Poetry

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • jjbb
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 8813

    #421
    در انتظار خوابم و صد افسوس
    خوابم به چشم باز نميآيد
    اندوهگين و غمزده مي گويم
    شايد ز روي ناز نمي آيد
    چون سايه گشته خواب و نمي افتد
    در دامهاي روشن چشمانم
    مي خواند آن نهفته نامعلوم
    در ضربه هاي نبض پريشانم
    مغروق اين جواني معصوم
    مغروق لحظه هاي فراموشي
    مغروق اين سلام نوازشبار
    در بوسه و نگاه و همآغوشي
    مي خواهمش در اين شب تنهايي
    با ديدگان گمشده در ديدار
    با درد ‚ درد ساكت زيبايي
    سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
    مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
    بر خويش بفشرد من شيدا را
    بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
    آن بازوان گرم و توانا را
    در لا بلاي گردن و موهايم
    گردش كند نسيم نفسهايش
    نوشد بنوشد كه بپيوندم
    با رود تلخ خويش به دريايش
    وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
    چون شعله هاي سركش بازيگر
    در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
    خاكسترم بماند در بستر
    در آسمان روشن چشمانش
    بينم ستاره هاي تمنا را
    در بوسه هاي پر شررش جويم
    لذات آتشين هوسها را
    مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
    مي خواهمش به تيره به تنهايي
    مي خوانمش به گريه به بي تابي
    مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
    لب تشنه مي دود نگهم هر دم
    در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
    او آن پرنده شايد مي گريد
    بر بام يك ستاره سرگردان

    Comment

    • Dokhtare_Malous
      Member
      • Dec 2005
      • 1819

      #422
      هیچ وقت دنبال کسی نگردید که باهاش زندگی کنید

      دنبال کسی بگردید که بدون اون نتونید زندگی کنید

      Comment

      • Dokhtare_Malous
        Member
        • Dec 2005
        • 1819

        #423
        به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
        و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
        باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
        فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی

        Comment

        • Dokhtare_Malous
          Member
          • Dec 2005
          • 1819

          #424
          آرزو دارم قطره ای بر درخت باشم تا خوشبخت ترين شبنم شوم.

          آرزو دارم چون باغبانی شاهد طراوت تو باشم و تو هم زيبايی رخت را چون گلی بی زيان

          نشان دهی.

          چگونه می توان از فراز چشمهايت به کوهپايه ی گذشت تو قدم گذاشت.و مژه ی وصال را از

          دريای چشمت سير کرد.

          حال که پاروی دلدادگی به امواج نگاهت داده ام :

          ((مرا درياب که به تو سرگردانم))


          هميشه عاشقت هستم

          Comment

          • Dokhtare_Malous
            Member
            • Dec 2005
            • 1819

            #425
            یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
            طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

            یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
            طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

            یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
            به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

            یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

            دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

            یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
            دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

            یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
            طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

            ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
            یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

            گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد


            دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک

            این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار

            به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز

            یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست
            یاد من هست که دیگر دل تو مال من است

            یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک
            یاد تو باشم و هر دم بکنم با تو خلوت

            یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
            هر دو عاشق، دو پرستو، دو مسافر شده ایم

            Comment

            • Dokhtare_Malous
              Member
              • Dec 2005
              • 1819

              #426
              زندگی یعنی خطر یعنی خطر کردن . زندگی یعنی رفتن همیشه از شناخته به سوی ناشناخته از قله ای به قله ای دیگر. صعود همیشه از قله هایی که قبلا کسی آنها را فتح نکرده است. حرکت همیشه در دریای نامکشوف بی هیچ نقشه بی هیچ راهنما. فقط آنموقع به طرز شادمانه زندگی میکنی و فقط آنوقت است که درمی یابی زندگی چیست؟

              Comment

              • Dokhtare_Malous
                Member
                • Dec 2005
                • 1819

                #427
                با من بگو از عشق ای اخرين معشوق

                که برای رسوائی دنبال بهونه ام

                با بوسه ای اروم خوابم رو دزديدی

                تو شدی تعبير دل رويای شبونه ام

                من تو نگاه تو دنيام رو ميبينم

                فردای شيرينم نازنين من

                چشمهای تو افسانه نيست که تموم خواب و خيالم بود

                تقدير من عشق تو شد که هميشه فکر محالم بود

                Comment

                • abadani69
                  Senior Member
                  • Aug 2005
                  • 21339

                  #428
                  دو نگاهی که کردمت همه عمر
                  نرود تا قيامت از يادم
                  نگه اولين که دل بردی
                  نگه آخرين که جان دادم

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #429
                    گرديده وطن غرقه اندوه و محن واي

                    اي واي وطن واي

                    خيزيد و رويد از پي تابوت و وطن واي

                    اي واي وطن واي

                    از خون جوانان كه شده كشته در اين راه

                    رنگين طبق ماه

                    خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واي

                    اي واي وطن واي

                    افسوس كه اسلام شده از همه‌جانب

                    پامال اجانب

                    مشروطه ايران شده تاريخ زمن واي

                    اي واي وطن واي
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #430
                      پيامي دوشم از پير مي‌فروش آمد

                      بنوش باده كه يك ملتي به هوش آمد

                      هزار پرده ز ايران دريد استبداد

                      هزار شكر كه مشروطه پرده‌پوش آمد
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #431
                        هركه را مهر وطن در دل نباشد كافر است

                        معني حب وطن فرموده پيغمبر است

                        هر كه بهر پاس عرض و مال و مسكن داد جان

                        چون شهيدان از مي فخرش لبالب ساغر است
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • abadani69
                          Senior Member
                          • Aug 2005
                          • 21339

                          #432
                          بيراهه رفته بودم
                          آن شب
                          دستم را گرفته بود و مي كشيد
                          زين بعد همه عمرم را
                          بيراهه خواهم رفت

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #433
                            arman ajab gofti be khoda kheili ghashang bod... kheiliam amigh... mesle khodet
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #434
                              باغ تنها

                              در این بیغوله ها یک تن فقط مردار می بیند
                              میان سایه ها طرح طناب دار می بیند
                              به فریادی اگر از سینه این دیوار نشکافد
                              سکوت شیشه ای تنها خیال تار می بیند
                              کسی نام مرا از پشت این زندان صدا می زد
                              چگونه چشم من بر هر دری دیوار می بیند
                              جهنم سوختن را کاشکی یکدم امان می داد
                              میان شعله ها چشمم تنی بیمار می بیند
                              غیاب تلخ انسان و سکوت ساده یک مرد
                              در اینجا" باغ تنها خواب یک نجار می بیند"

                              Comment

                              • jjbb
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 8813

                                #435
                                Do Hamsafar

                                برو اي روح من آزرده از تو ترك كن مارا
                                كه من در باغ تنهايي
                                ببويم عطر گل هاي رهايي را
                                برو اي ناشناس آشناي من
                                كه در چشمت نديدم آفتاب آشنايي را
                                تويي از دودمان من
                                ولي دود از دماغ من برآوردي
                                به چشمم تيره كردي روزهاي روشنايي را
                                من از آغاز ميلاد تو همراهت سفر كردم
                                پس از يك عمر دانستم
                                سفر با مردم نامرد دشوارست
                                سفر با همره نامهربان تلخست
                                برو اي بد سفر مرد ناهماهنگ
                                كه ميگويم مباركباد بر خود اين جدايي را
                                تو از اين سو برو در جاده هاي روشن و هموار
                                من از سوي دگر در سنگلاخ عمر مي پويم
                                كه در خود ديده ام جانسختي و رنج آزمايي را
                                جدا شد راه ما از يكديگر اما
                                منم با كوله بار دوره ي پيري
                                تو در شور جواني ها سبكبال و سبكباري
                                تو را صد راه در پيشست
                                ولي من مي روم با خستگي راه نهايي را
                                برو اي بدترين همراه
                                تو را نفرين نخواهم كرد
                                سفر خوش خير همراهت
                                دعايت مي كنم با حال دلتنگي
                                كه يابي معبه ي مقصود و فرداي طلايي را
                                نمي داني نمي داني
                                كه جاي اشك خون در پرده هاي چشم خود دارم
                                اگر در اين سفر خار بلا پاي مرا آزرد
                                سخن هاي تو هم تيري شد و بر جان من بنشست
                                بود مشكل كه از خاطر برم اين بي صفايي را
                                رفيق نيمراه من
                                سفر خوش خير همراهت
                                تو قدر من ندانستي
                                درون آب ماهي قدر دريا را كجا داند
                                شكسته استخوان داند بهاي موميايي را

                                Comment

                                Working...