Announcement
Collapse
No announcement yet.
Ravanshenasi
Collapse
X
-
شيوههاي كار در روانشناسي باليني
روانشناسي باليني و يا كلينيكي يكي از شاخههاي كار در روانشناسي است كه منحصرا به شناخت و مداواي بيماريهاي رواني می پردازد.
اين نكته به اين معنا نيست كه آدم بايد مبتلا به اختلالات شديد رواني باشد و يا علائم شديد بيماري از خود نشان دهد تا براي مداواي آنها به مطب روانشاس رجوع كند. هر فردي در رابطهاي متقابل با محيطِ زندگياش بسر ميبرد و مدام در حال تاثيرگذاري و تاثيرگرفتن از محيط زنذگياش است. به اين معنا هر فردي داراي يك دنياي درون و يك دنياي بيرون است كه شكلدادن به هردوي آن دنياها با روابطي كه خاص خود آن فرد هستند و توسط افکار, احساسات و رفتارهای وي ساخته و بكار گرفته ميشوند صورت ميگيرد.
بااين توصيف بسياري از اوقات در راه درستكردن تعادل بين اين دو دنيا چيزهايي سختجاني ميكنند وتوان انسان را بيشاز حد محدود كرده و فشارهاي زيادي را بوجودميآورند كه براي حل آنها انسان احتياج به كمك پيدا ميكند. اشکال اين گونه کمکها بسيار متفاوت است اين كمك ميتواند بصورت گپي ازته دل و حمايتی واقعی از طرف دوستي كه واقعا دوست است صورت بگيرد و گاهي از اوقات اين کمک حتما بايد بصورت كمكي تخصصي و توسط متخصص باشد
در کار بالینی با مراجعین به مطب های روانشناسی سه شکل اصلی برای برگزاری جلسات روان درمانی وجود دارد که بنا به نوع مشکل و بهترین راه برای کار بر روی آنها هر مراجعه کننده با یکی و یا با هر سه این شکل کار آشنا می شود. این سه شکل در زیر قدری توضیح داده شده اند.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
رواندرماني فردي
منظور از رواندرماني فردي آن شكلي است كه فرد با رواندرمانگر خود در جلسات ملاقاتي كه فقط آن دو در آن شركت ميكنند حضور مييابد. در رواندرماني فردي اين امكان فراهم ميآيد كه فرد با احساسات و افكار خود آشنايي عميق بيابد، به علت وجود آنها پيببرد، روابط فردي خود را با ديگران و با چيزهايي كه زندگي جمعي را ميسازند آشكارتر درك كرده و آنها را بهتر بشناسد و در نگاه كلي شخصيت خود را بهتر درك كند. تنها بعد از اين مرحله است كه فرد ميتواند براي رفع مشكلاتي كه وي را فرسوده كردهاند اقدام كند، بدون اينكه مانند گذشته دائما حالت ضعف، ناتواني، درد، خودخوري، سركشي، پرخاش و خشونت و غيره جلوي رفع مشكلاتش را بگيرند.
سرعت و شكل رفع مشكلاتي كه هر شخصي براي كنارآمدن با آنها به روانشناس رجوع ميكند از فرد تا فرد متفاوت است. ولي بصورت كلي ميتوان گفت كه رهايي از مشكلات يعني يادگيري جديد، يعني يادگيري چيزها و روابط به نوعي ديگر، به نوعي كه ديگر فرد دست وپابسته اسير مسائلش نباشد. اين يادگيري روندي است كه سرعت و كيفيت آن در جريان رواندرماني كاملا بعهده خود فرد است و رواندرمانگر بحكم كسي است كه تشريح اين راه، نحوه شروع آن، پيشبردن آن و به سرانجام رساندن آنرا حمايت ميكند.
رواندرماني گروهي
رواندرماني گروهي شكل ديگري از روان درماني است كه براي مسائل معيني برقرار ميگردد. و معمولا شكل پيشرفتهتري نسبت به رواندرماني فردي دارد. براي تشخيص اينكه رواندرماني گروهي بدرد چه كسي ميخورد هر فردي تعدادي جلسات رواندرماني فردي را پشت سر ميگذاردو سپس ميتواند به جمعي از كساني كه همان مشكلات را دارند بپيوندد. در اين حال اعضاء شركتكننده در گروه رفتهرفته به شكل روابط نزديك هر عضو ديگر درآمده و هر عضو گروه از حمايت كنترلشده اعضاي گروه برخوردار شده و تمام نقشهاي جديد و چيزهايي را كه ميخواهد يادبگيرد تا به رابطه بهتري با دنياي درون و دنياي بيرون خود دست بيابد در تمرين با ديگران آنها را در خود دروني كند.
مشاوره خانوادگي و خانوادهدرماني
در خانوادهدرماني تمام اعضاء يك خانواده به عنوان تكتك اعضاء يك سيستم شركت ميكنند. در ابتدا فقط مشكلاتي حضور دارند كه تاب و توان يكايك اعضاء را سلب كردهاند. هركدام از اعضاي خانواده عليرغم تلاشهاي بسيارشان براي كنترل دامنه مشكلات رفتهرفته به جايي رسيدهاند كه نميتوانند با يكديگر و بعنوان تكتك اعضاء يك سيستم مشكلاتشان را حل كنند. بلكه هركدام با رفتارشان باعث پايدار ماندن مشكلات و سختتر شدن آنها ميشوند.
در اين حال مهم است اشاره شود كه در اينجا چيزي بعنوان تقصير و يا گناه وجود ندارد و اصلا مهم نيست كه چه كسي مسبب مسائل شدهاست. بلكه هدف اول در خانوادهدرماني فهميدن نقش تكتك اعضاء خانواده براي برنامه ریزی و ایجاد تغييرات لازم است. در اين شکل از كار درمانی خانواده بعنوان يك سيستم حضور دارد و ميآموزد كه راهها و نظمهاي جديدي ايجاد كند و آنها را بكاربسته تا اين روابط جديد جانشين روابط قبلي شوند. خانواده بعنوان يك سيستم ميآموزد تا بجاي سرپوشگذاشتن بر مشكلات كه تنها موجب پابرجانگاهداشتن آنها ميشود براي يكايك مشكلات راههاي جديدي بيابد. طبيعي است كه شناخت پيدا كردن تكتك اعضاء خانواده از روندهاي فكري، احساسي و رفتاري خود و درك نقش و موقعيت خود بعنوان يك عضو از سيستم خانواده در تمام طول رواندرماني نقش اساسي بازي ميكنند.
مشكلات آموزشي و تربيتي که پدر و مادر و فرزندانشان با آن روبرو می شوند نيز در اين شيوه از كار باليني به نحو بهتري نسبت به اشكال ديگر رواندرماني نتیجه می دهدنه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
سلامتی، بحران و اختلالات روانی در یك نگاه
طبق نكاتی كه در باره سلامتی روانی گفته شد تاكید كردم كه سلامتی روانی و اختلال روانی توسط هیچ دیواری از همدیگر جدا نمیشوند و باید بگویم كه همه ما انسانها در طی مدت شبانهروز با افكار، احساسات و رفتارمان بین این دو سطح در حال نوسان هستیم. تفاوت عمده بین فرد سالم و فردی كه دچار اختلال روانی است این نیست كه اولی هیچ مشكلی در افكار، احساسات، رفتار و هیچ فشاری در محیط خود ندارد و دومی تنها پراز مشكل است و بس. فرق بین رفتار بهنجار و رفتار نابهنجار در این است كه فرد بهنجار میفهمد چه رفتارهایی با در نظر گرفتن اصل تطبیق با واقعییت برایش ناكارآمد هستند و بنابراین راههایی را در پیش میگیرد و به انجام كارهایی دست میزند تا چیزها را برای خود كارآمد بسازد. ولی فرد نابهنجار علیرغم آنكه میداند چیزهایی عذابش میدهند و كارهایی برایش مفید نیستند بدون مكث لازم برای تصحیح چیزها و كارآمدكردن آنها به دنبال مقصر میگردد. معمولا چیزی را پیدا میكند و شاید هم چیزی را پیدا کند که در بوجود آمدن آن احساسات و افکار سهیم است ولی در آنصورت هم نه توان تغییردادن آنرا میبیند، نه عمیقا خواست تغییر دادن آنرا دارد و نه قدمهایی را كه به تغییر آن وضع میانجامد بر میدارد. برای همین هم میبینیم كه فرد بهنجار همواره از دل مسائلی كه وی را در خود گرفتهاند رفتهرفته در میآید و با در آمدن از آن وضع احساس بشاشیت میكند و به خود متكیتر میشود ولی فردنابهنجار زنجیری را كه به دست و پایش بسته شدهاست مورد نكوهش قرار میدهد و آنقدر در آن حال میماند كه دیگر توان بیرون آمدن از آن برایش نمیماند.
وصعت و تعداد مسائلی كه انسانها با آنها روبرو می شوند بسیار زیاد است. چون زندهایم همیشه با بحرانهای متفاوتی روبرو میشویم. بحران یعنی در هم ریخته شدن چیزهایی که تا آن زمان کارساز بودند و در عین حال نیاز یک تغییر وصیعتر است بخاطر اینکه چیز و یا چیزهایی نمی توانند به همین حالی که هستند بمانند. اختلافات خانوادهگی یكی از این بحرانهاست. مشكلات تربیتی فرزندان یكی دیگر از این بحرانهاست. بیكاری بحران است. طلاق و مرگ عزیزان بحران هستند و بسیاری چیزهای دیگر زندگی را بحرانی میكنند. شروع زندگی در كشوری غریب هم بحران است و بحرانها به خاطر بحران بودنشان سطح فعالیتی از نوع دیگر و بیشاز حد معمول را از فرد میطلبد تا بتوان با بشاشیت از آنها بیرون آمد.
زندگی در غربت ویژهگیهایی دارد كه آماده نبودن برای روبرو شدن با آنها به شكل بحرانهایی در زندگی فرد ظاهر میشود. وقتی که انسان در این بحرانها قرار گرفت یعنی نیازمند جواب گفتن به ویژه گی هایی است که آن بحرانها را پدید آورده اند. (یکی از این ویژه گی ها ضرورت آموختن زبان و فرهنگ کشور میزبان است تا به این وسیله بتواند در حیات اجتماعی حضور داشته باشد. اشتباه نکنید, حضور در حیات اجتماعی به معنای بی مشکل بودن نیست, بلکه آنجا جایی است که امکان صیقل دادن خود در واقعییات را در اختیار انسان قرار می دهد). وقتی انسان بالغ و بخصوص در مرحله بلوغ وارد کشور دیگری می شود دوباره باید مانند انسانهای کوچک همه چیز را از نو بیاموزد و تجربه کند تا دوباره در زندگی قدم بردارد. چیزهایی که تا به آنزمان یادگرفته است از یک طرف وی را برای یادگیری جدید یاری می دهند و از طرف دیگر برایش سد و محدودیت درست می کنند. نگاه کردن و دیدن چیزهایی که برای یادگیری زندگی جدید سودمندند و کنار گذاردن چیزهایی که سد و محدودیت درست می کنند یکی از لوازم جواب گفتن به ویژه گی هایی است که زندگی در غربت را بحرانی کرده اند. چیزی بعنوان اختلالات روانی خاص زندگی در غربت وجود ندارد. تمام اشكال اختلالات روانی كه در غربت بوجود میآیند نیز به دلیل همان نوع افكار، احساسات و رفتاری شكل میگیرند كه در شرایط غیر غربت نیز بوجود میآیند در كار بالینی با مراجعین میبینیم كه شكل و ساختمان جوابهایی كه فرد به بحرانهای زندگی در غربت میدهد تا همسان همان جوابهایی است كه فرد به بحرانهای زندگیاش تاقبلاز آمدن و شروع زندگی در فرهنگی غریب میداده و در همان جا نیز به لحاظ سلامتی و شكوفایی روانی تولید اختلال میكردهاست (مثلا نحوه روبرو شدن با بحرانهایی که بر سر مساله تربیتی، مسائل زندگی مشترك, گرایش به واقعییت و غیره بوجود می آمده اند. به این نوع پاسخها در بخش خصوصیات شخصیت روانرنجور بر می گردم).
گفته شد كه بحرانها به معنای بیماری و اختلال نیستند. در بحرانها انسان احتیاج به نگاه دیگری به چیزها دارد. در بحران انسان احتیاج به بكارگیری توانهای دیگری دارد، توانهایی كه تا آن موقع از آنها استفاده نمیكردهاست و یا در خود آنها را پرورده نکرده است. چگونگی روبرو شدن با بحرانها و فشارهای زندگی و چگونگی جوابهایی كه به بحرانها داده میشود تعیین میكند كه آیا آن بحران تبدیل به اختلال روانی میشود یا خیر. وقتی بحران تبدیل به اختلالروانی شد انسان روانرنجور میشود، یعنی از نوع سیستم كارکرد روانش رنج میبرد. این سیستم به چه شكلی است و چه چیزهایی را دربر دارد؟
روان رنجوری بعنوان مجموعهای از اختلالات روانینه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
خصوصیات شخصیت افراد روانرنجور
فرد روانرنجور خودبیمارانگار است. تمام تحقیقات انجام گرفته در زمینه کار بالینی نشان می دهند که افراد روانرنجور تاحد زیادی خودبیمارانگارند. یعنی در نظام فكری خودشان مرزی بسیار نازک بین سلامتی و اختلالات روانی میكشند و معتقدند رفتارهایی كه انجام میدهند ربطی به احساساتی كه میكنند و ربطی به افكار و مواضعی كه دارند ندارد. برای مثال فردی را درنظر بگیرید كه در اعماق وجودش خود را فردی ناموثر میداند. در محیط كارش از افراد دیگر دوری میكند و میگوید آنها مرا طرد كردهاند و نمیخواهند با من رابطه داشتهباشند و به این دلیل خود را بدبخت و گوشهگیر, غمگین و افسرده میداند و افسرده هم می شود.
فرد روانرنجور تلاش میكند تا ناممكنها را ممكن بگرداند. برای مثال فردی از اختلال تمركز شكایت میكرد و از روانشناس میخواست تا كاری بكند كه تمامی تصاویر ذهنیای كه به هنگام تمركز بر روی یك چیزی در ذهنش جریان مییابند و باعت میشوند كه وی نتواند به تمركز مطلق دست بیابد را به گونهای از ذهن وی پاك كند چون هر راهی را که خودش تا کنون برای اینکار انجام داده مثبت نبوده است. عقل سلیم حكم میكند كه چنین چیزی ناممكناست. ولی افراد روانرنجور میخواهند ناممكن را ممكن بگردانند و همواره نیز در زندگی برای عملی کردن این کارها تلاش کرده اند. كسانی كه خواهان رسیدن به تعادل كامل قوای ذهنی هستند باید این نكته را درك كنند كه اتفاقا تعادل قوای ذهنی كامل یعنی پذیرفتن این نكته كه چنین چیزی میسر نیست. برای کار و مطالعه متمرکز راههای سودمندی وجود دارند که می توان آنها را آموخت. اختلال در تمرکز می تواند به بسیاری چیزهای دیگر بستگی داشته باشد ولی خود را به شکل اختلال در تمرکز نشان دهد. برای هر این دو گروه راههای مناسبی وجود دارند ولی رسیدن به تمرکز و کاملیت مطلق با هیچ چیزی بدست نمی آیند.
فرد روانرنجور نمیخواهد با ترسها و هراسهایش روبرو شود. بنابراین سعی میكند از آنها دوری كند، آنها را انكار میكند، به ترسهایش جامه عقلانی میپوشاند و یا از جلوی آنها میگریزد. اما نكته مهم رودررویی با هراس است، در برسمیت شناختن وجود آن و رنج بردن از آن. با فرار از احساس هراس و ترس، این احساسات رفته رفته به اوج خود میرسند و هرگونه تدابیر دفاعی فرد در مقابل آنها بیاثر میشوند. ولی با برسمیت شناختن آنها نظام روانی فرد كه در طی سالیان دراز خودبزرگبین شدهاست درهم خواهد شكست و فرد شروع به آموختن و بکار بستن کارهایی می کند که تا آنزمان از آنها فرار می کرده است و سپس عذابی كه فرد میكشد پایان میپذیرد.
فرد روانرنجور گرایش به واقعییت ندارد در واقعیت زندگی نمی کند و از واقعیت نمیآموزد. وقتی افراد غیر روانرنجور با واقعییات روبرو میشوند میتوانند تشخیص بدهند كه چه چیز برایشان ممكن و چه چیز ناممكن است. آنها اول واقعییات را آن چنان كه هست میپذیرند؛ چه از آن خوششان بیاید چه نه، و از عدم موفقیتها درس میآموزند و توانهای عقلی و احساسی شان را برای بهتر روبرو شدن با واقعییات می پرورانند. اما افراد روانرنجور بدون توجه به واقعییات تنها بر خواستهها و انتظاراتشان تكیه میكنند. وضعیتی را كه مطابق خواستههایشان نباشد انكار میكنند و در عین حال از سختیهایشان شكایت میكنند بدون آنكه حاضر باشند از ناکارآمد بودن رفتارشان درس بیاموزند. (انسان می تواند در تخیل خود مجسم کند که بال در آورده و به هرجا که می خواهد پرواز می کند. بدون قابلیت تخیل هیچ چیز نه اختراع می شود و نه بدست می آید. ولی تخیل قدم اول است. انسان برای پرواز در عالم واقعیت باید برای محدودیت هایش پاسخی بیابد و برای مثال جوابی برای غلبه بر نیروی جاذبه زمین پیدا کند.)
فرد روانرنجور میپندارد كه یا ممتاز از دیگران است و یا با آنها فرق دارداما توجه انسان روانرنجور چنان محصور در برآوردن احتیاجات روانرنجوری خویش است كه این نوع خوشبختی، آرامش و شوق را فراموش كردهاست. برای همین هم رفته رفته احساس طبیعی خود را از دست میدهد.
فرد روانرنجور میخواهد بدون تلاش خوشبخت باشد. برای خوشبختی حقیقی باید انسان قادر به رودررویی با واقعییت باشد تا بتواند ایدهآلهایش را بر بستر واقعیت متحقق بسازد، هرچقدر هم كه اینكار سخت و توام با درد باشد, هر قدرهم که امکان برآورده کردن آن به سرعت وجود نداشته باشد. اما فرد روانرنجور از تلاش واقعی بیم دارد و میخواهد بهكمك روانشناس و یا كس دیگری و حتی به كمك جادو و جمبل خوشبخت بشود. وی اینرا درك نمیكند كه در زندگی تلاش و کار از یک سوی و رسیدن به آرزوها از سوی دیگر دو كفه یك ترازو را میسازند.
فرد روانرنجور دركنار خواست شكوفایی مطلقی كه دارد از احساس حقارت و ناتوانایی رنج میبرداگر برای روبرو شدن و پاسخ گفتن به نیازهای روزمره اش نظریات و افکار ناکارآمدی داشته باشد هر بحرانی را تبدیل به اختلال روانی می کند.
انسان موجودی است كه برحسب طبیعت خود نیل به زندگی، نیل به رُشد و نیل به فعالیت دارد. بسیار طبیعی است كه هركس ایدهآلهای خود را میسازد، تخیل میكند و آنها را میپروراند. اما در زندگی واقعی موانع بسیاری وجود دارند. آرزوهای ما نمیتوانند همگی سریعا جامعه عمل بپوشند و خواستهای ما همیشه و در هر حال دستیافتنی نیستند. انسان غیر روانرنجور با این واقعییات كنار میآید و به صیقل واقعی آنها مینشیند هرچند كه این كار توام با اضطراب و نگرانی و درد باشد و هرچند كه وی در اینراه بخاطر اصل رویارویی با واقعیت چیزهای زیادی را باید كنار بگذارد و یا در آنها تجدید نظر بکند. وی این واقعییات را در مییابد و خود را بر واقعییات وفق میدهد و سعی میكند بر واقعییات مطابق امكان آن لحظهاش تاثیر بگذارد.
اما بعضی از انسانها مملو از ایدهآلها، رویاها و تصورات هستند و از واقعییات زندگی (به معنای موانع رسیدن به خواستهایشان) می خواهند که آن واقعییات خودشان را مطابق خواستهای آنها بکنند و از اینکه این کار صورت نمی گیرد رنج می برند. تمام انرژی خود را در زندگی صرف این میكنند كه تفاوت میان خواسته های خود و واقعییات را به این شکل از میان بردارند که بجای روبرو شدن با محدودیتها و جواب دادن به آنها از واقعییات شکایت بکنند و چون با شکایت کاری از پیش نمی رود از ناتوانی خود رنج میبرند. به دیگران بخاطر ناكامیها و ناتواناییهای خود میتازند. و این آن رفتاری است كه در شخصیت روانرنجور ریشه عمیقی دارد.
ایدهآلهای مطلق زمینه ساز اختلالات روانی هستند، اما در عینحال نشاندهنده خواست شكوفایی و رُشد انسانی نیز. به همین خاطر میتوان در انسان روانرنجور اشتیاق انسان به جاودانگی را دید. كه این خواست تنها زمانی عملی میشود كه انسان روانرنجور به اصل گرایش به واقعییت روی بیاورد. در غیر اینصورت انسانِ در خودفرورفته و جدا از واقعییت، دركلیت خود تنها تصویری وارونه و مغشوش از تمنای رُشد و شكوفایی خواهد ماند. شخصیت روانرنجور یكی از امکانات رسیدن به خلاقییت در زندگی است كه تنها در صورت دُرُست هدایت شدن میتواند به شكوفایی و خلاقیت منتهی شود. بنابراین فرد روانرنجور انسانی است كه خطای غمانگیز زندگیاش در این نكته نهُفته است كه رُشد خود را قربانی رُشدِ ایده آلهای مطلق خود میسازد.
جمعبندینه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
روان شناسی تربیتی
دید کلی
تربیت معادل اصطلاح انگلیسی education است که گاهی نیز به پرورش ترجمه شده است. در هر حال تربیت عبارت است از جریانی منظم و مستمر که هدف آن کمک به رشد جسمانی ، شناختی ، روانی ، اخلاقی و اجتماعی یا بطور کلی رشد شخصیت افراد در جهت کسب هنجارهای مورد پذیرش جامعه و نیز کمک به شکوفا شدن استعدادهای آنهاست. به این ترتیب واژه تربیت معنی کلیتری مییابد و از آنجا که نظام تربیتی ، نظامی گسترده است، روان شناسی تربیتی در بدو تاسیس عمده زمینههای تربیت را شامل میشد، اما با رشد سایر حوزههای روان شناسی حیطه عمل آن محدودتر گشته و تنها مسائل تربیتی مربوط به شرایط آموزشگاهی و آموزش را شامل شد.
تاریخچه نقش و تاثیر در زندگی
امروه رونق اقتصادی ، پویائی فرهنگی ، آسایش عمومی و بطور کلی توانائی صنعتی و خودکفائی هر جامعهای به نظام آموزشی برتر و پیشرفتهتر آن وابسته است. زمانی که به دستگاههای عظیم آموزشی در کشورهای قدرتمند جهان نظر بیافکنیم، مشاهده میکنیم که چه نیروی بزرگی و با چه برنامههای سنجیدهای برای تربیت و آموزش کودکان و نوجوانان ، کارگران فنی ، مهندسان ، حسابداران ، مدیران ، معلمان و بسیاری متخصصان دیگر دستاندرکارند و برای تربیت مدرسان و کارشناسان هر یک از این رشتهها سازمانهای گوناگون دیگری با برنامهها ، تکنیکها و روشهای خاص به فعالیت ادامه میدهند. موفقیت این سازمان آموزشی ، وابستگی تام به اجرای درست یافتهها و دستاوردهای روان شناسی تربیتی دارد.
ساختار
ساختار عمل روان شناسی تربیتی بطور کلی در سه مرحله انجام میگیرد: در مرحله نخست که فعالیتهای پیش از آموزش نامیده میشود، مواردی چون بررسی اهداف شناختها و ویژگیهای یاد گیرنده را در برمیگیرد. در مرحله دوم یا فعالیتهای ضمن آموزش مسائلی چون انگیزش _ فرایند یادگیری ، ویژگیهای معلمان و تدریس موثر مورد بحث قرار میگیرد و آخرین مرحله یا فعالیتهای پس از آموزش ، به موضوع ارزشیابی از عملکرد اختصاص دارد.
شیوه عمل
در هر یک از ساختارهای فوق ، روان شناسی تربیتی با استفاده از شیوههای پژوهش علمی به شناسایی مسائل تربیتی میپردازد. شیوه عمل آن هر چند کاملا از دسته پژوهشهای آزمایشی در علوم تجربی نیست، اما به روشهای علمی و دقیق اهمیت فراوان داده میشود.
ارتباط با سایر علوم
روان شناسی تربیتی دانشی است که به دین ، فلسفه و پژوهشهای آزمایشگاهی وابسته است. به ویژه با روان شناسی علمی پیوندی استوار دارد. در این حوزه با روان شناسی رشد ، روان شناسی شخصیت ، روان شناسی کودک ، اندازه گیری و ارزشیابی و روان شناسی یادگیری مرتبط است.
کاربردها
روان شناسی تربیتی نقش کارسازی در شناخت شاگردان ، تربیت معلمان و طرح و اجرای برنامههای آموزشی و پرورشی به عهده دارد. تدوین و طرح ریزی محتوای درسی سالهای مختلف تحصیلی بر پایه اصول و کشفیات روان شناسی تربیتی ، آشناسازی معلمان با شیوههای تدریس نوین که حاصل پژوهشهای روان شناسی تربیتی است و کاربست دیگر یافتههای تربیتی در شرایط آموزشگاهی به بهبود عملکرد یاد گیرندگان و در نتیجه رسیدن به اهداف جزئی و کلی تربیتی در سطح فردی و جامعه خواهد شد.
با شناخت تاثیر مهم یافتههای این شاخه از علم در پیشرفت فرد و جامعه توجه بیشتری بر این علم مبذول میشود. استفاده از یافتههای این علم سرعت بیشتری را در رشد علمی ، تکنولوژیک اقتصادی و ... جامعه خواهد داشت.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
روان شناسی اجتماعی
تاریخچه روان شناسی اجتماعی
توجه به تاثیر اجتماع بر فرد و تعامل فرد و جامعه موضوعی نیست که بشر صرفا در قرن بیستم و با ظهور علم روان شناسی جدید به آن عنایت کرده باشد. بسیاری از فلاسفه و حکما از زمانهای بسیار دور موضوعات روان شناسی اجتماعی را به زبان خود و با روشهای مرسوم عصر خویش مورد بحث و بررسی قرار دادهاند. از نویسندگان غربی نزدیکترین آنان به عصر ما که در این راه کوشیدهاند، نام دانشمندان فرانسوی تارد و لوبون از همه بیشتر دیده میشود.
اینان تحت تاثیر روان شناسی عصر خود به ویژه روان شناسی شارکو ، رفتارهای اجتماعی را حاصل تقلید و تلقین دانسته و هر یک از دید خود کیفیت نفوذ اجتماع بر فرد را توضیح دادهاند. این کوششها بالاخره در دهه اول قرن حاضر به نوشتن اولین کتابهای روان شناسی اجتماعی توسط راس و مکدوگال از انگلیس و وونت از آلمان انجامید. از آن تاریخ این دانش اجتماعی به ویژه در امریکا ، آهنگ رشد پرشتابی به خود گرفت و از جهات مختلف دستخوش تحول و تکامل شد.
به مرور روشهای دقیق تجربی در تار و پود این علم رسوخ کرد و نیازهای اجتماعی مسیر آن را از بحثهای صرفا نظری به جانب حوزههای کاربردی مختلف هدایت کرد. موضوعات اصلی این شاخه در طی صد سالی که از عمر آن میگذرد، تفاوت عمده نکرده است و تغییرات مشاهده شده به منظور استوار سازی روشهای تحقیق و گسترش موضوعات قبلی بوده است.
روان شناسی اجتماعی در طول عمر خود گهگاه با بحرانهایی جدی مواجه شده است که حملات پیاپی منتقدان در دهه 70 نمونهای از آن است. در این دوره منتقدان درباره فایده و نیز علمی بودن آن سوالاتی بنیادین مطرح کردند، اما روان شناسی اجتماعی با درگیر شدن روز افزون در روند حل معضلات اجتماعی به تثبیت موقعیت خود در میان سایر علوم انسانی و اجتماعی پرداخته است.
ارتباط روان شناسی اجتماعی با سایر علوم
آنچه مشخص است میان روان شناسی اجتماعی با سایر رشتههای علوم اجتماعی مرز روشنی وجود ندارد. روان شناسی اجتماعی با علوم سیاسی و اقتصادی و انسان شناسی فرهنگی همپوشی دارد و در بسیاری از جنبهها از روان شناسی عمومی قابل تفکیک نیست، به همین ترتیب با جامعه شناسی نیز نزدیک است. ای. آ. راس نویسنده اولین کتابی که با نام روان شناسی اجتماعی منتشر شد، یک جامعه شناس بود.
این رشته به طبیعت اجتماعی افراد علاقمندی خاصی دارد. برخلاف آن علوم سیاسی ، جامعه شناسی و انسان شناسی فرهنگی در کار خود به نظامهای سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی حاکم بر محیطی که فرد در آن زندگی میکند، میپردازند. این رشتهها علاقمندند سیر جامعه را بدون آن که توجهی به فرد داشته باشند، پی بگیرند در حالیکه روان شناسی اجتماعی علاقمند است بداند چگونه هر یک از اعضای جامعه از محرکهای محیط اطراف تاثیر میپذیرد.
روانشناسی اجتماعی ارتباط مستقیمی هم با روانشناسی و هم با جامعه شناسی دارد. این رشته تاثیر متقابل فرد با گروه یا جامعه را بررسی میکند. بعبارت دیگر روانشناسی اجتماعی اثری را که جامعه یا گروه بر فرد باقی میگذارد مورد مطالعه قرار میدهد. گاه نیز در مورد بعضی از پدیدههای اجتماعی , مرز مشخصی میان روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی دیده نمیشوند ولی بطور خلاصه باید گفت که در ارتباط با گروه اجتماعی , جامعه شناسی اساساً و بالاخص به رفتار گروه توجه دارد و روانشناسی اجتماعی به رفتار فرد در وضعیت گروهی علاقه نشان میدهد.
از سوی دیگر روان شناسی اجتماعی شاخهای از روان شناسی عمومی است و هر دو بر یک نکته تاکید دارند؛ طبیعت بشر آن گونه که در شخص نهفته است. از این رو ، روان شناسی اجتماعی با روان شناسی عمومی همپوشی دارد، ولی با آن یکی نیست.
روش پژوهش در روان شناسی اجتماعی
در این رشته همچون سایر علوم از روشهای معتبر علمی برای بررسی موضوعات مورد نظر استفاده میشود. از آنجا که این شاخه ، از شاخههای علوم انسانی است و با روان شناسی و علوم اجتماعی پیوند دارد، از روشهای رایج در این دو حوزه استفاده میکند. مهمترین روشهای مورد استفاده برای جمعآوری دادهها ، بسته به نوع موضوع مورد پژوهش ، مشاهده ، مصاحبه و اجرای پرسشنامه را شامل میشود. روش گروه سنجشی و سنجشهای نگرش نیز مانند علوم اجتماعی کاربرد زیادی در این شاخه دارد.
در تحقیقات بعمل آمده مطالعه رفتارهای فردی را به روانشناسی , جامعه را به جامعه شناسی و بالاخره فرهنگ را به مردم شناسی (انسان شناسی فرهنگی), اختصاص دادهاند, اکنون رفته رفته به این حقیقت وقوف حاصل گردیده است که تداخل فرد و جامعه و فرهنگ و تاثیر متقابل آنها آنچنان دائمی و مستمر است که پژوهشگری که قصد مطالعه درباره یکی از آنها را دارد, بدون مراجعه به دو بحث دیگر نمیتواند تحقیق کاملی را ارائه نماید.<
موضوعات مورد مطالعه در روان شناسی اجتماعی
مسائلی مثل رقابت در گروه , ستیزه , همکاری , سبقت جویی , رهبری و بطور کلی کنشهای متقابل گروهی از اهم موضوعاتی است که در روانشناسی اجتماعی مورد بررسی واقع میگردد, بنابراین میتوان حیطه تحقیق در روانشناسی اجتماعی را در موارد زیر خلاصه نمود:
* اثر جامعه در فرد از طریق اجتماعی شدن
* اثر فرد بر جامعه از طریق پدیدههایی مانند رهبری
* روابط میان افراد و کنشهای متقابل آنها در پدیدههایی مثل ستیزه , رقابت , سازگاری و ... .
رفتار فرد در گروه ، مساله همرنگی ، بررسی نگرش و تغییرات آن ، تاثیر عوامل اجتماعی روی رفتار مثلا اثر تلویزیون بر خشونت و یا تاثیر جنگها بر روان افراد و ... ، توجیه خود ، مساله اسنادها و ارتباطات و ... عمدهترین مباحث مورد علاقه روان شناسان اجتماعی است. همچنین روان شناسی اجتماعی با پدیدههای رایج و جاری اجتماعی به صورت کاربردی درگیر است. به عنوان مثال مساله استرس و بررسی عوامل اجتماعی موثر در بروز آن در جوامع پیشرفته بسیار مورد توجه روان شناسان اجتماعی است که در تلاش برای رفع این عوامل مثلا عامل ازدحام در جوامع پرجمعیت میباشند. همچنین در دهههای اخیر شاهد خدمات مهم روان شناسان اجتماعی در زمینههای مهمی چون روابط پزشک و بیمار ، واکنش در برابر اطلاعات تشخیصی ، مهار بیماری و تجربه درد بر مبنای نظریه اسنادها بودهایم.
سرانجام باید به درگیری فزاینده روان شناسان اجتماعی در مطالعه مسائلی اشاره کرد که از دستگاههای قانونی و نظامهای دادرسی سرچشمه میگیرد. در این حیطه روان شناسان اجتماعی به فرایند محاکمه ، روانشناسی شهادت ، اعتراف و ... پرداختهاند. همچنین در فرایند طرح و اجرای مقررات اجتماعی مثلا مقررات راهنمایی رانندگی از یاختههای روان شناسی اجتماعی استفاده بهینهای به عمل آمده است.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
زمانی که خود باوری ما کم میشود، بدترین دشمن خود میشویم. خود را سرزنش میکنیم، چرا که به اندازه ی کافی خود را باهوش و زیبا و کامل نمی دانیم تا کاری ارزشمند انجام دهیم. این روحیه ی منفی، روز به روز، احساسات ما را خدشه دار میکند. با بخشیدن خود، از این کار دست خواهیم کشید. از سرزنش خود دست برداریم چرا که ما توانایی های بی شماری داریم
Comment
-
واقعیتهای زندگی گاه به دست خود ما بوجود می آید و کیفیت آن بستگی به اندیشه ی ما خواهد داشت. سرزنش خود،خود باروی را کاهش میدهد. با ایجاد تصورات مثبت از خود و بالا بردن روحیه ی شکست ناپذیری، واقعیتهای ثابت و جدیدی در زندگی خود ایجاد خواهیم کرد. چرا که ما در نوع خود منحصر به فرد هستیم و همتایی نداریم ما در اندازه ی خود قوی و نیرومندیم به قدر خود باهوش و دانا هستیم. در حجم خود ظاهری زیبا داریم و خود را باور داریم چرا که در کارهایی که تصمیم به انجام میگیریم موفق هستیم
Comment
-
وسواس پيچيدهترين بيماري عصبي و رواني است كه شايد براي يك فرد سالم و شخصي كه هيچگاه دچار اختلال وسواسي نشده، درك و شناخت اين بيماري اصلا مقدور نباشد.
وسواس يكي از شايعترين و آزاردهندهترين اختلالاتي است كه از دسته اختلالات اضطرابي بوده و مشخصه اصلي آن اضطراب است.
وجود اضطراب در اين نوع اختلال كه مشكل تحليلبرنده و بازدارنده در امر درمان ميباشد و نيز تنوع و گستردگي موضوعات وسواسي غالبا درمان اين نوع بيماران مستلزم پشتكار و اعتماد به نفس و حوصله فراوان از جانب درمانگر است.
كارشناسان ميگويند: اگرچه در ابتدا شيوع وسواس، نادر تصور ميشد اما امروزه بر اساس اطلاعات راهنماي تشخيص اختلالهاي رواني ميزان شيوع اين اختلال در طول زندگي ۲/۵درصد و در يك سال ۱/۵تا ۲/۱درصد برآورد شدهاست.
آنان معتقدند: ويژگيهاي اصلي اختلال وسواس فكري و عملي عبارت است از رفتارهاي فكري و عملي برگشت پذير كه به دليل شديد بودن وقت گير هستند و يا منجر به پريشاني آشكار يا اختلالات عمده ميشوند.
كارشناس ارشد روانشناسي مركز مشاوره بهزيستي استان كرمانشاه ميگويد:
وسواسهاي عملي شامل رفتارهاي تكراري يا اعمال ذهني مانند دعا كردن هستند كه هدف آنها پيشگيري يا كاهش اضطراب و پريشاني، به دست آوردن لذت و يا رضايت است.
آرزو ملول گفت: در بسياري از موارد شخص احساس ميكند مجبور به انجام عمل وسواسي است تا پريشاني را كه با وسواس فكري همراه ميشود كاهش دهد يا از يك رويداد يا يك موقعيت هولناك پيشگيري كند.
وي افزود: مثلا افراد مبتلا به وسواسهاي فكري در مورد آلوده شدن ، ممكن است پريشاني ذهني را با شستن دستها تا حدي كه پوستشان زخم شود كاهش دهند و در اينجا ميتوان به آزار دهندگي و وقت گير بودن اين نوع اختلال پي برد.
اين كارشناس گفت: وسواسهاي فكري نيز شامل عقايد، تكانهها يا تصاوير ذهني پايداري هستند كه مزاحم و نامناسب بوده و منجر به اضطراب و پريشاني آشكار ميشود.
وي افزود: فرد داراي وسواسهاي فكري ميكوشد اين قبيل افكار و تكانه ها را با وسواس عملي خنثي كند، براي نمونه فردي كه گرفتار ترديد راجع به خاموش كردن اجاق گاز ميشود با بازبينيهاي مكرر براي اطمينان از خاموش بودن آن ترديدها را خنثي ميكند.
ملول گفت: بنابراين در اختلال وسواس، وسواسهاي فكري و عملي به هم آميخته است.
وي تصريح كرد: فرد در يك برهه از زمان طي سير اين اختلال متوجه ميشود كه وسواسهاي فكري يا عملي مفرط و غير منطقي هستند و براي درمان آن بايد به روانپزشك مراجعه كند.
وي گفت: اين اختلال ناشي از اثرات فيزيولوژيك مانند سوء مصرف دارو و دارودرماني يا يك بيماري جسمي نيست و براي درمان اختلال وسواسي چند راهكار وجود دارد.
وي افزود: فرد مبتلا ميتواند به روان پزشك مراجعه كند و با مصرف دارو وسواس را تخفيف دهد، يا با انجام تمرينات و راهكارهاي مربوط به درمان رفتاري به ريشه كن كردن وسواس بپردازد.
وي گفت: يا هم از درمانهاي دارويي و هم از درمانهاي رفتاري همزمان استفاده كند.
وي ميگويد: درمانگر بايد در درمان اين بيماري به شيوه يادگيري بيمار دقت كند و اينكه بيمار چگونه فرا گرفته يا ميگيرد و چه عواملي يادگيري او را تقويت ميكند و تداوم ميبخشد و چگونه ميتوان يادگيري او را تغيير داد.
اين كارشناس ارشد گفت: روشهاي رفتار درماني نيز براي معالجه اين بيماران وجود دارد كه خود مشاور، روان شناس و روان پزشك در سيكل درماني از آن استفاده ميكند.
وي افزود: به افرادي كه داراي وسواس ميباشند توصيه ميشود به روان پزشك و روان شناس مراجعه و در صدد حل مشكل خود برآيند.
Comment

Comment