Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • در دهه هاي 1950 و 1960 اسلام سياسي در ميان نيروهائي كه مخالف وضع موجود بودند، جرياني حاشيه اي بود. در واقع، اسلام سازمان يافته نوكر اجنبي محسوب شده، مورد استهزا قرار ميگرفت.

    دوره بعد از جنگ جهاني دوم نقطه عطف ديگري در اين جوامع بود. قدرتهاي امپرياليستي ساختارهاي دولتي نيمه فئودال نيمه مستعمره جديدي را در اين كشورها شكل دادند. در اين نظم جديد، به روحانيت سهم بسيار كمتري در قدرت داده شد. در كشورهاي مختلف خاورميانه از درون دستگاه اسلامي يك جريان سياسي كه بشدت با رژيمهاي حاكم در تضاد بود، سربلند كرد. اين ها دارودسته هاي حاكم و اسلام رسمي را فاسد و مطرود اعلام كردند. در واقع، ريشه جنبشهاي اسلامي كنوني در اين دوره است، هر چند كه افكار سياسي شان را پدران ايدئولوژيك آنان قبلها تدوين كرده بودند.[4] (نقد اين مقاله متوجه آن دسته از نيروهاي اسلامي است كه از پرچم اسلام براي به چالش طلبيدن رژيمهاي وابسته به غرب در خاورميانه، استفاده كرده اند.)

    رهبران و كادرهاي اصلي اين جنبش هاي اسلامي عموما از ميان قشرهاي زير بلند شدند: ميان روحانيوني كه هدفشان احياء جايگاه قديمي روحانيت در ساختار حاكم بود يا اينكه بدنبال سهم بيشتري در نظام حاكم بودند؛ روشنفكران طبقات مياني؛ بخشهائي از طبقات فئودال كمپرادور كه از ساختارهاي حاكم به بيرون رانده شده بودند (وجود اينان بيان انشعاباتي است كه در ميان طبقات استثمار كننده و دارا رخ مي دهد). اما سربازان پياده اسلاميون از ميان توده هاي مستاصلي مي آيند كه از جايشان كنده شده اند، راهي شهرها شده اند. اين توده ها از دور محو ژستهاي "مخالفت جويانه" مرتجعين اسلامي مي شوند.

    آنچه اين جنبشهاي اسلامي را ارتجاعي مي كند، عمدتا منشا طبقاتي رهبران و كادرهاي اصلي آن نيست. اين جنبش ارتجاعي است چون يك ايدئولوژي عهد عتيق (ايدئولوژي مذهبي) كه پايه در واقعيات ندارد و بنابراين مطلقا ناتوان از دگرگون كردن واقعيات موجود است را تبليغ مي كند. ارتجاعي است بخاطر آنكه مي خواهد ساختار طبقاتي ستمگرانه موجود را حفظ كند، و صرفا آنرا از طريق اضافه كردن "شريعت"، اسلامي تر كند ("شريعت" قانون اسلامي منبعث از تازينامه و سنت است كه پس از مرگ محمد نوشته شد و توسط هر كدام از فرقه هاي اسلام گسترش يافت). اين "اسلامي تر" شدن تنها به معناي تقويت جوانب فئودالي ـ پدرسالارانه جامعه است.

    جنبشهاي اسلامي در نقاط مختلف جهان طرفدار يكي از چند فرقه اسلام، اعم از شيعه يا سني اند. اما تقريبا همه آنها، با تفاوتهاي قابل اغماض، طرفدار اصول پايه اي ايدئولوژيك اسلام هستند. الگوي جامعه موعود همه شان همان جامعه اي است كه توسط پيامبر و رهبران اوليه اسلام ايجاد شد. بطور مشخص، از جامعه اي كه توسط محمد برقرار شد به عنوان ايده آلترين جامعه خود نام مي برند. آنان ريشه تمام بدبختيهاي جوامع اسلامي را در "انحراف" از آن الگو مي دانند و معتقدند جوامع اسلامي پس از مرگ جانشينان محمد (چهار خليفه) راه فساد و انحطاط را پيمودند.

    نيروهاي بنيادگراي اسلامي در مخالفت با قدرتهاي امپرياليستي و دارودسته هاي حاكم در كشورهاي خاورميانه هميشه شعارهاي آتشين مي دهند و گاه اعمال قهرآميز را چاشني حرفهاي پر حرارتشان مي كنند. اما آنها خيلي راحت توسط امپرياليسم جذب و تبديل به نگهبانان جديد و اغلب بيرحمتر همان نظام قديم مي شوند. بخش بزرگي از نيروهاي اسلامي در دوران "جنگ سرد" جذب امپرياليسم آمريكا شدند. در دوران "جنگ سرد"، امپرياليسم آمريكا كه در رقابت شديد با امپرياليسم شوروي بود، تصميم گرفت از كمربند كشورهاي اسلامي كه در مرزهاي جنوبي شوروي قرار داشتند براي محدود كردن شوروي و فروپاشاندن آن استفاده كند. به همين جهت سياستي به نام "استراتژي كمربند سبز" طراحي كرد (رنگ سبز اشاره به اسلام دارد). به دنبال اين سياست، در دهه 1980 امپرياليستهاي آمريكائي به رشد و گسترش نيروهاي بنيادگراي اسلامي در افغانستان ياري رساندند. در ايران، آمريكا و قدرتهاي اروپاي غربي راه را براي قدرت گيري خميني و همپالگي هايش باز كردند تا آنها يك انقلاب بزرگ را بدزدند و سرش را ببرند. اين مرتجعين با نقاب انقلابي گري دروغين، سوار بر پشت مردم خود را به قدرت رساندند و تبديل به دارودسته حاكم جديد در ايران شدند؛ يك انقلاب واقعي را درهم شكستند و نيروهاي انقلابي و كمونيست را قتل عام كردند. بايد تاكيد كرد كه شكست انقلاب 1357 در ايران، و برقراري يك رژيم تئوكراتيك (مذهبي) محصول همكاري ميان قدرتهاي امپرياليستي غرب و نيروهاي بنيادگراي اسلامي در ايران بود. ژنرال هويزر آمريكائي در كتاب خاطرات خود بدرستي نوشت: "ما شاه را از پريز كشيديم و خميني را به پريز زديم." (رجوع كنيد به مقاله اي كه در نقد كتاب خاطرات هويزر در مجله جهاني براي فتح شماره 6 به تاريخ 1986 منتشر شده است). بزرگترين جهاد اسلامي ربع قرن گذشته، يعني جنگ بنيادگرايان اسلامي افغانستان عليه شوروي، با پشتوانه مالي امپرياليسم آمريكا انجام شد. تجربه بيش از بيست سال گذشته نقاب نيروهاي اسلامي را پاره كرده و نشان داده كه اينها نه انقلابي اند و نه ضد امپرياليست. اسلام ايدئولوژي و ابزار طبقات استثمارگر است و غير از اين نمي تواند باشد.



    الف ــ جهان بيني، موضع، برنامه سياسي و استراتژي سياسي جنبشهاي اسلامي معاصر

    رهبران جنبشهاي اسلامي براي بناي انديشه تئوريك خود، و براي بسيج توده ها و مشروعيت بخشيدن به برنامه شان، از چند مقوله نظري مهم سود مي جويند. آنان با استفاده از مفاهيم ابتدائي اسلام و روايت و حديث از گذشته هاي دوردست، ماهيت واقعي ايدئولوژي و برنامه سياسي شان را در پرده اي از رمز و راز مي پيچند و از ديد توده هاي مستاصل پنهان مي كنند. دريدن اين پرده و نشان دادن ماهيت كاملا دنيوي و طبقاتي جهان بيني و برنامه اين نيروها بسيار مهم است. بايد نشان داد كه جهان بيني، آمال و اعمال آنها متعلق به طبقات معيني است.

    در واقع، بگذاريد از همينجا، يعني طبقات، شروع كنيم.



    امت

    شاخص ترين واقعيت زمان ما آن است كه در كليه جوامع، انسانها به طبقات تقسيم شده اند؛ مردم سراسر جهان اول از همه و پيش از هر چيز برحسب اينكه چه رابطه اي با ابزار توليد دارند طبقه بندي مي شوند. اين واقعيت در مجموعه نظريات جنبشهاي اسلامي هيچ جائي ندارد؛ اينرا در هيچ كجاي انديشه هاي آنان نمي توان يافت. در انديشه اسلامي، بجاي طبقات، مقوله اي به نام "امت" وجود دارد. امت يعني جماعت ايمان آورندگان كه از هر طبقه اي مي توانند باشند. مقوله امت اين واقعيت را كه جوامع كنوني به طبقات متخاصم، با منافع اقتصادي و سياسي آشتي ناپذير تقسيم شده اند، مخفي مي كند. زمين داران بزرگ و صاحبان صنايع و تجار بازار همراه با كارگري كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارد و دهقان قحطي زده، به يك كلام استثمارگر و استثمار شونده، همه مي توانند بخشي از امت اسلامي باشند.

    در زمان محمد بنيانگزار اسلام، آنهائي كه با او در جنگ براي كسب قدرت متحد شدند بخشي از امت محسوب مي شدند. محمد در ابتداي حركتش براي كسب قدرت، تركيب امت را برحسب مصالح سياسي خود عوض مي كرد. او حتي يهوديان مدينه را كه با محمد در جنگ عليه مخالفينش در مكه متحد شدند، بخشي از امت خواند. در زمان محمد نيز امت به طبقات تقسيم مي شد. محمد و همكارانش، تازينامه را براي اداره جامعه جديدي كه از طريق متحد كردن طوايف پراكنده عربهاي باديه نشين بوجود آوردند، تدوين كردند. با خواندن تازينامه بوضوح مي توان متوجه تمايزات طبقاتي و اجتماعي درون امت شد: برخي دارا هستند و برخي ندار؛ برخي برده هستند و برخي صاحب برده؛ زنان مال مردان هستند و كاملا زيردست و تابع آنان؛ جنگجويان كه از غنايم جنگي سهم مي برند از جايگاه اقتصادي و اجتماعي برتر برخوردارند؛ و ديگراني كه بر روي زمين عرق مي ريزند و از احشام نگه داري مي كنند، چنين امتيازاتي ندارند. علاوه بر اينها، يك تمايز بزرگ نيز ميان امت و غير امت موجود است. جنگجويان امت مي توانند اسراي خود را تبديل به برده كنند و زنانشان را به بردگي جنسي ببرند. كراهت چنين جامعه اي غير قابل انكار است. محمد يك قدرت دولتي جديد و يك مذهب سازمان يافته جديد براي تقويت مناسبات استثماري جديد و نيز براي تقويت مناسبات سلطه گرانه بر اهالي سرزمينهاي خارجي كه در جنگ مغلوب و در امپراتوري اسلامي ادغام مي شدند، بوجود آورد. امروز، جنبشهاي اسلامي با استفاده از مقوله امت سعي مي كنند منافع طبقاتي و آمال واقعي خود را از ديدگان توده هاي زحمتكش پنهان كنند، در نزد آنان براي خود مشروعيت دست و پا كنند و آنان را به زير بيرق خود بكشند.

    مقوله امت نه تنها سازش طبقاتي را تبليغ مي كند بلكه غير علمي نيز هست. زيرا در صدر اسلام كه اين كلمه رايج شد، هنوز طبقات مدرني مانند طبقه كارگر و سرمايه دار بوجود نيامده بودند؛ آن زمان چيزي به نام قدرتهاي امپرياليستي و خلقها و ملل تحت ستم موجود نبود.

    Comment


    • پرده كشيدن بر روي منافع طبقاتي آشتي ناپذير و متضاد چيز جديدي نيست. در سراسر تاريخ جوامع طبقاتي، طبقات حاكم و دارا، براي گرفتن قدرت و حفظ آن همواره به دروغ متوسل شده، به طبقات محروم و زحمتكش گفته اند كه "منافع من و تو يكي است". قدرتهاي امپرياليستي و دولتهاي ارتجاعي به وفور و دائم از اين عوامفريبي استفاده مي كنند. حتي در قرن 81 ميلادي در اروپا طبقه نوظهور بورژوازي سعي كرد بينش و اهداف خود را بعنوان بينش و اهداف "جهانشمول بشريت" جا بزند. در درون ملل تحت ستم، نمايندگان سياسي طبقه بورژوازي كوچك و ملاكين كوچك كه بدنبال سهمي از قدرت هستند هميشه از اين خط عوامفريبانه براي جلب حمايت توده هاي زحمتكش استفاده مي كنند. اين وسيله ايست براي نيروهاي ارتجاعي بيرون رانده شده از قدرت، كه از مردم براي رسيدن به قدرت سواري بگيرند. "اتحاد امت" به معناي آنست كه مردم به زير بيرق شيوخ و ملاها جمع شوند.



      اتحاد جهاني امت اسلام

      جنبشهاي اسلامي فراخوان ايجاد اتحاد بين المللي بر پايه "امت اسلامي" مي دهند. اولا، اين پروژه اي نشدني است. زيرا "امت اسلامي" به دهها فرقه منشعب شده است. اسلام از بدو تولدش در حال چند شاخه شدن بوده است. به جمهوري اسلامي ايران و برادران مسلمانش طالبان افغانستان بنگريد كه چگونه گلوي هم را مي دريدند. در داخل ايران، سني ها زير ستم حكام شيعه هستند. در افغانستان احزاب اسلامي سني، وهابي و شيعه يكديگر را مي كشند. حزب الله لبنان ادعا مي كند براي آزادي فلسطين مي جنگد اما به پناهندگان فلسطيني در لبنان حتي نزديك نمي تواند بشود؛ زيرا فلسطيني ها سني مذهبند و حزب الله لبنان شيعه است.

      دوما، وحدت بين المللي اسلامي يك وحدت ارتجاعي است. ارتجاعي است چون به مردم فراخوان مي دهد به عقايد و باورهاي 14 قرن پيش روي آورند؛ ارتجاعي است چون خلقهاي جهان را كه داراي يك دشمن واحد به نام امپرياليسم هستند بر حسب ايمان مذهبي اسلافشان، منشعب و متفرق مي كند. اسلام حتي نمي تواند مردم تحت ستم يك كشور را عليه سلطه امپرياليستها متحد كند، چه برسد به متحد كردن مردم كشورهاي مختلف. ملل تحت ستم متشكل از مردماني هستند كه داراي پيشينه هاي مذهبي متفاوتند. نگاهي به فلسطين بيندازيد كه مردمش هم از مسيحيان هستند و هم مسلمانان. در چنين جائي، جريان اسلامي حماس چگونه ميتواند ملت فلسطين را عليه دشمن مشتركشان كه استعمار اسرائيل است، متحد كند؟ مسلم است كه نمي تواند و نخواهد كرد. و در واقع حماس سدي در مقابل بوجود آمدن چنين وحدتي است. كارگران مصر، ايران، پرو و اسپانيا و آمريكا مي توانند و بايد بر پايه دشمن مشترك و آينده مشترك با يكديگر متحد شوند، در حاليكه بهيچوجه نمي توانند و نبايد با سرمايه داران و ملاكين گردن كلفت كشورهاي خود، چه بر پايه مذهب مشترك چه هر "ميراث مشترك" واقعي و خيالي ديگر، متحد شوند. فراخوان ايجاد اتحاد بين المللي اسلامي آب به آسياب امپرياليستها بخصوص امپرياليسم آمريكا مي ريزد چون اينها هم سعي مي كنند مردم كشور خود را بر پايه يك مقوله ارتجاعي به نام "تقابل تمدنها" (منظورشان تمدن غربي مبتني بر سنت مسيحي ـ يهودي عليه "تمدن اسلامي" و "تمدن چيني" و غيره) بسيج كنند و به سرباز جنگهاي امپرياليستي خود تبديل كتند.

      طنز ماجرا آنجاست كه مبلغان نظريه امت اسلامي خيلي راحت و با اشتياق وارد زد و بندهاي سياسي و اتحاد با قدرتهاي امپرياليستي و دولتهاي ارتجاعي مي شوند. بطور مثال جمهوري اسلامي ايران را كه اولين دولت اسلامي بود كه از درون جنبش هاي اسلامي معاصر زاده شد، در نظر بگيريد. ريگان رئيس جمهوري آمريكا گفته مشهوري دارد كه "ملاها دوستان ما هستند." او راست ميگفت. تحت رژيم جمهوري اسلامي جريان نفت به خارج ـ كه محور ادغام ايران در نظام سرمايه داري جهاني است ـ حتي براي يك روز قطع نشد. جمهوري اسلامي ايران تحت رهبري آيت الله خميني، كارگران نفت را كه سعي مي كردند شير هاي نفت را ببندند و مانع غارت نفت توسط كمپانيهاي غربي شوند، سركوب كرد. و امروز با گذشت بيش از بيست سال، اقتصاد ايران هنوز عميقا وابسته به فروش نفت در بازارهاي بين المللي است كه رقم سالانه اش به بيست ميليارد دلار بالغ مي شود. حتي پس از آنكه مناسبات رسمي ايران و آمريكا قطع شد، جمهوري اسلامي كليه خدماتش به امپرياليستهاي غربي و سرمايه داري جهاني را از طريق دول اروپائي پيش برد. جمهوري اسلامي، حتي در شرايطي كه با آمريكا روابط رسمي نداشت، در عمليات مخفي سازمان سياي آمريكا عليه مردم نيگاراگوئه و رژيم ساندنيستها شركت كرد و به تقويت مالي شبه نظاميان كنترا، ياري رساند.[5] جمهوري اسلامي ايران در همان حال كه انقلابيون ايران را "جاسوس صهيونيسم" مي خواندبا اسراييل روابط پنهاني داشت. از گروه هاي اسلامي كشورهاي ديگر هم مي توان تصوير مشابهي بدست داد. بطور مثال نگاهي به حكام اسلامي رنگ و وارنگ افغانستان كه از متحدين نزديك امپرياليستهاي آمريكائي و ديگر دول مرتجع مانند پاكستان و عربستان سعودي بوده اند، بيندازيد.

      از نظر بن لادن رهبر القاعده، شاه عربستان تا قبل از مستقر شدن نيروهاي نظامي آمريكا در خاك عربستان (در سال 1990) بخشي از امت اسلامي بود. اما به اعتقاد كمونيستهاي انقلابي، شاه عربستان از قبل از آنهم يك نوكر سرسپرده امپرياليسم آمريكا، و عربستان سعودي يك كشور نيمه مستعمره بود. براي ما فرقي نمي كند كه آيا خانواده پادشاهي عربستان بخشي از امت هست يا نه. رژيم سعودي هميشه يك دارودسته استثمارگر بيرحم و تبهكار بوده، هرگز بخشي از مردم نبوده، و بايد سرنگون شود.

      مقوله "اتحاد امت" همچنين ناظر بر يك سياست جبهه واحدي از سوي جريانات اسلامي است. در واقع اينها به مثابه نماينده آن دسته از طبقات فئودال و بزرگ سرمايه دار كه خارج از قدرت مانده اند، از اين طريق مي خواهند نيروهاي اجتماعي ديگر را با خود متحد كنند تا دست خود را در معامله با باندهاي حاكم يا قدرتهاي امپرياليستي تقويت كنند.

      رهبران جنبش هاي اسلامي در استفاده از مقوله وحدت امت (يا استراتژي جبهه متحد) موفقيتهائي داشته اند. هر چند اين موفقيت براي توده هاي كارگر و دهقان و بطور كل همه توده هاي تحت ستم مثل سم مهلك بوده است اما بايد پايه هاي مادي موفقيت آنرا دريافت تا بطور موثر با گرايش به "اتحاد امت" مقابله كرد. انقياد ملي جوامع "اسلامي" توسط استعمار و امپرياليسم براي نفوذ استراتژي "وحدت امت" در ميان توده هاي ستمديده، پايه مادي فراهم مي كند. علاوه بر اين، سلطه ساختار نيمه فئودالي نيز در اين امر موثر است. زيرا سلطه نيمه فئوداليسم در جامعه به خودي خود به معناي آن است كه بندها و علائق قبيله اي (و مذهبي) هنوز در ميان توده مردم وسيعا نفوذ دارد.

      نيروهاي اسلامي (و همينطور نيروهاي ملي گراي سكولار) همواره با رواج مقوله هاي طبقاتي در جنبشهاي سياسي مقابله كرده، از آن نفرت داشته اند. زيرا اينان با ستم و استثمار طبقاتي مخالفتي ندارند. اينان حق فئودال مي دانند كه بر زمين مالكيت داشته باشد و بر پايه اين مالكيت دهقان فقير و بي زمين را استثمار كند؛ اينان حق سرمايه دار مي دانند كه بر ابزار توليد مالكيت داشته و بر پايه اين مالكيت كارگر را استثمار كند. اينان از هر شكل از مناسبات اجتماعي ستمگرانه حمايت مي كنند؛ بخصوص از انقياد زنان توسط مردان. ضديت نيروهاي اسلامي با امپرياليسم بخاطر اين نيست كه امپرياليسم نقطه اوج ستم و استثمار سرمايه داري است؛ بلكه قدرتهاي غربي را بخاطر آنكه به اينان جايگاه و سهم كافي در اداره جوامع ستمگر خاورميانه نمي دهند، "امپرياليست" مي خوانند.

      اين واقعيتي است كه ستمگري ملي امپرياليستها بر كشورهاي خاورميانه مساله جبهه واحد ضد امپرياليستي را تبديل به يك ضرورت مي كند، اما تجربه نشان داده كه اگر چنين وحدتي زير رهبري نيروهاي فئودالي و بورژوائي شكل بگيرد، مسلما به فروختن توده هاي كارگر و دهقان و حتي به خيانت ملي منجر مي شود. جبهه متحد ضد امپرياليستي بايد تحت رهبري يك چشم انداز و برنامه پرولتري و يك حزب كمونيستي قرار بگيرد. اين مساله مرگ و زندگي براي همه انقلابات اصيل در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم است.

      تجربه به وفور نشان داده است كه تمام نيروها اسلامي ترجيح مي دهند با امپرياليستها متحد شوند و نيروهاي انقلابي و كارگران و دهقانان و زنان و روشنفكران مترقي را سركوب كنند؛ درست همانطور كه تجار كوچك برده همواره گرايش دارند با تجار بزرگ برده متحد شوند.

      محمد هزار و چهارصد سال پيش براي از بين بردن تفرقه قبيلوي و ايجاد يك دولت واحد در شبه جزيره عربي، فراخوان وحدت بر پايه يك ايمان جهاني جديد را داد. امروز، اهالي كشورهاي "اسلامي"، ديگر با تقسيم بندي قبيلوي متمايز نمي شوند. بلكه توسط استثمار فئودالي و سرمايه داري به طبقات متمايز تقسيم شده اند و علاوه بر تمايزات طبقاتي، زير ستم ملي قدرتهاي امپرياليستي نيز هستند. امروز، شكافهائي كه بايد از ميان برود شكافهاي طبقاتي و ملي است. و تنها راه از ميان برداشتن اين شكافها، انجام انقلابات دموكراتيك نوين و سوسياليستي است.

      Comment


      • فتنه: توده ها حق شورش ندارند

        فتنه (به معناي تفرقه و دامن زدن به انشعاب) يكي ديگر از مقوله هاي نظري اسلامي هاست. هر كوششي براي تقسيم كردن امت، فتنه خوانده مي شود. به اين ترتيب، تحليل طبقاتي علمي از جامعه، يك فتنه بزرگ است! تمام استدلالاتي كه در قسمت اول آورديم يك فتنه است زيرا روشن مي كند كه امت يك كل غير قابل تقسيم نيست. در جمهوري اسلامي ايران، اعتصاب كارگران و مبارزه ملت تحت ستم كرد فتنه هاي عظيم خوانده مي شوند. هر كوششي از سوي توده ها براي در دست گرفتن سرنوشتشان غيرمجاز است. در جريان انقلاب 1357 ايران و پس از انقلاب، اين واقعيت شورانگيز كه توده هاي كارگر، دهقان، روشنفكران انقلابي و زنان سراسر كشور، فعالانه در سرنوشت سياسي كشور دخالت مي كردند، از ديدگاه رهبران اسلامي يك فتنه گري و براي اسلام خطرناك محسوب مي شد. خميني همه اين "فتنه ها" را درهم شكست تا حاكميت ارتجاعي خويش را تحكيم كند.

        اسلام مانند بقيه مذاهب ابراهيمي (مسيحيت و يهوديت) و بطور كلي مانند كليه مذاهب، از نقد، نوآوري، و هر چيزي كه به تفكر منجمد و متحجر و احمقانه ضربت بزند، سخت بيمناك است.[6]

        اسلام ممكنست در زمينه علوم دقيقه و پزشكي تفكر خلاق را تحمل كند اما در زمينه علوم اجتماعي هرگز. تئوري تكامل موجودات زنده و تاريخ تكامل جوامع بشري، و از همه مهمتر، اين حقيقت كه انسان خدا را آفريد و در مقطع معيني از رشد نيروهاي مولده و شناخت خود مذهب را بوجود آورد، همه موضوعاتي هستند كه در مدارس جنبش ها و گروههاي اسلامي ممنوعند. اسلام نيازي به "تكامل" يافتن يا برطرف كردن كمبودهايش از طريق نقد خويش نمي بيند. زيرا اسلام، مانند بقيه مذاهب، مدعي است كه همه مسائل گذشته و آينده را حل كرده و در بر مي گيرد. اما خواهي نخواهي، ايدئولوژي ايستا و منجمد با جهاني كه مداوما در حال تغيير است، با شناخت بشر كه مرتبا در حال رشد است، در تضاد مي افتد. جواب اسلام به اين تضاد، سركوب است. اسلام، براي مقابله با اين تضاد مفاهيمي شبيه آنچه كه در مسيحيت دوره "انگيزاسيون" (تفتيش عقايد) رواج داشت را مستمسك قرار ميدهد: نفاق (انشعاب انداختن)، كفر و كفار.

        هرگونه نوآوري در تفكر غالب اسلامي، انشعاب و شورش خوانده مي شود. مثلا، خميني حتي آن يك ذره "نوآوري" فكري علي شريعتي و يا سازمان مجاهدين خلق ايران را برنتافت. و آنان را منافقين (انشعاب كنندگان) خواند.[7]

        هر شاخه از اسلام منافقين خود را دارد. در سراسر تاريخ اسلام، ميان فرقه هاي مختلف اسلام جنگهاي خونيني بر سر نفاق ها درگرفته است. "كافر" واژه اي است كه به "غير خودي ها" ي نامسلمان يا به كساني كه تفكر مذهبي را نقد مي كنند، اطلاق مي شود. طبق اسلام، هر كسي كه بكوشد اصول اسلام را نقد كند كافر و سزاوار مرگ است. كمونيستها نيز كافر محسوب مي شوند. قانون مرگ براي كفار در تازينامه حك شده است؛ البته كساني كه "نيروهاي اسلامي معتدل" خوانده ميشوند، اين واقعيت را انكار مي كنند.

        يكي از ننگين ترين فصلهاي تاريخ معاصر جنبش اسلامي در كشورهاي عرب و غير عرب قتل روشنفكران و شخصيتهاي ادبي ارزشمند است. براي مثال در ايران حدود نيم قرن پيش كسروي توسط جنبش زيرزميني اسلامي به قتل رسيد. اين يك تراژدي ملي بود زيرا او يكي از منقدين و مورخين مدرن اوليه در ايران بود كه كتابهاي عالي اش در باره تاريخ انقلاب مشروطه ايران (1906 ميلادي) جزء گنجينه هاي تاريخ مردمي ايران است. كسروي بدست همكاران آيت الله خميني كشته شد زيرا او يك منتقد شجاع بود كه بدون بيم، عليه تاريك انديشي مذهبي و دم و دستگاه ارتجاعي روحانيت، سخن مي گفت. رژيم جمهوري اسلامي ايران قاتل وي را همچون يك قهرمان ارج مي گذارد. نابودي منظم روشنفكران مردمي يا راندن آنان به تبعيد توسط جمهوري اسلامي نيز براي ايران يك فاجعه ملي است كه هنوز ابعاد آن در سطح وسيع شناخته نشده است. در كشورهاي عربي بسياري از نويسندگان و هنرمندان توسط متعصبين خشك مغز حزب الله به قتل رسيده اند. بطور مثال دكتر حسين مروت در سال 1987، چند هفته پس از آن دكتر مهدي عامل؛ قتل كاريكاتوريست شجاع و مشهور فلسطيني نجي العلي و قتل تورهان دورسون در تركيه. حزب الله همه اين روشنفكران را متهم به همكاري با صهيونيسم مي كرد در حاليكه قتل آنان اوج خيانت ملي اسلامي هاست. با چنين ميهن پرستاني، چه نيازي به مستعمره چي هاي صهيونيست است؟

        طبق قانون اسلامي، منافقين و آن مسلماناني كه مذهب ديگري اختيار كرده و يا بي خدا شده اند، سزاوار مرگند. رژيم جمهوري اسلامي به رهبري خميني، هزاران نفر از كمونيستها و و نيز مسلماناني كه طرفدار سازمان مجاهدين خلق بودند را اعدام كرد. اينها، اكثرا انقلابيوني بودند كه براي سرنگوني رژيم شاه مبارزه كرده بودند. آن كمونيستهائي كه دست به مبارزه مسلحانه عليه جمهوري اسلامي زده بودند، دو بار محكوم به مرگ شدند: يكبار بخاطر كافر بودن و يكبار بخاطر محاربه با خدا.



        تقليد: رابطه برده وار ميان توده ها و رهبران

        تقليد به معناي تبعيت از يك آيت الله عظمي در كليه وجوه زندگي است.[8] تقليد عمدتا مقوله اي مربوط به شيعه است اما در شاخه هاي ديگر اسلام چيزهائي شبيه آن موجود است. طبق اين نظريه ارتجاعي، توده هاي مردم گوسفنداني هستند كه نيازمند شبانند. تقليد، نشانه آن است كه در تفكر اسلامي هيچ جائي براي تلاش آگاهانه توده ها، براي اينكه سرنوشت خود را در دست بگيرند، براي منافعشان مبارزه كنند، نيست. آيت الله ها يا امام (رهبر خطاناپذيري كه توسط آيت الله ها انتخاب مي شود) شبان توده ها هستند. اينان به خودشان شغل فكر كردن بجاي توده ها و قضاوت در مورد جزئيات زندگي آنها را داده اند. مقوله هائي مانند "تقليد" و "امام" خطاناپذير براي اين ساخته شده كه ميان توده هاي مردم و رهبران (مردان خدا بر روي زمين) رابطه بنده و ارباب را القاء كنند. در جهان بيني اسلامي، هرگز به مفاهيمي كه حتي سرسوزني شبيه آنچه ما كمونيستها "خط مشي توده اي" يا "توده ها سازندگان تاريخند" مي خوانيم، بر نمي خورديم. در جهان بيني اسلامي، حتي چيزي نزديك به ديدگاه طبقه بورژوازي نوظهور در مورد خلاقيت و قدرت انسان به اينكه خردمندانه فكر كند و مستقل از خدا يا كليسا خودش سرنوشت خودش را دگرگون كند، نمي توان يافت. در اواسط 1980 دكتر حمود ال عودي كه پروفسوري در دانشگاه صنعا پايتخت يمن است، پژوهشهايش را در مورد نظام كشاورزي باستاني يمن منتشر كرد و نشان داد كه توده هاي آن منطقه در نتيجه خلاقيت خود چه دستاوردهاي بزرگي داشتند. نيروهاي اسلامي با اين ادعا كه همه چيز در روي زمين، كار و آفريده خداست و نه توده ها، بيرحمانه به وي حمله ور شدند و اعلام كردند كه اين دانشمند بخاطر آنكه نظام كشاورزي باستاني يمن را محصول دست توده ها دانسته مرتكب "شرك" شده است. (به كتاب سلمان رشدي و حقيقت ادبيات نوشته صادق العظم رجوع كنيد)

        پس وظيفه شباني توده ها در جزئيات زندگي روزمره به عهده آيت الله ها گذاشته شده است. هر يك از اين آيت الله ها كتابهائي نوشته اند مشتمل بر هزاران دستور در مورد جزئي ترين رفتار و كردار و گفتار روزمره و درازمدت مقلدين. حجم عمده اي از اين دستورها شامل ستمگرانه ترين و ارتجاعي ترين معيارهاي اخلاقي و خط و نشان كشيدن براي زنان است. ملاها، اين انگلهائي كه هرگز تن به كار براي امرار معاش نداده اند، روزها و هفته ها در بحث و مناظره هاي ديني عرق مي ريزند تا اين مزخرفات و انبوهي از افكار احمقانه را براي مطيع و جاهل نگاهداشتن توده هاي مردم، فرموله و بسته بندي كنند.

        جهاد و شهادت

        جهاد يكي از اصول مهم اسلام و واجب بر مسلمانان است. جهاد به معناي جنگ در راه خداست: جهاد في سبيل الله. اما اين جنگ چيست؟ عليه كيست؟ و در اين دنيا، بدنبال تحقق كدام اهداف است؟ مثلا، ماهيت جهاد در فلسطين چيست؟ آيا يك جنگ ملي براي باز پس گرفتن سرزمينهاي دزديده شده دهقانان و مردم فلسطين از مستعمره چي هاست، يا اينكه يك جنگ مذهبي براي بازپس گرفتن اماكن مقدس است؟ جهاد در الجزاير چيست؟ چرا خدا (يا مرداني كه در اين دنيا گماشته) خواهان قتل عام هزاران دهقان به نام جهاد هستند؟

        اهداف هر جنگ و روشهاي پيشبرد آن روشن مي كند كه از درون آن چه نوع جامعه اي متولد خواهد شد. از آنجا كه بنيادگرايان مذهبي دوست دارند به بنيادها باز گردند، بگذاريد به دوره محمد نگاهي كنيم. جهاد، از همان ابتداي امر خصلتي كاملا سياسي داشت. محمد در طول 9 سال دست به 65 جنگ، براي ايجاد يك دولت و مناسبات اقتصادي و سياسي جديد، زد. او، بسياري از آيه هاي تازينامه در مورد جهاد را در جريان همين جنگها فرموله كرد. بعدا، جانشينان محمد براي گسترش امپراتوري فئودالي اسلام به ديگر نقاط دنيا، به جهاد ادامه دادند. محمد براي اينكه بتواند توده ها را بعنوان سرباز جنگهايش بسيج كند و براي مبارزه سختي كه در راه كسب قدرت در پيش رو داشت مشروعيت كسب كند، مي بايست ماهيت اين جنگها را در پرده اي از رمز و راز مذهبي مي پيچيد. به همين خاطر جهاد را دستور موجود ماورالطبيه اي بنام خدا قلمداد كرد. او بايد وعده هاي كوتاه مدت و بلند مدت به سربازانش مي داد بدين شكل: شما تا زماني كه در جهاد شركت مي كنيد و كشته نمي شويد از غنائم جنگ سهمي خواهيد برد؛ و اگر كشته شديد به بهشت ميرويد. محمد اين را تضمين مي كرد! و در بهشت البته انواع و اقسام لذات مادي موجود است كه شامل تعداد زيادي "دختران باكره" و پسران تازه خط براي مردان جهادي است. واضح است كه اين هيچ نيست مگر دوپينگ و رشوه به جهادگران في سبيل الله. در جهاد، اگر قوم مغلوب حاضر به پرداخت خراج نشود آن را از دم تيغ ميگذرانند و فرزندانشان را به بردگي مي برند. اين است جامعه اي كه جهاد وعده اش را مي دهد.

        Comment


        • تفكر اسلامي در مورد جنگ داراي هيچ يك از مفاهيم مدرن مانند "جنگ ادامه سياست به روش ديگر است"، "جنگ طبقاتي"، "جنگ ملي" نيست. جهاد جنگي است ميان مومنين و غير مومنين: دار الاسلام عليه دارالحرب. اما معنايش اين نيست كه جنبش هاي بنيادگراي اسلامي در جهاد يا در استراتژيهاي ديگرشان فاقد اهداف سياسي اند. آنها اهداف سياسي روشني دارند اما براي اينكه توده هاي مستاصل را راحت فريب دهند اهداف سياسي خود را با پوشاندن در آمال مذهبي مبهم نگاه مي دارند. واضح است كه مجاهدين افغانستان و يا بن لادن هنگامي كه عليه نيروهاي نظامي شوروي در افغانستان مي جنگيدند (دهه 1980) بايد به مردم مي گفتند "براي خدا" مي جنگند؛ نمي توانستند راستش را بگويند كه براي سازمان سيا مي جنگند. امثال بن لادنها و سران جمهوري اسلامي ايران، با وجود همه بزرگ نمائي ها و هارت و پورتهايشان همواره سربازان سخيف قدرتهاي ارتجاعي بزرگ دنيا بوده اند و تا هستند در همين مقام باقي خواهند ماند.

          برخي گروه هاي اسلامي عليه امپرياليستهاي "بي دين" فراخوان جهاد داده اند. اما جهاد اينان عليه امپرياليسم كاريكاتوري از مبارزه ضد امپرياليستي است. اين جهادها هيچ ربطي به جنگهاي عظيمي كه خلقهاي جهان عليه قدرتهاي امپرياليستي براه انداخته و در آن پيروز شده اند ندارند. بطور مثال، انقلاب كبير روسيه در سال 1917؛ جنگ كمونيستهاي چين عليه امپرياليسم ژاپن و رژيم نوكر آمريكا كه به پيروزي قاطع انقلاب چين در سال 1949 منجر شد؛ شكست خرد كننده اي كه خلق كره و ارتش سرخ چين در سال 1953 نصيب ارتش آمريكا در جنگ كره كردند؛ و بالاخره شكست حقارت بار ارتش آمريكا بدست ويتنامي ها. امروز، جنگهاي رهائي بخش خلق در پرو و نپال بر پايه استراتژي پيروزمند جنگ خلق، با وجود دشواريها و پيچ و خمها، رشد و گسترش مي يابند. اين جنگها موفق به ايجاد مناطق سرخ شده اند. در مناطق سرخ، توده ها با استفاده از قدرت سياسي شان آينده را پي ريزي مي كنند. استراتژي "جنگ خلق" را طبقه پرولتاريا در قرن بيستم تدوين كرده، درستي آنرا در عمل محك زده است. پيروزي جنگ خلق وابسته به هيچ خدائي نيست بلكه وابسته به مردم است؛ وابسته به اينست كه با توجه به شرايط كشورهاي مختلف خلاقانه بكار گرفته شود؛ وابسته به داشتن رهبري هشيارانه يك حزب كمونيست انقلابي و خلاقيت و بي باكي خلق است.

          جهاد بنيادگرايان اسلامي نه تنها ترسي در دل قدرتهاي امپرياليستي نمي اندازد، بلكه عمدتا موفق به ايجاد ترس و ترور در ميان توده هاي مردم شده است. بطور مثال ايران، افغانستان و الجزاير را در نظر بگيريد. بهتر است سوال كنيم در جهادهائي كه گروه هاي اسلامي عليه باندهاي حاكم در كشورهاي خاورميانه براه انداخته اند چند نفر از سربازان و فرماندهان ارتش الجزاير، مصر، عربستان يا سربازان ارتشهاي اشغالگر امپرياليستي كشته شده اند؟ تعدادشان زياد نيست. اما اينان در جهادهايشان عليه توده هاي مردم، موفق بوده اند. در ايران قتل عام عظيم زندانيان سياسي توسط خميني در سال 1367، كشتار توده هاي كرد، غارت كردن و به آتش كشيدن محلات اقليتهاي مذهبي مانند بهائي ها، ممنوع كردن آثار روشنفكران و قتل مخفيانه آنان. در الجزاير، قتل عام توده ها در برخي از روستاها توسط "گروه مسلح اسلامي". در افغانستان، به مدت چند سال "طالبان" و نيروهاي اسلامي "ائتلاف شمال" به مناطق يكديگر حمله برده و بدون تبعيض به كشتار اهالي غير نظامي مناطق يكديگر پرداختند و به عنوان غنيمت جنگي به زنان و دختران كوچكي كه به اسارت درآمده بودند تجاوز كردند. اين جهادها، الحمدالله، جهادهاي پرباري بوده اند. جهادهاي بزرگ بيست سال گذشته، يعني جنگ ايران و عراق و جنگ مجاهدين افغاني عليه نيروهاي اشغالگر شوروي در افغانستان، همه و همه با سلاحهاي پيشرفته اي كه "خدا" از زرادخانه قدرتهاي امپرياليستي غرب مي فرستاد و به كمك اطلاعات ماهواره اي آنها، پيش رفتند.

          جهاد، ارتجاعي است. آنچه ماهيت آنرا ارتجاعي ميكند، دست به اسلحه بردن نيست؛ واقعيات دنيا بارها و بارها به هر كس كه چشم ديدن داشته باشد نشان ميدهد كه قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد. جهاد بدليل اهداف سياسي و اجتماعي و روشهايش ارتجاعي است.

          در دهه 1980، جنبشهاي بنيادگراي اسلامي هدف جهاد را كسب قدرت سياسي و استقرار قانون شريعت در جامعه اعلام مي كردند. اما در سالهاي اخير در اهداف اعلام شده اشان، تغييراتي داده اند. اكنون اغلبشان مي گويند هدف جهاد ضربه زدن به دشمنان اسلام و تهذيب دروني فرد مسلمان است. آنها ديگر ادعا نمي كنند كه پيروزي در جهاد تضمين شده است. بلكه مي گويند "توفيق من الله" يعني پيروزي مسلمانان وابسته به تصميم خداست. رگه هاي سياست بازي مدرن در اين گونه صحبتهاي خرافي با توده ها واضح است. به توده ها مي گويند، "بگذاريد ما از شما كاملا استفاده كنيم اما نپرسيد كه دگرگوني و تغيير در وضع فلاكتبارمان كي فراخواهد رسيد." در تغيير لحن اينان نسبت به اهداف جهاد، دو عامل بسيار مهم موثر بوده است: 1ـ پس از پايان "جنگ سرد" جنبشهاي بنيادگراي اسلامي متحدينشان را در ميان قدرتهاي امپرياليستي غرب از دست دادند 2ـ دولتهاي اسلامي در ايران و افغانستان روشكستگي خود را به وضوح نشان دادند. در اين كشورها نه تنها فقر، وابستگي به امپرياليسم و هرگونه بي عدالتي اجتماعي برجاي ماند، بلكه با تحميل قانون شريعت وضع مردم بدتر از سابق شد. پياده شدن پروژه اسلامي در اين دو كشور ثابت كرد كه جامعه موعود اسلامي نه تنها بهشت عدن نيست بلكه استمرار عقب ماندگي، فقر، جهالت حقارت بار، و همه گونه تبعيض و نيز تحقير و اسارت ملي است.

          "شهادت" يك مقوله نظري ديگر اسلامي هاست كه مكمل مقوله "جهاد" است. ميان "شهادت" و مفاهيم انقلابي مانند جسارت داشتن و در راه انقلاب از جانبازي هراس نداشتن، يك دنيا تفاوت است. دومي در خدمت اهداف روشن پيروزي توده هاست؛ يعني در خدمت كسب قدرت سياسي توسط كارگران، دهقانان و توده هاي ستمديده و سرنگون كردن مالكيت خصوصي و استثمار. در حاليكه در "شهادت" دست يافتن به اهداف سياسي دنيوي درجه دوم است و "نزديكي به خدا" درجه اول. در اسلام "شهيد" شدن يك هدف در خود است. تداركي است براي سفر به جهاني ديگر و تضمين سعادت و خوشي در آن دنيا. به اين دليل "شهادت" آموزه ارتجاعي است.

          شرايط بدبختي مفرط توده ها دليل كافي است براي اينكه آنان با تمام وجود، و بهر وسيله اي، خواهان ضربه زدن به دشمن باشند. اما واقعيت آنست كه گروههاي اسلامي مانند حماس در فلسطين، با سازمان دادن يكرشته سوء قصدهاي انتحاري راه خروجي براي خشم انبار شده توده ها مي گشايند و آنان را به سطح تماشاچيان عمليات انفرادي تقليل مي دهند. در حاليكه، انقلابيون در پي تبديل توده ها به بازيگران فعال يك مبارزه مسلحانه جمعي و مستمر هستند و اينكار را ممكن مي كنند. "شهادت" از روحيه استيصال و نااميدي توده ها در مورد امكان تغيير وضعيت فلاكتبارشان در "اين دنيا" تغذيه مي كند و بر آن مي دمد. توده ها نياز دارند به يك ايدئولوژي انقلابي و علمي دست يابند كه اامكان واقعي غلبه بر دشمنان قدرتمند، از طريق استراتژي هاي جنگي پيروزمند، را به آنان نشان دهد. "جهاد" به درد توده هاي كشورهاي خاورميانه نمي خورد، زيرا محصول يك جامعه ستمگر باستاني است وجز رنج چيزي براي مردم ببار نمي آورد. بعلاوه، با رمل و اسطرلاب نمي توان از شر دولتهاي ارتجاعي و اربابان امپرياليست آنها، خلاص شد. توده ها نياز به درك علمي اين واقعيت دارند كه مي توان با يك استراتژي صحيح دشمنان قدرتمندي مانند قدرتهاي امپرياليستي را شكست داد. براي عملي كردن اين استراتژي صحيح و گير انداختن دشمن، جسارتهاي بزرگ و فداكاريهاي عظيم منجمله جانبازي لازم است. اما جان دادن هدف نيست. هدف، گرفتن جان دشمن و نابود كردن نظام استثمارگر آنان است. قدرتهاي دولتي و ارتشهاي آنان نگهبانان اين نظام استثمارگرند و براي برچيدن استثمار بايد اول اينها را نابود كرد.

          ايدئولوژي مذهبي يك راه فرار خيالي از دهشتهاي اين جهان است؛ آنهائي كه در قدرتند براي همين به توده هاي مردم مذهب تزريق مي كنند. اما، ماركسيسم به توده ها مي آموزد كه با اين جهان همانطور كه هست روبرو شوند و آنرا تغيير دهند. ماركسيسم كاملا منطبق بر واقعيتهاي اين جهان است و براي همين مي تواند آنرا تغيير دهد. ماركسيسم به توده ها مي آموزد كه هيچ قدرت ماورالطبيعه اي (خدايي) موجود نيست كه به كمكشان بيايد. بدون شك توده ها به "معجزه" نياز دارند اما معجزه را انسانهاي آگاه مي آفرينند. توده هاي مردم با در دست گرفتن ماركسيسم كه تنها ايدئولوژي و علم متعلق به آنان است مي توانند معجزه بيافرينند. ماركسيسم بخاطر آنكه كاملا ماترياليستي است بايد بطور مستمر تكامل يابد، و تكامل يافته است. بدون تكامل يافتن، ماركسيسم نيز مي ميرد. ماركسيسم با انجام انقلابات تاريخساز، و با جذب شناخت رشد يابنده بشر كه حاصل توليد و پژوهش هاي علمي است، تكامل يافته است و به سطح ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم رسيده است. ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ايدئولوژي انقلابي و علمي طبقه پرولتاريا است. در طول تاريخ بشر فقط اين طبقه توانست تحت رهبري عاليترين نمايندگانش يعني ماركس، لنين، و مائو، يك جهان بيني علمي و يك خط سياسي، نظامي و اقتصادي تدوين كند كه حقيقتا منافع توده هاي تحت استثمار را نمايندگي مي كند. با ظهور اين طبقه و با بوجود آمدن ماركسيسم، براي اولين بار در تاريخ جامعه طبقاتي موقعيتي پيش آمد كه توده هاي تحت ستم و استثمار ايدئولوژي خود را يافتند و ديگر مجبور نيستند به ايدئولوژي هائي كه از زرادخانه هاي باستاني يا مدرن طبقات استثمارگر بيرون مي آيد، دست بيندازند.

          Comment


          • ب ــ عوامل رشد نيروهاي اسلامي

            سي سال پيش از اين اكثريت نيروهاي مخالف رژيمهاي حاكم در خاورميانه و اربابان امپرياليست آنان، نيروهاي سكولار (غير مذهبي) بودند. صف مخالفين شامل كمونيستهاي انقلابي اصيل، كمونيستهاي دروغين طرفدار شوروي، و نيروهاي ملي گرا بود. نگاهي به ايران، مصر و فلسطين بيندازيد. پس از جنگ جهاني اول در ايران دو نيروي عمده در صف مخالفين سياسي شاه و اربابان امپرياليست آن عبارت بودند از حزب توده طرفدار شوروي، و جبهه ملي به رهبري مصدق كه با كودتاي سيا در سال 1332 از قدرت بركنار شد. در كشورهاي عرب نيز اكثريت با نيروهاي ملي گراي سكولار بود. در مصر، اينان تحت رهبري جمال عبدالناصر قرار داشتند كه در عين سركوب نيروهاي انقلابي واقعي، پرچم مخالفت با سلطه خارجي را نيز برداشته بود. در فلسطين، نيروهاي ملي گراي سكولار و نيروهاي متمايل به چپ مبارزه عليه اسرائيل را رهبري مي كردند، در حاليكه نيروهاي اسلامي در دهه 1980 (1360) رشد كردند. سوال اينجاست كه چه عواملي رشد نيروهاي اسلامي را تقويت كرد. براي جواب گفتن، بايد مسائل زير را بررسي كرد: 1ـ چگونه سياست عامدانه امپرياليستها نيروهاي اسلامي را در عرصه سياسي تقويت كرد 2ـ چگونه كاركرد نابود كننده نظام امپرياليستي بستر رشد مساعدي براي اينها فراهم كرد 3ـ چگونه سركوب خونين نيروهاي انقلابي كمونيستي و شكست آنان، خلائي براي رشد اينان ايجاد كرد.

            يكي از واضح ترين دلايل گسترش نفوذ نيروهاي اسلامي، سياست قدرتهاي امپرياليستي غرب و رژيمهاي وابسته به آنها در خاورميانه بود. آنها تصميم گرفتند براي مهار توده هاي انقلابي و نيز ايجاد حصاري در مقابل پيشرويهاي شوروي امپرياليستي كه رقيب جهاني شان بود، نيروهاي اسلامي را در همه كشورهاي خاورميانه تقويت كنند و به رشد آنان ياري برسانند. در دهه 1970 (1350) در سراسر خاورميانه، با توافق و تشويق رژيمهاي حاكم، شبكه اي از مساجد ايجاد شد. در سال 1977، در پاكستان ژنرال ضياء الحق با حمايت آمريكا عليه ذوالفقار علي بوتو دست به كودتا زد و شريعت را وارد قانون اساسي پاكستان كرد. در ايران، "انجمن سلطنتي فلسفه" كه در راس آن عالمان اسلامي تحصيلكرده غرب قرار داشتند، با اين تز (يا رسالت) تاسيس شد كه جامعه ايران يك هويت ايدئولوژيك جديد، با مخلوطي اسلامي تر، نياز دارد. در همان زمان كه انقلابيون كمونيست بشدت تحت تعقيب قرار داشتند، زنداني و كشته يا به تبعيد رانده مي شدند، رژيم شاه همه نوع مجالس بحث اسلامي را آزاد گذاشته بود تا انديشه اسلامي در ميان روشنفكران اشاعه يابد. ائتلاف روحانيت و تجار و رباخواران بازار اجازه يافت كه شبكه مساجد و مجالس روضه خواني را گسترش دهد و حتي به وعاظ، آزادي عمل قابل ملاحظه اي در مخلوط كردن وعظ با انتقاد از شاه، داده شد. اين آزادي شامل حال سازمان مجاهدين خلق كه يك گروه اسلامي كوچك زيرزميني بود، نمي شد.[9]

            در سال 1980 (135 پس از كودتاي نظامي در تركيه، ژنرالهاي سكولار آتاتوركي فاشيست به سوئيس رفتند و اربكان رهبر جنبش اسلامي تركيه را كه خودشان به تبعيد رانده بودند، با سلام و صلوات به تركيه بازگرداندند. او به تركيه بازگشت كه "حزب رفاه" را درست كند. به نيروهاي اسلامي آزادي عمل و ميليونها دلار كمك مالي براي ايجاد مدرسه هاي اسلامي داده شد تا نفوذ خود را در ميان توده هاي فقير بگسترانند. ارتش و سازمان امنيت تركيه در جريان سركوب نظامي جنبش مسلحانه كردستان، در سطح گسترده از نيروهاي حزب الله استفاده كرد.

            هر چند اين واقعيتي است كه گردانندگان سركوبگر جوامع خاورميانه عامدانه نيروهاي اسلامي را تقويت كرده، در صحنه سياسي جاي دادند اما مساله ديگر آنست كه يك كاركرد زيربنائي نيز موجب توليد و بازتوليد اين نيروها مي شود. در تحليل از اين نيروها اگر آنان را صرفا "پژواكي از گذشته" بدانيم، دچار اشتباه شده ايم. اينان محصول ساختارهاي مدرن جوامع خاورميانه هستند. و اين ساختارها، به نوبه خود، محصول نفوذ عميق امپرياليسم به اين جوامع است. امپرياليسم با نفوذ در اين جوامع آنان را تجديد سازماندهي كرد و در شبكه جهاني نظام امپرياليستي بافت. تجديد سازماندهي كردن و ادغام اين جوامع، روندي متلاطم، و بر حسب رنجهائي كه براي انسان به بار آورده، يكي از كريه ترين جريانات تاريخ است. اين روندي بي پايان و ادامه دار است كه براي خلقهاي جهان بحران و رنج عظيمي توليد مي كند و آخرين فصل آن همين "گلوباليزاسيون" معروف است.

            عروج بنيادگرائي اسلامي بازتابي است از بحران لاعلاج دولتهاي نيمه مستعمره اين منطقه؛ عكس العملي است به فقر گسترده و دائم در شرايطي كه ثروتهاي حيرت انگيز از اين منطقه مكيده و به سوي غرب روان مي شود؛ انعكاسي است از صعود و سقوط متناوب طبقات مياني؛ از جابجائي جمعيت از اين سو به آنسوي كشور و از داخل به خارج از كشور؛ و كشاكش بي پايان ميان گرفتار بودن در دوره ماقبل سرمايه داري و كشيده شدن به گرداب جهان سرمايه داري. اين كشورها در جوشش دائمي اند. حتي طبقات ارتجاعي در درون خود با تفرقه هاي مهلك و رقابتهاي بيرحمانه دست به گريبانند.

            اسلام، براي مدت طولاني ايدئولوژي حاكم درجوامع خاورميانه بوده است. دستگاه مذهبي، هم قبل از غلبه يافتن قدرتهاي استعماري و امپرياليستي بر خاورميانه و هم پس از آن، بخشي از ساختارهاي حاكم بوده است. با اين وصف، پس از جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم موقعيت اينان در ساختارهاي حاكم، دچار تغيير و تحولاتي شد. پس از جنگ اول، انگليسي هاي تغييراتي در كشورهاي تحت سلطه شان بوجود آوردند. آنها دست به آنچه كه در زبان امپرياليستي "ملت سازي" مي خوانند، زدند. دولتهائي متمركز با ارتش و پليس مدرن، راه و راه آهن و غيره ايجاد كردند. اين پروژه بخشي از طرح گسترده انگليسي ها براي ايجاد استحكامات بدور كشور سوسياليستي نوبنياد شوروي، بود. شخصيتهائي مانند رضاشاه و آتاتورك محصول اين پروژه بودند. جنگ جهاني دوم نقطه عطف ديگري را با خود آورد. آمريكا كشورهاي خاورميانه را از امپرياليسم انگليس تحويل گرفت و بازسازيهاي اقتصادي و سياسي مهمي در چند كشور كليدي تحت سلطه اش انجام داد. اين بازسازيها موجب شكل گيري يك قشر بندي طبقاتي نوين در اين كشورها شد: طبقه كارگر گسترش يافت، نظام آموزشي مدرن روشنفكران مدرن توليد كرد كه برخي از آنها تبديل به خادمين دولت و تكنوكراتها شدند و تعداد گسترده اي به جمع انقلابيون و ترقي خواهان پيوستند. بخش بزرگي از دستگاه مذهبي از حاكميت رانده شد و در اغلب كشورها حق وتو در امر قانون گزاري از آنان سلب شد.

            آن نيروهاي اسلامي كه در سال 1357 قدرت را از شاه گرفتند، متعاقب جنگ جهاني دوم از ساختارهاي قدرت بيرون رانده شده بودند. پس از جنگ اول و دوم، امپرياليسم در چند موج، و هر بار عميق تر از قبل در ايران نفوذ كرد. در هر موج نفوذ يابي امپرياليستي، ضربات سختي بر زيربناي اقتصادي فئودالي و روبناي منطبق بر آن وارد شد. دستگاه روحانيت كه يكي از ستونهاي پر زور قدرت دولتي بود، در چند مرحله از قدرت رانده شد. يكبار پس از جنگ جهاني اول وقتي كه انگليس ساختار دولتي متمركز نيمه استعماري رضا شاه را بنا كرد و بار دوم، پس از جنگ جهاني دوم. طرح اصلاحات ارضي و رفرمهاي ديگري كه آمريكا بدست شاه داد، در دهه 1340 تحت نام "انقلاب سفيد" به اجرا درآمد. اين اصلاحات، روحانيت را به شكل قابل ملاحظه اي تضعيف كرد. اما "انقلاب سفيد" فئوداليسم را ريشه كن نكرد. بلكه صرفا شيوه توليد نيمه فئودالي را تجديد سازماندهي و آنرا به مناسبات امپرياليستي جهاني متصل كرد. با وجود آنكه از طريق اين اصلاحات، مناسبات "مدرن" به طور گسترده تر رخنه كرد اما از آنجا كه بر پايه سرمايه داري انجام شد و ميخواست ساختارهاي دولتي موجود را حفظ كند، حاضر نبود نمايندگان فئودال و ايده ها و نهادهاي فئودالي را به يك چالش قطعي و تعيين كننده فرابخواند. بالعكس، دنبال آن بود كه با آنان به سازشي برسد و در نظام نيمه مستعمره ادغامشان كند. آيت الله خميني به دو وجه اصلي از انقلاب سفيد شاه معترض بود: تقسيم زمين ميان دهقانان (با وجود آنكه تقسيم اراضي بسيار محدود و دم بريده بود) و دادن حق راي به زنان. زماني كه كشتي "مدرنيزاسيون" شاه به صخره خورد، نيروهاي اسلامي كه از ساختارهاي قدرت بيرون رانده شده بودند، بازگشتند تا از شاه و اربابش آمريكا، انتقام بگيرند. اين مدرنيزاسيون امپرياليستي آنچنان اقتصاد را معوج و ناهنجار كرد كه نه تنها حاصلش رنج و بدبختي ميليونها نفر بود، بلكه خود اقتصاد را نيز از كار انداخت.

            در نتيجه اين به اصطلاح مدرنيزاسيون، شمار عظيمي از دهقانان از جا كنده شدند. اما سرمايه داري بوروكرات با شمار اندك كارخانه ها و مزارع كشاورزي تجاري و پروژه هاي ساختماني و زيرسازي، قادر به جذب اين نيروي كار كنده شده از زمين نبود.

            در كشورهاي ديگر مانند مصر نيز تقريبا ماجرا به همين منوال بود و اين بطور كلي پديده ي مهمي در تمام كشورهاي خاورميانه بود. در سالهاي متعاقب مدرنيزاسيونها، شهرهاي بزرگ پر از جمعيت كنده شده از روستا شدند. طبقه مياني شهري كه در دهه 1960 (1340) گسترش يافته بود (و يكي از تبارزاتش رشد نظام آموزشي سكولار بود) شروع كرد به احساس فشار. جنبشهاي اسلامي كه از مراكز روحانيت سرچشمه مي گرفتند، تمام استعدادهاي خود را بكار بردند تا با توده هاي فقير خشمگيني كه شهرها را پر مي كردند، و بخشي از روشنفكران شهري متصل شوند.

            با فرارسيدن دوره اي كه به انقلاب 1357 منتهي شد، كمونيستهاي انقلابي، نيروهاي تاريك انديش مذهبي و نيروهاي ملي گرا، براي مدتي كوتاه اما فشرده و متلاطم، خود را در كنار هم در سنگر مخالفت با شاه و اربابان آمريكائي اش، يافتند. بخشي از فقراي شهري كه عمدتا دهقانان جابجا شده بودند، پيرو آيت الله خميني شدند. برخي مي گويند اين جمعيت فقير از جا كنده شده ذاتا مذهبي است. اما اين واقعيت ندارد. البته، ايدئولوژي اسلامي بطور خودبخودي از خاك نيمه فئودالي جامعه مي جوشد و حي و حاضر در دسترس توده هاي درهم كوفته قرار ميگيرد. اما جماعتي تقريبا مشابه همان كه در سال 1357 در تهران بدنبال خميني راه پيمائي كرد، يك دهه قبل از آن در تشيع جنازه مهوش خواننده و رقاصه مشهور شركت كرد.

            Comment


            • سومين عامل كه در رشد نيروهاي اسلامي دخيل بود و اهميت فوق العاده زياد داشت، بحران جنبش كمونيستي بين المللي بود. احياء سرمايه داري در شوروي سوسياليستي سابق كه در اواسط دهه 50 ميلادي اتفاق افتاد اولين منبع اين بحران بود. نفوذ يابي اسلام در ميان توده هاي مخالف وضع موجود، مديون توانائي سياسي، وضوح تئوريك يا راديكاليسم عملي آن نيست چون هيچيك از اينها را ندارد. بحران درون جنبش كمونيستي بين المللي يك خلاء عظيم در زمينه رهبري توده ها ايجاد كرد. و اين خلاء توسط نيروهاي اسلامي كه بشدت از سوي قدرتهاي امپرياليستي غرب تقويت مي شدند، پر شد. همانطور كه انقلابات سوسياليستي در روسيه به سال 1917، در چين به سال 1949 و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در چين به سال 1966 منبع و الهام رشد كمونيستها و جنبش انقلابي سكولار در جهان، منجمله در خاورميانه شده بود، احياء سرمايه داري در شوروي و خيانت شوروي و احزاب به اصطلاح كمونيست طرفدار شوروي به جنبشهاي رهائي بخش ملي، ضربات محكمي به نيروهاي كمونيستي اصيل زد. احزاب طرفدار شوروي بر پايه سياست خارجي آن كشور شروع به همكاري با رژيم هاي مرتجع كردند. براي مثال، اين احزاب به "كشف" جوانب "مترقي" در شاه و "ملي گرائي سوسياليستي" و "اسلام سوسياليستي" در كشورهاي عربي، نائل آمدند. كودتاي رويزيونيستي در چين به سال 1976 ضربه مهم ديگري بود كه در دهه 1980 بحران شديدي در جنبش كمونيستي اين كشورها و بطوركلي در جنبش كمونيستي بين المللي بوجود آورد. اين شكستها، همراه با سركوب خونين نيروهاي كمونيستي اصيل توسط رژيمهاي ارتجاعي و اربابان امپرياليستشان، فرصتي براي رشد يك اپوزيسيون زير پرچم اسلام فراهم كرد. زماني كه آلترناتيو قدرتمندي در مقابل ايده آليسم، تاريك انديشي و امپرياليسم نباشد، آنگاه مرتجعين رنگارنگ فرصتها را روي هوا مي زنند.

              زماني كه چين پايگاه سرخ قدرت پرولتاريا بود، وجودش بخودي خود گواه قدرتمندي براي حقانيت جامعه انقلابي و يك چشم انداز انقلابي براي ايجاد چنان جامعه اي بود. چين، ستاره قطبي درخشاني براي توده هاي مردم سراسر جهان بود؛ پرچم مردماني بود كه جرات تغيير جهان بخود مي دادند و منتظر تصميمات هيچ خدائي نبودند؛ نمونه غرورآفرين انترناسيوناليسم بود كه به مبارزات مردم سراسر جهان ياري مي رساند و به ستمديدگان جهان قوت قلب مي داد.



              جنون امپرياليستي بهتر از بنيادگرائي اسلامي نيست

              در عكس العمل به بنيادگرائي اسلامي، گرايشي در ميان روشنفكران خاورميانه رشد كرده است كه مي گويد مشكلات اين كشورها اول از همه و بيش از هر جا از "درون" مي جوشد؛ و "ما نميتوانيم تقصير را به گردن خارجيها"، به عبارت ديگر به گردن استعمار و امپرياليسم، بيندازيم.

              در اين نظريه، تا آنجا كه مي خواهد به مشكلات كهن (يعني بقاياي فئوداليسم) جوامع خاورميانه و بسياري كشورهاي ديگر جهان تاكيد كند، حقيقتي هست. اما حقيقت بزرگتر آن است كه از زمان ادغام اين كشورها در نظام جهاني سرمايه داري امپرياليستي مشكلات "دروني" و "بيروني" اين جوامع درهم عجين شده اند. مشكلات اين جوامع ناشي از حاكميت طبقات معيني است كه ايدئولوژي و سياست و قدرتشان بطور لاينفك با اقتصاد و سلطه امپرياليستي درهم بافته شده است. اين طبقات ريشه در استثمار سرمايه دارانه و فئودالي كارگران و دهقانان دارند و در همان زمان در يك نظام جهاني بافته شده اند. مشكلات جاري كشورهاي جهان سوم را نمي توان در تاريخ قديم آن جستجو كرد زيرا اين كشورها ساختارهائي معاصر و محصول عصر امپرياليسم هستند. بدون تشخيص درست موانع مقابل پاي پيشرفت اين جوامع، راه حل درست هم نمي توان ارائه داد. هم نيروهاي اسلامي و هم آنها كه چهره امپرياليسم را آرايش مي كنند دريافتهاي غلطي از دلايل ريشه اي مشكلات اين جوامع دارند. راه حلهايشان نيز غلط است. راه حل اولي ها برنامه ايست ارتجاعي براي بازگشت به عقب. دوميها آنچنان چشمان خود را بر سبعيت امپراليسم مي بندند انگار كه بمب افكنهاي امپرياليستها بذر مدرنيسم و روشنگري بر اين كشورها مي پاشند. اين خط حامي امپرياليسم هميشه در ميان قشر بالاي روشنفكران خاورميانه موجود بوده است. اينان خواه ناخواه به تكنوكراتهاي امپرياليسم در اين كشورها تبديل شده اند.

              نظام سرمايه داري جهاني از دولتهاي ارتجاعي جهان سوم حفاظت كرده و خلقهاي جهان را محكوم به فلاكت و گرسنگي مي كند. و جهان را از پتانسيل عظيم رشد همه جانبه و شكوفائي فرهنگ و خلاقيت علمي توده ها محروم مي كند. اين نظام جهاني طوري ساخته شده كه به مردم جهان سوم اجازه قدرت يافتن نمي دهد. امپرياليسم و فئوداليسم، ملل تحت ستم را به موقعيت عقب ماندگي دائم زنجير كرده اند. فقط به اين حقيقت ساده نگاهي بيندازيد: نيروهاي آمريكائي با كيسه هاي دلار در افغانستان فرود آمدند تا همكاري و وفاداري سران قبائل را بخرند و با تكيه بر آنها آرايش و نظمي در افغانستان بوجود آورند كه نيازهاي آمريكا را در اين نقطه از جهان برآورده كند. دلار، صرفا يك تكه كاغذ ارزشمند نيست بلكه يك مناسبات اجتماعي است كه شرايط اجتماعي ـ اقتصادي جهان را شكل مي دهد. ساختار مناسبات ميان كشورهاي امپرياليستي و كشورهاي تحت سلطه بخشي (و در واقع بخش تعيين كننده اي) از نظام سرمايه داري جهاني است. مناسبات طبقاتي و اجتماعي دروني كشورهاي تحت سلطه را عمدتا امپرياليسم شكل مي دهد. طبقات ارتجاعي درون كشورهاي تحت سلطه (زمين داران و صنعتگران بزرگ، تجار و بانكداران ) طبقات همدست و متحد نظام سرمايه داري جهاني هستند. اينها "كارگزاران" نظام سرمايه داري جهاني در درون كشورهاي جهان سومند. برخي اوقات مناسبات ميان اربابان امپرياليست و طبقات ارتجاعي محلي متشنج مي شود. با اين وصف، در تحليل نهائي، زندگي اين طبقات كمپرادور فئودال با رشته هاي گوناگون اقتصادي و سياسي با امپرياليستها پيوند خورده، به آن وابسته است. مشكلات "دروني" و "بيروني" اين جوامع را نمي توان از هم جدا كرد. زيرا جدا نيستند. هر دو را همزمان بايد سرنگون كرد.

              فئوداليسم در زيربناي اقتصادي و روبناي اين جوامع، بطور گسترده وجود دارد. اين جوامع اساسا، در يك دوران طولاني و دردناك گذار از عصر فئودالي به عصر بورژوائي، بسر مي برند. درهم تنيدگي مذهب و دولت، موقعيت زنان، مناسبات اجتماعي بشدت پدرسالارانه، و پارتي بازي، همه از تبارزات اين شرايطند. اما مدت مديدي است كه اين جوامع زير سلطه امپرياليسم هستند. امپرياليستها بزرگترين عامل مدرنيزاسيون (در همان مقدار ناچيز) در اين كشورها بوده اند و همزمان اقتصاد عقب مانده اين كشورها را بطور تبعي در شبكه جهاني سرمايه داري بافته اند. از يكطرف نيروهاي مولده مدرن را وارد اين كشورها كرده، از سوي ديگر، يك رشد اقتصادي معوج را به اين كشورها تحميل كرده اند؛ بطوريكه بخشهاي پيشرفته اقتصادي به صورت جزيره هاي كوچك و پراكنده در محاصره درياي مناطق عقب مانده، قرار دارند. كاركرد اقتصاد جهاني سرمايه داري، اقتصاد اين كشورها را نابود مي كند؛ آنرا وابسته به الطاف بازار متلاطم جهاني و شرايط جوي متغير مي كند. بعلاوه، جدا از اينكه كاركرد نظام امپرياليستي بخودي خود چه بر سر اين كشورها مي آورد، امپرياليستها سياست عامدانه تقويت نيروهاي فئودالي را نيز پيش برده اند. افغانستان يك نمونه بارز اين مساله است. قطب راهنماي امپرياليستها در نفوذيابي به كشورهاي جهان سوم، سود و حرص و آز و سلطه سياسي است. تنها با در پيش گرفتن يك استراتژي و برنامه ضد فئودالي و ضد امپرياليستي مي توان درهاي توسعه و پيشرفت همه جانبه را بروي اين جوامع گشود.

              انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي ـ تنها راه حل

              اسلام سياسي شكست خورده است. اين جريان، در هر جا به قدرت رسيد، هيچ چيز جديدي براي توده ها به ارمغان نياورد. ثروتمندان ثروتمندتر، فقرا فقيرتر شدند و چنگالهاي امپرياليسم بر اقتصاد و قدرت سياسي به قوت خود باقي ماند. اسلام سياسي، پرچم گرد آوردن اخلاقيات سنتي و متحد كردن قبائل تحت يك رژيم جديد نيست. بلكه اساسا نماينده آمال طبقات معيني در كشورهاي اسلامي است. اسلام سياسي پرچم بخشي از طبقات استثمارگر اين جوامع است كه با اين پرچم مي خواهند درهاي قدرت را بروي خود بگشايند و در ساختارهاي دولتي موجود ادغام شوند. براي اين نيروهاي طبقاتي، توده ها فقط ارزش سرباز پياده را دارند. همانطور كه لنين گفت، حتي مرتجعين براي عملي كردن پروژه هايشان به توده ها نياز دارند. صعود نيروهاي اسلامي تبارز بحران عميق دولتهاي ارتجاعي خاورميانه بود. اسلام سياسي نتوانست و نمي تواند اين بحران را درمان كند. اين دولتها، با پوشش اسلامي يا بدون آن، در حال فروپاشي اند. اين وضعيت يكي از دلايل عمده است كه آمريكا بعنوان قيم و حافظ اين دولتهاي ارتجاعي، مجبور شده نيروهاي نظامي اش را در اين منطقه مستقر كند. اكنون بايد خود مستقيما با بحراني كه اين ساختارهاي نيمه مستعمراتي را تهديد مي كند مقابله كند. آمريكا مي تواند تا آنجا كه مايل است نيروي هوائي اش را به رخ بكشد. اما روي زمين، توده هاي خشمگين مشغول محاصره دولتهاي نومستعمره منطقه اند. عاملي كه كمبودش احساس مي شود حزاب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي است كه در رهبري توده ها قرار بگيرند، عطش تند آنان به رهائي و انرژي بي پايايانشان را در خدمت جنگ خلق سازمان دهند و انقلابات دموكراتيك نوين را در خاورميانه به پيروزي برسانند. اين تنها راهي است كه هم مي تواند فئوداليسم را ريشه كن و مشكلات خفقان آور چند قرني را حل كند و هم يوغ امپرياليسم را يكبار براي هميشه براندازد.

              اين كتاب ماركسيستي مرجع معتبري در مورد اسلام است و تحليل علمي با ارزشي از ريشه هاي اجتماعي ـ سياسي اسلام بدست مي دهد. پطروشفسكي در اين كتاب نشان مي دهد كه ظهور اسلام در اوائل قرن هفتم ميلادي، با دگرگونيهاي مهم در جامعه طبقاتي آن منطقه و آغاز يك جنبش پيچيده اجتماعي و سياسي در ميان عربهاي شمال، مصادف و مرتبط بود. اسلام تبديل به پرچم ايدئولوژيكي شد كه به استقرار يك دولت عربي و گسترش نظامي و سياسي آن در سراسر شبه جزيره عربستان، انجاميد.

              Comment


              • انگیزه این نوشتار، بازنگری به چالش میان دین و دولت در سالهای گذشته از دیدگاهی نو و نقد به داوری رایج در میان نیروهای سکولار ایران است . بنیاد داوری من این است که بر خلاف برداشت های رایج، روحانیون شیعه و به ویژه مجتهدین بزرگ ایران از کمرکش انقلاب مشروطه تا آغاز جمهوری اسلامی، کم یا بیش به جدایی دین از سازمان اداره جامعه یا دولت تن درداده و اساسا به امور دینی پرداخته اند. به باور من، حتی در آستانه انقلاب 57 نیز بیشتر مجتهدین بزرگ شیعه به اندیشه ولایت مطلقه فقیه به مفهوم سیادت علما بر سازمان دولت باور نداشته اند. پس جنبشی که سرانجام به تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه انجامید، نه تنها چالشی در برابر مدرنیته، ارزش های غربی و فکر دموکراسی اجتماعی، بلکه در عین حال شورش رده های پایین تر روحانیون و گروهی از روشنفکران افراطی شیعه در برابر روحانیون سنتی بود که جدایی دین و دولت را پذیرفته بودند و نقش روحانیون را اساسا تدریس علوم دینی و ارشاد مردم و زمامداران دولت می دیدند.
                روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند. تا پیش از آنکه جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، نتیجه آمیزش دین و سیاست و یا چیرگی دین را بر سازمان اداره جامعه به نمایش گذارَد، روشنفکران سیاسی سکولار، روحانیون را به گروهبندیهایی مانند "مبارز"، "درباری" و"خانه نشین" تقسیم می کردند. از این دیدگاه، کاشانی، خمینی و یاران امام به دلیل مخالفت هایشان با سیاست های دولت و خـُرده گیری هایشان ازروحانیون بلندپایه به این بهانه که آن ها کناره جویی ایشان از سیاست، روحانیون مبارز و نستوه خوانده شدند و شیخ عبدالکریم حائری یزدی و آقا حسین بروجردی که نزدیک به چهل سال، روحانیون را دخالت در سیاست برکنار داشتند، به مماشات و سازش با دربار و دولت متهم گردیدند. پس در آستانه انقلاب، شریعتمداری که بر ادامه رفتار کجدار و مریز روحانیون با دولت پافشاری می کرد، سازشکار و نوکر سرمایه داری شناخته شد و امام خمینی که از سرنگونی رژیم و بنای حکومت عدل اسلامی سخن می گفت، انقلابی و رهرو آزادی گردید!
                از اینرو، گفتمان کنونی بر سر جدایی دین و دولت و سکولاریسم چنانچه در برداشت های رایج از آنچه را که در کتاب ها خوانده ایم و یا از تاریخ اروپا یاد گرفته ایم محدود بماند، همان اشتباه های پیشین، این بار در لباسی نو تکرار خواهد گردید. هم امروز نیز بخش بزرگی از روشنفکران سکولار ایران، با این برداشت نادرست که جدایی دین و دولت و یا دولت سکولار هرگز در تاریخ ایران شکل نگرفته، رفرم در فقاهت شیعه و یا پروتستانیسم و روشنگرایی اسلامی را پیش شرط پیدایش و تحکیم دولت سکولار در ایران می دانند. حوزه پروتستانیسم اسلامی، یک حوزه نظری است و نه سیاسی. آنچه که ممکن است در حوزه اسکولاستیک اسلامی یا فقاهت، پیشرو و امروزی باشد، ضرورتا در حوزه سیاست و زندگی اجتماعی پیشرو نیست. پروتستانیسم مسیحی در حوزه سیاست به تشکیل گروه ها و دولت های واپسگرا انجامید و از دست راستی ترین گرایش های سیاسی پشتیبانی کرد. نمونه برجسته این گرایش در ایران، شکل گیری فدائیان اسلام بود. سید مجتبی میرلوحی تهرانی (نواب صفوی) و همفکرانش از رفتار روحانیون شیعه ناخرسند بوده، از اسلام و تشیع انقلابی سخن می گفتند و طلاب را دعوت به اصلاح حوزه ها می کردند. از دیدگاه ایشان ده ها سال درس داخل، مکاسب، فقه و اصول، ضایع کردن وقت به شمار می آمد و خدمتی به ?نجات امت مسلمان از زنجیر استعمار و استکبار? نمی کرد1. این نقد به فقاهت و اسکولاستیک اسلامی و سازمان سنتی روحانیت، در حوزه سیاست به تشکیل یک گروه تروریستی انجامید که با همه مظاهر شهروندی، مدرنیته و سکولاریسم دشمنی داشت. بخش بزرگی از رهبران بعدی جمهوری اسلامی در دامان همین جنبش پرورش یافتند و به اعتبار یادداشت ها و خاطراتشان، بیشتر ایشان یا از شمار مریدان نواب صفوی بودند و یا از آن جنبش تأثیر می گرفتند2. کروهی از ایشان نیز بعدها جمعیت سری اصلاح حوزه را درست کردند که آقای رفسنجانی و خامنه ای از گردانندگان آن بودند. خود آیت الله خمینی، به دلیل این که شایع بود از نواب صفوی پشتیبانی می کرده، از پیرامون بروجردی رانده شد و تا بروجردی زنده بود به دیدار او نرفت3.
                کوشش من در این پیشگفتار و شش نوشتار بعدی پیرامون ?چالش دین و دولت در ایران معاصر? این است که از دیدگاهی نو به بررسی سکولاریسم و جدایی دین و دولت به پردازم.
                **********
                تا پیش از آغاز جنب و جوش تجدد و مشروطه خواهی، قدرت و نفوذ روحانیون شیعه در امور مردم و دیوان در دو راستا اعمال می شد: نخستین راستا اعمال قدرت معنوی و شرعی بزرگترین مراجع تقلید و روحانیون صاحب کتاب بود. در این راستا، پهنه نفوذ ایشان از خانه روستانشینان و دکان بازاریان تا پستوهای اندرونی شاهان قاجار گسترده بود. هنگامی که میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو را صادر کرد، نفوذ معنوی مراجع تا آنجا بود که سوگلی ناصرالدین شاه قلیان های اندرونی را جمع کرد ودرپاسخ شاه که از او پرسیده بود کدام پدرسوخته قلیان را حرام کرده، کفت همان کس که مرا به تو حلال کرده است! در آن هنگام مجریان اصلی این نفوذ بیشتر در نجف می زیستند و آخوندهای رده های پایین تر در مسجد و منبر حاملان گسترش پیام ایشان وپایداری نفوذ ایشان بودند. راستای دیگر قدرت و نفوذ روحانیون در امور محلی و به قول خودشان امور دنیوی (دنیایی) بود. این راستای نفوذ اگرچه از باورهای دینی مردم تأثیر می گرفت، بیشتر به کوشش روحانیون محلی ارتباط داشت. تا این هنگام آخوندها انحصار نظارت بر قرداد میان شهروندان و رسیدگی به امور قضایی را در دست داشتند.
                شکاف علمای بزرگ نجف و ایران در برخورد به انقلاب مشروطه و موضوع مناسبات میان دولت با ارباب دین، از نیروی معنوی ایشان کاست. مشروطه خواهی که نخست با پادشاه قاجار روبرو بود، پس از اتحاد مشروعه خواهان با محمدعلی شاه و بمباران مجلس، ابعادی تازه یافت. یکی از پی آمدهای شکست جبهه مشروعه و خودکامگی که به اعدام شیخ فضل الله و فرار محمدعلی شاه انجامید، چیرگی اندیشه پذیرش تدریجی جدایی سازمان دین از سازمان اداره جامعه در میان روحانیون بود.
                درسالهای نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه تا هنگام تاجگذاری رضاشاه ما شاهد دو گرایش مهم در میان روحانیون هستیم.
                گرایش نخست که نیرومندترین گرایش میان روحانیون بود، تن در دادن به تشکیل دولتی شهروند بود، به این امید که دولت مشروطه قوانین را بر پایه دین حنیف اسلام و مذهب حقه جعفری بنا نهد. از این پس کوشش مجتهدانی که کم یا بیش جدایی دین و دولت و چیرگی دولت را بر امور دنیوی پذیرا شده بوند، در مهار دولت مشروطه بود. سید حسن مدرس نیز نخست به همین انگیزه و امید و به اعتبار بند دوّم متمم قانون اساسی از سوی علمای نجف به نمایندگی مجلس شورای ملی درآمد. مهمترین روحانیون وابسته به این گرایش آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ حسین نائینی و شیخ عبدالله مازندرانی بودند. حتی مجتهد دیگر ساکن نجف، محمد کاظم یزدی نیز که با جنبش مشوروطه خواهی مخالف بود و از شیخ فضل الله نوری پشتیبانی کرده بود، دراین موضوع که وظیفه اصلی علما ارشاد مردم در امور دینی است، با دیگران اختلاف چندانی نداشت.
                گرایش دوم کوشش بازماندگان مشروعه در حال مرگ بود که پس از اعدام شیخ فض الله نوری در پاره ای از نقاط ایران همچنان دنبال می شد. این گرایش بر ضرورت چیرگی مجتهدین بر سیاست و اداره امور اصرار داشت. بزرگترین منادی آن آخوند ملا قربانعلی زنجانی بود. دو رویداد بزرگ به زندگی این گرایش در آن سال ها پایان داد. نخست نامه آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی از نجف به مجلس شورا و دولت مشروطه مبنی براین بود که اشرار و مفسدین پیرامون این مجتهد معروف را گرفته و ?موجب فساد مملکت و اخلال آسایش? مردم شده اند ولی خود آخود به دلیل بالا بودن سن و نادانی به این دام افتاده است4. رویداد دوم شکست کوشش های محمد علی شاه و برادرانش برای بازگشت او به سلطنت بود که از پشتیبانی پاره ای از آخوندهای پیرو استبداد و مشروعه از جمله روحانیون کرمانشاه برخوردار بود. با این حال این گرایش همچنان به زندگی خویش ادامه داد و گاه و بیکاه سر بلند کرد و سرانجام از میانه سال های 1320 در قالب جنبش فدائیان اسلام تجدید حیات یافت و به یاری روشنفکران مذهبی که کناره گیری روحانیون را از سیاست، خیانت به اسلام می شمردند، پرداخته و بالنده شد و در قامت جنبش امام خمینی چونان سمندری از خاکستر برون آمد و جمهوری اسلامی را بنا نهاد.
                از واپسین انقلاب مشروطه تا هنگام چیرگی جمهوری اسلامی، این دوگرایش درمیان روحانیون و نیروهای مذهبی ایران دوام یافت. اما به باور من در درازای سال های مورد گفتگو، اندیشه حاکم بر روحانیت ایران، اندیشه کناره جویی از سیاست و واگذاری اداره جامعه به دولت بوده است. درستی این داوری در مهمترین رویدادهای تاریخی هفتاد سالی که از پیروزی مشروطه آغاز و به تشکیل جمهوری اسلامی می انجامد، آشکار است. به باور من، سیاست مترقی و پیشرو در میان روحانیون پس از انقلاب مشروطه، همین سیاست پذیرش دولت سکولار و کناره گیری از سیاست بوده و نه اندیشه مداخله در سیاست و مبارزه جویی روحانیون. از دیدگاه روشنفکر سکولار، روحانی ترقی خواه، روحانی خواستار کناره گیری از سیاست است و نه روحانی "مبارز"!
                نخستین آزمون مهم، تشکیل دولت سکولار پهلوی است. رضاشاه که از همان فردای کودتای سوم اسفند 1299، با بستن ?مغازه های شراب فروشی و عرق فروشی، تاتر و سینما فتوگرافها (عکاس خانه) و کلوپ های قمار?5 بنای دوستی و آشنایی با روحانیون تهران را نهاد وبه زودی پشتیبانی ایشان را به سوی خویش جلب کرد. درگشودن باب گفتگو میان سردار سپه و روحانیون، یکی از چهره های کارساز حاج آقا رضا رفیع رشتی (قائم الممالک) بود. این مجتهد که خود و برادرانش از شمار بانفوذترین روحانیون پایتخت بودند از سال ها پیش از کودتا با رضاخان آشنایی داشت. نزدیکی او با سردار سپه و سپس رضاشاه تا بجایی بود که از او به عنوان معلم رضاشاه یاد می شود و او در سفر و حضر درکنار شاه بود. او و میرزا هاشم آشتیانی، روحانی معروف دیگری در تهران باب دوستی و گفتگو میان سردار سپه و روحانیون را گشودند.

                Comment


                • این نزدیکی ها در عین حال گواهی است از پذیرش فرایند شهروندیگری و علاقمندی روحانیون بزرگ به ایجاد امنیت و تمرکز قدرت درایران. حاصل این بود که در فروردین 1303 رضاخان با سه تن بزرگترین مجتهدین شیعه در قم ملاقات کرد6 و به دنبال آن، او سودای جمهوری را کنار نهاد و مراجع، انتقال پادشاهی را از قاجاریه به پهلوی پذیرفتند. از این پس فرایند رسمی و قطعی پذیرش دولت سکولار از سوی بزرگترین مجتهدین شیعه آغاز گردید و این پذیرش تا به جایی رسید که بزرگترین روحانیون ایران از شهرهای مختلف هم در مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و انتقال پادشاهی از قاجار به پهلوی شرکت داشتند و هم در مراسم تاجگذاری رضاشاه به سال 1305. 7
                  در درازای پادشاهی رضاشاه، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، بنیان گزار و رئیس حوزه علمیه قم، بزرگترین مجتهد بی رقیب شیعه ساکن ایران بود. او از دیرباز مخالف دخالت روحانیون در سیاست بود و حتی در دوران اقامتش در نجف که با طغیان بسیاری از روحانیون علیه بریتانیا همراه بود، خویشتن را از ازاین کارزار کنار کشیده بود. حائری با بنیانگذاری حوزه قم در سال 1300 خورشیدی همزمان با قدرت گیری سردار سپه، برای نخستین بار پس از سقوط صفویه، کوشید تا کانون شیعی گری را از نجف به قم منتقل کند. زعامت او در قم با مرگ آخوند خراسانی در نجف همزمان بود. پس از مرگ آخوند8، ریاست روحانیون نجف به سیدابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی رسید. اگرچه روحانیون دیگری نیز در نجف در مقام اجتهاد و مرجعیت قرار داشتند، اصفهانی و نائینی در این سال ها ریاست حوزه نجف را برعهده داشتند و اصفهانی، حتی پیش ز مرگ نائینی به سال 1315، عملاً بزرگترین مرجع تقلید شیعه بود. یگانگی فکری حائری در قم و اصفهانی در نجف در کناره جویی از سیاست و پرداختن به امور دینی، نقشی اساسی در پاگیری دولت سکولار در ایران ایفا کرد. حائری با استواری از مداخله روحانیون در سیاست و در گیری با رضاشاه جلوگیری کرد و اصفهانی که اساساً به مسائل ایران علاقمند نبود از سیاست حائری پشتیبانی کرد. این استواری تا به جایی بود که نه حائری و نه هیچ یک از روحانیون نجف به پشتیبانی از مدرس در مخالفت با انتقال پادشاهی از قاجاریه به رضاشاه برنخاستند و پس از دستگیری و تبعید درازمدت او به کاشمر برای آزادی او میانجی گری نکردند. پشتیبانی ایشان از تشکیل دولت پهلوی به پایه ای بود که نائینی و تنی دیگر از روحانیون نجف با انتشار بیانیه ای در سال 1304 مخالفت با رضاشاه را مخالفت با شرع انور محمدی خواندند.
                  در درازای پادشاهی رضاشاه و تشکیل دولت سکولار و مدرن درایران، چندین فرصت تاریخی برای آزمودن اینکه آیا گرایش به برکنار ماندن از سیاست و یا رودررویی با دولت، بر رفتار و اندیشه سازمان روحانیت شیعه چیرگی دارد، پیش آمد و در هریک از این آزمون ها، آشکار گردید که سازمان روحانیت شیعه، کناره جویی از سیاست را پذیرا گشته است.
                  یکی از نخستین آزمون ها، کوشش سردار سپه در تشکیل ارتش بود. تشکیل ارتش مدرن و گسترش شهربانی، نه تنها به شورشها و گردنکشی های محلی پایان داد، بلکه قدرت فزاینده دولت مرکزی را دربرابر نفوذ سنتی روحانیون شهرها و روستاهای ایران قرار داد. قانون نظام وظیفه، مصونیت طلاب را از میان برد. با این حال حائری در برابر کوشش حاج آقا نورالله، روحانی بزرگ اصفهان9 که در اعتراض به این قانون از اصفهان به قم آمده و روحانیون شهرهای دیگر ایران را به آمدن به قم تشویق کرده بود، ایستادگی کرد و با میانجی گری او، حاج آقا رضا رفیع و امام جمعه تهران و وعده های تیمورتاش که هرگز اجرا نشد، این اعتراض پایان یافت.
                  گسترش مدارس نو، بنای دانشسرای عالی و دانشگاه تهران نه تنها به نظام دیرپای مکتب خانه که از سوی روحانیون اداره می شد پایان داد، بلکه به فرایند پایان بخشیدن به انحصار روحانیون بر سواد آموزی که از هنگام تاسیس دبستان از سوی شادروان رشدیه آغاز شده بود، شتابی برگشت ناپذیر بخشید. با این حال هیچ واکنش درخور اشاره ای نسبت به آموزش مدرن و نهادهای آن از سوی روحانیونی که سال ها پیش نخستین دبستان شادروان رشدیه را در تبریز، آجر به آجر ویران کرده بودند، شکل نگرفت. حتی در قم، مدارس جدید جایگزین مکتب خانه هایی شد که آخوندها آن هارا اداره می کردند.
                  دیگر پروژه های شهروندیگری و سازندگی مدرن، یکی پس از دیگری به تخریب نهادها و روندهای سنتی که نفوذ معنوی و اجتماعی روحانیون با دوام آن ها پیوند داشت پرداخت. مثلا قانون سجل احوال و قانون ثبت اسناد و تشکیل ادارات دولتی به سیادت هزارساله روحانیون بر ازدواج، طلاق، بستن قرارداد و کنترل مالکیت پایان داد و تشکیل اداره اوقاف و یا دراختیار گرفتن مدارس دینی بخش مهمی از درآمد روحانیون را از میان برد.
                  رضاشاه یک سال پس از بازگشت از ترکیه به ?رفع حجاب? پرداخت. جز بلوای مشهد و سفراعتراضی آیت الله حاج آقا حسین قمی از مشهد به تهران، کوشش گسترده ای از سوی دیگر روحانیون در اعتراض به رفع حجاب صورت نگرفت. در همین مورد نیز رفتار روحانیون گواه براین است که کوشش قمی از پشتیبانی گسترده برخوردار نبوده است. میرزا محمد آیت الله زاده، فرزند آخوند خراسانی و بلندپایه ترین مجتهد مشهد و شیخ مرتضی آشتیانی کوشیدند تا قمی را از سفر بی فرجامش منصرف سازند. ابوالحسن اصفهانی فرزندش را به ملاقات با قمی فرستاد و به میانجی گری هم او بود که قمی تهران را ترک کرد و به کربلا رفت و تنها واکنش به رفع حجاب، برنخاسته فرونشست.
                  پس از در گذشت حائری به سال 1315، روحانیون بزرگ قم، صدرالدین صدر10، خوانساری، حجت کوه کمره ای اداره حوزه قم را دراختیار گرفتند و در راستای رفتار بنیان گزار حوزه همچنان به سکوت دربرابر رضاشاه و کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
                  روشنفکران سکولار در سال های پس از پایان دوره رضاشاه، رفتار حائری، اصفهانی ودیگر روحانیون این دوره را با پسوندهایی مانند "مماشات" و "سازش" توضیح دادند و روشنفکران مذهبی و روحانیون سال های بعد کوشش به توجیه این مماشات و سازش کردند. باور صاحب این قلم این است که چنین رفتاری با هر انگیزه ای که بوده باشد، درخور آن پسوندها نیست. روحانیتِ پس از مشروطه، خواه به جبر زمانه و خواه آگاهانه، دریافت که حوزه فعالیت روحانیون، حوزه ارشاد دینی و اخلاقی مردم است و نه حوزه سیاست. گوهر جدایی دین و دولت هم در همین جاست. کسانی که با باور به ضرورت تشکیل دولت سکولار، همچنان به پشتیبانی از دخالت روحانیون در سیاست و موضوعات سیاسی اصرار می ورزند و روحانیون را بر پایه موضع گیری ایشان نسبت به دولت و رویدادهای سیاسی ارزیابی می کنند، سوراخ دعا را گم کرده اند. داوری های فقهی و دینی روحانیونی چون آخوند خراسانی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری و دیگر روحانیون بزرگ دوره سی پنج ساله پس از مشروطه که از جمله با پادشاهی رضاشاه همراه بود، هرچه باشد، جای تردید نیست که رفتار شهروندانه این روحانیون نقش بزرگی در پاگیری مدرنیسم و دولت سکولار غیر مذهبی درایران ایفا کرد. این روحانیون، به هر دلیل، از درگیری طلاب و روحانیون جوان و رادیکال با دولت جلوگیری کردند و آن هارا به امور دینی و ارشادی فراخواندند. چنین رفتاری با هر انگیزه که باشد، پذیرش سکولاریسم و جداساختن حوزه دین از حوزه سیاست است.
                  به هر روی، تا پایان دولت رضاشاه نه تنها پروژه مدرنیسم دستکم در زمینه سازندگی و شهروندیگری به بار نشست، بلکه درعین حال فرایند شتابان جدایی دین از سازمان اداره جامعه، به پذیرش سیادت دولت سکولار براداره امور و پرداختن روحانیون به امور دینی و ارشاد مسلمین انجامید.
                  من درنوشتارهای بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که خودکامکی و دیکتاتوری افزاینده رضاشاه آسیب بزرگی به فرایند سکولاریسم و مدرنیسم درایران رساند. استبداد مانع ازآن گشت که فرایند مدرنیته، سکولاریسم و جدایی دین از دولت که در زمینه عملی به دستاوردهای ارزنده ای رسیده بود، با کنکاش و کاوش اندیشه ای و فرهنگی همراه گردد. تنها آزادی اندیشه و گفتمان گسترده پیرامون ارزش های مدرنیسم، سکولاریسم و جدایی دین و دولت می توانست به دوام و جاودانگی روندها و نهادهای مدرن و سکولار بیانجامد. اما چنین گفتمانی با خودکامگی در تضاد بود. پس اگر در ترکیه سکولار، ارتش به ضامن دوام سکولاریسم مبدل شد، درایران سکولار، استبداد دولتی چنین نقشی را ایفا کرد و خواهیم دید که با برچیده شدن خودکامگی، به جای آنکه وجدان اجتماعی و آگاهی مردم و ژرفای اندیشه های سکولار درجامعه به تشکیل دموکراسی سکولار منجر گردد، فاجعه ولایت مطلقه فقیه را ببار آورد.
                  با فروپاشی دولت رضاشاه و آغاز سیلاب جُنب و جوش سیاسی، مدارس و حوزه های مذهبی نیز رونقی تازه یافت و بسیاری از مدارس مذهبی و موقوفاتی که در اختیار دولت قرار گرفته بود به روحانیون باز گردانده شد. روی آوری به مدارس مذهبی بالا گرفت و شمار طلاب علوم دینی دردهه پس از شهریور بیست به بیش از دوبرابر افزایش یافت.
                  با اینحال و به رغم افزایش چشم انگیز جنب و جوش های مذهبی- سیاسی، رفتارمجتهدین بزرگ و سازمان روحانیت شیعه دربرابر دولت در دوره دوازده سال دموکراسی ناقص و حتی سال های پس از آن، تفاوت چندانی با رفتار و اندیشه ایشان در سال های پیشین نداشت و کماکان در مهمترین آزمون های سیاسی و اجتماعی، روحانیون بزرگ به کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
                  پس از در گذشت سید ابوالحسن اصفهانی در سال 1324، با آنکه چندین مجتهد واجدالشرایط در نجف و قم برای پیشوایی شیعیان وجود داشت، پس از ورود آقا حسین بروجردی به قم، وی به پیشوایی بلامنازع روحانیت دست یافت. بروجردی با قاطعیت از سیاست حائری و اصفهانی در جدا نگاه داشتن حوزه دین از عرصه سیاست پیروی کرد و تا زنده بود اجازه نداد که روحانیون با دولت درگیر شوند. همه شواهد گواه براین اند که بلند پایه ترین مجتهدین و مدرسین قم و نجف در درازای این سال ها از سیاست بروجردی مبنی بر کناره جویی از سیاست پیروی کرده اند. از میان بلندپایه ترین روحانیون قم، تهران و نجف، صدرالدین صدر، محمدتقی خوانساری، حجت کوه کمری، محقق داماد، بهجت گیلانی، شاهرودی، خویی، بهبهانی و دیگران، تنها خوانساری آشکارا به پشتیبانی ازمصدق برخاست که این پشتیبانی نیز کوتاه مدت بود و با درگذشت او پایان یافت. در مقابل بهبهانی جانب شاه و دربار راگرفت و به مخالفت با مصدق برخاست. به اعتبار همه اسناد موجود و حتی خاطرات و یادداشت های دستکم بیست و هفت تن ازبلند پایه ترین روحانیون جمهوری اسلامی که آموزش مذهبی خویش را در آن سال ها دیده اند، اگرچه در آن سال ها جنب و جوش و کوشش مذهبی بالا گرفت و به رونق حوزه های موجود و بنای حوزه ها و مدارس جدید در رشت، همدان، مشهد و شهرهای دیگر انجامید، ولی بیشتر این کوشش ها از سیاست به دور ماند.

                  Comment


                  • از جنجال زودگذرخالصی زاده در ستیز با کمونیسم و بهایی گری اگر بگذریم، برجسته ترین کوشش برای زدودن دیوار میان دین و سیاست و کشاندن روحانیون به مبارزه سیاسی، جنبش فدائیان اسلام و سپس پیوستن ایشان به کارزار سیاسی کاشانی است. فدائیان اسلام واندیشه های بنیان گزار آن سید مجتبی تهرانی میرلوحی معروف به نواب صفوی، نزدیک ترین جریان تاریخی به اندیشه و باور بنیان گذاران جمهموری اسلامی است. گوهر اندیشه طلاب رادیکالی که فدائیان اسلام را بنا نهادند در سه موضوع خلاصه می شد: نخست اینکه روحانیون باید سکوت و مماشات با دولت را کنار نهاده و مردم را به مبارزه با دولت و سیاست های آن برانگیزند. دوم اینکه، دولت مشروطه و غرب گرا باید برچیده شود و حکومت اسلامی باید جایگزین آن گردد. و سوم اینکه، جنبش انقلابی اسلامی در ایران باید با جنبش های انقلابی اسلامی در دیگر کشورها مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه پیوند یابد. جنبش فدائیان اسلام درواقع نخستین طغیان افراطی بخشی از طلاب و روحانیون رده های پایین در برابر سازمان و سلسله مراتب سنتی روحانیت شیعه بود. آماج نخست طغیان نواب صفوی، عبدالحسین واحدی و یارانشان که نخست با ترور شادروان احمد کسروی در سال 1324 شهرت یافتند و پس از آن با ترور هژیر و رزم آرا به جامعه شهروند و نهادهای آن اعلام جنگ دادند، سازمان سنتی روحانیت شیعه بود. کار نواب صفوی و یارانش تا آنجا بالا گرفت که به قول آیت الله منتظری ?تقریباً همه حوزه به هم ریخت... به آقای بروجردی اهانت می کردند به علماء اهانت می کردند.?
                    سرانجام نیز بروجردی بود که دستور اخراج نواب صفوی و واحدی را از حوزه قم صادر کرد. آنها به تهران آمده و ?اطراف آیت الله کاشانی جمع شدند.? 11 کاشانی نیروی فعال فدائیان اسلام را برای دستیابی به سوداهای سیاسی خویش مغتنم شمرد و با آن ها، دستکم تا سال 1331 هم پیمان گشت. به باور من، اندیشه سیاسی فدائیان اسلام و نواب صفوی و نقد او به روحانیت سنتی ایران، بعدها بنیان اندیشه بسیاری از روشنفکران و گروه های سیاسی مذهبی، از شریعتی و مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان خط امام شد و هم اینک نیز در غالب نقد روشنفکرانه به سنت گرایی بازتاب یافته است. اندیشه غالب بر رهبران انقلاب اسلامی نیز برخلاف داوری های رایج، همین اندیشه نقد به کناره گیری از سیاست و رفتار روحانیت شیعه پس از اعدام شیخ فضل الله بود و نه سیادت روحانیت شیعه بر سازمان دولت. در واقع سازمان سنتی روحانیت شیعه که آماج حمله فدائیان اسلام و بعدها روحانیون و طلاب رادیکال پیرامون خمینی بود، سرانجام در انقلاب 57 همراه با نهادهای شهروندی و سکولار و ارزش های مدرنیته برخاسته از روزگار تجدد و انقلاب مشروطه واژگون شد.
                    کاشانی که به اعتبار کوشش های پدرش در مخالفت با بریتانیا در عراق شهرتی یافته بود، پس از بازگشت به ایران به یاری طلاب رادیکال و حزب توده که سخت در تبِ یافتن خرده بورژوازی مذهبی انقلابی می سوخت، فـُرجه ای تازه یافت و با پیوند دادن خویش با جنبش ملی شدن نفت محبوب شد. داوری های رایج درباره کاشانی چنین است که پاره ای از اندیشمندان مذهبی کاشانی را که هرگز در رده بالای مجتهدین شیعه نبوده، نماینده اندیشه و رفتارحاکم بر روحانیت شیعه در آن سال ها می دانند و از اینرو جدایی اورا از مصدق گواه جدایی روحانیت از جنبش ملی در آن سال ها می شمارند و همین رویداد را عامل شکست مصدق و کودتای 28 مرداد می دانند. داوری دیگری که به یاری اندیشه های توده ای به حلقوم روشنفکران سیاسی سکولارایران فرورفته این است که کاشانی نمایند جناح مترقی روحانیت در آن سال ها بوده است. اما حقیقت این است که مجتهدین بزرگ نجف و قم هرگز کاشانی را به عنوان نماینده آمال خویش نپذیرفتند و به پشتیبانی از درخواست های سیاسی او برنخاستند و از همکاری او با فدائیان اسلام ناخشنود بودند. او نماینده ترقی خواهی درمیان روحانیون نیست، بلکه دوام گرایش مداخله روحانیون در سیاست است و چنین اندیشه و رفتاری تا بن استخوان ارتجاعی است. از نقطه نظر جهان بینی مذهبی و نگاه به جهان، شاید تفاوت چندانی میان کاشانی و بروجردی نباشد. بزرگترین تفاوت میان این دو روحانی در این است که بروجردی و مانند او حوزه دین را برای گسترش عقاید خویش بر می گزینند و بر این باورند که از راه ارشاد مؤمنین به آن مدینه فاضله خواهند رسید و کاشانی همان باورهارا به حوزه سیاست وارد می کند و می کوشد تا با دگرگون کردن سیمای سیاسی جامعه به همان مدینه فاضله دست یابد. یکی نقش خویش را در رهبری حوزه می بیند و دیگری در ریاست بر مجلس شورا. یکی به جدایی عرصه دین از عرصه سیاست باور دارد و دیگری همه عرصه ها را عرصه دین می داند و به تمایز میان دین و سیاست باور ندارد. یکی درعمل سکولار و دیگری پایبند زدودن مرز میان دین و دولت و از میان بردن همه دستاوردهای مدرنیته و سکولاریسم پس از مشروطه است.
                    بزرگ ترین اشتباه نیروهای سکولار ایران در این سال ها این بود که به جای پشتیبانی از رفتار روحانیون در برکنار ماندن از سیاست، به هواداری از کاشانی و سیاست جویی ماجراجویانه و واپسگرای او برخاستند و کناره گیری روحانیون برجسته را از سیاست، هماهنگی و همکاری ایشان با ارتجاع و استعمار دانستند. نفوذ این فرهنگ سیاسی در آن سال ها به پایه ای بود که یکی از بزرگ ترین متفکرین سکولاریست آن زمان، شادروان احمد کسروی آماج حمله دولت سکولار و روشنفکرانی مانند علی دشتی بود و ترور وی به دست فدائیان اسلام، خشم جامعه سکولار و شهروند ایران را بر نیانگیخت. فاجعه نادیده گرفتن ارزش های شهروندی به پایه ای بود که حتی حزب توده نسبت به آزادی قاتل کسروی و ترور هژیر و رزم آرا به دست یکی از افراطی ترین گروه های مذهبی تاریخ ایران بانگ اعتراض بلند نکرد. جامعه ایران در آن سال ها آن چنان در تب و تاب رویدادهای سیاسی روز می سوخت که پرداختن به چالش شهروندی و مدرنیته را فراموش کرده بود. پس کسروی و هدایت به جای آن که چراغ راهنمای اندیشه آن دوران باشند، در فراموش خانه غربت زمان قربانی سیاست بازی روز شدند.
                    به هر روی حتی پس از پایان دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص و آغاز پادشاهی دوباره محمدرضاشاه پس از بیست و هشتم مرداد، سیاست کناره جویی از سیاست از سوی روحانیون بزرگ شیعه ادامه یافت. در گذشت بروجردی آغاز روندهای تازه در میان روحانیون بود وجدایی دین و دولت را در برابر آزمونی تازه قرار داد. بروجردی پس از پانزده سال مرجعیت تامه، در سال 1340 در گذشت. شاه با ارسال تلگراف تسلیت به محسن حکیم در نجف، تمایل خویش را برای انتقال مرکز شیعی گری از قم به نجف اعلام کرد. این کوشش در عین حال نشانی بود از دخالت دولت در سازمان دین. پس از بروجردی، گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی، مشهور به آیات ثلاثه قم، بلندپایه ترین روحانیون و مراجع ایران به شمار می آمدند. در نجف، حکیم، خویی و شاهرودی جانشینان احتمالی بروجردی بودند. درکنار ایشان تنی دیگر از روحانیون از اعتبار و نفوذ محلی برخوردار بودند: میلانی در مشهد، خوانساری در تهران، بهبهانی دراهواز و عبدالهادی شیرازی در اصفهان. به این ترتیب با اینکه محسن حکیم به عنوان مرجع و جانشین بروجردی از سوی رسانه های رسمی به مردم معرفی شد، حقیقت این است که از این پس و تا پایان دولت پهلوی دوران هفده ساله چند گانگی مراجع در سازمان روحانیت شیعه آغاز گشت. به رغم آنچه که در سال های بعد و به ویژه پس از انقلاب اسلامی به عنوان واقعیت تاریخی به ما ارائه می شود، روح الله موسوی خمینی اگرچه یکی از مدرسین سرشناس و صاحب نام حوزه قم به شمار می آمد، یکی از داعیان اصلی مرجعیت شیعه نبود.
                    در سال 1341 در واکنش به مصوبه دولت در تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی که برای نخستین باربه حق رای زنان و سوگند به کتاب آسمانی به جای قرآن اشاره شده بود، بانگ اعتراض همه روحانیون بزرگ قم و نجف برخاست. تا اینجا اگرچه واکنش روحانیون مشترک بود، شرکت برخی از ایشان در این اعتراض از روی ناچاری و به دنبال برانگیخته شدن طلاب جوان و روحانیون رده های پایین تربود که با کسانی چون آیت الله خمینی و بازماندگان فدائیان اسلام نزدیکی داشتند. در این جا نیز تلگراف دوستانه روحانیان بزرگ قم و نجف یا به اسدالله علم نخست وزیر است و یا به سید محمد بهبهانی، روحانی بزرگ تهران که از دیرباز با شاه و دولت مرتبط بوده است. با این حال پس ازعقب نشینی کابینه علم، بیشتر روحانیون این موضوع را بهانه کرده و با ارسال تلگراف های تبریک به یکدیگر و به بهبهانی موضوع را خاتمه یافته دانسته و به ادامه رفتار پیشین خویش پرداختند. اما برای خمینی و پیرامونیانش و طلاب رادیکالی که در تب و تاب شرکت در سیاست می سوختند، این رویداد سرآغازی نوین بود. او در سخنرانی ها و اعلامیه هایش از دیگران فراتر رفته و برای نخستین بار از توطئه ?جاسوسان یهود? در هیئت دولت برای نابودی اسلام و استقلال سخن می گوید. از نقد به مصوبه دولت فراتر رفته و می گوید که ?تلویزیون ایران پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند.? او برخلاف تلگراف های دوستانه دیگران، به علم هشدار می دهد که ?ملت مسلمان و علما... هردست خیانتکاری که به اساس اسلام و نوامیس مسلمین دراز شود قطع می کند.?
                    از همین جا است که رودر رویی خمینی و هم پیمانانش نه تنها با دولت، بلکه با سیاست و رفتار حاکم بر روحانیت آغاز می گردد. در سخنرانی آذرماه 1341 او به دولت و به اهل علم در یکجا تذکر می دهد که خطا نکنند! از این تاریخ به بعد و تا هنگام دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه در سال 1344، جامعه ما شاهد پیدایش دو فرایند مهم است: فرایند یکم، نخستین رودر رویی گسترده روحانیون با دولت مرکزی از هنگام انقلاب مشروطه است و فرایند دوم رودر رویی گروهی از مدرسین و طلاب به رهبری خمینی با اکثریت مراجع. یکی از قربانیان این روزگار، جنبش سکولار مخالف شاه بود که نتوانست در دوراهی پشتیبانی از مواعید پیشرفته انقلاب سفید و به ویژه اصلاحات ارضی و اعطای حقوق شهروندی به زنان از یکسو و مخالفت واپسگرایانه روحانیون با این اصلاحات، به ارائه پاسخی مستقل و پیشرفته ای دست یابد. برنده بزرگ، گرایش هوادار خمینی و دخالت روحانیون در سیاست بود که اگرچه ظاهرا پس از تبعید خمینی، خاموش شد، اما به پیروزی معنوی دست یافت و در سال های پس ازآن سمبل دو گرایش بزرگ در جامعه گردید: گرایش نخست که در خفا و در پستوهای حوزه های علمیه و حجره طلاب و در میان روشنفکران مذهبی مانند آتشفشانی به تدریج غلیان یافت و در سالهای 56 و 57 منفجرگردید، فرایند نقد به سکوت و مماشات روحانیون با دولت و فریاد اسلام مبارز و انقلابی بود. گرایش دوم، به نادرست، پذیرش خمینی و جنبش وی به عنوان سمبل مبارزه با فساد و خودکامگی پهلوی دوم بود. سال ها پس از رویدادهای این سال ها، جنبش سکولار چپ گرای ایران، به تمایز میان این دوفرایند نیز پایان داد و جنبش دوم خرداد و شورش هوادران خمینی را انقلابی و پیشرو ارزیابی کرد. از این هم فراتر رفته، دیدگاه اصلی جنبش خمینی را که زدودن فاصله میان دین و دولت و درگیر ساختن روحانیون در سیاست بود، به بخشی از برنامه جنبش چپ سکولار تبدیل کرد. از این پس هر آنکه یک دو گز کرباس به سر بسته بود12 و با هر گوشه ای از کارهای دربار و دولتیان مخالفت می کرد، روحانی مبارز و نستوه خوانده شد و بزرگترین مجتهدین قم و نجف که همچنان و به رغم فشار توان فرسای طلاب و روحانیون هوادار اندیشه خمینی و مانند او، هم چنان بر جدایی دین و دولت و عدم مداخله روحانیون در سیاست پامی فشردند، دربست مرتجع و واپسگرا و درباری به شمار آمدند.

                    Comment


                    • بر خلاف صف آرایی اجتماعی انقلاب مشروطه و شست سال پس از آن، صف آرایی تازه ای در جامعه ایران شکل گرفت. در یکسوی این صف آرایی روشنفکران و گروهای سکولار و چپ، روشنفکران و گروه های مذهبی مانند مجاهدین خلق و گروه هایی که بعدها سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند و روحانیونی مانند خمینی که هوادار دخالت دین در سیاست بودند، قرار گرفتند و در سوی دیگر آن، دربار و دولت و همپیمانان ایشان و سازمان سنتی روحانیت ایران جای گرفت. انقلاب 57 نیز حاصل چنین صف آرایی بود. دو قربانی بزرگ این صف آرایی، یکی جامعه شهروند و سکولار ایران بود و دیگری آن بخش هایی ازشخصیت ها و نیروهای سیاسی، مانند دکتر صدیقی و شاپور بختیار و پاره ای از روشنفکران چپ که جنبش خمینی را طغیانی دربرار مدرنیسم، سکولاریته و دموکراسی می دانستند.
                      پی آمد انقلاب بهمن و تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بازگشت علمای سنتی شیعه به قدرت نیست، بلکه قیامی است دربرابر مدرنیته، جامعه شهروند سکولار و روحانیت سنتی ایران. بیشتر کسانی که در کسوت روحانی به بالاترین مقام های اداری، قضایی، قانون گذاری و مذهبی در سال ها نخست پس از انقلاب گماشته شدند، از رده های پایین روحانیون ایران بودند. دراین راستا، گرایش حاکم بر روحانیت شیعه در سال های پیش از انقلاب 57، گرایشی پیشرو بوده و جنبش سکولار و چپ ایران با نقد به این گرایش و دعوت روحانیون به دخالت در امور سیاسی راه خطا رفته است. نقد کسانی که اینک زیر عناوین دهان پرکنی مانند پروتستانیسم اسلامی، به رفتار روحانیت سنتی ایران در برکنار ماندن از سیاست و درگیر نشدن در جنب و جوش سیاسی خرده می گیرند، تکرارهمان برخوردی است که نواب صفوی، حنیف نژاد13 و یاران خمینی به روحانیت سنتی در پیش گرفتند. موضع سکولاریست های ایران باید تشویق روحانیون به بازگشت به حوزه ها و مدارس دینی و مساجد باشد.
                      اینک نیز در بازنگری به تاریخ و گفتمان پیرامون جدایی دین و دولت، بار دیگر آنچه را که در زندگی سده اخیر ایران آزمون شده، باید تکرار کرد: جدایی دین و دولت و سکولاریسم یعنی پرداختن روحانیون به امور دینی مردم و کناره گیری آن ها از سیاست. این گرایش که در درازای سال های پس از مشروطه به اندیشه حاکم بر جامعه روحانیت ایران تبدیل شد، اینک بار دیگر باید متحقق شود. ستیز سکولاریسم با دین و آیین مردم نیست. ستیز آن با دخالت روحانیون در امور مملکت داری است!
                      دوشنبه، دوازدهم آبان 1382
                      سوم نوامبر 2003

                      1. از جمله بنگرید به ?اعلامیه فدائیان اسلام یا کتاب رهنمای حقیقت?
                      2. من به مأخذ همه این خاطرات در بخش های شش گانه نوشتار خود خواهم پرداخت.
                      3. از جمله بنگرید به خاطرات حسینعلی منتظری
                      4. سه روایت از این نامه موجود است. کپی نامه اصلی در اختیار نویسنده است و در بخش نخست نوشتار به آن خواهم پرداخت.
                      5. نخستین اعلامیه کودتاچیان
                      6. سید ابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی از نجف به ایران آمده بودند. این دو در منزل شیخ عبدالکریم حائری، بنیانگزار حوزه قم با رضاشاه که در آن هنگام نخست وزیر احمدشاه بود ملاقات کردند.
                      7. رضاشاه تاج را از دست امام جمعه خویی که یکی از بلندپایه ترین روحانیون ایران بود گرفت و به سر خویش نهاد.
                      8. این عناوین بیشتر در سده اخیر به کار رفته و برخلاف باور رایج ترتیب خاصی در بکار بردن آن ها تا سال های اخیر نبوده است. عنوان آیت الله یا نشانه خدا را نخستین بار پادشاه مغول الجایتو که به کوشش علامه حلی مسلمان و شیعی شده و نام سلطان محمد خدابنده را برخود نهاده بود به این فقیه بزرگ شیعه داد و تا سده ها پس از آن هرگز استفاده نشد. صفویان عنوان شیخ الاسلام را بر روحانیون بزرگ شهرها نهادند. در روزگار قاجاران عنوان حجت الاسلام رایج شد و بزرگترین روحانیون با این عنوان شهرت یافتند. آخوند از ترکی مغولی به ایران وارد شد و معلوم نیست که چگونه بار مذهبی یافت. با این حال برخی از بزرگترین مجتهدین با این عنوان شهرت یافتند مانند آخوند خراسانی که هرگز به آیت الله یا آیت الله عظمی شهرت نیافت. ملا نیز از دوره صفویه به این سو پیشوند نام رهبران مذهبی شد و استفاده از آن در دوره قاجاریه بالا گرفت. ولی پس از انقلاب مشروطه و گسترش طنز و نقد از روحانیون، هر دو واژه آخوند و ملا با کوچک شماردن روحانیون مترادف گشت و بیشتر به روضه خوانان و ملایان محلی اطلاق کردید. از سال های پس از مشروطه به تدریج استفاده از واژه آیت الله برای تمایز میان کسانی که با کسب اجازه مقام اجتهاد یافته اند رواج یافت. سید محمد حسین بروجردی، مرجع تقلید دوران محمد رضا پهلوی نخستین کسی است که به آیت الله عظمی شهرت یافت و از آن پس این عنوان بیشتر به مراجع تقلید اطلاق می شد. انقلاب اسلامی به همه این نابسامانی ها پایان داد! پاره ای از آخوندهای کم تحصیل سابق یک شبه آیت الله و آیت الله عظمی شدند و بقیه صاحبان عبا و عمامه به حجت الاسلام و المسلمین شهرت یافتند!
                      9. برادر آقانجفی معروف.
                      10. نوه او همسر آقای خاتمی نخست وزیر است.
                      11. خاطرات حسینعلی منتظری، جلد اول.
                      12. اشاره ای است به شعر شادروان مسرور که ?هرآن دغل که به سر بست یک دو گز کرباس، فقیه و مفتی و صاحب مناب سلطان شد!?
                      13. بنیان گزارسازمان مجاهدین خلق.

                      Comment


                      • استاد دكتر صدرالدين الهى معتقد است: "شجاعت و از روبرو به گذشته نگاه كردن، نعمتى است كه نصيب هر كس نمى شود. ميرفطروس از اين شجاعت به سرحد كمال برخوردار است و اين آن نايافته گوهرى است كه بايد گردن آويز همه متفكران امروز و فرداى ما باشد... اين آقاى ميرفطروس، سرى بريده دارد در تشت تكفير دوستان ديروزش و تنى پاره پاره بر نيزه دشمنانش در همان روزها. در تحليل هاى او، درد بردار كردن بابک و منصور(حلاج) و حسنک(وزير) را احساس مى كنى، با "ابن مقنع" در ديگ تيزاب مى افتى و با "عين القضات همدانى" به آتش و نفت و بوريا دست مى يابى، و در خيل كشتگان بى آواز، خود را هم آواز آنان مى بينى... شايد اشتباه مى كنم، اما آسان نيست كه آدمى در عصر تجديد حيات انديشه دينى در سراسر جهان، در صف ملحدان سربلند تمامى تاريخ بايستد و "گاليله" نباشد كه آهسته بگويد: زمين مى گردد، و "منصور" باشد كه بگويد: "رَكعَتان فِى العشق، لايَصح وضو هُما الا بالدم"(در عشق دو ركعت است كه وضو، آن درست نيايد، الا به خون) ... او در كتاب "ملاحظاتى در تاريخ ايران" ده ويژگى اسلام راستين و توتاليتاريسم را به زبانى ساده چنان برمى شمارد كه هر طفل ابجدخوان فكر سياسى، شباهت هاى بى چون و چرائى ميان هيتلر، موسولينى و استالين و خمينى پيدا مى كند و نيز خيل نظريه پردازان اين رژيم ها را به نيكى باز مى شناسد: از "كيروف" تا "ژدانف" و از "شريعتى" تا "سروش"... برداشتن اين صدا در برهوت ايمان هاى نئوليبرالى، نيازمند جرئتى منصوروار است. اميد آن است كه اين صداى تنها، طنينى جهانتاب پيدا كند، زبان آتشينش در گيرد و او چون شمع به تنهائى نسوزد و آب نشود." ...
                        پس از گذشت سال ها از نظرات استاد صدرالدّين الهى، اينک مى توان گفت كه آن صداى تنها نه تنها ديگر تنها نيست، بلكه كتاب ها و گفتگوهاى دكتر على ميرفطروس بازتاب گسترده اى در ميان روشنفكران ما داشته و به يمن اين بحث ها و بررسى ها امروزه ما شاهد پيدايش موج نوينى از روشنفكران هستيم كه برخلاف گذشته، نه بر "منافع حزبى" يا "مصالح ايدئولوژيک" بلكه براساس منافع ملى ما به تاريخ و رويدادهاى تاريخى نظر مى كنند. اهميت تاريخى اين بحث ها از جمله در اينست كه زمانى انتشار يافته اند كه بقول منتقدى "كمتر كسى را كشش و جسارت ورود بدان ها بود. چنين عبورى از خط قرمز و سنت شكنى در سنجشگرى تاريخى، خود بدعتى شد براى نويسندگانى كه بعدها مضمون بحث هاى ميرفطروس را محور تحقيقات خويش قرار داده اند"... عقايد و آثار ميرفطروس براى روشنفكران جوامع اسلامى (خصوصا كشورهاى حوزه تاريخ و تمدن ايرانى) نيز الهام بخش و راهگشا بوده و به آنان جهت درك علل و عوامل تاريخى عقب ماندگى هاى كشورشان و شيوه برون رفت از آن، يارى كرده است.
                        گفتگوى حاضر، فرصت ديگرى است براى پرداختن به دين، سياست و روشنفكرى در ايران "تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد".
                        نيمروز: آقاى ميرفطروس! يكى از گفتگوهاى شما(حدود ۷-8 سال پيش) چنين تمام مى شود: "چشم انداز تاريخى بيشتر روشنفكران يا نوانديشان دينى راجع به جامعه مدنى، اساسآ "مدينه النبّى" حضرت محمّد است، همچنان كه نمونه اعلاى حكومت آزاد و دموكراتيک شان، حكومت ۴ ساله حضرت على در ۱۴۰۰ سال پيش است"... رويدادهاى سال هاى اخير، خصوصآ عملكردهاى اصلاح طلبان دينى و تحول تدريجى آنان از "اصلاح طلبى" به "مصلحت طلبى" - در حفظ نظام اسلامى- ، اين نظر شما را تأييد مى كند، با اينحال بعضى از اصلاح طلبان - و از جمله آقاى دكتر عليرضا علوى تبار- هنوز "روشنفكرى دينى را راه بى بديل براى رسيدن به مدرنيته" مى دانند...

                        ميرفطروس: بله! و حتى يكى از همين "اصلاح طلبان ديروز" و "مصلحت طلبان امروز" مدعى شده كه "روشنفكران غيردينی نمى توانند پرچم‌دار دموكراسى باشند"! نتيجه منطقى اينگونه ادعاها اينست كه گويا تمام دموكراسى هاى اروپائى "دينى" هستند...!!! در هر حال، نكته اى را كه بايد دانست اينكه: اصطلاح "روشنفكر دينى" مانند "روشنفكران ملّى مذهبى" داراى يک تناقض درونى است كه بى توجهى به آن هم به "روشنفكر" آسيب مى زند و هم به "دين"، هم "ملى" را بى اعتبار مى كند و هم "مذهبى" را. پس از سال ها كلّى بافى و آشفته فكرى و توهم زائى، زمان آنست كه در باره مفاهيم، شفاف تر و دقيق تر صحبت كنيم و از غلطيدن به فلسفه بافى هاى گذشته پرهيز كنيم.
                        آنچه در اوّل مى توان گفت اينست كه "روشنفكرى"(چنانكه از نامش هم پيداست) با فكر و عقل نقّاد و پرسشگر تعريف مى شود، در حاليكه دين جوهر خود را از "ايمان" و "باورهاى يقينى" و از پيش داده شده مى گيرد. به عبارت ديگر: فكر و عقل نقّاد و پرسشگر، پايه اساسى روشنفكرى است در حاليكه دين بخاطر ذات ايمانى و يقينى خويش از تحقيق و عقل پرسشگر و نقاد گريزان است. بقول علماى اسلامى: "من تمنطق، تزندق" يعنى منطق و استدلال منطقى انسان را كافر(زنديق) مى كند! بنابراين: اطلاق "نوانديشان دينى" به دوستان شايد صحيح تر و دقيق تر باشد.

                        نيمروز: يكى از نمايندگان نوانديشى دينى(آقاى محسن سازگارا) در سخنرانى اخير خود در لندن گفته اند: "روشنفكر كسى است كه مى كوشد به روى شكاف هاى معرفتی جامعه پل بزند" و "روشنفكر دينى كسى است كه بخواهد بين دين و دنياى مدرن پل بزند... و سنت دينى را در كنار آزادى بنشاند و مشكل كنار آمدن با دنياى مدرن را حل كند"... شما آيا با اين تعريف از روشنفكرى موافقيد؟!

                        ميرفطروس: ببينيد! روشنفكرى محصول دوران جديد انديشه و تفكر انسان است. دورانى كه "عقلانيت انتقادى"، مركز و معيار همه ارزش ها و اعتقادات -خصوصآ اعتقادات دينى- قرار مى گيرد. اين، به هيچ وجه به معناى ضديّت با دين و مذهب نيست بلكه به اين معناست كه "ديانت" تحت نظارت "عقل" قرار مى گيرد و در واقع در پرتو "عقل"، "دين" به حيات معنوى خويش ادامه مى دهد.
                        می دانيم كه در قبل از انقلاب اسلامى، مرحوم دكتر شريعتى با بازگشت به مذهب(بعنوان يک استراتژى و يک ايمان) و به اسلام(بعنوان يک ايدئولوژى) كوشيد تا در يك "توحيد فكرى" جامعه اى را سازمان دهد كه در آن "جو فكرى مشابه بوجود آيد، جامعه اى كه در همه جاى آن بتوانيم اكسيژن اسلام را تنفس كنيم، جامعه اى كه مذهب بعنوان يك استراتژى، و اسلام بعنوان يک ايدئولوژى، همه عرصه هاى فكرى، فرهنگى، ارزشى، اخلاقى، سياسى و اجتماعى را در بر مى گيرد". دكتر شريعتى با چنان اعتقادى معتقد بود كه: "آزادى، دموكراسى و ليبراليسم غربى، چونان حجاب عصمت بر چهره فاحشه است" يا "آزادى و دموكراسى هديه بورژوازى و لقمه چرب و شيرين مسمومى است كه با صد منت به ما اعطا مى كنند"(براى يک بحث مستند در اين باره نگاه بفرمائيد به: "ملاحظاتى در تاريخ ايران"، چاپ چهارم، بخش سوم).
                        نيمروز: يكى از نمايندگان نوانديشى دينى(آقاى محسن سازگارا) در سخنرانى اخير خود در لندن گفته اند: "روشنفكر كسى است كه مى كوشد به روى شكاف هاى معرفتی جامعه پل بزند" و "روشنفكر دينى كسى است كه بخواهد بين دين و دنياى مدرن پل بزند... و سنت دينى را در كنار آزادى بنشاند و مشكل كنار آمدن با دنياى مدرن را حل كند"... شما آيا با اين تعريف از روشنفكرى موافقيد؟!

                        ميرفطروس: ببينيد! روشنفكرى محصول دوران جديد انديشه و تفكر انسان است. دورانى كه "عقلانيت انتقادى"، مركز و معيار همه ارزش ها و اعتقادات -خصوصآ اعتقادات دينى- قرار مى گيرد. اين، به هيچ وجه به معناى ضديّت با دين و مذهب نيست بلكه به اين معناست كه "ديانت" تحت نظارت "عقل" قرار مى گيرد و در واقع در پرتو "عقل"، "دين" به حيات معنوى خويش ادامه مى دهد.
                        می دانيم كه در قبل از انقلاب اسلامى، مرحوم دكتر شريعتى با بازگشت به مذهب(بعنوان يک استراتژى و يک ايمان) و به اسلام(بعنوان يک ايدئولوژى) كوشيد تا در يك "توحيد فكرى" جامعه اى را سازمان دهد كه در آن "جو فكرى مشابه بوجود آيد، جامعه اى كه در همه جاى آن بتوانيم اكسيژن اسلام را تنفس كنيم، جامعه اى كه مذهب بعنوان يك استراتژى، و اسلام بعنوان يک ايدئولوژى، همه عرصه هاى فكرى، فرهنگى، ارزشى، اخلاقى، سياسى و اجتماعى را در بر مى گيرد". دكتر شريعتى با چنان اعتقادى معتقد بود كه: "آزادى، دموكراسى و ليبراليسم غربى، چونان حجاب عصمت بر چهره فاحشه است" يا "آزادى و دموكراسى هديه بورژوازى و لقمه چرب و شيرين مسمومى است كه با صد منت به ما اعطا مى كنند"(براى يک بحث مستند در اين باره نگاه بفرمائيد به: "ملاحظاتى در تاريخ ايران"، چاپ چهارم، بخش سوم).
                        خوب! با اين افكار و آرمان هاى دكتر شريعتى و به همت "روشنفكران دينى" و "ملّى مذهبى" ما، چنين جامعه اى با انقلاب اسلامى سال ۵۷ مستقر گرديده و الان ۲۵ سال است كه همه ما از بركات و حسنات آن برخورداريم كه "انقلاب فرهنگى"، "پاكسازى دانشگاه ها" و ايجاد "دانشگاه اسلامى" روشنفكران دينى از نمونه هاى آنست، حالا همين دوستان با "قبض و بسط شريعت" و با "چاق و لاغر كردن دين" مى خواهند "سنت دينى را در كنار آزادى بنشانند"!! و به اين ترتيب: "با مشكل دنياى مدرن كنار بيايند"؟!
                        من فكر مى كنم كه اين دوستان نه با "آزادى و دنياى مدرن" بلكه ابتدا بايد با خودشان كنار بيايند زيرا اينهمه دست و دلبازى فكرى، شايسته يک روشنفكر واقعى نيست. فروتنى و صداقت اخلاقى حكم مى كند كه اين دوستان با نقد روشن و شفاف از گذشته فكرى و ايدئولوژيک خويش، ابتدا به گسست قطعى از "سنت"(سنت فكرى ضد آزادى و ضد تجدّد) برسند و بعد به "روشنفكرى" و راهگشائى براى جهان و جامعه بپردازند.

                        نيمروز: در مورد دكتر على شريعتى گفته مى شود كه برداشت هاى ضد آزادى و ضد تجددّ از عقايد او، نادرست و يک "توهم زائى" است...

                        ميرفطروس: بله! اما متولّيان و كليدداران "گنجينه انديشه هاى شريعتى" يک بار هم كه شده توضيح دهند فلسفه وجودى آنهمه عقايد ضد آزادى و ضد تجددّ و حتّى فاشيستى در آثار شريعتى چيست؟ و اساسآ از نظر زمانى(chronologique) آثارى مانند "امت و امامت" و "فاطمه، فاطمه است" را چگونه بايد دوره بندى كرد؟ و مهم تر از همه، نظر اين متوليان نسبت به اينگونه عقايد و آثار چيست؟ دكتر شريعتى در آغاز كتاب "فاطمه، فاطمه است" مدعى است كه "با تكيه اساسى بر اسناد كهن تاريخى... و با خواندن و جمع آورى همه اسناد و اطلاعاتى كه در طول ۱۴ قرن به همه زبان ها و لهجه هاى محلى اسلامى در باره حضرت فاطمه وجود داشت، كتاب "فاطمه، فاطمه است" را تأليف كرده و..."
                        از متولّيان آثار دكتر شريعتى(كه ظاهرآ به روش علمى و آكادميک هم مجهز هستند) مى توان پرسيد كه اين "اسناد كهن تاريخى" و اين "اطلاعات در طول ۱۴ قرن به همه زبان ها و حتى لهجه هاى محلى اسلامى"(؟) كدام يا كدام ها بوده و اساسآ نظر اين دوستان در باره "فاطمه"(بعنوان سمبلى براى زنان ايران) چيست؟ من فكر مى كنم پاسخ به اين سئوالات خدمتى است كه اين دوستان مى توانند نسبت به خوانندگان آثار دكتر شريعتى انجام دهند و در "توهم زدائى" از عقايد وى همّت كنند. همين جا بگويم كه من در "حسن نيت" و صداقت دكتر على شريعتى، دكتر سروش و ديگران ترديدى ندارم امّا ديده ايم كه جاده جهنم گاهى از مسير "حسن نيت" مى گذرد.

                        Comment


                        • بقول "كارل پوپر" ما بايد عادت دفاع از "مردان بزرگ " را ترک كنيم، چرا كه اين "مردان بزرگ" با حمله به عقل و آزادى، خطاهاى بزرگ مرتكب شده اند. "پوپر" اين دسته از روشنفكران را -كه با انديشه هاى خويش راهگشاى حكومت هاى جبّار بوده اند- "پيامبران دروغين" مى نامد.

                          نيمروز: بحث اينست كه چرا ما برخلاف مسيحيت نتوانستيم تحولاّت يا رفرم هاى دينى را تجربه كنيم و اساسآ چرا نتوانستيم "لوتر" يا "كالون" و "سنت توماس" خودمان را متولّد كنيم؟

                          ميرفطروس: همانطوريكه بعضى از محققّان ديگر هم گفته اند: بين مسيحيت و اسلام، تفاوت هاى بنيادينى هست كه طرح مسائلى مانند جدائى دين از دولت، آزادى و دموكراسى را اساسآ غيرممكن مى سازد. از جمله اينكه برخلاف مسيحيت، اسلام دينى است كه تنها با "آخرت" ما كار ندارد بلكه ناظر بر امور دنيائى و اين جهانى ما نيز هست، يعنى برخلاف مسيحيت، اسلام دينى است كه مدّعى حكومت، سازماندهى اجتماعى و تدوين و اجراى قوانين از پيش تصويب شده است. برخلاف مسيحيت، در اسلام امام يا رسول خدا در كنار قدرت حكومتى و حتى همكار و هم پيمان با دولت نيست بلكه خود دولت است. بقول دكتر شريعتى: "امام يا پيغمبر، مسئوليت مستقيم سياست خارجى را داراست و رهبرى مستقيم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سياست خارجى و اداره امور داخلى جامعه با اوست. يعنى امام يا رسول خدا، هم رهبر دين است، هم رئيس دولت است و هم رئيس حكومت..." با چنين اعتقادى بود كه مرحوم دكتر شريعتى نظريه جدائى دين از دولت را "ساخته قدرت هاى خارجى" مى دانست و ضمن مخالفت با آن، جدائى دين از دولت را "تعبير ديگرى از تفكيك سياست از روحانيت"، بشمار مى آورد. طبيعى است كه در چنين نظامى "پل زدن به آزادى و دنياى مدرن" امرى محال و غيرممكن است. نوانديشان دينى ما فراموش مى كنند كه در اروپا، ظهور مدرنيته و جامعه مدنى با پيكار عليه حاكميت دين و كليسا همراه بود. اين دوستان فراموش مى كنند كه يكى از مظاهر تجددّ(مدرنيته) افسون زدائى از جهان و جامعه است نه نوسازى يا "بهسازى دين" و اسطوره هاى دينى. با اينگونه "روشنفكرى" و "روشنفكران دينى" در اين يكصد سال، ما انواع و اقسام "اسلام راستين"، "اسلام نبوى" و "تشيّع علوى" را تجربه كرده ايم بى آنكه بتوانيم از اين فلاكت تاريخى و از اين مذلّت مذهبى فرهنگى رهائى يابيم.
                          من فكر مى كنم كه بدون نقد شجاعانه از گذشته فكرى خويش و بدون گسست قطعى از سنت هاى ايدئولوژيک(چه دينى و چه لنينى) روشنفكران ما قادر به پل زدن بسوى آزادى، دموكراسى و تجددّ نخواهند بود. كسانى كه ديروز با تأويل و تفسيرهاى خودسرانه، از آيات قرآن، سوسياليسم و جامعه بى طبقه توحيدى استنتاج كردند و امروز با ابزار "هرمنوتيک" مى خواهند از دل يک دين تمام خواه و توتاليتر، "مردم سالارى دينى" يا "حكومت دموكراتيک دينى" استخراج كنند در واقع هم به مردم سالارى ضربه مى زنند و هم به دموكراسى و تجددّ ملّى. از بطن عقيم يک دين تمام خواه و عقل ستيز، هيچ فكر و متفكّرى زاده نشد و نخواهد شد، هم از اين روست كه بقول دكتر عبدالكريم سروش: "تمدّن اسلامى اساسآ "فقيه پرور" بوده نه "فيلسوف پرور" و فرهنگساز"! ...








                          (قسمت دوّم)
                          گفتگو با نشريهء نيمروز، شمارهء ٧٨٥
                          ١ خرداد ١٣٨٣ / May 21, 2004



                          نيمروز: آنچه كه شما در تعريف روشنفكر و روشنفكری گفته ايد(يعنی ضرورت فكر و عقل نقّاد)، اين سئوال را پيش می كشد كه پس می توان هر "فيلسوف عقلی" را روشنفكر دانست؟ می خواهم بگويم كه اين تعريف، چندان كامل نيست!

                          ميرفطروس: تعريف من اساساً معطوف بود به ذات و جوهر روشنفكری(در تضادّ با آنچه كه "روشنفكر دينی" ناميده مي شود) يعنی اهميـّت "عقلِ نقّاد" و اولويـّت آن بر "ايمان و تعبـّدِ دينی". وظيفه روشنفكر اساساً فرهنگ‌سازی است، يعنی ايجاد ذهنيـّتی است كه بر بستر آن بتوان آينده و نيک‌بختی انسان را تأمين كرد. پس بی‌جا نيست اگر "آينده‌نگری" را نيز جزو مؤلّفه‌های اساسی روشنفكر و روشنفكری به‌حساب آوريم. "آينده‌نگری"(به تعبير ادوارد سعيد) به اين معنا كه با تحقيق و نقد گذشته و بررسی حال، ضمن برقراركردن رابطه منطقی با آينده، بتوان مصالح نيک‌بختی جامعه را فراهم كرد.
                          "روشنفكران دينی"یِ ما كه "عقل" را همساز و همطراز "دين" می خواهند، در شكل مترقّی و متعالی خود سرانجام به "مولوی" می رسند كه قرن ها پيش با همه علاقه و احترامش به "انديشه"(ای برادر! تو همه انديشه ای...) سرانجام، دنيا را "مردار" و علم و عقل را "آخور"ی می دانست زيبنده "اُشتران":

                          خُرده كاری هایِ علم هندسه
                          يا نجوم و علم طب و فلسفه
                          اينهمه، علمِ بنایِ آخورست
                          كه عمادِ بودِ گاو و اُشترست

                          و آيا شگفت‌انگيز است كه آقای دكتر عبدالكريم سروش نيز(با آن عشق عارفانه اش به مولوی) ضمن خوار شمردن "خِردِ علمی" و عقل و علم و تكنولوژی(مانند دكتر سيد حسين نصر) معتقد می شود كه ?علم و تكنولوژی نمی توانند برای ما عزّت بياورند لذا بايد به دين تمسِک جُست?؟
                          "روشنفكران دينی"ی ما كه از "مردم سالاری دينی" يا "دموكراسی دينی" و "حقوق بشر اسلامی" صحبت می كنند در واقع از ماهيـّت تبعيض آميز عقايد خويش غافل اند چرا كه گستره جهانشمول حقوق بشر را به "دينی" و "غيردينی"، "اسلامی" و "غيراسلامی" تقسيم می كنند و سرانجام به آن نتيجه فاجعه بار می رسند كه امروز در ايران به "خودی" و "غيرخودی" معروف است.
                          من فكر می كنم كه بزرگ‌ترين خدمت اين دوستان(خصوصاً حجت الاسلام كديور و اشكوری) به دين و روحانيت اين خواهد بود كه ضمن تأكيد بر "بازگشت روحانيت به حوزه" نظرات خويش را در باره حجاب، برابری جنسی(برابری زنان و مردان) و خصوصاً منشور حقوق بشر(بعنوان اصول جهانشمول) ابراز نمايند... اين سنّتِ خون و شهادت و عاشورا قرن هاست كه راه هرگونه تعقّل و تعادل روحی را از جامعه ما سلب كرده است، بنابراين: برای رسيدن به آزادی و جامعه مدنی، ابتداء بايد از اين "جغرافيای خون و جنون" گريخت!

                          نيمروز: مسئله ای كه در تاريخ روشنفكری ايران وجود دارد، مسئله آميختگی "سياست" با "روشنفكری" است. اين مسئله با آنچه كه شما از "ذهنيـّت سازی" و "فرهنگ سازی" توسط روشنفكران گفته ايد، كمی مغاير است...




                          ميرفطروس: در كشورهائی كه هنوز نهادهای مستقل مدنی شكل نگرفته و تقسيم كار اجتماعی چندانی هم در آن ها صورت نگرفته، معمولاً روشنفكری با سياست آميخته است، با اينحال بايد تأكيد كرد كه وظيفه اصلی روشنفكر ايجاد فضاهای ذهنی مناسب برای تعالی و نيک‌بختی جامعه است. به‌عبارت ديگر: وظيفه روشنفكر "فرهنگ سازی" است نه "سياست بازی"! او عهده دار مهندسیِ فكری و مديريـّت ذهنی جامعه است. مثلاً روشنفكران عصر مشروطيت اساساً در پی قدرت(يعنی كسب قدرت سياسی) نبودند بلكه بيشتر به‌دنبال ايجاد ذهنيـّت عقلانی و بسترسازی برای استقرار جامعه مدنی بودند، به‌عبارت ديگر: آنها به‌جای ايجاد حزب و سازمان سياسی به‌دنبال ايجاد مدرسه و دانشگاه و گسترش سواد و فرهنگ بودند.
                          از مشروطيت به‌بعد، با تأسيس حزب كمونيست در ايران و خصوصاً از دوران رضاشاه تا انقلاب 57، "سياست" در ايران به "ايدئولوژی" بدل شد و ايمان حزبی(ايدئولوژيک) جای "ايمان مذهبی" را گرفت و بدين ترتيب: هم "فرديـّت انسان"(بعنوان عنصری آزاد و مستقل)، هم عقل نقّاد و پرسشگر، و هم منافع ملّی ما در تعلّقات حزبی و مصالح ايدئولوژيک رنگ باختند. به‌همين جهت در سراسر اين دوران تا انقلاب 57 ما به‌جای روشنفكر و متفكّر -عموماً- "ايدئولوگ" داشتيم.

                          Comment


                          • نيمروز: ولی می‌دانيم كه بسياری از روشنفكران يا بقول شما "فرهنگ سازان" دوره رضاشاهی از سياستمداران برجسته آن دوره هم بودند، مثلاً محمّد علی فروغی(ذكاء الملک) و...

                            ميرفطروس: بله، كاملاً! ولی بايد عرض كنم كه محمّد علی فروغی و ديگران از بازماندگان و تربيت شدگان مكتب مشروطيت بودند. آنان با پائی در فرهنگ و تاريخ و تمدّن ايران و با پای ديگری در تاريخ و فلسفه و تمدّن غرب، رو به‌سوی آينده جامعه مدنی و استقرار تجدّد در ايران داشتند. اين همان دورانی است كه "سياست" هنوز به‌معنای "تدبير مدرن" و آئين كشورداری بود و با سياست به‌معنای فريب و دسيسه و نيرنگ تفاوت داشت. به‌همين جهت است كه يكی از ويژگی‌های روشنفكران و سياستمداران آن دوره اين بود كه فضل و فضيلت را با هم داشتند. نمونه‌اش همين محمّد علی فروغی كه ضمن اينكه استاد مسلّم زبان و ادب پارسی بود و صاحب "آئين سخنوری"، تصحيح گلستان، تصحيح بوستان، تصحيح غزليات سعدی و رباعيات خيام و گزيده شاهنامه فردوسی و نيز نويسنده صدها مقاله ادبی و فرهنگی بود، با فلسفه غرب نيز آشنائی عميق داشت به‌طوری‌كه "سير حكمت در اروپا"یِ او پس از گذشت 70 سال اينک جزو كلاسيک‌های ادبيات فلسفی در ايران است. او حتّی در علم هيأت(نجوم)، فيزيک و شيمی نيز دست داشت و حدود 100 سال پيش اوّلين كتاب را در علم اقتصاد - به‌نام "اصول علم ثروت ملل"- تأليف كرد كه هنوز از اعتبار علمی برخوردار است... اين از فضل محمّد علی فروغی.
                            از نظر فضيلت هم بايد گفت كه محمّد علی فروغی نمونه درخشانی از نجابت، اخلاق و ميهن‌دوستی يک روشنفكر سياستمدار بود. در اين‌باره كافی است بدانيم كه پس از "غائله بهلول" در اعتراض به كشف حجاب و جريان مسجد گوهرشاد در مشهد(بسال 1314شمسی)، محمّد ولی خان اسدی(استاندار و نايب التوليه آستان قدس رضوی) به اتهام كوتاهی و قصور در خدمت به دستور رضاشاه دستگير و اعدام گرديد و پسر محمّد ولی خان اسدی(علی اكبر اسدی) هم كه داماد محمّد علی فروغی(نخست وزير وقت) بود، دستگير و زندانی شد. در چنين شرايط و احوالی، فروغی كوشيد تا در نزد رضاشاه برای آزادی دامادش "شفاعت" كند، امّا در يک عصبيـّت افسارگسيخته، رضاشاه، محمّد علی فروغی را نيز مورد توهين و توبيخ قرار داد و با گفتن "زن ريش دار! برو گم شو!"، باعث عزل و انزوای سياسی محمّد علی فروغی گرديد. مطالعه دوران عزلت، عسرت و پريشانی فروغی، واقعاً هر انسان آزاده ای را متأثر و منقلب می سازد(در اين باره نگاه بفرمائيد به كتاب "ذكاء الملک فروغی و شهريور 1320"، نوشته دكتر باقر عاملی). با اينهمه، در "روز واقعه"(در سوّم شهريور 1320) پس از حمله ارتش متفقين به ايران و كناره گيری تحميلی رضاشاه و تبعيد وی، محمّد علی فروغی، برخلاف بسياری از روشنفكران و سياستمداران ما(در انقلاب 57) به‌جای شعار "تا شاه كفن نشود، اين وطن، وطن نشود!" با اصالت و نجابتی استثنائی و با همه كدورتی كه از رضاشاه در دل داشت، تقاضای وی را برای نخست وزيری و سرپرستی امور كشور پذيرفت و عليرغم نقشه انگليسی‌ها برای الغاء سلطنت و استقرار جمهوری و حتی عليرغم پيشنهاد پُست رياست جمهوری به فروغی، وی استقلال و حفظ تماميت ارضی ايران و در يک كلام: منافع ملّی ايران را بر منافع فردی خويش ترجيح داد و با سياستی آگاهانه در آن لحظات حساس تاريخی و در شرايطی كه كشور در اشغال بيگانگان بود و خطر تجزيه ايران می رفت، توانست كشتی طوفان زده ايران را به ساحل نجات و عافيت برساند. چنين فضل و فضيلتی را ما آخرين بار تنها از شادروان دكتر غلامحسين صديقی(وزير كشور دولت مصدق) شاهد بوديم كه عليرغم كدورت و مخالفت 25 ساله اش با محمّد رضاشاه و با وجود مخالفت‌های عموم سران و رهبران "جبهه ملّی" در آستانه انقلاب 57، با شاه ملاقات كرد و پيشنهاد نخست وزيری وی را پذيرفت و...
                            نيمروز: با اينحال، چرا نسل‌های بعدی از حضور و وجود شخصيّت‌هائی مانند فروغی بی خبر ماندند؟

                            ميرفطروس: بطوريكه در جای ديگری هم گفته ام: من، مهم‌ترين عامل را در ايدئولوژيک شدن فضای فرهنگی جامعه ايران می‌دانم. به‌عبارت ديگر: انترناسيوناليسم حزب توده و اعتبار رهبران فكری آن، زمانی می‌توانست در بين جوانان ما "اعتبار" يابد كه نقيض آن -يعنی ناسيوناليست‌ها و فرهنگسازانی مانند فروغی، تقی‌زاده، پورداوود و ديگران، "بی اعتبار" شوند و اينچنين بود كه با تبليغات حزب توده و اقمار آن، نسل‌های آينده از شناخت شخصيت‌های ملّی ما، بی خبر و محروم ماندند. مثلاً وقتی به "كانون نويسندگان ايران"(يعنی جغرافيای روشنفكری ايران) نگاه كنيم و تحوّلات آنرا بررسی كنيم می‌بينيم كه كانون نويسندگان هم به‌جای توليد فرهنگ و ذهنيّت سازنده، عموماً سياست و ايدئولوژی توليد كرده است. بقول سهراب سپهری:
                            "من قطاری ديدم
                            كه سياست می‌بُرد
                            و چه خالی می‌رفت!"

                            بسياری از نويسندگان و روشنفكران ما هنوز در فضای سياسی - ايدئولوژيک قبل از انقلاب نفس می كشند. حدود 10-12 سال پيش، در جلسه كانون نويسندگان ايران(در پاريس) در پاسخ به يک "نويسنده و شاعر انقلابی"(كه ضمن توهين به دكتر ناتل خانلری، او را "عامل سركوب و سانسور رژيم شاه"!! ناميده بود) گفتم: ?آقا! يكی از افتخارات رژيم شاه اين بايد باشد كه دكتر ناتل خانلری، وزير فرهنگش بود نه آل احمد و امثال او? ... و سپس جلسه را ترک كردم و از كانون نويسندگان استعفا دادم!
                            رويدادها و تحولات سياسی در ايران(از انقلاب مشروطيت تا انقلاب اسلامی) نشان می‌دهند كه برخلاف نظر "مستشارالدوله"، مشكل اساسی جامعه ما تنها "يک كلمه"(يعنی قانون) نيست، بلكه مشكل اساسی ما يک مشكل معرفتی و فرهنگی است. به‌همين جهت است كه بارها ديده ايم مشروطه خواهان ما به استبداد گرويدند و آزاديخواهان ما(و از جمله مسئولان "كميته حقوق بشر" در ايران) آزادی مخالفان خويش را پايمال كرده اند... ما هنوز نتوانسته ايم به نقد گذشته و بازشناسی حال و آينده دست بيابيم و در اين آشفتگی فكری است كه دكّه‌های احزاب و سازمان‌های سياسی(كه در بقدرت رسيدن آيت اله خمينی و استقرار جمهوری اسلامی نقش اساسی داشته اند) با شبكه هائی از سايت‌ها و نشريات رنگارنگ، هنوز "افكار عمومی" می سازند...
                            نيمروز: سال ها پيش شما در باره "روشنفكران دينی" گفتيد كه ?اين روشنفكران با استفاده از مفاهيم مدرن غربی به بيان انديشه های شان می پردازند...? ظاهراً هنوز هم ما با چنين مسئله ای روبرو هستيم؟!

                            ميرفطروس: "روشنفكران دينی" ما(اگر اين اصطلاح بی معنا نباشد!) بر بستر اصطلاحات علوم جديد و مكاتب جامعه شناسی غربی(و اساساً غيردينی) مفهوم سازی می كنند. در واقع آنان برای پاسخ دادن به مسائل و مشكلات نظری خود، از بسياری مفاهيم جامعه شناسی و فلسفه غرب اقتباس می كنند، چيزی كه من حدود 16-17 سال پيش آنرا "استسلام"(يعنی اسلامی كردن مفاهيم غربی) ناميده ام. كار اين "استسلام" به آنجا رسيده بود كه مرحوم دكتر شريعتی در يک خودپسندی آزاردهنده مدعی شد: ?اين ما نيستيم كه تازه اين حرفها را از ماركسيست ها و متفكران غربی گرفته باشيم، بلكه اين، ماركسيست ها و متفكران غربی هستند كه اين حرف ها را تازه از اسلام گرفته اند...?!!!(برای نمونه ای از اين ادعاها نگاه بفرمائيد به كتاب "جهت گيری طبقاتی در اسلام"، دكتر علی شريعتی؛ "مالكيت، كار و سرمايه از ديدگاه اسلام"، دكتر حبيب اله پيمان) ظاهراً دوستانی كه ?روشنفكری دينی را "راه بی بديل" برای رسيدن به دموكراسی و مدرنيته? می دانند، هنوز به "استسلام" مفاهيم غيردينی غرب مشغول اند!
                            كسانی كه با وجود 25 سال تجربه خونين و هولناک حكومت اسلامی، پاسخی به مسائل امروز ما نداشته اند، شگفتا كه اينک "نامه ای برای فردا" می نويسند!! "روشنفكران دينی" ما با اينگونه شبيه سازی ها و مفهوم سازی های غيرعلمی، راه اشتباهات هولناک ديگر را هموار می كنند چرا كه از بطن يک دستگاه دينی ذاتاً عقيم، فقط "مرده" بدنيا می آيد! اينگونه طفيلی گری فكری و سوء استفاده از مفاهيم مدرن غربی همانطور كه ديده ايم نه به نفع اسلام است و نه به نفع استقرار تجدّد و جامعه مدنی در ايران.
                            آنچه كه به بحث قبلی ما -در تفاوت ذاتی مسيحيت و اسلام- بايد اضافه كنم اينست كه "پروتستانتيسم مسيحی" با آزاد كردن فرد از "وجدان گناهكار"، انسان را به "شهروند آزاد" بدل كرد و با پرورش فرد آزاد و مستقل از دولت و دين، زمينه جامعه مدنی را هموار ساخت در حاليكه "پروتستانتيسم اسلامی" با اضمحلال "فرد" در مفاهيمی مانند شهادت و ايثار، اساساً رشد و پرورش "فرد آزاد" را غيرممكن می سازد، چرا كه بقول دكتر شريعتی: ?شهيد، قلب تاريخ است?!

                            نيمروز: در اين اواخر توجه به تاريخ و تاريخ نويسي در ايران، افزايش يافته بطوريكه كتب تاريخی و خصوصاً خاطرات سياستمداران و دولتمردان رژيم گذشته، از استقبال خوبی برخوردار است. نظر شما -بعنوان يک محقّق تاريخ- در باره اين تحقيقات و كتاب های تاريخی چيست؟

                            ميرفطروس: اين عنايت به تاريخ و تحقيقات تاريخی، پديده اميدواركننده ای است كه می توان آن را به فال نيک گرفت. بهر حال در اين 25 سال گذشته، ملّت ما يكی از سياه ترين و خونبارترين دوره های تاريخ خويش را تجربه كرده است و می خواهد بداند كه راز اينهمه سياهی ها و ناكامی ها و عقب ماندگی ها در چيست؟ بی جهت نيست كه تاريخ را "دريچه ای برای نگاه كردن به آينده" نيز تعريف كرده اند.
                            ارزش كتاب ها و تحقيقات تاريخی منتشر شده، البته يكدست نيست. بسياری از اين كتاب ها بيشتر نوعی "كتابسازی" است تا يک تحقيق علمی و منصفانه امّا در كنار اين ها، تحقيقاتی وجود دارند كه بسيار ارزشمنداند(مانند كتاب های دكتر عباس ميلانی، دكتر سيّد جواد طباطبايی، دكتر محمّد محمّدی ملايری و ديگران).
                            خاطرات دولتمردان و رجال سياسی ايران هم از اهميت فراوان برخوردارند. اين خاطرات از آنجائيكه مشاهدات عينی نويسندگان آن هستند، به‌عنوان "اسناد دست اوّل" می توانند مورد استفاده محقّقان تاريخ معاصر باشند. اين خاطرات و روايت ها، وقتی كه در كنار ديگر خاطرات و روايت ها قرار بگيرند، مصالح واقعی تدوين تاريخ معاصر ايران را فراهم می سازند.

                            Comment


                            • نيمروز: آخرين كتابی كه شما خودتان در اين اواخر خوانده ايد، چه بود؟

                              ميرفطروس: در اين اواخر كتاب "يادمانده ها، از بر باد رفته ها"(خاطرات سياسی و اجتماعی دكتر محمّد حسين موسوی) را تمام كرده ام. اين كتاب، ضمن يک بررسی اجمالی از ظهور رضاشاه و تحولات ايران در آن دوره(خصوصاً در شهر تبريز) اساساً به تحولات سياسی ايران در 20 سال قبل از انقلاب و خصوصاً به علل پيدايش حزب مردم، حزب ايران نوين و حزب رستاخيز و دلايل شكست يا ناكامی آنها پرداخته و از اين زاويه به رويدادهای منجر به انقلاب 57 و ظهور خمينی نظر كرده است. برای من اين كتاب از سه منظر واجد اهميت است: اوّل اينكه، نويسنده -به عنوان يک آذربايجانی وطن دوست- از آغاز نوجوانی ضمن علاقه به زبان ترکی، معتقد به ترويج و گسترش زبان فارسی(به‌عنوان زبان ملّی و سرتاسری همه اقوام ايرانی) بوده و برای اين منظور از همان آغاز جوانی به همّت افراد خانواده اش به تأسيس "كانون دانش پژوه" و ترويج و تدريس زبان فارسی در تبريز پرداخت.
                              دوم: نويسنده با آگاهی، ايراندوستی و بضاعت خويش از يک خانواده متوسط شهری و از مسند قضاوت دادگستری تا عالی‌ترين مقامات اداری و سياسی كشور(يعنی نمايندگی منتخب مردم آذربايجان در مجلس سنا و شورا، و سپس به قائم مقامی حزب مردم و رستاخيز) می رسد و اين، نشانه باز بودن نظام سياسی-اداری ايران در آن دوره برای پيمودن سلسله مراتب سياسی و ارتقاء اجتماعی می تواند باشد(سلسله مراتبی كه اقوام مختلف ايرانی خصوصاً آذری ها در آن حضور فعال داشته اند).
                              سوم: استقلال رأی و منش سياسی نويسنده كه اخلاق و انصاف و ايراندوستی خود را فدای جلوه های ظاهرفريب و گذرای زندگی سياسی نكرده است. ملاقات نويسنده با ارتشبد حسين فردوست، رئيس "دفتر ويژه شاهنشاهی" بسيار تأمل برانگيز است و شايد پرتوی باشد بر آنچه كه چند سال بعد به‌عنوان "انقلاب اسلامی"- تومار حيات رژيم سلطنتی را درهم پيچيد. به‌روايت دكتر موسوی: ?ارتشبد فردوست -معروف به "چشم شاه"- آنچنان قدرتی داشت كه حتی سپهبد نصيری(رئيس ساواک) نيز بی اراده او آب نمی خورد. فردوست، مردی بود كوتاه قد و چاق و تا حدودی گنگ و منگ، لباسش غيرمرتب و حتی كثيف بود.? در نخستين ملاقات دكتر موسوی با فردوست، دو چيز نظرش را جلب ميكند: ?يكی باقيمانده غذای خشک شده بر روی يقه كتش و ديگری، تخت كفشش كه كنده شده بود...? نويسنده با حيرت اين سئوال اساسی را مطرح می كند: ?آدمی كه قدرت ديدن حتی لكّه بزرگ روی كتش را هم ندارد چگونه می تواند "چشم شاه" باشد و بازرسی دقيق مسائل و حل مشكلات مملكتی را بر عهده داشته باشد؟!?
                              دكتر محمّد حسين موسوی از چگونگی پيدايش فكر "تک حزبی"(حزب رستاخيز) اطلاعات جالبی بدست می دهد و آنرا ساخته و پرداخته شخص اميرعباس هويدا می داند. او از كم كاری ها و بی تفاوتی های مسئولان دولتی(خصوصاً دكتر جمشيد آموزگار) در برخورد با رويدادهای سال های 56-57 سخن می گويد، بی تفاوتی هائی كه حاصل آن حضور روزافزون روحانيون، بازگشت خمينی و استقرار حكومت اسلامی در ايران بود.
                              خواندن خاطرات سياسی-اجتماعی دكتر محمّد حسين موسوی اين باور را در خواننده تقويت می كند كه برخلاف تصور رايج، عرصه سياست رژيم گذشته چندان هم از زنان و مردان آگاه، دلسوز، شايسته و ميهن پرست خالی نبوده... و دكتر محمد حسين موسوی يكی از آن مردان بود.

                              نيمروز: شما در بحثی بنام "تاريخ در ادبيات"، ادبيات و خصوصاً شعر فارسی را يكی از منابع تاريخ اجتماعی ايران قلمداد كرده ايد، می خواهم بپرسم كه اهميت اين مسئله، چقدر است؟

                              ميرفطروس: با توجه به حملات متعدد و هجوم های ويرانگر قبايل بيابانگرد، شهر و شهرنشينی در ايران بارها- دچار آسيب های اساسي شد. از جمله اينكه با ويرانی و آتش زدن كتابخانه ها و قتل عام يا فرار دانشمندان و مورّخان، جامعه ما بارها دچار انقطاع يا گسست تاريخی گرديد، مثلاً در سال 1589 ميلادی در حمله ازبک های مهاجم به شهرهاي خراسان به گواهی قاضی احمد قمی: ?ازبک ها چندين هزار كتاب را در آب ريختند و از جمله "حوض شاهی" را از كتاب و اسناد تاريخی، انباشتند...? يا در همين 80 سال پيش(به سال 1920 ميلادی) در حمله اشرار نايب حسين كاشی به كتابخانه شهر طبس تمام كتب خطی نفيس اين كتابخانه در آتش سوخت. اين كتابخانه بيش از 800 سال سابقه تاريخی داشت و دارای حدود هشت هزار جلد كتاب نفيس خطی بود.
                              در برابر اينگونه حملات و هجوم های ويرانگر، شعر ما، همواره حافظه تاريخی ملّت ما بود كه بخاطر خصلت شفاهی و نقل سينه به سينه، توانست از گذشته به آينده، حافظ و حافظه بخشی از تاريخ و فرهنگ ملّی ما باشد. به همين جهت است كه گفته ام: در شعر پارسی ما، تاريخ ايران نفس می كشد. نمونه اش همين "شاهنامه فردوسی"... آنهمه شادی، شادخواری، ستايش شراب، رقص، خنياگری، زن، زيبائی، لذّت جوئی و اميد به زندگی كه سراسر شعر كلاسيک ايران را پوشانده، در واقع بازگو كننده باورها و آئين ها و سنت های باستانی نياكان ماست كه روح اسلام از آن متنفر و بيزار است. بی جهت نيست كه نخستين كوزه شراب جهان را(از 5200 سال پيش از ميلاد) در دامنه های زاگروس(در غرب ايران) يافته اند! با چنين باوری است كه حافظ می گويد:
                              "بر سر تربت من، بی می و مطرب منشين!
                              تا ببويت ز لحد، رقص كنان برخيزم"
                              و يا:
                              "مهل كه روز وفاتم به خاک بسپارند
                              مرا به ميكده بر، در خم شراب انداز"
                              و يا:
                              "می خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسی
                              گويد ترا كه باده مخور! گو: ?هوالغفور?"

                              اين باورها وقتی كه توسط يک شاعر بی پروا و خوش گذران ايرانی الاصل بنام "ابونواس" به شعر عرب وارد می شود به يک "بدعت خطرناک ضد اسلامی" تعبير می شود چرا كه بقول ابونواس: ?اگر شراب حرام است، چه باک؟ نه آنست كه لذّت، همه در حرام است؟?
                              در يک مقايسه تطبيقی می توان گفت كه: انديشه ها و آئين های ايرانيان پيش از اسلام(لذّت جوئی، شادی، شادخواری و اميد به زندگی) به باور انديشمندان "عصر روشنگری"(Lumieres) نزديک است در حاليكه انديشه های عصر اسلامی(ترک دنيا، زُهد، تعبـّد و خوار شمردن زن و زندگی) به دوران "قرون وسطای اروپا "(moyen-age) همانند است.
                              اين مسئله "تاريخ در ادبيات" حتی در شعر معاصر ما نيز حضور دارد مثلاً از خلال شعرهای بزرگ ترين شاعر روزگار ما (احمد شاملو) می توان بسياری از رويدادها و لحظات تاريخ معاصر ايران را ملاحظه كرد. مثلاً آنجا كه حافظ می گويد:
                              "ببانگ چنگ مخور می! كه محتسب تيز است"
                              و يا:
                              "به عقل نوش كه ايام، فتنه انگيز است."
                              و يا:
                              "كه همچو چشم صراحي، زمانه خون ريز است."
                              شاملو، شرايط سياه سياسی-مذهبی زمانه ما را چنين تصوير می كند:
                              "دهانت را می بويند
                              مبادا كه گفته باشی دوستت می دارم.
                              دلت را می بويند
                              و عشق را كنار تيرک راهبند
                              تازيانه می زنند
                              عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد."
                              تجربه های خونين و حوادث هولناک سال های اخير، چشم انداز مناسبی است تا ما به تاريخ اجتماعی و ادبی ايران بهتر بنگريم و با آگاهی از شرايط دشوار و سركوب و قتل عام دگرانديشان، به راز و رمز مفاهيم به اصطلاح عرفانی در تاريخ ادبيات خود آگاه تر شويم.

                              Comment


                              • نيمروز: اين "آينده نگری" كه شما از مشخصات اصلی روشنفكر می دانيد ظاهراً با روشنفكر و روشنفكری ما چندان سنخيتی ندارد، مثلاً نگاهی به بحث های رايج روشنفكران ما(حداقل در خارج از كشور) نشان می دهد كه آنها حتی در يک مورد هم طرحی برای آينده ايران ندارند...

                                ميرفطروس: فكر می كنم همينطور باشد! در واقع ما مردمی هستيم كه غالباً آينده را فدای گذشته ناشاد خويش می كنيم و در اين مسير، همه داده ها و دستاوردهای مثبت گذشته، همه راه ها و پل ها را هم خراب می كنيم. "انقلاب شكوهمند اسلامی" -در واقع- دستاورد همين بی اعتنائی ها و عدم آينده نگری روشنفكران ما است. اسارت در زندان ذهن های گذشته روشنفكران ما را وقتی با كرامت، مدارا و آينده نگری روشنفكران آفريقای جنوبی و اسپانيائی(حتی كمونيست های شان) مقايسه می كنيم، می بينيم كه "تفاوت ره از كجاست تا به كجا"! آنها با آينده نگری و مدارا، بر زمينه يک گذشته عميقاً خونبار، آفريقای جنوبی و اسپانيای نوينی می سازند و ما -امّا- هنوز از قبرستان ها و از جمجمه های مردگان "الهام" می گيريم. در واقع برای بسياری از روشنفكران ما، آينده، در اسارت اين گذشته تلخ و ناشاد است، بی آنكه با فروتنی بپذيريم كه ما(اپوزيسيون و روشنفكران) نيز در ايجاد آن گذشته ناشاد، سهم فراوانی داشته ايم. چندی پيش يكی از سروران منسوب به "جبهه ملّی" می گفت: ?اگر قرار است كه باز حكومت پهلوی باز گردد، من در كنار همين جمهوری اسلامی خواهم ماند!?... اينگونه بی پروائی و مسئوليت گريزی در انديشيدن به آينده ايران واقعاً تأسف بار است. در باره رضاشاه و مصدق و محمّد رضاشاه و 28 مرداد و "انقلاب شكوهمند اسلامی"، می توان نوشت(و فراوان هم بايد نوشت) امّا احاله كردن يا مشروط كردن هرگونه اتّحاد و همبستگی ملّی به مسائل گذشته، فقط به نفع تداوم حكومت اسلامی است.
                                در اين 25 سال، رژيم اسلامی نه تنها منابع مادی و اقتصادی جامعه ما را تاراج كرده، بلكه مهم تر از همه، اخلاق انسانی و غرور ملّی مردم ما را به تباهی كشانده است. اين رژيم نه تنها جوانان ما را كشته و تباه كرده بلكه مهمتر از همه، "جوانی" را در جامعه ما كشته است. نه تنها زنان و دختران ما را سركوب كرده، بلكه "دختری" و "حس زن بودن" را در جامعه ما نابود كرده است... در برابر اينهمه قتل و غارت و فساد و فقر و فحشا، متأسفانه بسياری از روشنفكران و سروران سياسی ما(خصوصاً در خارج از كشور) با طرح "شبه مسئله"ها، مسئله اساسی -يعنی اتحاد و همبستگی برای رهائی ملی- را فراموش كرده اند.

                                نيمروز: شما خودتان به اين آينده، چطور نگاه می کنيد؟

                                ميرفطروس: ببينيد! برای من، نه نظام جمهوری مطرح است و نه رژيم سلطنتی، بلكه در اين لحظه، برايم تنها ايران مطرح است. من در آرزوی ايجاد فضای دموكراتيک و آزادی هستم كه در آن هر شهروند ايرانی، آزادانه و آگاهانه بتواند نظام سياسی دلخواهش را(چه سلطنت، چه جمهوری) انتخاب كند و اين آرزو، تحقّق نخواهد يافت مگر با سقوط جمهوری اسلامی. دموكراسی را "ورزش فروتنی" خوانده اند، بنابراين: بر همه ماست كه بدور از تنگ نظری های سياسی موجود، با فروتنی و براساس فوری ترين خواست ملّت مان، در يک اتّحاد ملّی، شعار "انجام رفراندوم برای تعيين نوع نظام" را به اصلی ترين و محوری ترين شعار مبارزاتی خويش بدل كنيم وگرنه "روشنفكران دينی" ما طرح هاي هولناک تازه ای را برای جامعه ما تدارک می بينند. مثلاً يكی از همين "روشنفكران دينی"(يعنی آقای دكتر صادق زيباكلام) اخيراً در مصاحبه ای با كيهان تهران ضمن حملات شديد به مخالفان رفسنجانی و كشف "كرامات" او، ادعا كرده كه ?سلول ها، ژن ها و كروموزوم های هاشمی رفسنجای، اصلاح طلب هستند? و... پيام اين حرف ها، روشن تر از آنست كه لازم به توضيح باشد و بقول معروف: "تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل"!
                                سال ها پيش به نقل از يک شاعر تيرباران شده آمريكای لاتينی گفته بودم:
                                "روزی خواهد آمد كه ساده ترين مردم ميهن من
                                روشنفكران ابترِ كشور را
                                استنطاق خواهند كرد
                                و خواهند پرسيد:
                                روزی كه ملت به مانند يک بخاری كوچک و تنها
                                فرو می مُرد
                                به چه كاری مشغول بوديد؟"
                                اميدوارم كه رهبران سياسی و روشنفكران ما -در اين لحظات حساس تاريخی- مصداق "روشنفكران ابتر كشور" نباشند ...

                                Comment

                                Working...
                                X