Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • (( به نام پروردگاري كه همه ما از او هستيم واو از همه ماست))



    چرا حكومت خدا و مردم سالاري ديني ، نا ممكن ، خطر ناك و ضد بشري است؟
    (شناخته، نا شناخته، نا شناختني) سه بعدي است كه دراين مقاله به آن مي پردازيم تا از وراي آن به روشنگري در باره جدايي دين از سياست و مسئله حكومت خدا بپردازيم .
    شناخته چيست ؟

    در باره شناخته راحت مي توان به شناسايي رسيد. شناخته براحتي قابل هضم و درك است. هر آنچه كه ما به طور شفاف با آن روبرو هستيم در بعد شناخته قرار مي گيرد. تئوري هاي اثباط شده علمي، ابزار و فنوني كه بشر با آن به زندگي تداوم مي دهد. مثلا پرواز هواپيما مسئله أي است علمي كه بشر توانسته با تجربه هاي علمي راز آنرا كشف كند وآن را از بعد نا شناخته به شناخته وارد كند .



    نا شناخته چيست ؟

    اصولا مقولات علمي در بعد نا شناخته هستند كه پس از كشف و اثبات به بعد شناخته وارد مي شوند. انسان در برابر نا شناخته از خود جسارت نشان مي دهد. خاصيت نا شناخته اين است كه به ما احساس اميد و شادماني مي دهد و انسان احساس قدرت و نشاط مي كند. در دسترس انسان هست ومي تواند به شناخته بدل شود. به دنياي نا شناخته نمي توان استناد كرد بلكه تنها مي توان شاهد آن بود.



    نا شناختني چيست ؟

    دكتر كارلوس كاستاندا در يكي از كتاب هاي خود از زبان مرشد و استاد باطني اش ((دون خوان ماتيوس)) در باره ناشناختني چنين مي گويد: مقوله نا شناختني توصيف نا پذير، تعمق نا پذير و درك ناپذير است. چيزي است كه هرگز بر ما شناخته نمي شود و با اين حال وجود دارد. چيزي فريبنده و همزمان هولناك در بيكراني اش. به همين خاطر هر گاه انسان وارد بعد نا شناختني گردد نتايج آن مصيبت بار است:

    1- انسان احساس فرسودگي و گيجي مي كند.

    2- مورد جور و ستم وحشتناكي قرار مي گيرد.

    3- جسم نيروي خود را از دست مي دهد.

    4- عقل و هوشياري بي هدف و سرگردان مي شود. زيرا ناشناختني به هيچ وجه خاصيت نيرو بخش ندارد.

    5- براي بشر دست نيافتني است وبه همين علت انسان نبايد به طور احمقانه و يا حتي محتاطانه وارد آن شود .



    نا شناختني فراسوي توانايي ادراك بشري است و تشخيص نا شناختني از شناختني كاري بس مشكل است. اشتباه گرفتن اين دو انسان را به هنگام روياروئي با نا شناختني در وضع دشواري قرار مي دهد.



    بايد دانست كه سياست و حقوق از مقولاتي هستند كه در بعد شناخته قرار مي گيرند. بشر بايد براي گذران زندگي فردي و اجتماعي خود تكيه بر ((شناخته)) كند، بنابر اين قوانين و ساختار هاي سياسي بايستي با تكيه بر شناخته باشد. ما هيچگاه نمي توانيم براي پيش بردن نظام اجتماعي و خانوادگي وارد بعد نا شناخته يا نا شناختني گرديم چرا كه با سرگشتگي و ويراني روبرو مي شويم.



    مقوله دين و در راس آن خدا در بعد نا شناختني قرار مي گيرد و بهمين رو بزرگترين مجهول كائنات همين مسئله است : (خدا)

    همچنين بايد دانست كه خدا، هدف نيست ونمي تواند باشد . خدا فضاي هست و نيست را در بر مي گيرد و چون بشر نمي تواند به فضاي ((نيست )) وارد گردد و به درك آن نائل شود خدا هم نمي تواند هدف شود. بيان ((هدف الله)) است، سخني گزاف و فاقد معنا ومفهوم است. اما از سويي ديگر خدا هست، اينجا ، اكنون وهمه جا. به تعبير زيباي محي الدين ابن عربي، عارف مسلمان ? خدا همه چيز را آفريده و خود، عين همه چيز است . ابر، باد، پرنده، درخت، كوه، آبشار و ? چيزي نيست كه باشد و او نباشد. بنابر اين خدا نمي تواند هدف باشد او وحدت همه اشياء است ? .



    اما پرسش اينجاست كه ما چگونه مي توانيم يك تعريف شفاف و واحد از خدا ارائه كنيم ، تحقيقا و يقينا با نظر به آنچه در ابتداي اين مقاله آمد نمي توان از خدا تعريفي واحد به دست داد و اساسا سرگرداني بشر در طول تاريخ كه همراه با جنگها و خون ريزي ها بوده از همين نقطه سرچشمه مي گيرد . هر فرد ، هر امت وهر ملتي يك برداشت و يك نگرش از خدا وآن فضاي ناشناختني دارد وبه قول مولانا :



    هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من



    اما بايد دانست كه ويژگي مهم در دين سر سپردگي و بندگي است. مريد و پيرو بايستي فرمان رهبر ديني اش را پذيرا گردد. و پرسش اينجاست كه چه تضميني هست كه آن رهبر ديني خود گرگي در لباس ميش نباشد؟

    غالبا رهبران ديني مي گويند سرسپردگي و تسليم به خداوند و در اين ميان بعضا متون مقدس را اصول و راهنماي خود مي دانند كتب مقدسي كه هر كس بر آن تاويل و تفسير خود را دارد. تجربه هاي ديني هيچگاه تضمين شده نبوده و نخواهد بود از اين رو كه قلمرو آن (( ناشناختني )) است .



    حال با اين تفاسير به كلمه و واژه (( جمهوري اسلامي )) كه تداعي كننده مردم سالاري ديني يا مردم سالاري اسلامي است توجه كنيد. جمهوريت در قلمرو سياست امري شناخته شده است هر چند كه جمهوريت بديل هاي گوناگون دارد اما همه اين بديل ها در قلمرو شناخته قرار دارند. اما واژه (( اسلامي )) كه يك دين را تداعي مي كند و از خدا سخن مي گويد در بعد ناشناختني قرار مي گيرد و ازاين رو هست كه تركيب اين دو واژه (( جمهوري و اسلامي )) موجب نا هنجاري سياسي، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي و حتي ديني و مذهبي در يك جامعه ميشود و از سويي ديگر موجب بحران در هويت فردي و اجتماعي يك ملت مي شود. بر اساس آنچه گفته شد خدا را هرگز نمي توان از بعد ناشناختني خارج و به بعد شناخته وارد كرد. به اعتباري خدا را نمي توان سياسي كرد چه اينكه اگر چنين شود خدا ديگر خدا نخواهد بود. به همين رو اين گفته مدرس كه سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست نمايانگر سست بودن و بي پايه بودن اين تفكر است ، تفكري ساده لوحانه كه گويي مي تواند آب و روغن را با هم مخلوط و حل كند. حال بنگريد در 25 سال حكومت جمهوري اسلامي جميع آيت الله هاي سياسي و در راس آنان خميني چگونه با زور، سياست كه مقوله أي شناخته شده است را وارد حوزه نا شناختني دين و خدا كرده اند. حال در ادامه به سه بخش از قانون اساسي جمهوري اسلامي مي پردازيم كه به تمامي در فضاي نا شناختني قرار مي گيرند.

    Comment


    • اصل اول - حكومت ايران ، جمهوري اسلامي است كه ملت ايران بر اساس اعتقاد ديرينه اش به حكومت حق و عدل تازينامه در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عاليقدر تقليد آيه الله العظمي امام خميني در همه پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه 1358 با اكثريت 2/98 كليه كساني كه حق راي داشتند به آن راي مثبت دادند .



      اصل دوم - جمهوري اسلامي نظامي است بر پايه ايمان به :

      1- خداي يكتا (لا اله الا الله ) و اختصاص حاكميت تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امر او.

      2- وحي الهي و نقش بنيادي آن در بيان قوانين.

      3- معاد و نقش سازنده آن در بيان قوانين .

      4- عدل خدا در خلقت وتشريع .

      5- امامت و رهبري مستمر و نقش اساسي آن در تداوم انقلاب اسلامي

      6- كرامت و ارزش والاي انسان وآزادي توام با مسئوليت او در برابر خدا كه از راه : الف- اجتهاد مستمر فقهاي جامع الشرايط بر اساس كتاب و سنت معصومين سلام الله عليهم اجمعين . ب - استفاده از علوم و فنون و تجارب پيشرفته بشري و تلاش در پيشبرد آن ها . ج- نفي هر گونه ستم گري و ستم كشي و سلطه گري و سلطه پذيري ، قسط و عدل و استقلال سياسي و اقتصادي واجتماعي و فرهنگي و همبستگي ملي را تامين كند .




      اصل سوم - در زمان غيبت حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه در جمهوري اسلامي ايران ولايت امر وامامت امت بر عهده فقيه عادل و با تقوي ، آگاه به زمان ، شجاع ، مدير و مدبر است كه طبق اصل 107 عهده دار آن ميگردد.



      همچنان كه مي بينيد تمامي اين سه اصل كه پايه نظام جمهوري اسلامي بشمار مي آيد در بعد ناشناختني قرار مي گيرند و تمامي ديگر اصول قانون اساسي جمهوري اسلامي را تحت الشعاع قرار مي دهند . بدين رو اساس و بنيان زندگي ملت ايران بر پايه قوانين موهن وموهوم شكل گرفته و مي گيرد. دقيقا همين موارد ((ناشناختني)) در قانون اساسي جمهوري اسلامي تمامي كشور را نا خواسته بسوي اهريمن و تباهي هدايت كرده است. حال چند اصل از قانون اساسي فرانسه و ايتاليا كه از نظر موضوعي موازي با اصول ياد شده هستند اما از نظر محتوي كاملا متفاوتند را نام مي برم . حكومت فرانسه و ايتاليا غير ديني هستند و قانون اساسي آن ها در بعد(( شناخته )) قرار مي گيرد .



      اصل اول از قانون اساسي جمهوري ايتاليا :

      - ايتاليا جمهوري دمكراتيك و مبتني بر كار است .

      - حاكميت متعلق به مردم مي باشد كه بر طبق قواعد در حدود مقرر در قانون اساسي اعمال مي گردد .



      اصل يكم از قانون اساسي جمهوري فرانسه :

      - فرانسه يك جمهوري غير قابل تجزيه ، غير مذهبي ( لائيك ) ، دمكراتيك و اجتماعي است. جمهوري برابري همه شهروندان را در مقابل قانون بدون تبعيض از نظر اصالت خانوادگي ، نژاد و مذهب تضمين مي نمايد و همه اعتقادات را محترم مي شمارد .

      - اصل دوم : شعار جمهوري آزادي ، برادري و برابري است . اساس آن حكومت مردم توسط مردم وبراي مردم است .

      - اصل سوم : حاكميت متعلق به مردم است كه آن را توسط نمايندگانش واز طريق همه پرسي اعمال مي نمايد . هيچ بخشي از مردم وهيچ فردي نمي تواند اعمال اين حق را از آن خود بداند .



      مي بينيد كه همه اصول ياد شده در ايتاليا و فرانسه شفاف و شناخته شده است و چيزي را به فضاي ناشناختني ( خدا و دين ) وارد نمي كند .



      در قانون اساسي جمهوري اسلامي چند اصل تغيير ناپذير عنوان شده است :

      1- اسلاميت نظام

      2- جمهوريت نظام

      3- اصل ولايت فقيه

      4- دين و مذهب رسمي كشور .



      از ميان چهار اصل بالا فقط اصل دوم در حوزه شناخته قرار مي گيرد و سه اصل ديگر ناشناختني محسوب ميشود، در چنين شرايطي همواره موضوعات شناخته تحت الشعاع موضوعات ناشناختني قرار مي گيرند و از بين مي روند. هم چنان كه بسياري از قوانين مردمي و دمكراتيك در قانون اساسي تحت تاثير همين سه اصل( اسلاميت نظام ، ولايت فقيه ، دين و مذهب رسمي كشور) از بين رفته اند . اين پرسش اساسي براي همه ايرانيان مطرح است كه چرا حكومتي كه هدفش تعالي و رسيدن به خدا بود بر عكس به كشور وحكومتي اهريمني تبديل شد؟ راز درفهم و درك همين سه بعد است ( شناخته ، ناشناخته ، ناشناختني ) . نبايد در عرصه سياست كه بايستي كاملا شفاف ، عيني و شناخته باشد ، پا به عرصه ناشناختني نهاد . فضاي ناشناختني هستي ونيستي را تمام و كمال در بر مي گيرد و معمولا انسان در اين فضا بسوي ناحقيقت ، تيره گي و اهريمن جذب مي شود . حال كاملا شفاف مي دانيم كه چرا و چگونه نيروي اهريمن بر كشور ، مردم و سران حكومت حاكم گرديده است .ما حصل اين شرايط : جنگ ، بي قانوني ، فقر ، ترس ، ريا ، دروغ ، حرام خواري ، جهل ، ظلم پذيري و? بوده است . شرايطي كه به زعم نگارنده نه تنها كشور و ملت را قرباني خود كرد بلكه سران حكومت و دولت را در اين بيست و پنج سال بعنوان انسان هايي فرصت طلب قرباني فضاي ناشناختني نمود .



      پلكان هستي بي انتهاست . كائنات خداوند را پاياني نيست . او مطلق ، ازلي و ابدي است فضاي او هراسناك و پر از مجهولات دست نيافتني است. در اين پلكان بي انتهاي هستي انسان نمي تواند به شناسايي خدا دست يابد چرا كه او ناشناختني است. شايد ما بتوانيم با كوشش هاي بي بديل به شناخت خود نائل شويم اما شناخت او هرگز. بدين رو حكومت خدا يك امر غير ممكن خطرناك و ضد بشري است. يك توهم ، يك خيال ، يك آرزوي دست نيافتني است و شكست آن محتوم است. بشريت با هر دين و آئيني فقط مي تواند از طريق طي كردن راههاي خردمندانه ، شفاف و علمي يعني با ورود به بعد شناخته با راي و نظر جمعي به صلح ، آزادي و عدالت آنهم نه كامل بلكه نسبي در يك حكومت غير ديني دست يابد. بدين رو ملت ايران نبايد ساده لوحانه تن به ايده هايي چون مردم سالاري ديني، ولايت فقيه و حكومت و انقلاب اسلامي بدهد. بيست و پنج سال رنج و تباهي براي اينكه اين فضاي ناشناختني را تجربه كنيم كافي است . اكنون وقت آن رسيده كه همه مردم ايران در عرصه سياست و اجتماع پا به فضاي (( شناخته )) بگذارند و تاريكي را به نور مبدل سازند. ورود به ميدان دين و تجربه فضاي (( ناشناختني )) حق هر انساني است اما هيچ كس حق ندارد اين تجربه و اين سفر را به جمع يك ملت يا يك جهان تعميم داده و به زور تجويز كند چرا كه راه هاي واصل شدن به خداوند به عدد تمامي انسانهاست.

      Comment


      • عبودیت دینی عبودیت مدنی می آورد!



        شاید کمتر کسی باشد که روزی این سوال را ازخود نکرده باشد که چرا ما چنین شدیم؟ چرا در طی این یکی دوقرن غربیه ااین چنین پیش رفتند و ما مسلمانها اینطور از قافله تمدن روز، تکنولوژی و خلاصه از تمام یا بخش اعظمی از دستاوردهای علمی بشرامروز، بویژه درزمینه امور فکری و اجتماعی عقب ماندیم؟ آیا واقعا، چنانکه برخی پنداشته انداین درژن ما نیست که معنی درست پیشرفت و مدنیت معاصر را درک کنیم؟ آیا براستی فقط توطئه غربیها برای عقب نگهداشتن ملل شرق و مسلمان باعث این جاماندگی گردید؟ نویسنده این سطور ضمن اذعان داشتن به اکثریتی ازاین علل و عوامل میخواهد علت عمده دیگری رامطرح کندکه شاید علةالعلل و منشا بسیاری ازاین کج فهمیها از پیشرفت و تمدن است.این عامل که متاسفانه درهمین جا باید افزود ت اکنون چنان که باید شناخته و معرفی نشده است همانا عامل عبودیت دینی و مذهبی است که قریب هزاروپانصدسال است گریبان ما را گرفته و اجازه نمی دهد درک درستی ازجهان و محیط اطرافمان داشته باشیم.

        اجازه بدهید مطلب را روشنتر بیان کنم. لازمه دین ومذهب عبودیت محض است.بدون تعقل و بدون چون و چرا.درحدیث آمده است که درهمه چیز فکر کنید مگر در وجود خدا، یعنی همان اصل واساس دین.راستی چرا نباید در این باب فکرکرد؟ پاسخ واضح است. چون اهل دین بخاطر مطامع دنیایی خودآنچنان پیرایه های عجیب وغریب به دین بسته اند که بقول آن شاعر:گرتوببینی نشناسیش باز. اروپائیها خیلی زود متوجه این مطلب شدند و ضمن رفورمهایی که دردین مسیحیت دادند در آخرین مرحله وطی نهضت رنسانس آنرابکلی ازصحنه سیاسی واقتصادی جوامعشان کنار گذاشتند و در گوشه کلیساها منزویش کردند.

        اما در شرق مسلمان این اتفاق بطور جدی هرگز نیفتاد و چنانکه شاهد هستیم تا امروز هم کشورهای مسلمان مدعی ترقی بازعامل دین را درحیات اجتماعی و اقتصادی خود دخالت می دهند.باز گردیم به تعریف نخستین از دین که عبودیت محض است واضافه نمائیم که دریک کلام لازمه پیشرفت تعقل و بکارگرفتن دانش مبتنی برعقل است، درحالیکه لازمه دین دوری ازعقل جزئی اندیش واین جهانی -چنانکه در اکثرمتون دینی ،فلسفی،ادبی و...ذکرشده است- می باشد

        بنابراین پرواضح است کسی که به تقدم عقل ودانش ،که آنهم موهبت الهی واول پدیده خداوند در این جهان است که:اول ماخلق الله العقل،قائل نباشد بطور بدیهی درک درستی از جهان نمی تواندداشته باشد و می شود آنچه امروز بسیاری ازملل مسلمان گرفتار آن هستند:هرهری بودن درسیاست، تمکین ازرهبران سیاسی و اجتماعی بدون اینکه درک درستی ازماهیت و وابستگی آنان داشته باشند، نداشتن اندیشه درستی ازسیاست و نقش آن درجامعه، و خلاصه خیلی عوارض دیگر که امروزه گریبانگیر ما هستند.اینهمه یعنی عبودیت مدنی وسیاسی که بزعم راقم این سطور بدون تردیداز همان تجربه عبودیت دینی ناشی می شود.

        Comment


        • روشنفکری دينی و گره های ناگشوده

          ? به دنبال تعريف سرراستی از روشنفکری دينی گشتن بيهوده است. چنان که خواهيم ديد، روشنفکری دينی به يک دسته جهت گيری های فکری اطلاق می شود که، به تعبير ويتگنشتاين، تنها با هم شباهت خانوادگی دارند و فاقد تعريفی واحد، يا نشانگر رويکرد واحدی به مسائل مختلف هستند

          ? چون کانون نظام باور اسلام متن قرآن است، تصريح نظام باور مورد پذيرش روشنفکر دينی مستلزم تعيين تکليف معرفتی با آيات قرآن می باشد. در هيچ يک از اين دو حوزه مواضع روشنفکر دينی به طور کامل تصريح نشده است: معلوم نيست چه مقدار از شريعت را، و چه مقدار از آيات قرآن را متعارض با رقبای مدرن آن می داند و معلوم نيست چه مواردی از آنها را کنارگذاشتنی می شمارد

          اصطلاح روشنفکری دينی عمدتاً از اوايل دهۀ هفتاد شمسي، بويژه در پی نشر آثار کلامی عبدالکريم سروش و حلقۀ موسوم به کيان (که هدف ايشان يافتن رويکردهای جديدی به دين و دينداری بود) در ادبيات روشنفکری ايران رواج يافت و پيامد آن درحيطه ی سياسی به "جريان اصلاح طلب" انجاميد که، محمد خاتمي، از سرشناسان آن، دو دوره رياست جمهوری را تجربه کرد. اما ريشه های اين جريان به چند دهه پيش تر، به تلاش های فکری کسانی مانند علی شريعتي، مهدی بازرگان و مرتضی مطهری باز می گردد [1] تفاوت اين حلقۀ جديد روشنفکران دينی با اسلافشان اينهاست که: اين جريان در حيطه ی عملی حکومت جمهوری اسلامی را تجربه کرده و يا در آن مشارکت داشته؛ از جهت نظری آشنايی عميق تری با فلسفه و کلام جديد دارد؛ و در زمانه ای سخن می گويد که جهان بينی علمي، سکولار دموکراسي، حقوق بشر، و اقتصاد بازار آزاد ارزش های غالب و جهانشمول شمرده می شوند.



          چون موضوع بحث من روشنفکری دينی در ايران است، از اينجا به بعد هرجا از دين نام می برم، مقصودم اسلام شيعی است مگر اينکه جز آن تصريح شده باشد. اصطلاح نظام باور را، به همان سياق مفهوم شبکه ی باور کوآين به کار گرفته ام. شبکه ی باور در رويکرد کوآينی همچون منسوجی تنيده شده از باورهای ماست که از باورههای بنيادی مان ? مانند باورهايمان به صدق های رياضی و منطقی ? گرفته تا باورهای علمي، دينی و باورهای زندگی روزمره را در برمی گيرد. با اين استعاره، باورهای اساسی تر ما تارهای مستحکم تر اين منسوج را تشکيل می دهند که در مرکز اين شبکه قرار می دهند؛ و باورهای کمتر بنيادي، تارهای ضعيف تر را تشکيل می دهند که در حاشيه های اين شبکه جای دارند و مستقيماً با جهان تجربه ی حسی در تماس اند. بازنگری در باوری بنيادی تر باشد پس از بازنگری در باورهايی تجربی تر روزمره لازم می آيد. در اينجا برای اختصار کلام از دين به عنوان يک نظام باور/هنجار سخن خواهم گفت که منظور از آن علاوه بر شبکه ی باورهای دينی ? يعنی گزاره هايی که با "است" پايان می يابند (مانند: "محمد پيامبر خدا است"، "خدا قادر مطلق است"، "قرآن وحی خدا است"، و ...) نظام هنجاری دين نيز هست? گزاره هايی تجويزی (مانند: "بايد مطابق شرايطی روزی هفده رکعت نماز خواند"،" قاتل بايد قصاص شود يا ديه دهد"، "مسلمان مرده را بايد پيش از دفن غسل کرد مگر آنکه شهيد باشد"). به بيان ساده تر نظام باور/هنجار دين آن چيزهايی است که يک عالم دينی (آخوند) کلاسيک و متعارف درست می داند. گاهی هم صرفاً واژه ی دين را برای اطلاق به نظام باور/هنجار دين به کار می برم. مقصود اصلی ام از نظام باور مدرن، پذيرش گزاره های علمی و متد تجربی جهت تبيين مسائل دنيوي، و از نظام هنجاری مدرن، دموکراسی مبتنی بر حقوق بشر (= سکولاردموکراسی )، و اقتصاد بازار آزاد است.



          قصد از اين نوشتار پرداختن به بررسی يا تعليل، تاريخ عقايد و وقايع نيست. اين نوشتار پژوهشی تاريخی يا جامعه شناسانه نيست. هيچ پيش فرضی هم در مورد اينکه دين "فی نفسه"، يا مسلمانی "حقيقي" چيست، نخواهم کرد. پاسخ اين پرسش در حيطه ی کلام می گنجد. و اين نوشتار قرار است عمدتاً فلسفی باشد و نه کلامي. پس تنها به توصيف مختصر روايت ها و نگرش های نظری مختلفی می پردازم که مصاديق روشنفکری دينی محسوب می شوند. مسلما اشارات مجملی که به نماينده گان اصلی رويکردها شده، به معنای تلاش برای خلاصه کردن يا نقد انديشه های هيچ يک به طور اخص نيست. هدف اصلي، تحليل مفهومی و فلسفی مختصر رويکردهای عمده ايست که می توانند برسازنده ی هسته های نظری پروژه های روشنفکری دينی باشند. در اين ميان به ويژه به طرح انتقادی رويکرد دين حداقلی يا اصالت تجربه ی دينی می پردازم که عبدالکريم سروش و مصطفی ملکيان مدافعان عمده ی آنند.

          روشنفکری دينی چيست؟

          به دنبال تعريف سرراستی از روشنفکری دينی گشتن بيهوده است. چنان که خواهيم ديد، روشنفکری دينی به يک دسته جهت گيری های فکری اطلاق می شود که، به تعبير ويتگنشتاين، تنها با هم شباهت خانوادگی دارند و فاقد تعريفی واحد، يا نشانگر رويکرد واحدی به مسائل مختلف هستند. اينکه خود کسانی هم روشنفکران دينی شمرده می شوند چندان درصدد ترسيم مرزهای جغرافيای نظری شان نبوده اند، برغلظت هاله ی ابهام حول اين مفهوم ترکيبی می افزايد. شايد بزرگترين وجه مشترکی که ميان روشنفکران دينی بتوان يافت، اين باور است که رويکرد(ها)يی به دين که "مسلمان ماندن" و مسلمانانه زيستن" را ? به درجاتي- در زمانۀ معاصر موجه نمايند، امکان پذير است. موجه به اين معنا که می توان در عين پذيرش برخی ايده ها و بهره گيری از دستاوردهای دنيای مدرن در حيطه های مختلف معرفت بشری ? علم، سياست، حقوق، اقتصاد ? همچنان به نحوی بی تناقض مسلمان باقی ماند. پس يک پرسش عمده ی پيش روی روشنفکر دينی است اين است که مسلماني، يا به بيان کلی تر ديندار بودن، در اين زمانه به چه معناست؟ به باور من مناسب تر است در مورد روشنفکر دينی از تلاش برای آشتی دادن "دينداري" و"باورها/هنجارهای زمانه ی مدرن" سخن گفت تا آشتی دادن "سنت" و "مدرنيته" زيرا، چنان که خواهيم ديد، بسياری از تلاش روشنفکران دينی متمرکز بر ارائه ی روايتی از "دينداري" است که با "سنت" به معنای باور/هنجارهای مستقر امضا شده توسط شريعت، چندان سنخيتی ندارد؛ به علاوه همه ی روشنفکران دينی نيز تمام دستاوردهای مدرنيته را دربست نمی پذيرند.



          شايان ذکر است که برای پرداختن به رويکردهای مصالحه جويانه ی روشنفکران ديني، درنظر داشتن تمايز ميان نظام باور دين و نظام هنجاری آن اهميت دارد. در ادبيات روشنفکران دينی عموماً "شريعت" معادل نظام هنجاری دين به کار می رود، و بسيار از آن سخن گفته اند، اما تمايز اين دو حيطه و پرداختن به نظام باور دين، يا روايت اصلاح شده ای از آن، در نظام فکری روشنفکری دينی معادلاً محل اعتنا نبوده است. اين مطلب می تواند نشانگر غلبه ی دغدغه های کلامی و سياسی بر تدقيق های فلسفی در رويکردهای روشنفکران دينی باشد.



          يافتن دلايل انگيزاننده ی کوشش هايی که در رده ی روشن فکری دينی قرار می گيرند دشوار نيست: دين اسلام، مانند ساير اديان و بيش از همه ی آنها، از زمان شکل گيری خود يک نظام فربه باور/هنجار را ايجاد کرده. اين نظام باور/هنجار در بسياری از موارد با باورها/هنجارهای زمانۀ مدرن ناسازگار است. برخلاف مسحييت که مرجعيت نظام باور/هنجار اش با زلزله های شديد و پياپی معرفتي/سياسی درطی پنج-شش قرن گذشته فروريخته، جوامع اسلامی رخدادهای مشابهی را از سر نگذرانيده اند. هنوز صدق و مشروعيت اسلام، چه در حيطه ی معرفتي، چه حيطه ی سياسی و چه در حيطه ی فرهنگی و حيات فردی به طور جدی و گسترده درجوامع اسلامی به چالش گرفته نشده است.

          برخي، مانند علی ميرفطروس [2] ،در نقد جريان روشنفکری دينی می گويند که خود اصطلاح "روشنفکر ديني" جمع اضداد است زيرا واژه ی روشنفکر، بنا به تعريف، حاکی از آزادانديشی يعنی نفی پذيرش مرجعيتی ورای عقل و تجربه ی بشری برای تبيين مسائل و يافتن پاسخ پرسش هاست، پس نمی توان همزمان هم روشنفکر و هم ديندار بود. اين نقد فرض می گيرد که ديندار بودن شرط کافی برای اين است که شخص مرجعيت دين را در نظام باورهايش بالاتر ازعقل نقّاد بنشاند و در صورت ناهمسازی باورها، باور دينی را مرجح شمارد. و لذا روشنفکر دينی شرط سنتی روشنفکری را ? که تقدم عقل برهمه ی صور ديگر مرجعيت باشد ? نقض می کند. چنين برداشتی را نمی توان به طور پيشينی مسلم انگاشت. ابتدا بايد ديد روشنفکر دينی چگونه می انديشد و نظام باور او تا چه حد همساز و عقلانی است، و آنگاه اين لقب او را ناسازه وار محسوب کرد يا نکرد. اگرپس از چنين کنکاشی به اين نتيجه رسيديم که روشنفکر دينی در انديشه ورزی خود عقلانيت را فدای ايمان دينی می کند، تنها می توان گفت که "روشنفکر" (با دلالت سنتی آن) لقب مناسبی برای او نمی تواند باشد. اما درهرحال، عدم تناسب يک عنوان، به معنای تناقض درونی يک نظام فکری نيست. توجه داشته باشيم که هدف عمده ای که می توان برای روشنفکری دينی ذکر کرد، ايجاد مصالحه ای ميان "مسلماني" و "نظام باور/هنجار مدرن" است. و اگر از اين تلاش سربلند بيرون آيد؛ يعنی بتواند نظام باور/هنجار نوين و همسازی ارائه دهد، مهم نيست که او را چه نام نهيم؛ (مثلاً نوانديش ديني، يا مصلح دينی يا هر برچسب ديگر). مهم اين است که ببينيم که پروژه ی فکری اش به چه نتايجی منجر شده اند و چگونه. اگر پيشاپيش خط فاصل قاطعی ميان روشنفکری عرفی و روشنفکری دينی بکشيم و نظرات هر که را که در مقوله ی روشنفکری عرفی نمی گنجد شايسته ی وارسی و تدقيق نقادانه ندانيم، مرتکب مصادره ی به مطلوب شده ايم. چرا که بدون وارسی پذيرفته ايم که انديشه ی روشنفکر دينی جزمی و ناهمساز است. مسلما چنين رويکردی نيز خود شايسته ی عنوان روشنفکری نيست.

          Comment


          • نگرش های مختلف به تعارضات نظام باور/هنجار مدرن و دين



            در مورد حيطه های ناهمسازی ميان نظام های باور/هنجار مدرن و دين اتفاق نظر وجود ندارد. همين عدم توافق، راه را بر راهکارهای مختلفی برای سازش دادن ميان اين دو نظام می گشايد. به عبارت ديگر، بسته به اينکه شخص مصالحه جو کدام حيطه ها را ناسازگار بداند، می تواند کانون تلاش فکری خود را بر موارد مختلفی متمرکز کند. به علاوه می تواند راهکارهای مختلفی را برای رفع اين ناهمسازی ها پيش گيرد. به اين ترتيب ما با اقسام مختلفی از روشنفکر دينی سروکار پيدا می کنيم. می توانيم چند نگرش زير به عنوان گزينه های پيش روی روشنفکری دينی مطرح کرد:



            2.1. نگرشی که مطابق آن ميان دين و نظام باور/هنجار مدرن (علم،دموکراسي، حقوق بشر و اقتصاد بازار آزاد) ناسازگاری بنيادينی وجود ندارد. چنين رويکردی بس نادر است. چرا که کمتر کسی می پذيرد که آموزه های اسلام، دست کم با حقوق بشری که در اعلاميه ی جهانی حقوق بشر (UDHR,194 درج شده اند کاملا سازگار اند [3].



            2.2. نگرشی که مطابق آن ناسازگاری بنيادينی ميان دين و علم جديد وجود ندارد، اما در عين حال منکر همسازی دين با دموکراسی سکولار و حقوق بشر است و اين دو آخری را مرجح برنظام هنجاری دين می شمارد. مثلا، مهدی بازرگان می کوشيد نشان دهد که ميان فيزيک/نصّ قرآن، بهداشت/طهارت ، تکامل/خلقت تناقضی وجود ندارد، اما حکومت دموکراتيک عرفی را بر حکومت فقيهان ترجيح می داد.



            2.3. نگرشی که مطابق آن ميان اسلام و علم، دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد ناسازگاری بنيادينی وجود ندارد. اما منکر همسازی تمام عيار اسلام با حقوق بشر است. اين ديدگاهی است که "اصلاح طلبان"، به خصوص محمد خاتمی نمونه ی برجسته ی آن هستند ? يا بودند.



            2.4. نگرشی که برآن است که ميان اسلام وعلم و اقتصاد بازار آزاد تعارضی وجود ندارد، اما منکر همسازی اسلام با دموکراسی و حقوق بشر است. در ادبيات سياسی ايران "کارگزاران سازندگي" مثال نوعی اين نگرش اند و البته به ندرت آنها را در زمره ی روشنفکران دينی محسوب می کنند.



            2.5. نگرشی که مطابق آن ميان نظام باور/هنجار متعارف دينی و مدرن، در تمام سطوح ? علم، دموکراسي، حقوق بشر، اقتصاد بازار آزاد ? تعارضات بنيادی و رفع ناشدنی وجود دارد اما بر آن است که می توان رويکردی به دين داشت که به رغم رها کردن بخش عمده ای از نظام باور/هنجارهای دينی به نفع باور/هنجارهای مدرن همچنان شايسته ی لقب مسلمانی بود. اين نگرش نوعاً در آثار متأخر عبدالکريم سروش و نيز در آثار مصطفی ملکيان يافت می شود.



            به جز 2.1 ، همه ی نگرش های فوق، مستلزم رها نمودن بخشی از نظام باور/هنجار دينی به نفع رقيبان نظري/هنجاری مدرن شان هستند. پس يک تفاوت عمده ی روشنفکر دينی با عالم دينی سنتی در اين است که روشنفکر دينی قائل به صحت و ارجحيت تام و تمام نظام باور/هنجار دين در زمانه ی حاضر نيست. نکته ی مهمی که بايد به خاطر داشت اين است که نظام باور/هنجار دين يگانه و فارغ از تأويل و تفسير نيست. اين عدم اتفاق نظر در مورد اينکه موضع ديندارانه در موارد حادی مانند نظام سياسی مطلوب چيست، به ويژه در شرايط امروزی ايران، محل بحث و جدل های بی پايانی بوده است.



            2. راهکارهای پيش روی روشنفکر دينی برای ايجاد مصالحه



            در اينجا، می توان پرسيد روشنفکر دينی پس از پذيرش نياز به بازنگری در نظام باور/هنجار اسلامي، چه راهکارهايی برای توجيه چنان تغيير و تحولاتی در نظام باور/هنجار خود می تواند پيش بگيرد؟



            2.1- فقه پويا

            راهکار اولی که بازنگری نظام هنجاری دين را (صرفاً توسط فقيهان و در حيطه ی احکام اجتماعي/سياسي) مجاز می شمرد، انگاره ی ?فقه پويا? است. به اين معنا که احکام فقهی را نه تنها می توان، بلکه بايد مطابق مقتضيات زمانه مورد بازنگری قرار داد. خود روح الله خميني، بنيانگزار رژيم اسلامی در ايران، نه تنها با اين رويکرد موافق بود، بلکه دربه کار بستن آن پيشگام مراجع شيعه شد. البته آشکار است که در نظر او "مقتضيات زمانه" همواره مترادف با "مصالح عاليه ی نظام" اش بود. با توجه به اينکه در اين راهکار، بازنگری ها اصولاً به صرف دلايل پراگماتيک و با نگاه به درون سنت فقهي، و توسط فقيهان مجاز شمرده می شوند، و نه درجهت حل تعارضات اين سنت به نفع نظام هنجاری مدرن، به ندرت رويکرد ?فقه پويا? مصداق روشنفکری دينی محسوب می شود. و پيروان آن هم عمدتاً در ميان حاکمان فعلی ايران اند.



            2.2 - هرمنوتيک

            راهکار دوم، انگاره ی تأويل پذيری متون مقدس دينی (هرمنوتيک) است که راه را بر طيفی از روشنفکران دينی و متکلمان، مانند عبدالکريم سروش، و به ويژه محمد مجتهد شبستری گشوده است تا بکوشند با اتکا بر اين انگاره، و با الهام از آموزه های متکلمان و فيلسوفان هرمنوتيک انگار مسيحي، زمانمندي، با تأکيد بر خوانش پذيری چندگانه ی متون ديني، قابل بازنگری بودن باورها/هنجارهای مستقر دينی را نتيجه بگيرند. به بيان مجتهد شبستري: " آيا با توجه به مباحث فلسفى متون (هرمنوتيك فلسفى) كه خصوصا در قرن بيستم دامن گسترده است، مى‏توان تفسير معينى از يك متن را تنها تفسير ممكن و درست و معتبر اعلام كرد؟ آيا با توجه به اين مباحث ديگر معنايى براى نص در مقابل ظاهر (آن طور كه گذشتگان تصور مى‏كردند) باقى مانده است؟ هيچ متنى تفسير منحصر به فردى ندارد، از همه متون، تفسيرها و قرائت‏هاى متفاوتى مى‏توان داد . هيچ متنى به اين معنا نص نيست . "[4] .سروش هم مطلب مشابهی دارد: "من در نظريه قبض و بسط كوشيده‏ام تا راز تكثر فهم دينى را توضيح دهم و مكانيسم‏هاى آن‏را بيان كنم . اجمالا سخن در قبض و بسط اين‏است كه فهم ما از متون دينى بالضروره متنوع و متكثر است و اين نوع تنوع و تكثر قابل تحويل شدن به فهم واحد نيست و نه تنها متنوع و متكثر است، بلكه سيال است ." [5] شرح و نقد تفصيلی رويکرد هرمنوتيک در اين مجمل ميسر نيست. تنها چند نکته را بايد در نقد رويکرد به اصطلاح هرمنوتيکی خاطر نشان کرد:



            الف) اين که "هيچ متنی تفسير منحصر به فردی ندارد"، ادعايی گزاف می نمايد. تصور کنيد که آيا اين گزاره را می توان در مورد متن راهنمای استفاده ی يک جاروبرقي، يا يک مقاله ی رياضي، يا گزارش وضعيت امروز بازار بورس نيز صادق دانست؟ "متن" در اين رويکرد صرفاً می تواند بر متونی اطلاق شود که قرار نيست چيزی در مورد امور عالم عينی بيان کنند. متونی مانند رمان ها، شعرها، و نقد ادبي. اما اگر متون دينی در رده ی متون ادبی قرار می گيرد، يعنی متونی که مقصود از آنها ارائه ی "گزاره های صدق" يا "عينيت" نيست، نمی توان ادعا کرد گزاره هايی از متن دينی که ظاهرا گزاره های معرفتی هستند، مانند اينکه "قيامت وجود دارد" چيزی در مورد دنيای واقع می گويد. اما اين گزاره ها باورهای مرکزی شبکه ی باور دينی محسوب می شوند و باور به آنها به اندازه ی باور به همه ی گزاره های عينی ديگر، درست به شمار می آيند. برای يک ديندار، باور به اينکه "قيامت وجود دارد" به همان اندازه ی باور به اينکه " اکنون در آبان سال 1384 احمدی نژاد رئيس جمهور ايران است" صادق است. پس قاعدتاً يک متفکر مؤمن به "صادق بودن" باورهای دينی اش، نمی تواند رويکرد هرمنوتيک را پيشه کند.



            ب) برای يک روشنفکر عرفی ، متون مقدس ديني، از جمله قرآن، هيچ ترجيح معرفت شناختی بر ديگر متون ندارند. بنابراين در نظر او خوانش های جديدی هم که به لطايف الحيل هرمنوتيک حاصل شود، اعتباری کمتر يا زياد تر از خوانش های سنتی نخواهند داشت. به بيان ديگر، نظام باور/هنجاری که قرار است متکلم هرمنوتيک گرا به عنوان خوانش هرمنوتيکی جديد از متون مقدسه اش پيش نهد، با همان ميزانی سنجيده می شود که نظام باور/هنجار سنتي. در نتيجه اگر به خارج از حوزه ی کلامی دينداران برويم، تنها بروندادهای اين رويکرد است که قابل اعتناست و محل بحث، و نه روش شناسی رسيدن به خوانش جديد. علاقه ی غيرمتکلمان معطوف به ميزان همسازی خوانش جديد با باور/هنجارهای مدرن است. خارج از حوزه ی کلام، متدولوژی هرمنوتيک محل سؤال نيست.



            ج) شايد بتوان گفت رويکردی که توسط مجتهد شبستری به عنوان رويکرد هرمنوتيکی مطرح می شود، در واقع چيزی جز تعبير شيک تری برای همان ?فقه پويا? نيست، گيريم که ?پويايي? آن بيشتر باشد. به قول محمد رضا نيکفر "مجتهد شبستری فقط مي‌خواهد تا آن حد با پيش‌فهم‌های دركِ حوزوی دربيفتد كه حوزويان به دو چيز پی ببرند: جهان در حركت است و پرسشهای تازه‌ای مطرح است كه پاسخهای تازه‌ای را مي‌طلبند."[6] باز هم به قول نيکفر، برای پرداختن به رويکرد هرمنوتيکی اصيل " مفسر بايد بتواند ?من? بگويد، ?منِ? وی از شخصيتی برخوردار بوده و فهمِ منفصل نداشته باشد، يعنی با مغزِ خود بينديشد نه با مغزِ مرجعهای اقتدار و احترام در سنت. ۲. مفسر بايد هر متنی را فقط متن بداند، يعنی دارای نويسنده، نگاشته‌شده با فكری خاص، به قلمی خاص، خطاب به مخاطبانی خاص، در روزگاری خاص. ۳. مفسر بايد مفهومِ تاريخ را بفهمد و عمقِ تحولی به نام عصر جديد را درك كرده باشد. و سرانجام آنكه ۴. آزادی بيان داشته باشد و دگر?گويي، چون اگر آزادی بيان نباشد سنت نيز از ترس رازهايش را برملا نخواهد كرد و همچنان به همان زبانی سخن خواهد گفت كه تاريخ بدان تحميل كرده است. در بالا شرطِ اساسی را اين‌گونه بيان كرديم: هرمنوتيك دگرانديشی است و مفسرِ هرمنوتيك‌وَرز در درجه‌ی نخست با دگرانديشی فاشگويش معرفی مي‌شود."[7]



            ج) اگر دل در گرو ايمانی لايزال نداشته باشيم، معقول تر و معمول تر آن است که هنگامی که با متنی حاوی تناقض گويی های منطقي، خرافه ها، و احکام غيرانسانی مواجه می شويم، به جای توسل به لطايف الحيل برای پيچاندن آن اباطيل به نحوی که قابل پذيرش باشد، يا دست کم بطلان يا شناعت آن کمتر انگشت نما باشد، به راحتی مرجعيت را از آن متن سلب کنيم. روشنفکر عرفی هيچ نيازی نمی بيند برسر تأويل هرمنوتيکی متنی کهن عرق بريزد تا بلکه از آن نتايجی بگيرد که به راحتی در دسترس فهم متعارفی امروزی اش است.

            Comment


            • مرجع تشخيص امروزين دانستن يک دسته هنجارهای شريعت و منقضی يا غيرلازم دانستن بقيه چيست؟ برای مثال چگونه می توان تشخيص داد که نماز خواندن يا شراب نخوردن جزو شروط ضروری کسب تجربه ی دينی هستند يا نه. آيا به يک طبقه ی روحانی جديد برای صدور چنين فتواهايی نياز است؛ بايد رأی گيری عمومی کرد؛ يا تشخيص خود فرد مرجع نهايی است؟



              دوگزينه ی اول، يعنی ايجاد يک طبقه يا صنف روحانی جديد، يا رأی گيری در مورد تعيين احکام منقضی و غير منقضی را به سختی کسی جدی می گيرد. اما اگر گزينه ی سوم را در نظر بگيريم و مرجع نهايی تصميم گيری دراين موارد را ? به مدلول "راه های رسيدن به خدا به عدد آدميان است"- خود شخص بدانيم، هيچ معيار عينی برای ديندار خواندن کسی باقی نمی ماند. همين قدرکافی است که شخص، هر قدر هم که به تعبير متعارف نامنزه و منحرف باشد، باور داشته باشد که در "صراط مستقيم" شخصی اش به سوی خدا گام برمی دارد، بايد از او پذيرفت که چنان می کند. درواقع نتيجه ی انگاره ی سراسر سوبژکتيو "صراط های مستقيم" اين است که هيچ گونه نظام هنجاری مشترکی را نمی توان ميان دينداران مفروض داشت. اما پيامد منطقی چنين رويکردي، يک هرج و مرج تمام عيار هنجاری است. به اين ترتيب مناقشه در مورد مصاديق "ديندار" يا "مسلمان" عبث خواهد شد. و اگر ندانيم "دينداري" به چه می ماند، هر نسخه ای که برای آشتی دادن "دينداري" با زمانه ی معاصر بدهيم ، تنها بيان يک ترجيح شخصی خواهد بود. بيانی در سطح بيان رنگ يا ميوه ی مطلوب خود. پس به نظر می رسد حتی يک ديندار حداقلی هم بايد در چارچوب يک نظام هنجاری ? هرقدر هم که حداقلی باشد ? بازشناسی شود. به بيان ديگر بايد نظام های هنجاری يا استراتژي(هايي) وجود داشته باشند که در کسب تجربه ی دينی کارآمدتر از بقيه باشد (باشند).



              به اين ترتيب اين پرسش حاد نزد نظريه پردازان دين حداقلی گشوده می ماند که نقش نظام هنجاری دين، يا شريعت، را در چارچوب نظری شان تصريح کنند. در هر حال، اگر دورانداختن کل شريعت را برای ديندار حداقلی يک گزينه ی محتمل به حساب نياوريم و از مشکل تعيين مرجعيت تصميم گيری در مورد هنجارهای مقبول برای امروز هم صرف نظر کنيم ، در پاسخ به اين پرسش چند گزينه را می تواند در نظر گرفت:



              الف) هنجارها يا احکام دورانداختني، کل هنجارهای اجتماعی اسلام به و برخی هنجارهای فردی اند.

              ب) هنجارهای دورانداختنی فقط کل هنجارهای اجتماعی اسلام اند.

              ج) هنجارهای دورانداختنی برخی از هنجارهای اجتماعی و برخی هنجارهای فردی اسلام اند.

              د) هنجارهای دورانداختنی برخی از هنجارهای اجتماعی اسلام اند.

              ه) هنجارهای دورانداختنی برخی از هنجارهای فردی اسلام اند.



              با توجه ابهامی که دربيان انضمامی آموزه ی دينداران حداقلی وجود دارد، به نظر می رسد گزينه های (الف) تا (د) فوق را می توان پاسخ های محتمل دانست. در هر حال، اگر قرار است که اين رويکرد ظاهراً انقلابی و نوانديشانه چيزی ورای لفاظی های بی محتوا باشد، بايد از حامی آن انتظار داشت که گزينه ی مورد نظر خود را با مصاديق انضمامی آن صريحاً اظهار کنند. ممکن است روشنفکر حامی اصالت تجربه ی دينی از اين درخواست چنين شانه خالی کند که "من در جايگاه فتوا دهی در مورد صواب و خطا بودن هنجارهای متعارف دينی نيستم. هدف من تأکيد بر اين است که تمامی اين نظام هنجاری جز ابزاری برای کسب تجربه ی دينی نيست". بی محتوايی چنين آموزه ای را می توان با مقايسه با اين بيان متناظر روشن کرد:" من در جايگاه فتوا دهی در مورد هنجارهای متعارف ورزشی نيستم. هدف من تأکيد بر اين است که تمامی اين نظام هنجاری جز ابزاری برای کسب تجربه ی ورزشی نيست." واضح است که انگشت نهادن بر اهميت حصول يک حالت سوبژکتيو مفروض، بدون تبيين فرآيندهای حصول يا افرايش احتمال حصول آن سراسر پوچ است.



              پس يک نقص نظری عمده ی رويکرد دين اصالت تجربه ی دينی به تبيين اش از نظام هنجاری دين مربوط می شود. روشنفکر دينی معتقد به اصالت تجربه ی دينی می پذيرد که بخش قابل توجهی از نظام باور/هنجار دينی با نظام باور/هنجار مدرن سازگار نيست. در دينداری حداقلی لازم نيست همه ی هنجارها از دين اخذ شوند، بلکه می توان از برخی دستاوردهای هنجاری مدرن نيز بهره جست. اين رويکرد برای رفع تناقض نظام هنجاری مدرن با نظام هنجاری سنتی اسلام، انگاره ی ارجحيت تجربه ی دينی بر شريعت را پيش می کشد و با اين مانور کلامی می کوشد که ناهمسازی نظام های هنجاری مدرن و دين، و جايگزين کردن قدری از اولی به جای دومی را به حال دينداری مهلک نشمارد. اما روشنفکر دينی حداقلی ما برای حل تعارض نظام باور مدرن با نظام باور سنتی دين اش چه می تواند بکند؟ معضل دوم، و چه بسا حادتر اين رويکرد به تبيين آن از نظام باور اسلام مربوط می شود.



              مسلماً اسلام نظام باوری هم دارد. اسلام فقط مجموعه ای از ?بايد و نبايد ها? نيست، بلکه چيزهايی هم در مورد دنيا می گويد که عمدتاً جز بازتاب باورهای مردمان زمانه ی کتابت قرآن نيست : که خدا جهان را در شش روز آفريده است [8]؛ که آسمان سقفی بر زمين است که دريچه هايی دارد[9]؛ که موجود معينی به نام جن وجود دارد[10]؛ که نطفه ی انسان از علقه (خون بسته) تشکيل می شود[11]؛ که مورچه ها با هدهد حرف می زنند [12] ، و... بسياری مطالب ديگر که امروزه به کار داستان های کودکانه يا، در حالت محترمانه تر، اسطوره شناسی و دين شناسی تطبيقی می آيند. در ذکر همين مطالب هم همسازی کامل در قرآن وجود ندارد. مثلاً در يک جای قرآن گفته می شود الله ابتدا آسمان را خلق کرد و در جای ديگر گفته می شود که اول زمين خلق شده است. [13] اين تناقضات منطقی در قرآن نادر نيستند. [14]



              بخش هايی صرف نظر نکردنی از مطالب واقع نمايی که در قرآن بيان شده با معارف علمی امروزين ما (درفيزيک، کيهان شناسی و زيست شناسی و ...) در تعارض رفع نشدنی است. موارد تناقضات منطقی هم در قرآن کم نيست. روشنفکر دينی با اين همه اباطيل و تناقضات چه می تواند بکند؟



              به نظر می رسد مسئله ی غامضی پيش روی او گشوده است: از يک طرف اگر نادرستی برخی گزاره های معرفتی ابطال پذير قرآن را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، درانطباق با نظام باور امروزين نپذيرد، نشان داده که نظام باورمدرن را بدون هيچ ترجيحي، جز ايمان خود به درستی نظام باور ديني، انکار کرده است. اين رويکرد را جز جزميت فکری نمی توان نام نهاد. اما اگر روشنفکر دينی ادعای ترک جزميت را دارد اين راه حل مناسبی برايش نيست . از طرف ديگر اگر باطل بودن اين گزاره ها را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، بپذيرد بايد زحمت تبيين چرايی وجود اين اباطيل و تناقضات در متن مقدس اش را بر خود هموار کند. باری که به منزل رسانيدن اش آسان نيست. البته قرار نيست در اين نوشتار به بحث های مطول کلامی بپردازم، تنها فهرست وار به چند تبيين رايج پيش روی روشنفکر دينی و نقد آنها اشاره می کنم:

              Comment


              • مسلماً اسلام نظام باوری هم دارد. اسلام فقط مجموعه ای از ?بايد و نبايد ها? نيست، بلکه چيزهايی هم در مورد دنيا می گويد که عمدتاً جز بازتاب باورهای مردمان زمانه ی کتابت قرآن نيست : که خدا جهان را در شش روز آفريده است [8]؛ که آسمان سقفی بر زمين است که دريچه هايی دارد[9]؛ که موجود معينی به نام جن وجود دارد[10]؛ که نطفه ی انسان از علقه (خون بسته) تشکيل می شود[11]؛ که مورچه ها با هدهد حرف می زنند [12] ، و... بسياری مطالب ديگر که امروزه به کار داستان های کودکانه يا، در حالت محترمانه تر، اسطوره شناسی و دين شناسی تطبيقی می آيند. در ذکر همين مطالب هم همسازی کامل در قرآن وجود ندارد. مثلاً در يک جای قرآن گفته می شود الله ابتدا آسمان را خلق کرد و در جای ديگر گفته می شود که اول زمين خلق شده است. [13] اين تناقضات منطقی در قرآن نادر نيستند. [14]



                بخش هايی صرف نظر نکردنی از مطالب واقع نمايی که در قرآن بيان شده با معارف علمی امروزين ما (درفيزيک، کيهان شناسی و زيست شناسی و ...) در تعارض رفع نشدنی است. موارد تناقضات منطقی هم در قرآن کم نيست. روشنفکر دينی با اين همه اباطيل و تناقضات چه می تواند بکند؟



                به نظر می رسد مسئله ی غامضی پيش روی او گشوده است: از يک طرف اگر نادرستی برخی گزاره های معرفتی ابطال پذير قرآن را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، درانطباق با نظام باور امروزين نپذيرد، نشان داده که نظام باورمدرن را بدون هيچ ترجيحي، جز ايمان خود به درستی نظام باور ديني، انکار کرده است. اين رويکرد را جز جزميت فکری نمی توان نام نهاد. اما اگر روشنفکر دينی ادعای ترک جزميت را دارد اين راه حل مناسبی برايش نيست . از طرف ديگر اگر باطل بودن اين گزاره ها را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، بپذيرد بايد زحمت تبيين چرايی وجود اين اباطيل و تناقضات در متن مقدس اش را بر خود هموار کند. باری که به منزل رسانيدن اش آسان نيست. البته قرار نيست در اين نوشتار به بحث های مطول کلامی بپردازم، تنها فهرست وار به چند تبيين رايج پيش روی روشنفکر دينی و نقد آنها اشاره می کنم:



                تبيين اول. استعاری بودن گزاره های ظاهرا نادرست متن مقدس:

                قرآن يک کتاب علمی نيست، و اشاراتی که ممکن است در نظر نخست گزاره های علمی محسوب شوند را در واقع بايد درقالب استعاره يا در بازی زبانی شعر و ادبيات فهميد و نه در بازی زبانی علوم فيزيکي.

                ايراد: اما چرا خدا به استعاره هايی گمراه کننده متوسل شده؟

                جواب: اولا، در کار خدا چون و چرا نمی توان کرد، درثاني، چه بسا قصد خدا "حيرت افکني" بوده باشد.[15]

                ايراد: اما در زمان ?نزول وحي? ، برای مردم چندان شگفت آور نبود که جهان در شش روز خلق شده باشد يا مورچه ها حرف بزنند. آيا مقصود ذات باری از "حيرت افکني"، به دردسر انداختن نسل های بعد، به خصوص روشنفکران دينی بوده است؟ به علاوه، آيا الله ناچار بوده علاوه بر تناقض گويي، با بيان گزاره های نادرست هم "حيرت افکنی کند؟

                جواب: ...؟؟؟



                تبيين دوم: امکان تحريف:

                غالب قرآن کلام خداست، اما امکان وجود تحريف هايی در آن منتقی نيست؛ اين گزاره های نادرست هم می توانند از جمله ی آن تحريف ها باشند.

                ايراد. وقتی اصل تحريف ناپذيری قرآن نفی شود، چه تضمينی وجود دارد که علاوه بر گزاره های ابطال پذير نادرست، برخی گزاره های ابطال ناپذير آن مانند اينکه "خدايی جز خدای يگانه نيست" يا "محمد آخرين پيامبر خداست" نيز تحريف شده و لذا نادرست نباشند؟

                جواب ...؟؟؟



                تبيين سوم: قرآن برداشت پيامبر از دين است:

                درست است که مدعاهای معرفتی قرآن بازتاب نظام باور زمانه اش بوده است. اما اين تعجب برانگيز نيست، چون قرآن کلام خدا نيست، بلکه بيان پيامبر از تجارب دينی اش است. درست است که محمد ازخدا وحی دريافت می کرده و آنها را بدون تحريف بيان می نموده، اما اين وحی شامل درس های فيزيک و شيمی و زيست شناسی نبوده است. احتمالاً برای خدا هم نظام باور بشر چندان اهميتی نداشته است، زيرا نظام باور ربطی به گستراندن تجربه ی دينی که مقصود اصلی وحی است، ندارد.

                ايراد: اگر چنين فرض کنيم که نظام باور درست نقشی ضروری در دينداری ندارد، با توجه به اينکه قبلا هم در رويکرد اصالت تجربه ی ديني، شريعت يا نظام هنجاردينی را از حيز انتفاع انداختيم، پس چيزقابل بيانی باقی نمی ماند که برای کسب تجربه ی ديني، و دينداری مهم باشد.

                جواب ...؟؟؟



                تبيين چهارم: امکان معجزه

                اگر بپذيريم که نزد خدا همه چيز ممکن است می توان گفت اگر ما در متن قرآن گزاره هايی را باطل می يابيم، به معنای نادرستی آن گزاره ها نيست. خدا قدير است، لذا به خوبی می تواند دنيا را حقيقتاً در شش روز خلق کرده باشد، اما شواهد را چنان پيش روی ما چيده باشد که عقل تجربی مان ما را به پذيرش درستی نظريه هايی مانند تکامل يا بيگ بنگ سوق دهد. حتی منطق هم حدی بر قدرت خدا نمی نهد، خدا می تواند سنگی چنان سنگين خلق کند که نتواند بلند کند، يا کاری کند که دوخط موازی همديگر را قطع کنند. و هکذا می تواند آيه هايی متناقض نازل کند.

                ايراد. به تبيينی که صدق های تجربی را نمی پذيرد هيچ ايرادی با رويکرد تجربي؛ و به تبيينی که صدق های منطقی را نمی پذيرد هيچ ايراد منطقی نمی توان گرفت.



                خلاصه و نتيجه گيري



                آموزه های اسلام به دو مقوله ی مجزای نظام باور و نظام هنجار آن قابل تقسيم اند. در هر دو مقوله ميان آموزه های اسلام و آموزه های مدرن تعارضاتی عمده و رفع نشدنی وجود دارد. روشنفکر ديني، يا هرکسی که درصدد عقلانی کردن ايمان خود به آموزه های اسلام است، بايد به نحوی تعارضات نظام باور/هنجار اسلام با نظام باور/هنجار مدرن را از ميان بردارد. رفع اين تعارضات در وحله ی اول مستلزم تصريح باورها و هنجارهايی است که به زعم مصالحه جو رفع نشدنی اند و در وحله ی دوم بايد به توجيه دلايل خود برای نفی يا اخذ مواضع يکی از دو طرف تعارض بپردازد. پس اگر قرار باشد روشنفکری دينی بتواند نظام فکری همساز و بی ابهامی داشته باشد، ناچار است موارد ناهمسازی باور/هنجارهای اسلامی را با نظام باور/هنجار مدرن تصريح کند. اين تصريحات در دو حوزه انجام می گيرد: (1) تعيين کل تعارضات هنجاري؛ و (2) تعيين کل تعارضات نظام باور دينی با نظام باور مدرن. از آنجا که نظام هنجاری اسلامی در فقه، يا شريعت، تبلور يافته، تحقق (1) مستلزم تصريح دقيق جايگاه شريعت در نظام هنجاری مورد پذيرش روشنفکر دينی است. از سوی ديگر، چون کانون نظام باور اسلام متن قرآن است، تصريح نظام باور مورد پذيرش روشنفکر دينی مستلزم تعيين تکليف معرفتی با آيات قرآن می باشد. در هيچ يک از اين دو حوزه مواضع روشنفکر دينی به طور کامل تصريح نشده است: معلوم نيست چه مقدار از شريعت را، و چه مقدار از آيات قرآن را متعارض با رقبای مدرن آن می داند و معلوم نيست چه مواردی از آنها را کنارگذاشتنی می شمارد. تنها زمينه ای از موارد هنجاری کنار گذاشتنی که در مورد آن اتفاق نظر نسبی وجود دارد، پذيرش ارجحيت انواعی از دموکراسی بر حکومت حاکم دينی (با مدل فعلی جمهوری اسلامي) است ? موردی که جزو هنجار های دينی بودن آن خود محل مناقشه است. چنان که ديديم در مورد نظام باور روشنفکر دينی اين ابهامات بسی افزون تر و امکان حل تعارض بسی دشوارتر می نمايد. تا اين ابهامات و تعارضات فلج کننده تصريح و رفع نشوند امکان ندارد بتوان پروژه ی روشنفکری دينی را حقيقتاً عقلانی و موفق دانست. در اين شرايط، روشنفکر دينی ميان آخوندی که نوعی جامعه ی دموکراتيک را به جمهوری اسلامی ترجيح ميدهد، و روشنفکری عرفی که جز انگاره ی يک خدای دئيستی يا عرفانی همه ی پوست و استخوان دين را بيرون ريخته در نوسان است.

                Comment


                • دين چيست و جايگاه آن در تاريخ جامعه بشري كدام است؟ بدون درك درست از اين مساله، مبارزه عليه ستم و استثمار؛ مبارزه عليه تقسيم جامعه به غني و فقير، به بالا دست و فرودست؛ و بناي جامعه اي نوين بر خاكستر جامعه طبقاتي، ممكن نيست. هر فرد انقلابي بايد درك عميقي از مسائل مربوط به دين و نقش آن در تاريخ داشته باشد تا بتواند به پي ريزي راه رهائي همه جانبه و كامل توده هاي مردم خدمت كند.

                  چرا؟ چون دين، جهان موجود و كاركرد آن را تحريف مي كند و وارونه جلوه مي دهد؛ ذهن توده هاي مردم را به بن بستهاي تاريك مي كشاند. آنها براي لحظه اي فرار از رنجها، دلهره ها و دهشتهاي جامعه طبقاتي به دين معتاد مي شوند.

                  در جهان امروز طبقات حاكم و بطور كل طبقات استثمارگر از دين براي استمرار بخشيدن به سلطه خود استفاده مي كنند. آنان براي حفظ سلطه خود بر طبقات فرودست، براي پا برجا نگاه داشتن اوضاعي كه مساعد حال طبقات ستمگر است، از دين استفاده مي كنند. دين داراي خصلتي است كه به آنان امكان چنين استفاده اي را مي دهد.

                  بخشهائي از توده هاي مردم براي مقاومت در برابر ستم، به عقايد مذهبي متوسل مي شوند. اما دين ذاتا قادر نيست راه رهائي را به آنان نشان دهد و كمك كند كه شرايط فلاكت بار خود را تغيير دهند. اين حقيقت مهمي است كه مردم كشور ما در بيست سال گذشته آن را از نزديك تجربه كردند. دين سازمان يافته همواره براي تقويت موقعيت ستمديدگي توده هاي مردم استفاده مي شود؛ بندگي و تسليم به وضعيت موجود را برايشان موعظه مي كند و وعده زندگي بهتر در "آن دنيا" را مي دهد. اما چيزي به نام "آن دنيا" وجود ندارد. لنين گفت كه هر نظم اجتماعي ارتجاعي به دو چيز نياز دارد: جلاد و روحاني! آنها دست در دست يكديگر كار مي كنند. استفاده سيستماتيك و همه جانبه جمهوري اسلامي از دين بعنوان ابزار سركوب و تبليغ تبعيت برده وار از دولت، رواج خرافه و سنن و باورهاي عقب مانده، گواه حرف لنين است. جمهوري اسلامي عريان تر از هر رژيمي نقش جلاد و روحاني را به هم آميخت و بيشترين استفاده را از هر دو كرد.



                  آموزه هاي مذهبي غير علمي و تخيلي است و بايد به نقد كشيده شود

                  ما بايد آموزه هاي مذهبي را رد كنيم. زيرا باورهاي مذهبي، خيالي و غير واقعي است. اما همه توده هاي كارگر و زحمتكش كه عليه نظامهاي ارتجاعي بر مي خيزند بر اين امر آگاهي ندارند. آگاه كردن آنان به اين مسئله بخشي از ياري رساندن به آنهاست كه بتوانند طبقات استثمارگر و ستمگر را در هر لباسي بشناسند و مبارزه خود را عليه آنان هر چه آگاهانه تر و پيروزمندانه تر به پيش ببرند. آنان را بايد به ماهيت ستمگرانه كليه اديان و مذاهب و به غير واقعي بودن جهان بيني مذهبي، آگاه كرد.

                  اعتقادات مذهبي مانع از آن مي شود كه توده هاي مردم، جهان و هستي را آنطور كه هست بشناسند. مانع از آن ميشود كه مردم شناخت صحيحي از نيروهاي محركه طبيعت و جامعه پيدا كنند. بدون شناخت درست، هيچ چيز را نميتوان عوض كرد: نه ميتوان نيروهاي مخرب طبيعت را به نفع زندگي انسان مهار كرد؛ و نه ميتوان ستم و استثمار را از جامعه جاروب نمود و به زباله داني تاريخ انداخت.

                  دين به ما چه مي گويد؟ مي گويد موجودات و نيروهائي در جهان هستند كه بشر هرگز نميتواند به درك و فهم آنها دست پيدا كند. بنابراين، بشر هميشه بايد خود را تابع اين موجودات و نيروهاي ماوراء الطبيعه كند. در اديان يكتاپرست اين نيروي ماوراء الطبيعه، خداست. دين به ما مي گويد كه تنها راه كامل شدن انسان آنست كه دستورات اين نيروي ماوراء الطبيعه را اجرا كند. دستورات اين نيروي ناشناختني و دست نيافتني "آسماني" از چه طريق به ما صادر مي شود و تفسير مي شود؟ از طريق واسطه هاي زميني كه رهبران مذهبي خوانده مي شوند. اين تضاد لاينحلي براي كليه اديان جهان است كه همواره آن را دچار بحران ميكند. زيرا توده هاي مردم با هشياري اين تضاد را پيش مي كشند و حقيقت احكام مذهبي را مورد شك قرار مي دهند.

                  كليه احكام مذهبي در تمامي اديان، اساسا غلط و غير واقعي هستند. اما همه مذاهب بطرز خنده دار و مسخره اي معتقدند كه مذاهب ديگر بغير از مذهب خودشان، پر از دروغ و فريب است. البته حق با همه آنان است! اغلب آدمها براحتي قبول مي كنند كه ادعاهاي مذاهب ديگر واقعي نيستند، اما قبول نمي كنند كه ادعاهاي مذهب خودشان (معجزه ها، وحي ها و غيره) فريب و توهم و ياوه است. مي گويند "مذاهب ديگر" مبتني بر كلام وحي شده خداوند نيست بلكه اختراع و تخيل بشر است؛ و همه آنها راست مي گويند.

                  بزرگترين حكم مذهب، يعني وجود يك نيروي "الهي"، از همه غير واقعي تر و خيالي تر است. موجود يا نيروي "الهي"، وجود خارجي ندارد. واقعيت و هستي هيچ نيست مگر ماده متحرك كه اشكال بي نهايت گوناگون به خود مي گيرد. در اين جهان هيچ چيزي موجود نيست كه بشر نتواند از آن شناخت بدست آورد. البته در هر مقطع زماني معين از تاريخ بشر، ما خيلي چيزها را نمي دانيم اما دير يا زود با گذشت زمان و ترقي دانش بشر به شناخت از آنها نائل خواهيم آمد. آيا تاريخ بشر به اندازه كافي اين را به ما نشان نداده است؟ تاريخ بشر سير ترقي از ندانستن به دانستن، از جهل در مورد امور طبيعت و جامعه به شناخت از آنها بوده است. بزرگترين مانع مقابل ترقي سريعتر دانش بشر، سلطه ستم و استثمار بر جهان است. وجود تمايزات طبقاتي در ميان انسانها، بزرگترين مانع پيشرفت سريعتر دانش بشر است. با رها شدن بشر از قيد اين نظام طبقاتي در كل جهان، شناخت بشر در مدت كوتاهي ميليون بار بيشتر ترقي خواهد كرد.

                  چگونه اديان بر جوامع مسلط شدند و پا بر جا ماندند؟

                  اغلب مي شنويم كه "كشور ما كشوري اسلامي است". انگار كه از روز ازل اينطور بوده است. خير! مطالعه تاريخ، علل غلبه اديان مختلف در نقاط مختلف جهان را بخوبي نشان مي دهد. مثلا در هر كجاي جهان كه مسيحيت و اسلام غالب است، اين موقعيت به ضرب شمشير و پيروزي در جنگ و اشغالگري برقرار شده است. هر جا كه زور يكي بر ديگري چربيد، آن دين غلبه كرد. مسيحيت گسترش يافت چون امپراطوري رم آن را بعنوان دين رسمي خود اتخاذ كرد و هر كجا كه لشگريان رم غلبه كردند، مسيحيت نيز دين غالب شد. ماركس در آثار متعدد خود توضيح ميدهد كه چگونه در امپراطوري رم، اديان كهن جاي خود را به مسيحيت دادند: "سقوط اديان كهن، سقوط دول كهن را سبب نشد. بلكه اين سقوط دول كهن بود كه موجب سقوط اديان كهن شد." (نقد فلسفه حق هگل نوشته ماركس)

                  مستعمره چي هاي اروپائي نيز هر جا را به اشغال خود درآوردند، مسيحيت را به اهالي آنجا تحميل كردند. مثلا غلبه مسيحيت در ميان سرخپوستان بومي قاره آمريكا به پشتوانه جنگهاي استعمارگرانه بيرحمانه اسپانيائي ها امكان پذير بود. اسلام نيز وقتي رونق گرفت كه يك دين كشورگشا شد و تا آنجا كه شمشيرش بريد، پيش رفت. تبديل شدن مسيحيت و اسلام به ادياني با نفوذ اصلا "مقدر" نبود. اينها نيز مانند هزاران دين ديگر مي توانستند به خاموشي بگرايند، يا بعنوان باور گروهي كوچك از انسانها باقي بمانند. مسيحيت و اسلام به دليل آنكه به بازوي مذهبي امپراطوريهاي قدرتمندي تبديل شدند، توانستند به اديان پر نفوذي تبديل شوند. اگر محمد و پيروانش، دشمنان خود را در نبردهاي گوناگون مغلوب نكرده بودند، اسلام به مثابه يك فرقه كوچك در بخشي از عربستان باقي مي ماند يا كم كم اضمحلال يافته و از بين مي رفت. در همان دوره كه اسلام ظهور كرد، امپراطوريهاي رم و ساساني در جريان جنگهاي پياپي با يكديگر تضعيف شده و رو به سراشيب نهاده بودند. به اين ترتيب "خلاء قدرت" بوجود آمده بود. در چنان شرايطي بود كه امپراطوري اسلام توانست سربلند كند و نفوذ و سيطره خود را در بخشهاي نسبتا وسيعي برقرار كند. اگر چنان شرايطي نبود، بعيد بود كه اسلام بتواند به يك نيروي سياسي و مذهبي قوي در جهان تبديل شود. اگر در اوائل قرن چهارم ميلادي، امپراطوري رم مسيحيت را به عنوان دين امپراطوري خود اتخاذ نكرده بود، تبديل آن به ديني چنين با نفوذ در جهان بسيار نامحتمل بود.

                  اين اديان قدرتمند همواره از طريق عملكرد سيستماتيك دولتهاي ارتجاعي در عرصه ايدئولوژي پا بر جا مانده اند. نزديك به سه هزار سال است كه طبقات حاكمه ارتجاعي با استفاده از قدرت دولتي بطور سيستماتيك عقايد مذهبي را در مغز مردم فرو كرده اند. دليل مذهبي بودن اكثر مردم جهان اينست و نه اينكه گويا خداوند مهر اين مذهب را در دل آنان جاي داده، يا اينكه مذهب نماينده حقيقت است و به اين دليل در قلب مردم جاي مي گيرد.

                  كليه دولتهاي ارتجاعي در جهان (چه دولتهاي كشورهاي سرمايه داري پيشرفته مانند آمريكا و چه دول كشورهاي عقب مانده مانند ايران) همواره مذهب غالب را تقويت مي كنند. حتي در كشورهائي مثل آمريكا كه دين و دولت از هم جدا هستند، دين غالب از پشتوانه طبقات حاكمه برخوردار است و طبقات ثروتمند آن را تقويت مي كنند. آنها از دين به عنوان يكي از سلاحهاي حفظ ثبات حاكميت خود استفاده مي كنند. هزاران سال است كه عقايد مذهبي و خرافه به طرق گوناگون تشويق شده و در شالوده جامعه بافته شده است. به همين جهت براي خيلي ها تصور اينكه دين صرفا در مقطع معيني از تاريخ جامعه بشري بوجود آمده و در مقطع معيني از تاريخ بشر از ميان مي رود، مشكل است.

                  تازينامه و بقيه كتابها وحي منزل نيستند، بلكه اختراع خود بشر مي باشند. هر كدام از اين كتابها را ورق بزنيم مشاهده مي كنيم كه پر از مطالب غلط است. مطالبي كه غلط بودن آنها در زمان خودشان معلوم نبود اما به مرور زمان، غلط بودن آنها توسط علم و تجربه تاريخي ثابت شده است. علت غلط بودن "كتب مقدس" اينست كه اينها نه كلام خداي بي مكان و زمان، بلكه محصول خود بشر است و نمايانگر سطح شعور و تخيلات وي در آن زمان مي باشد. مثلا تصويري كه تازينامه از آسمان بدست مي دهد، چتري است بالاي زمين كه خدا آن را با دست نگاهداشته تا نيفتد. اين خود نشان مي دهد كه تازينامه كلام خداي مفروضي كه از طريق جبرئيل به محمد ديكته شده نيست؛ بلكه كلام خود محمد است. در واقع تازينامه بيان فهم خود محمد است. و فهم محمد به نوبه خود بيان جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و سطح شناختي كه از جهان و كهكشان در نزد آن جامعه بود. معرفت جهان شناسي تازينامه و انجيل و تورات و كتب مشابه مذهبي، غلط و پر از اشتباه است. (1) مثلا در آنها چنين آمده كه خورشيد، ماه و ديگر سيارات به دور زمين مي چرخند و نسبت به آن تثبيت شده اند. اما اين واقعيت ندارد. واقعيت آنست كه زمين خيلي جوان تر از بسياري ستارگان و اجسام آسماني در كهكشان است. تورات مي گويد كه خداوند، ستارگان و خورشيد و ماه را به دور زميني كه روي آن حيات وجود داشت چيد! اين حرف كاملا اشتباه است و از سوي موجودي خيالي بنام "خداي عالم و دانا و اشتباه ناپذير" نازل نشده است، بلكه زاييده ذهن بشر است ـ بشري كه به خاطر سطح پائين رشدش در آن موقع هنوز شناختي بسيار ابتدائي از خود و جهان پيرامونش داشت. در واقع چنين احكامي شعور نازل آن موقع بشر را منعكس ميكند. به قول ماركس:

                  "توليد نظرات، ايده ها و آگاهي از همان ابتدا (ابتداي شكل گيري جامعه بشري) با فعاليت مادي و ارتباطات مادي ميان انسانها كه زبان زندگي واقعي است، در هم تنيده است. توليد ايده هاي انسان، تفكر، رابطه معنوي ميان انسانها، نتيجه مستقيم شرايط مادي آنان است. اين در مورد توليدات معنوي در شكل زبان، سياست، قوانين، معيارهاي اخلاقي، مذهب، متافيزيك (اعتقاد به ماوراء الطبيعه) و غيره، نيز صادق است. توليد كنندگان ايده ها و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات اين انسان فعال و واقعي توسط درجه رشد نيروهاي مولده (يعني درجه توانائي انسان در شناخت يافتن از طبيعت و مهار طبيعت در خدمت به خود) و مناسبات منطبق بر اين نيروهاي مولده در كليه زوايايش، تعيين ميشود

                  Comment


                  • توليد نظرات، ايده ها و آگاهي از همان ابتدا (ابتداي شكل گيري جامعه بشري) با فعاليت مادي و ارتباطات مادي ميان انسانها كه زبان زندگي واقعي است، در هم تنيده است. توليد ايده هاي انسان، تفكر، رابطه معنوي ميان انسانها، نتيجه مستقيم شرايط مادي آنان است. اين در مورد توليدات معنوي در شكل زبان، سياست، قوانين، معيارهاي اخلاقي، مذهب، متافيزيك (اعتقاد به ماوراء الطبيعه) و غيره، نيز صادق است. توليد كنندگان ايده ها و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات اين انسان فعال و واقعي توسط درجه رشد نيروهاي مولده (يعني درجه توانائي انسان در شناخت يافتن از طبيعت و مهار طبيعت در خدمت به خود) و مناسبات منطبق بر اين نيروهاي مولده در كليه زوايايش، تعيين ميشود. آگاهي هرگز نميتواند چيزي مگر هستي آگاهانه باشد و هستي انسان چيزي نيست مگر پروسه زندگي واقعي. علت آنكه انسانها و مناسبات ميان آنها در حيطه ايدئولوژي مانند تصوير دوربين عكاسي وارونه مي افتد، مربوط به پروسه زندگي تاريخي شان است...بنابراين آگاهي از همان ابتدا محصولي از جامعه است، و تا زماني كه بشر باشد چنين خواهد بود...." (ايدئولوژي آلماني، توضيحات داخل پرانتز از ما ـ حقيقت)

                    همه اديان، اجر و پاداش هائي را به پيروان خود وعده داده اند. حتي نوع وعده هائي كه داده شده برخاسته از شرايط طبيعي و اجتماعي جامعه اي است كه پيامبران اين اديان در آن زندگي مي كردند. مثلا، اجري كه تازينامه به مومنان وعده داده را در نظر بگيريد. به آنها وعده سايه خنگ، نهرهاي جاري، ميوه فراوان و غيره داده شده است. در واقع چنين مكاني براي مردم صحراي سوزان عربستان، جائي كه محمد هزار و چهارصد سال پيش مي زيست، مانند بهشت است. يا به مومنان وعده حوريان يا دختران باكره سياه چشم و "پسران جوان كه به لطافت مرواريد بكر مي باشند" را داده است. اين انعكاس مناسبات اجتماعي جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و با آن آشنا بود.

                    همانطور كه ماركس مي گويد: مذهب، انسان را نمي سازد؛ انسان مذهب را مي سازد. مذهب ساخته انساني است كه در شرايط و جامعه معيني مي زيست. دين در واقع تئوري عام، دائره المعارف، معيارهاي اخلاقي و بطور كل منطق آن جامعه معين به زباني عاميانه است. محصولات تئوريك جامعه و اشكالي كه آگاهي (شعور) بخود مي گيرد (در شكل مذهب، فلسفه، اخلاقيات وغيره) همه از مناسبات توليدي و اجتماعي ميان انسانها سرچشمه گرفته است. (نقل به معني از "در آمدي بر نقد فلسفه حق هگل")

                    در كتب هر سه دين يهود، مسيحيت و اسلام ميتوان تناقضات دروني و همچنين نكات غلط بيشماري يافت. غلط از آب در آمدن بسياري از ادعاهاي اين كتب مسئله اي طبيعي است. چون اين كتب متعلق به عهد كهن مي باشند. به موازات تكامل شناخت بشر، بسياري از آثار قبلي بشر كهنه و منسوخ شده اند. چون تجربه تاريخي و پيشرفت علم غلط بودن آن ها را ثابت كرده است. و اين كاملا طبيعي است و بسياري از آثار كنوني بشر نيز چنين سرنوشتي خواهند داشت. اما مسئله اينجاست كه مذهبيون اين كتب را فرستاده خدائي كه عالم و مسلط بر گذشته، حال و آينده و اشتباه ناپذير است، مي شمارند و اصول آنرا براي زندگي امروز بشر تجويز مي كنند. در حالي كه جاي اين كتب در موزه هاست. از اين جاست كه افشاي تناقضات آشكار و غلط هاي آشكارتر اين كتب مهم است و بي اعتباري و ورشكستگي ادعاهاي مذهبيون را نشان ميدهد.

                    هيچ ديني نمي تواند بطور صحيح تاريخ، جوهر كهكشان، زمين و موجودات بشري و تكامل اجتماعي آنان را منعكس كند. اين كار فقط از عهده علوم طبيعي و علم اجتماع ماترياليستي (كه براي اولين بار توسط ماركس پايه گذاري شد) بر مي آيد.

                    نتيجه آنكه: اولا، كليه نوشته هاي مذهبي تنها درك و شعور زمان خود را منعكس مي كنند؛ و از آنجا كه درك و شعور بشر همواره در حال تكامل است، غلطهاي اين نوشته ها به مرور آشكار شده است. ثانيا، چار بند مذهب وابسته به يك ادعاي قلابي است. وابسته به اين ادعا است كه نيرو ماوراء الطبيعه اي به نام خدا موجود است. ايدئولوژي مذهبي، متكي بر تحريف واقعيات جامعه و طبيعت و ادعاهاي جعلي است.

                    دين اختراع خود بشر است و از همين زاويه بايد خاستگاه تاريخي و اجتماعي و تاثيرات آن را بر تاريخ و جامعه بررسي كرد. بررسي كتب اديان سه گانه (يهوديت، مسيحيت و اسلام) نشان مي دهد كه اينها تاريخ سياسي ـ مذهبي يك قوم مشخص هستند. اقوامي كه در عهد كهن مي زيستند. ولي اين كتابها حتي وقايع همان قوم مشخص را نيز بدرستي منعكس نمي كنند. يعني تركيبي هستند از واقعه نگاري و افسانه و باورهاي مذهبي و دگم هاي اقوام گوناگون آن مناطق. در اين كتابها برخي وقايعي كه ادعا شده، هرگز اتفاق نيفتاده است. يك فصل مشترك همه آن است كه مذهب و قوم خود را نسبت به مذاهب و اقوام ديگر ممتاز مي شمارند و نظر كرده خدا مي دانند. مثلا اسلام سعي مي كند "برگزيدگي" خود را با اين ادعا كه آخرين دين جهان و پيغمبرش "خاتم الانبيا" است، نشان دهد. هر فرد جديدي كه ادعاي پيغمبري بكند، "ديوانه" قلمداد مي شود. در حالي كه اباطيل و ياوه هائي كه مدعيان جديد پيامبري علم مي كنند عينا همان اباطيل و ياوه هاي پيامبران قبلي است. ولي هيچكس قبلي ها را ديوانه نمي خواند. جالب است كه مذهبيون، دين خود را برگزيده خداوند مي شمارند، اما هر وقت فاجعه اي و بلائي رخ مي دهد، داستان هائي براي توجيه آن اختراع مي شود. مثلا، وقتي بلائي نازل مي شود همان كارهائي كه مردم هميشه انجام داده اند ناگهان تبديل به "گناه" و مستوجب غصب الهي مي شود. يا اينكه مي گويند، "خدا دارد بندگانش را امتحان مي كند"؛ و انتظار دارند كسي از آنها نپرسد: "مگر خداي شما مرض دارد؟"

                    همه اديان، مردم را از "گناه" و "عقوبت" مي ترسانند و با وعده هاي "اجر" فريب مي دهند. اما در مناسبات ميان انسانها و در جامعه بشري چيزي بنام "گناه" موجود نيست. آنچه موجود است چيزهاي درست و غلط؛ عادلانه و ناعادلانه است. اينكه چه چيزهائي درست و چه چيزهائي غلط است، چه چيزي عادلانه و چه چيزي ناعادلانه است، معيارهائي است كه توسط موجودات بشري و شرايط اجتماعي معين، برقرار مي شود و وابسته به زمان و نوع جامعه اي است كه مردم در آن بسر مي برند. اين معيارها با گذشت زمان و با تغيير نظام هاي اجتماعي بشر، عوض مي شوند. به همين دليل امروز تقريبا همه قبول دارند كه برده داري غلط است در حالي كه انجيل و تازينامه آن را مجاز مي شمارند. اين كتابها مملو از نژادپرستي، زن ستيزي، و وحشيگري تحت عنوان قصاص و غيره است كه امروز هيچكدام قابل قبول و قابل تحمل نيست.

                    تمامي اديان توجيه گر و ابزار استثمار و ستم اند

                    دين يك ابزار ستمگري است. بخشي از زرادخانه طبقات حاكم براي اعمال ستم است. اين نقش را در سراسر تاريخ چند هزار ساله آن تا به امروز ميتوان ديد. نقش حقيقي تازينامه و انجيل و تورات و امثالهم عبارتست از تبليغ استثمار و ستم. هيچ بخش از كتاب هاي مقدس به نفع ستمديدگان نيست. اين كتابها ظاهرا در مورد رحم و عطوفت و صلح حرف مي زنند. اما اصلا منظورشان اين نيست كه مخالفين يا رقباي خود را نكشيد و به همه رحم داشته باشيد. جمهوري اسلامي راست مي گويد كه بر طبق تعاليم و دستورات تازينامه، با مردم و مخالفانش چنين بيرحمانه و با شقاوت رفتار مي كند.

                    زن ستيزي يك مشخصه تمام اين اديان است. اين زن ستيزي تا بدان حد است كه حتي فعل و انفعالات بدني و جنسي زن مانند عادت ماهيانه را كثيف (يا بقول تازينامه نجس) مي دانند. اديان بر فرودست بودن زن نسبت به مرد تاكيد مي گذارند و انواع و اقسام تحقيرها را نثار آنان مي كنند. در همه كتب ديني وعده داده ميشود كه اگر ورق برگردد و دين شان قدرتمند شود، دمار از روزگار مخالفان خود در خواهند آورد. بينشي كه اديان در ذهن پيروانشان جا مي اندازند اينست كه كسي كه آنكه قبلا تحت استثمار بوده شانس آن را خواهد داشت كه استثمارگر شود و ديگران را به زنجير استثمار و ستم بكشد. در هيچيك از كتب مقدس به هيچوجه نمي توان نكته اي پيدا كرد كه حكم بر كنار گذاشتن مناسبات استثمار و ستم بدهد. در اين كتاب ها چند جمله به نفع تهيدستان و در مذمت اغنيا گفته مي شود و داستان هائي درباره كمك به فقرا مطرح مي شود. اما اين هم دليل خود را دارد. علت آنست كه پيروان اوليه اين اديان، از ميان تهيدستان بوده اند. كتب ديني عمدتا اطاعت از وضع موجود و شورش نكردن را موعظه مي كنند و وعده مي دهند كه فقر و فلاكت تهيدستان در آن دنيا جبران خواهد شد. نتيجه اين موعظه هاي ديني هيچ نبوده مگر عقب ماندگي، سكون و اختناق سياسي در جوامع مذهبي. در تازينامه حرف هائي در مورد كمك به تهيدستان و وابسته نشدن به ثروتهاي اين جهان زده شده است و همزمان از پيروان محمد خواسته شده است كه به غير مومنان و كفار حمله كنند و آنان را غارت كنند، زنانشان را تصاحب كنند، آنان را به بردگي بگيرند. اشكال مختلفي از استثمار و ستم تبليغ و مورد حمايت واقع شده است. تازينامه، كودكان را همانند بردگان جزو دارائي هاي مرد به حساب مي آورد. تازينامه زنان و بردگان را جزو غنائم جنگي با ارزش حساب مي كند. زنان را تابع مردان و پست تر از آنان تصوير مي كند. مي گويد مردان بايد بر زنان تسلط داشته باشند و آنان را كنترل كنند. مي گويد، ارزش زن در آن است كه براي مرد بچه بياورد. مي گويد، زنان مزدوج يا "بيوه" را به همسري نگيريد مگر آنكه برده شما باشند. با صراحت گفته مي شود كه زن بايد مطيع باشد، زن غير مطيع بايد توسط مرد كتك بخورد و غيره. محمد، هر وقت به صلاحش هست سوره اي از سوي خدا نازل مي كند و در ميان پيروان و يا مخالفان خود ترس مي اندازد و آنان را مطيع مي كند. مثلا يكي از سوره ها عليه زنان خودش است. چون اين زنان بخاطر آنكه محمد مرتب با زني كه به بردگي مسلمانان در آمده بود همبستر مي شد، به تنگ آمده بودند. و محمد براي اينكه از شرشان خلاص شود سوره اي از سوي خدا نازل كرد و به زنان محمد هشدار داد كه "اگر او شما را طلاق دهد، زناني بهتر از شما به او داده مي شود"

                    در كتب هر سه دين، نظم موجود و مناسبات استثماري موجود بعنوان يك نظم غير قابل تغيير قلمداد مي شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت مي دانند. لعن و نفرين ابدي را نثار غير مومنان مي كنند. همه اينها درست در نقطه مقابل ادعاي ايجاد برابري و عشق در ميان نوع بشر است. غارت و قتل عام هاي دهشتناك، تاكيد بر تبعيت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در اين كتابها مكررا مورد تاكيد واقع شده است. مثلا، انجيل مي گويد بردگان بايد از اربابان خود اطاعت كنند. مردان بايد بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. مي گويد اگر موجودات بشري (بخصوص تهيدستان جامعه) خود را تابع قدرت "الهي" نكنند تا ابد بيچاره باقي خواهند ماند و دچار بدبختي بيشتري خواهند شد. مي گويد در هر حالت، بدبختي در اين جهان را تحمل كنيد چون خداوند در آن جهان به شما بابت اين بدبختي ها پاداش خواهد داد؛ و مي گويد اطاعت از خداوند يعني اطاعت از قدرتهاي ارتجاعي زميني.

                    Comment


                    • در كتب هر سه دين، نظم موجود و مناسبات استثماري موجود بعنوان يك نظم غير قابل تغيير قلمداد مي شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت مي دانند. لعن و نفرين ابدي را نثار غير مومنان مي كنند. همه اينها درست در نقطه مقابل ادعاي ايجاد برابري و عشق در ميان نوع بشر است. غارت و قتل عام هاي دهشتناك، تاكيد بر تبعيت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در اين كتابها مكررا مورد تاكيد واقع شده است. مثلا، انجيل مي گويد بردگان بايد از اربابان خود اطاعت كنند. مردان بايد بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. مي گويد اگر موجودات بشري (بخصوص تهيدستان جامعه) خود را تابع قدرت "الهي" نكنند تا ابد بيچاره باقي خواهند ماند و دچار بدبختي بيشتري خواهند شد. مي گويد در هر حالت، بدبختي در اين جهان را تحمل كنيد چون خداوند در آن جهان به شما بابت اين بدبختي ها پاداش خواهد داد؛ و مي گويد اطاعت از خداوند يعني اطاعت از قدرتهاي ارتجاعي زميني.

                      پيامبران و پدرسالاران دين يهود و مسيح، يعني ابراهيم، عيسي، يعقوب، موسي و داوود پادشاه و سليمان پادشاه، همه برده دار بودند و بر دهها زن و معشوقه فرمان مي راندند. در انجيل هاي گوناگون، بر تصاحب زن، برده و فتح و غارت اقوام رقيب مهر تائيد مي كوبد. در داستان قوم لوط (در "سفر آفرينش" فصل 19 و بند هشت)، آمده است كه لوط براي حفاظت از "ملائك" كه در خانه او ميهمان بوده و مردان قوم لوط قصد آنها كرده بودند، به آن مردان پيشنهاد مي دهد بجاي "ملائك" به دختران او تجاوز كنند! و اين را نشانه سخاوت و بزرگي اين پاتريارك (پدر سالار) و ميهمان نوازي از ملائك جا ميزند! و خداوند اين بزرگي لوط را آنچنان تحسين مي كند كه هنگام نابود كردن قوم سدوم و اقوام ديگر، لوط را معاف مي كند.

                      يا در يكي از قصص، خداوند اسرائيل به قوم بنيامين كه به اندازه كافي زن نداشت دستور مي دهد كه به يك قوم بدبخت ديگر حمله كنند، تمام زنان غير باكره و مردان را بكشند و دختران باكره را براي همسري به قوم خويش بياورند. وقتي اين كار را با موفقيت انجام مي دهند خداوند در كتاب مقدس يهوديان آنان را تحسين مي كند. در مناسبات دروني قوم يهود نيز به ثروتمندان و طبقات حاكمه اين "حق الهي" داده شده كه فقرا و ضعفا را استثمار كنند، اربابان بر بردگان سلطه داشته باشند، مردان بر زنان ستم كنند.



                      در عصر كنوني چه عواملي تفكرات مذهبي را كماكان در جامعه بشري بازتوليد مي كند؟

                      اما چرا دين تا به امروز بر جاي مانده، با وجود آن كه دروغين بودن و غير علمي بودن مباني اصلي آن آشكار شده است؟ اولا، قدرتهاي ارتجاعي حاكم بر اهميت مذهب در حفظ نظام ستمگرانه شان واقفند، و از هر وسيله ممكن (منجمله از قدرت سياسي و كنترل رسانه ها) براي تقويت و تبليغ مذهب به اشكال گوناگون استفاده مي كنند. ثانيا، در جامعه اي كه مناسبات اجتماعي ميان انسانها خصمانه است (عده اي حاصل كار ديگران را تصاحب مي كنند و هر تفاوتي تبديل به امتيازطلبي عده اي بر عده اي ديگر مي شود) گرايش به مذهب بطور خودبخودي در ميان مردم توليد مي شود. اين "گرايش مذهبي" چيست؟ جستجوي كمك از سوي يك نيروي ماوراء الطبيعه براي روياروئي با نيروهاي به ظاهر شكست ناپذير در روي زمين؛ احساس نياز به تسلي در شرايط نوميدي؛ نياز به كمك در دوران هاي استيصال؛ نياز به استحكام در شرايط بي ثباتي و عدم امنيت. تا آنجا كه به اغنيا مربوط است، زندگي انگل وار آنها نوعي "خلاء معنوي" در آنان ايجاد مي كند و اين انگيزه گرايش آنها بسوي انواع تفكرات مذهبي مي شود.



                      چگونه نوع بشر مي تواند از شر مذهب خلاص شود؟

                      تا زماني كه جامعه بشري بر پايه مناسبات اجتماعي خصمانه مي چرخد، تا زماني كه استثمار و ستم محو نشود، تا زماني كه سازمان اجتماعي بشر و مناسبات اجتماعي مانع از آن هستند كه بشر به درك درست از نيروهاي محركه واقعي درون طبيعت و جامعه نائل آيد و بر اين پايه عمل كند، بشر در كليت خود نخواهد توانست ماهيت اين "گرايش مذهبي" را درك كند و آنرا بطور داوطلبانه كنار بگذارد. براي اين كار طبقات تحت استثمار و ستم، كه نيروي بالقوه براي عوض كردن جامعه هستند، بايد به درك حقيقي از جهان و هستي بشر و اينكه چگونه ميتوان آن را تغيير داد دست يابند. بخصوص توده هائي كه گرايشات انقلابي دارند بايد جهش كنند و ذهن خود را از زنجيرهاي مذهب رها كنند و ايدئولوژي رهائيبخش كمونيسم را اتخاذ كنند. فلسفه كمونيستي، ماترياليسم ماركسيستي يا ماترياليسم ديالكتيكي نام دارد. توده هاي زحمتكشي كه مي خواهند از شر ستم و استثمار رها شوند، بايد ماترياليسم ماركسيستي را بياموزند و بكار برند. ماترياليسم ماركسيستي، هيچ ربطي به حرص دائم زدن براي كسب ثروت هاي مادي و تلاش سراسيمه و بيرحمانه در اين كار ندارد. اين استثمارگران و مشاطه گران آنها، و بيشتر از همه نظام سرمايه داري است كه چنين مي كنند. ماترياليسم ماركسيستي مي گويد همه چيز در اين جهان و كل هستي، از پديده هاي مادي و واقعي تشكيل شده است. غير از اين هيچ هستي ديگري موجود نيست. هيچ "روح" و "ماوراءالطبيعه اي" موجود نيست. ماترياليسم ماركسيستي اهميت ايده ها (تفكرات، احساسات، هيجانات و غيره) را نفي نمي كند و بر نقش آنها در تاثير گذاري بر افراد و جامعه واقف است. اما معتقد است كليه ايده ها در نهايت از واقعيت مادي طبيعت و جامعه نشئت گرفته اند. ميان واقعيت مادي از يكسو و ايده هاي انسان از سوي ديگر، رابطه ديالكتيكي (يعني تاثير گذاري متقابل) موجود است. به همين دليل وجود ايده هاي صحيح انقلابي (آگاهي انقلابي) در تغيير وضع جامعه و جهان تعيين كننده است. ماترياليسم ماركسيستي بيشترين اهميت را به ايده هائي مي دهد كه به صحيح ترين وجهي واقعيت را منعكس مي كند و بنابراين به دگرگون كردن طبيعت و جامعه ـ و مهمتر از همه به دگرگوني انقلابي جامعه ـ كمك كرده و آنرا تسريع مي كند. بنابراين ماترياليسم ماركسيستي با هر شكل از ايده آليسم و متافيزيك، با همه مقوله هائي كه مستقل از واقعيت مادي و وراي آن مي باشند، مخالف است. با عقايدي كه يك نيروي ماوراء الطبيعه را آفريننده و نيروي محركه جهان مي دانند، مخالف است. با ايده هائي كه هيچ پايه اي در واقعيت ندارند و واقعيت را آنطور كه دوست دارند تعريف مي كنند، ضديت دارد. با هرگونه گرايش به تغيير ناپذير دانستن نظم موجود، با اعتقاد به وجود موجوداتي كه تمام و كمال و عالي و بدون تضادند، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي با چنين دركهائي، منجمله دكترين و اعتقاد مذهبي، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي در واقع راهنماي همه جانبه ترين تغيير انقلابي در جامعه است. همه جانبه ترين تغيير انقلابي يعني محو كامل استثمار، ستم، تمايز طبقاتي و تخاصم اجتماعي. ماترياليسم ماركسيستي راهنماي همه جانبه اي است براي رها كردن نوع بشر از همه اينها و به پيش راندن جامعه بشري است.(2)

                      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ

                      (1) معرفت جهان شناسي، يعني شناخت بشر در مورد اينكه جهان چگونه شكل گرفت، زمين چگونه بوجود آمد، و انواع گوناگون موجودات زنده بر روي زمين چگونه شكل گرفتند و غيره.

                      (2) منابع مورد استفاده براي نگارش اين مقاله: 1 ـ "دست يافتن به آزادي بدون كمك خدايان" نوشته باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا 2 ـ "ايدئولوژي آلماني" نوشته ماركس 3 ـ "جنگهاي دهقاني در آلمان" نوشته انگلس 4 ـ "لودويگ فويرباخ و پايان فلسفه آلماني" نوشته انگلس 5 ـ مقدمه بر "سوسياليسم: تخيلي يا علمي" نوشته انگلس 6 ـ "درآمدي بر نقد فلسفه حق هگل" نوشته ماركس.

                      Comment


                      • تجدد (مدرنیسم) چیست؟*
                        با یکی از برادران طرفدار نظام آقا امام زمان گفتمان میکردم، ادعا داشت نظام آقا امام زمان یک نظام دموکراتیک است، به او گفتم دموکراسی مربوط به جامعه مدرن است، جامعه ای که پیشا مدرن است نمیتواند دموکراتیک باشد، برادر در پاسخ گفت ما در مملکت آقا امام زمان فلان قدر دانشجو داریم، خودرو تولید میکنیم و داریم به تکنولوژی اتمی دسترسی پیدا میکنیم، جامعه ما مدرن است!

                        خیلی ها، مثل این سرباز گمنام امام زمان تا کلمه مدرنیسم را میشنوند به سرعت به فکر ماشین و چرخ دنده و هواپیما و آسمان خراش و ساختمانهای زیبا و دستگاه های الکترونیکی پیشرفته می افتند در حالی که مدرنیسم و یا مدرن بودن بر خلاف این استفاده ای که در زبان فارسی از آن میکنیم (مثلا میگوییم این تلویزیون مدرن تر از آن تلویزین است) معنی و مفهومی عمیق تر دارد.

                        مدرنیسم در واقع یک فرایند و جریان تاریخی است که در عرصه های متنوع و مختلفی چون فلسفه، علم، سیاست، اقتصاد، هنرو... تاثیر کاملا مستقیم میگذارد. هر کشوری که در آن بمب اتم تولید شود کشور مدرنی نیست! مدرنیسم و یا تجدد فرایند گسترش خردگرایی در جامعه است.جامعه متجدد بالاجبار عرفی میشود و عرصه ها هر چه محدود تر از هستی فردی و اجتماعی زیر نگین الهیات و دین باغی میمانند. میگویند تجدد یک پدیده غربی است و وقتی آغاز شد که دن کشیوت دیگر به تعاریف دیگران از دنیای خارج بسنده نکرد و به راه افتاد تا دنیا را خود ببینید و تجربه کند.

                        تجدد به معنی به دور انداختن آنچه تا کنون داشته ایم نیست، بعضی ها فکر میکنند تجدد یعنی غربی شدن، یعنی اینکه گردن بند کلفت به گردن بیاندازند و بجای باشد بگویند OK! بلکه تجدد به معنی نگاه کردن منصفانه و خردمندانه و علمی به گذشته و کنار گذاشتن زشتیها و بدیهایش و اصلاح و تغییر یا حذف عوامل آن پلیدی هاست. تجدد خود شناسی دقیق تاریخی است. تجدد با بی بتگی و بی هویتی عجین نیست. بر عکس، تجدد واقعی را با خودشناسی اصیل همراه است. تجدد است که میتواند یک فرهنگ را ماندگار کند و الا فرهنگ پوسیده و غلط ایستا رو به زوال خواهد رفت. تجدد همان پویایی ای است که در مقابل ایستایی دینی (چه با اجتهاد و این مسائل مسخره اش و چه بی اجتهاد) قرار دارد. فرایند تجدد زندگی خصوصی و عمومی مردم جوامع سنت زده را به شدت در تمام عرصه ها متحول میکند.

                        حال بیایید تجدد را در عرصه های مختلف به اختصار بررسی کنیم.

                        تجدد در عرصه سیاست:

                        خداوند هرگز تابحال بر روی زمین نیامده است تا حکومت کند (حد اقل در ادیان سامی، و الا در تاریخ ادیان میبینیم که خدایان ابتدا بین مردم زندگی میکردند و کم کم به سوی آسمان تصعید شدند.)، همیشه یک شخصی بوده که یا ادعای خداوندی میکرده و یا اینکه میگفته من نماینده خداوند بر روی زمین هستم پس بنابر این حاکمیت مردم با من است من حاکمم و مردم رعیت، من ولی هستم و مردم صغیر. در زمانهای گذشته این کار آنقدر شایع و باب بوده است که میتوان حتی گفت دین اصولا برای همین موضوع طراحی و ساخته شده است، بعنوان نمونه میتوان در تاریخ از فرعون و کلیسای کاتولیک در دوران تاریخ سیاه اروپا و در حال حاضر از سید علی خامنه ای مقام معظم رهبری ایران یاد کرد، به این نوع حکومت های تمامیت خواه و دینی حکومت های تئوکراتیک (Theocratic) میگویند. در این حکومت ها معمولا گفته میشود که حکومت از آن خداست و خوب البته همانطور که گفته شد خداوند که روی زمین نمی آید، پس حکومت بر عهده کشیش ها و آخوند ها و موبدان و این جانوران الهی است اما آنها خود را به پدیده ای تخیلی به نام خدا میچسبانند. که البته تجدد در غرب جانوران الهی غربی یعنی کشیش هارا سر جایشان نشاند اما در ایران هنوز این جانوران آزادانه میچرخند و تکلم میکنند. بنابر این، این تجدد است که سیاست را از الهیات و الهیات را از سیاست دور میکند.

                        در این نوع حکومت ها مردم مکلف هستند، یعنی تکلیف دارند، بسیار از ملا تیوی میشنویم که فلان کار یک تکلیف شرعی، میهنی و... است، افراد مطیع امر رهبر هستند و با مغز های رهبران عمل میکنند. حکومت در این جوامع ودیعه ای الهی است. اما در جامعه مدرن، مردم شهروند هستند، و به جای مکلف بودن محق هستند یعنی حقوقی دارند که این حقوق باید توسط حاکمان پرداخته شود. مثلا مردم حق دارند که آزادی اندیشه و بیان و پوشش داشته باشند و دولت وظیفه دارد این شرایط را ایجاد بکند. مردم دیگر مطیع امر رهبران نیستند بلکه این رهبرانند که مطیع امر مردم هستند و اینبار این حاکمین هستند که باید بر اساس مغز مردم عمل کنند. حکومت در جامعه مدرن یک قرارداد اجتماعی است بین حاکمین و محکومین، مردم اشخاصی را انتخاب میکنند که آنها به ارباب خود که همان مردم باشند خدمت کنند نه اینکه حاکمین مردمی را انتخاب کنند که به اربابشان که حاکم و ولی فقیه و نظامش است خدمت کنند!، خداوند هم این وسط اصولا هیچ کاره است، یعنی در جامعه متجدد حاکمیت مردم به جای حاکمیت خداوند و ظل الله و نمایندگان خداوند میشود.

                        در حکومت تئوکراتیک شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه" سر داده میشود چون ولی فقیه با خدا میخوابد و از امام زمان امضا میگیرد و همین شعار کافی است تا ثابت شود نظام آقا امام زمان یک نظام دموکراتیک و جمهوری نیست، اما در جامعه مدرن میتوان رئیس مملکت را به دادگاه کشید و از او به شدت انتقاد کرد و آب هم از آب به هم نمیخورد، هر کسی میتواند از مقام معظم نخست وزیری کشور دوست و برادر اسرائیل حضرت آریل شارون شکایت کند. به عبارت دیگر ساکنان شهر های مدرن رعیت سلطان نیستند. کودک نیستند که ولی (چه فقیه چه غیر فقیه) بخواهند. دموکراسی یک پدیده ایست که تنها در جامعه مدرن اتفاق می افتد، جامعه غیر مدرن را با هیچ جادویی نمیتوان دموکرات کرد، برای همین است که دموکراسی را پدیده ای زمینی باید دانست نه آسمانی، برای همین است که دموکراسی دینی شبیه یک جوک تلخ است، برای همین است که دین و اسلام و این قصه ها یک طرف هستند و دموکراسی طرف دیگر، باید از میان این دو پدیده یکی را انتخاب کرد. برای همین است که برای رسیدن به دموکراسی باید با اسلام مبارزه کرد، برای همین است که روشنفکر مذهبی که میگوید دنبال دموکراسی است درواقع هذیان میگوید.

                        سیاست در جامعه مدرن عرفی (سکولار) و عمومی است، حق حاکمیت ارث پدری یا الهی کسی نیست! حکومت یک سلطان کاملا ضد تجدد است، در نظامهای پادشاهی متجدد پادشاه فقط یک جنبه تشریفاتی دارد و اگر در سیاست دخالت کند به شدت با او برخورد میشود. در جامعه مدرن سیاست و تفکر عرفی (سکولار) هستند و نگاه جهانی کم کم جانشین نگاه ملی میشود.

                        از دیگر تفاوت های سیاسی جامعه متجدد و سنتی سیستم قضایی این جوامع است.

                        در جامعه سنتی ملاک عمل بر این ضرب المثل است که "تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر". در این جوامع مجرمین را مجازات میکنند تا بقیه درس بگیرند. مجازاتها معمولا بر اساس قصاص و تنبیه بدنی و حتی اعدام قرار دارند، غایت و هدف دولت از انجام این کارها هراس افکندن میان توده های مردم است، مثلا سنگسار میکنند تا هیچ کس به فکر زنا نیافتد. این نوع تفکر که پایه تمام تفکرات قضایی و جزایی دینی هستند یک دید کاملا احمقانه سنتی است که نه جواب میدهد نه انسانی است. در نظام های متجدد اساس بر انسانیت قرار داده شده است، هیچ انسانی را نباید طعمه این هراس افکنی کرد. هدف از مجازات این نیست که انسانی را تنبیه کنیم تا دیگران درس بگیرند، هدف از مجازات ارشاد و اصلاح آن فرد است نه ترساندن بقیه انسانها، انسانها بچه نیستند که لولوخرخره دولتت برایشان لولوخر خره ایجاد کند، انسانها محترم و آزاد هستند، اگر کسی این شرایط با به هم بزند باید مجازات شود و این مجازات فقط و فقط برای اصلاح خود آن شخص است.

                        برای همین است که 158 کشور دنیا تا کنون مجازات مرگ برا به کلی برداشته اند. آمار هم به خوبی نشان میدهد کشورهایی مثل آمریکای جهانخوار با وجود اینکه مجازات مرگ دارند بالاترین آمار جرم و جنایت را دارند و کشورهایی مثل سوئد، دانمارک، هلند و... با اینکه چنین مجازاتهایی ندارند کمترین آمار جرم و جنایت را دارند، چکار کنیم که این مذهبیون این چیزها را درک نمیکنند و میگویند " اگر مجازات مرگ نباشد همه قاتل میشوند" ؟



                        تجدد در عرصه فلسفه:

                        اساس فلسفه در دوران تجدد انسان است، حقیقت دیگر الهامی نیست و از آسمان نمی آید بلکه اکتسابیست و بر روی زمین و با قوانین زمینی کشف و نه اختراع و از طریق مشاهده و آزمایش و تفکر علمی بدست می آید نه از راه ریاضت کشیدن و یا نزدیک شدن به خداوند(!). تجدد منادی خردگرایی است. خردگرایی را نیز در مقابل دین خویی تعریف میکنیم. ناسوت و ملکوت و جبروت و لاهوت و این اراجیف در فلسفه مدرن جایی ندارند، قلمرو فلسفه متجدد انسانگرایی و عرفی گرایی (سکولاریسم) است. در فلسفه متجدد عقل محور است نه جهل، موازین یا باید عقلی باشند یا باید اصولا نابود و نیست یا بسیار خصوصی باشند.

                        در فلسفه متجدد نوع تازه ای از اندیشه مبتنی بر خرد نقاد جانشین ایمان مطلق میشود و در نتیجه عرصه فلسفه به کلی دگرگون میشود و دیگر جایی برای اسطوره و خرافه و دین در این عرصه باقی نمیماند.

                        تجدد در عرصه علم:

                        با تغییر فلسفه علم نیز مسلما تغییر خواهد کرد، تجدد اولین دلیل پیشرفت علمی بشریت در تمام دورانها بوده است، تبدیل کیمیاگری به شیمی دقیقا یک محصول از تجدد است، پیدایش کلینیک و بیمارستان به جای سقا خانه و استفاده از دکتر بجای دعا نویس و ملا از نمادهای تجدد است. ایجاد شرایط سالمتر زندگی بجای دست به دعا بردن و درخواست بیمه سلامتی از خدا کردن نشان از تجدد دارد. علت ها معلول ها همگی زمینی و منطقی و علمی خواهند بود در علم متجدد هیچ اثری از انشاء الله و ماشاء الله دیده نمیشود، مشاهده علمی بر اساس روشهای علمی انجام میشوند و علم نیز همچون سیاست در جامعه مدرن به عرصه عرفی و عمومی وارد میشود. در ملکوت علم نیز همچون فلسفه جایگاهی برای اسطوره ها و... دیده نمیشود.

                        علم در جامعه مدرن ثابت نمیکند که محمد ماه را به دو نیم تقسیم کرده و یا اینکه دختران عربستان و مناطق گرمسیر به سن بلوغ میرسند. علم ثابت نخواهد کرد که روزه گرفتن برای بدن خوب است و یا علم ثابت نمیکند که وارد شدن با پای چپ به توالت مفید تر است. اینها تماماً مفاهیم علمی (!) مربوط به جامعه سنتی هستند.

                        تجدد در عرصه اقتصاد:

                        وجه مشترک جوامع فئودالی نوعی تفکر خدامدار، اقتصاد طبیعی و حاکمیت سنت ایستاست. تجدد پرچمدار خردمداری، اقتصاد کالایی و جهانگشای سرمایه داری، فروپاشی سنت و پیدایش جامعه مدنی است. اقتصاد هم به عرصه عمومی وارد میشود و زن بطور جدی و برابر به عرصه اقتصاد وارد میشود، میگویند میزان پیشرفت و آزادی را در یک جامعه باید با نگاه کردن به وضعیت زنان آن جامعه دریافت.



                        تجدد در عرصه هنر:

                        هنر نیز در اثر تجدد عرفی و مردمی میشود. تصاویر و نقاشی ها دیگر تصاویر حضرت علی و یا کاخها و غیره نیستند، تصاویر و نقاشی ها تصویر مردم روستایی و زندگی عادی مردم و انسانها میشود. در ادبیات نیز زبان عوام به عرصه داستانها قدم مینهد، علویه خانم صادق هدایت است که بر اثر مدرنیسم و تجدد جای خود را به کیکاووس و سلاطین شاهنامه و یا فرعون و نمرود قرآن میدهند. رمان یک پدیده ادبی محصول تجدد است که زندگی عادی انسانها را روایت میکند.

                        لطفاً متجدد باشید.

                        Comment


                        • آن دسته ازياران ما که سه دين بزرگ يکتاپرستی را مردود شمرده اند، بخاطرحفظ ادب ونزاکت، با زبانی ملايم سخن گفته اند. يهوديان، مسلمانان ومسيحيان درباورخود وآنچه آنرا مقدس می شمارند مصمم اند. ما به باور دينی آنان احترام گذاشته ايم هرچند با آن سرناسازگاری داشته ايم. داگلاس آدامز فقيد، با کاربرد طنزقشنگ ومرسوم خود، ضمن يک سخنرانی فی البداهه درسال 1998(که درذيل خلاصه شده است) چنين گفت:



                          اطمينان دارم همه براين نکته اتفاق داريم که هم اکنون مهمترين ابداع شيوه علمی اين است که اگربخواهيم ازنيرومند ترين ايده ها وقدرتمند ترين چهارچوب ها برای انديشه وتحقيق استفاده کنيم بايد ازاين پيش فرض حرکت کنيم که هرايده ای بايد مورد حمله انتقادی قرارگيرد. اگرانديشه ای قادرشود دربرابريورش انتقادی ايستادگی کند زنده خواهد ماند بلکه درزمان ديگربا چالش های تازه به مقابله برخيزد. درغيراينصورت انديشه ی مذکورازبين خواهد رفت. چنين بنظرمی آيد که دين ازاين قاعده پيروی نمی کند. دردل دين ايده ی مشخصی قراردارد که مقدس، منزه وبری ازچون وچراست. معنی اين حرف اين است که: "دراينجا اعتقادی وجود دارد که شما مجازنيستيد چيزبد ی دررابطه با آن بر زبان آوريد. چرا اجازه نداريد؟ چرا ندارد. خوب برای اينکه نداريد." اگرکسی به حزبی رای داد که شما با آن مخالفيد، شما آزاديد که درآن باره هرقدردوست داشتيد انتقاد کنيد. همه می توانند دراين باره بحث کنند وکسی نيز آرزده خاطرنخواهد شد. اگرکسی فکرکند که بايد ماليات اضافه يا کم شود، شما می توانيد با او بحث واستدلال کنيد. اما اگرشخصی گفت: "شنبه ها نبايد چراغ روشن شود" شما خواهيد گفت: "من به اعتقادات شما احترام می گذارم."



                          عجيب اين است که همين الان که من اين حرف را میزنم می ترسم سروکله ی يک يهودی ارتودوکس اين طرف ها پيدا شود وازحرف من برنجد. ليکن درمباحث اقتصادی، حزبی ونظايراينها تصورنمی کنم که کسی ازجناح های چپ يا راست وجود داشته باشد که ازحرف من دلگيرشود. اگرهم اختلافی پيش بيايد به اين بسنده می کنيم که "بسيارخوب. ما دارای عقايد متفاوت هستيم." اما لحظه ای که تصميم می گيريم سخنی درباره کسی بگوييم که دارای باورهای غيرعقلانی است (دراينجا شجاعت به خرج داده وکلمه ی غيرعقلانی را بکارمی برم)، شنوندگان به شدت حالت دفاعی بخود گرفته ومی گويند "نه ما آنرا نقد نمی کنيم. اين باوريست غيرعقلانی ولی ما به آن احترام می گذاريم."



                          چرا بايد چنين باشد که حمايت ازحزب کارگر، محافظه کار، دموکرات يا جمهوری خواه ويا اين مدل اقتصادی عليه آن مدل ويا اين سيستم کامپيوتری عليه آن ديگری کاملأ قانونی ومشروع باشد ولی داشتن انديشه ی متفاوت درباره آغازجهان يا خالق آن مجاز شناخته نشود؟ اين موضوعات قابل بحث نيستند چرا که مقدس اند. اين به چه معنی است؟ چرا بايد اين دومقوله را ازيکديگرجدا سازيم؟ صرفاً به اين دليل که به اين نوع برخوردها عادت کرده ايم؟ براستی که هيچ دليل ديگری وجود ندارد وترک عادت موجب مرض است. ما عادت کرده ايم که باورها وانديشه های دينی را به چالش نطلبيم واگرکسی چنين کند سروصدای همه ازچپ وراست بلند خواهد شد که شما اجازه نداريد دراين مورد اظهارنظرکنيد. با اين حال اگربا دليل عقلی به قضيه بنگريد هيچ دليل منطقی نمی يابيد که نبايد اين باورها درمعرض نقد وبررسی همه جانبه قرار گيرند.



                          اگرچه دوگلاس ديگردرميان ما نيست، ليکن اطمينان دارم که اونيزهمگام با من ازمردم درخواست می کند که هم اکنون زمان آن فرارسيده است که اين تابوی پوچ ونامعقول را بشکنند. احترام من به اديان ابراهيمی همراه با گرد وخاک يازدهم سپتامبر به هوا رفت زمانی که "روزدعا" را درکليسای بزرگ واشنگتن تماشا کردم. درآن روزآدم های با اعتقادات مذهبی ناسازگارگرد هم آمده بودند ومتفقاً ازنيرويی تجليل می کردند که دربادی امرخود مسئله را آفريده بود ـ دين. هم اکنون زمان آن فرارسيده است که انسان های صاحب انديشه، درتقابل با اهل ايمان، به پای خاسته واعلا م دارند که "ديگربس است!" بگذاريد گرامی داشت مردگان با تصميمی تازه همراه گردد: ما به افراد، باورها وطرزتفکرفردی آنان احترام می گذازيم، ليکن اين احترام شامل حال گروه ها نمی شود ـ گروه هائی که برای ما ره آوردی جمعی می آورند که بدان ايمان بياوريم.



                          يهوديت، مسيحيت واسلام، عليرغم دامن زدن به تنفرقرون عليه يکديگر(که هم اکنون نيزادامه دارد) دارای وجوه مشترک فراوانند. اگرچه انجيل عهد جديد وديگر گرايشات رفرميستی ازشدت وحدّت ديدگاه های توحيدی کاسته است، ليکن هرسه دين بالا تاريخاً تابع ووفادارخدای يکسانی هستند: خدای خشونت، خدای نبرد وجنگ وخدای قصاص وانتقام. "گور ويدال" درسال 1998، بشکلی فراموش ناشدنی، موضوع را چنين جمع بندی کرده است:



                          بلای ناگفتنی که درقلب فرهنگ ما وجود دارد همانا يکتا پرستی است. هرسه دين ضد بشری يهوديت، مسيحيت واسلام ازيک متن بربرمنشانه ی عهد مفرغ بنام توراة (انجيل عهد عتيق) تحول يافته اند. خدای هرسه دين درآسمان ها زندگی می کند. اين مذاهب آشکارا جنبه پدرسالارانه دارند و خدا پدرمقتدرآسمانی است. نتيجه اين امرتحقيروتبعيض عليه زنان، طی دوهزارسال، درکشورهائی بوده است که به بلای اين خدای آسمانی ونمايندگان زمينی او دچارآمده اند. البته اين خدای آسمانی يک خدای حسود هم تشريف دارد. او به بندگی واطاعت همه جانبه ی همه ی آدميان نيازدارد چرا که اونه به قبيله ای معين بلکه برهمه ی مخلوقات حکمروائی می کند. کسانی که اورا نپذيرند يا بايد توبه کنند يا به خيروصلاح خودشان است که کشته شوند.



                          اينجانب طی مقاله ای درگاردين مورخ پانزدهم سپتامبرازاعتقاد به زندگی پس ازمرگ به عنوان سلاح اصلی نام بردم که شقاوت نيويورک را امکان پذيرساخت. قبل ازهرچيزودرمرحله ی نخست دين است که عميقاً مسئول ايجاد و گسترش نفرت هايی است که افراد را وا می دارد که اين سلاح را مورد استفاده قراردهند. همچنان که دوگلاس آدامز خاطرنشان ساخت، ارائه چنين پيشنهادی، حتی اگربا نجيبانه ترين شکل دعوت به امتناع صورت گرفته باشد، خود نوعی صدورفرمان حمله ازطرف يک ارباب وفرمانده ی سوء استفاده گراست. ليکن شقاوت جنون آسای حملات انتحاری ازيک طرف وحملات تلافی جويانه متشابهاً شرارت بار عليه مسلمانان انگيس وآمريکا ازطرف ديگر (گرچه حملات اخير ازلحاظ تعداد قربانی کمترمصيبت بارند)، مرا برآن داشت که ازاحتياط معمول فراترروم.



                          چگونه می توانم ادعا کنم که دين را بايد مورد سرزنش قرارداد؟ آيا براستی تصورمی کنم که تروريستی که آدم می کشد بخاطراختلاف مذهبی است که با قربانی خود دارد؟ آيا واقعاً فکرمی کنم تروريست ايرلندی که درميکده ای بمب منفجرکرد به خود می گويد "بميريد حرامزاده های پروتستان که با من اختلاف دينی داريد"؟ البته که چنين تصورنمی کنم. الهيات شايد آخرين چيزی باشد که به ذهن اين قبيل افراد می رسد. آنها بخاطرنفس دين نمی کــُشند، بلکه بخاطرنارضايتی های سياسی، غالباً توجيه پذير، است که به اين کاردست می زنند. آنان می کشند بخاطرآنکه پدرانشان را کشته اند ويا اجدادشان را ازسرزمين شان رانده اند ويا اينکه قرن ها زيرسلطه ی اقتصادی بوده اند.

                          نکته ی مورد نظرمن اين است که دين بخودی خود موجب جنگ، قتل وحملات تروريستی نيست، بلکه دين اساسی ترين وخطرناک ترين برچسبی است که برمبنای آن می توان يک "آنها" ی درنقطه ی مقابل يک "ما" را اصلاً ازيکديگرمتمايزساخت. من ادعا نمی کنم که دين تنها برچسبی است که توسط آن می توان قربانيان تعصبات خود را مشخص کنيم. رنگ پوست، زبان وطبقات اجتماعی نيزکارکرد مشابهی با دين دارند. ليکن اغلب، چنا نکه درايرلند شمالی شاهد آنيم، برچسب های ديگرکاربرد ندارند واين دين است که به عنوان يک نيروی تفرقه اندازعمل می کند. حتی درزمان ها ومکان هائی که دين بعنوان تنها عامل تفرقه عمل نکرده است، همواره در بين آميزه ای ازعوامل مختلف، دين به عنوان عامل آتش زا عمل کرده است. لطفاَ هيتلررا بعنوان نمونه ی خلاف اين مدعی نشان ندهيد. نکته اين است که روان پريشی های هيتلررا می توان دينی قلمدادکرد با ويژگی های خودش. هيتلراعتراف می کند که ضديت با اقوام سامی {بخصوص يهوديان} را ازآيين رومن کاتوليک به ارث برده است:



                          "احساس من به عنوان يک فرد مسيحی مرا به سوی خدای مسيحيت ونجات دهنده ام که خود يک جنگ آوری سلحشوراست می کشاند. احساس من مرا به سوی کسی هدايت می کند که روزگاری درتنهايی وفقط با تنی چند ازپيروان خود، يهوديان را بخاطرآنچه که بودند شناخت وبشريت رافرمان داد که عليه آنان بجنگد. اوبه حقيقت خدا قسم بزرگترين جنگ آوربود ونه تحمل کننده ی رنج ومرارت. من با عشق نامحدود، به عنوان يک مسيحی وبه عنوان يک انسان، متونی را می خوانم که درآنها به ما گفته شده است که خدا سرانجام چگونه با غضب خداوندی اش بچه افعی ها وزالو صفتان را ازمعبد مقدس خود اخراج خواهد کرد. چه شکوهمند بود مبارزه ی او عليه سم وزهريهود. امروزپس ازدوهزارسال با صميمانه ترين احساس ممکن اين نکته را تشخيص می دهم که او بخاطرهمين بود که که خون خود را برصليب جاری ساخت. به عنوان يک مسيحی وظيفه ی من نه فريب دادن خويش بلکه مبارزه برای حق وعدالت است. به عنوان يک انسان وظيفه ی من جلوگيری ازفروپاشی فاجعه برانگيزجوامع انسانی است، بدانسان که تمدن های باستانی در دو هزار سال قبل توسط همين يهوديان به نابودی کشانده شد."

                          (آدولف هيتلر، سخنرانی مورخ 12 آوريل 1933 درمونيخ)

                          Comment


                          • اغراق آميزنيست اگربگوييم که دين آتش افروزترين وسيله ی دشمن تراشی درتاريخ است. آن که بود که پدرت را کشت؟ قاتل پدرت نه آن است که می خواهی اورا به انتقام خون پدربکشی. قاتلان ديرگاهی است که از مرز عبورکرده و ناپديد شده اند. کسانی که سرزمين پدريت را غصب کرده اند ديريست که به خاک سپرده شده اند. توبايد ازکسانی انتقام بگيری که به دينی باوردارند که غاصبين بدان باورداشتند. "سيموس" نبود که برادرت را کــُشت. کاتوليک ها برادرت را کشتند. سيموس يک کاتوليک است. پس او بايد به خونخواهی خون برادرت بميرد. خوب بعد؟ ازآنجا که سيموس توسط يک پروتستان کشته شده است، پس به پيش؛ بايد برويم ودرمقام انتقام چند پروتستان را سربه نيست کنيم. برج های نيويورک را تنی چند ازمسلمانان منهدم کردند. پس بايد راننده ی عمامه به سرتاکسی را در لندن آنقدرکتک زد که ازگردن به پايين فلج شود.



                            نفرت تلخی که هم اکنون سياست خاورميانه را زهراگين کرده است ريشه درملاحظاتی واقعی يا اشتباه آميزمربوط به تأسيس يک کشوريهودی درمنطقه مسلمان نشين دارد. باتوجه به آنچه برقوم يهود گذ شته بود، شايد اين کاراقدامی عادلانه وانسانی به شمار می آمد. شايد آشنائی عميق تصميم گيرندگان اروپايی وآمريکايی به انجيل عهد عتيق آنان را بشکلی به انديشه واداشته بود که اين منطقه واقعاً "وطن تاريخی" يهوديان بوده است (گرچه داستان های هولناک مربوط به کشورگشايی يوشع ـ جاشوا ـ وديگريورش گران بايد آنان را به انديشه وا می داشت). حتی اگراين راه حل درآن زمان عادلانه نبود، می توان بحث کرد که هم اکنون که کشوراسرائيل موجوديت دارد، تلاش برای برهم زدن وضع موجود شرايط را بدترخواهد کرد.



                            من تمايلی به بحث دراين رابطه ندارم. ليکن اگربخاطردين نبود نه ازابتدای امرانديشه ی يک کشوريهودی درجهان می توانست مفهوم پيدا کند ونه ايده ی سرزمين مسلمان نشين واشغال وهتک حرمت ازآن. دريک کلام بدون دين نه جنگ های صليبی وجود خارجی داشت، نه تفتيش عقايد، نه اقدامات ضد يهود ونه نبردهای متعدد بين کاتوليک ها وپروتستان ها (اقوام مختلف مهاجرسالها قبل بايکديگر ازدواج کرده وغيرقابل تفکيک ازجمعيت بومی شده بودند). مشکلی بنام مسئله ايرلند شمالی وجود نداشت (هيچ برچسبی نبود که باآن بتوان جوامع کاتوليک وپروتستان را ازيکديگر متمايزساخت وهيچ مدرسه ی مذهبی موجوديت نداشت که به کودکان نفرت تاريخی درس بدهد.خيلی ساده فقط يک جامعه وجود می داشت).



                            چيزی که ما دراينجا داريم، فی المثل، يک بيل است. پس بايد آنرا بيل بناميم نه چيزديگر{چرا بايد گندم نمای جو فروش بود). قصـّه ی امپراطوربرهنه را که شنيده ايد. امپراطورما لباس برتن ندارد ولـُخت وعوراست. زمانش فرارسيده است که ما حسن تعبيرورنگ وروغن زدن به کلمات را بدورافکنيم. واژه هايی مانند "ناسيوناليست"، "وفادار"، "جوامع اقليت"، "گروه های قومی" همه وهمه تعارف هستند. چرا ازواژه ی اصلی که همانا واژه دين است رياکارانه پرهيز می کنيم؟



                            درميان کليه برچسب های اصلی دين غيرمعمول ترين آنهاست چرا که برچسبی است آشکارا غيرضروری. اگربرای باورهای دينی شواهد عينی وجودداشت می توانستيم با وجود ناخوشايند بودنشان به آنها احترام بگذازيم. اما چنين مدرکی وجود ندارد. برچسب زدن به انسان ها به عنوان دشمنان مستحق مرگ به سبب اختلاف نظر در رابطه با سياست جهانی امری است قبيح. اما چنين برچسبی برای کسانی که دردنيای خيال و پندار با آنان سرناسازگاری داريم (دنيايی که درآن فرشتگان وشياطين وديگرموجودات موهومی زندگی می کنند) بطورحزن انگيزی خنده آوراست.



                            نرمش وقابليت انعطاف اين شکل ازپندارهای ارثی همانقدرحيرت انگيزاست که فقدان واقع گرايی درآن. بنظرمی رسد که کنترل هواپيمايی که درنزديکی پيتربرو سقوط کرد توسط گروهی ازمسافرين بی باک ازدست تروريست ها خارج شده بود. زن يکی ازاين مسافرين شجاع ـ پس ازآنکه شوهرش تلفنی اورا درجريان حوادث قرارداده بود ـ گفت که خداوند شوهراورا به عنوان اسباب ووسيله ی خود درآن هواپيما قرارداده بوده که ازبرخورد هواپيما با کاخ سفيد جلوگيری به عمل آورد. اينجانب عميق ترين همدردی را با اين خانم بينوا بخاطر ازدست دادن شوهرش دارم، ليکن برای يک لحظه درباره ی اين موضوع فکرکنيد! حرف من همان است که دوست آمريکايی خبرنگارم (که شرايط اورا خسته وکوفته کرده بود) واين خبررا برای من فرستاد به من گفت:

                            ـ "آيا خدا نمی توانست بخاطرجلوگيری ازکشته شدن تمامی سرنشينان بی گناه هواپيما گروگان گيرها را دچار سکته ی قلبی کند؟ تصورمی کنم که او به تخم اش هم نبود که چه برسربرج های دوقلومی آيد تادررابطه با حفظ آنها نقشه ای سرهم کند." (من ازشما بخاطر استفاده دوستم ازحرف رکيک پوزش می طلبم؛ اما درشرايط آن چنانی چه کسی می تواند اورا مورد سرزنش قراردهد؟)



                            آيا هيچ فاجعه ای آنقدروحشتناک خواهد بود که ايمان مردم را نسبت به فضيلت وقدرت خدا دچارتزلزل سازد؟ آيا هيچ ادراکی ـ هرچند اندک ـ وجود دارد که چه بسا اصلاً وابداً خدايی وجود نداشته باشد وما انسان ها بايد روی پاهای خودمان استواربايستيم و مانند افراد بالغ خود را با جهان واقعی تطبيق دهيم؟



                            بيلی گراهام، مشاورمذهبی آقای بوش، درکليسای واشنگتن چنين گفت:



                            "ليکن چگونه ما می توانيم چنين چيزی را بفهميم؟ چرا خدا اجازه می دهد چنين بلايی برسرمردم نازل شود؟ چه بسا اين پرسشی باشد که شما هم اکنون ازخود می پرسيد. شما حتی ممکن است ازدست خدا عصبانی باشيد. اجازه دهيد به شما اطمينان دهم که خدا احساسات شما را درک می کند."



                            بسيارخوب! بايد بگويم که بزرگی به خدا سزاواراست. يقين دارم که اين حرف داغديدگان را تسکين خواهد داد (سخن تسکين آميز تسکين می دهد!). آقای گراهام چنين ادامه داد:



                            "من درزندگی صدها بارازخود پرسيده ام که چرا خدا رنج واندوه را اجازه می دهد. بايستی اعتراف کنم که پاسخ کامل اين پرسش را، بدانسان که مرا اقناع کند، نمی دانم. من ناگزيرم با توجه به ايمان خويش بپذيرم که خداوند متعال است. او درميان همه رنج ها ومحنت ها خدای عشق ورحم وشفقت است. انجيل می فرمايد خدا مولـّد شرّ نيست. انجيل ازشرّ به عنوان يک راز سربه مـُهرسخن می گويد."



                            کشيش های ايوانژليست آمريکائی، پات روبرتسون وجری فاتول، که صاحب برنامه ی تلويزيونی نيزهستند، با اين معمای دينی با سرخوردگی کمتری برخورد کردند. آنان طی يک گفتگوی دونفره دربرنامه ی پرمنفعت تلويزيونی روبرتسون (که مانند همه ی فعاليت های دينی ازماليات معاف است) ازعهده اين کاربرآمدند که لبه تيز انتقادرا درمحلی مناسب حال خود قراردهند. آنان اعلام داشتند که همه ی اين فجايع معلول گناه ومعصيت آمريکائيان است. فاتول اعلام داشت که خدا آمريکا را بصورت شگفتی آوری برای مدت دويست وبيست وپنج سال درکنف حمايت خود قرارداد، ليکن هم اکنون با اين همه معصيت مانند سقط جنين، فعاليت هم جنس گرايان مرد وزن و"همه کسانی که تلاش ورزيده اند که آمريکا را سکولاريزه (جدائی دين ازدولت) کنند... من انگشت به سوی صورت شان می برم ومی گويم اين شما بوديد که باعث شديد اين واقعه رخ دهد." روبرتسون درپاسخ اوگفت "عالی است. من صددرصد با شما هم عقيده ام." بوش ازآب گل آلود ماهی گرفت وبسرعت خود راازاين قبيل گناهان بری اعلام داشت.



                            ايالات متحده ی آمريکا مذهبی ترين کشورجهان غرب است ورهبرباز زايش يافته ی مسيحی آن رودررو با مذهبی ترين مردمان کره ی خاک قرارگرفته است. هردوطرف براين باورند که خدای جنگی عصرمفرغی شان جانب آنها را خواهد گرفت. هردوطرف با اين ايمان تزلزل ناپذير وبنياد گرايانه که خدا پيروزی نهائی را ازآن شان خواهد ساخت، با آينده ی جهان قمارمی کنند. دراين اوضاع واحوال برخی ازمقوله ای بنام بنياد گرايان اسلامی سخن می گويند غافل ازآنکه ابن ورّاق درکتاب پرمغزخود تحت عنوان "چرا مسلمان نيستم" بصورت متقاعد کننده ای نشان داده است که بين اسلام معتدل واسلام بنياد گرا تفاوتی وجود ندارد.



                            روان آدمی ازدو ناخوشی بزرگ رنج می برد: اصراربرانتقال حسّ انتقام جويی به نسل های متمادی و تمايل به چسبانيدن وصله های گروهی به افراد بجای تأکيد برتفرد آنان. اديان ابراهيمی نه تنها به هردو اين بيماری ها مجوز قانونی می دهد، بلکه بشکل انفجارآميزی با اين دو درمی آميزد. تنها کوردلانند که نقش تفرقه برانگيزدين را دردشمنی های خشونت باردنيای معاصرمشاهده نمی کنند. دين بی هيچ شکی عامل اصلی وخامت اوضاع درخاورميانه است. جای آنست که آن دسته ازما که سالهاست مؤدبانه تحقيرخود را نسبت به فريب همگانی وخطرناک دين پنهان داشته ايم به پای خيزيم وسخن گوييم. هم اکنون اوضاع فرق کرده است. "همه چيزديگرگون شده است، کاملاً دگرگون گشته است."



                            *ريچارد داوکينز استاد رشته ی "درک عمومی ازعلم" دردانشگاه اکسفورد انگليس است. او کتابهای "ژن خود خواه"، "ساعت سازکور" ،"ازهم گسستن رنگين کمان " را به رشته ی تحرير درآورده است.

                            Comment


                            • آقايان ماشاالله آجوداني ، محسن سازگارا و فرخ نگهدار در 9 ماه مي در برنامه حقوق نقش روشنفكر ديني در پيشبرد دموكراسي و حقوق بشر در راديو فردا گفتگو كردند.



                              محسن سازگارا روشنفكر را چنين تعريف كرد: ?كسي كه روي شكافهاي معرفتي جامعه پل مي زند. مهمترين شكاف معرفتي جامعه خودمان را هم شكاف بين سنت و مدرنيسم ارائه كردم و روشنفكر ديني را كسي تعريف كردم كه از بين وجوه مختلف سنت، بخش ديني را كه بخش فربه و بزرگي از سنت ما هم هست، انتخاب مي كند، وجهه همت خودش قرار مي دهد و سعي مي كند بين سنت ديني و دنياي مدرن پل بزند و چون دنياي مدرن گوهرش عقلانيت مدرن است، عرض من اين بود به طور خلاصه كه پروژه روشنفكران ديني بخصوص در يك دهه گذشته راهي را پيدا كرده كه بين سنت ديني ما و عقلانيت دنياي مدرن، همسازي و همگرايي برقرار كند و اجازه مي دهد كه اين دو كنار همديگر بنشينند. به خصوص از پاردايم سروش من اسم بردم كه با كارهايي كه با دكتر سروش شروع شد و انجام يافته، به جرات مي شود گفت كه بين عقلانيت دنياي مدرن و دين موجود ما مي شود كه جمع مناسبي ايجاد كرد. به اين ترتيب مي شود گفت كه پروژه روشنفكران ديني در اين بخش سرش به يك بالين آسايشي رفته است...?



                              آجوداني : ?من فكر مي كنم اين كار در تاريخ مشروطه ايران هم انجام گرفت و به خصوص تاكيد مي كنم در مورد ميرزا آقا خان كرماني. با اين تعريف ايشان همه اينها مي شوند روشنفكران ديني. شايد تنها فرق اين باشد كه بگويند آقاي آخوندزاده خوش مثلا اعتقادات مذهبي نداشت، در صورتي كه ما در مورد ميرزاآقاخان كرماني مي دانيم كه در دوره هايي اين اعتقادات را داشت و به همين دليل سئوالي كه من از آقاي سازگارا دارم اين است: اگر واقعا حاصل دستاورد روشنفكري ديني اين بوده باشد كه سرانجام به همان جايي برسند كه روشنفكران سكولار رسيدند، معنايش اين است كه لقمه از پس گردن چرخاندند و آمدند به يك جا رسيدند، به يك وجه مشتركي دست پيدا كردند. اين وجه مشتركي كه الان ايشان از آن صحبت مي كنند كه يافته شده و در واقع به يك معنا اگر اينطور نگاه كنيم، پايان پروژه روشنفكري ديني است، يعني يك آغاز ديگري است براي يك دوره جديد. اين وجه مشترك اگر بنيادش همان چيزهايي باشد كه ما امروز مثلا در حقوق بشر خلاصه بكنيم يا در مفاهيمي مانند جدايي دين از دولت خلاصه كنيم، اينها به اعتقاد من دستاوردهاي روشنفكري ما نيست. اينها دستاوردهاي تاريخ مدرنيته است و دستاوردهايي كه در تجدد اتفاق افتاده، دستاوردهايي كه در تاريخ بشري اتفاق افتاده و ما دوباره داريم به اين دستاوردها دست پيدا مي كنيم به صورت معقولتري. اينجا كجا است اين تفكر روشنفكري، كجا است اين بينش روشنفكري؟ اگر اين بينش روشنفكري حاصلش در واقع بازگشتي باشد به حقوق بشر، بازگشتي باشد به جدايي دين از دولت، چيزي است كه در واقع الان نزديك به دويست سال در تاريخ بشري سابقه داشته، رشد كرده تا امروز، بنيانهاي اساسي و روشن خودش را پيدا كرده. اينجا كجا است كه ما از روشنفكري صحبت مي كنيم.?

                              اما آقاي نگهدار ميانه را گرفت و بر اين باور بود كه تحول ديني از عهده ي روشنفكران ديني ساخته است:

                              ?تحولات فكري در جامعه خودمان يك روند تحولي است كه اگر نخواهم بگويم تمام، بلكه اكثريت بزرگ روشنفكران ايران را تحت تاثير خودش قرار داده و آن نوعي جدايي از يك دستگاه پيش ساخته نظري به عنوان ايدئولوژي است و قرار دادن يك رشته ارزش هاي مدرن و امروزي براي عمل سياسي و اجتماعي فراروي خود يك بازنگري هم در نحله روشنفكراني كه جدا از روشنفكران ديني بودند و در دهه 40 فعاليت خودشان را شروع كردند،‌ تحول فكري را مي بينيم و هم در نحله روشنفكران ديني، كساني كه اعتقادات اسلامي داشتند اين تحول را مي بينيم و جوهر آن، آنچه كه به نظر من برجسته است، در ماهيت يابي براي اين دو طرز فكر، براي اين تحولات، عبارتست از رويكرد به حقوق بشر و مفهوم آزادي و به طور مشخص تر، مفهوم دموكراسي. يعني همه اين روشنفكران ما امروز چه آن كساني كه خودشان را با عنوان ديني معرفي مي كنند، چه كساني كه لزومي به استفاده از اين واژه نمي بينند، همگرايي پيدا كردند روي مفاهيمي كه با مدرنيته متولد شده و امروز به خصوص در دنياي بعد از جنگ دوم جهاني با مفهوم حقوق بشر، ارزش هاي دموكراتيك و ارزشهاي آزادي خواهانه يا ليبراليستي تعريف مي شوند. همه حول اين مفاهيم همگرايي پيدا كردند. به اين اعتبار من با نظر آقاي سازگارا كه مي گويند: فعاليت روشنفكران ديني سر به بالين آسايش مي گذارد، موافقم و فكر مي كنم فعاليت روشنفكران غير ديني ما هم كه در دهه 40 يك گرايش انقلابي يا گرايش ايدئولوژيك با امر نظام سياسي و ساختارهاي سياسي در جامعه ما داشتند، اين دو به هم نزديك مي شود و به يك فرجام آزادي خواهانه مي رسد.?

                              آجوداني مساله را بسيار صريح و منطقي در وقت بسيار كمي كه بود بسيار خوب نقد كرد . اما من نيز آن را فرصتي يافتم تا بيشتر به مساله ?روشنفكر ديني? و تعبيرها و تفسيرهاي آنها كه موجب پريشاني فكر مي شود بپردازم.

                              آيا ? روشنفكر ديني? روشنفكر است؟
                              روشنفكر يا انديشمند Intellectual كسي است كه تفكرش در انديشه و خرد ريشه دارد و در پيشاپيش دگرگوني هاي اجتماعي رو به آزادي و مدرنيته و تجدد حركت مي كند

                              اگر تعريف سازگارا را بپذيريم يك چيز كم دارد و آن خردگرايي و مدرن انديشيدن روشنفكر است يعني اگر روشنفكر، خردگرا و مدرن نباشد مشكل بتوان وي را روشنفكر ناميد.? روشنفكر ديني ? نخست به دين، باور و ايمان بدون چون و چرا دارد . افزون برآن نهاد ديني خود يكي از موانع روشنگري بشمار مي رود و همواره از جستجوي آزادانه دانش جلوگيري كرده است. كسي كه خود زنجير دين به پا دارد چگونه مي تواند در عرصه دگرگوني هاي اجتماعي و ديني نقش داشته باشد؟

                              هنگامي كه عقيده و مذهب و ايدئولوژي بر جامعه اي حاكم شود ؛ شهرونداني كه به آن عقيده و ايدئولوژي باور ندارند به شهروند درجه دو تبديل مي شوند. ?روشنفكران ديني? كه در حقيقت ?روشنفكران شيعه اثني عشري? در حكومتي شيعه سالار هستند، آيا همين آزادي نسبي را?روشنفكران ديني? براي روشنفكران اته ئيست ،?كمونيست? يا ?روشنفكران بهايي?، سني، زرتشتي و مسيحي و غيره نيز قايل هستند ؟ و اصولا آن روشنفكران نيز مانند آنها از حق آزادي و عقيده برخوردارند؟ ممكن است بگوييد كه مسلمانان هم از آزادي كامل برخوردار نيستند و بسياري از آنها در زندان بسر مي برند و .. در پاسخ بايد گفت آنان در ابراز بسياري از عقايد خود آزادند و بقول خودشان فقط بايد خط قرمز را رعايت كنند درحاليكه و جود روشنفكران دگرانديش روي خط سرخ قرار دارد چه برسد به اظهار عقيده اشان. تجربه ديني فقط در انحصار? روشنفكر ديني? نيست از آن گذشته يك ? روشنفكر ديني? بايد سياست را فداي آموزه ي ديني خود كند و اين خلاف آزادي و استقلال انسان است. ?روشنفكر مذهبي? اراده و ايمان به خود ندارد و همه چيز را به مشيت الهي و جبر تاريخ واگذار مي كند. نمونه مي خواهيد خاطرات رفسنجاني را بخوانيد كه در مورد عزت الله سحابي مي نويسد:



                              مهندس عزت الله سحابي كه قراربود از بودجه دفاع كند و اسم نوشته بود، از زير بار دررفت!‌ نمي دانم چرا؟ به ? من نوشته كه استخاره كرده است ، مكررا بد آمده و اين عجيب است ؛ با اينكه رئيس كميسيون برنامه و بودجه است.?( عبور از بحران . اكبر هاشمي رفسنجاني . رويه 509. چون آقاي سحابي تا كنون اين مطلب را رد نكرده اند آن را آوردم و اگر نه كدامين سخن اين حجت اسلام را مي توان باور كرد؟ )

                              خوب چگونه در دنياي مدرن امروز مي توان با اين تفكر كشور را اداره كرد؟



                              پارادايم سروش ؟
                              سازگارا از پارادايم سروش گفت و ما از نقد انديشه ديگر ?روشنفكران ديني ?چون دكتر شريعتي و از دشمني و ناسزاگويي وي به ليبراليسم در مي گذريم به ويژه كه او در? فاطمه فاطمه است? بيزاري خود را از زن مدرن و متجدد آشكارا نشان داده است.

                              حال ببينيم اين به اصطلاح پاراديم سروش چه ارمغان دارد؟ آقاي سروش دركتاب ? فربه تر از ايدئولوژي? زير عنوان حكومت دموكراتيك ديني مي نويسد حكومت هاي ليبرال دموكرتيك امروز ، به رضايت خلق مي انديشند و پرواي رضايت خالق را ندارند و مشكل حكومت هاي ديني دموكراتيك اين است كه ميان رضايت خالق و رضايت خلق آشتي برقرار كنند و ميان برون دين و درون دين تعادل افكنند و چنان رفتاركنند كه هم حق خلق را گزارده باشند و هم حق خالق را، وهم تماميت آدمي را محفوظ نگه دارند و هم تماميت دين را. و انصاف بايد داد كه كار اين حكومت هاي، بسي دشوارتر از دوگونه حكومت ديگر است. مي بينيم كه بلافاصله با مساله خدا روبرو هستيم.

                              سوال اصلي و اساسي همين است كه آيا خدايي هست يانه؟ و اگر هست ، حقوقي دارد يا نه؟ و آيا آن حقوق واجب الرعايه هستند يانه ؟?( عبدالكريم سروش ، فربه تر از ايدئولوژي ، رويه 273و274، موسسه فرهنگي صراط ، اسفند

                              1372

                              پرسش من هم از آقاي سروش اين است كه اگر خدايي هست چرا بندگانش بايد حقوق وي را رعايت كنند ؟ واقعا اين شرم آور نيست كه بندگان خدا از حقوق خداوند قادر متعال دفاع نمايند؟ ايا اين خدا نيست كه بايد از حقوق بندگانش دفاع نمايد؟

                              پرسش من از آقاي سازگارا اينست كه آيا اين همان پاراديمي است كه شما به آن افتخار مي كنيد؟ اين چه چيز مدرن و نوي به ما مي دهد ؟ البته كه اين پاراديم نيست اين سراب و پرديس است و با دريغ بسيار اين بهشت هايي كه مي خواهند هم تماميت آدمي و هم تماميت دين را حفظ كنند به جهنم ختم مي شوند؛ و آشكار است كه حفظ تماميت حقوق خدا برتر از حفظ تماميت آدمي است و بايد انسان ها فداي خدا شوند ؛ ما كه در اين پاراديم جهنمي 25 سال است زندگي مي كنيم!؟ در چنين جامعه اي حقوق انسان ها فداي آن چيزي مي شود كه مصلحت و خواست خداوندي نام دارد . اين خواست و مصلحت از ديدگاه حاكمان مسلمان مي تواند تعبير و تفسير هاي گوناگون شود. اين تعبير ها كه خدا را از حفظ حقوق خود عاجز مي داند جز در خدمت همان شيادان دستار بند و غير دستار بند است كه منافع خود را به جاي منافع خدا جا مي زنند .

                              مشكل اصطلاح هاي خود ساخته و برگرداندن كلمه ها !
                              اگر به يكي از موانع روشنفكري در سال هاي اخير بخواهيم اشاره كنيم ايدئولوژي هاي وارداتي و تعبير غلط از
                              برخي كلمه هاست . .

                              Comment


                              • برگردان يك اصطلاح خارجي به فارسي پيدا كردن كلمه ي همتاي آن نيست بلكه در حقيقت به ساختن كلمه اي جديد دست مي زنند كه در جامعه ي ايران بيگانه است . پيدا شدن يك اصطلاح( براي نمونه اروپايي ) پس از پيدايي يك پديده رخ داده است اما كلمه اي كه به فارسي ترجمه مي شود اين پديده هنوز در جامعه پيدا نشده است و مصداق عيني ندارد. بنگريد كمونيست ها ي وطني را كه انقلاب مشروطه را? انقلابي بورژوازي? ناميدند ، حكومت رضاخان را كه بسياري از كارخانه ها و موسسه ها را دولتي كرد حكومت ?بورژوازي ملي? ارزيابي كردند و دولت ملي دكتر مصدق را دولت ?بورژوازي كمپرادور!? دانستند. مي بينيم كه پيدا كردن مصداق بورژوازي ملي به معضلي تبديل شد كه تا به امروز ادامه دارد. همين مشكل را در مورد ?فئوداليسم? داشته ايم.

                                آل احمد كه هويت شرقي و ايراني خود را در مقابل تمدن غرب ( به گمان خود) پايمال مي ديد چاره را آن ديد كه به مشروطيت به ديده شك و ترديد بنگرد و به روشنفكرها و منتسكيوهاي ايراني بتازد و حتا اصلاحگران ديني كه اداي پيشوايان پرتستانتيسم را در مي آورند با عنوان ?لوترهاي وطني? بباد تمسخر بگيرد . او آخوندزاده و آقاخان كرماني و ملكم را كه مذهب شيعه را نقد مي كردند نشانه گرفته بود؛ و در عوض از واپس گراياني چون شيخ فضل الله نوري و خميني پشتيباني مي كرد. و باز هم او بود كه از? ماشينيسم? در ايران دم زد بدون اينكه در جامعه ما مصداق واقعي داشته باشد. آيا ساده لوحانه نبود كه واردكردن اتومبيل يا مونتاژ آنرا يا داشتن چند كارخانه نساجي را ?ماشينيسم? بناميم؟ اين مسايل پس از انقلاب بسيار گفته شده و چيز نو و تازه اي نيست اما من يك مطلب را مي خواهم يادآوري كنم و آن اينست كه روشنفكران چپ كه در مورد بسياري مطالب متعصب هستند چرا آل احمد و شريعتي را در زمان خود نقد نكردند؟ چرا وقتي آل احمد در دانشگاه تبريز در پاسخ دانشجويي كه پرسيد شما معتقد به خلقت آدم از خاك و گل هستيد گفت بله من هستم ولي اگر تو خود را از نسل ميمون مي داني مختاري (خنده حاضران). اين بحث و تمسخر در يك محيط علم و دانش همچون دانشگاه تبريز و با حضور ?روشنفكران چپي? چون غلامحسين ساعدي و رضا براهني و .. صورت گرفت و هيچكس هيچ چيز در مخالفت با آن نگفت؟ جالب است چندي بعد شريعتي در لباس اصلاح ديني و لوتريسم همان راه را ادامه داد با همان ديدگاه درحالي كه حسرت دوران خلافت عثماني و اسلامي را مي خورد و نفرت و انتقاد خود را از مذاهب ديگري چون زرتشتي و مانوي و حتا بوديسم پنهان نمي كرد اسلام را به ماركسيسم پيوند زد.

                                منوچهر جمالي بر آنست كه حتا اصطلاحي را كه از آلماني به فارسي به اشتباه ، ?استثمار? ترجمه كرده اند( بهره كشي از ثمره درختان و گياهان ) در واقع انحرافي است بسيار دور از تصوير زنده اي است كه ماركس در زبان آلماني منظور داشته است. اين اصطلاح در آثار ماركس

                                صيدكردن و به غنيمت بردن Beuten از ريشه Ausbeutung

                                گرفته شده كه در پس آن تجربيات وحشيانه ميليون ها سال نوع بشر را از تعقيب و شكار و حيله ورزيدن و تجاوز كردن و قساوت و بي رحمي و چپاول كردن را در خود انباشته دارد. و روحيه اي كاملا متفاوت با دوره ي كاشتن و به ثمر آوردن و بهره برداري از آن و پرستاري از گياه يا بذر و پروردن دارد.
                                اما ?روشنفكران ديني ? يا همان ? ملي مذهبي ?هاي سابق به برگردان كلمه ها بسنده نمي كنند بلكه همواره در پي يافتن و بافتن اصطلاح ها و كلمه هاي جديدي هستند تا هر مكتب و مقوله اجتماعي ، سياسي را از درون تهي و كاملا آن را بي معنا سازند .

                                اصلاحگران ديني !


                                با توجه به آنچه كه گفته شد ?روشنفكر ديني? تركيب درستي بنظر نمي آيد و شايد اصلاحگر مذهبي شايسته تر باشد. هنگامي هم كه مي گويم ليبراليسم جنبشي ضد حاكميت دين بود و دين را به وجدان آزاد افراد بشري واگذار مي كرد . همچنين من سر آن ندارم كه با تاويل و تفسيرهاي ديني دشمني ورزم. هرمونتيك يا علم تاويل نيز در غرب از كتاب مقدس شروع شد با اين تفاوت كه جنبش روشنفكري در غرب جنبشي ضدحاكميت دين بود و روشنفكران ما در پي توجيه حكومت ديني فعال شدند. ما امروز علاوه بر آنكه فيلسوف و انديشمندان جنبش ليبرالي و روشنگري را كم داريم ، برخي از متدينان اسلامي با استفاده از فرصتي كه حكومت اسلامي در اختيار آنها گذاشته با تعبير و تفسير واژه ها مي خواهند مقاصد خود را جا بيندازند. درگذشته اصلاحگران ايراني براي آنكه اسلام را تلطيف كنند به عرفان روي مي آوردند ، عطار و مولاي بلخي از آن جمله اند . تمثيل ها و قصه هاي قران قابليت تاويل و تعبير بيشتري دارد تا نص صريح قران در مورد زنا و حد و غيره . تئولوژي يا الهيات فقط با اين تمثيلات مي تواند خود را به فلسفه نزديك كند ولي واقعيت اينست در اموري كه وحي مساله احكام مستقيم و دستور مستقيم و صريح خداوندي در كار است شك نمي توان كرد و شك و ترديد اولين پايه فلسفه است. در مقوله تفكر روشنفكري هيچ چيز يقين نيست و بر همه چيز مي توان شك كرد هر مقوله اي را مي توان شكافت و هر فكري را مي شود پاره پاره كرد و به تشريح آن پرداخت چنانكه فرهيختگاني چون خيام و حافظ هدف از آفرينش انسان و بهشت و جهنم را به زير سوال بردند و بدين سبب در دنياي اسلام عاصي و طغيانگر معرفي شدند و مورد تعقيب و آزار.

                                با اين سخن آقاي سازگارا كه ما اكنون وارد پاراديم ليبراليستي شده ايم موافق هستم اما فراموش نكنيم كه جنبش ليبراليستي و اصولا جنبش روشنفكري پديده اي ضد دين بود و ?روشنفكر ديني? نمي تواند پيشتاز اين جنبش شود زيرا ?روشنفكر ديني? با تخصص خود به حقيقتي نزديك نمي شود تازه اگر صحبت از تخصص شريعت ديني باشد ملايان بر روشنفكران ديني برتري دارند و اصولا حكومت ولايت فقيه با بهانه تخصص ديني موجوديت پيدا كرد. روشنفكر بايد در مورد مسايل جامعه و سياست و فلسفه به نقد بنشيند و مستقل بنيديشد. مي بينيم كه ?روشنفكر ديني? چقدر با اين تعريف فاصله دارد . در دين كه اصل بر وحي و بودن و شدن است كاري با فرد ندارد. فكر ?روشنفكر ديني? نمي تواند مستقل و رها از دين پرواز كند و همواره زنجير دين برپايش سنگيني مي كند.

                                اگر بخواهيم متوجه فاصله ?روشنفكر ديني? بشويم باورمندان ساده و غير روشنفكر ديگر دين ها مانند مسيحي ها پرتستان و بهايي ها را در نظر بياوريد كه اعلاميه جهاني حقوق بشر و آزادي زنان را باور دارند و هنوز ?روشنفكران ديني? ما از دينداران معمولي آنان اديان عقب مانده ترند و هنوز اندر پي يك كوچه اند!

                                اصلاحگران ديني به تعبير من در نبرد با مستبدان شريعت زده جدي نبوده اند و نشان دادند كه حاضرند بر سر عقيده خود در برابر صندلي صدارت معامله كنند و عقب بنشينند. تجربه نشان داد كه دغدغه ديني آنها با جيب آنها بي ارتباط نيست. جعل اصطلاحات ازجانب اين گروه پايان ندارد ?مردمسالاري ديني? يعني چه ؟ ?جامعه مدينه النبي? چه معنايي دارد؟ از ياد نبريم كه حكومت من درآوردي ?جمهوري اسلامي? نيز بر همين روش ساخته شد و هر كس تفسيري از آن داشت از جمله اسلامي بودن آن به معناي عدالت اجتماعي تعبير مي شد ولي ديديم كه چگونه گرگ اسلامي بره جمهوري را بلعيد. زيرا بخش نخست كه اسلاميت را تشكيل مي دهد براي خود مرز و حد و حقوقي نمي شناسد و بخش دوم براي بدست آوردن حقوق خود تلاش و مبارزه مي كند.

                                اينكه ابراهيم يزدي مي گويد: ? دموكراسي ديني و غير ديني ندارد، دموكراسي ، دموكراسي است? خلط

                                مبحث است و فريبي بيش نيست . دكتر يزدي بارها در گفتگوهاي خود با رسانه هاي همگاني براينكه 97% مردم ايران مسلمانند و بايستي اعتقاد و باور مردم در قانون اساسي در قانون اساسي تبلور پيدا كند تاكيد كرده است و در عين حال از دموكراسي نيز كه پديده اي است ليبراليستي كه با دين و مذهب ايدئولوژي سازگاري ندارد دم زده است ! اين چگونه دموكراسي است!؟ مردم كشورهاي اروپايي مسيحي هستند و اصلاح گران ديني از لوتر گرفته تا فيلسوفاني مانند كيه كه گارد كه از آن برخاسته اند هنوز معجوني بنام دموكراسي مسيحي نساخته اند، مسيحي دموكرات و حزب دموكرات مسيحي داريم ولي دموكراسي مسيحي نداريم يا با وجود آنكه مسيحيت تحولي در دين يهود بشمار مي آيد و سفارش هاي بسياري در مورد مهرباني و دوست داشتن دشمن و همسايه دارد كسي جرات نكرده است كه حقوق بشر و جامعه مدني را به مسيحيت پيوند بزند .

                                بر همين سياق حتما اين سخن مضحك را شنيده ايد كه اين روزها باب شده است بگويند كه ?در ايران آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان نيست!!؟? اصل آزادي بر اين استوار است كه شخص حرفش را در نهايت آزادي بزند و از عواقب آن وحشت نداشته باشد. هنگامي كه فردي مي داند كه پس از گفتن سخنش به او آزار خواهند رساند خود بخود يك هزارم حرفش را هم به راحتي نمي تواند بزند و به خود سانسوري دچار مي شود، اين كجايش آزادي بيان نام دارد؟ اين چيزي كه از آن در ايران ?روشنفكران ديني? با عنوان ?آزادي بيان? ياد مي كنند چيزي جز بلبشو ناشي از تعدد قدرت، نام ديگري ندارد و بهيچوجه برآن نام آزادي بيان نمي توان گذاشت.

                                نمي دانم چرا از مدعيان اقتصاد توحيدي كه در اول انقلاب نسخه مي پيچيدند خبري نيست ؟ معلوم نيست عاقبت تئوري آنها چه شد؟ آنهايي كه حكومت اسلامي را ترغيب كردند كه بانك ها را اسلامي كند ، قراردادهاي شركت هاي آي بي ام و ديگر شركت هاي كامپيوتري را لغو كردند و كامپيوترهاي وزارتخانه ها يي مانند دارايي و بانك ها را بيرون انداختند و از كيسه ملت خرج نمودند كجاهستند؟

                                تازه فايده ي اين اصلاحگران ديني چيست؟ هر كدام آورنده ي يك اسلام راستين هستند كه هيچ يك هم با يكديگر سر سازگاري ندارند ، چون بين همه ي آنها ظاهرا يك اسلام را بايد به عنوان اسلام راستين برگزيد! زيرا هيچ اسلامي، اسلام ديگر را تحمل نمي كند. اسلام در پايه خود با پلوراليسم مخالف است زيرا پلوراليسم را معادل كفر مي داند زيرا خداي اسلام يگانه است و انبازي ندارد. بنابراين مشكل اصلاحگرايان ديني جاي ديگر است ، آنها شهامت اصلاح ديني را ندارند. اشكال ما از آنجا نيست كه يك لوتر نداريم اشكال ما در اينست كه سدها لوتر باسمه اي داريم. روشنفكر نمي تواند هواخواه حاكميت دين در جامعه باشد و بايد قدرت آن را محدود كند اما كاري كه ?روشنفكران ديني? مي كنند بسط و توسعه قدرت دين است و اين با اصل روشنفكري ناسازگار است. اين به معناي آن نيست كه كردار همه ي اصلاحگران ديني را رد كنيم اين كه آقاجري گفت ما ميمون نيستيم تا از مرجعي تقليد كنيم تازه يك شروع است. شروع از فرديت و استقلال آن ، ?من فكر مي كنم ، پس هستم.? كسي كه تقليد مي كند اصل اراده و استقلال انساني را زير پا مي گذارد و او حق گزيدن و گزيده شدن ندارد

                                Comment

                                Working...
                                X