالله و فیدل کاسترو زیاد شدند. نفت در کشور ما ‏موضوع بسیار مهمی است، بگذارید مثال بزنم، مثلا در ایتالیا برای اینکه درآمد سرانه دوبرابر ‏شود، دولت باید بیست سال کار کند، اما در کشور ما رئیس جمهور این کار را در عرض یک سال ‏براحتی انجام می دهد. فقط لازم است یک سال جلوی دهان او را ول کنید، او هر بار که دهانش را ‏باز می کند، قیمت نفت ده درصد بالا می رود. فعلا قیمت نفت نزدیک صد دلار است، ممکن است ‏در همین یکی دو ساعت آینده به 110 دلار رسیده باشد. مطمئنم اگر او دو ماه دیگر حرف بزند، ‏قیمت نفت به دویست دلار می رسد. لابد فکر می کنید که افزایش درآمد نفتی ممکن است حکومت ‏و دولت را نابود کند، بله، همین طور است. ما هم همین طور فکر می کنیم، ولی او این فکر را ‏نمی کند. در ایران ما نفت داریم، به همین دلیل دولت ما پولدار است، و چون دولت ما پولدار ‏است، قدرت هم دارد، چون قدرت دارد، مردم قدرت ندارند و چون مردم قدرت ندارند، دولت هر ‏کاری بخواهد می کند. اما مردم ما هیچ وقت تفاوت یک دولت ناتوان و یک دولت قدرتمند را از ‏نظر اقتصادی را نمی فهمند، چون در هر حال فرقی نمی کند. در هر حال ضعیف ترین دولت هم ‏همیشه می تواند نفت را بفروشد و پول دربیاورد. و مهم ترین نکته اینکه هر دولتی که طرفدار ‏امنیت اقتصادی باشد، درآمدش کم می شود، چون با ایجاد امنیت اقتصادی ده درصد به تولید کشور ‏اضافه می شود، اما 50 درصد از قیمت نفت کم می شود. ‏

                              ما در صدر خبرها هستیم‏زنان تحصیلکرده
                              یکی دیگر از چیزهایی که در ایران به عنوان یک کشور اسلامی در خاورمیانه زیاد داریم و همین ‏موضوع دردسر بزرگی برای ما ایجاد کرده است، زنان تحصیلکرده ای است که به دانشگاه می ‏روند یا از حقوق شان دفاع می کنند یا جرایم دیگری را انجام می دهند، مثلا زیبا هستند. زنان ‏تحصیلکرده به جای اینکه مشکلات دولت ایران را کم کند، باعث شده است که دولت ایران مجبور ‏شود تعداد پلیس ها را افزایش دهد، برای زنان زندان های جدید و مناسب زنان تحصیلکرده بسازد ‏و حتی تولید اتومبیل و بخصوص اتوبوس را افزایش دهد، چون وقتی پلیس این زنان را دستگیر ‏می کند، برای انتقال آنان به زندان نیازمند افزایش تولید اتومبیل است. در حقیقت به میزانی که ‏تعداد زنان تحصیلکرده در ایران احمدی نژاد افزایش پیدا می کند، مشکل بیکاری هم کمتر می ‏شود، چرا که دولت افرادی را به عنوان پلیس، بازجو، مامور کنترل رفت و آمد زنان، زندانبان، ‏راننده اتومبیل برای رفتن به زندان، کارگر برای تولید اتومبیل و مشاغل دیگر را استخدام می کند. ‏به همین دلیل است که هر چه میزان زنان تحصیلکرده ایران افزایش می یابد، مردان کم سواد ‏بیشتری کار پیدا می کنند. ‏
                              ‏ ‏

                              Comment


                              • گاهشمار استعفای از پیش تعیین نشدهدانشجویان و متخصصان
                                یکی دیگر از چیزهایی که تولید آن در سالهای گذشته افزایش یافته است، دانشجویان باهوش و ‏متخصصان و نخبگان علمی است. شاید مقایسه ایران و کشورهای همجوارش در خاورمیانه نشان ‏بدهد که ایران تا چه حد در تولید نابغه و نخبگان رشته های مختلف پزشکی، مهندسی، ریاضیات، ‏فیزیک، هنر و علوم انسانی موفق بوده است. همین موضوع باعث شده است که مشکلات پزشکی ‏و مهندسی و علمی کشورهایی مثل کانادا و آمریکا کمتر شود. چرا که دانشجویان باهوش ایرانی به ‏محض اینکه متوجه می شوند خصوصیات علمی برجسته ای دارند، و مغزشان را به کار می ‏اندازند، تصمیم می گیرند برای اینکه پیشرفت کنند، از ایران بروند. البته این باعث نمی شود که ‏ایران نتواند از وجود نخبگان علمی که از ایران مهاجرت می کنند، درآمدی کسب نکند. همین ‏نخبگان علمی باعث می شوند که درآمد مخابرات برای ارتباط تلفنی پدر و مادرها با فرزندان ‏باهوش شان افزایش پیدا کند. از طرف دیگر در زمینه سفرهای هوایی، تولید چمدان، آژانس های ‏تهیه بلیط، مدارس زبان انگلیسی و فرانسه و بسیاری مشاغل دیگر موفقیت های زیادی به دست ‏آمده است. البته این دانشجویان تا قبل از رفتن شان از ایران، دوره های خاصی را می گذرانند تا ‏وقتی به خارج سفر می کنند دل شان زیاد برای ایران تنگ نشود، یکی از مهم ترین این دوره ها، ‏در زندان اوین می گذرد. معمولا هر دانشجوی ایرانی در سالهای اخیر حداقل یک دوره کوتاه ‏آموزشی را در اوین می گذراند، تا وقتی در آمریکا یا کانادا به فکر ایران افتاد، به جای اینکه به ‏زیبایی های طبیعت یا فرهنگ ایران فکر کند، به زندان اوین فکر کند و سعی کند هرگز پشت ‏سرش را هم نگاه نکند. ‏

                                انگار همه دیوانه شده اند
                                هوگو چاوز در ده سال گذشته هفت بار به ایران سفر کرده و احمدی نژاد در سه سالی که رئیس ‏جمهور است، سه بار به ونزوئلا رفته است. البته احمدی نژاد در کلمبیا گفته است که ما در ایران ‏همجنسگرا نداریم، وگرنه من شک می کردم که رابطه چاوز و رئیس جمهور ایران، فقط یک ‏رابطه سیاسی باشد. مشکل ما این است که در مدتی که احمدی نژاد با چاوز دوست شده است، ‏کارهایی را در ونزوئلا کرده است که در این کشور که سابقه دموکراتیک دارد، سابقه نداشت، به ‏همین دلیل ما ایرانیان احساس عذاب وجدان می کنیم. گاهی فکر می کنم مشکل ما چاوز و احمدی ‏نژاد نیستند، به نظر می آید همه دنیا دارد به دست کوتوله ها می افتد. آیا نابغه ای مثل بوش باعث ‏روی کار آمدن آدم باهوشی مثل احمدی نژاد شد؟ یا ماجرا برعکس بود؟ سارکوزی در فرانسه چه ‏می کند؟ چه شده است که پوتین در نقشی تا این حد با اهمیت ظاهر شده است؟ به نظرم می رسد ‏که ارتش کوتوله ها روز بروز دارند دنیا را تسخیر می کنند. ‏

                                نتیجه گیری
                                مسمانان ایرانی وقتی نمازشان را تمام می کنند، به طرفی که احساس می کنند خداوند ایستاده رو ‏می کنند و دعا می خوانند، بسیاری از آنان از خداوند می خواهند که زندگی بهتر، سلامت، شادی، ‏ثروت به آنها، خانواده شان و کشورشان بدهد، مدتهاست که ایرانیان هر چه رو به خدا دعا می ‏کنند، به جای اینکه اوضاع بهتر بشود، بدتر می شود. من فکر می کنم آنها اشتباه می کنند، چون ‏حدس می زنم خداوند در جایی که آنها رو به آن دعا می خوانند نایستاده است و احتمالا به همین ‏دلیل است که مشکلات ما روز به روز بیشتر می شود، شاید در مدتی که ما داشتیم انقلاب می ‏کردیم، یا دولت احمدی نژاد روی کار آمد، خداوند هم از ترس جایش را عوض کرد و به جای ‏دیگری رفت. به همین دلیل است که من هم مثل بسیاری از ایرانیان نمی دانم خدا کجا ایستاده است ‏تا بتوانم از او چیزی بخواهم، اگر می توانستم این کار را بکنم، از او می خواستم که نفت و گاز را ‏از ما بگیرد، نام ما را از خبرهای جهان حذف کند، زنانی بی سواد که با حقوق شان آشنا نیستند به ‏ما بدهد، این استعداد نخبگان جوان ایرانی را از ما بگیرد، کشوری بدون تاریخ، با مساحتی یک ‏دهم سرزمینی که داریم، و چمعیتی حداکثر در حدود ده میلیون به ما بدهد، شاید نداشتن به ما کمک ‏کند که خوشبخت تر بشویم.‏

                                Comment

                                Working...
                                X