Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • از بابت پيام هاى كوتاهى كه مى فرستى ممنونم. تو اين قدر به خاطر اين يادداشت ها دوستى و محبت نثار من مى كنى كه من دلم نمى آيد اين يادداشت ها را تمام كنم. پس همان طور كه برايت نوشتم مسئوليت جواب گوئى به اعتراض خوانندگان تار نما با تست. راستى چقدر خوب مى شد اگرديگر آدم ها، مثل تو بخشنده و گشاده دست مى بودند! به هر حال سپاس گزارم، درود برتو.
    نمى دانم برايت نوشتم يا نه كه من در يك روستا به دنيا آمدم. روستائى بسيار زيبا و خوش آب و هوا در مسير جاده تهران به شمال. نه اين كه عيبى داشته باشد ولى يك روستائى زاده نيستم. اگر شمال ايران را بشناسى مى دانى كه در آن منطقه هوا در تابستان به واقع غير قابل تحمل مى شود و به همين دليل ? آن سالها كه كولر ووسايل خنك كننده نبود- اغلب كسانى كه دست شان به دهن شان مى رسيد ييلاق قشلاق مى كردند. يعنى سالى 9 ماه در شهرها زندگى مى كردند و سه ماه تابستان به ييلاق مى رفتند. البته در سالهاى اخير با آمدن كولر ووسايل خنك كنندة و فكر مى كنم تغيير در مناسبات و ساختار اقتصاد، ديگر اين نقل و انتقال فصلى اندكى كاهش يافته است ولى هم چنان هست. برخلاف گذشته ممكن است براى سه ماه به ييلاق نروند ولى آخر هفته ها مى روند و به قول خودشان هوائى مى خورند و خستگى در مى كنند.
    لابد خبر دارى كه يكى از ويژگى هاى اين روستاها، زيادى امام زاده در آنها ست. البته حالا سرت را دردنمى آورم كه قرارا در حملة اسلام به ايران اعراب پاى شان به اين منطقه نرسيده بود. چون اين منطقه تقريباتماما كوهستانى است و حتى تا 40 يا 50 سال پيش راه هم نداشت. با اين سابقه، من هيچگاه نفهميدم كه اين همه امام زاده از كجا آمده است؟ بارى در روستاى محل تولد من هم كه در سالهاى كودكى ام شايد 100 خانوار هم در تابستان جمعيت نداشت-حال بقيه سال بماند- سه تا امام زاده بود بغل هم. شايد باورت نشود ولى دو تا از اين امام زاده ها با هم برادر بودند و آن سومى هم قرارا مقبره كسى بود كه به واقع نوكرى اين دو برادر امام زاده را مى كرد. باورت نمى شود كه بومى ها و حتى ساكنان موقت شهرى در بارة معجزات اين دو برادر و حتى نوكرآنها چه داستان ها مى گفتند و هنوز مى گويند.
    حرمت آقا به حدى بود كه بعضى از خانواده هاى شهرنشين كه مثلا خانمهاى شان بى حجاب بودند يا خودشان دوست داشتند گاه و بى گاه لبى تر بكنند به اين روستا نمى آمدند و مى رفتند به روستاهاى مجاور كه تعداد شان هم كم نيست. چون به واقع از خشم و غضب آقا مى ترسيدند. حتى پدر خود من با اين كه در اين روستا قطعه زمينى داشت ولى هيچ گاه در آن جا خانه نساخت چون مى ترسيد كه در خانه اى كه مى سازد دوستانش مشروب بخورند و عذاب آقا دامن گير پدر و خانواده اش بشود. لابد در نظر دارى كه من دارم از زمان شاه حرف مى زنم و اين نكته را هم بگويم كه پدرم به غير از اين مورد به ظاهر هيچ گونه تظاهرات مذهبى نداشت و دانشگاه ديده و درس خوانده بود و حتى در فرانسه هم دوره اى گذارنده بود. اين ها را مى نويسم تا اندكى ترا در جريان شيوة انديشيدن مردم اين خطه قرار بدهم كه فكر نكنى خرافات مذهبى تنها موقعى به ايران آمد كه ماموت هاى كنونى به قدرت رسيدند. اگر چه درست است كه با آمدن اين ها خرافات مذهبى به صورت ايدئولوژى رسمى در آمده و حتى تا حدودى تشديد شده ولى به واقع مى خواهم اين نكته را بگويم كه به قول معروف، كرم از خود درخت است. يعنى گستردگى همين خرافات بود كه زمينه ساز قدرت گرفتن اين ماموت ها شد. البته كه خيلى از اين خرافاتى ها كراوات هم مى زدند و مينى ژوپ هم مى پوشيدند.
    تا اين جا را داشته باش تا برسم به اصل مطلب. تابستان كه در ايران بودم هوس كردم سرى به اين روستا بزنم . هم خاطره اى زنده كنم از آن گذشته هاى دور و هم دو سه تا از فاميل ها دور ونزديك را ببينم.
    وقتى به روستا رسيدم ديدم اى دل غافل اصلا به آن چه كه در خاطره داشتم شباهتى نداشت. اغلب باغهائى كه بود و مادر كودكى و نوجوانى از آنها خيار مى دزديديم همه از بين رفته و به قول محلى ها، در آنها ويلا سازى شده بود. از همه مهم تر اثرى از سه تا امام زاده صاحب معجزه و كرامت هم نبود به جايش گنبدى ساخته بودند شبيه مسجد معروف اورشليم كه هنوز نيمه تمام بود. در حول حوش اين گنبد ناتمام هم تا دلت بخواهد براى زوار اطاقك و خانه ساخته بودند كه آنها هم هنوزتمام نشده بودند. از يكى از محلى ها جريان را پرسيدم. در حالى كه در ذهن اش ترديدى نداشت كه من ديگر زبان محلى را نمى فهمم با فارسى شكسته بسته گفت برادر شما كه درس خواند ه ايد بايد بهتر از ما بفهميد. ما با اين كار براى ساكنان بومى داريم امكانات اقتصادى تهيه مى كنيم . وقتى قيافه خنده دار و اندكى تعجب زده مرا ديد گفت دولت براى گسترش صنعت گردشگرى ( توريسم) كمك مالى مى كند و شوراى ده هم از طريق نماينده منطقه در مجلس دست به دامان دولت شد. آنها هم موافقت كردند. اگرچه هم چنان گيج بودم و داشتم خاطرات كودكى ام را ورق مى زدم پرسيدم اين كار چه قدر هزينه برداشت كه مخاطبم گفت تا الان نزديك به 120 ميليون تومان هزينه كرده ايم ولى همة پول را از دولت نگرفته ايم و قبل از اين كه من چيزى بگويم خودش ادامه داد كه شماها همين كه دو سه كلاس درس مى خوانيد خودتان را گم مى كنيد. ولى همة ايرانى ها كه مثل شما نيستند. 60 ميليون تومانش از سوى يك ايرانى مقيم امريكا پرداخت شده است. با اندكى شوخى گفتم دارى مرا دست مى اندازي؟ قيافه اش در هم رفت و گفت. به همين امام زاده قسم راست مى گويم. يك خانم ايرانى كه با شوهرش در يكى از بيمارستان هاى نيويورك جراح هستند چون بچه دار نمى شدند نذر آقا كردند كه اگر بچه دار بشوند اين پول را بپردازند. يك سال پيش هم آقا معجزه كرد و خانم دكتر دو قلو زائيد.
    چند تائى دوروبرمان جمع شده بودند و من ترسيدم چيزى بگويم . ولى حدس مى زنم لقاح مصنوعى نتيجه داده باشد ولى اين دوستان و شايد خود همان خانم در نيويورك آن را به حساب امام زاده گذاشته اند. در همين موقع آقائى كه من نمى شناختم د رحالى كه در زير لب چيزهائى مى گفت به طرف گنبد ناتمام رفت. اندكى كه از مافاصله گرفت اين آشناى من به آهستگى كه من به زحمت مى شنيدم، گفت. راستى اين آقا كه رد شد اصلا اهل اين منطقه نيست. ولى او هم نذر كرده بود كه اگر بچه دار بشود، به اين برنامه كمك كند. چون نذرش بر آورده شد 5 ميليون تومان كمك كرد. و ادامه داد كه اين آقا آن قدر به امام زاده اعتقاد پيدا كرده و مريد شده كه حتى آمده و 12 ماه سال در اين روستا زندگى مى كند كه در كنار امام زاده باشد. ديگر چيزى نگفتم. با خودم داشتم فكر مى كردم كه ما همه جور امام زاده در اين آباد شدة ايران ديده بوديم ولى اين جورش كه يارو راه بيافتد و انگار كار و زندگى ندارد غير از اين كه زن هاى مردم را يكى پس از ديگرى آبستن كند. و اين قدر حشرى باشد، نديده بوديم!
    آن شب در خانه اى در نزديك گنبد امام زاده به شام مهمان بودم كه چند تنى از محلى ها هم بودند. اولا تا نصفه هاى شب از يك روستاى مجاور صداى شيپور و دهل و تعزيه مى آمد و وقتى من به طعنه گفتم مگر الان ماه محرم است! يكى از محلى ها به اعتراض گفت يعنى شما مى گوئيد در ديگر ايام سال نمى توانيم براى شهداى كربلا عزادارى كنيم! از جواب گذشتم و فقط گفتم آخر اين وقت شب! گفت شوراى اين دو روستا باهم توافق كرده اند. يك شب آنها تعزيه دارند و يك شب ما. جاى شما خالى ديشب ما تعزيه دو طفلان مسلم گرفته بوديم.
    ديگر چيزى نگفته، بقيه حرفهايم را خوردم. جايت خالى خانه ميزبان من بالكون با صفائى داشت كه مشرف بود به حياط امام زاده. من در عالم هپروت خودم غرق يادگارهاى كم رنگ كودكى و نوجوانى كه از آنها رفته رفته كمتر و كمتر در ذهنم باقى مانده است بودم. در واقع غرق خودم و صداى تعزيه بودم كه هم چنان از ده مجاور مى آمد. و همين جور گيج و منگ داشتم به چراغ هاى روستاى مجاور نگاه مى كردم كه صاحب خانه گيلاس ويسكى را به دستم داد. درحاليكه گيلاس خودش را سر مى كشيد گفت. مى خورم به سلامتى تو كه امشب لطف كردى و صفا آوردى?.
    بى اختياربه يادپدرم افتادم و اين كه چرا هيچ وقت در اين روستا خانه يا به قول امروزى ها براى خودش ويلا نساخت!
    حالا كه دارم از امام زاده برايت مى نويسم پس از يك امام زاده ديگر برايت بگويم.
    از تهران كه به شمال مى روى چند كيلومتر مانده به اين روستا، امام زاده اى بود لب رودخانه هراز كه اصل و نسب اش- اگر اصل و نسبى داشت- به يادم نمانده است ولى محلى ها به آن مى گفتند امام زاده فش نك. گنبد محقرى داشت وتا آنجا كه به يادم مانده متولى هم نداشت. به واقع يك بناى قديمى بود كه داشت رفته رفته خراب مى شد. چند سال پيشتر كه به ايران رفته بودم با دوستى كه مرا به شمال مى برد در همان نقطه توقف كرد و خواست اندكى هوا بخوريم. من در روياهاى در بيدارى خودم بودو خودم را مى ديدم كه 45 سال جوان تر شده ام كه دوستم پرسيد. به نظرت چيزى تغيير نكرده است؟ نگاه كردم و ديدم كنار جاده امام زاده اى است كه گنبد وبارگاه نو سازى دارد و به يادم آمد كه در آن گذشته هاى دور چنين امام زاده اى اين جا نبود با اين همه بااحتياط گفتم. اين امام زاده به نظرم جديد است. قبل از آن كه حرفم را ادامه بدهم دوستم پرسيد لب رودخانه را هم نگاه كن. بى اختيار آهى كشيده و گفتم بيچاره امام زاده فش نك! چى شد؟ خراب شد يا سيل بردش؟ دوستم گفت. هيچ كدام. اين حضرات امام زاده فش نك را آورده اند سر جاده. اين كه مى بينى همان امام زاده فش نك است! با تعجب گفتم.ول كن بابا دارى مرا دست مى اندازى. دوستم با خنده و اندكى تمسخر گفت به همين امام زاده فش نك قسم كه ترا دست نمى اندازم. البته الان اسم اش يك چيز ديگر است و كلى هم برايش اصل و نسب تراشيده اند. چيزى نداشتم بگويم.
    ولى در سفر اخير هم با همان دوست داشتيم مى رفتيم به شمال. از همان نقطه گذشتيم. اثرى از امام زاده و حجره هاى دور وبرش نبود فقط تابلوئى گوشه خيابان مانده بود كه رويش نوشته بودند امام زاده ?. از دوستم خواستم اتوموبيل را متوقف كند. و با حيرت پرسيدم فلانى اين امام زاده چى شد؟ دوستم گفت. چه مى خواستى بشود! براى صد ها سال لب رودخانه بود و باقى مانده بود ولى اين حضرات امام زاده را آوردند صد متر بالاتر لب جاده و برايش دفتر و دستك درست كردند. دوسه سال پيش سيل آمد و امام زاده فش نك را با كل مغازه ها و حجره ها با خود برد. امام زاده بايد الان در درياى خزر خوراك ماهى ها شده باشد.
    پرسيدم چرا دو باره نساختند؟
    گفت. نمى دانم. وقتى برگشتيم تهران برو واز ادارة اوقاف بپرس.

    Comment


    • قبل از اين كه بپردازم به يادداشتى كه مى خواهم برايت بفرستم ازت ممنون وسپاسگزارم كه نقد خانم رويا ساهر را در باره اين يادداشتها براى من فرستاده اى كه اگر نظرى دارم بنويسم. من دوست عزيزم به جد با نقد نويسى بر روى نقد يا حتى پاسخگوئى به نقد مخالفم. يعنى معتقدم كه ما بايد يك بار و براى هميشه تكليفمان را حداقل با خودمان روشن كنيم. آيا به آزادى بى قيد و شرط ديگران- به ويژه كسانى كه به ما و كارهاى ما انتقاد دارند- معتقد هستيم يا نه؟ اگر نيستيم كه پس دست از ادا و اطوار بر داريم ( يعنى ژست دموكراتيك و مدرن و متجدد ديگر نگيريم) و اگر هستيم كه هر كس و در اين مورد خاص دوست محترم ناديده ام خانم ساهر از هفتاد دولت و ملت آزادى مطلق دارد كه هر چه دوست دارد، در مورد يادداشت هاى من بنويسد. اين را هم بگويم و بگذرم كه ما هنوز انگار درك نكرده ايم كه احترام به عقايد كسانى كه مثل خود ما فكر مى كنند، شق القمر نيست. همة ديكتاتور ها هم اين گونه اند. باري، من البته كه نقدها را مى خوانمشان و از راهنمائى ها استفاده خواهم كرد و خوانندگان هم، مى خوانند و نكات درست را از نادرست ( اگرچنين باشد) جدا خواهند كرد. با اين حساب، چه نيازى به پاسخ گوئى من! پس همين جا اجازه بده كه از رويا خانم ساهر عزيزم هم تشكر بكنم كه زحمت كشيدند و بر من و بر كارهاى من منت گذاشتند و اين نقد را نوشتند. دست شان را به نشانه احترام و سپاس مى بوسم و اميدوارم كه همين محبت را از من و كارهاى ديگر من دريغ نكنند. نقد نوشتن بر كار كسى به گمان من، بهترين شكل نشان دادن احترام به آن كارو به آن كس است. پس رويا خانم گرامي، باز هم ممنون. از تو هم به جد ممنون و سپاسگزارم كه اين نقد را در دسترس ديگران گذاشته اى. تو هم لطفا، منبعد ، در كنار محبت هاى ديگرت، اين طورى هم به من محبت بكن.
      **
      و اما از يادداشت هاى از سر بى حوصلگى خودم، در هر سفرى كه به ايران مى روم ? از جمله اين دفعه ? وضعى پيش مى آيد كه بايد به مجلس ختم بروم. اگر چه اين جور مجالس را دوست ندارم ولى خودت بهتر مى داني، يك سرى رسوم دست و پاگير اجتماعى هست كه به آسانى نمى شود از دست شان گريخت. عمده ترين دليلى كه از مجلس ختم خوشم نمى آيد اين است كه اغلب شركت كنندگان فكر مى كنند براى سوگوارى در مرگ يك جانى بالفطره ، يك بچه دزد و يا نمى دانم چى به مسجد آمده اند. در اين مجالس معمولا گذشته از نوحه خوان و ملا كه از تو مى خواهند براى آمرزش روح مرحوم يا مرحومه صلوات بفرستى و يا براى اين كه خداوند تبارك و تعالى از ?تقصيرات? آن مرحوم يا مرحومه بگذرد فاتحه بخواني، دو سه نفر ديگرى هم كارشان فقط اين است كه هر دو سه دقيقه با صداى نكره شان تو را باهمان استدلال به فاتحه خوانى يا صلوات فرستادن دعوت كنند. مگر اين دنيا حساب و كتاب ندارد كه اين همه جانى و تقصير كار در آن جمع شده اند؟ حالا وضع مرا مجسم كن كه تازه فاتحه هم بلد نيستم ولى در طول نيم ساعت يا بيشتر يا كمتر كه در مجلس مى نشينم بارها و بارها بايد آن چه كه بلد نيستم، را بخوانم. حالا زير لب چه مى خوانم بماند. البته اين جاهم ازخوردن غفلت نكن. حتما خبر دارى كه نو آورى ايرانى ها در مسائل مربوط به شكم به راستى بى نظير است. لابد ديده اى يا خبر دارى كه هسته خرماى مضافتى بم را بدون اين كه خرما را پاره كنند، در مى آورند و به جايش مغز گردو يا بادام مى چپانند و به خصوص در مجالس ختم، به وفور مى بلعند. من كه اصولا آدم كنجكاو وفضولى هستم نمى فهميدم چگونه مى توان بدون پاره كردن خرما هسته اش را در آورد. تا اين كه چند سال پيش مادر خودم مرد و اين راز هم براى من افشاء شد. آن روز ديدم كه برادرم كه مسئول كارها بود با يك دوجين خودكار بيك سر رسيد. به اصطلاح توئى آن را درآوردند و ماتحت خودكار بيك را به ماتحت خرما ها دانه به دانه فرو كردند و به اين ترتيب، هسته خرما شسته و رفته از طرف ديگر آمد بيرون . چندساعتى كار چند نفر صرف اين جايگزينى هسته خرما با مغز گردو يا بادام شد. اگر بخواهى براى اين خرماها هزينه حساب شده را حساب بكنى دانه اى چند در مى آيد نمى دانم. از آن گذشته، نمى دانم چرا خرما و مغز گردو يا بادام را جداگانه به مدعوين تعارف نمى كنند كه هركس خواست اين دو را در دهان خودش مخلوط كند. البته يادم نيست كسانى كه اين كاررا مى كردند دستكش هم به دست داشتند يا نه ولى دو سه تا دانه اى كه خودم در طول مراسم ختم مادرم بلعيدم بوى دست آن زحمت كشان را نمى داد. ولى باور كن،گاهى اوقات اين خرما ها بوى دست آدميزاد مى دهد!
      بارى داشتم مى گفتم كه در سفر اخير هم پيش آمد كه به مجلس ختمى بروم. مادر يكى از دوستانم مرحوم شده بود و بايد مى رفتم. چون بهرحال دوستى گفتند، رفيقى گفتند. خيلى سعى كردم نروم ولى نشد. بارى همان طور كه در مجلس ختم نشسته بودم آقائى كه از اعاظم شهر بود به من گفت فلانى آقائى كه قراراست مجلس ختم امروز را بر چيند ? حداقل در شهرما اين كار رايک ملا پس از منبرى كه مى رود، مى كند- يكى از روحانيون روشنفكر ماست. خيلى كتاب خوانده و با سواد و فهميده است و من مطئنم كه وعظ ايشان بسيار آموزنده خواهد بود. من هم كه ملا را نمى شناختم و تازه با آن شهر هم آشنا نبودم دليلى نداشت اظهار نظر بكنم. فقط گفتم حتما همين طور است كه شما مى فرمائيد.
      تا وقت منبر رفتن ملا برسد خدا مى داند چند بار صلوات فرستاديم و فاتحه خوانديم ? د ر واقع ديگران خواندند، من اگر چه صلوات مى فرستادم ولى فاتحه بلد نبودم. آقائى با صدائى نكره آمد و قران خواند و سرآخر رسيديم به ملاى روشنفكرشهر. سرت را با جزئيات حرفهايش درد نمى آورم. تو هر معيارى كه بكار بگيرى پرت و پلاى خالص بود يعنى هيچ روال منطقى نداشت. يك لحظه به شام مى رفت و چون ختم مادر دوستم بود- مى كوشيد گريه مردم را با آن چه در باره زينب مى گويد، در بياورد. لحظه اى ديگر داشت از غريبى دو طفلان مسلم مى گفت . بعد به واقع گريز مى زد به صحراى كربلا. اين جا بود كه من ديگر داشت گريه ام مى گرفت. پيش خودم گفتم مرد حسابى اگر امام حسين با 72 تن از ياران اش در كربلا ? غريب? بود و تو و امثال تو هزار و پانصد است كه داريد گريه خلق خدا را با غريبى حسين در مى آوريد پس من چى ام؟ اگر سرتاسر اروپا را بگردى من 5 تا فاميل هم ندارم. يك دختر عمو دارم كه در اردوگاه پناهندگان دريكى از اين كشورهاى شمال اروپا زندگى مى كند. همين، فاتحه. تازه، مگر من تنها اين جورى ام.
      و اما جالب ترين بخش وعظ اين ملاى روشنفكر اين بود كه سرآخر رسيد به اهميت مادر والبته كه يك بار ديگر يادآورى كرد كه بهشت زير پاى مادران است و من پيش خودم گفتم البته اگرهمان مادرها كه بهشت زير پايشان است، در اين دنياى فانى وقتى مى آيند بيرون، اندكى از موى سرشان بيرون باشد ما اگر به صورت شان اسيد نپاشيم، حتما دستگيرشان مى كنيم. خلاصه رسيد به يكى از جنگ ها كه به گفتة ايشان حضرت على با امام حسن در آن شركت داشته اند ? البته مى دانى كه من اطلاعات تاريخى ام ?به خصوص در اين باره- معادل صفر است اگر از آن كمتر نباشد. نتيجتا از صحت و سقم اين روايت بى اطلاع ام. ولى به گفته آن جناب، انگار كه امام حسن به شكل هاى مختلف سعى مى كرد از جنگ در برود و حضرت على كه اندكى عصبانى شده بود به اعتراض به او گفت كه پسر، برادرت حسين كه در جنگ ها اين همه شجاعت دارد از من تاثير گرفته است ولى تو كه اين قدر بزدل و ترسوئي، حتما از مادرت تاثير پذيرفته اى ( به جان دوست دروغ نمى گويم اين عبارت، عين حرفهاى آن ملاى روشنفكر است). وآن وقت همان طور كه هميشه طلبكارانه با مردم حرف مى زنند، ملاى روشنفكر شهر گفت وقتى حضرت على از تاثير مادر بر روى فرزند حرف مى زند، آن وقت تو چه كاره اى كه اين تاثير پذيرى را قبول ندارى! و بعد جلسه با فاتحه اى ديگر و چند صلوات بيشتر تمام شد. بى اختيار به ياد مادر خودم افتادم كه بهشت زير پايش نبود ولى صدايش بوى بهشت مى داد و در شجاعت و نترسى- حداقل در دور وبر ما- به راستى مانند نداشت. هرچه پدرم از همه چيزمى ترسيد، مادرم شيرزن بود. با اين همه من كه به مادرم نزديكتر بودم تا به پدرم، نمى دانم چرا اين قدر از همه چيز مى ترسم!
      و اين نكته آخر را هم بگويم و اين يادداشت را تمام كنم.
      فكرمى كنم در ولايت تو، هم همين طورى باشد. ولى وقتى در انگليس كسى مى ميرد و تو به كليسا مى روي، كشيش و ديگران دست آوردهاى زندگى آن كه مرده است را گرامى مى دارند. موزيك مورد علاقه اش را مى نوازند و هر كس از آشنايان كه سخنى بگويد ازخاطرات خويش سخن مى گويد و اصلا صحبتى از مردن يك جانى بالفطره نيست كه محتاج طلب آمرزش همگانى باشد. خودت هم مى دانى كه اينها هم به بهشت و جهنم وحتى زندگى پس از مرگ هم باور دارند ولى همين نكته وقتى به ايران مى رسد، كل قضيه به صورت ديگرى در مى آيد. من فكر مى كنم يكى از دلايلش شايد اين است كه اگر چه بعضى هامان پسامدرنيسم را هم كهنه كرده ايم ولى در مقوله برخورد به انسان، ما هنوز هم عصر وهم زمانة يعقوب ليث و احتمالا سلطان محمود عزنوى هستيم. و به همين دليل است كه اين طلب آمرزش همگانى اين همه لازم و ضرورى مى شود.
      تو چى فكر مى كني؟

      Comment


      • اگر چه اندکی به من کم لطف شده ای ولی فدای قلمت. من بهتر ديدم برای اين که علاقه وارادتم به تو را به ديگران نشان بدهم سرم را بياندازم پائين و يادداشتهايم را برايت بنويسم.

        در يادداشتهای قبلی هم برايت نوشتم که من معمولا برای تعطيلات به ايران نمی روم بلکه بيشتر برای تعميرات به ايران سفر می کنم. برايت شمه ای راجع به مثل پنگوئن راه رفتن خودم نوشتم و از حق ويزيت دکتر و خرج عکس برداری و آزمايشات ديگر هم. منظورم گذشته از درددل کردن برای تو، در وجه عمده اين بود که در نظر بگيری برای کسی که حقوق ريالی و معمولی می گيرد پرداخت اين هزينه ها به راستی چقدر دشوار است.
        دوسال پيش که رفته بودم لثه هايم عفونی شده بود. با وضع قلب من که خبر داري، گفتند لثه هايم بايد حتما جراحی بشوند. فکر کردم می روم نزد يکی از فاميل های خودم ? درواقع خواهر زنم- که قرارا جراح لثه قابلی هم هست. وقتی به ديدارش رفتم و التماس دعايم را مطرح کردم گفتم قصدم مفت خوری نيست، يعنی اگر نخواهد از من حق الزحمه اين کار را بگيرد می روم و جراح ديگری پيدا می کنم ولی چون کسی را نمی شناسم آمدم پيش او که او اين کار را بکند. ولی ديدم مشکل در جای ديگری است. بااندکی حجب و حيا و شايد هم شرمندگی گفت. سيروس جون می دونی که من روی مريض های مرد جراحی نمی کنم. خودم را زدم به خريت و گفتم نه نمی دونستم. يعنی تو تخصص ات فقط روی لثه خانمهاست، يعنی اين قدر با هم فرق دارند؟ گفت نه به آن ربطی ندارد، ولی من مريض مرد نمی بينم. گفتم والله اگر چه به من تهمت می زنند ولی من هم چه مرد، مرد هم نيستم. هر دو با هم خنديديم ولی او همان حرف قبلی اش را تکرار کرد. خلاصه رفتم پيش جراح ديگری که دو بار، هر بار 2 ساعت روی لثه هايم جراحی کرد. حدس بزن برای اين کار که نه بيهوشی داشت و نه دفتر و دستک عريض طويلي، چقدر سلفيده باشم خوبه! باور نمی کنی با تخفيف قابل ملاحظه، چون آقای دکتر خيلی به من محبت پيدا کرده بود، 500 هزار تومان از من گرفت. حالا مجسم کن دراين آباد شده معلمی يا کارمند اداره ثبت اسناد ولثه هايت عفونی می شود. من دکتر نيستم ولی می دانم که اين عفونت ها معمولا در ميان افراد کم بودجه و ندار شيوع بسيار بيشتری دارد. حالا اين جماعت، 800 هزار تومان ( چون هزينه اصلی اين مقدار بود) را از کجا بايد بياورند معلوم نيست!
        امسال هم که رفته بودم، کارهای تعمير دندان داشتم. طبيعی است که با سابقه قبلی به سراغ خواهر زن نرفتم. او که هم چنان بر آن مواضع صددرصد اسلامی اش باقی بود ومن هم که تغيير جنسيت نداده بودم- غيراز اين که به خاطر اين همه غذاهای آشغالی که در اينجا می خورم اندکی بيشتر از مردی افتاده بودم- رفتم نزد دندان پزشک ديگری که معمولا برای تعميرات معمولی دندان می روم پيش او. طبق معمول مرا فرستاد برای عکس برداری از دندان ها. اين عکس ها که سه چهار سال پيش 8 هزارتومان هزينه برمی داشت، دو سال پيش شده بود 14 هزار تومان وامسال هم برای همان عکس ها در همان جا 17 هزار تومان از من گرفتند. البته فقط اين جور قيمت ها نيست که دائما بيشتر می شود. همه قيمت ها در اين آباد شده سير صعودی دارد. حالا چطو ردولتی ها نرخ تورم را 12 درصد محاسبه می کنند برای من روشن نيست! آقای دندانپزشک هم پس از اتمام کار، پرکردن سه چهار دندان و روکش سفيد گذاشتن روی 5 يا 6 دندان ديگر صورت حسابی داد دستم به مبلغ يک ميليون و صد و بيست هزار تومان! آره دوستم، درست می خوانی. فکر می کنم همين که پريدن رنگ مرا ديدو يا شايد هم ضربان قلب مرا شنيد گفت: شما چون مشتری خود ما هستيد فقط يک ميليون تومان بپردازيد. اگر اشتباه نکنم اين مبلغ معادل حقوق حداقل 5ماه کسی است که در دانشگاه تدريس می کند. برای اکثريت اقشار آسيب پذير هم، شايد به مصداق معروف، وقتی که نان نباشد دندان چه فايده؟ ولی واقعيت اين است که آدم های کم درآمد- يعنی به ظن قاطع اکثريت مردم، به واقع در اين جمهوری قسط وعدالت اسلامی ول معطل اند. کی می تواند از اين پولها بپردازد؟
        پيش خودم داشتم فکر می کردم که شايد، مطمئن نيستم، می گويم شايد يکی از دلايلی که خيلی ها درايران غذا را می بلعند اين است که اولا نمی خواهند دندان های طبيعی شان خراب شود ومجبور شوند اين جور پول هائی که احتمالا ندارند را هزينه کنند. ثانيا، آنهائی که مثل من اين جور پولها را هزينه کرده اند اگر عاقل باشند که نبايد اين دندان های گران را کار بزنند. من خودم از وقتی که برگشته ام از دو وعده غذای روزانه، حداقل يک وعده اش را می بلعم که اين دندان های گران قيمت من خراب نشوند. اگر پيش خودت می ماند و بروز نمی دهي، بيشتر از قبل به ديگران لبخند می زنم و می خندم که دندان های گران قيمتم را به رخ ديگران بکشم.
        البته فکر نکن فقط دندانپزشکان اند که بی انصاف شده اند؟ در اين مملکت اسلامي، آن چه که حالت کيميا را پيدا کرده، انصاف است. به قول يک دوست حزب اللهی از دين برگشته ام وقتی که آن دنيا خبری نباشد، اين دنيا را عشق است.
        يکی از بستگان من، عمل لگن خاصره کرده بود. وقتی رفتم به عيادتش از او در باره هزينه اين کار پرسيدم. گفت تا اين جا 6 ميليون آب خورده. يکی از الکی خوش ها که او هم به عيادت آمده بود بادی به غبغب انداخت و گفت که فلان درصد ( درصدش به يادم نمانده است) را اداره بيمه می پردازد. مريض که دل پری داشت گفت همه اين ها دورغ است آقا. دو سال پيش که پای ديگرم را عمل کرده بودم يک ايراد تکنيکی گرفتند و بيمه هيچ بخشی از هزينه را نداد. امسال هم می دانم پدرسوخته ها بهانه می آورند و نمی دهند. يک هفته پيش فهميدم که حدس مريض درست بود. اداره بيمه هيچ بخشی از هزينه ها را نپرداخت.
        حالا برای اين که فضای يادداشت را اندکی عوض کنم به يک بيماری ديگر اشاره کنم که در ميان طبقه متوسط و متوسط متمايل به بالا خيلی شيوع دارد. لابد خبر داری که سالهاست که در ميان اين گروه فرستادن بچه ها به خارج ، حتی به اوکراين و بخش شمالی قبرس، مد شده است. ممکن است خوانندگان اين يادداشت اعتراض کنند که من مسئله بيکاری و سختی گذشتن از سد کنکور و مشکلات ديگر را در نظر نمی گيرم. ولی مشکل به نظرمن از اين مسايل و مشکلات که همه شان هم صحت دارند، بسيار جدی تر است.
        دوستی دارم که در جوانی طرفدار يکی از سازمان های چپ بود. وقتی به ايران برگشت حتی زندانی هم شد و اگر اشتباه نکرده باشم 5 سال هم حبس کشيد. ولی پس از خلاصی از زندان، حداقل در حوزه کاری به راه راست هدايت شد و پس از آن، خودش را از نظر مالی حسابی بسته است. البته يک چيزی می گويم و يک چيزی می شنوی. من به جد فکر می کنم که در هيچ جای کره زمين امکان ندارد کسی از کسب حلال در اين مدت اين همه ثروت اندوزی کند. ولی چاره چيست، ما چی مان به آدميزاد رفته که اين يکی رفته باشد.
        هر بار که به ايران می روم به حساب همان دوستی گذشته حتما يک شام بايدمهمان اش باشم. دوستان ديگری هم هستند که از قبل سر من شکمی از عزا در می آورند. جايت خالي، برنامه از نشستن در سونای شخصی خانه مجلل او شروع می شود. تو که می دانی من قلب درست وحسابی ندارم و نتيجتا در بيرون سونامی نشينم و با دوستانی که دارند چربی های اضافی را آب می کنند تا جا برای بلعيدن جوجه کباب و کباب بره بعدی باز شود درد دل می کنم. بعد از سونا، شنا در استخر خصوصی است که سربسته است. و دليل سربسته بودن را که حتما می دانی. در استخر شخصی که ديگر نمی توان با چادر نماز شنا کرد! ( همان طور که در بابلسر به چشم خودم ديدم که زنها باحجاب زده بودند به دريا).
        در کنار استخر هم ميزی هست که رويش يک بطری ويسکی قاچاق گذاشته اند با گيلاس های کريستال و يخ. من هردفعه که به خانه اين دوست می روم گيلاس را دو دستی می گيرم که نکند از دستم ليز بخورد و بيفتد و بشکند. شام هم درپشت بام سرو می شود که مشرف است به تهران. بساط آتشی پهن است و گوشت و جوجه تا سرحد انفجار مهمانان کباب شده و بلعيده می شود. دفعه قبل که به ديدن اين دوست رفته بودم با دو دختر جوانش آشنا شدم که به قول معروف تين ايجر بودند. امسال ولی هيچ کدام را نديدم. از احوال شان پرسيدم دوستم گفت که پارسال پائيز دخترها را برديم به کشور..... و الان ساکن آنجا هستند. وقبل از آن که حرفش را تمام کند خانم دوستم شروع کرد اندر بدی وضع درايران و امنيت و آرامش و خلاصه هر چه های ديگری که خوب است در آن کشور سخن گفتن. نمی دانی با چه اعتماد به نفسی می گفت که ايران که جای زندگی کردن نيست. حيف عمر که در اين جا تلف شود. چون نمک شان را خورده بودم دلم نيامد بزنم توی ذوق شان که وضع اگر برای اکثريت مردم بد باشد که هست، برای شما و همانندان شما که بهشت برين همين جاست. ولی گفتم برنامه تان برای آينده چيست؟ آيا خودتان هم خيال داريد از ايران برويد؟ دوستم نگاه عاقل اندرسفيهی به من کرد و در حاليکه می خنديد گفت. من هيچ وقت ا زايران به جای ديگری نمی روم. کجا بروم بهتر از اين جا. امسال يک کار ساختمانی گرفتم 12 ميليارد تومان که اگر ده درصدش هم تا پايان سال برای من بماند می شود 2/1 ميليارد تومان. نه من به زنم هم گفتم که بچه ها اگر خواستند می روند دنبال تحصيل ولی ما در ايران می مانيم. پرسيدم آيا خودتان را آماده کرده ايد چون ممکن است دخترها تصميم بگيرند در همان جا بمانند. دوستم که خنده اش را خورده بود گفت. يعنی چی بمانند؟ گفتم برادر پس از 6-5 سال اقامت در کشور..... شايد دلشان نخواهد به ايران برگردند و دو باره بروند زير چارقد و چاقچور و گرفتار خواهران زينب و انصار و هزار و يک درد بی درمان ديگر اين جا بشوند. همين چيزهائی که خانمت هم می گويد. دوستم که اندکی نگران به نظر می رسيد گفت غلط می کنند. می روم و با توسری آنها را به ايران بر می گردانم. گفتم رفيق تو در کدام قرن زندگی می کني؟ فکر می کنی آنجا هم ايران است که بروی و با توسری يک زن 24 ساله را به ايران بر گردانی. همان جا ترا دست بسته اگر به زندان نفرستند پست سفارشی ات می کنند ايران. دوستم که حسابی ترس برش داشته بود روکرد به زنش و گفت راستی..... ما اينجاش را فکر نکرده بوديم آ.
        به ساعتم نگاه کردم ديدم ديروقت است. با احساس گناه که چرا عيش شان را منقض کرده ام به دوستم گفتم لطفا يک تاکسی تلفنی خبر کن بيايد دنبال من. دوستم که حسابی پريشان شده بود با اندکی تلخی گفت.
        - يک کم بشين. خودم می برمت. مشروب خورده ای و اگر بگيرنت.... شلاق اش خريدنی نيست

        Comment


        • از اين که اجازه دادی با نوشتن اين يادداشتها به تو، ذهنم را کمی سبک کنم از تو ممنونم. ديگران را نمی دانم ولی من هر بار که از سفر ايران بر می گردم تا مدتی احساس افسردگی می کنم و دست و دلم بکار نمی رود. دروغ چرا! علت اش را به درستی نمی دانم. گاه فکر می کنم شايد علت اش آن است که در اينجائی که زندگی می کنم به خزه لغزانی روی آب بی شباهت نيستم ولی بلافاصله به يادم می آيد که زندگی در ايران هم اگر از اين بدتر نباشد، همين حالت را گرفته است. مخصوصا اگر اهل قلم باشي، صبح که از خانه می آئی بيرون، معلوم نيست که شب دو باره به همان جا بر می گردی. بعيد نيست افسردگی من ناشی از عينيت يافتن اين واقعيت در ذهن من باشد. اين که هنوز رفته و نرفته می دانی که آن حيوانات صد چشم وفضول می دانند که آمده اي، ترسناک است چون نمی دانی که علاوه بر آمدن، چه های ديگری است که از تومی دانند.
          بعيد نيست که افسردگی من به اين خاطر باشد که به قول معروف، می بينم نه در غربت دلم شاد است و نه روئی در وطن دارم. . به اين جا که می رسم بغضم می گيرد. خزه بودن و غربت کنونی ام را حداقل می فهمم. در وطن ام ديگر چرا اين همه غريب وبی کس ام؟ به تو که نمی توانم دروغ بگويم. وقتی می گويم وطن، خودم هم نمی دانم از چی دارم حرف می زنم. وطن، يک مشت ساختمان و خيابان که نيست. می بينم من که ديگر نه مردم آن سرزمين را می شناسم و نه با فرهنگ اش آشنا هستم. آنها هم که مرا نمی شناسند. اين از آن مواردی است که نمی توانم بگويم اين به آن در.
          با اين همه اجازه بده چند تا کارت پستال ديگر از مشاهداتم برايت بفرستم.

          - رفته بودم به يکی از وزارت خانه ها، ديدن دوستی که در آنجا کا رمی کند. مثل خودم، اهل قلم است. د راطاق کارش نشسته بودم ديدم روی کاناپه بالش هم گذاشته اند. به شوخی گفتم من هر وقت چشمم به بالش می افتد، دلم می خواهد بخوابم. گفت. من اتفاقا هر روز بعد از نهار يکی دوساعتی روی همين کاناپه می خوابم. فکر کردم شوخی می کند ولی جدی می گفت وادامه داد. اتفاقا خيلی ها در اداره بعدازظهرها می خوابند. گفتم دوست من، آدم که د رمحل کارش نمی خوابد! داشتيم بگومگو می کرديم که آقائی که به زحمت 40 ساله بود وارد شد. اول ريش اش به درون اطاق آمد بعد خودش. ديدم دوستم که روی صندلی راحتی لم داده بود مثل سربازها خبردار ايستاد وبه تازه وارد سلام داد ومرا به او معرفی کرد و گفت که ساکن فرنگم. معلوم شد که تازه وارد يکی از چندين معاونان وزارتخانه.... است. د رحاليکه لبخندی به لب داشت از من در باره مقاله ای که يک نويسنده امريکائی در باره انقلاب اسلامی ايران نوشته است پرسيد که نه نويسنده را می شناختم و نه مقاله را ديده بودم.
          با لحنی که انگار از بالای منبر دارد وعظ می کند ادامه داد: مقاله خوبی است. حتما بخوانيد. می دانيد که ما درايران با يک پرسش دشواری روبرو هستيم که جوابی برايش نداريم. کنجکاوانه پرسيدم چه پرسشي؟ در حاليکه لبخند آزار دهنده ای به لب داشت و دستهايش را بهم می ماليد پاسخ داد: آخه می دونين ما هنوز نمی دونيم که در بهمن 57 ما انقلاب کرديم يا انقلاب ما را کرد؟ و بعد با صدای چندش آوری شروع کرد به خنديدن. بهتم زد. نمی دانستم چه عکس العملی بايد نشان بدهم. هر مقدار که زور زدم نتوانستم هم پايش بخندم. بلند شد درحاليکه که از اطاق بيرون می رفت بسيار آمرانه به دوستم گفت: به دوستت سفارش کن اين قدر جدی نباشه و از در رفت بيرون.
          هنوز حالم طبيعی نشده بود که دوستم گفت: می بينی با چه جانورانی بايد کار کنيم؟ نمی دانستم در پاسخ دوستم چه بگويم. بهتر ديدم زحمت را کم کرده در خيابان های شلوغ تهران اندکی راه بروم.
          - برايت در يکی از يادداشتها از بازار گرم سلطنت نوشته بودم. خودت که می دانی داستان اين نيست که مردم به واقع به اين نتيجه رسيده اند که بهترين شيوه حکومت رانی سلطنت باشد. اين گرايش به سلطنت در اصل نماد يک نوع استيصال عقيدتی و خسته شدن از وضعيت ناهنجار کنونی است. چون همان طور که به اشاره در يادداشتهای گذشته نوشته ام زندگی اقتصادی مردم عادی- حالا ديگر جنبه های زندگی به جای خودش- به راستی سخت و بسيار دشوار شده است. کار نيست. و حتی در بعضی از کارخانه ها کارگران چند ماه چندماه حقوق عقب مانده طلب کارند. اين استيصال عقيدتی که به خارج از کشور هم ?صادر? شده و سخن گويانی هم يافته است همان بليه قديمی تاريخی ماست. ما در تاريخ مان هميشه تاب می خوريم. از دست محمد علی شاه خسته می شويم می رويم به استقبال رضا شاه . از دست محمدرضا شاه جانمان به لب می رسد ميليون ميليون می ريزيم بيرون و ?جمهوری? اسلامی می خواهيم و درک نمی کنيم که حاکميت مطلقه مذهب با جمهور مردم تناقض آشتی ناپذير دارد. الان هم از دست استبداد فقاهتی جانم به لب مان رسيده است فکر می کنيم استبداد سلطنت بهتر است. البته من به گوش خودم شنيدم که يکی از آدمهای به نسبت معروف می گفت، حداقل در دوره شاه به آزادی عرق می خورديم. تو گوئی که بدی جمهوری اسلامی فقط به اين خاطر است که شلاق عرق اش قابل خريداری نيست! باري، يک نکته ديگر که در اين سفر برايم جالب بود خشونت گفتاری مردم در محاوره معمولی است. نمی دانم چرا همه به کمتر از کشتن و اعدام رضايت نمی دهند. در منزل دوستی که از فعالين سياسی سابق است ولی اکنون به راه راست هدايت شده و ديگر کارهای سياسی نمی کند،مهمان بودم. ميزبان من که خانه اش در بالای خيابان پهلوی سابق ( ولی عصر) کنونی است با کمال وقاحت در جمع می گفت که آرزويش اين است که بر هر درخت آن خيابان پيکر ملائی را بر دار آويخته ببيند و اغلب کسانی هم که در جمع بودند سری به علامت تائيد تکان دادند. وقتی شروع کرديم به نوشيدن مشروب من گيلاسم را برداشتم و گفتم می خورم به سلامتی آقای خلخالی.... همگان به من اعتراض کردند که مرد تو چطور حاضر می شوی به سلامتی يک قصاب مشروب بخوری. گفتم من منظورم آن خلخالی نيست . اشاره کردم به دوستم که آن ور تر نشسته بود و گفتم من اين خلخالی را می گويم. و ادامه دادم مرد حسابی فکر می کنی چون تو ريش نداری و عمامه نمی زنی با او تفاوت می کنی! نگرش تان يکی است. گيرم او مشروب نخورد و تو بخوری! اين هم شد فرق... چندتائی از مهمانان که من بار اول بود ديده بودمشان همين جور هاج وواج به من نگاه می کردند که اين چلغوز ديگر از کجا آمده است؟ من گفتم، نه برادر، من اين مشروب را می خورم به اميد روزی که درايران مجازات اعدام لغو شود.

          - دوست ديگرى دارم كه در رابطه با يکی از سازمان های چپ به زندان افتاد. بى شرفها درزندان به او حتى تجاوز كردند. 9 سال زندان كشيدو الان چند سالى است كه آمده بيرون. اوايل كه از زندان آمده بود بيرون اين طور نبود. در دو سه سال گذشته، شده يك حزب اللهى تمام عيار . من هرسفر كه به ايران مى رفتم كلى با هم بوديم. دوستم بود و رفيق ام. هم زنم را مى شناسد وهم زنم اورا. هر بار مرا مى ديد با يك دنيا صفا مرا بغل مى كرد صورتم را مى بوسيد و منهم دست و صورتش را مى بوسيدم. از زمين و زمان حرف مى زديم و به قول خودم، مى نشستيم و مسايل دنيا را با هم حل مى كرديم! در سفر قبلى ام شروع شدو اين بار ديگر شورش در آمد. به خانه اى وارد شدم كه او و چند زن ديگر نشسته بودند. با چنان سرعتى شيرجه رفت كه از اطاق بيرون برود كه نزديك بود با كله بخورد به ديوار. من كه به روال هميشه با او شوخى مى كردم گفتم دختر يواش دست و بالت مى شكند ومن، مى دانى تهران را خوب بلد نيستم . همان طور كه پشت در قايم شده بود گفت سيروس ترا به خدا نيا تو من روسرى سرم نيست. و من كه حيرت كرده بودم گفتم حالا ديگر به من تهمت مردى هم مى زنى! و ايستادم تا روسرى اش را به سربكشد. دلم براى خودم سوخت كه دوست و رفيق سى ساله ام با فاصله زياد از من ايستاده بود و احوال پرسى مى كرد. گفتم عزيزم اگر اندكى جلوتر هم بيائى ترا نمى خورم. الكتريسته مويت را هم كه پوشانده اى! يك يا حداكثر دو بار بيشتر نديدمش. درس خوانده است و به اصطلاح كتاب خوانده و كلى هم مدعى. مثل اين كه حرف زدن با من نامحرم هم ديگر حرام شده استّ! خنده دار اين که آنها که بر مسند قدرت اند فاتحه اسلام را خوانده اندو آن وقت آدم هائی مثل اين رفيق قديمی من بر اين گمان باطل اند که راه برون رفت از مصائب را يافته اند.
          فعلا باقی بقايت، تا دو باره حوصله ای باشد.

          Comment


          • دوست ارجمندم:
            چندروزی بود که سيم هايم اندکی اتصالی پيدا کرده بود. در سرم صدای شيشه های شکسته می شنيدم و حس می کردم از مغزم خون می ريزد. نوشتنم نمی آمد و مثل لواشک مادربزرگ پخشيده بودم بر روی زمين و نمی توانستم خودم و انديشه هايم را جمع و جور بکنم. محبت ومهربانی ات خيلی به دادم رسيد. جز سپاسی شرمسارانه چه دارم تا نثارت بکنم. خداکند سايه دوستی ات برسرم هميشه بماند.
            و اما از کارت پستال های نوشتاری من.
            - دريکی از يادداشتها به سانسور کتاب اشاره کردم که در تابستان که درتهران بودم سانسور چی و حتی روزنامه نگاری که در باره يک کتاب معرفی نامه کوتاهی نوشته بود را به همراه مترجم وناشر گرفته بودند. ولی وضع از اين بسيار بدتر و حتی گاه باور نکردنی است. درجمعی بودم با بچه های اهل قلم و داشتيم در باره سانسور و دستگيری فله ای دست اندرکاران کار کتاب گپ می زديم. يکی از دوستان که خودش مترجم خوبی است گفت اين که چيزی نيست، اين حضرات حتی جلوی چاپ کتاب ،The Little Red Hen را هم گرفته اند. نمی دانم اين کتاب را ديده ای يا نه؟ کتابی است برای کودکان سال های اول دبستان که داستانش در مزرعه ای می گذرد. قصه بی مزه ای هم دارد ازيک خانواده ماکيان، مرغ و خروس و چند تا جوجه. از قرار مترجم با ترجمه بخش نوشتاری کتاب کوشيده بود از تصاوير متن انگليسی استفاده کند. اما اشکال کار در اين بود که در چند تا از اين تصاوير ران گوشتا لو مرغ، عريان بود و لابد ? هوس انگيز!?. به همين خاطر، از مترجم خواسته بودند که ترجمه را با تصاوير تازه تری که ران گوشتالو مرغ در آن پوشيده باشد برای صدور اجازه انتشار بياورد. در حالی که اندکی شگفت زده شده بودم به اعتراض گفتم دوست عزيز مسئله سانسور در اين آبادشده مشکلی بسيار جدی و اساسی است ولی با اين جور لطيفه گوئی در باره اش آن را لوث می کنی. يک آدمی مثل بنده هم چند جای ديگر می نشيند و اين روايت را باز می گويد. نه فقط ديگران به ريش آدم می خندند بلکه کل قضيه اندکی لوث می شود. دوست من که انتظار چنين عکس العملی را نداشت گفت: سيروس جان تو مختاری هر تفسيری روی حرف های من بگذاری و يا حتی فکر کنی دارم راجع به اين مسئله لطيفه گوئی می کنم ولی نمی کنم. داداش من خودم اين روايت را از مترجم اين کتاب شنيده ام و می دانم که دقيقا به خاطر همين ايراد از خير چاپش گذشته است.
            - رفته بودم ديدن يکی از دوستان پدرم که پيرمرد 87 ساله و بسيا رخوش صحبتی است. ويولون را هم بسيار نيکو می نوازد. سابق در يک منطقه برف خيز تهران هم خانه نسبتا بزرگی داشت. ولی امسال ديدم که از خانه اش اثری نيست بلکه به جايش يک ساختمان 6 طبقه ايستاده است. جريان را با اندکی فضولی پرسيدم که شما چه حوصله ای داريد که با وضعيت کمبود مصالح ساختمانی دست به چنين کار بزرگی زده ايد! بسيار مهربانانه گفت نه پسرم، من که از اين حوصله ها ندارم. لابد نمی دانی که در اين سالها بساز وبفروشی در تهران بسيار رونق داشته است. شرکت هائی هستند که می آيند و در شراکت با صاحب خانه ها آپارتمان سازی می کنند. زمين از صاحب خانه و بقيه مخارج از شرکت و در ازای آن هم بسته به موقعيت دو يا سه آپارتمان را به صاحب خانه می دهند. با تعجب پرسيدم در اين منطقه مسکونی چطور توانستند 6 طبقه بسازند. اين داستان کنترل تراکم و ساختمان سازی و اين ها پس چيست؟ با خنده گفت. فکر می کنم زيادی در خارج از ايران مانده ای! در اين مملکت کا رنشد ندارد. يعنی در هيچ عرصه ای قانونی نيست. شرکت طرف ما پول نداشت والی ده طبقه هم می توانست بسازد.
            با اين که من و چند تای ديگر مهمان او بوديم پيرمرد همانور که با ما سخن می گفت داشت يکی از برنامه های ماهواره ای لس آنجلسی را هم تماشا می کرد و جالب اين که يک ريز هم به آنها بد و بيراه می گفت. با احتياط و بسيار مودبانه گفتم: پدر جان اگر اين برنامه ها ناراحت تان می کند خوب نگاه نکنيد. گفت. حق با تست ولی چکار ديگری بکنيم؟ تلويزيون لاريجانی که غير از نعش و نماز جمعه و عمامه چيزی نشان نمی دهد. بيست و چهار سال نعش و عمامه و نماز جمعه تماشا کرديم، کافی نيست! چيزی نداشتم بگويم و خودش ادامه داد، وقتی برگشتی يک جوری به اين حضرات برسون که خوب توی لس آنجلس نشستين و از کسانی که در اين جهنم دارن خاکستر می شن می خواين که بريزن بيرون دم تيغ حزب الله و انصار و پاسداران مسلح! نمی دانستم در جوابش چه بايد بگويم. در حالی که سرم را انداخته بودم پائين زير چشمی به تلويزيون نگاه می کردم ديدم گوينده که خيلی هم احساساتی شده بود در حاليکه از جايش بر خاسته و جلوی ميکروفن ايستاده است با حرارت شعار می داد... زندانی سياسی آزاد بايد گردد... بی اختيار به ياد جوانی های خودم افتادم که در خيابان های ...... ماسک بر چهره می زديم و در ميان مردمی که با تعجب نگاه مان می کردند همين شعار را می داديم. و بعد وقتی که دو سه سالی قبل از قيام بهمن برای شرکت در عروسی خواهرم به ايران رفته بودم ولی کارم به ?مهمانی? ساواک کشيده بود در يکی از ادارات ساواک در تهران ماموری که عينک سياهی به چشم داشت در حاليکه عکسی از همان تظاهرات را به من نشان می داد با صدای نکره اش سرم داد کشيد: مادر جنده! زندانی سياسي، آزاد بايد گردد!! کدام زندانی سياسی! ما در اين مملکت زندانی سياسی نداريم فقط با خرابکار ها مبارزه می کنيم و با آدمهای پفيوز و وطن فروشی مثل تو که از کاری که می کنند، خجالت می کشند و به همين خاطر است که ماسک بر چهره می زنند.
            اين بار خيره شدم به صفحه تلويزيون.... گوينده هم چنان داشت شعار می داد

            Comment


            • در يادداشت قبلی برايت از پخشيدگی روحی خودم نوشته بودم. ولی نمی دانستم با دوستان ورفيقاتی مانند تو، خيلی سريع تر از آن چه فکر می کردم می توانم خودم را جمع و جور کنم. علت اصلی اش رادر نامه ديگری به خودت نوشته ام. پس با سپاس دو باره از تو.
              اين دفعه اگر اجازه بدهی می خواهم اندکی در شکل اين يادداشتها تغيير بدهم که خوانندگان را زيادی خسته نکرده باشم. به همين خاطر، اصل ماجرا را گرفته واندکی لفت ولعابش می دهم. در هرسفری که به ايران می روم پيشنهادات زيادی می شود برای اين که من هم سر پيری کار وزندگی ام را ول کنم وتاجر بشوم. البته تاجر تاجر هم که نه، بلکه من هم بپيوندم به حرفه ? شريف? دلالی و به ويژه دوستان و آشنايانی که از وضعيت مالی خراب من با خبرند تعجب می کنند که من چرا بر سر عقل نمی آيم و به قول خودشان ? فرصت سوزی? می کنم. من هم به واقع زبانم مو در آورده است از بس برايشان توضيح داده ام که هر کسی را بهر کاری ساختند. اين کاری که از من می خواهند، به واقع از من بر نمی آيد. با اين همه، آن چه در زير می نويسم باز گوئی يکی از اين موارد است. اگر خوب بود که قابلت را ندارد واگر هم نبود، دگمه حذف را روی کامپيوترت فشار بده.

              چند روزی بود که از سفر به ايران باز گشته بودم. مثل هميشه اندکی دمغ و دلخورو نمی دانستم با خودم چه کنم. همانطور که روی کاناپه نشسته و داشتم فوتبال تماشا می کردم. خوابم برد. در خواب عميقى بودم كه زنگ تلفن بيدارم كرد. به شتاب به طرف تلفن رفتم. كسى مى خواست برايم فكس بفرستد. گوشى را گذاشتم و دكمه مربوطه را فشار دادم.
              چند لحظه اى بعد، دو باره روى كاناپه اطاق نشيمن نشسته و داشتم فكس را مى خواندم. از مهرداد بود برادرِزنم،گلى ( البته اين اسمها را عوض کرده ام). مهرداد در آلمان درس معمارى خواند ولى وقتى برگشت به ايران، رفت به قول خودش توى كار تجارت. كار عمده ا ش هم دلالى براى واردات به ايران است. با صادر كننده غير ايرانى قرارمدار گذاشته كه هرچه كه بتو انند مى كشند روى قيمت و اضافات را سه قسمت مى كنند. يک قسمت مى رود به حساب مهرداد در يكى از بانكهاى لندن . يک بخشى هم نصيب شركت صادر كننده مى شود، يعنى سود اضافى است و قسمت سوم هم به قول مهرداد، مخارج است. راستش اين است كه مهرداد كه دائم راجع به ملاها جوك مى گويد و خيلى هم به ظاهر مخالف خوانى مى كند با رئيس مسائل عقيدتى در يكى از وزارت خانه ها ساخته و اين پولها بعدا واريز مى شود به حسابى كه اين يارو در سوئيس دارد. بعضى وقتها مهرداد از من مى خواهد كه از حساب بانكيش مقدار نسبتا زيادى پول وسيله دلالان ارز بفرستم ايران. هميشه هم به من مى گويد كه مى خواهد با اين پول معامله كند. منهم به رويش نمى آورم كه برای چي، مرد حسابى به من دروغ مى گويى. تو كه قبلا، معامله اش را كرده بودى. حالا داري، حق بوق مى دهى داداش. فكر كردى ما خريم بلانسبت. منهم كه از سوى مهرداد وكالت دارم با خجالت مى روم به بانك و اين پول را حواله مى دهم به حساب دلال ارز در لندن، او هم مى فرستد به ايران. مهرداد هم مى دهد به آن آقا كه رئيس مسائل عقيدتى است. دختری که پشت گيشة بانك کا رمی کند هم طورى به من نگاه مى كند كه من انگار صبح به صبح يك بچه را كباب مى كنم و مى خورم!
              پس از سلام واحوال پرسي، مهرداد در فكسش نوشته بود كه چند تا داروى گياهى در ايران دُرُست كرده اند كه واقعا محشر است و از من مى خواهد كه بروم اين جا، بازاريابى. اسم چند تا مغازه زنجيرى را هم نوشته است كه اگر بتوانى با آنها قرار داد ببندى خيلى عالى است.
              يك دفعه ديگر هم، فكس را از اول تا آخر خواندم. يک كلمه در آن نبود كه اين دواهاى گياهى برای چه امراضی خوب اند. دواى اسهال اند يا يبوست. برای سر درد آدم خوب اند يا پا درد. پيش خودم گفتم، آخر مرد حسابي، بروم به ياروبگوم چى ؟ بگويم آقا، اين دوا را بخريد، بزنيد به كجاهاتون؟ بخوريد، بماليد، شياف كنيد، آخر كدام؟ يا نه، بگويم، هر جور كه دوست داريد استفاده كنيد، بعد هم به من خبر بدهيد که خوب شده ايد يا نه؟ اين جورى كه نمى شود.
              بلندشدم به مهرداد فكس زدم كه داداش، اين دواهاى گياهى برای چه امراضی خوب اند؟ .من به يارو بگويم چي؟ و چند تا سئوال ديگر هم كردم. نيم ساعت بعد، جوابش آمد و راجع به 4 تا از اين دواها برای من توضيح داده بود. يكى به قول مهرداد، موثر ترين دواى نفخ شكم است، آن يكى ديگر، قاتل ريزش موست، يكى ديگر، سريع ترين و موثرترى وسيله براى لاغر شدن و بالاخره، آخرين دوا هم يک معجونى است كه روى همه نوع حساسيت ها وآلرژى ها اثردارد و آنها را فورا رفع می کند.
              جواب مهرداد را يک دفعه ديگر خواندم. يک كم رفتم توی فكر. چيكار بكنم؟ اگر اين كاره بودم كه خوب، تا حالا اين كار را كرده بودم. ولى از آن طرف اگر دنبال اين يكى هم نروم، كلى با مهرداد، و گلى و همه ايل و قبيله ام جر وبحث پيدامى كنم.
              دستى كشيدم به سرم كه بكل طاس شده و غير از پشت گوشهايم، عملا سرم لُخت است و عريان . دستى هم كشيدم به شكم خودم كه به قول زنم گُلي، يک عمری است آبستنى ولى نمى زائى. چانه ام را كه يک چيزى مثل كهير همه جايش راگرفته وخارش داشت، آن قدر خاراندم كه خون ازآن زد بيرون. يک نگاه ديگرى كردم به فكس مهرداد. خود مهرداد هم اگر چه به اندازة من اضافه وزن ندارد، ولى در بقيه موارد با من درحال رقابت است. يعنى هم سرش طاس است مثل سرخودم و هم پاى چپش يک چيزى مثل اگزما دارد كه پدر اول و آخرش را در آورده و هرچه هم دوا و درمان می کند، نتيجه نداده است.. از آن گذشته، وقت و بى وقت هم مى گوزد . هر وقت كه او مى گوزد، زنش مريم و زن من گلى مثل لبو سرخ مى شوند و مهرداد هم با پرروئى مى گويد خوب اگر بد است، چرا توی دل من باشد؟
              دودل بودم. پلند شوم لباس بپوشم، نپوشم، بروم Boots ، نروم. برای اين دواهاى عالى كه مهرداد و دوستانش توليد مى كنند، بازار يابى بكنم. يا نكنم؟ يک دفعه ديگر فكس مهرداد را خواندم. از خانه آمدم بيرون، گفتم بهتر است تا مركز خريد كه Boots هم آنجاست، پياده بروم. هفته پيش دكتر مى گفت كه بايد هر طور شده، وزنم را يک كم كم بكنم. چربى خونم هم بالاست و اگر وزنم را كم نكنم، ممكن است سكته كنم. سرم را انداختم پائين و سلانه سلانه راه افتادم به طرف مركز خريد. از جلوى اولين پاب كه رد شدم، سرم را برگرداندم به طرف ديگر كه چشمم نيافتد به گيلاس هاى آبجو. از جلوى دومي، سومى ........ و نمى دانم چندمى هم همين طور رد شدم. خيلى روى اعصابم فشار آمد. دستهايم را كرده بودم توی جيب شلوارم، تخم هايم را گرفته بودم توى دستم فشار مى دادم. از دور مركز خريد را ديدم. رسيده بودم به آخرين پاب، هركار كردم سرم را برگردانم، گردنم مراد نمى داد . برنمى گشت. آن قدرهم تخمهايم رافشار داده بودم كه از چشمهايم آب راه افتاده بود. ولى نع، نشد. جلوى پاب ايستادم. همين جور زُل زدم به داخل پاب. چند تا ميز و نيمكت هم گذاشته بودندبيرون. گيلاس هاى خالى و نيمه خالى آبجو هم روی آنها خودنمائی می کرد.
              انگار دست خودم نبود. تخم هايم را ول كردم. دستهايم را از جيب شلوارم در آوردم. كتفم را يكى دو بار تكاندم. رفتم توی پاب، يک پاينت آبجوى سياه كه دكترم ميگويد، برای تو خوب است، گرفتم.، نشستم پشت يک ميز. اولين جرعة آبجو را كه نوشيدم به خودم گفتم.
              - يادت نره، همين كه رسيدى خونه به مهرداد يه فكس بزن و بهش بگو كه داداش نوكرت هم هستم ولي، دلالی واسه دواهاى معجزه آسا لا دسم نيس.

              Comment


              • شرمنده ام كه مدتى است نوشتن اين يادداشتها به دست انداز افتاده است. سعى مى كنم منبعد بيشتر برايت بنويسم.
                امشب پس از مدتها، به سرم زد در يكى از اين جلسات به اصطلاح فرهنگى اين ولايت شركت كنم. معمولابه اين جور جاها نمى روم. نمى دانم شايد پيرى است و بى حوصلگى ولى خودم فكر نمى كنم اين باشد. دقيقا چى هست نمى دانم. باري، الان دو سه ساعتى است از آن جلسه برگشته ام. سرم گيج نمى رود ولى مغزم ديگر كار نمى كند. مى بينم چاره اى ندارم غير از اين كه اين نامة سر گشاده را بنويسم.
                موضوع جلسه امشب بررسى نقش ماركسيسم در جنبش روشنفكرى ايران بود ووقتى يادداشت را تا به آخر بخوانى متوجه مى شوى كه من تا كجا ارشاد شده ام! حالا اين تو و اين نامة سرگشادة من:
                من اين نامه سرگشادة را در نهايت شرمسارى به همة جهانيان به ويژه ايرانيان روشن انديش و مدرن و متجدد مى نويسم و اميدوارم كه با بزرگوارى و سعه صدر گناهان كرده و نكرده مرا به تجدد خودشان ببخشند و به من امكان و اجازه بدهند كه بتوانم مثل آنها متجدد شده با آرامش خيال و وجدانى آسوده اين چند صباح باقى مانده از اين زندگى خرابكارانة خودم را در خدمت به جامعه سپرى نمايم.
                موئى برسرم باقى نمانده است ودر نتيجه نمى دانم اگر باقى مى ماند الان به چه رنگى در مى آمد ولى هروقت كه به خاطر تنبلى و تن پرورى كه وجة مشخصه ما چپ هاست ريشم را تيغ نمى كنم در آئينه مى بينم كه ريش و سبيلم سفيد شده است و بعد از دل آهى مى كشم به چه تلخى كه اين همه سال به عنوان يك چپ و يك ماركسيست ، تا چه پايه به سهم خودم به پيشرفت زندگى فرهنگي، سياسي، اقتصادى ايران عزيز لطمه زده بودم. الان كه دارم اين جمله را مى نويسم بغض گلويم را گرفته است. مى بينم اگر من و همفكران منحرف من نبوديم، ايران هم متجدد و مدرن مى شد. خداى من: كاش مى دانستم بار اين گناه را چگونه بايد تحمل كنم؟
                با اين همه زحمتى كه دانشوران متجدد و راست گفتار ما كشيده و مى كشند و به تحليل بى غرضانه تاريخ ما پرداختند من يكى متقاعد شده ام كه:
                1-جوانان با خواندن نوشته هاى بى سر وته من و همفكران من از راه راست منحرف شدند.
                2-سياستمداران ايران اگرچه هميشه من و همفكران مرا به فلك مى بستند، به زندان مى انداختند ووقتى هم از رو نمى رفتيم با ارايه دلايل غير قابل انكار در دادگاههاى صددرصد آزادو قانونى و بى طرف به اعدام محكوم مى كردند يا ما را در حال فرار از زندان به گلوله مى بستند و يا در روز روشن از خيابان ربوده به گردن ما طناب مى انداختند، به واقع مجريان سياست هاى من و همفكران چپ من بودند.
                3-استبداد و ديكتاتوري، خشونت ? از همه نوع اش- فقط زمانى وارد ايران شد كه من و همفكران كژانديش من اين افكار واردائى و مضر را وارد ايران كرده بوديم. والى شما نگاه كنيد به تاريخ دراز دامن ايران، هم چشم داريد كه ببينيد و يا بخوانيدو هم گوش داريد كه بشنويد.
                آيا در همه آن سالهاى دراز كوچكترين نشانه اى و سندى مبنى بر اعمال خشونت درايران وجود داشت؟
                آيا هرگز درايران تا زمان ورود انديشه انحرافى ماركسيسم ، استبداد وديكتاتورى داشتيم؟ گوش كسى را بريده بودند؟
                چشم كسى را درآورده بودند؟
                كسى را گچ گرفته بودند؟
                گردن زده بودند؟
                دست بريده بودند؟
                لب دوخته بودند؟
                دم توپ گذاشته بودند؟
                اخته كرده بودند؟
                به جرم بابى بودن كشته بودند؟
                پوست سرشان را در آورده در آن كاه ريخته بودند؟
                از كله كسى مناره ساخته بودند؟
                آيا در زمان انوشيروان عادل دبيران آزادى كامل نداشتند هر چه دل تنگ شان مى خواهد بگويند و خود شاه هم در صدر مجلس نمى نشست و به منتقدان مشت مشت اشرفى صله نمى داد؟ آيا دوات را بر سر دبيرى كه حرف راست زده بود آن قدر مى كوبيدند تا بميرد؟ بعضى از همفكران منحرف من براى اين كه نام آن پادشاه عادل را لكه دار كنند افسانة سراپا جعلى مزدك را در آوردند آنهم با اين اتهام بى اساس كه مزدك و يارانش را شاه در باغ نمى دانم كجا از سر در زمين كاشت! پناه بر خدا! واقعا كه اين چپ ها چقدر دروغ مى گويند!
                يا درزمان شاه عباس كبير، آيا سياحان خارجى كه ازاصفهان، نصف جهان بازديد كردند در بارة امنيت جان و مال مردم و آزادى بيان و آزادى بى حد وحصرانديشه به وسيلة همگان كم داستان نوشته اند؟ اگر ما چپ ها اين ها را نخوانده ايم كه گناه از تاريخ ايران نيست. اين جا هم روايت جعلى چگيين ها را درست كرديم كه مى گويند مخالفان شاه عباس را زنده زنده مى خوردند. لا اله الاالله! ولى به واقع آن طور كه من به تازگى ارشاد شده ام، چگيين ها با مردم عادى كارى نداشتند بلكه قاتل جان مستبدين و زورگويان بودند. يعنى اگر كسى مى خواست مزاحم آزادى مردم بشود سروكارش با چگيين ها بود و راست هم گفته بودند كه بااين جماعت، هر كه در افتاد، ور افتاد. اين كه زنده زنده مى خوردند يا اول كباب مى كردند و بعد مى خوردند تغييرى در اصل مطلب نمى دهد. تازه به من هم ربطى ندارد من الان چند سال است كه گياه خوار شده ام.
                يا چرا جاى دور مى رويم. در قرن نوزدهم كه به سن و سال خودم هم مى خورد. ايران در آن دوران كه هنوز چپ انديشى من وهمفكران فاسد مثل خودم موى دماغ تكامل و تجدد جامعه نشده بود مگر كم پيشرفت كرده بود؟
                از شكوفائى اقتصاد هر چه بگويم كم گفته ام. اسناد و مداركش هم هست و هر كس كه جنس اش مثل جنس ما چپ ها خراب نباشد مى بيند. روزى نبود كه كارخانه اى در گوشه اى از مملكت افتتاح نشود. اقتصاد مملكت نه به نفت وابسته بود و نه به صنايع مونتاژ. صادرات غير نفتى ما رشك جهانيان بود. به همه جاى عالم از چين تا اندلس، از هندوستان تا امريكا، ترياك، پنبه خام، تنباكوى اعلا، لواشك ( قيسى و هلو و سيب)، آلوخشكه، كشمش، رودة گوسفند، پشم بز، دنبلان آهو، كتيرا، زعفران، پوست گاو صادر مى كرديم.
                پيشرفت علم و دانش به جائى رسيده بود كه نه براى جنگيدن با روسيه استخاره مى كردند و نه براى به توپ بستن مجلس مظلوم مشروطه. نه رمالى وجود داشت و نه جادو و جنبل. قضاو قدرى هم نبودند. از صدر تا ذيل حاكميت عقل بود و سلطه بلامنازع خرد. همه چيز حساب و كتاب داشت. حق و حقوق مردم به جا و برقرار بود. نه به مال كسى تجاوز مى شد و نه جان كسى در امان نبود. شما حتى يك مورد هم نمى توانيد نشان بدهيد كه ناصرالدين شاه اموال كسى را غصب كرده باشد ولى رضاشاه كه خودش يك كمونيست دو آتشه بود از اين كارها مى كرد.
                ماليات به قاعده و به نفع توليد كننده گرفته مى شدو حتى بيشتر از آن چه كه ماليات مى گرفتند براى مردم خرج مى كردند. راه مى ساختند، راه آهن مى ساختند ( ماشين دودى شاه عبدالعظيم كه يادتان هست!). مدرسه و بيمارستان كه در همه جاى ايران براى آموزش و آسايش مردم ساخته مى شد. دانشگاه كه به واقع مثل قارچ سرتاسر ايران را گرفته بود. مشكل اقتصاد ايران در قرن نوزدهم كه هنوز افكار انحرافى آدم هائى مثل من به ايران نرسيده بود- اگر مشكلى بود، تورم فوق العاده فارغ التحصيلان دانشگاهى بود. بيمارى هاى واگير مثل وبا، طاعون، حصبه ومالاريا اگر چه در كشورهاى همسايه كشتار مى كرد ولى از ايران ريشه كن شده بود و از آن گذشته چنان مقررات قرنطينه اى برقرار مى كردند كه حتى يك بار هم اين امراض در ايران قرن نوزدهم ديده نشد. اگر هم به تصادف وبا مى آمد، كى گفته كه در نبود بيمارستان و قرنطينه مردم وحشت زده در خيابانها قرآن باز شده مى گذاشتند تا بلا دور شود و مردم را دسته دسته نكشد؟ اين هم فكر مى كنم از دروغ هائى است كه چپ ها در آورده اند!
                دولت هاى انتخابى هر چهار سال درميان از سوى مردم كه 96 درصد شان حداقل 6 كلاس سواد داشتند در انتخابات كاملا آزاد و بدون مداخله دولت انتخاب مى شدند- البته همفكران من در رژيم گذشته مميزان ساواك و الان هم ماموت هاى شوراى نگهبان را درست كرده اند تا انتخابات به صورت آزاد برگزار نشود- . اين نمايندگان در چارچوب قوانين كاملا مترقى و در فضائى مملو از احترام به قانون، مسايل مملكتى را رفع و رجوع مى كردند. اقتصاد وجامعة ايران مثل بهترين ساعت ساخت سوئيس منظم و بقاعده كار مى كرد. نظام توزيع به حدى كارآئى داشت كه هيچ گاه در سرتاسر قرن حتى يك بار هم قحطى نيامد. كم غذائى و بد غذائى هم نبود. حرف مرا قبول نداريد؟ به معدود عكسهائى كه از آن دوران باقى مانده نگاه كنيد( چرا جاى دور برويم بنگريد به عكس هاى احمد شاه قاجار) تا برايتان مسلم شود كه اگر مشكلى هم بود پرخورى بود نه كم غدائى.
                با اين وصف، مستكبران و مدافعان استعمار و چپ انديشان اوليه به كمك سفارت انگليس در تهران در سالهاى اوليه قرن بيستم به دنبال مشروطيت رفتند و اين ? بلاى عظمى? ( به قول محمود محمود) را براى ما درست كردند. و بعد از آن تاريخ است كه پاى تفكرات منحوس من و همفكران من به ايران باز شد.
                من يكى بطور كلى متقاعد شده ام كه از آن تاريخ و صرفا به خاطر خرابكارى هاى متفكران چپ بود كه اوضاع ايران نابسامان شد. تا آن تاريخ، ايرانى ها شيفته و عاشق غرب بودند ولى من و همفكران من بذر غرب ستيزى را در اذهان پاك ايرانى ها كاشتيم و در عوالم هپروت خودمان از استعمار و امپرياليسم سخن گفتيم. آخر آدم دلش مى آيد به اين آقاى بوش- كه آدم از سطح سواد و لهجه انگليسى اش كيف مى كند- بگويد استعمار چى!! يا اين آقاى تونى بلر با آن انگليسى بى غلطى كه حرف مى زند مى تواند يك امپرياليست باشد؟ بارى با اين خرابكاري، راه را بر آموزش و تجدد جامعه بستيم. تا آن تاريخ، ايرانى ها فقير وغنى ( البته فقرا زياد نبودند) با هم برادروار وخواهر وار با عشق و محبت و همكارى و هميارى زندگى مى كردند. من و امثال من داستان سراپا جعلى طبقات را از خودمان در آورديم و به جنگ داخلى دامن زديم. پيش از پيدا شدن تفكرات من وامثال من، شما يك قانون مصوبه از سوى مجلس نشانم بدهيد كه منافع فردفرد ايرانى هادر آن رعايت نشده باشد! كارگران راضى بودند و زنان راضى تر و دهقانان كه دايم از خوشى و خوشحالى دايره زنگى مى زدند. و تنها كارى كه ما كرديم اين بود كه با دروغ و پشت هم اندازى هم كارگران را ناراضى كرديم و هم زنان را. و هم باعث شديم كه دهقانان ديگر دايره زنگى نزنند.
                به خاطر تبليغات سوء من وامثال من بود كه آزادى هاى گسترده رخت بر بستند. من و امثال من در پوشش هاى مختلف به دفتر روزنامه ها و نشريات حمله برديم و موجب تعطيل شدن آنها را فراهم كرديم. هم آقاى هويدا و هم قاضى مرتضوى در بستن روزنامه هاتحت تاثير نوشته هاى انگلس بودند. نويسندگان و محققان مخالف را ماكشتيم يا كشتن شان را زير سبيلى در كرديم. من و امثال من بوديم كه با منتهاى دنائت و پستى لباس دهقانان پوشيديم و به مجامع دانشجوئى حمله ورشديم. حتى عوامل نفوذى حامل تفكرات چپ بودند كه در دوسه سال قبل از قيام بهمن نظام تك حزبى را در ايران به وجود آورده شاه را متاعقد كردند تا آن حرفهاى پرت وپلايش را بزند كه هر كس دوست ندارد پاسپورتش را بگيرد از ايران برود. البته اخيرا در نشريات داخلى ايران خواندم كه شاه مرحوم هم تفكرى شبيه به تفكر من داشت يعنى عمده ترين عيب اش اين بود كه سوسياليست بود! ( به نقل از آقاى دكتر غنى نژاد). حتى الان هم همفكران چپ انديش من لباس سياه پوشيده در پارك ها به جمع دانشجويان با گاز اشك آور حمله ور مى شوند. به قول يك استاد علوم سياسي، حتى رهبران مذهبى ما نيز در مكتب من و امثال من درس استبداد وعدم تحمل خواندند ( به نقل از آقاى دكتر زيبا كلام). به قول يكى ديگر، زياده روى هاى جمهورى اسلامى نيز در بگير و ببندها و كشت وكشتار ها منبعث از تفكرات چپ بنده وامثال بنده بود ( راست و دروغ گردن آقاى دكتر يزدى). حتى به گفتة آقاى طبرزدى ? اشغال سفارت امريكا? نيز زير سر تفكرات ما بود و ? دو سنت ناپسند ومطرود ماركسيستها در پيكرة انقلاب اسلامى يكى رواج فرهنگ انحصار طلبى بود و ديگرى دامن زدن به اختلافات داخلى ? ( نگفتم! به نقل از نداى دانشجو، 20 مرداد77 ص 16). به گفته ايشان كه خداترس و راست گفتار ودرست كردارند علت اين كه در ايران احزاب وجود ندارد


                Comment


                • مثل هميشه به من محبت می کنی که شرمنده احسانت هستم. چون الان خيلی ها در ايران از جهانی شدن حرف می زنند من هم فکر کردم بهتر است در يادداشت اين دفعه، چند کلمه ای در باره جهانی شدن حکومت اسلامی بنويسم.
                  تو مى دانى كه اگر چه خودم هيچگاه دين و مذهب درست و حسابى نداشته ام ولى خدا را شاهد مى گيرم كه هميشه به دين و مذهب ديگران احترام گذاشته ام . بااين حساب، غرضم به هيچ وجه بى احترامى نيست. مى خواهم راجع به يك موضوع خيلى مهم چند كلمه اى با تو درد دل كنم. لابد خبر دارى كه هر سال حول وحوش 15 شعبان يكى از موضوعات بحث برانگيز در نشريات داخلي، چگونگى ظهور حضرت قائم ( ع) است. شواهد آن چه كه مى نويسم چند سالى بيات است ولى اصل مطلب، من فكر مى كنم تازگى اش را حفظ كرده است.
                  آيت اله امينى كه در مجلس خبرگان هستند و حتما در مسائل مربوط به اسلام خبره گى دارند با زحمات زياد و طاقت فرسا و تحقيق در اسناد و مدارك معتبر و قابل وثوق به نتايج قابل توجهى رسيده اند كه به گوشه اى از آن اشاره مى كنم.
                  ? توقع اينكه نهضت حضرت صاحب الزمان به خودى خود و براساس معجزه انجام بگيرد صحيح نيست?
                  قبل از آنكه نگران بشوى و خداى ناكرده در باورهايت شك بكني، اضافه كنم كه در اينكه حضرت قائم ظهور خواهند كرد ترديدى نيست. آيت اله امينى اضافه كرده اند:
                  ? آيات قرآنى و احاديث فراوانى به صراحه دلالت دارند كه در نهايت و در ذيل تاريخ انسانيت، اسلام به همه جهانيان غلبه مى كند? ( همانجا).
                  اگرچه فهم اين عبارت براى من سخت و دشوار است ولى اميدوارم كه بر خلاف من، تو بدانى كه ? در ذيل تاريخ انسانيت? تقريبا كدام مقطع خواهد بود. با اين همه اين را اضافه كنم كه اگر چه در تشكيل حكومت اسلامى در همة جهان، مخصوصا در كشورهاى اروپائى و امريكاى شمالى ترديدى نيست و لى اينكه اين ? غلبه حكومت اسلامى بر همه جهانيان ? به دست چه كسى صورت خواهد گرفت، مطلبى است كه مسلمانان در آن باره اتفاق نظر ندارند. به عقيده آيت اله امينى شيعيان معتقدند كه رهبرى به دست فرزند بلا فصل امام حسن عسگرى (ع) خواهد بود در حاليكه سنى ها كه از قرار با على (ع) و خانواده اش چندان خوب نيستند، براين باورند كه يكى از فرزندان پيغمبر ظهور خواهد كرد.
                  به اين ترتيب ملاحظه مى كنى كه جهانى شدن حكومت اسلامى در واقع حكم آش كشك خاله را پيدا مى كند وبه علاوه بهتر است همة ايرانى هائى كه از دست حكومت اسلامى ايران مجبور به ترك ايران شده اند از همين حالا در فكر باشند تا در يكى از كرات آسمانى پناهندگى سياسى بگيرند. بهر ترتيب، رهبرى اين غلبه به دست هر كسى كه باشد:
                  ? از روايات استفاده مى شود كه آن حضرت به وسيله جنگ اين كار را انجام خواهند دادو بايستى با قتال پيروزى نهائى حاصل شود? ( همانجا).
                  و بعلاوه و از همه مهمتر:
                  ? تعبيرى در روايات هست كه مسلمانان بايستى ماهها عرق بريزند و خونريزى شود تا در ميانه جنگ و جدال پيروزى اسلام وحاكميت آن بر جهانيان ميسر شود? ( همانجا)

                  البته كارى به اين ندارم كه به قول خودشان، جانشين هاى پيغمبر و امام زمان 8 سال تمام با صدام جنگيدند و بالاخره هم نتوانستند حكومت اسلامى را بر كشور كوچك عراق غلبه بدهند. حالاچگونه تنها با ماهها عرق ريختن ، تمام دنيا، از جمله كشورهاى سوئد، نروژ، و دانمارك .... حكومت اسلامى پيدا مى كنند، آنهم بدون اينكه معجزه اى در كار باشد، نكته ايست كه آيت اله امينى بى پاسخ مى گذارند. به گمان من كه در اين باره اصلا تحقيقى نكرده ام و بعلاوه از روايات هم كاملا به خبر ام، اين ادعاى آيت اله امينى درست نيست. البته اگر معجزه مى شد، خوب يك چيزى ، كه متاسفانه قرار نيست اين طور بشود.
                  آيت اله امينى كه با دقت و موشكافى خاص اعضاى مجلس خبرگان مو را از ماست مى كشند، از ديگر جنبه ها غافل نيستند و به ويژه به مشكلات عملى جنگى كه در پيش است هم توجه دارند. براى نمونه اضافه مى كنند كه يك ميليارد مسلمان در برابر 6 ميليارد مشرك و كافر قرار گرفته است كه از بدشانسى و با تقلب و دروغ گوئى و ريا:
                  ? ازلحاظ علوم و صنايع نظامى و تجربيات علمى بر همه مسلمين مقدم هستند ( استغفراله !) و پيشرفته ترين سلاحهاى جنگى در اختيار آنان قرار دارد? ( همانجا داخل پرانتز را افزوده ام)
                  به اين ترتيب چند سئوال مطرح مى شودكه بايد به آنان جواب گفت. اگرظهور حضرت قرار باشد با جنگ و قتال بر پا شود آيا با اين سلاحهاى از دور خارج شده و وابسته به كشورهاى استكبارى كه مسلمين و به ويژه جمهورى اسلامى ايران از بازارهاى دست اول و دوم جهان تهيه مى كند، مى توان حكومت ها را تسخير كرد؟ و اگر كره شمالى و چين و اسرائيل و برزيل در ميانه راه بخواهند به دولت اسلامى ايران كلك بزنند و رهبرى انقلاب جهانى را به دست بگيرند، آنگاه تكليف چه مى شود؟ جواب آيت اله امينى به راستى جواب دندان شكنى است:
                  ? به نظر من اين مسئله از مشكلات عمدة حكومت اسلامى است ? ( همانجا)
                  مضافا اينكه :
                  ? بر قرارى حكومت عدل اسلامى در همة جهان با اين شرايط به نظر بسيار مشكل مى آيد ? ( همانجا)
                  البته آنقدر ها كه مى گويند نبايد مشكل باشد چون كمى پائين تر مى فرمايند :
                  ? انقلاب اسلامى ايران نويد بخش پيروزى حتمى مسلمين است ?(همانجا)
                  لازم به ذكر است كه اين احتمال جدى وجود دارد كه بانك جهانى و يا صندوق بين المللى پول كه به دست كفّار و عوامل استكبار ى اداره مى شوند ، بكوشند چوب لاى چرخ جمهورى اسلامى ايران بگذارند. با اين همه بايد يادآورى كنم كه از جنبه هاى واقع بينانة فرمايشات آيت اله امينى نبايد غافل ماند :
                  ? ابتداى امر خود من نيز اين طور فكر مى كردم كه ظهور حضرت بايستى خيلى طول بكشد زيرا همه چيز بايد آماده باشد ?( همانجا)
                  آنچه را كه تلويحا گفته اند و شمارا نمى دانم ولى من با آن صد در صد مخالفم اينكه ، پس از تجربه جمهورى اسلامى ايران ، بطور كلى منكر پيدايش و برقرارى حكومت عدل اسلامى در همة جهان شده اند كه با اين شرايط ? به نظر بسيار مشكل مى آيد ?. البته مستقل از مسئله ظهور، ، آيت اله امينى به نكته ديگرى هم اشاره كرده اند كه به راستى موجب گيجى امت حزب الله شده است ، چون نمى دانند وقتى به يك ديگر مى رسند چه بايد بكنند ؟ آيا بايد به همديگر تبريك بگويند و يا تسليت . گفته اند كه در مسافرت هاى گوناگونى كه به كشورهاى تازه مسلمان شده داشته اند از نو مسلمانها دليل مسلمان شدنشان را پرسيدند :
                  ? حتى يك مورد هم وجود نداشت كه با مطالعه دلايل عقلى اثبات صانع و يا نبٌوت پيامبر ( ص) ايمان آورده باشند ?
                  بلكه همگى مى گفتند :
                  ? وضعى كه ايران در مقابل استكبار جهانى ( مخصوصا بانك جهانى و صندوق بين المللى پول ) پيش گرفته ، باعث زايش و علاقة آنان به اسلام بوده است ? ( همانجا ، داخل دو كمانه را افزوده ام )
                  به عقيدة من ، بهترين كارى كه امت حزب الله مى تواند بكند و يا بايد بكند اينكه به يكديگر در پيوند با سخنان داهيانة آيت اله امينى تبريك و تسليت بگويند.
                  با اين وجود اينكه امت حزب الله چه خواهد كرد به من مربوط نيست.

                  باري، وقتى نشريات داخلى را ورق مى زنى بر خلاف گذشته صفحات متعددى را به بررسى مسائل مربوط به بهداشت خانواده و مسائل مفيد ديگر تخصيص مى دهند كه بسيار آموزنده است و جا دارد همين جا از بانيان خير سپاسگزار باشم . براى اينكه تو هم خيلى از اين مطالب پرت نيافتى به يك مورد اشاره مى كنم :
                  در بخش حديث از امام باقر (ع) نقل شده است :
                  ? مصونيت اطفا ل از خطرات وانحراف هادر پرتو صلاحيت و شايستگى پدران آنهاست ?
                  وقتى اين عبارت را مى خواندم اشك شوق و شعف در چشمانم جمع شد و تعجب كردم كه اين اصل بديهى را كه امام باقر (ع) در هزار سال پيش درك كرده و به اين وضوح بيان داشته، چگونه است كه بعضى ها حتى امروز هم درك نمى كنند و نمى پذيرند. در عالم هپروت خودم بودم كه بى اختيار به ياد مادرخودم افتادم واز سوى ديگر به ياد مادر بچه ها كه علاوه بر مادر، دوست بچه های ما هم هست . ديدم جواب اين دو تا را چى بدهم ؟ اشگ شوق و شعف را با گوشة آستينم پاك كردم و از قول خودم زير همان قطعه نوشتم :
                  مادرها هم لطفا بروند در بهشت كه زير پايشان است لى لى بازى كنند

                  Comment


                  • نمى دانم چرا تازگى ها بيشتر دارم خاطره هاى سالهاى گذشته را برايت باز نويسى مى كنم تا اين كه از مسايل روز حرف زده باشم. براى حرف و حديث گفتن در باره مسايل روز يا بايد سواد داشته باشى و يا رو و من، مى دانى كه متاسفانه هيچ كدامش را ندارم. ازتو چرا پنهان كنم بعضى از اين تحليل ها را كه مى خوانم مى بينم سه ماه پيش معلوم بود كه پيش بينى شان براى 6 ماه آينده غلط است.
                    بهرجهت، استاد حائرى شيرازى كه نمى دانم استاد صاحب كرسى كدام مسجد ى هستند سئوال مهمى پيش كشيدند كه ? فرق صحراى سبز و خرم با كوير بى آب چيست ؟?
                    مى توان جواب داد كه خسن و خسين هر سه دختران معاويه اند، چون ? صحراى سبز و خرم ? نداريم ولى كوير بى آب، آنچنان جائى است كه درآن دانشكدة بيابان زدائى تاسيس مى كنند. قبل از آنكه جوابى بدهم با لبخندى مليح بر لب هاى ملكوتى ، استاد حائرى شيرازى ادامه دادند :
                    ? وقتى انسان كلا ياد خدا را فراموش كند ، عمر او چون كوير بى آب و علف مى شود و انسانى كه ياد خدا را فراموش كرده ، محصول عمرش مسخره كردن و غيبت گفتن است ? ( همانجا )
                    و اما بعكس :
                    ? اگر انسان در همة زمينه هاى زندگى و در همة امور و كارها با ياد خدا باشد عمر او خرم و پربار چون صحراى سبز و خرم است ? ( همانجا)
                    دارم روى حرفهاى استاد فكر مى كنم به سرم زده كه براى بيابان زدائى در ايران برنامه اى تهيه كرده و براى جهاد سازندگى بفرستم شايد براى شان جالب باشد.
                    براى اين كار، در بيابان هاى ايران ، و به ويژه و ابتدا به ساكن در حوالى يزد ، به فاصله 500 متر از يكديگر تعدادى گلدسته بايد ساخت كه در دو شيفت 8 ساعته از بلند گوهائى كه در آن نصب مى شود صداى اذان پخش شود تا در همة زمينه ها، اين صحراها به ياد خدا باشند و به قول استاد حائرى عمرشان ? خرم و پربار چون صحراى سبز و خرم ? بشود. البته شايد بهتر است كه از بلند گو و ضبط صوت استفاده نكينم ، چون در آن صورت ناچار خواهيم بود كه براى هر گلدسته حداقل دو موذن استخدام نمائيم و اين امر در كاهش بيكارى موثر خواهد بود.
                    و اما از ديگر صحبت هاى استاد حائرى:
                    استاد در دنبالة صحبت شان راجع به ? صحراى سبز و خرم ? ، به دلايلى كه براى من روشن نيست گريز زده اند به چگونگى تربيت بچه كه بخش هائى از آن را با هم مى خوانيم :
                    ? به بچه بايد ياد داد كه اگر مثلا شهردارى كار نكند ، شهر آلوده مى شود ? ( همانجا )
                    اول فكر كردم استاد حائرى دارند به شهردارى تهران متلك مى گويند ولى ناگفته روشن است كه اگر بچه گفت ، كار نكردن شهردارى و آلودگى شهر به من چه ؟ بايد زد تو گوشش تا ادب بشود و ديگر روى حرف بزرگتر از خودش حرف نزند. چون هر چه باشد ، بچه عزيز است و ادب بچه هم عزيزتر ولی گاهی وقتها کتک زدنش هم بد نيست. به همين نحو بايد به بچه آموخت كه :
                    ? شهردار بدن اگر كار نكند بدن آلوده مى شود و به او آموخت ... كه هيچ چيز خود به خود به وجود نمى آيد مگر اينكه سازنده اى داشته باشد ? ( همانجا ) .
                    اگر بچه خواست زرنگى و تخُسى كند و بگويد كه من كَلَك شمارا فهميدم: مى خواهيد بگوئيد كه مرا خدا ساخته است ، پس خدائى هست . ولى من مى گويم كه بر اساس استدلال خود شما براى اينكه خدائى باشد بايد كس ديگرى خدا را ساخته باشد ، پس به من بگوئيد خدا را كى ساخت ؟
                    اگر بچه از اين حرفهاى مشركانه و كفر آميز بگويد ، بايد يكبار ديگر زد تو گوشش تا به راستى ادب شود. البته در دو دفعة متوالى ، بهتر است اول از گوش چپ و براى دفعة دوم از گوش راست استفاده كنيد. البته اگر مثل خيلى ها دوست نداريد كه به چپ بودن و تمايل به چپ داشتن متهم بشويد ، مى توانيد اول بزنيد تو گوش راست .. هر ترتيبى را كه دوست مى داريد رعايت كنيد ولى براى ادب بچه ، حتما بزنيد تو گوشش، و الى بعد پشيمان مى شويد و پشيمانى هم البته كه سودى ندارد.
                    استاد حائرى ادامه مى دهند :
                    ? بازى براى بچه لهو و لهب نيست بلكه براى او شغل است. ولى بازى براى انسان و براى يك فرد بزرگ لهو است ? ( همانجا).
                    اولا، الهى لال بميرم چون اين جملة پر معنى استاد را به صداى بلند خواندم . پسر 13 سالة خودم كه در بازيگوشى يد طولائى دارد، گوشة اطاق ايستاده و بر سرم داد مى كشدكه توى فلان فلان شده كه به قول امام باقر (ع) همه چيز من ? در پرتو صلاحيت و شايستگى تست ? ، چرا حقوق مرا نمى دهى ؟ چرا من بازنشستگى ندارم ؟ آيا تا به حال شغل بى جيره و مواجب هم ديده اى ؟
                    ثانيا ، از جمله پرمغز استاد چند نتيجه ديگر هم مى توان گرفت . از جمله بچه با انسان فرق مى كند. و بعلاوه اگر چه ممكن است كه بازى براى يك فرد بزرگ لهو و لهب باشد ولى بر اساس قانون مدنى جمهورى مقدس اسلامى ايران ، ماده 1210 تبصره 1 ، بچه بازى براى آدم بزرگ لهو نيست چون مى تواند با بچه دخترى كه 8 سال و 9 ماه ( 9 سال قمرى ) سن داشته باشد ، عقد ازدواج ببندد. البته ممكن است بچه بازى براى بعضى ها شغل باشد و براى بعضى ها نباشد و لى ترديدى نيست كه نه با مواضع شرع مقدس و قوانين عدل اسلامى تناقضى دارد و نه با مواد قانون مدنى .
                    بالاخره به قول استاد حائرى :
                    ? امامان ما در بچگى بازى مى كرده اند اما لهو و لهب آنها با بقيه متفاوت بوده است ?(همان، ص 3 )
                    اين يكى ، ديگر تفسيرش با خودت.
                    آخر عزيز دل من، همه چيز كه نبايد تفسير و تعبير داشته باشد

                    Comment


                    • در پى فرمايش آقاى رئيس جمهور كه:
                      ? حضور اقتصادى در خارج از كشور بايد همراه با حضور فرهنگى انقلاب اسلامى باشد?[1]

                      وزارت بازرگانى صادرات هويج را از ايران تا اطلاع ثانوى ممنوع اعلام كرد. بنياد 15 خرداد، نيز در يك اطلاعيه مشابه، براى صادر كنندگان بادمجان پوست كنده از ايران، جوايز صادراتى تعيين نمود.


                      - امام جمعة بهبهان بر عليه يك دانشمند اهل سنت كه ? نشر اجتهاد در مذهب شيعه را انقلابى دانسته و آن را موجب رشد اسلام واقعى توصيف كرد? [2] اعلام جرم نمود. به نقل از منابع دادستان انقلاب اسلامى فارس، امام جمعة بهبهان متذكر شده است كه اين دانشمند اهل سنت، در واقع مذهب شيعه را دست انداخته است چون در غير اين صورت، دليلى ندارد كه كماكان اهل سنت باقى بماند.


                      - به استناد سخن رانى آيت الله امامى كاشاني، يكى از بزرگترين دروغهاى يكى دو قرن اخير افشاء شد. اين طور كه از قرائن روشن مى شود، اختراع تلفن ربطى به غرب ندارد و از زمان صدر اسلام در شبه جزيرة عربستان مورد بهره بردارى قرار مى گرفته است. به گفته آيت الله:
                      ? از پيامبر اكرم (ص) روايتى است كه مى فرمايند: وقتى كسى مى خواهد به سفر برود حقى است بر گردن او كه بايد مسلمين را، برادران مسلمانش را، بستگانش را اعلام كند، يا تلفن كند، يا خانه شان برود و خداحافظى كند. وقتى هم از سفر برگشت بايد آنها به زيارت شخص بيايند?[3]
                      به عقيدة بنده، اگر دستگاه تلفن وجودنمى داشت، پيامبر اكرم (ص) چگونه مى توانست از مسلمين بخواهد كه حداقل از طريق تلفن با دوستان و آشنايان خود خداحافظى نمايند!


                      - آقاى رفسنجانى در دانشگاه صنعتى فرمودند كه ? نرخ تورم در سال گذشته 9 درصد بود و امسال.... به 18 درصد رسيد..... اين مقدار تورم در مقايسه با كشورهاى همسايه يك افتخار است?[4]
                      چنان چه آقاى رفسنجان نرخ تورم سال آينده را به 36 درصد و سال بعدش را به 72 درصد برسانند، بى ترديد موجبات افتخارات عظيم تر و باور نكردنى تر را فراهم خواهند نمود و حداقل به خاطر اين افتخارات هم باشد، يك دورة ديگر به رياست جمهورى اسلامى انتخاب خواهند شد.


                      - در روزنامه آمده است كه ? خبر توقيف مرغهاى فروشگاه قدس تكذيب شد?[5].
                      از پسر عموى مادرمان كه مدتى است از كار بى كار شده، خواستيم در اين مورد تحقيق كرده ونتيجه را به گزارشگر اطلاع بدهد. در تلكسى كه برايمان فرستاد، نوشت. كه تكذيب خبر توقيف مرغهاى فروشگاه قدس تكذيب مى شود. جريان اين است كه در پى آمد اطلاعية ناحيه انتظامى تهران بزرگ كه ? مسئولان قضائى از اين پس با كسانى كه شئونات اسلامى را رعايت نكنند قاطعانه برخورد خواهند كرد?[6]، انجمن اسلامى فروشگاه قدس، عدم رعايت حجاب اسلامى بوسيلة مرغهاى فروشگاه مربوطه را به مقامات ذيربط گزارش نمود. با كمك سازمان سراسرى بسيج دانشجوئى و سپاه پاسداران عناصر خاطى دستگير شدند كه با مداخله مديركل فروشگاه كه در ضمن نمايندة ولايت فقيه در شوراى تجارت تهران است، واخذ تعهدات كافى در حفظ و احترام به شئونات اسلامي، ممكن است در ظرف يك هفته آينده، قرار رفع توقيف صادر شود.


                      ? رئيس مجلس: در نظام سلطه هر چه مردم كمتر بفهمند، براى سلطه گر بهتر است? ( ابرار، 73.10.26).
                      بهمين دليل است كه در ايران اسلامي، راديو و تلويزيون درانحصار هيچ گروه ونگرش خاصى نيست و دولت هم اين همه به مطبوعات غير دولتى كمك مى كند و يارانه مى دهد و در اين 25 سال نه روزنامه اى را بسته است ونه روزنامه نگاري، نويسنده اى را به زندان افكنده است!


                      ? وزير امور اقتصادى و دارائى گفت، كشور در آستانة جديدى از تحولات اقتصادى قرار گرفته است كه از يك شرايط انبساطى و باز به يك شرايط كنترل كيفى اقتصادى وارد خواهد شد? ( سلام، 1373.10.4).
                      خوردن اين آشى كه براى اقتصاد ايران پخته مى شود، واقعا خيلى كيف دارد.


                      ? ايران ركود توليد برق بادى در دنيا را شكست? ( سلام، 1373.10.21).
                      تازه فهميدم كه چرا صدور نخود و لوبيا و انواع كلم از ايران ممنوع شد.


                      ? وزير صنايع:‌ ايران آماده است در بنگلادش كارخانه سيمان بسازد? ( كيهان، 1371.10.19). تا با آن سيمانها، براى رفع كمبود مسكن در ايران خانه سازى بشود.


                      ? بانك مركزى اعلام كرد، سكه بهار آزادى منقوش به تمثال مبارك حضرت امام خمينى (ره) ملاك كار بانك مركزى جمهورى اسلامى است? (كيهان، 1373.10.21). بنياد شهيد در اطلاعيه اى كه در سطح تهران منتشر ساخت متذكر شد، لعنت بر پدر و مادر كسى كه روى اين سكه ها.....


                      ? قائم مقام جمعيت زنان ايران : ادعاى نقض حقوق زنان، توطئه جديد عليه ايران است? ( ابرار، 1371.10.15).
                      بگو به جان هوو هام، دروغ نمى گم!


                      ? رئيس مجلس: ايران از اين پس به اتهامات مدعيان حقوق بشر پاسخ نمى دهد? ( كيهان، 1373.4..
                      سكوت علامت رضاست.

                      ? رئيس جمهورى: مردم ايران بايد آيندة تضمين شده اى داشته باشند? ( همشهري، 1373.4.27).
                      و اگر ندارند، همة تقصير متوجه شاه سلطان حسين صفوى يا امير اسماعيل سامانى است..


                      ? رئيس شوراى اسقف هاى اروپا در ديدار با سفير ايران در پراگ، وضعيت اقليت مسيحى در ايران رضايت بخش است? ( اطلاعات، 1373.10.3).
                      لابد همين طور است. ولى وضعيت اكثريت مسلمان و رهبران اقليت مسيحى تعريفى ندارد.

                      ? رئيس جمهور: ناديده گرفتن حقوق مردم مرا عصبانى مى كند? ( ابرار، 1373.10.4).
                      دليل اصلى عصبانيت آقاى رئيس جمهور اين است كه بعضى ها گمان مى كنند مردم در ايران اسلامى داراى حقوقى هم هستند!


                      ? بيمارى هاى ناشى از مصرف غذا، هنوز از مشكلات اساسى كشور به حساب مى آيد? ( اطلاعات، 1373.10.26).
                      بابا ايو الله! پس وزارت بهداشت و درمان پشت اين جريان است كه قيمت مواد غذائى هر روز گران تر بشود تا اين بيمارى هاى رفع شود.


                      ? رئيس هيئت مديرة سازمان آب: كلية منابع آب زير زمينى كشور طى ده سال آينده غير قابل شرب خواهد شد? (‌سلام، 1373.10.3).
                      خوب بشود، چه اشكالى دارد؟ اگر اين آب كُر باشد، وضو و غسل آدم درست است.


                      خوب بشود، چه اشكالى دارد؟ مردم مى توانند به جاى آب، پپسى كولا و كوكاكولا بنوشند. البته پارسى كولا و نوشابه كولا و زمزم كولا هم بد نيست.


                      ? فرماندار مشهد: تبليغ كوكاكولاى امريكائى در مشهد ممنوع شد? ( كيهان، 1373.5.1).
                      خوب، براى كوكاكولاى كانادائى تبليغ كنند.


                      ? وزير بهداشت:تحمل زندگى براى پرشگان جوان به دليل پائين بودن قيمت تعرفه هاى پزشگى ميسر نيست? ( سلام، 1373.10.2.
                      مگر اين پزشگان جوان با پيكان هاى شان مسافر كشى نمى كنند؟


                      ? هر دقيقه يك تلفن به تهرانى ها واگذار مى شود? ( همشهري، 1373.10.7).
                      ولى لازم و ضرورى است تا سال آينده همين موقع براى آزاد شدن خط صبر كنند.



                      ? رئيس سازمان صدا و سيما: برنامه هاى ماهواره اى با زير نويس و دوبله پخش مى شود? ( ابرار، 1371.10.21).
                      تا فضلاى حوزه ى علمية قم، بيش از اين عذاب نكشند.



                      ? با تصويب در جلسه امروز مجلس شوراى اسلامى: گيرنده هاى ماهواره اى تا يك ماه ديگر جمع آورى مى شود?( ابرار 1373.10.4).
                      - از امامان محترم جمعه انتظار مى رود در خطبه هاى قبل از نماز، خلاصه اى از برنامه هاى دوبله شده را براى ? امت هميشه در صحنه? تعريف كنند...



                      ? بانوان ايرانى در بازى هاى المپيك شركت مى كنند? ( همشهري، 1373.10.23)
                      مشروط بر اين كه بانوان شركت كننده از كشورهاى ديگر حجاب اسلامى را رعايت نمايند و بعلاوه بر گزار كنندگان المپيك براى رعايت شئونات اسلامي، هيچ نامحرمى را به اين مسابقات راه ندهند.



                      - با تمام ادعاهاى پوچى كه مخالفين جمهورى اسلامى از سر ناچارى و ندارى بهم مى بافند، دست آوردهاى انقلاب اسلامى ايران به حدى است كه به قول يكى از وكلا ? تمام خيزشها و حركتهاى انقلابى در جهان به نحوى ريشه در انقلاب عظيم ملت ايران دارد?.[7] و اوضاع به نفع اسلام و جمهورى اسلامى به واقع دگرگون شده است. براى نمونه، در پاكستان، كودك عجيب الخلقه اى به دنيا آمد كه علاوه بر اين كه دو دهان، دو بيني، چهار چشم دارد و با چهار چشم خود اطراف را مى بيند:
                      ? اين كودك ختنه شده به دنيا آمده است?[8].
                      همكار ما از يكى از آيات عظام نظرش را پرسيدكه در پاسخ گفتند كه اين مهم ترين و تازه ترين سندى است كه جو اين روزگار دارد به نفع اسلام تغيير مى كند. البته چنين تغييرى موجب مى شود كه امكانات بهداشتى در جوامع اسلامى بطرز خداپسندانه ترى مورد بهره بردارى قرار بگيرد. اگر همة نوزادان پسر از اين پس ? ختنه شده? به دنيا بيايند، مى توان از امكانات پزشكى موجود براى ? ختنه دختران? يا حجامت استفاده نمائيم.

                      Comment


                      • نشسته بودم بيكار و بى حوصله كه تلفن زنگ زد. دوستى بود از راه دور كه پس از سلام و احوال پرسى معمول گفت سيروس جان راستى يك سئوال دارم. در روزنامه اى خوانده ام كه دولت درايران مى خواهد بخشى از بدهى هايش را استمهال كند. تو مى دانى كه با بدهى ها چه كار مى خواهند بكنند؟
                        از شما چه پنهان منظور دوستم را اصلا نفهميدم. گفتم رفيق اجازه بده دوسه روز بعد به تو خبر بدهم.
                        اولين كارى كه كردم اين بود كه به يك فرهنگ لغت مراجعه كردم. هر چه گشتم اين واژه را پيدا نكردم . پيش خود گفتم نكند اشتباهى در حروف چينى پيش آمده است ولى بعد مانده بودم كه اگر اين فرض درست هم باشد به جايش چه مى توان گذاشت؟ عقل ناقص من به جائى نرسيد كه نرسيد. پس از اينكه سئوال دوستم را 24 بار تكرار كردم و صفحات فرهنگ لغت را 24 بار ورق زدم . 24 بار تصميم گرفتم بلند شوم و به دوستم خبر بدهم كه داداش من نمى دانم كه با بدهى ها مى خواهند چكار بكنند. ولى هر 24 بار پشيمان شدم. عاقبت از 24 استاد زبان فارسى استمداد طلبيده به دوستم خبر داده ام و براى اينكه شماى خواننده هم بى نصيب نمانى سعى ميكنم به اختصار در بارة " استمهال" توضيح بدهم.
                        وقتى ?جمهورى مقٌدس? اسلامى برايران عمدتأ اسلامى استيلا يافت و مردم فلك زدة ايران از چالة استبداد سلطنت در نيامده، بدون استفسار و استفهام كافى به استقبال استبداد فقاهتى رفتندو پس از اينكه حكومت اسلامى براى 24 سال بر ايران استمرار يافت وهر چه هم كه مردم ايران استمداد طلبيدند، به گوش هيچ آدم صاحب استدراكى هم نرفت كه نرفت. و حتا بعضى از ?كمونيست هاى دوآتشه? مثل آقاى فيدل كاسترو استهزاء هم فرمودندو بعضى از? ليبرال ها? و ? سوسياليست هاى? دِبش مثل آقاى ريگان و مسيو ميتران با استشمام بوى كباب و بدون استعلام اينكه آيا به راستى بساط كباب بر پا است يا اينكه دارند در واقع آدمها را كباب ميكنند، از حول حليم در ديگ استغفار افتاده وبا استفتا از رهبران بزرگ مكتب نجات بخش اسلام هر آنچه كه لازمة بندگى در بارگاه حضرت احديت بود را به جا آوردند. از سوئى براى استخلاص شهروندان خويش از بيروت در جهت رفع استسقاء حاكميت اسلامى براى اسلحه كوشيدند و از سوى ديگر بدون استتار و بدون استحقاق به استلزام موقعيتى كه درآن بودند استعمال كنندگان اسلحه هاى سرد وگرم بر عليه مخالفين دولت اسلامى را از محبس استخلاص داده با سلام و صلوات به تهران استرداد دادند. تعجبى نداشت كه به اين ترتيب، بدون استثناء از انسانيت خويش استعفاء دادند. در تمام اين سالها اما بسيارى از روشنفكران و شبه روشنفكران و نيمه روشنفكران ايرانى به استمناء فكرى مشغول بودند وبراى استعلاج استدراك هاى استثنائى خود كه با استقلال كامل از واقعيت هاى زندگى شكل گرفته است، بدون اينكه از موقعيت خويش به عنوان سقراط و ارسطوى همه چى دان استعفاء بدهند، با استغراق در بحث هاى صد تا يك عباسى روزگار گذرانيدند. در ايران اما، استيصال اقتصادى از حد گذشت. حاكميت اسلامى كه هم استحكام داشت وهم استقلال و هم استدلال، متاسفانه در نتيجه توطئه استكبار زمينى وآسمانى استقراض زيادى ببارآوردو با استمساك از زبان و فرهنگ غنى عربى كوشيد ومى كوشد استهلال مرحله جديدى از استيلاى در هم فشرده تراستكبار زمينى را در استتار " استمهال" ماستمالى كند. به همين دليل است كه بندة حقير پس از استكشاف فراوان و با استنساخ از بسيارى متون منسوخ و قديمى و در منتهاى استغناء واستعداد استعمال واژة " استمهال" را براى هر منظور ديگرى غلط و نادرست مى دانم. با استغفار از خوانندگان محترم اگركسى از من استنطاق كند به او خواهم گفت كه به نظر بنده ? استمهال? به احتمال زياد شكل دگرديسى شدة دو واژة ديگر است كه به مرور زمان به اين صورت درآمده است:
                        1- به احتمال زياد به جاى? ه ? در گذشته ? ت ? مى آمده كه به آخر ? ل? مى چسبيده است، يعنى? استمهال? شكل معرب ?استمالت? است كه به فارسى خايه مالى هم مى تواند معنى بدهد. به سخن ديگر، پس معنى اين عبارت اين مى شود كه براى به تآخير انداختن پرداخت بدهى هاى ايران، خايه مالى هاى لازم به عمل آمده است يا قرار است به عمل بيايد.
                        2- اين احتمال هم وجود دارد كه ?ه? هوشنگ خاني، در گذشته ?ح? حمالى بوده، يعنى اين واژه به صورت ? است محال? بوده كه چون آقا يا خانم حروفچين فراموش كرده بين ? ت? و ? م ? فاصله بگذارد، اين دو به هم چسبيدند و ?ح? حمالى هم به مرور به ? ه? هوشنگ خانى مبدل شد. جريان گويا از اين قرار بود كه وقتى براى استخلاص از استيصال اقتصادى به سراغ طلبه هاى حوزة علمية صندوق بين المللى پول و بانك جهانى رفتند، رئيس گروه بررسى اقتصادى خاورميانه درصندوق كه چند كلمه فارسى مى دانسته، مى خواسته بگويد : ? محال است كه مردم ايران ديگر روى آرامش ببينند?. ولى بعضى از متخصصين ايرانى كه براى صندوق كار مى كنند نگذاشتند يارو حرفش را تمام كندو تنها همان ? محال است ? بيان شد كه به مرور ابتداء به صورت ? است محال?و بعد ? استمحال? و سرانجام? استمهال ? درآمد.
                        اگر از خود من خدا وكيلى نظرم را بپرسيد، من فكر مى كنم كه احتمال اول به واقعيت نزديكتر است تا دوم. وقتى به آرشيو روزنامه هاى قديمى خودم مراجعه كردم در تأئيد اين نظر دو تكه خبرى توجه مرا به خود جلب كرد. به گفته رئيس سابق بانك مركزى جمهورى اسلامى ايران:
                        ? در شش ماه اخير 184 دور مزاكره با 17 كشور و هم چنين با 1106 شركت و 13 شركت بيمه دولتى و غير دولتى و حدود 40 بانك ، معادل 33 هزار و 440 فقره اعتبارات اسنادى در قالب 70 قرارداد و تفاهم نامه استمهال به امضاء رسيد?
                        و دوم اينكه:
                        ? در صورت امضاء قرارداد استمهال بدهى ها، مشكل 7/7 ميليارد دلار از بدهى هاى معوقه كشور ( به 12 كشور، آلمان، ژاپن، ايتاليا، اطريش، كره جنوبي، سوئيس، دانمارك، بلژيك، فرانسه، هلند، اسپانيا، سوئد) حل خواهد شد?
                        اينكه مشكل بدهى با مهلت خواهى براى بازپرداخت آن كه هميشه با زياد وزيادتر شدن بهره همراه است، ? حل ? خواهد شد معجزه اى است كه فقط از جمهورى اسلامى بر مى آيد. بيان اين مشكل به اين صورت هم فقط براى حاميان رژيمى مكتبى ممكن است كه در آن به راستى دروغ گفتن گناه كبيره است! يكى نيست از اين مسلمان مومن بپرسد وقتى با بهره هاى بسى بالاتر باز پرداخت بدهى ها را به عقب انداختى اين كجايش ? حل? مشكل بدهى ها است؟ به اين بندگان مومن و خدا ترس مى گويم جواب من و امثال من فداى ريش حنا بستة تان، مگر خودتان نمى گوئيد ، دروغگو دشمن خداست !
                        از شوخى گذشته اما، " استمهال " نام قبيله ايست در امريكاى لاتين كه به خصوص در مكزيك، برزيل، آرژانتين و ونزوئلا پراكنده اند. كوردوبا ساليناس مورخ برجستة برزيلى نوشته است كه عناصرى از اين قبيله در فيلى پين، نيجريه، مصر و لهستان هم پيدا شده اند. ا فراد اين قبيله عادات و اخلاقيات عجيب و غريبى دارند. از جمله مى توان اشاره كرد كه خون خود و بچه هايشان را معمولا پيش فروش مى كنندو حتى از فروش بچه هايشان هم، حتى به صورت پيش فروشى ، بيمى به دل راه نمى دهند.از جمله باورهاى شان اين است كه ? از اين ستون به آن ستون فرج است ?، اگر هم نبود كه ? خدا بزرگ است? وتازه اگر اين هم درست نبود كه ? هر آنكس كه دندان دهد، نان دهد

                        Comment


                        • قبل از اين كه كس ديگرى بگويد، بگذاريد خودم بگويم كه اگر براى من امكان داشت دوست مى داشتم كه با استفاده از يك بورسيه تحصيلى مدتى در شهر دانشگاهى قم قدم مى زدم و از فضاى آغشته به تحقيق و تفحص آن دارالعلم بى نظير استنشاق مى كردم تا شايد به راه راست هدايت شوم. ولى حيف براى منى كه از زمان ولايتعهدى مظفرالدين شاه، در بلاد فرنگ بوده و ايران را نديده ام، اين آرزوئى محال است كه بايد با خودم به گور ببرم كه خوب، چشمم كور، مى برم. ولى عملى نشدن اين آرزو، نبايد باعث شود كه من درراستاى شناساندن اين مركز علمى بى نظير به جهانيان به ويژه به ايرانيان خارج از كشور سنگ تمام نگذارم. اين يك وظيفة انسانى و علمى است كه اجر فراوان دارد.
                          در يكى از شماره هاى روزنامة ?رسالت? كه تصادفا نصيب من شده است چشمم به مقاله اى تحقيقى و مستدل افتاد در ? پيرامون جلوگيرى از انحراف جوانان? كه درست مانند نمكى بود كه بر زخم قديمى من پاشيده باشند. ديدم اى دل غافل! كجاى كارى! اسلام، پس از حل مسائل مربوط به مغز و شكم حالا ديگر به حل مسائل مهم ترى روى آورده است كه از همه نظر جامعه اى نمونه تحويل بشريت بحران زدة پايان قرن بيستم بدهد. در حاليكه از سوزش نمك بر روى زخم، از چشمم آب مى آمد، لبخندى به وسعت اين دنيا بر لبهاى من نقش بست. از اين كه ايرانى ام، حظ كردم. عنوان اين مقالة تحقيقى و مستدل ? دوران نامزدي، حل مشكل جوانان? بود كه مرا به اختيار به ياد دوران نامزدى خود من انداخت كه حسابى گرية مرا در آورد. حسرت خوردم كه چرا آن موقع ها، فضلا و علماى حوزه ى علميه قم از اين دست مقالات مفيد نمى نوشتندو بند كرده بودند به آداب طهارت وامثالهم ومكروه بودن خوردن پشگل و غيره...
                          مقاله با اشاره به يك واقعيت بديهى آغازمى شود كه ? سرمايه داران غرب و كمپانى ها و شركت هاى چند مليتى وكارتلها و تراستهاى انحصار طلب، سايه ى شوم ورشكستگى و بحران را بالاى سر خود مى بينند و ريشه ى اين طوفان را در ايران و انقلاب اسلامى مى دانند? و به همين دليل، قلب انقلاب اسلامى ايران را نشانه گرفته اند.
                          آنها خوب مى دانند انقلاب، حول محول نسل جوان مى چرخد، پس ? اگر بتوانند هوسبازى و آزادى هاى فردى راجايگزين روح تقوى اسلامى كنند، شور انقلاب فروكش خواهد كرد?. براى اين كار، بر روى ضعف نسل جوان، ? مخصوصا مشكلات جنسى? دست گذاشته اند. معترضه بگويم كه خدا به استاد باستانى پاريزى عمر دراز بدهد كه در يكى از كتابهايش نوشته بود، ? در تاريخ از پائين تنه غافل نباشيد?. پير مرد مثل اين كه مى دانست در باره ى تاريخ چه سرزمينى قلم مى زند. بارى اين كارتلها در ايران ? ايادى مرموزى? دارند كه ? شرايط ازدواج را آن چنان بالا برده اند كه جوانان دسترسى به آن ندارند? و در نتيجه، مى زند به سرشان و راه مى افتند در خيابانها و داد و هوار راه مى اندازند كه آزادى انديشه، با ريش و پشم، نمى شه .
                          در باره ى اين ? ايادى مرموز? اطلاعات بيشترى عرضه نمى شود. ولى من فكر مى كنم كه منظور محقق محترم ما آنهائى هستند كه مسبب ومسئول گرانى مسكن و ارزاق عمومى در ايران اسلامى اند. همة كسانى كه در خط دولتهاى استكبارى كار مى كنند و مسبب بيكارى روزافزون هستند ومى خواهند به اين ترتيب، نسل جوان انقلاب را از راه به در ببرند، چون ? خوب مى دانند نصيحت و موعظه و ارزشهاى مذهبى در مقابل محروميت جنسى وجاذبة جنسى وجاذبة سكس مبتذل ضعيف است?. باز مى بينم، سر من و هم سن و سالهاى من چه كلاه گشادى رفته است. چون ما كه در زمان طاغوت بزرگ مى شديم، فكر مى كرديم نصيحت و موعظه و حتى سينه زدن و كتل كشى در روزهاى محرم و به مسجد رفتن درشبهاى ماه رمضان و قرآن به سر كردن در شبهاى احياء خيلى تاثير دارد. ولى خوب، سئوال اين است كه در اين وضعيت، چه بايد كرد؟جوابش ساده است.
                          فضل تقدم در يافتن راه حل براى مشكلات پائين تنه اى در ايران اسلامى با رئيس محترم شوراى مصلحت و رئيس جمهور سابق ولى هم چنان محبوب، آقاى هاشمى رفسنجانى است كه مدتى قبل، مبحث شيرين ازدواج موقت را پيش كشيده بود و مثل فمينيست هاى دو آتشه،مدعى شد، كه حتى طرفين مى توانند خطبه را به زبان فارسى هم بخوانند كه خداى باريتعالى قبول خواهد كرد. اشكال راه حل انقلابي، رئيس جمهور انقلابى ايران اسلامى اين بود كه بعضى از علماى انقلابى حوزه ى انقلابى قم، با ايشان همراهى نكردند. ولى به قول محقق گرانقدر ما، راه حل انقلاب آقاى رئيس جمهور سابق آنقدرها هم انقلابى نيست? زيرا فراگير نيست?. پس بايد چيزى باشد فراگير، يعني، ? پيشنهاد ما اين است كه سنت نامزدى را در فرهنگ جامعه زنده كنيم? و بعلاوه، ? ارزشهاى انقلابى و علمى را با وسائل تبليغاتى مدرن تشريح كنيم?. ?ارزشهاى انقلابى? كه بى گفتگو معلوم است، حفظ حكومت اسلامى ايران به هر قيمت و با هر هزينه و به هر زحمت. ارزشهاى علمي، همين بس كه اين فرمايشات از دارالعلم حوزه ى علميه قم صادر شود!
                          اشتباه نشود. مقصود اين نيست كه ? نسل جوان زود عروسى كنند و مشكلات زندگى آنان را در حال غنچه بودن خشك كند?. خير، بلكه غرض اين است كه جوانان از مزاياى شرعى ازدواج بهره مند شوند و ? دوران نامزدى سالها ادامه يابد? يعني، همان روشى كه ?در خانواده هاى اصيل قمى و در بعضى از نواحى مشهد و شمال رايج است?. حسن اين برنامة انقلابى خيلى زياد است. اگر هر جوان ? حق دارد از بوستان زندگى يك گل بچيند، اجازه دهيد تا غنچه است و پرپر نشده است، انتخاب كند?. چون وقتى پرپر شد، يا وفات يافت كه اصلا مشكلى نيست تا راه حلى بطلبد. اگر براى جوان خود يك باغ انگور بخريم و كليدش در اختيار او باشد، ? او هرگز براى دزدى از ديوار باغ ديگران بالا نخواهد رفت?. از آن گذشته، مقدارى از اين انگور را مى تواند شراب بياندازد و رفع تشنگى كند، آخر، ?تحمل عطش تا كي؟?
                          نمايندة مجلس در ميان مردم تاكستان، به اين پيشنهاد اعتراض كرد. به نظر او، اين برنامه باعث مى شود تا جوانان تهرانى و اصفهانى و جاهاى ديگر، براى خريدن باغهاى انگور به تاكستان بروند و اهالى بومى آنجارا از كسب و كار بياندازندو بعلاوه، با خودشان فرهنگ مصرفى و استكبارى تهران را به ارمغان بياورند كه اصلا مناسب حال امت شهيد پرور تاكستان نيست. با اين گريز، برگرديم سر اصل مطلب.
                          پيشنهاد اين است كه ? عقد شرعى جارى شود?. البته با تشريفات ساده و غير رسمى كه باعث پرپر شدن غنچه هاى جوان نشود و ? دو همسر به جز عروسى از روابط عاشقانه استفاده كنند?. البته در اصل سند اين نكته روشن نشده است كه آيا دو همسر بايد فقط در طول اين تشريفات ساده از روايط عاشقانه استفاده كنند يا بعد از آن هم مى توانند. ولى نكته مهم اين است كه دو همسر مى توانند ? نيازهاى طبيعى خود را از راه مشروع ارضاء نمايند?. درپاورقى آمده است كه استفاده از راههاى نامشروع در شريعت اسلامى اكيدا ممنوع است و چنانچه دو جوان در حين استفاده از روابط عاشقانه از راه غير مشروع مشاهده شوند، به اشد مجازات محكوم مى شوند كه به قرار زير بايد اجرا شود:
                          - سازمان جمع آورى و فروش اموال تمليكي، باغ انگور را به نام نامى امان زمان مصادره كرده و در فرصت مناسب و مقتضى از طريق مزايده به بستگان نسبى و سببى هيئت مديرة سازمان به فروش مى رساند.
                          - چنانچه جوان، يا خانواده او نتوانند ديه البيضتين بپردازند، شواريعالى قضائى مكلف است تا براى جلوگيرى از تكرار اين نوع قانون شكنى ها، حدى را كه مرحوم كريمخان زند در حق مرحوم آغا محمد خان قاجار جارى كرد، در حق جوان خاطى جارى كند. رئيس شورايعالى قضائى در يك مصاحبه مطبوعاتي، مقدار دقيق ديه را به درهم و دينارو هم چنين معادلش به ? لباس حلة يمنى? را به اطلاع امت شهيد طلب اسلامى مى رساند.
                          نمايندة مجلس اسلامى در ميان مردم قزوين در نامه اى كه به هيئت امناى حوزة علميه قم نوشت در اعتراض به اين مجازات پيش بينى شده متذكر شد كه باوجود ظاهر اسلامى و شرعي، ايادى مرموز استكبار جهانى بر عليه حوزة علميه مشغول توطئه اند و براى مقابله با آن هشدار داد.
                          پس از ارضاى نيازهاى طبيعى از راه مشروع? هروقت درسشان تمام شد و صاحب كار و درآمد شدند? مى توانند به كمك بچه ها كه تا آن موقع از آب و گل در آمده و براى خودشان تشكيل خانواده داده اند، ? با تشريفات رسمى جشن عروسى بر پا كنند?.
                          اگر پرسيده شود با چه اطميناني، پس ازرفع نيازهاى طبيعى عروسى نخواهند كرد؟ ? پاسخ مى دهيم اگر عروسى بكنند از جهيزيه خبرى نيست?، يعنى به آنها حتى يك دست رختخواب هم نمى دهيم تا چه رسد به قالى و ظرف و ميل و صندلى. به لطف خداى متعال، قيمت اين اقلام در بازار هم به حدى بالا رفته است كه اين دوجوان بايد به راستى ديوانه باشند كه دست به چنين كارى بزنند. مى پرسيد، چه اطمينانى وجود دارد كه پس از بهره مندى از مزاياى قانونى و شرعى ازدواج با هم بمانند، چون ? ممكن است از هم سير شده، جدا شوند و نامزدى را بهم بزنند?. جواب اين است كه اگر زوجين از فرهنگ نجات بخش نماز غفلت نكنند و اگر در پيشبرد امر به معروف و نهى از منكر كوشا باشند، چنين وضعيتى پيش نمى آيد. برفرض بعيد، ? اگر توافق نشد?، چه چيزى بهتر از كه ? پيش از بچه دارشدن از هم جدا شوند?، وانگهي، مگر در سالهاى اخير كه جوانها از مزاياف شرعى ازدواج بهره مند نمى شدند، ? در ازدواجهاى معمولى [ يعنى مزاياى شرعى به اضافه ى تشريفات] هم چند در صد به طلاق و جدائى منتهى مى شود، پس بايد مردم اصلا ازدواج نكنند؟? اين نيازهاى طبيعى را كه كارشان نمى توان كرد، پس اگر مبلغ فرهنگ ضد ازدواج بشويم، لابد مردم ناچار مى شوند تا از راههاى غير مشروع نيازهاى طبيعى شان را رفع كنند كه اگرچه به جاى خود، مزايائى هم دارد ولى با شئونات اجتماعى جوردر نمى آيد.
                          و اما از مزاياى شرعى اين راه حل انقلابى كدامش را بگويم؟
                          ? از ديد روانكاوي، محروميت هاى غريزى موجب عقدة روانى (‌كمپلكس) مى شود و تعادل روحى انسان را بهم مى زند?. و اين روح بى تعادل، براى هميشه با آدم مى ماند. حتى پس از سپرى شدن دورة محروميت، ? انسان گرفتار بازتاب آن مى شود?. اين بازتاب به صورت ? شورچشمى و تعدد ازدواج، بى اعتمادى خانمها را نسبت به شوهران سبب مى شود?. بهمين دليل است كه مكتب نجات بخش اسلام، تعدد روجات را به جاى تعدد ازدواج پيشنهاد مى كند. تعدد زوجات باعث تخفيف محروميت هاى غريزى شده و در نتيجه عقدة روانى را هم كم مى كند. محقق دانشمند حوزة علميه سئوال بجائى پيش مى كشدكه با اين توضيحات، ? براى مبارزه با فساد اخلاقى و جرائم اجتماعى آيا سرمايه گذارى در نيروهاى انتظامى و قضائى و مبارزه بوسيله كميته ها و عمل جراحى مناسب است يا ترويج نامزدى? كه اگر به درستى برگزار شود شرايط را براى ? ارضاء مشروع و به موقع نياز جنسى? فراهم مى آورد. پس اگر بگوئيم? نامزدى ضامن تعادل روحى نسل جوان و عامل پيشگيرى از انحرافات اخلاقى و جرائم اجتماعى است خلاف نگفته ايم?. واقعيت اين است كه چه در جامعة اسلامى و چه در جوامع استكباري، ?دختر و پسر جوان گم شده اى دارند و تا پيدا نكنند احساس تنهائى و غربت مى نمايند?. آدم تازه مى فهمد كه قانونگزاران حكومت اسلامى چه دور انديشى حيرت انگيزى دارند كه سن قانونى ازدواج را براى پسر و دختر به ترتيب 15 سال و 9 سال قمرى قرارداده اند. مجسم كنيد اگر هر كدام دو سه سال نامزد بازى هم بكنند، يعنى دختران همين كه به كلاس اول ابتدائى مى روند با اجازة ولى خود نامزد كنند و پسران هم از سن 13-12 سالگى نامزد داشته باشند و از مزاياى قانونى آن بهره مند شوند، ريشة فساد اجتماعى از جامعة اسلامى كنده مى شود


                          Comment


                          • ماههاست که نوشتن اين چند سطر همچون وجود ناآرام دارکوبى جوان بر تنه ى پاييزى و خسته ى ذهن من مى کوبد. اين کوبش درست از همان روزى آغاز شد که مهدى خانباباتهرانى طرح اوليه ى <بيانيه,ى براى اتحاد جمهوريخواهان ايران را برايم فرستاد. مهدى گفت که اگر پيشنهاد و نظرى دارم برايش بنويسم، و درجا با آن صداى گرم و دلنشين اش دلدارى ام داد که: "باور کن بعضى از کسانى که در تهيه ى اين طرح کمک کردند نقش کليدى و تعيين کننده نخواهند داشت و...,. باوفا ميدانست که برخى از نام هايى که او به آنها اشاره داشت چه خاطرات و کابوس هايى در جان و جهان من بازآفرينى خواهند کرد، که حداقل اش نشاندن "منوچهر هليل رودى" پيشاروى من است که با آن دو چشم مهرباناش بپرسد؛
                            "فراموشکار شدى مسعود؟"
                            و من لودگى کنم و بگويم؛
                            "منوچهر، همه ى ما اشتباه کرديم، مگه خودت بارها نگفتى که فقط درخت ها اشتباه نميکنن"
                            و باز خنده برق نگاه مهربان اش را بيشتر کند و بگويد؛ "نظرم عوض شده، اونام اشتباه ميکنن، گاهى سبز موندن و ميوه دادن رو فراموش ميکنن و..."
                            ماههاست، و من هيچکدام از نوشته هايم را اين حد مچاله شده تُوى سطل آشغال نيانداخته بودم.
                            ماههاست که اين ناآرام جوان آرام بگير نيست و...

                            آنچه جنبش روشنفکرى و روشنگرى ايران ـ به ويژه بعد از انقلاب بهمن ـ کم نداشته و ندارد صدور "بيانيه" است، بيانيه هايى که در بيشترين آنها خواست و هدف افراد امضاءکننده، برخى از احزاب، سازمانها و تشکل هاى مختلف، تحقق آزادي، عدالت و توسعه براى ايرانيان و ايران بوده است.
                            به گمان من امّا غير از ۲ بيانيه، بقيه ى بيانيه ها مصرف "ثبت در تاريخ" پيدا کردند و بايگانى شدند. اين ۲ بيانيه، يکى بيانيه ى "ما نويسنده ايم" (منتشره در تاريخ ۲۳ مهرماه سال ۱۳۷۳ در ايران) و ديگرى بيانيه ى "براى اتحاد جمهوريخواهان ايران" (منتشره در تاريخ ۱۵ ماه مه ۲۰۰۳، در خارج از کشور) هستند.
                            روند تنظيم و تدارک و تدوين اين بيانيه ها، خواست ها، اهداف و چگونگي دستيابى به آنها، شرايط انتشار، شجاعت، اراده، پشتکار، روح آزادانديشى و آزاديخواهي، لياقت سياسى و فرهنگى ى بسيارى از تنظيم و تدوين کنندگان بيانيه ها، اين دو بيانيه را به فرايندى تبديل کرده است که به تصحيح، تقويت و تحرک جنبش روشنفکرى و روشنگرى ايران يارى خواهند رساند.
                            من بر اين نيستم که در اين مقاله ى کوتاه به ويژگى ها، نقاط قوت و ضعف اين دو بيانيه بپردازم. بسيارى از ياران اهل قلم و جمهوريخواه از زواياى مختلف نظرى و سياسى (برنامه اى و...) اين دو بيانيه را مورد بررسى و نقد قرار داده اند، به ويژه بيانيه ى مورد بحث من، بيانيه ى "براى اتحاد جمهوريخواهان ايران" را.
                            قصد من امّا از نوشتن اين مقاله ى کوتاه، به عنوان يکى از امضاءکنندگان اين بيانيه، بيان نگرانى ام درباره يکى از مؤلفه هاى مهم در امر سازمانيابى جمهوريخواهان است. درباره سازمانيابى جمهوريخواهان نيز علاوه بر "طرح مقدماتي کار پايه سازمانى" که توسط گروه کار تدوين کارپايه سازمانى تهيه شده است، حداقل ۹ مطلب ديگر پيرامون امر سازمانيابي، که توسط جمهوريخواهان نوشته شده است در سايت اينترنتى "جمهورى" وجود دارد. آنچه که من ميخواهم بر اين مجموعه بيافزايم "تأملى بر معيارهاى گزينش مرکزيت يا رهبرى جنبش جمهوريخواهى است".
                            جمهوريخواهى در ايران به شکل يک جنبش، جبهه يا حزب و در مناسب ترين مُدل و ساختار سازمانى (هرمي، شبکه اي، ترکيبى از اين دو و...)، بى ترديد به يک "مرکزيت" يا "رهبرى سياسى و سازمانى" (چه توامان و چه مجزا) نياز دارد. رهبرى اى که مى بايد نقش حياتى در پيش راندن حرکت جمهوريخواهى به سوى دستيابى به خواست ها و اهداف اش داشته باشد و با اتکا به معيارهاى دمکراتيک و خصائل روانى و رفتارى انساني شايسته و متعادل نماد ,جمهوريت, باشد.
                            تاکنون، تاريخ جنبش روشنفکرى و روشنگرى ما شاهد تحقق يکى از رؤياهايش، که گزينش رهبرى حزب، سازمان و يا گروه سياسى اى با معيارهاى دمکراتيک و ,اخلاقى, است، نبوده است. بيشک در بروز اين پديده ى زيانبار بيش از هرچيز فقدان آزادى و دمکراسى در جامعه و حضور ديکتاتورهاى اختناق آفرين نقش داشته است. امّا نقش درک و فهم قبيله اى و ,ايدئولوژيک, از سياست، و زندگى حزبى و سازمانياى که مولد ,رهبران, قبيله اى بودند را هم نمى توان ناديده گرفت.
                            در مقاطعى از تاريخ معاصر ما شرايط سياسى و اجتماعى براى جارى کردن معيارهاى دمکراتيک در احزاب و سازمانها و گروه هاى سياسى ـ حتى بطور نسبى ـ مهيا بود، امّا ,بى اخلاقى, اين ,رهبران, که باندبازي، تسلط روابط چند فرد بر جمع، ترور شخصيت مخالف فکرى و سياسي، چيرگي روابط بر ضوابط، قائل شدن امتيازات ويژه براى هم فکر خود و... که نمونه هايى از آنند، آن جريان سياسى را به ادامه انحراف و کجراهه رفتن واداشت.
                            نسل من، و آنان که چون من ,سربازان نردبان برشانه,ى جريان هاى فکرى و سياسى بودند هنوز درد و رنج داشتن رهبرانى از اين دست را در مغز استخوان خود و در عمق زخم هايشان دارند. رهبرانى که اکثرشان ميدان داران و جلوه فروشان بازار قدرت بودند، و ,رجال صغير کبير,، رهبرانى تصادفى و غيربصير که در به شکست، گسست و انحراف کشاندن جنبش روشنفکرى و روشنگرى نقش ايفا کردند. و شگفت انگيز نيست که فقط به هنگامه ى ,انشعاب,، ترور فيزيکى و شخصيتى جابه جا شدند و...
                            پُرنويسى نکنم، اصل حرفم اين است؛
                            در ميان افراد تنظيم و تدوين کننده ى بيانيه ى ,براى اتحاد جمهوريخواهان ايران,، شوراى هماهنگي و هيئت اجرايي موقت، گروههاى مختلف کاري، و نيز امضاءکنندگان بيانيه از اين دست ,رهبران, وجود دارند، و اين نميتواند سبب نگرانى و دغدغه ى زخم خوردگان و ,مارگزيدگان, نباشد.
                            من ميدانم منزه طلبانه و ,ايده آل, فکر کردن درباره ى انسان، نشان از نشناختن و بازنيافتن انسان است، و گفتن ندارد که انسان آميزه ايست از خصائل و خصوصيات متفاوت و متضاد، به همين خاطر آدمى خاکستريست، نه سياه، و نه سفيد. هيچکس را هم نميتوان و نمى بايد به خاطر خطاهاى سياسى و هدايت سازماني، و حتى روانى و رفتارى به صلابه کشيد، به ويژه آنجا که نه يک فرد که جمعى مسئول اند، جمعى که نقش سازنده و تقويت کننده ى فرد را هم داشته است.
                            من ميدانم که شايستگى و لياقت رهبرى به سطح تکامل و تحکيم جنبش روشنفکرى و روشنگرى بستگى دارد، و کيست که نداند اين جنبش و پاره هاى تن اش در چه سطحى از رشد، تکامل و تحکيم هستند. امّا ,رهبران, مورد نظر عملکردشان حتى در اين سطح نيز نبوده و نيست، رهبرانى که من کمترين ترديد در شجاعت، اراده، پشتکار و روح پيکارجويى شان ندارم، امّا به گمان من فاقد ديگر معيارهاى لازم براى امر ,رهبرى, هستند.
                            اجازه بدهيد به يکى از مهمترين همين معيارها اشارهاى داشته باشم؛
                            بسيارى از اين عزيزان امروز از ,تجدد, و ,مدرن,شدن مى گويند، و خوب هم مى گويند و مى نويسند. امّا اگر قرار است در همه ى عرصه ها متجدد و مدرن شد، اين عرصه، يعنى امر ,رهبرى, نيز از مهمترين هاست. هم امروز در کشورهايى که آزادى و دمکراسى ـ گيرم نسبى و محدودـ برقرار است مردم و به ويژه فعالين سياسى و حزبى از کنار خطاهاى سياسى و حزبي، و حتى شخصي رهبرانشان بسادگى نمى گذرند و چشم برآنها نمى بندند. بسيارى از اين رهبران نيز شجاعانه به خطاهاى خود اعتراف مى کنند و از کسانى که خطاها و لغزش ها به آنان آسيب هاى اجتماعي، اخلاقي، روانى و... رسانده پوزش مى خواهند و تلاش مى کنند اين آسيب ها را ترميم نمايند. اين ,رهبران, به مراه نقد و بررسى خطاهاى خود جايگاه رهبرى را به ديگرى مى سپارند، و تلاش مى کنند دانش و تجربه ى خود را به شکل هاى مختلف به نسل جوانتر منتقل کنند و با ياري خود صميمانه راه را براى آن نسل بگشايند.
                            امّا ,رهبران , مورد نظر من، نه فقط پيشينه ى سياسي،حزبى و سازمانى ـ به ويژه حزبى و سازمانى ـ خود را به روشنى مورد نقد و بررسى قرار ندادند، حتى براى يکبار هم که شده از مردم، رفقاى سازمانى و حزبى خود و خانواده هاى آنان که آسيب هاى اجتماعي، اخلاقي، روانى و... زيادى را به آنان تحميل کرده اند، پوزش نخواستند و اظهار تأسف نکردند و...
                            از ميان دهها نمونه سياسى و تشکيلاتى نمونه اى مى آورم؛
                            رهبران سازمان فدائيان ,اکثريت, که امروز از فعالين حرکت جمهوريخواهى هستند و در زمره ى مسئولين موقت، در مقطع انشعاب پيروان ,بيانيه ى ۱۶ آذر, از آن سازمان (سال ۱۳۶۱)، ضمن به نمايش گذاشتن حيرت انگيزترين انواع ,باندبازى, دست به ترور شخصيت منشعبين زدند. زنده ياد منوچهر هليل رودي، دکتر ابراهيم شفيعي، که از سازماندهندگان انشعاب بود را به سياق حزب توده ايران ,عامل سيا و مشکوک, خواندند و...
                            در اين مدت بيست و چندسالى که از آن انشعاب ميگذرد رهبران اکثريت يکبار هم که شده به برخوردهاى زشت و ضددمکراتيک خود در آن مقطع اشاره نکردند و آن را به نقد و بررسى نکشانده اند چه رسد به اينکه از خانواده اى که رفتار اينان فشارهاى روانى بسيارى را به آنها تحميل کرد پوزش خواسته و اظهار تأسف کرده باشند!
                            اين نمونه در مورد برخى از رهبران سازمانها و جريانهاى ديگر نيز که در جمع ما هستند به گونه هاى متفاوت صادق است.
                            براستى چه تضمينى هست که اين دست رخدادها و اعمال مجدداً تکرار نشود؟ چگونه ,ساز و کارى, را مى بايد براى پيشگيرى از اين وقايع تلخ سازماني، و يا حتى سياسى مرعى کرد؟
                            اگرچه معيارهاى پُراهميت ,انتخابى بودن, رهبرى از سوى اجلاس عمومى (و چه بهتر از سوى همه ى امضاءکنندگان بيانيه)، و يا ,موقت بودن, دوران رهبرى معيارهاى کمک کننده اى هستند امّا سبب رفع نگرانى ها نخواهند شد، و حضور اين دست از ,رهبران, در مرکزيت حرکت جمهوريخواهان محتمل است و بى ترديد مشکل ساز.
                            و اگرچه معيارهايى همچون عطف توجه به دانش، لياقت و تجربه هاى سياسى و سازمانى و توانايى درک و فهم انطباق اين دانش و تجربه ها بر شرايط جامعه،توانايى چاره گرى در برابر رويدادهاى محلى و جهاني، داشتن خصائل و مختصات ضرور رواني، رفتارى و اخلاقى به ويژه توانايى کنترل کردن واکنش هاى روانى و رفتارى در شرايط بحران هاى سياسى و سازمانى و ... به طور جدى مدنظر کسانى که مى خواهند ,رهبرى, اين حرکت را برگزينند خواهد بود، امّا آيا از بين برنده ى نگرانى ها، دغدغه ها و حساسيت هاى مورد نظر خواهند شد؟
                            من ترديدى ندارم که همه ى امضاءکنندگان اين بيانيه به نقش و اهميت ,رهبرى, و شخصيت هايى که رهبرى را شکل ميدهند واقف اند، و ميدانند که اين نقش ـ حتى اگر نسبى و محدود قلمداد شودـ حياتى و تعيين کننده است و بر مسير جنبش و حرکت جمهوريخواهى و رخدادهاى پيرامونى اش تأثير خواهد گذاشت. و اينکه بخشى از حمايت مردم از حرکت جنبش روشنفکرى و روشنگرى ايران، و به طور مشخص جمهوريخواهى در ايران را اعتماد آنان به رهبرى اين جنبش و حرکت سبب خواهد شد، و بى توجهى به امر رهبري، بى توجهى به تقويت جنبه هاى روانى و اخلاقى ى حمايت از اين جنبش و حرکت خواهد بود. و به همين دلايل نيز دقت و صداقت لازم را براى انتخاب رهبران شايسته بکار خواهند گرفت و...
                            در اين ميان به گمان من اما نه فقط معيارها و دقتهاى اشاره شده بلکه کسانى نيز هستند که ميتوانند نگرانى ها، دغدغه ها و حساسيت هاى به جا و واقعى را کاهش دهند و به جنبش و حرکت جمهوريخواهى يارى رسانند. اين کسان ,رهبران, مورد بحث من که ,بيانيه, را امضاء کرده اند، هستند.
                            اين ,رهبران, مى توانند و مى بايد به عنوان ياران و ,مشاوران, اين جنبش و حرکت، دانش و تجربه خود را در اختيار نسل جوانتر، يا آنان که بهتر فکر کرده و عمل کرده اند، قرار دهند. ارزش هاى رواني، اخلاقي، سياسى و سازمانى ى اين اقدام ضمن افزايش اعتماد به ,جمهوريخواهى,، نقش و تأثير آموزشى نيز بر نسل جوانتر خواهد داشت.
                            اين پيشنهاد صادقانه و دلسوزانه ى کسى است که پس از سى سال فعاليت سياسى و فرهنگي، مى خواهد ,سرباز, بماند امّا نه سربازى که براى چندمين بار تاوان رنج خطاهاى فکري، سياسى و سازمانى سرداران اش را بپردازد.

                            Comment


                            • اگر بر نظرگاهٍ دوم ايستاده باشيم، با کمی مسامحه و تساهل مي‌توان دورهٌ سلطنت فتحعلی شاه قاجار را آغاز پيدائی روشنفکري، و متعاقباً جنبش روشنفکری و روشنگری در ايران دانست. در آن هنگام شکستٍ ايران در جنگٍ با روس (1813- 1803 ميلادى)، سبب شکست ذهنيتٍ کسانی چون ?عباس ميرزا?ی وليعهد شد، و بتدريج پی برده شد که با سلاح کهنه و افکارٍ کهنه تر نمي‌توان مملکت‌داری کرد، و بحث نوسازی ارتش به همه‌ی عرصه‌های زندگی تسری پيدا کرد و?

                              نزديک به دو قرن از آن تاريخ مي‌گذرد، و حدود يک قرن از ?انقلاب? مشروطه، هنوز امّا روشنفکران و روشنگران و جنبش روشنفکری و روشنگری ايران شعارها و خواست‌هائی را طرح مي‌کنند که حداقل يک صد سال از عمر آن‌ها مي‌گذرد. معنای اين سخن اين نيست که در دو قرن گذشته روشنفکران و روشنگران و جنبش روشنفکری و روشنگری دستخوش دگرگونی کمی و کيفی نشده است. تجارب بيش‌تر، درک بهتر و دقيق‌تر از مفاهيم و مقولاتی همچون آزادي، عدالت، توسعه، دولت، ملت، مذهب و?، و روابط ميانٍ اين مفاهيم و مقولات در زمرهٌ اينگونه تغييرات است. جنبشی که روزگاری ?مشروطه? مي‌خواست امروز در راه تحقق مردم سالاری مي‌انديشد و مي‌رزمد، و اين دگرگوني‌ی چشم‌گيري‌ست. متاسفانه امّا دگرگوني‌ها مابه ازای عملي‌ی مؤثر و ماندگار نداشته‌اند.

                              براستی چرا؟ چرا پس از آزمون‌ها و تجاربی همچون جنبش بابيان، انقلاب مشروطه، تجربه‌های سال‌های 30- 1320، دولت دکتر محمّد مصدق و جنبش ملي‌شدنٍ صنعت نفت، 15 خرداد سال 1342، جنبش سياهکل (مجموعه‌ی مبارزات سياسی ? نظامی عليه‌ی رژيم ديکتاتوری شاه)، انقلاب بهمن، جنبش دوّم خرداد، هنوز روشنفکران و روشنگران و جنبش روشنفکری و روشنگری ايران در آرزوی دستيابی جامعه به آزادي، عدالت و توسعه مي‌سوزند.

                              چرا دستاورد آن همه تلاش و جانفشانی مي‌بايد ناکامي‌ای در هيأت خوفناک ?جمهوری اسلامى? باشد؟ چه عواملی سبب شده‌اند که شأن نزول تلاش‌های فکری و عملي‌ی روشنفکران و روشنگران به جای زندگي‌ای بهتر برای مردم ميهنمان و همگرائي، شکست و گسست و ناکامی و واگرائی است؟ کدام موانع و محدوديت‌های تاريخي، اجتماعی و انسانی سبب‌سازٍ اين ناکامي‌ها و ناتواني‌ها هستند؟

                              برای پاسخگوئی به اين چرائي‌ها در کنار بررسي‌های جامعه‌شناختی در ابعاد سياسي، اقتصادي، تاريخی و مذهبي، و بطور کامل موانع ساختاري، مي‌بايد به روشنفکر و روشنگر به عنوان يک فرد، روشنفکران و روشنگران به مثابه‌ی يک لايه (گروه) اجتماعي، و تشکل‌های مختلف روشنفکری و روشنگری نيز پرداخت و مورد بررسي، تحليل و شناخت قرارشان داد. شايد از اين طريق بتوان موانع را، و راه فائق آمدن بر آن‌ها را يافت.

                              من به عنوان عضو کوچکی از خانواده‌ی بزرگٍ ?روشنفکری و روشنگری ايران? (که بيشترين معايبٍ اشاره شده در بند 6 شاملٍ حال‌ام مي‌شود)، تلاش مي‌کنم تا در حدٍ دانش، توانائی و تجربه‌ام در مجموعه‌ای که در دست تأليف و تدوين دارم، به موارد فوق بپردازم. اين مجموعه عنوانٍ ?روشنفکری و روشنگری در ايران? را بر پيشانی خواهد داشت.

                              در اين جا امّا فهرست‌وار به رئوس پاره‌ای از مشکلات و موانع جنبش روشنفکری و روشنگری ايران اشاره مي‌کنم تا ملاطی برای گفت و شنود داشته باشيم، برخی از اين مشکلات و موانع عبارتند از:

                              1- نهاد مذهب 2- نهاد سلطنت (پادشاهى) 3- موقعيت جغرافيائی و سيطره‌جوئی بيگانگان 4- ايدئولوژي‌های وارداتی 5- روشنفکر و روشنگرستيزی عامه مردم و برخی از روشنفکران و روشنگران 6- برخی از ويژگي‌های روانی و رفتاری روشنفکران و روشنگران.



                              1- نهاد مذهب:

                              بسياری از مذاهب به هنگام پيدائي‌شان سبب رشد فکری و تحولات اجتماعی شدند. پيام‌آورانٍ اين مذاهب، در زمانه‌ی خود نقش‌هائی سازنده ايفا کردند. اصلاحات انجام شده در مذاهب، به ويژه در دوره رنسانس، رفورماسيون و عصر روشنگری دگرگوني‌های بزرگی برای انسان و جامعه انسانی پديد آورده است. در حال حاضر مذاهب مي‌توانند، حداقل تکيه‌گاه روانی برخی از انسان‌ها باشند. در اين ميان اسلام در زمره مذاهبی بوده و هست که هرگز به عنوانٍ کليتی يگانه عمل نکرده است. بخش اعظم اين مذهب در برابر اصلاح (رفورم) جان‌سختی نشان داده است و به عنوان جريانی ارتجاعی و ضد دمکراتيک به انسان‌ها و جوامع انسانی لطمه زده، و مي‌زند.

                              در جامعه‌ی ما نيز مذهب نهادينه شده همين بخش از اسلام، يعنی گرايش و تلقي‌ای ارتجاعي، و بنيادگرايانه و فقاهتی از اسلام (تشيع) است. اين گرايش با تکيه بر آيات قران و نصٍ کلمه به کلمه‌ی آن، و احاديث و رواياتٍ ضد دمکراتيک و خشونت‌آفرين، و کاربست آن‌ها در زندگي‌ی سياسي، اجتماعی و فرهنگي، از موانع رشد و اثرگذاری جنبش روشنفکری و روشنگری ايران بوده، و هست. اين گرايش و تلقی در ذاتٍ خود انحصارطلب، بيگانه با دانش و نوگرائي‌ست و هيچ انديشه و رفتاری غير از انديشه و رفتار خود را برنتابيده است.

                              در دورهٌ قاجاريه ملااحمد نراقي، ميرزای قمي، شيخ جعفرکاشف‌الغطا و ده‌ها فقيه ديگر به عنوانٍ نمايندگان اين نهاد و مجموعه‌ای از پايگاه‌های مذهبی و اجتماعي‌شان دست در دست ?سايه‌ی خدا? (فتحعلی شاه) سرکوبگر انديشه و رفتار نو، و مبلغ ٍعدم تحمل دگرانديشان بودند.

                              به هنگام مشروطه شيخ فضل‌اله نوری نماد راستينٍ اين نهاد بود، بدون ياری او و يارانش ?آشوب و شورش توپخانه? و ?به توپ بستنٍ مجلس? و استبداد صغير و کشتار روشنفکران و روشنگران پا نمي‌گرفت. شيخی که آزادی و عدالت را ?الفاظٍ مشئوومه? مي‌دانست. و بسيارند از اين دست نمونه‌ها.

                              در دوره رضاشاه اگر حمايت حجج اسلام سيدابوالحسن اصفهاني، حاج شيخ محمد غروی و آشيخ عبدالکريم حائری و ده‌ها فقيه و شيخ و پايگاه مذهبي‌شان، به عنوان نماد و تجلی نهاد مذهب، نمي‌بود، سردار سپه نمي‌توانست بي‌دردسر به قدرت برسد. همين حجج اسلام اعلام کردند؛ ?نظر به داعيه رئيس‌الوزرا در تشييد اسلام و منع افکار خام از او قدردانی بشود?. نهاد مذهب نه فقط دشمنی و مانع‌تراشي‌اش در راه جنبش روشنفکری و روشنگري، که مقاومت‌اش در برابر پاره‌ای از اصلاحاتٍ اجتماعی رضاشاه نيز چشمگير بود.

                              در دوره محمدرضاشاه نيز امثال آيت‌اله بروجردي‌ها، و فلسفي‌ها و جماعتی از ?وعاظ‌السلاطين? و پايگاه‌های مختلف مذهبی از پشتيبانان محمدرضاشاه، بويژه در مانع‌تراشی و قلع و قمع روشنفکران و روشنگران بودند. قتل احمد کسروی و مجروح کردنٍ دکتر فاطمی نمونه‌هائی از جنايات اين نهاد است، جناياتی که دستگاه اجرائی و قضائی کشور تلاش کردند ناديده بگيرند. اين نهاد حتی ?اعليحضرتٍ متجدد? را وداشته بود تا ?حاجى? و ?خواب‌نما? و ?روضه‌رو? بشود.

                              جمهوری اسلامی امّا ?خود جنس است?، حاکميتٍ تمام عيار ?مذهبٍ ارتجاعى?.

                              آنچه که در طول قرن‌ها بنيادگرائی غالب در اسلام فقاهتی غبارآلود انجام مي‌داد، آيت‌اله خمينی غبار روبي‌اش کرد و شفاف در برابر مردم و تاريخ قرار داد. جمهوری اسلامي، اين نهاد سياسي‌تر شدهٌ تشيع، که يکسونگري، جزم‌گرائی و ضديت با آزادی و دمکراسی از ويژگي‌هايش است، حذف روشنفکران و روشنگرانٍ مذهبی و غيرمذهبی را ?وظيفه‌ی شرعى? خود دانسته و مانع‌تراشی بر سرٍ راه فعاليت‌های جريان‌‌های روشنفکری و روشنگری (سياسي، دمکراتيک و صنفى) را از عناصر اصلی سياست‌گذاري‌اش قرار داده است.

                              جمهوری اسلامی ارتجاعي‌ترين ساختارٍ سياسی پدرسالارانه، و طبيعتاً جدي‌ترين دشمن روشنفکری و روشنگری در طی دو قرن اخير است.

                              ???

                              نهاد مذهب به گونه‌ای ?غيرمستقيم? نيز بر سر راه جنبش روشنفکری و روشنگری ايران مانع‌تراشی کرده است. اين نهاد يکی از عوامل و تقويت‌کنندهٌ حضور قدرتمندٍ ?ذهنيت عقل تابع و متصل? در ميان روشنفکران و روشنگران بوده است. التقاط، تعديل، تقليل، و تلاش برای سازش سنت و تجدد، و به طور کلی واماندن از حرکتی مستقل، از ره‌آوردهای نهاد مذهب برای جنبش روشنفکری و روشنگری بوده است.

                              اينگونه بود که ?مشروعيت? توانست بر مشروطيت و حقانيت تأثير بگذارد، و قانون اساسی مشروطه را بيالايد. و در انقلاب بهمن نيز بخشی از جنبش روشنفکری و روشنگری ايران به حمايت و تقويت يکی از مرتجع‌ترين حاکميت‌های سياسی ميهنمان روی آورد.



                              2- نهادٍ سلطنت (پادشاهى)

                              در دورهٌ قاجار پادشاهان تبلور سلطنت، اشرافيت زميندار، قدرت نظامی و سايه‌ی خدا بر روی زمين بودند. ساختار سياسي، سنتی و عقب‌ماندهٌ حکومت، نحوه توزيع قدرت، دولتی آلت دست، که همه‌ی حوزه‌های اجرائي، حقوقی و قضائی را تحت کنترل داشت، و حاکميت قوانين ارتجاعی امانٍ نفس‌کشيدن به انديشه و رفتاری ناهمخوان با انديشه و رفتارٍ شاه‌خواهانه و فقيه‌پسند نمي‌داد. عدم تحمل و حذف روشنفکران و روشنگران و سرکوب جنبش روشنفکری و روشنگری از عمده‌ وظايف حکومت‌گران بود. قتل قائم مقام فراهاني، اميرکبير، ميرزا آقاخان کرماني، شيخ احمد روحي، خبيرالملک و? نمونه‌هائی از جنايات پادشاهان قاجار است.

                              تن‌دادن ناصرالدين شاه و برخی ديگر از شاهان قاجار به پاره‌‌ای اصلاحات تن‌دادنی اجباری بود، و بعد محمدعلی شاه را داريم، ويرانگرٍ خانه‌ی ملت، قاتل ملک‌المتکلمين‌ها و?

                              سرگذشت روزنامه و روزنامه‌نگاری در ميهن ما مي‌تواند آئينه‌ای باشد نشانگر عملکرد نهاد سلطنت در رابطه با روشنفکری و روشنگری در ايران. ماجرای ?کاغذ اخبار? ميرزا صالح شيرازي، ?وقايع اتفاقيه?‌ای که به اشاره اميرکبير منتشر شد و صوراسرافيل و سرگذشت ميرزا جهانگيرخان و سلطان العلمای خراسانی و? از اين دست نمونه‌ها هستند.

                              Comment


                              • دوره رضاشاه قدر قدرتی را همه کاره کردند که ?حکم مي‌کرد?، و با همان ساختار پدرشاهانه و پدرسالارانه، بر آن شد ساختار اجتماعي، اقتصادی و فرهنگی را دچار تغيير و تحول کند. او تکه‌هائی از قدرت روحانيت مرتجع را گرفت امّا به جای اينکه به دولت و مردم بدهد، آن‌ها را به خود تفويض کرد.

                                رضاخان دشمن روشنفکری و روشنگری بود. اين ناسيوناليست آرياپرست و باستان‌گرا، دشمن روزنامه‌ها، تشکل‌های صنفي، دمکراتيک و سياسی بود با يارانی چون سرپاس مختاری و محرمعلي‌خان‌ها. حتی مدرس را تحمل نکرد و فرمان قتل‌اش را داد، چه رسد به تقی ارانی و فرخی يزدی و ميرزاده عشقی و?

                                در دوره محمدرضاشاه، از پسر خواستند راه پدر را ادامه بدهد. در فاصله سال‌های 30- 1320 شرايط به گونه‌ای بود که جنبش روشنفکری و روشنگری جانی گرفت امّا محمدرضاشاه بمحض اينکه پا سفت کرد، آن‌ها را سرکوب کرد، و طبيعی بود که تابٍ دولت ملی دکتر مصدق و خواست‌های او را نداشته باشد. کشتار روشنفکران و روشنگرانی چون دکتر فاطمي، کريم‌پور شيرازي، بيژن جزني، کرامت‌اله دانشيان، خسرو گلسرخی و? و حزب‌سازي‌ها و نحوه برخوردش با مخالفان سياسي‌اش حکايتٍ دشمنی او و دم و دستگاه‌اش با روشنفکری و روشنگری بود. او همچون پدر، دست به اصلاحات اجتماعی و اقتصادی زد و برآن بود تا جامعه را از ?دروازهٌ تمدن? عبور دهد، امّا درکی که او از تمدن داشت چيزی جز ?بي‌تمدنى? چشم‌انداز نداشت. مروری بر تاريخ مطبوعات و احزاب سياسی و تشکل‌های مختلف در دوره‌ی اين پدر و پسر نيز ميزان تلاش‌های ضدروشنفکری و روشنگری اين دو را تا حد زيادی باز مي‌تاباند. واژه‌ها حتی تحمل نمي‌شدند، ?جنگل? پدر را از ?ميرزا کوچک‌خان جنگلى? مي‌ترساند و پسر را از چريک‌های فدائی خلق، و مي‌بايد حذف مي‌شد

                                اشاره به اين دو نکته ضروريست که: نهاد مذهب و نهاد سلطنت (پادشاهى) که ساختار حکومت را شکل مي‌دادند (که در مورد نهاد مذهب هنوز نيز صادق است) با سياست‌های ضدمردمي‌شان بيگانگی مردم از حکومت، بيگانگی مردم از خود و تبديل جامعه به جامعه‌ای عقب‌مانده را سبب شده‌اند. اين عقب‌ماندگی هم مانعی بزرگ در راه رشد و اثرگذاری جنبش روشنفکری و روشنگری و هم عاملی در پيدائی و تداوم ضعف و انحراف در اين جنبش بوده است.

                                نهاد مذهب و سلطنت، در کنارٍ حذفٍ روشنفکران و روشنگران، و سرکوبٍ جنبش روشنفکری و روشنگري، سياست‌زدائی از ?روشنفکری و روشنگرى? را نيز در دستور کار خود داشتند و دارند. اين دو نهاد بسياری از روشنفکران و روشنگران را به متخصصين، کارشناسان و مديران اجتماعی خنثی بدل کردند، و آنان را به ?قلمرو خصوصى?ای که فقط ماست خودشان را بخورند، سوق داده‌اند.



                                3- موقعيتٍ جغرافيائی و سيطره‌جوئی روسيه، انگليس و امريکا

                                سرزمين ما بارها به خاطرٍ موقعيت جغرافيائي‌اش، و به ويژه منابع‌اش مورد تاخت و تاز بيگانگان قرار گرفته است. در اين تاخت و تازها، و مداخلات، بسياری از نيروهای انسانی کارآ و منابع معنوی و مادي، و بسياری از نهادهای اجتماعی و فرهنگی کشورمان از بين برده شده است، و بسياری از روشنفکران و روشنگران و جنبش آنان از دم تيغ مهاجمين گذاشته‌اند.

                                در دوره قاجار دخالت‌های روسيه و انگليس و چشم‌داشتنٍ آن‌ها به کشورمان آشکار بود. گفته مي‌شود اين دو قدرت خواستار ايرانی قدرتمند نبودند، و به هر طريق در تضعيف و سوءاستفاده از کشورمان کوشيدند. بعد از جنگ جهانی اوّل، و بعدتر قدرت‌گيری بلشويک‌ها سبب شد انگليس سياست ديگری برگزيند. انگليس ايرانی مي‌خواست که مانع گسترشٍ بلشويسم در منطقه باشد، و در عينٍ حال به منابع ايران نيز چشم داشت. در مقابل رفتار و خواست‌های انگليس امّا مقاومت مي‌شد، حتی احمدشاه نيز مخالف پاره‌ای از خواست‌های انگليس بود (قراردادٍ سال 1919).

                                انگليس رضاشاه را به قدرت رساند، و وقتی ديد رضاشاه راهی ديگر مي‌رود، قدرت داده‌شده را از او گرفت. ماجرای اشغال ايران پيش آمد

                                و بتدريج پيدا شدن سروکله‌ی امپرياليسم امريکا. کودتای امريکائی 28 مرداد، يکی از بزرگ‌ترين ضربات به ?روشنفکری و روشنگرى? در ايران بود. امريکا کمر به حمايت از محمدرضاشاه بسته بود، چرا که او حافظ ?کمربندٍ سبزش? عليه‌ی کمونيسم و دسترسی کمونيست‌ها به آب‌های گرم مي‌نمود. امريکا البته که به منابع ايران، به ويژه نفت و نيز ?بازار? ايران? نظر داشت و دارد.

                                در دوره جمهوری اسلامی نيز دخالت‌ها و اعمال نظرها ادامه يافت. ترس از قدرت‌گيری ?چپ‌?ها امريکا را به حمايت از خمينی در برابر شاه و بختيار واداشت. اسلام مي‌توانست سدی در برابر پيشرفت و گسترش کمونيسم و دسترسی کمونيست‌ها به آب‌های گرم باشد و?

                                در تمامی موارد طی اين 2 قرن، تاخت و تازها و مداخلات ماهيت و اقداماتی ضدروشنفکری و روشنگري، و از موانع رشد و اثرگذاری جنبش روشنفکری و روشنگری در ايران بودند.



                                4- ?ايدئولوژى?های وارداتى

                                مارکسيسم را مي‌توان از دستاوردهای مدرنيته و مدرنيسم قلمداد کرد. برخورد متدلوژيک اين جهان‌بينی با انسان و جامعه پرارزش، و بهره‌وری از آموزش‌ها و تجارب آن، مي‌توانست و مي‌تواند نقطه اتکائی برای جنبش روشنفکری و روشنگری ايران باشد. امّا هر آنجا که مارکسيسم ?ايدئولوژيک? شده است و برخورد ايدئولوژيک (مذهبی ? بنيادگرايانه) با اين جهان‌نگری صورت گرفته است به عنوانٍ مانع بر سر راه جنبش روشنفکری و روشنگری ايران عمل شده است، به ويژه با پسوندهائی مثل لنينيسم، مائوئيسم، استالينيسم، انورخوجه‌ايسم, کاستروئيسم. برخی از اين ?ايسم?ها (مثل استالينيسم) گاه جنبش روشنفکری و روشنگری ايران را از مسير رشد و اثربخشی خود دور ساختند.

                                مارکسيسم (هم چون تئولوژى) در بطن خود زمينه‌ها و بنيان‌های تبديل به نوعی مذهب را دارا بوده است. بر بستر حضور رسوبات انديشگي‌ی مذهبی در جنبش روشنفکری و روشنگری ايران، نوع نگرش و برخورد غلط با مارکسيسم سبب شد تا ?عقل تابع و متصل? جانماز به سوی ?کمينترن? و حزب کمونيست اتحاد شوروی و ديگر ?احزاب برادر? پهن کند، و از پرسشگری و سنجشگری و اثربخشی مؤثر و پويای مارکسيسم فاصله بگيرد. ?کاپيتاليسم?، و نيز نحوه نگرش و برخورد آن، در مقاطعی بر رشد و اثرگذاری جنبش روشنفکری و روشنگری تأثيری منفی و متوقف‌کننده داشته است.



                                5- روشنفکر و روشنگرستيزی عامه‌ی مردم، و برخی از ?روشنفکران و روشنگران?

                                بخشٍ اعظمٍ عامه‌ی مردم ميهنمان بي‌سواد و يا بي‌علاقه به مطالعه‌ی روزنامه، نشريه و کتاب بوده، و هستند. اين بخش از مردم که پذيرندهٌ ?فرهنگٍ? شنيداري‌اند راديو و تلويزيون (مجموعه‌ی وسائل سمعی و بصرى) و آخوندها (با توجه به شيوهٌ تبليغ و ترويج‌شان) منابع خبری و تغذيه‌ی فکري‌شان هستند. منابعی که روشنفکر و روشنگرستيزی از پايه‌های اصلی فعاليت‌ها، و دفع، نفي، تحقير، تقبيح، اتهام‌زنی و حذفٍ روشنفکر و روشنگر جوهرهٌ تبليغاتٍ اين مجموعه بوده و هست. به ديد اينان روشنفکران و روشنگران يا عامل ?غرب?اند، يعنی عاملٍ ?مراکز فساد و فحشا و يا کارهای قبيحه?، و، سرسپرده شرق که ?بي‌دينی و بي‌اخلاقى? را تبليغ و ترويج مي‌کنند.

                                ستيز، دفع و نفی از سوی برخی از ?روشنفکران و روشنگران? و پاره‌هائی از جنبش روشنفکری و روشنگری نيز اعمال شده، و مي‌شود.

                                جلال آل‌احمد از نمونه‌هائي‌ست که در اين راه گام زد. برخی از جريان‌های ?چپ? نيز در اين مسير از ?راست?ترين جريان‌ها پيشی گرفتند. در برخوردی کليشه‌ای با اين امر که ?توده‌ها سازندگان تاريخ?اند و آموزگارانٍ واقعی سياست و فرهنگ و هنر، و فقط بايد از آنان آموخت، ?روشنفکر? فحشی شد در دهان فعالينٍ اين جريان‌ها، و برای زدودن خصلت‌های ?روشنفکرى?، ?قهوه‌خانه‌نشينی و ديزي‌خوردن? و ?دستفروشی و کارگری کردن? و لباسٍ مندرس پوشيدن در زمرهٌ ?پراتيک انقلابى? بود.

                                پاره‌ای از پست‌مدرن‌ايست‌ها نيز با ?تئوريزه? کردنٍ اينکه گفتمان‌های روشنفکری و روشنگری (مدرنيته و مدرنيسم) ديگر اعتباری ندارند، و نيازی به روشنفکر و روشنگر نيست، به نفی و دفع روشنفکری و روشنگری برخاسته‌اند.

                                در اين ميان برخی از لغزش‌ها و خطاهای روشنفکران و روشنگران، به ويژه روشنفکران و روشنگران سياسی ? با توجه به خصلت کار سياسی - زمينه‌سازٍ روشنفکر و روشنگرستيزی شده است. گفتار و کردار روشنفکران و روشنگران از سوی عامه‌ی مردم، و از سوی مخالفين زير ذره‌بين‌اند، نکته‌ای که گاه فراموش مي‌شود.

                                Comment

                                Working...
                                X