ديدگاه سنّتى نقش عمده اى در تفكر تربيتى غرب داشته است. رهبران تربيتى در كليساهاى مسيحى، شكل اساسى آن را پذيرفته و در تبيين عمليات ذهن، نقش روشنگرى الهى را افزوده اند. همچنين اين ديدگاه تا بدان جا گسترش يافته است كه علوم مربوط به خدا و وحى الهى را نيز در بر مى گيرد. انسان گرايان عصر نوزايى به اين سنت وفادار بودند. اما احتمالاً با تأكيد بيش از حد بر متون خاص به عنوان تنها راه رشد اذهان و دست يابى به دانش، آن را تحريف كردند.
در ديدگاه سنّتى تلاش مى شد تا ثابت شود ارزشمندترين دانش ها كدام است. طرفداران اين نگرش معتقدند كه ارزش هاى حقيقى از فرهنگ هاى خاصى فراتر رفته است. دليل آن ها اين بود كه ذهن به شناخت ارزش هايى علاقه دارد كه تغييرناپذير، مطلق و ابدى باشد. بيش تر نويسندگان سنّتى، ريشه و اساس اين ارزش ها را در خوبى و يا خدا مى ديدند. اين نگرش ماوراى طبيعى در دوران اخير، در نظريه هاى تعليم و تربيت ماتيو آرنولد (Mattew Arnold)، جان نيومن (John Newman)و آلفرد وايتهد (Alferd Whitehead) مورد توجه واقع گرديد.
نگرش ماوراى طبيعى همچنين زيربناى نظريه هاى واقع گرايان سنتى مانند ژاك ماريتين (Jacques Maritain)، رابرت هاتچينز RobertHutchins))، مورتيمر آدلر (Mortimer Adler) و ديگران را تشكيل مى دهد. اين رويكرد معمولاً به نظريه هايى از قبيل «پايدار گرايى»4، «انسان گرايى»، «واقع گرايى» و «نئوتوميسم) (بعد از توماس آكوئيناس) باز مى گردد.
اين نظريه نيز منتقدان خود را داشته است. جان ديويى (1916) و عمل گرايانى همانند او با حمله به متافيزيكى كه زير بناى اين نظريه است و نيز به شرايط اجتماعى نخبه گرايانه اى كه مايه رشد آن بودند، رويكرد مزبور به تعليم و تربيت را رد كردند. كارل پوپر (1962) اين نظريه را مبنايى براى جامعه بسته و استبداد گرايى مى پنداشت. دانشمندان علوم اجتماعى مطلق گرايى و تاريخ زدايى اين ديدگاه را رد كردند (يونگ، 1971). اما چنين ديدگاهى در زمينه تربيت عقلانى، در بحث هاى مربوط به تعليم و تربيت در زمان ما هنوز تعيين كننده است.
بازگويى هاى ديدگاه سنّتى
رويكرد سنّتى به تربيت عقلانى با برخى از بازگويى ها در عصر حاضر مواجه است كه انواع گوناگونى دارند. بعضى از آن ها ديدگاه ماوراى طبيعى رابطه بين ذهن و دانش عينى را مى پذيرند و برخى ديگر بر فعاليت هاى ذهن تأكيد دارند. با اين حال، عده اى هم بر انواع معرفت تأكيد دارند.
تعليم و تربيت عمومى
برخى از بازگويى هاى ديدگاه سنّتى در زمينه تربيت عقلانى بر خصوصياتى از ذهن تأكيد مى كنند كه بايد از طريق تعليم و تربيت رشد يابد و اين امر را منوط به انواع معرفتى مى دانند كه قرار است اين ويژگى ها از طريق آن ها رشد يابد. مجله خبرى دانشگاه هاروارد5 در مقاله اى تحت عنوان «تعليم و تربيت عمومى در جامعه آزاد» (1946)6، رشته هاى دانشگاهى مانند علوم طبيعى، علوم انسانى و علوم اجتماعى را شرح داده و آن ها را بر اساس شيوه هاى گوناگونشان از يكديگر مجزّا كرده است. اما گزارش اين را نيز متذكر شده كه در صدد رشد توانايى هاى عقلانى معيّن، مانند تفكر اثر بخش، تبادل فكرى، ارائه قضاوت هاى مناسب و متمايز ساختن ارزش ها از يكديگر بوده است.
«تفكر اثر بخش» تفكر منطقى ابتدايى، توانايى دست يابى به حقايق كلى از طريق بررسى موارد خاص و جزئى را در بر مى گيرد. اين امر همچنين مستلزم تفكر در زمينه زندگى روزمره و نيز تفكّر خلّاق مى باشد. «تبادل فكرى»، مهارت هاى گفتارى، شنيدارى، نوشتارى، خواندنى، و نيز هنر محاوره را شامل مى شود. «ارائه قضاوت هاى مناسب» شامل وارد ساختن انديشه هاى يك انسان به حوزه تجربه اوست و سرانجام، «متمايز ساختن ارزش ها» شامل آگاهى از ارزش هاى شخصيتى انصاف، خويشتن دارى، و ارزش هاى عقلانى عشق به حقيقت و زيبايى است.
با مرورى بر اين گزارش، برخى مسائل آشكار مى شود. براى مثال، دقيقاً معلوم نشده است كه اين سه نوع معرفت، توانايى هاى خاصى را رشد مى دهد. به انواع معارفى كه از طريق آن ها توانايى ذهنى رشد كرده، توجه كافى نشده است. چهار دسته از توانايى هاى ذهنى در تعامل با انواع گوناگون صور مختلفى به خود مى گيرند. به نظر مى رسد كه يك ادعا اين باشد كه انتقال يادگيرى از حوزه اى به حوزه ديگر وقتى است كه اين توانايى ها رشد كرده باشد. اين ديدگاه قابل تحسين است; زيرا به طور قابل ملاحظه اى، مفهوم تربيت عقلانى را وسعت داده، به گونه اى كه شامل تربيت اخلاقى، عاطفى و زيبا شناختى نيز مى شود.
رويكردهاى انواع معرفت
ديدگاه سنّتى بازگويى اى را پذيرفته كه از ديدگاه هاى معرفت شناختى و ماوراى طبيعى كه مستلزم سازمان دهى منظّم مواد درسى در قالب علوم انسانى و منطق جدلى است، اجتناب مىورزد. پل هرست (Paul Hirst, 1974) رويكردى را به تربيت عقلانى ارائه داده كه به انواع علم به عنوان شيوه هاى متمايز مى نگرد كه بر اساس آن ها، تجربه خود را درباره به كارگيرى نمادهاى عمومى پذيرفته، سازمان مى دهيم. هرست از رويكرد انواع معرفت به عنوان يك بازگويى معاصر از تعليم و تربيت آزاد حمايت مى كند، بازگويى اى كه از متافيزيك رئاليسم كلاسيك اجتناب مىورزد. با اين حال، آنچه ارائه داده عمدتاً تربيت عقلانى است و نه يك نظريه كامل از تعليم و تربيت آزاد; زيرا بعضى از اركان مهم آن آن گونه كه در بحث از نظريه اش روشن خواهد شد مطرح نگرديده است.
انواع معرفت در نظريه هرست، داراى ويژگى هاى ذيل است:
اول. هر نوع داراى مفهومى محورى است كه منحصر به آن نوع خاص بوده و قابل تحويل به هيچ نوع ديگرى نيست; مانند خدا و گناه در مذهب، و جاذبه زمين و هيدروژن در علوم پايه.
دوم. هر نوع يك سازمان منطقى مشخصى دارد. مفاهيم در هر نوع، نشانگر جنبه هاى خاصى از تجربه است و شبكه اى را به وجود مى آورند كه در آن، تجربه مى تواند قابل درك باشد.
سوم. هر نوع، اصطلاحات، ساختارها و تقريراتى دارد كه از طريق تجربه قابل آزمايش و بررسى است.
چهارم. اين انواع، از فنون و مهارت هايى برخوردار است كه مى تواند تجربه را شكوفا كند و طرز تلقى آن ها از تجربه را بسنجد. به عقيده هرست، انواع در معرض تغيير و تبديل به انواع جديد هستند. هرست اذعان مى دارد از آن جا كه مرزبندى مشخصى در ميان انواع معرفت وجود ندارد، مى توان آن ها را آشكارا از يكديگر متمايز كرد.
انواع به يكديگر وابسته اند. بعضى از انواع معرفت كه هرست آن ها را شرح مى دهد عبارت است از: رياضيات، علوم فيزيكى، علوم انسانى، تاريخ، دين، ادبيات، و هنرهاى ناب (صنايع ظريف) و فلسفه (1970). در نسخه ترجمه شده سال 1974، هرست هفت نوع معرفت را پيشنهاد مى كند: منطق صورى و رياضيات، علوم فيزيكى، حقايق از نوع ذهنى يا شخصى، قضاوت و آگاهى اخلاقى، زيبايى شناسى (ادبيات و هنرهاى ناب)، دين، و فلسفه. به اعتقاد هرست، تعليم و تربيت يعنى آشنا كردن دانش آموزان با اين نوع معارف كه براى خود آن ها ارزشمند و ضرورى تشخيص داده شده است. (هرست، 1974)
تعليم و تربيت در اين انواع، مى تواند دوگونه باشد: عمومى يا تخصصى. تعليم و تربيت عمومى داراى صور و علايم خاصى است. افراد بايد از طريق آموزش هاى دقيق نه تنها به حقايق مهم معرفت پيدا كنند، بلكه بايد نسبت به طرح هاى مفهومى موجود در هر نوع و شيوه هاى استدلال و قضاوتى كه در آن ها به كار رفته است نيز آگاهى يابند. لازم است افراد به اشيا با ديد كارشناسانه بنگرند و از دستاوردهاى عمده هر يك از انواع آگاه شوند. يك فرد تحصيل كرده همچنين بايد به روابط موجود ميان انواع گوناگون دانش پى ببرد. دانش مورد جست و جو همان منطق رشته علمى است، به گونه اى كه در اصول كلى و صورى بيان شده است.
شناخت تخصصى انواع دانش مستلزم وجود شناخت به تمام حقايق مربوطه و توانايى به كارگيرى تمام فنون ومهارت هاى آن نوع است. يك متخصص نه تنها علم و تاريخ را مى شناسد، بلكه از فلسفه علم و فلسفه تاريخ نيز آگاهى دارد.
به اعتقاد هرست، معلوم نيست چرا تربيت عقلانى موجود در انواع معرفت بايد از طريق رشته هاى دانشگاهى پذيرفته شده، آموزش داده شود، هر چند او اين راه را مؤثرترين شيوه براى سازمان دهى يك برنامه درسى مى دانست. وى نسبت به امكان تنظيم برنامه درسى، چه نظرى و چه عملى، براى حوزه هاى مطالعاتى، تعصّب نداشت. او قدرت را همانند موضوعى مى پنداشت كه از زواياى گوناگون مى توان به آن نگريست.
فنيكس (Phenix, 1964) نيز تحليل مشابهى از دانش (معرفت) ارائه داده است. او از ديد يك اصالت وجودى (اگزيستانسياليست) اظهار مى دارد كه تجربه بشر را مى توان مطابق با شيوه هايى كه تجربه وجودى خود را در جهان درك مى كنيم به قلمروهاى معنا طبقه بندى كرد. به عقيده او، تعليم و تربيت فرايند ايجاد مفاهيم اساسى است. قلمروهاى معنا كه او ارائه مى دهد، عبارت است از:
1. نمادها: زبان، رياضيات، نشانه ها، شعاير و آداب;
2. امور تجربى: توصيف جهان مادى و موجودات زنده;
3. زيبايى شناسى: هنرها;
4. هم فكرى ها: آگاهى از خود به عنوان شخص در رابطه با ديگران;
5. اخلاقيات: مفاهيمى كه تكليف را بيان مى كند.
6. نظيرها: معانى فراهم آمده توسط تاريخ، فلسفه و دين كه تلاش دارند الگو و قالب منسجم و قابل فهمى به وجود آورند تا ساير حوزه هاى معانى را شامل شود.
ساير فلاسفه و دانشمندان رويكردهايى به تربيت عقلانى پيشنهاد كرده اند كه بر ساختار دانش يا ساختار رشته هاى تحصيلى تأكيد دارد. (برونر، 1963) با اين وجود، در ارزيابى تعليم و تربيت عقلانى از ديدگاه معرفت، براى تنظيم و دسته بندى بحث هاى موجود ميان فلاسفه تعليم و تربيت، صرفاً كار هِرست الگو قرار گرفته است.


Comment